گپ و گفتگوی خودمانی مهندسین مواد و متالورژی

فرهنگ

مدیر بازنشسته
ما كه امسال زياد چيزي گيرمون نيومد ، 50 -60 تومن
همه بهم ميگن بزرگ شدي ....... آخه يكي نيست بگه چه ربطي داره
كي از پول بدش مياد ....... پيرمرد 90 ساله رو بهش عيدي بدي ، بال در مياره


بابا خوبه كه چيزي نيمدي....:biggrin:
من فكركنم عيدي كه دادم برابر بود با چيزي كه گرفتم :redface:
پ.ن: بابا پير شديم رفنتتتتتتتتتتتتتتتتتتت:surprised:
 

فرهنگ

مدیر بازنشسته
چي ميگييييييييييييييييييييييييي؟؟
عيدي ميخواي؟؟/
منو فعلا كسي تا اخر عيد نيم تونه ببينه پس رسما قضيه عيدي دادن به شماها منتفيهههههههههههههههه البته اين مساله دو طرفه نيستاااااااااااااااااااا يعني من اگه قراره از كسي عيدي بگيرم تاريخ انقضا داره تا هر وقت ديدمش :)

پ.ن.1: در خدمتيم
پ.ن.2:كلمه تاريخ انقضا منو ياد rezab ميندازه... حالا چرا؟؟ الله اعلم
 
آخرین ویرایش:

zeinab68

عضو جدید
کاربر ممتاز
چي ميگييييييييييييييييييييييييي؟؟
عيدي ميخواي؟؟/
منو فعلا كسي تا اخر عيد نيم تونه ببينه پس رسما قضيه عيدي دادن به شماها منتفيهههههههههههههههه البته اين مساله دو طرفه نيستاااااااااااااااااااا يعني من اگه قراره از كسي عيدي بگيرم تاريخ انقضا داره تا هر وقت ديدمش :)

پ.ن.1: در خدمتيم
پ.ن.2:كلمه تاريخ انقضا منو ياد rezab ميندازه... حالا چرا؟؟ الله اعلم

باوشه

تو به من 10 تومن عیدی بده

من بهت 5 تومن عیدی میدم :دی

پ. ن ات منو کشته

خیلی کیف میده پشت سرش حرف بزنیم
 

REZAB

عضو جدید
کاربر ممتاز
چي ميگييييييييييييييييييييييييي؟؟
عيدي ميخواي؟؟/
منو فعلا كسي تا اخر عيد نيم تونه ببينه پس رسما قضيه عيدي دادن به شماها منتفيهههههههههههههههه البته اين مساله دو طرفه نيستاااااااااااااااااااا يعني من اگه قراره از كسي عيدي بگيرم تاريخ انقضا داره تا هر وقت ديدمش :)

پ.ن.1: در خدمتيم
پ.ن.2:كلمه تاريخ انقضا منو ياد rezab ميندازه... حالا چرا؟؟ الله اعلم

سلام.... جدی چرا؟
 

REZAB

عضو جدید
کاربر ممتاز
سلااااااااااااااااااام.....
اخه ميدوني تا حالا تاريخ انقضا رو واسه مواد خوراكي تو ذهنم داشتم... يه مدتيه صرفا تاريخ انقضا به ادما خلاصه ميكنم:redface::biggrin:

یعنی من تاریخ انقضام گذشته؟؟؟:cry:
 

zeinab68

عضو جدید
کاربر ممتاز
من تاریخ انقضای چشمام گذشته

باید کم کم عینکمو بزنم

هر چیزی تاریخ انقضا داره

یه سری آدما تا زمان حیاتشون منقضی نمیشن

یک سری ادمها حتی بعد از مرگشونم منقضی نمیشه و در دل بقیه جا دارن
 

فرهنگ

مدیر بازنشسته
من تاریخ انقضای چشمام گذشته

باید کم کم عینکمو بزنم

هر چیزی تاریخ انقضا داره

یه سری آدما تا زمان حیاتشون منقضی نمیشن

یک سری ادمها حتی بعد از مرگشونم منقضی نمیشه و در دل بقیه جا دارن

تعريفت از انقضا چيه اخه؟؟؟؟
:cry:
بحث فلسفي شدا...
 

zeinab68

عضو جدید
کاربر ممتاز
تعريفت از انقضا چيه اخه؟؟؟؟
:cry:
بحث فلسفي شدا...

چیزی که منقضی شده یعنی دیگه قابل استفاده نیست

مثلا یکی مثه شیخ بهایی با اینکه خودش نیست هنوز علمی که از خودش به جا گذاشته قابل استفاده اس .. پس هنوز منقضی نشده

یا مثلا با یکی دوست هستی

بعد از مدتی دیگه نمیبینیش و کامل فراموشت میشه

اون دوست واسه تو منقضی شده
 

فرهنگ

مدیر بازنشسته
تعريفت رو ترجمه انقضا نمي دونم...
اين چيزي كه ازش داري در مورد ي هدوست ميگي ياد بودن. ... معرفت... ه اسمش:redface:

پ.ن: روزبه و Rezabنطري ندارن؟
 

zeinab68

عضو جدید
کاربر ممتاز
تعريفت رو ترجمه انقضا نمي دونم...
اين چيزي كه ازش داري در مورد ي هدوست ميگي ياد بودن. ... معرفت... ه اسمش:redface:

پ.ن: روزبه و Rezabنطري ندارن؟

اخه اون 2 تا کی نظر دارن که الان داشته باشن

تو ام توروخدا بهتر بتایپ کشتی منو :D


انتقضا در مورد ادم ها یعنی فراموشیه اونها دیگه
 

setayesh 88

عضو جدید
سلام.
بحث داغه..اره؟
اول راجع به عيدي ...همان طوري كه شب 4شنبه سوري هم گفتم ما ديگه پير شديم :redface:
دوم انقضا: :surprised:
 
  • Like
واکنش ها: mut

mut

عضو جدید
سلام.
بحث داغه..اره؟
اول راجع به عيدي ...همان طوري كه شب 4شنبه سوري هم گفتم ما ديگه پير شديم :redface:
دوم انقضا: :surprised:

سلام بر دوست گلم

اختیار داری ستایش جون

نگو این حرفارو

یعنی منم پیر شدمم ؟

سلام بچه ها ...
سال نوتون مبارک
من که تازه اول جوونیمه !!! ولی زینب خانوم به نظر یه کم پیر میاد !!!
 

mut

عضو جدید

فقط یك ماه او را در آغوش گرفتم...




هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت می كردم. موضوع اصلی این بود كه من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پیش كشیدم, از من پرسید چرا؟






اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی كه از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نكردیم و اون دایم گریه می كرد و مثل باران اشك میریخت, می دونستم كه می خواست بدونه كه چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع كننده ای براش پیدا كنم, چرا كه من دلباخته یك دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود كه با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شركت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یك نگاه به برگه ها كرد و بعد همه رو پاره كرد.

زنی كه بیش از ده سال باهاش زندگی كرده بودم تبدیل به یك غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم كه اون ده سال از عمرش رو برای من تلف كرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من كرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه كرد






چیزی كه انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یك تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق كم كم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم كه یك نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نكردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این كه در این مدت یك ماه كه از طلاق ما باقی مونده بهش توجه كنم.

اون درخواست كرده بودكه در این مدت یك ماه تا جایی كه ممكنه هر دومون به صورت عادی كنار هم زندگی كنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست كه جدایی ما پسرمون رو دچار مشكل بكنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یك درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود كه بیاد بیارم كه روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست كرده بود كه در یك ماه باقی مونده از زندگی مشتركمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فكر كردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این كه اخرین درخواستش رو رد نكرده باشم موافقت كردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف كردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به كار می بره..

مدت ها بود كه من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی كه طبق شرایط طلاق كه همسرم تعین كرده بود من اون رو بلند كردم و در میان دست هام گرفتم.

هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می كردیم و معذب بودیم.. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می كرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی كردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یك دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم كردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شركت حركت كردم.

روز دوم هر دومون كمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام كنم. عطری كه مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فكر كردم من مدتهاست كه به همسرم به حد كافی توجه نكرده بودم. انگار سالهاست كه ندیدمش, من از اون مراقبت نكرده بودم.

متوجه شدم كه آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروك كوچك گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاكستری ظاهر شده بود!

برای لحظه ای با خودم فكر كردم: خدایا من با او چه كار كردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیكی و صمیمیت رو دوباره احساس كردم.

این زن, زنی بود كه ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس كردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره






من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز كه می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد كه همسرم رو روی دست هام حمل كنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می كرد. یك روز در حالی كه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس كرد كه هیچ كدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.

و من ناگهان متوجه شدم كه اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود كه من اون رو راحت حمل می كردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای كه تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم..

پسرم این منظره كه پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یك جزئ شیرین زندگی اش شده بود.

همسرم به پسرم اشاره كرد كه بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نكنه كه در روزهای آخر تصمیم رو عوض كنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حركت كردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می كردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یك چیزی می گفت: ای كاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی كه همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:

من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیكی در زندگی مون توجه نكرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل كارم رانندگی كردم, وقتی رسیدم بدون این كه در ماشین رو قفل كنم ماشین رو رها كردم, نمی خواستم حتی یك لحظه در تصمیمی كه گرفتم, تردید كنم.

"دوی" در رو باز كرد, و من بهش گفتم كه متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می كرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فكر نمیكنی تب داشته باشی؟

من دستشو كنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم كه نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترك من خسته كننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یك ماه گذشته هیچ كدوم ارزش جزییات و نكات ظریف رو در زندگی مشتركمون نمی دونستیم. زندگی مشتركمون خسته كننده شده بود نه به خاطر این كه عاشق هم نبودیم بلكه به این خاطر كه اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواج مون كه همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی كه فریاد می زد در رو محكم كوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یك سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

و من در حالی كه لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می كنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی كه مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا كنه.

***

جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست كه از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نكاتی كه برای تداوم و یك رابطه, مهم و ارزشمندند.این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ كدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی كنید:

زمانی رو صرف پیدا كردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون كنید. چیزهایی رو كه از یاد بردید, یادآوری و تكرار كنید و هر كاری رو كه باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیكی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..زندگی خود به خود دوام پیدا نمی كنه.

این شما هستید كه باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
 

Mossit

عضو جدید
کاربر ممتاز
بحث عیدی شد مگه به شما با این عظمت هنوز عیدی میدن؟ :eek:
البته ما از پدر مادر و معدود بزرگان فامیل (دوتا بابا بزرگا) یه دشتی گرفتیم که شد 65 تومن. که البته 40 تومن اش در کسری از ثانیه بخاطر توفیق دایی بودن به یک ماشین کنترلی تبدیل شد.
 
بالا