رفتن...

hamedinia_m51

عضو جدید
کاربر ممتاز
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود، وز رشته‌ی گیسوی خود، بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا، فریاد بی‌حاصل کنم
گر شکوه‌ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنه‌ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
 

hamedinia_m51

عضو جدید
کاربر ممتاز
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغض امان نداد و خدا... در گلو شکست ...
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
راستی
چگونه باید تمام این عقوبت را
به کسی دیگر نسبت داد
و خود آرام از این خانه به کوچه رفت
صدا کرد
گفت : ایا شما می دانستید
من اگر سکوت را بشکنم
جبران لحظه هایی را گفته ام
که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید
اگر همه ی شما حضور داشتید
تحمل من کم بود
مجبور بودم
همه ی شما را فقط با نام کوچکتان
صدا کنم
 

hamedinia_m51

عضو جدید
کاربر ممتاز
اینجا بی نهایت من است!
دنیا همیشه به کام زمین تلخ می شود
وقت تمام اب های جهان راکدند
و زمان بغض میکند
و ثانیه ها
روی جسدهای ماه راه می روند
انگار وقتی نمانده است برای توقف زمین
باید دوباره رفت
و تا بی نهایت شب گریه را سرود!
 

hamedinia_m51

عضو جدید
کاربر ممتاز


رفتی برو اما فراموشم مکن ....










 

amir fadaie

عضو جدید
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
 

amir fadaie

عضو جدید
حرفهای ما هنوز ناتمام...


تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگی!

پيش از آن که باخبر شوی
لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود

آی...
ای دريغ و حسرت هميشگی!

ناگهان
چقدر زود
دير می شود!
 

amir fadaie

عضو جدید
دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم
با یک نگاه مهربون
همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و از من دریغ می کرد
گریه کرد
و گفت دلش برام تنگ شده
ولی من فقط نگاهش کردم ..
وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
دلم همین نزدیکیا
مثل ماهی تو برکه ها
چند سالیه گیر افتاده
دلم همین نزدیکیا
مثل پری تو قصه ها
به دست تقدیر افتاده
بهش می گم عزیزکم
قشنگتر از شاپرکم
بنای این حرفا دیگه
تو این زمون برافتاده
حکایت این دل ما
حکایت دیوونه هاست
مثل یه تنهای غریب
یه گوشه تکی افتاده
کاش اونکه این نزدیکیا
بی خبر از احوال ما
میاد ، میره ، بی اعتنا
خبر می شد چی می گذره
تو این دل عاشق ما
کاشکی یکی پیدا می شد
بهش می گفت این همسایش
که تنها مونده با سایش
دلش همین نزدیکیا
مثل یه برگ از تو هوا
پس افتاده پیش شما
 

آرماندیس

عضو جدید
کاربر ممتاز
چه ساده گمان داشتی همیشه این جا
کنار این تلفن حضور دارم
فرسودگی مرا در نمی یابد
مرگ مرا به جا نمی آورد
و تو
می توانی پرسیدن حال و هوایم را
تا هر زمان به تعویق بیاندازی ...
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
آسمان را خاک، آینه‌ای خواهد شد
در نخست روز تابستان
باران اگر ببارد

دیشب، راهِ سفیدِ کهکشان پیدا بود
پروین با خرس‌هایش می‌گفت:
فردا ابری نیست

خاک، تشنه ماند
و آبی آسمان هرگز
دوپاره نشد.
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
چشم گشودمت و دیدم
دیدی، من‌را که ایستاده‌ام
و تو که
جایی در جغرافیای آغوشِ من جامانده‌ای
حالا که رفته‌ای

آری که تو را بر رحل می‌گذارم
مگرنه دیدار تو عبادت است؟

هرسپیده خورشید، می‌دانی؟
از نگاه من سر می‌زند
حالا که رفته‌ای، همین‌ام بس
که جای خالی تو
در قلبم تنهاست.
 

MEMOL...

عضو جدید
کاربر ممتاز
نیا !

نیا ...

تو را به خدا نیا ...

بگذار گم شوم ...

چشمهایت را ببند

رفتنم را نبین !

بگو که قول می دهی

هرگز

هرگز دنبالم نگردی ...!
 

hamedinia_m51

عضو جدید
کاربر ممتاز
بی تفاوت رو گرفتی ؛ این نه هشدار است و زنگ

فرصت دیدار اندک بود و بر بیهودگی

پرده ها از هر طرف رنگین و گم گشتی به رنگ

چشم و گوش دل چرا بستی که مهمان بر دل است ...

ره زن دل بود و آزادش ؛ نکوبیدی به سنگ

با نوای ساز ناکوکش چرا رقصان شدی

برده از خاطر نوازش های آن مهرو به چنگ

بوسه ها در انتظارت شهد و شیرین جانفزا

کام جان مسموم اگر خواهی بنوش از این شرنگ

دیده بگشا بر تماشا پرده بردار از نگاه

دشت پهناور رها ، اینجا چرا این جای تنگ

گر نمی آیی به راه از تیر خشمش کن حذر

سرگرانی از چه شاید بر سرت سودای جنگ

(بی نشان) عذر گنه از یاد یار مهربان

آرزو دور و بلند اما نه با این پای لنگ .
 

amir fadaie

عضو جدید
نکوهشم نکن..
دست خودم نبود که دوستت داشتم...
دست خودم نبود که با تو چشمم ترانه بود...
نمیدانم چرا...
بارها گفته بودم دیوانه ام اما نمیدانم چرا....
اکنون نیز نکوهشم نکن اگردیگر دوستت ندارم.
 

hamedinia_m51

عضو جدید
کاربر ممتاز
باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم .​
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
نسیمی به ره بود ،
آری ،
نسیمی به ره بود .
دل ذره پر می شداز شوق پرواز .
به خودگفت :
- ((چه ت اینجای دربند می دارد ، ای من !
پری گیروبالی برافشان ،
ببین تاکجامی توانی پریدن ... ))
نسیمی به ره بود .
وبربال او ذره پرواز می کرد .
و از شوق دیدار
سراپانگه بود.
و می دید و می خواست بسیار بیند .
و گستاخ می شد .

به خود گفت :
- (( وگر پرده وارافق راه دیداربندد ،
- چو تیغ آختی ازنگاه مصمم –
برآنم که ش آسان توانی دریدن . ))
 

آرماندیس

عضو جدید
کاربر ممتاز
بر گور این جنازه
چه خواهد نوشت داور تاریخ ؟!
باشد،
باشد که این‌چنین بنویسد:
این‌جا کسی غنوده است
که بیش از هزار سال
تأخیر در تولد خود داشت.
او با زمان خویش معاصر نبود
و کوزه‌ی سفالی قلب‌اش
گنجایش پذیرش دریای مهربانی خلق را نداشت
 

amir fadaie

عضو جدید
اگرچه رفت رفتنش دلیل و عاملی نداشت سوال کردم از خودش ، جواب کاملی نداشت


خودش که رفته یک طرف ، دل مرا ربوده است و برده با خودش دلم ، اگرچه قابلی نداشت
 

MEMOL...

عضو جدید
کاربر ممتاز
میان تو

و این عقربه های پر شتاب گیر کرده ام !

میان این همه حرف برای ماندن

و این همه دلیل برای رفتن ...

طاقت ماندنم که باشد

فرصت ماندنم که نیست !

این بیراهه ها چه زود تمام می شوند ...

...

تو خود

شرط آغاز بودی اما ...

سهم من شاید در میانه راه گم شده است ...!
 

amir fadaie

عضو جدید
همیشه دلیل دوست داشتنت را می خواستی ؟

ولی من دلیلی نداشتم !

دلی داشتم ساده و بی ریا

اما عاشق

که بی شمار دوستت داشت

پس به جرم این دوست داشتن

دلم را آزردی

گریاندی و شکستی . . .

و من به حرمت عشق

آن را بی منت به تو بخشیدم

و بی هراس به زیر پایت انداختم

راستی دلم را دیدی ؟!
 

لی لی جون

عضو جدید
اين آهنگ غـم انگيز زيبا
كه هر ره گذري از آن چشمانش پُر مي شود
و از زيبايي آن مي گويد
صداي خرد شدن مـ ـن است
ولي هيچكس درد فرياد مرا نشنيد
همه از زيبايي آن گفتند
غافل از دل من كه زير پنجه و منقار كلاغان تكه تكه مي شود
و من زير پاي ره گذران
گله اي نيست
كمك نمي خواهم ... اين آهنگ از اينجا شنيدني تر است
 

amir fadaie

عضو جدید
ای علت قشنگی رویا و خواب من
تنها دلیل گل شدن اضطراب من
ای راه حل ساده ی جبران تشنگی
فواره ی نگاه قشنگ تو آب من
رفتی چه قدر ساده دل آسمان شکست
در عکس مهربان تو در کنج قاب من
باران چه قدر حرف تو را گوش می کند
می بارد آن قدر که نیایی به خواب من
گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد
از اوج دل ندادن تو یا عذاب من
اما دل شکسته ی من باز هم نوشت
صد آفرین به چشم تو و انتخاب من
 
Similar threads

Similar threads

بالا