صفحه 1 از 10 12345 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 97

تاپیک: داستان های مدیریتی

  1. #1
    عضو فعال آواتار soudabe
    رشته
    مدیریت
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    همینجا
    امتیاز
    4415
    پست ها
    2,644

    Flag داستان های مدیریتی

    مرد جوان و کشاورز

    مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود

    کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

    مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

    سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

    پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
    اما.........گاو دم نداشت!!!!

    زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  2. تشكرها از اين پست


  3. #2
    عضو فعال آواتار soudabe
    رشته
    مدیریت
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    همینجا
    امتیاز
    4415
    پست ها
    2,644

    پيش فرض شیر تنبل

    یک روز آفتابی شیری در بیرون لانه اش نشسته بود و داشت آفتاب می‌گرفت؛ در همین حال روباهی سر رسید

    روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.

    شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.

    روباه : اوه. ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه.

    شير : اوه. نه. بده برات تعميرش مي‌کنم.

    روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.

    شير : البته که مي‌تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.

    شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي‌کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي‌باليد.

    بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.

    گرگ : مي‌تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.

    شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.

    گرگ : از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.

    شير : مهم نيست. مي‌خواهي امتحان کني؟

    شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.



    حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟

    در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است.



    نتيجه :

    اگر مي‌خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زيردستانش توجه کنيد.

    اگر مي‌خواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنانتان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد. اين مسأله چيزي از توانمندي‌هاي شما نمي‌کاهد.

    به قول بيل گيتس، مديران موفق افراد باهوش‌تر از خود را استخدام مي‌کنند.
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  4. تشكرها از اين پست


  5. #3
    عضو فعال آواتار soudabe
    رشته
    مدیریت
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    همینجا
    امتیاز
    4415
    پست ها
    2,644

    پيش فرض دیوار شیشه ای

    دیوار شیشه ای ذهن

    یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
    تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
    ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.
    بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.
    دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت.

    میدانید چرا؟
    اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
    اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.


    ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  6. #4
    عضو فعال آواتار soudabe
    رشته
    مدیریت
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    همینجا
    امتیاز
    4415
    پست ها
    2,644

    پيش فرض راه حل

    هنگامي ‌که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکي روبرو شد.
    آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه کار نمي‌کنند.(جوهر خودکار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح کاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين اندرسون را انتخاب‌کردند. تحقيقات بيش‌از يک دهه طول‌کشيد، 12ميليون دلار صرف شد و درنهايت آنها خودکاري طراحي‌کردند که در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب کار مي‌کرد، روي هر سطحي حتي کريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد کار مي‌کرد.
    روسي‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده کردند!
    اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است؛ تمرکز روي مشکل يا تمرکز روي راه‌حل. مشكل نوشتن در فضا و راه‌حل نوشتن در فضا با خودكار.
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  7. تشكر از اين پست


  8. #5
    عضو فعال آواتار soudabe
    رشته
    مدیریت
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    همینجا
    امتیاز
    4415
    پست ها
    2,644

    پيش فرض تصمیم گیری سریع و بی تاخیر

    روزي از روزها، در يكي از شركت‌هاي صنعتي مديري توانمند كار مي‌كرد كه آوازه "تصميم گيرنده سريع " را با خود يدك مي‌كشيد. هر زمان كه يكي از كارمندان آن شركت نزد اين مدير مي‌آمد و مشكلي را با او در ميان مي‌گذاشت، مدير توانمند ما در حالي كه با يك دست در جيب و يك دست زير چانه به سقف خيره مي‌شد، اندكي به تفكر مي‌پرداخت و سپس سريعاً و با اقتدار كامل پاسخ مثبت يا منفي خود را اعلام مي‌كرد به طوري كه كارمندان از اين همه اعتمادبه نفس كه در رييس خود مي‌ديدند دچار شگفتي مي‌شدند.

    پس‌از گذشت چند سال، با تصميمات و تدابير سريعي كه اين مدير اتخاذ مي‌كرد، شركت آنها عالي‌ترين مدارج پيشرفت را پيمود. داستانهاي زيادي در مورد توانايي مرموز تصميم‌گيري سريع اين مدير نقل مي‌شد و حتي كار به دخالت دادن نيروهاي فوق طبيعي نيز كشيده شده بود. يك روز، رييس قسمت فروش شركت نزد او آمد و پس از ارائه طرحي از او خواست نظرش را در باره آن طرح بيان كند. مدير، پس از برانداز كردن آن طرح و پرسيدن چند سوال، اندكي به تفكر پرداخت و گفت:"طرح خوبي است، آن را به مرحله اجرا در آور". روز ديگري، از مدير درمورد وضعييت سالن غذا خوري شركت سوال شد و پيشنهاد گرديد كه محل آن به جاي ديگري تغيير يابد. اما مدير پس از طرح چند سوال ابراز داشت: "سالن در همان جايي كه هست باقي بماند". تصميم گيري سريع و موكد و بدون تاخير و هميشه جواب سريع و صريح دادن از خصوصيات برجسته مدير توانمند ما بود كه ساير مديران در مورد آن غبطه مي‌خوردند. سالها گذشت و آن شركت بامديريت آن مدير، پيشرفتهاي زيادي نمود تا اينكه يك روز زمان باز نشستگي او فرا رسيد. مدير جانشين كه از تواناييهاي مدير قبلي اطلاع كامل داشت از او خواست كه راز موفقيتش را با او در ميان بگذارد. مدير قديمي با كمال ميل حاضر شد كه رازش را برملا سازد. اين بود كه گفت: "راز كار من لوبياست".مدير جديد كه كاملا گيج شده بود از او خواست كه مسئله را بيشتر توضيح دهد.به همين سبب مدير قديمي مقداري لوبيا از جيبش درآورد و پس از اينكه آنها را در اين دستش ريخت و دو باره در جيبش قرار داد گفت: "سالها قبل پي بردم كه اگر تصميم‌گيري در مورد مسئله‌اي را به عقب بياندازي آن مسئله بسيار بدتر و مشكلتر از قبل مي‌شود. اين بود كه من روشي را براي تصميم‌گيري سريع ابداع نمودم. روش من به اين ترتيب بود كه پس از تهيه مقداري لوبيا، آنها را در داخل جيبم قراردادم و هر زمان كه مجبور بودم در موردسوالي جواب بله يا نه بدهم مقداري از آن لوبياها را به اندازه يك مشت برمي‌داشتم و در داخل جيبم شروع به شمارش آنها مي‌كردم. اگر مجموع اين لوبياها عددي فرد بود جواب منفي و اگر مجموع آنها زوج بود جواب مثبت مي‌دادم ".

    مدير قبلي ادامه داد: "همانطوري كه مي‌بيني فرقي نمي‌كردكه جواب من مثبت باشد يا منفي بلكه چيزي كه مهم بود اين بود كه جريان تصميم‌گيري به تعويق نيافتد. البته تصميمات من گاهي از اوقات غلط از آب در مي‌آمد و اين امري اجتناب ناپذير بود. اما، چه درست و چه غلط، تصميم‌گيري بايد هرچه سريعتر صورت پذيرد تا بتوان انرژي خود را صرف چيزهايي كه واقعاً اهميت دارند نمود". اين گونه بود كه مدير جديد نيز همراه با مقداري لوبيا داخل جيبش، پست مديريت را از آن مدير توانمند تحويل گرفت .....

    دراين حكايت در مورد اهميت تصميم‌گيري سريع و بموقع صحبت شده است. به نظرنويسنده علاوه بر درستي هر تصميم، اتخاذ تصميم بموقع نيز اهميت زيادي داردبطوري كه با درستي تصميم برابري دارد. عدم تصميم بموقع بعضي اوقات از تصميمات صحيح دير هنگام نيز بدتر است.
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  9. #6
    عضو فعال آواتار soudabe
    رشته
    مدیریت
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    همینجا
    امتیاز
    4415
    پست ها
    2,644

    پيش فرض شناخت کارمندان

    روزي مدير يكي از شركت‌هاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي‌رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه مي‌كرد.

    جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي‌كني؟»

    جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»

    مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي‌دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»

    جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»

    كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.»



    نتيجه اخلاقي:

    برخي از مديران حتي كاركنان خود را در طول دوره مديريت خود نديده و آنها را نمي‌شناسند. ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را درباره آنها گرفته و اجرا مي‌كنند.
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  10. تشكر از اين پست


  11. #7
    عضو فعال آواتار soudabe
    رشته
    مدیریت
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    همینجا
    امتیاز
    4415
    پست ها
    2,644

    پيش فرض عیب جویان

    روزي امپراطور اكبر از بيربال خواست تا چهره او را نقاشي كند. بيربال پس از شش روز تلاش تصوير را كشيد. اكبر شاه از هشت تن از درباريانش خواست تا در مورد آن نقاشي نظر بدهند.هر يك از آنها نيز با دست جايي از تابلو را نشان دادندو از آن ايراد گرفتند. اكبر از بيربال توضيح خواست. بير بال كمي انديشيد و بعد هشت پرده نقاشي سفارش داد و از درباريان خواست تا هر يك تصويري از امپراطور بكشتد. اما هيچ كس قدمي جلو نگذاشت. اكبر با خشم گفت: اي عيب جويان. نتيجه: يافتن عيب در كار ديگران آسان، اما انجام آن بوسيله خودمان،مشكل است.
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  12. #8
    عضو فعال آواتار soudabe
    رشته
    مدیریت
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    همینجا
    امتیاز
    4415
    پست ها
    2,644

    پيش فرض احترام به مهارت

    كاديلاك يك آمريكايي در راه سفر به افغانستان خراب شد. هر كاري كرد نتوانست ماشين را دوباره روشن كند. سرانجام از مكانيكي كه سوار بر الاغي از آنجا عبور مي كرد كمك خواست. او هم كا پوت ماشين را بالا زد و با چكش شش بار به سيلندر ماشين ضربه زد، بعد هم از آمريكايي خواست تا استارد بزند و ماشين روشن شد.آمديكايي پرسيد كه بايد چه مبلغي بپردازد. مكانيك گفت 100 دلار. آمريكايي با تعجب صورت حساب خواست. مكانيك گفت: 10 سنت به خاطر آن شش ضربه و 99 دلار و 90 سنت هم به اين خاطر كه فهميدم كه بايد به كجا ضربه بزنم. نتيجه: به تخصص افراد احترام بگذاريد.
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  13. تشكر از اين پست


  14. #9
    عضو فعال آواتار soudabe
    رشته
    مدیریت
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    همینجا
    امتیاز
    4415
    پست ها
    2,644

    پيش فرض اگر نروم پیزی نصیبم نمی شود

    پيرمردي بود كه از راه عبور مسافران با قايق از يك سوي رودخانه به سمت ديگر آن، امرار معاش مي كرد. از او پرسيدند كه در طول روز چند بار اين كار را انجام مي دهي؟پيرمرد گفت تا آنجا كه توان دارم، زيرا هر چه بيشتر برم بيشتر بدست مي آورم و اگر نروم، چيزي نصيبم نمي شود." اين هم مطلبي است كه شما بايد در مورد تجارت، اقتصاد، موفقيت و اعتمادبه نفس بدانيد.
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  15. #10
    عضو فعال آواتار soudabe
    رشته
    مدیریت
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    همینجا
    امتیاز
    4415
    پست ها
    2,644

    پيش فرض بعدش چه....؟

    هنري فورد هر جمعه براي زنش از يك گلفروشي، گل مي خريد. يك بار از گل فروش پرسيد:"آقاي محترم، شما مغازه خوبي داريد. چرا يك شعبه ديگر نمي زنيد؟"

    گل فروش گفت بعدش چي ...آقا؟"

    فورد گفت:"بعد از مدتي، نيز چندين شعبه در ديترويت داير خواهيد كرد."

    گل فروش گفت بعدش چه...آقا؟"

    فورد گفت:" بعد هم در تمام آمريكا."گل فروش گفت:"بعدش ... چي آقا ؟"

    فورد با عصبانيت گفت:"لعنت بر شيطان! بعد مي تواني راحت باشي."

    گل فروش گفت:"همين حالا هم راحت هستم !"

    فورد سرش را پايين انداخت و رفت.
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  16. تشكر از اين پست


صفحه 1 از 10 12345 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. داستان های مدیریتی - مدیریت بحران
    توسط babak 123 در تالار مهندسی صنایع
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2011/9/17, 07:26 PM
  2. داستان های کوتاه انگلیسی
    توسط ar ebrahimzadeh در تالار گفتگوی آزاد
    پاسخ ها: 13
    آخرین ارسال: 2008/9/20, 10:45 AM
  3. مجموعه ای از داستان های صادق چوبک
    توسط پیرجو در تالار کتاب های داستانی، رمان ، علمی-تخیلی
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2007/8/30, 11:48 AM

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •