صفحه 1 از 5 1234 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 47

تاپیک: رمان شب تقدیر

  1. #1
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/4
    امتیاز
    181
    پست ها
    75

    Heart رمان شب تقدیر

    شب تقدير
    نسرين سيفي
    قسمت اول

    دستهايم را روي ميز كوبيدم همه ساكت شدند و به طرف من برگشتند در حاليكه لبخندي روي لبم نشسته بود گفتم:
    - آتش بس! من حساب مي كنم
    سهيل دستهايش را به هم كوبيد و با شعف گفت
    - دمت گرم خيلي آقايي
    به پيروي از او عرفان و ياشار هم شروع كردند به دست زدن. لبم را به دندان گزيدم و در حاليكه با چشم به اطراف اشاره مي كردم گفتم:
    - نديد بديدا ابرومون رفت
    سهيل همانطور كه دستهايش را به شدت به هم مي كوبيد گفت
    - بدبخت واسه ات كلاس گذاشتيم
    و. به عقب برگشت و به دو دختري كه در ميز كناري نشسته بودند گفت
    - خيلي با معرفت
    استينش را كشيدم . عرفان و ياشار به خنده افتادند. رو به دختر جواني كه با تعجب نگاهمان مي كرد و اماده انفجار بود كردم و گفتم
    -شرمنده ام خانم.
    چشم چرخاند و گفت:
    - خواهش مي كنم
    ياشار صدايش را پايين اورد و ارام گفت
    - كي مي ره اين همه راه رو؟
    سهيل بي توجه به اطراف جواب داد:
    - يكي مثل من خر پيدا مي شه
    با تشر گفتم:
    - سهيل
    - به خدا باربد اين كلاس تو من يه نفر روها مي شنوي من يه نفر رو كشته بابا پياده شو با هم بريم
    نگاهي از روي استيصال به ميز كناري انداختم نگاهم از روي دختري كه از او عذرخواهي كرده بودم به صورت كناري اش سرخ ورد لبخند مليحي زد و سر تكان داد من هم لبخندي زدم و سر تكان دادم عرفان با شيطنت گفت
    - بچه ها شروع شد
    نگاهش كردم چشمكي زد و گفت:
    - باربد كفش شو در اورده تا رو مخ يارو بدوئه
    بلند شدم و گفتم:
    - نخير مثل اينكه با شما نمي شه كنار اومد
    سهيل بازويم را گرفت و كشيد و گفت:
    - بشين بابا ترش نكن
    با ابرو به ميز كناري اشاره كرد و گفت:
    - اول كاري خوب نيست
    دستم را از بين انگشتانش بيرون كشيدم و گفتم:
    = چرا تهمت مي زنيد
    ياشار با خنده گفت:
    - حرف حق تلخه؟
    روي صندلي نشستم و گفتم:
    - حرف زور تلخه
    سهيل با شعف كودكانه اش گفت
    - تنها خور، چشم عنايتي هم به ما داشته باش
    با پوزخند گفتم:
    - مرده خور، تو كه هميشه روزيتو پيدا مي كني
    - به جون تو اصلا حال نمي ده
    - جون عمه ات
    - خب جون عمه ام خسته ام مي كنن
    - واسه همينه كه داري خودتو خفه مي كني
    دستي به پشت سرش كشيد و گفت:
    - اين دخترا دست از سر من بر نمي دارن
    عرفان ارام به پايم زد نگاهش كردم چشمكي زد و رو به هسيل گفت
    - پس تو چرا هي عشق و ضعف مي كني؟
    صداي خنده امان بلند شد سهيل در حالي كه صورتش از خنده سرخ شده بود گفت:
    - از بس خرم
    ياشار گفت:
    - تو به خاطر اين شجاعتت بايد نشون بگيري
    سهيل يقه اش را صاف كرد و گفت:
    - مي دادن قبول نكردم.
    همانطور كه با ظرف بستني مقابلم ور مي رفتم گفتم:
    - سهيل خر بودن چه احساسي داره؟
    - او...ه ، عاليه!
    عرفان در حالي كه به قهقه مي خنديد بريده بريده گفت:
    - نوش جونت
    سهيل هم با چهره اي بشاش گفت
    - قابل نداره اصلا مال خودت
    صداي زنگ تلفن همراهم بلند شد با گفتن جمله ببخشيد بچه ها ان را برداشتم
    - بله
    صداي سهيل نمي گذاشت خوب بشنوم
    - كلاس اين موبايلت منو كشته

  2. تشكرها از اين پست


  3. #2
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/4
    امتیاز
    181
    پست ها
    75

    پيش فرض قسمت دوم

    قسمت دوم

    بلند شدم و همانطور كه از انها دور مي شدم گفتم:
    - سلام مامان
    - كجايي؟
    - پيش بچه هام
    - امشب قرار بود كجا بريم؟
    - كجا؟؟؟؟؟
    - باربد!
    كمي به مغزم فشار اوردم و جواب دادم
    - جايي قرار نبود بريم
    - تو خيلي سر به هوا شدي
    - خب قرار بود بريم.
    - نمي آي؟
    - كجا؟
    - باربد!
    پدرم گوشي را گرفت و گفت:
    - الو
    - سلام بابا
    - سلام بابا جان، نمي آي؟
    - اگه شما نمي گين باربد! بگم؟
    - بگو
    - كجا؟
    - مگه قرار نبود بريم خونه عمه خانم؟
    با كف دست روي پيشاني ام كوبيدم و گفتم
    - آه، يادم نبود.
    صداي مادرم را شنيدم كه گفت:
    - از بس سر به هوايي
    - شرمنده ام بابا مي شه از طرف من ازشون عذر بخواين؟
    مادرم گوشي را گرفت و گفت:
    - باربد جان ، تو كه عمه خانم رو مي شناسي
    پيش از ان كه چيزي بگويم پدرم گوشي را گرفت و گفت:
    - حالا نمي شه خودت بياي و واسه دفعه هاي پيشم كه نيومدي عذر بخواي.
    نگاهي به بچه ها كه دور ميز نشسته بودند و مي خنديدند انداختم و گفتم
    - والله بابا دستم بنده
    باز هم مادرم گوشي را گرفت و گفت:
    - ما نمي تونيم بلاكش تو باشيم
    و دوباره صداي پدر را شنيدم كه مي گفت:
    - خودت بيا جواب عمه خانم رو بده
    - اخه بابا....
    پيش از ان كه جمله ام را كامل كنم تلفن قطع شد .زير لب گفتم، (( اي بابا، گاوم زاييد)). نگاهي به گوشي تلفن انداختم و گفتم،((مجبورم برم اونم فقط به خاطر تو)) ان را در جيبم گذاشتم و به طرف بچه ها رفتم
    سهيل با سر و صدا پرسيد:
    - كدومشون بود؟
    با ابرو به ميز كناري اشاره كردم . شليك خنده بچه ها بلند شد روبه ميز استادم و گفتم:
    - من بايد برم
    سهيل با تعجب پرسيد:
    - كجا؟
    صندلي را عقب كشيدم و روي ان ولو شدم
    - احضارم كردن
    عرفان چشمكي زد و گفت
    - كجا شيطون؟
    - خونه عمه خانم
    سنگيني نگاهي را احساس كردم سر بلند كردم دخترهاي ميز كناري هاج و واج نگاهم مي كردند با شرمندگي سر به زير انداختمياشار كه متوجه همه چيز بود به قهقه افتاد و با دست روي رانش مي كوبيد سهيل و عرفان هم بي ان كه بدانند چه اتفاقي افتاده است با او همصدا شده بودند صدايم را پايين اوردم و گفتم
    - هر سه تاتون رو اب بخنديد
    ياشار جواب داد:
    - فعلا كه تو رو اب شنا مي كني
    خودم هم خنده ام گرفته بود اما نمي خواستم به انها رو بدهم دستهايم را در دو طرف ميز حايل كردم و بلند شدم خنده روي لبهاي سهيل ماسيد
    - كجا؟
    - خيلي خنگي، خونه عمه خانم ديگه
    با ناباوري گفت
    - جدي مي گي؟
    قد راست كردم و گفتم:
    - دست شما درد نكنه
    ياشار و عرفان هم ديگر نمي خنديدند سهيل پرسيد
    - حدا مي ري ديدن عمه خانمت؟
    - مجبورم
    - واسه چي؟
    - تا حالا سه دفعه بابا و مامان رفتن من شونه خالي كردم
    اشاره اي به تلفن همراهم كردم و ادامه دادم
    - هي بگيد باربد راحت شدي باربد كلاس به كمرت بستي ، اه، اين دردسر رو وبال گردنم كردن كه هميشه تو دسترس باشم.
    سهيل با حالتي جدي گفت:
    بندازش تو سطل اشعال.
    وبا شيطنت اضافه كرد:
    - البته بگو كجا مي اندازيش كه من برم ورش دارم
    ياشار گفت
    - ولش كنيد اين داره ما رو سياه مي كنه ببين كجا قرار داره مي خواد بره؟ هي ، رفيق تها خوري شگون نداره ها
    چهره در هم كشيدم و جواب دادم
    - نه به جون هر سه تاتون اگر باور ندارين پاشين با هم بريم
    سهيل دست هايش را بالا اورد و گفت
    - تو رو خدا دور من يه نفر رو خط بكش
    و رو به ياشار و عرفان ادامه داد
    - نمي دونيد چه عمه خانمي داره
    چشمانش برقي زد و به ميز كناري نگاه كرد و با شيطنت گفت
    - برق بلاست
    يبعد سرش را تكان داد و ادامه داد:
    - ووي، ووي ، ووي
    به زحمت مانع خنديدنم شدم و گفتم:
    - خيلي هم دلت بخواد
    قيافه حق به جانبي به خود گرفت و گفت:
    - نه آقا ارزوني خودت مال بد بيخ ريش صاحبش
    ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و لبم به خنده باز شد نگاهي به ساعتم انداختم عرفان گفت
    - به چي نگاه مي كني
    بلند شدم و گفتم:
    - خب بچه ها كاري ندارين؟
    سهيل با دستپاچگي ساختگي اي گفت
    -پول ميز چي ميشه؟
    ياشار با كف دست به سر سهيل كوبيد و گفت
    - خاك بر سر خسيست ابرومونو به باد دادي
    - خاك بر سر خودت بدبخت تو مي خواي پول ميز رو بدي يا عرفان
    دست در جيب فرو كردم و همانطور كه كيفم را بيرون مي كشيدم گفتم
    - شروع نكنيد گفتم كه خودم پول ميز رو مي دم
    يك اسكناس هزار توماني روي ميز گذاشتم و گفتم
    - ديگه حرفي نيست؟
    - پونصد بذار روش هوس بستني كردم
    - تو ديگه كي هستي؟
    به طرف ميز كناري چرخيد و گفت
    - من سهيل هستم از اشناييتون خوشوقتم
    پانصد تومان ديگر روي ميز گذاشتم و با گفتم كلمه خداحافظ به طرف در به راه افتادم سهيل صدايم كرد و گفت
    - باربد اينجوري مي ن؟
    به عقب برگشتم و ارام گفتم
    - ابرو واسمون نذاشتي
    زير جشمي به ميز كناري نگاه كردم دخترك نگاه ملتمسش را به من دوخته بود چشم چرخاندم و با گفتن خداحافظ به راه افتادم صداي سهيل را از پشت سرم شنيدم كه مي گفت
    - شب بهت زنگ مي زنم.
    بي انكه نگاهش كنم دستم را در خوا تكان دادم و از در كافي شاپ بيرون رفتم . به طرف اتومبيلم به راه افتادم در همان حال گوشي را از جيبم بيرون اوردم و شماره خانه را گرفتم

  4. تشكرها از اين پست


  5. #3
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/4
    امتیاز
    181
    پست ها
    75

    پيش فرض قسمت سوم

    بوق ...بوق...صداي بي بي در گوشم پيچيد:
    - بله
    - سلام بي بي
    دزدگير اتومبيل را زدم .
    سلام بيبي جان
    - مامان و بابا رفتن/؟
    در اتومبيل را باز كردم و پشت فرمان نشستم
    - آره بي بي، سفارش كردن به محض اين كه رسيدي خونه راهيت كنم
    - گير مي دن ها
    با تشر گفت
    - ديگه چي؟
    دنده را خلاص كردم سوئيچ را چرخاندم ماشين روشن شد روي گاز فاشر اوردم. ماشين تكاني خورد و چرخ ها به دوران در امد. گوشي را جابجا كردم و گفتم
    - منصوره كه هست؟
    - اره
    - بگو لباس سفيدمو اوني كه يه مارك كوچولوي ابي رنگ رو جيبش داره مي دوني كه كدومو مي گم بيبي؟
    - اون كه خانم برات خريده بود؟
    - نه بي بي، اونه كه دايي جان واسه ام فرستاده
    - كدوم؟
    پشت ترافيك مانده بودم نگاهي به چراغ راهنمايي انداختم مچم را چرخاندم و نيم نگاهي به صفحه ساعت كردم.
    - بي بي جان همون لباس سفيده كه دايي كوروش واسه ام فرستاده يه مارك ابي كوچولو داره، شما مي گفتين كوتاهه، مسخره اس!
    - اها همون كه روي كمرت وا مي ايسته؟
    چراغ سبز شد اگر مي خواستم همينطور ادامه بدهم امشب نمي توانستم به ديدن عمه بزرگ بروم فرمان را چرخاندم و به داخل فرعي پيچيدم.
    - بي بي اون كجا روي كمرم وا مي ايسته
    - خب بي بي جان همچين بلندم نيست
    - بي بي جان اينا الان مده مد
    - نمي فهمم تو چي مي گي مد چيه؟ لباس بايد برازنده باشه اون وقت مده
    - قربون بي بي مدگذار و مدبردارم بشم حالا مي گي اتوش كنه
    - كي؟
    - بيبي جان
    با حالتي قهر اميز گفت
    - همون موقه كه شسته بود اتوش هم كرده
    روي گاز فشار اوردم سرعتم نزديك هفتاد و پنج بود گفتم
    - مي دونم اما يه بار ديگه ايراد نداره مي خوام بپوشمش
    - صافه
    - بيبي جان مي خوام اتوش كنه همين
    گوشي را قطع كردم سر خم كردم تا ان را در جيبم بگذارم در يك لحظه متوجه سايه اي شدم محكم ترمز كردم اما دير شده بود پشت فرمان خشك شدم عرق سردي روي پيشاني ام نشسته بود با دو دست فرمان را محكم چسبيده بودم فكرم كار نمي كرد سعي كحردم به ياد بياورم چه اتفاقي افتاده اما همه چيز در نظرم محو و كمرنگ بود به جز يك سايه چيز ديگري در ذهنم نبود خيابان خلوت بود هيچكس در ان اطراف نبود به زحمت در اتومبيل را باز كردم و پياده شدم پاهايم بر روي زمين كشيده مي شد حواسم بيشتر متوجه اطراف بود مي خواستم مطمئن شوم كه كسي مرا نديده چشم از اطراف بر گرفتم و بر روي بدن غرقه به خون موجود نحيف جلوي چرخ هاي ماشينم دوختم دنيا در نظرم رنگ خاكستر گرفت. پاهايم شل شد دستم را به كاپوت گرفتم تا بر روي زمين نيفتم نمي توانستم چيزي را تشخيص بدهم، ان چه را كه مي ديدم در مغزم بزرگ و بزرگ تر مي شد. دختر جواني تا كمر زير اتومبيل من فرو رفته بود. پيشاني اش شكافته شده بود و خون روي صورتش مي ديد و بر روي اسفالت كف خيابان ميريخت . روسري از سرش در امده بود و موهاي مشكي و براق او به صورت پريشان روي صورت و اطراف سرش پخش شده بود مانتو كهنه اش بر اثر ساييدگي بر روي اسفالت پاره شده و ساعدش زخمي شده بود
    سري به اطراف چرخاندم شانس با من يار بود خم شدم و به سرعت او را از زير اتومبيل بيرون كشيدم در عقب را باز كردم و در حاليكه مراقب اطراف بودم او را در اغوش كشيدم و در صندلي عقب گذاشتم به سرعت پشت فرمان نشستم و بر روي پدال گاز فشار اوردم اتومبيل از جا كنده شد و با سرعت از محل دور شدم مدام از ايينه پشت سرم را نگاه مي كدرم و مي خواستم مطمئن شوم كسي پشت سرم نيست نيم نگاهي هم به جسدي كه همراه داشتم مي انداختم اصلا برايم مهم نبود او كيست فقط مي خواستم فرار كنم مي خواستم مطمئن شوم هيچكس چيزي نديده و هيچ كس چيزي نفهميده با خود انديشيدم اين هم مزاياي كوچه پس كوچه هاي خلوت بالاي شهر كه اگر ادم هم بكشن كسي خبردار نمي شود دلم هري ريخت اگر مرده باشد چه بايد بكنم اصلا من با يك جنازه چه مي توانستم بكنم؟ كوچه ها را يكي پس از ديگري با سرعت پشت سر مي گذاشتم مي خواستم هر چه زودتر به خانه برسم دلم نيم خواست كسي مرا با يك جنازه در حال پرسه زدن در خيابان ببيند مي خواستم از همه فرار كنم حتي از خودم .
    به خودم كه امدم پشت در خانه ايستاده بودم بر خلاف هميشه به سرعت از ماشين پياده شدم و در را باز كردم پير بابا مرا از ته باغ ديد لنگان لنگان به طرفم به راه افتاد لنگه در را هل دادم پير بابا فرياد زد
    - الان مي ام اقا
    پشت فرمان نشستم و گاز دادم چرخ ها از زمين كنده شد از كنار پير بابا گذشتم دستش را در خوا تكان داد و چيزي گفت
    بي توجه به او گاز دادم مقابل در ساختمان توقف كردم قلبم به شدت مي طپيد به عقب برگشتم خون روي پيشاني شكافته اش دلمه بسته بود زير لب پرسيدم:
    - حالا من با تو چيكار كنم؟

  6. تشكرها از اين پست


  7. #4
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/4
    امتیاز
    181
    پست ها
    75

    پيش فرض قسمت چهارم

    بوق ...بوق...صداي بي بي در گوشم پيچيد:
    - بله
    - سلام بي بي
    دزدگير اتومبيل را زدم .
    سلام بيبي جان
    - مامان و بابا رفتن/؟
    در اتومبيل را باز كردم و پشت فرمان نشستم
    - آره بي بي، سفارش كردن به محض اين كه رسيدي خونه راهيت كنم
    - گير مي دن ها
    با تشر گفت
    - ديگه چي؟
    دنده را خلاص كردم سوئيچ را چرخاندم ماشين روشن شد روي گاز فاشر اوردم. ماشين تكاني خورد و چرخ ها به دوران در امد. گوشي را جابجا كردم و گفتم
    - منصوره كه هست؟
    - اره
    - بگو لباس سفيدمو اوني كه يه مارك كوچولوي ابي رنگ رو جيبش داره مي دوني كه كدومو مي گم بيبي؟
    - اون كه خانم برات خريده بود؟
    - نه بي بي، اونه كه دايي جان واسه ام فرستاده
    - كدوم؟
    پشت ترافيك مانده بودم نگاهي به چراغ راهنمايي انداختم مچم را چرخاندم و نيم نگاهي به صفحه ساعت كردم.
    - بي بي جان همون لباس سفيده كه دايي كوروش واسه ام فرستاده يه مارك ابي كوچولو داره، شما مي گفتين كوتاهه، مسخره اس!
    - اها همون كه روي كمرت وا مي ايسته؟
    چراغ سبز شد اگر مي خواستم همينطور ادامه بدهم امشب نمي توانستم به ديدن عمه بزرگ بروم فرمان را چرخاندم و به داخل فرعي پيچيدم.
    - بي بي اون كجا روي كمرم وا مي ايسته
    - خب بي بي جان همچين بلندم نيست
    - بي بي جان اينا الان مده مد
    - نمي فهمم تو چي مي گي مد چيه؟ لباس بايد برازنده باشه اون وقت مده
    - قربون بي بي مدگذار و مدبردارم بشم حالا مي گي اتوش كنه
    - كي؟
    - بيبي جان
    با حالتي قهر اميز گفت
    - همون موقه كه شسته بود اتوش هم كرده
    روي گاز فشار اوردم سرعتم نزديك هفتاد و پنج بود گفتم
    - مي دونم اما يه بار ديگه ايراد نداره مي خوام بپوشمش
    - صافه
    - بيبي جان مي خوام اتوش كنه همين
    گوشي را قطع كردم سر خم كردم تا ان را در جيبم بگذارم در يك لحظه متوجه سايه اي شدم محكم ترمز كردم اما دير شده بود پشت فرمان خشك شدم عرق سردي روي پيشاني ام نشسته بود با دو دست فرمان را محكم چسبيده بودم فكرم كار نمي كرد سعي كحردم به ياد بياورم چه اتفاقي افتاده اما همه چيز در نظرم محو و كمرنگ بود به جز يك سايه چيز ديگري در ذهنم نبود خيابان خلوت بود هيچكس در ان اطراف نبود به زحمت در اتومبيل را باز كردم و پياده شدم پاهايم بر روي زمين كشيده مي شد حواسم بيشتر متوجه اطراف بود مي خواستم مطمئن شوم كه كسي مرا نديده چشم از اطراف بر گرفتم و بر روي بدن غرقه به خون موجود نحيف جلوي چرخ هاي ماشينم دوختم دنيا در نظرم رنگ خاكستر گرفت. پاهايم شل شد دستم را به كاپوت گرفتم تا بر روي زمين نيفتم نمي توانستم چيزي را تشخيص بدهم، ان چه را كه مي ديدم در مغزم بزرگ و بزرگ تر مي شد. دختر جواني تا كمر زير اتومبيل من فرو رفته بود. پيشاني اش شكافته شده بود و خون روي صورتش مي ديد و بر روي اسفالت كف خيابان ميريخت . روسري از سرش در امده بود و موهاي مشكي و براق او به صورت پريشان روي صورت و اطراف سرش پخش شده بود مانتو كهنه اش بر اثر ساييدگي بر روي اسفالت پاره شده و ساعدش زخمي شده بود
    سري به اطراف چرخاندم شانس با من يار بود خم شدم و به سرعت او را از زير اتومبيل بيرون كشيدم در عقب را باز كردم و در حاليكه مراقب اطراف بودم او را در اغوش كشيدم و در صندلي عقب گذاشتم به سرعت پشت فرمان نشستم و بر روي پدال گاز فشار اوردم اتومبيل از جا كنده شد و با سرعت از محل دور شدم مدام از ايينه پشت سرم را نگاه مي كدرم و مي خواستم مطمئن شوم كسي پشت سرم نيست نيم نگاهي هم به جسدي كه همراه داشتم مي انداختم اصلا برايم مهم نبود او كيست فقط مي خواستم فرار كنم مي خواستم مطمئن شوم هيچكس چيزي نديده و هيچ كس چيزي نفهميده با خود انديشيدم اين هم مزاياي كوچه پس كوچه هاي خلوت بالاي شهر كه اگر ادم هم بكشن كسي خبردار نمي شود دلم هري ريخت اگر مرده باشد چه بايد بكنم اصلا من با يك جنازه چه مي توانستم بكنم؟ كوچه ها را يكي پس از ديگري با سرعت پشت سر مي گذاشتم مي خواستم هر چه زودتر به خانه برسم دلم نيم خواست كسي مرا با يك جنازه در حال پرسه زدن در خيابان ببيند مي خواستم از همه فرار كنم حتي از خودم .
    به خودم كه امدم پشت در خانه ايستاده بودم بر خلاف هميشه به سرعت از ماشين پياده شدم و در را باز كردم پير بابا مرا از ته باغ ديد لنگان لنگان به طرفم به راه افتاد لنگه در را هل دادم پير بابا فرياد زد
    - الان مي ام اقا
    پشت فرمان نشستم و گاز دادم چرخ ها از زمين كنده شد از كنار پير بابا گذشتم دستش را در خوا تكان داد و چيزي گفت
    بي توجه به او گاز دادم مقابل در ساختمان توقف كردم قلبم به شدت مي طپيد به عقب برگشتم خون روي پيشاني شكافته اش دلمه بسته بود زير لب پرسيدم:
    - حالا من با تو چيكار كنم؟

  8. تشكرها از اين پست


  9. #5
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/4
    امتیاز
    181
    پست ها
    75

    پيش فرض قسمت پنجم

    بوق ...بوق...صداي بي بي در گوشم پيچيد:
    - بله
    - سلام بي بي
    دزدگير اتومبيل را زدم .
    سلام بيبي جان
    - مامان و بابا رفتن/؟
    در اتومبيل را باز كردم و پشت فرمان نشستم
    - آره بي بي، سفارش كردن به محض اين كه رسيدي خونه راهيت كنم
    - گير مي دن ها
    با تشر گفت
    - ديگه چي؟
    دنده را خلاص كردم سوئيچ را چرخاندم ماشين روشن شد روي گاز فاشر اوردم. ماشين تكاني خورد و چرخ ها به دوران در امد. گوشي را جابجا كردم و گفتم
    - منصوره كه هست؟
    - اره
    - بگو لباس سفيدمو اوني كه يه مارك كوچولوي ابي رنگ رو جيبش داره مي دوني كه كدومو مي گم بيبي؟
    - اون كه خانم برات خريده بود؟
    - نه بي بي، اونه كه دايي جان واسه ام فرستاده
    - كدوم؟
    پشت ترافيك مانده بودم نگاهي به چراغ راهنمايي انداختم مچم را چرخاندم و نيم نگاهي به صفحه ساعت كردم.
    - بي بي جان همون لباس سفيده كه دايي كوروش واسه ام فرستاده يه مارك ابي كوچولو داره، شما مي گفتين كوتاهه، مسخره اس!
    - اها همون كه روي كمرت وا مي ايسته؟
    چراغ سبز شد اگر مي خواستم همينطور ادامه بدهم امشب نمي توانستم به ديدن عمه بزرگ بروم فرمان را چرخاندم و به داخل فرعي پيچيدم.
    - بي بي اون كجا روي كمرم وا مي ايسته
    - خب بي بي جان همچين بلندم نيست
    - بي بي جان اينا الان مده مد
    - نمي فهمم تو چي مي گي مد چيه؟ لباس بايد برازنده باشه اون وقت مده
    - قربون بي بي مدگذار و مدبردارم بشم حالا مي گي اتوش كنه
    - كي؟
    - بيبي جان
    با حالتي قهر اميز گفت
    - همون موقه كه شسته بود اتوش هم كرده
    روي گاز فشار اوردم سرعتم نزديك هفتاد و پنج بود گفتم
    - مي دونم اما يه بار ديگه ايراد نداره مي خوام بپوشمش
    - صافه
    - بيبي جان مي خوام اتوش كنه همين
    گوشي را قطع كردم سر خم كردم تا ان را در جيبم بگذارم در يك لحظه متوجه سايه اي شدم محكم ترمز كردم اما دير شده بود پشت فرمان خشك شدم عرق سردي روي پيشاني ام نشسته بود با دو دست فرمان را محكم چسبيده بودم فكرم كار نمي كرد سعي كحردم به ياد بياورم چه اتفاقي افتاده اما همه چيز در نظرم محو و كمرنگ بود به جز يك سايه چيز ديگري در ذهنم نبود خيابان خلوت بود هيچكس در ان اطراف نبود به زحمت در اتومبيل را باز كردم و پياده شدم پاهايم بر روي زمين كشيده مي شد حواسم بيشتر متوجه اطراف بود مي خواستم مطمئن شوم كه كسي مرا نديده چشم از اطراف بر گرفتم و بر روي بدن غرقه به خون موجود نحيف جلوي چرخ هاي ماشينم دوختم دنيا در نظرم رنگ خاكستر گرفت. پاهايم شل شد دستم را به كاپوت گرفتم تا بر روي زمين نيفتم نمي توانستم چيزي را تشخيص بدهم، ان چه را كه مي ديدم در مغزم بزرگ و بزرگ تر مي شد. دختر جواني تا كمر زير اتومبيل من فرو رفته بود. پيشاني اش شكافته شده بود و خون روي صورتش مي ديد و بر روي اسفالت كف خيابان ميريخت . روسري از سرش در امده بود و موهاي مشكي و براق او به صورت پريشان روي صورت و اطراف سرش پخش شده بود مانتو كهنه اش بر اثر ساييدگي بر روي اسفالت پاره شده و ساعدش زخمي شده بود
    سري به اطراف چرخاندم شانس با من يار بود خم شدم و به سرعت او را از زير اتومبيل بيرون كشيدم در عقب را باز كردم و در حاليكه مراقب اطراف بودم او را در اغوش كشيدم و در صندلي عقب گذاشتم به سرعت پشت فرمان نشستم و بر روي پدال گاز فشار اوردم اتومبيل از جا كنده شد و با سرعت از محل دور شدم مدام از ايينه پشت سرم را نگاه مي كدرم و مي خواستم مطمئن شوم كسي پشت سرم نيست نيم نگاهي هم به جسدي كه همراه داشتم مي انداختم اصلا برايم مهم نبود او كيست فقط مي خواستم فرار كنم مي خواستم مطمئن شوم هيچكس چيزي نديده و هيچ كس چيزي نفهميده با خود انديشيدم اين هم مزاياي كوچه پس كوچه هاي خلوت بالاي شهر كه اگر ادم هم بكشن كسي خبردار نمي شود دلم هري ريخت اگر مرده باشد چه بايد بكنم اصلا من با يك جنازه چه مي توانستم بكنم؟ كوچه ها را يكي پس از ديگري با سرعت پشت سر مي گذاشتم مي خواستم هر چه زودتر به خانه برسم دلم نيم خواست كسي مرا با يك جنازه در حال پرسه زدن در خيابان ببيند مي خواستم از همه فرار كنم حتي از خودم .
    به خودم كه امدم پشت در خانه ايستاده بودم بر خلاف هميشه به سرعت از ماشين پياده شدم و در را باز كردم پير بابا مرا از ته باغ ديد لنگان لنگان به طرفم به راه افتاد لنگه در را هل دادم پير بابا فرياد زد
    - الان مي ام اقا
    پشت فرمان نشستم و گاز دادم چرخ ها از زمين كنده شد از كنار پير بابا گذشتم دستش را در خوا تكان داد و چيزي گفت
    بي توجه به او گاز دادم مقابل در ساختمان توقف كردم قلبم به شدت مي طپيد به عقب برگشتم خون روي پيشاني شكافته اش دلمه بسته بود زير لب پرسيدم:
    - حالا من با تو چيكار كنم؟

  10. تشكرها از اين پست


  11. #6
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/4
    امتیاز
    181
    پست ها
    75

    پيش فرض قسمت ششم

    نگاهش را به من دوخت و ادامه داد
    - اگر مرده باشده چه جوري بايد ببريمش بيمارستان و بگيم ببخشيد ها ما بعد از ظهري با اين اقا تصادف كرديم....
    به سختي گفتم
    - خانومه
    پدر تيز نگاهم كرد روي مبل نشست و گفت
    - اينم قوزبالاقوز
    و فرياد كشيد
    - اخه من به تو چي بگم؟
    مادر با تشر گفت
    - خب بسه مي خواي همه رو خبر كني؟
    پدرم نگاه خيره اش را به مادر دوخت و گفت:
    - اتفاقا قصد دارم اين كار هم بكنم
    ايستاد و به طرفم امد اماده بودم هر لحظه دستش را بالا ببرد و روي صورتم قشي از بي لياقتي را بنشاند روبرويم ايستاد و صدايش را پايين اورد و با مهرباني گفت
    - نمي ذارم بيش از چند روز تو بازداشت بموني
    نگاهش كردم اشكي كه پشت درهاي بسته چشمم خانه كرده بود روي گونه هايم دويد در اغوشش فرو رفتم صداي قاطع مادرم در گوشم پيچيد
    - من اجازه نمي دم
    از اغوش پدر بيرون امدم نمي توانستم بدنم را تحمل كنم روي مبل نشستم پدر گفت
    - من از تو اجازه نخواستم
    پدرم به طرف تلفن رفت صداي ملتمس مادرم در روحم چنگ انداخت
    - مي دوني چيكار مي كني ايماني؟
    - دقيقا
    - باربد پسر ماست
    - منم به همين خاطر مي خوام به پليس زنگ بزنم
    - تو نمي توني
    - چرا مي تونم الانم همين كار رو مي كنم
    - من نمي ذارم
    - عاقل باش خانم
    - تو عاقل باش مي خواي دستي دستي بچه امون رو بفرستي زندان پاي چوبه دار
    - خانم چرا تو دل اين پسره رو خالي مي كني بالاخره كه چي؟ نمي شه كه اين جنازه بمونه تو اينخونه
    بلند شدم كسي متوجه من نبود پاهايم روي زمين كشيده مي شد به زجمت از پله ها بالا رفتم صداي مشاجره پدر و مادر بدنم خسته ام را زير فشار خود له مي كرد
    بهتره به فكر يه راه حل بهتر باشيم
    خانم محترم يه خونواده الان نگرانن ما بايد به يه طريقي اونارو از نگراني بيرون بياريم
    چرا پليس
    در اتاقم را باز كردم و داخل شدم
    - استغفرا...
    در را بستم و ادامه صحبت پدرم را نشنيدم كليد برق را زدم اتاق روشن شد . او هنوز هم انجا بود به ارامي به طرفش رفتم ديگر نمي ترسيدم مي دانستم چه كرده ام و اماده بودم مجازات شوم بالاي سرش ايستادم زيباييش دلم را به درد اورد دست پيش بردم و زخمش را با انگشت لمس كردم چهره در هم كشيد به سرعت دستم را پس كشيدم برق اميد در چشمانم درخشيد به سرعت از اتاق بيرون رفتم و از سر پله ها فرياد كشيدم:
    - زنده اس.... اون زنده اس
    به سرعت به اتاق برگشتم . پايين تخت ايستادم و به اندام موزون اما خاك خورده او خيره شدم دلم ارام شده بود لبخند روي لبهيم نشسته بود و اميد در قلبم
    پدرم وارد اتاق شد و با قدمهايي بلند به طرف تخت امد
    - زنده اس؟
    سر تكان دادم مادرم پشت سرش وارد اتاق شد در حاليكه به شدت نفس نفس مي زد به طرف تخت امد با ديدن او بر جا خشكش زد پدرم كنار تخت نشست و دستش را گرفت
    - داغه
    كمي انگشتش را جابجا كرد مادر با قدم هايي سست به طرفش امد و بالاي سرش ايستاد
    - بله زنده اس نبضش مي زنه
    نگاهم كرد چشم به زير انداختم گفت:
    - خانم زنگ بزن دكتر صفاپور بياد نگو چي شده اصلا بگو اقا حال نداره
    مادرم كنار تخت روي زمين نشست پدر گفت
    - خانم
    با صداي خفه اي گفت
    - من نمي تونم
    پدرم نگاهم كرد سر تكان دادم و به طرف تلفن رفتم گوشي را برداشتم و شماره را گرفتم. بوق....بوق....
    به مادر نگاه كردم رنگ پريده بود كنار تخت شسته بود پدرم شانه هايش را ماساژ مي داد.
    = بله
    - سلام خانم ايماني هستم دكتر تشريف دارن؟
    - حالتون چطوره خانواده خوب هستن؟
    - به مرحمت شما سلام دارن
    - مامان خوب هستن
    نيم نگاهي به مادرم انداختم سرش را روي تخت گذاشته بود شانه هايش مي لرزيد جواب دادم
    - بله
    - خب خدا را شكر
    - دكتر هستن؟
    - بله بله گوشي... خدا بد نده كسي حال نداره؟
    - مي شه لطفا صداشون كنيد
    - بله بله الان
    پدر نگاهم كرد دهني گوشي را گرفتم و گفتم:
    - الان مي آد.
    - بله؟
    - سلان آقاي دكتر ايماني هستم
    - سلام باربد جان گل چطوري؟
    - خوبم، ممنون شما خوبين؟
    - الحمدالله خدا بد نده خبريه ؟ يادي از ما كردين؟
    - بابا گفتن يه نوك پا تشريف بيارين اينجا
    - خدا بد نده؟
    - تشريف كه مي آرين
    - الساعه خدمت مي رسم
    - منتظريم خدا حافظ
    گوشي را قطع كردم پدرم زير بازوي مادر را چسبيد و گفت
    - پاشو بريم بيرون
    و خطاب به من پرسيد:
    - مي آد؟
    گفت همين الان راه مي افته
    خب خانم دكترم كه داره مي اد
    مادرم بازويش را از بين انگشتان پدر بيرون كشيد و گفت
    - مي خوام همين جا باشم
    - بهتره بريم بيرون دكتر كه اومد بر ميگريديم
    - نه من همين جا مي نشينم
    - اخه
    با صداي فرياد بي بي همه سرها به طرف در چرخيد:
    - واي خاك به سرم اين كيه اومده اينجا مرده؟
    هاج و واج مانده بوديم بي بي گريه كنان وارد اتاق شد
    - واي واي بدبخت شديم پسر چرا حواستو جمع نكردي من مي گم كي تصادف كرده جيك از كسي در نمي ايد نگاه كن زدي دختر مثل دسته گل مردم رو پرپر كردي
    كنار مادرم نشست و ادامه داد:
    - خانم ديدي چه خاكي به سرمون شده اگه اقا رو ببرن زندان
    و رو به من كرد و ادامه داد:
    - چرا اينو اوردي اينجا مي برديش بهشت زهرا ديگه
    مادرم به گريه افتاد پدر با تحكم گفت
    - بسه ديگه بيبي خانم ايشون زنده ان الانم دكتر صفاپور مي اد ويزيتش مي كنه بجاي اين حرفها پاشو خانم رو ببر بيرون اصلا شما اينجا چه كار مي كنيد
    بي بي جابجا شد و گفت
    - دلم شور افتاد با اون سر وصدايي كه شما راه انداخته بوديد
    لحظه اي سكوت كرد و بعد با بغض اداده داد:
    - نتونستم طاقب بيارم
    روي صندلي نشستم و ان را به حركت در اوردم پدرم شروع كرد در طول اتاق قدم زدن. مارم گريه مي كرد و بيبي قربان صدقه اش مي رفت دسته صندلي را محكم چسبيده بودم صداي گريه ارام مادر مثل لالايي مي مانست ارامشي غريبي داشتم چيزي در درونم فرياد مي كشيد اگر قرار است محاكمه شوم بهتر است خونسردي ام را حفظ كنم چشم بر هم گذاشتم صداي پاي پدرم كه روي اتاق كشيده مي شد روي مغزم سوهان مي كشيد پرسيدم
    - كي به پليس زنگ مي زنيد؟
    صداي گريه مادرم قطع شد صندلي را تاب دادم از كسي صدايي در نيامد دوباره به سخن امدم.:
    - خودمون بعد از رفتن دكتر مي ريم پيش پليس؟
    صداي پاي مادرم را شنيدم چشم باز كردم به سرعت از اتاق خارج شد بي بي هم به دنبالش بيرون رفت صداي هق هق گريه اش در اتاقم پيچيد. سر برگرداندم اسمان شب پشت پرده اين پنجره تا دوردستها ادامه داشت لبخند كمرنگي روي لبهايم نشست من ديگر نمي ترسيدم
    با شنيدن صداي ناله اي به سرعت از جا پريدم و به طرف تخت هچوم بردم در كنار تخت زانو زدم پدر بالاي سرم ايستاد و پرسيد
    - به هوش اومد؟
    - نمي دانم.
    خم شد و دستش را گرفت
    - چقدر داغه
    جرات نداشتم دستش را بگيرم پدرم نگاهي به ساعتش انداخت:
    - دكتر كجا موند
    روي زمين نشستم دستم را به لبه تخت حايل كردم و سرم را به دستم تكيه دادم و گفتم:
    - مي آد
    پدرم شروع كرد به قدم زدن زمان به كندي برايم مي گذشت سكوت سرد اتاق را صداي گام هاي پدرم كه احساس مي كردم به شدت خسته و مضطرب است مي شكست
    صداي بوق اتومبيل دكتر كه از ان سوي حياط بلند شد از جا پريدم پدر به سرعت از اتاق بيرون رفت تا از دكتر استقبال كند پرده را كنار زدم اتومبيل دكتر پشت اتومبيلم متوقف شد در را باز كردم و روي ايوان رفتم رنگم پريده بود نرده را چسبيدم و به جلو خم شدم دكتر پياده شد.

  12. تشكرها از اين پست


  13. #7
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/4
    امتیاز
    181
    پست ها
    75

    پيش فرض قسمت هفتم

    مادرم به طرفش رفت . دكتر برايم دست تكان داد به داخل برگشتم روي صندلي افتادم و با حركتي عصبي ان را به حركت در آوردم
    صداي پايشان را شنيدم كه از پله ها بالا مي امدند دسته هاي صندلي را محكم چسبيدم سرم را به صندلي تكيه دادم و چشم بر هم گذاشتم دكتر با حالتي عصبي پرسيد:
    - كجاست؟
    چشم باز كردم زبانم براي گفتن سلام سنگين شده بود دكتر هم توجه اي به من نكرد و من از اين بابت خرسند شدم كنار تخت رفت و ملحفه را كنار زد نبضش را گرفت و گفت
    - بگين يه لگن اب ولرم بيارن بالا
    كيفش را باز كرد و گوشي اش را به گوش گذاشت و به پدرم گفت:
    اگه مي شه او نطرف تر وايستين
    بي بي به سرعت از اتاق خارج شد پدر به كنار مادر رفت و بازويش را چسبيد دكتر شروع كرد به معاينه كردن او دكتر به سرعت حركت مي كرد نمي توانستم ببينم چه مي كند امپولي به او زد منصوره لگن به دست وارد اتاق شد و سلام كرد هيچكس جواب سلامش را نداد لگن را كنار تخت گذاشت و همانجا ايستاد با چشمان دريده به او خيره شده بود
    دكتر گفت:
    - كنار وايستيد
    پدرم با تحكم گفت:
    - بيرون
    بي بي هن و هن كنان وارد اتاق شد دكتر گفت
    - اينجا رو خلوت كنيد
    پدر بازوي مادر را كشيد و گفت:
    - بهتره شما بريد پايين
    - نه
    رو به بي بي كرد و گفت
    - خانم را ببريد پايين
    مادرم با لحن ملتمسي گفت
    - نه
    پدرم با قاطعيتي عصبي گفت
    - همه تون بيرون منصوره....
    منصوره زير بازوي مادر را چسبيد مادرم مطيع و ارام به طرف در خروجي به راه افتاد صداي بسته شدن در مثل اوار روي سرم خراب شد
    پدرم با نگراني پرسيد
    - خوب مي شه؟
    - بايد ببريمش بيمارستان شايد ضربه مغزي شده باشه بايد حتما از سرش عكس بندازيم
    پدرم به ارامي پرسيد
    - نمي شه يك كاري كنيم كه به بيمارستان نكشه
    دكتر با عصبانيت نگاهش كرد و گفت
    - از شما انتظار نداشتم
    گفتم:
    - من مي برمش خودم هر جا كه لازم باشه مي برمش
    دكتر با عصبانيت نگاهم كرد
    - تو اينجايي؟
    از روي صندلي بلند شدم و به طرف دكتر رفتم
    - ديگه برايم مهم نيست چه اتفاقي مي افته
    بالاي سرش ايستادم و پرسيدم
    - چطوره؟
    - نمي تونم نظر قطعي بدم بايد ببريمش بيمارستان شايد تا الن دير شده باشه
    سر به زير انداختم و گفتم:
    - تقصير من نبود
    دكتر خم شد و همانطور كه با پنبه زخم پيشاني اش را تميز مي كرد گفت
    - ما الان دنبال مقصر نمي گرديم
    - يهويي جلوي ماشين سبز شد اصلا نفهميدم چطور شد. تا به خودم بيام خورده بود به ماشين
    - شايدم تو با ماشين بهش خوردي
    - شايد اين درست تر باشه
    پدر به ميان حرف ما دويد و گفت
    - ما اينجا دنبال مقصر نمي گرديم بهتره به فكر راه حل باشيم
    دكتر قد راست كرد و گفت
    - تنها راه حل بيمارستانه
    لب به دندان گزيدم و گفتم
    - من اماده ام
    دكتر دستي به شانه ام كوبيد و گفت
    - تلفن كه تو اتاقت هست؟
    - بله رو ميزه
    به طرف تلفن رفت و گفت:
    - از وقتي اورديش خونه هيچ علائمي داشته يا نه
    - متوجه نمي شم
    - حركتي ناله اي از اين دست
    - بله
    پدرم اضافه كرد
    - پيش پاي شما بود كه ناله كرد
    - بعد از ظهريم دستم رو يه فشار كوچولو داد
    دكتر گوشي را برداشت و مشغول گرفتن شماره اي شد و گفت:
    - خب جاي اميدواري هست
    نگاهي به او انداختم حالا كه صورتش تميز شده بود زيباييش بيشتر نمايان بود
    - الو مي خوام با دكتر صابري صحبت كنم
    نگاهي به من كرد و گفت
    - اماده شو بريم
    سر تكان دادم و گفتم:
    - اماده ام وسايلم رو مي گم مي بندن بعدا برام مي يارن
    - مگه ما داريم مي ريم سفر
    - براي باز....
    ميان حرفم دويد و گفت
    - مي ريم بيمارستان... الو سلام دكتر..خوبي...قربانت يه مريض اورژانسي دارم بله از دوستانه...براي عكس و سي تي اسكن ...از پله افتاده...دكتر معطل نشيم ها...قربونت...مي بينمت.
    گوشي را قطع كرد دستهايش را به هم ماليد و گفت:
    - خب اماده اي بريم؟
    پدرم هاج و واج مانده بود دكتر بي توجه به حال پدر رو به من گفت
    - بغلش كن ببرش پايين توي ماشين من
    پدرم گفت:
    - دكتر....
    دكتر دستش را به نشانه سكوت روي بيني اش گذاشت و گفت
    - احتياجي نيست مسئله رو بزرگش كنيم حاي نگراني خاصي نيست در ضمن مي شه بي سرو صدا حلش كرد
    قدرشناسي در نگاه پدر موج مي زد او را از روي تخت بلند كردم و از پله پايين بردم دكتر هم از پشت سرم امد در اتومبيل را باز كرد پدرو مادرم وارد حياط شدند او را بر روي صندلي عقب گذاشتم ناله اي كرد. پدرم كتش را بر روي بازو جاجا كرد و گفت
    - بهتره زودتر بريم
    دكتر با خونسردي گفت
    - شما نه ما هستيم
    - منم مي ام
    - به نظر من نيايين بهتره باربد خان هستن
    - ولي
    - بهتره به حرف من گوش كنين اقاي ايماني
    و رو به من ادامه داد
    - سوار شو بريم
    نگاهي به پدر انداختم با اشاره سر حرف دكتر را تاييد كرد به طرف اتومبيل رفتم پدرم صدايم كرد و گفت
    - پول....
    به طرفش رفتم دو دسته اسكناس در جيبم فرو كرد و گفت
    - اگه بازم احتياج شد بهم زنگ بزن
    - چشم
    به طرف اتومبيل رفتم و سوار شدم پيربابا در را برايمان باز كرد دكتر بر روي پدال گاز فشار اورد و اتومبيل از جا كنده شد پيربابا كنار در ايستاده بود از مقابلش كه مي گذشتيم طوري نگاهم كرد كه انگار براي اخرين بار است كه مرا مي بيند
    اتومبيل تكاني خورد و از در خارج شديم به عقب برگشتم تا مطمئن شوم نيفتاده
    = نگراني
    سر به زير انداختم و جواب دادم
    - خودم رو مسئول مي دانم
    - جاي تعجبه
    به تندي نگاهش كردم بي توجه به نگاه من ادامه داد
    - هميشه فكر مي كردم تو خيلي خجالتي از اين حرفايي مي زني به يه بابايي بعد پياده مي شي مي ذاريش تو ماشينت مي اريش خونه. اونم جلوي چشم همه تا شبم جيكت در نمي اد. من كه نمي تونستم راستش اصلا برام باور كردني نيست مي دوني اگه به من مي گفتند پسر اقاي ايماني رئيس شركت ساختماني نور زده به يه نفر من چي مي گفتم؟ سر برگداندم و از پنجره بيرون جشم دوختم دكتر ادامه داد:
    - مي گفتم، حتما بعدشم پياده شده و بالاي سر اون بيچاره نشسته و گريه كرده تا پليس برسه
    پوزخندي زدم و گفتم:
    - پس شما ادم شناس خوبي نيستين
    - اتفاقا برعكس فقط در مورد تو بايد بگم كه ادم مرموزي هستي از اون دسته كه شخصيت اصليشون رو پشت يه نقاب اهني پنهان مي كنن
    - اينكه خيلي وحشتناكه
    - ولي من اينطور فكر نمي كنم حداقل مزيتش اينه كه براي ديگران يه شخصيت ثابت داري و براي خودت هزار و يك شخصيت متغير
    - و اگر اين هزار و يك شخصيت براي ديگران باشه؟
    - از تو بعيده نه مطمئنم كه از تو بعيده
    - شما كه گفتين از من انتظار عكس العمل هاي مختلف رو دارين
    - نه در هر زمينه اي به هر حال من نگفتن تو ماورا الطبيعي هستي تو استعداد خارق العاده اي داري تو فقط ترفند هاي زيادي بلندي كه به موقع ازشون استفاده مي كني
    به عقب برگشتم نگاهي به او انداختم و به ارامي گفتم:
    - كه اي كاش بلد نبودم
    دكتر با لحن دلسوزانه اي گفت
    - اون حالش خوبه، فردا صبح مي توني برسونيش در خونه اشون
    به دكتر نگاه كردم پوزخندي زدم و گفتم:
    - بعد هم برم و خودم رو به كلانتري معرفي كنم
    - بهتره اميدوار باشي
    سر برگرداندم و از پنجره به بيرون خيره شدم سكوت سردي فضا را تسخير كرده بود احساس خفقان مي كردم دلم مي خواست سرم را از پنجره بيرون بياورم و ريه هايم را پر از زندگي كنم
    خانه ها مغازه ها و ادم ها به سرعت از مقابل چشمم مي گريختند و من با خود مي انديشيدم دكتر چقدر براي رسيدن عجله دارد و مي دانستم دلم مي خواهد تمام راه را تا بيمارستان پياده بروم. صداي بوق مرا به خود اورد زنجير افتاد اتومبيل وارد بيمارستان شد دكتر گفت
    - از پله ها افتاده اصلا تو سعي كن زياد حرف نزني
    لبخندي زد و گفت
    - البته مطمئنم كه اگه تنهام باشي مي توني گليمت رو از اب بيرون بكشي مقابل در ساختمان توقف كرد نگاهش كردم اضطراب در جانم نشسته بود دستهايم مي لرزيد عرق سردي روي پيشاني ام مي دويد دلهره بيخ گلويم بود و دهانم خشك شده بود دكتر دستي به شانه ام كوبيد و گفت
    - زود باش
    نگاهش كردم لبخندي زد و گفت:
    - آقاي ايماني
    در را باز كرد و پياده شد بر جا خشكم زده بود چند ضربه به شيشه زد به خودم جرات دادم و پياده شدم تا خودم را جمع جور كنم او را روي برانكارد گذاتند و بردند من سلانه سلانه وارد بيمارستان شدم ديگر توان نداشتم روي يك نيمكت افتادم و به انتهاي راهرو جايي كه او را وارد اتاق راديولوژي كردند چشم دوختم.

  14. تشكرها از اين پست


  15. #8
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/4
    امتیاز
    181
    پست ها
    75

    پيش فرض قسمت هشتم

    به ساعتم نگاه كردم نزديك به چهل دقيقه بود كه روي اين نيمكت نشسته بودم سر بلند كردم دكتر لبخند به لب از انتهاي راهرو مي امد ايستادم قلبم به شدت مي تپيد چند قدمي به طرف دكتر رفتم يك علامت سوال بزرگ در چشمانم نشسته بود پرسيدم
    - خب؟
    - گفتم كه جاي نگراني نيست عكسهاش چيزي نشون نمي ده
    نفسي به راحتي كشيدم.
    - مي تونيم ببريمش ؟
    - البته ولي دكتر فكر ميك نه اگه اينجا باشه بهتره
    - ضرورت داره ؟
    - نه دكتر اينطور تمايل داره اگه بخواي مي بريمش
    - ترجيح مي دم با خودم ببرمش
    نگاهي به دكتر انداختم و گفتم:
    - البته اگر شما صلاح بدونيد.
    - از نظر من مانعي نداره حالش كه بهتره ازمايش ها و عكس هاشم كه سالمه
    نگاهم كرد و گفت:
    - چرا خودت نمي ري ببينيش اون وقت تصميم گرفتن راحت تره
    با هيجان پرسيدم:
    - مگه به هوش امده؟
    - اره ولي هنوز گيجه.
    لبخند روي لب هايم نشست دلم مي خواست دكتر را در ا؛وش بگيرم
    دكتر دستي به شانه ام كوبيد و گفت
    - اتاق 28 اخر همين راهرو
    حس قدرداني در نگاهم موج مي زد به راه افتادم چند قدمي بيشتر نرفته بودم كه ايستادم به طرف دكتر كه با تعجب نگاهم مي كرد برگشتم دستش را گرفتم و گفتم:
    - متشكرم دكتر اين لطف شما رو هيچ وقت فراموش نمي كنم
    لبخندي زد و گفت
    - وظيفه امه من دكتر خانوادگي شما هستم پس بايد بتونم هر نوع مشكل پزشكيتون رو حل كنم
    - به هر حال من بهتون مديونم
    - برو پسر برو ببينش
    - چشم
    به راه افتادم اما دوباره ايستادم وبه طرف دكتر برگشتم
    ديگه چي شده؟
    دست در جيب فرو بردم دو بسته اسكناسي را كه پدرم داده بود بيرون اوردم و به طرف دكتر گرفتم و گفتم:
    - مي شه لطفا مخارج بيمارستان رو بدين تا ديگه كاري نداشته باشيم
    خنديد و گفت
    - لبته
    - ممنون
    - برو ديگه
    خنديدم و به راه افتادم اما براي سومين بار ايستادم و به طرف دكتر برگشتم دكتر خنديد و سر تكان داد پرسيدم:
    - نگفت اسمش چيه؟
    - گفتم كه هنوز گيجه تا فردا صبح حتما كاملا خوب شده و مي تونه به راحتي حرف بزنه برو باربد خان دير شد تو خونه نگرانن.
    خنديدم و به راه افتادم صداي پيام روي سنگفرش راهرو در فضا مي پيچيد و سكوت را در هم مي ريخت قلبم به شدت مي تپيد اما دلم ارام بود به سر در اتاق ها نگاه مي كردم و پيش مي رفتم بيست ، بيست و يك ... بيست و چهار ، بيست و پنج ..... ...بيست و هفت و بيست و.... ايستادم. نفس عميقي كشيدم يك بار ديگر به سر در اتاق نگاه كردم بيست و هشت. دستي به پيشاني ام كشيدم و وارد اتاق شدم يك اتاق چهار تخته كنار هر تخت يك نفر نشسته بود با قدم هايي لرزان به اخر اتاق رفتم به ارامي خوابيده بود كنار تخت ايستادم سرم به دستش وصل بود با انگشت پشت دستش را نوازش كردم پوستنرمش مثل حرير افتاب بود دلم را لرزاند چشم باز كرد به سرعت دستم را عقب كشيدم كمي نگاهم كر و چشم بست كسي از پشت سرم گفت
    - بهش امپول خواب زدن
    سرم برگرداندم همراه بيمار بغلي بود يك زن ميانسال چادرش را محكم به خود پيچيده بود و لبخند مي زد.برگشتم. صدايش را شنيدم كه پرسيد:
    - زنته؟
    رنگم پريد احساس كردم بخار از سرم بلند شد صندلي را پيش كشيدم و روي ان نشستم از پنجره كنار تختش به بيرون نگاه كردم اسمان سياه شب پاهايش را روي گردن زمين گذاشته بود به صورت او چشم دوتم سايه مژگان بلندش روي گونه هايش را نقاشي كرده بود چشمهايم را ريز كردم و دوباره به اسمان چشم دوختم در دل گفتم ستاره ها جلوتر از سياهي وايستادن لبخند روي لبم نشست دستي را روي شانه ام احساس كردم از جا پريدم دكتر با خنده گفت
    - نترس منم
    لبخندي از روي استيصال زدم و گفتم:
    - معذرت مي خوام.
    دكتر نگاهي به او انداخت و گفت:
    - خب بريم
    - به نظر شما بريم
    - دودلي
    نگاهش كردم خم شد و نبضش را گرفت و گفت
    - بهش ارام بخش زدن ولي اگه تو مي گي بمونه بمونه
    قد راست كردم نگاهي به تخت انداختم و گفت:
    - نه بريم خونه بهتره بهتر مي تونم ازش مراقبت كنم
    - پس برو بگو پرستار بياد سرمش رو در بياره
    - به راه افتادم دكتر صدايم كرد و گفت
    - باربد خان يه ويلچر بيار
    سر تكان دادم و بهراه افتادم به طرف اطلاعات رفتم
    -سلام خانم خسته نباشيد
    -سلام امرتون
    -لطفا بياين سرم مريض مارو بكشين
    - تمون شده؟
    - بله
    رو به دختري كه چاي مي خورد كرد و گفت
    - خانم رضايي به كار اقا رسيدگي كنيد
    - بفرماييد بريم
    - اتاق بيست و هشت
    و رو به خانم اولي ادامه دادم
    - يه ويلچر مي خوام
    - واسه چي؟
    - واسه بردن مريضم
    - كجا
    - خونه
    - الان چه وقت خونه رفتنه؟
    - مريض من مرخصه
    با عصبانيت گفت:
    - اين وقت شب.
    دكتر به ياريم شتافت و گفت
    - بله خانم مريض دكتر صابريه پيج كنيد از خودشون بپرسيد.
    - من نمي تونم كمكي كنم
    دكتر با عصبانيت گفت
    - اصلا مهم نيست من دكتر صفاپور هستم دكتر صابري رو پيجك نيد
    و رو به من ادامه داد
    - يه ويلچر ببر خانم رو ببر تو ماشين تا من بيام
    مطيعانه يك ويلچر از راهرو برداشتم و راه افتادم سر پرستار با عصبانيت گفت
    - كجا اقا
    دكتر صفاپور با قاطعيت گفت
    - دكتر صابري رو پيج كنيد
    و خطاب به من ادامه داد
    - برو ببرش تو ماشين
    به راه افتادم صداي پرستار در فضاي بيمارستان طنين انداخت
    - دكتر صابري به اطلاعات
    وارد اتاق شدم پرستار بالاي سرش ايستاده بود ويلچر را كنار تخت گذاشتم
    - حالش چطوره
    پرستار ملحفه را كنار زد و گفت:
    - اگه مرخصه پس خوبه
    به پرستار نگاه كردم و گفت:
    - اماده اس
    - خب
    - مي تويند ببريدش
    - بله
    ايستاده بودم پرستار چپ چپ نگاهم كرد و گفت:
    - مي تونيد بذاريدش رو ويلچر
    هاج و واج نگاهش كردم چشمهايش را ريز كرد و گفت
    - انتظار نداريد كه من بلندش كنم
    - بله؟
    لبخند پر تمسخري بر لب راند و گفت
    - بله
    دست و پايم را گم كرده بودم با دستپاچگي جواب دادم
    - نخير يعني ...بله ...يعني....
    دكتر به دادم رسيد
    - آماده اي؟
    نگاهش كردم مرد نسبتا ميانسالي با موهاي جوگندمي پشت سرش مي امد.
    - سلام.
    دكتر گفت:
    - اقاي ايماني پسر اقاي ايماني بزرگ معرف حضور كه هستن
    دست پيش بردم دكتر صفاپور ادامه داد:
    - دكتر جان شما خودت بگو حال خواهرش خوبه.
    و تيز نگاهم كرد سر به زير انداختم دكتر صابري به حرف امد و گفت:
    - جاي هيچ نگراني نيست ولي اگه مي موند بهتر بود
    سر بلند كردم و جواب دادم
    - اگه اجازه بدين ببرمش فكر مي كنم تو خونه بهتر مي تونيم ازش مراقبت كنيم
    - البته مانعي نداره فقط اگه تهوع سرگيجه ضعف و هر چيزي گه به نظرتون مشكوك اومد داشت زود برسونيدش بيمارستان
    سر تكان دادم و گفتم
    - بله حتما
    دكتر صفاپور دستي به پشتم زد و گفت
    - بذارش روي ويلچر
    از روي تخت بلندش كردم براي ايك لحظه صورتم به صورتش نزديك شد چشم چرخاندم و او را به ارامي روي ويلچر گذاشتم دست دكتر را فشردم و به راه افتادم از مقابل سرپرستار كه مي گذشتم چنان با غضب نگاهم مي كردكه جرات سر بلند كردن نداشتم
    دكتر درعقب را برايم باز كرد او را در اغوش كشيدم و روي صندلي نشاندم دكتر صابري گفت
    - بشين پهلوش سرش را بالا نگه دار
    نگاهي به دكتر صفاپور انداختم با سر اشاره كرد روي صندلي بنشينم از دكتر تشكر و خداحافظي كردم و سوار شدم دستش را در دست فشردم داغ و پرحرارت بود و گرماي ان از كفدستم به تمام وجودم سرايت كرد هرم نفس هايش را احساس كردم چشم بر هم فشردم و سر برگداندم خدا خدا مي كردم دكتر زودتر سوار شود و راه بيفتيم اينطور كه در كنارش نشسته بودم بيشتر احساس گناه مي كردم با هود انيشيدم خانواده او الا چقدر دلواپسند و خودش بي انكه بداند در اغوش من است و مسول تمام اين مسايل من هستم دكتر سوار شد ايينه را تنظيم كرد داروها را نشانم داد و گفت
    - دستوراش روشه
    و آنها را روي صندلي گذاشت استارت زد اتومبيل روشن شد براي دكتر صابري بوق زد و راه افتاد پرسيد
    - چطوره ؟
    - خوابه
    - تا فردا صبح خواب خوابه شانس اوردي واقعا به خير گذشت
    چسب روي دستش را با انگشت نوازش كردم و جواب دادم:
    - بله هم من و هم اين بنده خدا
    دكتر از ايينه نگاهمان كرد خجالت مي كشيدم نگاهش كنم گفت
    - چقدرم نازه مثل يه بچه كوچولوي خوشگل خوابيده
    عرق روي پيشاني ام دويد احساس كردم توي دلم خالي شد دستم را پس كشيدم و دست ديگرم كه دور كمرش حلقه شده بود بي اختيار شل شد. از پنجره به بيرون خيره شدم. دكتر با خنده ادامه داد :
    - كجا بهش زدي منم برم همونجا.
    لب به دندان گزيدم تا صدايم در نيايد دكتر كه متوجه حالم شده بود به قهقه افتاد و گفت:
    - اين شخصيت چند صدمته؟
    به قهقهه خنديد و روي پدال گاز فشار اورد چشم بر هم گذاشتم. تا گذر زمان را حس نكنم.
    - خوابيدي؟
    چشم باز كردم و جواب دادم
    - خسته ام.
    - وقتي رسيديم بايد استراحت مطلق داشته باشي
    با گوشه چشم به او نگاه كردم و گفتم:
    - بايد مراقبش باشم.
    - مراقب چي؟ اون كه خوابه
    - اگه بيدار شد
    - بيدار نمي شه حداقل تا فردا بح مطمئنا بيدار نمي شه
    دوباره چشم بستم و گفتم:
    - به هر ترتيب بايد مراقبش باشم

  16. تشكرها از اين پست


  17. #9
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/4
    امتیاز
    181
    پست ها
    75

    پيش فرض قسمت نهم

    پشت در كه رسيديم بوق زد روي صندلي جابجا شدم پيربابا در را به رويمان باز كرد وارد حياط شديم پدر و مادرم از در ساختمان بيرون امدند اتومبيل توقف كرد به سرعت پياده شدم و او را در آغوش كشيدم پدرم به طرفمان امد با نگراني پرسيد:
    - چي شد؟
    به طرف بالا به راه افتادم دكتر چواب داد:
    - خدا را شكر به خير گذشت
    مادرم صدايم زد:
    - باربد كجا؟
    او را روي دستم جابجا كردم و گفتم:
    - تو اتاقم نياز به استراحت داره
    - دكتر بفرماييد تو
    در اتاقم را باز كردم و وارد شدم او را روي تخت گذاشتم و پتو به رويش كشيدم چند ضربه به در اتاق خورد گفتم:
    - در بازه
    دكتر وارد اتاقم شد روي صندلي افتادم پدر و مادرم هم وارد اتاق شدند
    دكتر بالاي سرش ايستاد
    - خب فكر مي كنم من تا فردا ديگه اينجا كاري نداشته باشم
    با نگراني پرسيدم:
    - مي خواهيد بريد؟
    - ديگه احتياجي به من نيست
    - اگه جالش يهويي بد شد؟
    - تو چقدر دلواپسي مگه نديدي دكتر صابري گفت: مسئله نگران كننده اي نيست اگرم خداي ناكرده اتفاقي افتاد بهم تلفن بزنين
    پدرم داروها را روي ميز گذاشت و گفت:
    - دير وقته دكتر بهتره نريد
    - نه بايد برم شما كه خواهر بنده رو مي شناسيد
    مادرم با نگراني گفت
    - حق با باربده دكتر بهتره بمونيد
    - خانم ايماني نگران چيزي نباشيد
    به طرفم امد و گفت
    - بهتره فكر اين اقا پسر باشيد
    و رو به من اضافه كرد :
    - بر و استراحت كن
    سرم را به پشتي صندلي تكيه دادم و گفتم:
    - ترجيح مي دم اينجا باشم
    - اما من صلاح نمي دونم تو فشار زيادي رو تحمل كردي نياز به استراحت داري
    - نمي تونم دكتر
    - بهت يه ارام بخش بزنم؟
    روي صندلي صاف نشستم و گفتم:
    - نه لزومي نداره
    - اما نظر من چيز ديگه ايه مگر اين كه خودت راضي بشي و براي استراحت بري
    مادرم به طرفم امد و گفت
    - باربد لجبازي نكن نگرانم نباش ما خودمون مراقبشيم
    به شدت خسته و كوفته بودم به زحمت چشمانم را باز نگه داشتم.
    دكتر دستي به شانه ام كوبيد گفت
    - بلند شو مرد بايد براي فردا اماده باشي
    مادرم دستم را گرفت و گفت
    - برو تو اتاق مهمونا
    به سختي از جايم بلند شدم نگاهي به او انداختم صورتش در سايه باند سفيد روي سرش رنگ پريده تر به نظرمي رسيد نگاه ملتمسم را به مادر دوختم لبخندي زد و گفت:
    - برو مامان
    سر به زير انداختم و سلانه سلانه از اتاق خارج شدم تلو تلو خوران خودم را به اتاق مهمان ها رساندم روي تخت افتادم و به سقف خيره شدم خواب در چشمانم نشسته بود به ساعتم نگاه كردم نزديك دو بود چشم بر هم گذاشتم تمام حوادث بعد از ظهر در ذهنم جان مي گرفت در حالي كه صحنه تصادف و حوادث بعد از ان مدام در ذهنم ورق مي خورد به خواب رفتم.
    چشم باز كردم به بدنم كش و قوسي دادم وروي تخت نشستم با تعجب به اطرافم نگاه كردم و از خودم پرسيدم من اينجا چه كار مي كنم؟
    به ذهنم فشار اوردم ناگهان همه چيز درذهنم زنده شد نگاهي به ساعت انداختم نزديك به ده بود به سرعت از تخت پايين پرسيدم و از اتاق بيرون رفتم با قدمهايي بلند خود را به اتاقم رساندم. چند لحظه ايستادم تا نفسم بالا بيايد چشم بر هم گذاشتم و دستگيره را به طرف پايين كشيدم در به ارامي باز شد سرها به طرف من چرخيد
    - سلام
    همه با ناراحتي جواب سلامم را دادند دلم هري ريخت با قدمهايي لرزان وارد اتاق شدم مادرم به طرفم امد و گفت
    - برو پايين صبحونه اماده اس
    - حالش چطور است
    پدرم با عصبانيت گفت:
    - مي خواي چطور باشه؟
    بخار از سرم بلند شد نگاه ملتمسم را ه دكتر دوختم به پدرم تشر زد
    - مسئله رو بزرگش نكنيد
    قدمي به طرف جلو برداشتم مادر دستم را گرفت و گفت
    - برو صبحونه ات رو بخور
    بي توجه به او دستم را بيرون كشيدم و به طرف تخت رفتم او در خواب نازي فرو رفته بود با صدايي لرزان پرسيدم
    - بيدار نشد؟
    دكتر دستم را گرفت و همانطور كه مرا به طرف بيرون مي كشيد گفت
    - چرا ولي دوباره خوابيد
    به عقب برگشتم و گفتم
    - اگه حال نداره ببريمش بيمارستان
    پدرم با عصبانيت گفت:
    - اگه اينقدر نگرانشي بهتر بود ا اول حواستو جمع مي كردي كه اين اتفاق نيفته
    سر به زير انداختم دكتر گفت:
    - حالا وقت اين حرفا نيست دنبال چاره باشيد
    - چه چاره اي اقا؟ اين...
    گيج شده بودم دكتر به ميان حرف پدرم دويد و گفت
    - اينجا نه بهتره بريم پايين و يه راهي پيدا كنيم
    پدرم با عصبانيت به راه افتاد و از مقابل ما گذشت به دكتر خيره شدم و پرسيدم :
    - اينجا چه خبره؟
    دستم را كشيد و گفت:
    - الان مي ريم پايين مي فهمي
    مادرم هم به راه افتاد تلو تلو خوران از پله ها پايين رفتم روي مبل افتادم مادرم به طرف اشپزخانه رفت دكتر در كنارم نشست پدرم روبرويم نشسته بود و با دو دست سرش را محكم گرفته بود به دكتر نگاه كردم با علامت دست گفت ساكت باشم
    سكوت به شدت ازار دهنده و تلخ بود احساس خفقان مي كردم انگار منگنه ام مي كنند مادرم همراه منصوره وارد پذيرايي شد منصوره سيني صبحانه ام را روي ميز گذاشت با بي حوصلگي گفتم
    - نمي خورم ببرش
    مادر با مهرباني گفت
    - يك دو لقمه بخور ديشبم كه چيزي نخوردي
    سرم را به پشتي مبل تكيه دادم و گفتم
    - ميل ندارم
    مادرم به منصوره اشاره كرد و او راه طبقه دوم را در پيش گرفت صاف نشستم و از مادرم پرسيدم
    - كجا مي ره؟
    - پيش اون
    سر به زير انداخت و گفت
    - يعني پيش اون خام كه مراقبش باشه
    نگاهي به سيني انداختم احساس كردم همين الان است كه بالا بياورم دوباره به مبل تكيه دام دكتر گفت:
    - ميل ندارم بهتره شروع كنيم.
    دكتر خم شد ليوان اب پرتقال را برداشت به طرفم گرفت و گفت:
    - اول صبحونه تو بايد تقويت بشي
    مادر نگاه ملتمسش را به من دوخته بود با بي ميلي ليوان را گرفتم و به دهان نزديك كردم پدرم با كنايه گفت:
    - بعله بايد تقويت بشي بيشتر از اين كارا بكني
    آب پرتقال بيخ گلويم پريد و به سرفه افتادم دكتر چند ضربه به پشتم زد.
    مادرم با عصبانيت گفت:
    - حالا اتفاقيه كه افتاده مگر چي شده روزي هزار نفر تو دنيا تصادف مي كنن طرف رو مي كشن كسي ككشم نمي گزه اون وقت شما
    اشكم را با پشت دست پاك كردم چند نفس عميق كشيدم و به مبل تكيه دادم هنوز هم تك سرفه مي كردم دكتر ليوان را به طرفم گرفت و گفت:
    - تمومش كن
    - ميل ندارم
    - تمومش كن
    به احبار ليوان را گرفتم و ان را سر كشيدم دكتر لبخندي زد و گفت:
    - اينجوري بهتره
    ليوان را روي ميز گذاشتم هر لحظه منتظر بودم به حرف بيايند اما سكوت تلخ همچنان ادامه داشت به مادرم نگاه كردم نگاه از من دزديد . صورت نگرانش در خود مچاله شده بود به پدر چشم دوختم سرش را با دو دست چسبيده بود و به زمين خيره شده بود نگاهم به صورت دكتر خزيد لبخندي تصنعي زد و سر برگرداند بلند شدم و گفت:
    - يكي به من بگه اينجا چه خبره ديوونه شدم
    پدر سر بلند كرد اما پيش از ان كه دهان باز كند دكتر گفت:
    - اقاي ايماني خواهش مي كنم من براش توضيح مي دم.
    پدر به مبل تكيه داد و چشم بر هم گذاشت مادرم با گريه از پذيرايي خارج شد . نگاهم به دنبال مادر كشيده شد دكتر گفت
    - بشين
    نگاهش كردم دوباره گفت
    - بشين

  18. تشكرها از اين پست


  19. #10
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/4
    امتیاز
    181
    پست ها
    75

    پيش فرض قسمت دهم

    مطيعانه روي مبل نشستم دكتر شروع كرد به گفتن راستش باربد خان يه اتفاق بدي افتاده اون خانمي كه بالا خوابيده به خاطر ضربه اي كه به سرش خورده ...
    چشم بستم نفسم را در سينه حبس كردم صداي دكتر در مغزم اكو مي شد.
    - حافظه اش رو از دست داده چيزي از گذشته اش به خاطر نمي اره.
    صدايم انگار از ته چاه بيرون مي امد پرسيدم:
    - حالا بايد چكار كرد؟
    پدرم پوزخندي زد و گفت
    - اين آينه كه جنابعالي پختين از ما مي پرسي چيكار كنيم؟
    دكتر با خونسردي گفت
    - اين مسئله با عصبانيت حل نمي شه ما بايد خونسرد باشيم
    با صداي گرفته اي گفتم
    - مي رم پيش پليست
    - تو هم قرص پليس پليس خوردي
    نگاهش كردم
    - پس بايد چيكار كنيم؟
    دكتر گفت:
    - من يه پيشنهاد دارم. منتهي اگر اقاي ايماني قبول كنند
    پدر جواب داد:
    - هر چه باشه قبول مي كنم فقط پاي من به كلانتري و روزنامه كشيده نشه
    و انگار كه با خودش حرف مي زند ادامه داد
    - من به زودي فروش مجتمع مسكوني ستاره رو شروع مي كنم مي دوني كار اين پسر چه تبليغ منفي اي برام درست مي كنه موضوع بيست تا اپارتمان دوازده طبقه چهار واحده اس آخه من به اين پسر چي بگم؟
    دكتر گفت:
    - پيشنهادم رو بگم؟
    نگاهم را به دهان دكتر دوخت دكتر كه همه را ساكت ديد گفت
    - بهتره اونو پيش خودتون نگه داريد
    پدر غريد:
    - مگه مي شه بگيم از كجا اورديمش؟
    - يه چيزي بسازيد
    - خونواده اش چي؟ مي دوني چقدر نگرانشن. اگه يه روز حافظه اش رو به دست بياره يا اونا پيدامون كنن به راحتي مي تونن ازمون شكايت كنن
    - منم نگفتم دنبال خانواده اش نگرديد اونا حتما به كلانتري ها و حتي روزنامه ها اطلاعيه مي دن پي گير كارش باشين
    پدر پوزخندي زد و گفت
    - بريم كلانتري بگيم ببخشيد اقا نيومدن بگن بچه امون گم شده ما پيداش كرديم اما بهتون نمي ديمش
    - شما نگران اون موضوع نباشين من دوستان زيادي دارم حتي تو كلانتري
    پدر ارام گرفت من ساكت نشسته بودم و انها را نگاه مي كردم دكتر ادامه داد:
    - كحا باهاش تصادف كردي؟
    - انديشه
    - اونجا مي ريم يه پرس و جويي مي كنيم شايد نشناسنش شايد بچه همونجا باشه
    اصار رضايت روي صورت پدر نشست لبخندي زد و گفت
    - واقعا دكتر قابلي هستي موافقم
    دكتر لبخندي زد و گفت
    - من خيلي به شما مديونم
    - اصلا تو قابليتش رو داشتي
    من كه از چيزي سر در نمي اوردم بلند شدم پدرم فرياد زد
    - بي بي قهوه بيار
    به راه افتادم و از پله ها بالا رفتم پشت در اتاقم ايستادم خجالت مي كشيدم وارد اتاق بشم صداي منصوره به گوشم خورد
    - بله خانم
    به سرعت وارد اتاق شدم منصوره روي تخت خم شده بود با قدم هايي بلند خودم را به تخت رساندم منصوره از جا پريد و با لحن معترضي گفت
    - چه خبرتونه اقا ترسيدم
    - معذرت مي خوام
    كنار تخت ايستادم نگاهش را به من دوخت چقدر زيبا بود نگاه مسحور كننده اي داشت كنار تخت زانو زدم به من سلام كرد صدايش به نرمي مخمل بود قلبم را لرزاند لبخندي زدم و گفتم
    - سلام حالتون چطوره؟
    - بهترم فقط سرم يه كم سنگينه
    - الان دكتر رو صدا مي كنم
    - نه احتياجي نيست
    - چرا حتما لازمه
    - خواهش مي كنم
    - چشم
    - مي شه از خانم بخوايد كمكم كنه بشينم
    - مطمئن نيستم براتون ضرري نداشته باشه
    - نگران من نباشين حالم خوبه
    به منصوره اشاره كردم شانه هايش را گرفت و او را كمي بالا كشيد بالشتها را پشتش مرتب كردم و گفت:
    - متشكرم.
    رو به منصوره گفتم
    - برو پايين خودم اينجا هستم
    با دلواپسي گفت
    - نه خواهش مي كنم بمون
    احساس كردم از تنها بودن با من مي ترسد به منصوره اشاره كردم بماند با شرمندگي سر به زير انداخت و گفت
    - قصد توهين نداشتم
    - مي دونم من درك مي كنم

    هر دو ساكت شديم سكوتي كه دلم مي خواست تا هميشه ادامه پيدا كند صدايش در گوشم پيچيد:
    - من مزاحم شما شدم
    نگاهش كردم
    - شرمنده ام مي كنيد
    - چرا
    صداي دكتر در اتاق پيچيد
    - ادم كه تو خونه خودش مزاحم نيست
    به عقب برگشتم دكتر ادامه داد
    - خانم خانما شما دختر اين خانواده ايد
    هر كلمه مثل پتك روي سرم فرود مي امد چشمانم از تعجب كرد شده بود او گفت
    - من دختر اين خانواده ام چيزي يادم نمي ياد
    - دكتر به منصوره كه هاج و واج مانده بود اشاره كرد از اتاق بيرون برود
    دستي به شانه من كوبيد و گفت
    - ديشب از پله ها افتادي
    به روي او خم شد و گفت
    - نگران چيزي نباش ما كمكت مي كنيم خاطرات فراموش شده ات رو به ياد بياوري
    و خطاب به من اضافه كرد
    - اينطور نيست؟
    به خودم امدم و جواب دادم
    - بله ما كمكت مي كنيم
    لبخندي زد و گفت:
    - متشكرم
    لب به دندان گزيد و اضافه كرد
    - داداش
    رنگم پريد سر به زير انداختم تا مجبور نباشم نگاهش كنم دكتر خنديد و گفت
    - خب خانم الان حالتون چطوره
    دنيا روي شانه ام سنگيني مي كرد صداي او برايم دور و محو شد دكتر حرف مي زد و من جز صداهايي گنگ و نا مفهوم چيزي نمي شنيدم دكتر براي او خاطره مي ساخت و او با ناباوري همه را مي پذيرفت صدايش در گوشم نشست
    - داداش داداش
    نگاهش كردم چشمانش از خوشي مي درخشيد
    - حرفهايي كه دكتر مي زنه حقيقت داره؟
    نگاهي به دكتر انداختم چهره پيروزمندانه اي به خود گرفت بود. سر به زير انداختم و گفتم
    - بله
    - پس چرا من هيچ كدوم يادم نمي آمد
    - يواش يواش همه چيز يادت مي اد خب حالا بايد استراحت كني سعي كن به چيزي فكر نكني فقط استراحت كن
    - اسمم چيه
    دكتر به من خيره شد با صداي نا مفهومي گفتم
    - غزل
    دكتر سقلمه اي به پهلويم زد ، گفتم
    - غزل
    گفت
    - هيچ چي در موردش يادم نمي آمد حتي به نظرم اشنام نيست
    دكتر گفت
    - عحله نكن اهسته اهسته
    و مرا كه هنوز شوكه بودم از اتاق بيرون برد در را كه بست با تشر از من پرسيد
    - معلومه چنه
    چرا بهش دروغ گفتيم
    انتظار داشتي واقعيت رو بهش بگم
    اون باورش شد
    اگر ناراحتي برم و بهش بگم باهاش تصادف كردين و حالا اون شده موي دماغتون. بعدم بريم حكلانتري و تحويلش بدهيم بهزيستي تا شايد خانواده اش رو واسه اش پيدا كنن
    - چرا بهش گفتين دختر اين خانواده اس
    - باربد عاقلباش من مي خواستم همه چيز رو واسه اش ملموس و باور كردني كنم اين بهترين حرفي بود كه مي شد بهش زد
    - مطمئنم مامان و بابا قبول نمي كنند
    - اشتباه مي كني ما با هم به توافق رسيديم
    تيز نگاهش كردم و با كنايه پرسيد
    - تو ناراحتي
    - البته كه نه
    - منم همين فكر رو مي كردم گفتم حتما خوشحالم مي شي كه بعد از اين همه سال صاحب خواهر شدي

  20. تشكرها از اين پست


صفحه 1 از 5 1234 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی (دانلود کتاب)
    پاسخ ها: 7
    آخرین ارسال: يك هفته پيش, 10:02 AM
  2. نکاتی دربارهء ژان پل سـارتر و رمان فنا ناپذیرش ( تهوع )
    توسط کالیگولا در تالار مشاهير جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/4/09, 11:20 PM
  3. رمان تقدیر این بود که ...
    توسط ملیسا در تالار داستان نوشته ها
    پاسخ ها: 153
    آخرین ارسال: 2010/10/06, 04:21 PM
  4. رمان *بوسه تقدير*
    توسط pink girl در تالار داستان نوشته ها
    پاسخ ها: 121
    آخرین ارسال: 2010/4/15, 11:42 PM
  5. هم صدایی دانشجویان پیام نور در نوع خودش بدیع و قابل تقدیر بود ...
    توسط مدیر فردا در تالار دانشگاه پیام نور
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2007/11/07, 09:13 AM

عبارت‌های مرتبط

رمان شب تقدیر

رمان شب تقديردانلود رمان شب تقدیر رمان سب تقریررمان شب تقدیرقسمت بیستویکم رمان شب تقدیررمان شب تقدیررمان  شب تقدیر

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •