صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 114

تاپیک: رمان رایکا

  1. #1
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower رمان رایکا

    رمان رایکا


    نویسنده : فهیمه سلیمانی
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  2. تشكرها از اين پست


  3. #2
    عضو فعال آواتار shabnam777
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2008/2
    محل سكونت
    sanandaj
    امتیاز
    1121
    پست ها
    1,159

    پيش فرض

    سلام ملیسا جان
    با تو جه به کارای قشنگت مشتاقانه منتظریم

  4. تشكرها از اين پست


  5. #3
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower فصل اول

    فصل اول

    با صدای ضربه ای که به در خورد ، سرش را بالا آورد و به در نگریست :
    - بفرمایید
    در به ارامی باز شد ، دختری با صورتی ظریف و بینی قلمی و ابروهای بلند و خوش حالت داخل شد و روبروی او ایستاد . رایکا به صندلی چرمی اش تکیه داد و در حالیکه خودنویس داخل دستش را تکان میداد ، به مغزش فشار آورد تا چهره دختر را بیاد آورد . اما هرچه اندیشید بی نتیجه بود . به همین خاطر بار دیگر به برگه های روی میز روبرویش خیره شد و با بی توجهی پرسید :
    - بفرمایید ..... امرتون
    دختر جوان من من کنان گفت :
    - ببخشید سرمدی هستم ، رزا سرمدی
    رایکا بی توجه به او ، باز هم کلماتی را روی کاغذهای روبرویش یادداشت کرد و پرسید :
    - اسم شما باید چیزی را به یاد من بیاره ؟
    دختر با لحنی ارام گفت :
    - بله ، من از امروز قراره بعنوان مترجم شرکت ........................
    رایکا سرش را بالا آورد و از پشت عینک ، کمی چشمهایش را ریز کرد و دقیق تر به صورت او نگریست . اکنون بیاد می آورد که چهره او را کجا دیده است ! دو روز پیش در میان فرمهای درخواست کار، نام او را دیده و از منشی اش خواسته بود تا با ا تماس بگیرد، او هم ساعتی بعد آمده و بعد از گفتگوی کوتاهی فرار برآن شده بود که از امروز بعنوان مترجم شرکت ، کار را شروع کند . رایکا که از برخورد خود خجل شده بود، از جا برخاست و با تواضع گفت :
    - بله بفرمایید خانم ...................
    اما هرچه به ذهنش فشار آورد نام او را بیاد نیاورد ، به همین خاطر لبخندی بر لب راند .
    - بله ببخشید!لطفا بفرمایید ...............
    - سرمدی هستم
    - اوه بله ، البته ، بفرمایید خانم سرمدی ، ظاهرا شما کاملا وقت شناس هستید .
    رزا روی مبل چرمی روبروی میز مدیر عامل لم داد و در حالیکه یک پایش را روی پای دیگر می انداخت ، به صورت جدی و بی حالت رایکا نگریست . در نظر اول چهره او بیشتر شبیه مردان رومی بود و بر خلاف صورت ظریف و زیبایش ، جدیت خاصی داشت که با آنهمه زیبایی هماهنگی نداشت . رزا هنوز در افکار خود غرق بود که لحن ملایم رایکا او را بخود آورد :
    - متوجه عرایض بنده شدید خانم سرمدی ؟
    رزا دستپاچه جواب داد :
    - بله ، بله آقای بهنود !
    - پس بفرمایید کارتون را شروع کنید . موفق باشید .
    رزا از روی صندلی برخاست و گامی بسمت در اتاق برداشت ، اما لحظه ای بعد همان جا ایستاد . او اصلا متوجه نشده بود که باید برای انجام کارهایش به کدام اتاق برود و چه وظایفی را بر عهده دارد ! با اعصابی درهم ، لب زیرینش را گزید و در دل نالیده : آه از همین الان دختر حواس پرتی جلوه میکنم ، دختر حواست کجاست ؟
    - با من بودید ؟
    رزا سراسیمه به پشت سرنگریست و چشمان نگرانش را به صورت جدی و غیر قابل نفوذ رئیسش دوخت . باید اعتراف میکرد که حواسش نبوده و متوجه توضیحات او نشده، این بهترین راه ممکن بود . به همین خاطر بسختی آب دهانش را فرو داد و گفت :
    - من ، من باید کجا برم ؟
    رایکا عینک را از چشمانش جدا کرد و با دیگان متعجب به او نگریست :
    - من چند دقیقه پیش ......
    - بله ،بله میدونم اما متاسفانه من ..........
    - شما باید حواستون را بیشتر جمع کنید . من دوست دارم کارمندانم حواسشون فقط به کارباشه . اینجا فرصتی برای تکرار دوباره حرف نیست .
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  6. تشكرها از اين پست


  7. #4
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower

    رزا بسختی بغضش را فرو داد . در اولین حضورش در محل کار ، دختر سر به هوا و حواس پرتی بنظر امده بود و اجازه داده بود مورد توبیخ قرار بگیرد . اما به نظرش اشتباهش آنقدر جدی نبود که رئیسش اینگونه خصمانه او را مورد سرزیش قرار دهد . به سختی ریزش اشکهایش را گرفت و با صدایی مرتعش و لرزان گفت :
    - دیگه تکرار نمیشه
    رایکا بی توجه بحال منقلب او سر به زیر انداخت و شاسی تلفن روی میزش را فشرد و در همان حال گفت :
    - لطفا خانم سرمدی رو به اتاق آقای شهبازی راهنمایی کنید .
    و بعد بدون اینکه سرش را بالا بیاورد ، خودنویس را روی کاغذ روبرویش کشید و گفت :
    - آقای شهبازی شما رو راهنمایی میکنه
    رزا سر به زیر از اتاق خارج شد . از همان لحظه اول ، خوب ظاهر نشده بود . شاید باید به نصحیت پدرش گوش میکرد و از خیر کار کردن میگذشت و یا لااقل طبق پیشنهاد او در شرکت دایی اش مشغول به کار میشد . اما با یاد آوری اینکه در شرکت دایی مجبور بود هر روز با برادر زن او روبرو شود و به تملق های بی سروته اش گوش بسپارد ، پشیمان شد . نفس عمیقی کشید و با گامهایی محکم بسمت منشی رفت . او هم از پشت میز برخاست و بسمت اتاق دیگری رفت و چند ضربه به در زد ، بعد وارد اتاق شد و لحظه ای بعد که دوباره بازگشت گفت :
    - آقای شهبازی منتظر شما هستند .
    رزا بار دیگر نفسی تازه کرد و این بار با ضربه ای آرام وارد اتاق شد . باز هم مردجوانی پشت میز نشسته بود و برخلاف مدیر عامل شرکت ، کاملا منتظرش بود ! با ورود رزا ، با ادب کامل از جایش برخاست و همراه با لبخندی که آذین بخش صورتش شده بود به مبل چرمی نزدیک میز اشاره کرد و گفت :
    - بفرمایید خانم سرمدی ، خیلی خوشحالم که شما رو ملاقات می کنم !
    رزا که غم چند دقیقه پیش را کاملا فراموش کرده بود ، لبخندی کمرنگ بر لب راند و روی مبل نشست . آقای شهبازی دستهایش را زیر چانه ستون کرد و مستقیم به او نگریست :
    - چه کمکی می تونم بشما بکنم ؟
    - اگر لطف کنید و وظایف من و بگید ممنون مشم .
    - بله ، بله البته . اما میتونم بپرسم چرا اقای بهنود این افتخار را نصیب من کردن ؟
    رزا سرش را به زیر انداخت و صدایش را کمی پایین آورد و گفت :
    - اینشون توضیح دادن ، اما من برای لحظه ای توجهم جای دیگری معطوف شده بود .
    صدای خنده آقای شهبازی بلند شد و لحظه ای بعد که دختر جوان را حیرت زده دید ، خنده اش را بسرعت فرو داد و گفت :
    - و حتما خیلی ایشون را عصبانی کردید . خانم سرمدی شما باید بیشتر دقت کنید ، آقای بهنود روی بعضی مسائل حساسیت خاصی دارند .
    رزا فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد . آقای شهبازی هم بلافاصله وظایف او را شرح و اتاقش را نشان داد . بعد از خروج خانم سرمدی ، پرونده های روی میزش را جابجا کرد و از اتاق خارج شد . بخوبی میتوانست حالت صورت رایکا را تجسم کند ، به همین خاطر لبخند بر روی لبش ماندگار شده بود و بسرعت به سمت اتاق او رفت و چند ضربه به در کوبید و بدون آنکه منتظر جواب او بماند ، در را گشود و با لبخند وارد اتاق شد. رایکا بار دیگر نگاهش را از کاغذهای روی میز برداشت و به در نگریست و با مشاهده لبخند او ، لبخندی هر چند کمرنگ برلب راند و به صندلی تکیه داد و گفت :
    - دوباره چی ؟
    - هیچی اومدم یه آقای بداخلاق رو ببینم !
    - منظورت چیه ؟
    - منظوری ندارم ، فقط میخوام بدونم تا اصلا نگاش کردی ؟ چرا مثل موش کور توی لونه ..........
    - بس کن دانیال
    دانیال روی مبل چرمی لم داد و یک پایش را روی پای دیگر انداخت و گفت :
    - جدا تو چطوری می تونی از مقابل اینهمه زیبایی و وقار بگذری ؟
    - منظورت رو نمی فهمم !
    - منظورم واضحه ، در مورد خانم سرمدی حرف می زنم ، رزا سرمدی !
    رایکا سرش را تکان داد و با خنده گفت :
    - دانیال جون ، اونم مثل هزاران دختر دیگه ای که .........
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  8. تشكرها از اين پست


  9. #5
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower

    - بله بله ، مثل هزاران دختریه که دیدی اما آقا پسر گل ، اگه یک کم بیشتر نگاه میکردی ، می فهمیدی که اون نه کوله پشتی درب و داغون و کثیف دشات و نه مثل خیلی از اونا با موهای مشکی فرق های باز و مقنعه پفکی توی کوچه ها پرسه میزد . پسر جون این دختره یه جور وقار خاصی داشت ، یه حالتی که ... نمیدونم اسمش رو باید چی گذاشت ، اما اون یه جورایی با دخترهایی که تا حالا دیده ام ، فرق داشت ، یه جور جدیت توی رفتارش بود و یه جذبه ای توی نگاهش که ....
    - مبارکه !
    دانیال دستهایش را پشت سرتکیه داد و با نا امیدی سری جنباند :
    - باشه ، هر طور مایلی ! اما بهت گفته باشم بالاخره یه روز باید او چشمات رو باز کنی و ببینی در اطرافت چی میگذره !
    - تو هم که مثل بابام حرف میزنی
    - چون حرف حق می زنه !
    رایکا از پشت میز برخاست و رو به پنجره ، پشت به او ایستاد و گفت :
    - خواهش میکنم تمومش کن وگرنه مجبور میشم از اتاق بندازمت بیرون 1
    - اگر جراتش را وهم داشتی بد نبود .
    و بعد در حالیکه بسمت در اتاق می رفت ، باز هم به پشت سر نگریست :
    - به هرحال یادت نره امشب زود بیایی
    رایکا در سکوت ، فقط سرش را تکان داد و دانیال صداش را کمی آرامتر کرد و گفت :
    - شب بازم میخوای بری سراغ عسل ؟
    رایکا به سکوت خود ادامه داد . دانیال که جواب خود را گرفته بود . با تاسف سری تکان داد و در همان حال گفت :
    - بهر حال زود بیا ، خاله خانمتون زیاد نمیتونه منتظر بمونه
    دانیال گامی به سوی در برداشت ، برای بار آخر به پشت پنجره نگاه کرد ، رایکا هنوز مغموم و در خود فرو رفته روبروی پنجره بلند اتاق کارش ایستاده بود و او بخوبی می دانست که پسر خاله اش با چه افکاری دست به گریبان است .
    ساعت از ده گذشته بود ، اما هنوز از رایکا خبری نبود . آقای بهنود با حالتی عصبی پرده را انداخت و از پشت پنجره کنار امد و با لحنی گرفته و ناراحت رو به همسرش گفت :
    - این پسره داره شورش را در میاره
    آقای شهباز بجای همسرش بسخن در آمد :
    - فتاح خان کمی بر اعصابت مسلط باش ، اونکه دیگه بچه نیست !
    آقای بهنود لب زیرینش را با غضب گزید و از شدت خشم ، چشمانش را کمی تنگ تر کرد و گفت :
    - اون از بچه هم بچه تره ، اگه اینطور نبود خودش رو بازیچه دست اون دختره .......
    - فتاح خان !
    با اعتراض همسرش شکوفه ، فتاح خان از ادامه سخنش بازماند . دانیال که اینطوردید ، از جا برخاست ، اما صدای آقای بهنود او را بر همان جا میخکوب کرد :
    - رایکا رفته پیش اون دختره ؟
    دانیال من من کنان گفت :
    - نمیدونم .
    اقای بهنود که از پرده پوشی او خبر داشت ، با حالتی عصبی پیپش را از داخل کتش بیرون کشید و میان لبهایش گذاشت و در همان حال گفت :
    - امشب تکلیفم را باهاش روشن می کنم
    - خواهش میکنم فتحاح ، یک کم به اعصابت مسلط باش
    آقای بهنود ، برافروخته به همسرش نگریست و تقریبا فریاد زد :
    - چطوری ؟ تو بگو چطوری ؟ پس کی باید جلوی خودسریهای این پسره رو بگیرم ، هان ؟
    وقتی یه بچه گذاشت توی دامن اون دختره ، اونوقت چه خالی بر سرم کنم ؟
    آقای شهبازی که حال او را اینچنین دید بلند شد و دست او را گرفت و درحالیکه او را به آرامش دعوت میکرد ، گفت :
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  10. تشكر از اين پست


  11. #6
    عضو فعال آواتار azadeh_arch _eng
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    hamin 2robara
    امتیاز
    2940
    پست ها
    1,730

    پيش فرض

    سلام دوست عزيز
    من اين كنابو خوندم ولي به نظر من كار قويي نيست
    اين همه فداكري از جانب يه دختري كه اين همه نسبت بهش ظلم شده واسه من قابل لمس نيست داستان قابل لمسي نيست
    ممنون

  12. تشكرها از اين پست


  13. #7
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower

    - به شکوفه نگاه کنید . این پسر احساس نداره ! عاطفه نداره ! اصلا یه وقتها فکر می کنم قلب هم نداره ! آخه آدم چطور میتونه بخاطر عشقی اینچنین بی ارزش ، مادرش رو اینطور برنجونه ؟ والله ما هم جوون بودیم ، به اندازه خودمون جوونی هم کردیم ، اما تا مادرمون رضایت نداد پای هیچ دختری رو توی زندگیمون باز نکردیم ، اما حالا این جوونای امروزی دیگه هیچی حالیشون نیست !
    دانیال که همه توجه ها را بسمت شوهرخاله اش دید، به ارامی از سالن خارج شد و بسرعت بسمت اتاقش دوید و در را پشت سر خود بست . کنار تلفن نشست و گوشی را برداشت و شماره گرفت . بعد از چند ثانیه ، صدای رایکا در گوشی پیچید :
    - بله
    - معلومه کجایی ؟ هیچ به ساعتت نگاه کردی ؟
    رایکا با بی حوصلگی جواب داد :
    - تا ده دقیقه دیگه میرسم
    - نمی شد زودتر دل بکنی تا اینجا اینهمه آشوب به پا نشه ؟
    - مگه چی شده ؟
    - هیچی ، فتاح خان حسابی قاط زده وقراره گوشت را بپیچونه !
    - پس بهتره من امشب نیام اونجا
    دانیال با اعتراض گفت :
    - چی میگی پسر ؟ خل شدی ! همین الانش کارد بزنیم خون بابات در نمیاد . لااقل اینجا باشی شاید وساطت خاله پری جونت کارساز باشه
    - بخدا دانیال دارم دیوونه میشم . دیگه طاقت ندارم ، باور کن کم آوردم
    دانیال که از لحن کلام او دلش گرفته بود . با لحن آرامتری گفت :
    - بالاخره یه روز درست میشه
    - پس کی ؟ وقتی من مردم ؟
    - رایکا مثل بچه ها حرف میزنی !
    رایکا بسختی بغض خود را فروداد و گفت :
    - کاش هنوز بچه بودم .
    - بالاخره هرکی خربزه میخوره باید پای لرزش هم بشینه ! زیادی فکر و خیال نکن و تا اوضاع بدتر نشده سریع خودت را برسون ، خداحافظ .
    رایکا اتومبیل را به گوشه خیابان هدایت کرد ، تلفن همراهش را روی صندلی کناری اش پرت کرد و سرش را به فرمان اتومبیل تکیه داد . از لحظه ای که از خانه عسل خارج شده بود ، حال خوشی نداشت . از دست خودش بیشتر از بقیه عصبانی بود ، چطور هنوز بعد از یکسال نتوانسته بود عسل را متقاعد سازد که خواسته های خانواده اش را بپذیرد ؟ علت اینهمه یکدنگی او را نمیفهمید ، اما نمی دانست چه قدرتبی در چشمان آبی رنگ او نهفته است که او را اینچنین عاجز و زبون ، در برابر خواسته های خود ، به زانو در می اورد و چرا حتی برای یکبار هم که شده قادر نبود روبروی زن زیبای زندگی اش بایستد و به او بفهماند که تنها راه چاره و ایجاد آرامش در میان آنها ، فقط کمی ملایمت اوست . اما عسل هربار با آن چشمهای آبی فریبنده و زیبا به او می نگریست و زمانی که او در چشمان دریایی اش غرق میشد ، از سردی کلامش یخ میزد .
    - نه رایکا من حاضرم برای تو بمیرم ، اما از من نخواه در برابر پدر مغرورت سرخم کنم و تو را گدایی کنم .
    این بار رایکا عاجزانه نالیده بود :
    - حتی بخاطر من ؟
    ولحن قاطع او ، تمام رویاهایش را بر سرش ویران ساخته بود :
    - حتی بخاطر تو !
    رایکا نا امید از آن دریای خروشان ، دیده بر گرفت و بسمت در رفت که صدای دلنواز عسل ، پاهایش را سست کرد :
    - مثل اینکه یادت رفت .
    رایکا ایستاد و به پشت سر نگریست ، باز هم آن لبخند شیرین ، برگوشه لب عسل نشسته بود و چشمانش ، باز هم مهربان و دیوانه کننده شده بود .
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  14. تشكر از اين پست


  15. #8
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower

    - رایکا خیلی تنهام ! نمیشه بیشتر پیشم بمونی ؟
    رایکا دستش را به پیشانی اش گرفت ، سرش بشدت درد میکرد . دلش میخواست فریاد میزد :
    این آرزوی قلبی من است که تمام ساعات و دقایق عمرم را درکنار تو بگذرانم اما ....
    بسختی افکارش را از خود دور ساخت و به عسل که حالا دمغ و دلخور به دیوار تکیه زده بود نگریست و گفت :
    - باید برم امشب خونه خاله پری دعوت داریم
    - و حتما اگه نری فتاح خان رو دلخور میکنی ؟
    رایکا نگاه پر غیظش را به صورت نرم ولطیف عسل دوخت و با صدای بلندی که از شدت عصبانیت گرفته بود ، گفت :
    - تو هیچ نمی فهمی چه اتفاقی داره می افته ؟ تو برای پنهون کردن خودخواهی خودت اسم فتاح رو به میون میاری ! وگرنه هم من و هم تو بخوبی می دونیم که من فقط و فقط بخاطر شرایط مامانه که سکوت میکنم و اجازه میدم هر کس در مورد زندگیم تصمیم بگیره . تو ، تو اگر لااقل تونسته بودی مادرم رو متقاعد کنی که می تونی عروس خوبی براش باشی ، من دیگه اهمیتی به نظرات به قول تو ، فتاح خان نمی دادم .
    - پس میخواستی اموراتت رو چطوری بگذرونی ؟ میدونی انتخاب من ، یعنی خداحافظی با ریاست شرکت بزرگ و عظیم ستاره آبی .... میدونی یعنی ....
    - تو خودت بهتر از هرکسی میدونی که اینها هیچکدوم برای من پشیزی ارزش نداره
    - پس چرا توی روشون وا نمی ایستی و نمی گی که من فقط عسل رو میخوام ؟
    رایکا عاجزانه سرجنباند .
    - مامانم ، مامانم .... آه حالم رو داری با این بچه بازیهات به هم میزنی .
    رایکا که از سخن او بسیار رنجیده بود ، بسرعت از او برگرداند و بسمت در رفت که صدای عسل در گوشش پیچید :
    - ببخشید عزیزم ، عصبانی شدم
    رایکا بدون آنکه به پشت سر بنگرد ، گفت :
    - تو حق نداری در مورد مادرم اینطوری حرف بزنی
    - گفتم که ببخشید ، پس امشب رو پیشم بمون
    رایکا در حالیکه از در خارج میشد ، با صدای آرامی گفت :
    - می دونی که از خدامه ، اما نمیشه !
    و بعد از در خارج شد و بسرعت پشت اتومبیلش نشست . از همان لحظه دچار دلشوره شده بود . حالش اصلا خوب نبود و از ادامه بازی ، خسته بنظر میرسید . بعداز تماس دانیال ، حالش بدتر هم شده بود . حالا در شرایطی نبود که بتواند روبروی پدرش بایستد و به سرزنشهایش گوش دهد ، اما جاره ای نداشت . بار دیگر ترمز دستی را خواباند و پایش را روی پدال گاز فشرد و چند دقیقه بعد روبروی خانه خاله اش رسید و به کندی از اتومبیل پیاده شد و زمانیکه زنگ در را فشرد ، نفس عمیقی کشید .در بلافاصله بازشد و او وارد حیاط شد . لحظه ای بعد در ساختمان بازشد و موجی از نور به داخل حیاط تاریک، تابیدن رفت . رایکا در میان نور ، قامت دانیال را شناخت ، دانیال چون همیشه لبخند بر لب داشت و همین حالتش باز به او ارامش داد . دانیال که او را در فکر فرو رفته دید ، با صدای بلند گفت :
    - چرا ماشینت رو تو نیاوردی ؟ میخوای در موقع لزوم بلافاصله جیم بشی ؟
    رایکا بزحمت لبخندی بر لب راند . دانیال در همان حال گفت :
    - عجله کن آقا ، به ضیافت باشکوه انتظارت رو می کشه !
    - تو نمی خوای مسخره بازی رو تمومش کنی ؟
    - چرا ، اما خوب من جای تو بودم تو نمی اومدم ، فتاح خان شده یه گلوله اتیش !پسر حالا نمیشد یه کم زودتر بیایی ؟ تو که می دونی .......
    - باید با عسل حرف میزدم
    - عسل ، عسل ... پسر این بازی رو تمومش کن ! این عسل به درد تو نمی خوره .
    رایکا با تعجب به پسر خاله و دوست دیرینه اش نظر انداخت :
    - تو دیگه چرا ؟ تو که می دونی قلب من بدون عسل دیگه تپش نداره
    - اما اون ، قدر این عشق پاک رو نمی دونه !
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  16. تشكرها از اين پست


  17. #9
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower

    رایکا که از سخنان او رنجیده بود ، لبهایش را محکم به هم فشرد و با ابروهای درهم گره کرده گفت :
    - تو حق نداری در مورد اون اینطور حرف بزنی !
    دانیال بحالت تسلیم ، دستهایش را بالا برد و با خنده گفت :
    - باشه ، باشه رئیس جون ، تو رو بخدا عصبانی نشو ! حوصله توبیخ و اخراج ندارم
    رایکا بدون آنکه به شوخی او بخندد ، در را گشود . قلبش بشدت تحت فشار بود و حالش اصلا خوب نبود . درهمان لحظه اول ، چشمش به خواهرش و بعد از ان به دختر خاله اش درنا افتاد .
    درنا و روناک به او لبخند زدند . لبخند تلخی لبهای بی رنگ او را هم به جنبشی درد اور وا داشت . صورت رنگ باخته روناک ، خبر از یک جنجال تمام عیار می داد . در همان لحظه خاله پری بسمت او آمد و با صدای بلند گفت :
    - وای رایکا جون ! چه خوب شد اومدی ! بیا ، بیا که شام حاضره و همه منتظر تو هستند .
    بعد دست او را کشید و سعی کرد اوضاع را ارام کند، اما در همان لحظه آقای بهنود از روی مبلی که پشت به در سالن داشت ، بلند شد و بسمت آنها نگریست و گفت :
    - پری خانم ، یه چند لحظه اجازه بدید ، برای شام خوردن هنوز فرصت باقیه . این اقا پسرباید جوابگوی چندتا سوال باشه .
    پری خانک که اوضاع را آنطور دید ، با صدای آرامی گفت :
    - کاش میذاشتید برای بعد از شام
    - خواهش میکنم اجازه بدید این مسئله زودتر حل بشه
    پری خانم دیگر سکوت کرد و در کنار خواهرش روی مبل خزید ، این بار شکوفه خانم به سخن در امد .
    - فتاح جان بذار برای بعد .
    آقای بهنود نگاه پر غضبش را به همسرش دوخت و با صدایی مرتعش گفت :
    - خواهش میکنم .
    اوهم که اینچنین دید ، اعتراضی نکرد و در سکوت به پسرش نگریست .
    - خب شما تا الان کجا تشریف داشتید ؟
    رایکا ابروهایش را بالا داد و در همان حال گفت :
    - شما نمی دونید ؟
    آقای بهنود فریاد زد :
    - نه !
    رایکا سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و آرام گفت :
    - رفته بودیم دیدن عسل
    - عسل خانم کی باشن ؟
    - شما نمی شناسین ؟
    آقای بهنود که حسابی بر افروخته شده بود ، بار دیگر با عصبانیت فریاد زد :
    - نه !
    - اون همسر منه
    آقای بهنود دوباره از کوره در رفت ، گامی بلند بسوی او برداشت ، اما آقای شهبازی راهش را سد کرد و دستهای یخ زده او را در دست فشرد .
    - فتاح خان ، یک کم خود دار باش ! اینطوری خودت را از پا می اندازی .
    آقای بهنود که صورتش همچون گلوله ای آتش قرمز شده بود . با لحنی عصبی و همراه با بغض گفت :
    - اردلان خان ، بذار جواب گستاخی این پسره رو بدم ، بذار بفهمه حق نداره اسم او دختره ...
    رایکا برافروخته فریاد کشید :
    - شما حق ندارید به زن من توهین کنید
    آقای بهنود خنده ای عصبی و بلند کرد و گفت :
    - اوه ، اوه غیرت آقا جوشید ! پسر تو اگه غیرت داشتی نمی تونستی نگاههای مردم را به اون دختره که همه مون می شناسیمش ، تحمل کنی . تو اگه غیرت داشتی که به اون زن هرزه نمی گفتی زنم ..... !
    رایکا با عصبانیت بسمت پدرش خیزبرداشت ، اما دانیال راه او را سد کرد و با صدایی ارام گفت :
    - دیوونه شدی ؟
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  18. تشكرها از اين پست


  19. #10
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower

    رایکا با صورتی خشمگین و بر افروخته و گردنی که از شدت عصبانیت رگهایش متورم شده بود ، فریاد زد :
    - من اجازه نمی دم شما به زن من توهین کنید .
    - مثلا چه غلطی میکنی ، هان ؟ پسره احمق اون زن اگه لایق این عشق پاک و بی غل و غش بود ، با همون شوهر اولش می ساخت وپسر کوچولوش را بدون مادر رها نمیکرد .
    بخدا قسم وقتی رفتم سراغ اون پسره و پای درد دلش نشستم دلم براش کباب شد . اون عسل خانم شما توی زندگی ، از زهرم تلخ تره ، اون یه جادوگر بی عاطفه ست که فقط به خودش و غرورش فکر میکنه ، اون همینطور که به این راحتی عشق هرمز خندید ، فردا به عشق تو هم می خنده . اونوقت تو هم مثل هرمز یه مرد شکسته شده هستی ، یه مرد خرد شده و من نمیخوام چنین روزی رو ببینم .
    رایکا دست دانیال را کنار زد و از انها فاصله گرفت و رو به پنجره ایستاد و سعی کرد بغض مزاحمی که گلویش را آزار میداد ، را فرو دهد ، بعد با صدای گرفته ای گفت :
    - من امروزم یه مرد خرد شده ام که حتی نمی تونم خودم برای اینده ام تصمیم بگیرم !
    - امروز بخاطر عشقی که تمام وجودم را به اتیش کشیده باید ملامت بشم و زنی را که دوستش دارم مخفیانه ببینم .
    - ما همه صلاح زندگی تو رو میخواهیم . خودت میدونی پسرم ، عسل زن زندگی نیست . هنوز هم که اتفاقی نیفتاده ، صیغه محرمیت که بینتون خوندید ، یه مدت دیگه تموم میشه ، بعد از اون هرکدوم به راه خودتون برید . بخدا ما خوشبختی تو رو میخوایم .
    ریزش قطره اشکی ، زیر پلکهایش را به سوزش واداشت و با چشمانی خیس به مادرش نگریست و گفت :
    - اما مامان من دوستش دارم . خوشبختی من در کنار اونه !
    خانم بهنود ابروهای نازکش را در هم کشید و گفت :
    - اما اون یک پسر 8 ساله داره
    - سهیل مثل پسر خودمه ، من میتونم عسل رو راضی کنم که اون رو هم ....
    - تو جادو شدی مادر جون ، تو جادو شدی
    و بعد صدای هق هق گریه اش بلند شد . رایکا نگران بسمت او رفت و دستهای نرم وظریف مادرش را در میان دستهایش فشرد و گفت :
    - مامان ، خودت رو ناراحت نکن ! مگه دکتر نگفته غم وغصه و استرس برای قلبت خوب نیست ، دوباره میخوای خدای نکرده پات به بیمارستان برسه ؟
    خانم بهنود با پشت دست ، اشک را از روی گونه هایش زدود . روناک نیز نگران کنار مادرش زانو زده بود . این بار باز هم آقای بهنود به صدا در آمد :
    - دفعه اول هم حضور عسل خانم و او رفتار زشت و زننده اش باعث شد پای مامانت به اینجور جاها برسه وگرنه بیماری قلبی سالهاست با مادرت همراه ، چرا تاحالا اینطور نشده بود ؟
    رایکا با خشم به پدرش نگاه کرد ، روناک آرام زمزه کرد :
    - رایکا خواهش میکنم !
    رایکا از پدر گرفت و به صورت رنگ پریده خواهرش نگریست و از مادرش فاصله گرفت ، روناک هم بلند شد و بدنبال او رفت و درکنارش ایستاد . رایکا بار دیگر به صورت رنگ پریده و دستهای لرزان خواهرش نگریست و این بار طاقت نیاورد و پرسید :
    - تو چرا اینقدر رنگت پریده ؟
    - تو رو خدا بذار بحث همین جا تموم بشه . قلب مامان گنجایش اینهمه اضطراب رو نداره . میدونی اگه خدایی نکرده بلایی سر مامان بیاد من هم می میرم .
    رایکا سری جنباند و در سکوت به سرامیک های کف سالن خیره ماند . باز هم باید بخاطر قلب بیمار مادرش سکوت میکرد و اجازه می داد چون گذشته ، زندگی اش بازیچه دست پدر شود .
    هنوز در افکار خود غوطه ور بود که صدای پدر بین او و افکارش فاصله انداخت :
    - بهرحال گفته باشم ، دیگه حق نداری اسم اون دختره رو پیش ما بیاری . هرچه سریعتر باید به این مسخره بازی خاتمه بدی . دلم نمیخواد اسم من وخانواده ام توی دهن مردم بیفته.
    - خب حالا که همه چیز به خیروخوشی تموم شد ، بفرمایید سرمیز شام .
    رایکا با تحقیر به صورت دانیال نگریست و او هم چشمکی زد و باخنده ، خودش را به او رساند و در حالیکه بازویش را می فشرد گفت :
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  20. تشكر از اين پست


صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی (دانلود کتاب)
    پاسخ ها: 7
    آخرین ارسال: يك هفته پيش, 10:02 AM
  2. نکاتی دربارهء ژان پل سـارتر و رمان فنا ناپذیرش ( تهوع )
    توسط کالیگولا در تالار مشاهير جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/4/09, 11:20 PM
  3. رمان هاي فارسي و خارجي
    توسط Nazaniiin در تالار تاپیک های قدیمی
    پاسخ ها: 3
    آخرین ارسال: 2009/7/01, 07:32 PM
  4. خلاصه ای از چند رمان فارسی
    توسط hami_life در تالار داستان ها و حكايت ها
    پاسخ ها: 9
    آخرین ارسال: 2009/4/13, 02:39 PM

عبارت‌های مرتبط

رمان رایکا

رمان رايكادانلود فیلم زندگی آنطور که می شناسیمشرمان ریکارمانرایکادانلود رمان رایکا رمان رایکارمان رایکا فصل ۱۴

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •