· با یه پرسش در ضمن ایشون دیگران نیستن مادر شما هستن پاره تنتون هستن
متین دستهایش را لای موهایش كرد و نفسی بیرون داد مادر نگاهی مملو از تحسین به من كرد انگار حرف دو سال را كه در دلش انباشته شده بود من به زبان آورده بودم .
· گویا بجای اینكه شما به من جواب بدین ، باید من بشما جواب پس بدم این وظیفه شماست!
· اومدیم و من تو راه تصادف كردم و هرگز به این خونه نرسیدم . نباید صبحانه و داروهای مادرتون رو بدین؟ از شخصیت شما بعیده مهندس متین ، باورم نمیشه
· خانم من دیرم شده ، ممكنه اجازه بفرمایین
· راجع به این موضوع بعدا میخوام با شما صحبت كنم یعنی حتما لازم می دونم
· پس تا بعد . و رفت و در را بست
خاك بر سرت كنن با این مادر داریت . حاضر بودم بمیرم و چنین پسری نداشته باشم .
سری به افسوس تكان دادم و گفتم : مادرجون شما ناراحت نباشین جوونه ، تجربه نداره
از نگاه مادر خواندم كه گفت: مگه تو چند سالته تازه ده سال هم كه از پسر من كوچكتری
· خب حالا صبحانه خوردین ؟ داروهاتون رو چی؟
· پس اوضاع رو به راهه ، بیخودی مهندس رو دعوا كردم . میاین بریم بیرون قدم بزنیم؟ شاید از هوای ابری خوشتون نمیاد . باشه، اصرار نمی كنم. میخواین براتون كتاب بخونم ؟
باز همان نگاه قشنگ!
· رمان تاریخی_عشقی دوست دارین؟
با بستن چشمهایش رضایتش را اعلام كرد: خب من الان بر میگردم
از اتاق بیرون آمدم . در پله ها به ثریا برخوردم
· همه چیز رو به راهه گیتی خانم؟
· بله ممنون. كتابخانه طرف چپه دیگه ، درسته؟
· بله، بیاین تا نشونتون بدم
با هم به كتابخانه رفتیم . خانمی جوان، تقریبا سی و چند ساله ، مشغول تمیز كردن آنجا بود .
· سلام خسته نباشین
· سلام خانم ، ممنونم
· ایشون محبوبه خانم هستن ، نظافت منزل با ایشونه
· كار رو به كاردون سپردن . این خونه واقعا می درخشه
· ممنونم نظر لطف شماست دیگران هم كمك می كنن
· آقای مهندس كه ناراحت نمی شن من كتاب بردارم ؟
· نه خانم ، آقا دست و دلبازن . فقط تمیز نگهدارین . خودتون میخواین بخونین؟
· بله، ولی برای خانم متین . باید سرگرمشون كنم یه گوشه تنها نشستن و فكر كردن افسردگی میاره
· فكر نمی كنم مفید باشه ، خانم
· ولی ایشون كه راضی بودن
· جدا؟ خودشون گفتن؟
· نه من پرسیدم ایشون با نگاه و اشاره چشم، جوابم رو دادن
· ای خانم، خودتون رو خسته نكنین پرستارهای سابق فقط لباسهای تمیز به خانم می دادن . دارو ، غذا رو هم می دادن ، همین . بقیه وقتشون رو به خودشون اختصاص می دادن
· من حقوق خوبی می گیرمف پس باید كاری كنم كه حلال باشه . اینجوری اتفاقا سر منم گرم میشه . بیكاری بیشتر از هر چیز آدم رو خسته میكنه .
· راستی به دستور آقا ، اتاق كنار اتاق خانم رو براتون آماده كردیم . اونجا اتاق پرستارهای خانمه
· ممنونم
· می خواین بریم اونجا رو ببینین؟
· فعلا كه قول دادم برای خانم كتاب بخونم ، باشه یه ساعت دیگه ثریا خانم
· هر طور میل شماست
ثریا رفت . محبوبه هنوز داشت گردگیری میكرد . عجب كتابخانه بزرگی آدم را یاد كارتن زشت و زیبا می انداخت . حقا هم كه اخلاق صاحبش هم مثل همان هیولاهه بود. كتاب دلاور زند را از داخل كتابخانه برداشتم و به طبقه بالا آمدم
· مادر جون یه كتاب خوب پیدا كردم . نمی دونین چقدر قشنگه . اینو كه نخوندین؟ خب، پس بخونم؟
سرش را به مبل تكیه داد و آمادگی خودش را اعلام كرد . سه ربع مداوم برایش كتاب خواندم دیگر زبانم خشك شده بود كتاب را بستم و گفتم : خب برای صبح كافیه .
بلند شدم رفتم دستم را شستم و به اتاق برگشتم تا با میوه هایی كه ثریا آورده بود از مادر جون پذیرایی كنم . پس از آن از ثریا خواستم اتاقم را به من نشان دهد . با هم به آنجا رفتیم. اتاقم مجاور اتاق خانم متین بود و بطرف جلوی باغ پنجره داشت . اتاقی در حدود بیست متر، دلباز ، روشن زیبا ، با موكت و پرده های كرم، مبلمان كرم قهوه ای ، تلویزیون ، میز توالت ، تخت و تمام وسایل رفاهی
ثریا در كمد را باز كرد . این لباسها برای شماست . بعضی نوئه ، بعضی رو هم پرستارهای سابق استفاده كردن
· چه لباسهای قشنگی!
· خب اینجا مهمونی های آنچنانی داریم . باید لباسهای مرتب می پوشیدن هرچند خانم تو مهمونی ها شركت نمی كنن . البته جشن و مهمونی بزرگ دو سالی میشه كه نداشتیم . دیگه روحیه این برنامه ها رو ندارن اینطوری كار ما هم كمتره. و خندید
· حالا من باید اینها رو بپوشم؟
· اگه دوست داشتین . اجباری در كار نیست
خوشحال شدم . هیچ دوست ندارم لباس دست دوم بپوشم . بطرف میز توالت رفتم یكی دوتا اسپری ها و عطرها را بو كردم و گفتم : وای چه عطرهای خوشبویی اینجاست . چه وسایل آرایشی! نكنه پرستار خونه رو با خانم خونه عوضی گرفتن
با لبخند پاسخ داد: پرستار خونه كمتر از خانم خونه نیست . چون همه جا همراهشونه ، تو مهمونی ها، مجالش ، مسافرتها. اگه با من كاری ندارین من برم گیتی خانم
· بفرمایین سپاسگزارم
وقتی ثریا رفت ، روی تخت دراز كشیدم و به فكر فرو رفتم . خدایا حاضر نیستم زندگی به این راحتی داشته باشم و روحم ناراحت و در عذاب باشه . اقلا اگه همه چیز رو ازمون گرفتی، سلامتی مون رو نگیر . عاطفه و محبتم رو نگیر . كمكم كن این زن رو از این وضع نجات بدم . یا حضرت زینب ، تو رو بهترین پرستار لقب دادن ، پس تو رو به بزرگیت قسم می دم دستم رو بگیری .
باران به شیشه ها میخورد . انگار بجای من آسمان گریه میكرد . بی اختیار منتظر مهندس بودم
به اتاق خانم متین سری زدم . دیدم كتاب را در دستش گرفته و مشغول مطالعه است . لبخند به لبم نشست گفتم: بخونید، راحت باشید. و از اتاق بیرون آمدم . تصمیم گرفتم گشتی در ساختمان بزنم . اول بسمت اتاق رو به رویم كشیده شدم كه اتاق مهندس بود . ده متری با اتاق من و مادر فاصله داشت . یعنی راهرو حد فاصل اتاق ما و او بود . آرام در آن را باز كردم . موكت آبی آسمانی پرز دار، پرده های سرمه ای زیبا ، كه زیرش تور سفیدی آویزان بود ، مبلمان سرمه ای ، تخت مشكی كه رو تختی سرمه ای زیبایی روی آن كشیده شده بود و با پرده ها هماهنگی كامل داشت . چه اتاق آرام بخشیه! این مرد با این روحیه عصبی چه اتاقی داره! آدم انگشت به دهن می مونه . نه حدسم درسته . تو اونی نیستی كه نشون می دی. وای، چه عكس خودش رو هم گذاشته كنار تختش. چه از خودش خوشش میاد . پس خودت هم می دونی چه تیكه ای هستی؟ این هم كه باباته، خدا رحمتش كنه! چه دستش رو دور گردن زنش انداخته ، در را بستم و به راهرو بازگشتم . آن طرف، سالنی بزرگ توجهم را جلب كرد كه همه چیزش گلبهی بود . چه كنسول و ویترین زیبایی. چه دستشویی و حمامی. خدایا حتی دستشویی این كاخ نشینهای اشراف زاده هم با همه فرق داره . هنگام پایین رفتن از پله به خانمی چهل و چند ساله برخوردم كه ملحفه به دست بالا می آمد
ادامه دارد





ثبت اين صفحه