صفحه 1 از 7 12345 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 69

تاپیک: *رمان تارا*

  1. #1
    دستیار مدیر مهندسی IT آواتار F@tima s332
    رشته
    مهندسی فناوری اطلاعات
    تاريخ عضويت
    2011/12
    محل سكونت
    among these dicentras , beside that tall pine
    امتیاز
    7638
    پست ها
    5,001

    Post *رمان تارا*

    فصل اول

    موقع گرفتن نتايج اخر سال بود و مادر تارا نيم ساعت قبل براي گفتن نتيجه او رفته بود،اما او زياد هم نگران به نظر نمي

    رسيد زيرا مي دانست دست كم اين بار تعداد تجديدي هايش كمتر از دفعات گذشته است اما مادرش هنگام خروج از

    خانه اميدوارتر از او به نظر مي رسيد،زيرا ماه گذشته وقت زيادي را صرف او كرده و با نظارت كامل او را به خونادن

    درسهايش مجبور كرده بود.ناگزير بود درس خواندن او را كنترل كند در غير اين صورت شكي نبود كه مثل گذشته با

    كارنامه اي پر از تجديدي به خانه برمي گشت.به هر حال حالا حافظه خودش بهتر از مادرش بود او به خوبي به خاطر

    داشت مادرش موقه سه تا از امتحاناتش در خانه نبود و او در آن شبهاي امتحان آزادانه و بدن هيچ نگراني هر كاري

    دوست داشت انجام داده حتي شبي كه بايد فرداي آن سر جلسه امتحان انگليسي مي نشست براي جلو و عقب بردن نوار

    به قدري دكمه هاي ضبط ور رفته بود كه يكي از دكمه هاي آن را شكست و به خاطر آن مورد سرزنش قرار گرفته بود.

    حالا هر لحظه امكان ورود مادرش با چهره اي عبوس و رد هم وجود داشت و ممكن بود باز هم مجبور شود مسافرتشان

    را لغو كند.اما نه،اين بار اين كار را نمي كردچون قبلا به تارا گفته بود كه اين كار را نمي كن.به خصوص كه حالا عروسي

    برادرش هم بود .خانم الماسي موقع رفتن به مدرسه تارا حتي يك درصد هم احتمال نداده بود كه باز هم ممكن است با

    كارنامه اي نه چندادن درخشان به خانه بازگردد.چه تفاوتي مي كرد حالا كه تارا باز هم بي خيال و خونسرد با خواهرش

    مشغول بازي شطرنج بود او هميشه بي خيال،شاد،سرحال و بسيار بازيگوش بود. معمولا همان چند نره قبولي را هم

    مديون كمكهاي مادرش و هوش خوب خودش بود.اما اين بار تجديدي هايي را كه اطمينان داشت در كارنامه اش خواهد

    ديد از درسهايي نبودند كه بخواهد با تكيه بر هوش از آنها نمره بياورد اوحتي زحمت حفظ كردن درس جغرافي اش را

    هم به خود نداده بودو اطمينان داشت كه نمره نخواهد آورد.فقط خودش مي دانست كه درآن شبها چه شيطنتهايي كرده

    است.اما با تمام اين احوال دوست داشتني بود و هميشه روحيه مي بخشيدو اگر غمگين ترين انسانها فقط به مدت چند

    خدا !امشب دستمو نگير فقط
    دستتو بذار روي
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] بکش سمت ِ خودت....

    ............منُ به حالِ من [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] نکن
    خــدایادوســتت دارم
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]


  2. #2
    دستیار مدیر مهندسی IT آواتار F@tima s332
    رشته
    مهندسی فناوری اطلاعات
    تاريخ عضويت
    2011/12
    محل سكونت
    among these dicentras , beside that tall pine
    امتیاز
    7638
    پست ها
    5,001

    Post

    دقيقه كنار او مي نشستند چنان قدرتي داشت كه در طي اين مدت كوتاه روحيه آنها را صد درجه تغيير مي داد.

    همه دوستش داشتند او زيبا بود زيبا صحبت مي كرد زيبا مي خنديد و زيبا رفتار مي كرد.حتي شيطنتهايش هم زيبا بودند

    چهره بشاش و چشمان هميشه خندانش هر غم و تشويشي را از بين مي بردومحو ميكرد.او فوق العاده بود تنها عيبش

    تنبلي در درس خواندن بود .حالا هفده سال داشت اما بازيگوشي بيش از اندازه اش مانع از آن مي شد كه خانواده اش

    بزرگ شدن او را احساس كنند.

    به هر حال آن روز همانطور كه انتظار داشت و با همان چهره اي كه تصور كرده بود مادرش وارد شد هرگز اتفاق نيفتاده

    بودكه يك بار پس از گرفتن نتيجه او با چهراه اي خندان به خانه برگردد.باز هم توران زودتر از او براي گرفتن كارنامه

    به سمت مادرش دويد وبا ز هم مادر شروع كرد:

    -من نمي فهمم چطور بعد از اين همه كار كردن و تمرين كردن با تو وپرسيدن درسهايت باز هم تجديد آوردي! من

    فقط سه شب از امتحانهايت در خانه نبودم...فكر مي كردم ديگر ياد گرفتي كه خودت بخواني فكر نمي كردم باز هم لازم

    باشد بنشينم و دو صفحه ده صفحه تعيين كنم و منتظر بشينم تا بخواني و من بپرسم.اين حسرت به دلم ماند كه يكبار

    نمره خوبي از عربي بياوري...

    حق با ماردش بود تارا هرگز نمره اي بالاتر از ده از عربي نداشت.البته غير از دوره راهنمايي اش كه مادرش تمام مدت

    با او تمرين كرده بوداما در مدت اين سه سال دبيرستان نه در امتحانات كلاسي و نه در كارنامه نمره اي بالاي ده در اين

    درس نياورده بود ولي سياست خوبي داشت ومي دانست چطور رفتار كند.درچنين مواقعي چنان حالت معصومانه اي به

    خود مي گرفت كه طرف مقابل را از همان چند كلمه ملامت باري كه نصيبش كرده بود پشيمان مي كرد.

    خانم الماسيپس از گفتن آن چند جمله كيفش را روي ميز گذاشت وبه آشپزخانه رفت.جاي شكرش باقي بود كه كس

    ديگري به خود اجازه سرزنش كردن او را نمي داد تارا كوچكترين فرد خانواده بود فقط پنج سال داشت كه پدرش را

    ازدست داد مادر ش با زحمت و محبت بسيار او را بزرگ كرده بود.هيچكس جز محبت وصميميت رفتار ديگري با او

    خدا !امشب دستمو نگير فقط
    دستتو بذار روي
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] بکش سمت ِ خودت....

    ............منُ به حالِ من [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] نکن
    خــدایادوســتت دارم
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  3. تشكرها از اين پست


  4. #3
    دستیار مدیر مهندسی IT آواتار F@tima s332
    رشته
    مهندسی فناوری اطلاعات
    تاريخ عضويت
    2011/12
    محل سكونت
    among these dicentras , beside that tall pine
    امتیاز
    7638
    پست ها
    5,001

    Post

    نداشت حتي برادرش پورياكه بزرگترين فرزند خاناده بود و ده سال تفاوت سني با او داشت و يا پوران خواهر بزرگش

    كه ازدواج كرده بود و هشت سال از او بزرگتر بود آنها او را با تمام كم كاري اش در درس خواندن بسيار دوست مي

    داشتند.

    گاهي هم كه مادرشبه شدت عصباني بود و بدون توجه به چهره مظلوم تارا اورا سرزنش مي كرد پوريا ضمانت

    اوراميكرد.خواهرهايش هم هعمولا هوادارش بودند و با او خيلي مدارا مي كردند.

    به هر حال تارا كارنامه اش را گرفت و با تظاهر به شرمندگي به اتاقش رفت.پس از رفتن او توران و پوريا به هم نگاه

    كردند و خنديدند.آنها به خوبي مي دانستند يك ساعت بعد تارا با همان چهره بشاش هميشگي از اتاق خارج خواهد شد

    طوري كع گويا هيچ اتفاقي رخ نداده و اصلا كارنامه اي در كار نبوده است.اين كار هميشگي اش بود.

    نيم ساعت بعد توران در حالي كه حوصله اش سر رفته بود به اتاق تارا رفت وقتي وارد شد او در حال نقاشي كشيدن بود

    گوشي هاي واكمن بر روي گوشهايش بود توران همانطور كه مي خنديد گوشيها را از روي گوشهاي او برداشت و گفت:

    -آه تاراي عزيز...بيشتر از اين خودت را آزار نده گريه ديگر كافي ست سه تا تجديدي كه ديگر چيززي نيست مي

    خواني و قبول مي شوي.

    تارا خنديد و گفت مامان كجاست؟

    تو آشپزخانه

    پس برو شطرنج را بياور اينجا بازي را كه به هم نزدي؟

    نه همين حالا آن را مي اورم.

    خدا !امشب دستمو نگير فقط
    دستتو بذار روي
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] بکش سمت ِ خودت....

    ............منُ به حالِ من [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] نکن
    خــدایادوســتت دارم
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  5. تشكرها از اين پست


  6. #4
    دستیار مدیر مهندسی IT آواتار F@tima s332
    رشته
    مهندسی فناوری اطلاعات
    تاريخ عضويت
    2011/12
    محل سكونت
    among these dicentras , beside that tall pine
    امتیاز
    7638
    پست ها
    5,001

    Post

    فصل دوم

    روز چهارشنبه همه عازم سفر بودند البته غير از پوران كه همراه همسرش و پسر كوچكشان ساسان براي روز شنبه بليط

    داشتند.

    خانم الماسي و بچه ها ساعت يك و نيم راهي فوردگاه شدند.پوريا اتو موبيلشان را به دوستش بهروز سپرد و او آنها را

    تا فرودگاه برد.تارا و مادرش خيلي سريع از بهروز خداحافظي و تشكر كردند.پ.رياهم اورابوسيد و خداحافظي

    كردند.اما نگاه ميان او و توران كمي طولاني شد.پس از چند لحظه همه به سمت سالن بعدي حركت كردندبا نيم ساعت

    تاخير ساعت سه و نيم هواپيما به قصد مشهد به پرواز درآمد.

    دقايقي پس از بلند شدن هواپيما مادر مجله اي برداشت و شروع به خواندن كرد توران نيز رماني از داخل كيفش بيرون

    آورد و خود را با ان مشغول كرد.تارا نگاهي به پوريا انداخت او هم مشغول خواندن يك كتاب تاريخي بود.اما تارا بيكار

    بود و مي دانست كه ممكن نيست بتواند تا فرودگاه مشهد اين وضع خسته كننده را تحمل كندبنابراين تصميم گرفت

    خودش را با گفتگو با پوريا سرگرم كند.پس كتاب را به آرامي بستو گفت مي بيني كه من بيكارم

    پوريا با بي حوصلگي گفت خداي من!به من چه كه تو بيكاري....من چه گناهي كرده ام كه هميشه بايد جور تو را بكشم؟

    پوريا بدجنس نشو،چطور راضي مي شوي خواهر كوچكت تا مشهد با بيكاري و تنهايي سركند؟

    -خواهر كوچكترم بهتراست يكي از كتابهايش را بيرون بياورد و خودش را با خواندن آن سرگرم كندآنوقت ديگر بيكار

    و تنها نيست.

    تارا ناله كنان گفت:آه نه مي داني كه به هيچ وجه حوصله اش را ندارم

    تارا باور كن كه من هم هيچ حرفي براي گفتن ندارم

    سپس كمي فكركردو گفت خيلي خوب،حالا كه تنهايي و حوصله درس خواندن نداري كتاب عربيت را بياور تا كمي

    كمكت كنم اين بهترين كار است.

    -نه نه پوريا خواهش مي كنم كتاب عربي را فراموش كن وبه جاي آن راجع به سيما صحبت ن.

    خداي من آخر تو چرا انقدر از درس خواندن گريزاني دختر؟

    باور كن خودم هم نمي دانم...

    خدا !امشب دستمو نگير فقط
    دستتو بذار روي
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] بکش سمت ِ خودت....

    ............منُ به حالِ من [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] نکن
    خــدایادوســتت دارم
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  7. تشكرها از اين پست


  8. #5
    دستیار مدیر مهندسی IT آواتار F@tima s332
    رشته
    مهندسی فناوری اطلاعات
    تاريخ عضويت
    2011/12
    محل سكونت
    among these dicentras , beside that tall pine
    امتیاز
    7638
    پست ها
    5,001

    Post

    خيلي خوب اگر واقع حوصله درس خواندن نداري اشكالي ندارد صحبت مي كنيم.

    آن وقت راجع به دختر مورد علاقه اش به صحبت پرداخت.سيما دختر يكي از دوستان خانوادگي آنها بود كه رابطه خيلي

    خوبي با انها داشتند سيما پوريا به هم علاقه مند بودند و آنها قراربود وقتي از مشهد برگشتند به خواستگاري اوبروندالبته

    هنوز اين موضوع را با خانواده سيما مطرح نكرده بودند.

    اگر چه تفاوت سني پوريا با تارا چندان كم نبود اما با اين حال تارا با او خيلي راحت بود.از سن دوازده سالگي به بعد

    روابط انها نزديكتر شده بود بعضي شبها با هم به خيابان مي رفتند و قدم مي زدند.تارا هميشه از آرزوهايش مي گفت او

    عاشق دانشگاه رفتن بود اما از درس خواندن بيزار بود وبا اين حال معتقد بود كه در دانشگاه به درس خواندن علاقه

    بيشتري نشان خواهد داد.وقتي راجع به اين مسائل صحبت مي كردند پوريا نه تنها او را مسخره نمي كرد بلكه حتي

    عقيده اورا تاييد مي كرد و مي گفت بله شايد به اين خاطر آنجا براي رسيدن به شغل مورد علاقه ات تلاش مي كني...

    او هميشه سعي مي كرد او را به درس خواندن تشويق كند اما از درس دادن به او عاجز بود.چون مي دانست هرگز موفق

    نخواهد شد در ازاي وقتي كه ميگذارد تارا چيزي ياد بگيرد چون بيشتر اوقات حواسش به درس نبود او گاهي اوقات

    هنگامي كه پوريا مشغول توضيح دادن مطلبي بود موضوعي را كه هيچ ارتباطي به درس نداشت مطرح ميكردودقايقي

    راجع به آن صحبت مي كرد و پوريا دليل آن را مي دانست يا خسته شده بود و يا حوصله نداشت.اما با اين حال چيزي

    نمي گفت و با دقت گوش مي كرد چون مي دانست كه اگر چه موضوع خارج از موضوع درس است اما جملاتي كه به كار

    مي برد پرمعني و عقايدش جالب و شنيدني است.او رد فلسفه بافي ور دست نداشت و همه معتقد بودند او مي تواند

    سخنران خوبي شود و هميشه موقعي كه صحبت مي كرد دوستان و خانواده اش خيلي خوب و با اشتياق به صحبتهايش

    گوش مي كردند و اين باعث شده بود كه تارا از همان كودكي ياد بگيرد كه موقع صحبت ديگران كاملا سكوت كرده

    وبا دقت به حرفهاي آنها گوش كند و حالا هم كه پوريا صحبت مي كرد او در سكوت مطلق گوش مي كرد تا اينكه

    هواپيما در فرودگاه مشهد به زمين نشست.هنگام خروج از سالن تارا احمدو نامزدش نسرين را پشت شيشه ديد

    خدا !امشب دستمو نگير فقط
    دستتو بذار روي
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] بکش سمت ِ خودت....

    ............منُ به حالِ من [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] نکن
    خــدایادوســتت دارم
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  9. تشكرها از اين پست


  10. #6
    دستیار مدیر مهندسی IT آواتار F@tima s332
    رشته
    مهندسی فناوری اطلاعات
    تاريخ عضويت
    2011/12
    محل سكونت
    among these dicentras , beside that tall pine
    امتیاز
    7638
    پست ها
    5,001

    Post

    همانطور كه براي انها دست تكان مي داد به بقيه گفت دايي احمد و نامزدش را ببينيد پس مادرجوان كجاست؟مارش

    گفت لزومي به آمدن مادرجون نبود و به پوريا گفت ممكن است تو منتظر رسيدن چمدانها بماني؟

    -بله حتما

    آنگاه بقيه از سالن خارج شدند در سالن بعدي احوالپرسيها شروع شد احمدو تارا يكديگر را در آغوش گرفتند و احمد

    گفت احتمالا اين بار قبول شدي كه آمديد اين طور نيست؟

    تارا براي حفظ آبروي خود دوباره احمد را بغل گرفت و بوسيد و در گوش او گفت دايي جان خواهش مي كنم حرفهاي

    غير معقول نزن.احمد در حالي كه سرش را تكان مي داد گفت خداي من اين بار چند تا؟

    تارا با نگراني نگاهش رابه نسرين انداخت او در حال صحبت با خانم الماسي بود در حالي كه از اين موضوع خوشحال

    شده بود به آرامي گفت آه دايي خواهش مي كنم با اين حرفها ابروي منو جلوي نامزدت مي بري.

    احمد كه تازه متوجه شده بود با صداي بلند گفت آفرين كه با معدل به اين خوبي قبول شدي تو باعث افتخار ما هستي

    عزيزم.با اين جمله توجه مادر و نسرين نيز به سمت آنها جلب شد نسرين با مهرباني لبخندي به تارا زدو سپس گفت

    بسيار خوب بهتر است برويم.

    -بله حق با توست برويم.همه به سمت در خروجي حركت كردند در همان حال توران و پوريا نگاه متعجب خود را به

    خاطر صحبت احمد در مورد معدل خوب تارا به يكديگر دوختند آنها نمي دانستند تارا به احمد چه گفته اما به خوبي مي

    دانستند كه او هرگز اهل دروغ گفتن نيست.

    هنگام ورود به خانه تارا با سروصداي هميشگي اش مادرجون را صدا كردمادر جون مادرجون كجايي؟مادر جون با

    سيمايي تكيده اما با لبخندي مهربان و چشماني بشاش از آشپخانه خارج شد.

    -آه بالخره آمديد؟تارا به طرف او رفت و محكم او را در آغوش فشرده و گفت حالتان چطور است؟دلم برايتان خيلي

    تنگ شده بود.واو را بوسه باران كرد آنقدر كه صداي بقيه درامدو گفتن تارا ديگه بسه به ديگران هم مهلت بده.و

    خدا !امشب دستمو نگير فقط
    دستتو بذار روي
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] بکش سمت ِ خودت....

    ............منُ به حالِ من [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] نکن
    خــدایادوســتت دارم
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  11. تشكرها از اين پست


  12. #7
    دستیار مدیر مهندسی IT آواتار F@tima s332
    رشته
    مهندسی فناوری اطلاعات
    تاريخ عضويت
    2011/12
    محل سكونت
    among these dicentras , beside that tall pine
    امتیاز
    7638
    پست ها
    5,001

    Post

    مادرجون گفت :قدت بلندتر شده چهره ات هم زيباتر شده اما رفتارت تغييري نكرده سه سال پيش هم كه آمدي همين

    كارها را مي كردي.اگر امسال هم نمي امدي به خاطر تو هم كه شده بود خودم به تهران مي آمدم.سپس بقيه را بوسيد و

    به احوالپرسي با آنها پرداخت.پس از دقايقي همه در سالن نشيمن مشغول گفتگو شدند وقتي مادر جون خواست به

    آشپزخانه برود و چاي بياورد نسرين مانع شد و گفت من مي ريزم مادر جون شما بنشينيد. تارا با نگاهش اورا كه به

    اشپزخانه مي رفت دنبال كرد و با خود انديشيد دايي احمد مرد با سليقه اي است نسرين از لحاظ ظاهري هيچ عيبي ندارد

    خيلي هم با شخصيت و باوقار است و با خود فكر كرد او عروس مناسبي براي مادرجون است. تارا با آرنج به پلوي احمد

    كه كنارش نشسته بود زد و نجواكنان گفت به خاطر انتخابت به تو تبريك مي گم نسرين قشنگتر از عكسش است خيلي

    هم مهربان است به نظر مي رسد سليقه خوبي داري.

    -خودم مي دانم

    -تو چي را مي داني؟

    اينكه ادم خوش سليقه اي هستم.

    -چقدرخودخواه!

    وبعد از آن احمد شروع به سوال كردن را جع به درسها و مدرسه تاراكرد و قبل از هر چيز پرسيد از چه درسهايي تجديد

    آورده اي؟

    -عربي انگليسي و جغرافي.تنبل جغرافي كه ديگر خواندني است فقط بايد چند ساعت زحمت مي كشيدي و وقت مي

    گذاشتي.خودم مي دانم اما مهمتر از همه داشتن حوصله است كه من ندارم.تلقين مي كردي و يا اصلا به آن اهمين نمي

    دادي...بالاخره موقع امتحانات جايي براي اهميت دادن به حوصله وجود ندارد در هر حال بايد درسها رابخواني.

    -وامتحانات را بايد خوب داد.

    -تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نمي برد ؟

    خدا !امشب دستمو نگير فقط
    دستتو بذار روي
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] بکش سمت ِ خودت....

    ............منُ به حالِ من [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] نکن
    خــدایادوســتت دارم
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  13. تشكرها از اين پست


  14. #8
    دستیار مدیر مهندسی IT آواتار F@tima s332
    رشته
    مهندسی فناوری اطلاعات
    تاريخ عضويت
    2011/12
    محل سكونت
    among these dicentras , beside that tall pine
    امتیاز
    7638
    پست ها
    5,001

    Post

    -كسي كه لالايي مي گويد حواسش به لالايي است نه به خوابيدن.

    -اين فقط يه ضرب المثل ايت تو بايد منظور مرا بفهمي.هرچه مي خواهد باشد اما اشتباه است و منطق آن را رد مي

    كندچون ممكن نيست كسي كه لالايي مي گويد با لالايي خودش به خواب برود.

    راستش نمي دانم چه بگويم اما همين قدر مي گويم كه اي كاش درسهايت هم مثل منطق مي خواندي بر خلاف اينكه

    سخت ترين درس است ولي بهترين نمره را مي آوري.شايد براي اينكه دوست دارم صحيح صحبت كنم و منطق كمكم

    مي كند.بله اما به نظر من بايد به همان نسبت كه به فكر صحيح صحبت كردن هستي به فكر صحيح عمل كردن هم

    باشي.تارا با ترديد گفت مثلا؟من از رفتار تو خورده نمي گيرم تارا تو اخلاق خوبي داري و من كاملا

    آن را م پسندم وچون اخلاق خوبي داري بنابراين رفتارت هم خوب است فقط يكي از كارهايت اشكال دارد از نظر من

    صحيح درس خواندن هم يك نوع صحيح عمل كردن است.در همين هنگام نسرين باسيني چاي به انها نزديك شد سيني

    را روي ميز گذاشت و كنار تارا نشست و به بحث آنها خاتمه داد.دقايقي بعد صحبت به عروسي احمد كشيده شدتارا

    مرتب سربه سر او مي گذاشت و بااو شوخي مي كرد.البته احمد هم مي دانستدر مقابل هر عملي چه عكس العملي نشان

    دهد اما بيشتر موقع ناگزير بود فقط بخندد و سكوت كند چون جوابي براي او پيدا نمي كرد.به هر حال چند ساعتي با

    گفتگو و خنده و تجديد خاطرات گذشت شام نيز با صحبت و خنده صرف شد ساعت حدود دوزاده بود كه نسرين قصد

    رفتن كرد احمد به تارا كه مسواك زده و قصد عوض كردن لباس داشت گفت تو با ما مي آيي؟كجا؟ميخوام نسرين را

    برسنم تو هم بيا خيلي خوب توران نمي آيد؟نه گفت ترجيح مي دهد همين حالا بخوابد.خيلي خوب برويم.پس از آنكه

    سوار ماشين شدند تارا گفت نسرين جان شما فردا مي اييد؟راستش هنوز نمي دانم چون فردا مهمان داريم اگر زود

    رفتند سعي مي كنم بيايم.بعد تارا رو به احمد كرد و گفت شما فردا مي روي سركار؟بله اما زود برميگردمچي شده تو

    نگراني تنها بماني؟تاراخنديد نه تنها كه نه به هر حال به غي رام 4 نفر ديگه هم در خانه هستند.اما من فكر ديگري

    دارم.چه فكري؟فكر مي كني فردا ايي اكبر و بچه ها بيايند؟ نه چرا؟ چون آنها خبر ندارند كه شما مي آييد يعني نمي

    خدا !امشب دستمو نگير فقط
    دستتو بذار روي
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] بکش سمت ِ خودت....

    ............منُ به حالِ من [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] نکن
    خــدایادوســتت دارم
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  15. تشكرها از اين پست


  16. #9
    دستیار مدیر مهندسی IT آواتار F@tima s332
    رشته
    مهندسی فناوری اطلاعات
    تاريخ عضويت
    2011/12
    محل سكونت
    among these dicentras , beside that tall pine
    امتیاز
    7638
    پست ها
    5,001

    Post

    دانستند كه امروز مي آييد خوب چرا به انها نگفتي؟در همين هنگام اتومبيل توقف كرد.نرسين گفت بفرماييد داخل تا

    پدر و مادرم با تارا آشنا شوند.نه ديروقت است باشد براي يك وقت ديگر.خيلي خوب اگر فردا من نتوانستم بيايم شما

    بياييد چطوره؟ما مدت زيادي اينجا هستيم نسرين جان فردا نشد يك روز ديگر مزاحمت مي شويم...به خانواده سلام

    برسانيد.متشكرم عزيزم از ديدنت خوشحال شدم خداحافظ منم همينطور خداحافظ پس از حركت مجدد تارا پرسيد

    خوب احمد نگفتي چرا به دايي اكبر خبر ندادي؟ براي اينكه در مشهد نيستند براي ديدن خانواده مهين به نيشابور رفته

    اند.خداي من كي مي آيند؟ناراحت نباش حدود يم هفته است كه رفته اند به طور حتم يكي دوروز آينده مي آيند فردا

    صبح به آنها تلفن مي كنم و ميگويم كه شما آمديد.نه بهتر است اين كار را نكني اگر يك هفته است كه رفته اند همانطور

    كه خودت گفتي طي يكي دو روز آينده مي آيند خاله اشرف چطور آنها مي دانند؟بله اما مهمان دارند گفت كه چمعه

    حتماميايند و خواست كه فردا ما به انجا برويم اما من گفتم چون سرتان شلوغ است باشد همان جمعههمديگر را ببينيم.

    پس آنها هم نمي توانند بيايند؟خيلي خوب اشكالي ندارد اينطوري بهتر شد حالا فردا مي ريم و كي گردش مي كنيم

    مدتهاست خيابانهاي مشهد را نديدم خيلي دلم تنگ شده است فكري كه گفتي همين بود؟بله چه كاري مهمتر از

    اين؟حالا اگر من نخواهم با تو گردش كنم چي؟تو مگر مي تواني؟احمد با تظاهر به درماندگي گفت نه معلوم است كه

    نمي توانم اگر مي توانستم مشكلم حل بود.در همين هنگام مقابل پارك توقف كردو گفت يادت هست پارسال تابستان

    كه آمده بودم تهران هر شب مي خواستي بروي قدم بزني؟بله مگر ممكن است يادم برود؟حالا دوست داري قدم بزني

    اين پارك جاي مناسبي است؟بله با كمال ميل ببينم اين همان پاركي است كه سه سال پيش با دايي اكبر و بچه ها آمديم

    ؟بله همان است ومتعاقب اين حرف هر دو از ماشين پياده شدندوبه داخل پارك رفتند پارك خيلي خلوت بود فقط يك

    زوج جوان بر روي يكي از نيمكتها نشسته و مشغول صحبت بودندتار گفت چقدر خلوت است هميشه شبهاي تابستان

    اينجا خيلي شلوغ بود.بله اما نه همه شبها به هر حال بچه ها تعطيلند پدر و مادر ها كه تعطيل نيستنداما اگر فردا شب

    بياييم يك نيمكت خالي هم پيدا نمي كنيم.اما به عقيده من اينطوري بهتر است و مي توانيم به راحتي صحبت كنيم توبايد

    خدا !امشب دستمو نگير فقط
    دستتو بذار روي
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] بکش سمت ِ خودت....

    ............منُ به حالِ من [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] نکن
    خــدایادوســتت دارم
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  17. تشكرها از اين پست


  18. #10
    دستیار مدیر مهندسی IT آواتار F@tima s332
    رشته
    مهندسی فناوری اطلاعات
    تاريخ عضويت
    2011/12
    محل سكونت
    among these dicentras , beside that tall pine
    امتیاز
    7638
    پست ها
    5,001

    Post

    با نسرين اينجا مي آمدي نه با من به اندازه كافي با او آمدم نگران نباش ما بيشتر شبها در اينجا قدم مي زنيم.پس به

    خاطر همين است كه اين پارك را دوست داري همه ي ما اين پارك را دوست داريم از اينجا خاطره داريم.تارا گفت البته

    كه اينطور است اما از همه مهمتر خاطرات اين اواخر است.احمد بازوي اورا فشار داد و گفت تو خيلي بدجنسي بالاخره

    يك روز هم نوبت تو مي شود آن موقع جواب بدجنسيهايت را مي دهم.تارا با نا اميدي گفت اگر بگويم چشمم آب نمي

    خورد چي؟ احمد كه به شدت خنده اش گرفته ؟آه نه خواهش مي كنم آن موقع از سروصداي بچه هاي تو در امان

    نخواهيم بود ما مي خواهيم با آرامش قدم بزنيم.خيلي خوب گفتم چهار نفري بچه ها را پيشمادرجون مي گذاريم حالا

    چطور؟حاضريد با ما قدم بزنيد؟در اين صورت سعي مي كنم يه جوري خودم را راضي كنم.كافي است ديگر خودت را

    لوس نكن حالا كه داري با من قدم مي زني تارا خنديد وگفت خيلي خوب ناراحت نشو تو چقدر حسودي دست كم به

    خاطر اينكه حسادتت تحريك نشود هر زمان كه مايل باشي فقط با تو قدم مي زنم حالا چطوره راضي هستي؟

    فصل سوم

    ساعت حدود سه بعد از ظهر بود كه احمد به خانه برگشت تارا و توران در اتاق خوابيده بودند و مادر با مادرجون و

    پوريابري زيارت حرم رفته بودند.احمد به اتاق رفت و با صداي بلند گفت بلند شويد تنبلها تارا تو خجالت نمي كشي

    صبح هم كه مي رفتم تو خواب بودي خوابت را آوردي اينجا؟مگر در خانه خودتان نمي توانستي بخوابي؟به يكباره هر دو

    نشستندو گفتن چه خبر است؟هنوز نيامده خانه را ري سرت گذاشتي تارا ادامه داد ايا اينجا خوابيدن قدغن

    است؟خوابيدن نه ولي تنبلي بله حالا بگوييد بقيه كجا هستند رفتند حرم.شما چرا نرفتيد؟ما منتطر بوديم تو بيايي با هم

    برويم حالا هوا گرم است خيلي خوب اين كه برنامه شب است حالا بلند شويد ببينيم تا شب چكار كنيم توران گفت حالا

    بايد چاي بخوريم تو هم خسته هستي تارا هم برخاست و گفت من بايد صورتم را بشورم تو هم بهتر است لباست را

    عوض كني مگر سركار نبودي؟طوري حرف مي زني كه انگار مكانيك هستم.پس از صرف چاي احمد گفت حالا كي مايل

    است تخته بازي كند؟در يك زمان هر دو گفتن من احمد نگاهي به ان دو انداخت و گفت پس بهتر است شما دوتا به

    خدا !امشب دستمو نگير فقط
    دستتو بذار روي
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] بکش سمت ِ خودت....

    ............منُ به حالِ من [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ] نکن
    خــدایادوســتت دارم
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  19. تشكرها از اين پست


صفحه 1 از 7 12345 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی
    پاسخ ها: 5
    آخرین ارسال: 2014/2/24, 12:15 PM
  2. نکاتی دربارهء ژان پل سـارتر و رمان فنا ناپذیرش ( تهوع )
    توسط کالیگولا در تالار مشاهير جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/4/09, 11:20 PM
  3. رمان هاي فارسي و خارجي
    توسط Nazaniiin در تالار تاپیک های قدیمی
    پاسخ ها: 3
    آخرین ارسال: 2009/7/01, 07:32 PM
  4. خلاصه ای از چند رمان فارسی
    توسط hami_life در تالار داستان ها و حكايت ها
    پاسخ ها: 9
    آخرین ارسال: 2009/4/13, 02:39 PM

عبارت‌های مرتبط

رمان تارا

سوالهایی در مورد شب عزوسی

تارا

دانلود رمان کامل تارا

برچسب های اين تاپیک

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •