صفحه 5 از 7 نخستنخست ... 234567 آخرينآخرين
نمايش نتايج 41 تا 50 از 67

تاپیک: ....:::معرفی و دانلود کتب دفاع مقدس:::....

  1. #41
    عضو فعال آواتار .:ارمیا:.
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2012/1
    محل سكونت
    هرجا که مقبرة الشهدایی هست
    امتیاز
    3706
    پست ها
    920

    پيش فرض ارمیا

    "بسم الله الرحمن الرحیم"

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    انتشارات سوره ی مهر
    قیمت:ناقابله...3300(البته یه زمانی!)

    ارمیا اولین رمان رضا امیرخانی است و در دومین دوره‌ی کتاب سال دفاع مقدس و نیز در اولین دوره‌ی جشنواره فرهنگی و هنری مهر، مورد تقدیر قرار گرفته است. ارمیا در ضمن به عنوان کتاب برگزیده‌ی بیست سال ادبیات دفاع مقدس نیز انتخاب شده است.

    بسه یا بازم از افتخاراتش بگم؟!

    خیلی رمان قشنگیه!البته مثل رمان بهش نگاه نکنیم بهتره، چون کلا امیرخوانی کتاباش در قالب رمان هم کلی آموختنی داره!

    خلاصه کتاب:

    دانشجوی جوانی (ارمیا) برخلاف نظر خانواده‌ی مرفه‌اش، تصمیم می‌گیرد به جبهه برود. هنگام ثبت‌نام با جوانی به نام "مصطفی" آشنا می‌شود که رزمنده‌ای است از جنوب شهر تهران. این آشنایی تاثیر زیادی بر او می‌گذارد. آنها با هم به جبهه می‌روند و مصطفی در آنجا به شهادت می‌رسد...

    دستچین من:

    "...السلام علینا و علی عباد الله الصالحین"
    و باز هم همان مکث همیشگی ارمیا.به این جای نماز که می رسید صورتش در هم می رفت.فکری به پیچیدگی و در هم ریختگی موهایش،به جای روی سر، توی سرش ریشه می دواند:
    من چه ربطی به بندگان صالح خدا دارم؟!
    شاید خدا خواسته مرا مسخره کند...

    لینک دانلود هم نداره!
    خواستی بخر!

    آنان که معنای
    ولایت را نمی دانند، در کار ما سخت درمانده اند!

    "سیّد مرتضی آوینی"

    ما چیزی را که با ایـــمان ساخته ایم، با ســودا خراب نخواهیم کرد.

  2. تشكر از اين پست


  3. #42
    عضو فعال آواتار اورابانی
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2012/7
    محل سكونت
    همه جای ایران سرای من است
    امتیاز
    325
    پست ها
    164

    پيش فرض کتابی که رهبر انقلاب را منقلب کرد

    داستان دلبستگي مقام معظم رهبري و كتاب از آن رشته هاست كه سر درازي دارد. فقط همين قدر بدانيد كه دوستی چند سال پیش از قول ايشان نقل مي کرد: «يكي از چيزهايي كه هميشه حسرتش را مي خورم و به خاطر اقتضائات رهبري نمي توانم به سراغش بروم، قدم زدن در همين راسته كتاب فروشي هاست! كاش مي شد...»

    کتاب "فرمانده من" تولید دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری است که از چاپ شصتم نیز عبور کرده است. این کتاب حاوی قصه هایی از فرماندهان دفاع مقدس است که رحیم مخدومی،‌ احمد کاوری، داوود امیریان،‌ علی اکبر خاوری نژاد،‌ حسن گلچین،‌ هادی جمشیدیان و عباس پاسیار و… به نگارش درآورده اند
    .

    تورو به خدا بگو چی شده؟ به مجروح بودنم نگاه نکن باور کن طاقت می آرم. اگرخبر است به من هم بگو ...با التماس من، سرش را بلند کرد. قطرات اشک روی گونه هایش لغزید و به زمین ریخت. مرد بود. در حالی که اشک هایش را پاک می کرد، گفت (باز هم از کاروان شهدا عقب ماندیم... تقی زکایی، بابایی، مجتبی برات و چند نفر دیگه از بچه های دسته 3 گروهان نینوا پریشب شهید شدند. حاج حسین هم... ناگهان دریچه تانک بالا رفت و دو دست به موازات هم بیرون آمد و پس از دست ها لوله تفنگی با یک کلاهخود روی آن.
    -الدخیل الخمینی !
    لحظه بعد، مدنی بود که سوار بر تانک گوش عراقی را گرفته بود و فریاد می زد که: (گاز بده...گاز بده) و عراقی هم گاز می داد و غول سیاه مهار شده را به سمت ما می آورد.

    ...گاهی آنقدر مارا می‌دواند که همگی از نفس می‌افتادیم و تازه بعد می‌بایست سینه‌خیز می‌رفتیم و غلت می‌زدیم. البته او همه این کارها را همراه ما و حتی زودتر از ما انجام می‌داد. اگر ما را پا برهنه می‌کرد تا روی سنگ‌ها و خارها بدویم،‌ خودش زودتر از بقیه پوتین‌ها را در می‌آورد وگاهی که احیاناً اشتباهی از کسی سر می‌زد و تنبیه می‌شد، خود او نیز پا به پای شخص خاطی تنبیهات را انجام می‌داد. این گونه رفتارها صمیمیت خاصی بین او و بچه‌ها ایجاد کرده بود. اسم تک‌ تک ما را می‌دانست و با همه دوست همدم شده بود. در جای خودش با بچه‌ها شوخی می‌کرد و خلاصه خیلی مهربان بود. در مسابقات فوتبال و تنیس و دو مثل بقیه شرکت می‌کرد و در موقع لزوم هم بسیار جدی و متین بود.

    ...حاج حسین ارادت خاصی به حضرت زهرا (س) داشت و خود را غلام خانم می‌دانست. تا اسم آن حضرت را می‌شنید اشک در چشمان حلقه می‌زد. هر وقت،‌ برادر مداح، رضا پوراحمد، در مدح حضرت فاطمه (س) نوحه می‌خواند، حاجی از خود بی‌خود می‌شد و روحش پرواز می‌کرد و جانش در ناله و اشک می‌سوخت. او به حضرت امام قدس‌ سره نیز علاقه داشت و عشق می‌ورزید و در عزاداری‌ها و مجالس دعا، کراراً از بچه‌ها می‌خواست که ستاره‌ فروزان جماران را بیشتر دعا کنند.

    یکی از خصوصیات اخلاقی حاج حسین، تواضع بود. فروتنی او به قدری بود که گاه جارو به دست می‌گرفت و اتاق‌ها را جارو می‌زد. اگر ظرف کثیفی در جایی افتاده بود فوراً آن‌را می‌شست و به تدارکات تحویل می‌داد. او برای تمام بچه‌ها سرمشقی نمونه بود و همه دوستش داشتند. حتی در نمازهای جماعت نیز همیشه در صف آخر می‌ایستاد و هیچ‌وقت خود را برتر از دیگران نمی‌دانست.

    ...دیگر دشمن به نزدیکی گذرگاه، یعنی به پنجاه شصت متری ما، رسیده بود. قلبهایمان به شدت می تپید و همچنان در انتظار فرمان آتش از آن همه درنگ و تاخیر متعجب بودیم در حالی که ما نگران عاقبت کار بودیم، سروان محمودیان خون سرد و مطمئن تیربار را در دست می فشرد و با دقت به گذرگاه خیره شده بود.

    ناگهان غرش تیربار سروان محمودیان سکوت را شکست. هم زمان با شلیک او، اقدام به تیر اندازی کردیم. تیر بار یک دمم از تک و تا نمی ایستاد و مثل داسی که علف های هرز را درو کند افراد دشمن را یکی پس از دیگری نقش بر زمین کرد.

    ... در زمانی کمتر از ده دقیقه، دشمن با تلفاتی سنگین، که میزان دقیق آن برای ما مشخص نبود، پا به فرار گذاشت.

    این خاطرات زیبا و خواندنی است که مقام معظم رهبری را متاثر کرده و در تاریخ 22 / تیر/ 1371 نوشته‌اند:

    چقدر این کتاب فرمانده من عالی است و چقدر من را متأثر و منقلب کرد

    ایشان همچنین در تاریخ 25/تیر /70 درباره همان کتاب در دیدار با اعضایدفتر ادبیات و هنر مقاومت گفته اند:

    «من کتاب هایی را که می خوانم معمولا پشتش یادداشت یا تقریظی می نویسم؛ این کتاب «فرمانده من» را که خواندم بی اختیار پشتش بخشی از زیارت نامه را نوشتم: السلام علیکم یا اولیاء الله و احبائه! واقعا دیدم که در مقابل این عظمت ها انسان احساس حقارت می کند.من وقتی این شکوه را در این کتاب دیدم در نفس خود حقیقتا احساس حقارت کردم.»


    حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای پس از مطالعه‌ی کتاب «فرمانده‌ی من»، حاشیه‌ی کوتاهی بر این کتاب نوشته‌اند که از سوی دفتر حفظ و نشر آثار ایشان منتشر می‌شود. این متن به شرح زیر است:

    السلام علیکم یا اولیاء الله و احبائه، السلام علیکم یا اصفیاءالله و خیرته، السلام علیکم یا انصاردین الله و اعوان ولیه …
    ای آیت‌های خدا، ای معجزه‌های ایمان، ای نشانه‌های تعالی جاودانه انسان …
    ای گلهای محمدی که فساد و آلودگی جهان امروز نتوانست از شکوفایی باز داردتان، برقی شدید و دنیای تاریک را روشن کردید، حجتی شدید بر آن کوتاه‌نظران که بالندگی انسان الهی را در عصر تسلط مادیت ناممکن میدانستید، خاطره‌ی مسلمانان صدر اسلام را زنده کردید و صدق و اراده و فناء فی الله را حتی پیش از آنان به نمایش گذاشتید. آنان به نفس پیامبر و نزول پیاپی آیات قرآن دل را گرم و جان را تازه می‌کردند. اما شما چه؟ حقا خلوص و تقوا را مجسم کردید و برای آن امام بحق که مظهر خلوص و تقوا بود سربازانی شایسته شدید … سلام الله علیه و علیکم هنیئا لکم رحمة ربکم.
    کتبه بیمناه الوازره اسیر امانیة و ذلیل نفسه‌علی الحسینی غفرالله له و رحمة و حشر مع اولیائه و الحقه بهذه الزمره الطیبه. آمین.

    و در پایان نگاشته اند:

    (این کتاب در 13 رجب 1411 با چشمی لبریز اشک شوق و حسرت زیارت شد.)



    به سبب همین عظمت و زیبایی است که مقام معظم رهبری در تاریخ 25 / تیر/1370 می فرمایند:

    (تقریباً همه کتاب هایی که شما از دفتر ادبیات و هنر مقاومت منتشر کرده اید و بعضی از آنها را بسیار فوق‌العاده یافتم. همین فرمانده من، که ذکر شد، از آن بخش های بسیار برجسته این کار است... من وقتی این ها را می خواندم، به این فکر می افتادم که اگر ما برای صدور مفاهیم انقلاب همین جزوه ها و کتاب ها را منتشر بکنیم ، کار کمی نکرده ایم ؛ کار زیادی انجام گرفته است این ها بسیار بار ارزش است.


    برای حرمت نهادن به این ارزش تصمیم بگیریم اگر کتاب "فرمانده من" را نخوانده ایم یک لحظه هم برای مطالعه آنوقت را به تأخیر نیندازیم. فقط 85 صفحه است هفت خاطره زیباست. زیبا تر آن که این کتاب با ارزش را در دسترس همه اهل خانه و فامیل و دوستان و آشنایان قرار دهیم. به بچه هایمان سفارش کینم که کتاب فرکانده من را به همکالاسی های خود اهدا کنند .


    ***خاطره رحیم مخدومی از دیدار با رهبر انقلاب

    درست هجده سال پيش مهمان همين اتاق بوديم؛ بی‌تغيير، مهمان، همان مهمان، حال تنها تعدادمان كمی بيشتر شده كه آن هم از تبعات رشد است ديگر!

    ميزبان، همان ميزبان. تنها و مظلوم. اين هم لابد از تبعات رشد نكردن است! نمی‌دانم در اين رشد و افت و در اين تغيير و سكون، كداممان بايد شرمسار باشيم و كدام سرافراز.

    هجده سال پيش آمديم اينجا و گفتيم: ما نويسنده‌های دفاع مقدسيم. تازه كاريم و تيراژ كتاب‌هايمان سه هزارتايی می‌شود. او گفت تيراژتان را ببريد بالا. روی صد هزار تا. از سه، تا صد فاصله‌ای بود كه برق از سه فاز همه پراند. حكايت استاد چتربازی را داشت كه می‌خواست از آسمان پرتابمان كند. و امروز بعد از آن ساليان، كار نامی فرهنگ، پرش از روی همان بام هجده سال پيش است. و صد البته از همان وقت مشهود بود چرا كه روز بعد رسانه‌ها به همه زوايای اين كلاس چتربازی پرداختند، الا پرش از آسمان. پرش از سه به صد در هيچ محفل و رسانه‌ای پرداخته نشد.

    لابد می‌خواستند ما دست‌اندركاران ادبيات دفاع مقدس را بيش از اين شرمنده نكند. لابد می‌دانستند كه اگر هجده سال بعد از تيراژ كتاب‌هايمان بپرسند، خواهيم گفت هر حرف مرد يك كلام است!

    لابد فهميده بودند كه اگر يكی در رهنمود دادن زيادی به ما گير بدهد، از او خواهيم پرسيد؛ خوب، چطور سه هزار تا را برسانيم به صد هزار تا؟ شما بفرماييد خودتان انجام بدهيد تا ما لقمه جويدن را ياد بگيريم. و يا اينكه يك پول قلمبه‌ای را در اختيارمان بگذاريد تا صرف همايش و نمايش و كنفرانسِ «چگونه سه تا را صد تا كنيم» نماييم.

    بعد به او خواهیم گفت، شما كه بهتر و بيشتر از ما كتابخوان‌های ـ به اصطلاح ـ حرفه‌ای كتاب می‌خوانيد و بهتر از ما اهل بصیرت، منفذهای گزش را شناسايی می‌كنيد، به جای ما ناشرها و آموزش و پرورشی‌ها و آموزش عالی‌ها سازمان تبلیغاتی‌ها و روحانيون و هيات و بسيج و... تا برسد به راس قله كه صدا و سيمايی باشند، كتاب تبليغ می‌كنيد. چون ما سر‌مان را به تبليغ سوپراستارها گرم كرده‌ايم! آقاجان به يكباره بياييد وسط، مشتری‌ها را راه بيندازيد ديگر. راستش از ما نمی‌خرند، اما اگر شما باشيد...

    هجده سال از عمر فرهنگ دنيا گذشته، تهاجم به شبيخون و شبيخون به ناتوی فرهنگی ارتقاء يافته. ما چقدر تغيير كرده‌ايم؟ همه‌ی افتخار حوزه‌ی هنری در بخش ادبيات دفاع مقدس اين است كه 15 كتاب را به سه زبان ديگر ترجمه و منتشر كرده. حالا با چه تعداد تيراژ و چه نتيجه و تاثير، بماند. چند وقت پيش كه آمده بودند خدمت آقا تا خبر استقبال چشمگير كتاب «دا» را بدهند. حالا هم آمده‌اند تا بگويند آن استقبال چشمگيرتر شده! بنده به سهم خود دست‌مريزاد می‌گويم به عرصه‌ی تاليف ادبيات دفاع مقدس كه به چنين توفيقی دست يافته و از آن مهمتر به مديريت بازرگانی و توزيع خوب كتاب‌ها كه انقلابی جديد پديد آورده. اما به راستی گمشده‌ی ادبيات انقلاب و دفاع مقدس همين است؟ چه زيبا اشاره كرد آقا از زبان كسی، كه «دا»، رگه و سرنخ يك معدن بزرگ است. برويد جلو تا به خود معدن برسيد.

    مشعوف شدن از رگه، ماندن و جشن و پايكوبی كردن در كنار رگه را در پی دارد.

    وقتی ديروز (20/2/89) در جمع قلم به دست‌های دفاع مقدس،‌ رفته بوديم تا ديداری تازه كنيم و گره‌هايمان را بيابيم، فرمود تيراژ را به يك ميليون برسانيد. اين شد كه تمام ماجرای ديدار هجده سال پيش در مغزم تازه شد. ديدم آقا رفته و ما مانده‌‌ايم. او با سرعت در پيش است و ما سنگين درجا می‌زنيم.

    چرا كه انديشه‌ی تغيير پوسته و تبديل يابوهايمان به اسب، هيچ وقت راحت‌مان نگذاشته. كارمان به جايی رسيده كه حوزه‌ی هنری از عجز تهيه‌ی يك غرفه‌ی فروش در خيابان مقابل دانشگاه، ناله می‌كند. آن هم چه شخصيتی؟ حوزه‌ی هنری سازمان تبليغات اسلامی! اصلا می‌گويم درآمد حاصل از تجارت نفت و دخانياتش، مزاح! سازمان تبليغاتی كه از اولين ماههای پيروزی انقلاب در هر شهرستان يك شعبه زده و حوزه هنری كه مركز استان‌ها مهم كشور را يكی پس از ديگری به شعبات خود افزوده، اين چه حرفی است كه می‌گويد؟ واقعا چه جوابی بايد داد بهتر از جواب طنز كه فرمود: بساط كنيد!

    او به مزاح فرمود مزاحی كه سكوت رسمی جلسه را با خنده‌ی صميمی حضار درهم شكست. اما چه مزاحی نغزتر پرمعنی‌تر از واقعيت! به راستی كه يك وقت‌هايی از منافقين و شبكه‌های پارتيزانی آنها برای توزيع روزنامه و كتاب در اوايل انقلاب باید درس گرفت. از تلاش و جدیت و رزم بی‌امان دشمن برای هجمه به جبهه‌ی حق بايد درس گرفت. حوزه‌ی هنری انصافا در اين چند سال گذشته توفيقات خوبی داشته، اما فراموش نكنيم كه اگر اين توفيقات، دست‌اندركاران را مشعوف می‌كند، ناشی از مقايسه‌ی حركت خود با بی‌حركتی دوستان است. كافی است يك بار حركت خود را با حركت دشمن مقايسه كنند، آن وقت خواهند ديد كه چقدر لاك‌پشت‌وار گرفتار بی‌حركتی هستند.

    يادم است در قضيه‌ی عبور ناو جنگی آمريكا از تنگه‌ی هرمز، امام به افسران جنگ گفته بود «بايد بزنيد». اين ديگر وظيفه آنها بود كه راه زدن را پيدا كنند. و چه خوب پيدا كردند و هيمنه‌ی ابرقدرت را در هم شكستند.

    امروز، افسران فرهنگ برای پيدا كردن راه عملی رسيدن به تيراژ يك ميليون، آيا فكر خواهند كرد؟ كاش عرصه‌ی فرهنگ هم مثل جنگ كه دادگاه نظامی و صحرايی دارد، می‌توانست افسران هجده سال پيش را وسط ميدان بكشد و از آنها بپرسد، اگر بلد نبوديد چرا پذيرفتيد و اگر بلد بوديد چرا نكرديد؟

    يك زمان بهانه‌ی افسران فرهنگ پول بود، يك زمان نداشتن قدرت. حالا كه همه چيز در اختيارمان است. به واقع بايد گفت برخيزيم، كاسه و كوزه‌هايمان را جمع كنيم، برويم دنبال بساط كردن. بايد از نو شروع كنيم.
    اگر در وقت لازم اهل بساط كردن بوديم، حالا قدر پول و قدرت را می‌دانستيم.

    منبع:نور پرتال
    آهن آبدیده را رنگ عوض نمیکند
    چهره انقلاب را جنگ عوض نمیکند
    به خیل دشمنان بگو به کوری دو چشمتان
    مطیع امر
    رهبری رنگ عوض نمیکند


  4. #43
    دستیار مدیر تالار اسلام و قرآن - دفاع مقدس آواتار s1m5j8
    تاريخ عضويت
    2010/12
    امتیاز
    5507
    پست ها
    1,974

    پيش فرض





    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]


    ويرايش شده توسط s1m5j8 در 2012/12/07 در ساعت 08:55 AM





    از این قبیله اگر چند عاشقان رفتند

    هنوز راه همان است و مرد بسیار است...

    قرارمان در تاپیکِ

    .
    .
    .



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]


  5. #44
    عضو فعال آواتار اورابانی
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2012/7
    محل سكونت
    همه جای ایران سرای من است
    امتیاز
    325
    پست ها
    164

    پيش فرض

    معرفی کتاب: کوچه نقاش ها


    ابوالفضل کاظمی متولد سال ۱۳۳۵ در تهران و از خانواده‌ای سنتی و پدر محور بوده که هنگام مصاحبه با لحنی ساده و صمیمی و به تعبیری ادبیات پهلوانی صحبت کرده است. همچنین حضورش در سال‌های قبل از انقلاب و توانایی در بیان تفاوت‌های سال‌های قبل و پس از انقلاب از نقاط قوت گفت‌وگو با وی بوده است..

    اگر درباره اسم کتاب سوال کنید که چرا اسم کتاب را “کوچه نقاشها” گذاشتند راحله صبوری در جواب شما می گوید که این عنوان برگرفته از نام کوچه‌ای است که کاظمی کودکی‌اش را با بسیاری از همرزمانش در آن گذرانده است و در ادامه می گوید که در همان اولین دیدار با راوی، اسم “کوچه نقاش ها” برایم ماندگار شد و از میان عناوینی که پیشنهاد شد این عنوان را انتخاب کردم.طبق گفته راحله صبوری که کار مصاحبه و تدوین این کتاب را بر عهده داشته اینگونه گفته است که این اثر در برگیرنده زندگی‌نامه و خاطرات سید ابوالفضل کاظمی از دوران کودکی تا پایان سال ۱۳۶۷ و با تمرکز بیشتر بر سال‌های حضور وی در جبهه‌های دفاع مقدس است. صبوری درباره نوع تدوین کتاب خاطرات ابوالفضل کاظمی توضیح می دهدکه کتاب “کوچه نقاش‌ها” در ۱۶ فصل و بر اساس تاریخ وقایع و مکان آن‌ها تدوین و به دلیل تمرکز بر حوادث جنگ، رخدادهای انقلاب خلاصه شده است. این کتاب براساس ۳ ماه مصاحبه و در مدت ۲ سال با هدف حفظ شکل و لحن راوی در قالب روایی، تدوین شده. وی تاکید کرده که من سعی کردم در نوشتن خاطرات ایشان به واژه‌ها، تکیه کلام‌ها و اصطلاحات خاصشان وفادار باشم.
    .
    صبوری ادامه می دهد: البته در تدوین کتاب سختی هایی هم داشتم مثلا لحن و سبک گفته های ایشان مرا وادار می کرد که به لغت نامه مراجعه کنم چون لحن ایشان تهرانی قدیم بود. در مدت مصاحبه دوبار ایشان در بیمارستان بستری شد ولی با این وجود ادامه دادند.


    ابوالفضل کاظمی، از اون بچه رزمنده هایی است که در کنار شهید چمران و در گروه شهید اصغر وصالی با عنوان «دستمال سرخ‌ها» در کردستان فعال بوده و با شروع فعالیت‌ ضدانقلاب در کردستان، همراه شهید قاسم دهباشی و شهید محمد بروجردی به کردستان می رود و در درگیری‌های سنندج و پاوه به گروه شهید چمران می پیوندد و بعد از آن در گروه «دستمال ‌سرخ‌ها» با شهید اصغر وصالی همکاری می کند. او همچنین در فعالیت‌های انقلابی شرکت داشته و عضو کمیته استقبال از امام‌‌ خمینی(ره) در زمان ورود ایشان به کشور بوده است.
    .
    ابوالفضل کاظمی تا پایان جنگ تحمیلی در جبهه‌ها حضور داشت و بارها در عملیات مختلف مجروح شد. کاظمی سال ۱۳۶۵ فرماندهی گردان میثم لشکر۲۷ محمد‌رسول‌ الله (ص) را برعهده گرفت و همراه شهید اصغر ارسنجانی درعملیات‌های کربلای ۵ و ۸ حضوری فعال داشتند. او در دوره‌های مختلف زندگی، تجربه‌های متعدد و متنوعی داشت.
    .
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]


    آقا سید ما طبق اون چیزی که در کتاب بیان شده خیلی اهل شعر و شاعری است و خیلی هم عاشق اهل بیت و همان طوری که خودش تعریف می کند سینه زن قهاری است و در جایی از کتاب می خواندم که یک بار با فرمانده بگو مگو می کند که چون امشب شب شهادته ما باید کل گردان رو ببریم عقب و عزاداری و سینه زنی راه بیندازیم. جای دیگه داره که قرار بوده یه گردان تشکیل بده به او تذکر می دهند که نباید بچه ها موقع عزاداری برهنه شوند و سینه بزنند ولی سید بین بچه ها می آید و این مسئله را مطرح می کند و می گوید هرکسی ناراحته بره بیرون.
    .
    این کتاب سرشار از معنویت و نام مردانی است که هر کدامشان برای الگو برداری کافی هستند. غیر از مطالب معنوی و عرفانی به شوخی هایی که در جبهه می شده هم کاظمی اشاره کرده که برای مثال به مواردی اشاره می کنم:
    .
    می گوید بعضی از بچه ها اسم خود یا یه بیت شعر را پشت پیراهن های خود می نوشتند. می گفت یکی اسمش مهدی خندان بود پشت پیراهنش نوشت مهدی خندان ها ها ها …
    !
    .
    می گفت یه بچه پول دار با صفا که اهل شمرون بود داشتیم. هر وقت بین بچه می نشست یه حدیث جعلی می گفت. یه بار برداشت گفت “الشهداء الشمرون افضل من شهداء التهرون” شهدای شمرون از شهدای تهرون افضل هستند!”
    سید ابوالفضل کاظمی در این کتاب اینگونه می گوید که از علما مثل مرحوم آسدعلی آقا نجفی و … درس های زیادی گرفته است مثلا تعریف می کند یک بار به عنوان نصیحت به من گفتند که: سربلندی در جهان خواهی اگر یک رنگ باش/ قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است. در جای دیگری می گفت: شرط عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن /یا زجانان یا ز جان باید که دل برداشتن.
    .
    آقای کاظمی ما، با خیلی از افراد دمخور بوده مثل مرحوم امام، آقای خامنه ای، شهید رجایی و چمران، حاج همت، محمد کوثری، رحیم صفوی، شمخانی، احمد متوسلیان، سردار فضلی، محسن رضایی، حسین الله کرم، حسین سازور و … .
    .
    اگر کتاب دا را خوانده اید توصیه می کنم این کتاب را از دست ندهید با اینکه شنیده ایم خود سید ابوالفضل از حذف ۵۰۰ صفحه از کتابی که قرار بوده ۱۰۴۰ صفحه باشد انتقاد کرده و گفته که نمی دانم چرا بخشهایی از خاطرات را خط قرمز دانسته اند و در کتاب فعلی نیاورده اند.
    .
    در مراسم رونمایی از کتاب هم گفته است: اینها (به همکارانش اشاره کرده) کتاب را آب کشیدند و روی بند پهن کردند و شد اینی که هست. در مراسم رونمایی خاطره ای هم تعریف کرده که یکی از رزمندگان علاوه بر داشتن پست فرماندهی، موتور سوار حرفه ای و تعمیرکار موتور سیکلت هم بود. با اینکه از فرماندهان بود اما آچار به دست کلیه موتور سیکلت هایی که به تعمیر نیاز داشتند به هر نحوی که می شد تعمیر می کرد و در اختیار بچه ها می گذاشت. او الان هم به این کار مشغول است و با وجودی که یک دست و یک پایش دچار مجروحیت شده همچنان موتور سازی اش را می چرخاند.
    .
    در قسمتی از کتاب به نقل از کاظمی آمده است:
    .
    یک بار علی نصرالله و اکبر کلاهدوز که از رزمنده ها بودند چند تا اسیر میگرن میارن پیش بچه ها و چون عربی بلد نبودند و می بینند که عراقی ها مدام میگن یا خمینی یا خمینی به اینها یاد میدن بگید یا علی نصرالله یا اکبر کلاهدوز و با این کار کلی بچه ها رو می خندونند.
    .
    سید ابوالفضل آخر کتابش میگه که جنگ آدم رو عوض می کند. بعضی ها را کم صبر و تحمل می کند و بعضی ها رو صبور. جنگ برای خیلی ها محل امتحان الهی بود. محلی بود تا خود را محک بزنند. به هر حال هرکس شجاعت بودن در میدان جنگ را داشته،چه شهید شده چه زنده مانده، پیروز آن کارزار است.
    .
    آهن آبدیده را رنگ عوض نمیکند
    چهره انقلاب را جنگ عوض نمیکند
    به خیل دشمنان بگو به کوری دو چشمتان
    مطیع امر
    رهبری رنگ عوض نمیکند

  6. تشكرها از اين پست


  7. #45
    کاربر فعال تالار دفاع مقدس آواتار mani24
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2011/10
    محل سكونت
    هرکجا باران ببارد انجا خانه من است
    امتیاز
    45530
    پست ها
    34,108

    پيش فرض

    ناگفته های جنگ
    کتاب حاضر، شامل خاطرات شهید «على صیاد شیرازى»فرمانده نیروى زمینى ارتش در دوران جنگ ایران و عراق، از زمان‏ پیروزى انقلاب اسلامى، رویدادهاى اوایل انقلاب، جنگ ایران وعراق تا سال 1362 است.
    پیشنهاد تدوین خاطرات سردار صیاد شیرازى در سال 1371 به‏ایشان داده شد و در اولین قدم، گفتگوهاى سعید فخرزاده با این‏ شهید که بر روى 22 نوار کاست در روزهاى پایانى جنگ ضبط شده ‏بود، روى کاغذ آمد. محصول کار در سال 1373 به ایشان ارایه شد تانظر نهایى ‏شان را در متن اعمال کنند، که در همین سال به شهادت‏ رسیدند.
    .: فهرست عناوین
    خاطراتى از پیروزى انقلاب اسلامى/ مبارزه با منافقان و نیروهاى‏ضد انقلاب در اوایل پیروزى انقلاب و طرح‏ریزى و شرکت درعملیاتهاى گوناگون به عنوان فرمانده، براى پاکسازى شهرها ومناطقى چون سنندج، بانه، جوانرود، اشنویه، بوکان و... از عوامل ونیروهاى ضد انقلاب/ بررسى نتایج جنگ با ضد انقلاب درکردستان/ اختلاف شهید صیاد با رئیس جمهور وقت «بنى‏صدر»/توطئه‏ هایى که علیه وى صورت مى‏گرفت/ خاطراتى از جنگ باعراق و عملیاتهاى ثامن‏ لائمه (ع)، طریق ‏القدس، فتح ‏المبین،رمضان، کربلاى ده، محرم، عملیات محدود مسلم بن عقیل و نبردبیت ‏المقدس و... از جمله موارد مطرح شده در این کتاب است که در226 گفتار تدوین و در پایان نیز 13 قطعه عکس ارائه شده است.(چاپ اول: 1378)
    این کتاب توسط دفتر ادبیات و هنر مقاومت تدوین وبا جلد شمیز منتشر شده است.
    ***
    ناگفته های جنگ
    نویسنده: احمد دهقان .
    تعداد صفحات: 357
    شابک: 2-515-471-964 قطع: رقعی نوبت چاپ: چاپ هشتم: 1385





    چیز های زیادی واسه اهدا هست

    مث
    ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]ا



  8. تشكرها از اين پست


  9. #46
    کاربر فعال تالار دفاع مقدس آواتار mani24
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2011/10
    محل سكونت
    هرکجا باران ببارد انجا خانه من است
    امتیاز
    45530
    پست ها
    34,108

    پيش فرض



    وقتی داشتم معرفی این کتاب ها را می نوشتم، به یک مورد عجیب برخوردم. اینکه اکثر قهرمان ها و راوی های این مجموعه خاطرات، در شروع کتاب ۱۷ ساله هستند. بهروز مرادی و سیده زهرا حسینی در شروع جنگ و قصه خرمشهر ۱۷ ساله هستند.

    مهرداد سیستانی (پسر مادر «کنار رود خین») در ۱۷ سالگی شهید می شود. سعید تاجیک ۱۷ ساله است که برای اولین بار به جبهه می رود … در واقع می شود این منو را منوی خاطرات جوانان از جنگ و دفاع دانست؛ یک حماسه کاملا جوانانه.
    خرمشهر پایتخت جنگ
    شهید بهروز مرادی/ به کوشش قاسم یاحسینی
    بهروز مرادی اصالتا اصفهانی بود اما در خرمشهر بزرگ شد. برای همین وقتی که جنگ شروع شد، توی آن حماسه معروف، با جهان آرا و بقیه جنگید. بهروز فتح خرمشهر را هم دید. بعد از آن هم در جبهه ماند و ماند تا عاقبت در شلمچه شهید شد.
    این کتاب، مجموعه یادداشت های روزنامه، نامه ها و مصاحبه های بهروز مرادی است درباره سقوط و آزادسازی خرمشهر. اینجا بخش هایی را می خوانید که ماجرای آن تابلوی معروف «به خرمشهر خوش آمدید – جمعیت ۳۵ میلیون نفر» (جمعیت آن روز ایران) را روایت کرده است.






    چیز های زیادی واسه اهدا هست

    مث
    ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]ا



  10. #47
    کاربر فعال تالار دفاع مقدس آواتار mani24
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2011/10
    محل سكونت
    هرکجا باران ببارد انجا خانه من است
    امتیاز
    45530
    پست ها
    34,108

    پيش فرض

    فروردین ۱۳۶۱: دیروزکه از راه اهواز به آبادان می آمدیم، تعدادی تانک و خدمه های آنها در حال حرکت به طرف آبادان بودند. نیروهای جدیدی هم از دارخوین در بیابان ها پیاده شده بودند. در ایستگاه ۱۲ هم چند واحد ارتش دیده می شد که به تازگی به منطقه آمده بودند. همه چیز گواهی بر یک حمله می دهد.
    بیشترین صحبت بچه ها در مورد حمله خرمشهر است. عبدالله ورانی چند تابلو برای خرمشهر خواست. بالاخره بعد از یک سال و هفت ماه کم کم داریم به روز موعود نزدیک می شویم؛ شاید عده ای از این بچه ها آخرین روزهای عمرشان باشد. کسی چه می داند؟ اما خوش به حال کسی که خرمشهر را زیارت می کند و بعد شهید می شود. [...]
    ۲۶ فروردین ۱۳۶۱: صبح، مشغول تهیه تابلوهای خرمشهر بودیم؛ بعدازظهر، به تمرین تیراندازی هجومی گذشت. [...]

    ۳۰ فروردین ۱۳۶۱: دیشب در جاده اهواز – شادگان، نیروهایی را دیدم که برای فتح خرمشهر آمده بودند. مثل اینکه به یاری خدا، حمله نزدیک است. داشتم تابلوهای فتح خرمشهر را می نوشتم که بچه های صدا و سیمای رشت در مورد اینکه چرا نوشته ای جمعیت: ۳۶ میلیون نفر، با من صحبت کردند. بعد هم چند عکس در زیر تابلوها با هم گرفتیم.
    ۳۱ فروردین ۱۳۶۱: امروز صبح، خواب دیدم یک هواپیمای عراقی در حال سقوط است و خلبان آن با چتر در حال فرود از آسمان. ساعت ۶:۳۰ که برای نوشتن دنباله تابلو «به خرمشهر خوش آمدید» به محل کارم رفتم، سه تا از پاسدارهای اعزامی هم آمدند. برای آنها خوابم را تعریف کردم.
    ساعت ۹ صبح عیدی آمد و با خوشحالی گفت: «یک هواپیمای عراقی با موشک هاگ سقوط کرد و خلبان آن را سالم دستگیر کردیم.» بعد که خلبان هواپیما، از آسمان به زمین می رسد، یک کتک مفصل از بچه های اصفهان در منطقه دارخوین نوش جان می کند …





    چیز های زیادی واسه اهدا هست

    مث
    ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]ا



  11. #48
    کاربر فعال تالار دفاع مقدس آواتار mani24
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2011/10
    محل سكونت
    هرکجا باران ببارد انجا خانه من است
    امتیاز
    45530
    پست ها
    34,108

    پيش فرض

    حرمان هور
    به کوشش علیرضا کمری
    احمدرضا احمدی دانشجوی سال دوم پزشکی دانشگاه شهید بهشتی بود و ورودی سال ۶۴٫ این کتاب دست نوشته های آن شهید است. ۹۳ قطعه از یادداشت های روزانه او که توی سه دفتر مختلف یادداشت شده بودند. جناب کمری این مجموعه را مرتب و مدون کرده است و شده این چیزی که از زمان انتشار (چاپ اول: ۱۳۷۲) تا به حال جزو پرطرفدارها باقی مانده.

    متن کتاب پر از تشبیهات دهه شصتی است و چون شامل یادداشت هایی مناجات گونه هم هست در واقع شناختنامه از حال و هوای عرف این رزمندگان هم به دست می دهد. ظاهرا علیرضا داوودنژاد، کارگردان معروف سینما دارد فیلمی از روی این کتاب می سازد به اسم «چشمه».
    امروز بچه های ضربت به عکس روزهای پیش که عصرها در جلوی چادرهایشان جمع می شدند و تعریف می کردند ومی خندیدند، هر کدام گوشه ای کز کرده بودند و گاهی آرام صحبتی میان دو نفر رد و بدل می شد و …. آن گاه سرهایشان تکان می خورد. امروز دیگر کسی شوخی نمی کند، نمی خندد. همه محزون و این حزن بر حزن تو می افزاید.
    دیروز همین موقع، بچه های ضربت به گشت رفتند، ولی در میان راه، که جاده از دره ای می گذشت، منافقان خودفروخته که در پشت بوته های انبوه و شیارهای پی در پی منطقه مخفی شده بودند، بچه ها را غافلگیر می کنند و به تقدیر سه تن شهید می شوند که مجید هم یکی از این سه نفر است. تا دیروز با ما بود، اما امروز …
    دیروز که او را دیدی، کتاب شیمی سال سوم را به دست گرفته بود و داشت مطالعه می کرد، نگاهی به کتابش کردی. گفتی: «شما بروید نظریه «آرنیوس و یون ئیدرونیم» را بخوانید. ولی او خنده ای بیش نکرد. زمانی می خواندی که آرنیوس برای نظریه اش که در ابتدا خریداری نداشت، می خواست خواص محلول های شیمیایی را مخصوصا در برابر عبور جریان برق بیابد.

    تا آنکه آن شب گفت: »مواد در محلول ها همگی به صورت ملکولی حل نمی شوند، بلکه ممکن است بعضی مواد به صورت ذرات بارداری به نام «یون» تبدیل شوند و این اساس عبور الکتریسیته از محلول های الکترولیتی است. یون ئیدرونیم هم به علت تجزیه کم ملکول آب و پیوستن داتیوی «پروتون» به ملکول آب همجوار به علت کوچکی بیش از حد تراکم کار الکتریکی آن است. بعد می گفتیم تمام یون های پروتون به صورت (h3o+) است.»
    زمانی اینها را می خواندی ولی فکر نمی کردی زمانی مجید سامری هم با تو در این نظریات مخصوصا آرنیوس اتفاق خاطر داشته باشد.





    چیز های زیادی واسه اهدا هست

    مث
    ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]ا



  12. #49
    کاربر فعال تالار دفاع مقدس آواتار mani24
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2011/10
    محل سكونت
    هرکجا باران ببارد انجا خانه من است
    امتیاز
    45530
    پست ها
    34,108

    پيش فرض

    دا
    سیده زهرا حسینی
    دا، در لهجه محلی یعنی مادر و این کتاب خواسته رنج، اندوه، تلاش و مقاومت مادران ایرانی را بازگو کند. سیده زهرا حسینی خرمشهری است. جنگ که شروع شد، مثل بقیه جوان های خرمشهری رفت مسجد جامع و خودش را معرفی کرد.
    هر کاری که پیش می آمد، از امدادگری، حمل مجروح، تعمیر اسلحه، پخت و پز و توزیع مهمات کمک می کرد. پدر و بادرش شهید می شوند و او با دست خودش آنها را خاک می کند. دا، روایت همین روزهاست؛ با زبانی ساده و پر از جزئیات.

    پیکر جوانی را دیدم که به شکل دلخراشی به شهادت رسیده بود. نمی توانستم به او نگاه کنم؛ چه برسد بخواهم به او دست بزنم و یا جابه جایش کنم. پایین تنه اش از قسمت کمر بر اثر موج انفجار شکافته و پاهایش خلاف جهت تنه رو به بالا افتاده بودند … دردناکتر از این، وضع پدر و مادر سالخورده جوان بود که از خانه محقرشان بیرون آمده با گریه و زاری او را صدا می زدند: عبدالرسول، عبدالرسول.
    وقتی دیدم پیرزن خودش را روی زمین انداخت و کورمال کورمال روی خاک ها دست می کشید و جلو می آید، تازه فهمیدم چشمانش نمی بیند. پیرزن روی جنازه دست می کشید و می گفت: یومّا، یومّا، مادر، مادر. انگار از سکوت پسرش فهمیده بود اتفاقی افتاده.





    چیز های زیادی واسه اهدا هست

    مث
    ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]ا



  13. #50
    کاربر فعال تالار دفاع مقدس آواتار mani24
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2011/10
    محل سكونت
    هرکجا باران ببارد انجا خانه من است
    امتیاز
    45530
    پست ها
    34,108

    پيش فرض

    کنار رود خین
    اشرف السادات مساوات
    مهرداد سیستانی سال ۶۱ و برای آزادسازی خرمشهر رفت جبهه. وقتی می رفت ۱۷ ساله بود. تا ابد هم برای مادرش ۱۷ ساله ماند. چون دیگر هیچ وقت برنگشت. یک روز از سپاه آمدند دم خانه خانم مساوات و به او گفتند پسرش مفقودالاثر است. داستان از اینجا شروع می شود. خانم مساوات دنبال جسد پسرش بیشتر جبهه ها را می گردد تا عاقبت سال ۶۹ جنازه مهرداد پیدا می شود. «کنار رود خین» داستان این جست و جو است و البته محل شهادت مهرداد.
    وقتی به کنار کانتینرها می رسیم، با باز شدنِ اولین کانتینر، چشمم به پیکر چند شهید می افتد که سوخته اند و پوست بدنشان مثل چادرم سیاه شده. از این همه ظلم، اشک هایم روان می شود. خود را وابسته به آنها می بینم. همه همان مهرداد من هستند. می خواهم آنها را ببوسم و ببویم و با تک تکشان دردل کنم اما خجالت می کشم. همراه ما جوانی است که از آمل آمده و دنبال برادرش می گردد. اولین شهید، کنار در کانتینر قرار دارد. جوان می گوید: «این برادر من است؛ چون جورابی که پای اوست، مال من است. آن را موقع رفتن به جبهه، از من گرفت.»





    چیز های زیادی واسه اهدا هست

    مث
    ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]ا



صفحه 5 از 7 نخستنخست ... 234567 آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. ***::::معرفی و دانلود کتب مواد و متالورژی:::::***
    توسط حامد سرلکی در تالار کتب و جزوات
    پاسخ ها: 236
    آخرین ارسال: 3 هفته پيش, 11:34 AM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2012/4/25, 01:17 PM
  3. معرفي و دانلود نرم افزارهاي معماري
    توسط PATRIOT در تالار نرم افزار های مهندسی
    پاسخ ها: 36
    آخرین ارسال: 2010/3/14, 01:26 AM
  4. معرفی فرماندهان جان بر کف دوران دفاع مقدس
    توسط خيبر در تالار دفاع مقدس
    پاسخ ها: 19
    آخرین ارسال: 2009/12/08, 01:05 AM
  5. معرفي و دانلود 4 نرم افزار شیمی...
    توسط S H i M A در تالار نرم افزارهای مهندسی شیمی
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2007/10/23, 02:37 PM

عبارت‌های مرتبط

دانلود کتاب دختر شینا

دانلود کتاب همپای صاعقه

دانلود کتاب دفاع مقدس

دانلود کتابهای دفاع مقدس

دانلود کتاب سفر به گرای 270 درجهدانلود کتاب های دفاع مقدسدانلود کتاب جای خالی خاکریز دانلود کتاب کوچه نقاش ها

برچسب های اين تاپیک

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •