ـ هیچی یعنی نمی خوای بهش بگی؟ـ چرا بگم وقتی قراره تو سر عقل بیای.ـ یعنی برات مهم نیست. یعنی حرف حاج خانم یعنی این همه...ـ ببین دختر جون من می دونم تو هم می دونی ما به درد هم نمی خوریم. بیا از خر شیطون پیاده شو بذار ما هم به زندگیمون برسیم.ـ زندگی شما دوست دختر داشتنه؟شما که می گی عقاید اسلامی برات مهمه.ـ یعنی چی تو چرا همه چیز رو با هم قاطی می کنی؟ـ خوب آره دیگه تو منو نمی خوای چون دوست دخترت برات مهمتره،اصلاً به درک برو با همون خوش باش، برای منم مهم نیست.به حاج خانم می گم دوست دختر داری.با حرص جواب داد:ـ می گم بچه ای.ـ آره من بچه ام،همین حالا هم تا رسیدیم به حاج خانم می گم به خاطر...ـ این بود اون اظهار عشق و علاقت به حاج خانم، تو می دونی اگه اون این چیز ها رو از دهن تو بشنوه خُرد می شه.می خوای خردش کنی؟این گوی و این میدان.انگشت روی نقطه ی حساس گذاشته بود من واقعاً حاج خانم رو دوست داشتم طاقت دیدن غصه خوردنش رو نداشتم. سکوت کردم.گفت:ـ ببین من مرد زندگی نیستم رک و پوست کنده بهت بگم خیال ندارم حالا حالاها دل به زن و بچه و عیالواری بدم. من هر وقت بخوام میام هر وقت بخوام می رم،اهل بیرون بردن و گردوندن اهل منزل هم نیستم.اصلاً هم حوصله ی سرو کله زدن با تو رو ندارم. از نظر من تو یه بچه ی لوس و نُنُر و نابالغی،درسته که دختر خسرو خان هستی ولی اصلاً مثل اون بزرگ نشدی...البته قصد توهین ندارم فقط منظورم اینه که طرز فکر من با تو فرق می کنه.حالا داشتم اشک می ریختم. در حالی که داخل کوچه شان می پیچید نیم نگاهی به صورتم کرد و گفت:ـ بفرما شاهد از غیب رسید من میگم آره یا نه تو میزنی زیر گریه این یعنی بچه بودن. بس کن تو رو خدا حالا اینا فکر می کنن من یه کاریت کردم.میان هق هق گریه گفتم:ـ فکر می کنن! یعنی کاری نکردی؟!تو این حرف ها رو به من نزدی؟تو نگفتی من زنت نیستم؟نگفتی ول کن برو؟!سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت:ـ خواهش می کنم حالا تمامش کن،وقتش نیست باشه بعد.وقتی رو به رو را نگاه کردم جماعتی را دیدم، اسپند و آینه قرآن به دست شوکه شدم و به طرف او برگشتم. حاضر بودم قسم بخورم دارد سکته می کند. انگار همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود و او هیچ اطلاعی نداشته. با هر زوری بود از ماشین پیاده شد و به طرف من آمد درب ماشین را باز کرد و به من در پیاده شدن کمک کرد.به او تکیه داده بودم آرام رهایم کرد و بازویم را گرفت.همه صلوات می فرستادند. حاج خانم سینی اسپند را از سمیه گرفت و ذکر گویان به طرفمان آمد. همانطور که اسپند را دور سرمان می چرخاند صلوات می فرستاد و می گفت:ـ بترکه چشم حسود.نزدیک در که شدیم گوسفند جلوی پایمان قربانی کردند. حالم بد شده بود و از تکان خوردن بدن گوسفند می لرزیدم و اگر دست های آهنین او نبود پخش زمین می شدم. از زیر قرآنی که نفیسه برایمان نگه داشته بود رد شدیم و در مقابلمان مائده با آینه ای قدی به صورتمان لبخند می پاشید.با سلام و صلوات وارد خانه شدیم هر کسی چیزی می گفت و صداهای خنده سالن را پر کرده بود.امیر محمد همچنان در کنارم بود. حاج آقا از لای قرآل به همه عیدی داد بعد به سمت امیر محمد رو کرد و گفت:ـ اما هدیه ی محمد خان!انگشتر عقیق زیبایی را که به انگشت دست راست داشت درآورد و به طرفش گرفت. صدای قورت دادن آب دهان امیر محمد را شنیدم. به آرامی دست دراز کرد .به صورتش لگاه کردم برافروخته با چشمانی گرد شده.حاجی زیر لب گفت:ـ البته قرار بود اول حاجی بشی بعد این رو تحویل بگیری اما برای گل روی تیام من هر کاری کی کنم.این رو همیشه یادت باشه محمد.حاج خانم با سر و صدای فراوان انگشتر الماس درشتی را که دور تا دورش را برلیان های درخشان فرا گرفته بود به سمت امیر محمد گرفت و فرمان داد:ـ این رو بکن انگشت تیام.محمد خیلی آرام فرمان مادرش را اجرا کرد. انگشتر به انگشتم گشاد بود اما آن قدر زیبا بود که نمی دانستم چه بگویم.نفیسه که کنارم نشسته بود با آب و تاب گفت:ـ تیام خانم نمی دونم بهت چی بگم فقط همین قدر بس که این انگشتر نسل به نسلتوی خانواده گشته،فکر کنم به دوره ی آقا محمد خان قاجار برسه. همه ی عروس های بزرگ ضرغام این انگشتر رو دست کردند و همه شون هم بلااستثنا خوشبخت بودن. خوشبخت باشی انشاا...و چشمکی شیرین زد.






ثبت اين صفحه