صفحه 6 از 12 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 51 تا 60 از 115

تاپیک: وقتی بزرگ شدم نوشته پریما سراب

  1. #51
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    ـ هیچی یعنی نمی خوای بهش بگی؟ـ چرا بگم وقتی قراره تو سر عقل بیای.ـ یعنی برات مهم نیست. یعنی حرف حاج خانم یعنی این همه...ـ ببین دختر جون من می دونم تو هم می دونی ما به درد هم نمی خوریم. بیا از خر شیطون پیاده شو بذار ما هم به زندگیمون برسیم.ـ زندگی شما دوست دختر داشتنه؟شما که می گی عقاید اسلامی برات مهمه.ـ یعنی چی تو چرا همه چیز رو با هم قاطی می کنی؟ـ خوب آره دیگه تو منو نمی خوای چون دوست دخترت برات مهمتره،اصلاً به درک برو با همون خوش باش، برای منم مهم نیست.به حاج خانم می گم دوست دختر داری.با حرص جواب داد:ـ می گم بچه ای.ـ آره من بچه ام،همین حالا هم تا رسیدیم به حاج خانم می گم به خاطر...ـ این بود اون اظهار عشق و علاقت به حاج خانم، تو می دونی اگه اون این چیز ها رو از دهن تو بشنوه خُرد می شه.می خوای خردش کنی؟این گوی و این میدان.انگشت روی نقطه ی حساس گذاشته بود من واقعاً حاج خانم رو دوست داشتم طاقت دیدن غصه خوردنش رو نداشتم. سکوت کردم.گفت:ـ ببین من مرد زندگی نیستم رک و پوست کنده بهت بگم خیال ندارم حالا حالاها دل به زن و بچه و عیالواری بدم. من هر وقت بخوام میام هر وقت بخوام می رم،اهل بیرون بردن و گردوندن اهل منزل هم نیستم.اصلاً هم حوصله ی سرو کله زدن با تو رو ندارم. از نظر من تو یه بچه ی لوس و نُنُر و نابالغی،درسته که دختر خسرو خان هستی ولی اصلاً مثل اون بزرگ نشدی...البته قصد توهین ندارم فقط منظورم اینه که طرز فکر من با تو فرق می کنه.حالا داشتم اشک می ریختم. در حالی که داخل کوچه شان می پیچید نیم نگاهی به صورتم کرد و گفت:ـ بفرما شاهد از غیب رسید من میگم آره یا نه تو میزنی زیر گریه این یعنی بچه بودن. بس کن تو رو خدا حالا اینا فکر می کنن من یه کاریت کردم.میان هق هق گریه گفتم:ـ فکر می کنن! یعنی کاری نکردی؟!تو این حرف ها رو به من نزدی؟تو نگفتی من زنت نیستم؟نگفتی ول کن برو؟!سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت:ـ خواهش می کنم حالا تمامش کن،وقتش نیست باشه بعد.وقتی رو به رو را نگاه کردم جماعتی را دیدم، اسپند و آینه قرآن به دست شوکه شدم و به طرف او برگشتم. حاضر بودم قسم بخورم دارد سکته می کند. انگار همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود و او هیچ اطلاعی نداشته. با هر زوری بود از ماشین پیاده شد و به طرف من آمد درب ماشین را باز کرد و به من در پیاده شدن کمک کرد.به او تکیه داده بودم آرام رهایم کرد و بازویم را گرفت.همه صلوات می فرستادند. حاج خانم سینی اسپند را از سمیه گرفت و ذکر گویان به طرفمان آمد. همانطور که اسپند را دور سرمان می چرخاند صلوات می فرستاد و می گفت:ـ بترکه چشم حسود.نزدیک در که شدیم گوسفند جلوی پایمان قربانی کردند. حالم بد شده بود و از تکان خوردن بدن گوسفند می لرزیدم و اگر دست های آهنین او نبود پخش زمین می شدم. از زیر قرآنی که نفیسه برایمان نگه داشته بود رد شدیم و در مقابلمان مائده با آینه ای قدی به صورتمان لبخند می پاشید.با سلام و صلوات وارد خانه شدیم هر کسی چیزی می گفت و صداهای خنده سالن را پر کرده بود.امیر محمد همچنان در کنارم بود. حاج آقا از لای قرآل به همه عیدی داد بعد به سمت امیر محمد رو کرد و گفت:ـ اما هدیه ی محمد خان!انگشتر عقیق زیبایی را که به انگشت دست راست داشت درآورد و به طرفش گرفت. صدای قورت دادن آب دهان امیر محمد را شنیدم. به آرامی دست دراز کرد .به صورتش لگاه کردم برافروخته با چشمانی گرد شده.حاجی زیر لب گفت:ـ البته قرار بود اول حاجی بشی بعد این رو تحویل بگیری اما برای گل روی تیام من هر کاری کی کنم.این رو همیشه یادت باشه محمد.حاج خانم با سر و صدای فراوان انگشتر الماس درشتی را که دور تا دورش را برلیان های درخشان فرا گرفته بود به سمت امیر محمد گرفت و فرمان داد:ـ این رو بکن انگشت تیام.محمد خیلی آرام فرمان مادرش را اجرا کرد. انگشتر به انگشتم گشاد بود اما آن قدر زیبا بود که نمی دانستم چه بگویم.نفیسه که کنارم نشسته بود با آب و تاب گفت:ـ تیام خانم نمی دونم بهت چی بگم فقط همین قدر بس که این انگشتر نسل به نسلتوی خانواده گشته،فکر کنم به دوره ی آقا محمد خان قاجار برسه. همه ی عروس های بزرگ ضرغام این انگشتر رو دست کردند و همه شون هم بلااستثنا خوشبخت بودن. خوشبخت باشی انشاا...و چشمکی شیرین زد.

  2. تشكرها از اين پست


  3. #52
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    آن روز حاج آقا دستور داد تا از آشپزخانه بیرون غذا آوردند.هنوز فرصت نکرده بودم با مامان حرف بزنم،تمام آن ساعت ها محمد با همه حرف زد و به همه نگاه کرد جز با من. اما این ها برام مهم نبود. احساس آدمی رو داشتم که بعد از عمری تشنگی به آب رسیده باشد فقط برایم این مهم بود که حالا عروس خانواده ای بودم که روزی در رویا می دیدم. ساعت یازده شب مامان عزم رفتن کرد. تازه یادم افتاد مالتو و روسریم سرم است.نوبت خداحافظی که شد حاج خانم گفت:
    ـ تو دیگه عروس گلمی. نکنه دیگه یادی ازم نکنی. تو چشم و چراغ این خونه ای.
    حاج آقا سرم را بوسید و گفت:
    ـ یه دختر به دخترام اضافه شده که خیلی هم تکه ماشاا....
    امیر محمد تا کنار ماشین همراهیمان کرد .مقابل مامان ایستاد و سر به زیر انداخت در حالی که جلوی پایش را نگاه می کرد .گفت:
    ـ خانم دکتر اگر کوتاهی از من دیدید به بزرگی خودتون ببخشید .من خدمت دکتر و شما ارادت خاصی دارم امید وارم شرمندتون نشم.
    مامان هم سر به زیر انداخت و آرام گفت:
    ـ امیدوارم تو راهی که پا گذاشتین سر خورده نشین و سر بلند بیرون بیاین.می دونم شاید فکر کنین تیام به خاطر سنش بچه اس بهتون حق می دم تیام بهترین رفتاراش رو نشون نمی ده اما واقعاً می گم اون اگه بخواد از یه زن چهل ساله هم عاقل تره فقط اگه دلش بخواد.
    و نگاهی عمیق به من کرد .خداحافظی کوتاهی کردیم. توی ماشین مامان سر بحث رو باز کرد و گفت:
    ـ خوب نظرت چیه؟
    می دونستم نمی تونم حاشیه برم و مامان رو بازی بدم پس سریع جواب دادم:
    ـ من ازش خوشم می یاد.ـ می دونم اینو مدت هاست که می شه احساس کرد.
    ـ برای همین قبول کردین.
    ـ نه.این بار با تعجب به مامان خیره شدم و گفتم:
    ـ پس برای چی؟
    ـ چون بابات این طور می خواست. و چون بابات مرد با تدبیری بود و هیچ وقت بی خودی تصمیم نمی گرفت.
    ـ بابا می دونست؟
    ـ چی رو؟
    ـ که من اونو دوست دارم.
    ـ فکر کنم اونم یه حدس هایی میزد اما بیشتر اصرار حاج خانم و خوابش بود که بابات رو مجاب کرد.
    ـ چه خوابی؟
    ـ حاج خانم قبل از دیدن تو خواب فائزه رو می بینه که خبر می ده مامان خسرو داره برات یه مهمون عزیز می فرسته. مثل قرص ماهه. بعدش هم که تو رو تو دفتر مهندس می بینه و ...
    از یاد آوری اون روز می خواستم آب بشم برم زیر زمین پس مامان می دونست.مامان آروم ادامه داد:
    ـ شاید فکر کنی چطوری به این راحتی رضایت به این امر دادم. خیلی وقته دارم بهش فکر می کنم حتی با دائی مهردادت هم صحبت کردم. این مسئله برای اون قابل هضم نبود و اول مخالفت می کرد خیلی سعی کردم بهش توضیح بدم. می گفت خرافاتی شدم، می گفت از یه زن تحصیل کرده مثل من بعیده و اینکه یه کم فکر کنم. خیلی فکر کردم این شاید راهی نبود که من برای زندگی خودم انتخاب کردم. شاید سال ها پیش اگر می شنیدم کسی همچین کاری می کنه مسخره اش می کردم و می گفتم متحجره اما حالا خیلی چیز ها برام فرق می کنه.می خوام بهترین تصمیم رو برات بگیرم می خوام هیچ وقت نگم ای کاش.می خوام شرمنده ی خودم و بابات نشم میخوام سعادتت رو ببینم.
    نفس عمیقی کشید و بعد سکوت بود. وارد خانه که شدیم به طرف اتاقش رفت.لباس هایم را عوض کردم و روی تخت ولو شدم. داشتم اون روز رو مثل یه فیلم از جلوی چشمام می گذروندم. خدای من بی شک اون روز عجیب ترین روز زندگیم بود مامان اومد توی اتاق و کنارم روی تخت نشست و سرم را نوازش کرد. گردنش را گرفتم و بوسیدمش. آرام گفت:
    ـ تیام عزیزم ازت خواهش می کنم درست تصمیم بگیری، عجله نکن.سعی کن بهترین تصمیم رو بگیری. تو دختر عاقلی هستی من همیشه بهت افتخار کرده ام.راه درست رو انتخاب کن.
    ـ چشم.

    ولی سخت ترین چشم زندگیم بود. من چطور می تونستم درست تصمیم بگیرم وقتی طرف مقابلم حتی نمی خواست رابطه رو شروع کنه.
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  4. تشكرها از اين پست


  5. #53
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    فصل7

    تعطیلات عید سریع گذشت .روزهای آخر همراه خانواده ی ضرغام به رامسر رفتیم. ویلایشان رو به دریا بود و بسیار زیبا و با شکوه ،همه بودند و خیلی هم خوش گذشت خصوصاً که حاج خانم مدام نازم را می کشید خیلی سعی کردم همرنگ جماعت باشم. من عادت به رو گرفتن نداشتم اما حالا به احترام حاج آقا و حاج خانم همیشه یک شال مکمل لباس هایم بود. امیر محمد سعی می کرد برخورد چندانی با من نداشته باشه البته کمبودی احساس نمی کردم چون سرم با مهیا و حسنی گرم بود. مهدی هم از فرصتی برای سر به سر گذاشتن با ما دریغ نمی کرد و همیشه با تذکر مامان و مامان بزرگش آرام می گرفت ولی دوباره یادش میرفت و روز از نو روزی از نو. با اینکه دلم می خواست شب ها با مهیا و حسنی بخوابم اما به خاطر مامان توی اتاقش می ماندم.می دانستم فداکاری بزرگی کرده چون با تمام معذوراتش با من بود. او همه جا راحت نبود علی الخصوص اگر آن خانه ، خانه ی اقوام زن سابق شوهرش هم باشد. در بند اعتقادات مذهبی نبود و باید حجابش را رعایت می کرد و خلاصه همیشه سرش با کارهایش گرم بود و حالا واقعاً برای من سنگ تمام گذاشته بود.اولین برخورد من و امیر محمد بعد از ماجرای عید روز سیزده به در بود وقتی همه دختر و پسر های فامیلشان آمدند آن جا و من به اتفاق آن ها رفتم کنار ساحل. آن روز پیراهن نخی سفید هندی که بلند بود و تا زانوهایم می آمد با شلوار جین رنگ و رو رفته ی چسبانی که تا زانو بالا زده بودم پوشیدم. شال نخی سفیدی را که مهیا برایم از دو طرف گیس کرده بود انداختم و صندل سفیدم را به دست گرفتم و با پاهایم به شن ها لگد می زدم. دو ساعتی را با مهیا و حسنی و بقیه بچه ها بودم که سر و کله ی امیر محمد و پسر جوانی که فراز صدایش می زد پیدا شد. فراز پسر خوش قیافه و خوش تیپی بود که از لحاظ هیکل و قد چیزی از امیر محمد کم نداشت. با آمدن آن ها محیا دست و پایش را گم کرد و اصرار کرد از آن جا دور شویم. اما من آرزوی دیدن امیر محمد را داشتم .خواستم به طرف آن ها بروم که پسری که هم سن و سال مهدی بود و به گمانم برادر فراز بود به سمتم دوید و فریاد :
    زد تیام بیا می خوایم والیبال بزنیم.
    قیافه ی امیر محمد را هرگز فراموش نمی کنم در حالی که رگ های پیشانیش متورم شده بود به من نزدیک شد .صورتش را به صورتم نزدیک کرد و گفت:
    ـ بریم.
    ـ کجا پس مهیا و حسنی چی؟
    ـ اونا خودشون می یان(و دستم را کشید) بریم.صدای فراز را شنیدم که برادرش را تشر می زد و می گفت:
    ـ امیر تو عقل نداری آخه از کی تا حالا شما با دخترا والیبال بازی می کنین.دیگه چیزی نشنیدم. مچ دستم درد می کرد برای همین گفتم:
    ـ آخ امیر محمد دستم درد گرفت آرومتر.
    همان طور که به راهش ادامه می داد با عصبانیت غرید:
    ـ اولاً امیر محمد و زهر مار ،ثانیاً به درک اسفل و السافلین می خوام بشکونمش تا دیگه هوس نکنی با نا محرم والیبال بازی کنی.(واااااااا!!!)ثالثاً قلم پاتم میشکنم تا دیگه اون جوری نندازی بیرون جماعت فیض ببرن. بذار پام برسه تهران نامردم خودمو از شر این طوق بلا خلاص نکنم.
    حالا دیگه داشتم اشک می ریختم به ویلا که رسیدیم هُلم داد به سمت ماشینش و فریاد زد :
    ـ میری می تمرگی تو این بی صاحاب مونده تا من بیام تکلیفم رو با هات روشن کنم.به ماشین تکیه دادم و اون قدر گریه کردم که با شنیدن صدای پاش وقتی دیدم عصبی به طرفم می یاد هول کردم و در ماشین رو باز کردم.نشستم توی ماشین و در رو بستم.به ماشین که رسید لگد محکمی به تایر زد و سوار ماشین شد و گفت:
    ـ خیال کردی اینجا اون بی صاحب موندست پیرهن تن نما می پوشی . می خوای کی نگات کنه هان؟ برا کی مچ پا می ندازی بیرون؟ برای مردای زن دار یا پسر دبیرستانی ها؟
    چادر گلداری را به سمتم گرفت و فریاد زد :
    ـ یا ال.. بندازش رو سرت دختره ی ابله، بی فکر.
    در حالی که زار می زدم فوری چادر را گرفتم و انداختم سرم. ماشین را روشن کرد و رفت طرف جاده زیر لب به زمین و زمان بد و بی راه می گفت. من هم گریه می کردم.نیم ساعت رفته بودیم که نزدیک به دره ی سرسبز جائی که هیچ بنی بشری نبود نگه داشت.از ترس داشتم می مردم پیش خودم گفتم حالا می کشتم. ای خدا چه غلطی کردم ازت خواستم زن این دیوونه بشم.زده به سرش. پاک بالا خونش قاطی کرده حالا چه خاکی تو سرم کنم اگه سرمو گوش تا گوش ببره بزاره رو سینم کی می فهمه؟ فکر کردنم به یه لحظه هم نکشید چون با صدای کوبیدن در ماشین به خودم اومدم. حالا داشت همان طور عقب و جلو می رفت و نزدیک دره می شد و بر می گشت.بلند بلند داد می زد و فریاد می کرد. پشت سرم رو نگاه کردم دیدم هیچ جاده ای نیست جز یه مشت درخت. ای خدا من کجا بودم .وقتی جلو رو نگاه کردم دیدم زل زده به من و دست هاش دو طرف صورتشه. ای خدا حالا می یاد سرم رو می بره. این دیوونه اس چه غلطی بود کردم.خدایا به دادم برس.به طرفم آمد در ماشین رو باز کرد و داد زد:
    ـ پیاده شو.ـ
    با ترس گفتم:
    ـ نمی یام.
    ـ می گم پیاده شو لعنتی.
    و دستم رو کشید تقریباً از ماشین پرت شدم اگر حمایت دست های محکمش نبود حتماً با صورت می رفتم روی زمین. سعی کردم سریع خودمو جمع و جور کنم اما حالا نه چادر سرم بود نه روسری و باد خنکی زیر پیراهنم می زد.ناگهان صورتم داغ شد وقتی به خودم اومدم سیلی دوم را هم خورده بودم. انگار صدای گریه هام رو نمی شنید انگار من رو نمی دید چون فقط فریاد می زد:
    ـ دختره ی احمق بی شعور ،تو به چه حقی آبروی من رو به بازی گرفتی.می خوای اسمم رو به لجن بکشی ، خوابش رو ببینی .بدبخت سرتو گوش تا گوش می برم میدم مامانت فهمیدی.
    ای خدا اینم که داشت به بریدن سر من فکر می کرد. حالا چه کنم؟
    ـ مگه بی صاحاب بودی اینجوری یه لا قبا راهی شدی ددر،مغز خر خوردی دختره ی احمق.
    ای خدا نمی دونستم برای چی دارم تنبیه می شم عزمم رو جزم کردم و در میان گریه گفتم:
    ـ آخه مگه من چی کار کردم؟
    مثل فنر از جا پرید و فریاد زد:
    ـ اِ اِ اِ،می گه چه کار کردم!دیگه می خواستی چه کار کنی دو دقیقه دیگه دیر رسیده بودم این یه خورده آبرو رو هم که برام نمی ذاشتی.
    ـ آخه مگه من چه کار بدی کردم منو مهیا و حسنی با هم بودیم. ما این طرف بودیم.

    ـ می گه ما این طرف بودیم،تو واقعاً خنگی یا خودت رو می زنی به خنگی.ببینم لباس های مهیا و حسنی رو هم دیدی؟دیدی چی تنشون بود. فکر کردی الان پسرهای بدبخت توی خیالشون برای تن و بدن اون ها هم سه بعدی کشیدن.آخه خاک بر سرت یکی نبود به تو بگه زیر این لباس به این نازکی محض رضای خدا یه زیر پیراهنی بپوش.یکی نبود بگه آخه دختره ی شوهر نامرد این پاچه بی صاحب موندت رو بکش پایین این همه پسر دید نزنن.
    ويرايش شده توسط shadow_IR در 2011/11/23 در ساعت 09:12 PM
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  6. تشكرها از اين پست


  7. #54
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    تازه متوجه ی لباسم شدم. قبل از این هیچ وقت این جور مشکلات رو نداشتم. من اصلاً این حد و مرز ها را نمی فهمیدم. من با مایو با پسر دائی ها و پسر خاله ها می رفتم دریا. یه آن یادم افتاد کی جلوم ایستاده سریع فکرم را عوض کردم و ترسیدم فکرم را بخواند از ترس لب هایم را می گزیدم.سرم را پایین آوردم و یه برآورد سریع کردم تونیکم نازک بود من این تونیک رو کنار دریا روی مایو می پوشیدم و وقتی به آب می زدیم در می آوردم هیچ وقت فکر نمی کردم چیز بدی باشه. با دستم پیراهن را چسباندم به شکمم انگار می خواستم میزان خرابی رو تخمین بزنم.تازه متوجه نازکی پیراهنم شدم.چشمانم به ساق پای سفیدم افتاد که تا زانو عریان بود و بعد آرام سرم را بالا آوردم و با بغض گفتم:
    ـ متاسفم من نمی دونستم.
    با عصبانیت تقلید کرد:
    ـ من نمی دونستم. تو چی می دونی؟بهت گفتم ما تفاوت فرهنگی داریم نگفتم؟گفتم تفاوت دینی و رفتاری و هزار کوفت و زهر مار دیگه داریم گفتم یا نه؟
    سرم را تکان دادم و مثل ابر بهار اشک ریختم.در حالی که به موهایش چنگ می زد گفت:
    ـ قربان آدم راستگو،حالا دیدی دیدی تیام خانم من و شما تیکه هم نیستیم. من طاقت ندارم مردم ناموسم رو دید بزنن ،می میرم،خفه می شم.دق می کنم.از بخت بدم خدا تو رو گذاشته سر راهم نمی دونم چه کوتاهی به درگاهش کردم.
    یهو انگار یه چیزی یادش اومد از من رو برگرداند و سرش را به آسمان کرد و فریاد زد :
    ـ آخه خدایا کرمت رو شکر مگه من به درگاهت چه کردم؟
    ازش حرصم گرفت. دیگه گناه کبیره که نکرده بودم. نمی دونستم لباسم ناجوره، خوب مردم هزارتا جنایت می کنن بخشیده می شن این دیگه عجب کینه شتریه،زده تو گوشم دو قورت و نیمش هم باقیه!و دوباره بدون اینکه بخوام افکارم به زبانم جاری شده بود.این رو وقتی فهمیدم که دیدم داره هاج و واج نگام می کنه از ترس می خواستم بمیرم فوری خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
    ـ ببخشید دیگه مواظب لباس پوشیدنم هستم اصلاً از این به بعد بدون چادر نمی گردم.
    فوری دست هایم را دور بازوانم حلقه زدم تا پوششی برای لباسم باشد. آن قدر گریه کرده بودم که نفسم داشت بند می آمد.یکهو یاد پاهای لختم افتادم همان جا روی زانو نشستم. به طرفم که آمد نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم.جلوی پاهایم نشست یه نگاه هول هولکی به صورتش انداختم و دوباره سرم را گرفتم پایین،دیگه از خشم چند دقیقه پیش تو صورتش خبری نبود. سرم را آرام بالا آورد و گونه هایم را وارسی کرد.بعد خیلی آرام با صدایی که خش دار بود گفت:
    ـ پاشو بریم.
    از ترس پشیمون شدنش سریع سوار ماشین شدم.برای مدتی حرف نزد فقط رانندگی کرد.بعد خیلی ناگهانی گفت:
    ـ تیام کی می خوای این مسخره بازی رو تمومش کنی؟
    ـ کدوم مسخره بازی؟
    با عجز و ناله گفت:
    ـ کی می خوای رضایت بدی من و تو برای هم ساخته نشدیم.بابا وا... به پیر به پیغمبر مثل اسپند رو آتیش هر لحظه دارم جلز و ولز می کنم.بگذز،بگذر. تیام جان مادر من حسرت عروس آوردن داره اون از اون دوتا پسر بزرگش که شهید شدن ،اینم از من که فکر می کنه دارم ناکام می شم.بدبخت می شی دختر،حالا بچه ای سرت گرمه ،دو روز دیگه که عشق و عاشقی از سرت افتاد همین حاج خانم میشه دشمن شماره یکت.ناله و نفرین که به باد صبا می سپری براش.چرا لقمه رو دور سرت می چرخونی؟تو نا سلامتی از خانواده تحصیل کرده ای ،پدر و مادرت دکترن.پسر ندیده هم که نیستی شکر خدا بس که راحت باهاشون معاشرت داری. دست از سر من بردار من حالم خوش نیست می زنم یه بلایی سر خودم و خودت می یارم. لا اله الا ا...
    مکثی کرد و دستی به صورتش کشید و گفت:
    ـ ببین تیام جان خانواده ی ما مذهبیه از نظر تو و امثال تو ما عقایدمون اُمُلیه.من بدم میاد زنم رو ناموسم رو آفتاب و مهتاب ببینه،حجاب کامل برای من چادر اما نه با قر و قمیش همچین سفت و محکم.بدم می یاد ناموسم با مرد غریبه حرف بزنه چه برسه به اختلاط دوستانه.بدم می یاد جایی بره که مرد هست حالا چه برسه که باهاشون دَمخور هم بشه.هر چی می خوای اسمشو بذار .من اُملم،عقب مونده ام،دهاتیم،آدم ندیده ام اصلاً ندید بدیدم.تو وقتی زن من نبودی موهاتو جلوم پریشون کردی و......استغفرا...دختر خوب من آبم با تو تو یه جوب نمی ر ه...وقتت رو بی خودی تلف نکن.این فقط آب در هاون کوبیدنه یه خورده که آبا از آسیاب افتاد مامان بنده هم دوزاریش که چه عرض کنم پنج زاریش هم می افته که ما تیکه هم نیستیم.
    در حالی که سعی می کردم آرام باشم جواب دادم:
    ـ مامان شما اطلاع دارن دوست دختر شما بدون اطلاع ایشون با شما مراوده دارن؟ از لحاظ دینی ،فرهنگی ایرادی نداشته باشه؟!
    انگار توقع چنین حاضر جوابی رو از من نداشت.در حالی که اخم هایش در هم رفته بود جواب داد:
    ـ داری می گی دوست دخترم ،با اون که نگرانی ناموسی ندارم.
    ـ وا پس شما اجازه می دین دوست دخترتون با همه راحت باشه .اعتقادات مذهبی تون چی می شه؟
    با حرص گفت:
    ـ اون دیگه به خودم مربوطه، اصلاً به تو چه؟
    ـ هیچی وا...،خواستم اطلاعات دینی فرهنگیم رو زیاد کنم.
    ـ ببین این قدر من رو تهدید نکن عاقبت خودت ضرر می کنی.
    ـ من که اصلاً اینجوری فکر نمی کنم.زندگی جای تجربه کردنه آدم از تجربه هاش درس می گیره. آقای مهندس شما به فکر خودتون باشید که این طوری سریع عصبی نشید خدای نکرده سکته می کنید.
    با حرص و ولع گفت:
    ـ د...آره دیگه آخرشم من از دست تو جوون مرگ می شم.
    ـ وا ،خدا نکنه،دشمنت...
    ماشین را کنار جاده نگه داشت و سرش را کوبید به فرمان و زیر لب غرید:
    ـ ای خدا...

    نمیدانم چرا خندم گرفته بود.
    ويرايش شده توسط shadow_IR در 2011/11/23 در ساعت 09:19 PM
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  8. تشكرها از اين پست


  9. #55
    عضو
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2008/6
    محل سكونت
    زنجان
    امتیاز
    85
    پست ها
    92

    پيش فرض

    بهاره جان 3 هفته هستش منتظرم ادامه داستانو بزارین ، خواهش میکنم ادامه بدین

  10. تشكر از اين پست


  11. #56
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    نقل قول نوشته اصلي بوسيله mellina2000 نمايش پست
    سلام.دیگه این کتاب را ادامه نمی دهید؟خوب اگه نمی ذارید بگید که ما هم بیخودی منتظر نباشیم.
    سلااااااااااااام به همه دوس جونای گلم!!!
    ادامه ی داستان رو از بیستم دی ماه به بعد می ذارم.
    البته یه کم با تشکرهاتون امید بهم بدین تا زودتر بذارم
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  12. تشكرها از اين پست


  13. #57
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    سلام دوستای گلم،
    خیلی وقته که رمان رو ادامه ندادم. از بس کسی تشکر نمیکنه آدم فکر میکنه داستان مخاطب نداره!!!!
    در هر حال دوباره ادامه میدم و این سری سریع تر از قبل،تا تموم بشه!!!

    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ
    دستم را گذاشتم جلوی دهانم .دقیقه ای بعد به سمت ویلا حرکت کرد دیگه حرفی نزدیم. در تمام مسیر راه به این فکر می کردم که اگر پدرم یا مادرم کوچکترین تلنگری بهم می زدند خودم و اون ها رو می کشتم اما حالا سیلی خورده بودم اونم دوتا اما دلگیر نبودم و دردش یادم رفته بود. وقتی رسیدیم چادر را انداختم سرم و آرام پیاده شدم. او هم همزمان پیاده شد.
    مهدی که ماشین امیر محمد را دیده بود آمد به طرفمان و بلند گفت:
    ـ بابا کجائین شما عروس و داماد وقت بهتر از وقت ناهار پیدا نکردین ،شرمنده ی اخلاق ورزشکاری جفتتون ولی این جماعت شکموتر از آن بودن که با شاه دوماد و عروس خانم تعارف تیکه پاره کنن، ما که سیر و پر خوردیم کافر بمیره، جان شما برین کباب ماسیده و جوجه ی یخ کرده میل بفرمایین ،مخصوص!
    امیر محمد که به مهدی رسیده بود محکم زد به شونه اش و با خنده گفت:
    ـ ای پدر صلواتی تنها تنها ،داشتیم!
    ـ د...دائی جون شما شاید می خواستی تا صبح ما رو لنگه پا نگه داری، حالا من هیچی فکر مبینا رو نکردی اون روزی سه تا گاو بخوره بازم کمشه، بیچاره بابام رو ورشکست کرد. این دختر خواهرت الهی زود یکی خر بشه بیاد این ماموت رو بگیره والا خونه رو با ساکنینش می بلعه.
    امیر محمد در حالی که داشت می خندید و دستش روی شانه های مهدی بود گفت:
    ـ اگه بهش نگفتم یه آشی برات نپختم.
    ـ قربون دائی اون ما رو همینجوری درسته قورت می ده نیازی به آش نیست رحم کن.
    سعی کردم ازشون جلو بزنم که مهدی یکهو متوجه ی من شد و با لحن با مزه ای گفت:
    ـ اِ ، خاک بر سرم گفتم این فاطمه کماندوهه کیه، تیام تویی؟ کدوم بی انصافی تو رو به این روز انداخته؟
    و دستش را مشت کرد و زد به سینه اش و گفت:
    ـ الهی که خیر از جوونیش نبینه، ببین چطور زن دائی گلم رو بغچه پیچش کردن....آ.
    همان طور که می خندیدم چشمم به امیر محمد افتاد که با خنده زد پس گردن مهدی و گفت:
    ـ واقعاً خاک بر سرت که این قدر بی غیرتی تو به من که نرفتی!
    ـ دِ... اختیار دارین دائی محمد به شما نرفتم پس به کی رفتم.آخه بچه حلال زاده به دائیش میره ،لابد ژن شل و ولی و بی غیرتی رو شما حواله دادی اینور دیگه.
    ـ نه خیر تو از رو نمیری ،الان یه کاری می کنم یادت بیاد اون ژن شل و ولی و بی غیرتی رو از کی به ارث بردی.
    ويرايش شده توسط shadow_IR در 2012/1/03 در ساعت 03:30 PM
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  14. تشكرها از اين پست


  15. #58
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    مهدی پا گذاشت به فرار و امیر مهمد هم به دنبالش روان شد. آن قدر دویدند تا به بقیه رسیدند .من هم با قدم های سریع پشت سرشان می رفتم. حاج خانم تا ما را دید بلند شد و آمد طرف ما و سریع من را بغل گرفت و دوتا ماچ آبدار کرد و گفت:
    ـ کجا بودی دخترم دلم هزار راه رفت.
    مهدی که داشت نفس نفس می زد پرید وسط حرف حاج خانم و گفت:
    ـ د...عزیز جون همین شمائین نمی ذارین این دائی مرد بشه.یه وقتی هم که می خواد با عهد و عیالش خلوت کنه و اختلات سیاسی کنه شما هی استنتاقش می کنی. فردا نیای ور دل مامانم گریه زاری که طفلی پسرم موهاش شده رنگ دندوناش این دختر هم ولش کرد رفت. کاسه ی چه کنم چه نکنم دست بگیری ...آ.
    مهدی با جدیت حرف می زد و همه حتی امیر محمد می خندیدند. امیر محمد رفت به طرف مهدی که اونم پرید پشت سر مامانش و گفت:
    ـ اِ مامان ببین این برادر ترشیده ات چطور افتاده دنبال من ،بد بهش می گم آدم باید غیرت داشته باشه عزت نفس داشته باشه.
    و از پشت سر مامانش برای امیر محمد شکلک در می آورد. نفیسه خانم سرش را برگرداند و در حالی که خنده اش را می خورد.گفت:
    ـ خجالت بکش پسر آدم با دائیش این طوری حرف می زنه!؟
    امیر محمد سرش را تکان داد و گفت :
    ـ دیگه من ترشیده ام.
    مهدی همان طور پشت مامانش مثل زن ها زد به صورتش و گفت:
    ـ اوا خاک عالم خدا نکنه سید، کدوم خر بی سلیقه ای توهین به ترشی کرد، ترشی به این خوشمزگی،لذیذه، آدم یاد قیافه ی شما بیفته از هرچی ترشیه بدش میاد که.
    دیگه صدای خنده ی حاج آقا به آسمان بود. حاج خانم میان خنده گفت:
    ـ آی شیر پاک خورده نبینم پسرم رو اذیت کنی که جفت گوشات رو می چینم می ذارم کف دستت.
    ـ دهه عزیز جون حرفها میزنین..آ، من غلط بکنم بخوام دردونه ی خاج ضرغام رو اذیت کنم. چه گوگول مگولی هم هست این بچه با اون چشماش، بعدش هم مگه من کوش های من آلبالو گیلاسه می خواین بچینین؟!!
    امیر محمد در حالی که همراه همه می خندید رفت و نشست کنار مامان و مشغول صحبت با مامان که لبخند قشنگی گوشه ی لبش بود شد.
    کنار مهیا نشستم که آرام در گوشم گفت:
    ـ لُپ هات چرا سرخ شده؟
    سریع دستم رفت رو گونه هام ، مکثی کردم و آرام گفتم:
    ـ هیچی.
    مهیا سرش را چسباند به گوشم و گفت:
    ـ خانم خوشگله من قبول کردم ، اما بقیه به این راحتی قبول نمی کنن. پاشو یه آبی به سر و صورتت بزن.
    از جام پریدم و به طرف ساختمان رفتم. وقتی صورتم را در آینه ی دستشویی دیدم نمی دونم چرا یکهو گریم گرفت. دلم می خواست امیر محمد می دید با صورتم چه کرده، تازه سوزش سیلی ها را احساس می کردم. خصوصاً وقتی بهش آب زدم که دیگه جلز و ولزش دراومد. اشتهام کور شد رفتم توی اتاقی که به من و مامان داده بودند ،دراز کشیدم. چیزی طول نکشید که ضربه ای به در خورد و به دنبالش صدای مهیا که گفت:
    ـ تیام، خوابیدی؟
    آرام گفتم:
    ـ بیا تو.
    داخل اتاق شد و کنارم نشست. دستی به مو هایم کشید و گفت:
    ـ تیام بیا پایین، بابا اینا دارن کباب درست می کنن دایی گفت بیام صدات کنم.
    ـ برو بهش بگو من سیرم، مهیا از بس که سیلی خوردم سیر شدم.
    گونه های مهیا سرخ شد .ای خدا جقدر دختر خوبی بود. با مهیا خیلی راحت بودم مثل پانی و یاسی انگار سال هاست که می شناسمش.مهیا دختر خیلی زیبایی بود موها ی حالت دارش همرنگ دائیش بود ،چشم هاش هم همینطور.درشت و زیبا و میشی و لب هاش قلوه ای بینی خیلی خوش فرم و صورت گرد و ظریف و یک چال میان چانه اش درست مثل امیر محمد ولی مدل زنانه اش. مهیا تقریباً همرنگ من بود با این تفاوت که او رنگ و لعابش بیشتر بود و اندام کشیده اش همیشه پیچیده در چادر، البته مقابل نامحرم ها.
    وقتی به خودم آمدم گونه های مهیا خیس بود .تازه فهمیدم دارم گریه می کنم و او هم پا به پای من اشک می ریزد .آرام گفتم:
    ـ می خوام یه چیزی بهت بگم ولی باید قول بدی به کسی چیزی نگی.
    ـ به خدا به هیچ کس چیزی نمی گم تیام.
    خیلی ساده حرفش رو پذیرفتم صداقت در کلامش موج می زد. گفتم:
    ـ مهیا دائی محمدت من رو نمی خواد .اون دلش نمی خواد با من ازدواج کنه ،خیلی ناراحته.
    حسابی جا خورده بود در حالی که دستش به طرف دهانش می رفت گفت:
    ـ برای همین بهت سیلی زد؟
    ـ نه نه اون.. اون به خاطر لباسم بو دو این که با پسر ها حرف زدم.
    ـ دائی خیلی حساسه اینو باید بهت می گفتم، تقصیر من هم بود اما نمی خواستم توی کارهات دخالت کنم .منو ببخش.
    ـ این حرف ها چیه من از تو ناراحت نیستم.
    ـ دایی خیلی تعصبیه ،نگاه به تیپ و سر و ریختش نکن تیام. خیلی مومن و معتقده .آخر هفته ها میره مسجد محلمون با پسر بچه ها تکواندو کار می کنه. آخه می دونی دایی رزمی کاره خیلی هم کارش خوبه اینو می تونی از مهدی بپرسی. خلاصه دایی رو همه ما حساسیت داره. کی کجا میره ؟ با کی میاد ؟ عزیز جون میگه مثل دایی های خدا بیامرزمه.
    ويرايش شده توسط shadow_IR در 2012/1/03 در ساعت 03:20 PM
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  16. تشكرها از اين پست


  17. #59
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    حرف هاش یه جورایی آشنا بود . یاد حرف های امیر محمد افتادم در باره ی برادر هاش افتادم و این که همیشه سعی می کرده مثل اونا باشه و از قرار جدی جدی مثل اون ها شده بود. بعد یادم به دوست دخترش افتاد با حرص گفتم:
    ـ نمی دونستم مذهبی ها هم دوست دختر می گیرن!
    از قیافه ی متعجب مهیا فهمیدم چیزی دز این مورد نمی دونه و صلاح دونستم همین جوری هم بمونه. با بی حوصلگی گفتم:
    ـ مهیا جون برو پایین سیزده به درت رو به خاطر من خراب نکن. من حالم خوبه یه کم بخوابم ورم صورتم کم بشه میام پایین.
    ـ مطمئن باشم تیام.
    ـ آره عزیزم مطمئن باش.
    آرام گونه ام را بوسید و رفت. چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که در زدند .فکر کردم مهیاست دوباره برگشته گفتم:
    ـ بیا تو.
    مامانم بود . سرم را دوباره زیر ملافه ای که روم کشیده بودم کردم.گفت:
    ـ تیام پس چرا همچین می کنی ؟ بیا پایین غذات رو بخور.
    ـ نمیخوام گرسنه نیستم . می خوام بخوابم.
    ـ حالا وقت خوابه؟ همه پایین نشستن زشته، حالا با خودشون یه فکرایی می کنن. پاشو تیام، این قدر من رو خجالت نده این روز آخری.
    ـ مامان جان من که نگفتم نمیام. گفتم حالا نمیام الان می خوابم یه نیم ساعت دیگه میام.
    ـ مهندس غذا نخورد تا تو بری پایین. این چیزیه که تو از من و پدرت یاد گرفتی؟ تو با این کارات آبروی من و پدرت رو می بری.
    مامان قهر کرد و به سمت در رفت و من عصبانی تر از قبل گفتم:
    ـ مامان یعنی شما هیچ وقت خسته نیستین؟
    اما او رفته بود از حرص نشستم و زانوانم را بغل کردم. داشتم فکر می کردم کجای کارم غلط بود و چه کار باید می کردم که در اتاقم باز و بسته شد. سرم را بالا کردم امیر محمد بود که رگ پیشونیش بیرون زده بود. به طرفم آمد رو به رویم ایستاد و در حالی که بهم زل زده بود با صدای خشکی گفت:
    ـ خانم تشریف نمی یارن غذا میل بفرماین؟
    سرم را گذاشتم روی زانوم و آرام گفتم:
    ـ من سیرم شما بفرمایین غذاتون از دهن نیفته جناب مهندس!!!1
    ـ خوشم میاد بالاخره فهمیدی چطور باید صدام کنی. پاشو بریم ناهار.
    ـ وا چرا هیچ کس نمی فهمه وقتی می گم من سیرم؟!!
    ـ اولا خودت نفهمی، ثانیاً اصلا برام مهم نیست سیری یا گرسنه .من حوصله ی حرفای در گوشی این جماعت رو ندارم ،والا اگه به منه اصلاً نمی خوام ببینمت.
    با حرص گفتم:
    ـ می دونم ازم بیزاری اومدم بالا غذا بهت کوفت نشه. در ضمن جای سیلی هایی که خوردم هنوز قرمزه گفتم یه وقت به حرف جماعت آتش نریزم.
    نمی دونستم چه احساسی داره سرم هنوز پایین بود. زانو زد و سرم را بالا گرفت. صورتم را برانداز کرد بعد گفت:
    ـ پاشو بریم غذا بخوریم ،بعد برگرد بالا.
    با ناله گفتم:
    ـ اما آخه صورتم...
    نیشخندی زد و گفت:
    ـ نترس صورتت چیزیش نیست خانم کوچولو، فکر می کنن زیادی زیر آفتاب بودی لُپ هات سوخته.
    و بدون اینکه منتظر من باشه دستم را کشید و به زور بلندم کرد. تعادلم را از دست دادم و با دو دست به بازوانش آویزان شدم. دست هایش از هم باز شد و نگاهم کرد. انگار نمی خواست کسی صدایش را بشنوه گفت:
    ـ تیام چادرت یادت نره.
    و مچ دستم را گرفت و از بازوهایش جدا کرد .ای خدا چقدر عاشقش بودم. چرا نمی خواست ببینه؟!چرا نمی خواست قبول کنه؟! مگه دوست دخترش چی داشت که من نداشتم؟ لب هایم را به دندان گرفتم خم شدم و چادرم را برداشتم روی سرم صاف کردم و به سمت او که در را برایم نگه داشته بود رفتم. با هم غذا خوردیم و بعد دوباره مهدی و امیر محمد سر به سر هم گذاشتند و همه خندیدند. آن شب همه چیز به آرامی گذشت. روز بعد به تهران بازگشتیم.
    امتحانات پایان ترم نزدیک بود. حواسم بیشتر به کتاب و درس ها بود. در همان گیر و دار کار گرین کارت مامان هم درست شد و مامان در حال آمد و شد به دوبی بود .عشرت خانم هم آمده بود پیشم تا تنها نباشم البته حاج خانم خیلی اصرار داشت من برم خانه ی آن ها ،بعضی روزها هم می رفتم اما یه جورایی به خاطر بی محلی های امیر محمد خجالت می کشیدم بمانم و ترجیح می دادم خانه ی خودمان باشم. بحث درس و کنکور و تست داغ داغ بود .خیلی وقت بود که هیچ کلاسی به جز کلاس تست و تقویتی نمی رفتم. البته به استثنای نقاشی که با استاد ماهان دنبال می کردم، گاهی هم نگار بود. امیر محمد هیچ وقت زنگ نمی زد، سه چهار روزی یک بار خودم بهش زنگ می زدم که خیلی زود تمامش می کرد.
    مامان چند روزی را که در دوبی بود مدام با من در تماس بود و امیر محمدم مطمئنم به اجبار حاج خانم زنگ می زد. یک بار هم که خودش سفر بود .
    امتحانات که شروع شد بساط تست و کنکور تعطیل بود .بعضی وقت ها که با جاناتان و رایان حرف می زدم از این که این قدر بی خیال بودند و هیچ دغدغه ای نداشتند حرصم می گرفت. می دانستم بچه های درس خوانی هستند ولی به موقعیتشان غبطه می خوردم. من چقدر باید برای امتحانات پایان ترم درس می خواندم اما آن ها محال بود آخر هفته هایشان را با کلاب و سینما و پارتی های ذوستانه پر نباشد.
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  18. تشكرها از اين پست


  19. #60
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    جاناتان اصرار داشت تا به محض تمام شدن امتحاناتم برم میامی تا با هم برای پذیرش دانشگاه ها اقدام کنیم، قبلاً تصمیم داشتم برم دانشگاه میامی البته جاناتان و رایان نظرشان این بود که بنویسم بوستون یا شیکاکو یه جایی که میامی نباشه!!
    حالا همه چیز مثل یک خواب دور بود .حتی فکر رفتن هم ناراحتم می کرد نمی خواستم از امیرمحمد جدا بشم. می خواستم ایران بمونم و در کنار اون برم دانشگاه، می خواستم ثابت کنم که بزرگ شدم.مامان از تلاشم راضی بود چون مثل ریگ پول خرج می کرد و معلم خصوصی پشت معلم خصوصی.
    به امتحان فیزیک نزدیک می شدیم مامان دوبی بود و قرار بود مهیا بیاد خانه ی ما و یکی از بهترین اساتید فیزیک به طور خصوصی برامون رفع اشکال کنه که لحظه ی آخر کنسل کرد و گفت:
    ـ با عرض معذرت مشکل پیش آمده انشاءا... دفعه ی بعد. انگار آب سرد ریختند روی سر ما، مهیا که تمام کار های زندگیش برنامه داشت حسابی به هم ریخت. آن روز خانه ی حاج خانم بودم اعصابم حسابی داغون بود . امیر محمد تازه از دوبی آمده بود. چند روزی بود که ازش بی خبر بودم داشت ناهار می خورد و از گوشه ی چشم بی خیال نگاهمان می کرد. یکهو یادم آمد امیر محمد معلم فیزیکمان بوده، مثل فنر از جا پریدم رفتم کنارش و گفتم:
    ـ امیر محمد جان! تو می تونی برامون رفع اشکال کنی.
    جمله ام بیشتر امری بود تا سوالی یا خواهشی، خودم هم از لحنم جا خوردم. با یه نگاه به صورت امیر محمد می شد فهمید که اصلاً خوشحال نیست. حاج خانم دنبال حرفم را گرفت و گفت:
    ـ راست میگه دخترم محمد تو که می تونی تو بهشون کمک کن.
    مهیا چشمان منتظر و نا مطمئنش را به ما دوخته بود. نمی دانستم به چیه ما شک داره؟ به این که دائیش می تونه کمکمون کنه یا می خواد کمکم کنه!!
    امیر محمد در حالی که غافلگیر شده بود با صدای گرفته گفت:
    ـ من من،نـ نـ می تونم قول بدم. من کارای زیادی دارم، یه مقدار درگیرم می خواین از دوستم مهندس امینی بخوام؟
    گفتم:
    ـ ایشون حتماً شاگرد دارن تو که به این خوبی درس می دی ،امیر محمد جان خواهش می کنم.
    نگاه تندی به من کرد و زیر لب گفت:
    ـ تو نه شما.
    بعد با صدای بلند تری گفت:
    ـ من فکر نکنم وقت داشته باشم واقعاً متاسفم.
    حاج خانم با روی در هم گفت:
    ـ آره دیگه برای همه دایه عزیزتر از مادر ،به ما که رسید زن بابا، دست مریزاد محمد خان.
    امیر محمد که معلوم بود از ناراحتی مادرش دلگیره بلند شد و رفت طرف حاج خانم و دست انداخت دور گردنش و گفت:
    ـ چشم حاج خانم گردن ما از مو هم باریکتره، شما اخم نکن، من کل تهرون رو خصوصی درس می دم.
    ـ لازم نکرده کل تهرون رو خصوصی درس بدی تو خونت رو دریاب، بقیه پیشکش.
    امیر محمد که از جانب حاج خانم خیالش راحت شده بود نگاه ناراحتی به من کرد و رفت سر غذایش که دیگه نخورد. قرار شد من وسایلم رو بیارم خونه ی حاج خانم که با آقا اقبال رفتم. شب مهیا هم آمد و تا دیر وقت تست زد من هم تو رو دربایستی نشستم و تست فیزیک زدم. طرفای ساعت یک خوابیدیم هنوز چشمم گرم نشده بود که مهیا برای نماز بیدارم کرد. باورم نمی شد این قدر زود وقت نماز شده باشه، هنوز درست نخوابیده بودم. اصلاً یادم نمی یاد برای نماز صبح بیدار شده باشم با هر زوری بود از جایم بلند شدم و مثل گوسفند افتادم دنبال مهیا .
    وضو گرفتم و بعد مهیا برایم چادر آورد و نماز خواندیم. نفهمیدم چی گفتم به محض سلام دادن پریدم توی رخت خواب و خوابم برد وقتی بیدار شدم مهیا داشت درس می خواند حدس زدم بعد از نماز نخوابیده جایش را جمع کرده بود .گفتم:
    ـ صبح به خیر.
    لبخند زیبایی صورتش را پر کرد و گفت:
    ـ ظهر به خیر خوشگل خانم ساعت خواب.
    ـ بد شد فداکاری کردم تو تمام اکسیژن ها رو تنها تنها مصرف کنی!
    ـ وا! مگه آدم خواب اکسیژن مصرف نمیکنه!؟؟
    ـ خوب دیگه نه به اندازه ی آدم بیدار!!!
    ـ یادم باشه راجع بهش تحقیق کنم تو هم پاشو صبحانت رو بخور که دیر شد!!!!!
    در حالی که چشمام رو می مالیدم گفتم:
    ـ چی؟؟؟؟
    ـ وا تیام یادت رفت دائی قراره امروز باهامون فیزیک کار کنه؟!! می ذاره می ره...آ، همین حالا هم فکر کنم حسابی دمقه پاشو زود باش.
    تازه یادم افتاد دیشب چه قراری با هم داشتیم. به دو رفتم دستشویی صرتم را با آب شستم و موهایم را دم اسبی کردم . این قدر هول بودم که مسواکم را فقط در دهانم چرخاندم. پریدم توی اتاق تی شرت صورتی رنگم را که عکس یک جوجه مامانی روش بود با یک شلوار جین آبی تیره که روی زانو هاش پاره بود پوشیدم.
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  20. تشكرها از اين پست


صفحه 6 از 12 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
    توسط spow در تالار گفتگوی آزاد
    پاسخ ها: 6
    آخرین ارسال: 2014/1/03, 10:20 AM
  2. پاسخ ها: 54
    آخرین ارسال: 2012/5/21, 09:01 AM
  3. منم دیگه بزرگ شدم
    توسط milititi* در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/1/25, 11:00 AM
  4. وای به وقتی که بزرگ شه
    توسط mi.ab.kr.ir در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 6
    آخرین ارسال: 2011/12/12, 09:16 AM
  5. وقتی بزرگ می شوی....
    توسط ترانه در تالار گفتگوی آزاد
    پاسخ ها: 36
    آخرین ارسال: 2009/8/23, 03:16 PM

عبارت‌های مرتبط

رمان وقتی بزرگ شدم

دانلود رمان وقتی بزرگ شدمسمت اخررمان وقتی بزرگ شدمرمان وقتي بزرگ شدموقتی بزرگ شدمدانلود کتاب وقتی بزرگ شدمرمان وقتي بزرگ شدم-دانلود-كتاب-آموزشدانلود رمان وقتی بزرگ شدم برای موبایل

برچسب های اين تاپیک

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •