صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 115

تاپیک: وقتی بزرگ شدم نوشته پریما سراب

  1. #1
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    Flower وقتی بزرگ شدم نوشته پریما سراب


    وقتی بزرگ شدم
    نویسنده : پریما سراب




    فصل 1


    مثل همیشه با پانی و یاسمن نشسته بودیم کنار پنجره تخمه می ریختیم روی سر غابرهای پیاده، بی خیال ار همه جا و همه چیز در حالی که گوشی تلفن همراهم را توی گوشم جا به جا می کردم و زیر لب با خواننده ی انگلیسی همراه بودم پشت به تخته روی نیمکت نشسته، توی دلم قند آب می کردندچون فکر می کردم که این ساعت آقای مهندس امینی سر کلاس نمی آید. متوجه یک جفت کفش مردانه ی خیلی شیک و گران قیمت در کنار میزمان شدم همین طور که سرم را بالا می آوردم بالا (گوشی هنس فری) از گوشم افتاد مقنعه ام را بالا زده بودم و داشتم مثل کولی ها آدامس می جویدم مات و مبهوت مانده بودم نمی دونستم باید چی کار کنم خیلی آرام گوشی را از دستم گرفت و در حالی که سیم گوشی اش را جمع می کرد به طرف تخته رفت و اسمخودش را روی تخته سیاه نوشت «مهندس ضرغام» من همچنان مبهوت از روی نیمکت پایین آمده و به تخته سیاه خیره بودم . حرکت بعد غریبه اعلام آمادگی برای گرفتن یک امتحان بود. طولی نکشید که ورقه ها آماده روی میز قرار داشت.
    با ضربه ی آرنج پانی ورقه ای از وسط دفترم کندم و روی میز گذاشتم.مهندس ضرغام خیلی سریع سوال ها را نوشت. بعد پشت میز نشست و سرش را با لپ تاپش گرم کرد . وقت تمام شده بود و ورقه ی من خالی بود درست مثل ذهنم خالی خالی.زنگ تفریح آن روز اسممهندس ضرغام دهان به دهان می گشت، کلاس های دوم ریاضی و تجربی، سومی ها ،حتی دبیر ها در مورد این تازه وارد حرف می زدند. پانی در حالی که خودش را به گیجی می زد گفت:ـ بچه ها به خدا از وقتی از در اومد تو شکه شدم فکر کردم می خوان سر به سرمون بذارن مثل مدل هاست.یاسی گفت :ـ خاک بر سر ندید بدیدت پانی، یعنی بعد از کلی معلم های پیزوری این یکی رو هم به ما نمی تونی ببینی!؟ـ چقدر این خره ، مگه نمی بینی حلقه دستش نیست. آخه اجازه نمیدن استاد به این جوونی اونم مجرد به ما درس بده!ـ خوب شاید حالا دلشون به حال ما سوخته گفتن این بدبخت بیچاره ها هم دل دارن از در که میان تو یکریز بهشون می گیم نکن، نیار ،نپوش ، بذار یه بار حال درست حسابی بهشون بدیم ولی خودمونیم این عیدی بی موقع عجب حالی از هممون گرفت. من که از این امتحانه 2 بگیرم باید همه رو مهمون کنم!ـ بچه ها دیدید چه قدر با کلاس اومد گفت ورقه ها رو میز ! من که به نگار گفتم از فردا صبح هر روز یه دسته گل برای خانم رزاقی می آرم. واقعاً به این می گن مدیر دلسوز !بعد شما هی پشت سرش گفتین سال داره می ره عین خیالش هم نیست با این غیبت های آقای امینی! تیام تیام تیامـ این دختره انگار جن دیده1 از زنگ پیش لال مونی گرفته. تیام! تیام!ـ هان چیه!؟ـ رفتی گوشی ات رو ازش بگیری !؟ـ از کی؟ـ اوا دختره پاک آزاد شده مرگ من یادت نیست مهندس ضرغام گوشی ات رو با هندس فری ازت گرفت!؟ـ هان چرا!؟ـ پس برو بگیرش دیگه!ـ نمی خوام.ـ خوب برای چی؟ـ نمی دونم.ـ اِ،ولش کن نگار گیر دادیا زنگ دیگه حتماٌ خودش بهش می ده دیگه .ـ وا اصلاً به من چه ! تقصیر منه که خواستم یه دیدار مفت و مجانی براتون جور کنم اما شما ها که لیاقت ندارین.دیگه حرف هیچ کس رو نمی شنیدم همه ی حواسم پیش مهندس ضرغام بود واقعاً که تا به حال به عمرم مردی به خوش قیافه گی و متانت اون ندیده بودم. قد بلند و هیکل چهار شونه ی ورزیده اش اولین چیزی بود که نگاه هر بیننده ای رو مشغول می کرد و بعد صورتش که درست مثل مدل مجله ها بود . فک محکم و خوش فرم که چال ونوسی کاملش می کرد لب های پر ، بینی خوش ترکیب که انگار نقاشی شده بود؛ چشم های درشت و گربه ای به رنگ میشی که سایه بان آن ها ابروان پیوسته ی خیلی خوش فرمی بود ،موهای سرش مواج و پر و البته کمی بلند که با ژل کنترلش کرده بود . رنگش قهوه ای تیره - روشنانگار که هایلایت کرده ، گردن بلند و چهار شونه و بازوان قدرتمندش حتی توی اون کت اسپرت نمایان بود ، رنگ پوستش برنز خیلی یک دست و خوش رنگ . هیچ نقصی توی ترکیب این مرد نبود و آدم رو در همون برخورد اول یاد مجسمه های اسطوره ای یونان می انداخت. صدای بم و مردانه اش آهنگ قشنگی داشت و کلمات رو خیلی کامل و محکم ادا می کرد.تا آخر زنگ تفریح مطمئن بودم که فقط من نیستم که عقل از سرم پریده. آقای مهندس ضرغام مثل حضرت یوسف که با ورود به مهمانی زلیخا همه ی زنان را مدهوش و دیوانه کرده بود کل دبیرستتان ما را «کلا کان لم یکن کرد».
    زنگ بعد سر کلاس ، مهندس اعلام کرد که اسامی روی برگه ها را می خواند و صاحب برگه برای گرفتن بلند شود. این طوری یک مراسم معارفه ی سریع هم انجام می شد. به ترتیب اسامی روی برگه ها را می خواند بچه ها تک تک بعضاً با خجالت می رفتن و برگشون رو می گرفتن نظریه ای می شنیدند و می نشستند.
    ويرايش شده توسط ملیسا در 2011/10/13 در ساعت 04:03 PM

  2. تشكرها از اين پست


  3. #2
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    ـ خانم .... خانپور !خانم خانپور؟....
    یکهو به خودم اومدم پانته آ دوباره زده بود توی پهلوم پهلوم واقعاً درد گرفته بود . در حالی که یک دستم به پهلوم بود از جا بلند شدم برگه ام را بگیرم. وقتی رسیدم به میز مهندس دست آزادم رو دراز کردم برگه رو به طرفم گرفت و همان طور که سرش پایین بود گفت:
    ـ خدا بد نده خانم! انشاء الله بعد از این شما را سر حال و سر به کتاب ببینم چون واقعاً هدف بنده ، غیر از اسم شما میزان معلومات شما هم بود مثل این که معلوماتتون رو منزل جا گذاشتین. حتماً شب کنکور یه نخ به انگشتتان ببندید یا معلومتتون رو هم با تلفن همراهتون ببرید.
    و بعد ورقه و تلفن را به طرفم گرفت از طعنه اش حرصی شدم ورقه ام را گرفتم و گفتم:
    ـ من کنکور نمی دم
    خواستم برم که صدا کرد :
    ـ خانم.... خانم خانپور ببخشید....اسم کوچک شما؟
    هنوز رومو بر نگردونده بودم که یکی از بچه ها با صدای بلند گفت:
    ـ تیام استاد تیام...
    مهندس ضرغام تکرار کرد:
    ـ تیام....
    من ناخود آگاه به سمت صاحب صدا برگشتم برای یک لحظه نگاهمون در هم گره خورد دلم هری ریخت. سریع نگاهشو دزدید و به ورقه مقابلش چشم دوخت من هم سریع خودم رو جمع و جور کردم و رفتم نشستم.فقط خدا می دونست توی قلبم چی می گذره... داشتم دیوونه می شدم. مهندس بعد از این که اسم همه ی بچه ها را خواند بلند شد و شروع به نوشتن یک سری فرمول روی تخته سیاه کرد.آیناز که از بچه های دیگر پر رو تر بود بلند شد و گفت:
    ـ ببخشید استاد شما اسم همه ی ما رو پرسیدید و با ما آشنا شدید پس ما چی ؟ نباید با شما آشنا بشیم؟
    مهندس ضرغام با نگاهی متعجب روشو از تخته برگردوند و جواب داد:
    من اول از هر کاری خودم رو معرفی کردم و فکر نمی کنم چیز زیاد تری هم خارج از محیط تدریس از شما خانم های محترم خواسته باشم.
    آیناز که حسابی خجالت کشیده بود بی صدا نشست و از همون لحظه مهندس ضرغام رسماً شد خواستنی ترین دبیر کلاس 3/1 ریاضی. هر روز کار ما این شده بود که اطلاعات جدیدتری راجه به این قهرمان به دست بیاریم . دو هفته از آمدن مهندس ضرغام می گذشت حالا دیگه درس فیزیک شیرین ترین درس مدرسه بود هیچ کس سر کلاس فیزیک غیبت نمی کرد میزان توجه بچه ها به درس فیزیک بالا رفت. همه برای این که به اصطلاح خودی نشون بدن حسابی درس می خوندن و مسلماً من هم از این قاعده مستثنی نبودم اون قدر وسواس پیدا کرده بودم که مامان یک معلم خصوصی برام گرفت تا من با احساس راحت تری درس بخونم.روابط دانش آموزان با خانم رزاقی مدیر مدرسه هم بهتر شده بود. همیشه بهش سلام می کردن و جویای حالش می شدن در حالی که تا یک ماه قبل سایه اش رو هم با تیر می زدند.خانم رحمتی نژاد ناظم کلاس های سوم که روزی هزار بار مشکل اخلاقی بچه ها را گوشزد می کرد حالا روزهای دوشنبه و چهارشنبه مدرسه را با سالن مد اشتباه گرفته بود و هر هفته با یک رنگ مانتو و مقنعه و آرایش و مدل ابروی جدید به امورات رسیدگی می کرد. هر کس به نوعی سعی می کرد توجه این تازه وارد خشک و رویایی را جلب کند .البته من مثل بقیه بچه ها هنوز به مرز زیر ابرو و مش و هایلایت نرسیده بودم!اما خوب ،سعی می کردم روز های دوشنبه و چهار شنبه تمیزترین و اتو کشیده ترین مانتوی روزهای دیگه ی هفته را داشته باشم که این برای من برابر بود با از خود گذشتگی! عکس العمل هرکس با دیدن مهندس ضرغام فرق می کرد ، بعضی ها باهاش خوش و بش می کردند و سر به سرش می گذاشتند بعضی ها هم مثل من به محض دیدنش انگار که از پشت کوه آمده اند، طریقه ی استفاده از تارهای صوتشون تغییر می کرد و مثل تابلوهای نئون روی شیشه ی مغازه ها رنگ به رنگ می شدن و این پاشون به این پاشون می گفت «بتمرگ».
    همه ی دفترهام پر شده بود از حروف اسم جفتمون در کنار هم و برای خودم رویاهای رنگی می بافتم شبی نبود که به مهندس فکر نکنم دیگه داشتم دیوانه می شدم.
    هر روز یه خبر یا غیبت جدید بود. یک روز می گفتند« مهندس با خانم فلاح نامزده» یا یک روز دیگه می گفتند «رفته خواستگاری دختر خانم رزاقی و اصلاً خانم رزای برای همین استخدامش کرده » فرداش می گفتند« مهندس پسر خانم رزاقیه ولی خانم رزاقی نمی خواد به کسی بگه». بهتر از همه ی این خبر ها خبری بود که سحر برامون آورد. البته اون به نازنین گفت و نازنین هم به ما! و برای همین سحر و نازنین تا چند روز با هم قهر بودند و بالاخره با پادرمیانی بچه ها با هم آشتی کردند.
    پدر سحر بازاری بود و وقتی اسم مهندس ضرغام را شنیده بود گفته بود«شاید این همان پسر حاج آقا ضرغام معروف ، تاجر بازار فرش فروش هاست.» حاج ضرغام معتمد بزرگ فرش فروش های بازار بود ،پولش هم از پارو بالا می رفت.ماشین آخرین مدل آقای مهندس
    مهر تاییدی بر حرف های سحر بود البته این هم از اکتشافات گروه تجسس دبیرستان مبین بود. گویا مهندس ماشینش را چند خیابان آن طرف تر پارک می کرد و طی یک پیگرد مخفیانه بچه ها موفق به کشف این مساله حیاتی شده بودند. البته لباس ها و کفش و لپ تاپ آخرین مدل و ساعت رولکس مهندس جای سوال برای کسی نمی گذاشت.
    اما معما این بود که چرا مهندس برای تدریس به دبیرستان ما اومده . یعنی پدرش نمی توانست یک شغل پر درآمد تر برایش دست و پا کند!؟از قضا به گفته ی خانم اکبری دفتر دار
    که در حال مراوده ی اطلاعات با خانم رحمتی نژاد بودند « مهندس ضرغام دوست صمیمی مهندس امینی است و چون برای مهندس امینی یک مشکل مهم ایجاد شده رفیق شفیق به فریادش رسیده و به جای اون سر کلاس ها حاضر شده تا مشکل اون حل بشه و خودش برگرده. »خدا ما را ببخشد از آن روز کل دبیرستان مبین برای حل نشدن مشکل مهندس امینی دعا می کردند.
    ويرايش شده توسط shadow_IR در 2011/10/11 در ساعت 09:03 PM

  4. تشكرها از اين پست


  5. #3
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    یک روز دوستم فرانک که کلاس 3/2 ریاضی بود گفت:
    ـ یکی از بچه هاشون در بارهی مسئله ی مهندس امینی سوال کرده و اون خیلی خشک جواب داده اگر شما وقتی را که صرف تجسس در زندگی خصوصی دیگران می کنید به مطالعه درستون اختصاص بدید مطمئن باشید که در المپیاد جهانی مقام می آرید. و خیلی سریع به بحث شیرین فیزیک ادامه داد.
    وای خدای من چه اُبهتی !چه شخصیتی! چه کلاسی! وقتی ایستاده دستش رو در جیب شلوارش می کند و سرش را کج تا راه حل نوشته روی تخته را کنترل کند مثل مدل ها می شود.
    اینقدر به مامان اصرار کردم که یک روز آمد مدرسه و با مهندس ضرغام صحبت کرد برای کلاس های خصوصی. مهندس خیلی جدی شرح داد که تدریس خصوصی انجام نمی دهد و اگر سوالی دارم می توانم سر کلاس مطرح کنم. با وجودی که پاسخش را می دانستم اما هنوز لجبازی می کردم ، اون قدر گریه کردم که مامان پای بابا را وسط کشید و بابای از همه جا بی خبرم قبول کرد با آقای مهندس وارد مذاکره شود. هفته ی قبل خانم رزاقی ، مامان را مطمئن کرده بود که سحر مباشر هم با تمام سعی و نفوذ پدرش و ذکر آشنایی با پدر مهندس ضرغام موفق به جلب رضایت مهندس برای کلاس تقویتی خصوصی نشده و این یعنی هیچ کس از هیچ پایه ای در دبیرستان ما نمی توانست با مهندس کلاس خصوصی بگیرد.سماجت من به حدی رسیده بود که مامان و بابا را تهدید به تغییر رشته و ترک ایران می کردم. این قدر جدی بودم که مامان و بابا تضمیم گرفتن هر جوری هست مهندس را راضی کنند. اون موقع نمی دونستم چه کار کردند؟ اما هر چی بود اون اومد.بعد از سه هفته متوالی توی سر زدن من و اعتصاب غذا و حرص خوردن های مامان، مهندس ضرغام راضی شد برای یک جلسه خانه ی ما بیاید اما شرط کرده بود که هیچ یک از بچه های مدرسه از این مسئله با خبر نشوند و حساسیت را به آنجا کشاند که اگر بچه ها کوچکترین بویی ببرند من را از کل کلاس های فیزیک آن سال محروم می کند. حتی خانم رزاقی و معلم ها هم نباید از این مسئله با خبر می شدند این قراری بود که بین بابا و مهندس گذاشته شده بود.تمام هفته توی آسمان ها بودم و روی زمین فقط راه میرفتم . نه می شنیدم ، نه می دیدم ، نه حرف می زدم. مامان می گفت:
    ـ حالا دیگه سر چی لج کردی؟ خانم لجباز!
    من هیچ نداشتم که بگم .سکوت بود و سکوت.... اگر مامان می دانست که شوق دیدار یار مرا دیوانه کرده.........!
    روز دوشنبه امتحان فیزیک داشتیم . آنقدر با معلم خصوصی قبلی تمرین کرده بودم و دوره کرده بودم که سوال های سختاستاد ضرغام مثل آب خوردن بودند.چهار شنبه خوشحال و مطمئن از نتیجه امتحان سر کلاس رفتم وقتی برگه ام را گرفتم شوکه شدم!!
    و وقتی به دور و برم نگاه کردم دیدم همه ی چشم ها بهت زده روی برگه هایشان میخکوب شده! زیر چشمی به مهندس ضرغام نگاه کردم که با رضایت کامل مثل گربه ای که طعمه اش را شکار کرده و حالا داره باهاش بازی می کنه خودش را سرگرم تلفن همراهش نشان می داد.دوازده، این نمره ای بود که بعد از اون همه زحمت گرفته بودم و وقتی به راه حل های انحرافی و جواب های نا آشنا نگاه کردم دلم خواست تغییر نظرم را هر چه زودتر به گوش مامان برسونم می خواستم از رشته ی ریاضی انصراف بدم. البته این احساس تا لحظه ترکیدن بغض مارال مصطفوی شاگرد اول کلاس دوام آورد.به دنبال گریه ی مارال مثل این که روز قیامت ورقه اعمال به دست مرده های خاموش افتاده، حمام زنانه ای به پا شد . هر کس اعتراضی می کرد و صاحب سنگ پا خیلی ریلکس بدون هیچ عکس العملی فقط گفت:
    ـ ساکت!
    همین، همین کافی بود که صدای هق هق مارال مثل تلویزیون
    Mute شد و فقط شاهد تصاویر عینی بودیم. مهندس ضرغام بدون لحظه ای وقت تلف کردن رفت پای تخته و یکی از مسائل امتحان را نوشت و شروع کرد به حل کردن و در آخر گفت:
    ـ یادم میاد دقیقاً 4 نمونه از این سوالبرای کلاس شما حل کردم اما باز هم همتون این را اشتباه حل کردید. خانم ها توجه کردن به صورت مسئله و به دست آوردن جواب صحیح در کنکور همانقدر مهمه که پیدا کردن آخرین مد مو، باور بفرمایید!!
    قبل از این که بنشیند فکری کرد و در حالی که نیم خیز بود به صورت من خیره شد و گفت:
    ـ تبریک میگم تیام خانم ، شما با نمره ی 12 بالا ترین نمره ی کلاس را کسب کردید .
    مات بودم می دونستم مسخره می کند ولی باورم نمی شد امتحانی را که آن قدر برایش زحمت کشیده بودم این جوری خراب بشه. خدا می دونست که این اولین بار تو زندگیم بود که روی یک درس این قدر زمان می گذاشتم.تا آخر کلاس بچه ها مثل مجسمه های صامت جواب های امتحان را از روی تخته یادداشت می کردند. او در حین نوشتن توضیح می داد و با نگاه عاقل اندر سفیه به ما خیره می شد.زنگ بعد در میان گریه های مارال و های و هوی بچه ها مهتاب مینویی از بچه های کلاس پیش دانشگاهی با یک سری پلی کگی وارد کلاس شد و با صدای ظریفش که حالا تن جیغ پیدا کرده بود سعی داشت چیزی بگه که آیناز داد زد :
    ـ چیه ؟چرا جیغ می زنی ترسوندیمون!
    طفلک دختره خیلی خجالت کشید مثل لبو سرخ شده بود. یاسمن که پیش من داشت ورقه هامونو چک می کرد بلند شد و معذرت خواست و گفت:
    ـ شرمنده عزیزم این جا در حال حاضر اوضاع خر تو خره. اگه کاری داری یا به من بگو یا پیشنهاد می کنم بعداً بیای!
    مهتاب که معلوم بود حسابی بهش برخورده با صدایی که سعی می کرد بی اعتنا نشو بده گفت:
    ـ هیچی! من کاری با شما ندارم استاد ضرغام این پلی کپیها را دادن گفتن بیارم برای کلاس شما که تا دوشنبه حل کرده باشین.با شنیدن اسم مهندس کلاس ساکت شد و بعد دوباره همهمه....پانی گفت:
    ـ خاک بر سرم من که هفته دیگه امتحان پایان ترم زبان دارم و تازه باید برای دوشنبه عربی رو هم حاضر کنیم امتحان داریم.حسنی که کمتر کسی می شنید صداش در بیاد رو کرد به نگار و گفت:ـ نگار این هفته باید برای مسابقاتاستقامت آماده باشیم خانم شیبانی گفته از معلم ها اجازه بگیریم.
    نگار مات و مبهوت فقط به او نگاه می کرد آهسته گفت:
    ـ خدای من استاد ماهان، کلاس نقاشیم! حالا چه کار کنم؟
    زودی کیفم رو زیر و رو کردم و تقویمم رو با عجله ورق زدم دعا می کردم فردا باهاش قرار نگذاشته باشم چون دوست نداشتم در آخرین لحظه قرارم رو باهاش کنسل کنم. استاد اولین جلسه خیلی جدی تذکر داده بود «که حتی اگر خواستی خدای نکرده زحمت و کم کنی و دعوت حق رو لبیک بگی بعد از کلاس من وگر نه دیگه کلاس بی کلاس!»
    استاد ماهان اصلاً با کسی شوخی نداشت. البته مثل مهندس ضرغام بداخلاق نبود و همیشه می خندید و شوخی می کرد ولی اصلاً دوست نداشتم روی دیگرش رو ببینم. واقعاً شاگردیش برام افتخار بود
    ويرايش شده توسط shadow_IR در 2011/10/11 در ساعت 09:08 PM

  6. تشكرها از اين پست


  7. #4
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    با دیدن تاریخ هفته ی بعد نفس عمیقی کشیدم که یاسمن گفت:ـ ای بابا تو همه ی هوا رو برداشتی برای خودت قبول نیست.از حرف یاسی خنده ام گرفت . یاسی دختر مهربون و شوخی بود ،مادر و پدر و برادرش هر سه دندانپزشک بودند و یاسی همیشه شوخی می کرد و می گفت«توی خونه ی ما همیشه بحث داغ دندون به راهه بعضی مواقع سر غذا فکر می کنم دارم دندون می خورم» و سرعاً می گفت«حالا بچه ها کی می آیین خونمون یه خورشت دندون مهمونتون کنم».با یاسی و پانی از همه صمیمی تر بودم برای من که نه خواهر داشتم نه برادر وجود اون دوتا واقعاً غنیمت بود از اینکه بهشون دروغ گفته بودم و در باره ی جلسه ی خصوصی با مهندس حرفی نزده بودم از خودم بدم می آمد. همین که یاد قرارمون می افتادم بی اختیار موهای سرم راست و دستانم بی حس می شد. آخ نمی دونستم چه طور توضیح بدم، نمی دانستم چه طور حتی به خودم بقبولانم که احساسم چیه. احساسم خلاء بود.یه چیزی که هیچ وقت تجربه نکردم. مهر ماه تازه 16 ساله شده بودم و تازه احساس عجیب بزرگ شدن در من شکل می گرفت. قصه های دختر ازقرص ماه خوشگل تر پدرم، حالا دیگه برام یه معنی دیگه داشت. حالا من بزرگ شده بودم و توی خیالم مهندس ضرغام شاهزاده ی رویاهام شده بود.از وقتی که یادم میاد من همیشه تنها بودم دوستام زیاد بودند چون می خواستم تنهایی خودم رو با اون ها پر کنم. تک فرزند مامان و بابا بودم. مامان و بابا هر دوشون استاد دانشگاه بودند . بابا استاد ادبیات بود و مامان روانشناسی تدریس می کرد. بابا اهل شعر و ادب و تفأل به حافظ و خلوت با مولانا و دف و تار و نی، مامان حامی حقوق بشر و رعایت حق زنان و طرفدار پر و پا قرص فلسفه و منطق.بابا ومامان خیلی کم حرف می زدند همه چیز تو خونه ی ما بر طبق برنامه ریزی هفتگی و روی سیستم مامان انجام می شد .گاهی احساس می کردم مدت زمان غذا خوردنمون و دستشویی رفتن هم جزء برنامه ریزی های مامان بود. مامان، دختر یک تیمسار عالی رتبه ی ارتش شاهنشاهی بود و خانه را با خوابگاه نظامی برابر می دانست. شاید چون اینجوری بزرگ شده بود.مادرش از شاهزاده خانم های قاجار و پدرش از مقربین دربار بود. شانزده ساله بود که برای دیدن برادرش به آمریکا رفت و چون فکر می کنم مامان برنامه ی زندگی اش را از بدو تولد تنظیم کرده بود تصمیم گرفت که در هجده سالگی برای ادامه تحصیل در رشته روانشناسی به آمریکا برگردد.سال آخر دوره لیسانس مامان برابر بود با کوچ ناگهانی خانواده اش به آمریکا.این طور که مامان می گفت یک سال بعد از انقلاب سال های سختی بوده و مامان باتغییرات وسیعی در برنامه ی دراز مدتش رو به رو می شه که این برای او فاجعه ی بزرگی به حساب می آمده. ده سال بعد یعنی اواخر جنگ تحمیلی مامان به ایران بر می گردد جایی که حالا هیچ کس منتظرش نبود. بعد از مدتی مامان به عنوان استاد وارد کادر دانشگاه شهید بهشتی می شه این همزمان با وقتی می شه که مامان نوشتن کتابش در زمینه ی روانشناسی جوان را شروع کرده بود. مادرم عقاید عجیبی راجع به همه چیز داشت از خرج کردن تا تعارفات ، روابط فامیل و برنامه ریزی ها و ...بابا فرزند کوه و دشت و از عشایر غیور ایران بود. پدرش را در طفولیت از دست داده و با سختی و رنج فراوان مدارج تحصیلی را طی کرده بود .در دوران انقلاب در صف مبارزان ضد رژیمشاهنشاهی بود. تا این جا را می دانستم و می دانستم که زن و فرزندش را در بمباران هوایی عراقی ها از دست داده و بعد از آن حادثه گوشه نشین شده و با تار و کتابش دلخوش بود و حالا هم ادبیات ،چیزی که به آن عشق می ورزد را تدریس می کند .آشنایی مامان و بابا خیلی اتفاقی و از طریق یکی از اساتید همکار و در راستای یک پروژه ی تحقیقاتی بود که منجر به ازدواج آن دو شد.هیچ وقت فکر نکردم مامان و بابا عاشق بودند. برای من بیشتر یک احترام بین آن دو برقرار بود تا عشق و آیا همین برای یک زندگی مشترک کافی نیست؟مامان 36 سال داشت که من در بیمارستان کودکان میامی ،فلوریدا به دنیا آمدم.در ادامه ی برنامه های از پیش تعیین شده ی مامان من باید متولد آمریکا می شدم تا شناسنامه ی آمریکایی هم ضمیمه ی شناسنامه ی ایرانی ام باشد.از پنج سالگی سه ماه تابستان پیش دایی و خاله ها و دختر خاله ها و پسر خاله ها و دوتا پسر داییم بودم و سال تحصیلی به ایران بر می گشتم.مامان عقاید خاصی داشت یکیش این بود که من باید حتماً دیپلم را از ایران می گرفتم. همیشه می گفت یک نوجوان با تحصیلات آکادمیک تا مقطع دیپلم در آمریکا به اندازه یک بچه دبستانی ایران سواد ندارد ولی تاکید می کرد برای ادامه تحصیل و دانشگاه حتماً در آمریکا درس بخوانم. مشکل زبان نداشتم چون از وقتی یادم می آید یا برنامه های انگلیسی یا شو و فیلم و سریال های دنباله دار خارجی نگاه می کردم و یا با بچه های خاله ها و دایی ام حرف می زدم و با فرهنگ آمریکا اُخت بودم .با این که با روال اونجا اخت بودم اما نظم و قانون خانه ی ایرانی هنوز سر جای اصلیش بود.مامان و بابا چون کارت سبز آمریکا را نداشتند تو این سفرها من رو همراهینمی کردند و ممن به تنهایی عادت کرده بودم. در آمریکا خانه ی داییم و زن دایی کریستین را از همه جا بیشتر ترجیح می دادم به خصوص که با دو پسر دو قلوی آن ها رایان و جاناتان که تقریباً همسن خودم بودند خیلی راحت بودم.داییم مهندس
    IT و زن داییم وکیل بود. خاله هایم همه از مامان بزرگ تر بودند و خیلی زودتر از اون ازدواج کرده بودند برای همین همه بچه هایشان بزرگ و بعضاً ازدواج کرده و یا در حال ازدواج بودند. پدر بزرگم را هیچ وقت ندیدم اون همان سال های اول دق کرد. مامان می گفت« کم حرف می زد ولی می شد فهمید که دلش برای ایران تنگ شده، مرد نظام بود و به دور از هر وابستگی عاشق خاک ایران». اما مامان بزرگم هنوز زنده بود و مثل بقیه خاله هایم هنوز فکر می کرد که ناصرالدین شاه در حال سلطنت است و به زمین و زمان هم فخر می فروخت.هیچ وقت نتوانستم دلیل پیش قدم نشدن او برای سلام کردن به دیگران را هضم کنم. وقتی از در خانه اش خارج می شد همسایه ها برایش سر تکان می دادند و او اعتنا نمی کرد و وقتی من اعتراض می کردم می گفت« من از نژاد اصیل شاهنشاهی هستم مثل این جماعت خارجی ها بی فرهنگ نیستم که با یک سر تکان دادن براشان لزگی برقصم. من دختر محتشم الممالکم»!در پایان من به این نتیجه رسیدمکه به غریبه ها سلام کنم تا حد اقل فکر کنند یکی از ما مشکل دارد. مادر بزرگ همیشه با مامان به خاطر این که اومده بود ایران و با یک کولی بی اصل و نصب ازدواج کرده بود گله داشت و همه ی این ها را خیلی راحت در مقابل من مطرح می کرد.همیشه می گفت «شهناز (خاله بزرگم) وقتی زن دکتر سلیم پسر یکی از اقوام وابسته به دربار شد چشم همه در آمد و وقتی مهناز(خاله دومم) با پسر خاله ی مامان بزرگ ازدواج کرد حسابی قربونی کردند تا از نظر حسود در امان باشند. ماهرخ(خاله سومم) با این که زن یکی از ارتشبد های گارد شده بود اما اقلاً شوهرش با بزرگان نشست و برخواست داشت ولی ولی ولی این مهوش خیره سر ازدواجنکرد ،نکرد این همه خواستگارهای محترم و حسابی را پس زد که بره چشم عابم رو کور کنه بره بشه زن این یه لاقبای دهاتی» و به این جای سخنش که می رسید بادی به غبغب می انداخت.من فقط مجسمه ای بودم که هنگام این سخنرانی به خودم یادآور می شدم که این آقای دکتر سلیم اصلاً دو کلاس هم سواد نداره و جله هاش همه ایراد داره و اگر با پول های باد آورده اش فرش فروشی نمی زد نمی دانم می خواست چه کار کنه.؟ آقای فرهیخته پسر خاله ی محترم مادر بزرگ هم که مادر بزرگ باید به احترامش از جا بلند می شد و غیر از تریک کشیدن و شعر های من دراودی خواندن کاری نمی کرد و اما شوهر خاله ماهرخ بدبخت، خیلی محترمانه با زن کوبایی که در خانه شان کارگر بود روی هم ریخته بود و دور از چشم خاله ماهرخ دو تا بچه داشت. همه فامیل هم می دانستند ولی به روی خودشان نمی آوردند. وقتی فکر می کردم می دیدم همه این ها اگر با دلار هفت تومان زندگی نساخته بودند حالا می خواستند چی کار کنند؟بابای من بی کس و کار نبود مرد ساکتی بود که عشق در نگاه خسته اش خاکستری شده بود چیزی در درونش شکسته بود که من نمی دانستم چیست و فکر می کردم شاید به خاطر از دست دادن زن و فرزندش است.او هیچ وقت به مامان بی حرمتی نمی کرد ، همیشه در را برای مامان باز می کرد و می گفت«خانم ها مقدمند» و همیشه صبحانه ی آخر هفته حلیم داغ مش مهدی بود که وقتی ما خواب بودیم بابا صبح زود از از تجریش خریده و آماده سر میز چیده بود تا مامان روز طعطیل را با آرامش شروع کنه . هر وقت سر حوصله بود غزل حافظ می خواند یا تار می زد،ارادت خاصی به حضرت علی داشت و همیشه زیر لب مدح علی می خواند.بابا خیلی با حوصله با من رفتار می کرد و من ترجیح می دادم نمره های بدم را پیش او ببرم .خرابکاری هایم را او صاف می کرد و همیشه نوک بینی ام را می کشید. مرد مهربانی بود که هیچ وقت نمی خواست هیچ کس را ناراحت کند.مامان و بابا خیلی کم با هم حرف می زدند و وقتی پیش هم بودند آرامش عمیقی احساس می شد . یک حس روحانی و این حس باعث شده بود دیگه حرف های مادر بزرگم اذیتم نکند ،دیگه به حرف هاش گوش نمی دادم فقط هش احترام می گذاشتم چیزی که از مادر و پدرم یاد گرفته بودم. خاله ها دوستم داشتند ولی یک جورایی همیشه رسمی بودند.فکر میکنم یک جورایی با خودشان هم تعارف می کردند. همیشه بینشان چشم و هم چشمی بود خانه ی کی بزرگ تره؟ کی چندتا خدمتکار داره؟ کی ماشینش چیه؟ بچه ی کی چه رشته ای می خونه؟ کدوم دانشگاه می ره؟و... و کوچکترین جزئیاتی که به ذهن هیچ بنی بشری نمی رسه.دختر خاله ها و پسر خاله های طفلک هم از این جنگ سرد قِصِر در نرفته بودند. میترا و بیتا دختر های خاله شهناز و خاله مهناز هر دو طبق استاندارد های خانوادگی و روی چشم و هم چشمی کامل ازدواج کرده بودند.
    ويرايش شده توسط shadow_IR در 2011/10/11 در ساعت 09:13 PM

  8. تشكرها از اين پست


  9. #5
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    شهرام پسر خاله شهناز پدر خودش را در آوردهبود تا دار ساز بشه تا مادرش بتونه بگه «پسرم دکتره» و مرسده هم که هر چی خاله شهناز می گفت با ضریب دو ارا می کرد.بهرام و بهروز پسر های خاله مهناز به ترتیب دوره وکالت و سال آخر دبیرستان را می گذراندند. خاله ماهرخ دو تا پسر داشت آرمان و سامان که تنها دلخوشیش بودند. تنهاکسانی که لبخند روی لبان این زن دل خسته می آوردند. آرمان سال سوم پزشکی و سامان هم دونباله رو برادرش بود هر دو خیلی سخت کوش و اصیل رفتار می کردند و گویا اصلاً پسر مچین پدری نبودند.من همه شان را دوست داشتم ولی محبت بیشری نسبت به آرمان و سامان و بیتا دختر خاله مهناز احساس می کردمو برای شهرام همیشه دلم می سوخت.دایی مهرداد کوچکترین عضو خانواده و یک دانه پسر بعد از اتمام تحصیلات با یک دختر آمریکایی ازدواج کرده بود و این کار برای مادر بزرگم که به مسئله اصالت حساسیت داشت سنگین آمد. البته جای شکرش باقی بود که عروسش از یک خانواده ی خوب آمریکایی بود و این به این معنا بود که مامان بزرگ هنوز می توانست فخر فروشی کند.دایی از مامان یک سال کوچک تر بود و وقتی که فقط چهارده سال داشت به آمریکا کوچ کرد تا به قولی تحصیلات عالیه انجام دهد و به قول دیگر، مامان بزرگ به سر و همسر بگوید که پسرم برای ادامهتحصیل به فرنگ رفته.برای مامان و بابا زندگی در یک دخمه وسط بیابان همان قدر ارزش داشت که در کاخ سلطنتی شاهان ،ولی خوشبختانه مامان همیشه به یاد رابط اجتماعی و اطرافش بود چون با تدبیر و حسابگری او ما حالا یک آپارتمان سه خوابه 130 متری مدرن در یکی از خیابان های بالای شهر ساکن بودیم. مامان همیشه می گفت«اگر مسائل مالی را بر دوش بابا میگذاشت ما هنوز هم در آپارتمان مجردی بابا زندگی می کردیم». برای بابا واقعاً مادیات مهم نبود .البته مامان زن زیاده طلبی نبود فقط منطقی خرج می کرد و این گونه بود که با حقوق ثابت استادی زندگی کامل وشیکی دست و پا کرده بود. از وقتی یادم می یاد موظف بودم هدیه های تولد و عید و هر مناسبت دیگری را جمع آوری و تحویل بانک بدم. البته برای یکدختر بچه این مساله خوش آیندی نیست ولی حالا که بزرگ تر شده بودم نتیجه فداکاری ند سال قبلم را به وضوح می دیدم. تابستان دو سال پیش به توصیه مامان با دایی برای پیدا کردن یک آپارتمان با قیمت مناسب در محله های قابل قبول میامی بسیج شدیم. البته شاید باور کردنی نبود ولی از مان آپارتمان ها چشم من به دنبال زمینی در خیابان«بریکل » نزدیک مرکز شهر میامی بود. من در آن زمان اقتصادی فکر نمی کردم بیشتر از روی عقل و بچگی فضای باز را به فضای بسته تر ترجیح می دادم و شاید طبع آزادی طلبی که از پدرم به ارث برده بودم زمین مستقل را از آپارتمانی که باید در آن با چند همسایه ی دیوار به دیوار سرو کله می زدم برتر دیدم. خانواده با انتخاب من مخالف بودند و می گفتند این ریختن پول توی سطل آشغاله و مدام متذکر می شدند که آنجا محله ی نا امنی است که حتی پلیس هم شب ها برای گشت وارد آن حوالی نمی شود و هزاران ایراد دیگر .ولی برای من مرغ یک پا داشت در نهایت پدر و مادرم حق انتخاب را به خودم دادند و گفتند:ـ این آینده ی توست و تو باید صحیح تصمیم بگیری.با پس انداز بانکی و پولی که بابا از فروش زمین خودش به من داد آن بیغوله را خریدم تا دو سال بعد حتی کسی سراغی از آن نگرفت اما در عین نباوری همه ، دختر لجباز مهوش تیرش به هدف خورده بود. هنوز دو سال از خرید آن زمین نگذشته بود که قیمت ها به طرز سرسام آوری چندین برابر بالا رفت و زمین من حسابی قیمت پیدا کرد و این مسئله مایه ی مباهات مامان شد.بابا هیچ وقت نظری نمی داد همیشه در حساس ترین لحظات لبخند آرامی روی لبانش نقش می بست که من عاشقش بودم. بابا خیلی دوست داشت به من تار و دف یاد بدهد و من هم با علاقه پای اموزش او می نشستم. او همیشه از نقاشی هایم تعریف می کرد و طرفدار پرو پا قرص گالری عکس هایم بود کهفقط یه بیننده داشت. البته با خود من دو بیننده می شدیم. مادرم هیچ وقت دوست نداشت مرا در این زمینه تشویق کند. او ترجیحمی داد من درس بخوانم و آرشیتکت بشوم برای همین از هیچ چیز برای درس خوندن دریغ نمی کرد. معلم های خصوصی من معروف ترین اساتید فن خودشون بودن و البته با حق الزحمه های سنگین ، مامان همیشه با نهایت دقت و بر طبق میل من آن ها را گلچین می کرد.اما من دیوانه عکاسی بودم هر جا می رفتم همیشه دوربینم همراهم بود و آرزو داشتم که یک روز عکاس معروفی بشم. درسم بد نبود اما بهترین دانش آموز هم نبودم. در واقع این دانش آموز متوسط بودن محبت بزرگی بود که در حق مامان انجام می دادم یعنی نرفتن به هنرستان و رشته گرافیک ،چیزی که رویای من بود و من از آن به خاطر مادرم گذشته بودم.
    عادت کرده بودم طبق برنامه های مامان پیش بروم ،هر چه می خواستم مهیا بود و آن قدر سرگرم علایقم بودم که کاری به دور و برم نداشتم؛ پدر خیلی کم حرف بود و اصلاً در کارهای مامان و روش تربیت من دخالت نمی کرد.

  10. تشكرها از اين پست


  11. #6
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    فصل 2
    روز پنجشنبه از صبح نگران بودم یعنی فکر نمی کنم از شب قبل خوابم برده بود. هر پنجشنبه در میان مدرسه تعطیل بود آن روز سعی کردم تا فیزیک را دوره کنم کاری که حالا تقریباٌ برایم عادت شده بود اما فکرم کار نمی کرد. مامان پنجشنبه ها صبح کلاس داشت وقتی برگشت همچنان کتاب فیزیک در مقابلم و حواسم در فضا بود.
    ـ تیام، تیام جان ،مامان پس چرا ناهارت رو نخوردی؟
    ـ هان، گرسنه ام نبود ،نمی دانم همینجوری سیرم.
    ـ نمی شه مادر من، حتماٌ باید یه چیزی بخوری که اون مغز کار بکنه دیگه پاشو با هم بریم تا من یه قهوه می خورم تو هم ناهار که چه عرض کنم عصرانت تو بخور.
    ـ عصرانه! مگه ساعت چنده؟ وای خدای من ساعت 3:30 من هنوز هیچ کار نکردم. حسابی دست پاچه شده بودم. اصلاٌ فکر نمی کردم زمان داره می گذره. به طرف حمام حمله کردم. یه دوش سریع گرفتم و بعد موهام رو توی اتاقم تند تند سشوار سر سری کشیدم و یک بلوز آستین بلند سفید و یک تی شرت زرد رنگ روش پوشیدم که جلوش به انگلیسی نوشته بود شاهزاده خانم بودن آسون نیست و پشتش نوشته بود نمی تونی تک باشی و شلوار جین آبی کم رنگ لوله تفنگی ؛ عطر مورد علاقه ام را هم زدم و وقتی خودم را توی آینه دیدم از لپ های سرخ شده ام حرصم گرفت. در حالی که با دست صورتم را باد می زدم اتاقم را برای بار آخر وارسی کردم همه چیز سر جایش بود. اطاقم بنفش کم رنگ با شکوفه های سفید بهاری که خودم روی دیوار نقاشی کرده بودم. روی دیوار بالای تختم آخرین عکسی را که با مامان و بابا به صورت سیاه سفید گرفته بودم خیلی جلب توجه می کرد یک تابلوی بی نظیر بود.
    بابا بالای سر مامان و من زیر دست نوازشگر مامان هر سه به صورت یک مجسمه با پیراهن های سفید در آغوش هم بودیم. دوباره به آینه نگاه کردم عقب ،جلو رفتم همه چیز رو به راه بود حالا سرخی گونه هایم کمتر شده بود.
    کمی به تصویر آینه دقیق شدم طوری که هیچ وقت خودم را ندیده بودم.دوستان و آشنایان، مامان و بابا همیشه از اینکه من خوشگل و تو دل بروام تعریف می کردند و من حتی اعتنا هم نمی کردم. ولی حالا دلم می خواست دوباره همشون بهم اطمینان خاطر بدهند. با 170 سانت قد و 50 کیلو وزن اینجوری که همه می گفتند بیشتر شبیه مدل های تبلیغاتی بودم تا دختر بچه ها.من خیلی زود به بلوغ رسیده بودم و اندامم همه پستی و بلندی های یک زن بالغ را داشت. موهای سرم مشکی و براق و لخت بود، آن قدر لخت که مامان می گفت« اگر روغن روش بریزی لیز می خوره.» خصوصاٌ حالا که بلندیش تا پایین کمرم بود. صورتم بیضی شکل و سفید ،سفیدی که با آفتاب تند تابستان میامی هم تغییر رنگ نمی داد. مامان بزرگم همیشه می گفت این از اقبال بلند تویه که رنگ پوستت به خانواده مادریت رفته و خودم همیشه فکر می کردم اگر مثل بابا یه کمی گندمی تر بودم حالا احساس نمی کردم که رگ های بدنم را هم از زیر پوست سفید آن می شود دید. ابروهای پیوسته و کشیده کمانی و موهای مشکی را از بابا به ارث برده ام و درشتی و رنگ چشم های عسلی و مژه های بلند را از مامان. شانس خوبی که آوردم بینی خوش فرم و کوچک است که خدا بر سر من منت گذاشته، چون بینی مامان و خانواده اش همه عمل کرده است و بابا هم که یک بینی مردانه دارد. اینجوری که می گن بینی من شبیه بینی عمه ام یعنی تنها خواهر پدرم یا بهتر بگم تنها خانواده پدرم است. لب های کوچک ولی گوشت آلود و دو چال روی گونه هایم و فک گرد کوچک صورت من را کامل می کند. دندان هایم را با هزار بد بختی و ارتدنسی مرتب کردم که امیدوار بودم تا پایان پاییز از شر سیم کشی هم رها شوم . روی هم رفته ترکیب بدی نبود و اون چوری که همه می گفتند من خوشگل بودم.
    با صدای مامان به خودم اومدم و در اتاقم رو باز کردم که دیدم بشقاب به دست جلو در ایستاده.
    ـ یالا ناهارت رو بخور.
    ـ نمی خوام مامان تو رو خدا، بعداٌ می خورم.
    ـ مگه می شه آخه دختر اینجوری که درس توی مغزت نمی مونه. مگه خودت نبودی که می گفتی ناگت مرغ با سیب زمینی سرخ کرده می خوای خوب بخور دیگه.
    ـ نمی خوام سرد شده.
    ـ بخور گرمش کردم ببین سس هم برات زدم.
    ـ نمی خوام....
    ويرايش شده توسط shadow_IR در 2011/10/11 در ساعت 08:56 PM

  12. #7
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    به زور یک لقمه وارد دهانم شد و سپس لقمه بعدی. در حال جویدن لقمه پنچم ،زنگ در به صدا در آمد. گریه ام گرفته بود و مامان همچنان دست بردار نبود. در را با هزار مصیبت باز کردیم و در حالی که با عجله دهانم را با دستمال تمیز می کردم دم در منتظر ورودش بودم و با عقل کودکانه ام شروع کردم به فکر کردن این که توی این لحظه برای عشقت چی می گی؟
    مامان همچنان داشت با من کلنجار می رفت حالا یک لیوان آبمیوه دستش بود. آن را پس زدم وقتی رویم را به طرف در برگرداندم مهندس ضرغام رو به رویم ایستاده بود. نیم بوت قهوه ای با شلوار جین تیره و کُت چرم به رنگ چکمه هایش، بلوز یقه اسکی شیری بافتنی مثل همیشه خوش تیپ و مثل همیشه نمونه و مثل همیشه سر وقت. در حالی که سرش را پایین انداخته بود به مامان سلام کرد و اجازه ورود خواست. مامان تعارف کرد و من مثل مجسمه جلوی در ایستاده بودم. با تعجب خیره نگاهم کرد. از من اجازه خواست تا وارد شود و من به حماقت خودم لعنت فرستادم. دستم را از چهار چوب در رها کردم تا استاد ضرغام مشغول در آوردن کفش هایش شد. مامان که انگار به یک بچه دو ساله غذا می دهد شروع کرد.
    ـ تیام ، آب میوه ات رو بخور دخترم.
    در حالی که سعی می کردم عصبانی تر نگاهم را تحویلش دهم با دندان های چفت شده ای که حالا فشار سیم های ارتودنسی را احساس می کردم ، گفتم:
    ـ نه مامان جان.
    مامان دوباره گفت:
    ـ الان میخوای درس بخونی دختر این برای هوشت خوبه!
    دیگه داشتم از خجالت می مردم. خصوصاٌ وقتی مهندس ضرغام با قیافه ای که معلوم بود سعی داشت خنده اش را کنترل کند گفت:
    ـ تیام خانم حق با مامان شماست! اگر غذا نخورده باشید تنتاکول های مغزتون فعال نمی شوند.
    و من فکر کردم مغز من که تنتاکول ندارد اگر داشت خودم را مضحکه ی شما دو نفر نمی کردم. نوشیدنی را از مامان گرفتم و همین طور که سرم پایین بود مشغول نوشیدن آبمیوه شدم که مامان، مهندس را دعوت به نشستن کرد و مهندس خیلی رسمی دعوت را رد کرد و ترجیح داد که کلاس را شروع کند و من بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم رفتم. مهندس هم به تبعیت از من به سمت اتاقم آمد. مامان صندلی اتاق مطالعه خودش و بابا را برای مهندس آورد و بعد از تعارف او مهندس روی صندلی نشست و مامان از اتاق بیرون رفت.
    بعد از دو سه دقیقه با یک سینی میوه و شیرینی و قهوه اسپرسو برگشت. مهندس کلی تشکر کرد و خواهش کرد دوباره خجالتش ندهند و اگر اشکال نداره کلاس را شروع کند. مامان هم گفت:
    ـ ابداٌ.
    به من نگاه کرد و گفت:
    ـ آماده ای؟
    من به زور سرم را از لیوانم بلند کردم و نفسی کشیدم و گفتم:
    ـ بله!
    با بله گفتن من مهندس هم نگاه گذرایی به من کرد که تنم را لرزاند. به محض بیرون رفتن مامان از اتاق قیافه ی مهندس که تا حدی نرم بود تبدیل به یک ماسک آهنین شد و در حالی که قهوه اش را با دست می گرفت گفت:
    ـ خوب شروع کن از کجا اشکال داری؟
    انگار حرف زدن بلد نبودم یا یک وزنه ی 800 تنی به زبانم وصل بود چون نه مغزم فرمان می داد نه زبانم تکان می خورد . همانطور صامت ماندم.بعد از مکثی طولانی مندس ادامه داد:
    ـ ببین تیام خانم من وقت ندارم بشینم اتاق شما را بر انداز کنم اگر سوالات را آماده داری بسم الله وگر نه که یا علی شما را به خیر و ما را به سلامت.
    نیم خیز شد برود که من با دستپاچگی و با حرکت دست از او خواهش کردم که بماند و باز دلم می خواست که می مردم. سرم را انداختم پایین که با صدای او دوباره به خودم آمدم.
    ـ تیام ، ببین من زیاد نمی تونم بمونم سعی کن همه اشکالات را مطرح کنی تا حل کنیم چون من دوباره این جا نمی آم. این یک جلسه را هم به خاطر گل روی مادرت اومدم همین .
    این حرف من را به حقیقت برگرداند. حقیقتی که آن قدر تلخ بود که اشکی ناخواسته بر چشمانم آورد، می دانستم این یک رابطه یک طرفه است اما امید داشتم بعد از چند جلسه او هم مرا ببیند.
    از چشم های تیز بین مهندس ضرغام در امان نبودم . به آرامی ادامه داد:
    ـ بیا یک جرعه آب بخور، ریلکس شو تا درس را شروع کنم.
    و لیوان آبی را که مامان همراه میوه و شیرینی برایش آورده بود به طرفم گرفت. در حال گرفتن لیوان انگشتان دست های هر دویمان با هم تماس پیدا کرد که باعث عکس العمل هردومان شد. خیلی سریع یک جرعه آب خوردم و لیوان را گذاشتم کنار دستم و مثل این که هیچ بحثی پیش نیامده بود هر دو شروع به سوال و جواب فیزیک کردیم.
    اطلاعات مهندس خیلی وسیع بود و خیلی نرم و راحت آن ها را به مغز دانش آموزان منتقل می کرد. مشغول حل کردن یکی از مسائل بودم که صدای وز وز تلفن همراه مهندس که روی ویبره بود من را به دنیای رویاهای دست نیافتنیم برگرداند و خیلی سریع تلفن را جواب داد و بعد از دو سه تا نه یا آره و الان راه می اُفتم تماس را تمام کرد و رو به من که به او زُل زده بودم با تعجب گفت:
    ـ فکر می کنم بیشتر از یک ساعته که ما داریم مسئله حل می کنیم خوب دیگه من باید برم جایی قرار داشتم که یک ریزه دیرم شده!
    نمی دونم چی شد ک خیلی سریع جواب دادم:
    ـ خواهش می کنم مهندس ،مسئله ای نیست. الان به مامان می گم که بیاد با شما حساب کنه.
    صورت مهندس خشک بود به محض این حرف من بلند شد و به سمت در رفت و من انگار روی صندلیم چسب ریخته بودند همان جا ماندم. وقتی بالاخره خودم را جمع کردم و بیرون رفتم مامان اطلاع داد که او رفته. بدون این که حاضر بشه راجع به حق الزحمه اش با مامان صحبت کند.
    حال خودم را نمی فهمیدم . یعنی اصلاٌ نمی فهمیدم دارم به چی فکر می کنم و فقط سرم را تکان دادم و آن شب را شام نخورده خوابیدم.

  13. تشكر از اين پست


  14. #8
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    روز جمعه سر در گُم بودم مامان که واقعاٌ کلافه بود اعتراض کرد و گفت:
    ـ ببین تیام از من خواستی برات، مهندس ضرغام را برای تدریس فیزیک استخدام کنم که کردم. حالا مشکلت چیه ؟اصلاٌ معلوم هست تو چته؟
    و بعد رو به پدرم کرد و گفت:
    ـ علی تو یه چیزی بهش بگو حرف من رو که گوش نمی کنه.
    بابا ،با محبت نگاهم کرد و به مامان گفت:
    ـ مهوش! دخترم بزرگ شده داره به حساب کتاب زندگیش فکر می کنه.
    شرمنده و دستپاچه از این که نکند بابا ذهنم را خوانده باشد خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
    ـ من حالم خوبه خوبه ،هیچ مشکلی هم ندارم. مامان، شما هم به من گیر دادین.
    مامان با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:
    ـ منظورت از گیر دادین چیه دختر خانم؟
    و من متوجه شدم از حد خودم خارج شدم سریع عذر خواهی کردم و به اتاقم رفتم.شنبه و یکشنبه همه اش توی هپروت بودم و ب هیچ کس حرف نمی زدم.دوشنبه مامان یک چک داد که به مهندس بدهم و از طرف مامان و بابا و خودم تشکر کنم و ازش بخوام که جلسه ی بعد رو یا با خودم و یا با مامان هماهنگ کند. وقتی مهندس وارد کلاس شد حواسش جای دیگری بود خیلی سریع رفت سر مبحث مورد نظر و بلا فاصله با صدای زنگ از کلاس بیرون پرید و من هم با محموله ی امانتی مامان، دوان دوان دنبالش کردم با صدای پای من توی راه پله به عقب نگاه کرد و با دیدن من دو دل این پا و آن پا کرد و گفت:
    ـ چی می خوای اشکال داری بزار برای زنگ بعد.
    من سریع خودم رو به یک پله بالاتر از او رساندم و پاکت را به طرفش گرفتم و گفتم:
    ـ این امانتی را مامان دادند به من که به شما بدهم و خیلی هم ممنون از زحماتتون. گفتند جلسه ی بعد.....
    که پرید وسط حرفم با دست پاکت را به طرفم برگرداند و گفت:
    ـ از مامان تشکر کنید و بگید من برای پول نیامده بودم. در ضمن شما به من احتیاجی نداری اگر اشکالی داری همین جا توی مدرسه برات حل می کنم.
    انگار دنیا روی سرم خراب شد. چون سریع گفتم:
    ـ نه به خدا من خیلی اشکال دارم و اصلاٌ برای کنکور ...
    آرام حرفم رو قطع کرد و گفت:
    ـ خیال می کردم شما نمی خواستید کنکور بدهید. به هر حال من رو معاف کنید من شرمنده ام.
    و رفت. وقتی پانی و یاسی و نگار به من رسیدند تنها کار عاقلانه ام گذاشتن پاکت چک توی جیبم بود. واقعاٌ وضع خوش آیندی نداشتم. پانی بغلم کرد و گفت:
    ـ چی شده دختر؟ دیوونه شدی؟
    و من زدم زیر گریه و بی خودی گریه کردم. حالا یاسی و نگار ه بغلم کرده بودند و یک ریز می پرسیدند:
    ـ چی شد؟ چیزی بهت گفت؟ چی گفت؟
    ـ اِ ، اِ دختر گریه نکن الان مردم می گن چی شده؟ مسخرمون می کنن ها!!!
    کلاس ساعت بعد پیش خودم تصمیم گرفتم باهاش قهر کنم. طاقتم طاق شد چون اون حتی نیم نگاهی هم به من نکرد.اون روز چک رو به مامان دادم و به اطاقم رفتم و در را محکم به هم زدم. مامان به دنبالم آمد و گفت:
    ـ چیه؟ چی شده چرا این جوری می کنی؟
    ـ می خوام برم آمریکا دیگه نمی خوام بمونم. من می خوام برم شما اصلاٌ من رو درک نمی کنید.
    مامان گفت:
    ـ باز که زده به سرت!
    خلاصه بعد از کلی بگو مگو من را تنها گذاشت. فردای آن روز به هر بهانه ای بود مدرسه نرفتم و ماندم خانه. روز بعد هم همین طور. مامان که می دانست مدرسه را برای بودن با دوستانم ، دوست دارم نگران شده بود و فکر می کنم یه جورایی با یاسی تماس گرفته بود. چون یاسی و پانی و نگار هر سه برای دیدنم به خانه آمدند. یاسی گفت:
    ـ سلام ستاره ی سهیل.
    پانی و نگار هم پشت سرش در حالی که کفش هایشان را باز می کردند آمدند تو. یاسی شروع کرد به دورو بر نگاه کردن و گفت:
    ـ کلک راست بگو کی رو قایم کردی اینجا که به خاطش حاضر نیستی پات رو از خونه بیرون بذاری؟
    ويرايش شده توسط shadow_IR در 2011/10/14 در ساعت 06:21 PM
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  15. #9
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض

    پانی و نگار هم با خنده شروع کردن به متلک گفتن و اذیت کردن! اما من بی تفاوت به هر سه شون نگاه می کردم. تا حدی سعی در پوشاندن خجالتی که به خاطر برملا شدن رازم احساس می کردم. یاسی گفت:
    ـ خوب حالا که روزه سکوت هم می گیری !نترس یه کم این دهن رو باز کن به مامانت نمی گم دندونات رو موش خورده!
    پانی که انگار داشت نگران می شد گفت:
    ـ یاسی اذیتش نکن.
    و نگار گفت:
    ـ تو چت شده تیام هیچ معلوم هست چته؟
    با صورت حق به جانب گفتم:
    ـ هیچی چیزی نیست فقط یه خورده دمقم.
    یاسی گفت:
    ـ الحمدالله که یه حرفی زدی چون دیگه داشت باورم می شد بلا ملایی سر ون زبون درازت اومده.
    پانی و نگار هم شاکی شدند و گفتند:
    ـ اِ ،یاسی شوخی نکن دیگه!
    یاسی گفت :
    ـ وا شوخیم چی بود؟ آدم بی زبون بشه شوخی داره؟
    نگار اخمی کرد و گفت:
    ـ خوب حالا واقعاٌ چت شده که کلاس نقاشیت رو هم نرفتی؟
    تازه متوجه شدم موضوع خیلی اسفبار شده و همان موقع وا رفتم. و گفتم:
    ـ وای چه خاکی به سرم بریزم؟ حالا چی کار کنم؟
    دویدم به سمت تلفن و شماره استاد ماهان رو گرفتم. گوشی اش پیغام داد که در دسترس نیست. به سر خودم زدم و مثل آدم های بی هدف شروع کردم به راه رفتن و فشار دادن دکممه ها و اصلاٌ حواسم به پانی و نگارو یاسی نبود. وقتی نا امید برگشتم انگار تازه دیدمشان زدم زیر گریه و یه دل سیر گریه کردم. وقتی آروم شدم حواسم را به آن ها دادم و آن روز با بچه ها آن قدر سر گرم شدم که به هیچ چیز دیگر فکر نکردم.وقتی مامان به خانه آمد خیلی خوشحال شد و برای همه پیتزا سفارش داد و قول داد هر جوری شده آخر هفته ما را به کوه ببرد. مامانم عاشق گشت و گذار بود و خلاصه روحیم حسابی تقویت شد و تقریباٌ همه چیز را فراموش کردم. وقتی بچه ها رفتند با مامان و بابا نشسته بودیم مامان قول داد با استاد ماهان صحبت کند.آن شب دوباره هزار تا فکر توی سرم بود و دلهره داشتم اما نمی دانم چرا فردا صبح زیر دوش آن قدر دلهره داشتم که مامان بره و بذاره خودم به مدرسه برم. ولی نه،مامان همچنان با لیوان شیر و نان تست کره زده منتظر بیرون آمدن من بود.در راه مدرسه هیچ نگفتم . زنگ اول عربی داشتیم که خانم جکار با جدیت اصرار داشت ما باید به صرف فعل ماضی به عنوان فرمول انتگرال نگاه کنیم.زنگ دوم فیزیک داشتیم و من دل تو دلم نبود. نمی دانستم می خواهم ناز کنم، قهر کنم و یا عادی باشم. خلاصه هر جوری بود سر کلاس نشستم و ترجیح دادم ادعا کنم وجودش برایم بی اهمیت است.آن روز معلم فیزیک سال اولی ها سر کلاس آمد و سعی کرد درس های هفته ی قبل را دوره کند. تمام کلاس در سکوت مرگباری فرو رفته بود که تا زنگ تفریح و خروج معلم از کلاس ادامه داشت. بعد از رفتن او آتشفشان طغیان کرد و ه کسی یه چیزی می گفت. یکی می گفت:
    ـ فکر کنم مهندس ضرغام تصادف کرده.
    و یکی دیگه می گفت:
    ـ سرما خورده.
    ـ مشکل خانوادگی داره.
    ـ داره عروسی می کنه.
    آن روز گذشت و من که هنوز از او عصبانی بودم سعی کردم با بی اهمیتی از غیبتش بگذرم. او باعث شده بود دکتر ماهان از من برنجد و کلاس های آن ماه را کلاٌ کنسل کند.اگر به خاطر گل روی مامان نبود استاد قبول نمی کرد که به صورت تعلیقی و اون هم دو بار در ماه باهام اشکال گیری کند. فکرش هم دردناک بود. آخر آن هفته مامان به قولش عمل کرد و من و پانی و نگار و یاسی رو به کوه برد و حسابی خندیدیم و چون کمر مامان یه کم ناراحت بود در ایستگاه دو ماند تا استراحت کند و ما بالا تر رفتیم.مشغول عکس انداختن از مسخره بازی های یاسی بودم که صورت نگار همه ی ما را متوجه نقطه ای دورتر کرد. مدتها بود که نگار و پسر داییش بهم علاقه داشتن یعنی تقریباٌ از کلاس اول راهنمایی و این امر کاملاٌ جا افتاده بود و همه ما ازش با خبر بویم. سامان پسر خوش قیافه و خوش تیپی بود البته نگار هم چیزی از او کم نداشت ؛ آن روز سامان با سه تا پسر و چهار تا دختر مشغول خنده و شوخی بود اما این در مقابل رفتار بیش از حد دوستانه ی او با یکی از دختر ها هیچ بود . تا آمدیم به خودمان بیاییم نگار به سمت سامان رفته بود و من هم به دنبال نگار تقریباٌ پرواز کردم. نگار گفت:
    ـ سلام سامان خان از این طرف ها!
    سامان که حسابی جا خورده بود گفت:
    ـ سلام. خوبی؟
    ـ خوبم از احوال پرسی های شما! گفتم این روز ها کمتر سراغی از زیر پاتون می گیرید نگو تو آسمون ها سیر می کنید.
    سامان مضطرب و مستاصل به من نگاه کرد. و من گفتم:
    ـ سلام سامان خان ،چه خوب شما هم آمدید کوه، ما هم آمدیم یه هوایی عوض کنیم.
    و فکر نکردم چه حرف احمقانه ای زدم اما نگار بلا فاصله گفت:
    ـ واقعاٌ که خیلی کار خوبی کردید اینجوری هممون با هم هوا عوض می کنیم.
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  16. #10
    عضو فعال آواتار shadow_IR
    رشته
    مهندسی صنایع
    تاريخ عضويت
    2011/10
    امتیاز
    879
    پست ها
    651

    پيش فرض


    دختر کنار سامان که تا حالا آرام ایستاده بود با یه حالتی به سامان نگاه کرد و گفت:
    ـ سامان این بچه مدرسه ایها کین تو باهاشون حرف می زنی؟
    قبل از این که سامان دهنش را باز کند ،نگار با صدایی که بیشتر شبیه به فریاد بود گفت:
    ـ این ها همونین که به سامان خان حرف زدن یاد دادند.
    سامان که سعی در میانجی گری داشت به سمت نگار برگشت و با چشمان گرد شده گفت:
    ـ نگار مواظب حرف زدنت باش .
    خلاصه دعوا بالا گرفت. یکی سامان گفت و یکی نگار و کار به جایی رسید که ،دوستان سامان سامان را می کشیدند و ما نگار را. در میان گریه زاری نگار به خانه ما رفتیم. پانی که حسابی دمغ شده بود گفت:
    ـ ولش کن نگار خیال کرده نوبرش رو آورده . مگه پسر قحطه، چیزی که زیاده پسر اصلاٌ دیگه پات رو خونه ی داییت نذار .
    اون شب هر جوری که بود مامان اجازه نگار را گرفت تا خونه ی ما بمونه و قرار شد صبح قبل از مدرسه بریم خانه ی نگار تا وسایل مدرسه و مانتو مقنعه اش را بردارد . نگار شب سختی را گذراند گرچه مامان خیلی باهاش صحبت کرد و سعی کرد بهش بقبولاند که این افسردگی و شکست هنوز برای او زوده.
    روز بعد با بچه ها سرش را گرم کردیم و الکی برای خودمون جشن گرفتیم. فردایش هم به همین منوال گذشت.
    دوشنبه زنگ فیزیک بزرگترین شک ممکن به کلاس ما وارد شد که بزرگترین شک زندگیم تا آن لحظه بود. مهندس امینی با روی باز با بچه ها سلام و احوال پرسی کرد و در مقابل سوال های بی شمار بچه ها کلاس را به آرامش دعوت کرد و گفت:
    ـ خوب خانم های محترم من برشتم و از این به بعد سعی می کنم بی حرف پیش و بدون وقفه به روال کلاس ادامه بدیم. من واقعاص مدیون محبت های مهندس ضرغام هستم که توی این مدت در حق من جوانمردی را تمام کردند.
    هر کسی یه چیزی می گفت ولی من خیال می کردم مُردم. آره مطمئن بودم چون نبضم را احساس نمی کردم. آقای امینی به کلاس اطمینان داد که از آن تاریخ به بعد استادی فیزیک کلاس بر گردن خودش است و آقای ضرغام به سر کار سابغشون برگشتند اما بچه ها کوتاه نمی آمدند. پانی که رویش نمی شد اشکال درسی را سوال کند پرسید:
    ـ استاد، مهندس ضرغام کدوم مدرسه تدریس می کنند؟
    ـ آقای مهندس ضرغام مدرس نیستند . بچه ها ایشون به من لطف کردند و الحق و الانصاف مردانگی بزرگی بود.
    کلاس درس به روال سابق برگشت ولی من همچنان مرده بودم. زنگ تفریحانگار مدرسه عزادار شده بود. چون حتی خانم رحمتی نژاد هم دمق بود.
    زنگ بعد هم دوباره فیزیک داشتیم و استاد از بدو ورود شروع به صحبت کرد ، شقایق دستش را به نشانه اجازه بلند کرد اما استاد بی توجه به او صحبت می کرد، شقایق که صورتش به سرخی می رفت همچنان دستش را بالا نگه داشته بود .تا بالا خره آقای امینی گفت:
    ـ بفرمایید ،خانم موحدی احساس کردم اگر اجازه ندم سوپاپ اطمینانتون منفجر می شه.

    بچه ها زدند زیر خنده و شقایق که دختر شوخ طبعی بود گفت:
    ـ نگران من نباشید استاد فچون من دارای استاندارد ایزو 2000 هستم.
    شلیک خنده بچه ها شدید تر شد .آقای امینی کلاس را به آرامش دعوت کرد و گفت:
    ـ خوب ،حالا امرتون؟
    شقایق با قیافه ی حق به جانب گفت:
    ـ پس تکلیف مهندس ضرغام چی می شه که درس ها را نصفه رها کردند؟
    آقای امینی در حالی که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند با لبخند کوتاهی جواب داد :
    ـ نگران دروس نیمه تمام نباشید چون با هم تمامشون می کنیم.
    اندک اندک جمع مستان می‌رسند /// اندک اندک می پرستان می‌رسند
    دلنوازان نازنازان در ره اند/// گلعذاران از گلستان می‌رسند
    خداحافظ دوستان هم باشگاهی


  17. تشكر از اين پست


صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
    توسط spow در تالار گفتگوی آزاد
    پاسخ ها: 6
    آخرین ارسال: 2014/1/03, 10:20 AM
  2. پاسخ ها: 54
    آخرین ارسال: 2012/5/21, 09:01 AM
  3. منم دیگه بزرگ شدم
    توسط milititi* در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/1/25, 11:00 AM
  4. وای به وقتی که بزرگ شه
    توسط mi.ab.kr.ir در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 6
    آخرین ارسال: 2011/12/12, 09:16 AM
  5. وقتی بزرگ می شوی....
    توسط ترانه در تالار گفتگوی آزاد
    پاسخ ها: 36
    آخرین ارسال: 2009/8/23, 03:16 PM

عبارت‌های مرتبط

رمان وقتی بزرگ شدم

دانلود رمان وقتی بزرگ شدمسمت اخررمان وقتی بزرگ شدمرمان وقتي بزرگ شدموقتی بزرگ شدمدانلود کتاب وقتی بزرگ شدمرمان وقتي بزرگ شدم-دانلود-كتاب-آموزشدانلود رمان وقتی بزرگ شدم برای موبایل

برچسب های اين تاپیک

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •