دختر کنار سامان که تا حالا آرام ایستاده بود با یه حالتی به سامان نگاه کرد و گفت:
ـ سامان این بچه مدرسه ایها کین تو باهاشون حرف می زنی؟
قبل از این که سامان دهنش را باز کند ،نگار با صدایی که بیشتر شبیه به فریاد بود گفت:
ـ این ها همونین که به سامان خان حرف زدن یاد دادند.
سامان که سعی در میانجی گری داشت به سمت نگار برگشت و با چشمان گرد شده گفت:
ـ نگار مواظب حرف زدنت باش .
خلاصه دعوا بالا گرفت. یکی سامان گفت و یکی نگار و کار به جایی رسید که ،دوستان سامان سامان را می کشیدند و ما نگار را. در میان گریه زاری نگار به خانه ما رفتیم. پانی که حسابی دمغ شده بود گفت:
ـ ولش کن نگار خیال کرده نوبرش رو آورده . مگه پسر قحطه، چیزی که زیاده پسر اصلاٌ دیگه پات رو خونه ی داییت نذار .
اون شب هر جوری که بود مامان اجازه نگار را گرفت تا خونه ی ما بمونه و قرار شد صبح قبل از مدرسه بریم خانه ی نگار تا وسایل مدرسه و مانتو مقنعه اش را بردارد . نگار شب سختی را گذراند گرچه مامان خیلی باهاش صحبت کرد و سعی کرد بهش بقبولاند که این افسردگی و شکست هنوز برای او زوده.
روز بعد با بچه ها سرش را گرم کردیم و الکی برای خودمون جشن گرفتیم. فردایش هم به همین منوال گذشت.
دوشنبه زنگ فیزیک بزرگترین شک ممکن به کلاس ما وارد شد که بزرگترین شک زندگیم تا آن لحظه بود. مهندس امینی با روی باز با بچه ها سلام و احوال پرسی کرد و در مقابل سوال های بی شمار بچه ها کلاس را به آرامش دعوت کرد و گفت:
ـ خوب خانم های محترم من برشتم و از این به بعد سعی می کنم بی حرف پیش و بدون وقفه به روال کلاس ادامه بدیم. من واقعاص مدیون محبت های مهندس ضرغام هستم که توی این مدت در حق من جوانمردی را تمام کردند.
هر کسی یه چیزی می گفت ولی من خیال می کردم مُردم. آره مطمئن بودم چون نبضم را احساس نمی کردم. آقای امینی به کلاس اطمینان داد که از آن تاریخ به بعد استادی فیزیک کلاس بر گردن خودش است و آقای ضرغام به سر کار سابغشون برگشتند اما بچه ها کوتاه نمی آمدند. پانی که رویش نمی شد اشکال درسی را سوال کند پرسید:
ـ استاد، مهندس ضرغام کدوم مدرسه تدریس می کنند؟
ـ آقای مهندس ضرغام مدرس نیستند . بچه ها ایشون به من لطف کردند و الحق و الانصاف مردانگی بزرگی بود.
کلاس درس به روال سابق برگشت ولی من همچنان مرده بودم. زنگ تفریحانگار مدرسه عزادار شده بود. چون حتی خانم رحمتی نژاد هم دمق بود.
زنگ بعد هم دوباره فیزیک داشتیم و استاد از بدو ورود شروع به صحبت کرد ، شقایق دستش را به نشانه اجازه بلند کرد اما استاد بی توجه به او صحبت می کرد، شقایق که صورتش به سرخی می رفت همچنان دستش را بالا نگه داشته بود .تا بالا خره آقای امینی گفت:
ـ بفرمایید ،خانم موحدی احساس کردم اگر اجازه ندم سوپاپ اطمینانتون منفجر می شه.

ثبت اين صفحه