صفحه 1 از 6 12345 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 53

تاپیک: قلب طلایی | زهرا اسدی (تایپ)

  1. #1
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    Flower قلب طلایی | زهرا اسدی (تایپ)

    قلب طلائی
    نویسندش زهرا اسدی
    420 صفحه

    یا حق


    می نویسم
    به یاد روزهای انتظار
    به یاد لحظه های فراق
    به یاد چشمهای اشکبار
    به یاد سینه های داغ دار

    می نویسم
    به یاد خلوت های غم بار
    به یاد غروب های دلگیر
    وطلوع حسرت بار

    مینویسم
    به یاد او که چون پرنده ای به سوی آسمان پر کشید
    و چشمهای منتظر را تا ابد به انتظار خود گذاشت

    یادش گرامی :خلبان مفقود الاثر
    فیروز رحمتیان

    گرمایخورشید دیگر آن داغی ظهر را نداشت و انوارش تقریبا به صورت مایل می تابید.امواج نسبتا آرام دریا، تن های گرما زده را به یک شنای جانانه دعوت میکرد.عده زیادی خود را به آب زده و با سر و صدا سرگرم شنا بودند .بعضی ها هماز لذت دیدن ، بهره می بردند .هجوم مهمانهای تابستانی حال و هوای خوشی بهساحل دریا، داده بود .پلاژ داران شادمان بنظر می رسیدند .طنین خوش ، آهنگهای ترکی که از درون بعضی از پلاژها به گوش می رسید ، انسان را بی اختیاربه وجد می آورد . در آن هیاهو ، دستفروشها هم بیکار نبودند و انواع تنقلاترا به مردم عرضه میکردند ، یخ در بهشت ، باقلا ، پشمک و بستنی ، از جملهخوردنیهایی بود که هر رهگذری را به هوس می انداخت .با گذشتن از کنار دکهبستنی فروشی، دوقلوها نگاهی بهم انداختند و هر دو با هم لبخند زدند .احساندستم را کشید .
    - آذر ، این آقا بستنی چوبی داره برامون نمی خری؟
    ازدیدن تصویر خوشرنگ بستنی ، بر روی بدنه دکه فروشنده، منهم به هوس افتام ،با اینحال گفتم : هنوز از راه نرسیده نق نق شروع شد، مگر قرار نبود بهانهنگیرید ؟احسان با نگاه مظلومانه ای نگاهم کرد .
    - فقط یک بستنی ..........همین
    - باشد .اما حالا نه، موقع برگشتن ، بعد از اینکه شنا کردید .
    ظاهراقانع شد ، چون بی هیچ کلامی در کنارم به راه افتاد .آذین، چند قدم جلوتردر حرکت بود .او چنان در عالم خود سیر میکرد که انگار هیچکسی را در اطرافشنمی دید .چهره ایمان نشان می داد بی حوصله است، نگاهی به دور و برش انداختو گفت:
    - پس کی شنا می کنیم ؟ وقتی که شب شد ؟
    نگاهم را از سایه بانهای خوشرنگی که جلوی یکی از پلاژها علم کرده بودند گرفتم و گفتم:
    - اینجا خیلی شلوغه ، اگر بری توی آب ممکنه تو جمعیت گم بشی بعد از کمی پیاده روی به مکان کم جمعیتی رسیدیم .
    آذینهمانطور بی اعتنا جلو می رفت ، اما من خسته شده بودم .صدایش کردم .گویامتوجه نشد بلندتر صدایش کردم .بسویم برگشت و نگاه پرسش گرش را به من دوخت.گفتم:
    - بهتر نیست بچه ها همین جا کمی شنا کنند؟
    شانه هایش را بالا انداخت
    - بشرط اینکه خودت مواظبشون باشی.
    احسانو ایمان از خوشحالی به هوا پریدند و در یک چشم بهم زدن با پوشیدن مایوهایخوشرنگشان بسوی دریا، هجوم بردند .همانطور که پاچه های شلوارم را بالا میزدم ، به دنبالشان روان شدم ، با صدای رسایی گفتم:
    - احتیاط کنید ، زیاد جلو نرید .
    صدایمن میان هیاهو و قیل و قال آنها گم شد .احسان که در همه کارها عجولتر بنظرمی رسید ، خود را زودتر به آب رساند و بمحض ورود، قطره های آب را بامشتهای کوچکش به اطراف پراکند .ایمان هم لحظه ای بعد به او ملحق شد.اینبار یکدیگر را نشانه گرفتند و مشتهای آب را بهم می پاشیدند . من چندقدم دورتر سرگرم باد کردن توپ پلاستیکی شان بودم . پس از پایان کار ، آنرابسویشان پرتاب کردم .با مشاهده آن ، فریادهای شادیشان به هوا بلند شد . بهحالت هشدار گفتم :
    - مواظب باشید توپ را بجای دوری پرتاب نکنین . ضمنا از این هم جلوتر نرید، ممکنه یه وقت زیر پاتون خالی بشه .
    ایمان که بچه هوشیاری بنظر می رسید ، متوجه نگرانیم شد و در حالیکه توپ را بسوی احسان شوت میکرد ، گفت: نترس ، مواظبیم .
    نگاهیبه پشت سر انداختم که از حضور آذین مطمئن باشم .بر روی شنها، در فاصله کمیاز آب نشسته بود و به نقطه ای در کنارش خیره نگاه میکرد .در این چند روزاخیر، غمگین بنظر می رسید .خبر انتقالی پدر به یکی از بنادر جنوب ، ظاهراعلت اصلی این افسردگی بود .مادر هم دست کمی از او نداشت و از خبر منتقلشدن به بندر بوشهر، هیچ استقبال نکرد .برای دو قلوها آگاهی از این خبر،خالی از لطف نبود ، خصوصا که شنیدند در آن شهر هم دریایی به بزرگی همیندریا، وجود دارد .
    بنظرمآذین در اینمورد، بیش از حد سخت می گرفت .او باید درک میکرد که پدر یکنظامی است و مقررات نظام ، او را وادار می کند که همیشه مطیع دستور باشد.از آنجایی که خواهرم بزرگتریم فرزند خانواده بود، با سابقه ای که ازجابجایی قبلی داشت ، باید با این مسئله خو می گرفت .اما روحیه حساسش همیشهموجب آن بود که در هر موردی اینطور حساسیت به خرج دهد و هر موضوعی او رابرنجاند .همه خانواده به خلق و خوش او آشنا بودیم و در اکثر مواقع، تمامتلاشمان را به کار می گرفتیم که موجباتی برای آزردنش پیش نیاوریم .
    پدرامروز از من خواسته بود که او را به بهانه ای از منزل بیرون بکشم و تاجایی که مقدور است، روحیه اش را برای سفر به شهر ناآشنای بوشهرآماده کنم .
    احسانو ایمان در کنار کم عمق دریا، سرگرم توپ بازی بودند و اینطور که بنظر میرسید، حضور من لزومی نداشت ، به همین خاطر ، فرصت را غنیمت شمردم و بهکنار آذین برگشتم .با نگاهی به سویم پرسید:
    - مطمئنی اینجا خطرناک نیست؟
    در حالیکه پهلویش می نشستم ، گفتم: جایی که بچه ها بازی می کنند عمق زیادی ندارد .ببین فقط تا زانو خیس شدم .
    دیگرحرفی نزد و به سویی دیگر نظر انداخت .افراد خانواده ای در آن نزدیکی سرگرمشنا بودند.خانم مسنی که ظاهرا مادر بزرگ خانواده بود ، از ورود به دریا ،هراس داشت .مرد جوانی دست او را گرفته و با قدمهای آرام و کلامی مهربان،او را به درون آب می برد .
    همراه با لبخندی گفتم :
    - من و تو به اندازه او هم شهامت نداریم
    متوجه نگاه بی اعتنایش شدم .در همانحال گفت:
    - مسئله شهامت نیست .من از دریا خوشم نمی یاد .
    میدانستم که او، خاطره بدی از دریا دارد .سال قبل یکی از دوستان صمیمیشهنگام شنا، غرق شد و خاطره مرگ جانگدازش را در ذهنها باقی گذاشت .نگاهی بهسطح آبی آب انداختم .موجهایی آرام ، کفی سفید رنگ را بر روی شنهای ساحل میغلتاند .آهسته گفتم:
    - همهچیز در دنیا ، دو روی زشت و زیبا دارد .وقتی از زیبایی آن بهره می بریم ،راضی و خوشحالم اما بمحض دیدن زشتیهایش، خشمگین می شویم تا حدی که حتیمنکر محاسن آن هستیم . بعد از مرگ مینا ، نگاه تو به دریا همیشه توام باکینه بوده ، اما قبول کن که در آن حادثه و حوادثی نظیر آن، دریا مقصر نیست.این ما آدمها هستیم که همیشه به استقبال خطر می رویم و گاهی آنرا به جانهم می خریم
    چشمان خوشرنگش بسمت من چرخید .
    - بیخودحرف مینا را میان کشیدی. گرچه خاطره مرگ او را هرگز فراموش نمی کنم ، امابه این خاطر نیست که از دریا متنفرم ، من در درون این آرامش و زیبایی،چیزهایی می بینم که برای تو یا دیگران قابل روئیت نیست .
    نگاهش مات و کلامش سرد و بی روح بود.برای لحظه ای از دیدن حالت او جا خوردم . وقتی به خود آمدم، به شوخی گفتم :
    - دست بردار آذین ، باز مثل غیبگوها حرف زدی
    اینبار نگاهش ملامت بار بود .
    - تو تقصیری نداری آذر، حرفهای مرا نمی فهمی .
    از اینکه مرا نفهم خطاب کرد، رنجیدم با این حال جوابی را که برایش آماده داشتم ، فرو خوردم و گفتم:
    - گیرم حق با تو باشه، در این صورت میشه بگی تو چه می بینی که ما نم بینیم
    دقایقی در سکوت گذشت .نگاه ثابتش به روی دریا خیره مانده بود ، وقتی شروع به صحبت کرد، صدایش لرزش نامحسوسی داشت . در همانجال گفت:
    - فریادهایبی صدا ، چشمانی که از حدقه در می آید .دست و پا زدنهای بی ثمر و پنجههایی که به هنگام جان دادن ، در شنهای کف دریا فرو می رود .اینها، آنچیزهائی ست که من به راحتی می بینم ولی..........
    نحوه گفتارش آنقدر عجیب بود که قلبم از تاثیر آن لرزید .با دلخوری گفتم:
    - بس کن، جوری صحبت می کنی مثل اینکه یکبار زیر اب خفه شدی! نگاه گذرایی به سویم انداخت اما هیچ نگفت .
    صدایفریاد احسان، مرا از آن گفتگوی ملال آور راحت کرد. وقتی به آنها نزدیک شدم، با دست اشاره کرد که توپشان را آب برده است .از آنها خواستم همانجابایستند .تا من توپ را از روی آب بگیرم .باد ملایمی که وزیدن گرفته بود ،توپ را لحظه به لحظه از ما دورتر میکرد .برای رسیدن به آن ، گامهایم رابلندتر کردم .حالا تا نزدیک سینه در آب فرو رفته بودم .وزش باد، سطح آب رامتلاطم تر کرد و موجها ، ارتفاع بیشتری گرفتند .اگر یک خیز دیگر بر میداشتم، توپ در چنگالم بود. اما با گام بعدی بجای توپ، پایم در یک گودالفرو رفت و تا خواستم فریاد بکشم ، یک دهان پر، آب شور و تلخ را قورت دادم.همزمان سرم به زیر آب فرو رفت و صدای فشار آن را بر پرده های گوشم شنیدم.در آن لحظه فقط در این فکر بودم که بهر طریق نفسی تازه کنم .با نوک پنجههای پا ، به سطح شنی زیر آّب فشار آوردم و برای لحظه ای زودگذر ، سرم ازآب بیرون آمد ، اما فرصت کمتر از یک نفس کشیدن بود .دوباره به زیر فرورفتم . اینبار از راه بینی و دهان اب به گلویم سرازیر شد . در آن حالعاجزانه دست و پا می زدم و به اطراف چنگ می انداختم .تلاش برای زنده ماندنمرا به تقلا وا می داشت .با تمام قدرت ، پنجه هایم را در آب بالا و پایینمی بردم اما فقط آب بیشتری وارد دهانم می شد .چیزی شبیه به گریه و فریاد ،در هم آمیخته بود اما حتی به گوش خودم نیز نمی رسید .فقط احساس میکردمهربار که پاهایم را بیشتر به روی شنها فشار می دهم ، دستانم که برای یافتنکمک به بالا تمایل داشت ، کمی از سطح آب بیرون می آمد ولی همه این تلاشهابیهوده بود و من لحظه به لحظه به مرگ نزدیکتر می شدم . در این گیر و دار ،چشمانم دیگر جایی را نمی دید و چیزی را تشخیص نمی داد، با اینحال برایفرار از چنگال مرگ ، با نیروی بیشتری دست و پا می زدم .ناگهان فشار پنجههای محکمی که موهایم را در چنگ گرفت .بخوبی احساس کردم.دستانم هنوز آزادبود و بهر طرف چنگ می انداخت . در آن بین متوجه دستاویزی شدم و با تمامقدرت ، برای بالا کشیدن خود، آنرا به پایین کشیدم .اما درد شدیدی در ناحیهگردن، مقاومت مرا در هم شکست و به دنبال آن دیگر چیزی نفهمیدم .زمانیکهدوباره به خود آمدم. ابتدا ضربه سیلی هایی را روی صورتم حس کردم پلکهایمبه سنگینی از هم باز شد، ولی دوباره به روی هم افتاد، اما گوشهایم صداهایدرهم و برهمی را می شنید . گویا عده ای گرداگردم جمع شده بودند وهرکس چیزیمی گفت در آن بین صدای گریه چند نفر نیز به گوش می رسید .کم کم تشخیصصداها برایم ممکن شد
    - آذر جان..........آذر
    - گریه نکنید خانم.............خواهر شما زنده ست اما هنوز کاملا بهوش نیامده
    - بهتر نیست او را به بیمارستان ببریم؟
    - لازم نیست ، خطر رفع شده .ببینید چشمهایش را باز کرد
    صدایزمزمه و صلوات ، در میان حاضرین، نگاه مرا بسوی آنها کشید. عده زیادیدایره وار در اطرافم ایستاده بودند و من به حالت دراز کش بر روی شنها قرارداشتم .صدای بغض آلود خواهرم، مرا متوجه او کرد .
    - آذر........تو زنده ای؟ خدا را شکر......
    با دیدن چهره اشک آلودش ، احساس علاقه ای شدید، قلبم را گرم کرد.با صدای بی حالی گفتم:
    - من حالم خوبه، نگران نباش .
    احسانو ایمان ، هنوز با صدای بلند گریه میکردند. بسختی لبخند کمرنگی به رویشانزدم و گفتم: بچه ها ...... چرا گریه می کنید؟ در همانحال تلاش کردم از جابرخیزم .در حالیکه آذین کمکم میکرد بلند شوم صدای مردانه ای گفت:
    - خدا رو شکر که همه چیز به خیر گذشت .
    وقتی با کنجکاوی نظر انداختم، مرد جوانی را دیدم که با چشمانی خندان مرا می نگریست .صدای آذین، حاکی از تشکر بود .
    - آقا واقعا متشکرم .که خواهرم را نجات دادید .اگر شما نبودید......
    - این خواست خدا بود که من به موقع متوجه داد و فریاد بچه ها شدم والا.........
    با صدای ضعیفی گفتم :
    - شما مر از آب بیرون کشیدید؟
    - بله.........گرچه اول خیال میکردم بچه ها بخاطر توپ گریه می کنند، اما وقتیمسیر توپ را دنبال کردم.متوجه دستهای شما شدم که برای لحظه ای از آب بیرونآمد .دیگر معطلی جایز نبود به همین خاطر با عجله بسوی تان آمدم .البتخموقع نجات شما، متاسفانه مجبور شدم ضربه محکمی به گردنتان وارد کنم، درغیر اینصورت شما مرا هم به زیر اب می کشیدید .علت بی هوش شدنتان هم بخاطراصابت همان ضربه بود .
    هنوزباورم نمی شد که توانسته ام از چند قدمی مرگ، جان سالم به در ببرم، مردمکم کم از اطراف ما پراکنده شدند و نسیمی که می وزید ، مرا دچار لرز کرد.همه لباسهایم خیس شده بود و مقدار زیادی شن به لباسهایم چسبیده بود .بایددر مقام قدر دانی جمله ای به نجات دهنده خود می گفتم ، اما زبان در دهانمسنگینی میکرد. در تمام بدنم احساس خستگی و کوفتگی شدید میکردم مثل اینکهوزنه سنگینی را به دست و پایم بسته بودند بسختی گفتم:
    - بخاطر زحمتی که کشیدید ، واقعا ممنونم .من زنده بودنم را مدیون شما هستم .
    لبخند شرم آگینی چهره اش را از هم گشود.
    - خواهش می کنم ، نیازی به تشکر نیست ، من به وظیفه انسانیم عمل کردم و خوشحالم که شما نجات پیدا کردید.
    بادور شدن مردم، احسان و ایمان به کنارم آمدند و با صورتهای اشک آلود خود رابه من چسباندند. سرهای کوچکشان را در آغوش گرفتم و نوازش کردم .در آن لحظهبی اختیار قطره های اشک از کنار چشمانم فرو چکید .با دیدن آن دو ، تازه پیبردم که خداوند زندگی دوباره ای به من داده است .
    منبع: [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  2. تشكرها از اين پست


  3. #2
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    امیدوارم شهر خوبی باشد و زیاد توی ذوق ما نزند .
    دایی لبخند زنان گفت :آگر آذین این حرف را میزد زیاد تعجب نمیکردم اما تو چرا معترضی دختر بندری؟ تو که در گرمای آبادان متولد شدی با لحن پر حرارتی گفتم من همیشه به این موضوع افتخار میکنم گرچه آبادان یکی از شهرهای جنوب است اما شور ونشاطی که درآنجا پیدا میشود درهیچکدام از شهرها نیست.
    صدای خوشایند خنده دایی در فضا پیچید در همانحال گفت چه کسی گفته ماست من ترشه است آذر خانوم؟ پس بگو تو اینهمه نمک و شور وحال را از شهرت به ارث بردی؟!
    هوس کرده بود سر به سرم بگذارد منهم در پاسخش گفتم نخیر دایی جان اینها را از پدرم به ارث برده ام یادتان رفته با آن قیافه با نمکش چطور خواهر شما را ه تور انداخت .
    این بار شلیک خنده حاضرین در فضای اطاق پیچید . دایی با لحن بامزه ای پرسید :
    تو اگر این زبان را نداشتی چه میکردی؟
    کاری نمیکردم فقط میآمدم از شما قرض می گرفتم .
    همراه با خنده پرصدایی دستش را دور گردنم انداخت و مرا در آغوش کشید وپیشانیم را بوسید .و همزمان خطاب به دیگران گفت آذر هیچوقت در جواب نمی ماند .
    خداوند از مال و دارایی دنیا هین یک زبان را به من داده اگر این را نداشتم آنوقت چه میکردم؟
    فرامرز دخالت کرد و گفت اشکار کار اینجاست که موقع تقسیم زبانها سه تو کمی زیاد شده پس مواظب باش یک وقت این زبان درازی کار ستت ندهد .
    تو لازم نیست نگران من باشی بهتراست دلواپس خودت باشی که یک وقت پشت کنکور درجا نزنی .
    مثل اینکه جوابی برای گفتن نداشت فقط در حالی که کمی دلخور به نظر میرسید گفت خواهیم دید آذر خانم در آینده نزدیک میبینیم که چه کسی پشت درهای بسته دانشگاه گریه می کند .
    از حرفی که زد حرصم گرفت با پوزخند گفتم گریه؟؟؟ چه خیال باطلی چه فکر کردی در نهایت اگه نشد به دانشگاه بروم جایی میروم که عاقبت هر دختری ... بگذریم شرم مانع شد حرفم را کامل کنم برای تغییر مسیر گفتم دایی جان نمی شود امشب برویم پارک؟
    گویا بهانه خوبی دست بچه ها دادم با صدای بلند پیشنهاد مرا تکرار کردند .
    توران خانم گفت اگر ناصر رضایت بدهد منهم بساط شام را حاضر میکنم فریاد شوق بچه ها به هوا بلند شد و عاقبت اصرا آنها نتیجه مثبت داد محیط با صفای پارک جسم و جان را به نشاط می آورد ردیف درختان سر سبز چمنهای با طراوت ویکدست نمای انواع گلها در جدول بندیهای منظم پرش آب از فواره ها بازی مرغابیان خوشرنگ در حوضچه ها رفت وآمدها و شور وشوق مردم نور افشانی چراغها و خلاصه نسیم خنکی که میوزید وجود مرا سرشار از نشاط کرد.
    آنقدر راضی و خوشحال بودم که آرزو داشتم آن دقایق هر چه بیشتر و طولانی شود دست در دست احسان وایمان و همراه نسرین محوطه وسیعی از پارک را دور زدیم عده زیلدی ازمردم برای استفاده از فضای سبز و هوای دلچسب آنجا به پارک آمده بودند و با همراه داشتن مختصر وسایلی اوقات فراغت را به خوشی می گذراندن با دیدن جمع صمیمی خانواده ها یکباره لم هوای پدر ومادرم را کرد با به یاد آوردن اینکه آنها در این لحظه زحمت جابجایی لوازم خانه وروبراه کردن آنرا به عهده داشتن از خو شرمنده شدم و آرزو کردم ای کاش در کنارشان بودم ومی توانستم درا نجام امور یاریشان کنم.

    آنشب در اشتیاق رسیدن فردا و دیدار دوباره والدینم به صبح رساندم روز بعد صحنه خداحافظی با خانواده دایی غم انگیزاما دیدنی بود
    احسان وایمان هدایا و یادگاری های زیادی با نسرین رد وبدل کردند و از او قول گرفتن که حتما" به بوشهر بیاید. فامرز تا آخرین دقایق سر به سر من میگذاشت وقصد داشت خرده حسابهایش را با من تسویه کند آذین سرگرم تشکر از توران خانم به خلطر زحماتش بود و پیشنهاد کرد در اولین فرصت همراه با دایی وبچه ها به دیدن ما بییند در آن بین کیومرث غمگین به نظر میرسید او و دایی ناصر ما را تا فرودگاهبدرقه کردند و قول دادند در صورت امکان تعطیلات عید را به بوشهر بیایند.


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  4. تشكر از اين پست


  5. #3
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    پرواز با هواپیما همیشه حال مرا دگرگون میکرد احساس سرگیجه و حالت تهوع یک لحظه راحتم نمی گذاشت به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم احسان در کنارم مدام در حال شیطنت بود اما جرات نمی کردم دهانم را باز کنم صدای خوش طنینی پرسید :
    حالتون خوب نیست؟
    پلک هایم از هم باز شد مهماندار با چهره ای دلنشین روبرویم ایستاده و ظرف شکلات را به سویم تعارف می کرد با حرکت دست نشان دادم که میلی ندارم پرسید سردرد دارید؟
    آذین در صندلی عقب نشسته بود او در پاسخ مهماندار با لحن ملایمی گفت :
    خواهرم معمولا" موقع پرواز دچار حالت تهوع میشود .
    خوشحال شدم که آذین به جای من پاسخش را داد لبهای مهماندار به لبخند ملیحی از هم باز شد و با مهربانی گفت هیچ نگران نباش الان برایت دارویی می آورم که فورا" حالت را روبراه کند .
    قرص کوچکی که او داد اثر معجزه آثایی داشت پس از گذشت چند دقیقه به خوای عمیقی فرو رفتم وتا رسیدن به مقصد هیچ نفهمیدم .
    عقربه ساعت مچی ام حدودا" یک وپانزده دقیقه را نشان میداد که در فرودگاه بوشهر به زمین نشستیم هنگام خروج از هواپیما با چنان گرمایی مواجه شدیم که تا بحال کمتر نظیرش رو دیده بودیم.
    تحت تاثیر گرمایی که نفس را در سینه حبس میکرد بی اراده نگاهم به سوی آذین کشیده شد چهره اش حسابی درهم بود غرغر کنان گفت ظاهرا" اینجا دست کمی از جهنم ندارد !
    من که به دنبال یک خواب شیرین سر حال آمده بودم گفتم فراموش نکن اواخر مرداد ماه هستیم در این ساعت روز همه جا آفتاب سوزنده ای دارد.
    پدر پشت دیوار شیشه ایی سالن انتظار دستی برایمان تکان داد احسان و ایمان به محض مشاهده او بنای دویدن گذاشتند .
    آفتاب سوزنده مرداد ماه از شیشه اتومبیل به درون می تابید و خنکی کولر را خنثی میکرد پدر با سوالات گوناگون سعی داشت سرما را تا رسیدن به منزل گرم کند در صحبتهایش از محیط پایگاهتعریفها کرد و اضافه نمود که شهرک دریایی بی شبا هت به یکی از شهرهای اروپایی نیست اما در آن میان ما که از شهر فاصله گرفته بودیم هر چه به اطراف نظر می انداختیم جز بیابان خشک و شوره زار چیز دیگری نمی دیدیم با رسیدن به میدان کوچکی در خارج از شهر که چهار راه از آن منشعب میشد پدر گفت به این محل برج مغام میگن از اینجا فاصله زیادی تا پایگاه نداریم شما می توانید دور نمای آن را به خوبی ببینید دو قلوها با کنجکاوی قد راست کردند واز شیشه اتومبیل سرک کشیدند نگاهم از شیشه روبرو به آسفالت خیلبان افتاد جاده ای کم عرض که از اصول خیابان بندی یا خط کشی یا حتی جدول کناره در ان خبری نبود انعکاس تابش سوزنده آفتاب به سطح خیابان چشم را دچار خطا میکرد و این تصور را پیش می آورد که لایه ای از بخار شفاف در فضا می رقصد.
    پدر همانطور که پیش میرفت به سمت دیگر خیابان اشاره کرد وگفت این منطقه متعلق به نیروی هوایی است و کمی بالاتر منازل پایگاه هوایی قرار داره نگاه کنجکاو ما به آن سو کشیده شد محوطه وسیعی که در اطراف آن نیزارهای خشکیده و چند ردیف سیمهای خاردار پوشانده بود درختان بی عاری که در این سو و آن سوی محوطه قد بر افراشته و سایه های خود را بر زمین گسترده بودند جلوه خوبی به آن محیط عاری از سکنه می داد .
    کلام پدر خوشنودی اش را نشان میداد خوب انهم پایگاه دریایی!
    به دنبال این حرف از مسیر اصلی آرام به سمت چپ پیچید در همان حال متوجه درگاه وسیعی شدیم که از دو طرف خیابان برای ورود وخروج تشکیل می یافت اولین چیزی که نگاه هر تازه واردی را به سمت خود میکشید نوشته ای بود که بر تابلویی خود نمایی میکرد (پایگاه منطقه دوم دریایی )
    در حد فاصل بین دو خیابان ساختمانی قرار داشت که جایگاه افراد دژبان بود این افراد وظیفه کنترل ورود وخروج افراد را به عهده داشتند ناوی مسئول به دنبال مشاهده کارت شناسایی پدر زنجیر قطوری را که مانع ورود میشد پایین کشید و اتومبیل ما به ارامی وارد محوطه شد .
    انصافا" پدر در مورد سرسبزی و زیبایی پایگاه ذرهای گزاف نگفته بود مسیری که ما پیش میرفتیم با درختان بی عار گل ابریشمی و اکالیپتوس در طرفین خیابان واقعاگ دیدنی بود بلوار حد فاصل دو مسیر با انواع گیاهان گرمسیری از جمله گیاه گل کاغذی نخلهای زینتی خوش نما بوته های گل شاپسند میخک های خودرو گاهای خوش رنگ خرزهره ونمونه های زیادی از انواع گیاهان پوشیده شده بود وزیبایی محیط را دو چندان کرده بود
    اینطور که پدر تعریف کرده بود خانه های سازمانی به چند دسته تقسیم میشدند که هر دستهبا توجه به مقام ودرجات افراد به آنها تعلق می گرفت جالب اینکه منازل محدوده با یکی از حروف الفبای انگلیسی همراه با دد نامگذاری شده بودسرسبزی پایگاه منحصر به ردیف درختان کنار خیابان نبود در اصل دیوارهای سرسبزی از شمشاد که حدود منازل را مشخص میکرد و اطاف را میپوشاند بانی اصلی این طراوت وزیبایی بود در اینجا برای ساختن منازل دست ودل بازی به خرج داده و فواصل وسیع ومعینی را بین خانه ها به فضای باز اختصاص داده بودند .
    پدر با ورود به یکی از فرعی ها جلوی پارکینگ اولین خانه توقف کرد و با به صدا در آوردن بوق مادر را از رسیدن ما مطلع ساخت
    دوقلو ها معطلی را جایز ندانستند و به سرعت از اتومبیل خارج شدند مادر با چهرهای خندان به پیشوازمان آمد پس از در آغوش کشیدن ما و احوالپرسی نگاهی به ما انداخت و با کنجکاوی پرسید :
    از محیط پایگاه راضی هستید؟
    آذین به سردی گفت فعلا" به قدری خسته ام که هیچ چیز خوشحالم نمیکنه مادر به اخلاق او آشنایی داشت با اینهمه نگاهش حالترنجیده ای به خود گرفت دست در بازویش انداختتم و گفتم :
    من که باورم نمیکردم اینجا اینقدر دیدنی باشد
    دستم را از سر مهر فشرد و گفت خوشحالم که لااقل تو راضی هستی راستی بچه ها امروز غذای مورد علاقه تان را درست کردم
    همه ما میدانستیم که منظور او زرشک پلو با مرغ است به همین خاطر با شوق بیشتری وارد خانه شدیم
    ورود به محل جدید برای من خالی از لطف نبود گرچه گرمی هوا در بیشتر ساعات بیداد میکرد ولی با فرو نشستن آفتاب فرصتی دست میداد تا از خیابانهای با صفای اطراف دیدن کنیم وباب آشنایی را با همسایگان نزدیک بگشاییم البته اغلب همسایگان در مسافرت تابستانه به سر میبردند اما آنهایی که حضور داشتند فرصت را غنیمت شمرده از غیبت آفتاب استفاده میکردند و ساعاتی را به گفت وشنود قدم زدن انجام بازی یا ورزشهای متنوع میگذراندند .
    آشنایی من وسوسن هم یکبار هنگام توپ بازی او صورت گرفت سرگرم آبپاشی به دیواره سبز شمشاد ها بودم که توپی به پشت شانه ام خورد وقتی به عقب برگشتم دختر جوانی را دیدم که تقریبا" هم سن وسال خودم به نظر میرسید با شرم گفت :
    ببخشید که مزاحم شدم دوستم توپ را زیادی بالا انداخت و به شما...، لبخند زنان گفتم هیچ اشکالی ندارد اتفاق همیشه پیش می آید .
    از برخورد من خوشحال شد وبا چهره ایبشاش گفت من سوسن هستم همسایه بغل دستی شما امیدوارم که از این محل خوشتان آمده باشد
    به گرمی گفتم : من آذر هستم و خوشحالم که با شما همسایه هستیم.
    از آن روز رابطه من وسوسن به مرور گرم وصمیمی شد او دختر بسیار مهربانی بود و با من اشتراک سلیقه داشت درست برخلاف خواهرم گرچه آذین را بی نهایت دوست داشتم و برایش احترام زیادی قائل بودم ولیهمیشه این فکررنجم می داد که چرا از نظر خلق وخو تا این حد با من بیگانه است او به عنوان یم خواهر هرگز محرم اسرار من نمیشد و هیچگاه مرا از مکنونات قلبی اش آگاه نمی ساخت.
    کم حرفی انزوا وگوشه گیری از خصوصیات او بود حتی مادرم هم با تمام تلاشش نتوانست دیوار حد فاصل بین او ودیگران را از میان بردارد و به رازهای درونش پی ببرد.
    وقتی از سوسن شنیدم او هم به کلاس سوم نظری میرود بی نهایت خوشحال شدم داشتن یک همکلاسی که در همسایگی انسان باشد نعمت بزرگی است
    نکته جالب توجهی که برای من وسوسن خالی از لطف نبود همشهری بودن والدینمان بود زمانی که از او شنیدم پدرش تهرانی و مادرش از اهالی آبادن است متعجب وشادمان گفتم :
    چه حسن تصادفی چون در مورد من قضیه درست عکس این است.
    سوسن هم این وجه تشابه رو به فال نیک گرفت این را بهتنه ای برای آشنایی دو خانواده به حساب آورد


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  6. تشكر از اين پست


  7. #4
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    فصل2-1
    سوسن فرزند بزرگ محسوب میشد چون خواهر و تنها برادرش چند سال از او کوچکتر بودند چهره گندمگون او شباهت زیادی به مادرش داشت قدش نسبتا" کوتاه به نظر می رسید اجزاء صورتش تک تک بی نقص و زیبا جلوه میکرد اما در مجموع چهره ای معمولی داشت موقع صحبت کردن حرف (ش) را به نحوی تلفظ میکرد که مایه لطف گفتارش میشد .
    دوستی ما چنان بالا گرفت که تاثیر آن کم کم به خانواده هایمان نیز سرایت کرد رفت وآمد با خانواده جناب سروان رحمتی ما را از انزوای غربت بیرون کشید.
    با رسیدن پائیز درس بیشتر اوقات مرا پر کرد احسان وایمان هم کلاس دوم را به دبستانی در پایگاه میرفتند در این میان فقط آذین نمی دانست چگونه اوقات فراغت خود را پر کند پدر پیشنهاد کرد اگر مایل است دوره ماشین نویسی فارسی ولاتین را بگذراند و سپس در یکی از ارگانها مشغول کار بشود مادر هم از این پیشنهاد استقبال کرد .
    عاقبت او بدون هیچ شوق و ذوقی در یکی از موسسات آموزسی ثبت نام نمود.
    در اواخر پائیز بر خلاف خیلی از شهر ها طبیعت جذابیت و سرسبزی خود را زیبا تر از همه جا در این نواحی به تماشا میگذارد .بارش بارانهای پاییزی چنان هوا را لطیف و سبزه ها و گیاهان را شاداب می سازد که چشم هر اهل ذوقی را خیره میسازد درست است که همه فصلها لطف خاص خود را دارند اما پاییز در این منطقه دل انگیز تر از تمامی فصول رخ مینماید
    با بازگشت همسایگان با عده بیشتری از آنها آشنا شدیم سوسن مرا با ثریا و رویا دو تن دیگر از دخترهای همسایه آشنا کرد آنها چند خانه پایین تر از ما سکونت داشتند
    ثریا و خانواده اش از اهالی تبریز بودن اما خانواده رویا اهل رشت
    هر دوی آنها سال چهارم را میگذراندند و از نظر درسی بچه های با استعدادی به حساب می آمدند البته اکثر بچه ها ی پایگاه از سطح درسی بالایی برخوردار بودند شاید به این خاطر که شدیدا با هم رقابت داشتند
    برای من گذشته از ساعاتی که به آموختن دروس میگذشت معمولا" بهترین اوقات زمانی بود که با سرویس مدرسه فاصله بین پایگاه و شهر را پشت سر می گذاشتم .بندر بوشهر یکی از بنادر قدیمی ایرا است که از گذشته ای دور بندری معتبر وجایز اهمیت به حساب میآید آبهای نیلگون خلیج فارس وسعت زیادی از بندر را در بر دارد و از یکسو بقیه راهها به دریا متهی میشود از بزرگترین نقایص این بندر کمبود آی آشامیدنی را می توان نام برد گرچه اکثر زمین های این منطقه حاصل خیز و پر برکت هستند اما کمبود آب با عث شده زراعت و کشاورزی در این منطقه پر رونق نباشد
    جای شکرش باقیست که آب آشامیدنی پایگاه توسط دستگاههای آب شیرین کن مهیا میشود وگرنه ما غیر بومی ها نمی توانستیم دوام بیوریم .
    با تکان آرام چرخ ها رشته افکارم پاره شد اتوبوس از خیابانی در کنار ساحل می گذشت با نگاهی به دریا با تاسف گفتم :
    حیف نیست این همه آب اینجاست ان وقت شهر اینقدر خشک و بی آب چی می شد اگر این همه آب قابل آشامیدن بود؟
    سوسن نگاه خندانش را به من دوخت و گفت حتما" حکمتی در این کار است که این همه آب را اینطور شور وتلخ آفریده
    نگاهم به کشتی های باری شناور در دریا ومرغان ماهی خوا ر اطراف آن بودم که متوجه سوال سوسن نشدمبا آرنج به پهلویم زد و پرسید اوه،..کجایی؟
    به سمتش برگشتم وگفتم من عاشق دریا هستم رنگ آبی اش را آرامش وسکونش وحتی طوفان و خشمش را دوست دارم ببین در دور دستها سطح آبی دریا و پهنه آبی آسمان چهره هایشان را به هم می سایند چه تماس دل انگیزی
    پوزخند صدادار سوسن مرا از عالم خود بیرون کشید با لحن خاصی گفت : خیلی رویائی صحبت میکنی نکنه خبر هایی شده ناقلا؟
    باورکن خبری نیست فقط چند لحظه در زیبایی های خلقت غرق شدم واقا" جای تعجب داره وقتی اینجا رو با نزلی مقایسه میکنم در کار خدا حیران میمونم چرا دو شهر که هر دو در کنار دریا قرار دارند فقط به خاطر چند درجه تفاوت دما این همه از نظر ظاهر با هم فرق میکنند؟ اخه تفاوتشون از زمین تا آسمون است
    حق با توست یکبار همراه خانواده ام چند روزی را در شمال گذراندیم واقعا" مثل بهشت بود وقتی فاصله دو شهر را طی می کردیم تمام راه یا جنگل بود یا شالیزارهای برنج یا انبوه درختان زیتون
    یاد زیتون های خوشرنگ و تر وتازه شنبه بازار دهانم را آب انداخت گفتم وای نگو دلم برای زیتون ، ماهی دودی وفلفل های سبز شمال غش رفت .
    ضربه ای به شانه ام کوبید و گفت ای شکمو.
    زمستان با آن باران های سیل آسا که با رعدو برق های پر سر وصدا همراه بود بعضی مواقع صدای رعد چنان تکان دهنده می شد که گمان میکردیم سقف خانه خراب خواهد شد
    در یکی از همین شبهای بارانی بود که موضوعی عجیبی برایم پیش آمد آن شب آسمان لحظه به لحظه بر ابرهایش افزوده می شد صدای باد همراه با به هم خوردن شاخه درختان و انعکاس صدای رعد خواب را از چشم ما میگرفت همه تلاشم براین بود که پلکهایم راروی هم بگذارم و به خواب بروم باید برای امتحان روز بعد استراحت کافی میکردم ناگهان صدای مهیب رعدی در فضا پیچید و به دنبالآن برق منازل قطع شد تاریکی چنان بر محیط نشست که هیچ چیز قابل رویت نبود سنگینی ظلمت بهانه خوبی بود که زود به خواب بروم ظاهرا" با وجود آن همه سر وصدا آذین به خواب رفته بود رخوت خواب مرا چنان ناغافل مرا درخود کشید که متوجه زمان نشدم نمی دانم چه قدر در اون حالت بودم که ناگهان گرمی نفسی را در فاصله کمی از خود حس کردم پلک هایم ناخود آگاه باز شد با دیدن چهرهای که انقدر نزدیک صورتم بود بی اراده همراه با فریاد کوتاهی از جا پریدم گویا جریان برق وصل شده بود چرا که نور ضعیف چراغ خواب فضای اتاق رو کمی روشن تر کرده بود لحظه ای که ترسم ریخت با لحن گله مندی گفتم چرا اینجا نشستی ؟ از ترس زهره ترک شدم .
    سکوت آذین مرا نگران کرد چهره اش رنگ پریده و نگاهش همچنان ثابت وبدون روح بود حتی پلک هم نیزد سفیدی چشمانش فراختر به نظر میرسید و چشمهای زیبای او را وهم انگیز جلوه میداد صدایش حالت عادی نداشت پرسید: ترسیدی؟
    اگر تو بودی نمی ترسیدی؟نصف شب چرا اینطور به من زل زدی؟صدایی محکم اما شمرده گفت : مگر تو دیوانه ای که از خواهرت می ترسی حالا دیگر واقعا" از او میترسیدم تا به حال هیچوقت او را به این صورت ندیده بودم او هیچ وقت اینطوری صحبت نمی کرد در پاسخش گفتم [:
    من از تو نترسیدم فقط از اینکه در این وقت شب یکی را بالی سرم دیدم وحشت کردم حالا لطفا" برو وبگذار من هم خوابم .
    او بی هیچ کلامی به پا خواست و به سوی تختش رفت اندام کشیده او در میان لباس خواب سفید رنگش شبیه ارواح سرگردان بود از این فکر به خودم لرزیدم و خودرا زیر پتو پنهان کردن .
    از آن شب به بعد دیگر خواهرم را در اون حالت ندیدم اما نمیدانم چرا هر وقت متوجه نگاه مستقیمش به خود میشدم قلبم از تاثیر آن نگاه می لرزید
    امتحانات ثلث دوم هم با موفقیت سپری شد دیری نگذشت که بهار با تمام شکوهش از راه رسید


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  8. #5
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    فصل 3-1

    درختان نارنج و لیمو در حیاط شاخ وبرگ گسترده بودند و شکوفه های سفید رنگ و خوش عطر خود را به رخ هر بیننده ای میکشیدند آسمان آبی هوای پاکیزه و ... بیش از پیش زندگی شیرین میکرد.
    با آمدن خانواده دایی ناصر انقدر خوش بودیم که گذر روزها را حس نمیکردیم در این ایام معمولا" صبح به نظافت وتمیز کردن منزل وآماده کردن غذا می گذراندیم اما هر بعد از ظهر از منزل خارج می شدیم و به تفریح و گردش می پرداختیم
    رفتن کنار دریا و قایق سواری یا دور زدن در بازار شهر تماشای کوچه های کم عرض وبازار و مغازه هایی که تنگاتنگ یکدیگر قرار داشتند و بیشتر اجناس خارجی می فروختند برای تازه واردین جذابیت خاصی داشت.
    یک روز هم با جناب سروان رحمتی به پارک جنگلی ( چاه کوتاه ) در خارج از شهر رفتیم پارک حالت طبیعی خود را حفظ کرده بود و جز چند منطقه که برای استراحت مردم مهیل گشته بود تمام محیط حالت وحشی وطبیعی داشت.
    تپه های شنی پوشیده از گیاهان خودرو گوشه ای از زیبایی و لطف طبیعت رو به تماشا گذاشته بودند . من وسوسن دسته ای از گلهای وحشی تهیه کردیم و برای زینت سفره در میان آن جای دادیم آذین به همراه کیومرث قدم میزدند ، آنروز چهره آذین شاداب تر از همیشه به نظر میرسید پدر دایی و اقای رحمتی اجاقی برای تهیه کباب فراهم میکردند فرامرز با دوربینش از مناظر اطراف وگاهی هم از حاضرین عکس میگرفت.
    سوسن هر وقت نگاهش به او می افتاد دستخوش هیجان میشد و گونه هایش گل می انداخت اما فرامرز اصلا" متوجه حال او نبود .
    آن روز را با خاطرات خوشش به عنوان یک روز به یاد ماندنی به خاطر سپردم.
    به دنبال پایان تعطیلات و رفتن مهمانها زندگی ما روال عادی خود را پیدا کرد ودیری نگذشت که گرما از راه رسید و بی رحمانه تمام سبزه ها را خشکاند در اواخر بهار من وسوسن خود را برای امتحانات پایان سال آماده می کردیم مدارس ابتدایی چندی قبل تعطیل شده بود و احسان وایمان با خیال راحت به شیطنت وبازی می پرداختند مسئله ای که در این اواخر پدر ومادر را خشنود کرده بود موضوع استخدام آذین در یک شرکت خصوصی بود شغل جدید آذین را حسابی سرگرم می کرد و او کمتر فرصت می یافت در لاک تنهایی خود فرو برود با اینهمه گاهی اوقات شدیدا" بد خلق می شد و از همه ایراد می گرفت
    این روزها من هم دل خوشی نداشتم خبر انتقالی آقای رحمتی به خارک من وسوسن را حسابی غمگین کرد فکر دور شدن از تنها دوست وهمزبانم قلبم را می آزرد .
    عاقبت امتحانات آخر سال هم با تمام دردسرهایش به پایان رسید و اسباب واثاثیه همسایه بغل دستی ما هم بسته بندی و برای جابجایی آماده شد
    روزی که سوسن و خانواده اش بوشهر را به قصد خارک ترک کردند گرمی هوا بیداد میکرد آنروز بقدری غمگین بودم که لب به چیزی نزدم.
    هنوز غم جدا شدن سوسن را فراموش نکرده بودم که غصه ای دیگر بر آن اضافه شد خبر بیماری مادر بزرگ پدر را شدیدا" ناراحت کرد .
    ظهر که از خدمت برگشت چهره اش خسته وغمگین به نظر میرسید بعد از صرف غذا موضوع تلفن پدر بزرگ را با ما در میان گذاشت گویا کلیه های مادربزرگ نباز به یک عمل جراحی داشت و وجود کسی نیاز بود که مدتی از او مراقبت کند پدر دربین صحبتهایش یاد آور شد که...
    این روزها کمی اوضاع نابسامان است ومن به هیچ وجه نمی توانم محل خدمتم را ترک کنم. از طرفی میدانم که وظیفه من است که در این موقعیت به کمک پدر ومادرم بروم حالا نمی دانم با این مشکل جدید چه کنم
    پدر حق داشت او فرمانده یکی از ناوچه هایه موشک انداز بود و وظیفه حساسی بر عهده داشت ظاهرا" نمی خواست مسئولیت نگهداری از والدینش را به هیچ یک از ما تحمیل کند به همین خاطر مستاصل به نظر میرسید برای دقایقی سکوتی سنگین حکفرما شد
    سکوت را شکستم وگفتم اگر از نظر شما ایرادی نداره من حاظرم تا شروع سال تحصیلی پیش آنها بمانم
    نگاه پدر با برقی از شوق جلا گرفت در همان حال با لحن مرددی پرسید :
    مطمئنی که حوصله ات اونجا سر نمیره؟
    لبخند زنان گفتم : فراموش کردید که آبادان زادگاه من است؟خاطر جمع باشید که در آنجا دلتنگ نمی شوم
    دو روز بعد خود را برای سفر مهیا کردم پدر تلفنی خبر داد که پرواز ساعت یازده صبح انجام میگیرد
    گویا باید با یک هواپیمای نظامی پرواز میکردم
    برای اولین بار بود که به تنهایی به سفر میرفتم مادر تا آخرین لحظاتسفارشاتش را یادآور میشد و تاکید داشت که مدام آنها را به وسیله تلفن در جریان امور بذارم .
    چهره آذین موقع خداحافظی افسرده نشان می داد او را محکم بوسیدم و در گوشش سفارش کردم مواظب خانواده باشد به دوقلوها قول دادم زمان بازگشت برای هر کدامشان هدیه زیبایی بیاورم به شرط آنکه بچه های خوبی باشند پس از بوسیدن آنها با اتومبیل پدر به سوی پایگاه راه افتادیم
    با ورود به پایگاه هوایی نگاه کنجکاوم به اطراف کشیده شد گرچه اینجا هم از نظر فضای سبز دست کمی از پایگاه ما نداشت اما شکل ظاهری ساختمان منازل دریایی بسیار خوشنما تر و زیبا تر جلوه می کرد .
    اتومبیل پدر جلوی بنای بزرگ سالن فرودگاه توقف نمود با ورود به درون سالن عده زیادی را به صف در انتظار امور بازرسی دیدم بر روی یک صندلی نشستم و به پدر که سرگرم انجام امور مربوطه بود چشم دوختم.
    اونیفورم سفید رنگ نظامهمراه با درجه طلایی رنگ ناخدایی واقعا" برازنده اندام موزون او بود تارهای سفید در انبوه موهای سیاه رنگش نمک چهره اش را دو چندان میکرد او و مادر زوج خوشبختی را تشکیل می دادند پدر که از گذشته پر رنج مادر خبر داشت تمام تلاش خود را به کار میگرفت که زندگی راحت توام با آسایشی را برایش فراهم کند .
    این میان فقط افسردگی آذین و ظاهر همیشه غمگینش شادی آن دو را کمی بی رنگ میکرد و گرنه همه چیز در نوع خود عالی بود
    کلام گرم وپر مهرش مرا از عالم خیال بیرون کشید .لبخند زنان گفت :همه چیز روبراه است چمدانت رو هم تحویل دادم
    بر روی صندلی در کنارم نشست و ادامه داد صبح تلفنی با پدر تماس گرفتم از اینکه شنید تو داوطلب شدی خیلی خوشحال شد گفت از ساعت یازده در فرودگاه چشم انتظار توست.
    دست در بازویش انداختم وبا افتخار به وجودش گفتم لازم نبود پدربزرگ رو به زحمت بندازین خودم می توانستم تنهایی به منزل برم. با لبخند رضایت بخشی گفت :آفرین خیلی شجاع شدی
    با لحن سر خوشی در پاسخش گفتم : حالا کجایش رو دیدین
    هنگام خداحافظی سفارش کردم وقتی نتیجه ام رو از دبیرستان گرفت تلفنی مرا با خبر کند دقایقی بعد به همراه مسافرین دیگر از در مخصوص گذشتم و به سالن اصلی وارد شدم با دور شدن از پدر یک جور دلتنگی قلبم را فشرد وبه خودم نهیب زدم تو دیگه بچه نیستی مثل بزرگترها رفتار کن با خروج از سالن اصلی باد گرم وسوزنده ای چهره ام را آزرد
    هواپیما در فاصله کمی از ما قرار داشت برای گریز از گرما وتابش خورشید با قدمهای سریع تری به سوی آن در حرکت بودیم با مشاهده ظاهر هواپیما کمی وحشت کردم این یکی هیچشباهتی به هواپیماهای مسافربری نداشت .هواپیمای سی صد وسی دراصل مخصوص باربری بود وبیشتر برای جابجا کردن وسایل و یا قوای نظامی به کار می رفت ظاهرش شبیه دلفین عظیم الجثه ای بود که دهانش در زیر شکم قرار د ا شت . منظورم از دهان همان در گاه ورودی است در هواپیما از مبلمان و صندلی خبری نبود به جای آن از تسمه های عریض نایلونی ولوله های آلومینیومی نشیمن گاهی ساخته بودند که در دو طرف تمام طوا هواپیما رو در برداشت سوار که شدم فهمیدم برای نشستن هیج ضابطه خاصی در بین نیست و هرکس هرجا که مایل است میتواند بنشیند زمانی که در جای خود نشستم نگاهم به دیوار روبرویی افتاد در کمال تعجب مشاهده کردم هیج پوششی سطح داخلی هواپیما را از انظار مخفی نکرده و به قول عوام تمام دل وروده هواپیما مشخص بود با روشن شدن موتورها ترس من اوج گرفت صدای های ناهمجاری که از هواپیما به گوش میرسید ضربان قلب مرا چند برابر کرد احساس نا خوشایندی داشتم از نگاه کنجکاو مسافرین روبرویی که عذاب مرا بیشتر میکرد پی بردم که حتماگ رنگ چهره ام کاملا" پریده چشمانم را بستم و به بند های برزنتی که به عنوان تکیه گاه نصب شده بود لم داد صدای مردانه و رسایی اعلام کرد لطفا" سیگار نکشید وکمربندهای خود را ببندید چشمهایم را برای لحظه ای گشودم مردی بلند قامت بود که لباسی یکسره به رنگ سبز زیتونی به تن داشت صدای برخورد گامهایش با فلز کف هواپیما نا خوشایند و آزار دهنده بوداو برای مطلع کردن همه مسافرین طول هواپیما رو با گامهای بلندی پیمود هنگامی که روبروی من قرار گرفت با مسافر کنار دستی ام احوال پرسی گرمی کرد و پرسید :ایام مرخصی را میگذرانی؟
    مخاطبش با صدای خوش آهنگی پاسخ داد نه به طور کامل فقط برای یک هفته .
    مرد سبز پوش پرسید برای عملیات بر می گردی؟
    مسافر گفت : زودتر ار آن برمیگردم.
    قصد داشتم دوباره چشمانم را ببندم که متوجه اشارهمرد بلند قامت شدم
    خانم لطفا" کمربندتان را ببندید .


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  9. #6
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    فصل 4-1

    کمی دستپاچه شدم و به طرفینم نظر انداختم دو تسمه بزرگ برزنتی محکم دیدم که بر سر آنها فلزی به چشم می خورد، آند. را به هم نزذیک کردم اما ظاهرا"چفت هم نبودند نگاه متعجبم به آنها دوخته شده بود در همان حال فکر میکردم کمربند این هواپیما هم مانند بقیه وسایلش عجیب غریب است اما صدای مسافر کناریام مرا متوجه اشتباهم کرد
    با لحن متینی گفت : این کمربند متعلق به شماست
    با تشکر نیمه اصلی را از او گرفتم گویا من اشتباها" نیمه متعلق به او را برداشته بودم با اطینان از بسته شدن کمربند پلک هایم را روی هم گذاشتم وبه پشت تکیه دادم هواپیما با سرو صدای گوش خراشی آماده حرکت بود ابتدا دقایقی بر روی زمین به طور مستقیم جلو رفت وسپس به دنبال یک چرخش با تکان های وحشت انگیز و سر وصدای زیاد ، تمام سرعت خود را به کار گرفت و با شدت هر چه تمام تر به پیش رفت
    کف دستهایم از ترس خیس عرق شده بود وپنجه های درهم فرو رفته ام در بین زانوان فشار سنگینی را تحمل می کرد با خودم گفتم ای کاش با اتوبوس سفر میکردم هفت ساعت تحمل گرما به این همه ترس ولرز می ارزید .
    با برخاستناز سطح زمین تکان ها کمتر شد اما سر وصدا همچنان به قوت خود باقی بود پس از گذشت دقایقیناگهان منقلب شدم همان عادت بد همیشگی به هنگام پرواز به سراغم آمده بود آنقدر بد حال بودم که احساس میکردم هر لحظه ممکنه تمام محتوی معده ام به کف هواپیما سرازیر شود از ترس وقوع این اتفاق کف دو دست چهره ام را پوشاندم و سرم را تا حدی که ممکن بود به روی زانو خم کردم در آن بین صدای مسافر بغلی مرا متوجه خود کرد .
    خانم احساس ناراحتی میکنید ؟
    برای لحظه ای نگاهم به او افتاد می خواستم چیزی بگویم اما نتوانستم نمی دانم مرا چگونه دید که نگاهش هراسان شد . پرسید : حالت تهوع دارید؟
    سرم را با بی حالی به علامت تائید تکان دادم و دوباره به روی زانو ها خم شدم گویا از کمارم برخاست و طول هواپیما را پیمود لحظاتی بعد وقتی بازگشت خطاب به من گفت :
    درست بنشینید اینجوری معده شما بیشتر تحریک می شود .
    سعی کردم به سفارشش عمل کنم آرام سرم را بلند کردم و به پشت تکیه دادم چشمانم هنوز بسته بود در همان حال دستی به صورتم کشیدم تمام سطح آن خیس ار عرق بود دوباره صدایش را شنیدم
    حالا نفسهای عمیق بکشید واین لیمو را قطره قطره در دهانتان بچکانید .
    چمانم از هم باز شد و نگاه بی رمقم به او افتاد با مهربانی لیمو ترشی را که به دو نیم کرده بود به سویم تعارف کرد دستم را به عنوان رد آن تکان دادم اما او اصرار داشت قبول کنم .
    گفت: تنها درمان این ناراحتی خوردن چند قطره لیمو است شما کمی این رامزه مزه کنید حتما" حالتان روبراه می شود.
    ناچار نصیحتش را پذیرفتمو در همتن حال که به سختی جلوی تهوع خود را گرفته بودم قاچ لیمو را به دهان نزدیک کردم در آن میان شخص دیگری گفت آب بخورد بهتر نیست؟
    شخص کناری ام گفت نه آب بیشت حالش را به هم می زند از اینکه مورد توجه واقع شده بودم احساس رضایت می کردم قطره ها آبلیمو هم بی تاثیر نبود دقایقی بعد از انهمه دل آشوبه خبری نبود از ترس اینکه مبادا دوباره حالم بد شود تمام لیمو را به مرور مکیدم.
    زمانی که جرات سخن گفتن پیدا کردم نگاهم به سوی مسافر بغل دستی ام چرخید گویا مواظبم بود به محض اینکه مرا متوجه خود دید با چهره ای متبسم پرسید:بهتر شدید؟
    با صرای ضعیفی گفتم بعله ... واقعا" واقعا" از شما متشکرم.
    در حین بیان این جمله متوجه نگاه متعجب و کنجکاو او بودم لحظه ا خیره نگاهم کرد سپس به خود آمد وشرمگین گفت :
    کار مهمی نکردم خوشحالم که می بینم بهترین .
    تا آن لحظه چهره او را دست ندیده بودم اما حالا متوجه می شدم که قیافه او چقدر برایم آشناست مطمئنا" قبلا" او را در جایی دیده بودم اما کجا؟دراین فکر دوباره صدای او را شنیدم.
    مثل اینکه اولین بار است که با این نوع هواپیما مسافرت میکنید ؟
    درست حدس زدید گرچه قبلا" چند بار پرواز داشته ام اما تا بحال چنین هیولایی ندیده بودم لبخند زنان گفت :
    گرچه ظاهر ناخوشایندی دارد ولی در عوض محکم ومطمئن است
    با پوزخند کمرنگی گفتم: باز جای شکرش باقیاست که ما را زنده به مقصد میرساند .
    شما ساکن بوشهر هستید؟
    بله پایگاه دریائی البته مدت زیادی نیست که به بوشهر آمدیم
    چهره اش نشان می داد که شدیدا کنجکاو است در همان حال پرسید :قبلا" در تهران ساکن بودید؟
    نه قبل از انتقال به جنوب در بندر انزلی زندگی میکردیم .
    متوجه برق نگاهش شدم سرش را به آرامی تکان داد وگفت : اوه که اینطور اتفاق" سال پیش مرخصی را در آنجا گزراندم شهر کوچک و با صفایی است
    به تائید حرف او گفتم بله حق با شماست شمال واقعا" با صفاس البته ما به اقتضای شغل پدرم فقط چند سال ساکن آنجا بودیم با اینهمه خاطرات خوش آنجا را
    هرگز فراموش نمیکنم .
    دوباره مرد سبز پوش وسط هواپیما راه افتاد
    لطفا کمربند هایتان را دوباره ببندید تا چند دقیقه دیکر به زمین می نشینیم به دنبال این هشدار نگاهش به بغل دستی من افتاد و پرسید لیمو به دردت خورد؟
    بله خیلی موثر بود ممنونم .
    قرار است کی برگردی؟
    احتمالا" با پرواز هفته بعد
    پس خوش بگذرد سلام من را به خانواده برسان .
    متشکرم شما هم سلام برسان ضمنا" از طرفمن هم به زمانی هم سلام برسان و بگو پروازش عالی بود همگی خسته نباشید.
    مرد سبز پوش همراه با تشکر از انجا دور شد مسافر بغلی ام خطاب به من گفت :
    موقع نشستن د.باره کمی تکان های شدید خواهیم داشت نترسید .
    به پشت تکیه دادم و دست ها را زیر بغل گرفتم و خود را آماده کردم نگاهی به سویم انداخت و لبخندی محو بر لبانش نمایان شد او کاملا خونسد وعادی بود گویا به این پروازها عادت داشت هنگامیکه هواپیما از حرکت باز ایستاد نفس راحتی کشیدم و نا خودآگاه گفتم خدا رو شکر که تموم شد.
    صدای او را شنیدم که گفت :
    به شهر آبادان خوش آمدید گرچه زمان مناسبی را برای سفر به این شهر انتخاب نکرده اید.
    در حالیکه کمربندم را میگشودم گفتم :
    اگر منظورتان گراست باید بگویم من حتی گرمایش را هم دوست دارم چون اینجا زادگاه من است.
    همه مسافرین بلند شده بودند ،من واو نیز به صف آنها اضافه شدیم .
    همانطور که در کنارم قدم بر میداشت گفت :اگر خودتان نمی گفتید اصلا"نمی توانستم حدس بزنم که شما جنوبی هستید چون هیچ شباهتی به جنوبی ها ندارید .گرچه احساس می کردم قصد تعریف دارد اما به حالت ظاهرا"دلخوری گفتم :
    چه بد شد گمان می کردم خیلی شبیه پدرم هستم .
    از هواپیما خارج شدیم تابش آفتاب در یک لحظه مغزم را داغ کرد بی اراده گفتم : وای چه گرمایی!
    حق با شماست هوا کاملا" دم کرده .
    در بین راه سالن انتظار پرسیدم : بارهایمان را کجا باید تحویل بگیریم؟با اشاره به ساختمان روبرو گفت : چند دقیقه اینجا منتظر میمانیم تا بارها را تخلیه کنند
    با ورود به سالن نگاهم به اطراف کشیده شد
    ورود مسافرین باعث شلوغی شده بود صدای کنجکاوش را شنیدم که پرسید دنبال کسی میگردید ؟
    می خواستم برایش توضیح دهم که چشمم به پدر بزرگ افتاد
    با خوشحالی دستی برایش تکان دادم و با ادای یک ببخشید به سوی او راه افتادم
    آغوش پر مهر پدر بزرگ به رویم باز شد و مرا با علاقه در بر گرفت حال مادربزرگ را جویا شدم گفت او را در بیمارستان بستری کردهاند و قرار است امشب جراحی شود.
    گفتم چه خوب شد به موقع آمدم
    پدربزرگ با لحن پرمحبتی گفت: خوش آمدی بابا جان ،راستی چمدانت کجاست؟ همین الان می رسد .
    دستش را به دور شانه ام انداخت و پرسید سفر راحتی داشتی؟
    چشمتان روز بد نبیند آنقدر بد حال شدم که خدا میداند اگر مسافر بغل دستی ام نبود نمیدانم چطور این سفر را چطور سر میکردم .
    تازه متوجه شدم که بدون تشکر همراهم را رها کرده ام نگاهم در میان جمعیت به دنبال او گشت به یکی از ستونها تکیه زده واز دور ما را تماشا می کرد ،بازوی پدربزرگ را کشیدم و گفتم :
    می بخشید که بدون خداحافظی رفتم از دیدن پدربزرگ انقدر ذوق زده شدم که پاک حواسم پرت شد .
    باید مراسم معرفه را انجام میدادم اما پدر بزرگ خیالم را راحت کرد دستش را به سوی او دراز نمود وگفت شریفی هستم .
    همسفرم دست او را به گرمی فشرد ومتقابلا" گفت خوشبختم آقای شریفی،بنده کاشانی هستم .
    ظاهرا" پدربزگ از برخورد گرم او خشنود بود
    ـآقای کاشانی شما از اینکه به نوه ام کمک کردید بی نهایت متشکرم ،آذر گفت که شما را خیلی به زحمت انداخته .
    تبسمی حاکی از رضایت چهره آقای کاشانی را پوشاند. اختیار دارید کدام زحمت؟ این افتخار بزرگی بود که با ایشان همسفر بودم در حین بیان این جمله نگاه شیطنت آمیزی به منانداخت . با حضور پدربزرگ احساس راحتی می کردم و از نگاه به شخص مقابلم هیچ واهمه ای نداشتم . حالا میدیدم او مردی جوان و خوش سیماست و از اندامی برلزنده برخوردار است جای یک سالک بر گونه چپش نه تنها لطف چه رهاش را نگرفته بود بلکه به جذابیتش می افزود شاید ده یا یازده بهار را بیش از من پشت سر گذاشته بود و مودب ومتین بنظرم یرسید نحوه لباس پوشیدنش نشان می داد که خیلی به ظاهر خود اهمیت می دهد فکر اینکه چهره آشنای او را قبلا" کجا دیده ام حواسم را کاملا" به خود مشغول کرده بود.
    ظاهرا متوجه گفتگوی آندو نفر نشده بودم سنگینی دست پدربزرگ مرا به خود آورد.
    آذر جان آقای کاشانی با شما هستند
    با شرمندگی گفتم : اه ببخشید حواسم اینجا نبود چه فرمودید؟
    نگاهش با تبسم زیرکانه ای همراه بود عرض کردم طی مدت اقامتتان درآبادان خوشحال می شوم در خدمت شما وآقای شریفی باشم .
    همراه با احساس خوشایندی گفتم :از لطف شما ممنونم امروز آنقدر برایتان دردسر فراهم کدم که دیگر جایی برای زحمت دوباره نمانده .
    در حین گفتگو متوچه چمدانها شدم که به سالن آورده شد با اشاره به آن سو گفتم :مثل اینکه بارها هم رسید .
    مسافرین برای گرفتن بارهای خود به سوی جایگاه مخصوص رفتند .هرسه ما قدم زنان به آنسو میرفتیم که صدای مردانه ای توجه امان را جلب کرد.
    مهرداد....
    آقای کاشانی به عقب برگشت وبا مشاهده مرد جوانی که نزدیک میشد لبخند زنان به سوی او رفت آن دو یکدیگر را در آغوش گرفتند . معطلی را جایز ندانستم و به مسیر خود ادامه دادم با برداشتن چمدانم نگاهی به پدربزرگ انداختم و گفتم من حاضرم .
    آقای کاشانی چند قدم دورتر ساکش را تحویل گرفت و سپس به ما نزدیک شد ای بار خطاب به مرد همراهش گفت محمود جان با آقای شریفی ونوه ایشان آشنا شو سپس با نگاهی به ما گفت برادرم محمود .
    مرد جوان از آشنایی با ما اظهار خشنودی کرد و احوالپرسی نمود به نظر میرسید جوان تر از برادرش است
    آقای کاشانی خطاب به پدربزرگ گفت :اگر اجازه بفرمایید در خدمتتان باشیم ،خوشحال می شویم شا را تا مقصدتان برسانیم .
    لبخند پدربزرگ حاکی از رضایت بود در همان حال گفت از لطف شما واقعا" متشکرم اتفاقا" من میخواستم پیشنهاد کنم که ما را از مصاحبت تان تا رسیدن به مقصد بهره مند کنید اما خوب میبینم شانس یاری نکرد.
    دیگر صحبتی باقی نمانده بود و هرکس باید به مسیر خود می رفت در آخرین لحظات آقای کاشانی کارتی از جیب پیراهن بیرون آورد و روی آن چیزی یاداشت کرد سپس آنرا به سوی پدربزرگ گرفت وگفت :این آدرس ما در خرمشهر است اگر گذرتان به آنجا افتاد افتخار دیدنتان را نصیب ما کنید واقعا" خشنود می شویم .
    ظاهرا" پدربزرگ شیفته آقای کاشانی شده بود او کارت را با مسرت گرفت وگفت :
    اگر سعادتی دست داد حتما" مزاحم می شویمضمنا" ما هم کلبه درویشانه ای داریم که درش به روی همه باز است آذر جان آدرس ما را هم برای آقای کاشانی یاداشت کن .
    آدرس نوشته شده را به سوی او گرفتم وگفتم :امیدوارم فرصتی پیش بیایدکه زحمات امروز را جبران کنیم
    در حین گرفتن آدرس متوجه برق نگاهش شدم در همان حال به گرمی گفت:حوادث امروز را زحمت تلقی نکنید به نظر من اینها همه رحمت الهی بود خصوصا" آشنایی با آقای شریفی .
    پدربزرگ و او با صمیمیت دست یکدیگر را فشردند وبه گرمی با هم خداحافظی کردند .
    دقایقی بعد هر یک از ما به سوی مقصد خود می رفتیم تا زمانیکه به منزل برسیم پدربزرگ از هر دری صحبت میکرد در میان صحبتهایش با نگاه گذرایی به سویم گفت :
    آذرجان با این آقای کاشانی چهکرده بودی که دلش نمی آمد ما را رهاکند ؟
    طنز کلامش مرا هم به خنده واداشت گفتم پدربزرگ شوخی نکنید .
    دستی بر موهای نقره ای رنگش کشید وگفت من عین واقعیت را گفتم حالا تو هر طور دلت می خواهد تفسیرش کن این جوانیکه من دیدم هوش وحواسش را پاک از دست داده بود مگر ندیدی چطور ساکش را جا گذاشت جای شکرش باقی بود برادرش به موقع متوجه شد.
    به دنبال این کلام خنده کوتاهیکرد و گفت :از حق نگذریم جوان شایسته ومتینی بود .
    در دل حرف او راتایید کردم وحق دادم محبتش به دل پدربزگ نیز نشسته باشد.


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  10. #7
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    فصل 5-1

    عصر همان روز همراه پدربزرگ راهی بیمارستان شدم مادر بزرگ با چهره ای رنگ پریده مرا سخت در آغوش کشید پیدا بود که از ناحیه کلیه ها درد زیادی را تحمل می کند از مشاهده او در آن حال نگاهم را پرده ای از اشک تار کرد در حالیکه دستش را می بوسیدم با کلمات دلگرم کننده ای گفتم انشاالله بعد از عمل حالت کاملا"روبراه میشود من آنقدر پهلویت میمانم که مثل گذشته سالم وتندرست بشوین، آنوقت با هم به بوشهر بر می گردیم
    چهره اش به تبسمی از هم باز شد و آهسته گفت انشاالله
    آنشب برای من وپدربزرگ شب سختی بود ساعت ها پشت انتظار پشت در بسته اطاق عمل هر دوی ما را خسته وبی حوصله کرده بود عقربه های ساعت چهارگوش میان راهرو زمان نه وچهل پنج دقیقه را نشان می داد که عمل به پایان رسید چهره خسته پزشک معالج نشان می داد همه چیز با موفقیت به پایان رسیده
    پدر بزرگ آنقدر خوشحال بود که نمی دانست چطور از دکتر تشکر کند برای اولین بار چشمان اشک آلود او را دیدم و به این حقیقت پی بردم که انسان در سن او قدر همسر را بیش از همیشه می داند ونیاز به وجود او را بیشتر از هر زمان دیگری احساس می کند .مگر برای آندو جز وجود عزیز یکدیگر چه مانده بود سالهای جوانی را صرف به ثمر رساندن سه فرزندشان کرده بودند اما در این لحظات بحرانی هیچ یک از آنها در اینجا حاضر نبود عمو رجب کارمند شرکت نفت در اصفهان درگیر کار ومشکلات زندگی ، پدر من که خودش را در بست در اختیار نظام قرار داده بود و به آن عشق می ورزید وعمه مهناز هم همراه همسرش ساکن بلژیک بود .
    روز های بعد از عمل تمام وقتم به مواظبت از مادربزرگ می گذشت از صبح راهی بیمارستان می شدم تا تا ساعت خواب پیش او می ماندم بر اثر رفت و آمد مداوم اکثر کارکنان آن بخش مرا می شناختند دکتر جهانبخش پزشک معالج مادربزرگ علاقه خاصی نسبت به من پیدا کرده بود .
    یکبار به هنگام ویزیت همرا با نگاه پر مهری گفت ای کاش من هم نوه مهربانی چون شما داشتم آنروز نفهمیدم کلام او در عین مهربانی چه غم سنگینی در خود داشت مدتی بهد از پرستار ی شنیدم که سالها پیش دکتر زن وفرزندانش را در حادثه سقوط هواپیما از دست داده و به تنهایی زندگی میکند .
    در بین پرستاران این بخش پرستار جوانی بود که همیشه نگاه مرا به دنبال خود می کشیدرفتار او با بیماران سرشار از عطوفت بود چهره زیبا ورفتار متین از او فرشته ای ساخته بود که مهرش راحت به دلها می نشست بیماران اغلب با نام کوچک مریم صدایش میکردند یک هفته از تاریخ عمل مادربزرگ می گذشت دکتر جهانبخش مژده داد تا چند روز دیگر می تواند به خانه بازگردد.
    دکتر با اشاره به من گفت با پرستاری دقیق شما خیال من از هر جهت راحت است و مطمئنم که بیمارمن در خانه راحتتر از اینجا خواهد بود.
    چهره مادربزرگ از خبر مرخص شدن از هم شکفت تازه فهمیدم که محیط بیمارستان چقدر برای او کسالت بار بوده است
    بعد از ظهر سرگرم خواندن کتابی برای او بودم که به پذیرش احضار شدم .در آنجا مریم را دیدم که لبخند زنان گفت :تلفن از راه دور است.
    در این مدت با او صمیمی شده بودم و هر از گاهی فرصتی دست می داد از مصاحبتش لذت می بردم .
    تلفن از اصفهان بود . عمو رجب احوال مادربزرگ را می پرسید در این مدت او وپدر مرا تلفن باران کرده بودند ای کاش آنها می توانستن به جای احوالپرسی از راه دور حضورا" احوال مادرشان را می پرسیدند .
    خبر بهتر شدن مادربزگ عمو را خوشحال کرد او یاد اور شد که به زودی امیر برای احوالپرسی به آبادان میفرستد امیر بزرگترین پسر عمو بود او دو برادر کوچکتر از خودش نیز داشت که با هیچ یک از انها صمیمی نبودم .
    همسر عمو از اهای اصفهان بود زنی با سلیقه که با تدبیرکه از رفت وآمد با اقوام شوهر خوشش نمی آمد از این رو دیدار دو خانواده به ندرت انجام میگرفت آخرین دیدار ما سه سال قبل صورت گرفته بود در آن زمان چهارده سال بیشتر نداشتم .
    پس از قطع مکالمه با مریم سرگرم گفتگو شدم ساعت مچی ام دو بعد از ظهر را نشان می داد در این ساعت اکثر بیماران در حال استراحت بودند و پرستاران فرصت میکردند لحظاتی به گفت وشنود وتجدید قوا بپردازند .
    مریم پرسید : با چای موافقی؟
    وقتی تمایل مرا دید سرگرم ریختن چای شد دو تن از همکاران او کمی انطرف تر آهسته سرگرم صحبت بودند در این میان صدای قدمهای شخصی که به آنجا نزدیک میشد ناخود آگاه مرا به سوی خود کشید مردی جوان با اندام کشیده وظاهری برازنده به سمت ما در حرکت بود عینک آفتابی ظریفی چشمان او را در پس خود پنهان کرده بود باهر گام فاصله معینی را پشت سر می گذاشت آنقدر منظم قدم بر میداشت که انسان بی اختیار یاد رژه نظامیان می افتاد
    هنوز قدری با ما فاصله داشت که لبهایش به لبخندی گشوده شد نگاه متحیر من همچنان بر او خیره مانده بود ، درهمان حال صدای با نشاط مریم مرا ازآن بهت بیرون کشید . در حالیکه لیوان چای را جلوی من می گذاشت با خوشحالی گفت :
    مهرداد تو اینجا چه می کنی؟
    همراه با این کلام به سوی او رفت و آندو به گرمی احوال هم راپرسیدند .
    تازه وارد عینک آفتابی اش را برداشت و نگاه مشتاقش را به من دوخت .نمی دانستم در حضور مریم چه عکس العملی از خود نشان دهم او که متوجه نگاه خیره آقای کاشانی شده بود دستش را کشید وگفت :
    بیا با دوست تازه من آشنا شو ایشون ....
    کلامش را برید و با لحن خوشایندی گفت :خانم شریفی هستند ، میدانم ....تعجب نکن افتخار آشنایی با او قبلا"نصیب من شده .
    نگاهش را از مریم گرفت و با صدای لرزانی گفت حالتون چطوره خانم شریفی؟
    در حالیکه سعی داشتم آرام باشم گفتم : خیلی ممنونم شما چطورید؟
    با موزیگری جواب داد هر طور که شما بخواهید .
    در آن میان متوجه مریم بودم کهبا کنجکاوی ما را می نگریست برای رفع سوئ تفاهم گفتم : من با آقای کاشانی همسفر بودم بد حال شدنم در هواپیما باعث ای آشنایی شد .
    چشمان متعجب مریم حالت خوشایندی به خود گرفت.
    پس آن دختری که آنهمه در موردش صحبت ....
    به اشاره آقای کاشانی حرفش را نیمه تمام رها کرد داشتم با خودم فکر می کردم در مورد من چه گفته که صدایش را شنیدم
    شما اینجا چه میکنید؟ مادربزرگم در این بخش بستری شده برای مواظبت از او به بیمارستان آمدم
    آه ...جدا متاسفم پس امدن شما مصادف شد با بیماری مادربزرگتان؟
    دلیل اصلی آمدنم همین بود و ال به قول شما در این گرما آمدن به اینجا هیچ لطفی ندارد .
    اما شما گفتید که گرمایش را هم دوست دارید.
    تبسمی که بر لبهایش ظاهر شد دلنشین بود .
    در صورتی که همه چیز بر وفق مراد باشد وگرنه ...
    دنباله حرف را گرفت و گفت : وگرنه زندگی غیر قابل تحمل می شود .
    مریم دخالتکرد وگفت : آذر هر چه بگوید حق دارد از روزی که رسیده از صبح تا شب در بیمارستان است شب ها هم آنقدر خسته به نظر می رسد که گمان کنم یک راست به رختخواب میرود این طور نیست؟
    مهم نیست در عوض خوشحالم که پیش مادربزرگ هستم او به وجود من نیاز داشت.
    مایلم این مادر بزرگ خوشبخت را ببینم او باید به وجود نوه فداکارش افتخار کند .
    برخورد مادربزرگ با آقای کاشانی ابتدا با حیرت سپس با صمیمیت همراه شد.
    آقای کاشانی چنان با او راحت صحبت میکرد که گویی مدتها از آشنایی آنها میگذرد در بین صحبتهایش ناگهان پرسید:
    خانم شریفی همه نوه هایتان به اندازه آذر خانم زیبایی شما را بهارث برده اند؟
    لب های مادربزرگ به لبخند ملیحی از هم باز شد وگفت :گرچه تعریف شما را به حساب تعارف میگذارم اما اگر منظورتان مشخصات ظاهریست گمان کنم امیر پسر عموی آذر هم شبیه او باشد .
    به یاد تلفن عمو افتادم وگفتم :راستی عمو چند دقیقه پیش تماس گرفت از خبر بهبودی شما خیلی خوشحال شد گویا قرار است به زودی امیر را برای با خبر شدن از شما به اینجا بفرستد .
    خبر تازه چشمان مادربزرگ را شفاف تر کرد با خشنودی گفت :چه خوب پس امیر همین روزها به آبادان می آید؟مدت هاست او را ندیدم گمان کنم درسش به پایان رسیده؟
    سال گذشته لیسانسش را گرفت مطمئنم اگر مرا ببیند نمی شناسد
    مریم که در کنارم ایستاده بود متعجب پرسید مگر چه مدت است که پسرعمویت را ندیدی؟

    درست خاطرم نیست فقط می دانم که آخرین بار که او را دیدم خیلی کوچکتر از حالا بودم شاید چهارده سال بیشتر نداشتم.
    آقای کاشانی نگاهی به ساعت اش انداخت وگفت : حیف شد زمان چقدر سریع میگذرد وقت خداحافظی رسیده
    مریم پرسید امروز بر میگردی وشهر؟
    بله برای همین آمدم با تو خداحافظی کنم .
    مگر تاریخ حرکتت فردا نبود؟
    چرا اما به دلایلی پرواز به امروز موکول شد
    به دنبال این کلام در حالیکه از آشنایی با مادر بزرگ اظهار خشنودی می کرد برایش آرزوی تندرستی نمود و به امید دیداری دوباره با او خداحافظی کرد .من قصد داشتم تا درگاه ورودی او را بدرقه کنم به همین خاطر در کنار مریم به راه افتادم اما درست هانجا مریم توسط یکی از همکارانش احضار شد او ناگریز مراسم خداحافظی را با عجله ولی در کمال صمیمیت انجام داد و همان طور که عازم رفتن بود گفت :
    آذر جان برادرم را به تو می سپارم لطفا" جور مرابکش و او را تا انتهای راهرو بدرقه کن و گرنه با دلتنگی از اینجا می رود .
    نگران نباش نمی گذارم دلتنگ اینجا را ترک کند
    مریم حق داشت قیافه همراهم کمی گرفته و مغموم به نظر می رسید هر دو در سکوت با گامهایی آرام قدم بر می داشتیم با نگاه گذرایی به سویش گفتم :
    پیداست نتوانستم به وظیفه ام خوب عمل کنم .
    متعجب نگاهم کرد . کدام وظیفه؟
    اینکه شما را موقع رفتن شاد کنم .
    سنگینی نگاهش مرا دچار شرم کرد حال عجیبی کرد نگاهم را دزدیدم و سرم را به زیر انداختم درهمان حال صدایش را شنیدم که پرسید:
    شما تا چه وقت در آبادان می مانید ؟
    احتمالا" تا اوایل مهر ماه باید اینجا باشم که حال مادربزرگ به حال عادی برگردد و توان انجام کارها را داشته باشد .
    دوری خانواده دلتنگتان نمیکند ؟
    چرا خصوصا" که این اولین بار است از همه آنها جدا شدم
    پس آمدن پسر عمویتان خالی از مزیت نیست دست کم از تنهایی بیرون می آیید .
    حقیقتش من با آنها هیچ نوع صمیمیتی ندارم وبود ونبودشان برایم فرقی نمی کند .
    که اینطور ..راستی می توانم از شما خواهشی داشته باشم؟؟
    خواهش میکنم .
    حقیقتش خیلی دلم می خواهد که دوستی شما و مریم ادامه داشته باشد گرچه او دختر خوب ومهربانی است اما با هیچ کس انس نمی گیرد و معمولا" تنهاست از آنجا که می بینم شما هم خلق وخویی شبیه به او دارید این پیشنهاد را کردم چون می توانید برای هم دوستان مناسبی باشید .
    این مایه افتخار است که برای همیشه دوست مریم بمانم .
    پس قول می دهید رابطه خود را با او حفظ کنید؟
    در صورتی که او مایل باشد .
    واقعا" متشکرم خیالم را راحت کردید ضمنا"ممنونم که مرا تا اینجا بدرقه کردید سلام گرم مرا به پدربزرگتان برسانید و به مریم بگویید شما در انجام وظیفه استادید
    جدا" پس چرا اثر آن را در چهره شما نمیبینم؟
    چهره من همیشه عبوس به نظر می رسد این هم از خصوصیات بد من است
    نگاه غمگین و صدایش گرفته بود به دنبال خدانگهدا عجولانه ای از من دور شد .


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  11. #8
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    فصل 2

    روزی که قرار شد مادربزرگ را به خانه بیاوریم همراه پدربزرگ وامیر به بیمارستان رفتم مریم سرگرم روبراه کردن او بود به محض مشاهده ما لبخند زنان گفت :
    به موقع آمدید خانم شریفی کم کم داشت بی حوصله می شد .
    مادربزرگ تبسمی کرد و گفت : اختیار دارید مریم خانوم با رسیدگی های شما مگر ممکن است حوصله کسی سر برود .
    پدربزرگ گفت : منکه نمی دانم به چه صورت از زحمات شما و بقیه همکارانتان تشکر کنم در این مدت به قدری شرمنده زحمات شما شدیم که جبران پذیر نیست .
    خواهش می کنم ما هر کاری کردیم انجام وظیفه بود امیدوارم بعد از این هیچ وقت شما وخانم را به عنوان بیمار اینجا نبینم .
    پدر بزرگ با لحن خوشایندی گفت : اما من امیدوارم شما را بعد از این بیشتر ببینم . شادی پدربزرگ از چهره اش نمایان بود در این مدت دوری وبیماری مادربزرگ او را خیلی رنج داده بود .
    امیر هم به نوبه خود تشکر کرد در آن میان متوجه سرخی خوشرنگی بر گونه های مریم شدم .بعد از تعارفات فرصت را غنیمت شمردم و گفتم :
    مریم جان پنجشنبه آینده مهمانی کوچکی به مناسبت بهبودی مادربزرگ برپا میکنیم خوشحال میشویم که تو هم در جمع ما باشی .
    صمیمانه دعوتم را پذیرفت وهمراه پدربزرگ به راه افتاد تا امور مربوط به ترخیص بیمار را انجام دهد . خطاب به مادربزرگ گفتم :مریم واقعا" دختر بی نظیری است . حرفم را تائید کرد وگفت این طور که پیداست در خانواده اصیلی تربیت شده .با لحن توام با مزاح گفتم : به این نوه دم بختتان بگوئید اگر قصد ازدواج دارد شانس خوبی است فرصت را از دست ندهد .
    لبخند زنان نگاهی به امیر انداخت وگفت : پیشنهاد بدی نیست امیر جان موافقی؟
    نگاه امیر قهر آمیز به نظر می رسید از لحظه ورودش رفتارم با او کاملا" رسمی وغریبانه بود گرچه می دیدم همه حرکات مرا زیر نظر دارد با این حال اصلا" به روی خودم نمی آوردم و در رابطه با او هم چنان عاری از محبت عمل می کردم با ته لحجه اصفهانی گفت :
    شما که لالایی بلدید چرا خوابتان نمی بره ؟
    با پوزخند گفتم برای اینکه هنوز وقت خوابم نرسیده اما شما از وقت خوابتون گذشته .
    شما سنگ خودتون رو به سینه بزنید لازم نیست به فکر من باشید .
    طرز گفتارش نشان می داد دل خوشی ازمن ندارد مادربزرگ دخالت کرد و گفت چرا با هم اینطور صحبت میکنین؟حیف این نیست فرصت ها را با حرفهای بی ربط خراب کنید شما که همیشه پهلوی هم نیستید
    مادربزرگ گول ظاهر امر را نخورید ، من وامیر خان هیچ خصومتی با هم نداریم همه این حرفها برای مزاح بود .
    امیر نیز متوجه شد که در حضور او نباید این طور صحبت می کرد از این رو گفت :اتفاقا اخلاق من وآذر خانم شباهت زیادی به هم داره به همین خاطر مدام مثل سگ وگربه به هم میپریم .
    در حالیکه سعی می کردم به خاطر مادربزرگ لبخند بزنم نگته خشمگینی به امیر انداختم وگفتم : نگفتم؟؟؟
    برای پنجشنبه شب از صبح به نظافت منزل رسیدم در این فرصت کیک کوچک و شامی مفصل را هم مهیا کردم مریم از قبل گفته بود که به همراه محمود خواهر آمد . هنگام ورود آنها زودتر از بقیه به استقبالشان رفتم مریم در لباس زیبایی که به تن داشت دلربا تر از همیشه به نظر می رسید محمود هم به خودش رسیده بود و واقعا" شیک وبرازنده نشان می داد دسته گل زیبایی را که به همراه آورده بودند درون گلدان گذاشتم و با قراردادن آن در اطاق پذیرایی به آشپزخانه رفتم که وسایل پذیرایی را فراهم کنم .
    آنشب همه چیز به خوبی برگذار شد اولین بار بود که به عنوان کدبانوی منزل از عده ای پذیرایی میکردم احساس عجیبی داشتم و همه تلاش خود را به کار گرفته بودم که همه چیز به خوبی انجام شود نگاه هریک از حاضرین گویای حالت خاصی بود . پدربزرگ ومادربزرگ با عشق و علاق ای خاص مرا برانداز میکردند واحساس شوق در همه حرکات شان هویدا بود نگاه مهربان مریم دنیایی دوست داشتن به همراه داشت هر گاه نگاهم به او می افتاد لبخن پر مهرش دلم را گرم می کرد امیر مبل کناری محمود را اشغال کرده بود هربار با خوش زبانی از محمود پذیرایی می کردم متوجه نگاه کینه توزانه او می شدم در عوض نگاه محمود مهر امیز ومشتاق به نظر می رسید .در فرصت مناسبی که گیر آوردم از مریم پرسیدم :
    از بوشهر چه خبر؟قرار نیست هیچ فانتومی به آبادان حمله کند؟
    قبلا" از مریم شنیده بودم مهرداد خلبان هواپیماهای جنگی ( فانتوم ) است .جالب اینجا بودکه همه افراد ذکور خانواده کاشانی خدمت در نظام را پیشه خود کرده بودند .پدرش ناخدا یکم نیروی دریایی و محمود دوره دانشکده نظام را تازه پشت سر گذاشته بود ومهرداد ستوان یکم نیروی هوایی بود .
    مریم با لحن بامزه ای گفت : اتفاقا" دیروز از اطاق عملیات بوشهر به عملیات خرمشهر رمز محرمانه ای خابره شد متن رمز بدین شرح است(به زودی به نقطه ای در شهر آبادان حمله خواهد شد )فعلا" در حال بررسی شرایط حمله هستند با ترس مصنوعی گفتم وای... ببینم خبر نداری چه نقطه ای مد نظر مهاجمین است؟
    صدایش را آهسته کرد و با کلام پرهیجانی گفت :گمان کنم منزل پدربزرگ تو قرار است مورد هجوم واقع شود اگر قول بدهی اسرار نظامی را جایی فاش نکنی رمز شب حمله را هم به تو می گویم .
    گونه هایم از شرم داغ شد سر را به زیر انداختم م یدانستم که این حرف فقط یک شوخی است به دنبال مکث کوتاهی گفتم تو اصلا" برای جاسوس شدن مناسب نیستی خیلی راحت ی شود همه اسرا ژرا از زبانت بیرون کشید سپس با نگاهی به او گفتم :سعی کن بعد از این در نگهداری اسرار نظامی کوشا تر باشی .دستش را شبیه به یک نظامی بالا برد و گفت : اطاعت می شود قربان .به دنبال این حرف هردوی ما به خنده افتادیم .
    همان طور که تمام حواسم در اطراف شوخی او دور می زد ظرف های بستنی را درون سینی گذاشتم و نزد دیگران برگشتم .
    شهریور آخرین روزهای خود را پشت سر میگذاشت گرمای هوا به اوج خود رسیده بود وانسان ناخود آگاه تمایلی به خروج از منزل نداشت .می دانستم که مدت اقامتم در آبادان به زودی به پایان خواهد رسید از این رو قصد داشتم همه کارهای منزل را روبه راه کنم که پس از رفتنم مادربزرگ تا مدتی به زحمت نیفتد پدربزرگ کارمند بازنشسته شرکت نفت بود اما خود را از کار افتاده نمیدید گرچه از نظر مالی نیازی به تلاش نداشت ولی مثمر ثمر بودن او را وا می داشت که از نیرو وتوان خود برای پیش برد اهداف مملکت استفاده کند از این رو با همکاری یکی از دوستانش تراشکاری وسیعی دایر کرده بود که عده ای با اشتغال در آنجا از قبالش نان می خوردند.
    سرگرم جمع آوری میز غذا بودم که پدربزرگ شروع به صحبت کرد در مورد بازدهی کارگاه تراش کاری توضیح می داد و اینکه باید وسایل رفاهی بیشتری برای کارکنان انجا فراهم کند در بین صحبت هایش خطاب به من گفت :
    راستی فراموش کردم بگم امروز آقای کاشانی تماس گرفت . گویا دیروز از بوشهر برگشته ، احوال هم را پرسید ظاهرا" شماره تلفن مرا از مریم گرفته بود.به دنبال این کلام با نگاهی به سوی مادربزرگ ادامه داد بیش از همه احوال ترا پرسید خیلی خوشحال شد وقتی گفتم به لطف خدا کاملا" سر حال هستی. چهره مادربزرگ به تبسمی از هم باز شد و گفت آقای کاشانی جوان با محبتی است پدربزرگ گفت قرار است فردا شب همراه خانواده به دیدن ما بیایند دلم می خواهد وسایل پذیرایی از هر نظر محیا باشد.
    احساس کردم رنگ به رو ندارم دست هایم به وضوح می لرزید .پارچ ولیوان ها را برداشتم وبه سرعت راهی آشپزخانه شدم . خود را به نظافت آنجا مشغول کردم که مجبور نباشم فورا" به اطاق بروم.پدربزرگ سرگرم تعریف از خصایص اخلاقی آقای کاشانی بود هنگام تعارف چای متوجه نگاه کینه توز امیر شدم قرار شد عصر همان روز بعد از فرو نشستن آفتاب همراه پدربزرگ برای تهیه مواد لازم به خیابان برویم و همه چیز را زا قبل مهیا کنیم به نظر می رسید مهمانی شب بعد اورا به وجد آورده خصوصا"هرگاه نگاهش به من می افتاد خنده ای خوشایند و زیرکانه در چهره اش نمایان میشد.
    باد خنک کولر های گازی انسان را به رخوت می کشید تحت تاثیر این خنکی هریک از ما در گوشه ای به استراحت پرداختیم مدتی در جای خود دراز کشیده بودم اما خواب به چشمم نمی آمد هجوم افکار گوناگون لحظه ای آرامم نمی گذاشت .
    خبر ورود آقای کاشانی و دیدار والدینش از نزدیک دلشوره عجیبی برایم داشت.آیا باید شوخی های مریم را جدی تلقی میکردم ؟ آیا خانواده کاشانی به منظور خاصی به دیدن ما می آمدند؟سوالات زیادی از این قبیل کلافه ام کرده بود از خیر خوابیدن گذشتم و به حیاط رفتم دم کردگی هوا با نسیم آرامی که می وزید کمتر شده بود برلبه باغچه نشستم و به گیاهانی که از هرم گرما پژمرده به نظر می رسیدند چشم دوختم .شاخه های پیچ در پیچ درخت مو سایه بان دلچسبی را در این گوشه حیاط به وجود آورده بود .مزاییک های کف حیاط گرمای جذب شده را باز پس می دادند شیر آب را گشودم و شیانگ را بر سطح حیاط رها کردم بازی با آب در گرما چقدر لذت داشت صدای باز شدن در ورودی سالن نگاهم را به آنسو کشید.
    ظاهرا" امیر هم مانند من بی خواب شده بود با مشاهده من با لحن متعجبی پرسید: در این گرما چرا بیرون نشستی؟
    خوابم نمی برد ترجیح دادم اینجا باشم . حتما" هیجان زیاد نمی گذارد استراحت کنی؟ منظورت را نمی فهمم !
    چرا خوب می فهمی لازم نیست خودت را اینهمه بی اعتنا نشان بدهی کاملا" پیداست که به خاطر مهمانی فردا شب شدیدا" به هیجان آمدی .
    چرا اینطور فکر می کنی؟ برنامه فردا شب فقط به منظور آشنایی دو خانواده صورت می گیرد و یک موضوع کاملا" عادیست من چرا باید به هیجان بییایم؟
    چرا اینقدر اصرار داری خودت را بی خبر نشان بدهی ؟ در صورتیکه همه چیز مثل روز روشن است پدربزرگ ماجرای هواپیما را برایم تعریف کرد باز هم فکر می کنی که من در اشتباهم؟
    حالا او هم با فاصله کمی در کنارم بر لبه باغچه نشسته بود از اینکه میدیدم اینهمه در مورد این مطلب کنجکاوی میکند عصبی شده بودم پرسیدم:
    ممکن است بدانم چرا این همه برای به کرسی نشاندن حرفت اصرار داری ؟
    شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
    هیچ اصراری ندارم فقط خواستم به عنوان یکی از بستگان نزدیک این هشدار را به تو بدهم که درست نیست در غیبت پدر ومادرت به خواستگاری جواب مثبت بدهی.
    از اینکه میدیدم او به خود اجازه می دهد در زندگی خصوصی من دخالت کند حرصم گرفت و در پاسخ کلامش گفتم : لازم نیست نگران این مسایل باشید هرچه باشد آذین دو سال از من بزرگتر است از قدیم گفته اند آسیاب به نوبت . به دنبال این حرف به سوی شیلنگ رفتم وآنرا برداشتم می خواستم تمامی سطح حیاط را آب پاشی کنم در همین حین ناگهان صدای مهیب انفجاری همه ساختمان را لرزاند از ترس شیلنگ را ول کردم و به سمت امیر دویدم .


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  12. #9
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    فصل 1-2
    چهره او هم بی رنگ شده بود صدای انفجار دوباره ودوباره تکرار شد پدربزرگ ومادربزرگ سراسیمه به حیاط دویدند آن دو نیز رنگ به صورت نداشتن من که تا آن لحظه بازوی امیر را محکم چسبیده بودم با مشاهده آنها به سویشان دویدم خود را به مادربزرگ چسباندم همه ما با ناباوری به اطراف نگاه میکردیم گویا از هم می÷رسیدیم علت این صدا ها چیست امیر وپدربزرگ به سوی در دویدند من ومادربزرگ نیز بی اراده به دنبال آنها کشیده شدیم
    مردم در خیابن ریخته بودند و هر کسی چیزی می گفت . هنوز هیچکس نمی دانست علت این صر و صداها چیست اما در رفتار و حرکت همه ترس ووحشت نمایان بود لحظه ها به کندی می گذشت باز هم صدای انفجار که از فاصله نسبتا" دور شنیده می شد هیاهوی عجیبی بین مردم افتاده بود در این میان مادرها بیشتر هوای بچه ها را داشتند و آنها را در آغوش خود از هر بلایی که هر لحظه ممکن بود بر سرشان فرود بیاید محافظت می کردند هنوز کسی از عمق حادثه خبر نداشت ولی شهادت کسانی که خود ناظر بر حادثه بودند گویای آغاز یک فاجعه بود شخصی با رنگ پریده و صدایی لرزان گفت : خودم دیدم هواپیمای طوسی رنگ بود مثل اینکه تانکهای نفت را زدند .
    بقیه هم در تایید حرف او نظری میدادند در بین اظهارات نظرهای مختلف خبر تازه رعشه به اندام همه انداخت راننده یک تاکسی میان خیابان توقف کرد و با بیرون آوردن سرش از شیشه فریاد کشید :
    عراق به ایران حمله کرد.
    آه از نهاد همه ناظرین بلند شد: عراق حمله کرده؟
    این جمله ناباورانه دهان به دهان می گشت . همه هاج وواج مانده بودند چطور ممکن بود؟ هیچ کس باور نمی کرد که این سر وصداها آغار یک جنگ خانمان سوز باشد . هنوز مردم این حقیقت را باور نکرده بودند که صدای زوزه مانند دو هواپیما در فضا شنیده شد وبه دنبال آن دوباره صدای انفجار این بار صداهای دیگری هم به آن اضافه شد مشخص نبود این صداها مربوط به نیروهای خودی است یا نیروهای عراقی حمله زمینی را هم اغاز کرده بودند .
    دود سیاه رنگ پهنه آسمان را لحظه به لحظه بیشتر می پوشاند وبوی عجیبی در هوا میپاکند بعضی از زنها گریه می کردند و با نگرانی از هم میپرسیدند حالا چه میشود ... بچه ها تحت تاثیر بزرگترها هراسان به نظر میرسیدند من هم چنان به مادربزرگ چسبیده بودم و سراپا می لرزیدم نگاه امیر به ما افتاد و به دنبال آن به حیاط رفت بازویش را کشیدم و با ترس گفتم داخل ساختمان نرو.
    برای نخستین بار با نگاه پرمهری گفت : الان بر میگردم .
    موقع بازگشت پارچ ولیوانی وچهارپایه ای در دست داشت چهار پایه را زمین گذاشت و مادربزرگ را را آرام روی آن نشاند پارچ آب را به دست من داد و گفت کمی بخور رنگت کاملا" پریده .
    از اینکه اورا اینهمه مهربان می دیدم تعجب کردم اول چند جرعه آب به مادربزرگ دادم و بعد با ولع مقداری از آن را خوردم خوردن آب شدت ترس مرا هیچ کم نکرد رعشه عجیبی به سر تا پایم افتاده بود تازه متوجه شدم که باید آب را به اطرافیانم تعارف می کردم پارچ دست به دست گشت وهر کس جرعه ای از آن را سرکشید . در آنن گیرودار هیچ کس به گرمی هوا فکر نمی کرد مردم حتی به ظاهر خود نیز بی اعتنا بودند برخی لباس راحتی منزل به تن داشتند وبعضی ها حتی فرصت نکرده پوششی به تن کنند ترس وهیجان وکنجکاوی دست به دست هم داده و وجود همه را در بر گرفته بود .
    منزل پدربزگ بر خیابان اصلی بود از این رو ما شاهد دستپاچگی و هراس اهالی بودیم رفت وآمد وسایل نقلیه آزیر آمبولانس ها وخودروهای آـش نشانی دویدن مردم از این سو به آن سو همه خبر از دگرگونی وضعیت می داد اکثر همسایه ها رادیوهای کوچک خود را به دست گرفته و از این طریق کسب خبر میکردند .
    ÷دربزرگ به ما نزدیک شد وبا نگاه پرمهری از مادربزرگ پرسید:
    احساس ناراحتی نمیکنی؟
    نه فعلا" خوبم فقط خیالم از بابت آذر وامیر کمی ناراحته اینها پیش ما امانتند می ترسم خدایی نکرده اتفاقی برایشان بیفتد .
    _ نگران نباش اگر اوضاع تا فردا همینطور باشد همگی اینجا را ترک می کنیم .
    صدای گوینده رادیو توجه مرا به خود جلب کرد او شرایط ازیرهای مختلف را برای مردم می گفت . با ازیر قرمز که سهبار ممتد و بدون وقفه بود باید خود را به پناهگاه می رساندیم ویا در گودالها و جوی ها پناه می گرفتیم .سوالی که ذهن اکثر مردم را به خود مشغول کرده بود این بود که پناهگاه چیست و کجا را می توان امن دانست ؟
    حمله عراقی ها از زمین وهوا همچنان ادامه داشت و هر بار گوشه ای از شهر را مورد حمله قرار میداد آنهایی که به دنبال کسب خبر بودند اطاع دادند نقاط حائز اهمیتی در آبادان وخرمشهر بمباران شده .
    روز با تمام ترس ودلهره هایش می گذشت و صدای نفیر گلوله توپها مدام به گوش می رسید حملات هوایی هم مزید بر علت بود.آن روز خورشید زودتر از روزهای دیگر غروب کرد چرا که قشر ضخیمی از دود آسمان را پوشانده بود با انهمه کسی جرات نمیکرد به خانه بازگردد چون هر لحظه ممکن بود با فرو افتادن بمبی سقف منزل ر سرش خراب شود .
    با غروب خورشید و رسیدن شب هراس مردم قوت گرفت برق سراسر شهر قطع بود و همه جا وهم انگیز به نظر میرسید . درحالی که کنار مادربزرگ به دیوار تکیه داده بودم یادم آمد داروهای او را سر وقت نداده ام قصد داشتم به منزل بروم که امیر متوجه ام شد و پرسید کجا؟
    الان بر می گردم . _ به چیزی نیاز داری؟
    می خواهم قرص های مادربزرگ را بیاورم .
    تو اینجا باش من آنها را می آورم فقط بگو کجا دنبالشان بگردم ؟تو جایش را بلد نیستی و در این تاریکی نمی توانی انها را پیدا کنی مادربزرگ اصرار داشت که نیازی به دارو ندارد اما من خوب می دانستم که مصرف این داروها چقدر برایش لازم است از این رو برای اوردن انها به درون ساختمان رفتم . امیر هم به دنبالم حرکت کرد فرصت را غنیمت شمردم و علاوه بر قرص ها یک زیر انداز فلاکس آب و مقداری خوردنی را با عجله برداشتم .
    در همین لحظه صدای انفجار مهیبی زمین زیر پایمان را لرزاند از ترس جیغ کشیدم و همانجا زاویه دیوار به حالت چمباته نشستم امیر با یک گام بلند خود را به من رساند و درحالیکه کمکم می کرد با کلام تسلی بخش سعی در ارام کردنم داشت بی اختیار شروع به گریه کردم نمی دانم این گریه از سر ترس بود یا ناامیدی بهر صورت ریزش اشک امانم نمی داد رعشه وبهم خوردن دندانهایم نیز مزید بر علت شده بود پدربزرگ سراسیمه به سوی ما دوید بچه ها سالمید؟
    امیرهمان طور که مرا از زمین بلند می کرد در پاسخ گفت :اتفاقی نیافتاده فقط آذر از صدای انفجار کمی ترسید .
    حالا امیر وسایل را حمل می کرد ومن در آغوش پدربزرگ بودم .با لحن مهربانی گفت بابا جان مگر نگفتم به داخل نرو .
    به آرامی گریه می کردم بیچاره مادربزرگ با آن احوال بیمارش تلاش میکرد مرا دلداری دهد .
    گرچه باید تاریکی مطلق رعایت می شد با این حال رفت ئامد اتومبیل ها ناخوداگاه هر چند لحظه یکبار اطراف را روشن می کرد نور چراغهای اتومبیلی که جلوی خانه ما توقف کرد نگاه مرا به آنسو کشید چراغها بلافاصله خاموش و در پی آ« دو سرنشین اتومبیل از آن خارج شدند انذام کشیده آندو در تاریکی به خوبی نمایان بود یکی از ان دو گفت همین جاست .
    صدای گرم وآشنایی را شنیدم که خطاب به ما گفت :آقای شریفی اینجا تشریف دارند؟
    قلبم از تاثیر آن صدا در سینه لرزید پدربزرگ در کنار امیر به دیوار تکیه داده بود با شنیدم نامش جلو رفت و کفت من شریفی هستم امری داشتید؟
    شبتان بخیر آقای شریفی ,کاشانی هستم .
    آه حالتان چطوره آقای کاشانی می بخشید که به جا نیاوردم .
    پدربزرگ در تاریکی دست او را به گرمی فشرد سپس با محمود احوالپرسی کرد بعد امیر را که در کنارش قرار داشت به آقای کاشانی معرفی نمود .به دنبال احوالپرسی های متداول همگی به سمت ما آمدند .
    حال عجیبی داشتم تنها دلخوشی ام این بود که تاریکی هوا مانع از آن می شد که حاضرین رنگ رخسار مرا ببینند با این حال صدایم کاملا" میلرزید .
    گویا اقای کاشانی متوجه آن شد چرا که موقع احوالپرسی گفت :
    پیداست حسابی ترسیدید ؟البته حق دارید .امانگران نباشید این حمله خیلی زود فروکش خواهد کرد عراق لقمه بزرگ تر از دهانش برداشته .
    ای کاش این طور باشد اگر حمله ها باز هم ادامه داشته باشد زن وبچه های مردم اگر در بمباران هم نمیرند از ترس زهره ترک می شوند.
    لحن گفتارش حالت جدی تری به خود گرفت وگفت :
    در صورت ادامه جنگ همه زنها وبچه ها باید شهر را تخلیه کنند اتفاقا" من برای همین موضوع اینجا آمدم در حال حاضر اقدام به تخلیه خرمشهر کرده اند من همین امشب باید خود را به بوشهربرسانم چون فعلا" وضع فرودگاه مشخص نیست از راه زمینی میروم مادر ومریم را نیز می برم مریم دوران مرخصی اش را می گذراند و می تواند همراه ما باشد آمدم پیشنهاد کنم اگر مایل هستید شما وخانم شریفی هم همراه ما بیایید خصوصا" که در این شرایط خانواده شما حتما" نگران حالتان هستند .


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  13. #10
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    مانده بودم چه بگویم .پدربزرگ دخالت کرد وگفت :اگر موجب زحمت نشود پیشنهاد به جایی است خصوصا" که اقدس با این وضع نباید اینجا بماند .مادربزرگ دخالت کرد وگفت : اگر قرار باشد برویم همگی با هم از اینجا میرویم .
    من هم اضافه کردم مادربزرگ درست می گوید ما نمی توانیم شما وامیر را اینجا رها کنیم و فقط به فکر جان خودمان باشیم .
    پدربزرگ گفت : اگر شما نباشید من وامیر راحتتر از خودمان مواظبت می کنیم ضمنا" دلشوره شما را هم نداریم از این گذشته در صورت ادامه این وضع من وامیر هم فردا حرکت می کنیم .مستاصل ایستاده بودم ونمی دانستم چه تصمیمی بگیرم .مادربزرگ گفت : عبدالوهاب چرا ما هم همین امشب حرکت نکنیم ؟ اگر شما با ما باشید خیالمان راحتتر است .
    کارهایی هست که باید فردا به انها رسیدگی کنم بعد از انجام آنها خاطر جمع باش به دنبال شما حرکت می کنیم. البته اگر خدا خواست و اوضاع کمی آرام شد که چه بهتر چند روزی پیش بچه ها بمان وکمی استراحت کن بعد خود من به دنبالت می آیم .
    ظاهرا" مادربزرگ قانع شده بود آقای کاشانی که سکوت مارا حمل بر رضایت کرد با خرسندی گفت : پس من می روم مادر و مریم را بیاورم در این فرصت شما هم حاضر شوید .
    برای جمع آوری وسایل نیاز به کمک داشتم پدربزرگ سفارش کرد که نیازی به بستن جامه دان نیست قرار شد فقط مختصر وسایل ضروری همراه ببریم و بقیه ر روز بعد آنها با خود بیاورند .
    هنگامی که به کمک امیر خرده ریزهای ضروری را درون ساک کوچکی می گذاشتم به آرامی گفت : همه چیز بروفق مراد شد اینطور نیست؟
    در تاریکی چهره اش را به خوبی نمی دیدم نور ضعیف چراغ قوه فقط فضای مختصر روبرو را روشن می کرد با این همه صدایش در خود رنجشی داشت که به خوبی حس میشد .شاید باور نکنی اما اصلا" راضی نیستم که شمارا در این شرایط ترک کنم اگر به خاطر مادربزرگ نبود محال بود شما را تنها بگذارم .
    متوجه بودم که لحظه ای خیره نگاهم کرد اما هیچ نگفت به دنبال مکث کوتاهی اضافه کردم ایر قول می دهی که مواظب پدربزرگ باشی؟ با پوزخند گفت : طوری صحبت می کنی انگار فقط تو نوه او هستی .
    با شرمندگی گفتم : منظورم این نبود ...می خواستم...
    - خوب نگران نباش فهمیدم چه می خواستی تو هم مواظب خودت ومادربزرگ باش .
    آشنایی با خانم کاشانی خیلی سریع صورت گرفت در آخرین لحظه پدربزرگ را بوسیدم و رو به امیر گفتم : فردا حتما" در بوشهر منتظرتان هستیم مواظب باشید دیر نکنید .با آنکه ظاهرا" آرام بودم اما دلشوره عجیبی برای آن دو نفر داشتم مریم در صندلی جلو جای گرفت ,من به همراه مادربزرگ وخانم کاشانی صندلی عقب را اشغال کردیم .اتومبیل بلیزر آقای کاشانی کاملا" راحت وجادار بود ونه تنها ما بلکه مقداری از وسایل ضروری زندگی را که در قسمت پشت آن جا داده شده بود حمل می کرد .
    در راه شاهد خروج اتومبیل های زیادی بودیم که زن و بچه ها را با عجله به مکان های امنی می بردند گرچه به خوبی مشخص بود هریک عزیزانی را برجای گذاشته اند تا در صورت لزوم در مقابل دشمن بایستد واز شرافت و مرزو بوم خویش حراست نمایند .
    برای اولین بار بود که فاصله آبادان تا بوشهر را زمینی طی میکردم تاریکی شب پرده سیاه خود را بر همه جا کشیده بود همگامی که نگاهم با ظلمت خو گرفت دانستم که دو طرف جاده بیابان ها و شنزار ها در آغوش گرفته است مادربزرگ وخانم کاشانی با هم سرگرم گفتگو بودند واز حملات بی رحمانه هواپیماهای عراقی صحبت می کردند مادربزرگ میگفت: خاطرم هست جنگ شهریور بیست وقتی قوای بیگانه وارد ایران شدند با آنکه کشت وکشتاری به آن صورت در بین نبود بازهم مردم به قحطی و بدبختی افتادند هیچوقت آنروزهای سخت را فراموش نمیکنم.
    آقای کاشانی دخالت کرد وگفت ما که طالب جنگ نیستیم این حمله ناجوانمردانه و بی خبر صورت گرفت و ما هیچ چاره ای جز مقابله به مثل و دفاع از خود نداریم نمی توانیم دست روی دست بگذاریم که آنها هر کاری دلشان می خواهد انجام بدهند این وسط پای پپپابرو وحیثیت یک مملکت در میان است
    خانم کاشانی با لحن افسردهای پرسید :آخه این پدرسوخته ها چه منظوری دارند؟
    پسرش در پاسخ گفت هر چه هست پای شخص سومی هم در کار است والا عراق جرات نمی کرد علیه ما دست به اقدامی بزند .
    مریم با لحن معترضی گفت همه بدبختی ما از همانهاست خودشان یک گوشه می نشینند و کشورهای کوچک را به جان هم می اندازند.مادربزرگ نفسی از سینه بر کشید وبا لحن ناراحتی گفت : الهی باعث وبانی این جنگ خیر نبیند.
    چهار ساعت از زمان حرکتمان می گذشت همگی خسته بنظر میرسیدیم از فاصله نسبتا" دور نور ضعیفی سوسو می زد نگاهم به آنجا بود که صدای آقای کاشانی را شنیدم .
    چند دقیقه دیگر به یک سالن غذاخوری میرسیم بعداز کمی استراحت و صرف شامدوباره حرکت میکنیم .
    محیط غذاخوری کوچک به نظر میرسید میز وصندلی های آهنی رنگ ورو رفته ای در این گوشه وآن گوشه چیده بودند تنها وسیله پذیرایی واستراحت از مراجعین بود در وپنجره هایی که ظاهرا سالها از نصبشان می گذشت نمای ساختمان کهنه را بدترکیب تر میکرد رنگ پلاستیک دیوارها ورقه ورقه ودر حال ریختن بود لامپهای کم نوری که توسط سیم برق نازکی از سقف اویخته شده بود روشنایی کم جانی به فضای آنجا میداد و دو پنکه سقفی که رنگ سفیدشان با فضولات مگس دودی رنگ شده بود باد گرمی میزد با این همه عده زیادی آنجا مشغول صرف شام بودند گویل هیچکسی اهمیتی به نمای آنجا نمیداد اکثر چهره ها مضطرب به نظر میرسید صدای رادیوی غذاخوری آنقدر بلند بود که حرفهای گوینده را میشد به راحتی شنید همراه مارش نظامی که پخش میشد گوینده با کلماتی آهنگین مردم رااز حملات ددمنشانه قوای عراقی مطلع می ساخت و آنان را به مقاومت و ایستادگی فرا میخواند .دلم می خواست برگردم وهمپای هم شهریانم مقابل خونخواران مهاجم بایستم و بجنگم .
    مریم نگاهی به برادرش انداخت وبا طعنه گفت همچین گفتی سالن غذاخوری که من فکر کردم ...
    آقای کاشانی با چهره ای متبسم کلامش را قطع کرد :ببخشید در این مسی مکان بهتری سراغ نداشتم البته فریب ظاهرش را نخور غذایش خوشمزه است .معلوم شد بیشتر غذا ها با هجوم مسافرین ته کشیده است وجز چلو قیمه غذای دیگری نمانده بود مرد سبزه رویی ظرف غذاها را روی میز قرار داد شکل وقیافه ظرف های قیمه اشتها بر انگیز بود هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودم که صدای آژیر از رادیو به گوش رسید گوینده در حین پخش آن یادآور شد وضیعت قرمز اعلام می شود سپس نکات ایمنی را گوشزد نمود .چهره حاضرین ناخودآگاه حال مضطربی به خود گرفت حتما هریک به فکر عزیزان خود افتاده بودند درست مثل من.با اینکه میدانستم خطر همی مردم را مرزنشین را تهدید می کند با اینهمه به فکر پدربزرگ وامیر بودم و دلم شدیدا" شور میزد خانم کاشانی ومریم نیز حالی چون ما داشتند در آن میان فقط آقای کاشانی با اشتها غذا می خورد و ظاهرا زیاد نگران به نظر نمیرسید مریم با نگاهی به او گفت : در این وضعیت چطور می توانی با اشتها غذا بخوری؟منکه اصلا میلی به غذا ندارم .
    آقای کاشانی با طنز جواب داد :من باید غذا بخورم که انرژی کافی داشته باشم آخر قرار است امشب حق عراقیها را کف دستشان بگذارم .
    لقمه در گلویم جهید و سرفه ام انداخت لیوان آبی که به سویم تعارف شد جرعه ای از حالم را بهتر کرد اما دیگر اشتهایم از بین رفته بود. دیگران سرگرم نوشیدن چای بودند که خطلب به آقای کاشانی پرسیدم می توانم داروهای مادربزرگ را از توی اتومبیل بردارم؟
    صندلی اش را کنار رد و در حین برخاستن گفت درهایش قفل است با من بیایید آنرا برایتان باز می کنم.
    به دنبال او راه افتادم واز سالن خارج شدیم فضای بیرون نیمه تاریک بود وچشم به اندازه کافی قدرت تشخیص نداشت اما آسمان زیباتر از همیشه به نظر میرسید وتلالو ستارگان بی شمار بر پهنه سیاه آن واقعا" تماشایی بود.
    ناله دردناکم آقای کاشانی را که کمی جلوتر از من راه میرفت متوجه پایم کرد .پایم با قلوه سنگی برخورد کرده بود.چه شد؟
    انگشت پایم کمی ضرب دید.
    حواستان کجا بود؟
    محو تماشای آسمان بودم.
    دنبال ستاره بختتان می گشتید؟
    نه فقط از تماشای اینهمه زیبایی لذت می بردم.
    اکثر مردم معتقدند آسمان زیباست ولی من میگویم زمین زیباتر است تماشای زمین از آبالا حقیقتا" زیباست.
    انگشت پایم زق زق می کرد تحت تاثیر درد آرام قدم بر می داشتم او هم با من همگام شد با نگاهی به سویش گفتم :اما امشب از آن بالا زمین تاریک و بی منظره به نظر خواهد رسید .
    در اتومبیل را برایم گشود و گفت گرچه با عقیده شما موافقم ولی پرواز امشب برای من ساسر از هیجان خواهد بود .
    قرصهای مادربزرگ را میان پنجه هایم فشردم وبا ناامیدی پرسیدم :حتما" برای اینکه به استقبال مرگ می روید؟
    به در بسته اتومبیل تکیه داد .در حالی که سنگینی نگاهش را در تاریکی به خوبی حس می کردم آهسته گفت :درست برعکس چرا که بعد از این زندگی برایم لطف دیگری دارد و هربار که به سوی آسمان پرواز میکنم آرزویی جز بازگشت به زمین ندارم .


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



صفحه 1 از 6 12345 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. لطفا فارسي تايپ كنيد
    توسط Admin در تالار راهنمای سایت
    پاسخ ها: 4
    آخرین ارسال: 2013/8/24, 03:10 PM
  2. قلب سنگی | فرزانه رضائی دارستانی (تایپ)
    توسط abdolghani در تالار داستان نوشته ها
    پاسخ ها: 65
    آخرین ارسال: 2011/7/29, 10:53 PM
  3. 22 کلید طلایی برای نفوذ در قلب نامزدتان
    توسط YAGHOT SEFID در تالار روانشناسی خانواده
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2009/11/01, 03:59 PM

عبارت‌های مرتبط

خلاصه رمان قلب طلایی

كتابهاي زهرا اسدي

دانلود کتاب های زهرا اسدی

دانلود كتاب هاي زهرا اسدي

دانلود محمود کریمی یاد گرفتاریم می افتم

دانلود کتابهای زهرا اسدی

زهرا اسدی

خاطره های شیرین رفتن به دکتر امپول زدن

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •