صفحه 7 از 9 نخستنخست ... 3456789 آخرينآخرين
نمايش نتايج 61 تا 70 از 85

تاپیک: رمان کویر تشنه

  1. #61

    پيش فرض

    - خب از بس دوستم دارین دیگه. مگه غیر از اینه؟
    - معلومه که غیر از اینه.
    - یعنی زیاد دوستم ندارین؟
    - زیاد دوستت ندارم. بی اندازه دوستت دارم، قربونت برم. واسهٔ همین غیر از اینه، خوشگل خانم.
    - من هم شما رو خیلی دوست دارم. مامانم که دیگه هیچ. پس عکسها دست بابامه. چه جالب!
    - ببینم یعنی اول مامانتو دوست داری؟
    - عمو، مثل اینکه شما امروز صبحونه نخوردین. هیچ حرفهای من واستون جا نمیفته.
    - به جون خودت نخوردم. افسانه باهام قهر کرده، گرسنه موندم.
    - واسهٔ چی قهر کرده؟
    - اول بگو کی رو بیشتر دوست داری.
    - منظورم این بود که مامانم شما رو بی نهایت دوست داره. دیشب مرتب از خوبیها و پشتیبانیهای شما میگفت.
    - علی این بچه حق داره. من خیلی گیج میزنم. اصلا عوضی میفهمم.
    - با افسانه چرا قهری؟
    - من قهر نیستم. اون قهر کرده. میگه بریم مسافرت، خسته شدم. من هم گرفتارم. اما انگار باید ببرمش. اوضاع خیلی وخیمه. دیشب رویا هم باهام سرسنگین بود. مادر و دختر دست به یکی کردن.
    - امروز بهش زنگ میزنم میگم همینطور ادامه بده. بابات داره شکست میخوره.
    - تو اینکارو بکن تا من هم بگم باباتو حالا حالاها آزاد نکنن.
    - مگه دست شماس؟
    - خب آره. من با کارکنان زندان خیلی دوستم. برای رئیس زندون دارم خونه میسازم. نمیدونی، بدون.
    - پس تورو خدا بگین همین هفته بابامو آزاد کنن.
    - اتفاقاً همه از پدرت خیلی راضین. شاید زودتر آزاد شد.
    - خدا کنه. اگه به مامانم بگم، از خوشحالی سکته میکنه.
    عمو علی گفت: پس نگو، بچه. مگه آزار داری؟
    عمو علی محمد خیلی جدی گفت: عادل بیاد، بلکه مینا خانمو راضی کنه بره عمل کنه. خیلی وضعیتش نگران کننده است.
    - نمیشه یه جوری راضیش کنیم تا بابا نیومده عمل کنه؟
    - اون تا تو رو تحویل پدرت نده، زیر بار عمل نمیره. اصرار ما بیفایده است.
    حرف عمو تمام نشده بود که چند ضربه به در خورد. با تعارف عمو علی، ماری جوان و خوشتیپ وارد شد. در حالی که پرونده هایی در دستش بود، سلام کرد. به احترامش برخاستم. عمو علی گفت: مهندس سپهری، از همکاران ما هستند سپیده جون. ایشون هم برادرزادهٔ ما هستن.
    - خوشبختم خانم.
    - منم همینطور.
    - بفرمایین، خواهش میکنم.
    نشستم. مهندس سپهری پروندهها را به عمو علی داد و گفت: بالاخره شهرداری موافقت کرد.
    - به به، چه عالی! دستت درد نکنه آرش جون. کارو باید دست کاردان سپرد.
    - کاری نکردم. فقط با مهندس برزگر هماهنگ کنین، بریم برای بازدید.
    - همین فردا ترتیبشو میدم. بشین بگم برات قهوه بیارن.
    - نه ممنونم. مزاحم نمیشم.
    - بگیر بشین. مزاحمتی واسهٔ ما نداری.
    به اصرار نشست و کمی صحبت کردیم. چند دقیقه بعد من برخاستم و گفتم: با اجازتون من میرم.
    - بشین، سپیده جون. ماشین که آوردی؟
    - نه تصادف کوچولویی کردم، گذاشتمش آقای یوسفی درستش کنه.
    - خب من میبرمت.
    - نه، عمو جون. ممنونم. کلاس دارم. مسیر سرراسته. با یه تاکسی میرم.
    - خب من میرسونمت، قربونت برم.
    - تعارف ندارم. شما به کارتون برسین.
    مهندس سپهری گفت: من دارم میرم سر ساختمون. میتونم تا جایی شما رو برسونم.
    - ممنونم نیازی نیست.
    عمو علی محمد گفت: خب با ایشون برو، عمو جون. غریبه نیستن. مسیرت کجاس آرش جون؟
    - مسیرم اول مسیر سپیده خانمه.
    با تشکر از آرش، از عموها خداحافظی کردم و دنبال آرش راهی شدم. در ماشین شیکش را باز کرد و گفت: بفرمایین، خانم رادش.
    نشستم. او هم رفت پشت فرمان نشست. گفتم: مزاحمتون شدم.
    - باعث افتخارم بود که امروز با شما آشنا شدم. شما باید دختر مهندس عادل باشین.
    - همینطوره. شما ایشونو میشناسین؟
    - پدرم با ایشون آشنا بودن. من خودم ندیدمشون. اما به اجازه ایشون مشغول کار در شرکتشون شدم. حالشون خوبه؟
    - الحمدلله.
    - خب، شما کجا تشریف میبرین؟
    - دوتا خیابون پایینتر.
    - بسیار خب. رشتهٔ تحصیلیتون چیه؟
    - ادبیات فارسی.
    - خیلی عالیه. چرا این رشته رو انتخاب کردین؟
    - خب برای اینکه مورد علاقهام بوده.
    - خیلی خوبه. به خاطر این سوال کردم چون خودم از رشتهام خوشم نمیاد و به اصرار پدرم تو این کار وارد شدم. آخه من عاشق پزشکی بودم.
    - حالا خیلی عذاب میکشین؟
    - نه، الان کارمو دوست دارم. خیلی هم توش موفق هستم. اما تصور کنین اگه پزشک میشودم، چی میشودم!
    هر دو خندیدیم.
    - از وقتی با آقای رادش همکاری میکنم، به کارم خیلی علاقه مند شدم. شاید قسمت این بوده که با شما آشنا بشم. و نگاهی عجیب به من کرد.
    - خب شاید پزشک هم میشدین من یه روز به عنوان بیمار بهتون مراجعه میکردم.
    - خدانکنه. آخه من عاشق رشتهٔ مغز و اعصاب بودم. شاید هم روان پزشک میشودم.
    این بار هر دو بلندتر خندیدیم. خلاصه تا مقصد از هر داری سخن گفتیم. مقابل دانشگاه پیاده شدم و از او خداحافظی کردم.
    دماه گذشت و عمو علی محمد ناگهانی خبر داد که دو سه روز دیگر پدرم آزاد میشود. آنشب من و مادرا از خوشحالی باران اشک میریختیم. یکماه زودتر از آنچه تصور میکردیم، برایمان حکم یک سال را داشت.
    فردای آنروز وقتی دیدم مادر وسایلش را جمع میکند و چیزهایی را در چمدان میگذارد، پرسیدم: مگه مسافرت در پیش داریم؟
    - نه تازه پدرت داره میاد. چی بهتر از این میتونه روحیهٔ آدمو عوض کنه؟ چه وقت مسافرته؟
    - پس چرا وسایلتو جمع میکنی؟
    - خب من دیگه باید برم خونهٔ خودم، عزیز دلم.
    - پدرم ازت خسته اینجا زندگی کنی تا برگرده. مگه نه؟
    - خب داره برمیگرده دیگه. ما که به هم محرم نیستیم. از این گذشته، دوست ندارم خودمو بهش تحمیل کنم. اینجا باشم که روش نمیشه زن بگیره.
    - آخه مگه من میذارم زنی پاشو اینجا بذاره؟ حرفها میزنی! آدم شاخ در میاره.
    - سپیده جون، بذار پدرت هرطور دوست داره زندگی کنه. بیست سال به خاطر ما زندگی کرد، بذار دیگه آزاد باشه. اگه بهش اصرار کنی که با من ازدواج کنه یا چون این همه سال منتظرش بودم جلو بیاد، ازت راضی نیستم. کلمهای از حرفهای من، از عشق من، از علاقهٔ منو بهش نمیگی. میفهمی؟ مگه مُرده باشم. اونموقع قلبمو باراش بشکاف. اشکالی نداره. اما الان نه.
    - اما اون باید بدونه چقدر دوستش داری. باید بدونه چه فرصتهایی رو به خاطرش از دست دادی.
    - اون عاقله. میدونه. خیلی تیز و باهوشه. لازم نیست بهش گوشزد کنی، قربونت برم.
    - اما پدر ناراحت میشه تورو اینجا نبینه. من هم طاقت دوریتو ندارم. آخه این چه کاریه؟ من تازه داشتم خوشحالی میکردم.
    - سپیده، تو که دوست نداری من خرد و ذلیل بشم. دوست داری؟
    - هرگز.
    - بذار ته موندهٔ غرورم جلوی پدرت حفظ بشه. بذار خودش قدم برداره. اون اگه از ندیدن من ناراحت میشد، پونزده سال منو محروم نمیکرد. من در خیال پدرت مردم. اینو باور کن، سپیده. خیلی به خاطر من اذیت شده. خیلی. چطور میتونه فراموش کنه؟ تو هم هرروز بیا بهم سر بزن. ماشالله واسهٔ خودت خانمی شدی.
    - پس چرا بابا منو نخواست ببینه؟ لابد من هم در خیالش مردم.
    - نمیخواست تو اونو تو زندون ببینی. میخواست فکر کنی مُرده. چون خبر نداشت پونزده سال زنده میمونه یا نه. اما منو که میتونست ببینه. حتی اون موقع که ضعف اعصاب گرفتم و مثل دیوونهها حرف میزدم و مات بودم و مدام راه میرفتم هم اجازه نداد به دیدنش برم، با اینکه پزشکها معتقد بودن دیدن پدرت میتونه اثر مثبت داشته باشه. اونوقت چطور الان دوست داره منو ببینه؟ غیر ممکنه.
    نشستم اشک ریختم. طاقت جدایی مادرم را نداشتم. کنارم نشست. نوازشم کرد و گفت: من به پدرت سر میزنم. وظیفه دارم بهش خوشامد بگم. فکر نکن اصلا همدیگه رو نمیبینیم. میخوام بشم مینا زرباف، ببینم باز هم میاد سراغم یا نه. میخوام ببینم باز هم میاد مثل زن ندیدهها بشینه پای در خونمون یا نه.
    - اون تصور کنه دوستش نداری، هرگز پا پیش نمیگذاره. من هم که نباید حرف بزنم.
    - عادل مرد باهوشیه. تو هم با جملههای درست میتونی بدون اینکه غرور منو خرد کنی، به پدرت حالی کنی که منتظرش بودم، اما ازش گله مندم. این کارو برام میکنی؟
    - کی میخوای بری؟
    - عموت میگفت به احتمال زیاد پدرت سه شنبه ظهر خونه اس. من صبحش رفع زحمت میکنم. از پدرت خوب پذیرایی کنی ها. میخوام نشون بعدی که چه دسته گلی تحویل اجتماع دادم. آبرومو نباری.
    - نرو، مامان. التماست میکنم. اقلأ یکی دوروز اولو باش.
    - روی دیدنشو ندارم.
    - بابا الان دلش واسهٔ دیدن تو پرم میکشه.
    - شاید.اما اگه اینطور نباشه و من اینجا بمونم و هرگز عزم درخواست ازدواج نکنه و تازه بخواد زن هم بگیره، اونوقت چی کار میکنی سپیده؟ من که دیگه زنده نمیمونم. تو هم یه عمر خودتو سرزنش میکنی. پس بذار برم. هر چی خدا بخواد، همون میشه. بذار اصلا بابات بیاد، شاید زشت و بدترکیب شده باشه، من نخوامش.
    به مادر لبخند زدم. لپم را گرفت و گفت: بابات داره میاد خوشگلم. بخند.
    شب آخر مامان نصرت و عمو علی شام منزل ما بودند. مامان نصرت وقتی فهمید مادرم دارد آنجا را ترک میکند، با ناراحتی وصف ناپذیری گفت: عادل داره به امید تو میاد خونه، این کارها چیه؟
    - من روی دیدنشو ندارم. تشکری بهش بدهکارم که در فرصتی مناسب میبینمش.
    - اگه بری، دیگه نه من نه تو.
    - عادل اگه میخواست منو ببینه، پونزده سال آزارم نمیداد، مادر جون.
    - حتما برای این کارش دلیلی داشته. تا اونجا که ما میدونیم، دلش برای هر دوتون پرم میکشه.
    عمو علی گفت: مینا خانم، عادل خیلی ناراحت میشه شما رو اینجا نبینه. اونوقت فکر میکنه ما دستورهاشو انجام ندادیم.
    - اون میدونه که شما چه پشتیبانهای خوبی برای ما بودین. از همه تون ممنونم. اجازه بدین راحت باشم.
    - آخه نمیشه که تو جشن ما شما نباشین. خونوادهٔ خودتون هم میان.
    - پدرم بیست سال نیومد دیدن من. چطور ممکنه بیاد؟
    -پدرتون شاید نیان، اما مادرتون و مهناز خانم حتما میان.
    - ایشالله بهتون خوش بگذره. من غذاهارو آماده میکنم، پذیراییش با سپیده.
    - ما وجود خودتون برامون مهمه.
    - ممنونم. نه قالب یکباره دیدن عادلو دارم، نه روشو. میترسم پس بیفتم، جشنتونو هم خراب کنم.
    آن شب من و مادر تا صبح نخوابیدیم. کلی با هم حرف زدیم. غذاها را آماده کردیم و خانه را مرتب کردیم. بعد هم که اصلا خوابمان نبرد.
    روز بعد مادر از صبح دنبال خرید و آماده کردن میوه و شیرینی بود. آخر سر هم با سبد گل بزرگی به خانه آمد. آن گوشهٔ سالن جلوی چشم گذاشت و شروع کرد به نوشتن نامهای و آن را روی گلها زد. جلو رفتم. نوشته بود:
    جناب مهندس رادش، سلام
    به خانهٔ خودت خوش آمدی. از اینکه برای استقبالت نماندم، معذرت میخوام. اما این طوری هر دو راحت تریم. سپیده را صحیح و سالم و یک دسته گل تحویلت میدم. دو ماه است همه چیز را میداند و به وجودت افتخار میکند. لحظات این پانزده سال را به امید دیدن چنین روزی سپری کردم، اما امروز که آن لحظه زیبا فرا میرسد، تاب ماندن ندارم.
    شرمنده و خجالتزدهٔ تو، مینا.




    ادامه دارد......

    چرا غم ها نمیدانند

    که من غمگین ترین غمگین این شهرم

    بیا ای دوست با من باش

    که من تنهاترین تنهای این شهرم

  2. تشكر از اين پست


  3. #62

    پيش فرض

    بخش 55

    مادر وقتی دید اشکهای من درآمده، گفت: پس بذار جعبه دستمال کاغذی رو هم بذارم بغلش که پذیرایی کامل باشه. بچه. چرا گریه میکنی؟
    خندهام گرفت. ادامه داد: فیلمبرداری یادت نره ها. میخوام ببینم دیگه کی با خوندن نامهٔ من گریه میکنه. از همه چیز فیلم بگیر.
    - پس کی پذیرایی کنه؟ کی به بابام برسه؟
    - بعده رویا فیلمبرداری کنه. مهناز هم کمکت میکنه.
    - بدبخت دایی مرده امروز کارش دراومد. نمیدانام چرا قلبم انقدر تند تند میزنه، مامان.
    - ذوقزده ای. من هم همینطورم. دیگه سفارش نمیکنم. میزو کامل چیدم. فقط غذاها رو خوشگل تزیین کن.
    - چشم. اهشم.
    - من رفتم. الان میان، اونوقت نمیذارن برم.
    - جات خیلی خالیه. نمیشه نری؟
    - نه عزیزم. بهت زنگ میزنم. خداحافظ.
    مادر سوار ماشینش شد و به خانهٔ خودش رفت. ده دقیقهای حوصلهٔ هیچ کاری را نداشتم، تا اینکه با صدای زنگ از جا پریدم. خاله مهناز و مادربزرگ بودند. اما پدربزرگ نیامده بود. حرصم گرفت، گفتم: آخه آدم انقدر یه دنده.
    خاله مهناز گفت: به بابا گفتیم مینا نمیمونه، گفت شما برین، اگه رفته بود زنگ بزنین میام. گفت: استقبال از عادل وظیفهٔ منه. حالا مینا هست یا رفت؟
    - رفت.
    - پس به بابا زنگ بزنم بگم بیاد.
    مادربزرگ روی مبل نشست و گفت: دختره خجالت نمیکشه. پونزده سال واست حبس کشید، دیگه غرورت چیه؟ یه امروزو میموندی ازش پذیرایی میکردی، بی چشم و رو.
    - حالش خوب نبود. رنگ و روش غیر طبیعی بود. من هم اصرار نکردم. ترسیدام تاب دیدن بابا رو نداشته باشه. شاید بابا خیلی پیر شده باشه.
    خاله مهناز گفت: باید بهش حق بدیم. عادل نباید پونزده سال محرومش میکرد. آخه این چه تنبیهی بود؟
    - خاله راست میگین ها. شاید هم خواسته مامانو تنبیه کنه. چطور به فکرم نرسیده بود؟
    یکمرتبه مادربزرگ گفت: عادل دلش نمیاد شلوارشو بالا بکشه، مبادا شلواره دردش بیاد. اونوقت بیاد مینا رو تنبیه کنه؟
    من و خاله مهناز از خنده غاش کردیم. خاله مهناز پرسید: عمو علیت چرا نیومده؟ چه بی خیالن اینها.
    - عمو علی رفته که با گوسفند بیاد. نظر کرده امروز شما بله رو بگین، گوسفند بکشه.
    - این مامانت نه خودش نشست با عادل زندگی کنه، نه گذاشت ما فیضی ببریم.
    - به خدا عموم گناه داره. کلی هم خاطرخواه داره. منتهی هوای شما رو داره. گناه داره، خاله.
    - بابا نمیذاره. میگه با اتفاقهایی که پیش اومده، زبونمون کوتاهه. هی حرف پیش میاد. تا دعواتون بشه، اون میگه خواهرت داداشمو بببخت کرده. تو میگی از کجا معلوم داداشت قاتل نباشه. میگه به صلاح نیست. یه بچه شون بدبخت شد بسه.
    - تا ساعت دوازده ظهر همهٔ مهمانها آمدند به جز زن عمو افسانه. خوب حق هم داشت. چطور به استقبال قاتل برادرش میامد؟ اما رویا و روهام از مدرسه به منزل ما آمدند. ساعت یک و پانزده دقیقه بود و از پدر خبری نبود. ثانیه به ثانیه لحظه شماری میکردم. قلبم برایش میتپید. عمو علی محمد داشت میگفت: من گفتم میام دنبالت، گفت: میخوام خودم بیام. میترسین خونمو بلد نباشم؟ که زنگ به صدا در آمد. همه سه متر پریدیم. رکورد پرش را مامان نصرت شکاند. گوشی اف اف را برداشت و گفت: بله؟ سلام. بفرمایین حسین آقا.
    باد همه خوابید. تا حالا ندیده بودم کسی از آمدن پدربزرگم ناامید شود، اما آن روز به چشم دیدم که همه وا رفتند. حتی مامان اعظم. خاله مهناز نه گذاشت نه برداشت گفت: بعد از این همه سال بنده خدا گذاشت چه موقعی اومد.
    فریاد خنده بلند شد. مامان اعظم گفت: تا حالا انقدر از اومدنش ناامید نشده بودم به خدا.
    باز فریاد خنده بلند شد. به استقبال پدربزرگ رفتیم. اولین بار بود که به خانهٔ ما میامد. آن هم چون مادر حضور نداشت، این سعادت به ما رو کرده بود. سبد گل بزرگی در دست داشت و خیلی سرحال بود. در آغوشش پریدم. به قول خودش چند تا ماچ آبدار ازم کرد و قربان صدقهام رفت. البته من خودم گاهی به منزل آنها میرفتم و به آنها سر میزدم. پدربزرگ با من مشکلی نداشت. خیلی هم جانش برایم در میرفت. به هر حال استقبال گرمی از پدربزرگ به عمل آوردیم.
    هنوز همه کامل سر جایشان ننشسته بودند که صدای زنگ یکبار دیگر بلند شد. بی اختیار به سمت حیاط دویدم تا او را که همهٔ آرامش و راحتیم را مدیونش بودم ببینم. هنوز به وسط حیاط نرسیده بودم که از اف اف در را باز کردند. سر جایم ایستادم. پاهایم دیگر توان رفتن نداشت. تازه آن لحظه خدا را شکر کردم که مادرم با آن قالب ضعیفش نماند.
    پدرم پا به داخل منزل گذاشت. لبخندی به لب داشت. خیلی جوانتر از آن چیزی بود که تصور میکردم. فقط موهایش کمی با رنگ سفیف تزیین شده بود، که همان جذاب ترس کرده بود. قد بلند و هیکلی موزون داشت و معلوم بود اهل ورزش است. کاپشن سورمهای و شلوار لی به تن داشت. او هم به من خیره شده بود و سر تا پای مرا برانداز میکرد. هر لحظه لبخندش عمیقتر میشد. انگار عکسهای من هم با سیمای واقعیم هماهنگی نداشت. تا پدر صدایم زد، به سمتش دویدم و در آغوشش غرق شدم. مرا محکم به خودش فشرد و به سر و صورتم بوسه زد. با بغض گفت: الهی قربونت بشم. خیلی خوشگلتر از عکسهاتی. به عشق تو زنده موندم، بابا. ماشالله.
    باز گونهٔ پدر را بوسیدم و گفتم: شما هم خیلی جوونتر و بهتر از چیزی که فکر میکردم هستین. قربونتون برم، بابا. دلم برای دیدنتون پرم میکشید. به خونه خوش اومدین.
    صدای خاله نهضت آمد که گفت: بابا، ما هم آدمیم.
    پدر مرا رها کرد و دست دور شانهام انداخت. ساکش را از دستش گرفتم. اشکهایش را پاک کرد و گفت: سلام به همه. و تک تک با همه سلام و احوالپرسی کرد. برای مادرش چه اشکی ریخت.
    وقتی روبوسیها تمام شد، و تعارفات رد و بدل شد، از پدر پرسیدم: بابا تو این ساک سوغاتیه دیگه؟
    - اگه سوغاتی زندونو یه دنیا انتظار و یه دفتر خاطره بدونی، بله.
    - همون یه دنیا میارزه.
    - بابا انقدر بی فکر نیست که دست خالی بیاد خونه. یه چیز ناقابل برات خریدم، عزیزم.
    - ممنونم.
    پدر به اطراف نظری انداخت. انگار دنبال کسی میگشت. یکمرتبه عمو علی گفت: داداش، گوسفنده اون وره. دنبال اون میگردین؟
    پدر خندید و گفت: توها مارو گرفتی ها، علی جون. دنبال یه گل میگردم، نه گوسفند.
    همه خندیدیم.عمو علی لنخند زد و گفت: بیچاره گُله.
    پدر خیلی جدی پرسید: پس مینا کجاس؟
    خنده به لبها خشک شد. هر کس به طرفی رفت و سرش را به چیزی مشغول کرد. رنگ از رخسار پدر پرید. با ناراحتی گفت: پرسیدم مینا کجاس؟
    مامان اعظم گفت: حالا بریم تو پسرم.
    - اتفاقی براش افتاده؟
    مامان نصرت گفت: نه، عزیز دلم. مینا حالش خوبه. فقط هر کاریش کردیم، نموند. گفت: از قولش بهت خوشامد بگیم و معذرت خواهی کنیم. حالا تو برات نوشته گذاشته.
    - آخه چطور رفت؟ من فکر میکردم مینا اولین کسیه که درو روم باز میکنه.
    مامان اعظم گفت: روی دیدن تورو نداره. جدا از اینکه هیجان براش خوب نیست، پسرم.
    پدر خیلی در هم رفت. عمو علی محمد گفت: عادل، صبر کن تا گوسفندو سر ببریم.
    پدر ایستاد و بعضیها که دوست نداشتند شاهد یک قتل دیگر باشند تو رفتند. مرد قصاب گوسفند را جلوی پای پدرم قربانی کرد. من تو رفتم تا ناهار را آماده کنم. پدر و بقیه وارد منزل شدند. پدر روی مبل نشست و مامان نصرت گفت: پسرم، اون سبد گلو مینا جون برات گرفته. اون کاغذ روش هم مال توئه. اما همه قبل از تو اونو خوندیم.
    همه خندیدیم. پدر گفت: پس دیگه لازم نیست من بخونم.
    دلم از پدر گرفت. حق با مادر بود. چه ساده از مسئله گذشت. اصلا بلند نشد نامه را بخواند. فقط گفت: دستش درد نکنه. وجودش بیشتر خوشحالم میکرد. بعد رو به من گفت: سپیده جون، بیا بشین پیش بابا. چقدر شبیه مادرت شودی.
    وقتی کنارش نشستم، همه شروع به تعریف و ستایش من کردند که دختری چنین است و چنان است. پدر گفت: پس باز هم از مینا خانم متشکریم.
    پس از مدتی همه را برای صرف غذا به سمت میز دعوت کردیم. پدر برای شستن سر و صورتش به دستشویی رفت. وقت بازگشت، راهش را به سمت سبد گل کج کرد. خوشحال شدم، فکر کردم میخواهد نامه را بخواند. اما فقط نگاهی به سبد گل انداخت و دستمال کاغذیای برداشت و در حالی که دستش را خشک میکرد، به سمت میز غذاخوری آمد و گفت: به به، بوی غذای خونه چیز دیگه است. الهی شکر که باز همه دور هم هستیم.
    مامان نصرت گفت: جای مینا و افسانه هم خالی.
    همه مشغول صرف غذا شدیم. پدر گفت: این غذاها دست پخت مینا خانمه، مگه نه؟
    پدربزرگ گفت: عادل جون، نکنه زیر دندونت سنگ رفته که یاد اون کردی؟
    پدر گفت: به یاد ندارم تو غذاهاش سنگ پیدا کرده باشم. اون خیلی دقیق و تمیز بود. همیشه هم دستمالهای سفره رو همینطوری به شکل پاپیون تزئین میکرد. به هر حال دستش درد نکنه. خیلی تو زحمت افتاده. باز مارو خجالت داد.
    خلاصه غروب همهٔ مهمانها خداحافظی کردند و رفتند. حتی مامان نصرت. هر چه کردیم، نماند. گفت: صبح باید برم آزمایشگاه. شما پدر و دختر هم حرف واسهٔ گفتم زیاد دارین، من تنها میمونم.
    بالاخره به سمت سبد گل رفت. نامه را برداشت و خواند و تا کرد و در جیبش گذاشت. بعد هوس کرد از طبقهٔ بالا دیدن کند. همراهیش کردم. اول به اتاق من آمد و گفت: خیلی با سلیقه اطاقتو چیدی.
    - ممنونم. نصفش سلیقه مامانه.
    پدر جلو رفت، عکس من و مادر را از روی میز برداشت و گفت: بی معرفت! تو مثل این نشی ها.
    - مامان برای این کارش دلایلی آورد که منطقی بود، بابا. از دستش دلخور نشین.
    - چه دلیلی جیز غرور؟
    چقدر باهوش بود. گفتم: اینطور نیست. زود قضاوت نکنین.
    - مثلا تو یکیشو بگو که از همه منطقی تره.
    - اینکه هیجان باراش سمه.
    - و دوّمیش؟
    - نمیشه دیگه، همه رو میفهمین.
    - جون بابا. دوّمیش؟
    - اینکه از دست شما ناراحته.
    - من اصلا کجا بودم که ناراحتش کرده باشم؟
    - از آخرین دیدار خاطرهٔ خوشی نداره.
    - من هم برای اونکار دلیلی داشتم.
    - چه دلیلی؟ شما خواستین اونو تنبیه کنین.
    - که جون منو نجات داده؟ یا قراره سرپرستی بچهٔ منو به تنهایی پونزده سال به عهده بگیره؟
    - من نمیدونم. فقط میدونم خیلی دلش واسهٔ شما تنگ شده بود و منتظرتون بود.
    - معنی دلتنگی و انتظار رو هم فهمیدیم. خوبه. انگار تو این پونزده سال خیلی چیزها عوض شده.
    - بابا!
    - اصلا منم که ازش گله دارم. بهش گفته بودم که تورو تحویل خودم بده. این چه وضع امانتداریه؟
    - گلههای غیر منطقی نکنین دیگه. مامان یکی رو میخواد از خودش نگهداری کنه. شما فکر کردین مامان مینای پونزده سال پیشه؟
    -عکسش که اینطور میگه، ماشالله.
    - اینطور نیست. قلب مادر درست پمپاژ نمیکنه. چند ساله باید شارژ قلب بذاره، اما واسهٔ خاطر اینکه من تو این دنیا بی پناه نمونم و منو به شما تحویل بده، زیر بار عمل نمیره. مامان هر لحظه در خطر مرگ، بابا.
    پدر نگاه وحشتناکی به من کرد. آب دهانش را به سختی فرو داد و آهسته روی تخت نشست. به قدری متاثر شده بود که از حرفم پشیمان شدم. پرسیدم: مگه شما خبر نداشتین، بابا؟
    - نه علی و علی محمد چیزی به من نگفته بودن. فکر کردم هیجان برای اعصابش بده.
    - من نمیدونستم، وگرنه سریع شما رو در جریان نمیذاشتم. متاسفم.
    - عملش خطرناکه؟
    - نه مامان بزرگش کرده. دلش میخواست یه بار دیگه شما رو ببینه. احتمال داره دیگه به عمل رضایت بده.
    - الان حالش خوبه؟
    - راستش نه. چند روز پیش که عمو علی محمد یهو خبر داد که شما یه ماه زودتر آزاد میشین، حالش به هم خورد. از اون روز یه جوریه.
    - یعنی ناراحت شد؟
    - نه از خوشحالی هیجانزده شد. از اون روز خیلی خوشحال بود. اما انگار مضطرب هم بود که مدام قرص اضافه میکرد. حتی امروز صبح دیدم با اینکه پی خرید و کاره، دوباره تو آشپزخونه قرص مصرف میکنه. رنگ و روش هم سر جا نبود. من هم ترجیح دادم بره. گفتم شما رو ببینه، دیگه راهی بیمارستان میشه، خدایی ناکرده.
    - آخه این علی محمد چرا به من نگفت؟
    - نخواسته نگران باشین.
    - خوب میشد همون چند سال پیش ازش بخوام بیاد ملاقاتم، باهاش صحبت میکردم. راضییش میکردم تا به این وضع نمیافتاد. اینها به من بد کردن که نگفتن.
    - پس چرا وقتی ناراحتی اعصاب داشت نخواستین به ملاقاتتون بیاد؟ اون موقع پزشکها دیدن شما رو باراش اثربخش میدونستن. مادر خیلی غصه خورد و خیلی گله مانده. اتفاقاً پریشب در جواب سوال من اینو ازم پرسید.
    -- مینا کی ناراحتی اعصاب داشت؟ تو چی میگی، دختر؟
    - اینو هم به شما نگفتن؟
    - نه به جون خودت. نه به جون مینا. من خبر نداشتم. بهم میگفتن افسرده و بی حوصله است.
    - همون یه سال اول زندونتون. آخر امام رضا شفاش داد. کم مونده بود راهی تیمارستان بشه. پس فکر کردین قلبشو واسهٔ چی از دست داده؟ اگه شما تو زندون سختی کشیدین، اون هم اینجا مریضی تنهایی و عذاب وجدان کشیده. تازه باید از من هم مراقبت میکرده که جلوی شما روسفید باشه.
    پدر دوباره به عکس مادر خیره شد. نگاه نگران و شرمندهاش دلم را سوزاند. گفت: من آدمی نیستم که بفهمم کسی بهم احتیاج داره و نخوام ببینمش. اون هم مینا! اینها با ملاحظه شون منو یه عمر شرمنده مینا کردن. درسته که دوست نداشتم منو تو زندون ببینه، اما برای سلامتیش قبول میکردم. دست کم یه بار میآوردنش.
    - چی کار میکنین؟
    - میخوام به علی محمد زنگ بزنم، حقشو کف دستش بذارم.
    - بابا زشته. فکر میکنن من شکایت کردم. حالا وقتش نیست. به اعصابتون مسلط باشین.
    - آخه من اینو چطور از ذهن مینا پاک کنم، سپیده؟ اون حتما از من متنفر شده که نمونده.
    - به خدا اینطور نیست، بابا. مامان شما رو خیلی دوست داره. متنفر چی چیه؟
    اولین جرقهٔ عشق را از اضطراب و نگرانی پدر تشخیص دادم. توجه و رضایت مادر هنوز برایش خیلی ارزش داشت، و این میتوانست شروع خوبی باشد. پرسید: پس چرا یه زنگ نزده؟
    - تازه ساعت هشت شبه، وقت هست.




    ادامه دارد......

    چرا غم ها نمیدانند

    که من غمگین ترین غمگین این شهرم

    بیا ای دوست با من باش

    که من تنهاترین تنهای این شهرم

  4. تشكر از اين پست


  5. #63

    پيش فرض

    بخش 56

    - تو یه زنگ بزن ببین حالش چطوره. نکنه...
    - حالا میزنم. شما الان خیلی خسته این. پاشین برین هر اتاقی که دوست دارین، یه استراحت کوچولو موچولو بکنین تا شامو آماده کنم.
    پدر برخاست، سرم را نوازش کرد و گفت: آخه کارهات هم مثل میناس.
    پدر رفت. در اتاق مادر باز و بسته شد. پدر برای استراحت آنجا را انتخاب کرده بود؟ کنجکاویم برانگیخته شد. در ایوان اتاقم را باز کردم و خودم را به پنجرهٔ اتاق مادر رساندم و توری که پدر متوجه نشود، شاهد رفتارش شدم. چراغ را روشن کرده بود و به سمت میز آرایش مادر میرفت. قلمدان سورمهای را که در ماه عسل از مشهد برای او خریده بود برداشت. نگاهی به آن انداخت. انگار خاطرهای برایش زنده شد که لبخند زد و سر تکان داد. آن را سر جایش گذاشت و شیشهٔ عطر را برداشت. بویید و لذت برد. با کمال تعجب دیدم که کمی از آن را به لبهٔ آستینش زد. اگه به عشق او شک نداشتم، مطمئن میشدم که میخواهد عطر تن مادر را با خودش داشته باشد. افسوس که هنوز نمیدانستم در قلب و مغز پدر چه میگذرد. یکی دوتا از کشوها را بیرون کشید و بست، اما کشوی سوم توجهش را جلب کرد. قاب عکس خودش را بیرون آورد. انگار دیگر نمیتوانست بایستد. روی صندلی آرایش نشست و به عکس خودش زل زد. نمیدانم از اینکه مادر قابش را در کشو گذاشته بود ناراحت بود یا چون مادر عکس او را در اتاق داشت. جملهای با خودش گفت که خیلی دلم سوخت که نشنیدم. اما وقتی دیدم قاب را روی میز توالت گذاشت، فهمیدم دوست داشته آنجا میبوده. خندهام گرفت. پدر در کشو را بست و نگاهی به اطراف کرد. برخاست و کتابهای کتابخانهٔ مادر را براندازی کرد. یکی از آنها را برداشت و به سمت تخت آورد و روی آن نشست. اما بعد پشیمان شد. همانطور کتاب به دست روی تخت مادر دراز کشید. نمیدانم چرا توی دلم لرزید. کتاب را باز کرد و کمی خواند، اما یک دقیقه طول نکشید که کتاب را بست و کنار گذاشت. به پهلو خوابید. کمی فکر کرد، بعد بلند شد روتختی را کنار زد و دوباره دراز کشید. انگار با خودش درگیری داشت. همانطور که به پهلو خوابیده بود، گوشهٔ بالش مادر را به بینیش نزدیک کرد و بویید و بعد هم بوسید. یکباره قلبم ضعف رفت. اشک در چشمهایم حلقه زد. چقدر دلش مادر را میخواست. از دست مادر حرصم گرفت که با این همه نتوانسته بود عشق پدر را درک کند. پدر یک تار موی مادر را پیدا کرد و آن را از دو طرف کشید و بر آن هم بوسه زد. در دلا گفتم: مامان ، کجایی ببینی چطور درد فراق تاب و توانشو بریده؟ آخه بیرحم، یه تلفن بزن اقلأ. انگار تارهای قلب پدر با آن تار مو آرام گرفت.
    وقتی دیدم روتختی را رویش کشید، فهمیدم میخواهد با مینایش خلوت کند، یا دست کم او را در خواب ببیند. راه آشپزخانه را در پیش گرفتم و قابلمهٔ غذا را روی گاز گذاشتم. میز شئم را آماده کردم و به طبقهٔ بالا رفتم. دوباره از پنجرهٔ ایوان به پدر نگاه کردم. اما سر جایش نبود. بر خودم لعنت فرستادم که چه زود گول خوردم و چه فیلمی را کنار گذاشتم و رفتم سراغ آشپزی.
    در کمد لباس مادر را که بست، تازه پیدایش شد. با خود گفتم عجب فضول درجه یکی هم شده. کنار تخت نشست و چمدان کوچکی را از زیر تخت بیرون کشید و زیپ آن را باز کرد. در آن چمدان مدارک تحصیلی و قبضهای آب و برق و برگههای مهم قانونی و از اینطور چیزها بود. پدر یکی یکی آنها را بازرسی کرد. از این کارش زیاد خوشم نیامد، اما او نسبت به مادر و افکارش کنجکاو بود. نوبت به در چمدان رسید. زیپ درون آن را باز کرد و پاکت بزرگی بیرون کشید و محتویات آن را بیرون ریخت. مقداری عکس و یک پاکت کوچکتر روی زمین ریخت. دانه دانه عکسها را از نظر گذراند. دلم میخواست آنجا بودم و از عکسها سر در میاوردم. تا حالا آن پاکت را ندیده بودم. نوبت به پاکت نامه رسید. چسب آن را باز کرد و کاغذی بیرون کشید و مشغول خواندن شد. اشکی میریخت که دل آدم ریش میشد. آخر هم نامه را روی پیشانیش گذاشت و درست و حسابی اشک ریخت. بعد از مدتی نامه را سر جایش گذاشت و چمدان را جمع کرد و زیر تخت گذاشت. روی تخت نشست. دستی به تشک کشید. اعصابش به هم ریخته بود. کلافه بود. نمیدانام در آن پاکت چه بود که او را این چنین دگرگون کرده بود. یک لحظه با خودم فکر کردم شاید مردی به مادر نامه نوشته و عکسهای آنها را با هم دیده که اینطور آشفته شده. دلم برایش سوخت. روی تخت طاقباز دراز کشید.
    پنج دقیقهای تحمل کردم. اما دوست نداشتم او را آنطور گرفته ببینم. بنابراین چند ضربه به در اتاقش زدم و وارد شدم. بابا بیدارین؟
    اشکهایش را پاک کرد. برخاست نشست و گفت: آره عزیزم.
    - چرا گریه میکنین؟
    - هیچی. برای مادرت ناراحتم. اون کیسهٔ دارو ناراحتم کرد.
    با اینکه میدانستم علت گریهٔ پدر فقط این نیست، به رویم نیاوردم و گفتم: پاشین، شام بخوریم.
    پدر برخاست. گفتم: بابا، راستی مامان براتون لباس راحتی نو خریده، تو اتاق خودتون گذاشته. برین لباس راحت بپوشین.
    - ممنونم. حالا که فعلا خوبه.
    - پایین منتظرتونم.
    به آشپزخانه که رسیدم، زنگ تلفن به صدا درآمد. خدا خدا کردم مادر باشد. گوشی را برداشتم.
    - بله؟
    - سلام، عزیز دلم.
    - سلام، مامان. حالت چطوره؟
    - خوبم. اما نه به اندازهٔ سپیده خانم. چشمت روشن!
    - ممنون، مامان. جات خیلی خالی بود. بابا خیلی ناراحت شد که نبودی. گفت: انتظار داشتم که مینا اولین نفری باشه که بهم خوشامد میگه.
    - خوب، اولین نفر بودم. نبودم؟
    - تو که اصلا اینجا نبودی.
    - پس اون سبد گل با اون نامه چی بود؟ قبل از همه اونجا بود.
    - خوب آره. حق با توئه. اما بابا خودتو میخواد.
    - حالا کجاس. این ناجی مهربون ما؟
    - تو اتاق تو. همه چیزو بازرسی کرده. رو تختت هم خوابید. بقیه شو نمیگم. میخواستی نری.
    - راستی؟
    - به جون تو.
    - ندونم بهتره. پدربزرگ اومد؟
    - آره. اما چه موقعی؟ انقدر خندیدیم.
    - چه بامزه! بیچاره بابام!
    - بیچاره بابای من!
    - میخوام بهش خوشامد بگم. زود باش تا پشیمون نشدم. قلبم یه حالیه.
    - الان. الان. گوشی. به خودت مسلط باش لطفا.
    دویدم از پایین پلهها پدر را صدا بزنم که دیدم میان پله هاست. پرسید: کی بود تلفن زد؟
    خیلی معمولی گفتم: هر کی هست با شما کار داره. نمیدونم.
    پدر سریعتر به سالن آمد و به خیال اینکه دوستی، آشنایی، کسی است، گوشی را برداشت.
    - بله؟
    لحظهای مکث کرد. صورتش گل انداخت. انگار بغض کرده بود، اما جلوی من نمیخواست برملایش کند.
    گفت: سلام، مینا جون. حالت خوبه؟
    دیگر نتوانست طاقت بیاورد و گریست.
    دیدم اینطور نمیشود. بالاخره بچه باید از پدرش یه چیزی به ارث برده باشه. از پلهها بالا دویدم و از اتاق خودم گوشی را برداشتم.
    مادر گریه میکرد و میگفت: همونطور که تو پونزده سال پیش واسهٔ کارت دلیل داشتی، من هم واسهٔ کارم دلیل داشتم، عادل. از دستم ناراحت نشو. برام سخت بود. قبول کن.
    - من هم برام سخت بود که تورو نبینم، مینا.
    - حالا میبینی. دیر نمیشه.
    - پاشو بیا اینجا.
    - الان؟
    - آره. مگه وسیله نداری؟
    - چرا. اما باشه یه وقت دیگه.
    - چه فرقی میکنه، دختر خوب؟ انگار واسهٔ دیدن من عجله نداری!
    - خودت عادتم دادی.
    - حالا باید باهات صحبت کنم. فعلا پاشو بیا. ما صبر میکنیم، شامو با هم بخوریم.
    - نه، عادل. اصرار نکن.
    - پس ما بلند میشیم میایم.
    - این کارو نکن، چون خجالت میکشم.
    - پس تو پاشو بیا. میخوای بیایم دنبالت؟
    - نه حالا فردا شاید اومدم.
    - همین امشب اومدی که اومدی. نیومدی دیگه دلمو شکستی.
    - آخه....
    - جون من. جون سپیده. بذار ببینمت. خیلی حرفها هست که باید بهت بزنم، وگرنه امشب خوابم نمیبره.
    - حالا ببینم. قول نمیدم.
    - حالا ببینم نداریم. ما شام نمیخوریم تا بیائ. من تلفنی باهات حرف نمیزنم.
    - خیلی خب. میام.
    - بیصبرانه منتظرم.
    - فعلا خدانگهدار.
    - خداحافظ مینا جون. مواظب باش.
    گوشی را گذاشتم و از خوشحالی پلهها را دو تا یکی پایین آمدم. دیدم پدر با ذوقی خاص بالا میاید. گفت:سپیده جون، مامانت داره میاد اینجا، عزیزم. صبر میکنیم شامو با هم میخوریم.
    - چه خوب. چطور راضییش کردین؟
    - مگه میومد؟ کلی التماس کردم. اگه ما شانس داشتیم...
    - خواب از سرتون پرید، باباها! این مینا هنوز هم زلزله اس.
    - اصلا خستگیم دراومد. مگه آسونه دوری از کسی که زندگیمو، ببخشین، به لجن کشید؟
    خندهام را به لبخند تلخی تغییر شکل دادم، تا آن حد که پدر لپم را گرفت وگفت: بهت برنخوره، دخترم. شوخی کردم.
    گفتم: بهش میگم، بابا.
    گفت: نگو. چون اونوقت بوس گندش بلند میشه.
    به آشپزخانه رفتم و یک بشقاب و لیوان به میز اضافه کردم. از ترس مادر کمی آشپزخانه را تمیز کردم. وسواسی خاص داشت و آدم را بیچاره میکرد. پدر به پایین برگشت و مقابل تلویزیون نشست و گفت: پس چقدر دیر کرد! موبایل داره؟
    - بله.
    - خوب یه زنگ بهش بزن، بابا. نگران شدم.
    -میاد. نگران نباشین. حالا مطمئنی که میاد؟ شاید سرکارتون گذاشته.
    - گفت میام. گفتم شام نمیخوریم تا بیائ. شمارش چنده؟
    پدر شماره موبایل مادر را گرفت.
    - الو، سلام مینا جون. کجایی؟... نه بابا، گرسنه چیه؟ دلم شور افتاد... اما تو قول دادی بیای. ما هنوز شام نخوردیم... عجب شیطونی هستی. سپیده، دارو باز کن. مامانت داره پارک میکنه. ماشینتو بیار تو... الان آخر شبه. تا حرفامونو بزنیم، صبح شده. فعلا بیار تو...خیلی خوب، حالا خودت بیا تا بعد ماشینتو با سلام صلوات بیاریم. عجب گرفتاری شدیم.
    پدر گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و گفت: راست میگی. هنوز هم زلزله اس.
    بعد دستی به موهایش کشید و پیراهنش را مرتب کرد و به استقبال مادر رفت. از ایوان به نظاره ایستادم. تا در کوچه مسافت زیادی بود. من از آنها دور بودم. میتوانستند راحت با هم رو به رو شوند. پدر برگشت نگاهی به من کرد. با لبخند گفت: برو تو، پدر سوخته. شاید بخوام گریه کنم.
    در حالی که تو میرفتم گفتم: گریه کنین عیب نداره. یه موقع بوسش نکنین، بده.
    پدر خندید و گفت: اگه اون هشت ریشتره، تو بیست و هشت ریشتری، شیطون.
    تو رفتم و سریع خودم را به پنجرهٔ سالن رساندم. پدر در را بیشتر باز کرد. مادر با یک جعبه شیرینی وارد شد. مانتوی مشکی تا سر زانو، شلوار سفید، شال سفید و سبز، و کفش سفید پاشنه سه سانتیای پوشیده بود. مثل همیشه خوش تیپ و خوشگل بود. لحظهای مقابل هم ایستادند و به هم نگاه کردند. در حالی که با هم سلام و احوالپرسی میکردند، پدر جعبه شیرینی را گرفت و مادر را به داخل دعوت کرد. تا در خانه با هم صحبت کردند. به استقبال مادر دویدم و او را بوسیدم. بوی عطرش مغز مرا از کار انداخت، وای به حال مغز بیمار پدرم. دیدم بابا در حال خودش نیست. چهره و رفتارش برایم تازگی داشت، که احتمالاً به همان عطر مربوط میشد. روسریش را برداشت و مانتویش را به جالباسی آویزان کرد. بلوز یقه انگلیسی سفید و صورتی به تان داشت. با آن آرایش ملایم و موهای قهوهای مش شده و دم اسبیش آنقدر ناز شده بود که پدر از او چشم برنمیداشت.
    چرا غم ها نمیدانند

    که من غمگین ترین غمگین این شهرم

    بیا ای دوست با من باش

    که من تنهاترین تنهای این شهرم

  6. تشكر از اين پست


  7. #64

    پيش فرض

    مادر روی مبل نشست و پرسید: خوب، حال و احوال شما؟ پدر و دختر خوب با هم کیف کردین؟
    پدر مقابل مادر نشست و گفت: مهمونها دوساعتی میشه که رفتن. وقت زیادی واسهٔ درددل نداشتیم. اما الان میخوایم سه تایی کیف کنیم، بعدش هم درددل کنیم.
    - عادل، تو عوض نشدی. ماشالله! بزنم به تخته! سپیده اسفند دود کن، مامان جون.
    - مگه میشه؟
    - والله من فکر میکردم الان با یه پیرمرد روبه رو میشم. راستش واسهٔ همین نموندم.
    همه خندیدیم. پدر گفت: راست بگو، مینا.
    - به جون سپیده خیلی خوب موندی. فقط کمی جاافتاده تر شدی. هیکلت که همونه. قدت هم که آب نرفته. موهات هم که فقط یه کم سفید شده.
    - مگه قد هم آب میره؟
    زدین زیر خنده. مادر گفت: منظورم اینه که قوز در نیاوردی.
    - بابا کلی ورزش میکردم. تو مسابقات اول بودم. چی خیال کردین؟ مگه چند سالمه؟
    - تو در همه چیز اولی، عادل. در همه چیز. همیشه بهت غبطه خوردم. یعنی از وقتی که درکم بالا رفته و فهمیدم خوب و بد چیه.
    - ممنونم. تو هم ماشالله همونی که بودی.
    - نه. من خیلی عوض شدم. درون خراب، جسمو خراب میکنه. دیگه به درد خاک میخورم.
    - صورتت که همونطور قشنگ و خواستنیه. این چه حرفیه؟ خدا نکنه.
    - بابا لطفا بس کنین. انقدر خودشیرینی نکنین.
    فریاد خنده بلند شد. پدر گفت: مگه دروغ میگم؟ خوب برادر هم میتونه زیبایی خواهرشو ستایش کنه. اشکالی نداره.
    مادر نگاه پرمأنایی به من کرد و لبخند تلخی زد. حرف پدر آنقدر توی ذوقم زد که معرکه را ترک کردم. معلوم نبود در فکرش چه میگذشت. میدانستم الان مادر چه حالی است و چطور دارد حفظ ظاهر میکند. صدایشان را از آشپزخانه میشنیدم.
    - شنیدم قلبت نارحته.
    - قلبم خیلی وقته ناراحته.
    - اما به خداوندی خدا من امشب فهمیدم. از سپیده بپرس. این علی و علی محمد هر چی غم و غصه بوده از من مخفی کردن.
    - خوب کار بسیار خوبی کردن.
    - اما انگار تو از من دلگیری. من از ناراحتی اعصابت خبر نداشتم، به جون سپیده.
    - خیلی دوران سختی رو گذروندم. هیچ پناهی نداشتم. هیچ امیدی برام وجود نداشت.
    - مگه خونوادهٔ من پشتت نبودن؟
    - البته که بودن. اما تو جای من بودی، خجالت نمیکشیدی؟ پسرشونو گوشهٔ زندون انداختم و خودمو وبال گردنشون کردم.چطور میشد باهاشون احساس یکرنگی کنم؟
    - تو جون منو نجات دادی. تو سپر بلای من شدی. اونها به تو مدیون بودن.
    - نه، عادل. اینها منو قانع نمیکرد. یه موقع یه چیزهایی پیش میومد که به اندازهٔ یک دنیا بهت نیاز داشتم. به راهنماییت، به توجهت. اما از دیدنت محروم بودم. مثل یه ماهی تنها، ته یه بلور شیشهای غمگین و تابت، مثل یه پرندهٔ آزاد که بال پریدن نداشت. تا اینکه یه شب خواب اردشیرو دیدم. خواب دیدم یه گوشه کز کردم، نشستم. اومد و گفت: مینا، اگه خیلی تنهایی، بیا پیش من. من هنوز هم دوستت دارم. برای اینکه بره و دست از سرم برداره انقدر جیغ کشیدم که مادرت هراسون بیدارم کرد. زبونم بند اومده بود. همش به دور و برام نگاه میکردم که مبادا بخواد منو با خودش ببره. دیگه نمیخواستم با اون زندگی کنم. بهشتو هم کنار اون نمیخواستم. به خدا جهنمو ترجیح میدادم. از اون شب تمام ارادمو به خرج دادم تا تنها نباشم. تمام تلاشمو کردم تا سلامتیمو به دست بیارم. از مرگ میترسیدم. نمیخواستام سپیده بی سرپرست بمونه. چند ماه بعد هم دلم هوای امام رضا رو کرد و با مادرت و علی رفتیم مشهد. وقتی برگشتم تهران، یه دوست خوب و مهربون پیدا کردم که شک ندارم فرشته الهی بود و هست. با اون حسابی سرگرم شدم. به خواست اون تو یکی دوتا کلاس اسم نوشتیم. وسیله داشت و مرتب مرا به تفریح میبرد. سینما، تئاتر، شهربازی، کتابخونه، دانشگاه، هر جا که دوست داشتم. اینطوری شد که روحیهٔ خودمو به دست آوردم و هدیمو از امام رضا گرفتم. یه دوست خوب و از برکتش بعدش هم سلامتی. هنوز که هنوزه اگه روزی یک بار به هم تلفن نزنیم و هفتهای دوبار با هم بیرون نریم، هفته مون به آخر نمیرسه. بهش خیلی مدیونم. امروز بعدازظهر هم منزل او بودم تا غصه نخورم و احساس تنهایی نکنم.
    - مینا، میخوام حتما اونو ببینم، چون من هم بهش مدیونم که تو رو به زندگی برگردونده. مجرده یا متأهل.
    - سمانه تو بیست و پنج سالگی همسرشو از دست داده. انگار سرطان داشته. انقدر شوهرشو دوست داشته که تن به ازدواج نداده. با مادرش زندگی میکنه. مهندس شیمیه و ماشالله وضعش رو به راهه. میگه نیازی به مرد ندارم و با رویای احمد خوشم. من و اون همدیگه رو خیلی خوب درک میکنیم.
    - چند سالشه؟
    - چهل سال. یکی دو سال از من بزرگتره.
    - پس فردیه که روحیاتش به تو میخوره. بالاخره طرفتو پیدا کردی. دیدی مردها به درد نمیخورن، رفتی سراغ همجنس خودت، مینا خانم.
    به نشیمن رفتم و گفتم: بفرمایین شام. ضعف کردیم.
    پدر از مادر خواست که برخیزد. بعد با احترام او را تا آشپزخانه همراهی کرد. اما مادر جلوی در آشپزخانه گفت: من برم دستمو بشورم. تو برو بشین، عادل، تا من بیام.
    مادر کمی طول داد. وقتی هم آمد صورتش سرخ بود و چشمهایش اشکی. من علت را میدانستم. مادر ناامید شده بود. چیزی نپرسیدم. اما پدر بی رودربایستی پرسید: مینا، چرا گریه کردی؟
    مادر لبخند زد و گفت: بغض شادیمو شکستم. باورم نمیشه که دوباره دیدمت، عادل.
    پدر در حالی که یک کفگیر برنج برای مادر میکشید، گفت: من هم آخر شب تو رختخواب اینکارو میکنم. چون من هم باورم نمیشه که امشب اومدی دیدنم. زشته مرد جلوی دوتا زن گریه کنه.
    همه خندیدیم و مشغول صرف غذا شدیم. دیگر صحبتها تعریف از من بود و استعدادم و ظاهرم و سلیقه ام، و پذیرایی ظهرم. خلاصه پدر و مادر کلی مرا خجالت دادند. میز را جمع کردم، کتری را روی گاز گذاشتم، و مادر و پدر را تنها گذاشتم و به قصد خواندن نامهای که در چمدان مادر بود و باعث باریدن اشکهای پدر شده بود به طبقهٔ بالا رفتم. چمدان را بیرون کشیدم. عکسها متعلق به زمانی بود که مادر بیمار بود و متن نامه چنین بود:
    سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
    وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
    گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
    طلب از گم شدگان لب دریا میکرد
    گفتمش سلسلهٔ زلف بتان از پی چیست
    گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
    اشعار تقدیم به عشق و هستی من، عادل رادش، که روزی باز میگردد، اما نمیدانم که آنروز شمع وجودم میسوزد یا نه. نمیدانم که روحم بینندهٔ اوست یا چشمان به قول او آهویی ام. او در بزرگی به قلبم گشوده که از هجرش قلبم دیگر توان تپیدن ندارد. انگار اجزای زندهٔ قلبم بهانهای برای زیستن ندارند و چشم و دلشان را به روی همه چیز و همه کس بسته اند. اینک قلب کویری و بی احساس من تشنهٔ دریای محبت بیکران اوست. اصلا حق با اوست. تنها محبت است که همیشه میماند و از بین نمیرود. پس چه نیرویی جز وجود او، حضور او، و محبت او میتواند قلب بیمار مرا به طپش وادارد؟ اگر هم زنده ام، به امید اوست و سپیده دخترم.
    عادل عزیزم، مهربان بی همتایم، حامی بی مثالم، بارها خواستم به تو بگویم که چقدر پشیمانم و چقدر دوستت دارم و تا چه حد به تو نیاز دارم. در زندگی با اردشیر هر روز بیشتر از روز بیش پی میبردم که مکمل جسم و روح من فقط خود تو بودی و هیچ کس جز تو نمیتوانست مرا درک کند. شاید خدا میخواست نتیجهٔ ناسپاسی و ناشکری را به من بنماید، که البته باز میدانم خداوند بسیار بخشنده است و خود ما هستیم که برای خویش بد میخواهیم. من نتیجهٔ اشتباه خودم را پس میدهم و اردشیر نتیجهٔ رفتارهای زشت و نیت پلید خود را. عاشقی گناه نیست، اما تیشه به ریشهٔ زندگی دیگران زدن گناه بزرگی است. اردشیر تیشه به ریشهٔ زندگیم زد. او عاشقم بود و میتوانست این عشق و محبت را در درون خود داشته باشد و در چهارچوب ایمان همه چیز را از خدا بخواهد و همه چیز را به پروردگار واگذار نماید و تسلیم تقدیرش باشد. خداوند خود عاشق است و حال عاشقان را در میکند. خدای مهربان عاشق بندگان و مخلوقاتش است و حتما به بندهٔ تسلیم حق و صبور و خوددار توجهی بسیار خواهد داشت. به هر حال من و اردشیر در امتحان الهی شکست خوردیم و لذتی از زندگی نبردیم، و خدا میداند همین تا چه حد مرا عذاب میدهد. اما تو چرا عذاب کشیدی؟ نمیدانم تو چرا به پای ما سوختی؟ آنقدر درد در سینهام پیچ و تاب میخورد که تحمل از کف داده ام، عادل. از خدا خواستم که دست کم وقتی از زندان آزاد میشوی، مدت کوتاهی تو را ببینم، بعد بمیرم. فقط چهار سال مانده. تو را میبینم؟ به هر حال چه ماندم و چه رفتم، عاشقم. عاشق مهر و وفای تو، محبت تو، سخاوت و شعور تو، و سیما و چهرهٔ تو، عادل. همیشه دوستت خواهم داشت و همیشه افسوس میخورم. کاش حرف پدرم را پذیرفته بودم. حق با او بود. عادل با هیچ کس قابل قیاس نیست. با تو بودن یعنی با خوشبختی و آرامش هم آغوش بودن. حلالم کن، پدر، و حلالم کن، عادل جان.
    رنج دنیا را کشیدن تا به کی
    عمر طی شد در پی ات حسرت کشیدن تا به کی
    کسی که سالهاست شیفته و عاشق توست،
    مینا زرباف




    ادامه دارد......
    چرا غم ها نمیدانند

    که من غمگین ترین غمگین این شهرم

    بیا ای دوست با من باش

    که من تنهاترین تنهای این شهرم

  8. تشكر از اين پست


  9. #65

    پيش فرض

    بخش 57

    حالا کسی پیدا نمیشد جلوی گریه و زاری من را بگیرد. نفسم بالا نمیآمد. چمدان را سر جایش گذاشتم و روی تخت مادر دراز کشیدم. آیا پدر مادر را میخواست؟ اگر نمیخواست چه؟ برخاستم سر و صورتم را شستم و آهسته به طبقهٔ پایین رفتم. صدایشان هنوز از آشپزخانه میآمد. روی پله نشستم و گوش دادم.
    - به افسانه حق بده، عادل. اون تورو خیلی دوست داره. برات هم خیلی احترام قائله. اما فکر میکنه تو برادرشو کشتی. فکر میکنه شاید روح اردشیر نفرینش کنه. من میگم بذار حقیقتو بهشون بگیم. وقتی خودت بگی، میپذیرن.
    - نه، مینا. اصلا صحبتشو نکن. من قاتل بودم و تاوانشو هم پس دادم. چرا دوباره جو رو خراب کنیم؟ افسانه الان با تو مشکلی نداره که. داره؟
    - نه، اصلا. اینجا هم زیاد میومد.
    - خوب دیگه، کم کم دیدن من هم میاد. اون دختر باشعوریه.نیومد، من به دیدنش میرم. باید دیدن عمو و ارسلان هم برم.
    - من تا زمانی که تو رو از این اتهام در نیارم، آروم ندارم، عادل. اگه من ناگهانی مُردم، باید خودت به افسانه و بقیه حقیقتو بگی. این وصیت من به توئه، عادل. به سپیده هم گفتم. وگرنه روحمو در عذاب گذاشتین.
    - چرا همش نفوس بد میزانی، مینا؟ای بابا!
    - من خودم از حال خودم باخبرم، عادل. امسال اصلا به خودم امید ندارم. خدا نگاهم داشت که آرزو به دل نمیرم. تورو دیدم دیگه.
    - هر چه زودتر باید به پزشکت مراجعه کنیم و وقت عمل بگیریم، مینا.
    - من عمل نمیکنم.
    - دیگه چرا؟ سپیده رو به من تحویل دادی دیگه.
    - یعنی حالا بمیرم مسئلهای نیست؟
    - این عمل خطرناک نیست. هزاران نفر تو قلبشون باطری گذاشتن. سپیده هنوز به تو نیاز داره. اینو در کن.
    - حالا بعدا راجع بهش صحبت میکنیم. به عمل فکر میکنم، اعصابم به هم میریزه. یه حرف دیگه بزن.
    - چه حرفی مهمتر از این، مینا جون؟
    - سپیده عروسی کنه، بعد.
    - تا حالا میگفتی عادل بیاد. حالا میگی سپیده عروسی کنه؟ لابد بعدش میگی بابای سپیده رو هم سرانجام بدم، بعد.
    - خوب آره. این هم یکی از برنامههای منه. باعث شدم از زندگی عقب بمونی، باید جبران کنم. خودم برات یه زن خوب پیدا میکنم. چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
    - پس لطفا زنی که روحیاتش به من بخوره.
    - حتما دقت میکنم. تمام تلاشمو میکنم که برات یه دختر ماه پیدا کنم، عادل.
    - لابد یه دختر بیست ساله که سپیده هم همبازی داشته باشه.
    - گمان نکنم سپیده شما رو تحمل کنه. احتمالاً میاد پیش خودم که شما هم راحت باشین.
    - اونوقت تو کی ازدواج میکنی، خانم مهربون؟
    - وقتی سپیده رو سر و سامون دادم.
    - چرا تا حالا ازدواج نکردی، مینا؟ علی محمد میگفت: موردهای خیلی خوبی برات پیدا شده.
    - از ازدواج مجدد خاطرهٔ خوبی نداشتم. نمیخواستم سپیده رو دوباره در به در کنم.
    - اشتباه کردی. باید ازدواج میکردی. همه که مثل هم نمیشن. سپیده هم میرفت پیش مامانم.
    - حالا هنوز هم دیر نشده. اول قلبمو درست کنم، بعد.
    از لحن صحبت مادر متوجه شدم که اعصابش متشنج و در فشار است. صدایش کمی میلرزید. چیزهایی را که دو ساعت پیش از پدر دیده بودم با صحبتهای آن لحظهاش که مقایسه میکردم، زمین تا آسمان فرق میکرد. درست حالت وقتی را پیدا کرده بودم که سر خاک اردشیر میرفتیم و مادر دوگانه صحبت میکرد. از این طرف لعنتش میکرد، از آن طرف برایش اشک میریخت. پیش خود گفتم لابد بیست سال هم باید صبر کنم تا از حس پدر به مادر چیزی سر دربیاورم. با عصبانیت گوشهٔ لبم را میجویدم.
    صدای کشیدن صندلی روی زمین مرا از جا پراند. به طرف طبقهٔ بالا پا به فرار گذاشتم، اما پدر به قصد چای ریختن از جا بلند شده بود. وقتی دوباره نشست و صحبت را از سر گرفت، آهسته برگشتم و سر جایم نشستم و گوشهایم را تیز کردم.
    - از پسر اردشیر چه خبر؟ بزرگ شده؟
    - آره. اردشیر چهارده سالشه. گاهی ارسلان میبردش مغازه و فوت و فنّ طلاسازی رو بهش یاد میده. خیلی عزیزدوردونه اس. دنیا اینطوریه دیگه. یهو ناگهانی یکی میاد و میشه صاحب همه چیز. پدر و مادر و پول و هزار تا خاطرخواه. ماشالله پسر خوشگلی هم هست.
    - مادرش چی کار میکنه؟
    - خانمی. هر روز یه کلاسه و هر چهار پنج ماه یه سفر اروپا. خدا شانس بده.
    - ازدواج کرده؟
    - اینو هم به تو نگفتن؟
    - نه به خدا. یعنی چیزی نپرسیدم. برام مهم نبود.
    - با ارسلان ازدواج کرد.
    - نه بابا؟
    - واقعا بهت نگفتن؟
    - نه به جون تو. فقط گفتن ارسلان زن گرفته، زنش هم دختر خوبیه.
    - خوب آره. الحق دختر خوبیه. اون بیچاره هم فکر کرده بود اردشیر زن نداره، خسته بود تورش کنه. بعد که دید زن داره، خداییش کنار کشید. اما نمیدونست بچه دار شده. بعد از مرگ اردشیر، انگار از ترس پدر و مادرش خودکشی کرد. خوب آبروشو از دست رفته میدید. مدرسه اومد پیگیر شد. ارسلان هم دلش سوخت و دختره رو گرفت. الان اردشیر قانونا پسر ارسلانه، چون شناسنامه شو ارسلان به نام خودش گرفته. یه دختر هشت صالح هم داره به اسم انوشه.
    - ارسلان چه کار خوبی کرد. آفرین. حالا راضیه؟
    - اره. خیلی زن و بچه شو دوست داره. اصلا ارسلان از اولش پسر خوبی بود. با معرفته. زنش هم آدم قدردانیه.
    - رابطهاش با تو چه جوره؟
    - خیلی نمیبینمش. تو مراسمی، عروسیی، عزایی، خونهٔ افسانه ای. چون سالها نمیخواستیم سپیده متوجه بشه که افسانه کیه. پدرمون دراومد تا به قولی که به تو داده بودم عمل کنم، عادل.
    - میدونم. ممنونم. پدر تو چطور؟ میبینی؟
    - اونو هم همینطور. فقط تو مراسمی، چیزی. نه به خونش میرم، نه به خونم میاد. امروز هم به خاطر تو اومد. اما سپیده زیاد بهشون سر میزنه. یعنی اگه سر نزنه، بابا عصبانی میشه. یه جورایی به سپیده وابسته اس.
    - اگه میدونستم بعد از جدایی از من این روزگار به سرت میاد، رحم نمیکردم و طلاقت نمیدادم.
    - آره. خودم هم گاهی میگفتم کاش عادل لج میکرد و میگفت: طلاقت نمیدم تا موهات مثل دندونهات سفید شه.
    - اون هم من! که یه مورچه زیر پام میبینم، ازش میپرسم شما از ما راضی هستی؟
    هر دو خندیدند.
    با سر و صدا به آشپزخانه رفتم و گفتم: زیاد مزاحم نمیشم. یه چای بریزم و برم.
    پدر گفت: بیا بشین، بابا. تو که مزاحم نیستی.
    - بالا دارم درس میخونم. شما راحت باشین.
    دوباره راحت رفتم روی پلهها نشستم. مثلا داشتم درس میخواندم. وقتی دیدم صحبتهایشان دربارهٔ فاک و فامیل و این طرف و آن طرف است، خسته شدم و به اتاقم رفتم. هیچ امیدی به این دوتا نبود. روی تختم دراز کشیدم و به فکر راه حل افتادم. یادم افتاد مادر قسم داده بود که غرورش را خرد نکنم. بعد یادم افتاد که پدر نامهٔ مادر را خوانده و از راز دلش باخبر است، هر چند مادر فکر نمیکرد پدر آن نامه را به این زودی پیدا کند. اصلا باور نمیکرد که پدر بی اجازه چمدانش را باز کرده. دیدم فکر بیفایده است. به خدا توکل کردم.
    احساس گرما کردم. چشم گشودم و پتو را کنار زدم. وقتی دیدم با لباس منزل به خواب رفتم، تازه یاد پدر و مادر افتادم. فهمیدم یکی از آنها رویم پتو انداخته. به ساعت نگاه کردم. سهٔ نیمه شب بود. با سرعت خودم را به اتاق مادر رساندم. کسی آنجا نبود. در اتاق پدر هم کسی نبود. به طبقهٔ پایین رفتم. دیدم در سالن دور میز غذاخوری نشستند و شطرنج بازی میکنند. متوجهٔ من نشدند. سریع از خاطرات مادر روزی را به یاد آوردم که او هفده ساله بود و در منزل پدربزرگ با پدر شطرنج بازی میکرد و سرباز را روی سینهاش در جیب پیراهنش پنهان کرده بود. اکنون بعد از بیست سال تکرار میشد.
    سینه صاف کردم. به طرفم برگشتند. گفتم: بابا، مواظب باشین مامان سربازتونو توی جیبش قایم نکرده باشه.
    هر دو خندیدند. مادر گفت:ای شیطون! معلوم هست کجایی؟
    - اصلا نفهمیدم چطور خوابم برد. ببخشین.
    - پدرت اومد سری بهت زد. وقتی گفت خوابیدی، باور نکردم. گفتم: این دختر کنجکاو من بعیده ما رو رها کنه و بخوابه.
    - خواستم راحت باشین.
    مادر گفت: خواستم برم، پدرت نذاشت. گفت: با هم شطرنج بازی کنیم.
    - نصفه شبی کجا بری، آخه؟
    - یه کم هوا روشن بشه، میرم.
    - مینا، مگه تو خونهٔ غریبه موندی؟ حرفها میزنی، آدم شاخ در میاره. انقدر تعارفی نبودی تو؟
    - دوست ندارم مردم بگن مینا شب اونجا مونده.
    - خب نمیگیم موندی. میگیم آخر شب رفتی. مردم من و تو رو میشناسن. وقتی زن و شوهر بودیم با هم نامحرم بودیم، وای به حال العان.
    مادر در حالی که قهقهه میزد، به من اشاره کرد و پرسید: پس این چیه؟ از کجا اومده به این خوشگلی؟
    پدر خندید و گفت: این هم خدایی اومده که من باز هم تو رو ببینم.
    چرا غم ها نمیدانند

    که من غمگین ترین غمگین این شهرم

    بیا ای دوست با من باش

    که من تنهاترین تنهای این شهرم

  10. تشكر از اين پست


  11. #66

    پيش فرض

    - اون موقع که سپیده رو باردار شدم یادته چی کار میکردم؟
    - نگو، نگو. یادم ننداز. یاد اون گلدونه که میافتم، روحیه مو واسهٔ بازی از دست میدم به خدا.
    - اما بعد از جدایی از تو، روز به روز بیشتر فهمیدم که حکمت دنیا اومدن سپیده چی بود. وگرنه من پشتیبانی مثل تو نداشتم، عادل. سپیده وسیلهٔ ارتباط من با تو و خونوادت بود. با وجود این دختر ناز، رو من طور دیگهای حساب باز میشد.
    - و میشه.
    - ممنونم، عادل جون، داری میبازی. این هم فیلت که دیگه قصد هندستون نکنه. برو به سلامت.
    - مینا، پاک حواس منو پرت کردی. قبول نیست به جون تو.
    - سپیده قدمش همیشه واسهٔ من خوب بوده، عادل.
    - خب واسهٔ من هم خوب بوده. اون موقع پولدارتر شدم. اما العان چرا همچین شد؟
    - بابا، اسبو حرکت بدین، کلی جلو میفتین.
    - تو معلوم هست طرف کی هستی، بابا؟
    - طرف هردوتون. به هر دو کمک میکنم. اما با بازنده قهر میکنم، یه روز بهش غذا نمیدم.
    پدر اسب را تکان داد و گفت: فردا گرسنه نمونیم یه موقع. هر چه شد، بادا باد.
    - من برم براتون قهوه بیارم؟ موافقین؟
    - نیکی و پرسش، سپیده خانم؟ بدو بابا. این مامانت خوابش بگیره رفته ها. قهوه رو برسون.
    - قهوه برای مامان خوب نیست. براش شیر میارم.
    نشان به آن نشان، تا هشت صبح بیدار بودیم. تا اینکه مادر گفت: خب دیگه، من پاشم برم. شما هم برین بگیرین بخوابین.
    - کجا بری؟ تو هم برو تو اتاق خودت بگیر بخواب دیگه. ظهر هم ناهار میریم بیرون.
    - نه. ممنونم، عادل.
    - این همه غذا مونده، بابا. رستوران چه صیغه ایه دیگه؟
    - اونها رو هم میخوریم. میخوام دوری بیرون بزنیم. پوسیدم تو زندون. فعلا پاشیم بریم بخوابیم. مامانت رنگش پریده.
    - یه کم قلبم ناراحته. خیلی کند میزانه. دیشب داروهامو نخوردم، بی خوابی هم داشتم، بهم فشار اومده.
    - مگه داروهاتو نیاوردی؟
    - نه.
    - خب بالا که داشتی، مامان.
    - نه، همه رو بردم.
    پدر گفت: تو اطاقت یه کیسه دارو هست.
    - اونها قدیمیه.
    مادر برخاست و به سمت جالباسی رفت و مانتو و روسریش را برداشت. پدر گفت: مینا، نرو دیگه. چقدر تعارفی شدی تو.
    - خوابیدن اینجا اونجا نداره، عادل. دوباره میام. راه رفتنی رو باید رفت.
    - عصری برو.
    - نه، باید برم. به داروهام نیاز دارم. تو هم راحت برو بخواب.
    - سپیده میره داروهاتو میاره.
    - آخه بعدازظهر هم کلاس دارم.
    - کلاس چی؟
    - پیانو.
    - به به! اونوقت با چی تمرین میکنی؟
    - تو فکرشم یکی بخرم. تازه شروع کردم. فعلا با پیانوی سمانه تمرین میکنم.
    - چه ساعتی کلاس داری؟
    - دو تا سه.
    - بعدش بیا اینجا.
    - فکر نکنم. حالا تماس میگیرم. خیلی خوش گذشت، عادل. ایشالله سالهای سال سایه ات بالا سر سپیده باشه. آرزوم اینه که از این به بعد تا صد و بیست سالگی انقدر بهت خوش بگذره و انقدر لحظات و اتفاقات برات خوشایند باشه که بهترین دوران زندگیت که من عزت گرفتم، جبران بشه. باز هم بابت همه چیز ممنونم. زبونم از تشکر قاصره. کار تو خیلی بزرگوارانه بود، خیلی سخت بود. اما من هم خیلی سختی کشیدم و خوشگذرونی نکردم. خدا شاهده حتی وقتی چیز خنده داری میشنیدم، وقتی خنده هام عمیق میشد، یاد تو میفتادم و خندمو قطعه میکردم. این دو تا کلاسی هم که میرم به اصرار سمانه اس، وگرنه حال و حوصله نداشتم و ندارم.
    - من از خدامه که لبخندو رو لبهات ببینم. همیشه دعا میکردم که سلامت و شاد باشی، مینا جون.
    - میدونم. خدا تو رو از ما نگیره. پیش من بیاین. خوشحال میشم.
    - حتما. سپیده، راستی کادوی مامانتو براش بیار. یه سوغاتی ناقابله، مینا جون، که بدونی به یادت بودم.
    - خیلی ممنون، عادل.
    بستهٔ کادویی را برای مادر آوردم. باز از پدر تشکر کرد و گفت: همیشه مارو خجالت میدی، خداحافظ.
    - به سلامت. مواظب باش. رسیدی زنگ بزن.
    - خوابتونو خراب نمیکنم. میرسم. نگران نباش.
    - من بیدارم تا زنگ بزنی.
    - باشه پس تا یه ربع دیگه که تماس میگیرم خداحافظ. سپیده جون خداحافظ. راستی تو امروز دانشگاه نمیری؟
    - نه، حالشو ندارم، مامان. خیلی ازتون پذیرایی کردم، خسته ام.
    پدر تا جایی که ماشین مادر دیده میشد ایستاد. سپس در را بست و تو آمد و گفت: تو برو بخواب عزیزم. من کمی اینجا قدم میزنم تا مامانت تماس بگیره. بعد میخوابم.
    - باشه، بابا. فقط سرما نخورین.
    به درون منزل آمدم. پدر خودش را با گلها و نهالهای حیاط مشغول کرد. با هم روی صندلی فلزی حیاط نشست و نگاهش را به صفحهٔ آبی آسمان دوخت. یعنی به چه میاندیشید؟ چه کسی را به پاکی و شفافیت آسمان میدید؟
    زنگ تلفن به صدا درآمد. میدانستم پدر دوست دارد خودش بردارد، بنابرین صبر کردم. پدر سریع خودش را به منزل رساند. وقتی مرا دید کمی از سرعتش خجالت کشید و بهانه آورد که: تو هنوز نخوابیدی، بابا؟ ترسیدام با صدای تلفن از خواب بپری، دویدم.
    - میز صبحونه رو جمع میکردم. العان میرم میخوابم. از دروغ پدر خندم گرفت و به طبقهٔ بالا رفتم.
    - الو، سلام... خب الهی شکر... داروهاتو خوردی؟... اون واجبتر بود، مینا!... نه، تو حیاط نشسته بودم... الان میخوابی؟... پس من هم میرم میخوابم... داروهات یادت نره، مینا جون... قربونت. عصر منتظریم ها... حالا ما هم میایم... راستی از پزشک قلبت وقت بگیر، من میخوام بیام باهاش صحبت کنم... میدونم. کارش دارم... خب عمل نکن. من میخوام اصلا در مورد عمل نکردنت صحبت کنم. تو وقت بگیر... ممنونم. خدانگهدار.
    خواستیم دیگر بخوابیم. سر وسدای پدر را هم از اتاقش شنیدم و فهمیدم قصد خواب دارد.
    هنوز ده و نیم صبح نشده بود که زنگ تلفن به صدا درآمد. چشمهایم باز نمیشد. اما هر کس بود، ول کن معامله نبود. گوشی را برداشتم.
    - بله؟
    - سلام، سپیده جون.
    - سلام، زن عمو افسانه. حال شما خوبه؟ رویا و روهام و عمو خوبن؟
    - ممنونم. خوبیم. الحمدالله. چشمت روشن، عزیزم. خیلی خوشحال شدم پدرت سلامت به خونه برگشت.
    -ممنونم. جاتون دیروز خیلی خالی بود.
    - دوستان جای ما. تو دختر بزرگ و عاقلی هستی، میتونی خودتو جای من بذاری و پوزش منو بپذیری که نیومدم.
    - میفهمم، زن عمو. خدا بابا اردشیرو هم رحمت کنه.
    - پدرت چی کار میکنه؟ حالش خوبه؟
    - خوابیده.
    - آخ، آخ. بد موقع زنگ زدم. اما فکر نمیکردم پدرت این موقع خواب باشه. اون سحرخیز بود.
    داشتم بند را آب میدادم و میگفتم مامان تا صبح اینجا بود، اما سریع گفتم: آخه تا صبح بیدار بودیم. عات حرف میزدیم. ساعت نه صبح بود که خوابیدیم.
    - پس منو حلال کنین.
    - این چه حرفیه؟ اتفاقا خیلی خوشحال شدم.
    - مامانت نیومد دیدن پدرت؟
    - چرا دیشب به اصرار بابا اومد. اما کمی حالش بد شد، رفت خونه.
    - بندهٔ خدا. پدرت فهمید مامان چه مشکلی داره.
    - آره. خیلی از دست عموها شاکیه. میگه همه چیزو از من پنهان کردن.
    - خب حق داره. اما اینها هم حق داشتن. پدرت کاری از دستش برنمی اومد. چرا بیخود ناراحتش میکردن؟
    - حالا از مامان خواسته که وقت بگیره، با هم برن پیش پزشکش.
    - مگه پدرت مینا رو راضی کنه. وضعش خیلی بعده ها. پست گوش نندازین. اون بار من با پزشکش صحبت کردم. اصلا به جز عمل راهی نیست. پزشکش متعجب بود که چطور تا العان دووم آورده.
    - راضی نمیشه. پدر دیشب خیلی باهاش صحبت کرد. میگه میخوام عروسی سپیده رو ببینم، عادلو زن بدم، بعد.
    - بگو کی از خودت بهتر.
    - خب اینو بابا باید تشخیص بده.
    - چیزی نفهمیدی؟
    - اصلا نمیفهمم، زن عمو. میفهمم واسهٔ مامان میمیره ها، اما یه حرفهایی میزانه که آدم ناامید میشه.
    - مثلا چی میگه؟
    - من مثل برادرتم و تو باید ازدواج میکردی و از این حرفها.
    - عجیبه. تو باید با پدرت صحبت کنی.
    - مامانم قسم داده که اینکارو نکنم. گفته دلم میخواد ببینم خودش چه تصمیمی میگیره. همین قدر که بدونم منو بخشیده و روم حسابی باز کرده، راحت میمیرم.
    - خدا نکنه.
    - من خیلی نگرانم. اگه بابا زن بگیره چی؟
    - ببین سپیده جون، پدرت خیلی به پای مامانت سوخته. هر تصمیمی گرفت، بهش احترام بذار.
    - میدونم، زن عمو. اما مادرم به امید پدرم زنده اس.
    - من که دعا میکنم عادل هنوز هم همونطور مینا رو دوست داشته باشه. بعید میدونم به کس دیگهای فکر کنه. اون خیلی عاقله. از مینا قشنگتر و خانمتر و عاشقتر هم از کجا میخواد گیر بیاره؟
    - دعا کنین. من تحمل دوری مامانمو ندارم.
    - حالا که پدرت خوابه، مزاحمش نمیشام. بعدا تماس میگیرم.
    - یعنی میخواین باهاش صحبت کنین؟ دیگه آشتی میکنین؟
    - پدرت خیلی مرد محترمیه. درسته اون اتفاق شوم پیش اومد، اما هر چی فکر میکنم، میبینم عادل تقصیری نداشته. اون یه مورچه رو آزار نمیده. چطور میخواسته برادر منو بکشه؟ دیشب تا صبح نخوابیدم. دو دل بودم که زنگ بزنم یا نزنم. خب دلم نمیاد روح اردشیرو هم ناراحت کنم. سحر خواب مادرمو دیدم. کنار عادل نشسته بود و احوالشو میپرسید. از خواب پریدم. فهمیدم که باید احوال عادلو بپرسم. به هر حال عادل تقاص کارشو پس داده. از نظر ما و قانون دیگه پاکه. اردشیر پدرتو خیلی آزار داد. حالا تو چرا گریه میکنی، عزیزم؟
    - همین طوری. احساساتی شدم. آخه بابا هم خیلی دلش برای شما تنگ شده. دیشب هی از شما میپرسید. بهتون حق هم داد. گفت: اگه به دیدنش نیاین، خودش میاد پیش شما.
    - میشه بیدارش کنی، سپیده جون؟ میترسم دیگه دستم به تلفن نره.
    - آره، آره. الان بیدارش میکنم. گوشی.
    از هولم که پدر را خوشحال کنم، به اتاقش دویدم. دمر بالش را در آغوش گرفته بود و مست خواب بود. آهسته صدایش زدم: بابا! بابا!
    - چیه، بابا؟
    - زن عمو افسانه اس. میخواد به شما خوشامد بگه.
    برق شادی در چشمهای خواب آلودش درخشید. در تختش نشست و گوشی را از من گرفت. فوری خودم را به طبقهٔ پایین رساندم و گوشی دیگر را برداشتم. میدانستم کار درستی نمیکنم، اما تمام این مکالمات را برای کتابی که در حال نوشتنش بودم تا به پدر و معاد هدیه کنم، لازم داشتم.
    افسانه گریه میکرد. پدر با بغض گفت: افسانه جون، ناراحت میشم. خواهش میکنم گریه نکن.
    - واسهٔ یه ندونم کاری این دوتا بیست سال از زندگیت تباه شد، عادل. برادرم که اون طور رفت، تو اون طور، مینا اینطور. بابام که یه قدم نمیتونه راه بره و زمینگیره. ارسلان هم نتونست اونطور که دوست داره زندگی کنه و خودشو فدای هما و پسر اردشیر کرد.
    - من واقعا متاسفم. اما مقدر این بود. درسته نتیجهٔ اشتباه اونها بود، اما به هر حال گذشت. تو این همه سال اونقدر که برای اردشیر و مینا غصه خوردم، واسهٔ خودم و سپیده نخوردم به خدا.
    - مینا رو چطور دیدی؟
    - خیلی ضعیف شده. اما هنوز همونطور خوشگل و خوش تیپه. چشمهاش هنوزم آدم کشه. یادته چقدر میخندیدیم؟
    - آره. هنوز هم دوستش داری، عادل؟
    - از این سوالها نکن، افسانهٔ شیطون.
    - نه، جون من.
    - کم از دستش نکشیدم. اما هنوز برام عزیزه. همون خاری که بودم هستم. با عرض معذرت.
    - من فکر میکردم تا از زندان در بیای، مینا رو عقد میکنی. اونطور که علی و علی محمد از دلتنگیها و نگرانیهای تو میگفتن، شک نداشتم. اما سپیده میگه بابا رو مامان نظری نداره.
    - یادته چند بار برای برگردوندنش جلو رفتم، چند بار غرورمو در طبق اخلاص گذاشتم، چه قدر شکستم، افسانه؟ چند بار جلوی همه اعتراف کرد که منو دوست نداره؟ چطور اینها رو فراموش کنم؟ تا نمیدیدمش، اینها رو به یاد میاوردم و آروم بودم. همچین که دیدمش، همهٔ اینها رو از یاد بردم و شدم همون عادل بیست سال پیش. اصلا به خاطر همین که اعصابم آروم باشه و به عشقش نسوزم، نخواستم پونزده سال ببینمش. گفتم به یاد آزار و اذیتش کم کم عشقش از یادم میره و بعد هم شاید ازدواج کنه، اقلأ عادت داشته باشم. آخه چطور میتونستم از پشت شیشه تماشاش کنم؟ تا زن اردشیر بود از خدا میترسیدم. اما وقتی آزاد شد از چی میترسیدم؟ گفتم پونزده سال دوری بهتر از هر هفته زجر و عذابه. اما کاش وقتی با اون اعصاب خراب به من نیاز داشت، علی محمد بهم میگفت. مینا فکر میکنه من خواستم تنبیهش کنم. به خدا اینطور نبوده. تو حالیش کن.
    - خب حقیقتشو بهش بگو.
    - نمیشه. نمیخوام روم حسابی باز کنه.
    - یعنی تو مینا رو دیگه نمیخوای؟
    - گمان نمیکنم دوباره خر شم، افسانه.
    - اما مینا تمام خواستگارهاشو به خاطر تو رد کرد. منتظرت بود. راحت حاضرم قسم بخورم که از اون وقتهایی که تو میپرستیدیش، تورو بیشتر میپرسته.
    - من هم خیلی دوستش دارم. اما از کجا معلوم دلسوزی نباشه؟ یا از روی شرمندگی؟ هر چند من جونمو به اون مدیونم. سپر بلام شد تا اردشیر منو با چاقو نزنه. اما اون هنوز احساس دین میکنه.
    - این اردشیر نه فقط خودش، یه فامیلو بدبخت کرد.
    - عشق اینجوریه. مهار کردنش کار هر کسی نیست. افسانه، خدا آدمو عاشق نکنه.
    - اما تو هرگز ازش نخواستی اردشیرو رها کنه.
    - خب برای اینکه اول عشق خدا رو در دل دارم. عشق در برابر ایمان واقعی خیلی ضعیفه.
    - حالا در مورد مینا تجدید نظر کن. مینا دیگه عوض شده. بیشتر از هر چیز به این فکر کن که مادر دخترته. میتونین خونوادهٔ گرمی درست کنین. مطمئنم که هزار تا اردشیر و از اردشیر بهتر هم به تور مینا بخوره، نگاهشون نمیکنه. چون به قول خودش عشق واقعی رو با تو تجربه کرده. همیشه به رویا و برو بچهها میگه عشق در کنار آرامش زیباس. به اون میگن دوست داشتن.
    - حالا که تازه اومدم. فعلا باید به سلامتیش برسم. بعدا کم کم بهش میفهمونم که راه ما از هم جداس.
    - اون قلب اگه روزی برات نمیتپید. امروز به خاطر دوری از تو به این روز افتاده، عادل. اینو فراموش نکن.
    - کی میای ببینیمت افسانه؟
    - شاید همین امشب اومدیم. برای دیدنت عجله دارم.
    - من هم همینطور. تو همیشه در حق من خواهری کردی. هیچ وقت کمبود خواهرو حس نکردم. ازت ممنونم.
    - خواهش میکنم. کاری نداری؟
    - سلام برسون. قربونت. خدانگهدار.
    آهسته گوشی را گذاشتم، در حالی که غم دنیا را به دل داشتم به طبقهٔ بالا رفتم. خواب از هر چیزی برایم بهتر بود.




    ادامه دارد......
    چرا غم ها نمیدانند

    که من غمگین ترین غمگین این شهرم

    بیا ای دوست با من باش

    که من تنهاترین تنهای این شهرم

  12. تشكر از اين پست


  13. #67

    پيش فرض

    بخش 58

    ساعت سه بعدازظهر بود که پدر صدایم زد. گفت: سپیده جون، پاشو ناهار بخور. خواب دیگه بسه، بابا.
    - شما کی بیدار شدین؟
    - بعد از تلفن افسانه دیگه نخوابیدم. رفتم بیرون دوری زدم و برگشتم. چند نفر تلفن زدند خوشامد گفتن. بعد هم کمی خودمو با اتاقم مشغول کردم. الان هم ناهارو آماده کردم. پاشو با هم بخوریم. فقط اول یه زنگ به مامانت بزن، ببین از کلاس برگشته یا نه.
    در دلم گفتم: وقتی نمیخواهیش، چرا ساعت رفت و آمدشو زیر نظر داری؟ اما بلند گفتم: چشم. خب خودتون بهش زنگ بزنین.
    - تو بزنی بهتره.
    باز در دلا گفتم: لعنت به غرور هر چی آدم عاشقه.
    پدر گفت: بزن دیگه.
    به موبایل مادر زنگ زدم.
    - بله؟
    - سلام، مامان.
    - سلام، عزیزم. خوبی؟
    - سر کلاس خوابت برده؟
    - آره. استاد آهنگ آروم میزد، خوابم برد.
    - نه، خارج از شوخی کجایی؟
    - تو رختخواب.
    - نرفتی کلاس؟
    - نه.
    - چرا؟
    - حالم خوب نبود، مامان جون.
    - چرا؟
    - نمیدونم. مراتب نفس کم میآرم.هی اکسیژن مصرف کردم. نیم ساعتی بود که خوابم برده بود.
    - پس ببخشین که بیدارت کردم.
    - نه قربونت برم. بابات چطوره؟
    - خوبه. اون خواست بهت زنگ بزنم. گفت حتما از کلاس برگشتی. کنترلت میکنه. کارت دراومده، مامان. داری تقاص منو پس میدی. هی کنترلم کردی، این شد.
    مادر خندید و گفت: اون دنیا چطور میخواد کنترلم کنه؟
    - خدا نکنه. من ناهار میخورم، میام پیشت. نگرانم.
    - نه، عزیز دلم. حالم اونقدرها بد نیست. بعدازظهر هم سمانه میاد اینجا. تنها نیستم.
    - مگه قرار نبود بیای پیش ما؟
    - حالا فرصت زیاده. به پدرت سلام برسون. ببر بگردونش، مامان جون. بهش برس.
    - باشه پس حالت بد شد به من بگی ها. جون من.
    - حتما. جز تو کسی رو ندارم، قربونت برم.
    - فعلا خدانگهدار.
    - خداحافظ، سپیده جون.
    پدر پرسید: چی شد؟
    - حالش خوب نبود، نرفته کلاس.
    - پاشو ناهار بخوریم، بریم پیشش.
    - ممون داره. دوستش میره پیشش.
    - دوستش کیه؟
    - خاله سمانه.
    - خب بره. اونو هم میبینیم. چه بهتر.
    - نمیخواد. بذارین راحت باشه.
    پدر با تعجب نگاهم کرد و پرسید: مگه ما باعث ناراحتیش میشیم؟
    سکوت کردم.
    چانهام را با دستش بالا آورد و پرسید: تو اون مغزت چی میگذره؟ به من بگو.
    - هیچی.
    - مامانت از دست من ناراحته؟ نه. بهتون سلام هم رسوند. گفت ببرم شما رو بگردونم.
    - سپیده، چیزی رو تو دلت نگاه ندار. بگو حرفتو، بابا. من با ظرفیتم.
    - میگم یعنی به خودتون عادتش ندین، وقتی روش حسابی باز نکردین.
    - تو کجا بودی که من به مادرت مثل یه نوزاد به مادر عادت داشتم و وابسته بودم؟ اونوقت اون منو رها کرد و رفت پی هوسش.
    - همهٔ آدمها اشتباه میکنن. شما تو زندگیتون هرگز اشتباه نکردین، بابا؟
    - چرا. دوبار اشتباه کردم. یه بار زمانی بود که مادرت گفت: دوستم نداره، باز به پاش نشستم و رفتم خاستگاریش. بار دوم هم وقتی بود که از ترس اینکه نذاره بره، بچه دارش کردم. اگه میدونستم اون بچه روزی به من کنایه میزنه که چرا میخوام طوری زندگی کنم که دوست دارم، از خدا بچه نمیخواستم. اگه پای درددل مادرت نشستی، کمی هم پای درددل من بشین، اونوقت قضاوت کن. هر کس جای من بود، وقتی طلاق گرفت و رفت، دیگه اسمشو نمیاورد. اما من تا همین لحظه به فکرشم.
    - به خاطر من به فکرشین. چون مادر بچه تونه. چون نباشه من هم نیستم. جونم به اون بنده. بمیره، من هم میمیرم.
    پدر عصبانی کنار پنجره رفت. من دلخورتر و عصبانیتر از اون به سمت در رفتم. گفت: چطور اونروز که منو سکهٔ یه پول کرد، کسی چیزی نگفت؟ امروز که میخوام خودم باشم، همه اعتراض میکنین. افسانه، تو، علی محمد، همه. چطور اون باور نکرد که چقدر عاشقشم، اونوقت توقع دارین من زود باور کنم که داره واسم جون میده؟
    - پدر با ظرفیت من، همسر سابق شما انقدر خاطرخواه داره که به شما نیاز نداره. از نظر مادی هم به شما نیاز نداره، چون پدربزرگ سند مغازه و اجارشو به خو ما واگذار کرده. میدونین اون مغازه چقدر ارزش داره؟ میدونین همین الان کی خواستگار پر و پا قرص مامانه؟ یکی از بهترین جراهان قلب داره واسهٔ اون میمیره، اما مامان به خاطر شما، به عشق شما زیر عمل نمیره. اشکال شما اینه که هیچ وقت مادرو درک نکردین. هیچ وقت حرفشو باور نداشتین. نه اون موقع که شمارو نمیخواست، نه الان که شما رو... چی بگم که نگم بهتره.
    عصبانی به طبقهٔ پایین رفتم. پشت میز آشپزخانه نشستم و اشک ریختم. دیدم پدر میز را چیده. زیر غذا را خاموش کردم. مدتی منتظر نشستم، اما پدر نیامد. یک جورهایی به او حق دادم. شاید زیاده روی کرده بودم. به طبقهٔ بالا رفتم. پدر به اتاق خودش رفته بود. در زدم. گفتم: بابا؟ بابا؟ پس چرا نمیاین ناهار بخوریم؟
    جوابی نشنیدم.
    دستهٔ در را پایین آوردم، اما در از تو قفل بود. پرسیدم: بابا، حالتون خوبه؟
    - خوبم، بابا. تو برو بخور. من میل ندارم.
    - خودتون خواستین حرفمو بزنم. چرا ناراحت میشین؟
    - از دست تو ناراحت نیستم، قربونت برم. میخوام تو حال خودم باشم. گرسنه شدم، میام میخورم.
    - باشه. اما یه روزی بهتون ثابت میکنم که مامان ذرهای از خودش دفاع نکرده. فکر نکنین پرم کرده و همه چیزو به نفع خودش تموم کرده. اگه میبینین ازش دفاع میکنم، به خاطر سکوت و مظلومیتشه، به خاطر صداقتشه. من ریزترین چیزها رو در مورد شما میدونم. از زبون خودش بدیهاشو شنیدم. اما سرزنشش نکردم. وقتی خودش پشیمونه و پونزده سال زجر کشیده، چرا سرزنشش کنم؟ مادر وقتی برای من پاک شد که سپر بلای شما شد و جونشو به شما تقدیم کرد، بابا. به موقعش هم از شما دفاع میکنم. اما نه با حرف. با قلم، طوری که صدای مظلومیت شما رو هم به گوش دنیا برسونم. طوری که زندگی شما درس عبرتی بشه واسهٔ سایرین. نمیذارم حقی از شما پایمال بشه. بهتون قول میدم. اما مامانو عذاب ندین. اون قلب سالمی نداره. با حرفاتون ناامیدش نکنین. اون از نگاه شما همه چیزو خوب درک میکنه. نیازی نیست با زبون حالیش کنین. همین که زیاد نبینینش و زیاد باهاش رابطه برقرار نکنین، خودش کم کم قطع امید میکنه. یعنی تقریبا فهمیده. من هم راضییش میکنم زودتر از شما با همون جراحه ازدواج کنه. مرد خوبیه. یه جورهایی مثل خودتونه. آوم و با شعوره. به خدا راست میگم. الان هم که میبینین کمی حالش بد شده، به خاطر اینه که از صحبتاتون فهمیده نمیخواهیدش. مامان جونش به شما بنده. جونشو نگیرین. بابا، خواهش میکنم بذارین عمل کنه، بعد هر کاری دوست داشتین بکنین و هر کسو دوست داشتین بگیرین. ایشالله که خوشبخت بشین. ما به شما حق میدیم. اعتراضی هم نمیکنیم.
    گریه کنان به طبقهٔ پایین برگشتم. کمی غذا کشیدم، اما نفهمیدم چه خوردم. سالن را مراتب کردم و با خانمی که هر هفته به منزلمان میآمد تماس گرفتم و از او خواستم برای نظافت دوبارهٔ منزل فردا سری به ما بزند. بعد به طبقهٔ بالا رفتم و آماده شدم. تا پدر از خلوت خودش بیرون میآمد، میتوانستم به مادر سری بزنم و برگردم. به در اتاق پدر چند ضربه زدم.
    - دختر نازم، گرسنه نیستم. قهر هم نیستم. بذار تو حال خودم باشم.
    - من دارم میرم پیش مامان. کاری ندارین؟
    - مگه اتفاقی افتاده؟
    - نه، میخوام سری بهش بزنم. زود برمیگردم. خداحافظ.
    هنوز به پلهها نرسیده بودم که قفل در را باز کرد و گفت: خوب من هم میام.
    - نمیخواد، تا شما استراحت کنین، من برگشتم. غروب میبرمتون هر جا دوست داشتین.
    - من دوست دارم بیعم خونهٔ مامانت. اون هم الان. بعداً هم میتونم تو حال خودم باشم.
    - این همه حرف زدم. نتیجهاش اینه؟
    - نتیجهاش اینه که فهمیدم روزه خون خوبی نمیشی، بابا، چون همهٔ عدمها پی نفسشون میرن. من هم یکیش. صبر کن، بپوشم، خانم نویسنده. فقط کتاب نوشتی، اینها رو توش ننویس که محبوبیتم حفظ بشه.
    از خنده داشتم میترکیدم. به طبقهٔ پایین رفتم و برای بابا غذا کشیدم. پایین آمد و گفت: بریم؟
    - اول ناهار بخورین، بعد میریم.
    - پس تو هم اول به مامانت اطلاع بده که جا نخوره، بیفتی به جونم.
    از دست شما. اون هم به چشم. اما زن عمو گفت: شاید شب بیان اینجا ها.
    - حالا که ساعت چهاره. غروب ازشون میپرسیم که برنامه شون چیه.
    پدر مشغول صرف غذا شد. همانطور با مانتو و روسری کنارش نشستم و پرسیدم: بابا، هیچ وقت از اینکه به جای مامان زندونی کشیدین پشیمون نشدین؟
    - خیلی زیاد.
    - واقعا؟
    - موقعی که دلم خیلی براتون تنگ میشد، این حالت بهم دست میداد.
    - برای من؟
    - نه، برای هردوتون.
    - خب اگه برای من دلتون تنگ میشد، حرفی نبود. حق داشتین. اگه مامان رفته بود زندون، شما پیش من بودین. اما اگه مامان زندونی میشد، به حال شما چه فرقی میکرد؟ به هر حال دور بودین.
    - بله دختر باهوش من. اما من میتونستم برم ببینمش. مامانت هرگز نمیگفت نیا منو ببین.
    خندیدم و گفتم؛ خود کرده را تدبیر نیست.
    - من هیچ وقت از اینکه جای مینا زجر بکشم پشیمون نمیشم.
    - نگین چون عاشقشین که نمیپذیرم، بابا.
    - فقط عاشقش نیستم. دوستش دارم. دوست داشتن فرق میکنه، بابا. اگه بدونی وقتی مامانتو سپر بالای خودم دیدم که اونطور با شجاعت ایستاده و منتظر فرود چاقوئه چه حالی شدم!
    - مثلا چه حالی شدین؟
    - فهمیدم که مینا دیگه واقعا دوستم داره. یعنی وجودشو با وجود من یکی میدونه. فهمیدم که نبودن من برای اون به معنی نیست و نابود شدن خودشه. اینه معنی دوست داشتن. همون موقع بخشیدمش.
    - حالا چی شد که انقدر خاطرخواه مامان شدین؟
    - خودم هم نمیدونم والله. همیشه واسم سال بوده.
    هر دو خندیدیم. پدر گفت: خریت البته معذرت میخوام.
    - واقعا اینطوری فکر میکنین؟
    - این طرز فکر مردمه. البته خودم از این حس لذت میبرم.
    - چطور دلتون اومد طلاقش بدین؟
    - گفتم که، من دوست دارم به جای اون زجر بکشم. اون موقع هم طلاقش دادم که از زندگیش لذت ببره. خیلی هم زجر کشیدم.
    - اما الان راضی نیستین زجر بکشین چون میخواین واسهٔ خودتون زندگی کنین، آره؟
    - باز دعوامون میشه ها! ول کن بابا.
    - جواب ندارین، هان؟
    - حاضرم پونزده سال دیگه به جاش برم زندون، اما بهم ثابت بشه دوستم داره. اون دوست داشتنی که همیشه دلم میخواست. تا اینجا که خدای مهربون بهش ثابت کرده چقدر دوستش دارم. امتحان سختی بود. قیمت گزافی برایش دادم. اما مسئلهای نیست. گذشت.
    - شما که گفتین همون موقع که سپر بلاتون شد بهتون ثابت شد.
    - خب آره. اما اون موقع هنوز زن اردشیر بود و به من مدیون. الان نه به من مدیونه، نه متأهل. الان من عادل بیست سال پیشم و اون مینای بیست سال پیش. میدونی، سپیده جون، وقتی هنوز ازدواج نکرده بودیم، یه روزی لب ساحل بهش گفتم از خدا میخوام یه روز بهت ثابت بشه که چقدر دوستت دارم. بهش گفتم حاضرم هر امتحانی رو بپذیرم، اما خدا اینو به تو بفهمونه. گفتم هر چقدر هم سخت باشه، میپذیرم. و فکر میکنم خدا با این مصیبتها مراد دلم رو داد. مینا فهمید انقدر دوستش دارم که به خاطرش از تو دل بریدم و به جاش مجازات شدم.
    - آره، مامان برام گفته.
    - تو اون دوران که تازه ازم جدا شده بود، قسم خوردم که یه روز تلافی همهٔ سرشکستگیهامو سرش در بیارم. خیلی غرورمو به بازی گرفت. میخوام، نمیخوام. میخوام، نمیخوام. اون اردشیرو به من ترجیح داد. هیچ وقت یادم نمیره که به خواست افسانه چطور با ذوق، با یه سبد گل برای آوردنش در خونهٔ مادربزرگش رفتم و چطور باز اردشیرو به من ترجیح داد و جوابم کرد. چقدر خرد شدم.
    - آره، برام گفته. خب حالا تلافی درآوردین؟
    -هنوز نه.
    - یعنی ممکنه این کارو با قلب بیمار اون بکنین؟
    - قسم خوردم، سپیده. باید بکنم.
    - والله خدا راضی نیست، بابا.
    - به قول تو میشه یهو ناامیدش نکرد. کم کم اینطوری بهتره.
    - اما مطمئنم هیچ زنی پیدا نمیکنین که مثل مامان شمارو دوست داشته باشه، انقدر که...
    - که چی؟
    - هیچی.
    - بگو دیگه، بابا.
    - نمیتونم. تا حالاش هم زیادی گفتم. قسم داده که هرگز در موردش با شما صحبت نکنم.
    - جون بابا!
    - به حال شما چه فرقی میکنه، شما که قسم خوردین بچزونینش.
    - جون مینا بگو.
    - خب اون هم با خدای خودش عهد و پیمونی بسته. دیگه بیشتر از این نمیگم.
    - بگو دیگه. گفتم جون بابا.
    - جونتون عزیز. اما اول واسهٔ مامان قسم خوردم. متاسفم. حالا وقتی کتابمو چاپ کردم، میخونین میفهمین. یه کاری کنین آخر کتابم خوب تموم بشه.
    پدر دیگر اصرار نکرد. میز را جامعه کردم و خواستم با مادر تماس بگیرم که پدر گفت: بده خودم بهش بگم.
    - سلام، مینا جون... ممنونم، تو چطوری؟... واسهٔ من خوبی، واسهٔ سپیده حال نداری؟... حالا فهمیدم.. خب آره، بودن با سپیده حال و حوصلهٔ خودشو میخواد. راست میگی. خب اگه اینطوره مهمون نمیخوای؟... چه بهتر، با ایشون هم آشنا میشم... چیزی لازم نداری سر راه بگیریم؟... باشه، پس میبینمت... ما همین الان دم دریم... نه عزیز من، دم در خونمون... میرسی گردگیری کنی. نترس... شوخی میکنم. میدونم که تو همیشه مرتبی... قربونت. خدانگهدار.
    به منزل مادر که رسیدیم، خاله سمانه قبل از ما رسیده بود. مادر دامن سفید چیندار قشنگی همراه بلوزی سرخابی به تن داشت. موهایش را بالا برده و با کلیپس آن را مدل داده بود و فقط کمی رژ صورتی به لبش مالیده بود. از رنگ و رویش و رطوبتی که روی پوست صورتش نشسته بود متوجه حال خرابش شدم. اما همچنان لبخند به لب داشت. خاله و پدر با هم آشنا شدند. خاله گفت: فکر نمیکردم شما انقدر جوون باشین، آقای مهندس.
    - این مینا خانم حتما سعی کرده منو پیر نشون بده و خودشو جوون، و گرنه من چهل و هشت سال پیشتر ندارم.
    - مینا همیشه تعریف خوبیها و گذشتها و فهم و شعور شما رو کرده، انقدر که من فکر میکردم باید مرد سن دار و با تجربهای باشین. واسهٔ همین جا خوردم.
    - مینا لطف داره. من پاسخ خوبیهای اونو دادم.
    مادر در حالی که سینی چای را به سمت ما میاورد با لحنی تمسخر آمیز گفت: خیلی خوبی کردم. انقدر که اصلا جای جبران نداره، عادل.
    پدر به سینی اشاره کرد و گفت: پس این چیه، خانم؟ به به، چه چایی خوشرنگی! دست شما درد نکنه. سوغاتی بنده رو هم که پوشیدی، دیگه هیچ. خیلی بهت میاد.
    - ممنونم. سلیقه تو همیشه بی نظیره، عادل.
    خاله سمانه خندید و گفت: مردها این کارها رو خوبی میدونن، آقای مهندس؟ چه خوب!
    - شما که از مرد جماعت دوری کردین خانم. واسه چی میخواین بدونین؟
    - واسهٔ اون دنیام میخوام. وقتی خواستم از احمد پذیرایی کنم.
    - شما وفادار بمونین، برای ایشون کفایت میکنه. اونجا فرشتهها زیادن، خدمتتونو میکنن.
    - عادل، عوض اینکه نصیحتش کنی ازدواج کنه، بدتر میکنی. آخه فکر پیریشو نمیکنه. همیشه که مادرش کنارش نیست.
    - خب تا حالا که نتونستم کسی رو به اندازهٔ اون دوست داشته باشم.
    پدر با حالتی بامزه گفت: حالا یه کم کمتر بهتر از یه عمر تنهاییه، خانم مهندس.
    - من به مینا گفتم اگه کسی رو معرفی کرد که میل اون خدا بیامرز چشم از دهانش نیفته، من حرفی ندارم.
    - فراوونه، خانم. چطور تا حالا پیدا نکردین؟ شنیدم زمونه خیلی تغییر کرده، همه به حرف زنهاشونن.
    - نه، هنوز هم مردهای بد زیادن.
    - خدا ریشه کنشون کنه. خب مینا جون، بهتری؟
    - الحمدالله.
    - وقت گرفتی؟
    - فرصت نکردم.
    - پاشو همین الان زنگ بزن. پاشو.
    - حالا فردا.
    - فردا نه. همین الان.
    - راستی روزهای فرد میشینه. امروز مطب نیست.
    پدر با نگاه با منظوری به من کرد و گفت: من باید هر چه زودتر ایشونو ملاقات کنم. شنیدم خیلی جراح حواس پرتیه. میترسم کار دستمون بده.
    مادر با تعجب پرسید: چطور مگه؟ اتفاقاً خیلی خوشنامه.
    - نه امروز یکی از دوستهام میگفت دو سه نفر زیر دستش از بین رفتن.
    - عادل!
    - شوخی میکنم. فردا وقت بگیری ها.
    - حتما.
    خلاصه گفتیم و خندیدیم، تا وقتی که زن عمو افسانه با موبایل من تماس گرفت و بنا شد آنها هم به خانهٔ مامان بیایند. هر چه کردیم، خاله سمانه نماند و به بهانهٔ مادرش رفت. مادر خواست کمی میوه بخرد. پدر مانع شد و مرا برای خرید فرستاد. بهترین فرصت بود که آنها را دقایقی تنها بگذارم. تا آنجا که میشد خرید را طول دادم و سه رع بعد ، برای اینکه قبل از عمو علی محمد اینها به منزل برسم، به خانه برگشتم. چشمهای مادر را اشک آلود دیدم، اما پدر معمولی بود. حدس زدم پدر مادر را چزانده و عقدهٔ سالیان سال را خالی کرده. اما پدر از تغییر چهرهٔ من ترسید و سریع گفت: به خدا من کاریش نکردم. بابا هی خودش داره از من حلالیت میخواد و هی خاطرات کهنه رو وسط میکشه.
    خیالم راحت شد و گفتم: خب یه کلمه بگین حلالت کردم. چرا اذیت میکنین، بابا؟
    - آخه این باید منو حلال کنه. کتفش که واسهٔ من سوراخ شد. پونزده سال هم که جور منو کشید و تو رو تنها بزرگ کرد.
    - خب مامان تو هم حلالش کن.
    - من واسهٔ همه چیز حلالش میکنم، اما واسهٔ اینکه منو زود طلاق داد نه.
    صدای زنگ در باعث شد مادر بگوید: اصلا حلالیت نخواستم. حلالت هم نمیکنم.
    پدر در حالی که میخندید به آیفون جواب داد. بعد رو به مادر گفت: شام میرویم بیرون. بیا بشین، مینا.
    - همه چیز هست. شام درست میکنم. کاری نداره.
    - من اومدم تورو ببینم. نمیخوام وقتتو توی آشپزخانه بگذرونی. میریم بیرون، من هم هوایی تازه میکنم، ببینم رستورانها چه فرقی کرده.
    - باشه هر طور میلته.
    پدر از عمو علی هم خواست که به ما بپیوندد، و خلاصه همگی شام را در رستورانی صرف کردیم.




    ادامه دارد......

    چرا غم ها نمیدانند

    که من غمگین ترین غمگین این شهرم

    بیا ای دوست با من باش

    که من تنهاترین تنهای این شهرم

  14. تشكر از اين پست


  15. #68

    پيش فرض

    بخش 59

    آن ماه به پذیرایی از دوستان و اقوام پدر و گشت و گذار و مهمانی سر شد. پدر کم کم کارش را در شرکت از سر گرفت. غروبها به خانه میآمد و کمتر فرصت میکرد به مادر سر بزند. مادر هم هفتهای یک بار گاهی دو هفته یک بار به اصرار پدر به دیدن ما میآمد و آخر شب میرفت. از این وضعیت خسته شده بودم. من به مادرم نیاز داشتم. قبلان شبها حرفهای دانشگاه و درددلهایم را با او مطرح میکردم و با هم کلاس ورزش میرفتیم. حالا چند جلسه بود که نمیرفتم. از طرفی تنهایی مادر عذابم میداد. از وقتی پدر بازگشته بود، روحیهٔ بهتری داشت، اما حال جسمی رو به راهی نداشت. بیشتر رنگش پریده بود. اکسیژن درست به قلبش نمیرسید. پدر فقط توانست یکبار او را نزد پزشکش ببرد، اما نتوانست او را به عمل راضی کند.
    غروب همان روز که از نزد پزشک به منزل مادر برگشتیم، من و پدر و مادر مشغول صحبت بودیم که موبایل مادر زنگ خورد. او بدیدن شماره با نگرانی پاسخ داد.
    - بفرمایین... سلام، دکتر. حال شما چطوره؟ با زحمتهای ما؟... ممنونم. به لطف شما. بله، داروها رو تهیه کردیم.
    هر چه در چهرهٔ پدر گشتم تا حسادتی کشف کنم، موفق نشدم.
    - البته. بفرمایین... یکی از دوستان صمیمی ما بودن. چطور مگه؟... آهان، بله. ایشون به بنده لطف داران... نه، پدر سپیده نبودن. چیه، نگران شدین؟
    مادر با وحشت نگاهی به پدر کرد. نه میخواست پدر را آزرده کند و نه دکتر را از دست بدهد. درکش میکردم. معلوم نبود پدر چه تصمیمی خواهد گرفت. چرا او باید تنها امیدش را هم از دست میداد؟
    - نه ، من بارها گفتم که مناسب شما نیستم... با این همه نگرانی و اصرار، منو شرمنده میکنین... نه، دکتر. من دیگه مثل اون موقعها نمیشم. محاله قلبی که با باطری کار کنه... خواهش میکنم درکم کنین، دکتر. من تا تکلیفم معلوم ناشعه، معذورم. مادر نگاهی به پدر کرد و با شرمندگی گفت: نه خیر، هنوز آزاد نشده... درست نمیدونم، اما دیگه چیزی نمونده. شاید همین ماه... میدونم، میدونم. ممنونم... سپیده هم به شما علاقه داره و فقط شما رو قبول داره، وگرنه که رضایت نمیداد. اما اول پدرش باید بیاد. نمیخوام وجدانم در عذاب باشه... من باید سپیده رو تحویل پدرش بدم و نظرشو بدونم، بعد برای زندگیم تصمیم بگیرم... من هم گمان نکنم نظرش مثبت باشه، اما من وظیفه دارم به پاش بشینم. پونزده ساله صبر کردم، چند ماه هم روش... جدی؟ ایشالله کی برمیگردین؟... به سلامتی. سفر خوشی را براتون آرزو میکنم... چرا نمیرین؟ مگه حضورتون تو کنفرانس ضروری نیست؟... با هم بریم؟ اینکه الان غیر ممکنه... باز که رسیدیم جای اول، دکتر... شما تنها فردی هستین که بعد از عادل قبولش دارم. بهتون اعتماد دارم، اما من در حال حاضر به کسی دیگه فکر میکنم، دکتر. من به ایشون مدیونم... تا عید نوروز سعی میکنم بهتون جواب بدم... به قول شما به احتمال زیاد ایشون روی من حسابی باز نکردن. هر موقع بهم ثابت شد، به شما جواب مثبت میدم. قول میدم، دکتر. البته اگه زنده بمونم... نه، به خودم امیدی ندارم. اینها تعرفه... زیر بار عمل نمیرم. من امانتی دستمه که نباید ریسک کنم. مگه خود به خود پیمونهٔ عمرم تموم شده باشه... شما همیشه محبت داشتین و دارین. ممنونم. جز اینکه دعا گوتونه باشم کار دیگهای ازم برنمیاد... بسیار خب. نه، عرضی نیست. خدانگهدار.
    مادر موبایل را روی میز گذاشت. روی مبل نشست و گفت: ببخشین، عادل. کمی طولانی شد. خب، از زندانییه میگفتی. ادامه بده.
    پدر با حالتی گرفته که اصلا نمیشد تشخیص داد چهاش است و چرا چهرهاش با ده دقیقه قبل زمین تا آسمان فرق کرده، نگاهی مرموز و طولانی به مادر کرد و گفت: چرا بهش نگفتی من آزاد شدم؟ چرا نگفتی من پدر سپیده بودم، مینا؟
    مادر نگاهی به من کرد و رو به پدر گفت: میخوام وقت بیشتری داشته باشم. اونطوری مراتب باید جواب پس بدم که پس چی شد. میخوام خیالم راحت باشه. من صبرمو کردم. وگرنه خیلی دلم میخواست بدونه پونزده سال منتظر چه کسی بودم و بهم حق بده.
    از جواب روراست و کوبندهٔ مادر لذت بردم. چشمهای هر سهٔ ما به اشک نشست. پدر گفت: اگه قرار باشه کسی افتخار کنه، اون منم، مینا جون. اما قبلان هم بهت گفتم که باید ازدواج میکردی. این حق تو بود. سپیده خانم هم که پدر دومشو پسندیده و دوستش داره. دیگه اون بنده خدا رو معطل نکنین.
    بیچاره مادر دلش رو به چه بی معرفتی خوش کرده بود. من آتش گرفتم، وای به حال او. از برافروختگی صورتش پی به آتش درونش بردم. اما مادر همیشه مدیون و عاشق من باز هم حرف پدر را جدی نگرفت و گفت: به هر حال تا تو رو سر و سامون ندم، خیالم راحت نمیشه، عادل. یا خودت دست به کار شو، یا من برات بگردم دختر پیدا کنم.
    پدر برخاست و گفت: تا خدا چی بخواد. خب، من دیگه میرم.
    - کجا عادل؟ یه دفعه قیام کردی!
    - بابا کجا میرین؟ قرار بود شام بریم بیرون، بعدش هم بریم پیش عمو علی اینها.
    - باشه یه شب دیگه. آقای دکتر هم خوشحال میشه شما رو بگردونه.
    من و مادر به هم نگاه کردیم.
    پدر ادامه داد: مینا جون، دستت درد نکنه. سپیده، شب منتظرم. خدا نگهدار.
    - عادل من تا حالا با آقای دکتر قرار نذاشتم. فقط اون گاهی تماس میگیره و حالمو میپرسه.
    - ارتباط تو با دوستهات هیچ ربطی به من نداره مینا جون. من هم منظورم این نبود که در گذشته چی شده. گفتم از حالا میتونین راحت باشین. قصد جسارت و کنایه نداشتم.
    هنوز پدر به پله اول نرسیده بود که صدایش زدم و گفتم: بنده هم خدمتتون عرض کنم که من تا سه ماه پیش فکر میکردم شما دور از جون مردین. بنابرین من هم مثل شما به مامان این حقو میدادم که واسهٔ خودش یه شریک زندگی داشته باشه. وگرنه قبل از هر کس شما رو میخوام و شما رو دوست دارم.
    - مثل اینکه بدهکار هم شدم. زودتر برم تا کتکم نزدین.
    - گلهٔ بیخود میکنین. جوابشو بشنوین.
    - من از هیچ کس توقعی ندارم. حت از تو، بابا. حالا بعداً صحبت میکنیم. خداحافظ.
    - به سلامت.
    با مادر به سالن نشیمن برگشتم. مادر وقتی رو مبل نشست، سکوتش فریاد مطلق بود و دل آدم را میلرزاند. گفتم: تو لوسش کردی، مامان.
    - اون تقصیری نداره.
    - پس چرا تعرفش نکردی بمونه و سرد جواب خداحافظیشو دادی؟
    - برای اینکه گذاشت رفت. شاید من نباید جلویش با دکتر صحبت میکردم. اما راستش دلم میخواست کمی تحریکش کنم و غیرتشو به جوش بیارم. خیلی خونسرده بابا.
    - اتفاقا کار خوبی کردی.
    - آره دیگه. بالاخره تا کی میخواد هر روز و هر شب وقت منو بگیره و ساعاتشو با من سر کنه و به قول خودش مثل برادر پشتم باشه. یه روز نمیزاره به حال خودم باشم. مراتب مراقبمه. اون وقت نه میگه میخوام، نه میگه نمیخوام. فقط میگه باید ازدواج میکردی. خب الان چی کار کنم؟ ازدواج بکنم یا نکنم، مرد حسابی؟
    به حال دل ساده مادر دلم آتش گرفت. برای اینکه جای دیگر از این حرفها نزند و مضحکهٔ مردم نشود، گفتم: خودتو گول مزنی یا منو مامان؟
    - یعنی چی؟
    - بابا رو تو حسابی باز نکرده. با چه زبونی بگه نمیخوام؟ مامان جون، دکتر از دستت میره ها. بذار عملت کنه، بعد اهم ایشالله با هم ازدواج کنین. به قول مامان اعظم، باهاش بری به قصر خوشبختی. والله کمتر از بابا نیست. حالا قد و هیکل بابا رو نداره، اما دوستت داره. مواظبت هم هست. اون هم بندهٔ خدا همسرشو از دست داده. دخترش هم که امریکاس. کسی رو نداره. گناه داره.
    تا زن نگیره من باور نمیکنم. عادل عاشق من بود و هست. یعنی انقدر خنگ شدم؟ که عشقو تو چشمهاش تشخیص ندم؟
    - بله، عاشقته، اما دیگه مصلحت نمیدونه باهات زیر یه سقف زندگی کنه.ای بابا!
    - باشه. با این حال من صبر میکنم. میدونم نمیخواد. اما باید مطمئنتر شم. این جوری جلوی مَردم هم بهتره. اول بابات ازدواج کنه خیلی بهتره.
    - اون وقت سنکوپ نمیکنی؟
    با نگاه پر از تردیدش به من فهماند که قدرت از دست دادن پدر را ندارد. نگرانتر به او چشم دوختم. دستی لای موهایش فرو برد و با همان ناز همیشگی گفت: ایشالله که سنکوپ نمیکنم و بالا سر تو هستم. اگه هم طاقت نیاوردم و از خجالت مَردم و عشق بابات مُردم که چه بهتر. نگن فقط مینا آدمکشه. این عادل کینهای هم آدمکشه. بابا، پدر بیامرز، جوون بودم، یه غلطی کردم. روزی صد بار هم مُردم و زنده شدم. والله خیلیها این کارو میکنن، آب هم از آب تکون نمیخوره. تازه گناه میکنن. من که گناه هم نکردم. به خدا تلاقمو گرفتم و زن اون خدا نیامرز شدم. نه، خدا بیامرزدش یه جورهایی دلم باراش تنگ شده.
    از جا بلند شدم و فنجانها را با پنج انگشت جامعه کردم و گفتم: فقط خدا آقبتمونو با شما دوتا به خیر کنه، یه کار خیر بزرگ انجام میدم به خدا.
    - خدا عاقبت اون فنجونهای بدبخت منو به خیر کنه که اون طور مثل خوشهٔ انگور تو دستت جمع کردی. بچه جون، تو سینی بذار.
    چرا غم ها نمیدانند

    که من غمگین ترین غمگین این شهرم

    بیا ای دوست با من باش

    که من تنهاترین تنهای این شهرم

  16. تشكر از اين پست


  17. #69

    پيش فرض

    - یعنی یه دور برم سینی بیارم، یه دور ببرم؟ عمراً! خب یه باره میبرم دیگه. چرا بیخود از قلبم کار بکشم؟
    - میدونم مثل چک برگشتی برگشت میخوری، مادر. دیگه یادآوری نکن.
    - مگه کلفت میخوان بگیرن؟
    - میگم سپیده، بابات به تو گفته منو نمیخواد؟
    - لا اله الا الله.
    - جون من.
    - همین حرفها را که به تو میزانه، به من هم میزانه. میگه مامانت خیلی با غرورم بازی کرده.
    - جدی؟ پس کاش وقتی داشت زیر چاقوی اردشیر میمرد، اجازه میدادم غرورشو جلوی حاضرت عزراییل حفظ کنه. چه حرفها! دیگه چطور باید بگم غلط کردم؟ الان باید یه درخت به جاش دراومده باشه. بیا و خوبی کن. دیدی درخت بالا سر اردشیر چه سر سبز شده؟ ریشهٔ مارو که خشکوند، خدبیامرز. حالا چطور اون درخت اونطور شده، خدا عالمه.
    خندهام گرفت. ادامه داد: من ولکنش نیستم. یه زمان گفتم نمیخواامش. حالا میخوامش.
    - خب من میگم تو پیشدستی کن. بگو اجازه دادم دکتر بیاد خواستگاری، ببینم چی کار میکنه؟
    - اینو نگاه کن. کف هم واسمون میزانه. عادل یه روز منو طلاق داد واسهٔ اینکه عذاب نکشم و به آرزوهام برسم. اون وقت فکر کردی الان بشنوه میخوام شوهر کنم، ذرهای از عشقشو بروز میده؟ چه سادهای تو! من باباتو میشناسم. الان هم پشیمون شدم جلوش با دکتر اون صحبتها رو کردم.
    حق با مادر بود. جز صبر کاری نمیشد کرد. چیزی حاضر کردم و شام خردیم. بعد از مادر خداحافظی کردم و به منزل رفتم.
    خانه سوت و کور بود و از تاریکی قبرستان را جواب کرده بود. میدانستم پدر خانه است، چون در ورودی ساختمان باز بود. به طبقهٔ بالا رفتم. در اتاقش را بسته دیدم. چراغها را روشن کردم و چند ضربه به در زدم.
    - بابا؟ بابا؟
    صدایش را از اتاق مادر شنیدم.
    - چیه، عزیزم؟ من اینجام.
    چراغ اتاق مادر را روشن کردم. پدر خواب آلود روی تخت نشست و گفت: اومدی، بابا؟
    - سلام.
    - سلام.
    - چرا اینجا خوابیدین؟
    - داشتم با مامانت خداحافظی میکردم، خوابم برد.
    - خداحافظی برای چی؟ یعنی تلفنی باهاش صحبت کردین؟
    - نه قربونت. اومدم اینجا دراز کشیدم و تو فکرم باهاش خداحافظی کردم. آخه میخواد شوهر کنه دیگه. ما نمیبینیمش که.
    - اگه شما زن گرفتین، اون هم شوهر میکنه.
    - اما من حتما زن میگیرم. اینو بهش بگو که پس فردا پس نیفته، بدهکار تو بشم.
    - چه بهتر! مامانم هم تکلیفش روشن میشه.
    - چه خبرها؟ مامانت که خوبه؟
    - نه. چرا قهر کردین؟ توقع این کارها رو ازتون نداره.
    - مگه من آدم نیستم؟ شما منو استغفرلله کردین خدا.
    - خب دیگه، دارین نتیجهٔ خوبیها و محبتها و بردباریها و گذشتها و عشقی رو که به پای مادر ریختین از خدا میگیرین. ول کن شما نیست. بدجوری نگرانم، بابا.
    پدر لبخند زد و گفت: یعنی الان خودمو به دیوونگی بزنم و بشم یه آدم دیگه، ولمون میکنه این ساحره خانم؟
    - نه.
    - پس چه خاکی به سر کنم؟ میترسم دلم به عقلم و قسمم غلبه کنه ها.
    - واقعاً؟
    - خب واقعیت اینه که دلم خیلی میخادش. اما عقلم میگه این آش زیادی شور شده.
    - این اثرات منفی زندونه، پدر خوبم. مغزتون آفتاب ندیده، حمصهین توش اختلال ایجاد شده. اتفاقاً خدا شاهده اگه کسی مناسب و همدم شما باشه، خود مامانه.
    - باز رفتی بالای منبر؟ اصلا من با خود تو قهرم. تو چه دختری هستی که واسهٔ من رقیب درست میکنی؟ اومدیم و من مامانتو میخواستم.
    - من فکر میکردم شما مُردین. آدم زنده حق داره جفت داشته باشه تا به زندگی امیدوارتر باشه. شما هم حق دارین.
    - پس یعنی اگه زن بگیرم، تو ناراحت نمیشی؟
    - نمیدونم. اما بالاخره باید بپذیرم دیگه.
    - پس پاشم برم خیابون دوری بزنم، ببینم کسی زنم میشه؟ بلکه اون بندهٔ خدا هم بره به کنفرانسش برسه.
    - کی؟
    - دکتر مامانتو میگم.
    - از دست شما!
    - از دست مامانت که نه وقتی دختر بود فهمیدم روز و شبم چه جور میگذره، نه وقتی گرفتمش، نه وقتی طلاقش دادم. تو کار خدا و خلقتش موندم. حمصهین جاذبهای تو چشمهاش لامروت که آدم گیج میمونه. اما یه بار چوبشو بدجوری خوردم. یعنی یه چوبی بود که تا عمر دارم فکر عشق و عاشقی رو از سرم به در کردم. مگه آدم کشتن و زندونی کشیدن و از زن و زندگی و بچه دور موندم آسونه؟ خلاصه نیست بدجوری داغم کرده، دیگه نمیخوام حت بهش فکر کنم، چه برسه که باهاش ازدواج کنم. مگه خلم، بچه؟ میخوان یه باطری تو قلبش بزارن، دیگه هیچی، هی میخواد واسهٔ این و اون دو برابر بطپه و با ما بجنگه. من هم دیگه حال و حوصلهٔ زندون کشیدن ندارم، بابا. یعنی امری هم ندارم. اینه که اصرار نکن. بذار بقیهٔ خداحافظیمو باهاش بکنم.
    پدر دوباره دراز به دراز روی تخت پهن شد. من در حالی که از خنده ریسه رفته بودم، گفتم: جای مامان خالی. اگه بود چقدر میخندید!
    - خب بگو بیاد.
    - مامان دیگه قهر کرد. متأسفم براتون.
    - یعنی شام واسهٔ ما نداد؟
    - نه خیر. متأسفانه.
    - چه بیرحم! اصلا من اول قهر کردم. بذار بره به زندگیش برسه.
    جلو رفتم و کنار پدر روی تخت نشستم و گفتم: بابا!
    - جون بابا؟
    - شما واقعاً دیگه نمیخواین با مامان زیر یه سقف زندگی کنین؟
    - ما داریم با هم زندگی میکنیم. عملا هر روز با هم هستیم، دخترم.
    - درسته. اما این تا وقتیه که کلام آخرو از شما نشنیدیم. وقتی زن بگیرین، دیگه مامان هم میره سوی خودش. زن و شوهر باشین برای من یه افتخار دیگه اس.
    - نمیتونم، عزیزم. نمیتونم. نه اینکه نخوام. نمیشه.
    - این طرز فکر و این نتیجه گیریها به شما نمیاد. باید زیباتر ببینین، بابا. همهٔ آدامها عوض میشوند.
    - مینا همیشه برای من یه بته و همیشه تو قلبمه. خیلی دوستش دارم. خیلی هم افسوس میخورم که کاش اون همه با غرور من جلوی مَردم بازی نکرده بود. میدونی، بابا، مرد سعی میکنه در بدترین موقعیتها گریه نکنه. اما من به خاطر مینا جلوی خیلیها گریه کردم. و الحق کم آوردم. از دست دادن مینا از دست دادن جونم بود. سرکوب شدن همهٔ آرزوهام بود. از دست دادن تو هم که دگه... خودت قضاوت کنی بهتره.
    - میفهمم، بابا.
    مگه این یه ذره دل بی صاحب چیه که آدم نتونه جلوشو بگیره و به خاطرش همهٔ زندگیشو بده؟ مینا همهٔ عزیزانشو به اردشیر فروخت. مگه من مینا رو دوست نداشتم؟ مگه من دل نداشتم؟ اما طلاقش دادم. رو دلم و احساسم پا گذاشتم به خاطر اینکه در عذاب نباشه. من هیچ وقت راضی به آزار کسی نشدم. مگه افسانه عاشق من نبود؟ اما وقتی دید من زن گرفتم، با علی محمد ازدواج کرد و دیگه به من مثل یه برادر نگاه میکرد. من شاید هر روز منزل اونها بودم. اکثرا با هم در تماس بودیم، به خاطر تو، به خاطر مینا، به خاطر کار و خونواده، اما همیشه یه رابطه سالم و پاک. مگه افسانه دل نداشت؟ مگه عاشق من نبود؟ اما پا رو دلش گذاشت و یه عمر وجودشو به علی محمد هدیه کرد. آدم میتونه محکم باشه. میتونه عشق درونش مهار کنه. سخته، اما ممکنه. مینا دلشو رها کرد، و دنبالش همهٔ خونوادشو. اردشیرو به همه ترجیح داد. خب تاوانشو هم داد. اما خیلیها به پای اون سوختن. من به مینا خیلی فرصت دادم، فقط هم به خاطر اینکه به من گفته بود روحیات دیگهای رو دوست داره و به اصرار خونواده زن من شده. میگفتم: شاید جوونه، تجربه نداره. اما بدتر ارتباطشو با اردشیر گسترش داد. من فقط بابت دو چیز خودمو سرزنش میکنم. در بقیهٔ موارد از تصمیماتم راضی هستم. اول اینکه برای به دست آوردنش اصرار بیش از حد داشتم، و دوم اینکه زود طلاقش دادم. من هم باید به همون اندازه ایستادگی میکردم و به مینا فرصت بیشتری میدادم. مطمئناً اردشیرو بهتر میشناخت. آدامها فرداشون خیلی با دیروزشون متفاوته. خیلی با تجربه تر میشن. پدرش هم نباید طردش میکرد. نمیدونم. همه چیز دست به دست هم داد تا اینطور شد. واقعاً متأسفم. واقعاً! تو زندون، تو این پونزده سال حبس انقدر که واسهٔ مینا و اردشیر حرص و جوش خوردم، واسهٔ خودم و تو نخوردم. اردشیر قربونی کینه و عشق و انتخاب اشتباهش شد. من بیشتر مینا رو مقصر میدونم که از همون اول همه چیزو از من پنهون کرد و با اردشیر قاطعانه برخورد نکرد. حالا تو میخوای همهٔ گذشتهها رو با همهٔ عزابهاش ببوسم و بذارم کنار؟ خودتو جای من بذار. من قدرت دوری از مینا رو دارم، اما قدرت نیستی اونو ندارم، سپیده. واقعاً دوستش دارم و به امید نفسهاش زندگی میکنم. اون نباشه، من هم نیستم. اما به تجربه بهم ثابت شده دوری از اون به نفعمه. من آدم اون نیستم. اما همیشه مواظبشم. اینو بهت قول میدم عزیزم.
    - شما الان هم دارین اشتباه میکنین، بابا.
    - شاید. اما من با خودم عهدی بستم. زندگی خیلی سخته. و از اون ساختار، جنگیدن با افکار و احساسات آدمهاست. هیچ وقت سعی نکن با افکار و احساسات آدمها بجنگی، دخترم. هر کس باید خودش باشه. با خصوصیات مربوط به خودش. اما همیشه با حرفها و کارهای مثبت و درست خودت راهنمای مَردم باش.
    - پس اول شما رو راهنمایی میکنم، بابا، و بهتون پیشنهاد میکنم یه بار دیگه امتحان کنین و غرورتونو فدای عشق یا دست کم فدای من کنین. اون اشتباهات الان از مامان یه مینای دیگه ساخته.
    پدر به یک یک اعضای صورتم نزاری انداخت و گفت: از راهنماییت ممنونم، دخترم. باز هم بهش فکر میکنم. اگه تونستم. اگه تونستم، چشم. ولبخند را که روی لبهایم دید، گفت: گرسنمه، بابایی. از وقتی اومدم، جز حرص و جوش هیچی نخوردم.
    از جا برخاستم و گفتم: الان لباسمو عوض میکنم و براتون شام آمده میکنم. پایین منتظرتونم.
    به اتاقم رفتم. وقتی در حال عوض کردن لباسم بودم، با خود گفتم: تو اتاق و رختخواب خودتو رها میکنی و میری تو اتاق مامان میخوابی که بهش فکر کنی. اون وقت چطور میخوای کنار یکی دیگه بخوابی و به اون وفادار بمونی؟ بابا، بچه گول میزنی؟ آخه تو زن بگیری؟




    ادامه دارد......

    چرا غم ها نمیدانند

    که من غمگین ترین غمگین این شهرم

    بیا ای دوست با من باش

    که من تنهاترین تنهای این شهرم

  18. تشكر از اين پست


  19. #70

    پيش فرض

    بخش 60

    سه ماه گذشت. پدر یک ماشین و یک موبایل خرید و دیگر شبها راحت و آسوده به خانه میآمد و واسهٔ خودش گشت و گذار میرفت. به او شک داشتم. شاید چون فکر میکردم قصد ازدواج دارد و دنبال اهلش میگردد. اعصابم به هم ریخته بود. انگار پدر نبود راحتر بودم.
    یک شب شام منزل مامان نصرت مهمان بودیم. سالگرد پدربزرگ بود و او گروهی از اقوام نزدیک را دعوت کرده بود. من از راه دانشگاه به آنجا رفتم. پدر غروب آمد و مادر با حالی نه چندان خوب ساعت هشت آمد. همه متوجه رنگ پریدگی مادر شدند. خواست کمک کنا، اما مانعش شدیم. کمی استراحت کرد و حالش نسبتا بهتر شد. آخر شب که فقط ما و عمو علی محمد و خاله نهضت در منزل مادربزرگ بودیم، خاله نهضت به پدر پیله کرد و گفت: عادل جون، پس کی به ما شیرینی میدی، قربونت؟ دخترتو هم که داران میبرن. من و پدر، از همه جا بی خبر، جا خوردیم. پدر پرسید: دختر منو میخوان ببرن، خاله جون؟ پس چرا ما بی خبریم؟
    - مگه خبر نداری؟
    - از چی؟
    خاله به مامان نصرت نگاه کرد و پرسید: خودشو به اون راه میزنه، نصرت؟
    - نه، خواهر. ما هنوز به اینها نگفتیم. هنوز که چیزی معلوم نیست.
    پدر پرسید: موضوع چیه مامان؟
    عمو علی محمد گفت: خونوادهٔ سپهری سپیده جونو از ما خواستگاری کرده بودن. اما ما صبر کردیم یه کم آرامش بگیرین، بعد بگیم. بیچارهها دو ماهه منتظرن.
    - جداً؟ واسهٔ کدوم پسرشون؟
    - واسهٔ آرش. اون یه بار تو شرکت سپیده جونو دیده و اونو به دانشگاه رسونده، و یک دل نه صد دل عاشق این خانم خوشگلهٔ ما شده.
    مثل عصا قورت دادهها راست نشستم. چیزی که به مغزم خطور نمیکرد ازدواج بود.
    پدر نگاهی به من کرد و گفت: سپیده ماشالله دختر عاقلیه. خودش میدونه. و البته اجازش دست مینا جونه.
    مادر با لبخند قشنگش گفت: فکر نمیکنم سپیده قصد ازدواج داشته باشه. حالا خیلی زوده.
    عمو علی محمد گفت: مینا خانم، آرش پسر فوق العاده ایه. حرف نداره. ما داریم باهاش کار میکنیم پسر با وجدان و مودبیه. اهل کار هم که هست. ماشالله خیلی هم وضعش روبراهه. کار هم نکنه، باباش انقدر باراشون گذاشته که تا آخر عمر راحتن. حیفه. بهتره اجازه بدین یه بار پا پیش بذارن.
    عمو علی هم حرف عمو علی محمد را تأیید کرد. مادر گفت: هر طور خودتون صلاح میدونین. من نظر شما رو قبول دارم. هماهنگ کنین، به روی چشم.
    با وحشت گفتم: همینطور میبرین و میدوزین! کی میخواد شوهر کنه؟ من تازه اول دانشگاه رفتنمه.
    مامان نصرت گفت: اون که مخالفتی نداره، قربونت برم. بذار بیان. حیفه. تو کی دیدی ما سر چند خواستگار قبلیت اصرار کنیم؟ اما این چیز دیگه اس.
    نمیدانام چه شد که یکباره گفتم: ما اول باید تکلیف زندگی خودمونو روشن کنیم. من اینطوری شوهر بکن نیستم. از تو سری خوردن هیچ خوشم نمیاد.
    عمو علی محمد گفت: تکلیف چی رو مشخص کنی، عزیزم؟ زندگی به این خوبی! پدر خوب، مادر خوب، ثروت، آرامش.
    کدوم آرامش، عمو؟ یه پام خونهٔ باباس، یه پام خونهٔ مامان. خسته شدم از این وضعیت.
    مادر به علامت اینکه ساکت باشم سینه صاف کرد. اما من توپم پرتر از این حرفها بود.
    خاله نهضت گفت: خب حق داره بچه ام. عادل باید اول تکلیف خودش و مینا جونو مشخص کنه تا سپیده سر بلندتر به خونهٔ بخت بره.
    پدر رنگ باخت. نگاهی مضطرب به مادر انداخت. تمام نیرویش را جمع کرد و گفت: من و مینا سالهاست راهمون از هم جدا شده، خاله جون. من مینا رو خیلی خیلی دوست دارم. خیلی هم متأسفم که دیگه نمیتونم مثل یه هسر خوب بهش خدمت کنم. اما تا پای گور مثل برادر کنارشم. به مینا هم گفتم. اشتباه کرد ازدواج نکرد. چون من هم الان قصد ازدواج دارم.
    خانه را سکوت وحشتناکی برداشت. همه چشم به مادر بیچاره دوختیم. او در حالی که صورتش عرق کرده بود و اندوه خجالت در چهرهاش موج میزد، به دستانش خیره شده بود، دستانی که از فرط خجالت همدیگر را میفشردند تا نلرزند. دلم برایش آتش گرفت.
    مامان نصرت سکوت حاکم بر سالن را شکست و گفت: عادل، از تو بعیده بخوای اشتباه به این بزرگی کنی. آخه کی بهتر از مینا؟
    - بهتر از مینا برای من وجود نداره. میدونم. اما حقیقت اینه که من انتخابمو کردم. عمر زیادی برام نمونده که بخوام بترسم و جستجو کنم. موردی که پیدا کردم از هر نظر برام عالیه. فقط باید محبت کنین و برام پا پیش بذارین.
    زن عمو افسانه با ناراحتی پرسید: کی هست، عادل؟
    - دوست مینا، سمانه خانم. به نظرم زن موقر و نجیبیه. مینا هم که ازش خیلی تعریف کرده.
    من و مادر مبهوت به هم خیره شدیم. یک لحظه خاله سمانه به آن نازی را مثل دیوی زشت جلوی رویم دیدم. قلبم جسمم را نمیخواست و قصد فرار از سینهام را داشت. وقتی حال خودم را آنطور دیدم، نگرانتر به چهرهٔ مادر زل زدم.
    مادربزرگ پرسید: آره مینا جون؟ تو در جریانی؟
    مادر با صدای لرزان گفت: نه والله. اما سمانه خیلی خوبه، مادر جون. خیالتون راحت باشه.
    - سمانه خانم در جریانه، عادل؟
    - معلومه که نه.
    با نگاه از عمو علی محمد کمک طلبیدم. اما او بدتر از من جا خورده بود. انگار او هم تناقض حرفهای پدر را با عملش میسنجید که آنطور گوشهٔهای لبش را پایین آورده بود و عمو علی را نگاه میکرد. عمو علی گفت: داداش فکرهاتونو خوب کردین؟
    - آره، علی جون. اون از هر کس برام مناسب تره. سپیده رو هم خیلی دوست داره.
    باز سکوت بر سالن حکمفرما شد. مامان نصرت برای اینکه جو را از آن حالت در بیاورد گفت: حالا کی خواستگارهای سپیده جون بیان؟
    - هر موقع دوست داران، مامان. قدمشون روی چشم. مهندس سپهری مرد بسیار محترمیه.
    با اعصابی داغان به آشپزخانه پناه بردم. صورتم گور گرفته بود. ده دقیقهای همان جا ماندم و بعد به سالن برگشتم. جو حالت عادی گرفته بود و همه میگفتند و میخندیدند.
    مادر سعی میکرد حفظ ظاهر کند، اما بازیگر خوبی نبود. تا اینکه از جا بلند شد و گفت: اگه اجازه بدین، من برم.
    - بشین، دخترم. تازه ساعت یازدهه.
    ممنونم. زحمت دادم. از پذیراییتون ممنونم. ایشالله خدا سایهٔ شما رو از سر ما کم نکنه. روح آقای رادش هم شاد باشه.
    پدر گفت: مینا، بشین. یه ربع دیگه با هم میریم. دیر وقته. تنها نرو.
    مادر با لحنی پر کنایه گفت: خدا از برادری کمت نکنه. اما من سالهاست تنهام، عادل. ممنونم. سپیده جون، کاری نداری، عزیزم؟
    - من هم باهات میام. مامان بزرگ، خداحافظ. دستتون درد نکنه.
    - تو کجا میای دیگه؟
    - میخوام پیش تو باشم.
    - برو خونه. پدرت تنهاس.
    - خب تو هم تنهایی مامان. بابا به من نیازی نداره. تو لحظه به لحظه داری رنگ پریده تر میشی.
    - باشه. از پدرت اجازه بگیر، بیا. با اجازه همگی. مادرجون، زحمت دادیم. ببخشین.
    از پدر سؤالی که نکردم هیچ، با همه خداحافظی کردم به جز او. کفشهایم را میپوشیدم که گفت: سپیده خانم، خداحافظ بابا.
    نگاه چپ چاپی به او کردم. هی زبانم خواست چیزی بگوید، اما ادب اجازه نداد. نمیشد جلوی آن همه آدم اعتراضی بکنم.
    پدر گفت: مامانت حالش خوش نیست. مواظبش باش. باهات تماس میگیرم.
    - لازم نیست تماس بگیرین. برین سمانه خانمو بگیرین. ایشالله خوشبخت بشین.
    پدر متعجب به من خیره شد. عمو علی آهسته مرا به آرامش دعوت کرد. اما نمیتوانستم ساکت باشم. گفتم: آخه این چه دلسوزیه عمو علی؟ میبینه مامان از غروب که اومده حالش خوش نیست، ازدواج مجددشو به رخش میکشه. حالا وقت انتقامه آخه؟
    مادر صدایم زد، اما ادامه دادم: بابا، شما احساس و عاطفه تونو توی زندون جا گذاشتین. اگر هم به مامان محبت میکنین، فقط به خاطر اینه که خودتونو بالا ببرین. مادر من نیازی به محبت شما نداره. کاش هرگز نمیدیدمتون. تو زندون میموندین، به حال همه بهتر بود.
    مادر جلو آمد و مرا به سمت خودش برگرداند. چنان سیلی محکمی به گوشم نواخت که برق از سرم پرید. گفت: مگه من به تو ادب یاد ندادم، دختر؟ زود باش از پدرت عذرخواهی کن.
    پدر گفت: ولش کن، مینا.
    چرا غم ها نمیدانند

    که من غمگین ترین غمگین این شهرم

    بیا ای دوست با من باش

    که من تنهاترین تنهای این شهرم

  20. تشكر از اين پست


صفحه 7 از 9 نخستنخست ... 3456789 آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی (دانلود کتاب)
    پاسخ ها: 7
    آخرین ارسال: 2014/7/19, 11:02 AM
  2. نکاتی دربارهء ژان پل سـارتر و رمان فنا ناپذیرش ( تهوع )
    توسط کالیگولا در تالار مشاهير جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/4/10, 12:20 AM
  3. نای بنـــد، بهشتی در کویر
    توسط lilac در تالار مقالات معماری
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2008/8/25, 12:04 PM
  4. تشنه ای؟ بیا اینجا آب بخور!!!
    توسط نازنین در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2008/5/30, 02:21 PM

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •