صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 155

تاپیک: رمان چشمان منتظر

  1. #1
    عضو فعال آواتار mahshid m
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2009/12
    امتیاز
    1105
    پست ها
    1,134

    پيش فرض رمان چشمان منتظر

    چشمان منتظر




    نویسنده :ز دلگرمی
    ويرايش شده توسط mahshid m در 2011/1/03 در ساعت 07:45 AM
    نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ! دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

  2. تشكرها از اين پست


  3. #2
    عضو فعال آواتار mahshid m
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2009/12
    امتیاز
    1105
    پست ها
    1,134

    پيش فرض

    سکوت قبرستان با ناله ها وشیون های پی در پی شکسته می شد .کلاغ ها نیز قارقار کنان نوای از دست رفتن را سر داده بودند.
    درمیان این سوگواری صدای گریه مردجوانی دلخراشتر از همه بود .ناله هایش دل سنگ را آب میکرد .سخنان جانگدازش بر زخم دل حاضرین نمک می پاشید .به نوحه سرایی نیازی نبود ،چرا که او خود برای عزیز از دست رفته اش نوحه سرایی میکرد .عزیزی که با رفتنش بهار زندگی را به خزانی دلگیر تبدیل کرده بود.مرد جوان خود را درمیان گل ولای انداخته وبر سر ورویش می کوفت .ناگاه از جا بلند شد ویکباره خود را به درون قبر تازه کنده شده انداخت .
    قبرکن با تعجب به حاضرین نگاه میکرد.نمیدانست چه کند .تا وقتی مرد جوان داخل قبر بود نمی توانست آن را برای مراسم دفن آماده کند .
    شیون مرد جوان لحظه ای قطع نمیشد.
    -بهاره ،بهاره عزیزم چطور تونستی منو تنها بزاری وبری؟آخ بهاره،امیدم،عزیزم آخه من هنوز باورم نمیشه منو گذاشتی ورفتی .آسون به دست نیاوردمت که به این سادگی از دستم بری .حالا با خونه خالی بدون تو چه کنم ؟خدایا چی بگم؟چرا از میون این همه آدم ،بهاره نازنین من باید بره ؟چرا همسر مهربون من باید بره ؟من چطوری تحمل کنم؟چطوری طاقت بیارم؟
    اطرافیان به او نزدیک شدندوسعی در دلداریش داشتند ،اما او آرام نمی گرفت .اینقدر بر سر ورویش زد که از حال رفت وتوانستند اورا از خاکهای سرد گور جدا کنند وبهاره را به خانه ابدی بسپارند .وقتی پیکر جوان بهاره درگور آرام گرفت ،چهره زیبایش را گشودند.حالا زمین وزمان بر مرگ این بانوی جوان می گریست .مرد جوان که تازه بهوش آمده بود نالان به طرف قبر آمد وبا صدای گرفته فریاد زد:
    -دارید چکار میکنید؟مگه من چکارتون کردم؟چرا بهاره رو ازم می گیرید؟چرا منو از عشقم جدا میکنید ؟آخه من چطوری خاک کردن امید زندگیم رو ببینم ودم نزنم ؟مگه شما دل ندارید؟مگه شما عاشق نیستید ؟آخه مگه مهربونی مرده؟آخ بهاره کاش من پیشمرگت شده بودم. خدایا چرا خوشبختی رو ازم گرفتی؟
    با تمام ناله ها آرام آرام خاک چهره زیبای بهاره را پوشاند .حالا تنها فرد ساکت در قبرستان بهاره بود .همه زار می زدند ومی گریستند .ناله های شاهرخ لحظه ای فروکش نمیکرد.
    روزهای بعد پشت سر هم آمد وگذشت .مراسم سوم وشب هفت به پایان رسید اما شاهرخ حتی اندکی آرام نشده بود .دائما به خود می پیچید وبهاره را صدا میزد .همه غم بهاره از یاد برده بودند ونگران حال او بودند.پدر ومادرش شب وروزشان را نمیفهمیدند .حتی پدر ومادر بهاره هم که خود داغدار بودند به دلداری شاهرخ مشغول شدند اما او اینقدر بی تابی کرد که به ناچار در بیمارستان بستری شد .داروهای آرامبخش ،جسم او را آرام میکرد اما ذهنش همچنان فعال بود ودائما بهاره را صدا میزد .تاثیر داروهای مسکن که از بین میرفت ،شاهرخ اینقدر فریاد میزد که دوباره مجبور به تزریق می شدند .
    در این میان آنچه غم دل بازماندگان را بیشتر میکرد ،وجود نوزاد کوچک بهاره بود ،نوزادی که با مرگ مادرش به دنیا آمده بود وهمه او را فراموش کرده بودند .این نوزاد کوچک که نارس به دنیا آمده بود درون دستگاه نگهداری می شد وبی خبر از مصیبتی که به سرش آمده زندگیش را شروع کرده بود.
    پدر ومادر شاهرخ گاهی به دیدنش می رفتند وهمپای پدر ومادر بهاره میگریستند ،اما وضعیت وخیم شاهرخ ،نوزاد کوچک را که آرام خوابیده بود از یاد آنها می برد.
    -آقای دکتر ،خواهش میکنم بگید پسرم چطوره،چرا مدام هذیون میگه؟به خدا ماهم داریم دیوونه میشیم
    - پسر شما در شرایط روحی بدی قرار داره .اون ضربه سختی خورده که ممکنه تا مدتها اثر بدی براش داشته باشه .
    - ما باید چکارکنیم؟میشه اونو به خونه ببریم؟
    -به نظر من بهتره اونو ببرید،اما از خونه خودش دور نگه دارید .در ضمن پیشنهاد میکنم موضوع بچه رو هم بهش یاد آوری کنید ،شاید از اینکه بچه اش زنده مونده آرامش پیدا کنه .اون به یک دستاویز برای زندگی نیاز داره وشما باید این امید رو براش زنده کنید .معمولا در اینجور مواقع بچه کمی مشکل رو حل میکنه.
    ويرايش شده توسط mahshid m در 2011/1/03 در ساعت 04:45 PM
    نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ! دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

  4. تشكرها از اين پست


  5. #3
    عضو فعال آواتار mahshid m
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2009/12
    امتیاز
    1105
    پست ها
    1,134

    پيش فرض

    -منو کجا میبرید؟
    -میبریم خونه ،پسرم.اونجا راحتتری
    - خونه؟کدوم خونه؟من که خونه خراب شدم،دیگه خونه ندارم.
    مادر نگران پاسخ داد:
    -عزیزم الان به خونه خودمون می ریم.پیش ما باشی خیالمون راحت تره.
    شاهرخ غرید؟
    -اما من مدتهاست از اون خونه جدا شدم .من خونه وزندگی دارم .میرم خونه خودمون.بهاره منتظرمه ،نگران میشه.
    خواهر شاهرخ با مهربانی گفت:
    -عزیزم تو اگه پیش ما باشی خیال بهاره هم راحت تره .اون خدابیامرز......
    شاهرخ ناله کرد:
    -اون خدابیامرز....اون خدابیامرز....بهاره نازنینم ،چرا منو لایق نمیدونی بیام پیشت؟
    پدر با لحنی که سعی در آرام کردن شاهرخ داشت گفت:
    -پسرم ،بهتره مدتی با ما زندگی کنی.بعد میتونی به خونه خودت برگردی .مدتی میهمان ما باش ،به خاطر مادرت قبول کن،اون نگران توئه.
    اشک در چشمان شاهرخ حلقه زد :
    -پدر توروبه خدا اصرار نکنید .من نمیتونم....من و بهاره.....بهاره ی من ..... بهاره ی من....
    مادر اشک ریزانگفت:
    -پسرکم چرا قبول نمیکنی که بهاره دیگه نیست؟بهاره رفته اما تو زنده ای وباید زندگی کنی . با یادگار بهاره می فهمی؟
    شاهرخ نالید:
    -بهاره هست.بهتون ثابت میکنم.اون نمرده.همه این قضایا فقط یه خواب بود یه رویابود.....
    پدر که اصرار را بی فایده می دید با اشاره دیگران را به سکوت دعوت کرد ورو به شاهرخ گفت:
    -باشه پسرم .ما به نظرت احترام میگزاریم .میبریمت خونه خودت .حالا آروم بگیر ودلمونو بیشتر از این کباب نکن.
    در آخرین لحظه خداحافظی پدر پرسید:
    -مطمئنی که اینجا راحتی؟دلت میخواد ما پیشت بمونیم؟لااقل اجازه بده شبنم پیشت بمونه .
    - نه پدر شما برید .من باید بمونم .چند دفعه بگم تنها نیستم .بهاره هست.مثل همیشه .مگه من چکار کردم که تنهام بزاره ؟الان منتظرمه .خداحافظ.
    مادر که از پشت به پیکر تکیده وقدمهای سست شاهرخ خیره شده بود ،دردمندانه گفت:
    -دکتر گفت اینجا نیاد ،حق داشت .بچه ام دیوونه میشه .میترسم خودشو به کشتن بده خدایا چکار کنم؟
    - خانم ،آروم باش.بچه که نیست .نمیتونیم تا ابد از اینجا دورش کنیم.شاید اینجا بمونه بتونه با واقعیت کنار بیاد .اون بالاخره باید حقیقت رو بپذیره .
    شبنم با ناباوری گفت:
    -حتی یک بارم حال بچه رو نپرسیده .اون بچه بیچاره بی مادر حالا داره بی پدر هم میشه
    مادر پرخاش کرد:
    -زبونت رو گاز بگیر دختر،این چه طرز حرف زدنه؟
    ويرايش شده توسط mahshid m در 2011/1/03 در ساعت 04:44 PM
    نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ! دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

  6. تشكرها از اين پست


  7. #4
    عضو فعال آواتار mahshid m
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2009/12
    امتیاز
    1105
    پست ها
    1,134

    پيش فرض

    بوی عطر یاس ،عطر دلخواه بهاره از پشت در مشام شاهرخ را نوازش داد .قدم به داخل خانه گذاشت وصدا زد :
    -بهاره عزیزم بهاره................
    صدایی در جواب نیامد واین سکوت ،شاهرخ را دوباره به دنیای حقیقی کشاند بهاره نبود .همه چیز سر جایش بود اما بهاره.....دلش بی قرار شد ونگاهش بی تاب.
    به در ودیوار خانه نگاه کرد ودر خانه میچرخید .بهت زده بود.به اتاق خواب رسید .لحظه ای امید در دلش جوانه زد:
    -بهاره خوابه.اون خوابیده،خوابیده.....
    آرام در را گشودوبا دیدن بستر درهم ریخته دوباره واقعیت به طرفش هجوم آورد بی اختیار روی تخت افتاد وهای های گریست.
    کمی که آرام شد از جا بلند شد وبه پذیرایی آمد .روسری بهاره روی مبل افتاده بود .آن را در آغوش گرفت وبوئید .بوی بهاره غم ته نشین شده دلش را به قلیان درآورد.
    -آخ بهاره ،کجایی که ببینی بیچاره شدم؟کجایی که سر شاهرخت رو در آغوش بگیری ونذاری اینطور گریه کنه؟چرا رفتی؟چرا منو به خاک سیاه نشوندی؟بهاره آرام جونم ،برگرد ،مگه نگفتی بهار زندگیت می شم؟مگه قول ندادی لحظه ای تنهام نذاری ؟حالا کجایی که ببینی دیگه هیچ آفتابی تن لرزونم رو گرم نمیکنه .دیگه هیچ نگاهی غم رواز دلم نمیبره ودیگه هیچ صدایی تسلای دردهام نیست.
    شاهرخ مویه میکرد.میگفت ومیگریست
    در این میان لحظه ای نگاهش به پنجره افتاد .خودش بود بهاره بود .با آن لباس حریر سفید که تازه برایش خریده بود .چه زیبا ودوست داشتنی نگاهش میکرد.هیجان زده به طرفش رفت اما او نبود .سرگردان نگاهش رادور اتاق گرداند وآنچه میخواست روی مبل پیدا کرد .بهاره بود .اینبار واقعی تر .هرچه کرد نتوانست کلامی حرف بزند.
    بهاره نگاهش را به او دوخته بود ولبخند میزد.
    -چی شده؟باز که خودتو لوس کردی.
    -بهاره کجا رفتی؟چرا تنهام گذاشتی ؟حالا که اومدی ازت گله دارم.دیگه بهت اجازه نمیدم بری.پیشم بمون.
    شاهرخ ناله میکرد ومیگفت اما از بهاره خبری نبود .او رفته بود.
    دلش آتش گرفت .او بهاره را رنجانده بود .روی مبلی که بهاره نشسته بود افتاد وهای های گریست .بوی عطر یاس بیش از پیش فضای خانه را معطر کرده بود .
    سعی کرد چشمانش را باز کند .چشمانش میسوخت تکانی خورد.
    بهاره آرام گفت:
    - میدونی ساعت چنده؟چرا بیدارم کردی؟
    هراسان روی تخت نشست .هوا تاریک بود با دستمال کورمال کورمال روی تخت را جستجو کرد اما بهاره نبود .چراغ خواب را روشن کرد ونگاهش را به ساعت دوخت .3/5 بعد از نیمه شب بود .اشکهایش جاری شد .روی تخت افتاد واشکهایش بالش را دوباره خیس کرد.
    باز هم به خیالات فرو رفت.
    -چی شده شاهرخ؟خواب بد دیدی؟
    وباز صدای خنده زیبای بهاره درگوشش پیچید واو را به یاد آخرین لحظات با هم بودن انداخت.کنارهم دراز کشیده بودند وحرف میزدند از آینده از فرزندشان که قرار بود به دنیا بیاد از خوشی ها از عشق پرشکوهشان وزیبایی های دنیا.....
    -شاهرخ دلم میخواد پسر باشه ،البته فرقی نمیکنه .مهم اینه که سالم باشه ولی اگه قرار بود انتخاب کنم پسر میخوام .
    -چرا زن حسابی؟دختر که شیرینتره،بخصوص اگه مثل تو باشه.
    -نخیر ،من عاشق شیطنت پسربچه هام.
    -پس به خاطر شیطنتم عاشق من شدی؟
    بهاره خنده را سر دادوگفت:
    -مگه تو پسر بچه بودی؟هرچند شیطون که بودی ،یادته چقدر دنبالم می افتادی؟
    -آره یادمه .مگه یادم میره.اما تو چقدر بی رحم بودی.با بی محلی خنجر به این قلب بیچاره من میزدی.
    -راستش شاهرخ میخوام یه اعترافی بکنم .اون موقع هم خیلی دوستت داشتم باورکن.
    بعد نگاه ملتمس خود را به چهره مهربان همسرش دوخت وگفت:
    -شاهرخ ،منو به خاطر اون روزها میبخشی؟
    شاهرخ چشمان به اشک نشسته همسرش را با انگشت پاک کرد وگفت:
    -این حرفها چیه؟ معلومه که میبخشمت .اما خودمونیم هیچ وقت اعتراف نکرده بودی اون موقع هم عاشقم بودی .حالا چی شده که زبون خانم باز شده؟
    -هیچی فقط..... راستش دلم میخواد عتا صبح با هم حرف بزنیم ،یه حس غریبی دارم .دلم نمیخواد بخوابم.
    -اما عزیزم تو باید استراحت کنی .خوب نیست زیاد بیدار بمونی.
    -ولی...
    - ولی واما نداره بخواب .تازه کوچولومون هم به استراحت نیاز داره.
    بهاره دستی روی برجستگی شکمش کشید وگفت :
    -دیگه مدت زیادی تا بدنیا اومدنش نمونده.
    -بهاره اینقدر دلم میخواست به جای اون بچه من تو دلت بودم.
    - خدا به دور .اوندوقت من بیچاره می ترکیدم.
    شانه های بهاره از خنده تکان میخورد وشاهرخ بالذت نگاهش میکرد.
    -بهاره باید یه قولی بهم بدی.
    -چه قولی؟
    -که وقتی اون کوچولو بدنیا اومد اونو بیشتر از من دوست نداشته باشی .
    -آه خدای من !عجب حرفهایی میزنی.دیوونه شدی؟از قدیم گفتند لب بود که دندون اومد.
    -اما همه میگن بچه بین زن و شوهر فاصله میندازه .
    -نگران نباش .این حرفها درست نیست .هیچ کس بیشتر از تو برام عزیز نیست ونخواهد بود.
    -آخ بهاره این حرفت خیلی به دلم نشست بازم بگو.
    سکوت بهاره نگاه شاهرخ را به طرفش کشاند.
    -بهاره چی شده؟
    بهاره که رنگش مثل گچ سفید شده بود از درد به خود میپیچید.
    شاهرخ وحشت زده بلند شد:
    -بهاره چی شده؟بهاره......
    -آی........شاهرخ.....خدایا مردم.
    شاهرخ دست وپایش را گم کرده بود .نمیدانست چه کند . سریع لباسهایش را پوشید وبهاره را در آغوش کشید وروانه بیمارستان شد.
    نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ! دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

  8. تشكرها از اين پست


  9. #5
    عضو فعال آواتار mahshid m
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2009/12
    امتیاز
    1105
    پست ها
    1,134

    پيش فرض

    - آقای محترم،هنوز وقت به دنیا اومدن بچه نشده .میتونید خانمتون روببرید اما بیشتر مراقبش باشید باید استراحت کنه .
    چ-پس دردها چیه ؟شما نمیدونید چقدر حالش بد بود.
    -طبق برنامه بچه باید دو ماه دیگه بندیا باید اما دردهای خانمتون زود شروع شده ایشون در خطر زایمان زودرس هستند .باید بیشتر استراحت کنند.
    شاهرخ از این موضوع به بهاره هیچ نگفت واورا با احتیاط به خانه بازگرداند.
    -شاهرخ!
    -جونم بگو.
    -خیلی ترسیدم .دکتر نگفت چه بلایی سرم اومده؟نکنه بچه طوری شده؟
    -دکتر گفت مشکلی نداری .نترس من پیشتم.حالا که درد نداری؟
    -نه ندارم .بگیر بخواب .شاهرخ دعا کن اون دردها دیگه به سراغم نیاد.
    شاهرخ با مهر پیشانی همسرش را بوسید واز خستگی به خواب رفت اما دلشوره دست از سر بهاره بر نمیداشت .میدانست این دردها غیر طبیعی است .میدانست شاهرخ چیزی رااز او مخفی میکند .نگاهی به صورت مهربان همسرش کرد ولبخندی به رویش زد.
    شاهرخ که بشدت خسته بود به خواب عمیقی فرو رفت ومتوجه نشد دردهای بهاره دوباره شروع شده .
    -شاهرخ ،ممکنه بلند شی؟نمیخوام نگرانت کنم .اما توروبه خدا بلند شو .دارم میمیرم .درد عذابم میده.
    شاهرخ که گویا این صداها را از فرسنگها فاصله میشنید به زحمت چشمهایش را باز کرد وبا دیدن بهاره که کنار تخت دوزانو زده بود وزار میزد ،مثل فنر از جا پرید.
    -چرا بیدارم نکردی؟از کی درد میکشی؟
    -اصلا نتونستم بخوابم......اما تازه دردهام شروع شده .متاسفم که بیدارت کردم
    برای دلگرمی شاهرخ از جا بلند شد اما در قدم اول سکندری خورد وروی زمین افتاد .رنگش کبود شده بود.
    صدای بارش باران وبرخورد آن به شیشه پنجره ،شاهرخ را بیشتر عصبی میکرد .هرچه اصرار کرد به بیمارستان بروند بهاره قبول نمیکرد.
    مدام زمزمه میکرد:
    -الان خوب میشم.این درد تموم میشه بهتر میشم.
    صدای رعد وبرق به گوش رسید ونور چهره دردمند بهاره را روشن کرد بهاره نالید:
    -شاهرخ به مامانم تلفن کن دارم میمیرم.
    گوشی در دست شاهرخ میلرزید .صدای خواب آلود مادرش اورا به خود آورد:
    -چی شده شاهرخ؟اتفاقی افتاده؟بهاره طوری شده؟
    شاهرخ به زحمت گفت:
    -حالش بده ،دارم میبرمش بیمارستان به مادرش هم تلفن زدم برام دعا کنید .
    -آروم باش شاهرخ .مگه اتفاق خاصی افتاده ؟اون بچه که قرار دوماه دیگه به دنیا بیاد .
    -مادر این حرفها رو ول کن من دارم میرم بیمارستان.
    -خیلی خوب برو ماهم میایم .الان پدرت هم آماده میشه .خونسرد باش .بچه هفت ماهه هم زنده میمونه.




    -شما که گفته بودید زایمان طبیعیه .
    -درسته اما یک وضع غیر عادی پیش اومده .جون خانمتون در خطره .هرچه سریعتر باید جراحی بشه.
    -من حرفی ندارم .کجا رو باید امضا کنم ؟تروخدا کمکش کنید .اون داره درد میکشه .
    صدای فریاد بهاره شاهرخ را به لرزه انداخت .اما او کم کم خاموش شد ولحظاتی بعد روی تخت به طرف اتاق عمل رفت.شاهرخ چشم از او برنمیداشت دلش شور میزد ونمیخواست این لحظات را از دست بدهد .آرام پشت سرش میرفت ودردل با او صحبت می کرد.
    -عزیزم طاقت بیار .خوب میشی .تو وبچمون روبه خدا میسپارم .طاقت بیار

    ..............
    نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ! دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

  10. تشكرها از اين پست


  11. #6
    عضو فعال آواتار mahshid m
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2009/12
    امتیاز
    1105
    پست ها
    1,134

    پيش فرض

    شاهرخ اینقدر پشت در اتاق عمل قدم زده بود که پاهایش زق زق میکرد .هرچه میگفتند بنشین طاقت نمیاورد .دست خودش نبود .آرام نمیگرفت .بقیه هم نگران بودند .شاهرخ اضطراب را در چهره آنها می خواند .اما هریک سعی در آرام کردن دیگری داشتند .ساعت عمل طولانی شد واین موضوع کاملا غیر طبیعی بود.
    -خانم دکتر چی شد؟حال همسرم چطوره؟
    شاهرخ تقریبا دنبال دکتر میدوید .دکتر به طرفش برگشت ودر حالیکه نگاهش را میدزدید گفت:
    -من که به خانوادتون گفتم شما تشریف نداشتید
    شاهرخ دقایقی اندیشید که ناچار شده بود به حسابداری برود با لکنت پرسید :
    -اونها حرف نمیزنند .فقط منو نگاه میکنند .لااقل شما بگید موضوع چیه؟
    دکتر دستی به شانه اش زد وگفت:
    -خوشبختانه تونستیم بچه رو سالم بدنیا بیاریم .باید مدتی توی دستگاه بمونه .اما حالش خوب میشه .بهتون تبریک میگم صاحب یه دختر کوچولو شدید.
    شاهرخ با نگاهی مشکوک دوباره پرسید:
    -حال همسرم چطوره؟
    دکتر سرش را تکان داد وگفت:
    متاسفم حالش وخیمه من همه تلاشم رو کردم.
    شاهرخ داد زد:
    -یعنی چی؟همه تلاش شما به چه درد من میخوره؟من همسرم رو میخوام.اون هم سالم .شما دکترید.چطور نتونستید کمکش کنید ؟حالا کجاست؟اونو از اینجا می برم.....
    شاهرخ چون پرنده ای عاشق بال گشود وبه کنار بهاره آمد .رنگش به شدت پریده بود وعرق سردی سرتاپایش را پوشانده بود .دستش را نوازش گرانه بر سر بهاره کشید وبا بغض نگاهش کرد .بهاره آرام روی بستر سفید آرمیده بود .رنگش به شدت پریده بود وتنفسی آرام ونامنظم داشت.شاهرخ با نگرانی به دستگاههای اطراف بهاره نگاه کرد وگفت:
    -بهاره عزیزم،خانمی بیدار نمیشی؟
    ناامید به او چشم دوخت ودر نهایت ناباوری دید پلکهای بهاره لرزید ونگاه مهربانش در چشمان اشک آلود شاهرخ ثابت ماند لبخند کمرنگی لبهای بهاره را از هم گشود .
    -بهاره چه بلایی سرت اومده؟چی شده؟تو که منو کشتی؟
    -بچه ام ،بچه ام چطوره؟
    -دختره ،برخلاف میل تو اما حالش خوبه.
    بهاره لبخندی زد وآرام زمزمه کرد:
    -همونی شد که تو خواستی.
    -چه حرفها میزنی ؟اون بچه هردوتامونه آه عزیزم ما بزرگش میکنیم.تو مامان میشی ومن بابا. این خیلی شیرینه.هنوز باورم نمیشه پدر شدم.
    بهاره لبخند بی رمقی زد وگفت :
    -شاهرخ من خوابم میاد ...مراقبش ...باش.... تنهاش نزار.....اون بدون من ...آه خدای........
    -این حرفها رو نزن .ما باهم بزرگش میکنیم .
    -نه ...نمیتونم ...حالم خوب نیست ....اومدن دنبالم.
    -کی اومده؟اینجا که کسی نیست.
    -اوها اونجان .نمیبینی؟
    شاهرخ به نقطه ای که او اشاره کرد نگاه کرد ولی هیچ کس نبود .برگشت تا به بهاره بگوید کسی نیست ولی بهاره با چشمان باز ولبخندی محو به ابدی فرو رفته بود.
    شاهرخ با ناباوری گفت:
    -بهاره بهاره ....چی شده؟
    جوابی نشنید بلندتر فریاد زد:
    -بهاره بهاره.........
    با فریاد شاهرخ ،پرستار سراسیمه وارد اتاق شد وپرسید :
    -چی شده آقا ؟چرا داد میزنی؟
    متوجه نگاه ثابت شاهرخ شد وسراسیمه به طرف بهاره رفت .شاهرخ سر بهاره را در آغوش گرفته بود وفریاد میزد اما دیگر کاری از دست کسی ساخته نبود .بهاره برای ابد رفته بود



    صدای بهم خوردن پنجره ،شاهرخ را به خود آورد .با وحشت به اطراف نگاه کرد .باد پنجره را باز کرده بود.برخاست وپنجره را بست وشروع به گریه کرد .کم کم پلکهایش سنگین شد وبه شهر رویاها رفت .با صدای بهاره ،خیال بهره وعشق بهاره.................




    ادامه دارد............
    نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ! دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

  12. تشكرها از اين پست


  13. #7
    عضو فعال آواتار mahshid m
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2009/12
    امتیاز
    1105
    پست ها
    1,134

    پيش فرض

    مادر شاهرخ با نگرانی در خانه قدم میزد وبا گریه می گفت:
    -خدایا نمیدونم چکار کنم.آخه این چه مصیبتی بود که گریبانگیر ما شد؟خدایا.....
    شبنم غمگین جواب داد:
    -مامان تروبه خدا آروم باشید .با این حرص وجوش فقط خودتون رواز پا می اندازید .اینطوری هم کاری درست نمیشه.
    -آخه من به این پدرت چی بگم ؟نگاه کن چطور نشسته وزل زده به من.آخه مرد حسابی دارم از دلشوره خفه میشم.پاشو یه کاری بکن.برو ببین چی به سر پسرم اومده.دستی دستی میزنه خودشو می کشه بعد نیای بگی پسرم پسرم.
    فروتن آرام گفت:
    -بس کن فخری .چرا بدتر اعصابمون رو بهم میریزی؟
    -آخه چطوری آروم باشم؟اون سه روز خودشو تو خونه زندونی کرده .هرچی تلفن میکنم جواب نمیده .دم در خونه اش رفتم در رو باز نمی کنه.
    -خانم اون با خودش خلوت کرده .باید با این مصیبت کنار بیاد یا نه؟ما بریم اوضاع بدتر میشه .
    -چی چی رو خلوت کرده؟خودش رو تو چهار دیواری حبس کرده وزار می زنه .این خلوت کردنه؟من میدونم بچه ام الان داره چی میکشه .اون خودشو هلاک میکنه.
    -خانم بس کن دیگه.
    شبنم روی صندلی نشست ورو به مادر گفت:
    -حالا شما فقط میگید شاهرخ،شاهرخ .اصلا هیچ کدومتون به فکر اون بچه معصوم هستید ؟تو بیمارستان با یه پرستار مونده .آخرش چی؟اون بچه شاهرخ هست یا نه؟
    فخری اندوهگین گفت:
    -آخه چه خاکی تو سرم کنم؟مگه درد یکی دوتاست؟منو یاد اون بچه انداختی.جیگرم خون شد .چه دختر نازیه .چقدر شکل بهاره است وشاهرخ اونو ببینه دق میکنه.
    شبنم قطرات اشک را از چهره اش پاک کرد وگفت:
    -الان اون خدابیامرزم با این اوضاع روحش داره عذاب میکشه .بهتره اون بچه رو به شاهرخ نشون بدیم .تا حالا حتی اسمش روهم نیاورده .
    -نه مادر میترسم اون رو ببینه حالش بدتر بشه.
    -دیگه از این بدتر؟بالاخره شاهرخ باید با این موضوع کنار بیاد .اون بچه یادگار بهاره س .ما باید بیاریمش خونه تا ببینیم چی میشه.
    -اما پدرت اول باید بره یه خبری از شاهرخ بیاره من دلم آروم بگیره .بعد میریم بیمارستان.
    برای آخرین بار زنگ در را فشرد.ناامید شده بود .میدانست شاهرخ در را باز نمیکند .از طرفی به شدت نگران شده بود .چند لحظه بیشتر مکث کرد ودرست وقتی که در حال بازگشت بود در برویش گشوده شد.باور نمیکرد .آیا این موجودی که بی حرکت روبرویش ایستاده بود .تنها پسرش بود؟پسری که.... بغض گلویش را فشرد .به طرف شاهرخ رفت واو را در آغوش کشید .شاهرخ سر بر شانه های پدرش نهاد واز ته دل گریست .
    فروتن دوباره نگاهی به شاهرخ انداخت وگفت:
    -عزیزم بهتره به حرفم گوش کنی وبا من بیای .تو باید صبور باشی وتحمل کنی.
    شاهرخ دردمندانه سر تکان داد وگفت:
    -آخه چطوری باید صبر کنم ؟بهاره از دستم رفت ،تموم زندگیم سوخت وخاکستر شد .آخه من دردمو به کی بگم ؟خدایا....
    -پسرم این همه خودت رو عذاب بدی فرقی نمیکنه .اون مرحومه هم عذاب میکشه.
    شاهرخ بهت زده نگاهش کرد وگفت:
    -خودم هم این طور احساس میکنم اما من چه کنم؟دلم نمیخواد اون عذاب بکشه.
    -خیلی کارها اولا باید آروم باشی وخودت رو با شرایط جدید عادت بدی واز همه مهمتر اینکه باید به فکر اون طفل معصوم باشی که بی مادر گوشه بیمارستان افتاده.
    با شنیدن این سخن ،شاهرخ مثل برق گرفته ها از جا پرید :
    -خدای من !اصلا به فکر بچه نبودم .اون نوزاد کوچولو ما چقدر منتظر اومدنش بودیم .حیف که بهاره با اومدنش رفت وتنهامون گذاشت اون حالا کجاست؟
    -امروز با مادرت می ریم از بیمارستان میاریمش خونه .براش پرستار گرفتیم .پدرومادر بهاره هم بهش سر میزنند.
    -اون بیچاره ها هم مثل من داغ دیدند وچه داغ سختی !خدا صبرشون بده .
    -خدا به اونا هم صبر بده .چه میدونم بابا ،با تقدیر که نمیشه جنگید .
    -اما تقدیر با من بد کرد.
    -شاید امتحان الهی بوده پسرم .تو باید صبر کنی.
    -بابا میخوام ببینمش.
    -کی رو بابا؟
    -بچه کوچولو ،یادگار بهاره .راستی چی بود؟
    پدر متعجب گفت:
    -دختره دیگه
    -آره یادم اومد.دختر بیچاره نیومده بی مادر شد.
    -بابا جان من میرم.تو هم سروضعت رومرتب کن وبیا تا تو برسی ما بچه رومیاریم خونه.
    شاهرخ با رفتن پدر باز تنها شد ودر افکارش فرو رفت .با یک بچه کوچک چه باید کرد؟اصلا چرا مراقبش باشم ؟او با آمدن بی موقعش بهاره را از او گرفته بود بهاره عزیزش رو.
    از جا بلند شد وبه طرف کمد لباس رفت ودر آن را گشود.بوی عطر بهاره باز خاطره او را زنده کرد .لباسهای او را میبویید ومی گریست .
    ناله کنان گفت:
    -بهاره ،پدر میگفت باید بریم بچه رو ببینیم .اون یادگار توئه اما باعث شد تو بری.من نمیخوامش .من اونو نمیخوام.
    در این لحظه ناگهان تابلوی عکس بهاره از روی دیوار کنده شد وبه زمین افتاد .تن شاهرخ لرزیدوبه طرف قاب شکسته رفت.عکس بهاره را از میان شیشه ها برداشت .خون سرخ رنگی از سر انگشتانش جاری شد اما توجهی نکرد.
    آرام گفت:
    -بهاره ناراحت شدی؟من نمیخوام تو غمگین باشی.
    با این حرف نگاهش به پنجره افتاد وبهاره را با چشمان پراز اشک پشت پنجره دید.قلبش به درد آمد .
    -بهاره من ،گریه میکنی؟
    -شاهرخ تو به من قول دادی .به همین زودی یادت رفت؟
    -چه قولی؟
    -تو قول دادی کوچولومونو تنها نذاری.وقتی مادر کنارش نیست تو باید مواظبش باشی.نکنه داونو نگه نداری.شاهرخ اون تنها یادگار عشقمونه .
    شاهرخ تکانی خورد وگفت:
    -نه عزیزم.این چه حرفیه؟من یه حرفی از روی ناراحتی زدم.تو چرا باور کردی؟من مراقبش میشم .مطمئن باش به اندازه تو دوسش دارم.
    لبخندی لبهای بهاره را از هم گشود ولحظه ای شادی در دل شاهرخ نشست.
    بعد از گذشت چند روز از خانه خارج شده بود .گویی همه چیز تازگی داشت .با تعجب به مردم نگاه میکرد ودر دل گفت :مگه بهاره نمرده؟چرا همه به کارهای عادی مشغولند؟یعنی چی؟زندگی دوباره شروع شده؟اما بدون بهاره من؟ خدایا دنیا چه بی وفاست.
    همه به خصوص مادر از دیدنش خوشحال شدند .مادر اورا در آغوش گرفت وبا محبت بوسید .بوی مادر اندکی تسکینش داد.
    شبنم با خوشحالی به استقبالش آمد:
    -خوش اومدی .به خدا دلمون برات یه ذره شده بود
    بعد با مهربانی پیش دستی پراز میوه را جلوی شاهرخ گذاشت ومشغول پوست کندن میوه شد
    شاهرخ که منتظر بود با اظطراب پرسید:
    -پس کجاست ؟چرا صداش نمیاد ؟
    فخری متعجب پرسید:
    -منظورت کیه پسرم؟
    فروتن گفت:
    بچه رو میگه خانوم.
    -آهان عزیزم .اگه بدونی چقدر خوشگله
    شبنم لبخند زنان گفت:
    -اونقدر نازه که نگو .اگه کنارش بشینی دلت نمیخواد بلند شی.
    شاهرخ از جا بلند شد وگفت:
    -دلم میخواد ببینمش.
    فخری برخاست وگفت:
    -باشه پسرم بریم بچه با پرستارش بالاست .
    شاهرخ با گامهای لرزان پیش رفت .چشم از گهواره نوزاد بر نمیداشت .حتی متوجه پرستار نشد که به احترام او ایستاده بود .نگاهش بر چهره کودک خیره ماند .کودک آسوده وبدون هیچ غمی خوابیده بود .
    اشکهای شاهرخ یکی بعد از دیگری روی صورتش می چکید با بغض گفت:
    -مادر شبیه بهاره س .... بهاره
    پدر دستی روی شانه شاهرخ زد وگفت:
    -پسرم این طفل بی گناه یادگار بهاره س یادگار عشق تو وبهاره.باید مراقبش باشی تا آسیب نبینه .اینجوری روح بهاره آرومتره.
    -من....؟من آخه چطوری بزرگش کنم؟بدون بهاره.بدون مادر. یه نوزاد کوچولو.خدایا چه کنم؟
    شاهرخ میگریست وضجه میزد .دیگر از اینکه دیگران اشکهایش را می دیدند احساس شرم نمیکرد.
    فخری اشک ریزان گفت:
    -عزیزم .خودمک کمکت میکنم .نگران نباش با هم بزرگش میکنیم همان طور که بهاره توقع داشت .
    -آه مادر اگه بهاره بود !اگه این بچه مادر داشت!ماهردو باید زجر بکشیم .دنیا برامون تیره وتاره .دیگه حتی نمیخوام زنده باشم .نمیتونم نفس بکشم.
    همه سکوت کرده بودند .کس توان دلداری او را نداشت .شاهرخ حق داشت وفقط مرور زمان بود که میتوانست مرهم زخم عمیق قلب او باشد.
    نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ! دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

  14. تشكرها از اين پست


  15. #8
    عضو فعال آواتار mahshid m
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2009/12
    امتیاز
    1105
    پست ها
    1,134

    پيش فرض

    روزها از پی هم میگذشت وشاهرخ هنوز نتونسته بود راه حلی برای نگهداری نوزاد پیدا کند .بناچار این موضوع را به بعد از مراسم چهلم واگذار کرد تا با کمک پدرومادر بهاره وخودش این مشکل را حل کند
    در این روزها ی تنهایی با خاطرات گذشته روزگار میگزراند .گذشته ها همانند پرده سینما جلوی چشمش ظاهر میشد وشاهرخ لحظاتی با غرق شدن در خاطرات غم ودردش را به باد فراموشی می سپرد .به روزهای گذشته وخاطراتش با بهاره فکر میکرد به یاد روزی که با هم آشنا شده بودند:
    جوان موفقی بود که تازه به ایران بازگشته بود .سالها در دیار غربت درس خوانده بود تا به وطنش خدمت کند واکنون سربلند ومغرور از پیروزی درمیان خانواده بود .خانواده ای سرشناس ومتمول که بوجود تنها پسرشان افتخار کیکردند .جوان خوش تیپ وقیافه ای که از لحظه ورود نظر تمام دختران فامیل را به خود جلب کرده بود وهرکدام به نوعی سعی میکردند نظر او را جلب کنند اما دریغ از یک نگاه....شاهرخ همه را ناامید کرد.
    او هیچیک را نمیپسندید وبه دنبال کسی میگشت که با همه متفاوت باشد دختری که بتواند در دل پاک و دست نخورده او رخنه کند ودر آنجا ماوا بگیرد.
    اما هنوز چنین اتفاقی برای شاهرخ نیافتاده بود .تا اینکه در یکی از روزهایی که از دست رفت و آمد فامیل خلاص شده بود تصمیم گرفت کمی گردش کند .با این نیت سوئیچ را برداشت وبه طرف پارکینگ رفت.
    مادر با مهربانی گفت:
    -کجا میری عزیزم؟
    شاهرخ جواب داد :
    -گردش .تفریح.چه میدونم؟میرم بیرون.دیگه از دست مهمون بازیا خسته شدم.
    مادر در حالیکه میخندید گفت:
    -برو مادر .اما مواظب باش .تهرون خیلی شلوغ شده .همه جا ترافیکه .دقت کن خیابونا رو گم نکنی .همه اسمها عوض ده.
    شاهرخ با دلخوری در ماشین رو باز کرد وگفت:
    -مادر اگه نگرانی آدرس رو بنویس بگذار تو جیبم .گم نشم.آخه مگه چند سال از اینجا دور بودم؟مگه تو شش سال آدم شهرشو فراموش میکنه؟



    نمیدانست کجاست.حیران شده بود .حدس میزد در یکی از خیابونای جنوب یا شرق تهران است .با عصبانیت مشتش را روی فرمون کوبید وگفت:
    -لعنت به این حواس پرتی!
    نگاهی به اطراف کرد .مغازه ای صد قدم دورتر نظرش را جلب کرد .فروشنده حتما میتوانست کمکش کند واز این بن بست نجاتش دهد .
    بدون لحظه ای مکث دنده عقب رفت وناگهان با جسمی برخورد کرد .سراسیمه ترمز کرد واز ماشین بیرون پرید.خانمی پشت ماشین روی زمین افتاده بود .
    -خانم حالتون خوبه؟مشکلی براتون پیش اومده؟
    -من نمیفهمم کی به شما گواهینامه داده ؟اصلا حواستون کجاست؟
    شاهرخ با پشیمانی گفت:
    -متاسفم باور کنید که .....
    -بله حواستون نبود متاسفید.....تواین دوره وزمونه هر جوونکی از جا بلند شده ماشین باباش رو برداشته راه افتاده تو خیابون که چیه؟مثلا من ماشین دارم .جون مردم هم که سر راه ریخته ومهم نیست.
    شاهرخ متعجب سر بلند کرد تا چهره آن خانم جوان را که پشت سر هم او را متهم میکرد ببیند .درست در لحظه ای که دختر جوان نکاندن لباسش را تمام کرده بود نگاهش در چشمان بی نهایت زیبای او خیره ماند.
    زبان شاهرخ از آن زیبایی بند آمد .بعد از لحظاتی به زحمت گفت:
    -من متاسفم .اما اتفاقی که افتاد .خیلی هم تقصیر من نبود .در هر حال اگه حالتون خوب نیست شما رو به بیمارستان برسونم.
    دختر جوان از شاهرخ فاصله گرفت وایستاد ودلخور گفت:
    -قضیه جالب شد!لابد تقصیر من بوده که شما ناگهان دنده عقب اومدید.نمیخواد به من لطف کنید .حالم خوبه وبیمارستان هم لازم ندارم.
    شاهرخ دوباره پرسید:
    -مطمئنید که حالتون خوبه؟
    دخترک عصبانی گفت:
    -خوبم .خوبم. شما هم میتونید برید اما ایندفعه حواستون رو بیشتر جمع کنید.
    -چشم خانم .چشم باز هم معذرت میخوام.
    شاهرخ چند لحظه ای بی حرکت پشت فرمان نشست بعد آرام وبا احتیاط دور زد .موقع ترک خیابون دخترک را دید که آن سوی خیابون منتظر تاکسی ایستاده .جلوی پایش ترمز کرد وگفت:
    -ببخشید مثل اینکه منتظر تاکسی هستید .اگه جسارت نباشه شمارو می رسونم.
    -ممنونم .جونم هنوز برام عزیزه .میترسم سوار شم بلایی سرم بیاد
    شاهرخ با تعجب گفت:
    -شما چقدر بدبینید!قول میدم شما رو سالم برسونم .تعارف نکنید .شما حالتون خوب نیست.
    دختر جوان سرش را پایین آورد وگفت:
    -من حالم خوبه شما بفرمایید.
    اما شاهرخ با سماجت ایستاد .خودش هم از این همه سماجت سر در نمیاورد اما دست خودش نبود .بالاخره بعد از چند دقیقه معطلی دخترک با بی میلی سوار شد.شاهرخ خوشحال پرسید:
    -خب مقصد کجاست؟
    دختر گفت :
    -خراسون
    شاهرخ یکهو به عقب برگشت وگفت:
    -خراسون یعنی مشهد؟
    دخترک پوزخندی زد وگفت:
    -مثل اینکه شما خیلی بیکارید وقصد دارید سربه سر من بگذارید با ماشین دیگه ای برم بهتره .
    -آه نه نه .اصلا من منظوری نداشتم .نکنه منظورتون میدون خراسونه؟اگه راهنماییم کنید میرسونمتون .آخه من سالها از تهرون دور بودم واینجاها رو درست بلد نیستم.
    دخترک اعتراضی کرد وگفت:
    -شما که بلد نیستید چطور منو میرسونید؟
    شاهرخ لبخند ملیحی زد وگفت :
    با راهنمایی شما میریم .بالاخره یکی باید به من کمک کنه کی از شما بهتر؟



    -خیلی ممنون من همینجا پیاده میشم.
    -همین جا؟یعنی درست وسط میدون؟
    دخترک کلافه گفت:
    -نه آقا کنار خیابون نگه دارید اینجا جریمتون میکنند .خطرناکه.
    شاهرخ بعد از توقف گفت:
    -دیدید سالام رسیدید!شما خیلی نگران بودید.
    دخترک که پیاده شده بود گفت:
    -بله سالم رسیدم اما تا اینجا هزار دفه مردم وزنده شدم .نمیدونم کی به شما گواهینامه داده ....در ضمن کرایتون چقدر میشه؟
    شاهرخ دوباره نگاهی به صورت مغرور وزیبای دخترک کرد وگفت:
    -هرچقدر که همیشه پرداخت میکنید.
    دخترک جا خورد با تعجب کیفش راباز کرد یک اسکناس 500 تومانی به دست شاهرخ داد.
    شاهرخ خندید وگفت:
    -کرایه ها حسابی گرون شده .اگه میدونستم به جای درس خوندن مسافرکشی میکردم.
    دخترک اخمی کرد وگفت:
    -نخیر .کرایه این مسیر 100 تومنه بقیه اش روباید پس بدی.
    شاهرخ شیطنت بار خندید وگفت :
    -درسته چند سال اینجا نبودم .اما شما دربست سوار شدید وحداقل باید هزار تومن بدید.
    دختر جوان کلافه یک اسکناس هزار تومانی از پنجره داخل ماشین انداخت وبه سرعت ازاو دور شد.شاهرخ که تصور چنین اتفاقی را نمیکرد به سرعت پیاده شد وبا چشم به دنبالش گشت اما در شلوغی او را ندید .با عصبانیت پشت فرمان نشست .حیران شده بود .او فقط قصد معطل کردن دخترک را داشت می خواست به هر صورتی شده سر صحبت را با او باز کند اما دخترک مجال این صحبت رااز او گرفته بود .
    هزار تومانی را برداشت وبا خودش گفت :منتظر نشد بقیه پولش رو بگیره .حالا چطوری پیداش کنم ؟لعنت به این گیج بازی من!
    ضربه ای که به شیشه اتومبیل خورد نظرش را جلب کرد .پلیس بود که از او میخواست میدان را هرچه زودتر ترک کند با عجله حرکت کرد وپرسان پرسان به طرف خانه رفت.

    ادامه دارد
    ويرايش شده توسط mahshid m در 2011/1/04 در ساعت 12:17 PM
    نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ! دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

  16. تشكرها از اين پست


  17. #9

    پيش فرض

    مرسی قشنگ بود

  18. تشكرها از اين پست


  19. #10

    پيش فرض

    ببخشید ادامه نداره

  20. تشكرها از اين پست


صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی
    پاسخ ها: 6
    آخرین ارسال: 22 ساعت پيش, 05:08 PM
  2. پاسخ ها: 97
    آخرین ارسال: 2013/9/22, 01:48 PM
  3. چشمان حیوانات
    توسط پیرجو در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2008/2/05, 11:29 PM
  4. تصاویری زیبا و منتظر تفسیر شما
    توسط ar ebrahimzadeh در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 2
    آخرین ارسال: 2008/1/15, 09:23 AM
  5. پاسخ ها: 9
    آخرین ارسال: 2007/5/27, 07:27 AM

عبارت‌های مرتبط

رمان چشمان منتظر

رمان عاشق منتظررمان چشمهای منتظردانلود رمان چشمان منتظردانلود رمان چشمان همیشه مستچشمان منتظردانلود رمان لبخند خورشیددانلود رمان عاشق منتظر

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •