صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 21 تا 30 از 60

تاپیک: رمان پارسا

  1. #21
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    سامان نگاهی خصمانه به او انداخت و با لبخندی که به رویا زد از آنها فاصله گرفت. دیگر کاملا برای رویا روشن بود که پارسا دورادور مواظبش است. بدون اینکه به هم نگاه کنند، رویا هر غذایی را که می خواست اشاره می کرد و پارسا برایش می ریخت.وقتی به دستش داد آهسته گفت:
    - هر چی خواستید کافیه فقط به من اشاره کنید. باشه؟
    رویا بشقاب را گرفت و تشکر کرد. پارسا برای رسیدگی به دیگران از او دور شد. بعد از شام دوباره بساط رقص به پا شد و جوانها پر شورتر از قبل شروع کردند. خانم سعادت با چند نفر مشغول صحبت بود. رویا خسته از این نمایش های تکراری، حالت خفگی داشت، هیچوقت این جور مهمانی ها برایش لذت بخش نبود و همیشه به پدرش میگفت اینها نوعی اسراف و خودنمایی است. مهمانی هایی که با پریسا میرفت بیشتر دوست داشت. خصوصا که خانم ها از آقایون مجزا بودند و او با پریسا تا آخر شب به راحتی می رقصید، از یادآوری آن خاطرات لبخند زد. چشمش به پارسا افتاد و طبق معمول نگاه نگران او را روی خودش دید. بی اختیار به رویش لبخند زد. شهره باز هم او را کشید و با خود برد. فرصت را غنیمت شمرد، هر کس مشغول خودش بود، آهسته از کنار سالن عبور کرد و خودش را به بیرون رساند. نفسی تازه کرد و هوای تازه را استنشاق کرد. سوز سردی وزید، ولی سرما را به هوای خفه سالن ترجیح داد. به طرف آلاچیق رفت، یک صندلی برداشت و کنار استخر نشست و به ماه رقصان میان آب چشم دوخت. حرکات مضطرب پارسا را که از سر شب روی خودش می دید فکرش را درگیر کرده بود و هر دفعه از نگاهش سوزی را حس میکرد، ولی یک دلشوره و تردید عجیب هم به تمام وجودش چنگ می انداخت، پارسا با سرعت فزاینده ای در ذهنش رشد کرده و حالا نظرش با روزهای اولی که او را دیده بکلی فرق کرده بود. از سر شب گرچه پارسا را هر لحظه با شهره دیده بود ولی او را راضی نمی دید و همیشه نگاهش را روی خودش میدید. صدای پایی افکارش را پاره کرد. برگشت. زهرا بود که به او نزدیک میشد. با لبخندی پر معنی کتی را که در دستش بود روی شانه رویا انداخت و گفت:
    - آقای سعادت نگرانت بود. کتش رو داد و سفارش کرد زودتر برگردی که سرما نخوری.
    زهرا برگشت و رویا را متحیر برجا گذاشت. کت را به دور خودش پیچید، گرمای مطبوع کت و عطر خوشبویش را حس کرد و به روی ماه استخر خندید. هیچ فکر نمی کرد که میان آن شلوغی و هیاهو کسی بیرون رفتن او را دیده باشد، انگار چشمان نگران پارسا به دنبالش بود. حالا که گرم شده بود اصلا دلش نمی خواست به سالن برگردد، ولی قطعا خانم و آقای سعادت نگران و ناراحت می شدند. قبل از رسیدن به سالن کت را به جالباسی راهرو آویزان کرد و بعد همانطور که آهسته رفته بود، آهسته برگشت و کنار خانم نشست. خانم برگشت و پرسید:
    - نگرانت شدم. حالت خوبه؟
    رویا از رنگ پریده خانم مضطرب شد.
    - من خوبم ولی انگار حال شما خوب نیست. بهتر نیست سالن رو ترک کنیم؟
    خانم دست رویا را برای کمک گرفت و جواب داد:
    - درسته. احساس می کنم تپش قلبم زیاد شده. این همه شلوغی و صداهای ناهنجار مناسب حال من نیست.
    به او نگاه کرد و با مکث کوتاه پرسید:
    - تو که ناراحت نمیشی اگه بریم،نه؟
    رویا با لبخند گرمش او را مطمئن کرد و گفت:
    - نه من خوشحال هم میشم
    - پس لطف کن به پارسا بگو بیاد اینجا.
    رویا لابه لای میهمانها با نگاه به دنبال پارسا گشت و او را کناری گرم صحبت با دوستانش دید، جلو رفت ولی نزدیک نشد. پارسا او را دید از هم صحبتهایش معذرت خواست و به طرفش آمد.
    - چیزی شده خانم؟
    رویا به چشم های گیرای او نگاه نکرد. آهسته گفت:
    - بله خانم با شما کار دارن. راستی
    مکث کرد و گونه هایش گل انداخت. مجبور شد نگاهش کند.
    - کت شمارو توی راهرو گذاشتم. از لطفتون متشکرم.
    پارسا او را به طرف مادرش هدایت کرد و گفت:
    - خواهش می کنم . بفرمایید.
    به خواسته مادرش صدای موزیک را قطع کرد. خانم سعادت از مهمانها معذرت خواست و خداحافظی کرد. به همراه رویا سالن را ترک کرد و به اتاقش رفت. پارسا تا بیرون سالن آنها را همراهی کرد و پس از برداشتن کتش از راهرو خوشحال از اینکه تن رویا آن را گرم کرده به نزد مهمانها برگشت.
    رویا به خانم در عوض کردن لباسهایش کمک کرد و پس از دادن داروها باز هم در کنارش ماند تا زمانی که همه ی مهمانها رفتند و هیاهو تمام شد و بعد از خوابیدن خانم آهسته از اتاق بیرون آمد و در را بست. پارسا را داخل راهرو دید. خستگی از وجودش می بارید. به هم شب بخیر گفتند و به اتاقهایشان رفتند.
    روز بعد از مهمانی نامه پریسا رسید.
    « سلام به دوست خوب و خواهر عزیزم
    در بحرانی ترین مرحله از زندگیم تنهام گذاشتی. کمبودت رو بیشتر از همیشه حس می کنم، تمام وجودم رو بی تو یک خلا بزرگ پر کرده. دلم می خواست کنارم بودی تا همه سنگینی دلم رو برات خالی کنم و سبک بشم. دارم دیوونه میشم. تورو به خدا یه فکری برای من بدبخت بکن، می خوام ببینمت. دیشب عروسی پسر عموم بود. ظهری عمه تلفن زد گفت آماده باشید عصری با مرتضی میایم دنبالتون. منم مثل این دختر عقده ای ها تا جایی که می تونستم به خودم رسیدم. مامان که هر دفعه مخالف این کار بود هیچی بهم نگفت. تا باشگاه رسیدیم هر بار که به آینه نگاه میکردم مرتضی بهم لبخند میزد. میدونی رویا جون تا حالا همیشه بی نظر به مرتضی نگاه می کردم و برام مهم نبود، ولی دیشب وقتی با بقیه آقایون مقایسش کردم ، زمین تا آسمون با همه فرق می کرد. مثل شاهزاده ها بود. اینقدر خوش تیپ و باوقار بود که چشم همه ی دخترا دنبالش بود ، داشتم دق می کردم. بعد از شام اومدیم بیرون، همه ایستاده بودند. چونکه از هوای گرم سالن اومده بودم هوای سرد بیرون لرز انداخته بود به پشتم. مثل بید می لرزیدم و صدای دندون هام رو میشنیدم نمیدونم چطور فهمید اومد جلو، من وسط مامان و عمه ایستاده بودم. مرتضی گفت:
    - داری میلرزی دختر دایی. بیا بریم تو ماشین بشین.
    به مامان نگاه کردم. به جای اون عمه فوری گفت:
    - آره عمه تو برو ما هم میایم.
    بسکه می لرزیدم دیگه مخالفت نکردم. نرسیده به ماشین در جلو برام باز کرد. نشستم درو برام بست. اومد نشست توی ماشین و بخاری رو زد. هیچی نمی گفت. وقتی می خواست پیاده بشه دیگه طاقت نیاورد. زل زد بهم و گفت:
    - خیلی خوشگل شدی دختر دایی.
    من سرم رو انداختم پایین. دوباره گفت:
    - ولی فکر نمی کنی خیلی جلب توجه می کردی؟ آخه من حسودم
    فهمید دارم آب میشم. پیاده شد و یک ربع بعد با مامان و عمه برگشت. تا عمه رو دیدم در رو باز کردم که پیاده بشم. ولی عمه فوری نشست عقب کنار مامانم و گفت:
    - نه تو بشین عمه، من میخوام با زن داداشم حرف بزنم.
    با بقیه فامیل راه افتادیم دنبال ماشین عروس و داماد. بزرگترهای فامیل وقتی از کنار ماشین ما می گذشتند. با تعجب و لبخند نگاهمون می کردند. دختر و پسرها هم سبقت میگرفتند و متلک بارمون می کردن. من که مردم از خجالت ولی مرتضی میخندید و براشون دست تکون می داد. مامان و عمه هم هرهر میخندیدن. بالاخره یه شب به یادموندنی شد ولی جات رو حسابی خالی دیدم.یاد عروسی میترا افتادم. یادته تورو هم بردم. چقدر با هم رقصیدیم. دیشب اصلا نرقصیدم. امیدوارم یه روز دوباره با هم باشیم. الان آخر شبه. خوابم نمیبرد، دیدم بهتره یه ذره برات درد دل کنم شاید سبک بشم و خوابم ببره . انگار همینطور شده. چشام گرمه میرم با یاد تو بخوابم. بیشتر برام نامه بده.
    فدات بشم پریسا»
    نامه را بست و به یاد دل تنگ دوستش و غربت بینشان گریه کرد. خودش هم دل پر دردی داشت ، برای صمیمیت آنها این فاصله ی عمیق خیلی سخت و طاقت فرسا بود. به ساعت نگاه کرد نزدیک چهار بعدازظهر بود. بلند شد . آبی به صورتش زد، پنجره را باز کرد تا هوای سرد بیرون پف چشمانش را بخواباند و بعد به اتاق نشیمن رفت. سه هفته از تاریخ شب مهمانی گذشته بود و رویا خیلی کم پارسا را میدید. فقط صبح چند دقیقه کوتاه کنار میز صبحانه. اینطور که خودش می گفت سرشون به سرعت شلوغ شده و شبها خیلی دیروقت که آنها خواب بودند به خانه می آمد. عمه در نامه ای برای رویا نوشته بود که وکیلش تماس گرفته و پیشنهاد چند کار را داشته و رویا مجبور بود هر چند روز برای تلفن بیرون برود. مزاحمت های غریب آشنا، همانطور ادامه داشت و هر بار تقاضایش را برای صحبت کردن تکرار میکرد و اعصاب رویا را بشدت متشنج میکرد ولی چاره ای نداشت باید با وکیلش صحبت میکرد. در مورد کار چند پیشنهاد داشت که باز هم رویا هیچکدام را قبول نکرد. یک مهندسی بود که میخواست مدیر کل را به عهده داشته باشد که مخالف عقیده ی رویا بود. نمی خواست زیردست کار کند. دیگری مهندسی تازه کار بود که این کار اولین تجربه اش بود.
    عصرهای زمستان کوتاه شد و شب زودتر میرسید. یک شب که اولین ساعات اولیه شب را گذرانده بودند و بعد از آن رویا مشغول خواندن کتاب برای خانم بود، برعکس هر شب خیلی زودتر از معمول پارسا با یک بغل کاغذ و وسیله به خانه بازگشت. با خستگی سلام داد و وسایلش را روی میز ولو کرد. به طرف آنها آمد و جواب سلام رویا را داد و از او که به احترامش ایستاده بود خواست بنشیند. خانم پرسید:
    - خدارو شکر امشب زودتر اومدی.
    پارسا یک شیرینی از روی میز برداشت و بعد از خوردن آن پاسخ داد:
    - آره خسته شدم بسکه شبا تا دیر وقت، اونم تنهایی اونجا نقشه کشیدم. بهتر دیدم از این به بعد زودتر بیام خونه، هم شام رو با هم می خوریم و هم به کارام میرسم. اینطوری تنها نیستم و خسته نمیشم.
    به میز نهارخوری اشاره کرد و پرسید:
    - تا گرفتن یک میز بزرگتر برای اتاقم میتونم از یک طرف میز نهارخوری استفاده کنم.
    خانم سرش را تکان داد:
    - البته که میتونی. ما که سه نفر بیشتر نیستیم. همیشه اونطرف میز خالیه . تا هر وقت دوست داری همین جا بذار.
    پارسا به اتاقش رفت و بعد از تعویض لباس برگشت. آن شب شام را با هم خوردند و بعد از آن وسایلش را روی میز پهن کرد و به کمک خدمتکار چراغ مطالعه ، صندلی گردان و دیگر وسایل مورد نیازش را به آنجا انتقال داد. همه حواس رویا پیش نقشه های پهن شده بود. از سال گذشته که مدتی را در شرکت یکی از دوستان پدرش برای کسب تجربه کار کرده بود تا حالا از کار مورد علاقه اش فاصله گرفته بود. چقدر دلش می خواست جلو میرفت نگاهی به نقشه ها می انداخت ولی به شدت خودش را کنترل کرد. پس از ساعتی خانم به همراه رویا برای خوابیدن رفتند و پارسا کارش را شروع کرد. یک ساعت بعد که رویا از اتاق خانم بیرون آمد چراغ روشن اتاق نشیمن نشانگر این بود که پارسا هنوز مشغول است.ساعتی از نیمه شب گذشته بود و فکر نقشه های روی میز اتاق نشیمن خواب را از چشمان رویا ربوده بود. این پاو آن پا میکرد و به خودش فشار میاورد که خوددار باشد و از نقشه ها چشم بپوشد ولی نمی شد. ساعت سه نیمه شب بود که طاقتش تمام شد و بلند شد . آهسته از لای در به طرف اتاق نشیمن نگاه کرد. چراغ خاموش بود. نفس راحتی کشید. پاورچین پاورچین به طرف اتاق رفت. فقط چراغ مطالعه را روشن کرد. نقشه پهن بود روی صندلی نشست و به بررسی نقشه پرداخت. دلش پر میکشید که دستی به آن ببرد ولی باز هم خودش را کنترل کرد. پس از مدتی همانطور آهسته به اتاقش برگشت و با رضایت خوابید.
    نیمه شب بعد نیز ، همان وضعیت شب پیش و اشتیاق به سوی اتاق نشیمن و دیدن نقشه ها بی تابش کرد. این بار با جسارت دستی کوتاه روی آن برد و دلش آرام گرفت. صبح روز بعد هنگام صبحانه زیر چشمی به پارسا که با عجله مشغول جمع کردن نقشه بود متمرکز بود. او یک لحظه کوتاه روی قسمت تغییر کرده مکث کرد و با این فکر که شاید اشتباه میکند از آن گذشت. شب سوم ، چهارم و پنجم کم کم نیاز و علاقه ی شدید رسیدن به نقشه ها ، کسلی و خسته گی صبح را به همراه داشت.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  2. تشكر از اين پست


  3. #22
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    تقریبا یک هفته گذشته و صبح جمعه بود. خانم در حال خوردن صبحانه با نگاهی دقیق به او پرسید.
    - رویا جان چند روزه صبحها مثل همیشه شاداب نیستی. مشکلی داری؟
    رویا سعی کرد با لبخند چهره اش را بشاش کند.
    - نه خوبم متشکرم.
    اینبار خانم از پارسا پرسید:
    - پارسا جان شما متوجه این موضوع شدی یا من اشتباه میکنم؟
    پارسا با نگاهی مشکوک رویا را برانداز کرد، که فوری گونه های او قرمز شد.
    - چرا اتفاقا من هم میخواستم بگم، باز گفتم شاید من اشتباه میکنم.
    خانم با ناراحتی دوباره از رویا پرسید:
    - نکنه دلت برای عمه جونت تنگ شده؟
    مکثی کرد و سرش را تکان داد و با همان ناراحتی ادامه داد:
    - همش تقصیر منه. تورو توی خونه زندونی کردم. حتما دلت پوسیده فکر میکنم خیلی خودخواهم که تو رو فقط واسه ی خودم میخوام
    رویا دست او را گرفت و با مهربانی گفت:
    - نه خواهش می کنم خودتون رو ناراحت نکنید. باور کنید هیچ مشکلی ندارم در کنار شما بودن هم خیلی برام لذت بخشه اینو جدی میگم
    - پس چرا اینطوری شدی؟ می خوای با پارسا بری دکتر؟
    - باشه اگر نیاز بود حتما این کارو می کنم. شما مطمئن باشید.
    پارسا در حال برخاستن از سر میز صبحانه گفت:
    - به هر حال اگر مشکلی یا کاری داشتید که از دست من ساخته بود در خدمتم.
    رویا تشکر کرد. پارسا روی نقشه دیشب خم شد. با تعجب و دقت به آن نگاه کرد و گفت:
    - جالبه شبا که خسته ام یه کارهایی میکنم که خودم حالیم نیست و جالبتر اینه که همه شون هم عالی از کار در میاد.همکارام حسابی خوششون اومده.
    رویا لبخند زد و خوشحال شد. تجربیاتی که سال گذشته از دوست پدرش گرفته بود خیلی خوب و کارساز بود. پارسا به اتاقش رفت و وقتی برگشت آماده ی بیرون رفتن بود. خانم با تعجب و کمی هم ناراحت پرسید:
    - امروز که جمعه س بازم میری بیرون.
    پارسا جلو آمد، گونه ی مادرش را بوسید و گفت:
    - فدات بشم مامان . ببخشید درست میگید. من کمتر به شما میرسم ولی قول میدم کارهام رو تنظیم کنم که کمی با شما باشم. امروز قراره با همکارم یک ساختمان رو ببینم ولی مطمئنا نهارو با شما میخورم.
    رویا تا ساعت ده با خانم بود. بعد از خوابیدن او به اتاقش رفت. جلو آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. حق با خانم بود. بی خوابی های شبانه زیر چشمانش را کبود کرده بود. تصمیم گرفت از آن شب ساعت کارش را تغییر دهد. پنجره اتاقش را بازکرد. جمعه زیبایی بود. سرمای زمستان را آفتابی گرم پوشانده بود. چند روزی بود به علت خستگی صبحها با خانم می خوابید و بیرون نرفته بود، ولی امروز باید میرفت. هفته ی آینده سالگرد فوت مادرش بود، با توافق عمه قرار بر این گذاشته بودند که برنامه ی عصرانه ای بر مزار پدر و مادرش برگزار کنند و مابقی هزینه را خرج پرورشگاه کنند.
    صبر کرد ، دقایقی از ساعت ده گذشت. آماده شد و از خانه بیرون رفت. با وجود آفتاب، سوز سرما را حتی از روی پالتو ضخیمش حس کرد. شانه هایش را جمع کرد و به راه افتاد. امیدوار بود لااقل آن روز را غریب آشنا مزاحمتی برایش نسازد. ولی طبق معمول، مزاحم همیشگی همراهش بود. با دیدن او یک لحظه تصمیم به برگشت گرفت. دلش طاقت نیاورد با عمه باید صحبت میکرد. دلش هم برای پریسا پر میکشید، چاره ای نبود دل به دریا زد و به راهش ادامه داد، مرد جوان خودش را به نزدیک او رساند و گفت:
    - سلام خانم!
    رویا جواب نداد و قدم هایش را تندتر کرد. مرد جوان مصرانه ادامه داد:
    - باور کنید قصد مزاحمت ندارم، خانم فقط یه نظر لطفی ازتون می خوام.
    رویا ایستاد و با عصبانیت به او نگاه کرد و گفت:
    - چطور قصد مزاحمت ندارید و همیشه مزاحمید. من از دست شما نمی تونم به راحتی بیرون بیام. مطمئن باشید که نمی خوام کسی بفهمه وگرنه تا حالا به پلیس از دست شما شکایت کرده بودم آقا.
    و با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد. مرد جوان هم به دنبالش.
    - من آقا نیستم. اسمم رامینه. اصلا هم دوست ندارم ناراحتتون کنم. به خدا خیلی دوستتون دارم، فقط می خوام بیشتر باهاتون آشنا بشم. خواهش میکنم اجازه بدیدو
    وارد خیابان شدند. رویا ترجیح داد جوابش را ندهد. به راهش ادامه داد و مزاحم پشت سرش. چند نفر جلو باجه تلفن ایستاده بودند رویا صبر کرد تا نوبتش شد. حالا به غیر از او و جوان مزاحم کس دیگری نبود. بدون توجه به او جلو رفت. مزاحم رفت و باجه روبروی او ایستاد. قبل از اینکه رویا شماره بگیرد مرد جوان نامه ای را مقابلش گرفت و با التماس گفت:
    - لااقل اینو قبول کنید.
    چشمان رویا از عصبانیت برق زد و مثل هجوم طوفان غرید:
    - شما فکر کردید با کی طرفید. اشتباه گرفتید آقا . اگر همین الان از جلو چشمم دور نشید براتون مشکل بزرگی به وجود میارم.
    مرد جوان تا دهان باز کرد چیزی بگوید، چشمانش به پشت سر رویا ثابت ماند. دستی جلو آمد و نامه را گرفت. صدایی آشنا به داد رویا رسید. پارسا بود که در حال پاره کردن نامه رامین گفت:
    - مگه نشنیدید خانم چی فرمود؟
    سپس نگاهش خصمانه شد و ادامه داد:
    - از شما توقع نداشتم آقا رامین. حتما فهمیدید خانم مهمان ما هستند.
    رو به رویا که به شدت می لرزید کرد و گفت:
    - شما بفرمایید داخل ماشین خانم.
    رویا بدون معطلی به طرف ماشین رفت. پارسا چند دقیقه ساکت و پر معنی به رامین که سرش را پایین انداخته بود نگاه کرد تکه های نامه را جلوی پایش انداخت و گفت:
    - فقط به حرمت همسایگی ازت میگذرم و توصیه می کنم تکرارش نکنی.
    در حال براه افتادن ادامه داد:
    - منو خوب میشناسی. بهتره عصبانی نشم.
    پارسا با همان عصبانیت داخل ماشین نشست و براه افتاد. از آینه به رویا که عقب نشسته بود نگاه کرد. او هنوز هم می لرزید و نگاهش را به بیرون دوخته بود تا چشمان غضبناک پارسا را نبیند. پارسا بخاری ماشین را زیاد کرد. تا جلوی در هیچکدام کلامی نگفتند. وقتی رسیدند رویا تشکری کوتاه کرد که به زحمت از گلوی بغض کرده اش بیرون آمده کرد و پیاده شد و با سرعت به طرف در حیاط رفت. پارسا پیاده شد و صدا زد:
    - خانم امینی.
    رویا ایستاد. سرش را پایین انداخته بود. پارسا چند لحظه صبر کرد و سپس با تحکم پرسید:
    - مگر شما توی اتاقتون گوشی تلفن ندارید؟
    رویا فقط توانست با زحمت سرش را تکان دهد. پارسا با عصبانیتی که به وضوح از صدایش پیدا بود ، ادامه داد:
    - پس ضرورتی نمی بینم که برای تلفن زدن توی خیابون معطل بشید.
    واضح بود با همه ی تلاشی که رویا برای کنترل خودش کرد ولی دیگر نتوانست. دو قطره اشک روی گونه هایش غلطید. چیزی به شدت راه گلویش را می فشرد. باز هم فقط سرش را تکان داد. پارسا با دیدن اشک ها و حال خراب او بهتر دید بیشتر از این او را سر پا نگه ندارد. با لحنی ملایم تر گفت:
    - بفرمایید داخل خانم.
    رویا منتظر همین بود. وارد حیاط شد و فاصله اش را تا ساختمان دوید ، به اتاقش رفت در را بست و روی تختش افتاد. بغض گلویش ترکید. دلش نمی خواست پارسا او را در آن وضعیت ببیند و مهم تر اینکه به خودش اجازه داده بود که او را دعوا کند. از ضعف خودش بشدت متنفر بود. تا حالا حتی پدرش هم دعوایش نکرده بود چه برسد به دیگران. دلش داشت می ترکید. بالشت را روی صورتش گرفت تا صدای هق هقش به بیرون نرسد. فقط شانه های گرم پریسا آرامش می کرد ولی هیچکس نبود و همین شدت گریه اش را می افزود. نفهمید چه مدتی را اینگونه گذراند. چند ضربه به در اتاقش خورد و بعد صدای زهرا را شنید:
    - خانم امینی تشریف بیارید نهار.
    به ساعت نگاه کرد. کمی از دوازده گذشته بود. میدانست که زهرا پس از خبر کردنش بر می گردد. بنابراین با سرعت به طرف در دوید و آن را باز کرد و او را صدا زد. زهرا برگشت و با دیدن چشمان متورم و قرمزش هراسان و متعجب وارد اتاقش شد ، در را بست و پرسید:
    - چی شده خانم؟
    رویا دوباره بغض کرد. دستش را تکان داد و گفت:
    - چیزی نیست فقط....فقط...
    زهرا به او نزدیک شد. شانه هایش را گرفت و دوباره پرسید:
    - چطور چیزی نیست. چیکار کردی با خودت؟
    بغضش ترکید. سرش را روی سینه زهرا گذاشت و به شدت گریست. زهرا دست نوازش به سرش کشید و چند دقیقه ساکت ماند تا او خودش را سبک کند. چند لحظه بعد این رویا بود که از او فاصله گرفت و اشکهایش را با دستمال پاک کرد. زهرا با مهربانی پرسید:
    - می تونم کمکت کنم؟
    رویا سرش را تکان داد.
    - آره ممنون میشم اگر یک جوری نرفتنم رو موجه کنی . با این وضع نمی تونم بیام سر میز. می دونم خانم خیلی ناراحت میشه. بگو سرش درد میکرد اجازه گرفت توی اتاق غذا بخوره.
    زهرا دست او را فشرد و بلند شد.
    - آره منم فکر میکنم نیومدنت بهتر از اومدنت باشه. یک کاریش می کنم . تو راحت باش غذاتو میارم.
    زهرا از اتاق بیرون رفت و او را به حال خودش گذاشت و یک ربع بعد برگشت برایش نهار آورده بود. همانجا ایستاد و مجبورش کرد کمی بخورد و گفت آقا و خانم سعادت خیلی ناراحت شدند. رویا از او خواهش کرد داروهای بعد از نهار خانم را بدهد. بعد از رفتن زهرا تنها کاری که کرد سیستم صوتی را روشن کرد و زیر پتو خزید. بی خوابی شب گذشته و فشار امروز بشدت خسته اش کرده بود. چشمانش را بست و سعی کرد فقط به صدای خواننده گوش دهد:
    دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
    تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
    ای روزگار لعنتی حقه بهت هر چی بگم
    من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم
    امشب از شباست که من دلم میخواد داد بزنم
    تو شهر این غریبه ها درد رو فریاد بزنم
    نزدیک غروب بود که چشمانش را گشود. یادش افتاد که نماز نخوانده پس با عجله وضو گرفت و به نماز ایستاد. وقتی نمازش تمام شد همانطور نشست روی سجاده، دوباره به یاد اتفاق صبح اشکش سرازیر شد. جلو خودش رو نگرفت. تقریبا شب شده بود ولی او بدون اینکه چراغ اتاق را روشن کند چادر نماز به سر نشسته بود و گریه میکرد. چند ضربه به در اتاق خورد و او را از آن حالت بیرون آورد. با فکر اینکه زهراست با صدای بلندی گفت بفرمایید. در اتاق باز شد و همراه با صدای عصا فهمید مهمانش خانم است.
    - رویا جان خوابی عزیزم؟
    رویا به سرعت بلند شد و برق را روشن کرد. خانم وقتی او را با چادر نماز و چشمان متورم و گونه های خیس دید با نگرانی پرسید:
    - چه اتفاقی افتاده که توی تاریکی نشستی گریه میکنی؟
    رویا نهایت سعیش را کرد که لبخند بزند. کمک کرد و او را روی مبل نشاند. رنگ خانم از ناراحتی پریده بود. رویا تند و تند می گفت:
    - به خدا هیچی نیست. خودتون رو ناراحت نکنید.
    چادرش را در آورد. فورا صورتش را شست و خشک کرد و کنار خانم نشست. خانم سعادت دستان سرد او را میان دستان گرمش گرفت و گفت :
    پاشو آماده شو. پارسا می بردت دکتر.
    تا این حرف را زد اشکهای رویا دوباره و با همه ی کنترلی که کرد سرازیر شد. سرش را روی زانو گذاشت. با همه ی تلاشش سعی کرد بلند گریه نکند. خانم متعجب تر از قبل ساکت ماند. انگشتانش را میان موهای بلند و ابریشمی او لغزاند، رویا گرمی دستان عمه را روی سرش حس کرد و پس از مدتی آرام گرفت. سرش را بلند کرد، دستانش را دور گردن خانم حلقه کرد و او را بوسید.
    - ببخشید ناراحتتون کردم.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  4. تشكر از اين پست


  5. #23
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    خانم با غصه پرسید:
    - سرت درد میکنه یا دلت تنگه. میخوای چند روزی بری خونه عمه جونت بمونی؟
    رویا لبخند زد:
    - نه شما هم برام مثل عمه هستید. امروز یاد مامان و بابام دلتنگم کرد همین.
    خانم با نگاهی موشکافانه به او دوباره پرسید:
    - نکنه مشکل مالی یا چیزی دیگه داری به ما نمی گی ، آره؟
    رویا خندید:
    - وای خدای من تا کجا فکر کردید. همین کاراتونه لوسم میکنه اونوقت بی خودی اذیتتون می کنم.
    خانم نفسش را بیرون داد و گفت:
    - خدا رو شکر خندیدی. مطمئنی نمیخوای بری دکتر ، پارسا نگرانته.
    با شنیدن نام پارسا و اینکه نگرانه ناراحت شد. با خودش فکر کرد میدونه چیکار کرده انوقت نگران هم میشه، برای آسودگی خیال خانم بلند شد و دور خودش چرخید.
    - ببینید خوبه خوبم هیچ درد و ناراحتی هم ندارم.
    بعدش نشست و ادامه داد:
    - تنها راهش اینه که امشبه رو اجازه بدید توی اتاقم بمونم. قول میدم فردا صبح سرحال و روبراه باشم، البته برای داروهای شب میام.
    خانم دست رویا را برای کمک گرفت و برخواست و گفت:
    - نه نه اصلا اجازه نمیدم تو تاریکی تنها بشینی و گریه کنی. اینطوری حالت بدتر میشه تا یک ساعت دیگه میای پیش ما.
    تا رویا خواست چیزی بگوید خانم دستش را بلند کرد و اجازه ی ادامه صحبت را نداد. با رفتن خانم رویا روی مبل ولو شد. واقعا دلش می خواست لااقل آن شب پارسا را نبیند ، ولی انگار چاره ای نبود
    نماز شبش را هم خواند. تازه آماده شده بود که زهرا آمد و در زد.
    - خانم کارت داره. بهتر شدی؟
    رویا با لبخندش او را مطمئن کرد:
    - آره خوبم. ازت ممنونم.
    و با او از اتاق بیرون رفت. پشت در اتاق نشیمن ایستاد و به میز نهارخوری نگاه کرد. پارسا را ندید خانم تنها بود. کمی راحت شد. جلو رفت و به خانم سلام کرد. خانم جواب سلامش را داد وگفت:
    - پارسا فهمید دلتنگ بودی خیلی ناراحت شد. رفت ماشین رو آماده کنه و خواست منو شما هم آماده بشیم تا ببرتمون بیرون.
    - ولی خانم....
    خانم ادامه داد:
    - ولی نداره. ازت خواهش می کنم آماده بشی باهاش بری وگرنه میاد منو هم مجبور میکنه باهاتون بیام. هوا سرده. درسته تو ماشین گرمه ولی تا همون جلوی حیاط بیام میدونم که مریض میشم. هم برای شما و هم برای خودم دردسر میشم..
    رویا با ناراحتی آشکار گفت:
    - تورو خدا خانم منو معذب نکنید. برام سخته.
    خانم ناراحت تر از او نگاهش کرد:
    - به خاطر من برو باشه؟
    تحمل نگاه ناراحت او و روی اصرار بیشتر از این را نداشت. با ناچاری سرش را تکان داد. خانم لبخند زد و رویا به اتاقش رفت. توی آینه نگاه کرد. چشمانش هنوز متورم بود. دلش نمی خواست پارسا بفهمد که او تمام روز را مثل بدبخت ها گریه کرده. صورتش را دوباره با آب سرد شست و خشک کرد. پنکیک زد و گونه هایش را کمی قرمز کرد تا رنگ پریدگی صورتش را بپوشاند. لباس پوشید و قبل از رفتن، به اتاق نشیمن رفت و از خانم خداحافظی کرد. جلو در پارسا با ماشین روشن ایستاده بود. رویا در عقب را باز کرد. نشست و آهسته سلام کرد. پارسا جواب سلامش را با خوش رویی داد و پرسید:
    - پس مامان چی ، نمی یاد؟
    رویا سعی کرد خوددار باشد. با غرور جواب داد:
    -نه ایشون از من خواهش کردند با شما بیام.
    پارسا از لحن صدایش فهمید که سر ناسازگاری دارد. برگشت و با تعجب نگاهش کرد. رویا با همه ی تلاشش نتوانسته بود ورم دور چشمانش را بخواباند.
    - پس چرا شما اونجا نشستید؟
    - برای اینکه اینطوری راحت ترم.
    پارسا با غیض گفت:
    - مگه من راننده ی شخصی تونم که عقب نشستید؟
    رویا با جسارت جواب داد:
    - نه خیر ولی نسبتی هم باهاتون ندارم که جلو بشینم.
    پارسا با عصبانیت به جلو رویش خیره شد. راه نیفتاد و صبر کرد تا عصبانیتش فرو کش کند بعد از چند دقیقه پیاده شد. در سمت رویا را باز کرد و منتظر ماند. رویا ناچار با کمی تاخیر پیاده شد. پارسا در جلو را برایش باز کرد و وقتی نشست در را برایش بست. خودش هم نشست و به راه افتاد. در بین کاستها گشت و یکی را گذاشت. در این مدت آشنایی هر وقت از جلو اتاق رویا می گذشت صدای همین خواننده را می شنید و پی به علاقه اش برده بود. صدای خواننده و همان آهنگی که رویا خیلی دوست داشت در ماشین پیچید:
    هر کس به تمنای کسی غرق نیاز است/هر کس به سوی قبله خود رو به نماز است
    هر کس به زبان دل خود زمزمه سازد/با عشق درآمیخته در راز و نیاز است
    ای جان من تو جانان من تو/در مذهب عشق ایمان من تو
    هیهات که کوتاه شود با رفتن جانان/این دست تمنا که به سوی تو دراز است
    هوای گرم و مطبوع داخل اتومبیل و صدای غمناک و گیرای خواننده رویا را از خود بی خود کرد و دل تنگش پاره شد. مرواریدهای اشک از گونه هایش فرو غلطید. بی صدا به روبرو خیره بود. پارسا که همه ی حواسش به سوی او بود یک دستمال از جعبه بیرون آورد و به طرفش گرفت. رویا بدون کلامی دستمال را گرفت و اشک هایش را پاک کرد. پارسا در حال عوض کردن کاست گفت:
    - فکر کردم خوشحال میشید ولی ظاهرا صداش الان مناسب حال شما نیست.
    رویا جوابی نداد. یک آهنگ شلوغ تر پخش شد. باز مدتی را در سکوت گذراندند. رویا دیگر گریه نمی کرد و آرام گرفته بود. پارسا دست برد صدای دستگاه را کم کرد و پرسید:
    - از من رنجیدید. آره؟
    منتظر ماند ولی چیزی نشنید. ادامه داد:
    - خیلی متاسفم.
    باز هم جوابی نشنید. دوباره بینشان سکوت شد. بی هدف در خیابانها دور میزدند پارسا دوباره پرسید:
    - نمی خواهید منو ببخشید و باهام حرف بزنید.
    رویا سرش را پایین انداخت و اشک های خشک شده اش دوباره سرازیر شدند. پارسا جعبه دستمال را جلویش گرفت و او یکی برداشت
    - خواهش می کنم گریه نکنید. میدونم عصبانی شدم و باهاتون بد صحبت کردم ولی آخه خیلی بهم بر خورد. شما هیچ محدودیتی توی خونه ندارید. با این همه برای تلفن زدن به خیابون میاید. اول اینکه از شما بعیده و دیگر اینکه با این کارتون به ما توهین می کنید.
    رویا با صدایی که می لرزید آهسته گفت:
    - ولی من قصد چنین جسارتی رو نداشتم.
    پارسا از اینکه بالاخره جواب دوستانه گرفته، لبخند زد و گفت:
    - پس این کارتون چه معنی میده؟
    - نمی خواستم از لطفتون سواستفاده کنم.
    - خوب اینطوری که خیلی بدتره. با شخصیت شما نمی خونه که توی صف تلفن عمومی منتظر بمونید. مسلمه که ممکنه اینچنین موردی پیش بیاد.
    مکثی کرد و دوباره پرسید:
    - خیلی وقته مزاحمتون میشه؟
    رویا با شرمندگی سرش را تکان داد. پارسا ادامه داد:
    - پس چرا زودتر به من نگفتید. اگر امروز من زودتر کارم تموم نمی شد و برنمی گشتم چی؟ میخواستید همینطور ادامه بدید؟
    - آخه دوست نداشتم شمارو درگیر این مسائل پیش پا افتاده بکنم. بعد از اون امیدوار بودم به زودی کوتاه بیاد و از رو بره.
    پارسا با صدای بلند خندید و گفت:
    - البته باید بهش حق بدید.کوتاه اومدنش یه ذره سخته. من هم به همین خاطر زیاد بهش سخت نگرفتم. گناه داره بینوا. می شناسمش پسر بدی نیست.
    تمام صورت رویا قرمز شد و سرش را پایین انداخت. پارسا در حالیکه می خندید به شوخی ادامه داد:
    - کاشکی مثل این داداشای غیرتی فیلمای قدیمی ایرانی چاقو میکشیدم و داد میزدم . مردم دورمون جمع می شدند آهای قیصر بیا که به خواهرت چپ نگاه کردند.
    به رویا که هنوز سرش پایین بود نگاه کرد و پرسید:
    - ولی به داداش نمی خورم. نه. شاید یه چیز دیگه.
    گل لبخند روی لبان خوش فرم رویا نشست و پارسا از دیدن لبخند او که چاله ی گونه های قرمز از خجالتش را بیشتر نمایان میکرد خوشحال شد . بازم خندید و پرسید:
    - آشتی کردید؟
    رویا قدرت صحبت نداشت. شرم زده سرش را پایین انداخت. پارسا صدای دستگاه را بیشتر کرد و به سرعتش افزود.
    - پس به همین مناسبت یه چیزی با هم بخوریم. اجازه میدید؟
    رویا با لکنت جواب داد:
    - ولی آخه
    - نه اما و ولی نیارید خانم. من امشب به بهانه شما تونستم بیام بیرون. این افتخار رو بدید.
    جلوی یک رستوران که نمای زمستانی زیبایی داشت توقف کرد. پیاده شدند و به طرف رستوران رفتند. وقتی وارد شدند گارسون جلو آمد و آنها را راهنمایی کرد. ناگهان رویا با چیزی که دید در جا میخکوب شد. پارسا برگشت و پرسید:
    - چرا ایستادید؟
    رویا به سمتی اشاره کرد. پارسا برگشت و به آن طرف نگاه کرد. شهره با چند دختر و پسر جوان دور یک میز نشسته بودند و با خنده های بلندشان به شدت جلب توجه می کردند. قبل از اینکه آنها بتوانند عکس العملی نشان دهند، نگاه متعجب شهره به رویشان ثابت ماند و سپس برایشان دست تکان داد. رویا زمزمه کرد:
    - وای خیلی بد شد.
    پارسا به راحتی جواب داد:
    - نه چرا باید بد بشه؟
    قبل از اینکه رویا چیزی بگوید شهره به آنها نزدیک شد. با هم دست دادند پارسا با ناراحتی به رویا نگاه کرد. رویا سعی کرد خونسرد باشد و به آنها لبجند زد. شهره گفت:
    - چه جالب شما هم امشب اومدید اینجا.
    آنها را با خود کشید و گفت:
    - بیاید به دوستام معرفی تون کنم.
    پارسا و رویا ناچار بدون مخالفت به دنبالش رفتند. شهره آنها را به هم معرفی کرد، در بین دوستانش سامان پسرعمه اش هم بود که مشتاقانه چشم از رویا برنمی داشت. بعد از معرفی سامان دستش را به طرف رویا گرفت و گفت:
    - از دیدار مجدد شما خوشحالم خانم.
    رویا با لبخندی کوتاه تشکر کرد ولی دست او را میان زمین و آسمان نگه داشت. همه نظرها به سوی آنها بود. شهره برای عوض کردن مسیر صحبت رو به پارسا کرد و گفت:
    - امشب رو با ما باشید. دوستای خوبی دارم. بهتون بد نمیگذره.
    پارسا به رویا نظر کرد و او به نشانه موافقت لبخند زد. وقتی نشستند شهره با لحنی مسخره و معنی دار به پارسا گفت:
    - بمیرم واسه خاله. غصه میخوره که پارسا اینقدر مشغوله که نمی تونه سرش رو بخارونه.
    به رویا چشمکی زد و ادامه داد:
    - ولی مثل اینکه خاله زیادی غصه میخوره. زیاد هم به پسرش بد نمی گذره .
    رویا قرمز شد و پارسا برای رهایی او با خونسردی جواب داد:
    - آره حق با توئه. مامان بیخودی نگرانه.
    به رویا نگاه کرد و لبخند زد:
    - اتفاقا خیلی هم خوش میگذره.
    شهره با دلخوری ساکت شد. یکی از دوست دخترهای شهره از رویا پرسید:
    - رشته شما نقشه کشی ساختمانه؟
    قلب رویا به یکباره فرو ریخت. پریدگی رنگش را حس کرد ولی سعی کرد لبخند بزند.
    - نه من پرستاری خوندم.
    دوست شهره با حیرت شانه بالا انداخت و گفت:
    - یکی از دوستام چند سال پیش که مهندسی این رشته رو می خوند با رویا امینی که دختر اون کارخانه داره همکلاس بود. مشخصاتی که می داد با شما مطابقت داشت. سفیدرو، بور با چشمای روشن.
    پارسا و شهره ساکت، منتظر جواب او بودند. رویا با وجود هیجان شدید سعی در خونسرد بودن داشت.
    - اتفاقا این تشابه اسمی و اینطور که شما میگید مشخصات چهره خیلی مواقع برای کسانی که دورادور ایشون رو می شناسند سوال برانگیز می شه ولی متاسفانه حتی این خانم رو نمی شناسم.
    رویا طبیعی تر از آنچه خودش فکر میکرد جواب داده بود، ولی برای شهره قانع کننده نبود، با وجود اینکه شهره کنار پارسا نشسته بود دستان او را گرفت و سعی کرد با اداهای مختلف توجه او را به خود جلب کند، ولی پارسا بی اختیار تمام توجهش به رویا بود که با لبخندی ملیح و رفتاری متین آنها را نظاره میکرد. به همین خاطر حسادت شهره بیشتر تحریک می شد. تمام مدت نگاه سامان روی رویا ثابت بود گرچه که رویا کوچکترین توجهی به او نکرد. پس از شام که در محیطی دوستانه صرف شد ، پارسا که ناراحتی رویا را حس کرد به بهانه کار فردا و به اتفاق رویا خیلی زودتر از آنها خداحافظی کردند. وقتی به طرف منزل میرفتند پارسا خیلی صمیمی گفت:
    - با اخلاق های شما جور در نمی یومد ولی ببخشید پیش اومد دیگه ببخشید.
    رویا نگاهش کرد:
    - نه خواهش می کنم. اینم تجربه ی بود، دور از ادب بود اگه دعوتشون رو رد می کردیم.
    بقیه ی طول مسیر را صحبت نکردند، در سکوتی سنگین فقط به صدای خواننده گوش دادند. وقتی رسیدند، رویا برگشت به طرف پارسا ولی بازم به چشمانش نگاه نکرد. تشکر کرد و پیاده شد. پارسا در جوابش لبخند زد. وقار و حیای این دختر زیبا بیشتر مفتونش می کرد.دیر وقت بود و خانم خوابیده بود. با اینکه ظهر با خودش عهد کرده بود که دیگر به پارسا کمک نکند حالا با رضایت کامل عهدش را شکست. ساعت را برای نیمه شب کوک کرد و با آرامش خاطر خوابید.
    شب بعد شهره به اتفاق مادرش به بهانه ی دیدن خاله، ولی در اصل برای لو دادن پسرخاله به آنجا آمد. فکر نمی کرد خاله از بیرون رفتن آنها مطلع باشد. با سر و صدای او پارسا از اتاقش بیرون آمد. شهره به طرفش آمد و دست دادند و شهره مثل همیشه او را بوسید. پارسا نگاهی از سر تقصیر به رویا انداخت و خیلی آهسته به شهره گفت:
    - این کارت درست نیست شهره. از تو بعیده.
    شهره با گستاخی و با صدای بلند جواب داد:
    - از تو بعیده پسر خاله. نا سلامتی اروپا دیده ای. باید با این فرهنگ آشنا شده باشی.
    پارسا وقتی دید او از بلند صحبت کردن در این باره واهمه ندارد، بلندتر از او مخصوصا برای اینکه رویا بشنود گفت:
    - آره ولی هیچوقت هم فرهنگشون رو نپسندیدم.
    شهره لبخند زد و نگاهی معنی دار به طرف خاله انداخت و گفت:
    - چطور فرهنگ بیرون رفتن با دخترا رو پسندیدی؟
    رویا در جا رنگ به رنگ شد، ولی پارسا کم نیاورد و بدون پرده پوشی جواب داد:
    - نه هر جور دختری. خانم امینی فرق میکنه. مهمان ماست و با هم غریبه نیستیم.
    خانم سعادت که رنگ پریده ی رویا را دید و پی به منظور شهره برد رو به خواهرش کرد و بلند گفت:
    - دیروز حال رویا جون اصلا خوب نبود. ما خیلی نگرانش شدیم. مقصر هم من بودم بسکه نمیذاشتم از کنارم جم بخوره طفلکی خسته و دلتنگ شده بود.
    برگشت و به رویا که در کنارش بود لبخند زد. خانم ادامه داد:
    - این بود که از پارسا خواستم ببرتش بیرون. به زحمت راضی شون کردم که از من چشم پوشی کنن و با هم برن.
    شهره با طعنه گفت:
    - ظاهرا روش موثری هم برای بهبود رویا جون بود. دیشب که دیدمش خداروشکر حالش خیلی خوب بود.
    رویا بیشتر از این ماندن را جایز ندانست. خانم هم اجازه رفتن به او داد. از شهره و مادرش خداحافظی کرد و مثل همیشه از دست شهره به اتاقش پناهنده شد. بهترین فرصت بود، همه ی وقایع را مو به مو برای پریسا شرح داد در یک نامه طولانی که تا رفتن مهمانها وقتش را پر کرد.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  6. تشكر از اين پست


  7. #24
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    چند روز بعد خانم سعادت خوابید، رویا برای قدم زدن به حیاط آمد.آفتاب گرم نزدیک ظهر ، لذت بخش بود. در همین موقع پستچی با نامه پریسا آمد. رویا ذوق زده همانجا روی صندلی آلاچیق نشست و نامه را باز کرد.
    « سلام به روی ماهت که فعلا همه رو سر کار گذاشتی.
    الهی فدات بشم. داری با اون بیچاره ها چی کار میکنی. وای چه کیفی میده شهره بفهمه تو کی هستی . بمیرم برات تو چطوری این دختره رو تحملش میکنی. من که حالم از این جور دخترا به هم می خوره، از اون بگذریم چرا حالا که می تونی تلفن نمی زنی صدات رو بشنوم. تورو خدا اینقدر ملاحظه کاری نکن. از خونه زنگ بزن دلم پوسید.از مزاحمت چه خبر. دوباره دیدیش یا نه؟ گرچه مطمئنا با بادی گاردی که تو داری بیچاره جرات نمی کنه به در اون حیاط نگاه کنه. خوب ظاهرا آقای سعادت رو هم بیچاره می کنی. دلم براش میسوزه که باید با توی مغرور و کله شق سر و کله بزنه، ولی ناقلا از خودت نگفتی. شبا به یادش میخوابی یا نه؟ گرچه سوالم بی مورده، اگه به فکرش نباشی شبا از خواب نازنینت نمی زنی پاشی بری نقشه هاش رو بکشی. بگیر بخواب بابا لذتش رو ببر خودت رو توی دردسر ننداز اگه یکیش خراب بشه می خوای چیکار کنی. بذار خودش چشش چهار تا بشه کارش رو بکنه. منو اگه بکشن از خوابم نمی زنم. ده دقیقه هم برام ده دقیقه س. ولی خوب بهت حق میدم. هیچ کارش نمی شه کرد . فداکاریه دیگه هه هه هه...! خبرای خودم فعلا قابل عرض نیست( خبرهای تو هیجان انگیزتر بود)
    مرتضی رو بعد از عروسی فرشاد ندیدم، ولی عمه زیاد بهمون سر میزنه. مدام هم قربون صدقه م میره. هر وقت می بینمشون با مامانم پچ پچ می کنند. در ضمن اگه تونستی یه ذره ادا و اطوار بریز تا پارسا بیاردت بیرون. قبل از اون یه جایی قرار بذاریم من بتونم این آقارو ببینم( حتما میگی ای بدجنس) هیچی دیگه. با اینکه دلم نمی یاد ازت خداحافظی کنم. به امید دیدار تا عصر پنج شنبه بهشت زهرا
    قربونت پریسا»
    نامه را چند بار خواند. از یادآوری حرکات پریسا موقع نوشتن نامه با خودش کلی خندید، در همین موقع در حیاط با آیفون داخل ساختمان باز شد و چشم رویا به پارسا افتاد. دستپاچه و پریشان خودش را پشت اولین درخت رساند. هیچوقت پارسا این وقت روز به خانه نمی آمد. به همین دلیل حجاب درستی نداشت. پارسا با عجله وارد ساختمان شد. از در باز حیاط و حرکات تند پارسا رویا حدس زد او باید زود برگردد. پس همانجا ماند. حدسش درست بود. پارسا کیف مدارک به دستش و با همان عجله برگشت. رویا چشمانش را بست و از ترس اینکه او را اینطوری نبیند بیشتر به درخت چسبید ولی از شدت هیجان کتاب از دستش افتاد . توجه پارسا به آن سمت جلب شد. گوشه دامن رویا را دید و پرسید:
    - کسی اونجاست؟
    جوابی نشنید. چند قدم به طرف درخت برداشت و دوباره پرسید:
    - خانم امینی شما هستید؟
    رویا که از صدای قدمهای او فهمید که نزدیک میشود ناچار مستاصل و پریشان با صدای هیجان زده جواب داد:
    - بله منم. لطفا جلو نیاید.
    پارسا ایستاد و نگران شد. پرسید:
    - چیزی شده خانم.اتفاقی افتاده؟
    چاره ای نبود. فقط باید حقیقت را می گفت.
    - نه چیزی نشده. راستش توی حیاط بودم که شما اومدید، بنابراین حجابم درست نیست.
    پارسا در حالی که برمی گشت خندید:
    - باشه من دارم میرم . از سنگرتون بیاید بیرون.
    شب که از شرکت برگشت وقتی چشمش به رویا افتاد به یاد صبح به رویش لبخند زد. رویا رنگ به رنگ شد و لبخند او را نادیده گرفت. وقتی شام می خوردند خانم سعادت از پارسا پرسید:
    - مگر چیکار می کنید که اول کاری اینقدر سرتون شلوغ شده ، با این وضع ایشااله چند سال دیگه می خواید چه جوری جوابگو باشید.
    - ما خودمون هم باورمون نمی شد. میدونید همکارم سابقه ی کاری داره. به همین خاطر مراجعه کنندگان سابقش تبلیغ کارمون رو کردند.
    خانم با نگرانی گفت:
    - لااقل کمی بیشتر استراحت کن. صبح تا شب شرکتی. شبا هم که تا دیروقت بیداری. اینطوری خسته میشی و به سلامتی ات لطمه می خوره.
    پارسا در حالیکه به طرف نقشه هایش می رفت پاسخ داد:
    - اتفاقا به این نتیجه رسیدم که وقتی خسته م کارم خیلی بهتر و بیشتر پیش میره. اوایل باورم نمی شد ولی حالا برام ثابت شده. ولی باز هم شما درست میگید. تصمیم گرفتیم به زودی چند تا مهندس استخدام کنیم.
    رویا از ته دل خوشحال شد. همین چیزها باعث میشد هر شب مشتاق تر از قبل از خواب نیمه شب بزند و به سراغ نقشه ها برود. با تعریف هایی که میشنید خستگی اش گرفته می شد.
    همان شب وقتی خانم را به اتاقش برد، قبل از اینکه شروع به خواندن کند، گفت:
    - خانم می تونم یه خواهشی بکنم؟
    - بگو عزیزم.
    - فردا عمه جون مراسمی داره که خواسته از شما خواهش کنم اجازه بدید پنج شنبه و جمعه رو اونجا باشم.
    خانم مکثی کرد و با تبسم گفت:
    - با اینکه دل ازت نمی کنم اونم برای دو روز ولی واسه دلتنگی ت خوبه اما یه شرطی داره.
    انگشتش را تکان داد و ادامه داد:
    - شرطش اینه که قول بدی برگشتی، مثل گذشته با نشاط و شاداب باشی.
    رویا با خوشحالی دستش را حلقه گردنش کرد و او را بوسید.
    - خودمم دلم براتون تنگ می شه.
    صبح فردا وقتی صبحانه می خوردند خانم از رویا پرسید:
    - امروز صبح میری یا بعداز ظهر؟
    رویا متوجه پارسا شد که نظرش را به سمت آنها برگرداند.
    - وقتی شما خوابید میرم خانم.
    چند دقیقه بعد پارسا فنجان چایش را برداشت و از پشت میز بلند شد و از مادرش پرسید:
    - مامان خانم امینی جایی تشریف می برند؟
    - آره مادر . امروز و فردارو می خواد بره خونه ی عمه جونش.
    پارسا برگشت و با حالتی خنده دار دوباره پرسید:
    - دو روز؟
    رویا سرش را بالا نگرفت. خانم ادامه داد:
    - متاسفانه بله. ولی براش لازمه. طفلکی دلش پوسید بسکه کنار من پیرزن نشست.
    پارسا با ناراحتی به رویا نگاه کرد ولی رویا باز هم سرش را بالا نگرفت. وقتی پارسا برای خداحافظی هر روزه به اتاق نشیمن آمد با دلخوری که از رفتارش پیدا بود از رویا خداحافظی کرد.
    قبل از خوابیدن خانم، رویا تمام سفارشات لازم را درباره ی داروها به زهرا داد و بعد از خوابیدن خانم آژانس گرفت و به راه افتاد. وقتی ماشین به پیچ اولین کوچه رسید، رامین را دید که به طرف منزلشان میرفت. یک لحظه نگاهشان به هم افتاد که فورا رامین نگاهش را به طرف دیگری برگرداند، رویا چشمانش را بست و لبخند زد. پارسا به خوبی ازش حمایت کرده بود.
    به منزل عمه که رسید ظهر بود. با استقبال گرم آنها روبرو شد. دقایقی مثل دختر بچه های کوچولو روی زانو عمه نشسته بود و دستش را به دور گردن او آویخته و سرش را روی شانه او گذاشت. عمه صبر کرد تا او هر جور دلش می خواست خودش را ارضا کند. بالاخره خودش بلند شد، عمه اش را بوسید و گفت:
    - دختره ی خرس گنده خجالت نمی کشه. چرا دعوام نمی کنید عمه؟
    عمه دوباره او را بغل گرفت:
    - الهی فدات بشم عمه دلم واست یه ذره شده بود.
    رویا او را بوسید:
    - خدا نکنه عمه. دل من از یه ذره هم کوچکتر شده.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  8. تشكر از اين پست


  9. #25
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    عمه دستش را گرفت و کنار خود نشاند.
    - خوب برام تعریف کن.
    رویا قضیه جمعه ی پیش و اتفاقی که افتاد البته بدون توضیح شب برای عمه تعریف کرد. عمه با چشمان از حدقه درآمده پرسید.
    - یعنی این پسره اینقدر تعصب داره که ازت حمایت می کنه؟
    - آره عمه . اصلا رفتاراش مثل پسرای جلف امروزی نیست. بودن در یک کشور اروپایی فرهنگش رو خراب نکرده.
    عمه چشمانش را تنگ کرد و با لبخند سرش را تکان داد:
    - وای وای وای نکنه خبرایی باشه؟
    رویا اخم کرد:
    - وا. عمه شما هم آره. مگه منو نمی شناسی؟
    عمه او را در آغوش گرفت و گفت:
    - ولی عشق یواش یواش میاد جلو عمه جان.
    بعد از نهار وسایلی را که عمه ترتیب داده بود، از خرما و شیرینی و میوه داخل ماشینش گذاشت. وقتی با عمه و زینت خانم داخل ماشین نشستند. یک نفس عمیق کشید و گفت:
    - چقدر دلم واسه ماشینم تنگ شده بود.
    عمه به رویش خندید سر راه دسته گلی را که عمه سفارش داده بود گرفتند و به راه افتادند. ساعتی بعد جلو بهشت زهرا بودند. هم زمان با پریسا و مادرش رسیدند. با خوشحالی همدیگر را در آغوش گرفتند و پس از احوالپرسی و تشکر از مادرش به سمت مزار رفتند. پدرش از قبل یک آرامگاه خانوادگی ساخته بود، که در آن پدر و مادر پدرش و همچنین خودش البته عکس خودش و همسرش در آنجا آرمیده بودند. خادم قبلا آنجا را شسته بود و تا زینت و خادم برای آوردن وسایل از داخل ماشین رفتند رویا خودش روی قبرها را با گلاب شست. هنوز تازه کارشان تمام شده بود که کم کم اقوام و دوستان که توسط عمه دعوت شده بودند از راه رسیدند. غمی که در صدای مداح بود، داغ دل رویا را تازه کرد. غربت آنجا او را بیشتر از پیش به یاد عزیزان از دست رفته اش می انداخت و غم دلش را روی شانه های گرم پریسا تخلیه کرد. پریسا هم لحظه به لحظه با او اشک ریخت. بعد مراسم همه حاضرین بعد از عرض تسلیت خداحافظی کرده و آنجا را ترک کردند، فقط دختر عمه هایش و پریسا و مادرش مانده بودند. رویا از آنها هم خواهش کرد کمی او را با والدینش تنها بگذارند. وقتی خودش تنها شد وسط پدر و مادرش نشست. رو به عکس هایشان کرد و تمام غصه ها و رازهای دلش را برای آنها تعریف کرد. گفت که یک چیزایی تازگی در دلش می لرزه. گفت که از همین حالا دلش برای خانم و پارسا و اون خونه تنگ شده و از هر چیز کوچیک و بزرگ دیگه براشون گفت. آخر سر پریسا اشک های او را پاک کرد و تا جلو ماشین همراهیش کرد. عمه او را در آغوش گرفت، رویا دوباره هق هق از سر گرفت و گفت:
    - هر چی بیشتر میگذره بیشتر دلم میسوزه که زیر قبر پدرم خالیه. آرامگاه خانوادگی ساخت ولی خودش در بین خانواده اش نیست.
    عمه که با او گریه میکرد نوازشش کرد و گفت:
    - اینها مقدرات خداونده عزیزم. هیچکس از آینده خبر نداره.
    پریسا جلو آمد و او را بوسید و گفت:
    - اینقدر گریه نکن رویا جون با این چشمها چه جوری می خوای برگردی خونه خانم سعادت.
    به جای رویا، عمه جواب داد:
    - امشب رو رویا جون پیش من می مونه.
    پریسا متعجب به رویا و سپس نگاهی ملتمس به مادرش انداخت. مادرش که منظور نگاه پریشان او را درک کرده بود، ناچار به رویش خندید. پریسا با خوشحالی به عمه گفت:
    - عمه جان پس یا باید امشب این دختره ی لوس رو بدیدش به من یا اینکه ناچارید دو تا دختر داشته باشید. انتخابش با شماست.
    رویا اشکهایش را پاک کرد و خندید. عمه خندید و گفت:
    - نه عزیزم، دل از دخترم که نمی کنم ولی خوشحال میشم دو تا باشن.
    پریسا محیط و شلوغی اطراف را فراموش کرد به گردن رویا آویخت و با خوشحالی او را بوسید، دختر عمه های رویا که مسیرشان تقریبا با مادر پریسا یکی بود مسئولیت بردن او را قبول کردند و پریسا به اتفاق عمه و رویا به منزل آنها رفت. شب شده بود که به خانه رسیدند. عمه که می دانست آنها حرف های گفتنی زیاد دارند خیلی زود ترتیب شام را داد. وقتی میز شام آماده شد عمه به آن دو گفت:
    - وقتی پچ پچ های شما رو می بینم یاد جوانیهای خودم می افتم. می دونم که امشب رو تا صبح حرف برای هم دارید.
    رویا و پریسا هر دو او را بخاطر مهربانیهایش بوسیدند. شام در محیطی گرم، همراه با شوخی های پریسا برایشان لذت بخش بود. رویا گفت:
    - اونجا هم شام رو خیلی زود می خورن. چونکه خانم خیلی زود می خوابه. الان اونا شامشون رو خوردن و خانم رفته که برای خوابیدن آماده بشه.
    عمه پرسید:
    - باهاشون راحتی عمه؟
    - آره عمه اونا خیلی خوب و مهربونن. باور کنید همین حالا دلم برای خانم تنگ شده.
    پریسا حالت چشمانش را عوض کرد و پرسید:
    - فقط برای خانم سعادت؟
    رویا چند لحظه صبر کرد و وقتی خنده ی عمه را دید نمکدان کنار دستش را برداشت و به سمت پریسا پرت کرد. پریسا خودش را جمع کرده بود و عمه بیشتر می خندید. بعد از شام از عمه تشکر کردند و به اتاق رویا رفتند، وقتی لباسهایشان را عوض کردند ناگهان رویا با به یاد آوردن چیزی از جا پرید و گفت:
    - وای.
    پریسا متحیر پرسید:
    - چی شده رویا؟
    رویا در حالیکه به طرف تلفن میرفت گفت:
    - یادم رفت برای یکی از قرصها به زهرا توضیح بدم خیلی بد شد.
    گوشی را برداشت و شماره را گرفت. امیدوار بود مثل همیشه زهرا گوشی را بردارد. پس از چند بوق کسی گوشی را برداشت. ناگهان چشمان رویا گرد شد. پارسا بود. آب دهانش را به زحمت قورت داد و گفت:
    - سلام آقای سعادت، امینی هستم.
    با این حرف ، پریسا که هنوز مشغول تعویض لباس بود دوان دوان به سویش آمد کنار تلفن نشست و دکمه آیفون را زد.
    - سلام خانم. حالتون خوبه؟
    صدایش سرد بود. پریسا نگاهش به چهره ی رویا بود که دستپاچگی در آن نمایان بود.
    - متشکرم. می تونم با زهرا صحبت کنم.
    - نه همین حالا با مادرم به اتاقشون رفتند.
    - پس شما لطف کنید راجع به یکی از قرصها که من فراموش کردم بهش تذکر بدین.
    - بله بفرمایید.
    - یک قرص شب دارند که دیشب بسته ی روی میز تموم شد و من یادم رفت یکی دیگه از توی داروهای قفسه، روی میز بگذارم. بسته کاملا صورتیه و یک دوم از قرص را باید بهشون بدن. البته با شیر باید بخورن.
    - باشه میگم بهش ، ولی اگر نیاز به انسولین پیدا کرد چی؟ اونجا باید چیکار کنیم بدون شما؟
    - ولی خانم گفتن قبل از من، شما هر موقع لازم بوده این کارو میکردید.
    پریسا دستان مشت کرده اش را جلو صورتش تکان می داد و می خندید. رویا از حرکات او خنده اش گرفته بود که به شدت خودش را کنترل می کرد. پارسا با کمی مکث گفت:
    - پس شما فکر همه چیزرو کردید.
    - میشه گفت بله.
    - مطمئنید؟
    - بله، فقط همین قرص یادم رفته بود که زحمتش با شما شد.
    - باشه ولی در این مورد خیلی مطمئن نباشید. امر دیگه ای ندارید؟
    - نه ممنونم. به خانم سلام برسونید. خداحافظ.
    - خداحافظ
    پریسا دور اتاق می چرخید و مثل سرخپوستها دستش را جلو دهانش گذاشته بود و جیغ های عجیب و غریب می کشید. رویا گیج و منگ به او نگاه میکرد و فقط لبخند میزد.
    پریسا پس از چند دور کنار او نشست و گفت:
    - اولین علامت...
    رویا خندید:
    - دیوونه شدی؟ کاشکی مرتضی تورو با این حرکات میدید. بیچاره میرفت و پشت سرش رو هم نگاه نمی کرد. زن خل می خواد چیکار؟
    پریسا با مشت روی زانو او کوبید و گفت:
    - خودت رو به اون راه نزن جوون. رنگت مثل گچ پریده بود.اونم که حرف دلش رو پشت پرده زد.
    رویا بلند شد و گفت:
    - نه پریسا تورو خدا دعا کن اینطوری نباشه.
    پریسا دنبالش راه افتاد و گفت:
    - چرا نه، تو که میگی اون پسر خوبیه.
    - آره خوبه، ولی نه واسه من. اون تک پسر خانم سعادته.
    - خوب تو هم تک دختر آقای امینی هستی. کم نیست.
    و رویا به او نگاه کرد:
    - ولی نه حالا. اینو یادت رفته که وضعیت من به کلی فرق کرده.
    - نه تو هنوزم خیلی پولداری.
    - با همه ی اینها قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته. من اگر میدونستم که این خانم ممکنه تنها نباشه اصلا باهاش قرارداد نمی بستم. الان هم که وایستادم مجبورم.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  10. تشكر از اين پست


  11. #26
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    پریسا عمیق نگاهش کرد و پرسید:
    - به قول آقای سعادت، مطمئنی؟
    اشک در چشمان رویا حلقه زد، سرش را روی شانه پریسا گذاشت و آهسته گفت:
    - آره آره مطمئنم. پنج ماه دیگه کارم اونجا تموم میشه.
    آن شب تا نزدیک صبح بیدار بودند و در کنار هم خوابیدند و حرفهای تمام نشدنی که این مدت انبار کرده بودن را برای هم بازگو می کردند. پریسا برایش از مرتضی گفت، اینکه دلش راضی بود و فکرش می ترسید و رویا به او قوت قلب میداد. گرچه که دیگر حرفی از پارسا نزدند ولی وقتی که بالاخره بعد از نماز صبح تصمیم گرفتند بخوابند، حرف پارسا و معنی که در پس آن کاملا مشخص بود باز هم تا ساعتی رویا را بیدار نگه داشت.
    فردا که قبل از ظهر دختر عمه های رویا آمدند پریسا تصمیم رفتن داشت. بعد از این همه مدت دوری از هم ، شب خوشی را با هم گذرانده بودند. رویا تا جلو در او را بدرقه کرد و از هم قول گرفتند هر اتفاقی برایشان افتاد خیلی زود برای هم بنویسند.
    آن روز بعد از نهار ، به همراه عمه و خانواده اش به بیرون از شهر رفتند و برای رویا روزی بسیار خوب بود و بالاخره قبل از شام به منزل خانم سعادت رسید.
    وقتی وارد اتاق نشیمن شد، پارسا را مشغول روی نقشه هایش دید و خانم را سرگرم تماشای برنامه های عصر جمعه ی تلویزیون. خانم به گرمی او را در آغوش گرفت و پارسا جواب سلامش را به سردی داد. خانم از او خواست که زودتر لباسهایش را عوض کند و برای شام برگردد وقتی برای شام دور میز نشستند پارسا با اشتها بشقابش را پر کرد و مشغول شد. خانم که تمام حواسش به او بود گفت:
    - خدارو شکر امشب یه ذره غذا می خوری. تو که از دیروز هیچی نخوردی.
    پارسا با دهان پر خشکش زد و چند لحظه بعد گفت:
    - مامان!
    - چی مامان، آخه نگرانت شدم وقتی دیدم چیزی نمی خوری.
    رویا هیجان زده یک لحظه سرش را بالا نگرفت و دعا کرد کسی صدای ضربان قلبش را که به شدت می زد ، نشنود. با اینکه هر دو به شدت خوددار بودند، ولی حلقه ی ارتباطی مرموز آنها را به هم متصل می کرد
    سه روز بعد نامه ای از پریسا داشت.
    « سلام یک عاشق بی قرار به خواهر عزیزش
    روی ماهت رو می بوسم عزیزم. الان ساعت یازده و ربع شبه و همین حالا از بیرون اومدم. حتی لباسهام رو در نیاوردم، آنقدر نیاز هم صحبتی با تورو داشتم که با عجله قلم و کاغذ رو برداشتم و از روی ناچاری عکست رو گذاشتم جلوم و به جای حرف زدن برات می نویسم تا هیجاناتم تخلیه بشه. حس می کنم تب دارم یا یک جفت بال در آوردم و دارم پرواز می کنم. آخه تو که نمی دونی امشب که از مطب برمی گشتم چی شد. امروز شنبه بود. روز بعدی که با تو بودم. شبا خانوم دکتر تا جایی منو می رسونه بقیه راه رو چون مسیرمون با هم جدا میشه، با اتوبوس میرم. امشب تا اومدیم بیرون خانم دکتر رفت که ماشین رو از پارکینگ بیاره، منم داشتم در مطب رو قفل میکردم. توی خودم بودم که یکی از پشت سر سلام کرد. برگشتم. مرتضی بود. با دیدنش انگاری دنیارو بهم داده بودند. مسخ شده به جای سلام کردن نگاهش کردم، خندید و گفت:
    - جواب سلام واجبه دختر دایی.
    خجالت کشیدم و سلام کردم و سرم رو انداختم پایین، پرسید:
    - میای برسونمت خونه.
    گفتم نکنه باز از این طرفا میگذشتی فکر کردی بهتره پریسارو هم برسونی خونه؟
    بازم خندید و توی چشمام نگاه کرد، با یک لحنی که جیگرم سوراخ شد، جواب داد:
    - میدونی که نه، این طرفا سرگردونم.
    حس کردم تمام صورتم داغ داغ شد. اونم ازم چشم برنمی داشت. در همین حال خانم دکتر به دادم رسید و از توی خیابون برام بوق زد. رفتیم جلو و مرتضی رو بهش معرفی کردم. با هم دیگه سلام و احوالپرسی کردند. وقتی که از خانم دکتر تشکر کردم و گفتم امشب با پسر عمه ام میرم. اونم یک چشمکی زد که مرتضی هم دید. اونا خندیدند و من دوباره گر گرفتم. وقتی که میرفت، برامون دست تکون داد و گفت: خوش بگذره.
    به مرتضی که نگاه کردم می خندید و خجالت هم نمی کشید. با هم رفتیم طرف ماشینش در جلو رو برام باز کرد وقتی نشستم و خودش هم نشست، قبل از اینکه راه بیفته گفت:
    - امشب مامانت نگرانت نمیشه. خبر داره با منی.
    یه ذره پررو شدم و گفتم:
    - نیست که دفعه های قبل خبر نداشت.
    غش غش خندید و راه افتاد و گفت:
    - علاوه بر نجابت و متانت و وقار و خوشگلی خیلی هم باهوشی دختر دایی!
    توی دلم گفتم: پس چی فکر کردی خرم.
    بعد از مدتی سکوت، همینطوری که آهسته رانندگی می کرد برگشت نگاهم کرد و گفت:
    - خوب بریم سر اصل مطلب. اومدم جوابم رو بگیرم.
    وای داشتم میمردم. من که هیچوقت از جواب دادن کم نمیارم انگاری یه چیزی راه گلوم رو بسته بود و نمی تونستم حرف بزنم. اونم ساکت شد. طفلکی دید هول شدم هی صبر می کرد تا آروم بگیرم. دوباره پس از چند دقیقه گفت:
    - گمانم خیلی بهت فرصت دادم. نمی خوای یه چیزی بگی خانمی.
    وقتی گفت خانمی از خجالت مردم. نمی تونستم چیزی بگم، یا اگه می خواستم نمی دونستم چی بگم. بازم اون بود که حرف زد و گفت:
    - ای بابا. یک بله گفتن و منو ازبیچارگی در آوردن که اینقدر معطلی نداره. یه چیزی بگو.
    ساکت شد و یه دفعه زد به پیشونیش و گفت:
    - یادم اومد . باید سه دفعه بپرسم.
    گلویش رو صاف کرد و خیلی جدی پرسید:
    - پریسا خانم، آیا حاضرید پسر عمه تون رو به همسری بپذیرید؟
    خودم می فهمیدم مثل لبوی داغ شدم. جواب ندادم. سه مرتبه که پرسید دست برد در داشبورد رو باز کرد، یک جعبه ی کوچولو که یک غنچه رز قرمز بهش چسبونده بود آورد بیرون و گرفت جلوم و گفت:
    - اینم زیر لفظی تون خانمی.
    مات و مبهوت مانده بودم. فکر همه چیزرو کرده بود. یه لحظه به خودش و یه لحظه به جعبه ی دستش نگاه کردم، انگاری دستام فلج شده بود. آخرش با نگاهی مهربون لبخند زد و گفت:
    - بگیرش دیگه. قابلی نداره. میخوام دنده عوض کنم.
    به زحمت دستم رو بردم جعبه رو گرفتم و لبخند زدم و گفتم: بله
    هیچی نگفت، ولی با نگاهش و لباش می خندید. گل روی جعبه رو باز کردم و بو کشیدم، عالی بود. پرسید:
    - نمی خوای بازش کنی.
    بازش کردم. قلبم داشت تیر می کشید. یه انگشتر خیلی قشنگ که نمی شد چشم ازش برداری. برگشتم نگاش کردم، برام لبخند زد و گفت:
    - دستت کن.
    دستم کردم. خیلی زیبا بود. بازم نگاهش کردم و گفتم:
    - عالیه متشکرم.
    - این یک هدیه کوچولو برای نامزدیه دو نفره مونه.
    دوباره نگاهم کرد و خندید. زد روی دنده و گفت:
    - حالا میریم شام نامزدی بخوریم. امشب یک شب فراموش نشدنیه.
    سرت رو درد آوردم. بقیه اش رو خلاصه می کنم. رفتیم رستوران شام خوردیم. ولی بسکه نگاهم کرد، از خجالت هر چی خوردم زهرم شد. همین الان آورد در خونه پیاده ام کرد. اینقدر توی راه برام حرف زد که سرم رو خورد. با خودم فکر کردم نکنه یه عمر همه ش حرف بزنه. اینطوری که سرسام می گیرم. ازش تشکر کردم پیاده شدم. اونم پیاده شد و گفت:
    - با اجازه ی تو به مامان میگم فردا شب با عمواینا بیاییم برای گذاشتن قرارها، یه چشمک زد و ادامه داد:
    - البته عروس و داماد باید بیشتر با هم آشنا بشن مگه نه؟
    خندیدم و سرم رو تکون دادم. صبر کرد تا رفتم خونه. وقتی مامان رو دیدم خودمو انداختم تو بغلش و حسابی گریه کردم. بعدش دستم رو بهش نشون دادم. خوشحال شد. ماچم کرد و گفت:
    - مبارکه دخترم. ایشااله که خوشبخت بشی.
    امشب رو هیچوقت فراموش نمی کنم. اینارو برات نوشتم که خوشحالی هام رو باهات قسمت کنم. می خوام اگه بتونم و این پسره بذاره بخوابم.فردا بیمارستان دارم. برام دعا کن، قول میدم جریانات فردا شب رو داغ داغ برات بفرستم.
    فدات بشم. پریسا»
    رویا به تاریخ نگاه کرد. سه روز پیش این اتفاق افتاده بود. فکر کرد فردا شب این نامه هم گذشته و همه ی قرارها را گذاشته اند و او باید بعد از سه روز تاخیر خبر دار میشد، از خوشحالی روی پا بند نبود. بالاخره این تاخیرها را باید جوری تحمل می کرد، پریسا هنوز هم از اینکه او اجازه نمی داد با او تماس تلفنی داشته باشد دلخور بود روز بعد هم نامه ی پریسا بنا به قولی که داده بود رسید.
    « سلام ساعت یک نیمه شب مرا از راه دور بپذیر
    از خستگی روی پاهام بند نیستم. نزدیک بمیرم و مرتضی بد بخت بشه. بنا به قولی که بهت داده بودم، با همه ی خستگی می خواستم برات همه چیزرو بنویسم، دیشب که اصلا خوب نخوابیدم. از صبح که بیمارستان بودم. ظهر هم اومدم کمک مامان برای مهمونی شب. عمه صبح با خوشحالی خبر داده بود که خانواده ی عموی مرتضی و دایی او که عموی من میشه می آن. ما هم خاله و دایی رو دعوت کردیم. خدارو شکر شام رو از بیرون آوردند وگرنه از پا در می یومدم. خلاصه ش می کنم. امشب خیلی خسته ام. مهریه صد و چهارده تا سکه خواستم. دو هفته دیگه هم جشن نامزدیه. عروسی هم می مونه تا مامان آماده بشه. مهمونی خوبی بود. مرتضی یه لحظه چشم ازم برنمی داشت جوری که چند مرتبه متلک بارون شدیم. از همین حالا بهت گفته باشم. به خانم جونت بگو عروسی دوستمه باید برم. خدارو شکر جمعه می افته. در ضمن یادم رفت. عمه یک گردنی ظریف و خوشگل گردنم انداخت. چشمام رو دیگه نمی تونم باز نگه دارم. به مامان گفتم فردا تا ظهر بیدارم نکنه.
    قربانت پریسا»
    نامه را بست و چشمانش برق زد، از شادی پریسا خوشحال شد و برایش آرزوی خوشبختی کرد. آن شب از صورت بشاش و چشمان براقش خانم پی به خوشحالی اش برد و پرسید:
    - مثل اینکه امشب خداروشکر خیلی خوشحالی. صورتت داد میزنه. بگو ما هم خوشحال بشیم.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  12. تشكر از اين پست


  13. #27
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    پارسا نیم نگاهی به او انداخت و چیزی نگفت. هنوز هم بابت دو روز غیبت از او دلخور بود. رویا به خانم تبسمی کرد و جواب داد:
    - حق با شماست. امروز از دوستم نامه داشتم. دو هفته دیگه جشن عروسیشه، به همین خاطر خیلی خوشحالم.
    - این خیلی عالیه. امیدوارم همیشه همینطور خوش و سرحال باشی. از طرف من هم به دوستت تبریک بگو
    دو هفته هر روز از پریسا نامه داشت. او تمام اتفاقات را مو به مو بدون هیچ کم و کسری ، برای دوستش می نوشت. اینگه هر شب مرتضی از دفترش که نزدیک مطب خانم دکتر بود به دنبالش می آمد و با هم به خونه برمی گردند. نوشته بود برخورد جشن با اعیاد غدیر و قربان باعث شده همه از قبل برای تالار نوبت بگیرند و آنها جای خالی پیدا نکنند. آدرس منزل دایی اش را برای رویا نوشته بود. اینطور که می گفت دایی او منزل عوض کرده بود و قبل از اینکه منزل قبلی اش را تحویل بدهد به علت بزرگی همان جا مراسم نامزدی را برگزار می کردند. رویا از خانم اجازه ی رفتن را گرفته بود، ولی به جای او پارسا بود که بهانه می گرفت. ولی برای رویا خود خانم مهم بود و سعی می کرد هیچ توجهی به او نکند.
    شب قبل از جشن ، نزدیک غروب بود که شهره با مادرش آمدند. مدتی از آمدنشان گذشته بود که پارسا از شرکت آمد. رویا با نگاهش از خانم اجازه ی رفتن گرفت و وقتی با لبخند او مطمئن شد برخواست عذرخواهی کرد قصد رفتن داشت که شهره گفت:
    - راستی رویا جون میخواستم آدرس مغازه ای که دامنت رو خریدی ازت بگیرم.
    رویا درجا میخکوب شد و تغییر رنگش را پارسا تشخیص داد. مانده بود چه جوابی بدهد، همه توانش را جمع کرد و سعی کرد بهانه ای بتراشد.
    - ببخشید شهره خانم. راستش اینکه اینو دختر عمه ام برام هدیه گرفته و نمی دونم از کجا خریده.
    شهره به سادگی جواب داد:
    - اگر برات اشکالی نداره بیارش. شاید از مارکش بفهمم از کجا خریده.
    رویا تبسمی کرد و به اتاقش رفت. اگر شهره مارک دامن را می دید حتما می فهمید خارجیه. توی اتاقش دقایقی با بلاتکلیفی راه رفت و فکر کرد. هیچ کاری از دستش ساخته نبود، اگر می برد لو میرفت و اگر نمی برد دلخوری بی دلیل شهره بیشتر میشد. چاره ای نبود. دامن را برداشت. سعی کرد به خودش مسلط باشد و به اتاق نزد مهمانها برگشت. شهره لباس را گرفت و به دنبال مارکش گشت. ناگهان با چشمان از حدقه درآمده. اول نگاهی به مارک لباس و سپس به رویا انداخت و گفت:
    - ولی اینکه یه مارک معروف فرانسویه.
    رویا با اینکه فکر کرده بود چه جوابی بدهد باز هم دستپاچه بود. پارسا متعجب منتظر جوابش بود. آرام گفت:
    - گفتم که این هدیه ست. نپرسیدم از کجاست ولی احتمالا دخترعمه ام که به خاطر شغل شوهرش گاهی همراه او به کشورهای خارجی سفر می کنه از همانجا برام خریده.
    تقریبا جوابش قانع کننده بود. شهره گفت:
    - باید حدس میزدم. فرمش با دامن های معمولی فرق می کنه.
    رویا تبسمی کرد و با کمال سادگی گفت:
    - بازم می گم. قابلی نداره. اگر خوشتون اومده برای شما.
    شهره گستاخانه و با افاده جواب داد:
    - اوه نه متشکرم. برای خودم نمی خواستم. به دختر عمه ام قول داده بودم براش آدرس این مغازه رو بگیرم.
    با لبخندی پر تمسخر ادامه داد:
    - بعد از اونم، من لباسی که پوشیده شده باشه رو نمی پوشم.
    رویا جا خورد و گونه هایش گل انداخت. پارسا از شدت ناراحتی عذر خواست و به اتاقش رفت. خانم سعادت برای تغییر مسیر صحبت، خودش را با خواهرش مشغول صحبت کرد و حواسش را از آنها گرفت. رویا سعی کرد خودش را نبازد و جواب داد:
    - هر طور مایلید. از دیدنتون خوشحال شدم.
    دامن را پس گرفت. از خانم فهیمی خداحافظی کرد و به اتاقش برگشت. حرصش از افاده های شهره درآمده بود. بعد از این مدت که آنجا بود، برای اولین بار آرزو کرد کاش رویا امینی ، دختر پولدار و معروف شهر می بود تا پوزه این دختر را به خاک می مالید. عصبی در اتاقش قدم زد و از شدت عصبانیت تمام پوسته های لبش را به دندان گزید. بهترین راه را در این دید که تا حد امکان کمتر با شهره برخورد داشته باشد. شاید اینطور بهتر بود. تنها راه آسودگی در اینجور مواقع صحبت کردن با همدمش پریسا بود. سعی کرد فکر بی ادبی شهره را از سرش بیرون کند. به نظر خودش او ارزش ناراحتی را نداشت، یک نامه دو صفحه ای برای پریسا آرامش به هم ریخته اش را لااقل تا وقتی مهمانها بودند به او برگرداند.
    سر میز شام، نه خانم سعادت و نه پارسا هیچکدام در اینباره صحبتی نکردند و رویا از این بابت خوشحال شد.
    صبح جمعه ، بعد از صبحانه پارسا در حال برخواستن از سر میز از رویا پرسید:
    - شما چه ساعتی قصد رفتن دارید؟
    رویا متحیر از سوال او با کمی تاخیر جواب داد:
    - عصر ساعت سه.
    - پس از صبح نمی رید؟
    - نه بعدازظهر میرم.
    پارسا روی نقشه اش خم شد و ظاهرا حواسش به آن بود.
    - هر موقع آماده بودید منو خبر کنید. خودم می رسونمتون.
    رویا با شرمندگی جواب داد:
    - متشکرم. شما زحمتتون میشه. خودم با آژانس میرم.
    پارسا با تحکم تکرار کرد:
    - خودم می رسونمتون.
    رویا به خانم نگاه کرد و او با لبخندش او را ساکت کرد.
    بعد از نهار، رویا خانم را به اتاقش برد. کارهایش را انجام داد و به اتاقش برگشت. دو ساعت بیشتر وقت نداشت. با اینکه خوابش می آمد وای از آن صرف نظر مرد. شب گذشته باز هم بیشتر از حد معمول روی نقشه کار کرده بود و امروز که جمعه بود خانم ساعت ده صبح دیگر نخوابیده بود که بیشتر در کنار پارسا باشد. مدتی بود که ساعات کار شبانه اش را تنظیم کرده بود. شبها خیلی زود به همراه خانم می خوابید، ساعت را برای دو ساعت مانده به اذان کوک می کرد. آن موقع حتما پارسا خوابیده بود، رویا این دو ساعت را کار میکرد و پس از نماز صبح دوباره کمی می خوابید . ساعت ده صبح و گاهی ظهر هم می خوابید و به این ترتیب کمبود خوابش جبران میشد.
    وقت زیادی نداشت، پس نماز خواند و به حمام رفت و آماده شد. ساعت سه بود که به آینه نگاه کرد، همه چیز مرتب بود. چونکه به ندرت جلو پارسا آرایش میکرد تنها مشکلش این بود که باید با این وضع با او روبه رو میشد. با اینکه آرایش خیلی کمی می کرد ولی همان اندازه هم در صورت زیبای او به خوبی خودنمایی میکرد. به اتاق نشیمن رفت. پارسا مشغول کار بود. رویا چند ضربه به در زد.پارسا برگشت و به او نگاه کرد. با وجود پالتو و شال زیبایش نفس گیر بود. آهسته گفت:
    - ببخشیدآقای سعادت من آماده ام.
    پارسا خودش را جمع کرد:
    - آه بله. همین الان میام.
    به اتاقش رفت، لباس پوشید و بلافاصله برگشت. در حال بیرون رفتن گفت:
    - ماشین رو میبرم بیرون، شما چند دقیقه دیگه بیایید. از حالا سرما می خورید.
    با رفتن او رویا لبخند زد. با اینکه تقریبا و غیر مستقیم با هم قهر بودند پارسا اینگونه صحبت می کرده بود. وقتی داخل ماشین نشست به خاطر گرمای مطبوعش از ته دل سپاسگزار او شد، با شرمندگی تشکر کرد و آدرس داد و به راه افتادند. در طول مسیر هر دو ساکت بودند و به ترانه هایی که حالا مورد علاقه هر دوشان بود گوش می دادند. در سکوت کامل کنار هم نشسته بودند ولی تمام حواسشان به هم بود. وقتی رسیدند پارسا پرسید:
    - چه ساعتی بیام دنبالتون؟
    رویا با لحنی ملتمسانه، آمیخته به شرم پاسخ داد:
    - شما فردا صبح شرکت دارید. من واقعا راضی به زحمتتون نیستم و با یک آژانس مطمئن بر میگردم.
    پارسا رو از او برگرداند و با ناراحتی که کاملا از صدایش پیدا بود گفت:
    - شما فقط بگید چه ساعتی باید اینجا باشم. همین.
    رویا سرش را پایین انداخت:
    - فکر می کنم ساعت یازده خوب باشه.
    - پس من سر ساعت یازده اینجا هستم. زودتر از اون بیرون نیاید هوا خیلی سرده.
    رویا تشکر و خداحافظی کرد و پیاده شد و پارسا برگشت. رویا رفتن او را تماشا کرد و لبخند زد و شانه بالا انداخت. نمی دانست از این دستورها خوشحال شود یا ناراحت ، وقتی وارد شد هنوز عروس و داماد نیامده بودند. مادر پریسا به استقبالش آمد و او را گرم در آغوش فشرد. عمه پریسا هم با خوشرویی به او خوش آمد گفت، با فامیل پریسا، خصوصا دخترها کاملا آشنایی داشت و غریبگی نمی کرد. دختر خاله ها و دختر عموها به دورش حلقه زدند و او را با خود بردند و مادر پریسا از او مطمئن شد و از آنها جداشد. محیط گرم و صمیمی جشن، نشانگر شب خوبی بود. جدا بودن آقایان و خانمها هیچکس را معذب و ناراحت نمی کرد و همه مشغول رقص و پایکوبی بودند و رویا از ته دل عاشق این مهمانی های کم تجمل و راحت بود. ساعتی بعد، عروس و داماد وارد شدند. رویا از دیدن دوستش در آن لباس شیری رنگ بلند، از صمیم قلب خوشحال بود. پریسا به قدری زیبا شده بود که نمی شد چشم از او برداشت. مرتضی هم با قد بلند و هیکل ورزیده ورزشکاری، در لباس دامادی به چشم رویا بسیار جذاب و برازنده آمد. جلو رفت. پریسا با خوشحالی او را بوسید و به مرتضی معرفی کرد. رویا آهسته زیر گوشش گفت:
    - دیوونه ی پررو برای چی ناز میکردی. مگه از این بهتر گیر می آوردی.
    پریسا نیشگونی محکم از بغل پای او گرفت و با نگاهی خصمانه جواب داد:
    - باشه باز گیرم می افتی. عوض حمایتته.
    عروس و داماد بین مهمانها می گشتند و به همه خوش آمد گفتند. رویا از دور چشم از آنها بر نمی داشت و از دیدنشان لذت میبرد. ساعتی بعد داماد با اینکه به هیچ وجه دوست نداشت عروس زیبایش را ترک کند ولی مجبور شد خانم ها را برای ادامه جشن تنها بگذارد و سالن را تا موقع شام ترک کند و تا آن موقع رویا همدم عروس بود و تا جایی که توانستند با هم رقصیدند و از جشن لذت بردند. موقع شام ، رویا مجبور شد دوستش را به داماد تحویل دهد و بین دیگر دخترها برگردد، بعد از شام معمولا آقایانی که مایل بودند به سالن خانمها می آمدند و برای خاتمه با داماد می رقصیدند. رویا خودش را پوشانده بود و کنار پریسا که او هم خود را پوشانده ف ایستاده بود، که آقایان وارد شدند. ناگهان رنگ از روی رویا پرید و نگاه وحشتزده اش را به پریسا دوخت. او هم متوجه شده بود که رامین وارد شد. رویا بلافاصله خودش را پشت پریسا پنهان کرد و آهسته پرسید:
    - این پسره اینجا چیکار می کنه؟
    پریسا متعجب سرش را تکان داد و به مرتضی که حیرت زده حرکات آنها را نظاره می کرد نگاه کرد. پریسا برایش خیلی مختصر جریان را تعریف کرد و مرتضی گفت که رامین از دوستان هم دوره ای اش در دانشگاه بوده. رویا تا زمانی که آقایان آنجا ماندند به اتاقی دیگر رفت و صبر کرد تا بالاخره آنها رفتند. تا خانم ها برای رفتن آماده شوند مرتضی هم برای خداحافظی بیرون رفت. رویا نفسی به راحتی کشید و از سنگرش بیرون آمد و پرسید:
    - یک امشبه رو می خواستم راحت باشم. این اجل معلق از کجا پیداش شد.
    رویا به ساعتش نگاه کرد. پریسا پرسید:
    - چیه هی یه ربع یه ربع به ساعت نگاه می کنی. به این زودی می خوای بری؟
    رویا خندید و گونه های قرمز او را بوسید:
    - قربونت بشم اینقدر ماه شدی. باهات شوخی کردم، آقا مرتضی همچین عروس قشنگی رو تو خواب شبش هم نمی دید. بعدشم کجا زوده، همه دارن میرن، تو هم که دیگه مال آقا دامادی.
    چشمکی معنی دار زد و گفت:
    - دیگه پریسا تموم شد، در ضمن قراره آقای سعادت ساعت یازده بیاد دنیالم.
    چشمان پریسا از تعجب گرد شد.
    - جدی میگی؟
    - پس چی، دروغم چیه. تازه خودش هم منو رسوند.
    و همه چیز را برای او تعریف کرد. پریسا دستانش را به هم قلاب کرد و گفت:
    - این عالیه. طرف بیچاره شد. اگه شهره بفهمه دق می کنه!
    رویا اخم کرد و جواب داد:
    - لوس نشو. این حرفا چیه. اون فقط لطف کرده و نذاشته شبانه تنها بیرون باشم.
    پریسا چهره درهم کشید و گفت:
    - خیلی خوب با ما هم آره. فکر کردی حسابی خرم. منو باش که هر چی توی دلم داشتم می ریختم توی نامه هام.
    رویا خندید. دخترها برای آخرین بار دور آنها حلقه زدند و او را برای رقصیدن بردند.
    ساعت یازده مهمانها کم کم سالن را ترک کردند. رویا پالتویش را پوشید و پریسا را بوسید.
    - پریسا جون به اندازه یک سال گذشته امشب بهم خوش گذشت. جشنت عالی بود. برات در کنار جفتت آرزوی خوشبختی می کنم. راستی
    مرتضی به آنها نزدیک شد. آهسته کنار گوشش اضافه کرد:
    - همه ی وقتت رو ندی به بعضی ها، مارو فراموش نکن.
    پریسا به رویش خندید و او را بوسید. رویا از عروس و داماد و خانواده ی آنها و دوستانش خداحافظی کرد و بیرون رفت. پارسا کمی آن طرفتر با ماشین شیکش جلب توجه میکرد. رویا پالتویش را به خود کشید و به طرفش رفت، در ماشینش را باز کرد و در حال نشستن در کنارش آهسته سلام کرد. پارسا جواب سلامش را داد ولی راه نیفتاد. رویا با تعجب نگاهش کرد و پارسا در جواب تعجب او گفت:
    - مگه نمی خواهید به همراه بقیه عروس و داماد رو بدرقه کنید؟
    رویا خندید:
    - اوه نه متشکرم. این جشن نامزدیش بود.
    پارسا از خنده ی نمکین او دلش ضعف رفت، ولی ظاهرا بی تفاوت شانه بالا انداخت و به راه افتاد. رویا برای رعایت ادب پرسید:
    - زیاد منتظرتون گذاشتم؟
    پارسا همانگونه که نگاهش به مسیر بود، جواب داد:
    - نه تازه آمدمف ده دقیقه بیشتر نمی شه.
    رویا شرمگینانه گفت:
    - به هر حال ازتون ممنونم.
    پارسا فقط سر تکان داد. هیچ لبخندی نمی زد. رویا می فهمید که از نبودن او خشنود نیست، با خودش گفت« اخم کنه به اون چه مربوطه.»
    چند دقیقه سکوت شد. ناگهان پارسا خیلی بی مقدمه گفت:
    - بین آقایون دم در آقا رامین رو دیدم.
    رویا جا خورد ولی تلاش کرد نشان ندهد و خوددار باشد. بی خبرانه پرسید:
    - آقا رامین کیه؟
    پارسا پوزخندی زد و جواب داد:
    - چطور آقا رامین رو نمی شناسید. پسر همسایه مون، باجه تلفن، یادتون رفته؟
    رویا از شدت عصبانیت داغی صورتش را حس کرد. چند لحظه چیزی نگفت ولی طاقت نیاورد و غرید.
    - منظورتون چیه آقا؟
    پارسا که عصبانیت را در چهره و صدای او دید، لبخند بی معنی زد:
    - منظور خاصی نداشتم.
    رویا با همان عصبانیت به او نگاه کرد:
    - چرا داشتید آقا. منظورتون توهین کردن بود. از نظر من طرز فکر شما مهم نیست، ولی محض اطلاعتون باید بگم من حتی اسم این آقا رو هم نمی دونستم. به غیر از اون، شما به مهمونی های بی بند و بار خودتون نگاه نکنید، فکر می کنید اینجا هم همینطوره، نه اینطور نیست. مهمونی امشب و دیگر مهمونی های ما سالن خانم و آقایون جداست و مختلط نیست.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  14. تشكر از اين پست


  15. #28
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    ساکت شد و نظرش را از او برگرداند. از شدت عصبانیت نفس نفس میزد. پارسا که فهمید چه خرابکاری بزرگی کرده ترجیح داد چیزی نگوید. حرف های او رویا را زیرو رو کرده بود و از درون می لرزید. با وجود اینکه خودش را از چشم رامین پنهان کرده بود ولی شنیدن چنین توهینی برایش بسیار سخت و گران آمده بود. خوشی آن شب برایش زهر شد. خیلی دلش شکست. با وجودی که مخالف گریه و ضعف ، آن هم جلو مردها بود و با همه کنترلی که کرد نتوانست، بی صدا اشکش روان شد. نظرش را به سمت راست برگرداند که جلب توجه نکند ولی پارسا با نگرانی کاملا متوجه لرزش شانه هایش بود. مسیر را همینطور طی کردند. پارسا طاقت نیاورد. جعبه دستمال را جلو او گرفت و آهسته گفت:
    - اشکاتون رو پاک کنید. آرایشتون بهم ریخت.
    رویا در حالی که دستمال بر میداشت پرخاشگرانه گفت:
    - من هیچوقت اونقدر آرایش ندارم که بخواد اینجوری خراب بشه.
    چیزی در دلش پاره شد و گریه اش به هق هق تبدیل شد. صورتش را بین دستمال پنهان کرد و سعی در این داشت صدایش را خاموش کند. پارسا به شدت پشیمان بود و نمی دانست این خرابکاری را چطور جبران کند. بهترین راه ، را در ساکت بودن دید. حتی صدای خواننده را هم که بیشتر دلتنگی می آورد قطع کرد و اجازه داد او به راحتی گریه کند. گرچه دلش از غصه ضعف میرفت. کم کم رویا آرام گرفت، ولی سکوت طولانی همچنان بینشان حاکم بود. تصمیم گرفت دیگر با او صحبت نکند، حتی با دلخوری شدیدی که از او به دل گرفته بود خودش را قانع کرد که دیگر به سراغ نقشه ها نرود. به خانه رسیدند. پارسا ترمز را کشید. رویا دست به طرف دستگیره در برد که صدای پارسا نگهش داشت:
    - معذرت می خوام خانم. قصد نداشتم اذیتتون کنم.
    رویا با سرعت پیاده شد. در را محکم بست و سرش را خم کرد و پارسا چشمان متورم و قرمزش را دید و دلش سوخت. رویا گفت:
    - ولی این کارو کردید. اونم عمدی.
    با قدم های بلند به طرف در رفت. زنگ آیفون را فشرد و بعد از باز شدن در ، وارد حیاط شد. ولی تا آخرین لحظه نگاه داغ و پشیمان پارسا را پشت سرش حس کرد، با رفتن او پارسا شانه بالا انداخت و خیلی منطقی حق را به رویا داد و حالا غصه اش این بود که چگونه با او آشتی کند.
    با همه ی قول و قرارهایی که رویا با خودش گذاشته بود، فقط همان شب اول با نقشه ها قهر بود. از شب دوم اشتیاق، همه ی قول و عهدها را زیر پا گذاشت و او را نیمه شب به سمت اتاق نشیمن کشاند. ولی همچنان با پارسا قهر بود و تلاشهای زیرکانه پارسا برای خاتمه دادن به این وضع بی نتیجه بود. خانم سعادت زیر چشمی حرکات آنها را می پایید و بدون هیچ توضیحی شکرآب شدن بینشان را می فهمید. حرکات جوانی آنها او را به وجد می آورد.
    دو هفته را به همین منوال گذراندند تا اینکه شبی خیلی زودتر از وقت معمول هر شب ، پارسا از شرکت برگشت. رنگ چهره اش نشانگر بیماری بود. خانم با نگرانی از جا پرید و پرسید:
    - چی شده رنگت پریده؟
    پارسا در حالیکه با کسالت کیفش را روی میز گذاشت و یقه پیراهنش را باز کرد، نفس سنگینش را بیرون داد و به زحمت پاسخ داد:
    - نمی دونم، ولی فکر می کنم مسموم شدم. دل درد و دل پیچه دارم.
    رویا که به احترامش ایستاده بود زیر چشمی و کنجکاو نگاهش کرد. حق با خانم بود. وخامت حالش به وضوح نمایان بود. پارسا با بی حالی جواب سلامش را داد. خانم دوباره پرسید:
    - دکتر رفتی؟
    پارسا به طرف اتاقش رفت و گفت:
    - نه، ولی سر راه چند تا قرص مسکن گرفتم. اگر کمی استراحت کنم برام خوبه.
    مادرش عصازنان به دنبالش رفت و گفت:
    - ممکنه قضیه جدی باشه مادر، می خوای تلفن بزنیم دکتر بیاد؟
    رویا صدای پارسا را از داخل اتاق شنید:
    - نه مامان ، ناراحت نباش مطمئنم چیز مهمی نیست.
    ولی از صدای پردردش، رویا نگران شد. هیچوقت او را اینطور بی حال و بی رنگ ندیده بود. بی اختیار دلش سوخت. خانم نفس زنان از اتاق بیرون آمد و روی مبل نشست. زنگ روی میز را تکان داد. خیلی زود زهرا آمد. خانم از او خواست آشپزشان را که پارسا او را مادرجون می خواند صدا بزند. وقتی مادر آمد خانم دوباره به همراه او ، به اتاق پارسا برگشت و بعد از آن مادرجون در آشپزخانه مشغول جوشاندن چند نوع داروی خانگی شد. خانم بشدت نگران بود و رویا او را دلداری میداد. با همه دلخوری که از پارسا داشت، حالا دلش می خواست که به همراه خانم برای عیادتش برود ولی خجالت می کشید.
    تا آخر شب خانم و مادرجون در حال رفت و آمد به اتاق او بودند. رویا به هر زحمتی بود خانم را وادار به خوردن کمی شام کرد. بعد از شام که جانم داروهایش را خورد و به اتاق پارسا رفت از رویا خواست به اتاق خودش برود و استراحت کند. ولی نگرانی ، رویا را هم بی خواب کرده بود. مدتی در اتاق قدم زد. تلویزیون را روشن کرد و روی مبل لمید. ظاهرا مشغول تماشای تلویزیون بود ولی تمام فکرش روی حال خراب پارسا بود. نفهمید چه وقت گذشت که همانطور روی مبل خوابش برد.
    از صدای ضربه های محکمی که به در خورد از خواب پرید. هراسان و وحشت زده به ساعت نگاه کرد. دو نیمه شب بود. صدای خانم را از پشت در تشخیص داد که با گریه او را می خواند، تلویزیون را خاموش کرد و در را باز کرد. از چهره خیس خانم وحشت کرد:
    - تورو خدا رویا جون، بیا ببین چی شده. تو پرستاری شاید بفهمی . حالش خیلی بدتر شده.
    رویا سرش را تکان داد. برگشت شالش را روی سرش انداخت و با خانم به اتاق پارسا رفت، پارسا روی تخت نشسته بود و با حال زار داخل ظرفی که زهرا جلویش گرفته بود بالا می آورد، از او خواست دراز بکشد. زهرا ظرف را عقب برد و پارسا دراز کشید و رویا شروع به معاینه کرد، هر جا دستش را می گذاشت و فشار می داد، از او سوالهایی می پرسید. محل درد را پیدا کرد. با فشار دستش صدای فریاد پارسا بلند شد. رویا پریشان با عجله به زهرا گفت:
    - خیلی زود تلفن بزن آژانس بیاد.
    به خانم که به شدت گریه میکرد نزدیک شد. دستهایش را گرفت و گفت:
    - آپاندیس، نیاز به عمل داره باید هر چه زودتر برسونیمش بیمارستان.
    خانم با التماس و درد پرسید:
    - خیلی خطرناکه؟
    - نه من بهتون قول میدم.
    - تو باهاش میری؟
    رویا سعی کرد لبخند بزند. آرام جواب داد:
    - اگه شما بخواهید حتما.
    به اتاقش رفت. آماده شد و خیلی زود برگشت. جلو در اتاق پارسا به زهرا که وحشتزده بود روبرو شد.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  16. تشكر از اين پست


  17. #29
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    زهرا نگران گفت:
    - آژانس گفت تا نیم ساعت دیگه نمی تونه ماشین بفرسته.
    رنگ خانم به شدت پرید و ضعف کرد. پارسا مثل مار به خود می پیچید. رویا دست کمی از آنها نداشت. اگر آپاندیس پاره شده بود نیم ساعت زیاد بود نباید وقت را از دست می داد. چاره ای نبود رو کرد به پارسا و گفت:
    - سوئیچ ماشینتون کجاست؟
    پارسا اشاره به پالتوش کرد. رویا خیز برداشت و پالتو را از جلو خانم برداشت. خانم با ضعف و حیرت سوئیچ را ، از جیب پالتو در آورد و آنرا در دست رویا گذاشت و پرسید:
    - مگه میتونی رانندگی کنی؟
    رویا او را بوسید و گفت:
    - نترسید. یک مقداری بلدم که تا بیمارستان برسم. شما فقط به فکر حال خودتون باشید. دارو هاتون رو بخورید و نگران نباشید. خیلی زود بهتون تلفن میزنم.
    سپس رو به زهرا کرد و در حالیکه با عجله بیرون میرفت دستورات لازم را داد:
    - شما آقا رو آماده کنید و بیاریدشون بیرون. خوب بپوشونیدشون. یک پتو هم بیارید.
    به سرعت به طرف پارکینگ رفت. ماشین را بیرون آورد. بخاری اش را روشن کرد و صندلی جلو را خواباند. پارسا را چند نفری بیرون آوردند و با کمک هم او را روی صندلی خواباندند، زهرا پتو را رویش کشید و پرسید:
    - منم بیام؟
    رویا نشست پشت فرمان و جواب داد:
    - نه شما به خانم برس. داروهاش رو بده و راضی شون کن کمی بخوابن.
    به راه افتاد. با سرعت و مهارت، به سمت نزدیکترین بیمارستان می راند. پارسا با وجود درد زیاد، با تعجب به مهارت او در رانندگی نگاه می کرد ولی نمی توانست چیزی بگوید. وارد بیمارستان شدند. رویا پیاده شد، خیلی زود با چند نفر و یک برانکارد برگشت. پارسا را روی برانکارد گذاشتند و به طرف ساختمان دویدند. رویا ماشین را قفل کرد و همراه آنها دوید. دکتر پیج شد و خیلی سریع بالای سر بیمار رسید. پس از اولین معاینه، تشخیص رویا را تایید کرد و دستور انتقال او را به اتاق عمل را داد. تا پشت در اتاق عمل، او را که از درد به حال بیهوشی افتاده بود همراهی کرد و وقتی به او اجازه ورود ندادند، روی اولین صندلی ولو شد و با تمام شدن کارش نفسی راحت کشید. به یاد نگرانی خانم، خودش را به تلفن رساند. با خانم صحبت کرد و او را مطمئن کرد و از او خواست که حتما کمی بخوابد و نگران نباشد. مدتی گذشت، رویا طول راهرو را بالا و پایین کرد. هر چند دقیقه یکبار به ساعت نگاه می کرد، از مدتی که فکر می کرد خیلی گذشت و هنوز خبری نبود. کم کم نگران شد. نیم ساعت به یک ساعت و حالا دو ساعت گذشته بود و پارسا هنوز در اتاق عمل به سر میبرد. شدت اضطراب به دلش چنگ می انداخت که در اتاق عمل باز شد. رویا با عجله خودش را به دکتر رساند و از حال بیمار پرسید. دکتر با خستگی جواب داد:
    خیلی به موقع رسوندینش، وگرنه ممکن بود پاره بشه و مشکل به وجود بیاره. عملش موفق بود. الان بیهوشه. فکر میکنم قبل از ظهر به بخش منتقل بشه.
    از دکتر تشکر کرد و به طرف تلفن رفت. نزدیک صبح بود و او مطمئن بود خانم بیدار است و در کنار تلفن منتظر خبر. همینطور هم بود به محض خوردن اولین زنگ، خانم گوشی را برداشت. رویا خبر موفق بودن عمل را به او داد و از شادیش خشنود شد. دوباره برگشت جلو در اتاق عمل و وقتی مطمئن شد کاری با او ندارند به منزل برگشت. ماشین را به پارکینگ برد و نزد خانم که منتظرش بود رفت. خانم با دیدن او دوباره گریه را از سر گرفت. رویا او را محکم در آغوش فشرد و اشکهایش را با دستمال گرفت.
    - آه شما که بازم ناراحتید. من که نمی خوام دروغ بگم. عمل آپاندیس هیچ مشکلی نداره. ما هم که به موقع عمل کردیم. بهتون قول میدم که چند روز دیگه پسرتون صحیح و سالم خونه باشه. حرف منو باور کنید.
    خانم دست او را فشرد و گفت:
    - متشکرم. اگر تو نبودی خیلی بد میشد. زندگی پسرم رو مدیون توام عزیزم.
    رویا لبخند زد و سوئیچ را تحویل دلد:
    - این چه حرفیه، من که کاری نکردم.
    - الان حالش چطوره؟
    - خوب خوب، دکتر از عمل راضی بود. آقای سعادت بیهوش بودند.
    چند روز باید اونجا بمونه؟
    - احتمالا تا سه روز دیگه.
    خانم او را بوسید و روانه اش کرد.
    - پاشو برو استراحت کن خودم به موقع بیدارت می کنم.
    رویا قبل از انتقال پارسا به بخش در بیمارستان حاضر بود. به خواسته خانم، برایش اتاق خصوصی سفارش دادند. وقتی او را به اتاقش آوردند مدت کمی از به هوش آمدنش می گذشت و هنوز زیاد درد داشت. او را در تختش جابه جا کردند و دوباره با آمپول و مسکن خواباندند. از همانجا رویا با خانم تماس گرفت و تمام گزارشات لازم را به اطلاعش رساند. در همین موقع زهرا به همراه یک سبد بزرگ گل که به سفارش خانم تهیه کرده بود وارد شد و در آخرین دقایق ساعت ملاقات، شهره با مادر و برادرش هراسان وارد اتاق شدند. رویا خانم فهیمی را از خوب بودن حال پارسا مطمئن کرد و با آنها از اتاق خارج شد. خانم فهیمی پرسید:
    - مریض میتونه همراه داشته باشه؟
    رویا با اینکه میدانست، ولی گفت:
    - نمی دونم. یعنی هنوز نپرسیدم.
    خانم فهیمی دوباره پرسید:
    - اگر اجازه بدن کی کنارش می مونه؟
    - بیشتر زهرا می مونه. گاهی هم من برای گرفتن خستگی ش میام ولی اگه دوست دارید می تونید شما بمونید.
    رویا ظاهر سازی را به وضوح در چهره ی او دید:
    - خیلی دوست دارم بمونم ولی امشب مهمان دارم. بعد از اونم می دونی که من وسواس دارم و از محیط بیمارستان بشدت متنفرم وگرنه حتما می موندم.
    شهره لبخند زد و مسخره و پرطعنه در ادامه صحبت مادرش گفت:
    - آره رویا جون بودن تو برای مریض مفیدتره.
    اگر رویا خودش را کنترل نمی کرد سیلی محکمی به گوش او می خواباند، در جواب او و برای تائید حرفش تبسمی کرد. از خانم فهیمی خداحافظی کرد و از آنها جدا شد. سعی کرد اراجیف او را نشنیده بگیرد و فکرش را آلوده ی او نکند ولی به خاطر توهینش تصمیم به یک مبارزه جدی با او گرفت. با زهرا هماهنگ کرد که برود و غروب برگردد که شب رویا به خانه برگردد. بهتر دید شب را آنجا نماند. به یاد حرف پدرش افتاد که( مومن هیچگاه خود را در معرض تهمت قرار نمی دهد).
    تا شب توی راهرو پشت در اتاق پارسا منتظر ماند و هر نیم ساعت از پنجره مریض را زیر نظر داشت، گاهی برای خستگی به حیاط بیمارستان میرفت و گاهی به سالن های دیگر سر میکشید. وقتی زهرا آمد شیفت همراهی را عوض کردند. به منزل رفت و صبح اول وقت برگشت و زهرا را مرخص کرد.
    پارسا تازه بیدار شده و حرکات بی قراری داشت. رویا پرستار را خبر کرد و همراه او وارد اتاق شد. پارسا کاملا به هوش آمده بود ولی هنوز آثار درد در او پیدا بود. پرستار پس از بررسی حال او برای آوردن آمپول بعدی بیرون رفت. پارسا نگاهی به سرم بالای سرش کرد و به زحمت پرسید:
    - چی شده من کجا هستم؟
    رویا با وجود دلخوری قبلی به او لبخند زد:
    - همه چیز مرتبه، آپاندیس شما عمل شده و الان توی بیمارستان هستید.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  18. تشكر از اين پست


  19. #30
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    پارسا با دو دست شقیقه هایش را مالید و کمی فکر کرد:
    - آه درسته. یه جیزهایی یادم اومد. دردها و پس آوردنها و بعدش هم شما.
    رویا سعی کرد به او آرامش دهد:
    - دکتر از عملتون راضی بود. به زودی همین اندک دردتون هم تموم میشه.
    پرستار وارد شد و آمپولش را تزریق کرد. رویا با خانم تماس گرفت و پارسا به زحمت چند کلمه با او صحبت کرد و دوباره خیلی زود خوابش برد.
    نزدیک ظهر که بیدار شد، درد کمی داشت. دکتر برای معاینه آمده و از او خواست کمی در اتاق قدم بزند، بعد از رفتن دکتر به کمک رویا چند قدم در اتاق راه رفت. وقتی دوباره روی تختش برگشت و نفسش تازه شد به رویا که خودش را مشغول مرتب کردن گلها نشان میداد نظری افکند و گفت:
    - رانندگی تون عالیه.
    رویا او را نگاه نکرد. همانطور جواب داد:
    - اینطور که میگید نیست فقط یه مقدار کم بلدم.
    پارسا لبخند زد:
    - بدون تعارف، خیلی بیشتر از یک مقدار بود.
    رویا جوابی نداد. کیفش را برداشت و بدون نگاه کردن به چشمان او گفت:
    - بهتره من بیرون بمونم. صحبت کردن خسته تون می کنه. اگر چیزی خواستید زنگ پرستاری رو بزنید. من همینجا هستم.
    یک قدم برداشته بود که با صدای پارسا متوقف شد:
    - خانم امینی!
    رویا ایستاد. مودبانه برگشت و از نگاه مهربان او زانوانش لرزید:
    - با اینکه ازم رنجیده بودید ولی بهم کمک کردید. اینبار معذرت خواهی منو می پذبرید؟
    رویا سرش را پایین انداخت و به یاد آن شب و توهین پارسا، اشک در چشمانش حلقه زد. قبل از سرازیر شدن آن و پس از مکث طولانی جواب داد:
    - مهم نیست، اجازه میدید برم؟
    پارسا که متوجه آشفتگی او بود، لبخند زد و گفت:
    - بفرمایید خانم و متشکرم.
    خودش را تا حیاط بیمارستان رساند. یک جای خلوت پیدا کرد و به راحتی گریست، با اینکه تا چند روز پیش خیلی از او دلخور بود ولی از اینکه این مرد مغرور اینچنین فروتنانه ازش معذرت خواهی کرده بود به جای خوشحال شدن ناراحت بود. مدتی را همانجا قدم زد و در آرزوی دیدن پریسا و اعتراف کردن برایش اشک ریخت، وقتی برگشت پارسا خوابیده بود. تا نزدیک شدن ساعت ملاقات خودش را سرگرم کرد و بعد از خوردن نهار، پرستار او را برای دادن داروی ساعتی بیدار کرد. اولین ملاقات کننده زهرا بود که مثل دیروز با یک سبد گل زیبا از طرف خانم آمده بود و بعد از او همکار و شریک پارسا به همراه چند تا از دوستان مشترکشان آمدند. رویا که نگاههای پرمعنی و تحسین آمیز آنها را روی خودش دید چند دقیقه بیشتر نماند، زهرا را بیرون خواند و بعد از دادن سفارشات لازم به نمازخانه رفت تا نماز بخواند و استراحت کند. بعدازظهر و بعد از ساعت ملاقات، زهرا با عجله خودش را به او رساند و هیجانزده گفت:
    - خیلی جالب بود. دوستای آقای سعادت در مورد شما پرسیدند و راجع بهت تحقیقات می کردن. آقا هم چهره اش تو هم رفت و گفت، شما نامزد داری.
    سپس ناباورانه پرسید:
    - نامزد داری؟
    رویا لبخند زد و شانه بالا انداخت:
    - تا جایی که خودم اطلاع دارم نه.
    زهرا سر تکان داد و خندید:
    - خیلی جالب تر شد.
    زهرا را به منزل فرستاد تا شب با انرژی تازه برگردد. وقتی به اتاق پارسا رفت و با او تنها ماند، پارسا پرسید:
    از دکتر نپرسیدید من کی مرخص میشم؟
    -چرا احتمالا پس فردا مرخصید. من نبودم راه رفتید؟
    -بله با کمک زهرا حتی تا راهرو هم رفتم.
    -خیلی خوبه. فکر میکنم امشب سرم را قطع کنن.
    چند دقیقه سکوت ایجاد شد.رویا در حالیکه مشغول جابه جایی سبدها و دسته گلها بود پرسید:
    - ظاهرا ملاقات کننده زیادی داشتید. اینجا پر از گل شده.
    - همینطوره. اتاق پر بود. بعضی ها بیرون ایستادند.
    مکثی کوتاه کرد و دوباره گفت:
    - می تونم یه خواهش بکنم؟
    - بفرمایید!
    کنجکاو و مضطرب منتظر خواهش پارسا بود.
    - لطفا فردا ساعت ملاقات اینجا نمونید. زهرا باشه کافیه.
    گونه های رویا گر گرفت. با چیزهایی که زهرا گفته بود منظورش کاملا مشخص بود. با حرکات دستپاچه بسته های شکلات توی کمد را برداشت و داخل یخچال جابه جا کرد. پارسا صورت گلگون و دستان لرزانش را دید و لبخند زد. هیجان به وضوح در حرکاتش پیدا بود. به طرف تلفن رفت و پرسید:
    - با مادرتون صحبت می کنید؟ حتما منتظرن صدای شما رو بشنون.
    - آره. اگه شما میگید حتما همین طورن.
    اول خودش با خانم صحبت کرد و سپس گوشی را به پارسا داد و جلو در ایستاد که مزاحم صحبت آنها نباشد. پارسا لا به لای صحبت ها به صورتی که رویا بشنود به مادرش گفت:
    - مامان شما با وجود خانم امینی دیگر نباید نگران باشید. ایشون خیلی ما رو شرمنده کردن.
    رویا برنگشت و عکس العملی نشان نداد. پس از اتمام مکالمه گوشی را از او گرفت و سر جایش قرار داد، کیفش را برداشت و گفت:
    - من بیرونم شما استراحت کنید.
    پارسا با لبخندی پر محبت از او تشکر کرد.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی (دانلود کتاب)
    پاسخ ها: 7
    آخرین ارسال: 4 روز پيش, 10:02 AM
  2. نکاتی دربارهء ژان پل سـارتر و رمان فنا ناپذیرش ( تهوع )
    توسط کالیگولا در تالار مشاهير جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/4/09, 11:20 PM
  3. موسسه آموزش عالی پارسا
    توسط sony_vaio در تالار موسسات آموزش عالی
    پاسخ ها: 11
    آخرین ارسال: 2011/5/04, 10:20 PM
  4. ارسال دعوتنامه پارسا اسپیس برای شما
    توسط w!z@rd در تالار اینترنت و وبگردی
    پاسخ ها: 134
    آخرین ارسال: 2010/4/04, 10:12 AM
  5. درخواست دعوت نامه پارسا اسپیس
    توسط سـعید در تالار اینترنت و وبگردی
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2008/8/14, 09:33 PM

عبارت‌های مرتبط

دانلود رمان پارسا

رمان پارسا

دانلود کتاب پارسادانلود رمان پارسا برای موبایلدانلود رمان پریسا کتاب پارسارمان پریساخواندن رمان پارسا

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •