صفحه 1 از 6 12345 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 60

تاپیک: رمان پارسا

  1. #1
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض رمان پارسا

    رمان پارسا

    خانم مهريزي مقدم

    اميدوارم خوشتون بياد
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  2. تشكرها از اين پست


  3. #2
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    فصل اول
    رویا درتلاش برای راضی‌ کردن عمه بود.
    - عمه جون خواهش می‌کنم انقدر اصرارنکنید من تصمیم خودمو گرفتم.
    - آخه دختر عزیزم من که نمیگم توکار نکن بکن ولی‌ کاری که در شانت باشه.
    رویا دستهای چروک عمه رو در بین دستهایش گرفت، فشرد و ملتمسانه گفت:
    باور کنید نمی‌خوام رو حرفتون نه بیارم. ولی‌ آخه مجبورم خودتونم شاهد بودید که براي پیدا کردن کاری مناسب تر چقدر این درواون در زدم اما نشد حالا این کار هم موقته فقط می‌خوام بیکارنباشم.
    عمه پیشانی او را بوسید به چشمان عسلی و خوش رنگش خیر شد و گفت: اصلا چرا میخوای‌ کارکنی‌؟ بهت قول میدم نذارم سختی بکشی . درسته که هر کاری بکنم نمیتونم راحتی خانهٔ پدرت رو برات فراهم کنم اما سعی‌ خودم رو می‌کنم در ضمن خانهٔ مرحوم مادرتم که برات مونده اون مردک کلاه باردار که نتونسته بالا بکشه. همون کم سرمایه‌ای نیست.
    - آره ولی‌ اونجا رو گذشتم برای یک موقیعت مناسب بذارید یک شریک خوبو مطمئن پیدا کنم و بتونم شرکتی سرپا کنم اون موقع می‌تونم از خونه به عنوان یک سرمایه خوب استفاده کنم. باور کنید خودم هم روی این کاری که پیدا کردم حساب نمیکنم بازم میگم این کار موقته.
    عمه دیگر نتوانست اعصابش را مهارکند:
    - چرا نمی‌خوای بفهمی دختر این کاری که می‌‌خوای بکنی‌ به نوعی کلفتیه اگه مرحوم برادرم زنده بود هرگز اجازه نمیداد همچین کاری و بکنی‌.
    رویا متعجب از این حرف عمه گفت:
    -ازشما بعید که این حرفا رو میزنید به این کار توی کشورهای اروپایی‌ میگن مونس با اون چیزی که شما میگید زمین تا آسمون فرق داره من اونجا دست به سیاه و سفید نمیزنم فقط همیشه پيش اون خانم پیر هستم که تنها نباشه. همونطور دارو‌هاشون رو به موقع بهشون میدم آمپول‌هاشون رو تزریق می‌کنم و فشار خونشون رو میگیرم همین خدمتکارها حتی به کارهائ من هم میرسند
    -ولی‌ اینجا ایرانه مردم میگن عمه‌اش مجبورش کرده بره کار کنه .
    رویا بلندشد و سینی فنجانها رو از روی میز برداشت در حالیکه به طرف آشپز خانه میرفت گفت: مردم زیاد حرف میزنن بهترین کار اینه که گوشها مون رو ببندیم و به کار خودمون برسیم.
    صدای زنگ تلفن بلند شد عمه گوشی کنار دستش را برداشت.
    - الو بفرمایید؟
    -سلام عمه جون منم پریسا.
    -سلام عزیزم حالت چطوره؟
    -ممنونم عمه خوبه خوبم حال شما چطوره؟
    - اگه این دختر حالی‌ بذاره.
    - چطور؟ مگه شما حریفه این ذره دخترنمیشید. اگه اذیت می‌کنه تنبیهش کنید و بندازیدش تو انباری تا موشا بیان بخورنش وراحت بشیم
    رویا سرش را از آشپزخانه بیرون آورد و به معنی فال گوش ایستادن دستش را کنار گوشش گذشت عمه خندید و جواب داد:
    -
    آخه حیفم میاد مشکل اینه که خیلی‌ دوسش دارم و همین دست و پام رو بسته.
    رویا دو دستش را روی سینه گذشت و تعظیم کرد عمه دوباره خندید و به پریسا گفت:
    -
    عمه جون تو چطور دوستی‌ هستی‌؟‌یه چیزی بهش بگو شاید حرف تو رو بخره من که زبونم مو در آورد و فایده هم نداشت.
    حرف حرف خودشه و بس.
    -‌
    ای بابا حرف شما رو گوش نمیده من که دیگه هیچی‌.سنگین ترم که چیزی نگم. شما هم از من میشنوید خودتونرو اذیت نکنید میدونید که اون کار خودش رو می‌کنه.
    -
    اینو می‌دونم ولی‌ آخه نگرانم چی‌ کار کنم؟
    به رویا نگاه کرد و از روی تاسف سری تکان داد و گفت:
    -
    بیا عمه دوستته خوب پریسا جون خوشحال شدم صدات رو شنیدم به مامانت سلام برسون خداحافظ.
    رویا دوید و جلو اومد گوشی را ازعمه گرفت و گونه‌اش را بوسید .
    -
    الو سلام پریسا چطوری؟ باز چی‌ میگفتی‌ به عمه مگه دستم بهت نرسه؟
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  4. تشكرها از اين پست


  5. #3
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    - هیچی‌ بابامن غلط بکنم فقط بهشون گفتم چوبشون رو بندازند آخه دختر چی‌ کار کنم از دست تو آخرش دیدی خودم رو از همین پنجره انداختم پایین.
    -
    وا پریسا مگه کجایي؟
    -
    تو اتاقم
    -
    آخه اتاق تو که با حیات هم کفه.
    -
    پس چی‌ فکر کردی به خاطره تو می‌خوام خودمو رو از ساختمون ده طبقه پرت کنم اینم که میبینی‌ این چند مترو می‌خوام بپرم فقط به خاطره توئه.
    رویا خندید
    -
    خیلی‌ خوبه بذار اون آقا مرتضی بیچاره روپیدا کنم می‌دونم چی‌ بهش بگم.
    -
    ولی‌ من که گفتم غلط کردم ا گردنم هم از مو باریکتر زنگ زدم ببینم چی‌ کار کردی حالا تصمیمت قطعیه ؟
    -
    کجای کاری عزیزم من امروز رفتم قرارداد یک ساله بستم قانونش اینطوریه. باور کن هیچ مشکلی‌ نداره خانم یک پیرزن که تنها يه پسر داره اونم سوئیس داره ادامه تحصیل میده خیلی‌ دیگه هم طول میکشه برگرده کلی‌ هم خدمتکار توي خونه وول میخورند بی‌چاره خیلی‌ تنهاست دیابت هم داره یه اتاق کنار اتاق خودش برام در نظر گرفتن البته هنوز خودش رو ندیدم اینارو وکیلش برام گفت من باید براش‌ هم صحبت باشم کتاب بخونم به موقع داروهاشو بدم و انسولین هر روزش رو بزنم همین خیلی‌ راحت تر از اونيه که شما‌ها رو نگران کرده
    -
    خودت چی‌ راستش و بگو ‌ نگران نیستی‌؟
    رویا روی مبل نشست:
    -
    از تو چه پنهون یه ذره استرس دارم ولی‌ فکر می‌کنم طبیعی باشه آخه این اولین تجریه ي کاریمه!!!!!
    نمیدونم چی‌ بگم تو که کار خودت رو میکنی حالا ما باید چطور باهات تماس داشته باشیم؟
    -
    من خودم در اولین فرصت نشونی‌ رو برات میفرستم اگه هم بتونم از بیرون بهت تلفن میزنم شما فقط برام نامه بنویسید تلفن به اونجا نزنید نمی‌خوام بفهمند من کی‌ هستم اینطوری برام بهتره
    -
    چشم قربان امرامر شماست
    -
    در ضمن از مرتضی‌ هم برام بنویس می‌خوام ببینم سرنوشت اون ب‌چاره چی‌ می‌شه
    -
    بازم چشم قربان منتظرتماست هستم امیدوارم موفق باشی‌ خداحافظ
    بعد از صرف شام به بهانهٔ کار فردا خیلی‌ زود تر از شب‌های گذشت به عمه شب بخیر گفت و به اتاقش رفت. به کمی‌ تنهایی و خلوت کردن با خودش نیز داشت .بر عکس آنچه نشان میداد خیلی‌ دلهره و اضطراب داشت. نگران بود که نتواند به خوبی‌ از عهده ی کارش بر بیاید . در تنهایی خودش به فکر فرو رفته بود.
    رویا امینی تنها فرزند عزیز دردانهٔ مرحوم امینی بزرگ، کارخانه دار ثروتمند و نامدار ،فارغ التحصیل رشته نقشه کشی‌ ساختمان که در ناز و نعمت فراوان بزرگ شده بود ،مجبور شده برای امرار معاش به دنبال کار بگردد . از مدرک تحصیلی‌ به طریقی که خودش می‌خواست هنوز نتوانسته بود استفاده کند. نمیخواست با عجله تصمیم بگیرد و فعلا بهترین راه را لااقل تا پیدا کردن یک موقعیت بهتر استفاده از مدرک پرستاری عالی‌‌اش میدانست مطمئناً با این مدرک کار‌های بهتری می‌توانست انجام دهد ولی‌ چهره ی شناخته شده‌اش مشکل ساز بود .حقیقتی را که کاملا پذیرفته بود این بود که دیگر آن موقیعت عالی‌ را نداشت و یک دختر کاملا معمولی بود .
    مرحوم پدرش بر حسب اعتماد به شریکش ، در مورد همه ی اموالش وکالت کامل کاری داده بود که درسر صورت نبودنش دست او برای هر کاری باز باشد . چند ماه پیش پدرش در بین مسافرتی‌ که هواپیما‌شان توسط آمریکا در خلیج فارس موشک زده شد، به شهادت رسید و شریکش طبقه وکلتی که در دست داشت به طریق کاملا قانونی تمام دارایی، که به رویا تک فرزند امینی میرسید به نامه خودش زده بود . تمام دوندگی‌های رویا به نتیجه نرسیده بود.
    تنها چیزی که برایش مانده ، منزلی که به نامه مادرش سند خورده بود، و ماشینی كه پدر برايش خريده بود و مبلغ تقریبا قابل توجهی‌ حساب بانکی‌ از آن ثروت عظیم بود. مادرش چند ساله پیش بر اثر یک بیماری لاعلاج در گذشته بود و بعد از آن پدر مهربانش به خاطر او که روحیه‌ای حساسی داشت ازدواج مجدد نکرد و تمام زندگی‌اش را وقف تنها دخترش کرد و الحق که رویا این چند سال بدون مادر را با وجود محبت‌های پدر حس نکرد ولی‌ این چند ماهه ی گذشته را بدون وجود گرم پدر با تمام محبت‌ها و رسیدگی‌ها ی عمه به سختی گذرانده بود .
    مجبور شده بود منزل قصر مانند پدرش را که حالا به شریکش رسیده بود تخلیه کند و به منزل تنها عمه‌اش نقل مکان کند و حالا که بعد از دوندگی‌ها ی زیاد دستش به جایه بند شده بود بنابراین طبع پرشور و بلندش بیکاری و دست روی دست گذاشتن را كاری بی‌ مورد میدانست . تصمیم گرفته بود از جایی شروع کند کاری را که انتخاب کرده بود به دور از هیاهوی اجتماع بود و چهرهٔ ی متشخصش پنهان می‌‌ماند. وکیل پدرش به او قول مساعدت داده و قول داده بود به محض پیدا کردن موقعیتی مناسب ، حتما او را در جریان بگذارد.
    حتی او را به برادر زده‌اش که مثل خود او مهندس نقشه کشی‌ بود و چند سالی‌ میشد شرکتی سر پا کرده و تجربه ی کاری داشت، معرفی کرده بود، ولی‌ رویا از چشمهای ناپاک آقای شریفی اصلا خوشش نیامده بود.
    در اصل او یک دختر تنها و بی‌ پشتیبان بود که می‌‌بایست از این به بعد خودش گیلیمش را از آب بیرون می‌کشید ، بنابراین باید چشمهایش را باز میکرد و طرف مقابلش را به دقت میسنجید تا به عاقبتی مانند پدرش دچار نشود . شب از نیمه گذشته و هنوز خواب به چشماش نرفته بود . بلند شد و چراغ را روشن کرد. مقابل عکس پدر و مادرش ایستاد و به لبخند پر مهر آنها خيره شد . بعد از چند سال که از فوت مادرش می‌گذشت ، هنوز هم گاهی دلش هوای آغوش پر مهر و محبت او را میکرد . دلش برای اینکه در کنار پدرش لم دهد و او دست نوازش به موهای بلند و ابریشمی‌اش بکشد ضعف میرفت . با اینکه خیلی‌ جسور و بی‌ باک بود ، ولی‌ واقعا ترسیده بود و خوابش نمیبرد ، آرزو کرد کاش پدر و مادرش در کنارش بودند و او آسوده خاطر به هیچ چیزی فکر نمیکرد چه آرزوی محالی !!!!!!!!!
    صدای اذان صبح را شنید به یاد مادرش که زن مومنی بود و در همه حال از یاد خدا غافل نبود افتاد و رویا هم این خصلت را از او به ارث برده بود که در هر کاری به خدا توکل کند و نمازش را در اولویت همه ی کارهایش قرار دهد ، بلند شد. وضو گرفت و نماز خواند وقتی‌ کمی‌ با خدا راز و نیاز کرد احساس کرد نیروی تازه گرفته . امیدی که فکر میکرد ضعیف شده جان گرفت و شادابش کرد.

    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  6. تشكرها از اين پست


  7. #4
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    - هر چقدر هم که وضعم بد باشه بازم خیلی‌‌ها حسرت همین نیمه موقییتم را دارند . مطمئنم خدا تنهام نمیگذرد.
    سجاده‌اش را جم کرد ، ساعتش را کوک کرد که مبادا خواب بماند. یک بر دیگر چمدنش را بررسی‌ کرد و این بر با روحیه‌ای قوی به تختش برگشت و خیلی‌ زود خوابش برد، صبحه با صدای زنگ ساعت از جا پرید . خیلی‌ وقت نداشت . تختش را مراتب کرد پنجره ی اتاقش را که رو به حیاط باغ بود باز کرد. بوی‌ گلها ی تازه اوایل اردیبهشت و چمن خیس شادابش کرد. وقتی‌ آماده شد با پریسا تماس گرفت. خودش با صدای خواب آلود گوشی را برداشت.
    - الو بفرمایید
    - پریسا توهنوز خوابی‌؟
    - زنگ زدی همین رو بگی‌ اول صبحی‌. حالت خوبه؟
    - حالا چه وقتخوابه، ساعت هفته صبحه !
    - برو بابا دلت خوشه . امروز مثلا بیکاریمه می‌خواستم‌ یه ذره بیشتر بخوابم . تو هم روز اولته که میری سر کار، فکر میکنی‌ چه خبره عزیزم!!!!!!!
    رویا صدای خمیازه‌ها ی بلند او را میشنید. نفس عمیقی کشید و گفت:
    - چرا میزانی‌ تو ذوقم. اول صبحی با نشاط بلند شدم و آمده شدم و می‌خوام برم . زنگ زدم بگم برام دعا کنی‌ خانم .
    پریسا خندید.
    - من و ببخش رویاجون . باشه حتما برات دعا می‌کنم. امیدوارم موفق باشی‌ خوبه؟
    - آره حالا خوب شد. من دیگه باید برم ، منتظر تماسم باش خداحافظ.
    گوشی را گذشت ، چشمانش را بست و لبخند زد. دوستها ی زیادی داشت ولی‌ پریسا بهترین و صمیمی‌‌ترین آنها بود. با او هم دورهٔ کلاسهای پرستاری بود. وقتی‌ درسش را در دانشگاه تمام کرد و مدرکش را گرفت ، بعد از مدتی‌ بیکاری یا کار‌ها ی تجربی‌ به پدرش اعلام کرد که قصد ثبت نام در کلاس فشرده پرستاری عالی‌ را دارد . از بچگی‌ به این شغل علاقمند بود . ولی‌ پدرش مخالف بود. او عقیده داشت پرستاری به هیچ درد رویا نمیخورد. ولی‌ این را هم میدانست در برابر تصمیمات قاطع او نمی‌تواند مقاومت کند.
    وقتی‌ تازه وارد این کلاسها شد با پریسا آشنا شد. او از یک خانواده ی طبقه متوسط بود پدرش فوت کرده و او با مادر دبیر و برادر کوچکترش زندگی‌ میکرد. پریسا با وجود اینکه از رویا خوشش آمده بود اما حس میکرد به خاطره اختلاف طبقاتی بسیار زیاد باید از او فاصله بگیرد. رویا که به خاطره موقیعت عالیش دوستان مختلف و اکثرا چاپلوس ، اطرافش را پر کرده بودند عاشق رفتار ساده و نجیب پریسا شد. اوایل او برای دوستی‌ پا نمیداد ولی‌ کم کم آنقدر باهم صمیمی‌ شدند که حالا پس از مدتها اگر یک روز همدیگر را نمیدیدند یا صدای یک دیگر را تلفنی نمیشنیدند آن روز برایشان شب نمی‌شد.
    پریسا یک روز در میان در بیمارستان کار میکرد و بعد از ظهر‌ها در مطب یکی‌از دکتر‌ها ی همان بیمارستان که متخصص جراحی پلاستیک بود منشی‌ بود. مرتضی‌ پسر عمه ی پریسا بود که یکی‌ از خاستگارن پارو پا قرص او بود . بیست و هشت سال سن داشت و وکالت خونده بود. با وجود موقیعت و قیافه مناسب، پریسا نمی‌توانست با او احساسی‌ به غیر از احساس برادری و هم بازی‌ کودکی داشته باشد.
    وقتی‌از رفتار سنگین مرتضی‌ و احساس خودش برای رویا تعریف میکرد رویا به او میخندید و سر به سرش می‌گذشت . با همه ی اینها نظرش با آن چیزهایی که از پریسا میشنید این بود که رفتار‌ها ی مرتضی‌ نشانه ی علاقه ی بی‌ ریا و صمیمی‌ اوست .
    به ساعتش نگاه کرد. از هفت و نیم گذشته بود. قراره ملاقاتش ساعت نه بود و به هیچ وجه دلش نمیخواست روز اول کاری را با بد قولی‌ شروع کند . چمدانش را برداشت ، نگاهی‌ به اطراف اتاق انداخت. باید تا یک سال از اتاقش خداحافظی میکرد و اتاقی‌ دیگر در منزلی دیگر را جایگزین اینجا میکرد. شأنه بالا انداخت. لااقل به آینده‌ای که در انتظارش بود، امید داشت.
    عمه اش بیدار شده و پشت میز صبحانه نشست بود سعی‌ میکرد خودش را آرام و خونسرد نشان بدهد به روی برادر زاده‌اش لبخند زد.
    - دیگه واقعا میخوای بری عمه ؟
    رویا به او نزدیک شد. چمدانش را گذشت ، دستش را دور گردن عمه حلقه کرد و سرش را بوسید.
    - تو رو خدا عمه. حالا که می‌خوام برم قدم هام رو با غصه‌هات شل نکن. بهتون قول میدم هر چه زود تر تلفن بزنم و از همه چیز براتون بگم باشه؟
    عمه دستان او را از گردنش باز کرد تلاش میکرد جلو اشک‌هایش را بگیرد فنجانی چای برای او ریخت و مقابلش گذشت در همین حال گفت:
    - پس یه قولی‌ بهم بده.
    رویا فورا بلند شد و به حالت خبر در ایستاد. عمه دیگر نتوانست جلو خنده اش را بگیرد.
    - تو با این ادا‌هات شیطون رو هم درس میدی. خیلی‌ خوب آزادی.
    رویا خندید. نشست و مشغول نوشیدن چای شد و ظاهراً سراپا گوش بود عمه به او نگاه کرد.
    - بهم قول بده که اگر دیدی از پس این کار بر نمیا‌ی هر چه زود تر برگردی . من همیشه چشم به راهتم . نمیدونی‌ این مدت که پیشم بودی چقدر بهت وابسته شدم تو که بری باز من میمونم و زینت.
    رویا لبخند زیبایش را نثار چهرهٔ عمه کرد.
    - فداتون بشم من خیلی‌ دوستتون درام ولی چاره‌ای نیست باید برم . چشم.مطمئن باشید در صورت انصراف ، به غیر از اینجا جایی دیگه نمیرم . شما هم قول بدین که دعا نکنید من منصرف بشم.
    عمه به رویش خندید سپس تند تند مشغول گرفتن لقمه برایش شد. رویا با اینکه میلی به خوردن صبحانه نداشت ولی‌ نمی‌توانست دست او را رد کند.وقتی‌ او را همینطور مشغول دید با اعتراض گوفت :
    - بس دیگه عمه جون چقدر لوسم می‌کنید. دیرم شد
    سپس با صدای بلند گفت:
    - زینت خانم لطفا زنگ بزن آژانس بیاد
    عمه با تعجب پرسید:
    - مگه با ماشین خودت نمیری؟
    - وا عمه .... من میگم فعلا نمی‌خوام کسی‌ منو بشناسه، اونوقت شما میگید من با این ماشین فانتزی برم سر کار.
    دست برد داخل کیفش سویچ ماشین را در آورد و در حالیکه آن را به عمه میداد ادامه داد.
    - دیشب بردمش توی پارکینگ وچادرش را هم کشیدم این امانت نزد شما باشه تا وقتی‌ که لازمش داشته باشم.
    عمه و زینت خانم که چمدان رویا را میاورد تا جلو در او را همراهی کردند. از زیر قرآن که در دست عمه بود گذشت و بالا خره وقتی‌ از داخل ماشین برای‌شان دست تکان داد اشک‌ها ی عمه پشت سرش سرازیرشد
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  8. تشكر از اين پست


  9. #5
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    لبخندی زد که ردیف دندان‌ها ی سفید و مرتبش را نشان داد. طبق حالت صورتش دو چاله ی با نمک روی گونه‌هایش نشست خانم از این حالت چهرهٔ ی او خوشش آمد. لبخندی زد و گفت:
    - قیافه تون به دل‌ میشینه. از آشنای با شما خوشحالم .حتما آقای وفایی راجب من باهاتون صحبت کرده. در عین حال رو در رو معرفی‌ بشیم بهتره. من سعادت هستم، حقیقت این که اگر صحبت تعریف نباشه بد اخلاق و سخت گیر نیستم البته این در صورتیه که طرف مقابل از این رفتارم سؤ استفاده نکنه.
    پیامش روشن و واضح بود. رویا صبورانه گوش میکرد، خانم ادامه داد:
    - تنها و با خدمتکارنم در این ساختمان بزرگ زندگی‌ می‌کنم تنها فرزندم خارج از ایران مشغول تحصیل. دیابت دارم و قلبم هم نارحته. پسرم از آقای وفایی خواسته که خانم جوانی رو برام استخدام کنه که همیشه در کنارم باشه. هم از تنهایی در بیام و هم اینکه ازم مراقبت کنه و در پرستاری مهارت داشته باشه این همه ی صحبتها ی من بود حالا دوست دارم با شما بیشتر آشنا بشم.
    رویا به رویا مخاطبش لبخندی زد و گفت:
    - از اینکه افتخار این رو پیدا کردم که اولین تجربه ی کاری‌ام رو در کنار خانم محترم و متشخصی مثل شما شروع کنم خوشحالم . امیدوارم بتونم رضایت شما رو جلب کنم که البته نهایت سعی‌ خودم رو می‌کنم. من رویا امینی هستم. بیست و پنج سال سن دارم رشته ی پرستاری عالی‌ گذراندم و کاملا با بیماری دیابت و ناراحتی‌ قلبی آشنایی دارم. پدرم که کارمند سادهٔ يک کارخانه بود و سال گذاشته به همراه مادرم تصادف کردند و در همان محل فوت کردند، از آن موقع تا حالا من در منزل عمه‌ام زندگی‌ می‌کردم.با آقای وفایی از طریق آگهی که در روزنامه به خاطره شما داده بودند آشنا شدم و حالا هم در خدمت شما هستم.
    در همین موقع خدمتکاری برای پذیرایی وارد شد از آنها پذیرایی کرد و بعد از تمام شدن کارش از اتاق خارج شد خانم سعادت با دست به او برای نوشیدن قهوه تعارف کرد و خودش هم فنجانش را برداشت و گفت :
    - از فوت والدینت متاسفم شما خواهر یا برادری دیگر هم دارید؟
    - خیر من تنها فرزند خانواده بودم.
    خانم سعادت تبسمی کرد و ادامه داد:
    - پسر من هم همين طور هنوز تقریبا یک سال دیگه درسش مونده. بهم قول داده که اونجا موندگار نشه و برگرده. سال گذشته که آمده بود پیشنهاد کرد تا برگشتنش برای خودم همدمی بگیرم که از تنهایی در بیام هر وقت تلفن میزد ازم میپرسید که این کار رو کردم یا نه و بالاخره وقتی‌ دید من اقدامی نمیکنم خودش با آقای وفایی تماس گرفت و ازش خواهش کرد که ترتیب کار رو بده. اینطوری بود که شما به اینجا آمدید.
    نفس عمیقی کشید. صحبت‌هایی‌ را که میکرد پشت سر هم و مداوم نبود . هر جمله که تمام میشد نفس تازه میکرد و دوباره ادامه میداد . رویا صبر و با احتیاط به سخنان او گوش میداد

    - من دختر نداشتم به همین خاطر از دخترانی مثل شما ، جوان ، زیبا و شاداب خیلی‌ خوشم میاد.
    رویا برای تشکر به او خندید و خانم ادامه داد:
    - یک خواهر دارم که اونم همین جا البته کرج زندگی‌ میکنه. من به خاطره قلبم زیاد از خونه بیرون نمیرم ولی‌ اون گاهی‌ بهم سر میزانه. پس از خوردن قهوه‌اش برای توضیحات بیشتر ادامه داد :
    - اتاق شما کنار اتاق خودمه. زهرا شما رو به اتاقتون میبره. دستور دادم چیزی کم و کسر نداشته باشه چون که شما قراره یک سال اینجا زندگی‌ کنید و باید راحت باشید بازم اگر چیزی لازم داشتید میتونید به خودم بگید. زنگی را که کنار دستش بود برداشت و تکان داد چند لحظه بعد زهرا وارد اتاق شد و رو به روی خانم سعادت ایستاد و منتظر ماند . خانم نظرش را به سمت او گردانید .
    - زهرا با خانم امینی که آشنا شودی ایشون از امروز با ما زندگی‌ می‌کنن اتاقشون رو بهشون نشون بده .
    رویا بلند شد مقابل خانم ایستاد و دست او را فشرد و شنید
    - تا ظهر میتونی‌ ما اتاقت آشنا بشی‌ و استراحت کنی‌ سر ساعت دوازده با هم ناهار می‌خوریم .
    - چشم حتما.
    زهرا چمدان رویا را برداشت و به در اشاره کرد و خودش جلو و رویا پشت سرش به راه افتادند وارد سالنی شدن که اتاق در آنجا بود.زهرا مقابل کی از اتاق‌ها ایستاد درب اتاق بغلی را به رویا نشان داد و گفت:
    - اونجا اتاق خانم که در کنار اتاق شماست زنگی در کنار تختشان قرار دادیم که در صورت لزوم شما را مطلع می‌کنن و این هم اتاق شماست
    درب اتاق را باز کرد و برای ورود رویا کنار ایستاد اول رویا و سپس زهرا وارد شد و چمدان او را در کناری گذاشت رویا غرق در زیبایی ، بزرگی و نورگیری بسیار خوب اتاق شد در ابتدای ورود به یاد اتاق مرفه و زیبای خودش افتاد .
    زهرا جلو رفت و در حال باز کردن پنجره گفت:
    - امیدوارم از اتاقتون خوشتون اومده باشه اگه با من کاری ندارید برم.
    بعد از تشکر رویا زهرا از اتاق بیرون رفت و در را بست و او را به حال خود گذاشت رویا دوباره به اطراف اتاق نگاه کرد . خانم سعادت با وجود کهلت سن فکر همه چیز را کرده بود و به دستورش نیازی یک دختر جوان فراهم بود . تختی با یک روتختی زیبای سفید با گلهای برجستهٔ صورتی‌ ، میز تحریر کمد لباس و یک کتابخانه کوچک حتی دستگاههای صوتی و تصویری و حتی کستهی متعدد هم داخل کتابخانه جای داده بودند و از همه مهمتر یک سروس بهداشتی اتاق را کامل کرده بود
    احساس ترس که قبل از دا به او دست داده بود جایش را به یک احساس راحتی‌ و آسایش داد انگار در منزل پدرش به سر میبرد . جلو پنجرهٔ باز ایستاد ریه‌اش را پر کرد از بوی ٔگل‌های بهاری از اینجا کاملا به حیاط تا جلو در ووردی ساختمان چشم اندازی زیبا داشت تازه آن اق بود که نگاهی‌ دقیق به حیاط انداخت واگتی‌ وارد شده بود از فرط اضطراب متوجه اطرافش نشده بود درختان بزرگ و درختچه‌های کوچک و تزئنی به تعرض زیبایی آرایش شده بود که از جلو در حیاط تا جلو ساختمان به صورت یک راهروی سبز در آماده بود . بقیه ی حیاط هم روی زمینها چمن بود و بته‌های ٔگل روز رنگا رنگ که این نشانه علاقهٔ صاحبخانه به ٔگل روز بود یک قسمت را آلاچیق زیبا بنا کرده بودند که اطرافش با ٔگل نیلوفر رونده پوشیده شده بود داخل آلاچیق با میز و صندلیهای مخصوص پر شده بود رو به روی آنجا یک استخر بزرگ با کاف آبی و زلال خود نمایی میکرد صدای پرندگان رویا را در خود فرو برد . تا چند ماه پیش همهٔ این امکانات به خودش تعلق داشت صاحب اختیار و تنها وارث پدرش طی این مدت برای چندمین بر با خودش اندیشید .(( چطور پدرش این همه اعتماد به آقای حبیبی کرده بود و چئوتر آقای حبیبی از این همه اعتماد سؤ استفاده کرد . چطور با این کارش از خدا نترسیم و تمام ثروت او را به چنگ خود در آورده بود. با وجود اعتقاد محکمش به خدا طبق معمول در آخر همهً این افکار به این نتیجه رسید که همه ی اینها مقدرات خداوند است . همه امتحان‌های زندگی‌ است که خدا از او و آقای حبیبی به عمل میاورد سرش را تکان داد و از ته دل‌ دعا کرد که بتواند از این امتحان سر بلند بیرون بید.))
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  10. تشكر از اين پست


  11. #6
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    دستهایش را به طرفین باز کرد نفس عمیقی کشید و سعی‌ کرد فکرهای آزار دهند را از خودش دور کند . گشتی در اتاق زد و جلو کتابخانه ایستاد کتاب زیادی نبود ولی‌ از هر عنوانی چند جلد مفید در آنجا قرار داشت کاست‌ها را برسی‌ کرد و با خوشحالی چشمش به عکس خواننده محبوبش به روی یکی‌ از جعبه‌ها افتاد . کاست را برداشت و داخل دستگاه جا داد آهنگی ملایم همراه با صدای خواننده در اتاق پیچید . مانتو و روسریش را در آورد و خودش را روی تخت انداخت و چشمانش را بست.
    ای خالق هر قصه ی من این من و این تو
    بر ساز دلم زخم بزن، این من و این تو
    هر لحظه جدا از تو برام ماهی‌ و سالی‌
    با هر ستم داد میزنم جای تو خالی‌
    منم عشق ناز تو کشیدن
    به خاطر تو از همه بریدن
    تنها تو رو دیدن
    به علت بیخوابی شب گذاشته ساعتی‌ را به راحتی‌ خوابیده بود وقتی‌ چشمانش را گشود چیزی دیگر به ساعت دوازده باقی‌ نمانده بود به سرعت برخاست هلیش را از چمدان بردهست و به همام رفت بعد از گرفتن یک دوش سریع حالش کاملا جا آمد وقت اینکه لباس‌هایش را در کمد جا دهد را نداشت از بین لباس‌هایش یک بلوز و دامن ساده و پوشیده را انتخاب کرد و به تان کرد میش را خشک کرد از سر و وضع خانم سعادت فهمیده بود که او به آراستگی اهمیت میدهد پس آرایش ملایم کرد
    و سر ساعت داوزده در سالن نشیمن بود.
    خانم سعادت قبل از او روی یکی‌ از صندلیهای میز ناهار خوری نشسته بود بی‌ خوش غذا در اتاق پیچیده و هر اشتهایی را تحریک میکرد . ریا جلو رفت و سلام کرد خانم با خوش روئی جواب سلام او را داد و با نگاهی‌ دقیق سر تا پای او را برانداز کرد صبح او را با پوشش مانتو و روسری دیده بود و حالا که او را اینچنین مراتب و آرسته دید به نظرش مقبولتر افتاد به صندلی‌ رو به رو اشاره کرد و رویا نشست خانم پرسید :
    - می‌تونم رویا جون صدات کنم؟
    رویا دستانش را به هم چسباند ، لبخندی صمیمی‌ به او زد و پاسخ داد:
    - حتما اینطوری من هم راحت ترم مستخدم در بشقابهای آنها مقداری سوپ ریخت خانم او را مرخص کرد و رو به رویا گفت:
    - خیلی‌ خوشحالم که از امروز موقع صرف غذا تنها نیستم

    رویا تشکر کرد و مشغول شد در حین صرف غذا هر چیزی که خانماشاره میکرد مقابلش می‌‌گذاشت حرکات و طرز غذا خوردنش جلب توجه خانم شد . متعجب رویا را زیر نظر گرفت همه چیز نشان میداد که او مبادی آداب غذا خوردن اشرفی است
    غذا را در محیطی‌ صمیمی‌ با همصرف کردند. سپس خدمتکار وارد شد و به خانم کمک کرد که برخیزد در همین حل خانم به رویا گفت:
    - شما به اتاق من بیاییدباید راجع به درهم توضیحاتی بهتون بدم. رویا برای غذا تشکر کار و کنار او قرار گرفت خانم سعادت به کمک عصا و بسیار آهسته قدم بر می‌‌داشت و رویا با به بایع او و با حوصلهٔ تمام راه میرفت.
    مقابل اتاق، رویا در را برایش گشود و خودش کنار ایستد . سپس پشت سر او وارد اتاق شد و به اتاقنگاه کرد شبیه اتاق خودش بود ایه اتاق کامل با اجناس و وسایل عالی‌ و لوکس خانم به طرف تختش رفت کنار تخت یک سری مبل راحتی‌ قرار داشت روی یکی‌ از آنها نشست دقایقی طول کشید تا نفس به شماره افتاده‌اش منظم شد از رویا خواست بنشیند روی میز پر بود از دارو که خدمتکار آنها را مراتب چیده بود رویا به برسی‌ داروها پرداخت ساعت دادن داروها و تزریق انسلینها را به خاطر سپرد داروهای آن ساعت را داد خانم پس از نشیدن لیوان آب گفت :
    - بهتره برنامهٔروزنه تن رو بدونید. من بنا به مقتضای سنم شعبها زود میخوابم و صبحا هم خیلی‌ زود بیدار میشم شعبها بعد از خواب من شما وقت آزاد دارید ولی‌ صبح زود که بیدار میشم و صبحانه میخورم دوست دارم شما هم کنارم باشید بعد از سبحان هم که باید فشار خونم را بگیرید به هم خاطر که صبح زود بیدار میشم ساعت ده تا قبل از ناهار که ساعت دوازده هست میخوابم که شما فقط روی هم ۲ ساعات میتونید بیرون برید البته اگه خواستید بعد از ناهار هم استراحت دارم و دیگه تا شب که میخوابم می‌خوام کنارم باشید این برنامه هروز تکرار می‌شه حتی جمعه‌ها برای شما مشکلی‌ نداره؟
    رویا این برنامه را قبل از این از زبان آقای وفاییشنیدهبود و میدانست که نمیتوندا هر زمان بخواهد به منزل عمه برود مگر در موقع لزوم زیرا مسیر خیلی‌ طولانی بود و نمی‌توانست هر ساعت بیکاریش استفاده کند بنابراین گفت:
    - نه مشکلی‌نیست.
    خانم به زنگ کنار تختش اشارهکرد.
    - این زنگ کنار تخت شما به سیدر میاد البته هر زمان که به وجود شما نیز دارم
    رویا سرش را تکان داد خانم تبسمی
    کرد
    - راستی‌ یادم رفت بپرسم از
    اتاقتون خوشتون اومد یا نه؟
    رویادر جوابش لبخند زد و گفت:
    - خیلی‌عالیه فکر همه چیز رو کردین ازتون ممنونم خیلی‌ دوست دارم که هم سهبتخبی براتون باشم.
    خانم دستش را بلند کرد رویابلند شد و به او کمک کرد و او را به طرف تختش برد خانم به عنوان تشکر دست او را فشرد و گفت:
    - میتونی‌ بری اتاقتاستراحت کنی‌ چایی بعد از ظهر رو اگه خوا خوب باشه بیرون روی آلاچیق می‌خوریم وگرنه توی اتاق نشیمن. رویا هم دست او را فشر خداحافظ کرد و به اتاقش برگشت . احساس میکرد هنوز هم به خواب نیز دارد تلویزین را روشن کأد و روی تختش دراز کشید ولی‌ قبل از اینکه از فیلم پخش شده چیزی بفهمد خوابش برد همیشه وقتی‌ خیالش آسوده بود راحت می‌‌خوابید...وقتی‌ چشم گشود و به ساعت نگاه کرد تا چهار وقت زیادی مانده بود ولی‌ دیگر کمبود خواب نداشت. از تختش پایین آمد آنرا مراتب کرد وضو گرفت و نماز خواند . سپس وسیلش را از داخل چمدان در آورد و داخل کمد جا به جا کرد کارش که تمام شد به بررسی‌ کتابها پرداخت و یکی‌ را برای مطالعه کنار گذشت حالا ديگر ساعت چهار شده بود خودش را در آینه مرتب کرد موهای بلند و زیبایش را خیلی‌ ساده به روی شانه ریخت و پس از مختصر آرایشی‌ از اتاق بیرون رفت به طرف اتاق نشیمن رفت خانم را در آنجا ندید بنابراین به حیاط رفت. خانم قبل از او رسیده و وسایل چای بعد از ظهر روی میز بود . رویا کمی‌ مانده که به او برسد با صدای بلند و صمیمی‌ گفت:
    - سلام عصر زیبای بهاریتون به خیر .
    خانم دستش را برای او بلند کرد و به رویش لبخند زد نمی‌توانست مثل رویا بلند جواب بدهد رویا نزدیک شد و لبخند به لب با او دست داد. خانم گفت:
    - خیلی‌ خوب شد که شما اینجا آمدید تنهایی بده وجود یک دختر جوان در من نیریی تازه به وجود میاره
    به او اشاره کرد که بنشیند
    - خوب استراحت کردید ؟
    رویا در حالی‌ که برای خودش چای می‌ریخت پاسخ داد:
    -خیلی‌ خوب میدونید دیشب به خاطره استرس نتونستم خوب بخوابم وقتی‌ امروز با شما آشنا شدم خوبی‌ شما خیالم رو راحت کرد و عالی‌ خوابیدم .
    خانم فنجا چای را از رویا گرفت و گفت:
    - خوشحالم که اینو میشنوم حالا دوست دارم بیشتر از خودتون برام بگید عمه تون کجا زندگی‌ می‌کنن تنها هستن؟
    - بله عمه جان تنها زندگی‌ می‌کنن همه ی بچه‌هاشون ازدواج کردن و بیشترشون تهران زندگی‌ می‌کنن منزل عمه جان کرج و اونها لااقل هفته‌ای یک بر بیشتر نمی‌تونن به دیدنشون بیان اغلب تلفنی از حالشون جویا میشن
    - خوب پس حتما عمه جون از اینکه برادر زادهٔ نازنینشون از کنارشون دور شده ناراحتن
    رویا به یاده غصها عمه سرش را تکان داد
    - آره خیلی‌ هم اصرار کردن که من و منصرف کنن ولی‌ من بیکاری رو دوست ندارم به همین خاطر مجبور شدم به حرفشون گوش ندم
    - عوضش در این بین برد با من بود شما فامیل دیگه‌ای ندارید؟
    - چرا دو تا خاله و دایی دارم در مشهد و هم جوار امام رضا هستند .
    - نامزد چطور ؟
    رویا خندید:
    - نه من خودم فکر می‌کنم خیلی‌ زده ولی‌ عمه جون نگرانه اون معتقده که داره دیر میشه.
    خانم سعادت خیلی‌ جدی گفت:
    - من هم با عمه تون هم عقیدام بیست و پنج سال سن خوبیه برای ازدواج باید کم کم تصمیم بگیرید.
    رویا خندید :
    - یک مخالف داشتم یکی‌ دیگه هم اضافه شد امیدوار بودم شما همیتم کنید من الان واقعا خوشبختم
    خانم چهره در هم کشید و گفت:
    - خوشبخت ولی‌ تنها نه عزیزم خوشبختی‌ و تنهایی با هم مخالفن و هر چیزی هم زمانی‌ داره

    اشاره به گلهای اطرافش کرد و ادامه داد:
    - همین حالا مثل این گلها شادابی چون جوونی‌ تا قبل از اینکه پژمرده بشی‌ باید جفتت رو انتخاب کنی‌.
    رویا فنجان خانم رو دوباره پر کرد و به دستش داد و لبخند زد
    - شما هم مثل عمه جو صحبت می‌کنید
    - این به خاطره تجربیاته که از زمانه کسب کردیم
    رویا مودبانه گفت:
    - چشم نصیحتتون رو به گوش میگیرم.
    سپس به اطرافش نگاه کرد و برخاست
    - فکر می‌کنم شما به گل روز خیلی‌ علاقه دارید همه جای حیاط پر از روز زیبای رنگارنگ
    خقنم دستش را تکان داد :
    - البته من از دیدن این گلهای زیبا لذت میبره ولی‌ اینها سلقهٔ پارسا پسرم گل روز خیلی‌ دوست داره
    رویا رفت و جلو استخر استد خام شد و با مشت آب روی گلهای اطراف پاشید کمی‌ دور استخر راه رفت به هر گلی‌ که میرسید آنرا میبویید خانم از دیدن طراوت و شادابی او که مثل گلهای دور و براش بود لذت میبرد رویا یک غنچه گل صورتی‌ را که تازه باز شده بود از شاخه جدا کرد و به طرف خانم آمد و آنرا تقدیمش کرد خانم گل را گرفت و بو کرد
    - خودت گلی‌ عزیزم !!!
    رویا کنارش نشست دستش را روی دستهای چروک او گذشت و پرسید :
    - می‌تونم ایه فضولی کوچولو کنم ؟
    خانم چینی‌ به پیشانی انداخت و جواب داد

    مسلما فضولی نیست هر چی‌ هست کنجکاوت کرده . بپرس!
    - چرا شما فقط ایه بچه دردی؟

    خانم لبخند زد،
    - دیدی گفتم تو کنجکاو شودی.
    نفسش را تازه کرد و ادامه داد:
    - نمیدونی‌ به خاطره همین یکی‌ هم چقدر مشقّت کشیدم و چند تا دکتر عوض کردیم مسئلهٔ من رو دکترای امروزی میگن ژنتیکی‌ هر چی‌ حامله میشودم بچه قبل از به دنیا آمدن توی رحم میمرد میگفتن خون پدر و مادر با هم سازگاری نداره بالاخره دکتری ما رو راهنمایی کرد قبل از اینکه پارسا رو حامل بشم به فرانسه رفتیم زیر نظر پزشک مهری اونجا همهٔ شدم و یک سال اونجا مندم وقتی‌ که بچه به سلامتی‌ متول شد به ایران برگشتیم به هم علت همهٔ امید و ارزی مرحوم پدرش همین یک پسره اونم خدا بیامرز که امرش کفاف نداد بتونه بیشتر کنار پسرش بمن ولی‌ همهٔ تلاشش رو برای آیندهٔ پارسا کرد.
    رویا پرسید :
    - ایشون در چه رشته‌ای تحصیل می‌کنن؟
    - مهندسی نقش کشی‌ ساختمان لیسانس رو اینجا گرفت و برای ادامه تحصیل و دوران مهارتی به آلمان رفت به امید خدا دیگه چیزی نمونده و به زودی بر میگرد
    رویا لبخند زد چه حسن تشابهی با رشته تحصیلی‌ خودش یکی‌ بود خانم ادامه داد .
    - دوباره خونه پر می‌شه از صداش و وجودش . عالیه!!
    دست رویا را که در دستش بود فشر.
    - دخترای زیادی رو براش کاندید کردم فقط کافیه اشاره کنه راستی‌ یادم بیار شب آلبوم‌های خانوادگی رو بهت نشون بدم.
    زهرا خانم با یک تلفن بیسیم به آنها نزدیک شد و به خانم گفت:
    - خانم فهیمی میخوان با شما صحبت کنن
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  12. تشكر از اين پست


  13. #7
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    خانم سعادت گوشی را گرفت و با اشارهٔ دست او را مرخص کرد
    - الو . سلام. بله خوبی‌ متشکرم آره اومد بنظر من که عالی‌.
    هر جواب را با مکث بعد از سوال مخاطبش میداد.
    - فردا صبح یا بعد از ظهر ؟ باشه منتظرم . خداحافظ
    گوشی را خاموش کرد و کنارش روی میز گذاشت به رویا گفت :
    - خواهرم بود می‌خواست ببینه پرستارم اومده یا نه فردا بعد از ظهر میاد .
    نزدیک عصر شده بود و بعدی نسبتا خنک می‌وزید رویا برخاست و گفت:
    - فکر می‌کنم بهتره بریم تو اتاق بعد ازظهرا‌های اردیبهشت هنوز کمی‌ سرده براتون خوب نیست.
    آن شب را با هم آلبوم خانوادگی خانم سعادت را دان و رویا از طریق عکس با شوهر مرحوم خانم خواهرشون خواهر زدها و همچنین با پارسا پسرشون آشنا شد با هم گپ زدن و خانم از هم صحبتی‌ با او لذت برد با کمک رویا قدمهای آهسته همه جای خانه اتاق‌ها ، پزریی. آشپزخانه و بقیهٔ جاها را به او نشان داد، بعد از شام خانم رو به رویا گفت:
    - امشب به من خیلی‌ خوش گذشت ازت متشکرم عزیزم .
    رویا تبسم کرد و خانم از دیدن چال گونه ی او لذت برد
    -امیدوارم همیشه همینطور باشه خانم
    خانم سعادت با کمک رویا به اتاقش رفت لباس‌هایش را عوض کرد دارو‌هایش را خورد و وقتی‌ روی تختش دراز کشید از رویا خواست به انتخاب خودش کتابی‌ را برایش بخندا . رویا به کتابخانه رفت کتابها را را مرور کرد و یکی‌ را که قبلا مطالعه کرده و به نظرش جالب بود را انتخاب کرد و برگشت یکی‌ از مبلها را کشید و کنار تخت آورد و نشست خانم به او گفت:
    - هر موقع دستم را بلند کردم میتونی‌ بری و چراغ رو هم خاموش کنی‌.
    رویا شر کرد به خندان سعی‌ میکرد کمی‌ بلند تر و شمرده بخوانند خانم چشمهایش را بسته بود و از صدای خوش آهنگ او استفاده میکرد تقریبا نیم ساعت بود که خانم دستش را بلند کرد رویا کتاب را بست برخاست برق را خاموش کرد و به آهستگی از آنجا خارج شد و در را بست.
    به ساعت دیواری نگاه کرد هنوز خیلی‌ از شب باقی‌ مانده و برای او که جوان بود این موقع خوابیدن کسل کنند بود زهرا را در راهرو دید و به او گفت که فعلا در حیاط قدم میزند وقتی‌ از راهرو قدم به بیرون گذشت بوی مست کنندهٔ محبوبهٔ شب و یاد هوش از سرش ربود
    نفس عمیقی کشید و به آسمان نگاه کرد دیدن غرص کامل ماه اون هم در آن هوای عالی‌ و فضای خوشبو بر لذتش افزود شرع کرد به قدم زدن در میان درختها و گلها با هر قدمی‌ که بر میداشت یاد لحظه لحظهٔ زندگی‌ گذاشته با او قدم میزد اما او شجاع تر و محکم تر از آن بود که این فکرها آزارش ددد با خودش اندیشید:
    - درست همون زمانه هیچ چیز فرق نکرده دوباره یک خانه بزرگ و زیبا که در آن خدمتکارهای زیادی در اطرافم میچرخن مسلما اینها فراز و نشین زندگیست ،
    دستهایش را به آسمان بلند کرد و گفت:
    - خدایا در این نشیب زندگی‌ یاورم باش
    پس از گذشت ساعتی وارد ساختمان شد و به اتاقش رفت تلویزین را روشن کرد لباس راحتی‌ پوشید و رو به روی تلویزین نشست قبل از آمدنش به اتاق توسط خدمتکار روی میزش میوه گذشته شده بود مدتی‌ را هم مشغول خوردن میوه و تماشای فیلم شد کم کم به آخر شب نزدیک میشد بلند شد و ساعت کنار تختش را برای زود کوک کرد آماده شد و وقتی‌ روی تختش دراز کشید به این علت که هیچ اهس غربتی نکرد لبخند مسرّت بخش زد کمی‌ کتاب کهن ولی‌ بر عکس شب گذشته که اصلا نخوابیده بود خیلیز زود چشمانش گرم شد کتاب را بست آبژور کنار تختش را خاموش کرد و به راحتی‌ خوابید صبح زود فردا که زنگ اتاقش توسط خانم سعادت به صدا آمد مدتی‌ بود که بیدار شده نماز خوانده و دوش گرفته و آماده منتظر نشسته بود به این ترتیب اولین روز کاریش را با نشاط آغاز کرد.
    پشت در اتاق که رسید چند ضربه به در زد و با صدای بفرمائید وارد شد خانم سعادت هم قبلا بیدار شده بود و با کمک خدمتکارش آماده بود رویا حس کرده بود که سر حالی‌‌اش خانم را به وجد می‌‌آورد با خوشحالی‌ و با لبخندی به لب با صدای بلند گفت:
    - سلام خانم صبحتون اون بخیر
    جلو رفت خانم دستش را جلو آورد و جواب سلام او را با خوشرویی داد و به کمک او از اتاق خارج شد قبل از رسیدن آنها به اتاق نمیشمن میز صبحانه مراتب و کامل چیده شده بود رویا در نسشتن به او کمک کرد وقتی‌ خودش هم نشست در فنجانها چای ریخت و ده این بین گفت:
    - این فصل اوج باز شدن گلهاست خصوصا صبح زود شما که نمیتونید این وقت صبح به حیاط برید اگه موافق باشید به خدمتکار بگم هروز یک گلدان کوچک گل تازه روی میز صبحانه بگذرد نظر شما چیه؟
    خانم فنجان چای را برداشت و به او نگاه کرد و گفت :
    - این که خیلی‌ خوبه عزیزم
    رویا خندید و ادامه داد
    - آخه میدونید دیشب که شما خبیدید من رفتم کمی‌ توی حیاط قدم زدم وای چقدر بوی محبوبهٔ شب پیچیده بود صبح هم که بیدار شدم و پنجره رو باز کردم بوی یاسی که کنار پنجره بود همه جا پیچید و اول صبحی‌ منو به نشاط آورد با وجود این همه گل من فکر کردم روی میز صبحانه گل باشه وقتی‌ دیدم نیست تعجب کردم
    خانم سعادت گفت:
    - تا پارسا بود خودش گاهی صبح زود که بیدار میشد این کار رو میکرد ولی‌ متاسفانه این چند سالی‌ که نیست ذوق جوانی هم توی این خونه نبوده.
    طبق معمول نفس تازه کرد و ادامه داد:
    - بهتر اینه که گلها زیبا به دستهای زیبای خودت چیده بشه خوب نیست؟
    رویا با خوشحالی دستش را به هم چسباند و گفت
    - وای این خیلی‌ خوب خونه عمه جون من این کار رو می‌کردم خانم از خوشحالی‌ رویا لبخند زد. بعد از صبحانه به اتفاق هم به اتاق خانم رفتند رویا داروهایش را داد و انسولین اورا تزریق کرد و فشار خونش را گرفت بعد از آن خانم همانطور که درون مبل لمیده بود از او خواست ادامهٔ کتاب را برایش بخواند پس از ساعتی‌ رویا پیشنهاد داد کمی‌ با هم در حیاط قدم بزنند چون که استشناق هوای تازه و اندکی‌ راه رفتن را برایش مفید و ضروری میدانست تا ساعت ده که وقت خواب خانم بود قدم زدند و زیر سایه آلاچیق نسستند و آبمیوه نوشیدند و بالاخره وقتی‌ که خانم خوابید و وقت آزاد رویا شروع شد به سرعت آماده شد و برای تماس گرفتن با عمه و پریسا از منزل خارج شد با این که گوشی تلفن در اتاقش بود ترجیح میداد از تلفن بیرون صحبت کند و همهٔ جوانب را برای پنهان موندن هوویتش حفظ کند

    [وقتی‌ پا به درون کوچه گذشت بر عکس روز گذشته نظری دقیق به اطرافش انداخت یک کوچهی وسیع با تعداد اندکی‌ منزلهای ویلایی بزرگ مثل منزل خانم سعادت اولین کوچه را قدم زنان طی کرد درب حیاط بزرگی‌ که رو به روی کوچه بود باز شد و مردی جوان از آن خارج شد چشمش به رویا که از کنارش می‌گذاشت افتاد و با تعجب به این چهرهٔ گیرا و نا اشنا نگاه کرد زیبایی سادهٔ رویا نظر هر کسی‌ را به خود جلب میکرد تا انتهای کوچه بعد ظاهراً مسیرشان یکی‌ بود و پس از آن از هم جدا شدند رویا نفس راحتی کشید و به راهش ادامه داد به تلفن عمومی رسید اول با عمه و بعد از اون با پریسا تماس گرفت و همهٔ جریانات را مختصر برایشان توضیح داد پریسا پر شور و با هیجان پشت سر هم از او سوال میپرسید رویا خندید و گفت:
    - آخه این طوری پشت تلفن که نمی‌شه به این همه سوال جواب بدم ولی‌ بهت قول میدم که همین امشب همه چیز رو مفصلا برات بنویسم در ضمن امروز بعد از ظهر خواهر خانم سعادت می‌خواد برای دیدن من بیاد حالا چی‌ کار کنم ؟
    پریسا بدون مکث گفت:
    - خوب بیاد مطمئناً اون هم وقتی‌ تو رو ببین شیفته ات می‌شه
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  14. تشكر از اين پست


  15. #8
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    - خدا کنه این طوری که تو میگی‌ باشه تا دیروز که نگران خود خانم بودم امروز استرس خواهر خانم رو دارم برام دعا کن پریسا !
    - تو انقدر ماهی‌ که نیاز به دعای من نداری عزیزم
    - متشکرم خواهر خوبم این لطف تو رو نشون میده خدا رو شکر که من تو رو دارم و به من انرژی مثبت میدی کاش هر لحظه می‌تونستم بهات صحبت کنم و شارژ بشم .
    - خوب دیگه انقدر تعارف تیک پاره نکن هر دومون میدونیم که تو چقدر شجاعی احتیاجی به شارژ من نداری حتما هم موفقی‌ . محکم باش راستی‌ به عمه زنگ زدی ؟ دیشب تلفن زدم حالش رو بپرسم بنده خدا هنوز هم ناراحت و نگران بود.
    - آره قبل از تو با اون تماس گرفتم تا صدامو شنید گریه‌اش گرفت کلی‌ باهاش صحبت کردم تا آروم شد خوب دیگه اینجا نمی‌شه بیشتر از این صحبت کنم امشب هر اتفاقی‌ رو که بعد از ظهر بیفته برات مینویسم و فردا پست می‌کنم به آدرسش برام نامه بعده آخ یادم رفت از مرتضی‌ چه خبر؟
    - از دیروز تا امروز چه خبری میخواستی بشه منتظر خبری از اون نباش پسره بی‌ حال تر از این حرفاست همهٔ فکر و ذکرش کارشه خوب اونم ولش باز کی منتظر تلفنت باشم.
    - من که حتما هروز میام بیرون ولی‌ با تو فقط روزایي که خونه‌ای می‌تونم صحبت کنم
    از پریسا خدافظی‌ کار به ساعت نگاه کرد هنوز وقت داشت برای آشنا شدن با آن محل قدم زنان اطراف را طی‌ کرد و نزدیک ساعت دوازده به منزل برگشت و سر وقت مشخص برای صرف نهار در اتاق نشیمن در کنار خانوم نشسته بود
    در همین بین رویا برای خانم تعریف کرد که صبح بیرون رفته تا بیشتر با اطراف آنجا آشنا شود ولی‌ نگفت که از تلفن عمومی با دوست و عمه‌اش صحبت کرده بعد از ناهار خانم را به اتاقش برد همهٔ فظایفش را به خوبی‌ انجام داد و بعد از خوابیدن او به اتاق خودش رفت.
    به علت بیدار شدن صبح زود و راه رفتن با خانم در حیاط و بیرون رفتن حسابی‌ خسته بود و فقط توانست ساعت را برای قبل از چهار کوک کند زیر پتو خزید و خیلی‌ زود خوابش برد وقتی‌ بیدار شد فورا دوش گرفت نماز خواند موهایش را خشک کرد و لباسی که مناسب پذیرائی از مهمان باشد پوشید یک آرایش ملایم کرد و سر انجام خودش را که در آینه برنداز کرد راضی‌ بود
    باز هم خانم قبل از او به آلاچیق رفته و وسایل چای عصرنه روی میز بود از دور برایش دست تکان داد و سلام کرد وقتی‌ جلوتر آمد خانم هم از وضع لباس پوشیدن شیک و سادهٔ او خشنود شد رویا مشغول ریختن چای در فنجانها بود که درب حیاط توسط ایفون از داخل ساختمان باز شد و دو خانم وارد شدند خانم سعادت نگاهی‌ به آنها و سپس به رویا کرد و گفت:
    - کسی‌ که میاد تو فقط کنارم بشین همه کارها رو خدمتکار انجام میده.
    رویا به خاطر محبتش لبخندی صمیمانه به روی او زد و پاسخ داد
    - اگه شما اینطوری میخواهید من هم حرفی‌ ندارم
    خانم‌ها نزدیک شدند و رویا به احترام شان ایستاد خانم جلويی از شباهتش مشخص بود که خواهر خانم سعادت است رویا سلام کرد خانم فهیمی جواب او را داد و به خواهرش که نمی‌توانست بایستد نزدیک شد خم شد و او را بوسید و سپس با رویا دست داد
    . دراین لحظه رویا متوجه خانم بعدی شد که بسیار جوان بود.از عکسهایی که شب پیش دیده بود فهمید که او شهره دختر خانم فهیمی است.به صورتی عجیب و غریب و تابع مد روز خودش را اراسته بود و برای جلب توجه ارایشی غلیظ روی صورتش انجام داده بود که به نظر رویا به زیبایی ذاتی خودش لطمه زده بود.
    رویا سلام کرد.او هم بعد از بوسیدن خاله اش با عشوه به رویا نزدیک شد و دستان سفیدش را که با ناخنهای مانیکور کرده زیباتر جلوه می کرد جلو اورد و با او دست داد.
    خانم سعادت روبه خواهرش و اشاره به رویا گفت:
    -ایشون خانم رویا امینی.پرستار و همدمم!
    سپس روبه رویا کرد و ادامه داد:
    -ایشون هم توران فهیمی خواهرم و اون خانم هم دختر گلشون شهره جان هستن!
    رویا سرش را تکان داد و لبخند زد و به خانم فهیمی گفت:
    -ار اشنایی با شما خوشوقتم.
    و بعد از ان به شهره نگاه کرد و گفت:
    -همچنین با شما!
    خانم سعادت تعارف کرد و همه نشستند.رویا کنار خانم نشست.
    خانم فهیمی متقابلا به رویا لبخند زد و گفت:
    -من هم همینطور!
    روبه خواهرش کرد و گفت:
    -خانم مقبولی به نظر میاد.بهت تبریک می گم خواهر.
    خانم سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
    شهره که با کنجکاوی به رویا نگاه می کرد پرسید:
    -چهره ی شما خیلی برای من اشناس.من کجا شمارو دیدم؟
    رویا احساس کرد چیزی سنگین افتاد ته دلش. رنگ صورتش تغییر کرد.به واسطه ی شهرت و ثروتش چهره اش تقریبا در همه جا شناخته شده بود.(با خودش گفت نکنه منو شناخته)با این حال سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهد:
    -نمی دونم ولی من فکر نمی کنم شمارو قبلا دیده باشم.
    شهره با همان نگاه پرسشگرانه تکرار کرد.
    -نه حتما شمارو دیدم. خیلی اشنایید.با امینی کارخانه دار نسبتی دارید؟
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  16. تشكر از اين پست


  17. #9
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    خون توی رگهای رویا منجمد شد.حالش منقلب بود و کاملا تغییر رنگ صورتش را حس می کرد.برای کنترل خودش کمی مکث کرد.شهره حتی نمی توانست حدس بزند که او دختر امینی کارخانه داراست.رویا دستهایش را روی زانو قلاب کرد و جواب داد.
    -اه.نه.این فقط تشابه فامیلیه.نسبتی نداریم.
    شهره که هنوز قانع نشده بود شانه بالا انداخت.
    -نمی دونم ولی مطمئنم قبلا جایی دیدمتون.بگذریم حتما پرستاری خوندید.بله؟
    رویا نفس راحتی کشید و گفت؟
    -بله یک دوره فشرده پرستاری عالی خوندم.
    خانم سعادت میان حرفشان گفت:
    -توی کارش هم خیلی وارده.
    رویا به عنوان تشکر به او تبسم کرد.شهره روبه رویا ادامه داد.
    -منم کامپیوتر خوندم.تازه تموم کردم.
    -خیلی خوبه تبریک می گم.
    خانم سعادت پرسید:
    -برای رفتن چی کار کردی خاله.کاری از پیش بری؟
    شهره با لحن لوس مخصوص به خودش جواب داد.
    -نه خاله. اگه مامان بذاره.پاپارو راضی کردم ولی مامان مانعه.

    وبا نگاهی قهر امیز به مادرش نگاه کرد.خانم سعادت رو به خواهرش کرد و خانم فهیمی گفت: -شما یه چیزی بگید خواهر.مگه می شه یک دختر جوون رو بدون پشتیبان فرستاد اون سردنیا؟
    شهره میان حرف مادرش دوید و گفت:
    -این حرفها رو به خاله نزنید.اون از شما روشنفکرتره که پارسارو فرستاده.
    خانم سعادت خندید.
    -ولی خاله تو با اون فرق می کنی. اون پسره تو دختر.
    -خوب باشم.شما و مامان فکر می کنید هنوز پنجاه سال پیشه.
    توی این زمونه دخترا با پسرا فرقی ندارن.
    برداشتن فنجان از سینی گفت:
    -خاله جان من روی حمایت شما حساب میکردم.
    -من چی بگم خاله .صلاح تورو پدرومادرت بهتر می دونن.
    خانم فهیمی خندید و گفت:
    -قربون ادم چیز فهم.
    بعد از ان رو کرد و ادامه داد.
    -خوب دیگه.می گفتی هرچی خاله بگه.می بینی که خاله هم با ما هم عقیده س.
    شهره با قهر اخم کرد و چیزی نگفت.
    رویا که کنار خانم نشسته بود اهسته پرسید:
    -اگه شما راحتید من تنها تون بگذارم؟
    -نمی خوای کنارم باشی؟
    ونگاهی زیرچشمی به حرکات لوس شهره انداخت و اهسته ادامه داد.
    -در صورتی که خودت نارحتی می تونی بری.
    رویا برای راحتی اوتبسم کرد.خانم فهیمی که متوجه اهسته صحبت کردن انها بود برای عوض کردن بحث از خواهرش پرسید.
    -از پارسا چه خبر خواهر جون؟
    -بی خبرش نیستم.گاهی تلفن می زنه.میگه حالش خوبه. اینطور که خودش میگه اتمالا حدود یک سال دیگه باید اونجا بمونه.
    خانم فهیمی گفت:
    -فهیمی می گفت کاشکی زوتر تا قبل از اینکه پارسا بیاد فکری میکردیم و شهره رو می فرستادیم اینطوری خیالمون راحت می شد.
    خانم با بی میلی اشکاری جواب داد.
    -ولی پارسا قصد موندن اونجارو نداره.تصمیمش اینه که به محض تموم شدن کارش برگرده.
    شهره خودش را وارد صحبت کرد:
    -وای پارسا چه فکری می کنه که می خواد بهشت اونجارو بذاره و بیاد توی این خراب شده.من که اگر فرصتی پیش بیاد می رم و دیگه پشت سرم رو هم نیگاه نمی کنم.
    خانم سعادت لبخندی پر تمسخر به روی شهره زد و سپس از رویا پرسید:
    -نظر تو چیه رویا جان؟
    رویا که درد برابر سؤال غیرمنتظرانه قرار گرفته بود با دستپاچه گی جواب داد.
    -من نظری ندارم.
    شهره با صدای بلند خندید.با خنده اش اینطور نشان داد که دختری مثل رویا حتی نمی تواند در این زمینه فکر کند. خانم سعادت با نارحتی نگاهی به شهره انداخت.شهره که پی به نارحتی خاله اش برد خنده اش را قطع کرد.خانم با همان ناراحتی و چهره ی برافروخته به طرف رویا برگشت و دوباره سؤالش را تکرار کرد. رویا فهمید که خانم انتظار یک جوب منطقی و دندان شکن را از او دارد.به تدریج خود را باز یافت نگاه تحقیر امیز شهره را با نگاه جسورانه جواب داد و مؤدبانه گفت:
    -خوب از چشم هر کسی بهشت یه جایه مخصوصه.البته تا نگاه هر شخص به بهشت چه طور باشه که البته هر کس نظر خودش براش محترمه.
    خانم سعادت به شهره نظر کرد ولبخند زد.شهره هم که جواب مطابق میلش نشنید بود برای تغییر مسیر صحبت بر خواست.در حالیکه به طرف گلهای روز می رفت گفت:
    -من توی این فصل عاشق گلهای رز شما هستم خاله.خیلی قشنگن.
    خانم که حسابی از جواب رویا خرسند بود جواب داد:
    -همینطوره عزیزم.
    رویا بلند شد.بهتر می دید بیشتر از این انجا نماند.از خانم اجاز گرفت و سپس به خانم فهیمی گفت:
    -از اینکه با هاتون اشنا شدم خوشحالم.من از خدمتتون مرخص می شم که راحت تر باشید.
    با او دست داد.شهره به طرفشان امد.رویا از او هم معذرت خواهی و خداحافظی کرد و به اتاقش پناه برد

    در کنار انها بودن خصوصا با اداهای جلف شهره برایش وشایند نبود.تمام مدتی را که مهمانها بودند از اتاقش خارج نشد. خودش را مشغول مطالعه و گوش کردن به اهنگهای دلخواهش کرد.نزدیک غروب بود که خدمتکار امد و خبر داد که خانم در اتاق نشیمن منتظر اوست.
    خودش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت.خانم را تنها در اتاق نشیمن دید. چند ضربه به در باز زد و پرسید
    -اجازه می دید خانم؟
    خانم برگشت و نگاه کرد و با دست اجازه ی ورود داد. رويا سلام کرد و کنارش نشست خانم دستش را بلند کرد و دست او را خواست با مهربانی جواب سلامش را دادو گفت:
    -من از طرف شهره بابت رفتار زشتش ازت مغذرت می خوام.
    رویا دست چروکیده پیرزن را بوسید و پاسخ داد
    -نه خواهش می کنم اینطوری صحبت نکنید.من که فکر نمی کنم اتفاقی افتاده باشه.
    خانم بعد از تازه كردن نفسش گفت:
    -حقيقت اينه كه شهره دختر لوسيه.شايد هم نمى خواد بدجنس باشه ولى خوب اينطورى تربيت شده و بعضى مواقع اطرافيانش رو مى رنجونه.اين از خوبيه تو كه به دل نگرفتى.
    رويا با لبخند جواب داد:
    -اخه چيز مهمى نبود كه شما خودتون رو ناراحت كردين.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  18. تشكر از اين پست


  19. #10
    عضو فعال آواتار FA-HA
    رشته
    سایر رشته های مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/8
    محل سكونت
    استان كرمان
    امتیاز
    235
    پست ها
    178

    پيش فرض

    خانم در جواب لبخند رويا تبسم كرد و گفت:
    -مطمئن باشم؟
    -مطمئن باشيد.
    رويا شروع به بوست گرفتن ميوه كرد.خانم گفت:
    -مى دونى من از شهره بدم نمى ياد.دختر خواهرمه نمى خوام هم ازش طرفدارى بيخود كنم ولى دختر مهربونيه.وقتى پارسا و شهره كوجيک بودن مرحوم پدر پارسا به شهره میگفت عروس گلم.حالا چند وقته كه خواهرم لابه لاى صحبت ها اين قضيه رو بيش مى كشه.مى خواد ببينه نظر ما جيه.البته از نظر من هم مهم انتخاب پسرمه اما جيزى كه هست پارسا هم زياد موافق رفتارهاى جلف شهره نيست.
    رويا يكى يكى و با حوصله ميوهاى بوست گرفته را به دست او مى داد و به هرفهايش گوش مى داد.خانم از او پرسيد:
    -تو راجع به شهره چى فكر مى منى؟
    رويا با اينكه انتظار اين سؤال را نداشت ولى نيازى به جبهه گرفتن عليه شهره نداشت.اول كمى سكوت كرد و سپس جواب داد:
    -نظرتون رو درباره ى اينكه شهره خانم دختر مهربونيه قبول دارم.شايد هم بعضی رفتار هاش عمدی نباشه و مطمئنا بدجنس نیست.درباره ی اقای سعادت هم من ایشون رو نمی شناسم و نمی دونم چه شخصیتی داره.
    لبخند زد و ادامه داد.
    -اگه خدا بخواد و قسمتشون با شه ممکنه مال هم باشن.خانم حرف او را تآیید کرد
    فردا صبح زود بعد از نماز به قولش عمل کرد قبل از اینکه زنگ اتاق خانم به صدا در اید به حیاط رفت و یک دسته کوچک و زیبا گل چید.بعد از انجام کارهای روزانه وبعد از اینکه ساعت ده شد و خانم خوابید رویا به قصد پست کردن نامه ها از منزل خارج شد. سر کوچه که رسید یک ماشین سفید و شیک از روبه رو وارد کوچه شد و جلو منزل همان مرد جوانی که دیروز رویا را تا کوچه ی بعدی همراهی کرد بود ایستاد.درب جلو کنار راننده باز شد و همان مرد جوان از ماشین بیرون امد و در یک لحظه نگاهش روی رویا ثابت ماند. رویا مظطرب برسرعت قدم هایش افزود و خیلی زود از خم کوچه پیچید.وقتی به خیابان رسید نفس حبس شده اش را بیرون داد و راحت شد.به حال خودش خندید تا به حالا که به این سن رسیده بود معنی مزاحم را نمی دانست همیشه یا با کسی بیرون می رفت یا با ماشین رفت و امد می کرد به جسارت از دست رفته اش غبطه خورد
    ان شب تا مدتی با هم تلویزیون تماشا کردند صحبت کردن و در کنار هم شام خوردند.باز هم رویا به او کمک کرد و او را به اتاقش برد.داروهایش را داد.وقتی که خانم روی تختش دراز کشید و رویا برای کتاب خواندن کنارش نشست قبل از ان پرسید:
    -امشب می خوام برای دوستم وعمه جون نامه بنویسم.اجازه می دید ادرس اینجارو براشون بنویسم؟
    خانم متعجب به او نگاه کرد و گفت:
    -البته که می تونی.این چه سؤالیه می پرسی ولی مگه توی اتاقت گوشی نداری؟
    -چرا هست اما می دونید که حرفهای دو تا دوست صمیمی پشت تلفن تموم نمی شه. ممکنه گوشی بسوزه و ازش دود دربیاد.
    خانم از شوخی او خندید و گفت:
    -هر جور که راحتی عزیزم.
    بعد از خوابیدن خانم به اتاقش رفت و طی یک نامه ی مفصل همه چیز را برای پریسا شرح داد. با اینکه جلو شهره لونداده بود برای پریسا اعتراف کرد که او هم شهره را جایی دیده ولی کجا نمی دانست. این فکری بود که بعد از ظهر او را مشغول کرده بود.
    یک نامه ی کوتاه هم برای عمه نوشت و از وضع و اوضاع انجا او را مطمئن کرد از خانم سعادت کلی برایش تعریف کرد وادرس را برایش فرستاد.تا مدتی از شب را مشغول نامه نوشتن بود و بعد از ان مثل شب گذشته کمی در حیاط قدم زد و از هوای مطبوع بهاری استفاده کرد.

    دیروز محل صندوق پست را پیدا کرده بود.نامه هایش را به صندوق انداخت به عمه تلفن زد و قدم زنان نزدیک ظهر به منزل برگشت.
    یک هفته به همین ترتیب و طبق روال بدون اتفاق خاصی گذشت. رویا کم کم به کارش عادت می کرد و ظاهرا از محیط ارام و خانم و کارش راضی بود.خانم سعادت هم روز به روز به شدت علاقه و وابستگی اش به او اضافه می شد.روی هم دو هر دو از کنار هم بودن لذت می بردن.
    یک روز بعدازظهر پارسا پسر خانم سعادت تماس گرفت.در لابه لای صحبتایش رویا شنید که او برای پسرش از رویا تعریف می کرد و می گفت چقدر حالا شبها برایش زود می گذرد و خیلی هم راحت می خوابد.
    یک بعدازظهر هم طبق برنامه ی ماهیانه خانم با اژانس او را به نزد پزشکش برد.خدا می داند که وقتی ماشین چادر کشیده در پارکینگ حیاط را می دید چقدر دلش برای ماشینش ضعف می رف کاش می توانست با ماشین خانم را ببرد.این افکاری بود که به سراغش می امد و او به سختی انها را از خودش دور می کرد.
    در این هفته دوبار دیگر هم پسر مزاحم همسایه را در کوچه دیده بود و تا مسیری را هم بدون هیچ مسئله ای با یکدیگر هم قدم شده بودند.
    با عمه تقریبا هر روز و با پریسا چند روز یک بار تلفنی صحبت می کرد.به پریسا گفته بود حرفهای گفتنی زیاد دارم که برات داخل نامه نوشتم و به زودی به دستت می رسد.وبالاخره بعد از ده روز که از اقامت رویا در انجا می گذاشت اولین نامه ی پریسا رسید.
    ان روز قبل از ساعت دوازده که به منزل رسید و برای تعویض لباس به اتاقش رفت نامه را روی میزش دید.هیچ وقتی نداشت چاره ای نبود.
    عشق يعني دو كبوتر پرواز / عشق يعني دو قناري آواز
    عشق يعني تو مرا مي راني / من به صد حوصله مي آيم باز
    عشق يعني سخن دل گفتن / عشق يعني تو و يك عالم راز...

  20. تشكر از اين پست


صفحه 1 از 6 12345 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی (دانلود کتاب)
    پاسخ ها: 7
    آخرین ارسال: 4 هفته پيش, 10:02 AM
  2. نکاتی دربارهء ژان پل سـارتر و رمان فنا ناپذیرش ( تهوع )
    توسط کالیگولا در تالار مشاهير جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/4/09, 11:20 PM
  3. موسسه آموزش عالی پارسا
    توسط sony_vaio در تالار موسسات آموزش عالی
    پاسخ ها: 11
    آخرین ارسال: 2011/5/04, 10:20 PM
  4. ارسال دعوتنامه پارسا اسپیس برای شما
    توسط w!z@rd در تالار اینترنت و وبگردی
    پاسخ ها: 134
    آخرین ارسال: 2010/4/04, 10:12 AM
  5. درخواست دعوت نامه پارسا اسپیس
    توسط سـعید در تالار اینترنت و وبگردی
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2008/8/14, 09:33 PM

عبارت‌های مرتبط

دانلود رمان پارسا

رمان پارسا

دانلود کتاب پارسا

دانلود رمان پارسا برای موبایلدانلود رمان پریسا رمان پریساکتاب پارساخواندن رمان پارسا

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •