صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرينآخرين
نمايش نتايج 11 تا 20 از 27

تاپیک: بشنو ازدل

  1. #11
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    سال تحصیلی دانشگاهها اغاز شد.
    محیط دانشگاه برایم جذاب و دلپذیر بود.
    دوستان جدید هم پیدا کرده بودم.
    سعی می کردم از محیط اموزشی کمال استفاده را ببرم،سهیلا هم کلاس های اموزشی اش را با جدیت دنبال می کرد.
    به نظر من که خیاط قابل و خوبی از کار در می امد.
    سعید هم در یک وزارتخانه استخدام شده بود.
    از طرف مسئولین دانشگاه به عنوان یکی از دانشجویان موفق وبا استعدادبه این وزارتخانه که دنبال فرد قابل اعتمادی برای قسمت کامپیوتر می گشتند معرفی شده بود،همچنان که در امتحان فوق لیسانس هم پذیرفته شده بود و درسش را هم ادامه می داد.
    واقعا که پسر موفقی بود.
    سهیل هم که سال دوم دانشگاه را پشت سر می گذاشت.


    نیمه ی ابان ماه سالگرد فوت والدینم بود.
    عمو در تدارک بود تا این مراسمهم به خوبی انجام شود با نزدیک شدن سالروز ان حادثه دوباره اندوه و بی حوصلگی در من بارزتر می شد،روز سالگرد که خاله ها و دایی هایم هم نیزحضور داشتند ولی دل اسمان هم مانند دل من گرفته بود و پر اشک به نظر می رسید.
    فامیل و اشنایان چون همیشه جمع بودند تا بار دیگر یاد ان عزیز را پاس دارند و به بازماندگان تسلا دهند.
    بعد از بهشت زهرا به دعوت عمو همه در خانه جمع شدند تا با صرف شام بار دیگر از انها پذیرایی شود.
    واقعا که عمو در این مدت خیلی به زحمت افتاده بود.


    روزها روال عادی خود را از سر گرفته بود.
    یک روز سرد دی ماه زودتر از هر روز به خانه برگشتم.
    خانه خلوت و ساکت به نظر می رسید.
    _: سلام زن عمو، تنها هستید؟پس سهیلا و پسرها کجا هستند؟!


    _:font size=]سلام عزیزم ،هنوز نیامده اند تو انگار امروز زودتر خانه امدی

    _:خوب آره
    اره استادمان نیامده نبود برای همین به خانه برگشتم._کار خوبی کردی این روزها کمتر موقع ناهار خانه بودی،شب ها هم که حسابی خسته هستی برو دست و صورتت را بشور تا من سفره را پهن می کنم حتما عمویت هم می آید،امروز سه نفری ناهار میخوریم


    _کمیبعد صدای زنگ، ورود عمو را به ما اعلام کرد.
    _:سلام عمو.


    _سلام دخترم امروز زود امدی!


    _بله، به زن عمو گفتم استادمان نیامده بود.


    _:چه بهتر اتفاقا می خواستم در مورد موضوعیباید با تو صحبت کنم.
    چه بهتر اتفاقا می خواستم در مورد موضوعی_:بفرمایید.
    چه بهتر اتفاقا می خواستم در مورد موضوعی_:حالا نه، بعد از ناهار.

    سر ناهار تمام مدت به موضوعی که عمو می خواست بگوید فکر می کردم.
    _بلاخره وقتی با کمک زن عمو سفره برچیده شد و سینی چای را جلوی عمو گذاشتم عمو موضوع را مطرح کرد.
    _:الهام جان می دانی که من اگرتو را از دختر خودم بیشتر دوست نداشته باشم کمتر دوست ندارم،تو دیگر بزرگ شده ای و فکر می کنم موقع ان رسیده که درباره ی زندگی اینده ات تصمیم بگیری،حقیقتش دختری به خوبی و زیبایی تو خواستاران فراوانی دارد ولی موردی را که من در مورد آن صحبت می کنم هم پسر بدی نیست،می دانی،سعید از مادرش خواسته که تو را برایش خواستگاری کنیم،هر چند من عقیده دارم خیلی نباید برای ازدواج تو عجله کرد چون سنی نداری ولی این پسره عجول از وجود خواستگاران وقت و بی وقت تو ترسیده!
    و اصرار داره که هر چه زودتر برای خودش خواستگاریت کنیم هر چند این ارزوی قلبی من و مادرش هم بوده است حالا چه می گویی؟


    چی!!!!!!!!! حس کردم از سرم دود بلند شد سعید کسی که همیشه مرا رنجانده وآزره خاطر کرده حالا از پدر و مادرش میخواهد من را برایش خواستگاری کنند واقعا که !
    او اخرین کسیبود که ممکن بود من برای ازدواج به اش فکر کنم،فکر هم نمی کردم که او به من علاقه ای داشته باشد.


    عمو که من را در فکر دید گفت:لازم نیست همین حالا جوابم را بدهی می توانی هرچه قدر که می خواهی فکر کنی.


    گیج و سر درگم بودم ولی گفتم :هفته ی اینده نظرم را به شما می گویم.


    این یک هفته حسابی از درس و زندگی افتادم توی خونه یک موش و گربه بازی درست و حسابی با سعید داشتم هر جا اوبود من به بهانه ای حاضر نمیشدم زن عمو و سهیلا هم که رفتارم را میدیدند میخندیدندو ان را به حساب خجالت و شرم دخترانه میگذاشتندو زیاد پاپی ام برای حضور در جمع خانواده نمیشدند.
    از لحاظ فکری هم این قدر اشفته بودم که درست متوجه حرفهای اطرافیانم نمیشدم و هر حرفی را برایم چند بار تکرار میکردند تا بتوانم جواب درستی به ان بدهم!
    نمی توانستم به چیزدیگریجزخواستگاری سعید فکر کنم شکی نداشتم که او را نمی پسندیدم درست است که از لحاظ تیپ و قیافه پسر خوش تیپ وقیافه ای محسوب میشد واهل خلاف و رفیق بازی هم نبود ، در ضمن ادم کاری و قابل اطمینانی هم بود ولی رفتارش خیلی خشک وخشن بود واین چیزی بود که من نمی پسندیدم چون حس میکردم این رفتار خشک وخشن از غرور واعتماد به نفس بیش از حدش سر چشمه میگرفت ولی مشکل اینجا بود که نمی توانستم و نمیخواستمبه عمویی که این همه برایم زحمت کشیده نه بگویم!.
    پس از یک هفته کلنجار رفتن با افکارم بلاخره توانستم به خیال خود راه حلی برای این موضوع پیدا کنم ونقشهای طرح کنم و منتظر شدم تا عمو از من پاسخ بخواهد و ان روز خیلی زود رسید!


    _عمو جان من با موضوعی که شما گفتید مخالفتی ندارم ولی..

    _ ولی چه؟راحت باش دخترم چه می خواهی بگویی؟

    با شرم سرم را پایین انداختم و اهسته گفتم:عمو جان می خواهم چند دقیقه ای به صورت خصوصی با سعید صحبت کنم.
    _حتما،اتفاقا سعید هم خواستار این مسئله شده بود ،بلاخره شاید شرط و شروطی باشد که بخواهید بدون حضور دیگران با هم مطرح کنید.
    همین الان سعید را صدا می زنم تا توی همین اتاق صحبت هایتان را بکنید،امادگی اش را داری که؟


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  2. تشكر از اين پست


  3. #12
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    در حالی که قلبم به شدت در سینه ام تلاطم برداشته بود سرم را به عنوان پاسخ مثبت به طرف پایین تکان دادم.
    عمو با گفتن زود برمی گردم از اتاق خارج شد
    پیش خود حرف هایی که از قبل اماده کرده بودم را مرور کردم تا چیزی از قلم نیفتد.
    از فکر حرف هایی که باید می گفتم و مهم تر از همه عکس العمل سعید دلهره ی زیادی بر جانم چنگ انداخته بود.


    چند لحظه بعد صدای ارام یاا...گفتن سعید و چند ضربه به در ورود او را اعلام کرد.
    در اینه ی رو به روی تختم با عجله چادرم را مرتب کردم و نگاهی به روسریم انداختم.
    با گفتن بفرمایید او را به داخل اتاق دعوت کردم.
    سربه زیر وارد شد و سلام کرد سلامش را پاسخ گفتم و در حالی که با دست صندلی را نشانش می دادم گفتم:بفرماییدبنشینید.
    همانجا روی صندلی نشست
    .دقایقی در سکوت گذشت.
    نمی دانم او برای چه ساکت بود ولی می دانم دلیل سکوت من جمع کردن شجاعتم برای بیان سخنانم بود.
    _بلاخره این او بود که طلسم سکوت را شکست:خوشبختانه ما اشنایی زیادی از روحیات یکدیگر داریم بنابرین لزومی ندارد که سوال هایی که در اینگونه موارد مطرح می شود عنوان کنیم منتها می خواستم بعضی مسائلی که برایم مهم هستند در مورد خودم بگویم که ان شاا...در اغاز زندگی مشترک مسئله .ی نگفته ای باقی نمانده باشد.
    لازم دیدم همانجا سعید را متوقف کنم و نگذارم بیشتر از این بازی ادامه پیدا کند.
    بنابرین میان حرفش دویدم و گفتم:اقا سعید،چند لحظه اجازه بدهید فکر می کنم بهتر باشد اول من حرف هایم را بزنم چون بعد از حرف های من متوجه میشوید لزومی به گفتن این مسائل نمی باشد.


    سعید متعجب نگاهی به من انداخت و گفت:
    بفرمایید من اماده ی شنیدن هستم.



    _:اول از همه پیشا پیش از شما معذرت خواهی می کنم چرا که می دانم صحبت هایی که خواهم کرد باعث رنجش شما خواهد شد و با انکه از رنجاندن دیگران متنفرم ولی در این مورد خاص چاره ای جز این نمی بینم،
    حقیقتش را بخواهید به نظر من شما پسری درسخوان،جدی،فعال،موفق با ظاهری مناسب هستید و من مطمئن هستم که دختر های زیادی هستند که با خوشحالی پیشنهاد شما برای زندگی مشترک را می پذیرند ولی در مورد خودم این اطمینان را ندارم،
    زیرا با همه امتیازاتی که دارید مطمئنم از لحاظ اخلاقی با هم به تفاهم نخواهیم رسید و مهم تر از همه اینکههر چه در زوایای قلبم جست و جو می کنمچیزی به نام محبت نسبت به شما به عنوان همسر اینده نمی یابم تا پشتوانه ی محکمی برای زندگی مشترک باشد که این را هم به حساب کج سلیقگی بنده بگذارید،
    هرچند احترام شما به عنوان یک پسرعمو نزد من محفوظ است.
    چهره ی سعید لحظه به لحظه برافروخته تر میشد.
    سعید که با چهره ای برافروخته به سخنانم گوش می داد در این لحظه در حالی که سعی می کرد صدایش ارام باشد پرسید:پس چرا همان اول نگفتید چرا همان موقع که پدرم موضوع خواستگاری را با شما مطرح کرد جواب رد به او ندادید چرا گذاشتید تا این حد روی این مسئله حساب باز کنند چرا گذاشتید تا این حد خودم را مضحکه قرار دهم؟



    _:شما اجازه بدهید من حرفهایم را تمام کنم اگر باز هم سوالی بی پاسخ مانده بود ان وقت جوابگو خواهم بود.
    در مورد اینکه چرا همان هفته ی قبل که عموجان موضوع خواستگاری را مطرح کرد جواب منفی ندادم در صورتی که همان اول هم از احساسات خودم نسبت به شما مطمئن بودم ولی مسئله ای که باعث شد در این یک هفته روی این موضوع فکر کنم احساسم نسبت به شمانبود بلکه نسبت به عموی عزیزم بود،
    بنظر شما می توانستم به تنها خویشاوند نزدیک پدرم که برایم باقی مانده جواب رد بدهم به کسی که در طول این یکسال و نیم که ازمرگ والدینم می گذرد اگر نه بیشتر ،کمتر از من هم اندوهگین نیست و با این همه از هیچ تلاش و کوششی جهت راحتی و اسایش من فروگذاری نکرده است و نه تنها من که همین محبت ها را در گذشته در حق پدرم نیز انجام داده خدا خودش شاهد است که او را مانند پدرم می بینم نه یک عمو و اگر از من بخواهد برای خوشحال کردنش حاضرم جانم را بدهم چه رسد به اینکه با ازدواج با شما او را به ارزویش برسانم.

    _:من نمی فهمم بلاخره چه می خواهی بگویی؟


    _:حرف من سر همین است من با همه ی مسائلی که گفتم حاضرم با تو ازدواج کنم ولی از انجا که ازدواج را یک پیوند قلبی می دانم لازم دانستم از همین اول حقایق را با شما در میان بگذارم،
    پیشنهاد من این است من به عقد شما در می ایم در یک خانه با شما زندگی می کنم ولی تعهد هیچگونه رابطه ی زناشویی را نمی پذیرم،
    در حضور دیگران ما یک زن و شوهر خوشبخت و علاقمند به یکدیگر هستیم ولی در خلوت مانند یک خواهر و برادر کنار هم زندگی می کنیم،
    مزیت این ازدواج ظاهری هم این است که هم عمو و زن عمو را راضی و خوشحال می کند ،
    هم خاله و دایی های من هم از بابت اینده ی من خیالشان راحت می شود و احساس نگرانی نمی کنند.


    یک تای ابرویش را به حالت تمسخر بالا برد وگفت:_آن وقت این بازی تا کی ادامه پیدا می کند؟


    _تا هر وقت که بتوانیم همدیگر را تحمل کنیم،اگر بعد از مدتی دیدیم زندگی برای شما سخت شده یا شما نیاز به یک همسر واقعی دارید می توانیم بهعلت عدم تفاهم از هم جدا شویم و وجدانمان هم اسوده است که به خاطر عمو و زن عمو سعی خودمان را کرده ایم


    با همان لحن تمسخر امیز گفت:واقعا که در این یک هفته به تمام این مسائل خوب فکر کرده ای !
    خوب حالا اگر من با شرایط شما مخالف باشم و بخواهم از این ازدواج صرف نظر کنم چه می شود؟


    شانه هایم را به نشانه بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم:
    _در این صورت شما می توانید با پدر و مادرتان صحبت کنید و قرار ازدواج را به هم بزنید،
    کسی هم از من دلخور نمی شود چون من موافقتم را اعلام کرده ام


    :به این صورت شما کاملا راضی و برنده خواهید بود چون جواب رد به عمویتان نداده اید و از ازدواجی که تمایلی به ان ندارید رهیده اید و برعکس من شکست خورده و مورد خشم و غضب پدر و مادر،خانواده و دیگران قرار می گیرم چون با اینکه خودم پیشنهاد ازدواج را داده ام از ان سرباز زده ام و دل برادرزاده ی عزیز پدر را شکسته ام و با احساساتش بازی کرده ام،
    نخیر الهام خانم انقدر ها هم که شما فکر می کنید احمق نیستم درست است که این بازی را شما شروع کردید و من بلاجبار باید در آن شرکت کنم ولی روزی می رسد که شما شکست بخورید و من برنده باشم،حالا که خوتان اینطور می خواهید من حرفی ندارم


    با خشم از روی صندلی بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
    چند لحظه بعد صدای هلهله ی شادی زن عمو بلند شد.
    معلوم بود سعید قسمت اول بازی را خوب انجام داده و موافقت من و خودش را با شروط یکدیگر به اطلاع پدر و مادرش رسانده است.
    (در دل فکر می کردم اگر عمو و زن عمو بدانند من چه شروطی گذاشته ام ایا باز هم به اندازه ی الان احساس خوشحالی می کنند؟)
    سهیلا و زن عمو با خوشحالی وارد اتاق شدند و با محبت صورتم را بوسیدند.
    _:بلاخره عروس خودم شدی.
    _:خوب زن داداش الهام نگفتم این داداش ما چقدر به تو دلبسته است؟
    _بعد اهسته کنار گوشم زمزمه کرد:امیدوارم ان بلاهایی که قرار بود سر شوهر اینده ات بیاوری سر داداش من پیاده نکنی.
    _به همان صورت جوابش را دادم:نه خیالت راحت باشد به خاطر تو پارتی بازی می کنم! و هر دو با هم خندیدیم.
    همان شب عمو تلفنی با دایی ها و خاله ام صحبت کرد و به نوعی برای این ازدواج از انها اجازه گرفت.
    بعد هم با توافق یکدیگر تاریخ عقد و عروسی را برای 15 روز اینده که عید مبعث بود گذاشتند تا انها بتوانند از حالا برای امدنشان برنامه ریزی کنند و بلاخره گوشی را به من سپرد تا سیل تبریک ها و اظهار رضایت هایشان از این ازدواج پاسخگو باشم.
    هرسه نفر هم به نوبه ی خود اطمینان کامل از خوشبختی من با داشتن همسری مانند سعید که گل سرسبد پسرهای فامیل به حساب می امد اظهار می داشتند و من با کمال متانت از اظهار لطفشان تشکر کردم.
    در حالی که در دل به افکار انها می خندیدم،انها چه می دانستند حقیقت چیست؟


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  4. تشكر از اين پست


  5. #13
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    5روز بعد به تلاش و کوشش جهت برگزاری مراسم جشن گذشت.
    نمیدانم این همه عجله برای چه بود؟!
    دیگر برایم مهم هم نبود خودم رابه دست تقدیر سپرده بود و دیگر دیر و زود برایم معنایی نداشت .
    خرید حلقه و لباس بدون کوچکترین وسواسی به سرعت انجام گرفت.
    زن عمو و سهیلا متعجب به انتخاب های ساده و ارزان من می نگریستند.
    سعید عصبی و کلافه بی هیچ حرفی ما را همراهی می کرد.
    تنها شخص اسوده و بی خیال جمع من بودم که بی هیچ دلهره ای این ایا م را سپری می کردم.
    واقعا که عروسی ای در کار نبود تازه برای شخصی که به او علاقه خاصی نداشتم لزومی نمی دیدم که انتخاب های بهتری بکنم.
    _سهیلا می گفت:درست است گفتم برای ما پارتی بازی بکن ولی واقعا سلیقه ی تو اینطور ساده پسند نبود نمی خواهی نگاهی به حلقه های ان جعبه بیندازی؟!
    _من با ژستی فیلسوف وار گفتم:تو نمی فهمی ، در سادگی زیبایی خاصی نهفته است.
    _سهیلا ناباورانه گفت:هرطور میل خودت است!
    برای خرید لباس عروسی چنان لباس نامناسبی انتخاب کردم که سعید طاقت نیاورد و به دور از چشم سهیلا و زن عمو گفت:ببین الهام تو دیگر شورش را دراوردی اگر مانند همیشه رفتار نکنی همه متوجه قضیه می شوند و این نقشه ی خودت را به هم می زند دیگر خود دانی.
    _سعید راست می گفت هم سهیلا و م زن عمو می دانستند که این سلیقه ی واقعی من نیست و حتما موضوعی در بین است باید رفتارم را عوض می کردم تا برای کسی در این اغاز راه شبهه ای پیش نیاید.
    به سوی سهیلا و زن عمو رفتم واین بار لباسی را که همان اول ورود چشمم را گرفته بود نشانشان دادم .
    لباس سفید راسته ای که تمام بالاتنه ان با مهره های زیبا نقش دوزی شده بود و دنباله ی بلندی از کمر به ان وصل شده بود.
    زن عمو با خوشحالی نظرم را تایید کرد و رضایت را در سیمای سعید دیدم.
    در این چند روزی که از صحبت هایمان می گذشت بیشتر از گذشته از هم کناره گرفته بودیم و دیگران این را به حساب حجب وحیای مان می گذاشتند.آپارتمانی در نزدیکی خانه ی عمو اجاره کرده بودیم ،البته خانه ی پدری ام بود که عمو ،ان را اجاره داده بود و هرماه اجاره ی ان را به حسابم واریز می کرد و ما می توانستیم در آن ساکن شویم ولی سعید سرسختانه با این پیشنهاد مخالفت کرد و گفت:ترجیح می دهم خانه اجاره کنم .
    (شاید هم غرورش اجازه نمی داد در خانه ای که متعلق به من باشدزندگی کند.)
    در ضمن می دانستم از نظر روحی هم مطمئن نیست که من در خانه ای که جای خالی پدر و مادرم را هر روز برایم تداعی میکرد،دوام بیاورمولی جهیزیه ای که می دانستم مادرم برای من تهیه کرده و به همراه وسایل دیگر در انباری خانه نگه داری می شد با اصرار من به اپارتمان منتقل کردند
    چون لزومی نمی دیدم که عمو مخارج بیشتری متحمل شود زیرا با اینکه در حساب بانکی ام موجودی داشتم عمو اجازه نمی داد به ان دست بزنم و دائم می گفت ان را برای روز مبادا نگه دارم و علاوه بر تمام وسایل مورد نیازم هر ماه مقداری پول تو جیبی به من می داد.

    خاله زهرا که از 10 روز به عروسی مانده به تهران امده بود هرروز به همراه سهیلا و زن عمو برای اماده کردن و چیدن وسایل به آپارتمان ما می رفتند،من هم از خدا خواسته با خیال راحت به درسم می رسیدم.
    وقتی برمیگشتند سهیلا گزارش مفصلی از کارهایشان را به من میداد: نمیدونی الهام ، خاله زهرات چه سلیقه خوبی در چیدن جهاز داره!
    مرغها رو به حالت نشسته توی فریزر گذاشت که یخ ببندد بعدش اون زنجیر طلای باریکت بود که یک مدال ظریف بهش وصل بود ، اونوانداخت تو گردن مرغه که بصورت نشسته یخ زده بود بعدش مدالش رو گذاشت توی نوک مرغه خیلی قشنگ وجالب شده
    _با شیطنت گفتم :بیچاره مرغه! حالا این قدر حسرت سلیقه ی خاله زهرا ی من رو نخور من سفارش میکنم بهشون ،برای عروسی تو هم بیاد جهیزیه ات را با سلیقه خودش بچیند
    _ با اعتراض گفت :إإإ! الهام وقت کردی یک کمی توی ذوقم بزن !
    _بعد لبهایش را به حالت قهر جمع کرد وادامه داد: اصلا دیگه هیچی برایت تعریف نمیکنم!
    _برای دلجویی صورتش را بوسیدم گفتم خیلی خوب قهر نکن تعریف کن ببینم دیگه چه کارهای عجیب و غریب انجام داده اید!
    _اره داشتم میگفتم، سیب زمینی هارا شستیم و خشک کردیم بعدش یکی یکی دورشان را روبان کاغذی بستیم
    _ بی اختیار با صدای بلند خندیدم و گفتم: به خدا خیلی حوصله دارید !حالا سیب زمینی اگربدون روبان نباشد نمیشود خوردش؟
    _سهیلا که عصبانی شده بود محکم روی پایم کوبید گفت: خیلی بی احساسی!
    باور کن دیگه هیچی برایت تعریف نمیکنم

    2وز قبل از عروسی اکرم خترخاله ام و شوهر و فرزندش ، و امین پسرخاله ام همراه خانواده ، دایی حمید و خانواده و دایی رضا به تهران امدند.
    خانه ی عمو حسابی شلوغ شده بود و بوی عروسی از در و دیوارش به مشام می رسید.
    صدای دست زدن و شادی اهل خانه را از داخل کوچه هم می شد شنید.
    همراه زن عمو و خاله زهرا و اکرم دخترخاله ام یک روز قبل از مراسم برای برداشتن ابرو و اصلاح به ارایشگاه رفتم،هرچند اصلا تمایلی به این کار نداشتم.
    _زن عمو می گفت:ترو خدا زهرا خانم شما یک چیزی به الهام بگویید اخر با ظاهر دخترانه می شود عروس شد.
    _خاله زهرا می گفت:لجبازی نکن دختر وقتی بزرگترها یک چیزی می گویند بگو چشم.
    _به ناچار با انها همراه شدم.
    با هر تماس بند با صورتم اه از نهادم بلند می شد تا پایان کار از شدت درد اشک از چشمانم سرازیر بود.
    وقتی به خانه برگشتم انقدر نسرین جون، زنٍ دایی حمید و سهیلا از تغییرو زیباتر شدنم گفتند که وادارم کردند دوباره در اینه نگاهی به خودم بیندازم.
    وای خدای من واقعا ظاهری زنانه پیدا کرده بودم به طوری که برای خودم ناآشنا جلوه می کردم.
    _حالا چطوری جلوی عمو و دایی هایم ظاهر شوم با این سر و وضع از انها خجالت می کشیدم،فردا را چکار کنم که باید جلوی سعید بدون هیچ حجابی باشم،کاش از همان اول قبول نکرده بودم.
    ان شب هرطوری بود خودم را از از چشم عمو ودایی هایم دور نگه داشتم.

    صبح روز عروسی برف همه جا را پوشانده بود و این برای فامیل های شیرازیم بسیار جذاب و دلنشین بود زیرا در شیراز زیاد برف نمی بارید.
    نزدیکیهای ظهر من و اکرم وسهیلا و زن دایی نسرین وسوسن همسر امین پسرخاله ام به ارایشگاه رفتیم.
    قرار بود برای ساعت 4بعد از ظهر ما را اماده کنند چون ساعت5خطبه ی عقد در خانه خوانده می شد و بعد مراسم جشن عروسی در تالار برگزار می شد.
    موهایم تا نصف کمرم میرسید ولی بسیار لخت و نرم بود شاگرد ارایشگر برای بیگودی پیچیدن تکه ای از موهایم را میگفت وبه شدت میکشید و بعد بیگودی را دور ان می پیچید با گرفتن هر تکه ای از موهایم بی اختیار ناله ای میکردم که باعث اعتراض خانم ارایشگر شد: ای بابا! عروس به این نازک نارنجی ای نوبر است!
    اون از دیروز که برای اصلاح صوتش چقدر اشک و اه راه انداخت این از امروز که برای بیگودی پیچیدن این همه ناله میکند!!
    اکرم گفت: میدانید چیه؟ دختران در خانواده ما تا قبل از ازدواج اصلا هیچ دستی به صورتشان نمیبرند برای همین هم به اینگونه کارها عادت ندارند .
    _ مشکل بعدی وقت ریمل کشیدن بود که با چشمهای حساس من مشکل بزرگی بود چون مرتب از چشمانهم اب میامد آرایشگر کلافه از این وضعیت وخودم هم خسته از این همه برنامه، بودیم حقیقتش هیچ فکر نمیکردم عروس شدن این همه دردسر داشته باشد!

    وقتی بلاخره ارایش مو و صورتم تمام شد، و بالباس سفید عروسی را که قبل از آرایش بازحمت و به کمک یکی از کمک ارایشگرها پوشیدم.
    از اتاق مخصوص ارایش عروس بیرون امدم سهیلا اولین کسی بود که به طرفم امد و در حالی که با محبت نگاهم می کرد گفت:وای ماشاا...چقدر خوشگل شدی.
    خوش به حال داداش سعید من مطمئنم از دیدن تو با این قیافه و سر و وضع بهت زده می شود،چون تا به حال همیشه تو را با چادر دیده نمی داند تو بدون چادر چقدر زیباتری.
    اکرم و زندایی هم مرا از شنیدن تعریف بی نصیب نگذاشتند
    _عجب دخترخاله ی خوشگلی داریم ها.
    _زندایی ماشاا...چشم حسود کور مثل یه تیکه ماه شدی!
    ولی من با این تعریف ها بجای خوشحالی احساس دلشوره یبیشتریی در خود می کردم.
    واقعا فکر اینکه جلوی پسر عمویی که یک عمر با چادر بودم با این وضع بروم ما دچار شرم شدیدی می کرد.
    فکر می کنم این حالت به خاطر این بود که واقعا او را به عنوان شوهر قبول نکرده بودم و هنوز هم برای من حکم یک پسرعمو ا داشت.
    تردید مانند خوره وجودم را می خورد.ایا اشتباه نکرده بودم ایا ازدواج را سرسری نگرفته بودم؟

    صدای ایفون ارایشگاه بلند شد،متعاقب آن ما را صدا کردند:خانم مهدوی دنبال شما امده اند.
    اکرم با خنده گفت:چقدر زود هنوز یک ربع به چهار باقی مانده امان از دست این دامادهای عجول!خانم زودتر کار من را تمام کنید.
    _چشم خانم چند لحظه صبر کنید.


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  6. تشكر از اين پست


  7. #14
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    دقایقی بعد همه اماده ی رفتن بودیم.
    چادر سفید و زیبایم را تا روی صورتم پایین کشیدم.
    سهیلا دستم را گرفت و تا دم ماشین هدایتم کرد.
    سعید درب جلوی ماشین را برایم باز کرد،بقیه هم پشت نشستند.
    _داداش سعید عجب شاه دامادی شده ای ماشاا...کاملا برازنده ی عروس خانم.
    _دخترخاله جان شوهرت هم مانند خودت تک است.
    _با شنیدن تعریف هایی که از سعید می کردند خیلی دلم می خواست بدانم در لباس دامادی چطور به نظر می رسد ولی شرم مانع می شد که نگاهی به سویش بندازم.
    تمام کوچه چراغانی شده بود.
    دم در گوسفندی جلوی پای ما سر بریدند.با ورود به خانه صدای شادی و هلهله ی اهل خانه به اوج رسید.
    زن عمو و خاله زهرا با بغضی اشکار به استقبالم امدند.
    _ماشاا... عروس خوشگلم الهی فدایت بشوم.
    _خاله به قربانت چقدر ماه شدی.

    چون هنوز محرم نشده بودیم سعید به قسمت آقایان رفت واکرم با احتیاط به طوری که آرایش موهایم به هم نخوردچادر را از روی سرم برداشت تازه تزئینات جشن و سفره عقد را می دیدم به به! چه کرده اند تا حالا سفره عقدی به این زیبایی ندیده بودم
    مسیر ورودم را بصورت جاده ای باریک که حدودش را گلها ی بسیار زیبا تشکیل میداد مشخص کرده بود که به سفره عقد آینه ای که دورش را با زنجیره ای از گل تزیین کرده بودند می رسید و طاق آینه ای نقره ای که زیر آن یک مبل دو نفره برای جایگاه عروس و داماد گذاشته بودند ختم میشد.
    باورودم صدای دست و سوت زدنها اوج گرفت تا وقتی که برروی مبل نشستم .
    دقایقی بعد از خانم ها خواسته شد تا سکوت را رعایت کنند تا اقا خطبه ی عقد را بخواند.
    اکرم سریع قرآن را باز کرد و به دستم داد و تور را روی صورتم پائین کشید سکوت همه جا را فرا گرفت.
    صدای رسا وشمره عاقد به گوشم میرسید
    _:خانم الهام مهدوی فرزند مرحوم اقای محمود مهدوی ایا به من وکالت می دهید شما را به عقد دائم اقای سعید مهدوی فرزند اقای ابراهیم مهدوی به مهریه ی یک جلدکلام ا...مجید،14شاخه نبات ،110 سکه ی طلا و یک سفر حج دراورم ایا وکیلم؟
    صدای سهیلا در حالی که به ارامی 2 قطعه قند را بر پارچه ی بالای سرم می سابید بلند شد
    :عروس رفت گل بچینه.
    _ اقا برای بار دوم و سوم هم همان کلمات را تکرار کرد
    ._زن عموسکه ای به عنوان زیرزبانی کف دستم گذاشت.
    بلاخره با صدایی که خودم هم به زور شندم گفتم:بله.
    _عجیب بود خانم ها از کجا بله را شنیدند چون صدای کف و هلهله به اوج رسید.
    نگاهم به خاله زهرا افتاد که به ارامی اشک می ریخت.
    می دانم یاد خواهرش افتاده بود.
    بغض ساعتها بود که در گلویم چنگ انداخته بود.
    فکر پدر و مادرم و عدم حضورشان در مراسم عروسی ام درد کمی نبود.


    پس از دقایقی صدای یاا...عمو را شنیدم.
    خانم ها با سرعت خودشان را پوشاندند.
    کاش من هم می توانستم چیزی سرم کنم.
    عمو درحالی که دست سعید را در دست گرفته بود به طرف من می امد.
    اکرم قبلا تور سرم را روی صورتم انداخته بود.
    پشت سر انها دایی رضا ودایی حمید هم بودند.
    عمو وقتی به من رسید دست من را در دست سعید قرار داد.دستهای سرد و یخ زده ام در دستان گرم سعید می لرزید.
    کمی بعد اهسته دستم را از دستش بیرون کشیدم.
    عمو همانطور که صورتم را می بوسید بلند گفت:عمو به قربان قد و بالای قشنگت بشود.
    خم شدم و دست عمو را بوسیدم و وقتی مرا در اغوش گرفت سیل اشک از چشمانم جاری شد،عمو هم گریه می کرد قطرات اشک در چشمانش حلقه بسته بود با این حال سعی می کرد دلداری ام بدهد.
    _قربان چشمان قشنگت گریه نکن دل عمو را نشکن !بگذار از دیدنت با لباس عروسی در کنار سعید لذت ببرم.
    سهیلا با دستمال کاغذی زیر چشمانم را پاک کرد.
    عمو هم سکه ای به عنوان هدیه به من داد.
    دایی رضا و دایی حمید هرکدام صورتم را بوسیدند و سکه ای کف دستم گذاشتند.
    _در گوش دایی رضا گفتم:ان شاا... به زودی نوبت شماست،عروس خانم هم که اماده است.
    _دایی رضا با حاضرجوابی گفت:ان شاا...!ببینم چقدر عرضه داری که خواهرشوهرت را به دایی ات برسانی.
    _ای ناقلا بلاخره حرف دلت را زدی و هردو لبخند زدیم.
    _زن عمو با خوشحالی گفت:بلاخره اقا دایی توانست خنده را به لب عروس خانم بنشاند،اقا رضا یه جایزه پیش من داری.


    عمو و دایی ها بیرون رفتند.
    سعید در کنارمن روی مبل نشست.
    سعی کردم خودم را جمع و جور کنم تا با هم تماس نداشته باشیم.
    زن عمو حلقه ها را اورد.سعید حلقه ی من را برداشت،منتظر بود که من دستم را پیش ببرم ولی نمی توانستم انگار دستم را به لباسم چسبانده بودند،خودش دستم را از دامن لباسم جدا کرد و حلقه را در انگشتم قرار داد.
    همان موقع چشمم در چشم سعید افتاد،با نگاه تحسین امیزی نگاهم می کرد،
    واقعا که در لباس دامادی جذاب و برازنده به نظر می رسد.
    زود نگاهم را به پایین دوختم.
    حلقه ی سعید را برداشتم و به دستش کردم.
    زن ها لحظه ای از شور و نشاط دست برنمی داشتند.
    زن عمو از سعید خواست سرویس طلا را به من بیاویزد. فکر کنم واقعا معذب به نظر می رسیدم.
    چون سعید متوجه موضوع شد چون گفت:حالا حتما من !باید این کار ا بکنم؟
    _زن عمو با خنده گفت:نه پس،من! باید این کار را بکنم،اخه پسرجان دارند فیلم و عکس می گیرند تازه رسم هم این است .
    _سعید مجبور شد دستورات خانمها را مطابق رسم ورسوم اطاعت کند.
    _ بعد زن عمو و خاله زهرا از خانم ها خواستند که از اتاق عقد بیرون بروند تا عروس و داماد دقایقی قبل از رفتن به تالار با هم تنها باشند.


    درب اتاق به روی ما بسته شد.سرم را پایین انداختم.
    حالا سنگینی نگاه سعید را بیشتر احساس می کردم.
    سعید با تمسخرگفت:فکر نمی کردم انقدر خجالتی باشی با ان موضوعاتی که ان روز بی شرمانه مطرح کردی رفتار امروزت عجیب به نظر می رسد.
    _باز هم نه سرم را بلند کردم و نه حرفی زدم.
    سعید که وضع را اینطور دیددستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا اورد،مجبور شدم به صورتش نگاه کنم.
    _با حالت عجیبی نگاهم می کرد.
    _اگر یک چیزی بگویم حتما در دلت مسخره ام می کنی ولی می گویم الهام واقعا زیبا شده ای زیباتر از انچه فکرش را می کردم،چشمانت ادم را دیوانه می کند.
    _از فرط خجالت چشمانم را بستم و به زور این کلمات از دهانم خارج شد
    _ آقا سعید خواهش می کنم.
    _ناگهان دستش را از زیر چانه ام برداشت و با گفتن ببخشید از اتاقم خارج شد.


    جشن آن شب در تالار با حضور جمع زیادی از دوستان و آشنایان برگزار شد.
    اخرشب من و سعید در ماشین گلکاری شده و بقیه ی فامیل هم در ماشین خودشان با بوق،بوق زدن هایشان ما را تا دم خانه مشایعت کردند.


    از قبل به خاله زهرا گفته بودم که نمی خواهم کسی پیش ما بماند و ترجیح می دهیم تنها باشیم.
    بنابرین بعد از خداحافظی مهمان ها دوباره من و سعید تنها شدیم.
    بلافاصله وارد اتاق خواب شدم تا لباسم را عوض کنم.لباس پوشیده ای پوشیدم و سعی کردم سنجاقهای زیادی که در سرم بود بیرون بیاورم و از انجا که می ترسیدم سعید وارد اتاق شود روسری ام را سرم کردم.جلوی اینه مشغول پاک کردن صورتم بودم که سعید بعد از چند ضربه به در وارد اتاق شد.لحظاتی به هیبت جدیدم نگریست.
    _خوب حالا چی؟
    _شما همینجا روی تخت بخوابید من هم در اتاق دیگری می خوابم.
    (قبلا تخت یک نفره ی خانه ی پدری ام را به بهانه ی اتاق مهمان انجا گذاشته بودم.)
    _پس قرار است اینطوری با هم زندگی کنیم!
    خیلی خوب این اتاق شما من در اتاق دیگری می خوابم،هرچه باشد این سرویس خواب جدید به خاطر شما خریداری شده است و در همان حال از اتاق خارج شد.
    نفس راحتی کشیدم برای راحتی بیشتر خودم در را از داخل قفل کردم و بر اثر خستگی زیادبا همان موهای وز کرده و پر از سنجاق زود به خواب رفتم.


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  8. تشكر از اين پست


  9. #15
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    صبح روز بعد با انوار طلایی خورشید که از لا به لای پرده ی توری زیبا بر سطح تخت وسیع دونفره پهن شده بود بیدار شدم.
    نگاهی به ساعت نداختم.
    _چقدر خوابیدم.ساعت10 بود. با عجله بلند شدم.
    باید دوش می گرفتم و از این سر و وضع وموهای بهم چسبیده راحت می شدم.
    هنگام پوشیدن لباس بود که صدای زنگ در را شنیدم.
    وای به این زودی برای سرزدن به ما امده اند.
    از اتاق خارج شدم سعید با همان لباس شب قبل به طرف در می رفت.
    اصلا حواسم نبود که کمد لباس های او در اتاق خواب قرار داشت و لباسی برای تعویض نداشته.با باز شدن در زن عمو وخاله زهرا وارد شدند.
    زن عمو همان دم در روی سعید ا بوسید و به او تبریک گفت بعد هم نوبت به من رسید.تعارفشان ا با خوشرویی پاسخ گفتم،هرچند موردی برای تبریک نمی دیدم.
    _سعید مادر جان جایی می رفتی که شلوار بیرون پوشیدی؟!
    _ هردو دستپاچه شدیم الان بود که مچمان را باز کنند که سعید گفت :بله مادر جان می رفتم نان بگیرم.
    _واه چه حرفا می شنوم داماد که صبح عروسی اش خرید نمی کند،مادر من همه ی وسایل صبحانه را برایتان در یخچال گذاشته بودم.
    _بعد نگاه مشکوکی به من کرد و پرسید: الهام جان چرا روسری سرت کردی؟!
    _با من و من گفتم:آخه تازه از حمام بیرون امده ام می ترسم سرما بخورم.
    _سعید به طرف اتاق خواب رفت فکر کنم رفت لباس راحتی بپوشد.
    _خاله بارفتن سعید آهسته گفت:الهام جان چقدر اقا سعید خسته به نظر می رسید،دیشب خوب نخوابیده است؟
    _ رن عمو با خنده گفت:زهرا خانم شما هم عجب حرف هایی می زنید،کدام دامادی شب عروسی اش خوب خوابیده که این یکی بخوابد!
    _وبعد هردو با صدای بلندبه خنده افتادند.
    از فکری که درباره ی ما می کردند شرمگین و خجالت زده شدم.
    سعید از اتاق خارج شد و مستقیم به طرف اشپزخانه رفت تا صبحانه بخورد.
    زن عمو و خاله زهرا هم بلاخره ساعتی بعد ما را تنها گذاشتند.
    من همچنان توی هال روی مبل نشسته بودم که سعید آمدو رو به رویم نشست:
    _شما قرار است هرروز صبح تا دیروقت بخوابیدیا امروز استثناءً این طور بود؟
    _سرم را پائین انداختم و آرام گفتم:سعی م کنم فردا زودتر بیدار شوم دیشب واقعا خسته بودم.
    _کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:من که اصلا دیشب نتوانستم خوب بخوابم،اخر با این لباس ها مگر می شد خوابید؟
    _شرمزده گفتم:واقعا باید من را ببخشی اصلا متوجه این مسئله نبودم.
    _لحنش به یکباره مهربان شد و گفت:اشکالی ندارد یک شب که هزار شب نمی شود ولی حالا واقعا خسته هستم می خواهم استراحت کنم.
    بلند شد و به طرف اتاق خواب راه افتاد و ادامه داد:روزها که می توانم اینجا بخوابم؟ یا اینکه اجازه ی این را هم ندارم؟!
    درضمن چون به شما اعتماد کامل دارم را هم قفل نمی کنم ببین من از تو خیلی بهترم.
    _ ازلحن تمسخر امیزش فهمیدم که این وضعیت باعث ناراحتی اش شده قفل کردن در هم کار را بدتر کرده بود.
    عصر همان روز برای خداحافظی از فامیل های شهرستانی که می خواستند به شهر خود برگردند به خانه ی عمو رفتیم.
    اهسته خاله را کنار کشیدم و گفتم:خاله جان چرا برای دایی رضا استین بالا نمی زنید پیر پسر شدها؟!
    _:خاله من که از خدا می خواهم خودش قبول نمی کند.
    _گر قبول می کند چون گلویش حسابی گیر کرده.
    _:راست می گی حالا کی هست؟!
    _:غریبه نیست، سهیلا!دختر عمویم از همان سفر شیراز متوجه شدم.
    _چطور من چیزی نفهمیدم، اتفاقا دخترمقبول و خوبی هم هست همین حالا با ناهید خانم حرفش را می زنم تا فکر هایشان را بکنند و به ما خبر بدهند،بعد ان شاا...برای خواستگاری رسمی می اییم،تواز دایی رضایت مطمئن هستی؟
    _خیالتان راحت باشد خاله جان خودش پیش من اعتراف کرد.


    خاله و زن عمو دقایقی در خلوت با هم صحبت کردند.
    ساعت حرکت فرا رسید.مانند همیشه خداحافظی با اشک و اندوه همراه بود ولی این دفعه خاله زود اشک هایش را پاک کرد و گفتگر خیالم از بابت تو راحت شد تو را به دست های امینی سپردم.
    اقاسعید تو را خدا مواظبش باش.
    _سعید نگاهی به من کرد و گفت :چشم خاله جان خیالتان راحت باشد.
    _ساعتی بعد از ان همه شلوغی خبری نبود.


    روزها منوال عادی خود ا از سر گرفت با این تفاوت که کارهای یک خانه بدوش من که اصلا از این کار سررشته نداشتم افتاده بود.
    دقایق بسیاری را پشت تلفن به سوالات اشپزی یا خانه داری از زن عمو می گذراندم،با این حال غذاهایی که درست می کردم یا سوخته و بدمزه و یا خام و نپخته بودند.
    در این مواقع یاد حرف های مادرم می افتادم که همیشه می گفت:اگر در کارهای خانه کمک کنی به نفع خودت است.
    _سعید به شوخی می گفت:مادر اگر خودت بیایی برای ما اشپزی کنی بصرفه تر است،چون اینطوری هم خرج تلفن کمترمی شود و هم هرروز مقداری مواد غذایی راهی سطل زباله نمی شود.
    _زن عمو می گفت:عروسم دست به هرچه بزند خوشمزه می شود اینقدر بهانه ی الکی نگیر.
    _ظهرها که سعید از سرکار برمی گشت و با چهره ی اندوهگین یا بعضا گریان من براثر خراب کردن غذای ظهر روبه رو می شد،با شوخی و سر به سر گذاشتن سعی می کرد دلداری ام بدهد،
    علاوه بر این درس و دانشگاه که قبلا مهمترین مسئولیتم بودند حالا کمی با مشکل مواجه بودند.
    سهیلا بیشتر روزها بعد از آموزشگاه خیاطی به من سر می زد وساعتی پیشم می ماند .
    ان روز وقتی آمد سرما خوردگی خفیفی داشتم تا لیوان چای را جلویش گذاشتم با لحن دلگیری گفت: دستت درد نکنه،الهام واقعا خانه بدون تو لطف وصفایی ندارد.
    از وقتی تو رفته ای اصلا حوصله ی در خانه ماندن را ندارم.
    _با شیطنت گفتم:زیاد غصه نخور خانم خانم ها،همین روزها توهم می روی ان وقت من و زن عمو باید از دوری تو غصه بخوریم.
    _سرخی شرم چهره اش را فرا گرفت و گفت :تو باز شروع کردی حالا کو تا ان موقع؟
    _:ولی من مطمئنم آن روزخیلی دور نیست!
    _: خیلی خوب بگذریم ، تعریف کن ببینم زندگی مشترک چطور است؟هنوز با سعید لج و لجبازی می کنید؟
    _ای کلک، خوب بلدی حرف را عوض کنی ولی باشد به موقع اش می بینیم،بدنیست اگر اشپزی کردن نبود مطمئنم زندگی راحتتر بود.
    _:ای تنبل،تو از همان اول از کارهای خانه بدت می امد، خیلی خوب امروز من برای ناهارهمینجا میمانم تا با کمک هم غذا درست کنیم بلکه تو هم یک چیزی یاد بگیری
    _ با خوشحالی دستانم را به هم کوبیدم وگفتم:آخ جون! به خدا پدرم در امد از بس هر چی می پزم بد و خراب میشود
    _ بلند شد و به طرف تلفن رفت و گفت: خیلی خوب تنبل خانم تا تو وسایل ناهار را اماده میکنی من به مامان خبر بدهم که امروز اینجا میمانم تا نگران نشود
    _ چند ساعت بعد صدای تک زنگ در خانه و بعد چرخش کلید در درخبر از امدن سعید داد به سرعت روسریم را پوشیدم و برای آگاه کردن سعید از حضور سهیلا به سمت در رفتم
    _:سلام.
    _:سلام خسته نباشید.
    _:کسی اینجاست؟_اره،سهیلا اینجاست.
    _:سلام داداش.
    _ سلام به به ،آبجی خودم ! خیلی خوش امدی چه خبر؟
    _:سلامتی خبر خاصی نیست، بعدبا تعجب نگاهی به روسری من انداخت و پرسید:تو چرا روسری سر کردی؟!
    _ هول و دستپاچه گفتم :می دانی اخر...و ساکت شدم!
    (در خانه ی عمو به بهانه ی وجود سهیل همیشه پوشیده بودم ولی در خانه که نامحرمی نبود)
    سعید با لبخندی پرشیطنت به من نگاه می کرد و منتظر بود که بشنود من چه جوابی برای سهیلا دست و پا می کنم.
    سهیلا مصرانه پرسید:جواب من را ندادی؟
    _اهسته نزدیک گوشش زمزمه کردم:می دانی خود سعید این طور بیشتر دوست دارد.
    _بر خلاف من که آهسته صحبت کردم سهیلا با صدای بلند رو لحنی ناباورانه گفت:من که باور نمی کنم، بعد نگاهش را به سمت سعید چرخاند و پرسید:اره سعید تو دوست داری روسری بپوشد؟!
    _من مطمئن ،از اینکه سعید حرفم را تائید می کندبه او چشم دوختم.
    برخلاف انتظارم سعید با شیطنت گفت: من !نه اصلا،کدام مردی دوست دارد که زنش جلویش روسری سرکند!؟
    _سهیلا لحظاتی به من نگاه کرد بعد انگار کشف مهمی کرده باشد سری تکان دادو رو به من گفت:فهمیدم تو هنوز با گذشت2ماه از ازدواجتان خجالت می کشی!
    امروزدیگر باید خجالت را کنار بگذاری وبلافاصله روسری را از سرم برداشت.از خجالت سرخ شدم بخصوص که سنگینی نگاه سعید را همه جا برخودم احساس می کردم.
    لذت غذایی که امروز با کمک سهیلا توانسته بودم نسبتا خوب بپزم از بین رفت. با همه علاقه ای که به سهیلا داشتم دلم می خواست زودتر به خانه اشان برگردد تا من از این وضعیت خارج بشوم بدتر از همه این بود که حس میکردم سعید از معذب بودن من کاملا راضی و خوشحال است برق شیطنت را چشمانش به وضوح میدیدم بطوری که وقتی سهیلا بلند شد تا به خانه برگردد سعید مصرانه مانع شد وگفت:امشب را بایداینجا بمانی نمی دانی وقتی تو هستی الهام چقدر خوش اخلاق وخوش صحبت تر می شود،من خودم با مادر تماس می گیرم تا نگران نشود.
    _پس از صحبت با مادرش در حالی که گوشی را می گذاشت گفت:مادر سلام رساند.
    _:سلامت باشند
    _ فکری به ذهنم رسید :یک برنامه ی خوب، چطور است امشب با هم به سینما برویم بعد هم شام را بیرون بخوریم موافق هستید؟
    _سهیلا مردد نگاهی به سعید کرد.سعید در حالی که موافقت خود را اعلام می کرد متعجب به نظر می رسید،اخر تا به حال من تمام پیشنهادهایش برای گردش و بیرون رفتن را رد کرده بودم،لابد پیش خود فکر می کرد این هم یکی از معجزات حضور سهیلاست.
    ان شب بعد از مدتها شب خوشی را گذراندم.
    درست است که هوا بسیار سرد بود و من هم که از صبح کمی سرما خورده بودم بر عطسه هایم افزوده شده بود،ولی سرما هم برای خودش لذتی دارد.
    هنگامی که به خانه برگشتیم ساعت 5/11 شب بود.
    آنوقت بود که تازه به این مسئله فکر کردم که حالا با وجود سهیلا شب را چگونه بگذرانیم.
    در حالی که رختخوابی از کمد بیرون می اوردم گفتم:من امشب پهلوی تو می خوابم.
    _سهیلا گفت:باورکن اگر بخواهی این کا را بکنی همین الان به خانه برمی گردم من که غریبه نیستم و به زور من را از اتاق بیرون کرد.
    مطمئن بودم که سعید با شادی تمام حرف های ما را می شنید و از اینکه نقشه ام با شکست رو به رو شد خوشحال بود.
    ناچار واد اتاق خواب شدم،همان دم در ایستاده بودم.
    سعید با اسودگی روی تخت دراز کشیده بودو دو دستش را زیر سرش گذاشته بود و با تفریح سردرگمیم را نظاره میکرد
    _:تا صبح می خواهی همان دم در بایستی.
    _با بد اخلاقی و با صدایی آهسته در حالی که به سمت اتاقی که سهیلا انجا خوابیده بود اشاره میکردم که یعنی باید اهسته صحبت کنیم تا سهیلا چیزی نشنود گفتم: شما راحت باش منم بلاخره یک کاری میکنم
    _راحت حرفم را پذیرفت و گفت_:باشه ! شب بخیر.پتو را روی خود کشید و چشمانش را بست.
    کاش حداقل یک دست رختخواب توی این اتاق داشتم.
    بالش را برروی زمین گذاشتم وسعی کردم بخوابم.
    زمین سفت و سرد بود،پتو هم که نداشتم کمرم به شدت درد گرفته بود.
    مرتب سرفه و عطسه می کردم و سرما اذیتم می کرد تا ساعت 4صبح کلافه و ناراحت به خود می پیچیدم.
    _ بلاخره صدای سعید خواب الود به گوش رسید:با کی لجبازی می کنی مریض که هستی بدتر می شوی بیا بخواب روی تخت !به اندازه ی کافی وسیع هست که از من فاصله بگیری،قول می دهم که مانند شب هایی که در اتاق دیگری بودم اسوده باشی. چاره ای نبود باید کوتاه می امدم ناچار بلند شدم ،حالم انقدر بد بود که می ترسیدم سینه پهلو کنم ان وقت چه کسی از من پرستاری می کرد؟
    در اخرین قسمت تخت که دورترین فاصله را از سعید داشتم خوابیدم.
    _مثل یک پدر مهربان پتورا رویم انداخت و گفت :افرین دختر خوب حالا راحت بگیر بخواب._
    با وجود سردرد و کمر درد زود به خواب رفتم.
    چقدر تشک نرم و پتو گرم بود،ولی نه زیادی گرم بود داشتم از گرما می سوختم،پتو را کنار زدم،چرا صبح نمی شود،من اصلا حالم خوب نیست زمزمه کردم:مامان،مامان بیا ببین من تب دارم.
    دستی پیشانیم را لمس کرد._به این زودی تب کردی حسابی سرما خورده ای!
    _ دوباره گفتم: مامان من می ترسم،خواب دیدم تو و بابا مرده اید،چه خواب بدی بود،مامان دستت را بده به من از پیشم نرو دوباره کابوس می بینم.کسی صدایم کرد الهام، الهام،بلند شو تو داری خواب می بینی.
    چشم هایم را گشودم.بدنم از عرق خیس بود،سعید با نگرانی کنارم نشسته بود.
    _ به زور چشمهایم را باز کردم هنوز گیج ومنگ بودم مدتی طول کشد تا موقعیتم را فهمیدم و به زحمت گفتم:متشکرم که بیدارم کردی حالا دیگر خوبم فقط داشتم خواب می دیدم.
    _پاشو بریم دکتر حالت اصلا خوب نیست.
    _نه فقط خوابم می اید،بگذار بخوابم و دوباره چشم هایم را بستم.
    دقایقی بعد که دوباره بیدار شدم اتاق در سکوت فرو رفته بود و جز صدای نفس های منظم سعید صدای دیگری شنیده نمی شد.

    گلویم به شدت میسوخت وسردرد کلافه ام کرده بود به هوای پیدا کردن قرص مسکن از اتاق بیرون رفتم سهیلا زودتر از من بیدار شده بود.
    با دیدن صورت برافروخته ام به طرفم امد دستش را روی پیشانیم گذاشت و گفت:_تو تب داری.
    با بی حالی گفتم:اره، زیاد مهم نیست.
    _فکر کنم گردش دیشب باعث تشدید سرما خوردگی ات شد،همینجا باش تا برایت قرص بیاورم.
    _قرص را با اب فرو دادم.
    _:سعید خانه است؟


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  10. تشكر از اين پست


  11. #16
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    _:اره هنوز خواب است امروز که جمعه است کاری ندارد._صدایش بزن تا تو را نزد دکتر ببریم.
    _نه دکتر لازم نیست استراحت حالم را خوب می کند تازه روز جمعه مطب ها همه تعطیل هستند.
    _پس با خیال راحت استراحت کن و کارها را به من واگذار کن.
    _ممنونم مرا شرمنده می کنی.
    _دشمنت شرمنده باشد.سعید در استانه ی در اتاق پدیدار شد.
    _سلام صبح بخیر.
    _سهیلا با طعنه رو به سعید گفت:سلام این الهام عادت تا لنگ ظهر خوابیدن را هم به تو منتقل کرده است،بیا ببین خانمت چه سرمایی خورده است.
    _با چهراه ای نگران به سویم امد:ببینم تو بهتر نشدی؟اماده شو بریم دکتر.
    _اصلا حوصله ی بیرون رفتن از خانه را ندارم می خواهم استراحت کنم._
    چقدر تو لجبازی ولی از حالا می گویم اگر تا عصر خوب نشدی به زور هم شده می برمت دکتر.
    راستی هم تا عصر بهتر شدم.وقتی از خواب بیدار شدم،سهیلا سینی غذا را برایم اورد.
    خیلی گرسنه بودم.تقریبا تمام چیزی هایی که برایم اورده بود به راحتی خوردم.
    سهیلا با لبخند نگاهم می کرد.دست روی پیشانیم گذاشت و گفت:تبت هم قطع شده حالا دیگر می توانی بلند شوی.
    _در حالی که از جا بر می خواستم گفتم:خیلی تو زحمت افتادی سهیلا جان هفته ی دیگر که خاله و دایی رضا برای مراسم خواستگاری می ایند جبران می کنم.
    _تو در حالت بیماری هم دست از این حرف هایت برنمی داری؟سعید هم وارد اتاق شد.
    _به به خانم،خانما مثل اینکه خیلی بهتری.
    _ممنون بهترم.
    _ سهیلا راضی از بهبودی حالم گفت:پس با اجازه اتون من مرخص می شوم.
    _کجا می توانی امشب را هم بد بگذرانی!
    _پیش شما به کسی بد نمی گذرد ولی دیروز تا حالا مامان تنهاست،فردا هم کلاس خیاطی دارم،باید بروم کارهایم را انجام دهم.
    _دستت درد نکند خیلی زحمت کشیدی سلا م مامان را هم خیلی برسان،فردا خودم حتما سری به او می زنم.
    _چشم خداحافظ.
    نیمه های اسفند بود که خاله و عباس اقا و دایی رضا که جواب مثبت اولیه را از عمو و سهیلا گرفته بودند برای مذاکرات رسمی تر به تهران امدند.
    مراسم خواستگاری و بله بران به خوبی صورت گرفت و سهیلا و دایی رضا ساعتی در خلوت با یکدیگر گفت و گو کردند.
    تنها مشکلی که وجود داشت ناراضی بودن زن عمو از دوری تنها دخترش بود که ان هم با قول دایی رضا مبنی بر اینکه تا یکسال دیگر انتقالی اش به تهران درست خواهد شد برطرف گردید.
    دایی رضا افسر نیروی هوایی بود که از طرف اداره اش دستوراتی برای انتقالش به تهران تا یکسال دیگر صادر شده بود.
    هرچند هماطور که صادقانه با زن عمو مطرح کرده بود ممکن بود پس از مدتی از تهران به شهرهای دگر هم منتقلش کنند.
    قرار مراسم عروسی برای28اسفند گذاشته شده بود تا با خیال راحت از تعطیلات نوروزی خود استفاده کنیم.
    این بار من و دایی رضا و سهیلا برای خرید و تهیه ی مقدمات عروسی به تلاش افتاده بودیم.
    هرچند کلاس ها دانشگاه و خرید عروسی واقعا خسته ام کرده بود ولی برای این دو نفر که واقعا برایم عزیز بودند خستگی هم لذت بخش بود،کارهای خانه عقب افتاده بودند و بیشتر روزها ناهار و شام را در منزل عمو صرف می کردیم و فقط مواقع خواب به خانه می رفتیم.
    _ آن روز هم وقتی مثل تمام ان چند روز دیروقت از خرید به خانه برگشتیم سعیدبا دیدنم، از این وضع با حالت مخصوص به خودش گله کرد و با طعنه گفت:
    خانم یک وقتی هم برای ما بگذارید این روزها به ندرت شما را زیارت می کنیم.
    _زن عمو در حالی که مشخص بود از این کلام سعیدکه ان را نوعی ابراز دلتنگی میدانست خوشحال است به طرفداری از من می گفت:الهام جان حسابی توی زحمت افتاده از یک طرف درس و دانشگاه و از طرف دیگر خرید عروسی،تو هم به جای این گله گذاری هایتباید از او تشکر کنی که این همه به خاطر خواهرت وقت صرف می کند،این چند روز هم دوری اش را تحمل کن بعد از عروسی تمام وقتش را پیش تو می گذراند.
    _ سعید گلایه کنان پاسخ داد:مثل اینکه یک چیزی هم بدهکار شدیم،من معذرت می خواهم خانم شما لطف می کنید که این همه زحمت می کشید با این وکیل مدافعی که شما دارید کسی نمی تواند چیزی جز این بگوید.

    روز عروسی فرا رسید.هنگام خرید با شوخی و خنده به دایی رضا گفته بودم که رسم است برای من هم که توی خریدها همراهشان بودم لباس جدیدی بخرد که البته او هم با کمال میل این کار را کرد و با سلیقه ی خودم لباسی زیبا برایم خرید،می خواستم در عروسی این دو نفر که خیلی برایم عزیز بودند زیبا جلوه کنم.حس می کردم خلق و خوی گذشته در من زنده شده است،
    شور و شوق من در نظر دیگران عجیب جلوه می کرد.چرا که در عروسی خودم انقدر بی تفاوت و بی علاقه جلوه می کردم که گاهی حتی زن عموی مهربان را هم عصبی می کردم .
    همراه سهیلا به ارایشگاه رفتم و از خانم ارایشگر خواستم موها و صورتم را به بهترین وجه ممکن بیاراید،خانم آرایشگر با تعجب نگاهی به من کرد و گفت :تو همان عروس نازنازی چند ماه پیش خودمان نیستی که پدرمان را در آوردی تا آرایشت را انجام دادیم ؟
    _ من وسیهلا هر دو به خنده افتادیم دستم را به عنوان تسلیم بالا بردم وگفتم : درست است ولی قول میدهم این بار دیگر هیچ آه وناله ای نکنم
    _سهیلا در لباس سفید عروس زیبا و دوست داشتنی تر از قبل به نظر می رسید.

    وقتی وارد خانه شدیم زن عمو در حالی ک منقل طلایی اسفند را دور سر عروس
    می گرداند مدام قربان صدقه اش می رفت.
    چادر و مانتویم را در اتاق سهیلا گذاشتم.
    در اینه نگاهی به خود انداختم.موهای قهوه ای رنگم از بالای سر به حالت آبشار افشان افتاده بودو گل سرهای کوچک و درخشانی در میان انها جلوه گر می کرد.پیراهن دکلته زرشکی چسبان وکوتاهی که تا بالای زانویم بود هیکلم را به زیبایی در بر گرفته بود که از سر شانه بوسیله چند بند باریک که حالت تزئینی داشتند نگه داشته میشدو شالی از حریر نازک به همان رنگ برروی شانه هایم انداختم تا برهنگی لباس را تا حدودی بپوشاند.وقتی به میان خانم ها برگشتم متوجه نگاه تحسین برانگیز دیگران شدم.
    زن عمو با شوق صورتم را بوسیدو گفت:الهام جان چقدر این لباس به تو می اید،دست ارایشگر درد نکند خیلی خوب موها و صورتت را ارایش کرده است.
    _:شما لطف دارید زن عمو._اکرم دخترخاله ام با لحن طنز همیشگی اش به شانه ام زد
    و گفت:الهام خیلی ناز شدی،ببینم اقا سعید قدر این جواهر را می داند یا نه؟
    _مانند خودش طنز گونه گفتم:خیالت راحت باشد سعید جواهر شناس قابلی است.
    _بعد از جاری شدن صیغه ی عقد عمو و دایی رضا و همینطور سعید و سهیل به میان خانم ها امدند تا به خواهرشان تبریک بگویند و هدیه ای تقدیم کنند.خودم را بین خانم ها مخفی کردم تا چشم سعید به من نیفتد مطمئن بودم که اینقدر نجیب و سر به زیر هست که بین زن ها من را با نگاه جست و جو نکند.
    دقایقی بعد که اقایان دیگر به جز داماد بیرون رفتندچادرم را در اوردم و جلو رفتم تا بهدایی رضا و سهیلا تبریک بگویم.
    همانطور که صورت دایی رضا را می بوسید کنار گوشش گفتم:ببین چقدر با عرضه ام در عرض کمتر از سه ماه شما را به ارزویتان رساندم.
    _ دایی رضا با خنده گفت : این رو راست گفتی ،تو حرف نداری،راستی امشب خیلی خوشگل شدی گمانم به خاطر پوشیدن لباسی است که من برایت خریدم.
    _پشت چشمی برایش نازک کردم وگفتم:من همیشه خوشگل هستم،بیخود خوشحال نباش که به خاطر لباس اهدایی شماست.
    _به حالت تسلیم گفت :بر منکرش لعنت ما که حسود نیستیم.
    _هدیه ام را در دست سهیلا که سر به زیر و خجول سکوت کرده بود گذاشتم و خطاب به خانم ها گفتم: حالا با دایره زنگی یک ریتم قشنگ بزنید می خوام به افتخار دامادی داییم کمی براتون برقصم!
    _ دختران جوان به افتخارم هورا کشیدند، هر چند مطمئنم بعد از این همه وقت گوشه گیری من از شور و نشاط همه از بازگشت روحیه قدیمم تعجب کرده بودند.
    _هنوز وسط حلقه ی دختران می چرخیدم که ناگهان سعید را دیدم که در استانه ی در خیره به من چشم دوخته است.
    برجای خود خشکیدم.چنان بهت زدگی ام اشکار بود که متلک ها از گوشه و کنار به رویمان باریدن گرفت.
    _: ببینم الهام از دیدن شوهرش اینطور خشک شد؟
    _:چه جذبه ای! الهام را میخکوب کرد.
    _:به این می گویند شوهر. زن عمو برای پایان دادن به متلک هایی که به حالت شوخی گفته میشد بلند اعلام کرد:


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  12. تشكر از اين پست


  13. #17
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    _ دیدم همه خانمها بخاطر حضور آقای داماد پوشیده هستند بخاطر همیناز سعید خواستم که بیاید تا عکاس چند عکس زیبا با عروس خوشگلم از انها بردارد،اخر الهام جان ماشاا...خیلی ماه شده است
    _به زور لبخندی به زن عمو زدم و طبق دستور عکاس کنار سبد گل بزرگ پای سفره عقد کنار سعید ایستادم.
    چهره ی سعید درهم به نظر می رسید و این مسئله مرا دچار دلهره کرده بود
    _خانم عکاس هم مرتب دستور میداد:خانم نزدیکتر به شوهرتان بایستید،اقا شما هم دستتان را دور کمر خانم حلقه کنید،آهاخوب است.یک،دو،سه.
    _ بعد از گرفتن چند عکس وقتی سعید میخواست بیرون برود اهسته کنار گوشم زمزمه کرد :چند لحظه بیا بیرون با شما کار دارم ،خودش زودتر بیرون رفت.
    به زحمت چادر رنگی ام را در ان شلوغی پیدا کردم،اصلا دلم نمی خواست سعید مرا در این لباس ببیند.
    من نه تنها در مقابل او ارایش نمی کردم بلکه تنها لباس هایی که جلوی او می پوشیدم بلوزهای استین بلند با شلوار بود نمی خواستم با نمایاندن زیبایی های زنانه امتحریکش کنم.
    با دلشوره ای بسیار از اتاق عقد بیرون امدم.
    سعید سربه زیر و متفکر کنار دیوار ایستاده بودم به طوری که حتی متوجه حضور من نشد.
    ناچار با صدایی لرزان صدایش کردم:اقا سعید.
    _:بله،امدید؟!لحنش خشن و ناراحت بود بلافاصله رفت سر اصل موضوع:این لباس نامناسب را عوض کنید دلم نمی خواهد حتی جلوی خانم ها با این لباس بدن نمابگردید چه برسد به جلوی داییتان ،اگر لباس دیگری ندارید می توانم شما را به خانه ببرم تا لباس دیگری بردارید.
    _ بغض کردم :لزومی به این کار نیست،همینجا لباس دارم.
    _خواستم به مجلس برگردم که دوباره صدایم زد:این حرکت های نامناسب دور از شانشماست،دیگر تکرار نشود منظورم رقصیدن بود.
    _دیگر تحملم تمام شدبا عصبانیت گفتم:تو فکر می کنی کی هستی که این طور به من دستور می دهی؟!من هرطور که دلم بخواهد لباس می پوشم و هرکار هم دلم بخواهد انجام می دهم.
    _با خشونت بازویم را گرفت و با صدایی که سعی می کرد اهسته باشد گفت:تو هرکار که من بگویم انجام می دهی
    _نباید اجازه می دادم با این حرکات من را وادار به تسلیم کند.
    _سرسختانه گفتم:مگر در خواب ببینی.
    _:در بیداری هم می بینم
    _سعی کردم بازویم را از حلقه ی اهنین دستانش خارج کنم.
    _:ولم کن داری اذیتم می کنی.
    _:اذیت؟! هنوز اذیتت نکردم ولی اگر بخواهی لجبازی کنی حتما این کار را انجام میدهم
    _:خیال کرده ای!من نمی خواستم با شما در بیفتم وگرنه هیچ کس جرات اذیت کردن من را ندارد!
    _با لحنی تمسخرامیز گفت:به به خانم قهرمان حالا که این طور است بیا همینجا با هم یک دست کشتی بگیریم.
    _:برنده شدن همیشه به زور بازو نیست.
    _در همین حین زن عمو وارد هال شد،سعید بلافاصله باز من را رها کرد.
    زن عمو با لحنی ملامت بار گفت:همه دارند سراغ شما را می گیرند ان وقت شما این جا مشغول حرف زدن هستید؟!،سعید بابات باهات کار دارد باید خانم ها را ببرید تالار.
    _:باشه الان می روم.
    _الهام جان شما هم بیا زودتر اماده شو تا قبل از مهمان ها بروی تالار خوب نیست وقتی مهمان ها به آنجا می رسند هیچکدام از ما نباشیم._با حالت بغض الودی گفتم:چشم زن عمو.
    _ لحن بغض آلود و عصبانیم توجه زن عمو را جلب کرد :ببینم طوری شده؟!
    _گفتم:نه مسئله ای نیست.سعی کردم صورتم را از نگاهش پنهان کنم تا متوجه حالم نشود.
    _زن عمو صورتم را با دست بالا گرفت و گفت:راستش را بگو چرا چشم هایت اشک الود است؟
    _سعید پیش دستی کرد و گفت:گفتم که مسئله ای نیست،الهام را که می شناسی اشکش کف دستش است.
    _ زن عمو یک دستش را به نشانه ساکت کردن سعید بالا آورد و گفت:بگذار خوش جواب بدهد،اخر همین چند دقیقه ی پیش سرحال و بانشاط بود،نکند سعید تو را رنجانده؟!_همانطور که جای حلقه های اهنین سعید بر بازویم را ماساژ می دادم اهسته گفتم:سعید می گوید لباست را عوض کن._چرا لباست که خیلی قشنگ است؟!
    _می گوید نامناسب است.
    _ما که در مجلس زنانه نامحرم نداریم چه اشکالی دارد؟!_همانطور که قطرات اشک را از صورتم پاک می کرد گفت:تو برو عزیزم خودم با او صحبت می کنم.اهسته از انها دور شدم لبخندی برلبانم نقش بست ،این هم از پیروزی اقا سعید! تا دیگر فکر نکنی یکه تاز میدان هستی،ما زن ها برای برنده شدن وسایل خودمان را داریم.
    از پشت در صدای انها را خوب می شنیدم.
    _زن عمو با لحن ناصحی میگفت:مادر چرااین دختر را اذیت می کنی گناه دارد.
    _سعید بی حوصله وکلافه جواب داد:چه اذیتی،من به عنوان شوهرش حق ندارم از او بخواهم لباسش را عوض کند؟!_:لباسش که مشکلی نداشت بگذار عروسی دایی اش بهش خوش بگذرد،تو که می دانی او چقدر رنج کشیده.
    _:عجب گرفتاری شدیم!می دانی چیه مادر؟ من اینطور لباس پوشیدن را نمی پسندم.
    _:خیلی خب به خاطر من گذشت کن نگذار خاطره امشب برایش تلخ شود
    _:چشم به خاطر شما همین یک دفعه ولی لطف کنید از این به بعد بگذارید خودمان مشکلاتمان را حل کنیم.
    _:باشد عزیزم حالا برو مهمان ها منتظر هستند.
    _:چشم می روم بگو الهام هم اماده شود من دم در منتظرش هستم.
    .به سرعت از کنار در دور شدم.اکرم با دیدن من گفت:به به الهام خانم بلاخره اقا سعید اجازه دادند از خلوتگاه بیرون بیایی؟!
    _با ژست بی خیالی گفتم:اون اگر دست خودش بود اجازه نمی داد یک لحظه از کنارش دور شوم،ولی چه می شود کرد کار زیاد است و مزاحم فراوان.
    _اکرم خنده کنان گفت :ای پرروی حاضر جواب.
    _:چه کنم دیگر دخترخاله ی شما هستم.
    _زن عمو با عجله به طرفم امد و گفت:الهام جان تو که هنوز حاضر نشده ای سعید دم در منتظر شماست؟!
    _:تا من اماده شوم طول می کشد ولی اکرم و خاله زهرا اماده هستند همراه سعید می روند،من با ماشین بعدی می روم.
    _:خیلی خوب اکرم جان داری می روی به سعید بگو منتظر الهام نباشد شما زودتر بروید.
    _:چشم ناهید خانم.
    _به هیچ وجه نمی خواستم به این زودی با سعید روبه رو شوم.مخصوصا انقدر معطل کردم که بغیر از من و دوتا از دخترهای فامیل کسی در خانه باقی نمانده بود.
    وقتی از خانه بیرون امدیم از مردها تنها سهیل منتظر مانده بود.
    _همانطور که در خانه را قفل می کردم گفتم:اقا سهیل برویم.
    _سهیل گفت: ولی زن داداش ،سعید گفته منتظرش بمانید خودش می اید دنبالتان
    _:تا او بیاید دیر می شود،شما حرکت کنید فوقش در راه ما رامی بیند و برمی گردد.
    _هر طور مایلید،بفرمایید
    _در دل از اینکه از دست او رسته بودم خوشحال بودم.
    _جلوی تالار عمو با دیدن من گفت:امدی الهام جان سعید نیم ساعت پیش برای اوردن شما برگشت.
    _:اقا سهیل زحمتش را کشیدند.با اجازه شما بروم بالا.
    _:برو عموجان.

    مراسم ان شب به خوبی برگزار شد.قرار بود سهیلا و دایی رضا اولین شب زندگی مشترکشان را در هتل بگذرانند.
    این بار همراه دایی حمید و زندایی به دنبال ماشین عروس در خیابان ها گشتیم.در ابتدای راه ماشین عمو که سعید راننده ی ان بود را دیدیم ولی وسط راه دیگر نشانی از او نبود.
    بعد از رساندن عروس و داماد به هتل به منزل عمو برگشتیم.تصمیم داشتم به بهانه ای شب را آنجا بمانم.
    عمو در حیاط به کمک سهیل و چند مرد جوان دیگر مشغول جمع اوری ریخت و پاش ها و اماده کردن جای خواب برای مهمان ها بودند.
    با دیدن من رو به دایی حمید گفت:آقا حمید لطف کنید الهام را به خانه اش برسانید،سعید خیلی خسته بود زودتر رفت.
    وقتی کلید را انداختم و در را باز کردم دستم را به علامت خداحافظ برای دایی حمید تکان دادم.
    خانه در سکوت فرو رفته بود و فقط آباژور کم نور هال روشنایی انجا را تامین می کرد.
    حتما سعید خوابیده،خوشحال شدم چون بقدری خسته بودم که اصلا حوصله ی ادامه ی جروبحث با او را نداشتم،تازه مطمئن بودم از اینکه منتظرش نشدم که مرا به تالار ببرد و در بازگشت هم همراهیش نکردم حسابی عصبانی است،فردا صبح که خستگی ام برطرف شد بهتر می توانم با او روبه رو شوم.
    بی انکه چراغی روشن کنم برای تعویض لباس به اتاق خواب رفتم.
    مانتویم را دراوردم،اصلا چیزی را نمی دیدم،آباژور کنار میز ارایش را روشن کردم.
    _به به الهام خانم بلاخره تشریف اوردید.
    از شنیدن صدای سعید بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم و مانتو را جلوی خودم گرفتم.تازه او را دیدم که روی تخت دراز کشیده بود و بادیدن من نشست و با خونسردی گفت
    _:ترسیدی؟!
    _در حالی که سعی میکردم ترسم را پنهان کنم و خونسرد باشم
    گفتم:نصف شب در اتاق من می نشینی و مرا می ترسانی بعد هم توقع داری نترسم؟
    _"اولا اتاق ما!فراموش کردی اینجا اتاق من هم هست،بعد هم این تو هستی که می خواستی بی سر و صدا وارد خانه شوی که من متوجه نشوم،من که از اول اینجا بودم.
    _ بی حوصله گفتم:خیلی خوب این بحث ها نتیجه نداردلطفا از اتاق بیرون بروید می خواهم لباسم را عوض کنم،خیلی خسته هستم.
    _خونسرد گفت :عوض کنید چه چیزی مانع شماست؟!
    _ لباس راحتیم را برداشتم ودر حالیکه قصد خروج از اتاق را داشتم گفتم:خیلی خوب من می روم جای دیگر
    _:شما هیچ جا نمی روید.
    _همینطور مردد ایستاده بودم قلب تند وتند میزد بطوری که حس میکردم میخواهد از سینه ام خارج شودفهمیدم برای خودم بد دردسری درست کرده ام.
    از روی تخت بلند شد و به طرفم امد.
    با همان لحن تمسخر آمیز ادامه داد:می خواهید کمکتان کنم؟
    _ و مانتو را با یک حرکت از دستم کشید.
    چشمهایش را خیره به لباسم دوخت وگفت:لباس زیبا و پر ماجرای خانم چی شده خجالت می کشی جلوی من با این لباس باشی
    _همانطور که او جلو می امد من عقب می رفتم تا اینکه به دیوار خوردم.
    _وقتی جلوی دیگران با این لباس هستی چرا باید از من خجالت بکشی؟!کاملا رو به روی من قرار گرفته بود،به قدری به من نزدیک بود که نفس های سوزانش را به راحتی بر پوست صورتم احساس می کردم.
    _با دست چانه ام را گرفت وصورتم را بالا اورد و همانطور که به چشمانم خیره شده بود گفت:من شوهرت هستم می فهمی؟تنها کسی که می توانی جلویش هرطور که می خواهی بگردی.
    _از ترس زبانم بند امده بود و قدرت حرکت را از دست داده بودم.چشمانش سرخ به نظر می رسید.
    دستهایش را در موهایم فروکرد و گل سرم را بیرون کشید.
    موهایم برروی شانه ها و کمرم ریخت.
    تماس لب هایش را برروی چشم هایم احساس کردم انگار تکانی خورده باشم سعی کردم او را از خودم دور کنم.
    _ تسلیم وار و وبا صدایی که می لرزید گفتم :من به شما قول می دهم که دیگر اینگونه لباس نپوشم،خواهش می کنم،، خواهش میکنم مرا رها کنید.
    _انگار کسی که به خود امده باشد رهایم کرد و به سرعت از اتاق خارج شد.
    احساس ضعف شدیدی می کردم همانجا برروی زمین نشستم دیگر نیرویی در من باقی نمانده بود


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  14. تشكر از اين پست


  15. #18
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    نزدیکی های صبح بود که توانستم تکانی به خود بدهم و در جای خود بخوابم.
    تا نزدیکی های ظهر خوابیدم.وقتی بیدار شدم یک فکر تمام ذهنم را مشغول کرده بود،چه کار کنم تا دیگر حوادثی مانند دیشب پیش نیاید.
    تا ساعت 2،3بعد از ظهردر رختخواب به این مسئله اندیشیدم.
    گرسنگی مجبورم کرد از جای برخیزم.تازه تخم مرغها را داخل ماهی تابه انداخته بودم که صدای چرخاندن کلید در را شنیدم.
    بی تفاوت به کارم ادامه دادم سعید یک دستش را به در اشپزخانه تکیه داد و گفت:سلام.
    _:سلام ناهار خوردی؟
    _:بله،ممنونم خانه ی مامان بودم،همه دور هم جمع بودند وسراغ شما را می گرفتند.
    _:چه جوابی دادید؟
    _راستش را گفتم،خسته بودید خوابیدید انقدر هم به خوش خوابی شهره هستید که دیگر کسی سوالی نکند
    _بعد از رفتار دیشبش امروز شوخ بذله گو شده بود،واقعا که پررو است اگر فکر می کند با خوش صحبتی و رفتار عادی می تواند قضیه را ماست مالی کند،باید بداند سخت در اشتباه است.
    صندلی را برایش کنار کشیدم و در حالی که خودم مینشستم گفتم:لطفا بنشینید می خواهم با شما صحبت کنم.
    _:چشم امر بفرمایید
    _صندلی رو به روی من را عقب کشیدو نشست.
    _:من سراپا گوشم.
    _بعد از رفتار زشت و نامناسب دیشب...._حرفم را قطع کرد و گفت:صبر کن،صبر کن،رفتار خودت هم دست کمی از من نداشت.
    _ بی آنکه به صورتش نگاه کنم گفتم:ما در مورد اینکه چه کسی مقصر است صحبت نمی کنیم.
    _لحنش حالت طنز به خود گرفت:واقعا!می شود بفرمایید ما در مورد چه چیز صحبت می کنیم؟!
    _:لطفا کمی جدی باش.
    _من کاملا جدی هستم.
    _:ما قبل از ازدواج با هم قراری گذاشتیم.
    _:خوب؟
    _:شما اصلا به شروطی که پذیرفتید عمل نمی کنید.
    _:مثلا کدام شرط؟
    _:قرار بود از من توقع هیچگونه رابطه ی زناشویی را نداشته باشید.
    _:و حالا مگر خلافی صورت گرفته؟!
    _:یعنی می خواهید بگویید حرکتهای دیشب خودتان را فراموش کرده اید؟!
    با صدای بلند شروع به خندیدن کردبعد از لحظاتی وقتی دیدم خنده اش قطع نمیشود با عصبانیت گفتم:می شود بفرمایید به کدام مسئله می خندید؟به زور خنده اش را فرو خورد.
    _:به حرف های تو،اخر خیلی مسائل را به خود می گیری،آخه دختر معصوم رفتار دیشب من ناشی از عشقنبود!در واقع نوعی تنبیه برای تو بود وقتی شما مانند یک همسر ظاهری خوب حرف من را گوش کنید دیگر از این مسائل نخواهیم داشت قول می دهم و یک دستش را به حالت قسم بالا برد.
    _حرارت شرم را روی پوستم حس میکردم فقط توانستم بگویم:خیلی خوب خوشمزگی بس است اقای بامزه.
    _ در حالی که هنوز در عمق چشمهایش لذت بردن وخوشی از پیروزی این گفتگو را میتوانستم ببینم
    گفت:چشم و با لبی خندان از اشپزخانه خارج شد ،باید قبول می کردم که شکست خورده ام.

    زن عمو بعداز رفتن سهیلا خیلی تنها شده بود.خانه ی عمو برای من هم ان شور و شوق گذشته را نداشت و ساکت و دلگیر به نظر می آمد.
    هرچند تماس های تلفنی بسیاری بین من و زن عمو و سهیلا برقرار بود.
    به درخواست زن عمو بیشتر از گذشته به انجا می رفتیم.
    هرچند با برنامه ی سنگین درسی من مشکل به نظر می امد.سعید هم که مشغله اشبیشتر از من بود.
    صبح ها سرکار می رفت و بعد از ظهرها دانشگاه،شب ها تا دیروقت هم مشغول درس خواندن بود.
    به خاطر همین مسئله کمتر بین ما برخوردی پیش می امد.

    آن روز کلاسم ساعت4 به پایان رسید.آن قدر خسته بودم که دلم می خواست بال دربیاورم تا هرچه زودتر به خانه برسم.
    از شانس خوب من آن روز فاطمه یکی از همکلاسی هایم ماشین پدرش را با خود آورده بود.اصرار کرد من را تا منزل برساند،خسته تر از ان بودم که تعارفش را رد کنم.
    روی صندلی جلو کنارش نشستم و همانطور که در را می بستم به شوخی گفتم:امیدوارم مرا سالم برسانی میدانی که من هنوز تازه عروسم و ارزوها ی زیادی دارم.
    _در حالی که ژست مطمئنی به خود میگرفت دنده را عوض کرد و گفت:نترس،من انقدر راننده خوبی هستم که یک ضرب گواهینامه گرفتم.
    _:ببینیم و تعریف کنیم
    _خیابان های شلوغ تهران و رانندگی های خطرناک دیگران ، ناشی بودن فاطمه را لحظاتی بعد به من ثابت کرد به طوری که از قبول پیشنهادش پشیمان شده بودم.
    حسابی ترسیده بودم.خود فاطمه هم دست کمی ازمن نداشت.تقاطع دوم بعد از دانشگاه ماشینی که با سرعت سرسام اوری از رو به رو در حال سبقت گرفتن بود چنان فاطمه را هول کرد که محکم پایش را روی ترمز کوبید و ماشین مقابل به شدت با ما تصادف کرد.من و فاطمه فریاد زدیم و تنها کاری که کردم این بود که صورتم را با دستانم بپوشانم و خودم را به جلو خم کنم.
    صدای فروریختن شیشه ی جلورا شنیدم و بعد سکوت نسبی حکم فرما شد.
    وقتی دستم را از روی صورتم برداشتم درد شدیدی در قسمت پا و کمرم احساس می کردم که فکر میکنم بیشتر به خاطر فرو رفتن خرده های شیشه در ان بود.
    نگاهی به فاطمه انداختم.سرش روی فرمان اتومبیل افتاده بود و خون نیمی از صورتش را پوشانده بود.
    با وحشت فریاد زدم:فاطمه،فاطمه جان بلند شو
    _گردنش را لمس کردم،خوشبختانه نبضش می زد.
    مردی که سعی می کرد به ما کمک کند گفت:نترسید خانم !فقط بیهوش شده
    _به کمک مردم،همراه فاطمه به بیمارستان منتقل شدیم.پس از انجام اقدامات اولیه و بستری شدن فاطمه،بهیار نگاهی هم به قسمت های مجروح پا و کمرم که خون الود بود کرد
    .یک ساعتی طول کشید تا خرده شیشه ها را از پوست بیرون کشیدند و انها را پانسمان کردند.
    برای اطمینان بیشتر از کمر و پایم عکس گرفتند.خیلی نگران فاطمه بودم.
    از پرستاری که اسم و شماره تلفن خانواده ی او را گرفت حالش را جویا شدم.پرستار با مهربانی من را مطمئن ساخت که خطر جدی ای او را تهدید نمی کند و باید چند روزی در بیمارستان بماند.ان قدر بی حال شد بودم که همانجا زیر سرم به خواب رفتم.


    وقتی چشم گشودم اولین چیزی که به ذهنم امد وضعیت فاطمه بود.سرمم هم تمام شده بود و می توانستم مرخص شوم.وقتی کنار تختش حاضر شدم به هوش امده بود و پدر و مادر و افراد خانواده اش دورش جمع شده بودند.پس از سلام و احوالپرسی با انها به سراغ فاطمه رفتم.
    به گرمی صورتش را بوسیدم و از اینکه به فضل خدا از خطر جسته بود خدا را شکر کردم._مادرش با مهربانی حال مرا پرسید و گفت:چند دفعه امدم بالای سرت ولی خواب بودی مزاحمت نشدم.
    -شما لطف دارید م خوبم الان هم مرخصم کردند.
    _ولی رنگ و رویت حسابی پریده،مادر باید خودت را تقویت کنی.
    _چشم حتما،با اجازه اتان من رفع زحمت می کنم.حتما خانواده ام تا حالا حسابی دلواپس شده اند.
    _اقای همت پدر فاطمه جلوتر از من به طرف در رفت و گفت:من شما را م رسانم.
    _راضی به زحمت شما نیستم،خودم می روم.
    _این وقت شب یک دختر جوان آن هم با این حال و روز اصلا صلاح نیست تنها برود تعرف نکنید بیایید برویم.


    وقتی در خانه را باز کردم به این فکر می کردم که ساعت چند است.هنوز چادرم را روی جالباسی دم در نگذاشته بودم که سعیدکه با شنیدن صدای در متوجه ورودم شده بود به طرفم امد._با چشم های خون گرفته فریادزد تا حالا کجا بودی؟
    _ارام گفتم:اجازه بده تا برسم
    لباس هایم را عوض کنم برایت تعریف می کنم.
    _ بلند تر از قبل فریاد زد:وقتی ازت سوال می کنم بلافاصله جواب بده اینقدر طفره نرو.
    _خسته و بی حال بودم رفتار سعید هم بیشتر کلافه ام می کرد،بی اختیار گفتم:اصلا نمی خواهم بگویم تو چکار داری؟هنوز این حرف کاملا از دهانم خارج نشده بود،دست های سنگین سعید محکم بر گونه ام فرود امد.
    ناباورانه دستم را بر گونه ام گذاشتم و به سعید خیره شدم.قطره ای اشک از گوشه ی چشمم جوشید و بر گونه ام سر خورد.
    _ با همان خشم ادامه داد:اگر فکر می کنی می توانی هرکاری که می خواهی بکنی و هروقت خواستی به خانه بیایی کسی هم به تو چیزی نگویدسخت در اشتباهی تا من زنده هستم چنین اجازه ای به تو نمی دهم.
    _صدای زنگ تلفن باعث شد از من دور شود.
    _صدایش را که با تلفن صحبت میکرد میشنیدم ولی همچنان جلوی در خانه ایستاده بودم
    _:بله برگشت.
    _ا:ز خودش بپرسید کجا بوده.
    _:الهام بیا مادر می خواهد با تو حرف بزند.تا گوشی را گرفتم با صدای بلند به گریه افتادم.
    _سلام زن عمو.
    _سلام عزیزم تو کجا بودی؟!می دانی چقدر ما را نگران کردی،چند بیمارستان راگشتیم،به پلیس خبر دادیم هنوز هم عمویت و سهیل توی خیابان ها دارند دنبالت می گردند.
    نمی دانی عمویت چه حالی دارد،سعید که داشت دیوانه می شد تا حالا توی خیابان بود.
    چند دقیقه پیش امد خانه تا دفترچه تلفن ات را پیدا کند و به همکلاسی هایت زنگ بزند.
    _:زن عمو من را ببخشید می دانید،من هم تقصیری نداشتم با ماشین دوستم بودیم ،تصادف کردیم،او الان در بیمارستان است ولی من مشکلی نداشتم.
    _:تو را به خدا راستش را بگو طوریت نشده؟
    _:نه زن عمو چند زخم کوچک که سرپایی مداوا شد.
    _:باز هم خدا را شکر،نمی توانستییک تماس بگیری که ما را از نگرانی دربیاوری؟
    _راستش فکر نمی کردمکه انقدر طولانی بشود،باز هم شما من را ببخشید.
    _:اشکال ندارد عزیزم،همین قدر که سلامتی باید خدا را شکر کنیم،الان زنگ می زنم به عمویت تا انها را از نگرانی دراورم تو هم برو استراحت کن مادر جان.
    _چشم ،کاری ندارید؟
    _:نه خداحافظ.
    _سعید کنار در اتاق ایستاده بود و حرف های ما را گوش می کرد با لحنی که پشیمانی از ان مشهود بود گفت:چرا زودتر نگفتی که تصادف کردی؟
    _با بغض گفتم مگر شما گذاشتید؟و دوباره اشک از چشمانم جاری شد.
    ارام به طرفم امد و با دستمال اشک را از صورتم پاک کرد،ناگهان مرا در اغوش گرفت و سرم را به سینه اش فشردواهسته کنار گوشم زمزمه کرد:مرا ببخش انقدر نگرانت بودم که کنترلم را از دست دادم_چقدر عجیب بود بعد از ان همه ترس،درد و نگرانیدر بیمارستان اکنون از اینکه در اغوش مطمئنی بودم احساس ارامش می کردم.
    صدای زنگ در سعید را از من جدا کرد،تازه به خود امدم شرمگین از حرکت چند لحظه ی پیش،خودرا جمع و جور کردم.
    صدای عمو را از جلوی در شنیدم:الهام،الهام جان کجایی بابا؟به استقبال عمو جلو رفتم.
    _:بفرمایید من اینجا هستم._عمو با مهربانی صورتم را بوسید و گفت:تو همه را دلواپس کردی.
    _:شرمنده ام عمو.
    _هرچه زن عمویت گفتدیروقت است کجا می خواهی بروی گفتم:تا خود الهام را نبینم دلم ارام نمی گیرد.
    _:خیلی خوش امدید،ببخشید شما را هم توی دردسر انداختم.اجازه بدهید برایتان چای بیاورم.
    _دستم را گرفت و کنار خود نشاند.
    _زحمت نکش من این موقع شب چای نمی خورم.حالا همه چیز را از اول برایم تعریف کن.
    _وقتی همه چیز را تعریف کردم عمو گفت:خدا را شکر که هم خودت وهم دوستت سالم هستید،بعد با لحن طنزامیزی افزود:بفرما سعید خان این هم از زنت صحیح و سالم،انقدر که تو پریشان بودی مردم فکر می کردند تنها توی دنیا فقط یک نفر زن دارد ان هم تویی
    _ سعید هم کمی سرخ شد ،معلوم بود از اینکه جلوی من در مورد حالت نگرانش صحبت میشد راضی نیست با اعتراض گفت:پدر شما که از همه بدتر بودید.
    _:من با تو فرق می کنم من نگران دختر عزیزم بودم نه مثل تو زن ندیده!
    _از این شوخی عمو هرسه به خنده افتادیم.در همان حال نگاهم به نگاه سعید افتاد.شعله های عشق از عمق چشمانش زبانه می کشید.پیش خود می اندیشیدم:براستی چرا من نمی توانم عشق او را پذیرا باشم.

    شب های امتحان مشکلترین اوقات دانشگاه است.
    سعید یک ماه مرخصی گرفته که با خیال راحت به درس هایش برسد.
    بیشتر شب ها تا صبح در حال درس خواندن بودیم.
    صبح های امتحان هردو از خانه خارج میشدیم و ظهر یکراست می رفتیم خانه ی عمو،چون نه حال یبرا غذا پختن برایم باقی می ماند و نه وقتی،سهیل با دیدن ما هنگام ناهار به شوخی می گفت:امروز هم برنامه ی رستوران رایگان داشتید؟
    _و سعید با همان لحن پاسخ میداد:این هم از محسنات زن دانشجوست دیگر
    _سهیل با لبخند پرشیطنت گفت:پس یادم باشد موقع گزینش همسر طرف صنف دانشجو نروم.
    _زن عمو شوخی پسرها را قطع کرد و گفت:خیلی هم دلت بخواهد همه ی دنیا را بگردی لنگه ی الهام را پیدا نمی کنی.
    _:خدا شانس بدهد،زن بیچاره ی من هنوز نیامده به تبعیض بین عروس ها محکوم شده است چون هرکار بکند به پای الهام نمی رسد.
    _سعید که باب شوخی را باز میدید دوباره گفت:نه سهیل جان اواز دهل شنیدن از دور خوش است نمی دانی همین عروس مثالی مادر چه بلایی سر من می اورد.
    -می دانم سعیدجان،می دانم...
    _میان حرفشان دویدم و گفتم:این همه غیبت و تهمت به خاطر همین یک ناهار است می بینمت اقا سهیل نوبت شما هم می رسد.


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  16. تشكر از اين پست


  17. #19
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    _زن عمو دلجویانه گفت:ناراحت نشوی الهام جان،سهیل باهات شوخی می کند روزهایی که شما نیستید مرتب می گوید یا زنگ بزن الهام و سعید هم بیایند یا ما برویم انجا غذا خوردن تنهایی مزه نمی دهد
    _ سهیل با لحن مطمئنی گفت:الهام هیچ وقت حرفهای من را به دل نمی گیرد،مگه نه زن داداش؟
    _بالبخندی سر تکان دادم و گفتم:خیالت راحت باشد فهمیدم داری شوخی می کنی و با لحنی طنزالود ادامه دادم:البته حتی اگر جدی هم بگویی کو گوش شنوا؟من رویم بیشتر از این حرف هاست.
    _سعید بلافاصله گفت:این یکی را راست می گوید.
    _عمو چشم غره ای به سعید رفت و گفت:دوست دارم همیشه با هم همینطور صمیمی و بی تعارف باشید،هرچند خودتان می دانید شوخی اگر نابجا باشد و از حد فراتر برود باعث دلخوری و کینه می شود.
    واقعا از طعنه آن روز سعید دلگیر شدم کاملا مشخص بود که حرف های سهیل به شوخی گفته می شودولی سعید از میدان شوخی برای خالی کردن بغض و کینه اش استفاده می کرد.

    عصر برخلاف همیشه که خودم پیشنهاد رفتن به خانه را می دادم تا هرچه زودتر به درس هایم برسم.همراه عمو و زن عمو پای تلویزیون نشستم و مشغول صحبت با انها شدم.
    سعید که تازه از خواب بعد از ظهر برخاسته بود همانطور که دستی به موهایش می کشید متعجب گفت:مگر پس فردا امتحان نداری؟!
    _به سردی گفتم:چرا دارم.
    _پس چرا نشسته ای زودتر اماده شو برویم خانه که من خیلی درس دارم.
    _زن عمو دخالت کرد و گفت:همه اش که نمی شود درس خواند کمی هم به خودتان استراحت بدهید.
    من که اصلا فرصت استراحت ندارم امتحان همین چندروز است بعد برای استراحت فرصت کافی هست.
    _من گفتم:شما بروید به درستان برسید من امشب خیال دارم کمی اینجا بمانم._
    :بعد چه کسی شما را می اورد؟
    _عمو گفت:تو برو با خیال راحت درست را بخوان خودم اخر شب می اورمش.
    _سعید با قیافه ای ناراضی مجبور شد تنها برود خوب می دانستم که همین فاصله گرفتن از او به خصوص جلو خانواده اش و دیگران باعث ناراحتی اش می شود،هرچند به نوعی با خودم هم لجبازی کرده بودم چون از درس و کارهای عقب مانده ام بازمانده بودم با این حال چون می خواستم تلافی حرف هایش را بکنماز هر راهی که می توانم او را ناراحت کنم.

    اخر شب که وارد خانه شدم سعید را مطابق معمول در هال مشغول درس خواندن دیدم.
    سلام سردی کردم و به اتاق رفتم.
    _کمی بعد سعید صدایم زد:الهام لطفا چند لحظه بیا اینجا با شما کار دارم.
    _جلویش ایستادم و گفتم:بله بفرمایید ولی مختصر چون می خواهم بخوابم.
    _نگاه خیره ای به من کرد و گفت:معنی این کارها چیست؟
    _:کدام کارها؟
    _:خودت را به ان راه نزن،همین که با وجودی که درس داری حاضر نیستی به خانه برگردی همین لحن حرف زدنت.
    _:همینطوری امشب تصمیم گرفتم به خودم استراحت بدهم،بعد هم فکر نمی کنم با لحن غیرطبیعی حرف زده باشم.
    _:دروغگو هم که شدی قبلا اگر هربدی داشتی این خصوصیت خوب را هم داشتی که در هر حالتی راستش را بگویی.
    _سرم را پایین انداخته و سکوت کردم.
    _خوب حالا بگو ببینم قضیه چیست؟
    _بهتر دیدم حرف دلم را بگویم :وقتی شما منتظرید تا فرصتی پیش بیاید که جلوی دیگران از من بدگویی کنید چطور توقع دارید من ناراحت نباشم؟!
    _:آها پس قضیه این است از حرف های ظهر ناراحت شدید؟
    _ببین آقا سعید من هرچه هستم خوب یا بد از دید شما مخفی نبوده و شما با علم به تمام این امور از من تقاضای ازدواج کردید،حالا چطور شده که دائم از بدیهای من می گویید و از این ازدواج اظهار پشیمانی می کنید؟
    _خنده ای سرداد و گفت:در این مدت انقدر رفتارهای ناپسند از شما دیدم که اگر بخواهم شمه ای از انها را برای همین طرفداران سرسختتان بازگو کنم مطمئن نیستم که مانند حالا به هواداری از شما بپردازند با این حال به خاطر شما می گویم که در حرفهایی که زدم نیتی بغیر از شوخی نداشتم و فکر هم نمی کنم با این حرکات توانسته باشید پاسخ مناسبی به من داده باشید.
    _از جا برخاستم و به طرف اتاقم حرکت کردم
    _در همان حال زیر لب زمزمه کردم:واقعا که متکبر و از خود راضی هستید.
    _چه می گویید اگر می خواهید جواب بدهید بلند بگویید تا من هم بشنوم.
    _از همانجا فریاد زدم:نه جوابی ندارم شما به کارتان برسید اقای زرنگ.
    _روز بعد را با بی محلی اشکاری نسبت به سعید گذراندم.

    وقتی بعد از امتحان به همراه چند تن از دوستانم از دانشکده خارج شدم،سعید را به انتظار خود دیدم.
    فاطمه که سعید را موقعی که برای عیادتش به بیمارستان رفته بودیم دیده بود با شیطنت به دخترهای دیگر گفت:بچه ها اگر گفتید این پسر خوش تیپ و نجیب که بی توجه به این همه دختر انجا ایستاده کی است جایزه دارید؟
    _کدام را می گویی؟
    _همان که پیراهن ابی پوشیده.
    _ما چه می دانیم خودت بگو؟!
    _حرفشان را قطع کردم و رو به فاطمه گفتم:دست بردار بابا ! ما را گرفتی ها!
    _نه جان الهام خیلی هم جدی می گویم.بعد خطاب به دخترهای دیگر گفت:خیلی خوب خودم می گویم ایشان اقا سعید شوهر الهام هستند.
    _ سیل اظهار نظرها شروع شد:ندا گفت :نه بابا!!!خوشم امد الهام!صیاد ماهری هستی!چه صید کرده!شاه ماهی!
    _مریم گفت:پس اقا را قایم کردی که از دستت در نیاورندش؟!_مونا
    گفت:خوب می کند من هم اگر یک همچین شوهر خوش تیپ و چشم پاکی داشتم نمی گذاشتم دخترها دور و برش بپلکند.
    _فاطمه حرفهایشان را قطع کرد و گفت:آخر دختر حسابی کدام مردی با وجود داشتن زنی مانند الهام به کس دیگر نگاه می کند.
    _مریم گفت:این را هم راست می گوید،الهام خودمان هم دست کمی از شوهرش ندارد.
    _فاطمه دوباره میان حرفشان دوید و گفت:تازه کی گفته الهام طرف را قایم کرده؟!اقا سعید سال اول فوق لیسانس کامپیوتر را می گذراند و دور و برشان هم پر از هم کلاسی های دختر و پسر است،بغیر از اینکه در وزارتخانه ی مهمی هم شاغل هستند.
    _مونا گفت:عجب پس اقا همه چیز تمام هستند،قیافه خوب و چشم پاک و تحصیلات وشغل خوب!!!!!!!!!!!!
    _ندا گفت:خدایا یکی با همین شرایط قسمت ما هم بکن.
    _هر چهار نفر دست هایشان را بلند کردند و گفتند:الهی امین.
    _ با خنده گفتم:بس است،بس است،پسر ندیده ها ،اگر می دانستم انقدر مورد پسند واقع می شود او را برای شما کنار می گذاشتم.می دانید که پسرعمویم است،باز خدا را شکر که حرف هایشما را نمی شنود وگرنه فکر می کند راستی راستی تحفه ای است.
    _مونا گفت:نه بابا شوخی کردیم مبارک خودت،به پای هم پیرشوید و همانطور که مرا به طرف جلو هل می دادند گفتند:زودتر برو بنده ی خدا خسته شد از بس منتظرت ایستاد.
    _:خیلی خوب خداحافظ.
    _:به سلامت خوش بگذرد.

    سلام._سعید با شنیدن صدایم متوجه حضورم شد.با هم به طرف ماشین رفتیم.
    _سلام،بلاخره امدی،نیم ساعت است اینجا منتظر شما ایستاده ام._خونسرد گفتم
    :یادم نمی اید با هم قراری گذاشته باشیم.
    _همانطوری که ماشین را روشن می کرد خشمگین گفت:محض اطلاع شما ان کسی که باید قرار بگذارند دوست دختر و دوست پسر هستند،امدن دنبال همسر که قرار قبلی نمی خواهد._:منظورم این بود که چون اطلاع قبلی نداشتم که شما دنبالم می ایید زیاد منتظر شدید وگرنه زودتر می امدم.
    _خیلی خوب بیا روزمان را با بحث خراب نکنیم امروز می خواهم گشتی در سطح شهر بزنیم و کمی استراحت کنیم.


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  18. تشكر از اين پست


  19. #20
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    _مثل اینکه یادتان رفته فصل امتحانات است من خیلی درس دارم باید زودتر بروم خانه لطفا من را برسانید بعد هرجا که دوست داشتید بروید.
    _از گوشه چشم نگاهی به من انداختو گفت:من می خواهم دونفری گردش برویم وگرنه خودم تنهایی که می توانستم بروم،لطفا بهانه ی درس را هم برای من نیاورید چطور چند شب قبل به خاطر شب نشینی به راحتی درس را کنار گذاشتی و گفتی می خواهم استراحت کنم اما حالا درس را دستاویز قرار می دهی،تازه وقت درس خواندنت را هم نمی گیرد به جای اینکه برای ناهار به خانه ی پدر برویم ناهار را دربند می خوریم و تا عصربه خانه برمیگردیم._سکوت کردم.
    تا موقع ناهار هیچ حرفی بین ما زده نشد.گارسن که سیخ های جوجه کباب را جلوی ما گذاشت سعید با ملایمت گفت:بخور تا از دهان نیفتاده خواهش می کنم اخم هایت را باز کن بگذار غذا به دلمان بچسبد،هرکس قیافه ی تو را ببیند فکر میکند که زندانی ای را به تبعیدگاه اورده اند نه دختری را به گردشگاه!
    بی اختیار لبخندی زدم
    _:حالا خوب شد ممنونم
    _بعد سر را طرف به اسمان بلند کرد و با لحنی طنز امیز ادامه داد:خدایا وضع و حال من را ببین به خاطر یک لبخند کوچک باید از خانم تشکر کنم.
    _:خیلی خوب اقا سعید تکه انداختن بس است غذایت را بخور.
    هنگام ناهار سعید از ماجرای لیز خوردن استادشان سرکلاس گرفته تا لطیفه و قصه برایم تعریف می کرد.
    حرف های صمیمانه ی او،هوای خنک و دلپذیر دربند و زیبایی های مناظر اطراف باعث شد از ان حالت بی محلی و بی تفاوتی همیشگی فاصله بگیرم و خنده هایی واقعی سردهم.

    وقتی از کوه پایین می امدیم زن و شوهرهای جوانی را دیدیم که دست در دست هم با لبانی خندان کوهپیمایی می کردند سعید نگاهی حسرت بار به آنها انداخت بعد رو به من کرد و گفت:چرا نمی خواهی که ما هم همینطور با هم صمیمی و مهربان باشیم تا کی می خواهی با لجبازی های بچگانه بین من و خودت فاصله بیندازی من هم می توانم مثل تو رفتار کنم ولی فکر می کنم اخرش چی به چه هدفی خواهم رسید.
    _جوابی ندادم حواسم جای دیگری بود.مغازه های اطراف پر بود از لواشک های خوش رنگی که زیر نور چراغ های گازی برق می زد.قدم هایم را تند کردم و به طرف یکی از این مغازه ها رفتم.
    _:من می خواهم کمی لواشک بخرم.
    _سعید خودش را به من رساند و گفت:دست بردار دختربچه خودت خوب می دانی که این لواشک ها اصلا بهداشتی نیستند و پر از شن هستند.
    _اشکالی ندارد یک کمی می خرم بدجوری هوس لواشک کردم.
    _با دست لواشکها را به فروشنده نشان دادم و گفتم:اقا لطفا250گرم لواشک به من بدهید.
    مغازه دار لواشک را در ترازو گذاشت._:چقدر میشود؟
    _دستم را در کیفم فرو کردم تا پول دربیاورم که سعید پیش دستی کرد و پول را داد و لواشک ها را گرفت بعد همانطور که از انجا دور می شدیم با ناراحتی گفت:تو مثل اینکه می خواهی همه جا ابروی من را ببری.
    _متعجب گفتم: من؟ من ؟ آبروی شما رو بردم؟مگر چکار کردم؟!
    _واقعا که،یعنی تو نمی دانی زنی که شوهرش همراهش هست نباید خودش پول بدهد؟!مردم فکر می کنند لابد طرف انقدر بدبخت است که نمی تواند یک چیز کوچک برای زنش بخرد.
    به ماشین رسیده بودیم.سعید درب سمت من را باز کرد بعد خودش پشت رل نشست.
    دقایقی در سکوت سپری شد.
    _به ناچار گفتم:اقا سعید معذرت می خواهم منظور بدی نداشتم.
    _:هرچند جای شکرش باقی است که برای اولین بار از اشتباهت عذرخواهی می کنی ولی می دانی مشکل کجاست تو اصلا وجود من را فراموش میکنی.
    _با حالت دلجویانه ای گفتم:اصلا این طور نیست گفتم که من اشتباه کردم بعد برای اینکه حرف را عوض کنم گفتم:حالا نمی خواهی لواشک ها را بدهی دلم دارد برایش ضعف می رود.
    _تبسمی کرد و گفت:هنوز هم مثل بچگی هایت در برابر خوراک های ترش مزه سست و بی اراده ای.
    _:بده دیگه.
    _پاکت را به طرفم دراز کرد تا خواستم بگیرمش ان را کشید و چند دفعه این کار را تکرار کرد.
    _:اِ اِ !سعید لوس نشو فکر کردی اگر بخوام نمی تونم بگیرمش؟!
    _باخنده گفت:یالا بگیرش ببینم من که دارم رانندگی می کنم یک دستی هستم توانت را نشانم بده.هرچه کردم نتوانستم پاکت را از دستش خارج کنم.
    _:سعید اذیت نکن.
    _بیا شکمو فقط امیدوارم از خوردن این هله هوله ها مریض نشی.
    _همانطور که لواشک می خوردم با دهان پر گفتم:تو نمی خوای؟
    _:چون شما تعارف می کنید کمی می خورم.تکه ای جدا کردم و به طرفش دراز کردم.
    _نگاهی به دست هایش کرد و گفت با این دست های کثیف نمی توانم ولش کن بابا.بی اختیار لواشک را جلوی دهانش گرفتم سعید مقداری از ان را به دندان گرفت و ناباورانه نگاهی به من کرد تازه متوجه حرکت خودم شدم شرمگین دستم را پایین اوردم و رویم را به طرف دیگر چرخاندم.
    _صدای سعید را شنیدم که با لحنی شیطنت بار گفت:لواشکی که با دست های تو در دهان گذاشته شود را تا اخر باید خورد همیشه از این موقعیت ها پیش نمی اید و چون هیچ عکس العملی از من ندید خودش دستم را بلند کرد و به نزدیک دهانش برد و باقی مانده ی لواشکی را که در دستانم بود خورد بعد چندبار پیاپی دستانم را بوسید.
    دست هایم یخ کرده بود و می لرزید فکر می کنم به همین دلیل بود که ناگهان دست هایم را رها کرد و مانند کسی که با خودش صحبت می کند اهسته گفت:فقط تا وقتی طبیعی است که هیچ گونه تماسی با او نداشته باشم.

    چند روزی بود که امتحاناتم تمام شده بود و خودم فکر می کردم که نتیجه ی خوبی بگیرم.
    امدن سهیلا و دایی رضا به تهران هم باعث شده بود که حسابی سرحال و بانشاط باشم.
    بعد از سه ماه دوری از سهیلا چنان در بغل هم فرورفته بودیم که متلک های دایی رضا و سعید و سهیل هم نتوانست از اشک ها و قربان صدقه هایمان بکاهد.
    تصمیم گرفته بودیم این15 روزی را که قرار بود پیش ما بمانند را بیشتر در کنار هم سپری کنیم.
    _سعید به دایی رضا گفت:اقا رضا با یک سفر یک هفته ای به شمال موافقی؟
    _دایی رضا جواب داد چرا که نباشم از خدا می خواهم.
    _عمو خطاب به سعید گفت:مگر مرخصی ات تمام نشده؟!
    _نه هنوز 10 روزی باقی مانده و چون بعد از ان یک ماموریت دوماهه به خارج از کشور دارم گفتم یک سفر تفریحی برویم چون الهام بعد از امتحاناتش به یک استراحت درست و حسابی نیاز دارد.
    چرا تا به حال در مورد سفر خارج از کشورش چیزی به من نگفته بود.
    صدای عمو نگذاشت بیشتر از این به فکر فرو بروم.
    _خیلی هم خوب است خدا به همراهتان.
    _مگر شما نمی ایید پدر؟!
    _نه من فعلا سرم شلوغ است یک مقدار سفارش دارم که باید تا چند روز دیگر تحویل بدهم اوضاع بازار را هم که این روزها می دانی حسابی قمر در عقرب است.
    _زن عمو پرسید:سعید جان قضیه ی ماموریت چیست؟
    _قرار است به همراه چند تن دیگر از همکاران برای گذراندن یک دوره ی تخصصی دوماهه از طرف اداره به ژاپن برویم.
    _سهیلا گفت:داداش سعید سوغاتی ما فراموش نشود._
    :اسم سفر را که بیاوری اولین چیزی که به فکر خانم ها می رسد سوغاتی است چشمسهیلا خانم سوغاتی شما محفوظ است.
    _دایی رضا گفت:برنامه ی سفر شمال چه می شود؟
    _اگر موافق باشید فردا صبح حرکت کنیم.
    _دایی رضا گفت:من حرفی ندارم شما چی اقا سهیل؟
    _سهیل گفت:من دیگر کجا بیایم؟شما متاهل ها بروید و بگذارید ما عزب اوغلی ها در دنیای تجرد خود رها باشیم.
    _سعید گفت:لوس نشو دیگر بدون تو که مزه نمی دهد.
    _دایی رضا هم گفت:تو هم در این مدت درس خواندی و فکرت خسته است چرا نمی ایی تا روحیه ات عوض شود.
    _زن عمو دخالت کرد و گفت:نه دیگر بگذارید سهیل همینجا بماند وگرنه ما خیلی تنها می شویم کمی هم کمک پدرش می کند ان شاا...یک ماه دیگر که برای زیارت می رویم مشهد انجا خستگی درس خواندنش را از تن بیرون می کند شماها که فرصت ندارید و باید سرکارتان برگردید بروید و خوش باشید.

    صبح زود بعد از شنیدن کلی سفارش در زمینه ی احتیاط در رانندگی و مرتب تلفن کردن و بی خبر نگذاشتن از حال و روز خود راه افتادیم.
    سهیلا و دایی رضا و سعید شاد و سرحال با هم گفتگو می کردند اما من ساکت به مناظر بیرون نگاه می کردم و گهگاهی با جواب های کوتاه تلاش های سهیلا و دایی رضا را برای به حرف کشاندنم خنثی می کردم.
    حسابی از دست سعید دلخور بودم که قبل از همه برنامه ی ماموریتش را به من نگفته است.
    به درخواست سهیلا در محل سرسبز و زیبایی کنار چند ابشار باریک که از کوه سرازیر می شد و به جاده می ریخت توقف کردیم.
    دکه هایی که کلوچه های خوشمزه ی شمال و عسل و چیزهای دیگر عرضه می کردند همچنین منقل هایی که بلال های خوشمزه را روی ان کباب می کردند مشتریان بسیاری را به دور خود جمع کرده بود.
    سهیلا بانشاط دست دایی رضا را کشید و گفت:اقا رضا من بلال می خواهم چند تا جعبه هم کلوچه برای توی ماشین بخریم مسافرت با دهان خشک و خالی که مزه نمی دهد.
    پیش خودم فکر کردم سهیلا چقدر زود با دایی رضا صمیمی شد4،5ماه بیشتر از ازدواجشان نمی گذشت ولی رفتارشان مانند کسانی بود که سال ها با هم زندگی کرده بودند.
    _سعید بلال را جلویم گرفت و گفت:بفرما این هم سهم شما نمی خواهی در این چندروزه کمی خوش اخلاق باشی تا سفر به همه خوش بگذرد.
    _دستش را رد کردم و گفتم:من میل ندارم،خواهش می کنم دست از سرمن بردار.
    _مشکوک نگاهی به من کرد و گفتگر چه شده؟!_هیچی.
    _راستش را بگو تو که از حضور دایی ات و سهیلا خیلی خوشحال بودی چطور شده از دیشب تا حالا دوباره بداخلاق شدی؟!
    _وقتی شما برنامه ی مسافرتتان را از من پنهان می کنید توقع دارید خوش اخلاق هم باشم
    ؟_لبخندی پر شیطنت برلبانش پدیدار شد:پس قضیه این است راستش فکر نمی کردم برای شما مهم باشد ایا اشتباه می کردم؟!
    _می خواست از زبانم بکشد که از دوری اش ناراحتم دستش را خواندم و بی تفاوت گفتم:نه درست فکر کردید.
    _ ناراضی از کنارم دور شد.دایی رضا و سهیلا مانند دو پرنده ی خوشبختی از این طرف به ان طرف می رفتند،مناظر زیبا را به هم نشان می دادند،خوردنی های مختلف می خریدند و خنده لحظه ای از دهنشان دور نمی شد.سعید کنار درختی ایستاده بود و به حرکات انها چشم دوخته بود مطمئنا به این فکر می کرد که چرا ما نمی توانیم مانند انها از لحظات زندگی لذت ببریم مانند می دانم او هم حق داشت ولی دست خودم نبود نمی توانستم یا اگر بخواهم منصف باشم باید بگویم نمی خواستم صمیمانه با او رفتار کنم.


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  20. تشكر از اين پست


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. بشنو از ني چون حكايت ميكند...
    توسط بابك طراوت در تالار اشعار و صنايع شعری
    پاسخ ها: 96
    آخرین ارسال: 2012/12/23, 12:03 AM
  2. حرف راست رو از دهن شاعر بشنو
    توسط كربلايي حسام در تالار گفتگوی آزاد
    پاسخ ها: 2
    آخرین ارسال: 2010/9/17, 03:21 AM
  3. بشنو!!!
    توسط persian_kb سبز در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2009/11/28, 02:46 PM

عبارت‌های مرتبط

دانلودرمان بشنوازدل

دانلود رمان بشنو ازدل

بلوزسبز بافتنی

کتاب بشنو ازدل

دانلدرمان بشنوازدل

دانلودرمان بشنوازدلنوشته ازنوری

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •