صفحه 3 از 8 نخستنخست 1234567 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 21 تا 30 از 71

تاپیک: گندم مرتضی مودب پور

  1. #21
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    فصل چهارم


    " اون روز وقتی رسیدیم خونه ، اینقدر دوو تایی خسته بودیم که یه راست رفتیم تو خونه هامونو خوابیدیم . منکه برای ناهارم بیدار نشدم .
    ساعت حدود شیش و نیم بود که کامیار اومد پشت پنجره م و صدام کرد ."
    کامیار _ از حال رفتی ؟!
    " بلند شدم تو جام نشستم "
    _ آره ، خیلی خسته بودم .
    کامیار _ پاشو بریم .
    _ کجا ؟
    کامیار _ جشن تولد لیدا دیگه !
    _ اصلاً حوصله شو ندارم !
    کامیار _ پاشو بریم حوصله ت میاد سر جاش .
    _ نه تو برو .
    کامیار _ بیا زود بر میگردیم.
    _نه ، ممکنه گندم زنگ بزنه .
    کامیار _ حالا گیریم گندم زنگ بزنه ! به تو چه مربوطه ؟ مگه تو آسیابانی !؟ برین ننه باباش فکرش باشن .!
    _ تورو خدا سر به سرم نذار ، حوصله ندارم .
    _ جدی نمیای ؟! خوش میگذرهها !
    _ نه ، تو برو .
    کامیار _ ناهار خوردی ؟
    _ نه .
    کامیار _ حداقل بلند شو برو یه چیزی بخور ! آهای زن عمو ! زن عمو !
    ` شروع کرد مادرم رو صدا کردن که در اتاقم واشد و مادرم اومد تو و نرسیده شروع کرد به غر غر کردن ."
    کامیار _ این ضعف میکنهها ! صبحونه م نخورده !
    " مادرم همینجور که غر غر میکرد رفت طرف آشپزخونه که کامیار بهم گفت "
    _ حواست باشه ، به کسی نگفتیم گندم فرار کرده ! آقا بزرگ گفت به همه بگیم گندم اونجاس ولی نمیخواد کسی رو ببینه . حالا پاشو برو یه چیزی بخور . منم شب زود بر میگردم . فعلا خداحافظ.
    " اینو که گفت ، رفت . منم بلند شدم و یه آبی به صورتم زدم و رفتم تو آشپزخونه . مادرم هنوز داشت غر میزد. یه غر میزد یه سؤال در مورد بازوم میکرد و یه سؤال در مورد گندم !
    تند ناهارم رو که از ظهر برام کنار گذاشته بود خوردم و برگشتم تو اتاقم و موبایلم رو ورداشتم و شماره موبایل کامیار رو که دست گندم بود گرفتم .خاموش بود . چند بار گرفتم اما هر دفعه گفت که موبایل خاموشه.
    گرفتم نشستم رو مبل و رفتم تو فکر . هر چی فکر میکردم کمتر میفهمیدم ! بالاخره بلند شدم و رفتم یه دوش بگیرم که اعصابم کمی آروم بشه.
    یه بیست دقیقهای تو حموم بودم و بعدش اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم و رفتم تو باغ . یه خرده تنهایی قدم زدم که یه مرتبه آفرین از پشت شمشادا پیچید جلوم ! جا خوردم !"
    آفرین _ سلام .
    _ سلام .
    _ آفرین _ تنهایی ؟
    _آره ...
    آفرین _ کامیار کجاس؟
    _ رفته بیرون .
    آفرین - کجا ؟
    _ همیشه کجا میره ؟
    " یه لحظه مکث کرد و بعد گفت "
    _ گندم چطوره ؟
    _همونجوری .
    آفرین _ آروم تر نشده ؟
    _ آروم شده اما خیلی غمگینه.
    آفرین _ حق داره . دلارام کار خیلی بدی کرد ، اما باید بدونی که همه ش از عشق بود .
    " فقط نگاهش کردم ."
    آفرین _ تو میدونی عشق چیه ؟
    _ نمیدونم .
    آفرین _ من میدونم ، خیلی دردناکه !
    _ تا حالا فکر میکردم که شیرین و باشکوهه !
    آفرین _ آره . اما اگه دو طرفه باشه . میتونم یه سوالی ازت بکنم ؟
    _ آره اما خواهش میکنم سوالی نکن که نتونم جواب بدم .
    " یه نگاهی به من کرد و بعد بازوم رو گرفت و گفت "
    _ قدم بزنیم ؟
    " دو تایی آروم راه افتادیم ."
    آفرین _ تو تا حالا عاشق شدی ؟
    " دوباره نگاهش کردم و گفتم "
    _ خودت حتما بهتر میدونی !
    آفرین _ مطمئنی که عشقه ؟
    _ نه !
    آفرین _ پس چی ؟!
    _ ببین آفرین من شاید فقط احساس عشق کرده باشم !
    آفرین _ یعنی ...؟
    _ یعنی اینکه برای به وجود آمدن این کلمه و به وقوع پیوستنش ، خیلی از مسایل منطقی و غیر منطقی باید دخالت داشته باشن !
    آفرین _ مثل ساخته شدن یه ماشین ؟!
    " بعد خندید ."
    _ آره ! یه ماشین هم با عشق ساخته میشه ! با عشق سازنده اش .
    آفرین _ تو همه چیزو با فرمول ریاضی و فیزیک و شیمی میسنجی ؟!
    _ هر چیزی فرمول خودشو داره !
    آفرین _ عشقم فرمول داره ؟
    _ آره ، اما فرمول خودشو !
    آفرین _ مساله جالب شد ! میشه بگی فرمولش چیه ؟ شاید در کار کمک کنه !
    " رسیدیم زیر یه درخت بید . همونجا واستادم و نگاهش کردم . هنوز بازوم تو دستش بود ."
    _ ببین آفرین ، این چیزی نیس که من بگم و توام یاد بگیری و در مورد خودت اجراش کنی !
    آفرین _ خب نگو ، فقط رو تخته سیاه بنویسش .!
    تخته سیاه این کلاس ، چشمای کسی که دوستش داری !
    " یه نگاه با تعجب به من کرد و گفت "
    _ اصلاً فکر نمیکردم که این پسر ساکت و محجوب ، یه همچین احساساتی داشته باشه ! باید تورو بهتر شناخت !
    " اینو گفت و بازوم رو کمی محکمتر تو دستش گرفت ! آروم خودمو کمی کشیدم کنار !"
    _ تو خودت چی ؟ تو چه جوری عشق رو فهمیدی ؟
    آفرین _ با حس کردنش ! حسی از میون صد هزار تا حس !
    _ با چه رنگی ؟
    آفرین _ سرخ ! مثل گل رز .
    _ چه عطری ؟
    آفرین _ عطر غم !
    _ حتما با طعم گس تنهایی ؟!
    آفرین _ شاید !
    _ و حتما تموم اینام تو کامیار جمع شده ؟!
    " هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد ."
    _ تردید داری ؟
    آفرین _ کامیار چی میگه ؟
    _ قرار شد سوالی نکنی که نتونم جوابشو بدم !
    آفرین _ توام یه همچین سوالی از من کردی،
    _ ولی تو خودتی که ازت پرسیدم و میتونی جواب بدی .
    آفرین _ این بستگی به کامیار داره .
    _ یعنی اگه کامیار تورو دوست داشته باشه ، توام دوستش داری !
    " آروم دستش رو از بازوم جدا و گفتم "
    _ این عشق نیس ! یه معادله س ! یه موازنه س ! تو دنبال عشق نیستی ، تو دنبال یه شوهری ! این منطق عشقه !
    " اینو گفتم و راه افتادم که برم که گفت "
    _ خارج از منطقش چیه ؟
    " برگشتم و نگاهش کردم ."
    _ حسی با تمام حسها ! رنگی با تمام رنگها ! عطری با تمام عطرها ! و طعمی با تمام طعمها ! نه گس ، نه شیرین ، نه تلخ ، نه ترش ! همه با هم و در کنار هم ! اگه اینطوری بهش نگاه کنی و بفهمی ش ، هیچ موقع هیچ کدومش ، دلت رو نمیزنه ! هر لحظه یه کدومش رو درک میکنی !
    آفرین _ تمام اینا با هم و همیشه شاد ؟
    _ تمامش با هم ! شادی و غم جز ایناس !
    آفرین _ واقعا فکر میکنی اینطوریه ؟!
    _ من اینطوری دیدمش !
    " اینو که گفتم و راه افتادم طرف خونه که وسط راه موبایلم زنگ زد . زود روشنش کردم ."
    _الو !
    گندم _ همه عمر دیر بودیم ! دیر دیدیم ، دیر شنیدیم ، دیر گفتیم و دیر فهمیدیم !
    _ و امروز دیر آمدیم !
    گندم _ شایدم هرگز نیامدیم !
    _ برای توام قلب کشیدن رو درخت سخته ؟
    " یه لحظه مکث کرد و بعد گفت "
    _ پس دیر آمدیم !
    _ جواب ندادی !....
    گندم _ شاید . دستام تمرین ندارن !
    _ دلت چی ؟
    گندم _ اونم داره تمرین میکنه !
    _ تنهایی ؟
    گندم _ اگه بتونه !
    " یه خرده ساکت شد و بعد گفت "
    _ زود باش سامان ! داره زمان می گذره !
    _ چه جوری ! با کدوم انصاف تو ؟! اگه خودت جای من بودی میتونستی ؟!
    گندم _ این فریادها از عشقه ؟!
    _ نه از عصبانیته !
    گندم _ فقط ؟!
    _ و چیزهای دیگه .
    گندم _ که عشق هم یکی از اون چیزاس ؟
    _ آره ! آره ! آره!
    گندم _ پس زودتر بیا ! نذار به دیرها برسیم !
    _ به کدوم نشونی ؟ به نشونی یه عشق یه روزه ؟!
    " ساکت شد "
    _ تو باید برگردی گندم !
    گندم _ به کجا ؟
    _ پیش آدمایی که دوستت دارن ! آدمایی که میون شون جات خالیه ! آدمایی که تورو میخوان !
    " دوباره یه خرده ساکت شد و بعد گفت "
    _ تو باید برم گردونی ! اما نه پیش اون آدما!
    _ مگه این آدما چشونه ؟ اینا که همه تورو دوست دارن ! تو نمیدونی مادر وپدرت چه حالی دارن ! تو ....
    " نذاشت حرفم تموم بشه و گفت "

    وقتی که سیم حکم کند زر خدا شود
    وقتی دروغ ، داور هر ماجرا شود
    وقتی هوا ، هوای تنفس ، هوای زیست
    سرپوش مرگ ، بر سر صدها صدا شود
    وقتی در انتظار یکی پاره استخوان
    هنگامه ز جنبش دمها به پا شود
    وقتی به بوی سفره همسایه ، مغز و عقل
    بی اختیار معده شود ، اشتها شود
    وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب
    یه رنگ ، رنگها شود و رنگها شود
    وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم
    رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود
    بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
    دنیای من به کوچکی انزوا شود !!

    ` یه لحظه ساکت شد و بعد گفت "
    _ نذار دیرها ، دیرها شود !
    _ الو ! گندم ! الو !
    " دیگه صدائی نیومد . دلم میخواست موبایلمو بکوبم زمین ! اعصابم ریخته بود بهم !
    راه افتادم طرف خونه مون و از پنجره پریدم تو اتاقمو یه نوار گذاشتم و رفتم تو فکر . تو فکر این شعر .
    می دونستم شعر مال سیمین بهبهانی یه ، اما نمیفهمیدم چه ربطی به گندم داره !
    چندین بار تو دلم خوندمش . هر چی بیشتر میخوندمش ، کمتر ربطش رو میفهمیدم ! نمیدونستم این بار باید کجا برم ! کاشکی الان کامیار اینجا بود ! اون حتما میفهمید منظور گندم چی بوده .
    بلند شدم و یه ورق کاغذ بزرگ ورداشتم و شعر رو با خط درشت روش نوشتم و با پونز زدمش به دیوار جلوی تختم و بعد رفتم رو تختم دراز کشیدم و بهش نگاه کردم . صدای کامیار تو گوشم بود . داشت بهم میگفت که منطقی باشم . بدون دخالت احساساتم فکر کنم !
    خودمو گذاشتم جای کامیار و سعی کردم با دید و احساس و منطق و آرامش اون کار کنم .
    شعر جلوی چشمام بود و مرتب میخوندمش ، از اول تا آخر ! دوباره از اول تا آخر ! شاید صد بار خوندمش !
    به آدما فکر کردم ! به دوروییها ! چاپلوسیها !
    به آدمایی فکر میکردم که تو این چند وقته همه چیزشونو به پول فروختن ! به آدمایی که تو این چند وقته ، هر لحظه یه رنگ عوض کردن ! به آدمایی که دل و زبون شون یکی نبود ! به آدمایی که برای گرفتن پست و مقام ، تملّق صد نفر از خودشون بدتر رو گفتم !
    دوباره خوندمش ! صد بار دیگه ! ا اول تا آخر ! دوباره از اول تا آخر ! انگار داشت یه پرده از جلو چشمام کنار میرفت و همه چیز جلو چشمم روشن میشد !
    داشت در مورد این آدما حرف می زد ! اما این آدما که تو زندگی ش نقشی نداشتن ! یعنی داشت ماها رو میگفت ؟! یا عمه و شوهر عمه رو ؟! اما اگه ماها رو میگفت ، یعنی میخواست بیاد اینجا ؟!
    نه ، ماها رو نمیگفت . پس منظورش از این آدما کدوما بودن ؟! درسته که این روزا خیلیها اینطوری شدن اما چه دخالتی تو زندگی گندم داشتن ! حداقل به طور مستقیم دخالت نداشتن .
    بلند شدم و یه سیگار روشن کردم و رفتم جلوی کاغذی که شعر رو روش نوشته بودم ، واستادم ! یعنی منظورش به کی بود ؟
    مغزم داشت دیگه میترکید ! اومدم کاغذ رو از رو دیوار بکنم و پاره کنم که یه مرتبه یادم افتاد که سال اول دانشگاه بود ، یه بار سر یه جریانی ، اسم گندم و چند تا از دانشجوها رو ردّ کرده بودن بالا ! یه نفر لو شون داده بود ! چیزی نمونده بود که اخراج شون کنن و داشت کار به زندان و این چیزا میکشید که آقا بزرگ دخالت کرد و چند نفر رو دید و مسله حل شد !
    یادم اومد که گندم اینا میدونستن اون کسی که خود شیرینی کرده و لو شون داده کیه ! همیشه گندم می گفت که یه روز خدمتش میرسه !
    زود یه تلفن زدم به کامیار . موبایلش خاموش بود . یادم افتاد که موبایلش دست گندمه ! شماره اون یکی موبایلش رو گرفتم . چند تا زنگ زد تا ورداشت :
    کامیار _ الو ، بفرمایین !
    _ الو ، کامیار !
    کامیار _ زود بگو گرفتارم ! پشیمون شدی میخوای بیای !؟ آدرس رو یاداشت کن . سه راه امین حضور ،


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  2. تشكرها از اين پست


  3. #22
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    نرسیده به پل امیر بهادور ، کوچه اعتماد السلطنه ، منزل آقای جی جی باجی الممالک ! یاداشت کردی ؟
    _لوس نشو کارت دارم !
    کامیار _ بیا اینجا کارت رو بگو ! آدرس صحیح رو یاداشت کن ، فرمانیه ....
    _ کامیار ! کله ت گرمه ؟!
    کامیار _ این چیزایی که اینجا من دیدم و شنیدم و خوردم ، اگه توام میخوردی و میدیدی و میشنیدی خیلی جاهات آتیش میگرفت ! گوشی ، گوشی !
    " بعد انگار با یکی دیگه داشت حرف میزد ."
    کامیار _ نه حاجی جون ، دیگه بسه مه ! ترکیدم از بسکه خوردم ! مثل زهرمارم میمونه واموندهٔ ! چی هس این ؟!
    _کامیار ! کامیار !
    کامیار _ آاا....! زهرمار و کامیار ! مگه نمیبینی دارین تعارف تیکه پاره میکنیم ؟!
    - حواست به من هس ؟!
    کامیار _ گوشی ، گوشی !
    " دوباره با یکی دیگه شروع کرد به حرف زدن ."
    کامیار _ بابا میام الان ! تو برو تو ایوون الان منم میام ! ببین !..... از این یکی درشون برو ! اون ور بابات اینا واستادن !
    " بلند داد زدم ."
    _ کامیار !!
    کامیار _ مرض ! پرده گوشم پاره شد ! چی میگی تو ؟!
    _ چه خبره اونجا ؟ صدا به صدا نمیرسه !
    کامیار _ چیزی نیس . موزیک آوردن ، بگو ببینم چی شده ؟
    _ شماره ژاکلین رو میخواستم !
    کامیار _ ژاکلین رو میخوای چی کار ! پاشو خودت تنها بیا ! اینجا اینقدر هس که به ژاکلین نمیرسه ! فقط بیا !
    _ ژاکلین رو کار دارم دیوونه !
    کامیار_ معدنش اینجاس آا ! بیا از عمده فروشی خرید کن که تک فروشی اصلاً به صرفه نیس !
    _ میگی یا نه !
    کامیار_ به درک ! یاداشت کن ! تقصیر منه که میخوام دستت رو بذارم تو دست وارد کننده ش ! بنویس بدبخت گدای یه دونه یه دونه خوار ! آدم اگه چیزی میخواد بخره میره از یه فروشگاه عمده فروش ، مصرف سالش رو تهیه .....
    _ میگی با اون رو سگم در بیاد ؟!
    کامیار_ یاداشت کن بابا ! گوشی گوشی !
    " دوباره شروع کرد با یکی حرف زدن ."
    کامیار_ پسر عمومه ! به جون تو ! اسمش سامانه ، لیدا می شناستش ! نه بابا ، اهل این جور جاها نیس ! مرتاضه ! الانم یه بادوم خورده چله نشسته ! روزی یه خرما میخوره و یه بادوم ! بازوش اندازه این انگشت کوچیکه منه ! آره ، اهل دهلی نوئه ! تو خود خود هند به دنیا اومده و تحصیلاتش رو تو یکی از معابد به اتمام رسونده و برگشته دوباره هند ! الان سه سال و نیمه که تو یه معبد گوشه نشینی اختیار کرده ! اما ارادهای دارهها ! هزار تا دختر یه گوشه واستاده باشن ، نگاشون نمیکنه ! یه الاغ تارک دنیایی که نگو !
    _ کامیار !
    کامیار_ اه ....! داشتم بیوگرافی تو واسه این خانما میگفتم !
    _ خجالت نمیکشی ؟!
    کامیار_ بده بهشون معرفی ت کردم ! الان همه شون دارن راه میافتن بیان زیارتت ! میگن آدم با این خصوصیات اخلاقی حتما معجزه هم میکنه !
    _ میگی یا نه ؟!
    کامیار_ بنویس بابا ! دویست و .....
    " یاداشت کردم که گفت "
    _ میگم بلند شو بیا اینجا . هم بادوم هس ، هم مغز بادوم و هم .....
    " تلفن رو قطع کردم و شماره ژاکلین رو گرفتم . خدایی شد که خودش تلفن رو جواب داد ."
    _ الو ، سلام .
    ژاکلین _ سلام ، بفرمایین.
    _ من سامان هستم ، پسر دایی ....
    ژاکلین _ حالتون چطوره ؟! اتفاقا الان تو فکرتون بودم ! میخواستم یه زنگ بزنم خونه گندم اینا که .....
    _ تلفن که نزدین ؟!
    جاکلیلن _ هنوز نه ! چطور مگه ؟!
    _ خواهش میکنم فعلا تلفن نکنین ! پدر و مادرش نمیدونن که از خونه رفته !
    ژاکلین _ متوجه نمیشم !
    _آخه گندم اومده بود خونه پدر بزرگم . از اونجا گذاشته و رفته . ماهام فعلا به پدر و مادرش چیزی نگفتیم که نگران نشن .
    ژاکلین _ پس هنوز بر نگشته ؟!
    _ هنوز نه .
    ژاکلین _ شمام پیداش نکردین ؟!
    _ نه تا حالا نتونستیم .
    ژاکلین _ ازش خبر ندارین ؟ شاید پلیس ....
    _ نه ، نه ! فعلا لزومی نداره . تا حالا چند بار تلفنی باهاش حرف زدم .
    ژاکلین _ چی میگه ؟ چرا برنمی گرده ؟
    _ فعلا عصبانی و ناراحته . ببخشین مزاحمتون شدم ، یه سوالی ازتون داشتم .
    ژاکلین _ بفرمایین خواهش میکنم .
    _ شما یادتون میاد سال اول دانشگاه رو ؟
    جاکلیلن _ چیش رو ؟
    _همون مساله اخراج و اون چیزا !
    ژاکلین _ آره ، چطور مگه ؟!
    _ یادتونه یه نفر گندم رو لوی داده بود ؟
    " یه مکث کرد و بعد گفت "
    _ یادمه .
    _ کی بود اون ؟
    ژاکلین _ یه دختر بود ، یه دانشجو .
    _ چرا اینکار رو کرد ؟
    ژاکلین _ یه دختری بود که بدون کنکور وارد دانشگاه شپده بود ! هر خبری تو دانشگاه میشد ، گزارش میداد . ماهام بعدا فهمیدیم .
    _ چه جور دختری بود ؟
    ژاکلین _ از همین دخترا دیگه ! میدونین که ! ظاهرش یه جور بود و باطنش یه جور دیگه ! آشنای تمام پسرای دانشگاه !!
    _ متوجه شدم ، اسمش چی بود ؟
    ژاکلین _ چطور مگه ؟!
    _ فکر میکنم ، البته فقط یه فکر ! شاید رفته باشه سراغ اون !
    ژاکلین _ سراغ اون برای چی ؟!
    _ شاید برای انتقام !
    " یه کمی سکوت کرد و بعد گفت "
    _ میدونین ، پشت اون تو دانشگاه خیلی گرم بود ! خبر چین بود دیگه !
    _ الان کجاس ! هنوزم همون طور؟
    ژاکلین _ آره . فکر میکنم . البته یه خرده خودشو جمع و جور کرده .
    _می تونین اسم و آدرسشو بهم بدین ؟
    ژاکلین _ خودم ندارم اما سعی میکنم براتون پیداش کنم .
    _ خیلی خیلی ممنون ژاکلین خانم .
    ژاکلین _ پیداش کردم بهتون زنگ میزنم .
    _ شماره منو دارین ؟
    ژاکلین _ دارم اما اگه دوباره بگین بهتره .
    " شماره موبایلم رو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم . دوباره رو تخت دراز کشیدم و همینجوری که چشمم به شعر و دیوار بود ، رفتم تو فکر .
    برام خیلی عجیب بود که چرا همه چی یه مرتبه اینجوری شد ؟! دلم میخواست میدونستم که الان گندم کجاس و داره چیکار میکنه ؟ دلم میخواست که این مسله زودتر حل بشه و گندم برگرده خونه ، ولی چه جوری حل بشه ؟ وقتی پدر و مادرش ، پدر و مادرش نیستن ،، چه جوری حل بشه ؟ مگه اینکه گندم بتونه با وضع فعلی ش خودشو وفق بده ! خدا کنه ژاکلین زودتر زنگ بزنه ! اگه بتونم به موقع خودمو برسونم بهش چقدر خوب میشه ! اما از کجا معلوم که درست حدس زده باشم ؟! شاید اشتباه کرده باشم ! اگه یه همچین فکری تو کله ش نباشه چی ؟!
    تو همین فکرا بودم که از بیرون پنجره ، صدا شنیدم . بلند شدم و تو باغ رو نگاه کردم که دیدم عمه و شوهر عمه م دارن میآن طرف خونه ما . خودمو زود کشیدم کنار ! دلم نمیخواست باهاشون روبرو بشم . از یه طرف دلم براشون میسوخت و از طرف دیگه جرأت روبرو شدن باهاشونو نداشتم .
    یه خرده که گذشت ، صدای زنگ خونه مون اومد . مادرم در رو روشون واکرد و یه کمی بعد منو صدا کرد . بلند شدم و از اوتاقم رفتم بیرون . بیچارهها تا منو دیدن انگار خدا دنیا رو بهشون داده ! یه خرده از دست گندم عصبانی شدم که در مورد این پدر و مادر اینجوری قضاوت میکنه ! درسته که پدر و مادر واقعه ش نبودن ، اما شاید بیشتر از پدر مادر واقعی ش ، دوستش داشتن !
    سلام کردم و رفتم جلو که یه مرتبه عمه م اومد جلو و منو بغل کرد و زد زیر اریه ! همچین گریه میکرد که نمان گریه م گرفته بود ! چشمای شوهر عمه م که سرخ سرخ بود ! اون بیچاره م انگار همه ش در حال گریه بود !
    خلاصه یه خرده که آروم تر شدن ، همگی نشستیم و مادرم برامون چایی آورد و عمه م گفت :
    _ چطوره بچه م؟!
    _ چی بگم عمه جون ؟ حال جسمانی ش خوبه اما روحی ش....
    " دوباره دوتایی شروع به گریه کردن . مادرمم گریه ش گرفت ! آروم بهش اشاره کردم که جلوی اینا خودشو نگاه داره .
    دوباره یه خرده که گذشت عمه م گفت "
    _ عمه جون ، تورو جون مادرت یه کاری بکن که ماها یه دقیقه ببینیمش ! فقط یه دقیقه !
    _ عمه جون اگه اینکار رو نکنین بهتره ! چشمش به شماها که میافته ، حالش بدتر میشه !
    عمه _ آخه چرا ؟!! آخه چرا ؟!
    _ خب فعلا که اینطوریه !
    عمه _ یعنی اگه ما رو نبینه خوشه ؟!
    " فقط نگاهش کردم که گفت "
    _ عیبی نداره ، اون خوب و خوش باش ، ما راضی هستیم . اما فقط دلم از این میسوزه که ...
    " شوهر عمه م رفت تو حرفش و گفت "
    _ خانم ، صبر داشته باش . امید به خدا همه چی درست میشه .
    _ راست میگن عمه جون . شما فقط یه کمی صبر کنین و تنهاش بذارین ، خودش با مساله کنار میاد .
    " عمه م در حالیکه همینجور اشک از چشماش میاومد پایین گفت "
    _ آخه تو نمیدونی ماها داریم چی میکشیم ! تو این یکی دو روزه ، مردم و زنده شدم ! آخه برم به کی بگم ؟! به کی بگم که چی میکشم ؟! به کی بگم که بفهمه ؟!
    " سرمو انداختم پایین و مادرم بلند شد و رفت بغلش کرد و شروع کرد باهاش حرف زدن و آرومش کردن . دیگه نمیتونستم اونجا بمونم . بلند شدم و از خونه مون اومدم بیرون . هوای تو باغ عالی بود ! چقدر دلم میخواست که همین الان ، تو این باغ به این قشنگی و هوای به این لطیفی با گندم قدم میزدم ! کاشکی اینطوری نشده بود !
    نیم ساعت قدم زدم و فکر کردم که موبایلم زنگ زد ! زود جواب دادم ."
    _ الو ! بفرمایین .
    ژاکلین _ سلام سامان خان ، منم ژاکلین .
    _ سلام ، حال تون چطوره ؟ شما رو هم انداختیم تو زحمت !
    ژاکلین _ این حرفا چیه ؟! خوشحال میشم اگه بتونم کمکی بکنم ! گندم بهترین دوست منه ! نمیدونم چرا اصلا نیومده اینجا پیش من ؟!
    _ روحیه ش اصلاً مناسب نیس .
    ژاکلین _ خدا کنه همه چی زودتر درست بشه .
    _ اون دختر خانم رو پیدا کردین ؟
    ژاکلین _ آره ، اگه جاشو عوض نکرده باشه ، آدرشش رو یاداشت کنین . ولنجک .....
    _ یعنی ممکنه که از اینجا رفته باشه ؟
    ژاکلین _ تا پارسال که همینجا بود .
    _ چه جور دختریه ؟
    " خندید و گفت "
    _ حالا خودتون برین ، میفهمین ! به ظاهرش نگاه نکنی ! با پسرا ملایم تر از دختراس !
    _ خدا کنه به موقع برسم ! البته اگه درست حدس زده باشم !
    ژاکلین _ منو بی خبر نذارین ! اصلاً میخواین منم باهاتون بیام ؟!
    _ نه ، خیلی ممنون . تا همینجاشم خیلی کمک کردین و خیلی بهتون زحمت دادیم ! ممنونم . اگه تنهایی برم فکر کنم بهتر باشه .
    ژاکلین _ در هر صورت هر لحظه که به من احتیاج بود ، خوشحال میشم که بتونم کاری انجام بدم .
    _ ممنون ، فعلا خدانگهدار .
    ژاکلین _ خداحافظ ، موفق باشین .
    _ ممنون .
    " تلفن رو قطع کردم و رفتم طرف گاراژ و ماشینم رو روشن کردم و راه افتادم .نیم ساعت طول کشید تا رسیدم به خونه شون . تا ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم ، متوجه شدم که جلوی همون خونه که ژاکلین آدرسش رو بهم داده بود ، شلوغ ! کمی رفتم جلوتر . یه عده زن و مرد جلوی در خونه واستاده بودن و با همدیگه حرف میزدن ! انگار اتفاقی افتاده بود ! کمی ترسیدم !
    بالاخره رفتم جلو و سلام کردم . همه برگشتن و ذل زدن به من ! از یکی شون پرسیدم "
    _ ببخشین ، منزل خانم سمیه .... همینجاس ؟
    " تا اینو گفتم یه دختر بیست و یکی دو ساله که چادر مشکی سرش بود یه قدم اومد جلو و گفت "
    _ چیکارشون دارین ؟
    _ با خودشون کار دارم .
    " یه نگاهی به من کرد و کمی رفت تو فکر و بعد با احتیاط پرسید "
    _ میشه بپرسم با ایشون چیکار دارین ؟
    _مساله خصوصی یه ! باید به خودشون بگم .
    " احساس کردم که شک کرده یا ترسیده ! ترس و عصبانیت تو چشماش معلوم بود ! با حالت تردید گفت "
    _ شما رو بجا نمی آرم !
    _ خودتون هستین ؟! خانم سمیه ...؟!
    " برگشت طرف همسایه هاش و انگار کمی دلش قرص شد و بعد دوباره منو نگاه کرد و گفت "
    _ بله ، خودمم .
    " آروم بهش گفتم "
    _ من پسر دایی گندم هستم .
    " تا اینو گفتم یه آن احساس کردم که خیلی عصبانی شد اما یه لحظه بعد دوباره حالت صورتش عوض شد ! دیگه از اون عصبانیت یه لحظه پیش خبری نبود ! یه مرتبه ، طوری که من جا خوردم ، بلند گفت ."
    _ آهان ! از انجمن تشریف آوردین؟ بفرمایین تو خواهش میکنم ! همه جزوهها و مقالات ، تایپ شده حاضره ! بفرمایین !
    " فهمیدم که داره جلو همسایه هاش نقش بازی میکنه ! هیچ نگفتم که از همسایه هاش عذرخواهی کرد و یه تعارف به من کرد و خودش جلو جلو رفت تو خونه و منم دنبالش راه افتادم .
    از حیاط گذشتیم و از پلهها رفتیم بالا و جلو یه آپارتمان واستادیم . با کلیدش در آپارتمان رو واکرد و بعد برگشت طرف منو و گفت "
    _ از چیزای عجیب و غریب که شوکه نمیشین ؟!
    " فقط نگاهش کردم که خندید و در آپارتمان رو واکرد و رفت تو و کنار در واستاد و به من تعارف کرد .
    آروم رفتم تو اپارتمانش . راستش یه لحظه ترسیدم ! فکر کردم نکه یه مرتبه یه وصلهای چیزی به من بچسبونه !
    تو همین فکرا بودم که گفت "
    _ انگار انتظار یه همچین چیزی رو داشتین !
    " بازم با تعجب بهش نگاه کردم که با چشماش ، دیوار اپارتمانش رو بهم نشون داد . تازه متوجه وضع تو خونه شدم ! با رنگ قرمز رو تموم دیوارها چیز نوشته بودن ! خائن ! آدم فروش ! خیانتکار ! چاپلوس !......!!
    یه آن ماتم برد ! برگشتم بهش نگاه کردم که خندید و چادرش رو از سرش ورداشت و انداخت رو یه مبل و گفت "
    _ بفرمایین بشینین ، الان چایی براتون دم میکنم .
    " با تعجب نگاهش کردم ! جمینجوری که میخندید ، رفت طرف آشپزخونه . منم دوباره مشغول خوندن نوشتههای رو دیوارا شدم ! " اینجا خونه یه دختر .... است ! اینجا آرامگاه یه ... است ! اینجا ...."
    اصلاً نمیتونستم این چیزایی رو که میبینم باور کنم که از تو آشپزخونه گفت "
    _ شاهکار دختر عمه تونه !
    _گندم ؟!
    سمیه _ آره ، گندم !
    _اومده بود اینجا ؟!
    سمیه _ درست نیم ساعت قبل از شما .
    _الان کجاس ؟
    سمیه _ نقاشی ش که تموم شد رفت ! چایی م نخورد !
    " با سبد کوچیک میوه از تو آشپزخونه اومد بیرون . برگشتم طرفش که یه چیزی بهش بگم که گفت ."
    _ شما کدوم پسر داییش هستین ؟ شنیده بودم دو را پسر دایی خوش تیپ و خوش قیافه داره !
    _ من سامان هستم ، اینا چیه رو دیوار ؟!
    سمیه _ گندم اومد اینجا و اومد تو . خیلی خونسرد و راحت ! اول یه خنده تحویل من داد و بعد از تو کیفش یه اسپری در آورد و با همون لبخند اینا رو رو دیوارا نوشت و دوباره یه لبخند دیگه بهم زد و گفت که رو دیوار تو کوچه م چند تا یادگاری برام نوشته ! بعدشم یه بای بای باهام کرد و رفت !
    _ به همین سادگی ؟!
    سمیه _ از اینم ساده تر !
    _ و شمام هیچی بهش نگفتین ؟
    " رفت روی یه مبل نشست و به منم اشاره کرد کنارش بشینم . منم رو یه مبل اون طرف تر نشستم . خندید و گفت "
    _ یه چیزی رو وجدانم سنگینی میکرد . با این کارش ، هم خودشو راحت کرد ، هم منو !
    _ پس قبول دارین که تو اون جریان ...
    " نذاشت حرفم تموم بشه و گفت "
    _ از اون جریان خیلی گذشته .
    _ چرا اون کار رو کردین ؟
    سمیه _ به یه همچین کاری احتیاج داشتم تا مشکلم حل بشه.
    _ حل شد ؟
    سمیه _ شد .
    _ به چه قیمتی ؟
    سمیه _ به هر قیمت ! هدف وسیله رو توجیه میکنه !
    " فقط نگاهش کردم که بازم بهم خندید و از جاش بلند شد و گفت "
    _ برم براتون چایی بیارم .
    _ زحمت نکشین !
    سمیه _ راستی نسکافه م هس ، میل دارین ؟
    _ نه ، همون چایی خوبه .
    " رفت طرف آشپزخونه . منم شروع کردم به خوندن نوشتهها که درشت و بزرگ رو دیوار نوشته شده بود .
    مرگ بر خود فروش ! از بوی گند تن همه جا متعفن شده ! ...... !...... !
    از آشپزخونه با سینی چایی آمد بیرون و وقتی دید من دارم نوشتهها رو میخونم ، گفت "
    _ خیلی با ذوق و سلیقه م هس !
    " اومد جلوم و بهم چایی تعارف کرد و بعد رو مبل کنار من نشست و فنجون دیگه چایی رو ورداشت و سینی گذاشت رو میز و گفت "
    _سامان ؟
    " نگاهش کردم که گفت "
    _یه بار جلوی دانشگاه دیدم تون ! اومده بودین دنبال گندم .
    _ احتمالا.
    سمیه _ شما باهاش نبودین ؟
    _ کی ؟
    سمیه _ وقتی اومد اینجا .
    _ نه.


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  4. تشكر از اين پست


  5. #23
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    سمیه _ پس از کجا فهمیدین که اومده اینجا؟
    _ حدس زدم .
    سمیه _ براش اتفاق بدی افتاده؟
    _ تقریبا.
    سمیه _ آدرس منو از کجا پیدا کردین ؟
    _ از یکی از دوستاش.
    " یه خرده از فنجونش که خورد پرسیدم "
    _ شما اینجا تنها زندگی می کنین ؟
    سمیه _ اره ، خونواده م شهرستانن .
    _آپارتمان شیکی دارین ! مال خودتونه ؟
    سمیه _ نه اجاره س.
    _ حتما باید خیلی اجاره ش زیاد باش ؟!
    سمیه _ شما مجردین ؟
    " سرمو تکون دادم که خندید !"
    _ شما چی ؟
    سمیه _ تنهای ، تنها !
    _ چرا ازدواج نمیکنین؟
    " یه چنگ تو موهاش زد و تکیه اش رو داد به مبل و گفت "
    _ تحصیل !
    _ فقط همین ؟
    " خندید و گفت "
    _ شاید تحصیل یه بهانه باشه ! راستش هنوز موقعیت برای ازدواج ندارم . یعنی بالاخره یه دختر برای ازدواج احتیاج به چیزایی داره !
    " دور و ورم رو نگاه کردم و گفتم "
    _ اگه منظورتون جهیزیه س که شما دارین !
    سمیه _ آره ، اما یه پسر در حالت نرمال و در این شرایط نمیتونه اقدام به ازدواج کنه !
    _ چرا ؟
    سمیه _ خب هزینه زندگی ، مسکن ، تحصیل و خیلی چیزای دیگه .
    _ شما که ظاهرا مشکل مالی ندارین ! براتون از شهرستان پول میفرستن ؟
    سمیه _ نه ، وضع اقتصادی خونواده م زیاد خوب نیس .
    _ خودتون شاغل هستین ؟
    " خندید یه نگاه بهش کردم که گفت "
    _ شما چی ؟
    _ تو کارخونه پدرم کار میکنم .
    سمیه _ پدرتون کارخونه دارن ؟
    _ نه کارخونه مال پدر بزرگمه .
    سمیه _ همونکه تو اون جریان پارتی بازی کرد ؟
    " سرمو تکون دادم و چایی م رو خوردم و از جام بلند شدم و گفتم "
    _ شما متوجه نشدین گندم کجا رفت ؟
    سمیه _ نه چیزی نگفت .
    " یه اشاره به دیوار کردم و گفتم "
    _ به خاطر اینا از تون معذرت میخوام . اگه اجازه بدین هزینه رنگ و........
    سمیه _ اصلاً ! حقم بود !
    " نگاهش کردم و گفتم "
    _ با این ایده و طرز فکر ، اصلاً باورم نمیشه که یه روزی شما یه همچین کاری کرده باشین !
    " خندید و گفت "
    _ هدف وسیله رو توجیه میکنه !
    " و بازم نگاهش کردم . دختر عجیبی بود ! تازه متوجه صورتش شدم . یه چهره ظریف با چشمانی کنجکاو ! سرمو براش تکون دادم و گفتم "
    _ از پذیرایی تون ممنون . اگه اجازه بدین مرخص میشم .
    سمیه _ هنوز میوه نخوردین !
    _ باشه دفعه دیگه .
    " خندید و از روی میز بغل تلفن یه کارت ورداشت و چیزی روش نوشت و گرفت طرف من و گفت "
    _ شماره موبایلمه ، اگه کاری داشتین ، راحت میتونین پیدام کنین .
    " یه نگاه به کاغذ و یه نگاه بخودش کردم . دوباره خندید و با حرکت سرش موهاش رو ریخت عقب و گفت "
    _ وقتش مهم نیست . کارای زیادی از من برمیاد !
    " شماره رو ازش گرفتم و یه خداحافظی زیر لب کردم و از خونه ش اومدم بیرون .
    خیاط رو ردّ کردم و رفتم تو کوچه و به دیوار نگاه کردم . نیم ساعت پیش که رسیدم اینجا ، متوجه نوشته ها نشده بودم . یعنی نخوندم شون ، فکر میکردم از این شعار هاس که به در و دیوار مینویسن !
    " دنبال بوی گند رو بگیرین و بیاین -------------->" علامت فلش تا بغل در خونه کشیده شده بود !
    رفتم طرف ماشینم و وقتی داشتم سوار می شدم برگشتم طرف خونه سمیه رو نگاه کردم . دوباره اومده بود دم در و با همسایه ها حرف میزد . چادرش رو دوباره سرش کرده بود . داشت از دو تا خانم دیگه می پرسید که اونا دیدن کی این چیزا رو رو دیوار نوشته یا نه !
    نگاهش کردم که برگشت طرف من و بهم خندید و یه دستی یواش برام تکون داد ! بهش خندیدم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم .


    *****



    " اون شب تا ساعت ۱ بعد از نصفه شب بیدار موندم اما نه گندم تلفن زد ونه کامیار برگشت خونه . موبایل هر دو شونم خاموش بود . جراتم نکردم که برم پیش آقا بزرگه ! نمیدونستم چی باید بهش بگم !
    فردا صبح آقا بزرگه ، مش صفر رو فرستاد دنبالم .. بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم خونه ش . خیلی عصبانی و ناراحت بود . همه ش سراغ کامیار و گندم رو می گرفت . یه ساعت براش حرف زدم تا آروم شد . فکر می کرد کامیار داره دنبال گندم می گرده !
    از خونه آقا بزرگه اومدم بیرون و رفتم تو کوچه ، یه نیم ساعتی اونجا قدم زدم و یه سیگار کشیدم و چند بار شماره مبال هردشونو گرفتم اما بازم هیچ کدوم جواب ندادن ! از دست کامیار حسابی عصبانی بودم ! تو این موقعیتم دست از کاراش ور نمیداشت !
    تا برگشتم تو باغ کاملیا رو دیدم که برام دست تکون داد و اومد طرفم . صبر کردم تا رسید ."
    کاملیا_ سلام سامان .
    _ سلام چطوری ؟ چرا دانشگاه نرفتی ؟
    کاملیا_ امروز کلاس نداشتم .
    _ کامیار هنوز برنگشه ؟
    کاملیا_ نه بابام تا حالا سه مرتبه از کارخونه تلفن کرده و سراغش رو گرفته ! خودمونم خیلی نگرانیم !
    _ دل تون شور نزنه ، جاش راحته .
    کاملیا_ تو میدونی کجاس ؟
    _ رفته یه پارتی آنچنانی !
    کاملیا_ پس چرا بر نمیگرده ؟!
    _ داداشت رو هنوز نشناختی ؟ نمیدونی چه جونوری یه ؟
    " خندید و گفت "
    _ به خدا ماهه داداشم !
    _ مگه اینکه دستم به این ماه نرسه !
    " تا اینو گفتم صدای بوق ماشینش از بیرون اومد ! من و کاملیا دویدیم طرف در باغ ! شاید من بیشتر از کاملیا از اومدن کامیار خوشحال شده بودم ! تا رفتم بیرون دیدم که با ماشینش اومده و جلوی گاراژ داره بوق میزنه که مش صفر در رو براش و کنه . رفتیم جلو و تا چشمش به ما افتاد اشاره کرد که در گاراژ رو براش و کنیم . کاملیا اومد بره که دستش رو گرفتم و رفتم جلو ماشین و بهش اشاره کردم که بیاد پایین و خودش در رو واکنه . سرشو از پنجره کرد بیرون و گفت "
    _ در رو واکن دیگه !
    _ کجا بودی تا حالا ؟! خجالت نمیکشی ؟! از دیشب تا حالا منتظرتم ! صد بار بهت زنگ زدم !
    کامیار _ حالا در واکن !
    _ بیا پایین خودت واکن !
    " تا اینو گفتم ، گفت "
    _ دیشب از چه ساعتی منتظر من بودی ؟
    _ از هفت هشت .
    کامیار _ خب ، پس دوران انتظارت هنوز سر نیومده ! من رفتم جای دیشبی م !
    " اینو گفت و سرشو کرد تو ماشین و گذاشت دنده عقب ! فکر کردم شوخی میکنه . اما دیدم راستی راستی داره میره !"
    _ اه .....! صبر کن خودتو لوس نکن !
    " دوباره سرشو از ماشین کرد بیرون و گفت "
    _ در گاراژ رو وامی کنی یا برم ؟
    _ خیلی خب ، بیا تو !
    کامیار _ آفرین ! معلومه انتظارت سر اومده !
    " رفتم در رو براش واکردم . کاملیا واستاده بود و بهمون می خندید . ماشین رو آورد تو گاراژ و پیاده شد و دستاشو واکرد و گفت "
    _ این منم که دوران انتظار رو به پایان رسوندم ! بیایین ماچم کنین که اومدم !
    _ زهرمار ! مرد شور خودتو و اومدنت رو ببرن !
    " کاملیا خندید و دوید طرفش و ماچش کرد و گفت "
    _ آخه داداش یه خبری ، چیزی ! دل مون هزار راه رفت !
    کامیار _ از دیشب تا حالا یه لنگه پا ، دنبال کار این دختره بودم !
    _ غلط کردی !
    کامیار _ میگم به جون تو یه لنگه پا .....
    _ آره ، یه لنگه پا دنبال کثافتکاریت بودی !
    کامیار _ به مرگ تو اگه دیشب یه چیز کثیف اونجا بوده باش ! فقط من یه لنگه پا دنبال کارا بودم !
    کاملیا _ داداش ، بابا تا حالا سه بار زنگ زده ! مامانم خیلی دلواپسه ! همه اش میگن کامیار بی خبر جایی نمیمونه !
    کامیار _آره ولی دیشب یه لنگه پا بودم !
    _ خب حداقل موبایلت رو روشن میذاشتی !
    کامیار _ آره ، اما دیشب کارم فرق می کرد ! گفتم که یه لنگه پا دنبال کار این دختره بودم .
    _ آقا بزرگه اینقدر از دستت عصبانیه که نگو !
    کامیار _ خب می گفتی یه لنگه پا .....
    _ اه ....! زهرمار و یه لنگه پا !
    کامیار _ تو که باور نمیکنی ، منم دیگه هیچی نمیگم .
    _ حالا بیا بریم پیش آقا بزرگ .
    کامیار _ بریم بابا !
    " دوتایی از کاملیا خداحافظی کردیم و رفتیم طرف خونه آقا بزرگه ، تا در خونه ش رو واکردیم و چشمش به کامیار افتاد شروع کرد باهاش دعوا کردن که کامیار معطل نکرد و گفت "
    _ واقعا که حاج ممصادق ! الهی این جفت قلمای پام بشکنه که دیگه دنبال کار مردم نرم ! الهی این زبون مو مار بگزه که دیگه نتونه واسه کمک به مردم تکون بخوره ! تقصیر خودمه ! دل نیست که واموندهٔ ! اگه یه ساعت طاقت می آورد الان این همه دعوا مرافعه رو نمی شنیدم !
    " آقا بزرگه که یه خرده آروم شده بود ، گفت "
    _ کجا بودی دیشب تا حالا ؟!
    کامیار_ هیچی ! یه لنگه پا دنبال کار این دخترا !
    آقا بزرگه ! دخترا !!
    کامیار _ چه میدونم ! دختره ! گندم رو میگم !
    آقا بزرگه _ پیداش کردی ؟!
    کامیار_ جاش امن و امان بوده ، پیش یکی از دوستاش .
    آقا بزرگه _ حالا کجاس ؟! چرا نمیرین دنبالش ؟!
    کامیار_ بابا دندون رو جیگر بذارین ! الان که دیگه اونجا نیست ! ورپریده عین ملخ جا عوض می کنه ! تا به دو متریش میرسیم میجه یه ور دیگه ! حالا شما خودتونو ناراحت نکنی . امروز فردا دیگه کت بسته تحویل میدیم !
    " خلاصه یه نیم ساعت دیگه با آقا بزرگه حرف زدیم تا آروم شد و من و کامیار ازش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و تا رسیدیم تو باغ بهش گفتم "
    _ راست گفتی جای گندم رو پیدا کردی ؟!
    کامیار_ من تو راست دون تو خندیدم ! من دیشب کجا بودم ، گندم دیشب کجا بوده ؟! حالا تو بگو ببینم چیکار کردی ؟!
    " جریانش رو براش گفتم که گفت "
    _ چه یاغی شده ! دختره چه شکلی بود ؟ اسمش چی بود ؟ سمیه ؟!
    _ آره ، تو دیشب چیکار کردی ؟
    کامیار _ والله جات خالی ، میوه و شیرینی و دسر و چایی و مایی و بقیه مخلفات ! خلاصه با بر و بچه ها خیلی خوش گذشت ! حیف شد نیومدی !
    _ اینا رو نمیگم که !
    کامیار _ آخه اونایی رو که تو میخوای بدونی نمیتونم بگم ! زشته !
    _ زهرمار ! میگم در مورد خونواده گندم چیکار کردی ؟
    کامیار _ آهان ! هیچی یه آدرس ازشون پیدا کردم . یه پسر دارن هم سنّ و سال ما شاید یه خرده بزرگتر . آدرسش رو پیدا کردم .


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  6. تشكر از اين پست


  7. #24
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    _ خب ! کجاس ؟!
    کامیار _ تو یه تئاتر طرف ... کار می کنه . هم تئاتر اونجا و هم سینما .
    _ تو تئاتر چیکار میکنه ؟
    کامیار _ تئاتر بازی می کنه .
    _ آخه پسره کی هس ؟!
    کامیار _ به احتمال قوی برادر گندمه !
    _ راست میگی ؟!
    کامیار _ آره ، ببینم گندم چیا رو در و دیوار دختر نوشته بود ؟
    _ هر چی دلت بخواد !
    کامیار _ دختره همینطوری گفت که هر وقت خواستی بهش زنگ بزنی ؟
    _ آره !
    کامیار _ منم میشناخت ؟
    _آره !
    کامیار _ بده بهش زنگ بزنم !
    _ لوس نشو ! گندم رو چیکار کنیم ؟
    کامیار _ چیکار میتونیم بکنیم ؟ ولش کن فعلا تا خودش با خودش کنار بیاد .
    " اینو که گفت خیلی ناراحت شدم . رفتم رو یه نیمکت نشستم و سرمو گرفتم تو دستم . نمیدونستم چیکار باید بکنم . خیلی دلم گرفته بود . یه دفعه زدم زیر گریه ! اصلاً دست خودم نبود ! نمیدونستم از عشق گندم بود یا از فشارهایی که این چند وقته بهم اومده بود ! نمیدونم چرا گریه کردم اما دلم می خواست که گریه کنم !"
    کامیار _ ولی به جون تو چه شبی بود ! چه آدم خوش مشربی یه این بابای لیدا ! کاشکی توام می اومدی ! چقدر سراغتو گرفتن ! نپرسیدی چرا هی میگم یه لنگه پا !
    " سرمو بلند نکردم و همونجور نشستم . دلم می خواست تنها باشم . کامیار اومد بغلم نشست و گفت "
    _ چه خونه و زندگی ای دارن ! تموم ظرف و ظروف شون از نقره و طلاس ! دختراشونو که نگاه می کنی ، انگار تو اروپایی ! گوش میدی چی میگم !؟
    " سرمو تکون دادم "
    _ چته ؟ سرت درد می کنه ؟
    _ با سرم جواب منفی دادم "
    _ پس چته ؟! سرتو بلند کن ببینم !
    " به زور سرمو بلند کرد و تا دید گریه میکنم یه مرتبه هول شد و گفت "
    _ چی شده ؟! میگم چته ؟!
    _ هیچی بابا !
    کامیار _ واسه چی گریه می کنی ؟!
    _ خودمم نمیدونم !
    کامیار _ واسه گندم گریه میکنی ؟!
    _ نمیدونم ! شاید واسه گندم ، شاید واسه شانس خودم ، شایدم واسه تو !
    کامیار _ برای من ؟!
    " سرمو تکون دادم "
    کامیار _ چرا برای من ؟! نکنه قراره بلا ملایی سر من بیاد ؟!
    _ نه دیشن خیلی دلم برات تنگ شده بود ! دلم می خواست پیش م بودی و باهم می رفتیم خونه اون دختره !
    _ الهی جیگرم تخته مرده شور خونه بیاد پایین ! به جون تو اگه میدونستم ، دیشب همه شونو ول می کردم می اومدم ! یعنی به جون بابام می خواستم بیام اما این ذلیل مرده ها ، یه لنگ کفش مو ورداشتن قایم کردن ! واسه همین می گفتم دیشب تا حالا یه لنگه پا بودم ! تازه صبحی م به زور ازشون گرفتم و اومدم ! الهی کامیار بمیره که تو دلت براش تنگ شده ! کاشکی خبر مرگم این واموندهٔ موبایلمو قایم کرده بودم آ! جونم مرگ شده ها ورش داشتن قایمش کردن که کسی بهم زنگ نزنه !
    " شروع کرد تند تند با دستاش اشک هامو پاک کردن ! همونجورم حرف می زد ."
    _ کامیار _ این یکی دو شبه زیادی بهت فشار اومده ! هی بهت گفتم بیا بریم ، نیومدی ! حداقل یه بادی به کلهٔ ت میخورد ! حالا دیگه گریه نکن ! منم غصّه میخورم آ ! ول کن ! بالاخره هر چی خدا بخواد بشه ، میشه ! تقصیر من و تو که نبوده آخه !
    _ دلم از این می سوزه که یه روزم از عاشق شدنم نگذشته بود که اینطوری شد ! حتی نتونستم باهاش حرف بزنم !
    کامیار _ همینه دیگه ! آدمیزاد این طوریه ! اگه اون چیزایی رو که دوست داره از جلو دستش وردارن ، بدتر میشه ! اون وقته که حرص آدمو میگیره !
    _ یعنی دیشب کجا بوده ؟ کجا خوابیده ؟
    کامیار _بچه که نیست ! دفعه اول شم که نبوده که از خونه رفته بیرون ! ناسلامتی دانشجوی این مملکته ! حتما خونه یکی از دوستاش بوده !
    _ آخه کدوم دوستش ؟!
    کامیار _ صد تا دوست و رفیق داره !
    _ شانس رو ببین تورو خدا ! درست باید این اتفاق برای اون دختری بیفته که من عاشقش شدم !
    کامیار _ تقصیر خودته !
    _ من چه تقصیری دارم ؟!
    کامیار _ بابا جون این همه دختر تو این باغ بود ! می رفتی جلو پنجره یکی دیگه شون دزدکی دید می زدی ! حالا گندم نشد ، جو ! جو نشد ، بلغور ! بلغور نشد ماش ! شکر خدا همه شون خاصیت دارن !
    _ ول کن حوصله ندارم !
    کامیار _ اگه دیشب با من می اومدی بهت می گفتم ! بیست تا دختر اونجا بود ، یکی از یکی خوشگل تر ! هر کدوم رو که انتخاب می کردی ، بابا ننه شون از خدا می خواستن !
    _ من تو عشق معامله نمی کنم !
    کامیار _ پاشو برو گم شو ! این حرفا دیگه تو این دوره و زمونه خریدار نداره ! الان دارن رو جون مردم معامله می کنن !
    _ اونی که این کارا رو می کنه ، آدم نیست !
    کامیار _ آره ، آدم نیست اما فعلا هس و خیلی کارام می کنه ! اما مردمم کمکش می کنیم !
    _هیچکس به یه همچین آدمی کمک نمیکنه !
    کامیار _ چرا ، میکنه . گوشت گرون میشه ، همه هول میزنیم و بیشتر میخریم ! مرغ گرون میشه ، همینطور ! شیر گرون میشه ، همینطور ! میوه گرون میشه ، همینطور !
    _ اینا چه ربطی به عشق داره ؟!
    کامیار _ چرا ربط نداره ؟! خب معشوق م باید گوشت و مرغ و شیر و میوه بخوره که جون بگیره و خوشگل و ترگل ورگل بشه دیگه !
    _ برو بابا !
    کامیار _ عجب خری یه ها ! تو تا حالا دیدی که مثلا یه دختر ، شیش ماه گوشت و مرغ و میوه و شیر و این چیزا رو نخوره و خوشگل باشه ؟! صورتش میشه عین کاغذ مچاله شده ! اون وقت فکر می کنی تا از در خونه ش اومد بیرون ، صد تا عاشق دل خسته پیدا می کنه ؟! عشق مستقیما با گوشت و مرغ و لبنیات نسبت داره ! این گرسنه های آفریقا رو ببین ! تا حالا شنیدی یه دختر از این آفریقایی ها گرسنه بره تو هالیوود ؟! این دخترای گرسنه آفریقایی رو اگه بخوای تبدیلشون کنی به یه چیز به درد بخور که مثلا بشه عاشق شون شد ، اول باید باد شون کنی ! بعد یه اوتو بخار حسابی بهشون بزنی و بعد پنجاه شصت کیلو گوشت و مرغ و میوه بخوردشون بدی تا بتونن رو پاشون واستن !
    _ خیلی خب بابا خیلی خب !
    کامیار _ پس به این قرار ، میشه ، مثلا یه دختر رو کیلویی حساب کرد ! حالا کیلو چند ، دیگه بستگی به بازار داره ! از کیلو یه میلیون بگیر برو بالا ! هر چی تغذیش خوب بوده باشه ، یعنی باباش پولدارتره ! دختری م که باباش پولدار باشه ، میکنه به عبارت کیلویی هفت هشت میلیون تومان !
    _ پس با این حساب وقتی میریم خواستگاری یه دختر باید یه ترازوم با خودمون ببرین !؟
    کامیار _ نه ، احتیاجی نیست ! باباهه هر روز همینجوری چشمی دخترشو باسکول می کنه تا مضنه دستش بیاد ! تو همین کاملیای خودمونو درنظر بگیر ! میدونی تا حالا کیلو چند واسه خودمون تموم شده ؟! کمتر از مایه که نمیتونیم بدیمش ! همین مخارج دانشگاهش هفت هشت میلیون تومان شده تا حالا ! خب باید بکشیم رو جنس دیگه ! ما که دیگه نباید ضرر بدیم !
    بابای بیچاره م مرتب میگه تولید کننده همیشه ضرر می کنه ! همین عمه اینا ! تا حالا گندم براشون کیلو چند افتاده ؟ تازه حالا که وقت بهره برداری یه ، جنس گذاشه رفته ! واموندهٔ یه جنسی م هس که نمیشه زیاد احتکارش کرد ! یه خرده وقتش بگذره میشه کیلو دوزار ! بعدش فقط به درد ترشی میخوره ! اما ترشی ش خوب در میاد آاا !
    _آدم در مورد دختر اینطوری صحبت می کنه ؟!
    کامیار _ من غلط بکنم اینطوری حرف بزنم! پدر و مادرا اینطوری فکر می کنن ! وگرنه منکه کیلو هر چند باشه بی چونه خریدارم ! این پدر مادران که نرخ تعیین می کنن ! طفلک یه پسر جوون گویا پیدا شده برای کملیا ! حیوونی دستش خالیه ! بابام پا تو یه کفش کرده الی و بلا از کیلو ده میلیون کمتر نمیدم !پسر بدبختم رفته وام بگیره بیاد چهار کیلو کاملیا بخره ورداره بره !
    _ راست میگی یا چاخان می کنی ؟!
    کامیار _ راست میگم جون تو ! یه پسری پیدا شده می خواد بیاد خواستگاری کاملیا تازه مدرکش رو گرفته و رفته سر کار . وضع مالی شم خوب نیست. بابام گفته اصلاً حرفشو نزنین ! تو بیا این کاملیا رو وردا برو ! پنجاه و دو کیلویه ، با تو چهل با هشت حساب میکنم ! خورد و خوراک یه سال شم ، واسه اش گرفتیم ! یعنی تا آخر زمستون هیچ خرجی نداره !
    _ مگه گوسفنده ؟!
    کامیار _ خاک بر سرت ! در مورد خانما اینطوری صحبت میکنن ؟!
    _آخه تو اینطوری میگی !
    کامیار _ بابا من نمیگم که ! بابام اینا رو میگه و اینطوری فکر می کنه !
    _ تو چی میگی ؟!
    کامیار _ تازه به من گفته ! حالا یه کاری براش میکنم اگه پسره خوب و سالم باشه ، جورش میکنم .
    " تو همین موقع از دور آفرین پیداش شد و تا چشم کامیار بهش افتاد گفت "
    _موشالا هزار موشالا ! فکر می کنی این چند کیلو باش ؟!
    _ گم شو کامیار !
    کامیار _ خب باید حساب جیبمم بکنم آخه ! اگه ننه باباش همراهی کنن و یه خرده با ما راه بیان شاید معامله جوش بخوره !
    _ اونا که از خدا میخوان !
    کامیار_ خب یعنی اینکه ترازو رو دست کاری نکنن ! قبل از قپون کردن بهش آب ندن بخوره ! وزن لباس و کفش و این چیزا رو کم کنن !
    " تو همین موقع آفرین رسید جلو ما و ماهام جلوش بلند شدیم ."
    آفرین _ سلام .
    کامیار _ تو چند کیلویی آفرین ؟!
    آفرین _ چی ؟!
    کامیار _ میگم چند کیلویی ؟
    آفرین _ برای چی ؟
    کامیار _ داریم حساب پول مونو میکنیم !
    آفرین _ وزن من چیکار به پول شما داره ؟
    کامیار _ پول ما به وزن شما بستگی داره !
    آفرین _ یعنی چی ؟!
    _ هیچی بابا شوخی میکنه !
    آفرین _ از گندم چه خبر ؟ حالش چطوره ؟
    کامیار _ای بد نیست . یعنی همونطوریه .


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  8. تشكر از اين پست


  9. #25
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    آفرین _ دلارام خیلی ناراحته .
    کامیار _ای بر پدر اون دلارام ! ببین چه شری بپا کرد !
    آفرین _ میگم چطوره ببریمش پیش یه روانپزشک ؟!
    کامیار _ اگه دستمون بهش برسه که صاف تحویل دیوونه خونه ش میدیم !
    " زود بهش اشاره کردم که یعنی حواست کجاس !"
    آفرین _ یعنی چی دستمون بهش برسه ؟!
    کامیار _ یعنی فعلا تحت حمایت آقا بزرگه ! رفته اونجا بست نشسته .
    آفرین_ من میتونم باهاش چند دقیقه حرف بزنم ؟
    کامیار _ فعلا که نه ، تا بعد ببینیم چی میشه.
    آفرین _ دیشب کجا بودی ؟
    کامیار _ یه درویشی یه ، صاحب نفس . رفته بودم پا بوسش شاید یه دمی بده و گره از کارمون وا بشه.
    آفرین _ آاآ....! راست میگی ؟! کاشکی به منم می گفتی ، می اومدم ! انقدر دوست دارم یکی از این درویشا رو ببینم !
    کامیار _ نمیشه ، این درویش فقط به مردا دم میده !
    آفرین_ کامیار ، میتونم چند دقیقه باهات حرف بزنم ؟
    کامیار _ الان تو ده دقیقه س داری باهام حرف میزنی دیگه !
    آفرین _ منظورم تنهایی یه !
    کامیار _ آره ، به شرطی که در مورد ازدواج و عروسی و زندگی تشکیل دادن و بچه دار شدن و این چیزا نباشه که پنجاه نفر قبل از تو تو نوبتن واسه صحبت کردن !
    آفرین _ واقعا که کامیار ! از سامان یاد بگیر !
    کامیار _چی رو از این یاد بگیرم ؟!
    آفرین _ عشق و دوست داشتن رو !
    کامیار _ این نتونست بیست و چهار ساعت یه دونه عشق رو نیگه داره ! من چی ازش یاد بگیرم ؟!
    آفرین _ یعنی تو خیلی بلدی نگهبان عشق باشی ؟!
    کامیار _ به شهادت پنجاه شصت نفر ، آره ! اصلاً من جّد اندر جّد نگهبان بودم ! الانم سی چهل تا عشق رو ، تر و تازه ، تو یخچال نگهداری می کنم !
    آفرین _ تو آدم نمیشی ! اینا رو که گفتی یادت باش تا جوابشو بهت بدم !
    کامیار _ حتما میخوای یه پرونده م برای من درست کنی ! خواهرت واسه گندم بدبخت پرونده سازی کرد بس نبود ؟!
    آفرین _ ایشالا یه روز که مشغول عیاشی هستی بگیرنت و پدرت رو در بیرن ، این دل من خنک بشه !
    کامیار _ تا حالا صد بار گرفتنم ! فوقش بشه صد و یه بار ! چه فرقی میکنه ؟!
    آفرین _ خاک بر سرت کنن !
    " اینو گفت و با عصبانیت گذاشت و رفت ."
    کامیار _ آفرین ! آفرین !
    " یه لحظه واستاد و برگشت طرف کامیار "
    _ کامیار _ نگفتی چند کیلویی تو ؟!
    آفرین _ مگه میخوای کولم کنی که وزن مو میخوای ؟!
    کامیار _ نه ، داریم دختر شایسته انتخاب می کنیم !
    آفرین _ برو از بین همونا انتخاب کن !
    کامیار _ خره تو صدر جدولی ها ! به بخت خودت لگد نزن !
    " آفرین یه نگاه به کامیار کرد و خندید و همونجور که داشت می رفت گفت "
    _ چهل و هفت !
    کامیار _ با ظرف یا بدون ظرف ؟
    " دوباره برگشت و خندید و رفت "
    _ واقعا چه حوصله ای داری کامیار ! خیالی که براش نداری ؟!
    کامیار _ برای ازدواج ؟
    _آره .
    کامیار _ نه بابا ! این از اوناس که براش فرقی نمی کنه من باهاش عروسی کنم یا بابام ! این فقط می خواد شوهر کنه !
    _ اتفاقا می خواستم همینو بهت بگم ! همین چند ساعت پیش اگه من ازش تقاضای ازدواج کرده بودم ، نه نمی گفت !
    کامیار _تو به من چیز یاد نده بچه جون ! بیا فعلا بریم پیش آقا بزرگه ، کار دارم .
    _ چیکار داری ؟
    کامیار _ بابا باید به عمه اینا بگیم که گندم گذاشته رفته ! شاید اونا بتونن کاری بکنن ! پس فردا نگن چرا به ماها نگفتین !
    _ یعنی کار درستیه ؟
    کامیار _ آره ، درسته . بیا بریم .
    " راه افتادیم طرف خونه آقا بزرگه ، تو راه بهش گفتم ."
    _ این پسره رو چیکار کنیم ؟
    کامیار _ کدومو ؟
    _ همینکه میگی شاید برادر گندم باش .
    کامیار _ شب ! شب باید بریم تئاتر سراغش .
    _ یعنی ممکنه واقعا همون باش ؟
    کامیار _ کسی که این اطلاعات رو به من داد ، میتونه تو یه ساعت فک و فامیل یه مرغابی رو از وسط مرداب انزلی ، بین هزار تا مرغابی ، شناسایی کنه !
    _ میگم پس نباید خونواده ش بد باشن !
    کامیار _ خونواده کی ؟
    _ گندم .
    کامیار _ چطور مگه ؟
    _ خب وقتی برادرش اهل هنره ، احتمالا خونواده روشنی هستن دیگه !
    کامیار _ خدا میدونه . تا ببینیم شب چی میشه . شایدم این پسره برادر گندم نباشه !
    _ تو که گفتی هس !
    کامیار _ به احتمال نود درصد هس . بپر تو که رسیدیم .
    " رسیدیم دم خونه آقا بزرگه و کامیار طبق معمول ، دو تا تقه به در زد و رفت تو که صدای آقا بزرگه در اومد !"
    _ باز سر زده اومدی تو ! از دست تو باید همیشه در رو قفل و کلون کرد ؟!
    کامیار _ بابا یه کار مهم دارم آخه !
    آقا بزرگه _ چی شده ؟! پیداش کردین ؟!
    کامیار _ نه بابا ! اومدم بگم بهتره که به عمه اینا جریان رفتن گندم رو بگیم !
    " آقا بزرگه یه نگاهی به کامیار کرد و بعد رفت طرف پنجره واستاد و تو باغ رو نگاه کرد ."
    کامیار _ اگه خدا نکرده اتفاقی بیفته ....
    آقا بزرگه _ نفوس بد نزن بچه !
    کامیار _ میخواین من برم بهشون بگم ؟
    آقا بزرگه _ نه ، تا امشبم دست نیگه میداریم ببینیم چی میشه ، اگه ازش خبری نشد ، خودم یه جوری بهشون میگم .
    کامیار _ میخواین به پلیس خبر بدیم ؟
    آقا بزرگه _ نه ، صورت خوبی نداره . گم که نشده ! کسی هم که ندزدیدتش ! حالا بذار ببینم چی میشه .
    " من و کامیار چیز دیگه نگفتیم با خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ."
    _ کامیار ، تو خیلی بی خیالی !
    کامیار _ یعنی چی ؟
    _ تو انگار نه انگار که دختر عمه ت این طوری شده !
    کامیار _ چطوری شده ؟
    _ همین جوری دیگه !
    کامیار _ والا دختر عمه م ، اینطوری که من خبر دارم ، از هر وقتی سر حال تر و قبراق تره !
    _ واقعا که کامیار !
    کامیار _ مگه دروغ میگم ؟! تازه داره خودشو پیدا می کنه ! تا قبل از این جریان یه دختر پخمه بی سر و زبون بود ! حالا الٔحمدالله داره میشه عین شیر ! یادت رفت چه بالایی سر سمیه خانم آورده ؟! تا قبل از این میتونست از این کارا بکنه ؟ اصلاً یه همچین روحیه ای داشت ؟!
    _ نه اما .....
    کامیار _ اما بی اما ! شاید این جریان براش خیلیم خوب باش ! بابا تو این مملکت یه وقتی زن و دختر شیر بودن ! اسب سوار می شدن ! تیر اندازی می کردن! اونم با تیر و کمون ! بابا ، زن ایرانی یه وقتی تو این مملکت پادشاه بوده ! بذار این دختر خودشو پیدا کنه ! تا حالا شاید خیلی چیزا داشته که ممکن بوده از دست بده ، برای همینم می ترسیده ! حالا فکر میکنه دیگه چیزی نداره که از دست بده ! برای همینم داره کم کم به خودش میرسه !
    _ من این حرفا حالیم نیست ! می ایی بریم دنبالش یا خودم برم ؟
    کامیار _آخه کجا بریم ؟!
    _ چه میدونم ! هتل ا ! مسافر خونه ها ! پارک ا !هر جا !
    کامیار _ دنبال یه سوزن تو انبار کاه بگردیم ؟!
    _ اون که نمیتونه شب تو خیابونا بخوابه حتما میره خونه یکی !
    کامیار _مثلا کی ؟
    _ مثلا دوستاش ! بالاخره یه دوست داره که بره پیشه ؟! اون دخترا کی بودن ؟ ناهید ، سابرینا ، مهسا !
    " یه فکری کرد و بعد خندید و گفت "
    _ نیلوفر ! پریسا! شقایق ! وای خدا منو مرگ بده که چقدر کوتاهی کردم !
    _ منم همینو میگم دیگه ! ماها حداقل میتونستیم یه خبری از اینا بگیریم !
    کامیار_ تو حق داری ما مقصریم ! یعنی منه خاک تو سر مقصرم !
    _ دیدی حالا !
    کامیار_ می پذیرم ! کوتاهی با قصورم رو می پذیرم و هرگونه تنبیه رو به دل و جونم میخرم ! همین الان میرم که جبران کنم ! باید به تک تک این خانما سر بزنم و خبر بگیرم ! وای خدا که چقدر کار دارم ! بدو بریم جبران !
    _ ناهار بخوریم بعد .
    کامیار_ من کوفتم بشه اون ناهار ! تا من از یکی یکی اینا خبر نگیرم ، لقمه از گلوم پایین نمیره که !
    _ من گشنمه !
    کامیار_ کارد بخوری ! دنبال اون دختره گشتن واجب تره ، یا ناهار ؟!
    _ چطور تو یه مرتبه به صرافت افتادی ؟!
    " دست منو گرفت و کشید ، گفت"
    _گفتی ناهید ، سابرینا و کی ؟
    _ مهسا.
    کامیار_ وای خدا جون شیش تا !
    " همونجور که منو با خودش میکشید بهش گفتم"
    _ همه شونو که امروز نمیرسیم !
    کامیار_ تو بیا ! خدا توفیق میده!
    " رفتیم تو گاراژ و ماشین کامیار رو در آوردیم و سوار شدیم و حرکت کردیم و من یه تلفن زدم به ژاکلین که ازش آدرس دوستای گندم رو بپرسم . فقط آدرس دوتاشونو داشت . شقایق و نیلوفر . قرار شد آدرس بقیه رو از همین دو تا بگیریم .
    خونه شقایق نزدیکتر بود ، رفتیم طرف خونه اون . تقریبا یه ربع بعد رسیدیم و پیاده شدیم و زنگ زدیم . یه دختر خانم آیفون رو جواب داد و معلوم شد که خودش شقایقه . چند دقیقه طول کشید تا اومد دم در . انگار یه دستی به سر و صورتش کشیده بود و لباسش رو عوض کرده بود . را رسید گفت "
    _ بفرمایین تو ! اینجا که بده ! بفرمایین .
    کامیار که چشمش به شقایق که یه دختر خوشگل بود افتاد ، انگار اصلاً یادش رفت برای چی اومدیم اونجا ! شروع کرد باهاش احوالپرسی کردن ."
    کامیار _ سلام عرض کردم خانم ! حال شما چطوره ؟
    شقایق _ خیلی ممنون ، حال شما چطوره ؟
    کامیار_ الٔحمد الله ! خوب خوب ! بابا چطورن ؟
    شقایق _ ممنون ، خوبن .
    کامیار_ الٔحمد الله ! مامان چطورن ؟
    " شقایق خندید و گفت "
    _ایشون چند ساله فوت کردن !
    کامیار_ الٔحمد الله ! ببخشین ببخشیدن ! یعنی انشاالله خاک به قبرشون بباره ! یعنی نور به قبرشون بباره ! والله هول شدم ! از بس شما خانم و باوقار تشریف دارین ! زبونم گل مژه زده !
    " شقایق خندید و گفت "
    _ گل مژه مال چشمه !
    کامیار_ از بس شما گل این ، همه جای ما گل در آورده ! عین این زمینای پارک ملت ! خدا خیر بده به این شهر داری تهران ! هر جا گیرش میاد یه چیز می کنه توش ! یعنی یه شاخه گل می کنه توش !
    شقایق _ شما حتما کامیار خان هستین !؟
    کامیار_ غلام شمام ! از کجا فهمیدین ؟
    شقایق _ از تعریفایی که گندم در مورد بانمکی شما کرده !
    " کامیار که چشم از چشم شقایق ور نمیداشت ، با خنده گفت "
    _ ببخشین گندم کیه ؟
    " شقایق زد زیر خنده و گفت "
    _ دختر عمه تون دیگه !
    کامیار_ آهان ! اونو که آردش کردن تموم شد رفت پی کاره !


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  10. تشكر از اين پست


  11. #26
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    " با آرج زدم تو پهلوش و به شقایق گفتم "
    _ ببخشین مزاحمتون شدیم ، می خواستیم ببینیم شما از گندم خبری ندارین ؟
    شقایق _ نه ! اتفاقی افتاده ؟!
    کامیار_ نه بابا ! داریم برای سازمان سیلوی تهران آمار میگیریم ! ببخشین شمام دانشگاه تشریف دارین ؟
    شقایق _ با گندم هستم .
    کامیار_ خدا شما رو به خونواده تون ببخش ! درسا چطوره ؟ سخته ؟ آسونه ؟
    شقایق _ای ، بد نیست . بفرمایین تو تورو خدا ! اینجا بده !
    کامیار_ چشم ، هر چی شما بفرمایین !
    " اومد حرکت کنه که بازوش رو گرفتم و گفتم "
    _ ببخشین شقایق خانم ، شما آدرس چند تا از دوستای صمیمی ش رو دارین به ما لطف کنین ؟
    شقایق _ کدوم شونو می خواین ؟
    کامیار_ اونایی رو که خوشگل ترن !
    " یه چشم غره بهش رفتم و به شقایق گفتم"
    _ اونایی رو که باهاش صمیمی ترن .
    کامیار_ بله بله ! یعنی اونایی که صمیمی ترن .
    شقایق _ جدأ براش اتفاقی افتاده ؟!
    _ کمی با خونواده ش اختلاف پیدا کرده و از خونه قهر کرده .
    شقایق _ای وای چه بد ! شاید بیاد اینجا !
    کامیار_ میگم چطوره ماهام اینجا منتظرش باشیم تا بیاد ؟!
    " یه چشم غره دیگه بهش رفتم و به شقایق گفتم "
    _ اگه همون آدرس ها رو بهمون بدین ممنون میشیم.
    شقایق _ الان براتون مینویسم میآرم .
    کامیار_ اگه دست تون خسته میشه ، بذارین من بیام براتون بنویسم ! آخه من بابام میرزا بنویس بوده .
    "شقایق خندید و رفت تو "
    کامیار_ الهی تو خونه شون خودکار مداد و خودنویس پیدا نشه ، مجبور بشه منو صدا کنه که براش بنویسم .
    _کامیار خجالت نمیکشی ؟!!
    کامیار_ کی از نوشتن تا حالا خجالت کشیده که من بکشم ! اصلاً اگه نوشتن خجالت داشت که این همه مدرسه و دبیرستان و دانشگاه نمیرفتن !
    _ به خدا من جای تو خجالت میکشم !
    کامیار_ تو چرا جای من خجالت میکشی ! اصلا چرا ما خجالت بکشیم ؟! اونایی که الف ب پ ت س رو اختراع کردن باید خجالت بکشن !
    _ زهرمار .
    " موبایلمو در آوردم و شماره گندم رو گرفتم اما موبایلش خاموش بود . یکی دوبار دیگه گرفتم اما فایده نداشت . تو همین موقع شقایق با یه ورق کاغذ اومد بیرون و گفت "
    _ بفرمایین . این چند تا تو ذهنم بود .
    " تا اومدم بگیرم که کامیار زودتر کاغذ رو گرفت و گفت "
    _ تو خونه خودکار داشتین ؟!
    " شقایق با تعجب بهش نگاه کرد و گفت "
    _ ببخشین متوجه نمیشم !
    کامیار_ هیچی ، چیچی ! میگم شما با سرویس میرین دانشگاه ؟
    شقایق _ نه خودم میرم .
    کامیار_ خودتون تنهایی میرین ؟!!!
    شقایق _ خب بله !
    کامیار_ هزار ماشاالله به شما باشه ! میگم حوصله تون سر نمیره تنهایی میرین ؟
    " کاغذ رو از دستش گرفتم و به شقایق گفتم "
    _ خانم خیلی خیلی از همراهی تون ممنونم ، خیلی لطف کردین !
    شقایق _ خواهش می کنم . لطفا هر وقت مساله حل شد ، به منم یه خبری بدین !
    کامیار _ چشم ! حتما ! اصلاً خودم میام اینجا که مژده گونی م ازتون بگیرم !
    شقایق _ قدم تون سر چشم . هر وقت تشریف بیارین خوشحال میشم .
    کامیار _ منم خوشحال میشم ! یعنی خوشحال که میشم هیچی ، کلی م ذوق می کنم !
    " شقایق زد زیر خنده که دست کامیار رو گرفتم و کشیدم طرف ماشین و همونجور یه خداحافظی از شقایق کردم و در ماشین رو واکردم و کامیار رو به زور نشوندم پشت فرمون و خودمم از اون طرف سوار شدم . کامیار هنوز حواسش به شقایق بود که سرش داد زدم و گفتم :
    _ کامیار !
    کامیار _ای مرض و کامیار ! ای درد بی درمون و کامیار ! دلم ریخت پایین ! چرا داد میزنی ؟!
    _ حواست کجاس ؟!
    کامیار _ دارم دنبال ماشین می گردم دیگه !
    _ کدوم ماشین ؟
    " هنوز داشت به شقایق نگاه میکرد و همونجوری با من حرف می زد !"
    کامیار _ همونکه باهاش اومدیم اینجا دیگه !
    _ ما که الان تو ماشین نشستیم !
    " یه مرتبه حواسش جمع شد و با تعجب گفت "
    _ کی اومدیم تو ماشین ما ؟!
    _ اصلاً لازم نکرده بریم دنبال گندم ! برگرد خونه !
    کامیار _ مگه من دلم طاقت میاره ، این دختره رو تو این شهر به این گل گشادی تنها ولش کنم ؟!
    _ تو که اصلاً یه کلمه هم در مورد گندم حرف نزدی ؟!
    کامیار _ واا ! چه حرفا !! من همه ش در مورد این طفل معصوم صحبت کردم !
    _ خجالت بکش کامیار !
    کامیار _ من که دیگه چیزی ننوشتم که خجالت بکشم ؟!
    _ حرکت کن بریم خونه !
    کامیار _ سی سال بر نمی گردم خونه ! اون دختر الان به ما احتیاج داره !
    _ کدوم دختر ؟ گندم یا اونای دیگه ؟
    کامیار _ چه فرقی میکنه ؟! تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد درشمیرانت دهد باز ، آدرس بعدی رو بخون ببینم !
    _ گرسنمه بابا !
    کامیار _ داد نزن شقایق خانم هنوز دم در واستاده !
    _ خب حرکت کن بریم دیگه !
    کامیار _ میخوام حرکت کنم اما پاهام ازم فرمون نمی برن !
    _ پس پاشو من بشینم !
    کامیار _می خوای من همینجا واستم تو بری برگردی ؟!
    _ حرکت میکنی یا نه ؟
    کامیار _ پس تو ماشین رو روشن کن ! منکه دل اینکار رو ندارم !
    _ واقعا که کامیار !
    کامیار _ حداقل دنده رو تو عوض کن ! چقدر سنگدل شدی امروز !
    " در رو واکردم و به شقایق گفتم "
    _ خواهش می کنم شما بفرمایین تو ! خجالت مون ندین !
    شقایق _ اختیار دارین !
    _ ماشین گرم کرده ، باید کمی خنک بشه ، یه خرده طول میکش !
    شقایق _ پس بفرمایین تو یه چایی میل کنین تا ماشین خنک بشه .
    " تا اینو گفت ، دست کامیار رفت طرف دستگیره در که من زود سوئیچ رو پیچوندم و ماشین روشن شد ! کامیار یه فحش زیر لب بهم داد که محلش نذاشتم و به شقایق گفتم "
    _ خب روشن شد ، شما دیگه بفرمایین خدانگهدار .

    صفحه ۲۲۴-۲۲۵ موجود نبود



    فرهاد رحمت الله ! اما یه دستشون خطرناکن و مردم آزار ! مثل این دلارام ! عشقش از دستش بره و تبدیل میشه به انتقام !
    _ نه بابا ، اونطوری هام نیست !
    کامیار_ اگه دلارام همین شبا نیومد تو اتاقت و سرتو با چاقو نبرید !
    _ فیلم جنایی زیاد دیدی تو !
    کامیار_ سوار شو بریم که دیر شد .
    " دو تایی سوار ماشین شدیم و رفتیم سراغ برادر احتمالی گندم . همونجور که می رفتیم به کامیار گفتم "
    _ کامیار ، اگه نتونیم گندم رو پیدا کنیم چی ؟
    کامیار_ هیچی ! مگه ما باعث این اتفاق شدیم ؟!
    _ نه ، از نظره چیز دیگه میگم .
    کامیار_ از نظره اینکه دوستش داری ؟
    _ آره .
    کامیار_ تو مطمئنی که دوستش داری ؟
    _آره .
    کامیار_ من فکر نکنم !
    _ چرا ؟!
    کامیار_ ببین ! اگه این اتفاق پیش نیومده بود اونوقت تو میتونستی با قاطعیت بگی که دوستش داری یا نه !
    _ چه ربطی داره ؟
    کامیار_ الان دوست داشتن رو با دلسوزی و حرص با هم قاطی کردی ! یه خرده دوستش داری ! یه خرده دلت براش می سوزه ! بقیه ش میشه حرص !
    _ یعنی چی ؟!
    کامیار_ چون پیش ت نبوده ! آدمیزاد اینطوریه ! وقتی چیزی رو از جلوش ور میدارن یا ازش میگیرن یا ممنوعش می کنن ، حرص ورش میداره !
    اگه گندم الان پیشت بود ، شاید با همون نگاه کردن بهش و باهاش حرف زدن و گفتن و خندیدن ارضا می شدی ! جلوی دو تا جنس مخالف رو وقتی گرفتی ، رابطه شون به محض بهم رسیدن تبدیل میشه به زیاده روی ! حرص ! ولع ! یعنی آدمی که همیشه آب دم دستشه فقط تشنگی ش رو رفع میکنه اما آدمی که چند وقتی آب ندیده ، انقدر می خوره که میرسه به مرز ترکیدن ! حالام شاید احساس تو ، تنها عشق نباشه !
    _ بالاخره برای اینکه این احساس رو بفهمم ، احتیاجه که پیداش کنیم .
    کامیار_ بگو به امید خدا .
    _ ببینم ، پسره رو دیدی می خوای بهش چی بگی ؟
    کامیار_ تو هیچی نگو که کارا رو خراب کنی ! من خودم یه کاریش می کنم .
    " نیم ساعت بعد رسیدیم بالای .... و اونجا کامیار از چند نفر آدرس رو پرسید و رفتیم پایین و رسیدیم به همون تئاتری که انگار پسره توش کار میکرد .
    ماشین رو یه جا پارک کردیم و رفتیم دو تا بلیط گرفتیم و رفتیم تو . نمایش هنوز شروع نشده بود . کامیار از یه نفر که بلیط رو می گرفت سراغ پسره رو گرفت . فهمیدیم که پسره همونه و الانم پشت صحنه ، داره برای نمایش آماده میشه . راهی م که می رفت برای پشت صحنه بسته بود و نمیذاشتن کسی بره پیش هنرپیشه ها .
    با کامیار واستاده بودیم و مونده بودیم که چیکار کنیم که یه مرتبه کامیار کلکی زد !
    دو تا پسر بچه بغل ما واستاده بودن ، اونی که کوچیکتر بود ، دستشویی ش گرفته بود و بزرگتره هی بهش میگفت باید صبر کنه تا باباشون بیاد . کامیار که اینو شنید به پسر بزرگه گفت "
    _ عمو می خواین برین دستشویی ؟
    " پسره یه نگاهی به کامیار کرد و گفت "
    _ بله اما نمیدونیم کجاس !
    کامیار_ بیاین من بهتون نشون میدم .
    " بعد خودش دست بچه کوچیکه رو گرفت و به منم اشاره کرد که دست پسر بزرگه رو بگیرم و چهار تایی راه افتادیم طرف جایی که هم میخورد به دستشویی و هم راه پشت صحنه بود ! تا رسیدیم به در ، یه نفر جلومونو گرفت و گفت تا نمایش شروع نشه ، نمیشه کسی بره دستشویی ! کامیار آروم بهش گفت "
    _ آقا بچه ها هله هوله خوردن و خلاف ادب اسهال شدن ! اگه نذاری همین الان ببرم شون دستشویی باید یه سطل و یه خاک انداز و یه جارو نیم کیلو خاکستر بیاری که کف سالن انتظار از نجاست طاهر بشه ! خالا خودت میدونی !
    " یارو خندید و در رو واکرد و رفتیم تو . کامیار اول بچه ها رو برد دستشویی و وقتی کارشون تموم شد آوردشون بالا و فرستادشون طرف سالن انتظار و دست منو گرفت و برد طرف اتاق گریم .
    تا از چند تا پله بالا رفتیم و رسیدیم به یه راهروی کوچیک که دیدیم یه پسر با لباس هنرپیشگی ، در حالیکه صورتش رو سیاه کرده ، واستاده و داره با دو تا مرد دیگه حرف میزنه ! حرف که چه عرض کنم ! اون دو تا داشتن تهدیدش می کردن و اونم هی بهشون التماس میکرد که آبرریزی نکنن . ماها جامون طوری بود که پشت سر پسره بودیم و ما رو نمیدید !
    کامیار یه خرده واستاد و گوش کرد و بعد رفت جلو که دو تا مردا ساکت شدن و یه اشاره به پسره کردن و گفتن "


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  12. #27
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    _ اینا با توان ؟
    " پسره برگشت یه نگاهی به ما کرد و گفت
    _ بله ، بفرمایین !
    کامیار_ ما رو منصور خان فرستاده .
    پسره _ منصور خان کیه ؟
    کامیار_ شما نمیشناسید شون ؟
    پسره _ خیر !
    کامیار_ گفته بهتون بگم نشون به اون نشونی که ده هزار تومن بهتون بدهکار بوده !
    " کامیار اینو که گفت ، اون دو تا مردا که خیلی م گردن کلفت بودن گفتن "
    _ پس داداش زودتر بدهی ت رو بده که رفیق ت الان سخت بهش نیازمنده !
    " بعد هر دو زدن زیر خنده ! کامیار دست کرد جیبش و ده تا هزاری دراورد که یکی از مردا اومد جلو که از کامیار بگیره ، تا دستش رو دراز کرد ، کامیار پولها رو کشید عقب و گفت "
    _ من این طلب رو باید بدم به آقا نصرت ! دیگه خودش میدونه !
    " بعد رفت جلو اون پسره ، ده تا اسکناس هزار تومانی گذاشت کف دستش که بالافاصله اونا ازش گرفتن و با یه لحن بد بهش گفتن "
    _ بقیه ش !
    " پسره با التماس گفت "
    _ به مولا اگه الان یه قرون داشته باشم ! تا آخر نمایش صبر کنین ، یه خرده ش رو بهتون میدم و تا آخر هفته بقیه ش رو صاف می کنم !
    " تا اینو گفت ، یکی از مردا یقه شو گرفت و یه چک زد تو گوشش و گفت "
    _ نانجیب ، بهت میگم وقت نداری دیگه ! یا همین الان جنس رو بده یا پولش رو !
    پسره _به جون هر سه تا مون پول ندارم !
    " یارو یه چک دیگه زد تو صورتش و گفت "
    _ پولت می کنم الان ! جنسا رو به کی فروختی ؟!
    پسره _ و الله دادم به چند نفر ، امروز فردا پولش رو می گیرم !
    " دست یارو بالا که رفت یکی بزنه که پسره دستاشو گرفت جلو صورتش و با حالت گریه گفت "
    _ نزن تورو خدا آقا سید ! میدونم گردن کلفتی و پهلون ! منم که دیگه زدن ندارم ! سر و صورتم زخمی میشه نمیتونم برم رو صحنه ، اون وقت این چندر غازم نمیتونم بهتون بدم !
    " من یه مرتبه حالم بد شد و به یارو گفتم "
    _ واسه چی میزنی ش ؟! مگه مملکت قانون نداره ؟!
    " تا اینو گفتم یارو یه صدائی از دهنش دراورد و گفت "
    _ به تو چه جو جو ؟!
    _اگه یه بار دیگه بزنی ش با من طرفی !
    " یارو همونجور که می اومد طرف من گفت "
    _ اول خودتو میزنم که دیگه بلبل زبونی یادت بره !
    " تا دو قدم ورداشت که کامیار بهش گفت "
    _ اگه دستت رو این بلند بشه ، به بابا ننه ت سفارش کن که یه بچه دیگه واسه خودشون درست کنن که عصای پیری شون باشه !
    "اینو که کامیار گفت ، یارو واستاد و یه لحظه به کامیار نگاه کرد و بعد برگشت طرف پسره و گفت "
    _ یا همین الان بقیه حساب رو میدی یا یه آبروریزی ازت بکنم که از اینجا بندازنت بیرون !
    " پسره فقط نگاهش کرد که یارو گفت "
    _ میدی یا نه ؟!
    پسره _ ما که پول ندارم ، آخرشم اینه که از اینجا بیرونم می کنن ! اما می خوام ببینم به این میگن مردونگی ؟
    " یارو گفت "
    _زرزر نکن ! پول نداری برو از رفقات قرض بگیر !
    پسره _ اونام وضع شون از من خرابتره !
    کامیار _ حسابش چقدره ؟
    " یارو برگشت طرف کامیار و گفت "
    _ تو میخوای جورشو بکشی ؟
    کامیار _ شاید !
    یارو _ ده دادی ، پنج چوق دیگه م روش !
    " کامیار دست کرد تو جیبش و کیفش رو دراورد و پنج هزار تومن شمرد و داد به یارو . یاروام یه خنده ای کرد و برگشت طرف پسره و گفت "
    _ دیدی گفتم پولت میکنم !
    " بعد دوباره یه خنده ای کرد و با رفیقش گذاشت رفت . موندیم من و کامیار و پسره .
    پسره یه خرده صبر کرد تا اون دو تا رفتن و بعدش به ما گفت "
    _ دست تون درد نکنه ! اینا خیلی آشغالن ! اگه شماها نبودین واقعا پولم می کردن !
    کامیار _ از لبت داره خون میاد !
    " با آستینش خون رو لبش رو پاک کرد و گفت "
    _ من منصور خان نمیشناسم ! کیه اینی که میگین ؟
    ` کامیار خندید ، پسره هم خندید و گفت "
    _ رکب بود ؟
    کامیار _ای ! همچین !
    " پسره دستش رو دراز کرد طرف کامیار و گفت "
    _ هر چی که بوده ، به موقع به دادم رسیدین !
    " با کامیار دست داد و بعدش و منم دست داد و گفت "
    _ حتما یه کاری با من دارین ! هنرپیشه معروفی نیستم که خواسته باشین ازم امضا ممضایی چیزی بگیرین ، حتما کار دیگه باهام دارین !
    کامیار _ تقریبا .
    پسره _ فعلا نمایش داره شروع میشه و هنرپیشه زن مونم با یه سیاهی لشکر نیومده ! بیاین بریم " صورتخونه " تا شما یه چایی بخورین ماهام یه خاکی تو سرمون بریزیم !
    " من برگشتم به کامیار نگاه کردم که گفت "
    _ اتاق گریم رو میگه !
    پسره _ ماها بهش میگیم صورتخونه ! اسم قدیمی یه ! فعلا بیاین تا بعدأ با هم حرف بزنیم .
    " سه تایی رفتیم پشت صحنه . اونجا یکی دو تا مرد داشتن گریم می کردن و با هم حرف می زدن . یکی شون که انگار رئیس شون بود خیلی ناراحت و عصبانی بود و تا چشمش به پسره افتاد شروع کرد باهاش دعوا کردن و گفت "
    _ همه ش تقصیر توی ! این پسره و دختره رو تو ضامن شدی وگرنه بهشون کار نمی دادم که الان دستمو بذارم تو پوس گردو !
    پسره _ بابا حتما الان پیداشون میشه ! یه یه ربعی هنوز وقت هس !
    " یارو که داشت تند تند یه تاج میذاشت سرش گفت "
    _ اگه پیداشون نشه چه خاکی تو سرم کنم ؟! جواب مردم رو چی بدم ؟! جواب صاحاب تئاتر رو چی بدم ؟!
    " پسره که خودش حسابی کوک بود گفت "
    _ حالا شما اینقدر خودتو ناراحت نکن رجب خان ! بالاخره جور میشه دیگه !
    رجب خان _ چی جور میشه ؟ از رو هوا هنرپیشه واسه م می باره ؟! دارم بهت میگم نصرت ، اگه اینا امشب پیداشون نشه و نمایش خراب بشه ، از فردا خودتم اینطرفا آفتابی نشو ! واسلام !
    نصرت _ آخه آدم شمام که نیومده !
    رجب خان _ آگه آدم من نیومده ، کنترل چی تئاتر رو گذاشتم جاش . نقش اونم که یه ربع بیشتر نیست ! مردم رو که بشونه رو صندلی ها شون میاد لباس می پوشه ! اون دو تا رو چیکار کنیم ؟!
    " نصرت رفت تو فکر که رجب خان که گریم و لباس پوشیدنش تموم شده بود بهش گفت "
    _ این دو تا رفیقاتن ؟
    نصرت _ نه ، یعنی آره !
    تعجب خان _ بالاخره آره یا نه؟
    نصرت _ آره بابا ، آره !
    رجب خان _ خب لباس تن شون کن بفرستشون تو دیگه ! یه چرخ بزنن نمایش تمومه !
    نصرت _ آخه اینا ...!
    " رجب خان نذاشت حرفش تموم بشه و گفت "
    _ آخه نداره دیگه ! پسره که سیاهی لشکره و اصلاً حرف نمیزنه ! دختره م که دو تا اه می کشه و یه آره و نه میگه و چهار تا قدم راه میره ! حتما این رفقات راه رفتن بلدن دیگه ! نمایش م که رو خودت میچرخه ! چهار تا کلوم چرت و پرت بگو و دو تا ادا در بیار و مردم رو بخندون و پرده افتاده !
    " بعد برگشت طرف من و کامیار و گفت "
    _ چی میگین شما ؟!
    کامیار _ یعنی ما بریم نمایش بازی کنیم ؟
    رجب خان _ بله !
    کامیار _ یعنی از این لباسا بپوشیم و گریم کنیم و بریم رو صحنه جلو مردم ؟
    رجب خان _ آره دیگه !
    کامیار _ یعنی من و این نرسیده بشیم هنرپیشه تئاتر ؟
    رجب خان _ تئاتر هملت رو که نمیخواین اجرا کنین ! نقشی م که ندارین ! یکی تون یه نیزه دستش می گیره و یه گوش عین مجسمه وامیسته ! اون یکی تونم یه کلاه گیس سرش میکنه و یه دامن پاشو و یه شنلم میندازه رو دوشش و میشه دختر سلطان ! سه چهار تا جمله م بیشتر نباید بگه ! تازه اونم نگفت نگفت ! این رفیق تون نمایش رو میچرخونه ! اصلاً نمایش رو سیاه می گرده و اون همه ش مزه میاد ! شماها چهار دفعه میرین رو سنّ و بر میگردین ! همین !
    کامیار_ یعنی من کلاه گیس سرم کنم و اینم یه نیزه دستش بگیره بریم جلو مردم ؟!
    رجب خان _ خب آره دیگه !
    کامیار_ من صد سال اگه از این کارا بکنم ! شما نمیگین اگه یه آشنایی چیزی ما رو با این شکل و قیافه ببینه و بشناسه چه آبرویی از ما میره ؟!
    رجب خان _ اگه رفیق این آقا نصرتی ، حتما به خاطر رفاقت یه کاری براش می کنین ، اگرم نه که امشب این آقا از این تئاتر مرخصه !
    کامیار _ مرخصه که مرخصه ! به ما چه مربوطه ؟!
    " یه نفس راحت کشیدم وقتی کامیار اینو گفت ! همه ش می ترسیدم با اخلاقی که کامیار داره و همه ش دنبال ماجرا و این چیزا س ، یه مرتبه قبول کنه و آبرومون جلو مردم بره ! اینا رو که گفت خیالم راحت شد !"
    کامیار _ خب سناریوتونو عوض کنی !
    رجب خان _ نمیشه !
    کامیار _ سناریو چی هس حالا ؟
    رجب خان _ یه دختر پادشاهه که عاشق یه شاگرد تاجر میشه . تاجر جواهر ! یه عرب پولدارم خواستگار دختر پادشاهه . دخترم نمی خواد زنش بشه !
    کامیار _ زمان نمایش مال قدیمه ؟
    رجب خان _ آره بابا ! مگه شنل و شمشیر و نیزه و سپر اینا رو نمیبینی ؟!
    کامیار _ اون وقت دختره رو سنّ نباید حرف بزنه ؟
    رجب خان _ چرا !! دو تا اه میکشه و دو دفعه میگه " بلایت به جانم _ بی تو نمانم _ از فراغت روزم چو شام تار گشته " همین ! تازه اون رو هم این نصرت یواش در گوشش میگه که اونم تکرار کنه ! کاری نداره که !
    کامیار _ بیخودی نگو کاری نداره ! آدمی که تا حالا رو صحنه نرفته ، ممکنه تا پاش برسه رو صحنه جلو مردم ، یه مرتبه غش کنه ! کار سختیه ! به این شلی هام نیست ! هنرپیشه های بزرگم دفعه اول گند میزنن ! حالا شما انتظار دارین ما دو تا این لباسا رو بپوشیم و گریم کنیم و کلاه گیس سرمون بذاریم و بریم رو صحنه جلو سیصد چهارصد نفر آدم ؟! اونم برای اولین بار ؟! واقعا که ! چه توقع ا از آدم دارین !
    " اومدم منم در تایید حرفاش یه چیزی بگم که رو کرد به نصرت و گفت "
    _ حجاب مجابم دختر پادشاه داره ؟
    رجب خان _ یه تور میندازه رو سرش دیگه !
    کامیار _ من تور موری نیستم ! میخواین بی حجاب برم بسم الله ! بده به من اون کلاه گیس رو ببینم موهاش چه رنگی یه ؟!
    " من همینجوری مات فقط به کامیار نگاه می کردم که نصرت تند یه کلاه گیس رو که موهای سیاه داشت داد دست کامیار !"
    کامیار _ این چرا موهاش سیاهه ؟ من بلوند دوست دارم ! ندارین دیگه !
    _ کامیار ! چیکار داری می کنی ؟
    کامیار _ میخوام گریم کنم !
    _ چیکار کنی ؟!!!!!
    کامیار _ گریم بابا ! گریم ! توام بدو لباس بپوش ! آقا قربونت یه نیزه خوب بده دست این فامیل ما !
    " بعد کلاه گیس رو گذاشت رو سرش و رفت جلو آینه و یه دستی به موهای کلاه گیس کشید و گفت "
    _ رجب خان ، این کلاه گیس تون مال چه دوره أیه ؟! قاجار ؟ الان دیگه رنگ موی خانوما همه ، های لایته ! چه کبره ای م بسته موها !! بابا یه خرده شامپو بریزین رو این کلاه گیس و یه چنگی بهش بزنین ! بو گند گرفته !
    " بعد برگشت به نصرت گفت "
    _ گل سر ندارین ؟!
    نصرت _ یه نیم تاج میذاریم سرت !
    کامیار _ حالا خوبه صورتمو سه تیغه کردم ا ! اصلاً امروز انگار به دلم برات شده بود که باید برم رو صحنه !
    " کشیدمش کنار رو به بهش گفتم "
    _ دیوونه !! میخوای جدی جدی بری رو صحنه ؟!
    کامیار _ خب آره !
    _ من نمیام !
    کامیار _ به درک ! خودم تنهایی مشهور میشم !
    _ دارم جدی باهات حرف میزنم !
    کامیار _ مگه عاشق گندم نیستی ؟
    _ چرا اما چه ربطی داره ؟!
    کامیار_ ربطش اینه که اگه ما الان به این نصرت کمک کنیم ، اونم به وقتش بهمون کمک میکنه ! اگه حقیقت رو بهمون بگه و معلوم بشه اون واقعا برادر گندمه و به گندم خبر بدیم که برادرش پیدا شده ، حتما بر میگرده خونه ! حالا فهمیدی ؟!
    " دیدم راست میگه اما برام خیلی سخت بود که برم جلو این همه آدم !"
    _ آخه چه جوری بریم رو صحنه ؟!
    کامیار_ کاری نداره ! قرار نیست که کاری بکنیم !
    _ آخه می ترسم !
    کامیار_ ترس نداره ! اصلاً وقتی رفتیم رو صحنه ، به مردم نیگا نکن ! همش منو نیگاه کن ، منم تورو نیگاه می کنم !
    _ من نمیتونم آخه !
    کامیار_ ببین سامان ! من فقط به خاطر رو دارم اینکارا رو می کنم وگرنه گندم برای من یه دختر عمه س همین ! اگه نیای رو صحنه ، منم ول می کنم و با همدیگه از اینجا میریم اما اگه از اینجا رفتیم دیگه نباید حرف گندم رو بزنی ! قبوله ؟!
    _ آخه اگه یکی ما رو بشناسه چی ؟!
    کامیار_ اولا که دزدی نمی کنیم و یه کار هنری داریم می کنیم ! بعدشم ، میگم یه ریشی چیزی بچسبونن رو صورتت که قیافه ت عوض بشه ! وقتی تو اینو میگی ، پس من چی بگم که دارن تبدیلم میکنن به معشوقه یه شاگر تاجر !
    _ خب اگه ناراحتی ، تو بیا بشو سرباز . من بشم دختر پادشاه !
    کامیار_ نه ، من از بچگی آرزو داشتم بابام سلطان باشه !
    رجب خان _ یالاه بابا دیر شد !
    کامیار_ رجب خان قربون دستت ، یه ریش بچسبون به صورت این فامیل ما !
    رجب خان _ بیا اینجا زود ! بدو !
    " رفتم پیش رجب خان ، جلو آینه و اونم یه ریش بلند سیاه و یه سبیل کلفت چسبوند به صورتم و یه لباسم داد بهم که بپوشم و رو لباسم و یه نیزه م داد بهم با یه سپر . تا برگشتم که به کامیار بگم دیگه سپر میخوام چیکار که دیدم داره با وسواس یه لباس زنونه تنش می کنه و همه اش ایراد میگیره !"
    کامیار _ این چه لباسی یه آخه ! بابا این لباس که هیچ شاهزاده ای خواستگاریم نمیاد ! دختر سلطان دیدین مثل گدا گشنه ها لباس بپوشه ؟! بگرد تو اون صندوق رو شاید یه چیز دیگه پیدا کنی !
    نصرت _ بابا فقط همینو داریم که مدل زمان قدیم باشه !
    کامیار _ مرده شور این تئاتر رونو ببرن ! شنل م کو ؟
    نصرت _ بیا ایناهاش !
    کامیار _ اینکه پایینش قلوه کنه ! این پادشاه کدوم مملکته !؟ پادشاه زیمبابوه س یا آنگولا که انقدر سر و وضع دوخترش باید فلاکت زده باشه ؟!
    نصرت _ بابا اینا معلوم نمیشه ! تو همه ش پشتت به مردم !
    کامیار _ حداقل یه گوشواره ای ، سینهٔ ریزی ، النگویی چیزی بدین وصل کنم به خودم . صد رحمت به تئاترای پایین شهر !
    رجب خان _ بابا تو یه ربع هم رو صحنه نیستی آخه !
    کامیار _ کفش چی ؟ با همین اورسی های مردونه برم رو صحنه ؟! مردم نمیگن دختر پادشاه یه جفت کفش نداشت بپوشه ؟!
    رجب خان _ اون کفش پاشنه بلندا کو ؟ مال اون دختره بود !
    " نصرت دوید و یه جفت کفش پاشنه بلند از یه جا آورد و داد به کامیار "
    کامیار _ خدا کنه اندازه پام بشه! جوراب چی ؟! جوراب نایلون دارین ؟!
    رجب خان _ جوراب نمیخواد که !
    کامیار _ پس زیر این دامن شلوار بپوشم ؟! آخه دختر پادشاه زیر دامنش شلوار گاباردین پاش می کنه ؟!
    نصرت _ جوراب نداریم آخه !
    کامیار _ پس قبلا این دختره چی پاش می کرده ؟
    نصرت _ خب شلوار دیگه !
    کامیار _ من نمیتونم زیر این دامن شلوار پام کنم ! دامن هی میچسبه به شلواره ، تموم جونم معلوم میشه !
    " همه زدیم زیر خنده که کامیار از زیر دامن ، شروع کرد شلوارش رو دراوردن و گفت "
    _ رو تونو بکنین اون ور ببینم !
    " این رجب خان دیگه مرده بود از خنده !"
    کامیار _ خیلی رو صحنه رفتن آسون بود حالا باید با گریه برم رو صحنه ! اونم دفعه اول !
    " شلوارش رو در آورد و تا کرد و گذاشت یه گوشه و گفت"
    _ بلوز چی ؟ حتما باید با این پیرهن مردونه و دامن برم جلو مَردم ؟!
    " نصرت که از خنده اشک از چشماش میاومد یه بلوز زنونه داد بهش که کامیار گرفت و یه نگاهی بهش کرد و گفت "
    _ اینو بپوشم ؟! بابا حداقل میگ فتین بلوز یکی از دختر عمه هامو با خودم می آوردم ! اینکه پارچه ش متقاله ! حداقل دیگه کم کمش دختر پادشاه باید یه پارچه حریر تنش باشه یا نه ؟! الان دیگه تو خیابون ، فقیر بیچاره هاش کرپ و ژرژت تنشونه ! وای خدایا گیر چه بابای سلطان بدبخت بیچاره ای افتادم !
    " اینقدر ماها اونجا خندیده بودیم که صدامون رفت بیرون و صاحب تئاتر اومد ببینه اونجا چه خبره ! وقتی کامیار رو با لباس زنونه دید ، تعجب کرد و گفت "
    _ اون دختر خانم نیومده ؟
    رجب خان _ الان میرسه ! تا ما شروع کنیم و اومده !
    " صاحب تئاتر یه نگاه به کامیار کرد و گفت "
    _ زود باشین ! صدای مَردم الان در میاد !
    " اینو گفت و رفت که کامیار گفت "
    _ کرم پودر تون کجاس ؟
    " نصرت از تو یه قوطی یه خورده پودر زد به صورتش "
    کامیار _ روژ ! روژ لب چی ؟
    نصرت _ بابا ممنوعه ! این دختره م بدون آرایش می رفت رو صحنه !
    کامیار _ بابا اون دختر بوده منکه مَردَم ! حداقل بذار یه خرده شبیه دخترا بشم که گند کار در نیاد !
    نصرت با خنده یه خرده روژ لب رو لبش مالید که صدای کامیار بلند شد "
    _ مگه داری پنجره رو رنگ می کنی ؟ خط لبم رو بپا ! تا تو دماغم رفت این ماتیک ! بده خودم بمالم !
    " خلاصه با خنده و شوخی کامیار کلاه گیس و نیم تاج رو هم گذاشت سرش و یه تورم انداخت رو سرش و همگی آماده شدیم که بریم رو صحنه ! من داشتم سر و وضع خودم رو نگاه می کردم که کامیار گفت "
    _ رجب خان !
    رجب خان _ دیگه چیه ؟
    کامیار _ من می ترسم !
    رجب خان _ از مَردم ؟!
    کامیار _ نه از این عربه نکنه راست راستی منو بدین به این ؟!
    " یه مرتبه صدای خنده ماها بلند شد که دوباره مدیر تئاتر اومد تو و دعوامون کرد ! ماهام ساکت شدیم و راه افتادیم طرف صحنه و رفتیم رو سنّ .
    هنوز پرده نمایش پایین بود که کامیار دست رجب خان رو که نقش پادشاه رو بازی میکرد گرفت و گفت "
    _ رجب خان نکنه یه مرتبه همه چی خراب بشه ؟!
    " رجب خان آروم بهش اشاره کرد و گفت "
    _ هیس ! مَردم میشنون ! تو خیالت راحت باشه ، هیچی نمیشه ! تو فعلا اون پشت واستا ، وقتی اعلام شد که " دختر سلطان وارد بارگاه میشوند " تو آروم بیا و بشین رو صندلی پیش من . دیگه کاری ت نباشه .
    کامیار _ من باید چی بگم ؟!
    رجب خان _ تو اصلاً نمیخواد حرف بزنی !


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  13. #28
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    کامیار _ خب گین چی باید بگم یه جوری بگم !
    رجب خان _ نه ! تو الان ترسیدی و هول شدی ممکنه تپق بزنی و خراب کنی ! ما خودمون جورش می کنیم .
    کامیار _ پس من الان کجا برم ؟!
    رجب خان _ بابا نترس ! چرا اینقدر هول شدی ؟!
    " دیدم راست میگه ! کامیر حسابی هول شده بود ! آروم بهش گفتم "
    _ کامیار جون تو فقط برو یه گوشه بشین ! چیکار داری اینا چیکار می کنن ! خودشون حتما میدونن چیکار باید بکنن دیگه !
    کامیار _ آخه می ترسم کار این بیچاره هام خراب بشه ! نمیدونم چرا اینقدر هول شدم !
    نصرت _ بابا الان پرده میره بالاها !
    کامیار _ یه دقیقه صبر کنین بابا ! چه خبره آخه !
    رجب خان _ عزیزم هول نشوو ! تو بیا پشت در واستا ، تا بلند گفتن " دختر سلطان وارد می شوند " رو آروم بیا طرف من ! من خودم دستت رو می گیرم میشونم بغل خودم ، همین . دیگه تو اصلاً هیچ کاری نمی کنی تا پرده اول تموم بشه ! فهمیدی ؟
    " کامیار سرشو تکون داد "
    _ رجب خان _ هیچ نگی آ ! برو اون پشت در .
    " کامیار رفت اون پشت و رجب خان منو برد پشت تخت خودش و گفت "
    _ توام این نیزه و سپر رو نگار دار تا آخر نمایش ! همین !
    " خلاصه وقتی همه سر جاشون واستادن ، رجب خان به مدیر تئاتر اشاره کرد و پرده بالا رفت که دل من هرّی ریخت پایین ! دهانم شد عین چوب خشک ! زانوهام شروع کرد به لرزیدن ! کم کم کرزش رسید به دستام ! همچین می لرزیدم که نیزه و سپر داشت از دستم می افتاد ! جرأت نداشتم برگردم و تو سالن رو نگاه کنم . می ترسیدم اگه چشمام به مَردم بیفته از ترس همونجا غش کنم ! دلم برای کامیار می سوخت ! نمیدونستم چطوری میخواد از اون پشت بیاد تا اینجا ! اونم با اون کفشای پاشنه بلند ! هم خنده م گرفته بود و هم گریه م !
    تو همین موقع مَردم شروع کردن به کف زدن و رجب خان شروع کرد به بعضی و گفت "
    _ چه روز باشکوهیست امروز ! دخترمان شاهدوخت کجایند ؟
    " نصرت که صداشو عوض کرده بود و مثل کسایی حرف می زد که مثلا لیکنت زبون دارن گفت "
    _ دخترتون بیرانن قربان !
    پادشاه _ بیران کجاست ؟
    نصرت _ بیران پشت در !
    پادشاه _ آهان ! میخواهی بگویی بیرون هستند ؟!
    نصرت _ بعره قربان .
    پادشاه _ بعره نه ! بله ! بگو داخل شوند !
    " تا اینو گفت ، نصرت بلند داد زد "
    _ بانوی بانوان ! تخم چشم پادشاه ! تاج سر همه مملکت ! شاهدوخت وارد می شوند !
    " ماها همه ش چشم مون به اونجا بود و دل تو دل مون نبود که کامیار بدبخت چه جوری میاد رو صحنه ! اما هر چی صبر کردیم از کامیار خبری نبود ! رنگ نصرت و رجب خان پرید ! من که گفتم یا کامیار فرار کرده یا همونجا غش کرده !
    دوباره نصرت همونا رو با صدای بلند گفت که دیدیم یه دقیقه بعد در واشد و کامیر در حالیکه داره با موبایلش حرف میزنه و توری که قرار بود رو سرش باشه ، تو دستشه و یه آدم هم گوشه لبش ، با اون کفشای پاشنه بلند ، تلق تلق اومد رو صحنه ! نصرت و رجب خان و اونای دیگه فقط مات بهش نگاه میکردن که از همونجا یه بای بای با دست با پادشاه کرد و بعد دستش رو گرفت جلو موبایل که مثلا صدا نره تو تلفن و به پادشاه گفت "
    _های ددی !
    " تو اینو اگفت و صدای خنده مَردم بلند شد ! ماها فقط به کامیار نگاه می کردیم ! صداشو عین زنها نازک کرده بود و با عشوه حرف میزد و با اون کفشای پاشنه بلند هی می رفت این ور و بر می گشت اون ور و یه نازی تو راه رفتن می کرد که مردم مرده بودن از خنده .
    دوباره دستش رو گذاشت رو تلفن و به پادشاه که همون رجب خان بود و بیچاره زبونش بند اومده بود گفت "
    _ از خارج کشوره ددی ! الان تموم میشه !
    " بعد شروع کرد با تلفن حرف زدن "
    _ الو ! بگو دیگه جونت در بیاد ! میگم نمیتونم بیام !
    _ عجب خری یهها ! میتونستم که یه بلیط هواپیما می گرفتم و خودمو میرسوندم بهت !
    _ بار عام میدونی چیه ؟! بابام بار عام داره !
    " مردم زدن زیر خنده ! آروم اومد جلو صحنه و یه مرتبه پاش رو گذاشت رو دسته صندلی و دامنش رو زد بالا و شروع کرد پای لخت و پشمالوش رو خاروندن که دیگه سالن مثل توپ تریکید ! زن و مرد و بچه داشتن از خنده می مردن ! کامیار یه نگاه بهشون کرد و گفت "
    _ ساق پا ندیدین چسونه ها ؟ خوبه حالا وقت نکردم مومک بندازم !
    " دوباره صدای خنده رفت هوا ! چرخید اومد این طرف و تو تلفن گفت "
    _ گم شو کنه ! چه سمجی یه ! میگم بابام سر از تنت جدا کنه ها ! برو دیگه خسته م کردی ! خداحافظ ، بای بای !
    " تلفن رو قطع کرد و تلق تلق اومد جلوی پادشاه و گفت"
    _ امروز چه خبر ددی ؟
    " نصرت دوید جلو و گفت "
    _ بانوی بزرگ !تور از سر مبارک تان فرود آمده است !
    " کامیار یه نیگه بهش کرد و با صدای زنونه و با عشوه گفت "
    _ خودمان فرودش آوردیم ! دختر پادشاه فرنگ که حجاب نداره داهاتی ! خودتم اینقدر به من نمال رنگ می گیرم !
    " مردم زدن زیر خنده که به پادشاه گفت "
    _ داد حواست کجاس ؟! میگم امروز چه خبره ؟!
    " تازه رجب خان متوجه شد و گفت "
    _ دخترم امروز چقدر شادی !
    " کامیار یه عشوه دیگه اومد و گفت "
    _ دوست پسرمو عوض کردم ! یعنی رنگ موهامو عوض کردم پدر جون !
    " دوباره مردم زدن زیر خنده که برگشت طرف شونو گفت "
    _ای زهرمار و هر هر هر هر ! چه خبره تونه نقشم یادم رفت ! بلند شین برین بیرون بذارین کارمو بکنم !
    " دوباره مردم زدن زیر خنده ! بعضی ها که از خنده دل شونو گرفته بودن ! رجب خان و نصرت بدبخت هول شده بودن و نمیدونستن چی باید بگن .
    رجب خان آب دهنش رو قورت داد و گفت "
    _ دخترم امروز از سرزمین بیگانه ، شاهزاده ای والا ، به قصد خواستگاری تو بدینجا خواهد آمد !
    " کامیار تا اینو رجب خان گفت یه خرده خودشو لوس کرد و مثلا خجالت کشید و آروم اومد جلوی من که پشت پادشاه واستاده بودم و گفت "
    _ راست میگی پاپا ؟!
    پادشاه _آری .
    کامیار _ خواستگارم به خوشگلی این بادی گاردت هس ؟
    " رجب خان دیگه نفهمید چی باید بگه و فقط نگاهش کرد که کامیار یه دستی به ریش من کشید و گفت "
    _ وای ، چه ریش پر پشتی ! با چه شامپو ای می شوریش عزیزم که اینقدر براقه ؟!
    " دوباره مردم زدن زیر خنده که نصرت آروم به کامیار گفت "
    _ بابا قرار بود تو ساکت باشی و من نمایش رو اجرا کنم ! تو که ا مون به من نمیدی !
    " کامیار بلند گفت "
    _ ساکت شو ! اینقدر در گوش دختر پادشاه وزوز نکن سیاه !
    " بعد به پادشاه گفت "
    _ پاپا جون من فعلا قصد ازدواج ندارم ! اگرم بخوام ازدواج کنم باید با اون کسی که دوستش دارم بکنم !
    " پادشاه یه مرتبه با تحکم گفت "
    _ چه بکنی ؟!
    کامیار _ همون کاری که همه می کنن !
    " دوباره مردم زدن زیر خنده ! این دفعه رجب خان هم شروع کرد به خندیدن که زود نصرت برای اینکه نمایش خراب نشه گفت "
    _ بانوی من خواستگار شما فردیست از خاندان سلطنتی !
    "کامیار یه ناز دیگه کرد و گفت "
    _ سلطان کجا هس حالا این ایکبیری ؟!
    " نصرت دستش رو بلند کرد و یه طرف رو نشون داد و محکم گفت "
    _سلطان عرب از کشور همسایه بانوی من !
    " کامیار یه نگاه به دستش کرد و گفت "
    _ تو چرا دستات سفیده و صورتت سیاه ؟! دو رگه ای ؟ا مال کدوم قبیله ای ؟!
    " دیگه مردم غش و ریسه رفتن ! نصرت بدبخت تازه یادش افتاد که دستاشو سیاه نکرده !"
    کامیار _ عیبی نداره ! من از نژاد ابلق خوشم میاد ! گفتی خواستگاره کجایی یه ؟!
    " نصرت دوباره دستش رو بلند کرد و یه طرف رو نشون داد و گفت "
    _ سلطان عرب از کشور همسایه !
    کامیار _ پدر سوخته این طرفی رو که نشون میدی که روسیه س ! ولادیمیر پوتین می خواد بیاد خواستگاری ؟!
    " دیگه این مردم سرجاشون هی بلند می شدن و هی میشستن و می خندیدن ! نصرت بدبخت زود جهت دستش رو عوض کرد و گفت "
    _ سلطان عرب ! از کشور همسایه !
    کامیار _ همونکه تا چند وقت پیش جوونا مونو می کشت و رو سر مردم بمب می ریخت ؟! نمیره الهی ! اسلحه رو زمین نذاشته ، داره میاد خواستگاری ؟
    " یه مرتبه مردم از جاشون بلند شدن و همونجوری که می خندیدن شروع کردن به کف زدن که کامیار با همون صدای زنونه و عشوه گفت "
    _ الهی بمیرم براتون که چه دل خونی دارین !
    " مردم محکمتر براش کف زدن که یه تعظیم جلو شون کرد و گفت "
    _ خب باشه دیگه ، لوسم نکنی ! بشینین بقیه شو براتون بگم !
    " تو همین موقع رجب خان که از حرف های کامیار ترسیده بود ، آروم به کامیار گفت "
    _ اینا چیه میگی ؟! میآن میگیرن مونا !!
    " کامیار با همون صدای زنونه بلند گفت "
    _ شما مگه تو این مملکت زندگی نمیکنین رجب خان ، ببخشین سلطان بزرگ ! اینا مکالمات روزمره مردم ! تازه کلی چیزای دیگه هم قاطی ش داره که خوب نیست اینجا بگم !
    " دوباره مردم از جاشون بلند شدن و همونجور که می خندیدن براش کف زدن ! نصرت که دید داره گند کار در میاد بلند گفت "
    _ وزیر اعظم تشریف فرما شوند !
    " اینو که گفت یه هنرپیشه که نقش وزیر رو بازی می کرد اومد رو صحنه و چند تا عظیم به پادشاه و دخترش که کامیار باشه کرد و اومد جلو و گفت "
    _ قبله عالم به سلامت !
    پادشاه _ هان وزیر اعظم از کشور چه خبر ؟
    " تا اومد وزیر حرف بزنه که کامیار بهش گفت "
    _ تو وزیری ؟
    وزیر _ آری بانوی من !
    کامیار _ الان که دیگه وزیر نداریم گوگولی مگولی !
    " اینو که گفت و لوپ وزیر رو گرفت و کشید ، گفت "
    _ تو حتما معاون اول بابامی !
    " وزیر بیچاره خودشو جمع و جور کرد که پادشاه دوباره گفت "
    _ از اوضاع مملکت چه خبر ؟
    وزیر _ قربانت گردم ، مردم در کوی و برزن مجلس کرده اند و شعار سر داده اند !
    " کامیار با همون صدای زنونه زود گفت "
    _ خیلی غلط کردن ! پس تو اینجا چکاره ای ؟!
    " وزیر که این چیزا دیگه تو نقشش نبود بیچاره هول شد و گفت "
    _ چه باید کرد بانوی من ؟!
    کامیار _ هیچی ! فعلا برو دو تا جا رو افتتاح کن و سه تا نمایشگاه بذار سرشون گرم شه دیگه !
    " مردم زدن زیر خنده که وزیر تند تند گفت "
    _ قربان میترسم بلوایی برپا شود !
    کامیار _ نترس ! دو تا شونو که بگیری و بندازی زندون ،آدم میشن !
    وزیر _ مجلسشان را چه کنم ؟
    کامیار _ مجلس بی خطره ! غصّه اونو نخور !
    " تا اینو گفت و صدای خنده تو سالن بلند شد که کامیار گفت "
    _ببین وزیر ! تا اسم مجلس اومد مردم به خنده افتادن !
    " این دفعه مردم بلند شدن و شروع کردن به کف زدن و سوت کشیدن ! رجب خان تند اومد بغل کامیار و آروم بهش گفت "
    _ تورو خدا برو سر یه موضوع دیگه ! پدرمونو در میاری آاآ !
    " من همونجور که نیزه و سپر دستم بود ، داشتم از خنده می مردم که کامیار تلق تلق اومد جلوی من و گفت "
    _ سرباز ! آدامس K.P داری ؟!
    " سرمو انداختم پایین که مردم خنده ام رو نبینن !"
    کامیار _ سرباز با توأم ! میگم آدامس داری ؟
    " جلو خودمو به زور گرفتم وگفتم "
    _ خیر بانوی بزرگ !
    " کامیار با همون صدای زنونه گفت "
    _ خیر نبینی اگه دروغ بگی ! همین یه ساعت پیش ،دم در دو تا بسته خریدیم ! همه شونو لمبوندی ؟! بده به من یه دونه شو !
    " دوباره مردم زدن زیر خنده ! منم با خجالت نیزه رو دادم اون دستم و از تو جیب شلوارم دو تا بسته آدامس رو دراوردم دادم به کامیار ! حالا مردم دارن فقط میخندن ! جریان طوری شده بود که دیگه رجب خان و نصرت و اون یارو وزیره اعظم هم فقط می خندیدن ! کامیار یه بسته رو واکرد و یه دونه گذاشت دهن خودشو یه دونه آورد جلو و گذاشت دهن من و گفت "
    _ آفرین به تو سرباز ! فقط این نیزه رو محکم تر بگیر که داره نمایش رو تو میچرخه ! و بعد برگشت طرف رجب خان و گفت "
    _ پاپا K.P میخوری ؟
    " رجب خان اصلاً نمیدونست چی باید بگه ! تموم نقشش یادش رفته بود که نصرت اومد جلو و گفت "
    _ بانوی بزرگ اجازه شرفیابی به سلطان عرب را صادر می فرمایند ؟!
    "کامیار یه دستی تکون داد و گفت "
    _ بگو خاک بر سر وارد شود !
    " تا اینو گفت و یکی از هنرپیشه ها از در ، وارد صحنه شد و دو تا تعظیم کرد و اومد جلو کامیار و یه تعظیم دیگه کرد و گفت "
    _ انا امیر العرب ! انا مشتاق الزیارتک !
    " تا اینو گفت کامیار دستش رو گرفت جلو دماغش و گفت "
    _ مرده شور اون بوگند دهنتو رو ببرن ! آخه آدم میخواد بره خواستگاری سیر میخوره ؟ برو اون ور خفه م کردی !
    " دیگه این مردم داشتن از خنده می مردن ! یارو بدبخت نمیدونست چیکار باید بکنه که کامیار هولش داد عقب و همونجور با صدای زنونه و عشوه گفت "
    _ از همون عقب تکلّم کن خر چسونه !
    " یارو بدبخت دو قدم رفت عقب و دوباره شروع کرد مثلا نقشش رو گفتن "
    _ انا امیر العرب....
    کامیار_ خب فهمیدم عربی ! حالا مال کدوم کشور هستی ؟
    _ من سلطان سلاطین عرب هستم !
    کامیار_ یعنی پادشاه دوبی م هستی ؟
    " یارو یه نگاه به رجب خان کرد و بعد بلند و محکم گفت "
    _ نعم !


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  14. تشكر از اين پست


  15. #29
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    کامیار_ اوا ! زهرمار ! چرا داد میزنی بند دلم پاره شد ! مثل آدم بگو نعم !
    " دوباره مردم خندیدن که یارو آرم گفت "
    _ نعم !
    کامیار ببینم اومدی خواستگاری من ؟
    کامیار_ آقاه من زنت بشم ، منو می بری دوبی کنسرت این خواننده ها ؟!
    " یه مرتبه مردم بلند شدن و شروع کردن به کف زدن ! یارو بیچاره که نمیدونست چی بایا بگه ، گفت "
    _ نعم .
    " کامیار یه عشوه دیگه اومد و گفت "
    _ ببینم ، تو که با این دخترا سر و سری نداری ؟
    " یارو بیچاره اصلاً این چیزا تو نقشش نبود ! داشت بدبخت از خودش دیگه می گفت ! یه نگاه به رجب خان می کرد و یه چیزی به کامیار میگفت "
    _ کدام دختران بانوی زیبا !؟
    کامیار_ همونا که از اینجا میفرشن به دبی دیگه !
    _ چنین چیزی نیست بانوی من !
    کامیار_ غلط کردی ! همین چند وقت پیش گندش در اومد !
    " مردم زدن زیر خنده ! نصرت که دید اوضاع داره ناجور میشه ، اومد جلو و گفت "
    _ بانوی من ، آیا اراده بازار و ابتیاع زر و زیور دارید ؟
    کامیار_ کدوم بازار ؟
    نصرت _ بازار مکاره شهر !
    کامیار_ از اینجا بکوبم تو این ترافیک برم سبزه میدون ؟!! تو چه خری هستی دیگه ! حالا اگه پاساژ گلستان رو بگی ، یه چیزی !
    نصرت _ هم اکنون دستور میدهم کجاوهها را حاضر کنند !
    کامیار_ می خوای منو با شتر و کجاوه ببری پاساژ گلستان ؟!
    نصرت _ با اسب نیز میتوان رفت !
    کامیار_ با الاغ چطور ؟!
    " مردم زدن زیر خنده !"
    کامیار_ حتما شتراشونم همه هاچ بک و کولر داره ؟!
    " مردم می خندیدن و این هنرپیشه های بیچاره نمیدونستن چی باید بگن !"
    کامیار_ حداقل بدبخت حالا که تو دربار یه ماشین پیدا نمیشه ، زنگ بزن یه آژانس بفرستن ! سلطان به این بیچاره گیر و گدایی نوبره والا !
    " اینو گفت و یه نگاه به دور و برش کرد و گفت "
    _ چقدر گرمه اینجا ! کولر تو بارگاه ندارین ! هلاک شدم سیاه سوخته !
    " اینو که گفت و شروع کرد شنلش رو در بیاره که رجب خان اشاره کرد و پرده تئاتر افتاد پایین !
    " مردم بلند شدن و شروع کردن به کف زدن و یه نفر تو بلند وگو اعلام کرد که " پایان پرده اول "
    ماهام راه افتادیم بریم پشت صحنه و تا رسیدیم ، کامیار خودشو انداخت رو یه صندلی و یه بادبزن از رو میز ور داشت و همونجور که خودشو باد میزد گفت "
    _ هیچ نقش هاتونو بازی نمیکنین ها ! اصلاً خوشم نیومد !
    " رجب خان و نصرت و وزیر اعظم که نمیدونم اسمش چی بود، مات واستاده بودن و کامیار رو نگاه می کردن که گفت "
    _ خدا مرگم بده ! دیدی بالاخره نتونستم اون چیزایی رو که باید میگ فتم بگم ! چی باید می گفتم ؟! بلایت بجانم و چی چی ؟!!
    " رجب خان یه نگاه بهش کرد و گفت "
    _ اما تو مادرزاد هنرپیشه ای آ !
    " تا کامیار اومد یه چیزی بگه که در وا شد و یه دختر و یه پسر اومدن تو که رجب خان شروع کرد باهاشون دعوا کردن که چرا دیر اومدن و این حرفا . فهمیدیم که اینا همونایی هستن که ماها داریم جاشون بازی می کنیم . تا کامیار فهمید بلند شد کلاه گیس رو از سرش ورداشت و داد به دختره و گفت "
    _ بگیر خانم جون ! با این دیر اومدنت پدر ما رو در آوردی ! نصف گوشت تن مون آب شد جلو مردم تا آبروی شما رو بخریم !
    " دختره یه نگاه به کامیار کرد و خندید و گفت "
    _ واقعا آفرین ! این چیزا رو از کجا می گفتین شما؟!!
    کامیار _ یه جوری گفتم دیگه ! بگیر خانم جون آماده شو واسه پرده بعدی .
    رجب خان _ مگه میشه ؟!!
    کامیار _ چی مگه میشه ؟
    رجب خان _ الان که نمیشه جاتونو عوض کنین ! مردم صداشون در میاد !
    کامیار _ به من چه مربوطه ؟! ما قرار بود یه چند دقیقه بیایم رو صحنه تا اینا برسن ! حالا که دیگه اومدن !
    رجب خان _ بابا نمایش خراب میشه ! افت میکنه !
    کامیار _ به درک ! حالا فکر میکنه نمایشنامه اتلو رو برده رو صحنه ! بگیر بابا این واموندهٔ رو !
    " بعد اومد جلو و نیزه رو از دست من گرفت و گفت "
    _ بده به من سامان جون ! نمایش تموم شده ، تو هنوز چسبیدی به این ؟!!
    " نیزه رو از دستم گرفت و به رجب خان گفت "
    _ بگیر بابا ! دست این بچه پینه بست از بس این نیزه رو محکم فشار داد !
    " رجب خان برگشت به نصرت گفت "
    _ نصرت این رفیقت اگه بقیه نمایش رو بازی نکنه خراب میشه همه چیزا!
    " نصرت یه نگاهی به رجب خان کرد و اومد طرف ما و آروم به کامیار گفت "
    _ ببین ، من نمیدونم شماها کی هستین ! امشب چند بار به من کمک کردین . این کمکم بهم بکنین ! به خدا تا آبد ممنون تون میشم !
    کامیار _ آخه بابا من نمیدونم بقیه داستان چیه ! من نتونستم همون چند تا جمله رو بگم چه برسه به اینکه بقیه نمایش رو بازی کنم ! برم رو صحنه همه چی خراب میشه ها !
    رجب خان _ تو همینایی رو که گفتی بگو ، کاریت نباشه . سالن داشت می ترکید از خنده !
    " تو همین موقع دوباره در واشد و مدیر تئاتر اومد تو و به رجب خان گفت "
    _ این کیه ؟
    رجب خان _ دوست آقا نصرته .
    مدیر تئاتر _ باهاش قرارداد بنویس !
    کامیار _ برو بابا دلت خوش ! ما اینجا داریم از ترس می لرزیم ، تو میخوای قرار داد باهامون ببندی ؟!
    رجب خان _ حالا بذار این پرده رو بعضی کنیم تا بعد .
    " مدیر تئاتر رفت و رجب خان گفت "
    _ یالاه بچه ها ، لباس عوض کنین که دکور رو عوض کردن ! الان باید بریم رو صحنه !
    کامیار _ لباس چی عوض کنیم ؟!
    رجب خان_ یه شنل دیگه باید بپوشی .
    کامیار _ شنلم خوبه ، یه دامن دیگه بهم بدین !
    رجب خان _ دامن دیگه برای چی ؟!
    کامیار _ بابا این خیلی بلنده ! حداقل یه چیزی بدین تا بالای زانو باشه ! هنری تره !
    " همه زدن زیر خنده . دختره که اسمش میترا بود اومد جلو و گفت "
    _ بیاین من یه شنل دیگه بهتون بدم .
    کامیار _ جای شنل یه کفش دیگه بده ! این پاشنه هاش خیلی بلنده ! دو سه بار نزدیک بود پام پیچ بخوره ! شما خانما چطور تعادل تونو رو اینا حفظ می کنین ؟!
    رجب خان _ دیر شد آ !
    کامیار _ برو بابا ! یه چیکه آب ندادی بخوریم گلومون تازه بشه ! تو نمایش بعدی یا باید رول مقابلمو خانم هدیه تهرانی بازی کنه یا اصلاً بازی نمی کنم !
    " دوباره همه زدن زیر خنده که مدیر تئاتر اومد و صدا مون کرد . کمیار شنلش رو عوض کرد و همگی راه افتادیم طرف صحنه که من صداش کردم و گفتم "
    _ کامیار ، من دیگه چرا بیام ؟! این پسره که خودش اومده !
    کامیار _ به ! نمایش داره رو تو و این نیزه ت میچرخه !
    _لوس نشو ، جدی میگم !
    کامیار _ تموم دلگرمی من به اینه که توام رو صحنه ای ! اگه تو نباشی منم نمیرم رو سنّ !
    رجب خان _ بابا شمام بیا دیگه ! یه گوشه واستادی و این نیزه رو نگه داشتی ! کاری نداره که ! ماشاالله دوستت داره جای تموم ماها نقش بازی میکنه !
    " دیگه چیزی نگفتم . راستش برای خودمم جالب بود که یه همچین کاری کردین !
    راه افتادیم که بریم طرف صحنه که کامیار یه پسره رو که ارگ میزد و موسیقی نمایش رو اجرا میکرد، صدا کرد و گفت "
    _ شما ارگ میزنی ؟
    " پسره با خنده گفت "
    _ آره ، بد میزنم ؟
    کامیار _ نه، اصلاً ! اما اینی که میزدی چی بود ؟
    پسره _ سمفونی شهرزاده ! هزار و یکشب !
    کامیار _ عمه تون اسمش شهرزاده یا خاله تون ؟!
    " پسر زد زیر خنده که کامیار بهش گفت "
    _ پسر جون شهرزاد به من و تو چه ربطی داره ؟
    پسره _ پس چی بزنم ؟! آخه نمایش تیپ داستان های هزار و یک شبه .
    کامیار _ تو فعلا اون هزار و یک شب رو ول کن . این یه شب رو بچسب ! دلم میخواد یه آهنگ شیش و هشت بزنی که این دیوارا به قر و اطوار بیافتن !
    پسره _ آخه ممنوعه !
    کامیار _ چی ممنوعه ؟! قر دادن دیوار ممنوعه ؟!
    " پسره دوباره زد زیر خنده و گفت "
    _ نه بابا ، آهنگ قری ممنوعه !
    کامیار _ اون مال قدیم بود ! الان تو مدارس م ، قبل از اینکه بچه ها برن سر کلاس ، ثابت شده یه بابا کرمی چیزی بزنن سطح آموزش بالاتر میره !
    _ آخه چی بزنم ؟!
    _اینو ابزن !
    " بعد شروع کرد به آهنگ شعر خوندن و بشکن زدن !"
    _


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  16. تشكر از اين پست


  17. #30
    عضو فعال داستان آواتار abdolghani
    رشته
    غیر مهندسی
    تاريخ عضويت
    2010/2
    امتیاز
    828
    پست ها
    1,426

    پيش فرض

    شب شب رقصه - یالا یالا ! موزیک و دنس بایلا بایلا .
    رجب خان _ اینا چیه دیگه ! میان جلوی نمایش رو میگیرنا !
    کامیار _ یا باید از این آهنگا این بزنه یا بازی بی بازی !
    پسره _ خب حالا یه چیز دیگه بگو بزنم !
    کامیار _ چه خوشگل شدی امشب رو بلدی ؟
    پسره _ آره بابا بلدم !
    کامیار _ بزن خب !
    پسره _ چیزی شد پای شماها !
    کامیار _ تو بزن ، چیزی شد پای من ! اما اگه برم رو سنّ و یه مرتبه نزنی برمی گردم بیرون آ !
    " اینو گفت و راه افتاد طرف صحنه و ماهام با خنده دنبالش رفتیم . پرده هنوز پایین بود و ماها هر کدوم سرجامون واستادیم که کامیار به پسره که پشت یه چیزی شبیه تور واستاده بود و داشت ارگ ش رو آماده می کرد یه اشاره کرد و اونم شروع کرد به زدن ! پرده رفت بالا و یه مرتبه مردم شروع کردن با کف زدن ، موزیک رو همراهی کردن ! مردم دست می زدن و مدیر تئاترم پشت صحنه می زد تو سر خودش ! من حواسم به مدیر تئاتر بود که یه مرتبه متوجه شدم کامیار با اون دامن و شنل و کفش پاشنه بلند ، وسط صحنه واستاده و مثلا داره رو زمین تند تند دنبال یه چیزی میگرده اما حرکاتش طوری بود که درست مثل این بود که داره با آهنگ می رقصه ! مردم دیگه سر جدا شون بند نبودن ! بعضی ها که همینجا شروع کردن به رقصیدن !
    رجب خان بیچاره پرید جلوی کامیار و با التماس بهش گفت "
    _ جون مادرت بگو قطع کنه ! الان همه مونو از اینجا بیرون می کنن آ !
    " کامیار به پسره که ارگ می زد یه اشاره کرد که اونم آهنگ رو قطع کرد ! مردم شروع کردن به دست زدن برای کامیار که یه نگاه بهشون کرد و گفت "
    _ عجب آدمای سواستفاده چیای هستین شما ! من دارم رو زمین دنبال کلیدم می گردم شما برام کف میزنین !
    " یکی از تماشاچی ها با خنده گفت "
    _ پس این آهنگ چی بود ؟!
    کامیار _ این آخرین شب از سنفونی هزار و یک شب بتهوون بود دیگه ! حدود ساعت یازده و نیم اون وقتا ! نه دیر وقت بود ، تا حالا اجراش نکرده بودن !
    " دیگه این مردم دل شونو گرفته بودن و می خندیدن ! تو همین موقع اون پسر کوچیکه که من و کامیار برده بودیمش دستشویی شروع کرد به گریه کردن که کامیار یه نگاه به مادرش کرد و گفت "
    _ خواهر من یه خرده برس به این بچه ها ! دستشویی ش رو که این سربازه برد و سرپاشم من گرفتم ! حداقل غذاش رو شما خودت بهش بده تا ما بازی مون تموم شه و بیایم کمکت !
    "خانمه که غش کرده بود از خنده گفت "
    _ اوا ! پس شما زحمتش رو کشیدین ؟!
    کامیار _ اختیار دارین ! وظیفه م بود . خیال تون راحت ، قشنگ طهارتش گرفتم !
    " مردم دوباره زدن زیر خنده ! دیگه منم نتونستم خودمو نگاه دارم و شروع کردم به خندیدن ! نصرت زود اومد جلو و گفت "
    _بانوی بزرگ ، بازار در قرق شماست !
    " صحنه نمایش رو قبلا به صورت بازار درست کرده بودند . با مقوا و تخته سه لا ، چند تا حجره درست کرده بودن و رجب خان و وزیر اعظم که لباساشونو عوض کرده بودن ، مثلا مغازه دار بودن و یه مرد که حدود سی و هفت هشت سالش بود ، شده بود شاعر مغازه دار و نقش یه پسر جوون رو بازی میکرد .
    نصرت اومد و دست کامیار رو گرفت و بردش جلو حجره طلا فروشی و پسره زود اومد جلو و تعظیم کرد و گفت "
    _ای بانوی زیبا در خدمتم ! امر بفرمائید تا جان ناقابل نثار قدوم تان کنم .
    " کامیار یه نگاه بهش کرد و با همون صدای زنونه و عشوه گری گفت "
    _ امروز مضنه سکه چنده ؟
    " مردم زدن زیر خنده ! پسره بیچاره نمیدونست چی جواب بده که نصرت آروم به کامیار گفت "
    _ قراره تو به این پسره اظهار عشق کنی !
    کامیار _ بذار ببینم بازار طلا امروز چه جوریه !
    " بعد به پسره گفت "
    _ طلا رو گرمی چند ورمیداری ؟
    پسره _ طلا چه ارزشی دارد ؟ جان من فدای شما باد !
    کامیار _ اینا که تعارفه ! طلا رو چند ور میداری ؟!
    " نصرت آروم زد تو پهلوی کامیار و گفت "
    _ بابا قراره مثلا تو عاشق دلخسته این پسره بشی !
    کامیار _ این پسره که اه نداره با ناله سودا کنه ! من اگرم قراره عاشق بشم عاشق صاحاب مغازه میشم نه شاگردش !
    نصرت _ بابا لج نکن ! سناریو اینطوری یه !
    کامیار _ چه لجی دارم بکنم ؟! کی گفته من اینقدر خرم که صاحاب مغازه رو ول کنم ، بچسبم به شاگردش ! من تو زندگیم تا حالا از این خریت ا نکردم !
    " حالا این دو تا دارن اینا رو به همدیگه میگن و ما و مردیم داریم از خنده غش می کنیم !
    پسره که دید کامیار داره این چیزا رو میگه ، مثلا اومد کار رو درست کنه و گفت "
    _ای بانوی زیبا !ای زیباترین ! حیف نیست که عشق و مهر و محبت را به بهایی اندک بفرشیم ؟!
    کامیار _ اولا بهایی اندک نیست و کلّ شیش دنگ این مغازه رو باید اربابت بندازه پشت قبالم ! ثانیا ، بدبخت برو فکر نون باش که خربزه آبه ! پس فردا که تو اولین اجاره خونه موندی تازه میفهمیم عشق رو باید به چه بهایی فروخت که ضرر توش نباشه ! حرف بیخودی نزن و بپر اون پیرمرده رو که صاحاب مغازه س صدا کن بیاد جلو !
    " پیرمرده رجب خان بود که ته مغازه سرشو انداخته بود پایین و می خندید ! تا کامیار اینو گفت ، زود اومد جلو و آروم بهش گفت "
    _ تورو خدا عاشق این بشو ! آبرومون رفت جلو مردم !
    کامیار _ واسه من فرقی نداره عاشق کی بشم ! اگه پول شو تو میدی ، من عاشق این پسره بشم ! عشق بیمای فطیره این روزا !
    " مردم شروع کردن براش کف زدن که برگشت طرف مردم و گفت "
    _ شما بگین ! کدوم تون دختر به آدم آس و پاس میدین ؟!
    " مردم صوتی می زدن براش که نگو ! کامیار دست نصرت رو گرفت و افت "
    _ بیا بریم یه مغازه دیگه ! اینجا معامله مون نمیشه !
    نصرت _ جون مادرت آبرو مونو نبر ! عاشق همین بشو بره پی کارش !
    " کامیار یه خرده مکث کرد و بعد برگشت طرف پسره و گفت "
    _ حالا تو چند سال ت هس ؟!
    پسره _ هیجده بهار از عمر را پشت سر گذاشته ام !
    " کامیار یه نگاهی بهش کرد و گفت "
    _ تابستون و پاییزش رو حساب نمی کنی ؟! مرد حسابی تو هیچی هیچی نه ، ده سال از من بزرگتر نشون میدی ! حالا هجده بهار را پشت سر گذاشته ای ؟!
    " دوباره مردم زدن زیر خنده !
    مرد که خودشم خنده ش گرفته بود ، آروم به کامیار گفت "
    _جون من سر به سرم نذار بذار کارمونو بکنیم و از نون خوردن نیفتیم !
    کامیار _ حالا نشت مشت چی داری ؟
    پسره _ هیچ بانوی من ! دستم خالی اما دلم پر از عشق است ! اگر شما عشق مرا بپذیرید ، ثروتمند ترین مرد جهان خواهم شد !
    کامیار _ پس چشمت دنبال پول منه ؟! بفرما!
    " اینو گفت و شصت ش رو به پسره نشون داد ! دیگه این مردم داشتن از خنده خودشون رو خراب می کردن ! ماها که رو صحنه جلو خودمونو ول داده بودیم و قاه قاه می خندیدیم !
    پسره بدبخت سرخ و سفید شد و گفت "
    _ ولی بانوی زیبا ، من بی نیاز از هر چیز هستم و فقط خواهان عشق شمایم !
    کامیار _ پس خره بذار من زن اربابت بشم . بعدأ یه جوری با تو کنار میام !
    " نصرت آروم به کامیار گفت "
    _ بابا جون مادرت عاشق این بشو بره پی کارش ! الان پرده دوم تموم میشه ها !
    کامیار _ بابا منکه یه بار بیشتر نمیتونم شوهر کنم ! بذار حداقل زن یه آدم پولدار بشم که یه کنسرت دوبی ما رو ببره ! این پسره که با این سر و وضعش یه سینما تو لاله زار نمیتونه بره !
    " دوباره مردم زدن زیر خنده ! دیدم نخیر این ول کن نیست ! اگه چیزی بهش نگم امکان نداره عاشق این پسره بشه !
    من مثلا بادی گارد دختر پادشاه بودم ، یه خرده رفتم جلو تر و آروم درگوشش گفتم "
    _ کامیار ول می کنی یا نه !
    " کامیار یه نگاهی به من کرد و بلند گفت "
    _ به جون تو اگه زن این بشم بیچاره میشم ا ! آرزوی یه خرید از Day to Day به دلم میمونه ها !
    " مردم دوباره زدن زیر خنده ! یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت "
    _ باش ! جهنم ! بذار منم سیاه بخت بشم !
    " بعد به پسره گفت "
    _ شماره اون موبایل واموندهٔ ت رو بده ، شب از تو قصر یه زنگ بهت بزنم !
    پسره _ موبایل چیست ؟
    کامیار _ همونکه الان هر عمله بنایی یه دونه دست شه ! اونم نداری بدبخت ؟!
    " دیگه نمیتونم بگم مردم چیکار داشتن می کردن از خنده . فقط از تو سالن صدای خنده می اومد ! اونم چه خنده هایی !"
    نصرت _ سرور من اینجا قندهار است ! بزرگترین و آبادترین شهر جهان !
    کامیار _ آره ، قندهار است اما در زمان مولا محمد عمر ! ویترین تمام طلا فروشی ها خالی است !
    نصرت _ چنین نفرمایید بانوی بزرگ !
    کامیار _ چنین میفرماییم پدرت را هم در میآوریم ! این پسره عین جوونای شهر خودمونه که ! در واقع می شود گفت که علاف است !
    " دوباره مردم زدن زیر خنده ! آروم بهش گفتم "
    _ کامیار اگه لوس بازی رو تمومش نکنی ، این نیزه و سپرم رو میندازم زمین و از رو صحنه میرم بیرون !
    کامیار _ باشه اما فقط بخاطر تو به این پسره جواب مثبت میدم !
    "بعد برگشت طرف پسره و گفت "
    _ اهای جوان رعنا و برازنده ، من از نخست شیفته تو گشته بودم اما میخواستم ترا بیازمایم که ببینم علم بهتر است یا ثروت !
    " یه دفعه همه تماشاچی ها با هم داد زدن " ثروت ! ثروت ! ثروت !"
    " کامیار برگشت طرف شونو گفت "
    _ آره چنین است ! علم در خدمت ثروت است ! اینها همه شر و ور است که ما می گوییم و فقط به درد کتابهای مدرسه و زنگ انشاُ می خورد !
    " مردم شروع کردن بارم براش کف زدن ! تو همین موقع یارو عربه اومد رو صحنه و تا رسید به کامیار گفت "
    _ اسلام علیک یا بنت سلطان ! شما چرا برای خرید زر و گوهر و جواهر بخود زحمت داده و به بازار آمدید ؟! دستور می دادید تا تمام زر و گوهر بغداد را به پای شما میریختم !
    " کامیار یه نگاهی به عربه کرد و بعد برگشت طرف من و گفت "
    _ این پدر سوخته داره منو وسوسه می کنه ! بذار زن این بشم !
    " یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردم که برگشت طرف عربه و گفت "
    _ من هیچگاه عشق را به زر وگوهر نمیفروشم ای عرب شیر شتر خور !
    عربه _ ولی بانوی من ، از وصلت ما دو کشور و یکدیگر متحد خواهند شد و علیه دشمن خواهند ایستاد ! من در بغداد کاخی زیبا برای شما آراستهام !
    کامیار _ تو مال عراقی ؟! پدر سوخته تا چند وقت پیش از دست موشک ها و راکت های تو ، طویله های شمال به قیمت قصرهای زرین اجاره داده می شد ! حالا که قراره بمب بارونت کنن دست اتحاد به ما خواهی داد ؟! برو پدر سگ که ما خر نمیشیم !
    " تا اینو گفت مردم از جاشون بلند شدن و کف زدن . سوت کشیدن ! هلهله می کردن ! اصلاً باورم نمیشد که مردم اینقدر به هیجان بیان ! مدیر تئاتر که اینو دید ، بدبخت از ترسش پرده رو انداخت ! تا پرده افتاد ، ماها با دل راحت شروع کردیم به خندیدن ! ماها اینطرف میخندیدیم و مردم اون طرف پرده !


    با خواندن كتاب معلومات خودتونو زياد كنيد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]



  18. تشكرها از اين پست


صفحه 3 از 8 نخستنخست 1234567 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. مجموعه رمانهای م. مودب پور با فرمت جاوا برای موبایل
    توسط meysam480 در تالار بحث و گفتگو پیرامون موبایل
    پاسخ ها: 42
    آخرین ارسال: 2013/9/18, 04:39 AM
  2. **رمان یلدا**(نوشته م.مودب پور)
    توسط ملیسا در تالار داستان نوشته ها
    پاسخ ها: 52
    آخرین ارسال: 2012/1/13, 06:20 PM
  3. پریچهر م.مودب پور
    توسط Mohade3 در تالار داستان نوشته ها
    پاسخ ها: 114
    آخرین ارسال: 2010/10/19, 12:23 PM
  4. 3 اثر مرتضی مودب پور (م.مودب پور) با pdf
    توسط Medical_eng87 در تالار تاپیک های قدیمی
    پاسخ ها: 3
    آخرین ارسال: 2010/3/24, 01:13 AM
  5. کتابهای م.مودب پور
    توسط vahiddb در تالار تاپیک های قدیمی
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2009/3/10, 03:37 PM

عبارت‌های مرتبط

متن رمان گندم

متن کامل رمان گندم

متن رمان یاسمین

متن رمان پریچهرخواندن رمان گندمخواندن کتاب گندمگندم مرتضی مودب پوردانلود کتاب گندم

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •