
نوشته اصلي بوسيله
ملیسا
دوستان مهربونم
با محسن عزیز تصمیم گرفتیم که یک مسابقه داستان نویسی کوتاه در این بخش برگذار کنیم .
از دوستان عزیزم تقاضا دارم که داستانهای خود را به صورت خصوصی برای من ارسال نمایید .
موضوعات به صورت هفتگی تغییر می کنند .
یک موضوع هر هفته جمعه اعلام میشود و تا روز پنج شنبه فرصت دارید آثار خود را ارسال نمایید . آثار را بر روی سایت برای نظر سنجی گذاشته میشود و دوستان عزیزم نفر اول تا سوم را انتخاب می کنند .( مهلت نظر سنجی هم یک هفته میباشد . )
توجه : داستان کوتاه باید از خود فرد باشد یا اگر از کسی دیگری هست توی اینترنت وجود نداشته باشد .
پیرمرد سحربرای خوردن سحری بیدار شد
هنوز اعلام نکرده بودند که فردا عید فطره یا نه
دیگه نای روزه گرفتن نداشت
نگران به صورت طفل مینگریست
حال او روز به روز بد تر میشد پرسه زدن مرگ را اطرافش حس میکرد
دستی به صورت طفل کشید اشک در چشمانش حلقه زد
بعد او تکلیف طفل چه خواهد شد
توی رادیو داشتند عید فطرو تبریک میگفتند
طفل بالای سر پیرمرد گریه میکرد
پیرمرددیشب از اندیشه بی کسی طفل دق مرگ شده بود ...
هنگام خاکسپاری پیرمرد ،زنی نابارور کودک را با خود برد
تا چون فرزند

خود پرورش دهد!!!!!

ثبت اين صفحه