روزها به سرعت می گذشتند.همه چیز عادی شده بود زیبا جانیگرفته بود و دیگر به راحتی کارهای شخصی اش را انجام می داد آیدین تمام این چند روزهدر اتاق او و کنار آیلار بود کتایون گفت:
-امشب همایونی می آد دنبالمون.
-چهعجله ای دارین واسه رفتن؟
-بیست روزه خونه نبودم
-متاسفم باعث شدم تو هم ازکار و زندگیت بمونی.
کتایون اخمی کرد و گفت:
-خودتم می دونی که به من بیشترخوش گذشته و البته به همایونی بیشتر از من پوستش رو می کنم.
-کتی!
خندید وگفت:
-یه مقدار که از زندگی مشترک می گذره روزات به عکس می شن حالا دیگه دلت میخواد از هم دور باشین.
آیدین وارد اتاق شد و گفت:
-هنوز خوابیده؟
کتایونگفت:
-علیک سلام.
-سلام
زیبا با خنده جواب سلامش رو داد و گفت:
-آرهخوابیده.
-چقدر تنبل!همه اش که خوابه.
-شما هم که بچه بودین همیشه خواب بودینقربان.
نگاهی به مادرش کرد و گفت:
-یعنی منم تنبل بودم؟
زیبا به خندهافتاد و کتایون در حالی که سعی می کرد خود را کنترل کند گفت:
-به جای این حرفابرو چمدونت رو ببیند.
-واسه چی؟
-بهش خوش گذشته....امشب می خوایم بریمخونه.
-اما من می خوام پیش آیلار بمونم.
-متاسفم مرد جوان ما امشب می ریمخونه.
نگاه ملتمسش را به زیبا دوخت زیبا گفت:
-خوب اگه بخواد می تونه پیش مابمونه.
-البته که نه...آیدین جان خاله اینا هم به زودی برمی کردن خونه شونبنابراین شما الان می رید و لباساتونو جمع می کنید امشب بابا می آددنبالمون.
آیدین با دلخوری از اتاق بیرون رفت زیبا گفت:
-نباید دلش رو میشکوندی.
-باید یاد بگیره اصول پذیر باشه.
زیبا ابروهاش رو بالا انداخت وگفت:
-نمی دونم.
-منم برم وسایلم را جمع کنم.
-اگه اصرار داری برید من نمیتونم مانعتون بشم.
-بابا خانم بزرگ دو هفته اس رفته ما هنوز اینجاییم.
-اونحوصله ی شلوغی نداره
گونه ی زیبا رو بوسید و گفت:
-زود به زود بهت سر میزنم.
زیبا لبخند محزونی زد و روی تخت دراز کشید.
مهندس همایونی روی ران پایش کوبید و گفت:
زیبا جان شما یه چیزی بهش بگو.
مهندس سالاری زودتر از یبا گفت:
-ما توی دعوای زن و شوهری دخالت نمی کنیم.
-آقا جناح شما که از قبل مشخص بود من به قاضوت زیبا بیشتر اهمیت می دم.
کتایون گفت:
-معلومه که زیبا جان طرف تو رو می گیره.
-این نشون می ده سطح شعور ایشون واقعا بالاست.
-دلش واسه ات می سوزه.
زیبا گفت:
-کتایون جان زیاد سخت نگیر.
-قدر زنت رو بدون سالاری جان.
-البته.
کتایون لبهایش را با حالت قهر غنچه کرد و گفت:
-باشه منم از اینجا می رم خونه ی مامانم تا تو راحت تر باشی.
-خانم عزیز من کوتاه بیا.
زیبا گفت:
-خب بهتره با یک کادوی خوب و یه شام تو یه رستوران خوبتر جبران کنی.
کتایون به سختی لبخندش را پنهان کرد و مهندس همایونی گفت:
-به دیده ی منت حالا بچه ها کجان؟
-دارن بازی می کنن.
-نمی آن که من ببینمشون؟دلم واسه شون تنگ شده.
مهندس سالاری با خنده گفت:
-بنده خدا ممکنه با دیدن اونا خرجت چند برابر بشه ها.
-کاری بوده که شده اشتباهم بوده اما کاریش نمی شه کرد کتی جان می شه لطفا بیاریشون؟
کتایون با دلخوری از جا بلند شد و گفت:
-الان صداشون می کنم.
زیبا گفت:
-تو بشین من می رم.
-خودم می رم
-می خوام یه سرم به آیلار بزنم.
-خوب با هم می ریم.
مهندس سالاری گفت:
-زیبا خودش می ره.
کتایون با تعجب نگاهش کرد.زیبا گفت:
-آره من می رم.
زیبا که دور شد کتایون پرسید:
-خب؟
-معذرت می خوام واسه ات زحمت دارم.
مهندس همایونی گفت:
-بازم اصرار داری که بمونه پیش زیبا خانم؟
-تو بیخود خوشحال نشو زیبا جون رو با خودمون می بریم.
-در مورد مهمونی ای که حرفش رو با هم زده بودیم.
-درسته.
-من برنامه اش رو واسه همین پنجشنبه در نظر گرفتم.
-خوبه.
-همه کاراشم خودم انجام دادم فقط می مونه بزرگترین زحمتش.
-خواهش می کنم.
-آماده کردن و آوردن زیبا!
کتایون خندید و گفت:
-نگران نباشید آقای مهندس از عهده اش بر می آم.
مهندس همایونی با خنده گفت:
-ایشون هزار ماشاا....تو این کارا متخصصن!
کتایون سرش را کج کرد و گفت:
-تا کور بشه هر کی نمی تونه ببینه!
-البته!
-معذرت می خوام که زحمتامون همیشه گردن شما می افته.
-مهندس!شما می دونین من عاشق مهمونی هستم.
-راست می گه سالاری جان تنها نقطه ضعفش همینه!
کتایون چپ چپ نگاهش کرد.مهندس سالاری خندید و گفت:
-هر کس یه نقطه ضعفی داره مثلا خود تو...بگم چه نقطه ضعفایی داری؟
مهندس همایونی لب به دندان گزید سالاری به قهقهه خندید کتایون گفت:
-چه نقطه ضعفی؟
-نقطه ضعف نه خانم نقاط ضعف!
-خب چه نقاط ضعفی؟
-مهندس می خوان از مهمونی بگن کتی جان بهتره حواست رو به اون روز بدی.
ثبت اين صفحه