صفحه 1 از 5 1234 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 49

تاپیک: رمان غزل عاشقی

  1. #1
    عضو فعال آواتار ariana2008
    رشته
    مهندسی مکانیک
    تاريخ عضويت
    2009/8
    محل سكونت
    اهواز
    امتیاز
    350
    پست ها
    301

    پيش فرض رمان غزل عاشقی

    aنام کتاب:غزل عاشقی
    نویسنده:نسرین سیفی
    چاپ اول:1387
    انتشارات:شقایق
    تعداد صفحات:303 صفحه
    فصل اول



    نگاه نگرانش مدام از روی صفحه ی ساعت به روی در بسته ای که به روی آن علامت "ورود ممنوع" نصب کرده بودند می چرخید.آرام و قرار نداشت و مدام در طول راهرو قدم می زد.هر بار که در باز می شد می ایستاد و با کنجکاوی به پرستاری که از در بیرون آمده بود نگاه می کرد اما پرستارها بی تفاوت از کنارش می گذشتند و او با نگاه آنها را تا آخرین لحظه ای که از مقابل چشمهایش دور می شدند دنبال می کرد و بعد دوباره شروع به قدم زدن می کرد.چند باری از پرستارها پرسیده بود:
    -ببخشید خانم چی شد؟
    و هر بار جوابی شنیده بود که اصلا منتظرش نبود.دیگر توان تحمل کردن نداشت.
    در برای چندمین بار باز شد.جلو رفت و با لکنت پرسید:
    -ببخشید خانم چی شد؟
    -شما هنوز اینجا ایستادید؟
    پرستار ابروهایش را بالا کشید و به او خیره شد.سعی کرد خودش را جمع و جور کند.
    -نگرانم.
    -نگران چیزی نباشید آقا ما به کار خودمون واردیم.
    -قصد توهین نداشتم....معذرت می خوام.
    پرستار لبخندی زد و با مهربانی گفت:
    -به دنیا می آید خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید بزرگ می شه و یعد شما می شید پدر بزرگ.
    از تصور پدر بزر گ شدن لبخندی گوشه ی لبش نشست.حالا هم تقریبا همسن و سال پدر بزرگ ها بود.چهل و هفت سال داشت موهایش جو گندمی شده بود و موقع مطالعه و یا تماشای تلویزیون باید حتما از عینک استفاده می کرد.
    به خودش که آمد پرستار رفته بود.به ساعتش نگاهی انداخت و دوباره شروع به قدم زدن کرد.سالها بود که انتظار چنین روزی را می کشید بیشتر به خاطر همسرش زیبا وگرنه به قول خودش تا وقتی زیبا را داشت بچه برایش مهم نبود و حالا بعد از پانزده سال انتظار به او خبر داده بودند که به زودی صدای گریه ی فرزندش را خواهد شنید و او با سرعت خودش را به پشت در بسته ی اتاق عمل رسانده بود.
    در باز شد و پرستاری صدا زد:
    -آقای سالاری؟
    به سرعت جلو دوید پرستار در حالی که لبخند بزرگی روی صورتش نشسته بود گفت:
    -مژده بدین به دنیا اومد!
    نفسی به راحتی کشید و با ذوق زدگی گفت:
    -حالشون خوبه؟
    و پرستار بی توجه به سوال او گفت:
    -یه دختر تپل مپل.
    دستهایش را رو به آسمان بلند کرد و گفت:
    -خدایا شکرت.
    -مژدگانی فراموشتون نشه.
    دست در جیب برد و مبلغ قابل توجهی به پرستار داد و پرسید:
    -زیبا حالش چطوره؟
    پرستار که از مژدگانی دریافتی اش هم متعجب شده بود و هم خوشحال گفت:
    -خوبن هر دوتاشون خوبن به زودی می تونین ببینیدشون.
    -کی؟
    -شما چقدر عجله دارید؟
    خجالتزده خندید و سر به زیر انداخت پرستار گفت:
    -با دکتر حرف می زنم و ترتیبش رو می دم.
    لبخندی وسیع روی صورتش نشست پرستار اضافه کرد:
    -البته اگر دکترشون اجازه بدن.
    -دکتر من رو می شناسه مطمئنم که جلب موافقتش مشکل نیست.
    پرستار خندید و به داخل بخش زایمان بازگشت چشمهایش لبریز از شادی بود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.به طرف راننده اش که روی نیمکن در حال چرت زدن بود رفت و گفت:
    -رحمت.
    مرد مثل فنر از جا پرید و خبردار ایستاد:
    -بله قربان.
    -برو یه سبد گل بخر....از همین جلوی در بگیر....زودم برگرد.
    و بسته اسکناسی را به طرفش گرفت رحمت پرسید:
    -به دنیا اومد آقا؟
    چشمهایش از خوشی در خشید.
    -آره
    -مبارکه آقا قدمش واستون مبارک باشه.
    -ممنون زود باش بگیر و زود بیا.
    -خودم پول دارم
    -بگیرش رحمت
    -چشم آقا
    -زود برگرد.
    -چشم آقا
    رحمت به سرعت به طرف بیرون راه افتاد به طرف بخش زایمان رفت.
    پرستار بخش گفت:
    -آقای سالاری کجا؟
    -منتظرم دکتر اجازه بدن برم دیدن همسرم.
    -بعد از زایمان ایشون رو منتقل می کنن طبقه ی بالا.لطفا همین جا منتظر باشید.
    -بله....بله.
    روی نیمکت نشست و در افکار خودش غرق شد"باید یه جشن مفصل بگیرم یه مهمونی بزرگ!یه پرستار بچه هم استخدام کنم یه نفر رو هم می آرم تمام مدت زیر دست زیبا باشه و کمکش کنه شاید بی بی برنجه اما بی بی دیگه پیر شده زیبا هم حالا دیگه کاراش زیاد شده یه نفر رو می آرم کمک دست بی بی هم باشه می فرستمشون شمال نه نه اونجوری دلم واسه اشون یه ذره می شه باید....اسمش رو چی بذاریم؟الان که رفتم پیش زیبا ازش می پرسم باید...."
    -آقا!

    ويرايش شده توسط محـسن ز در 2010/7/02 در ساعت 02:23 AM
    در نیمه هایشب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختمغریب!
    تنها ستاره بود که میسوخت
    تنها نسیم بود که میگشت

  2. تشكرها از اين پست


  3. #2
    عضو فعال آواتار ariana2008
    رشته
    مهندسی مکانیک
    تاريخ عضويت
    2009/8
    محل سكونت
    اهواز
    امتیاز
    350
    پست ها
    301

    پيش فرض

    زیبا به رویش لبخند زد و او کودک را در آغوش فشرد رحمت آرام رانندگی می کرد و زیبا با هر بار رد شدن از روی دست اندازهای وسط خیابان چهره در هم می کشید.
    -خیلی خوشگله!
    -به تو کشیده
    -نه شبیه خودته دماغش رو ببین لباشو.....ای قربونش برم
    -اما به تو کشیده دماغش لباش.
    با اخم گفت:
    -نه شبیه توئه
    زیبا خندید و دست او را محکمتر فشرد
    -دیشب که زیاد اذیت نشدی؟
    زیر چشمی نگاهی به رحمت انداخت و آهسته گفت:
    -بدون تو چرا
    -دیگه تنها نمی مونی بهت قول می دم
    -می دونم
    علی رغم اصرار دیگران تنها به دنبال زیبا رفته بود و حالا در حالی که کودکشان را در آغوش داشتن به طرف ویلای بزرگ می رفتند.
    ویلای بزرگ ساختمانی واقع در باغی سه هزار متری پوشیده از انواع درختان بود زیبا به این باغ عشق می ورزید و ترکیب درخاتن سلیقه او بود که خود سفارش خرید هر نهال را داده بود و برکاشت آنها نظارت داشت در میان باغ آلاچیقی از درخاتن مو به گونه ای زیبا خودنمایی می کرد که از عمارت به خوبی می توانستی آن را که مانند نگینی می درخشید تماشا کنی.در وسط آلاچیق میز و صندلی هایی از تنه درختنا گذاشته بودند که در گرمای تابستان برای استراحت از آنجا استفاده می کردند عمارت سه طبقه ویلا آمقدر زیبا بود که چشم هر بیننده ای را خیره می کرد طبقه اول محل قرار گرفتن آشپزخانه سالن غذا خوری کتابخانه و سالن بزرگ مخصوص جشنها و میهمانی ها بود طبقه دوم دوزاده اتاق خواب سالن کوچک مخصوص جشنهای کوچک که از یک طرف به باغ دیواری شیشه ای و بالکنی مشرف به باغ داشت سالن شطرنج مخصوص آقای سالاری در طبقه سوم به همراه ده اتاق خواب و کتابخانه نسبتا بزرگ و سالنی با امکانات و وسایل تفریحی که زیبا اکثر مواقع میهمیانی های دوره ای زنانه را آنجا برگزار می کرد.
    از این ویلا بیشتر در فصل بهار و تابستان استفاده می کردند و برای زمستانها به خانه شان در تهران باز می گشتند خانه تهران که بین مستخدمین یه ویلای کوچک معروف بود در نزدیکی منزل مهندس همایونی قرار داشت و از این جهت ارتباط نزدیکی میان کتایون و زیبا بوجود آمده بود به خصوص این که زیبا عاشق بچه ها بود و فرزندان مهندس همایونی هم علاقه ی فراوانی به او داشتند.
    رحمت در را برایشان باز کرد پیاده شد و به زیبا کمک کرد پیاده شود مادرش پیشاپیش دیگران روی پله ها ایستاده بود کتایون خودش را به سرعت به آنها رساند و در حالی که مدام با خوشحالی تبریک می گفت زیر بازوی زیبا را گرفت و در پیاده شدن کمکش کرد.
    در میان شادی و تبریک های مکرر وارد ویلا شدند زیبا به اتاقی که برایش در نظر گرفته بودند بردند روی کاناپه نشست آیدین بزرگترین پسر مهندس همایونی به سرعت وارد ویلا شد و با دستپاچگی گفت:
    -سلام خاله زیبا کجاست؟
    -سلام مرد جوان خوبی؟
    در مقابل آقای سالاری ایستاد و گفت:
    -بله آقا.
    -خوش می گذره؟
    -بله آقا
    این پا و آن پا می کرد خندید و گفت:
    -بالاست
    آیدین قصد رفتن داشت که گفت:
    -اما فکر می کنم الان نتونه شما رو ببینه
    آیدین لحظاتی اندیشید و بعد گفت:
    -بله آقا فکر می کنم حق با شماست
    خندید و گفت:
    -خب....شاید ما بتونیم یه شطرنج مردونه بزنیم!
    آیدین چپ چپ نگاهش کرد و جواب داد:
    -منم همین فکر رو می کنم.
    -خوبه
    ایستاد و ادامه داد:
    -پس بریم سالن شطرنج.
    و آیدین در حالی که هنوز دو دل بود دنبال او به راه افتاد.
    *******
    کتایون دست کوچک کودک را در دست گرفت و گفت:
    -وای چقدر نازه!
    خانم بزرگ لبخندی زد و گفت:
    -کاش آقا هم زنده بود و می دید.
    -اسمش رو چی می ذارید؟
    زیبا به خانم بزرگ نگاه کرد و گفت:
    -هر چی خانم بزرگ بفرمایند.
    -عزیزم من به موقع خودش اسم بچه هام رو خودم انتخاب کردم بنابراین تعارف نکنید و خودتون اسم بچه تون رو انتخاب کنید.
    در آن سوی سالن آیدین با مهارت مهره ها را جا به جا می کرد و مهندس سالاری که با حریفی قدرتمند روبه رو بود متفکرانه به صفحه شطرنج خیره شده بود آیدین گفت:
    -کیش و مات!
    مهندس سالاری به صندلی تکیه داد و گفت:
    -باید بهم وقت بدی.
    لحظه ای به صفحه ی شطرنج خیره ماند و بعد دستش را به طرف آیدین دراز کرد و گفت:
    -بازی خوبی بود.
    آیدین دستش را فشرد و گفت:
    -بله آقا منم همین طور فکر می کنم.
    -خب باید گفت تو از همایونی خیلی بهتری.
    -البته شطرنج رو ایشون به من یاد دادند.
    تلفن زنگ خورد آیدین از فرصت استفاده کرد و پرسید:
    -اجازه می دین من برم؟
    -البته متشکرم که دعوت به مبارزه من رو قبول کنید....الو.
    آیدین سری تکان داد و به سرعت از سالن شطرنج بیرون آمد.از اولین مستخدم پرسید:
    -مامانم کجاست؟
    -طبقه ی بالا.
    به سرعت از پله ها بالا رفت از صدایشان می توانست تشخیص دهد در کدام اتاق هستند و به طرفشان رفت.در زد و منتظر شد زیبا لبخند به لب گفت:
    -بیا تو آیدین.
    وارد اتاق شد و سلام کرد آفاق خواهر کوچکترش روی صندلی نشسته و به کودکی که در گهواره خوابیده بود نگاه می کرد.
    -سلام.
    -بهتون تبریک می گم.
    -متشکرم بیا اینجا ببینم.
    به طرف زیبا رفت و گونه اش را به نریم بوسید کتایون پرسید:
    -بیا ببین می پسندی؟
    بالای سر نوزاد ایستاد و گفت:
    -خیلی خوشگله!
    کتایون قهقهه زد و گفت:
    -خوب پنجاه درصد قضیه حله واسه پنجاه درصد بقیه اش هم هیجده سال دیگه خدمت می رسیم!
    خانم بزرگ مصمم گفت:
    -در مورد این جور مسائل نمی شه شوخی کرد.
    کتایون خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
    -معذرت می خوام منظور بدی نداشتم.
    آفاق هم خودش را روی تخت رساند و گفت:
    -ببین چقدر کوچولوئه.
    -آره خیلی.
    رو به زیبا کرد و پرسید:
    -اسمش چیه خاله؟
    -هنوز اسم نداره.
    -چرا؟
    -خوب ما هنوز اسمی پیدا نکردیم.
    به طرف نوزاد خم شد و دقایقی چند خیره نگاهش کرد و گفت:
    -آیلار.
    به طرف زیبا چرخید و گفت:
    -می شه اسمش رو بزارید آیلار؟
    کتایون تشر زد:
    -آیدین!
    زیبا با لبخند گفت:
    -اسم خیلی قشنگیه!
    چشمکی زد و گفت:
    -تمام سعی ام رو می کنم.
    دوباره به طرف نوزاد چرخید و در حالی که چشمهایش از خوشحالی می درخشید به او خیره شد.

    در نیمه هایشب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختمغریب!
    تنها ستاره بود که میسوخت
    تنها نسیم بود که میگشت

  4. تشكرها از اين پست


  5. #3
    عضو فعال آواتار ariana2008
    رشته
    مهندسی مکانیک
    تاريخ عضويت
    2009/8
    محل سكونت
    اهواز
    امتیاز
    350
    پست ها
    301

    پيش فرض

    روزها به سرعت می گذشتند.همه چیز عادی شده بود زیبا جانیگرفته بود و دیگر به راحتی کارهای شخصی اش را انجام می داد آیدین تمام این چند روزهدر اتاق او و کنار آیلار بود کتایون گفت:
    -
    امشب همایونی می آد دنبالمون.
    -
    چهعجله ای دارین واسه رفتن؟
    -
    بیست روزه خونه نبودم
    -
    متاسفم باعث شدم تو هم ازکار و زندگیت بمونی.
    کتایون اخمی کرد و گفت:
    -
    خودتم می دونی که به من بیشترخوش گذشته و البته به همایونی بیشتر از من پوستش رو می کنم.
    -
    کتی!
    خندید وگفت:
    -
    یه مقدار که از زندگی مشترک می گذره روزات به عکس می شن حالا دیگه دلت میخواد از هم دور باشین.
    آیدین وارد اتاق شد و گفت:
    -
    هنوز خوابیده؟
    کتایونگفت:
    -
    علیک سلام.
    -
    سلام
    زیبا با خنده جواب سلامش رو داد و گفت:
    -
    آرهخوابیده.
    -
    چقدر تنبل!همه اش که خوابه.
    -
    شما هم که بچه بودین همیشه خواب بودینقربان.
    نگاهی به مادرش کرد و گفت:
    -
    یعنی منم تنبل بودم؟
    زیبا به خندهافتاد و کتایون در حالی که سعی می کرد خود را کنترل کند گفت:
    -
    به جای این حرفابرو چمدونت رو ببیند.
    -
    واسه چی؟
    -
    بهش خوش گذشته....امشب می خوایم بریمخونه.
    -
    اما من می خوام پیش آیلار بمونم.
    -
    متاسفم مرد جوان ما امشب می ریمخونه.
    نگاه ملتمسش را به زیبا دوخت زیبا گفت:
    -
    خوب اگه بخواد می تونه پیش مابمونه.
    -
    البته که نه...آیدین جان خاله اینا هم به زودی برمی کردن خونه شونبنابراین شما الان می رید و لباساتونو جمع می کنید امشب بابا می آددنبالمون.
    آیدین با دلخوری از اتاق بیرون رفت زیبا گفت:
    -
    نباید دلش رو میشکوندی.
    -
    باید یاد بگیره اصول پذیر باشه.
    زیبا ابروهاش رو بالا انداخت وگفت:
    -
    نمی دونم.
    -
    منم برم وسایلم را جمع کنم.
    -
    اگه اصرار داری برید من نمیتونم مانعتون بشم.
    -
    بابا خانم بزرگ دو هفته اس رفته ما هنوز اینجاییم.
    -
    اونحوصله ی شلوغی نداره
    گونه ی زیبا رو بوسید و گفت:
    -
    زود به زود بهت سر میزنم.
    زیبا لبخند محزونی زد و روی تخت دراز کشید.
    مهندس همایونی روی ران پایش کوبید و گفت:
    زیبا جان شما یه چیزی بهش بگو.
    مهندس سالاری زودتر از یبا گفت:
    -ما توی دعوای زن و شوهری دخالت نمی کنیم.
    -آقا جناح شما که از قبل مشخص بود من به قاضوت زیبا بیشتر اهمیت می دم.
    کتایون گفت:
    -معلومه که زیبا جان طرف تو رو می گیره.
    -این نشون می ده سطح شعور ایشون واقعا بالاست.
    -دلش واسه ات می سوزه.
    زیبا گفت:
    -کتایون جان زیاد سخت نگیر.
    -قدر زنت رو بدون سالاری جان.
    -البته.
    کتایون لبهایش را با حالت قهر غنچه کرد و گفت:
    -باشه منم از اینجا می رم خونه ی مامانم تا تو راحت تر باشی.
    -خانم عزیز من کوتاه بیا.
    زیبا گفت:
    -خب بهتره با یک کادوی خوب و یه شام تو یه رستوران خوبتر جبران کنی.
    کتایون به سختی لبخندش را پنهان کرد و مهندس همایونی گفت:
    -به دیده ی منت حالا بچه ها کجان؟
    -دارن بازی می کنن.
    -نمی آن که من ببینمشون؟دلم واسه شون تنگ شده.
    مهندس سالاری با خنده گفت:
    -بنده خدا ممکنه با دیدن اونا خرجت چند برابر بشه ها.
    -کاری بوده که شده اشتباهم بوده اما کاریش نمی شه کرد کتی جان می شه لطفا بیاریشون؟
    کتایون با دلخوری از جا بلند شد و گفت:
    -الان صداشون می کنم.
    زیبا گفت:
    -تو بشین من می رم.
    -خودم می رم
    -می خوام یه سرم به آیلار بزنم.
    -خوب با هم می ریم.
    مهندس سالاری گفت:
    -زیبا خودش می ره.
    کتایون با تعجب نگاهش کرد.زیبا گفت:
    -آره من می رم.
    زیبا که دور شد کتایون پرسید:
    -خب؟
    -معذرت می خوام واسه ات زحمت دارم.
    مهندس همایونی گفت:
    -بازم اصرار داری که بمونه پیش زیبا خانم؟
    -تو بیخود خوشحال نشو زیبا جون رو با خودمون می بریم.
    -در مورد مهمونی ای که حرفش رو با هم زده بودیم.
    -درسته.
    -من برنامه اش رو واسه همین پنجشنبه در نظر گرفتم.
    -خوبه.
    -همه کاراشم خودم انجام دادم فقط می مونه بزرگترین زحمتش.
    -خواهش می کنم.
    -آماده کردن و آوردن زیبا!
    کتایون خندید و گفت:
    -نگران نباشید آقای مهندس از عهده اش بر می آم.
    مهندس همایونی با خنده گفت:
    -ایشون هزار ماشاا....تو این کارا متخصصن!
    کتایون سرش را کج کرد و گفت:
    -تا کور بشه هر کی نمی تونه ببینه!
    -البته!
    -معذرت می خوام که زحمتامون همیشه گردن شما می افته.
    -مهندس!شما می دونین من عاشق مهمونی هستم.
    -راست می گه سالاری جان تنها نقطه ضعفش همینه!
    کتایون چپ چپ نگاهش کرد.مهندس سالاری خندید و گفت:
    -هر کس یه نقطه ضعفی داره مثلا خود تو...بگم چه نقطه ضعفایی داری؟
    مهندس همایونی لب به دندان گزید سالاری به قهقهه خندید کتایون گفت:
    -چه نقطه ضعفی؟
    -نقطه ضعف نه خانم نقاط ضعف!
    -خب چه نقاط ضعفی؟
    -مهندس می خوان از مهمونی بگن کتی جان بهتره حواست رو به اون روز بدی.

    در نیمه هایشب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختمغریب!
    تنها ستاره بود که میسوخت
    تنها نسیم بود که میگشت

  6. تشكرها از اين پست


  7. #4
    عضو فعال آواتار ariana2008
    رشته
    مهندسی مکانیک
    تاريخ عضويت
    2009/8
    محل سكونت
    اهواز
    امتیاز
    350
    پست ها
    301

    پيش فرض

    حواسم به اونجا هم هست اما می خوام این رو بدونم که چه نقاط ضعفی!
    بچهها هیاهو کنان از پله ها پایین دویدند مهندس سالاری به قهقهه خندی و گفت:
    -
    نجاتپیدا کردی؟
    -
    بنده شما رو انشاا...در شرکت زیارت خواهم کرد.
    کتایونگفت:
    -
    امشب بدبختت می کنم.
    مهندس همایونی همانطورکه بچه ها را در آغوش میکشدی گفت:
    -
    شما سالها پیش بنده رو بدبخت کردید خانم!
    زیبا در حالی که آیلاررا در آغوش داشت از پله ها پایین آمد مهندس سالاری به طرفش رفت و کودک را گرفتکتایون گفت:
    -
    یاد بگیر.
    -
    ما آردمون رو بیختیم الکمون آویختیم خانمجان.
    -
    والله ما اون موقع هم از شما الکی ندیدیم!
    -
    نمکم چشمت روبگیره.....
    کتایون چپ چپ نگاهش کرد ومهندس همایونی ادامه داد:
    -
    بله بنده الکندیدم تا حالا.
    زیبا در کنار همسرش نشست آیلار با خودش برایشان شادی آورده بودبه مهندس سالاری نگاه کرد و احساس کرد واقعا خوشبخت است کتایون گفت:
    -
    خودشم میدونه من دوسش دارم واسه همین سو استفاده می کنه.
    مهندس همایونی قهقهه زد وگفت:
    -
    ولی من بیشتر دوست دارم کتی خانم.
    -
    لوس نشو.
    مهندس سالاری به زیبانگاه کرد هر دو می توانستند در نگاه یکدیگر عشق را به وضوح تماشاکنند.
    ******
    -
    لطفا گوشی رو بدین به خانم سالاری.
    -
    بگم کی با ایشون کارداره؟
    -
    کتایون همایونی.
    -
    بله خانم همایونی حالتون خوبه؟
    -
    خوبم خانملطفا!
    لحظلتی طول کشید تا زیبا گفت:
    -سلام
    -سلام چطوری؟
    -خوبم تو چطوری؟
    -خوبم...می گذره...آیلار چطوره؟
    -خوبه دیروز بردیمش واسه معاینه.
    -خب؟!
    -دکتر گفت همه چیز عالیه.
    -خوبه.
    -با من کاری داشتی؟
    -آه داشت یادم می رفت یه سر می آی اینجا
    -خبریه؟
    -لطفا تنها بدون خانم کوچولوتون.
    -بدون آیلار؟
    -خواهش می کنم.
    -چیزی شده؟
    -نه بابا کارت داشتم زود می آی؟
    -آیلار که بیدار شد می آم.
    -حالا که خوابه بیا.
    -آخه
    -زیبا جان پرستارش که هست؟
    -باشه الان می آم.
    -منتظرم.
    گوشی را قطع کرد و لبخند پیروزمندانه ای بر روی لبهایش نشست.شماره ی مهندس سالاری را گرفت.
    -بله؟
    -سلام مهندس
    -سلام خانم همایونی خسته نباشید
    -شما هم خسته نباشید دست تنها
    -من تنها نیستم
    -تماس گرفتم بگم دعوتش کردم اینجا الان می آد لباس کی می رسه؟
    -خیلی زود.
    -پیش از حرکت بهتون زنگ می زنم.
    -از لطفتون ممنون.
    -قابلی نداره خداحافظ.
    -خداحافظ.
    تماس را قطع کرد از تصور آن چه امروز در جریان بود زیر پوست خود نمی گنجید.
    تارسیدن زیبا خودش را مشغول کرد.با آمدن زیبا خدمتکارش او را تا اتاق نشیمن راهنمایی کرد.با خوشحالی زیبا را که متعجب و نگران بود در آغوش کشید و گفت:
    -خوش آمدی!
    -چیزی شده؟!
    -نه عزیزم.
    -پس....
    -آرایشگرم داره می آد فکر کردم بهتره تو هم دستی به سر و صورتت بکشی.
    -خدای من کتایون من آیلار رو تنها گذاشتم!
    دستش را گرفت و او را روی صندلی نشاند و گفت:
    -پرستارش پیششه بی بی هم هست وای زیبا از الان خودت رو اینجوری درگیر نکن بچه ها خودشون بزرگ می شن.
    -ولی...
    -حالا که اومدی....درسته؟
    زیبا لحظه ای اندیشید کتایون گفت:
    -کاری نکن مهندس از دیدنت خسته بشه باید همیشه شاداب باشی مخصوصا حالا که اون محبتش رو به دو قسمت تقسیم می کنه.
    زیبا چاره ای جز تسلیم نداشت شانه بالا انداخت و گفت:
    -به هر حال می دونم که تو کار خودت رو می کنی.بچه ها کجان؟
    -خونه ی مادر همایونی.
    -حال خانم همایونی بزرگ خوبه؟
    -نگران اون نباش اون همیشه خوبه.
    -کتی اگر نمی شناختمت....
    -زیبا جان تو من رو می شناسی اما مادر همایونی رو نه درسته؟
    -حرفی ندارم
    -خوبه دختر خوب.
    خدمتکار وارد اتاق شد و گفت:
    -خانم بسته ای که منتظرش بودید رسید.
    -بیارش تو اتاق من.
    مستخدم رفت کتایون گفت:
    -می دونی زیبا شدیدا احساس خستگی می کنم.
    -چرا؟
    -از بچه ها از کارا.....خسته ام.شاید یه سفر برم اروپا.
    -بچه ها چی؟مهندس؟
    -دو ماه بیشتر نمی مونم بچه ها رو هم احتماالا می برم ولی همایونی موافق نیست.
    -خب....
    -مهم نیست چون من می رم.
    مستخدم در حالی که بسته بزرگی را در دست داشت وارد اتاق شد کتایون گفت:
    -بذارش روی تخت.
    -چند روزی برو پیش مادرت.
    -می خوام برم اروپا.
    -البته تو باید تصمیم بگیری کجا بری.
    آرایشگر آمد و کتایون از مستخدم خواست او را به اتاق بیاورد.پرسید:
    -زیبا جان ناراحت نمی شی اول من بشینم؟
    زیبا من من کنان گفت:
    -نه اول تو بشین.
    قبلا همه چیز را تلفنی به آرایشگرش گفته بود و او بی آنکه چیزی بپرسد کشغول شد.
    بیشتر از دو ساعت گذشته بود و زیبا علیرغم تمام اعتراض هایش که مگر می خواهد به مهمانی برود که باید موهایش را آرایش کند مجبور شده بود بنشیند و آرایشگر او را آماده کند کتایون دستهایش را به هم کوبید و گفت:
    -چقدر خوشگل شدی!
    زیبا در آیینه نگاهی به خودش انداخت و گفت:
    -بهتره دیگه برم دیر شده.
    -کجا؟هنوز بسته رو باز نکردی.
    -بسته؟
    -البته این بسته برای شماست.
    با تعجب گفت:
    -من؟از طرف کیه؟
    -یه دوست مشترک!
    آرایشگر را با حرکت دست مرخص کرد و بسته را به طرف زیبا گرفت و گفت:
    -تقدیم به شما!

    در نیمه هایشب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختمغریب!
    تنها ستاره بود که میسوخت
    تنها نسیم بود که میگشت

  8. تشكرها از اين پست


  9. #5
    عضو فعال آواتار ariana2008
    رشته
    مهندسی مکانیک
    تاريخ عضويت
    2009/8
    محل سكونت
    اهواز
    امتیاز
    350
    پست ها
    301

    پيش فرض

    زیبا مردد بسته را گرفت و گفت:
    -ممنون.
    -بازش کن خانم!
    زیبا بسته را روی تخت گذاشت و آن را باز کرد از آن چه می دید تعجب کرده بود:
    -این....لباس!
    کتایون از زیبایی لباس داخل جعبه شوکه شده بود زیبا گفت:
    -تا نگی از طرف کیه نمی تونم قبول کنم.
    -ها....آها....گفتم که از طرف یه دوست.
    -و این دوست؟
    -زیبا!
    -متاسفم....
    به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد:
    -دیرم شده.
    -باشه باشه....مهندس سالاری.
    -پرویز؟
    -وای خداجون قرار بود من بهت چیزی نگم.
    لب تخت نشست و نگاه پرسشگرش را به کتایون دوخت کتایون گفت:
    -لطفا به مهندس نگو نتونستم جلوی زبونم را بگیرم.
    زیبا خندید و گفت:
    -پس واسه همینه که اینقدر مشکوک شده!
    -می شه بهش نگی من بهت گفتم که اون می خواد چه کار کنه؟
    -چیزی بهش نمی گم خب کی و کجا؟
    -قراره ما ساعت پنج توی ویلای بزرگ باشی.
    زیبا به ساعتش نگاه کرد و گفت:
    -وقت داریم آیلار رو بردارم.
    -اونا خودشون رفتن.
    با تعجب به کتایون نگاه کرد کتایون ابروهایش رو بالا کشید و گفت:
    -برنامه ریزی با مهندس سالاری بود.
    زیبا خندید و گفت:
    -فکر می کنم بهتره زودتر لباس رو بپوشم.
    کتایون هم با خنده گفت:
    -بهتره منم همین کار رو بکنم.
    و به سرعت از اتاق بیرون رفت زیبا لباس را بالا گرفت سلیقه ی مهندس سالاری مثل همیشه عالی بود.

    اتومبیل های زیادی مقابل در ویلا توقف کرده بودند.کتایون گفت:
    -اینجارو!مهندس نصف آدمای تهران رو دعوت کرده.
    -دلشوره دارم.
    کتایون نگاهش کرد و پرسید:
    -واسه چی؟
    -ظاهرم خوبه؟
    دستش رو گرفت و گفت:
    -عالیه.
    -بعد از تولد آیلار حسابی اضافه وزن پیدا کردم.
    -این طبیعیه بهتر که شدی با هم می ریم یه سالن خوب بدنسازی قول می دم می شی مثل روز اولت.
    زیبا لبخندی زد و گفت:
    -حالا که آیلار رو دارم این چیزا خیلی برام مهم نیست.
    مقابل عمارت اصلی ایستادند.کتایون هیجانزده بود و مدام در مورد لباس و آرایشش سوال می کرد.پیشخدمت در اصلی عمارت را برایشان باز کرد و آنها در میان کف زدنهای ممتد حاضرین وارد سالن شدند.کتایون آهسته به کنار آقای همایونی که در گوشه ای ایستاده بود و دست می زد رفت و گفت:
    -چشم من رو که دور ندیدی؟
    -نگران نباش عزیزم مهندس دقیقا کارای من رو زیر نظر داشت.
    -خودم ازش خواسته بودم.
    مهندس همایونی با تعجب نگاهش کرد و کتایون ریز خندید و گفت:
    -بچه ای ها!
    مهندس سالاری به کنار زیبا رفت زیبا دستش را دور بازیو او حبقه کرد مهندس زیر لبی گفت:
    -واقعا خوشگل شدی!
    -متشکرم عزیزم.
    آرام شروع به قدم زدن و خوش آمد گویی به میهمانان کردند و مهندس سالاری پرسید:
    -غافلگیر شدی؟
    -آره عزیزم واقعا غافلگیرم کردی.
    -فکر می کردم کتایون نتونه زبونش رو نگه داره.
    زیبا اخم ظریفی کرد و گفت:
    -پرویز خواهش می کنم.
    -معذرت می خوام قصدم توهین نبود.
    -آیلار کجاست؟
    -بالاست خوابیده.
    -می خوام برم پیشش.
    -عزیزم من تازه پیشش بودم پرستارشم پیششه.
    به پرویز نگاه کرد لبخند اطمینان بخشی به او زد و گفت:
    -نگران چیزی نباش تو که می دونی من دلم می خواد اون مستقل بار بیاد.
    -باشه نگران نیستم...فقط دلم براش تنگ شده.
    -این یکی رو درک می کنم.
    - می خوام ببینمش.
    مهندس سالاری خیره نگاهش کرد زیبا سر به زیر انداخت کتایون به نزدیکشان رفت و گفت:
    -زیبا جان خانم خانما می خوان بهت تبریک بگن.
    و پیش از آن که او عکس العملی نشان دهد بازوی او را چسبید و او را به دنبال خود کشید مهندس همایونی لبخند زنان به طرف آقای سالاری رفت و گفت:
    -می بینی من چی می کشم؟
    -سر زنده اس این خوبه.
    مهندس متفکرانه گفت:
    -نه زیاد.
    - چی شده؟
    -می خواد دو ماهی با بچه ها بره اروپا!
    مهندس سالاری به کتایون که با شور و هیجان در جمع خانمها صحبت می کرد نگاهی انداخت و پرسید:
    -چرا؟
    مهندس همایونی شانه بالا انداخت و گفت:
    -خسته شده درکش می کنم سر و کله زدن با دو تا بچه با من مادرم با زندگی سخته کتی قدرت زیبا رو نداره.
    مهندس سالاری دوباره به آنها که در کنار یکدیگر ایستاده بودند نگاه کرد و گفت:
    -بله زیبا واقعا مقاومه اما اونم خسته است.
    مهندس همایونی گفت:
    -ا مهندس ایازی هم که اینجاست!
    و از آقای سالاری جدا شد.مهندس سالاری به زیبا که گونه هایش گل انداخته بود و با لبخند به حرفهای کتایون گوش می داد نگاه کرد کسی گفت:
    -مبارک باشه.
    به طرف صدا برگشت و گفت:
    -متشکرم.

    در نیمه هایشب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختمغریب!
    تنها ستاره بود که میسوخت
    تنها نسیم بود که میگشت

  10. تشكرها از اين پست


  11. #6
    عضو فعال آواتار ariana2008
    رشته
    مهندسی مکانیک
    تاريخ عضويت
    2009/8
    محل سكونت
    اهواز
    امتیاز
    350
    پست ها
    301

    پيش فرض

    -آیدین...تو آماده ای؟
    آیدین به سرعت از پله ها پایین آمد کت و شلوار پوشیده و موهایش را کف سرش خوابانده بود کتایون گفت:
    -عروسی که نمی ریم.
    -می دونم.
    کتایون همان طور که از او دور می شد گفت:
    -تو اگر دختر بودی ما چقدر باید معطل می شدیم؟
    آفاق به دنبال مادرش به راه افتاد و گفت:
    -حالا انگار کجا می خوایم بریم با اون دختر لوسشون.
    آیدین غرید:
    -در مورد آلار درست صحبت کن.
    -لوسه دیگه مگه دروغ می گم؟
    آیدین بازوش را چسبید آفاق فریاد کشید:
    -مامان.
    -چته؟
    بی توجه به آیدین گفت:
    -آیدین می خواد منو بزنه!
    کتایون از آن طرف صدا زد:
    -آیدین.
    -حالا کی لوسه؟
    آفاق بازویش را بیرون کشید و گفت:
    -معلومه ... آیلار.
    آیدین دوباره بازویش را چسبید و آفاق این بار بلندتر از پیش فریاد کشید.
    کتایون از اتاق بیرون آمد و گفت:
    -اونجا چه خبره؟
    آفاق بازویش را از دست آیدین بیرون کشید و با گریه به طرف کتایون رفت و گفت:
    -آیدین من رو می زنه.
    کتایون چشم غره ای به آیدین رفت.آفاق گفت:

    من اصلا دلم نمی خواد بیام.
    آیدین روی مبل افتاد و گفت:
    -خب نیا!
    کتایون چپ چپ نگاهش کرد گفت:
    -آیلار می خواد لیست بچه هایی رو که قراره برای جشن تولدش دعوت کنه با کمک شما دو نفر آماده کنه.مودبانه نیست نریم.
    آفاق با حالت قهر روی مبل نشست و در حالی که دستهایش را محکم در بغل گرفته بود گفت:
    -چرا خودش این کار رو نمی کنه؟
    -من که گفتم تو می تونی نیای.
    -کسی نظر تو رو نپرسید.
    کتایون غرید:
    -دوباره شروع نکنید.
    -این اول شروع کرد.
    -من بودن گفتم آیلار لوسه؟
    -دروغ که نگفتم.
    -آفاق از تو بعیده!
    -ازش بدم میاد لوسه مامان مگه خود شما هم نمی گی لوس بار اومده.
    کتایون لب به دندان گرفت و گفت:
    -من کی این حرف رو زدم؟
    -به خانم سماعی گفتی.
    آیدین به کتایون خیره شد کتایون من من کنان گفت:
    -من منظورم این بود که...که....یه کم لوسه.
    -به هر حال لوسه.
    -ای بابا...این چه ربطی به دعوتش داره؟رفتارش با ما مودبانه اس.آفاق خانم با شما هستم دیگه نمی خوام در این مورد حرفی بشنوم.ماشین آماده است یالا....
    و با دست به در اشاره کرد آفاق با همان حالت قهر و در حالی که زیر لب غرولند می کرد بلند شد آیدین هم به مادرش که به طرف اتاق خواب می رفت نگاه کرد و سر به زیر به دنبال آفاق به راه افتاد.
    آیلار به زودی هشتمین سالگرد تولدش را جشن می گرفت روزهای زیادی گذشته بود رفتارهای آقا و خانم سالاری از او کودکی مغرور و خودخواه ساخته بود هدیه های ریز و درشت اطرافیان رفتار نامعقولشان به او و البته نگاه خاص زیبا به آیلار باعث شده بود او از قدرت زیادی برخوردار باشد.زیبایی صورتش که معصومیتی نیز در خود داشت او را بسیار دوست داشتنی کرده و اگر رفتارهای تا حدودی افسار گسیخته اش نبود او شیرین ترین کودکی بود که خانواده سالاری تا کنون به یاد داشت.
    تمام طول مسیر بچه ها به حالت قهر و پشت به هم نشسته بودند.وارد خانه که شدند زیبا به استقبالشان آمد:
    -سلام سلام خوش اومدین.
    دست کتایون را به گرمی فشرد و گونه بچه ها را بوسید.
    -خوبین؟
    -بله مرسی.
    -آفاق خانم چطوره؟
    -خوبم خاله.
    -پس چرا اخمات توهمه؟
    کتایون خندید و گفت:
    -با آیدین دعواش شده.
    آیدین سرخ شد زیبا لبخندی زد و گفت:
    -خدای من چرا؟
    -دعوای بچه هاست زیبا آیلار کجاست؟
    -تو اتاقشه.
    رو به مستخدم کردو گفت:
    -به آیلار بگو بیاد پایین.
    زیر بازوی کتایون رو گرفت و گفت:
    -بیا که حسابی گیج شدم واقعا به کمکت احتیاج دارم.
    بچه ها به دنبال آنها کشیده شدند زیبا یک ریز از کارهایی که باید انجام می داد حرف می زد و نظر کتایون را جویا می شد.
    مستخدم ضربه ای به در زد و منتظر شد آیلار در اتاق را باز کرد و گفت:
    -روبان قرمز پیدا نمی کنم.
    مستخدم به داخل اتاق سرک کشید اتاق به هم ریخته بود آیلار گفت:
    -برام پیداش کن.
    و دوباره به اتاق برگشت و شروع به زیر و رو کردن وسایلش کرد.مستخدم وارد اتاق شد و گفت:
    -خانم همایونی و بچه ها اومدن.
    -برام مهم نیست.
    -مادرتون گفتن برید پایین.
    -من تا روبانم را پیدا نکنم جایی نمی رم.
    -می شه اونجوری روی زمین نشینید؟لباستون چروک می شه.
    -دارم دنبال روبانم می گردم.
    -خان من براتون پیداش می کنم.
    نگاهش را به مستخدم دوخت و گفت:
    -پس چرا وایسادی؟
    مستخدم به خود آمد و گفت:
    -بله خانم.
    اتاق را کاملا به هم ریخته بود و مستخدم سردر گم شده بود آیلار روی زمین دراز کشید و سرش را تا گردن به زیر تخت برد مستخدم گفت:
    -خانم لباستون.
    آیلار با شعف از زیر تخت بیرون آمد مسختدم پرسید:
    -پیداش کردین؟
    دستش را بالا گرفت عروسک زیبایی در دستش بود گفت:
    -خرسی رفته بود زیر تخت!
    -خانم مهموناتون پایین منتظرن.
    آیلار دوباره به زیر تخت رفت و گفت:
    -من هنوز روبانم رو پیدا نکردم.
    مستخدم مستاصل ایستاد و ناگهان چشمش به روبان که به دستگیره در کمد دیواری گره شده بود خورد گفت:
    -پیداش کردم.
    آیلار از زیر تخت بیرون آمد و پرسید:
    -کجاست؟
    مستخدم روبان را از دستگیره ی در باز کرد و گفت:
    -ایناهاش.
    آیلار به سرعت خود را به او رساند و روبان را در دست گرفت نگاهی به آن انداخت و گفت:
    -این که خراب شده.
    -می شه ازش استفاده کرد.
    -نمی خوام!
    -خانم پایین مهمون دارین.
    کتایون پرسید:
    -آیلار نمی خواد بیاد پایین؟
    زیبا نگاهی به طرف بالای پله ها انداخت و گفت:
    -زری رو فرستادم دنبالش.
    آفاق بغ کرده و آیدین آرام و متین نشسته بود زیبا گفت:
    -تازگی ها خیلی بد شده.
    و زیر چشمی به آیدین نگاه کرد.
    -دیروز نتونستم راضیش کنم بره مدرسه.
    -بهتره به یه دکتر نشونش بدید.
    -خانم بزرگ می گه رفتارای من و سالاری این بچه رو بد کرده.
    سر به زیر انداخت و گفت:
    -خودمم دیگه داره باورم می شه آیلار....
    ناگهان آیلار با شتاب از پله ها پایین آمد و با صدای بلند سلام کرد کتایون ایستاد و دستهایش را برای در آغوش کشیدن او از هم گشود.
    خودش را در آغوش کتایون رها کرد و گفت:
    -سلام خاله.
    -سلام عزیزم.
    خودش را از آغوش او بیرون کشید آفاق سرش را کج نگه داشته بود و به سردی دست او را فشرد اما آیدین نوک انگشتهای او را فشرد و ساکت نشست.
    زیبا پرسید:
    -چرا دیر کردی؟
    -کار داشتم
    روی مبل نشست و گفت:
    -بی بی برام آب پرتغال بیار.
    کتایون گفت:
    -تولدت مبارک
    -امروز که روز تولدم نیست
    -تا چهارشنبه فقط دو روز مونده
    آیلار خندید بچه ها ساکت نشسته و آن دو سرگرم بررسی موارد روز جشن بودند آیلار غرید:
    -حوصله ام سر رفقت
    و با صدای بلند گفت:
    -مامان حوصله ام سر رفت.
    کتایون گفت:
    -خب چرا یه لیست از دوستاتون که می خوای دعوتشون کنی آماده نمی کنی؟
    -حوصله اش رو ندارم.
    آفاق گفت:
    -ولی ما برای تهیه لیست اومدیم.
    -این تولد منه من باید لیست تهیه کنم.
    آفاق چهره در هم کشید زیبا اخمی کرد و گفت:
    -معذرت خواهی کن آیلار.
    کتایون گفت:
    -مهم نیست زیبا جون بچه ان دیگه.
    زیبا گفت:
    -از آفاق معذرت خواهی کن.
    آیلار با بی میلی گفت:
    -معذرت می خوام.
    آفاق سرش را به نشانه اعتراض کج کرد زیبا گفت:
    -من ازت معذرت می خوام آفاق جان.
    آیلار از روی مبل پایین اومد و گفت:
    -منم که گفتم ببخشید.
    و به راه افتاد زیبا گفت:
    -کجا؟
    -می رم تو اتاقم این جا حوصله ام سر می ره.
    -بهتره دوستاتم با خودت ببری اونا برای دیدن تو اومدن.
    آیلار نگاهی به آنها انداخت و با بی میلی آشکاری گفت:
    -شما هم بیاید.
    آفاق گفت:
    -من نمی آم.
    کتایون اخم کرد و آفاق سرش را کج کرد آیدین من من کنان گفت:
    -مزاحمت نمی شم.
    آیلار نگاهی به آفاق انداخت و برای ان که لج او را در بیاورد گفت:
    -خوشحال می شم.
    آیدین به کتایون نگاه کرد زیبا پیش دستی کرد و گفت:
    -تو هم بر آفاق جان.
    -نه!
    کتایون با تحکم گفت:
    -آفاق.
    -نمی خوام برم.
    آیلار به طرف آیدین رفت دست او را گرفت و کشید و گفت:
    -بیا بریم.
    و او را با خود از پله ها بالا برد آفاق با نفرت به آنها خیره شده بود وارد اتاق آیلار که شدند آیدین با تعجب پرسید:
    -اینجا چه خبره؟
    آیلار که به زحمت میان وسایل قدم بر می داشت گفت:
    -زری بعدا مرتبش می کنه.
    -چرا خودت مرتبش نمی کنی؟

    در نیمه هایشب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختمغریب!
    تنها ستاره بود که میسوخت
    تنها نسیم بود که میگشت

  12. تشكرها از اين پست


  13. #7
    عضو فعال آواتار ariana2008
    رشته
    مهندسی مکانیک
    تاريخ عضويت
    2009/8
    محل سكونت
    اهواز
    امتیاز
    350
    پست ها
    301

    پيش فرض

    آیلار بهت زده نگاهش کرد و گفت:
    -حرفهای احمقانه نزن.
    آیدین سرخ شد و گفت:
    -متاسفم.
    آیلار روی لبه ی تخت نشست و پرسید:
    -تو چرا جلوی در وایسادی بیا تو
    آیدین در حالی که گاهی پایش را روی شی کف اتاق افتاده بود می گذاشت خود را به آیلار رساند و کنار او نشست آیلار گفت:
    -تو چه جوری می تونی این آفاق لوی رو تحمل کنی؟
    آیدین با تعجب نگاهش کرد آیلار بی توجه به او گفت:
    -آه آه چقدر ازش بدم میاد!
    -تو ناراحتش کردی
    -می خوای طرفداریش رو بکنی؟
    آیدین نگاهش کرد و گفت:
    -نه!
    و سر به زیر انداخت آیلار خندید و گفت:
    -بابام واسه ام یه چیز تازه خریده می خوای ببینیش؟
    -آره
    به طرف کمد رفت و عروسکی بزرگ که لباس سیندرلا را بر تن داشت بیرون آورد و گفت:
    -چطوره؟
    آیدین با بی تفاوتی گفت:
    -قشنگه.
    -بیا خاله بازی کنیم.
    آیدین مثل فنر از جا پرید و گفت:
    -نه!من که دختر نیستم.
    آیلار متعجب بر جا خشک شد برای اولین بار چیزی می خواست و جواب رد می شنید آیلار عروسک را روی زمین پرتاب کرد و گفت:
    -باشه پس از اتاق من برو بیرون.
    آیدین یکه خورد آیلار گفت:
    -ازت بدم میاد
    آیدین بر جا خشکش زده و با دهانی باز به او خیره شده بود آیلار روی سر عروسک ایستاد و گفت:
    -ازت بدم میاد از اتاق من برو بیرون.
    آیدین به سرعت از پله ها پایین دوید و بی آنکه چیزی بگوید به طرف در رفت.
    زیبا پرسید:
    -چی شده؟
    کتایون چند قدمی به دنبالش رفت و صدایش زد آیدین بی توجه به او دوید و از در بیرون رفت کتایون و زیبا گیج و حیران به یکدیگر نگاه می کردند کتایون دست آفاق رو گرفت و در حالی که با نگرانی از زیبا عذر خواهی می کرد از در بیرون رفت زیبا او را تا پشت در بدرقه کرد و بعد به سرعت از پله ها بالا رفت در آستانه در اتاق آیلار ایستاد و پرسید:
    -اینجا چه خبره؟
    -زری می آد جمعشون می کنه.
    -تو به آیدین چی گفتی؟
    -حرف اونو پیش من نزن.
    -آیلار!!
    به چشمهای زیبا خیره شد و گفت:
    -بهش گفتم ازش بدم میاد.
    -آیلار...تو.....واقعا بی ادب شدی.
    روی تختش افتاد و گفت:
    -اصلا هم بی ادب نیستم.
    -تا شب تو اتاقت می مونی تا پدرت بیاد.
    -می مونم.
    زیبا در را بست و آیلار سرش را در بالش فرو برد و به گریه افتاد زیبا لباس پوشید و به سرعت به طرف خانه آقای همایونی رفت باید به خاطر رفتار زشت آیلار عذرخواهی می کرد.
    سلام....سلام ...خوش آمدین.
    -ممنون.
    -پس آیدین کجاست؟
    -عذر خواهی کرد و که نمی تونه بیاد.
    -اتفاقی افتاده؟
    زیبا به سرعت به طرف خانواده همایونی که با مهندس سالاری مشغول صحبت بودند رفت و گفت:
    -خوش آمدین.
    کتایون او را بوسید و با یکدیگر احوالپرسی کردند.
    -آیدین کجاست؟
    کتایون سر به زیر انداخت و گفت:
    -معذرت خواست که نتونست بیاد.
    زیبا گفت:
    -هنوزم ناراحته؟
    کتایون با دستپاچگی جواب داد:
    -نه البته که نه فقط...
    -آیلار که همون شب تماس گرفت و ازش عذر خواهی کرد.
    -بچه ها رو که می شناسی.
    آیلار به طرفشان دوید سریع سلام کرد و دست آفاق رو کشید و گفت:
    -بیا بریم اونجا.
    چند قدمی بیشتر نرفته بودند که ایستاد و پرسید:
    -آیدین نیومده؟
    -نه عزیزم.
    دوباره دست آفاق رو کشید و از آنها دور شد کتایون گفت:
    -نمی خواست بیاد منم ترجیح دادم وادارش نکنم.
    -البته به هر حال....
    زیبا سر به زیر انداخت کتایون گفت:
    -تا چند هفته ی دیگر می خواد از ایران بره.
    زیبا با تعجب نگاهش کرد کتایون گفت:
    -مادر همایونی بالاخره کار خودش را کرد.
    -کجا؟
    -عمه اش توی یه کالج خوب براش جا رزرو کرده بود راضی نمی شد بره اما دیشب ناگاهانی گفت می خواد بره انگلیس فرصت نشده باهاش حرف بزنم تا شاید منصرف بشه هر چی هم با همایونی بحث کردم نشد که نشد زنگ زد به خواهرش اونم گفت تا سه هفته دیگه آیدین باید اونجا باشه کالج یک ماه دیگر باز می شه.
    به زیبا نگاه کرد و در حالی که لبخند می زد گفت:
    -می بینی چه ساده بچه آدم رو ازش دور می کنن؟
    -خوب در عوضش تو انگلیس تحصیل می کنه.
    کتایون روی کاناپه نشست و گفت:
    -لطفا مثل همایونی حرف نزن!
    زیبا به سالاری و همایونی که بی خیال می گفتند و می خندیدند نگاه کرد کتایون گفت:
    -عین خیالشم نیست.
    -مردا همین جوری هستن متاسفم عزیزم.
    دست او را در دست گرفت کتایون به زحمت خندید و گفت:
    -شب تولد تو جشن و مهمونی حرفای احمقانه می زنم.
    ایستاد و گفت:
    -نمی خوای من ر به مهمونات معرفی کنی؟
    زیبا از روی مبل بلند شد و گفت:
    -چرا!
    ********
    آیدین پشت پنجره مشرف به ویلای کوچک ایستاده و به خانه ای که در نور و هیجان می درخشید خیره شده بود دستش را روی شیشه گذاشت و آه سردی کشید لحظاتی متفکر بر جا ایستاد و به آهستگی گفت:
    -تولدت مبارک آیلار.
    لب تخت نشست و به قاب عکس کوچکی که روی میز قرار داشت خیره شد دوازده سال سن کمی بود برای دور شدن از خانواده و او می خواست این کار را بکند.
    قاب عکس را دوباره سر جایش گذاشت مستخدم چند ضربه به در شد گفت:
    -بله؟
    در باز شد و مستخدم سرش را داخل اتاق کرد و گفت:
    -شام آماده است.
    با اکراه از روی تخت پایین آمد.
    -اتفاقی افتاده آیدین؟
    -نه!
    -پس چرا ناراحتی؟
    -حوصله ندارم.
    -می خوای به سعادت بگم برسونتت تولد؟
    -نه اصلا.
    -تو که هیچ وقت تولد آیلار رو از دست نمی دادی؟
    -اون دختر...دختر....
    -اون دختر چی؟
    -دختر لوسیه.
    صندلی را عقب کشید آیدین پشت میز نشست.
    -خب یه کم....آره اما نه زیاد
    آیدین نگاهش کرد خندید وگفت:
    -پشت اون صورت خودخواه یه دل مهربونه.
    -تو که اون رو خوب نمی شناسی.
    -شاید اما من می تونم تو چشم آدما نگاه کنم و قلبشون رو ببینم.
    آیدین پوزخندی زد و گفت:
    -امکان ندارد.
    مستخدم بشقاب غذا را در مقابل او گذاشت و گفت:
    -اتفاقا بر عکس امکان دارد.
    -چه جوری؟
    -این کار فقط تمرین می خواد
    -مضحکه!
    -بشه مضحکه.شام!
    آیدین لقمه ای را بلعید و گفت:
    -خب اگر بتونی یادم بدی اون وقت ممکنه نظرم عوض بشه
    -فکر کردم گفتی مضحکه.
    -گفتم اگر یاد بگیرم فرق داره.
    نستخدم لبخند اطمینان بخشی زد و گفت:
    -چطوره بعد از شام تمرین کنیم؟
    -الان!
    -الان نه اول شام این کار به نیرو احتیاج داره.
    -حرفت درسته.
    آیدین به سرعت غذایش را تمام کرد مستخدم مدام بهانه می اورد و سعی می کرد فرار کند آیدین با دلخوری گفت:
    -تو حرف زدی باید پاشم وایسی.
    -خب ... حق با توئه
    روبروی آیدین نشست و گفت:
    -فقط باید یه قولی بهم بدی؟
    -چه قولی؟
    -به هیچ کس در این مورد حرفی نزنی قول می دی؟
    -قول می دم
    -حتی به مادرت یا دوستای نزدیکت.
    -به اونا دیگه چرا؟
    -باید بهم قول بدی
    -باشه قول می دم
    -خوبه حالا خوب توی چشمای من نگاه کن.
    آیدین مستقیم به چشمهای او خیره شد مستخدم به تازگی به جای آشپز و مستخدم قبلی استخدام شده بود گفت:
    -یه چیزی تو رو رنج می ده.
    آیدین به سرعت نگاه از او بر گرفت و گفت:
    -تو من رو می ترسونی.
    -باشه فراموشش می کنیم.
    آیدین مچ دست او را چسبید و گفت:
    -فقط بهم یاد بده چه جوری باید این کار رو بکنم.

    در نیمه هایشب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختمغریب!
    تنها ستاره بود که میسوخت
    تنها نسیم بود که میگشت

  14. تشكرها از اين پست


  15. #8
    عضو فعال آواتار ariana2008
    رشته
    مهندسی مکانیک
    تاريخ عضويت
    2009/8
    محل سكونت
    اهواز
    امتیاز
    350
    پست ها
    301

    پيش فرض

    مستخدم لحظاتی اندیشید و بعدگفت:
    -
    باشه بهت یاد می دم.
    و شروع کرد به حرف زدن آیدین با دقت به حرفهای اوگوش می داد و حرکاتش را زیر نظر گرفته بود حرفهای مستخدم که تموم شد گفت:
    -
    بههمین سادگی!
    -
    اصلا هم ساده نبود.
    -
    برای اولش آره ولی بهش که عادت کنی می بینیچقدر ساده اس.
    مستخدم ایستاد و به طرف آشپزخانه رفت.خوشحال بود که آیدین را برایلحظاتی مشغول کرده است در فکر بود به دوستش تلفن بزند و بگوید چگونه پسر آقای خونهرا با ترفند همیشگی سر کار گذاشته است این موضوع می توانست تا مدتها باعث سر گرمیشان بشود.
    فصل پنجم
    قسمت اول


    آیلار به آرامی روی صندلی جا به جا شد.آفاق سرک کشید و دسته گلی را که در دست داشت محکم به سینه چسباند زیبا گفت:
    -آروم باش دختر.
    کنار زیبا نشست و گفت:
    -دلم داره پر پر می زنه.
    کتایون لبخند به لب داشت و با رنگی پریده به تابلوی پروازها چشم دوخته بود.
    زیبا گفت:
    -منم استری دارم.حالا دیگه حسابی بزرگ شده.
    -باید ببینیش خاله یه تیکه ماه شده!
    کتایون خندید و گفت:
    -دیگه داره زیادی تعریف می کنه.
    زیبا هم خندید.آیلار با بند کیفش بازی می کرد.آفاق زیر چشمی او را نگاه کرد و گفت:
    -خدا کنه نامزد خوشگلش رو با خودش بیاره وای خاله اونقدر ناز بود موهای خرمایی چشمای آبی سفید مثل برف!کلی به هم می اومدن.به من می گفت افق چقدر بهش می خندیدم یادته مامان؟
    -به نظر من که چندانم خوشگل نبود.
    -اروپایی که بود.
    آیلار به ساعتش نگاه کرد آقای همایونی به طرفشان آمد کتایون پرسید:
    -چی شد نیومد؟
    -هواپیما تا ده دقیقه دیگه می شینه.
    و رو به زیبا و آیلار ادامه داد:
    -متاسفم که شما هم معطل شدید.
    -این حرفا چیه؟سالاری هم می خواست بیاد تو آخرین دقایق یه کاری واسه اش پیش اومد.
    آیلار ایستاد و گفت:
    -کسی نوشیدنی خاصی میل داره؟من تشنمه می خوام برم نوشیدنی بگیرم.
    آفاق گفت:
    -تو چه جوری می تونی چیزی بخوری؟من که از شدت اضطراب راه گلوم بسته شده.
    -خب تشنمه.
    کتایون گفت:
    -لطفا یه بطری آب معدنی هم واسه من بگیر.
    -دیگه کسی چیزی میل نداره؟
    زیبا گفت:
    -زود برگرد هر آن ممکنه هواپیماش بشینه زمین.
    آیلار آهسته گفت:
    -دستشویی هم می خوام برم.
    زیبا خندید و گفت:
    -زود برگرد.
    کیفش را روی دوشش جابه جا کرد و از آنها دور شد.
    آیدین بعد از دوازده سال دوری به ایران باز می گشت خانواده همایونی از یم ماه قبل که آیدین خبر بازگشتش به ایران راداده بود در هیجانی غریب فرور فته بودند آیلار در این مدت فقط عکسهایی را که آیدین می فرستاد دیده و به مناسبت عید و تبریک سال نو با او تلفنی صحبت کرده بود چیزی از کودکی شان به اید نمی آورد خاطرات محوی از او در دورترین زوایای ذهنش بود و هر چه فکر می کرد چیز بیشتری به یاد نمی آورد امروز هم بیشتر به اصرار مادرش به فرودگاه آمده بود.
    دستهایش را شست و روسری اش را مرتب کرد در آیینه نگاهی دقیق به خود انداخت و گوشه لبش را پاک کرد و از دستشویی بیرون آمد نگاهی به اطراف چرخاند به طرف یکی از مغازه ها رفت دو بطری آب معدنی و چند عدد آب نبات چوبی گرفت و از آنجا بیرون آمد به ساعتش نگاه کرد چند دقیقه ای را صرف نگاه کردن به مغازه های داخل فرودگاه کرده بود به سرعت به طرف آنها به راه افتاد از دور خانواده همایونی و مادرش را دید که با شعف به طرفش می آمدند با تعجب به انها نگاه می کرد که ناگهان چیزی محکم به او برخورد کرد چهره اش از درد درهم مچاله شد خم شد و پایش را گرفت یک نفر گفت:
    -معذرت می خوام چیزیتون که نشد؟
    با عصبانیت گفت:
    -حواستون کجاست؟
    مرد جوانی روبرویش ایستاده بود و با نگرانی نگاهش می کرد گفت:
    -واقعا معذرت می خوام اجازه بدین کمکتون کنم.
    دستهایش را برای گرفتن او پیش آورد آیلار درد قوزک پایش را فراموش کرد ایستاد و خود را عقب کشید و گفت:
    -چه کار می کنید آقا؟مواظب رفتارتون باشید.
    پسر جوان که تازه متوجه موقعیت خود شده بود با دستپاچگی گفت:
    -ببخشید حواسم نبود
    آقای همایونی با نگرانی گفت:
    -چیزی شده آیلار جان؟
    -سلام.
    کتایون بی توجه به آیلار پسر جوان را در آغوش کشید و آیدین بهت زده به آیلار که او هم متعجب به او خیره شده بود نگاه می کرد آفاق او را در آغوش کشید زیبا از آیلار پرسید:
    -چیزیت که نشده؟
    و آیلار مات و مبهوت جواب داد:
    -نه!
    کتایون پرسید:
    -پات که چیزی نشده؟
    آفاق به جای او جواب داد:
    -حواست کجا بود؟
    آیدین گفت:
    -مقصر من بودم.
    آیلار چهره در هم کشید و گفت:
    -نه من مقصر بودم وقتی دیدم بقیه دارن می آن طرفم حواسم رفت به اونا.
    آقای همایونی خندید و گفت:
    -بابا اینم یه نوع آشنا شدنه دیگه آیدین آیلار جان رو که یادت میاد؟
    آیدین دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:
    -خوشوقتم.
    آیلار سرش را کج کرد و گفت:
    -خوشبختم.
    زیبا به سرعت نوک انگشتان آیدین را که معلق بین زمین و هوا مانده بود فشرد و گفت:
    -به وطن خوش اومدی دلمون واسه ات تنگ شده بود.
    آیدین لبخد زد و گفت:
    -شما هنوزم مثل اون وقتا هستین.
    صدایش را پایین آورد و آهسته گفت:
    -به همون خوشگلی!
    زیبا سرخ شد و با خنده گفت:
    -تو هم فرقی نکردی
    آیدین به آیلار نگاه کرد و گفت:
    انگار هیچ کس هیچ فرقی نکرده.
    آقای همایونی گفت:
    -چرا همه به فرقایی کردن این خانم خانما رو می بین می خواد دکتر بشه جنابعالی شدی آقای مهندس این آفاق وروجکم می خود شوهر کنه.
    آفاق گفت:
    -بابا!
    -مگه دروغ می گم؟
    آیلار گفت:
    -معذرت می خوام عمو جان می شه بریم؟من پام درد می کنه.
    آیدین گفت:
    -می خواین بریم دکتر؟
    -نه چیز مهمی نیست.
    آفاق گفت:
    -آیلار هنوزم عادت داره همه چیز را بزرگ کنه.
    آقای همایونی گفت:
    -منم موافقم.
    همه سرها به طرف او چرخید گفت:
    -منظورم رفتن بود.
    ولحن کلامش همه را به جز آیلار به خنده انداخت آیدین نگاهش کرد و با دیدن چهره در هم او خنده روی صورتش یخ زد آفاق بازو در بازوی او انداخت و گفت:
    -شهاب معذرت خواست که نتونست بیاد واقعا درگیر بود اما قول داده شب بیاد خونه
    و او را با خود برد زیبا پرسید:
    -تو حالت خوبه؟
    آیلار لنگ لنگان به راه افتاد و گفت:
    -می تونم راه برم.
    آقای همایونی چرخ حامل چمدانهای آیدین را هل داد و گفت:
    -بابا من دیگه می خوام پدر بزرگ بشم گاریچی که نیستم!
    کتایون گفت:
    -غرغر نکن کار خودته.
    و در حالی که با شوق به دختر و پسرش که بازو در بازوی یکدیگر می رفتند نگاه می کرد در کنار زیبا راه فتاد.

    در نیمه هایشب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختمغریب!
    تنها ستاره بود که میسوخت
    تنها نسیم بود که میگشت

  16. تشكر از اين پست


  17. #9
    عضو فعال آواتار ariana2008
    رشته
    مهندسی مکانیک
    تاريخ عضويت
    2009/8
    محل سكونت
    اهواز
    امتیاز
    350
    پست ها
    301

    پيش فرض

    مهندس همایونی چمدانها را در صندوق عقب جای داد و در آن را بست کتایون روبه زیبا گفت:
    -
    می خوای تو هم با ما بیا.
    آیلار ماشین را از پارک در آورد وبوق زد آیدین با تعجب گفت:
    -
    پس رحمت کجاست؟
    زیبا گفت:
    -
    نه آیلار تنهاستتازه شما هم می خواید راحت باشید
    آفاق گفت:
    -آیلار عشق ماشینه
    همایونی گفت:
    -
    دست فرمونش حرف نداره دوست داره خودشرانندگی کنه.
    زیبا گفت:
    -
    کسی با ما نمیاد؟
    آفاق گفت:
    -
    مگه از جونمونسیر شدیم؟من که می گم شما هم بیاین با ما بریم
    همایونی گفت:
    -
    شلوغش نکنآیلار خیلی محتاطه.
    کتایون گفت:
    -
    تو خونه می بینمتون.
    -
    نه دیگه مزاحمتوننمی شیم.
    -
    زیبا خواهش می کنم داد من رو در نیار تو خونه می بینمتون.
    به طرفآیلار رفت آیلار شیشه را پایین کشید کتایون گفت:
    -
    مستقیم برو خونه یما.
    آیلار به مادرش نگاه کرد زیبا با چشم گفته های او را تایید کرد جوابداد:
    -
    باشه
    و رو به آفاق ادامه داد:
    -
    با ما نمیای؟
    -
    نه به شهاب قولدادم شب شام رو با هم بخوریم.
    آیلار خندید و شیشه را بالا کشید زیبا هم خندید وگفت:
    -
    فعلا خداحافظ.
    چرخی زد و سوار اتومبیل شد آیلار به راه افتاد آیدینایستاد و دور شدن آنها را تماشا کرد آفاق گفت:
    -
    چرا النا رو با خودتنیاوردی؟
    آیدین نگاهش کرد و با خنده گفت:
    -
    شاید خودش بیاد
    آقای همایونیگفت:
    -
    سوار شید مهمونا که نمی تونن منتظر صاحبخانه بشن.
    آیدین لبخندی بهخواهرش زد و سوار اتومبیل شد آفاق هم در کنار مادرش روی صندلی عقب نشست آفاقگفت:
    -
    لندن چه خبر؟
    آیدین سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
    -
    دلم واسهتهران تنگ شده بود
    -
    تهران اصلا عوض نشده از اونجا بگو.
    -
    بعدا الان فقط میخوام تهران رو ببینم.
    -
    ا....
    کتایون تشر زد:
    -
    آفاق ساکت شو مگه نمی بینیچقدر خسته است؟
    آفاق با دلخوری لبهایش را غنچه کرد و به صندلی تکیه دا و ازپنجره به بیرون خیره شد آیدین هم به بیرون خیره شده و مدام صحنه ی برخوردش با آیلاررا در ذهن مرور می کرد حرفهایشان و نگاه خودخواه او را لبخند روی لبهایش نشست و بیاختیار گفت:
    -
    چقدر بزرگ شده این دختره!
    -
    کی؟
    به خود آمد و خجالت زده بهروبه رو خیره شد و گفت:
    -
    آیلار!
    کتایون خندید و گفت:
    -
    خانمی شده کهنگو.
    آفاق گفت:
    -
    به نظر من که هنوزم آیلار سابقه.
    همایونی خندید وگفت:
    -
    به همون شیرینی به همون خوشمزگی!
    آیدین لبخند زد و گفت:
    -
    بعید نیستسالاری بفرستش اروپا.
    -
    اروپا واسه چی؟
    -
    داره پزشکی می خونه سالاری خیلی دلشمی خواد بفرستش اروپا واسه ادامه تحصیل زیبا راضی نمی شه.
    آفاق با دلخوریگفت:
    -
    من حرف می زنم می گین خسته است اما....
    آیدین لبخند زد و گفت:
    -
    لندنمثل همیشه بود همه خوب بودن.
    -
    الان دیگه نمی خوام چیزی بدونم.
    همایونیگفت:
    -
    حالا دیگه دل دختر کوچولوی منو می شکونی پدر سوخته؟
    آیدین خندید و ازپنجره به بیورن خیره شد دلش می خواست در رویای آیلار به چیزی که مدتها پیش در جاییپنهان کرده بود برسد.
    مهندس همایونی به قهقهه خندید و گفت:
    -بله عجب روزایی بود.
    آفاق بازو در بازوی نامزدش نشسته بود آیدین زیر چشمی به آیلار نگاه کرد و گفت:
    -من تمام گذشته ها رو تو ذهنم نگه داشتم.
    کتایون گفت:
    -تولد آیلارم یادته؟ممکن نیست.
    -چرا خوب یادمه رفتیم ویلای بزرگ.
    زیبا گفت:
    -اسمشم خودت گذاشتی.
    -یادمه.
    مهندس سالاری خندید و گفت:
    -یادت باشه من باید تلافی کنم.
    نگاه پرسشگر ش را به او دوخت مهندس سالاری ادامه داد:
    -اسم بچه ات رو من می خوام انتخاب کنم.
    -حتما.
    آفاق گفت:
    -هوم خبراییه؟چه محکم گفت حتما.
    آیدین سرخ شد و همه به خنده افتادند شهاب گفت:
    -آفاق می گفت شما اونجا نامزد دارید.
    -نه نامزد که نه.
    به آیلار نگاه کرد که بی تفاوت نشسته بود و گفت:
    -نامزد نه.
    آفاق با لحن معترضی گفت:
    -پس النا کی بود؟
    -مازدم نبود.
    مهندس همایونی خندید و گفت:
    -آفاق دیگه تو نکات ریز دقیق نشو
    و دوباره همه به خنده افتادند آیدین به آیلار که با بی تفاوتی سر به زیر داشت نگاه کرد آفاق گفت:
    -باشه اما منم خاطرات خوب تو ذهنم می مونه.
    شهاب با اشتیاق گفت:
    -منم خاطرات زیادی از بچگی هام تو ذهنم دارم
    آفاق گفت:
    --من خاطرات مشترک زیادی با داداشم و ....
    به آیلار نگاه کرد و گفت:
    -آیلار یادمه.
    آیلار نگاهش کرد در چشمهای آفاق شیطنتی تلخ نشسته بود آیلار لبخند زد و گفت:
    -ولی من چیزایی که برام مهم نباشه تو ذهنم نگه نمی دارم.
    آفاق بور شده بود گفت:
    -حتی آخرین خاطره ی مشترکمون؟
    آیدین نگاهش کرد آیلار لبخند زد و گفت:
    -حتما مهم نبوده که تو ذهنم نمونده.
    -اتفاقا مهم بود چون باعث شد آیدین از ایران بره!

    در نیمه هایشب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختمغریب!
    تنها ستاره بود که میسوخت
    تنها نسیم بود که میگشت

  18. تشكر از اين پست


  19. #10
    عضو فعال آواتار ariana2008
    رشته
    مهندسی مکانیک
    تاريخ عضويت
    2009/8
    محل سكونت
    اهواز
    امتیاز
    350
    پست ها
    301

    پيش فرض

    آیدین که اوضاع رو درک کرده بود گفت:
    -
    نه!
    آفاق به قهقههخندید و آیدین آرام گرفت شهاب گفت:
    -
    خب قضیه چی بود؟
    همه نگاهها به طرف آفاقچرخید آفاق به مبل تکیه داد و گفت:
    -
    یه مارجای جالب.
    همایونی خندید وگفت:
    -
    وقتی آفاق اینجوری صحبت می کنه یعنی باید اماده ی خندیدن شد.
    آفاق سرخورده گفت:
    -
    بابا واقعا که.
    و همایونی که به زحمت سعی می کرد مانع خنده خودشود گفت:
    -
    معذتر می خوام عزیزم.
    کتایون چپ چپ به او نگاه کرد زیباگفت:
    -
    واسه منم جالب شد خب خاطره تون چی بود؟
    آفاق به آیلار که می خندید نگاهکرد از خنده او آنقدر عصبانی شده بود که احساس کرد بخار داغی از سرش بلند می شودگفت:
    -
    یادتون که می آید آیلار چه اخلاقایی داشت؟
    خنده روی لبهای آیلار خشک شدسالاری با خنده گفت:
    -
    چه جورم.
    آیلار به پدرش که لبخند می زد نگاه کرد شهابپرسید:
    -
    چه اخلاقایی؟
    -
    ببخشید آیلار جون اما چون شهاب نمی دونه من یه کوچولوواسه اش توضیح می دم از نظر تو ایرادی ندارد؟
    آیلار سعی کرد بر خود مسلط باشهگفت:
    -
    البته که نه!
    -
    عزیزم آیلار جون تک فرزنده خانوادس.
    -
    بله متوجه اینموضوع شدم.
    -
    عمو و خاله جون رو هم که می شناسی؟
    -
    بله.
    -
    آیلار رو خدا بعداز چند سال به عمو و خاله جون داده و.... می تونی حدس بزنی دیگه؟
    مهندس همایونیبا خنده گفت:
    -
    یکی یه دونه....
    و سهاب ادامه داد:
    -
    خل ود....وایببخشید!
    صدای خنده بلند شد آیلار بی آنکه لبخند بزنه به آفاق خیره شده بود زیبابه آیلار نگاه کرد و خنده اش متوقف شد شهاب رو به آیلار کرد و گفت:
    -
    معذرت میخوام منظوری نداشتم
    -
    مهم نیست من آدم واقع بینی هستم.
    آفاق گفت:
    -
    می ذاریدخاطره ام رو تعریف کنم؟
    -
    بگو عزیزم.
    -
    تولد آیلار جون بود و ما رفته بودیماونجا زیبا جون دعوتمون کرده بود بریم اونجا.
    رو به آیلار کرد و گفت:
    -
    یادتاومد عزیزم؟
    -
    من تولد های زیادی داشتم یادم نمیاد کدومو می گی؟
    -
    آیلار آیدینرو برده بود تو اتاقش و ازش خوساته بود باهاش عروسک بازی کنه.
    آیدین به قهقهههخندید آفاق در حالی که می خندید گفت:
    -
    تصور کن آیدین عروسک بندازه روی پاش وبخوابوندش.
    همه می خندیدند.
    -
    واقعا که شهاب راست گفتی یکی یهدونه...
    آیلار با ناراحتی گفت:
    -
    چندانم خنده دار نیست.
    همه ساکت شدندآیلار ایستاد و گفت:
    -
    به نظر من که بیشتر مسخره بود تا خنده دار
    آیدین همایستاد و گفت:
    -
    آفاق منظوری نداشت.
    اگر واقعا به خاطر عروسک بازی رفتی حقت بوده که دوازده سال از خونه ات در باشی.
    زیبا گفت:
    -آیلار!
    -من می رم خونه.
    مهندس همایونی ایستاد و گفت:
    -ناراحت شدی عمو جان؟آفاق!
    مهندس سالاری گفت:
    -اگر می خواد بره بهتره بره.
    آیلار با تعجب به پدرش نگاه کرد مهندس سالاری گفت:
    -بیدار بمون باید با هم حرف بزنیم.
    -بله حتما.
    آیلار با عصبانیت به راه افتاد کتایون ایستاد و گفت:
    -عزیزم...
    سالاری با قاطعیت گفت:
    -کتایون اون می خواد بره.
    کتایون لحظه ای مردد بر جای ماند و به آقای همایونی نگاه کرد آقای همایونی با ابرو اشاره کرد بنشیند و خودش هم نشست کتایون با تردید نشست سالاری با خنده گفت:
    -دیگه چی یادت می آد؟
    آیدین گفت:
    -معذرت می خوام
    و با قدمهایی بلند به دنبال آیلار رفت آیلار کیفش را از مستخدم گرفت آیدین در را چسبید و گفت:
    -متاسفم.
    -از سر راهم برید کنار.
    -آفاق...اخلاقش....می شناسیش که.
    آیلار در چشمانش خیره شد آیدید گفت:
    -متاسفم.
    -می دونی حالا که خب فکر می کنم اون خاطره یادم می آد من هنوزم ازت بدم میاد.
    آیدین به سختی یکه خورد لبخندی زد و گفت:
    -مطمئن باش منم از دختر لوس و خودخواهی مثل تو خوشم نمیاد.
    آیلار که منتظر شنیدن چنین چیزی نبود به سختی یکه خورد آیدین در حالی که هنوز لبخند بر لب داشت در را برایش باز کرد آیلار گفت:
    -برام مهم نیست چون آدمهایی زیادی هستند که از من خوششون می اد
    -و دخترای زیادی هم هستند که من رو دوست دارن.
    و روی جمله دوست دارن تاکید کرد آیلار با عصبانیت از در بیرون رفت و آیدین در را پشت سر او بست و به در تکیه داد چشم بر هم گذاشت و زیر لب گفت:
    -"این چه کاری بود کردم چی بهش گفتم:"
    آیلار سوار اتومبیلش شد دلش می خواست هر چه زودتر خودش را به اتاقش برساند به تنهایی احتیاج داشت.
    آفاق گفت:
    -رفت؟
    چشم باز کرد آفاق رو برویش ایستاده بود جواب داد:
    -آره
    -بهتره بیای تو ولش کن دختره ی لوس را
    آیدین لبخند زد و به دنبال آفاق به راه افتاد در حالی که مدام خود را به خاطر حرفهایی که به آیلار زده بود سرزنش می کرد وارد پذیرایی شد نگاهش به نگاه نگران زیبا گره خورد لبخند اطمینان بخشی زد و در کنار پدرش نشست زیبا سر به زیر انداخت
    شهاب رو به آیدین گفت:
    -شما از خاطراتتون تعریف کنید.
    -چیزی که قابل تعریف کردن باشه نیست.
    تمام حواسش متوجه آیلار بود دلش می خواست زودتر به اتاقش برگردد و از پنجره به ویلای کوچک خیره شود مثل سالهایی که در ایران بود.




    در نیمه هایشب
    جز من که با خیال تو می گشتم
    جز من که در کنار تو می سوختمغریب!
    تنها ستاره بود که میسوخت
    تنها نسیم بود که میگشت

  20. تشكر از اين پست


صفحه 1 از 5 1234 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی
    پاسخ ها: 6
    آخرین ارسال: يك روز پيش, 05:08 PM
  2. نکاتی دربارهء ژان پل سـارتر و رمان فنا ناپذیرش ( تهوع )
    توسط کالیگولا در تالار مشاهير جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/4/09, 11:20 PM
  3. رمان " مسافر کوچه های عاشقی "
    توسط Pirate Girl در تالار داستان ها و حكايت ها
    پاسخ ها: 2
    آخرین ارسال: 2009/8/02, 11:20 PM

عبارت‌های مرتبط

رمان غزل

دانلود رمان غزل

رمان غزل عاشقیدانلود رمان غزل عاشقیدانلود کتاب غزلدانلود کتاب رمان غزلکتاب غزلكتاب رمان غزل

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •