صفحه 1 از 4 123 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 36

تاپیک: مستند تولد همستر ( متن + عکس و کلیپ )

  1. #1
    عضو فعال آواتار JU JU
    رشته
    مهندسی شیمی
    تاريخ عضويت
    2008/3
    محل سكونت
    آرامترین آرام
    امتیاز
    11084
    پست ها
    6,822

    پيش فرض مستند تولد همستر ( متن + عکس و کلیپ )

    با سلام، چون امروز همسترم متولد شد
    این موضوع به ذهنم رسید که ازش یه مستند بسازم، بهترین کار مستند بصورت متن و عکس دیدم آخه آپلود فیلم از یه طرف، همینطور مستند بصورت ویدیویی از طرف دیگه کلی دردسر داره

    از امروز شروع می‌کنم به نوشتن این مستند، چند قسمتی داره دیگه

    این مستند، از بدو تولد همسترها تا جدایی اونا از مادرشون ادامه داره، و امیدوارم این داستان تا اون موقع و در صورت نیاز بیشتر ادامه پیدا کنه !
    فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !
    از یک جایی به بعد ،
    آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را
    از نزدیکی شما می گیرند....




  2. #2
    عضو فعال آواتار JU JU
    رشته
    مهندسی شیمی
    تاريخ عضويت
    2008/3
    محل سكونت
    آرامترین آرام
    امتیاز
    11084
    پست ها
    6,822

    پيش فرض

    آنچه گذشت

    چند وقت پیش رفتم و یه جفت همستر تهیه کردم، خیلی خیلی کوشوول بودن، ناز و دوست داشتنی
    همستر‌هایی سوری که عکسشون رو در زیر می‌بینید
    همستر ماده از همون ابتدا لاغر بود، ولی کم کم وضعش بهتر شد خدا رو شکر

    همسترها توسط مارال ( دخترکی 6 ساله ) "مامان گلی" و "جک" نامیده شد که گاهن "لوسی" هم یکی از اونا رو نام می‌بره
    و توسط دیبلی ( دیبا - دخترکی 3 ساله ) به عنوان "موشاش" نام گذاری شد ( موشاش = موشای جاوید )

    همستر نر "ممل"، همستر ماده "مموش" نام دارن!

    این دو با هم بزرگ شدن، سال جدید رو با این دو همستر آغاز کردم، بسیار دوستشون داشتم و دارم، اصلن فکر نمی‌کردم که سنشون بالای دو ماه باشه، تا چندی پیش که شروع به جفت گیری کردن، از دو سه هفته پیش، فکر می‌کردم از روی غریزه باشه ولی .....

    چه مدت بود ؟ دیروز ؟ بله، دیروز با یکی از دوستان خوبم هم صحبت شدم، ابتدا در مهندسان باهاش آشنا شدم به اسم "پرپری" ...
    در مورد همسترم گفتم و گفت احتمالن حامله باشه
    من تا به اون موقع باهاش بازی می‌کردم ولی دیگه بهش دست نزدم، سریعن همستر نر رو جدا کردم، اقدامات دیگه رو نتونستم انجام بدم ...

    صبح شد، وارد گوگل شدم، و با "پرپری" درباره همسترهای متولد شده صحبت کردم








    عکس‌های بالا مربوط به بیش از یک ماه پیش ِ

    قرار بود ابتدا تمامی براده‌های چوب رو از زیر پای همستر خارج کنم و زیر پاش رو از یونجه بپوشونم ( من هنوز موندم منظور از یونجه چیه، به نظرم ساقه‌های گندم رو به عنوان یونجه فروختن، چون یونجه زرد شده کاربردی نداره )
    و همینطور دستمال کاغذی براش بزارم

    تنها کاری که کرده بودم دستمال کاغذی بود، و حال نمی‌تونم اقدامی کنم

    ادامه دارد ...
    ( سعی می‌کنم قسمت‌های بعدی رو با بیانی دیگه بنویسم، اگه تونستم ... )
    فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !
    از یک جایی به بعد ،
    آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را
    از نزدیکی شما می گیرند....




  3. #3
    عضو فعال آواتار JU JU
    رشته
    مهندسی شیمی
    تاريخ عضويت
    2008/3
    محل سكونت
    آرامترین آرام
    امتیاز
    11084
    پست ها
    6,822

    پيش فرض

    روز اول


    همستر نر ( ممل ) در حالی که صدای من رو شنیده به سمت غذا میاد

    شب رو کمی بی‌حال سپری کردم، حوصله خوابیدن هم نبود، به اجبار ساعت 2 دیگه رفتم لالا
    ساعت 6 صبح گوشیم چندین بار زنگ خورد و بعد اینکه جواب دادم
    جاوید جاوید، تبریک، امروز 6 بیدار شدم !
    آخه من همیشه 6 پا می‌شم و بعد از اون برنامه روز پا میشه
    حوصله پا شدن نداشتم، ساعت 8 پا شدم و آروم رفتم پشت سیستم، دکمه مونیتور رو زدم و خدا رو شکر دانلود در وضعیت مناسب بسر می‌برد
    صدای جیغ همستر رو شنیدم، اصلن به فکرش نبودم ....
    رفتم دوش گرفتم و سپس سشوار و ادامه ماجرا

    مموش خواب بود، بد جور خودش رو پیچیده بود درون این همه دستمال کاغذی
    صداش کردم ( یه صدا خاص با دهنم اجرا می‌کنم، مثل صدای موش، دیگه می‌فهمن که وقت غذاس یا باید بیدار شن )
    از خواب بیدار شد، ممل نیز
    وای، این چی بووود؟ یه بچه دیدم، ناز و دوست داشتنی
    شوق زیادی داشتم، جالب بود
    وارد گوگل شدم و سریعن با پرپری حرف زدم و ماجرا رو تعریف کردم، کمی راهنماییم کرد، ازش ممنونم
    یه سوتی هم دادم

    چندین بار عکس گرفتم، ولی خوب نمی‌ذاشت بچه‌ها رو ببینم ...
    بهش دست نزدم، آروم غذا می‌زاشتم توی ظرف غذاش


    مموش در حال زیر و رو کردن دستمال کاغذیا

    یکی از بچه‌ها کمی از جاش تکون خورده بود، همش می‌ترسیدم لای این همه دستمال کاغذی گم شه و مادرش فراموشش کنه!
    همش در این فکر بودم، آیا این همستر کوشوولو گم خواهد شد؟ مادرش این همه بچه رو گم نمی‌کنه؟ و ...
    دیگه ظرف غذاش رو به عنوان منبع ذخیره انتخاب کرده بود با یه منبع دیگه با غذاهای متفاوت
    ظهر شد و به همین منوال گذشت
    رفتم دانشگاه، عصر برگشتم
    متوجه شدم یکی از بچه‌ها از لای اون همه دستمال کاغذی اومده بیرون، سریع مادرش رو با همان صدای مخصوص صدا کردم، اومد بیرون، و سپس آروم بچش رو برداشت و برد


    نوزاد تازه متولدی که 30 سانت از لونه‌ش فاصله گرفته

    صحنه زیبایی بود، فقط قادر به عکس گرفتن از این صحنه نشدم
    چند دقیقه بعد، براش غذای دیگه‌ای گذاشتم، شیربرنجی که قبل از ظهر تهیه کرده بودم
    صداش کردم و کمی اومد بیرون، دیدم دوتا از بچه‌هاش در حال شیر خوردنن و بهش چسبیدن
    چه جذاب بود

    رفتم مولتی ویتامین گرفتم، هویج گیرم نیومد متاسفانه، زیادم نگشتم، همین بغل نبود، دیگه جایی نرفتم!
    تخم مرغ هم براشون گذاشتم، چه جذاب و شکمو شده این همستر ِ مادر
    بر عکس، همستر پدر آروم و ساکت در خونه خودش نشسته، حتمن افسرده شده، دوری از همسر و فرزندانش

    تعداد همسترا چندتاست؟ این سوال برام باقی مونده
    7 تا ؟ 8 تا ؟ یا 6 تا ؟
    چرا 6 رو آخر نوشتم ؟ خوب بهش اعتماد ندارم، 7 مناسب‌تره



    این موقعیت رو از دست ندادم و عکس گرفتم


    20 اردیبهشت ماه 89
    روز تولد همستر‌ها

    فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !
    از یک جایی به بعد ،
    آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را
    از نزدیکی شما می گیرند....




  4. #4
    عضو فعال آواتار JU JU
    رشته
    مهندسی شیمی
    تاريخ عضويت
    2008/3
    محل سكونت
    آرامترین آرام
    امتیاز
    11084
    پست ها
    6,822

    پيش فرض

    روز دوم

    ساعت شش، آهنگ ملایمی شروع به خواندن می‌کند، امروز آهنگ غمگین رو بیشتر ترجیح می‌دهم، آوای تاریکی رو فریاد می‌زنم!
    مکان ادبیات نیست
    مونیتور رو روشن می‌کنم، روند تکمیلی دانلود‌ها رو نگاه می‌کنم
    ماه بدی بود، چند گیگ دانلود بیهوده هدر رفت
    فایل خراب بود، یکی دیگه ناقص بود، یکی دیگه پسورد داشت و جستجوی نت فایده نداشت و عوامل دیگه ...
    همستر خواب بود و سوال من:
    آیا همستر‌ها زنده‌ هستند ؟
    تمام توانم رو متمرکز می‌کنم که به خوبی همستر مادر رو تغذیه کنم تا فرزندانش بزرگ بشن
    راحت برای غذا صداش می‌کنم
    ساعت 8 بهش غذا دادم، امروز سبزیجات، و سپس مقداری هویج که صبح زود رفتم و تهیه کردم
    متاسفانه قادر به دیدن بچه‌ها نشدم
    به دانشگاه رفتم، حال خوبی نداشتم، کلاس رو گذشت و عصر به خونه برگشتم
    همستر نر ساکت به نظر می‌رسه، باهاش بازی می‌کنم و سپس براش غذا می‌زارم
    به سراغ همستر مادر می‌رم، صحنه‌ی جالبی بود، بچه‌ها در حال شیر خوردن بودن و توانستم یک عکس بگیرم
    متاسفانه نه عکاس هستم نه دوربین حرفه‌ای دارم، راستش مبتدیش هم ندارم، راستش لذت چشم بیشتر از لنز است ( برای من )


    برای همستر مادر غذا گذاشتم، سبزیجات، کمی شیربرنج
    باز سراغ همستر نر رفتم، با انگشتانم مقداری شیربرنج برداشتم و سراغ همستر رفتم، همگی رو خورد و مقداری هم دستم رو لیس زد!

    همستر مادر در آنگوشه داشت خودش رو تمیز می‌کرد، از بچه‌ها فاصله گرفته بود، باید قدم می‌زد، مادر بودن سخت است، ولی شاید لذت داشته باشد
    مادر درد می‌کشد، زمانی را برا حاملگی طی می‌کند، با درد و رنج‌هایش و سپس دردهای بعد و بقیه‌ی ماجرا
    نمی‌دانم لذت بخش است یا نه، شاید پدری عاشق نیز این درد رو کنار همسرش حس کند

    چه امروز احساساتم فوران کرده، آن را نگه‌ دارم کنون، بهتر است

    همستر ماده را زیر نظر می‌گیرم


    و سپس از بچه‌هایش عکس می‌گیرم
    خواهر می‌گوید اذیتشان نکن، شاید مادرش خشمگین شود و به بچه ها آسیب برساند
    راست می‌گوید، مادر همستر نباید خشمگین شود
    ولی گویا این همستر دوست دارد همراه با من بازی کند ولی ....

    امروز نیز گذشت، تعداد فرزندان رو بیش از هفت عدد می‌پندارم، همگی سالم، گاه براحتی می‌توانم مقدار شیر در شکمشان را ببینم
    سوالم اینست، فردا چشمشان را باز خواهند کرد ؟ همستر مادر در بین این همه دستمال‌کاغذی بچه‌هایش را گم نخواهد کرد ؟ بچه هایی که گاه کمی از مادر دور می‌شوند ...
    سوالاییست تکراری
    نتیجه‌اش را تا چند روز دیگر می‌بینم
    روز دوم بیشتر در دانشگاه و سپس کتاب‌هایم سپری شد، ولی همستر‌هایم سالم هستند
    فردا اصلن نخواهم بود، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟


    فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !
    از یک جایی به بعد ،
    آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را
    از نزدیکی شما می گیرند....




  5. #5
    عضو فعال آواتار JU JU
    رشته
    مهندسی شیمی
    تاريخ عضويت
    2008/3
    محل سكونت
    آرامترین آرام
    امتیاز
    11084
    پست ها
    6,822

    پيش فرض

    روز سوم

    از خواب پا شدم
    باید آماده‌ی رفتن می‌شدم
    همستر‌ها سالم بودن، غذای کافی هم در اختیار داشتد
    ولی بیش از 12 ساعت رو ازشون دور بودم، باید سفارش می‌کردم
    همین کار رو کردم و به دانشگاه رفتم، ساعت 12 زنگ زدم و گفتم که چه غذاهایی رو برای همسترها بزارن
    غروب برگشتم خونه، چقد خسته بودم
    فقط نگاهی به همستر‌ها انداختم
    اندکی غذا
    و سپس یه عکس

    انتظار داشتم چشم‌های کوچولوها امروز باز شده باشه،‌شاید باید بیشتر صبر کنم، فردا صبح؟

    همین الان باز کوچولویی توسط مادرش اندکی از خانه دور شد، و سپس مادرش برگشت و او را به لانه‌ی ساخته شده از دستمال کاغذیش برگرداند

    صحنه‌های شیر خوردن همستر بسیار زیباست

    امروز نیز گذشت، خدا رو شکر که تمامی همستر‌ها سالم هستند
    امروز نیز گذشت
    کنون بروم و اندکی غذا برای همسترها تهیه کنم، ماکارونی آب‌پز و سپس برنج
    شاید هم تخم‌مرغ بجای برنج

    تا روزی دیگر ....

    کوچولو‌ها
    در حال شیر خوردن
    فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !
    از یک جایی به بعد ،
    آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را
    از نزدیکی شما می گیرند....




  6. #6
    عضو فعال آواتار JU JU
    رشته
    مهندسی شیمی
    تاريخ عضويت
    2008/3
    محل سكونت
    آرامترین آرام
    امتیاز
    11084
    پست ها
    6,822

    پيش فرض

    روز چهارم و پنجم

    این روزها هم گذشتن
    لحظه به لحظه منتظر بزرگ شدن همستر‌ها
    سایز هر کدام اندکی بزرگ شده
    گویا عدد هفت راست می‌گفت، هفت بچه همستر

    این دو روز گذشت، با گرفتاری‌هایی که داشتم، با تمام کارهایی که انجام دادم و الان، با خستگی این نوشته را می‌نویسم
    اتفاق خاصی نیافتاد
    نمی‌دانم چشم باز کردن این همستر‌ها یا نه، متوجه نشدم
    بخوبی به همسترها غذا می‌دهم، این روزها تنها همستر نر را در آغوش می‌گیرم، حیوان زیباییست، وقتی که شیربرنج می‌خورد، در آخر سر انگشتانم را نیز لیس می‌زند، عاشق زبانشم، زیبا و با مزه

    این روزها مادرم بیشتر بهانه می‌گیرد، بیشتر حساس شده هست
    گاه در مقابل حرف‌هایش سکوت می‌کنم، و گاه باز هم نگاه می‌کنم

    آهنگی از رضا شیرکانی گوش می‌دهم، شب همگی زیبا
    فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !
    از یک جایی به بعد ،
    آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را
    از نزدیکی شما می گیرند....




  7. #7
    عضو فعال آواتار JU JU
    رشته
    مهندسی شیمی
    تاريخ عضويت
    2008/3
    محل سكونت
    آرامترین آرام
    امتیاز
    11084
    پست ها
    6,822

    پيش فرض

    روز ششم

    امروز ساعت 6 از خواب پا شدم، چند لینک رو مستقیم کردم و برای دانلود گذاشتم
    چایی و همینطور سفره برای صبحانه، همگی رو بطور مختصر آماده کردم، بقیه‌ش با دیگری، من الان وقت ندارم!
    همستر کوچولو خواب بود، همه خواب بودن، سفارش کردم به مامان که حتمن جعفری و همینطور سیب و هویج تهیه کنه امروز، و همینطور شد
    امروز همستر‌هایم سبزی خور شده‌ن، گاهی مقداری گوشت آب‌پز شده‌ی ماهی برای همستر‌ها آماده می‌کردم ولی کنون می‌ترسم، شاید به گوشت عادت کند و به سراغ بچه‌هایش برود
    با چشم همستر‌ها را می‌بینم
    دقت که می‌کنم، گویا بدنشون زمینه ساز رشد موهایشان شده است، اندکی مو می‌بینم، مو که نمی‌توان گفت، حالا شما فرض کنید همین‌ها مو هستند تا ما نیز دلخوش با رشد همسترها باشیم
    حجم اشغالی ِ همستر‌ها بیشتر شده است، گویا در پیچ و تاب فعالیت بدنیشان و همینطور شیر، واکنش‌هایی رخ داده است که منجر به بزرگ شدن اندازه‌های هسمتر‌ها شده
    تقصیر من نیست، امروز به وفور ورودی و خروجی برج‌ها رو کنترل کردم و واکنش‌های مختلف را، تمامی درس‌ها در ذهنم مرور می‌شود

    دلم می‌خواست از همستر‌ها فیلمی تهیه کنم، همین‌کار را کردم، ولی چه کیفیت بالایی، حجمش زیاد شد به همین دلیل اینجا نگذاشتم، چه کنایه بزرگی به موبایلم زدم! حتمن فردا قهر خواهد کرد، چه بهتر!

    همستر‌ها بزرگ شدند، خانه‌شان اندکی بو گرفته است، بدم می‌آید، مامان هم حتمن گوشزد خواهد کرد!
    بیشتر بخاطر تخم‌مرغ آب‌پز است، فکر کنم، نه، مطمئنم
    امروز بجز سیب و خیار و هویج و جعفری، چیزی دیگر نخورده‌اند، شاید کنون یک سیب زمینی برایشان آب‌پز کنم، فردا شاید شیر‌برنج، یا برنج خالی!
    زنجیره‌ غذاییاشن متفاوت باشد بهتر است

    جو پرک و آفتاب‌گردان هر شب در دسترسان می‌باشد، نگران نباشید

    عکس‌هایی رو که تهیه کردم می‌گذارم، لذت کافی رو خواهید برد

    پ.ن: چه ادبیاتی شد، فکر کنم اثرات ناشی از خستگی باشه!


    همستر‌ها در حال شیر خوردن، اندازه‌های همستر‌ها تقریبن یکیه


    همان توضیح بالا


    بازم توضیحات بالا


    اینجا مادرشون ولشون کرده رفته
    فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !
    از یک جایی به بعد ،
    آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را
    از نزدیکی شما می گیرند....




  8. #8
    عضو فعال آواتار JU JU
    رشته
    مهندسی شیمی
    تاريخ عضويت
    2008/3
    محل سكونت
    آرامترین آرام
    امتیاز
    11084
    پست ها
    6,822

    پيش فرض

    روز هفتم و هشتم


    همستر پدر

    دو روز گذشت، اندکی بزرگتر شدن، موهای روی بدنشون به راحتی قابل دیدن هستش
    کنون نگاهی به همستر مادر می‌کنم، دیگر چیزی از چرخ و فلکش باقی نگذاشته، بایستی یک چرخ و فلک مناسب تهیه کنم

    فکر می‌کردم باید چشمها رو چند روز پیش باز می‌کردند، ولی گویی باید یکی دو روز دیگه صبر کنم

    اگه خوب به بدن همستر‌ها دقت کنم، از همین الان قادر به تشخیص همستر‌های نر و ماده هستم، ولی نمی‌شه بهشون دست زد و خودشون همیشه زاویه‌ی دید مناسبی برام نمی‌زارن، ولی از این بابت مطمئنم
    بدنشون کاملن متفاوته و آثار مذکر و مونث بودنشون مشهود!

    تنوع غذایی همسترها زیاد هستش، ولی به نظرم کمی زیادی تکراری هست، هر چند غذاهای مقوی‌ای دارند

    شاید فردا برایشان اندکی کرفس آماده کردم، امیدوارم دوست داشته باشن

    همستر نر کمی بی‌روح گشته است و حس می‌کنم اندکی استرس گرفته، وقتی به طرفش می‌رم و قصد گرفتنش رو دارم، کمی ترس داره، ولی دیگه یاد گرفتم چطور با این ترسش کنار بیام و از قبل آرومش کنم
    گویا جدایی از همسرش تاثیر خود رو گذاشته

    همستر مادر شب‌ها خواب را از چشم‌هایم گرفته، چه چیزها که به دیواره‌ی خانه‌اش نمی‌کوبد

    دلم خیلی برای مادر‌ها می‌سوزد، واقعن لذت دارد داشتن بچه‌؟ واقعن لذت بخش است؟
    گاه با بچه‌های فامیل بازی می‌کنم، آنها رو دوست دارم، آنها نیز مرا، مانند کودکانی با هم بازی می‌کنیم، گاه لذت بخش گاه خسته کننده
    ولی مادر، چندی درد حاملگی می‌کشد، چندی زایمان، مدتی شیر دادن، خستگی‌های ناشی از اون، و ضعف‌های مربوطه، بزرگ کردن و غیره و غیره
    آیا واقعن یک مرد عاشق هم می‌تونه تمامی این درد‌ها و رنج‌ها رو با همسرش شریک بشه؟ آیا قابل جبران هستش؟
    خیلی سوال‌های مهم و زیادی هست، چه کسی پاسخ خواهد گفت؟

    همستر مادر ضعیف شده، ولی با نشاط!





    فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !
    از یک جایی به بعد ،
    آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را
    از نزدیکی شما می گیرند....




  9. #9
    عضو فعال آواتار JU JU
    رشته
    مهندسی شیمی
    تاريخ عضويت
    2008/3
    محل سكونت
    آرامترین آرام
    امتیاز
    11084
    پست ها
    6,822

    پيش فرض

    روز نهم و دهم

    روز نهم آمد، با همان خصوصیات دیگر روزها، کمی برایشان غذا می‌ریختم، به همسترها نگاه می‌کردم، اندکی مو داشتن، شیر می‌خوردن، شیطنت می‌کردن و گاه مادرشان ترکشان می‌کرد
    همیشه به این فکر می‌کنم، آیا به اندازه طبیعی خود رشد کرده‌اند ؟
    همستر‌ها کمی شیطنت می‌کنند، از اینجا به اونجا قل می‌خورن و مادرشان به دنبالشان می‌رود و آنها را برمی‌گرداند
    بیشتر مشغول شیر دادن به بچه‌هاست ...

    روز نهم به پایان رسید، روز دهم رسید
    امروز از خواب پا شدم، حس می‌کنم شکم یکی از بچه همستر‌ها به شدت بزرگ شده، شاید ورم کرده
    به دانشگاه رفتم
    دو تا از کلاسام به پایان رسیده بود، ساعت 12 از مسیری دیگر برگشتم
    قسمتی با تاکسی، قسمتی را پیاده
    آفتاب شدیدی می‌تابید، چقد سوزان بود ....
    آنجا، کلم برگ یافتم، خریدم، آن‌طرف‌تر ذرت دیدم، مقداری ذرت خریدم، تمیز و تازه بودن
    کمی آن‌طر‌ف‌تر، اینبار گل کلم دیدم، نخریدم، خیلی بزرگ بود و خیلی کثیف، به نظر تازه نبود

    به خانه برگشتم، مقداری ذرت و کلم برگ برای همستر‌ها گذاشتم
    همستر‌ها شیطونتر شده بودن
    شکم آن یکی همستر کماکان بزرگ بود، حس می‌کنم بیمار است
    سوال می‌پرسم، خوب فاصله مکانی زیاد است کسی این همستر رو از نزدیک ندیده است، همه احتمال می‌دهند پرخوری کرده است و هنوز دفع نکرده
    ولی گویا مشکل جای دیگر است ...
    شب می‌شود، صبح می‌شود
    همستر دیگر مرده بود، او را آرام برداشته، و دور می‌کنم
    چقدر غم انگیز بود، چرا باید می‌مرد؟ اصلن به چه علت؟

    سوالاتی ذهنم را بسیار به خود مشغول نموده
    این چه بیماری‌ای بود؟ دیگر همسترها به این بیماری دچار نمی‌شوند؟
    ده روز به پایان رسید؟ آیا همسترها به صورت طبیعی رشد کرده‌اند؟ چقدر باید صبر کنم، آیا همسترهای ِ من سالم هستند؟
    و تمام سوالاتی که از ذهنم می‌گذرد
    دیگر نگران این نیستم که همستر مادر بچه‌هایش را بخورد، چون می‌دانم نه عصبی می‌شود نه کمبود ویتامین دارد

    عکس‌هایی از همستر‌های 9 روزه




    تصاویری از جابجا کردن بچه همستر توسط همستر مادر
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    ( روی متن مورد نظر کلیک کنید )
    فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !
    از یک جایی به بعد ،
    آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را
    از نزدیکی شما می گیرند....




  10. #10
    عضو فعال آواتار JU JU
    رشته
    مهندسی شیمی
    تاريخ عضويت
    2008/3
    محل سكونت
    آرامترین آرام
    امتیاز
    11084
    پست ها
    6,822

    پيش فرض

    دو تصویر از همستر مرده

    این همستر رو وقتی که بیرون گذاشتم، دو تا عکس ازش گرفتم ...
    همستر خاک شد ...




    فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !
    از یک جایی به بعد ،
    آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را
    از نزدیکی شما می گیرند....




صفحه 1 از 4 123 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. تولد محسن چاووشی..........+عکس
    توسط sasy_mc90 در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2011/7/31, 07:04 PM
  2. متن +عکس عاشقانه....ازدستش بدی ضرر کردی!!!
    توسط spow در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 7
    آخرین ارسال: 2010/5/24, 07:03 PM
  3. تولد مدیر تالار عکس مبارک ( Civil Boy )
    توسط mxmxz در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 10
    آخرین ارسال: 2010/5/19, 01:55 AM
  4. عکس و کلیپ دف نوازی
    توسط daftraining در تالار معرفی سایت های تفریحی ، خبری ، متفرقه
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2010/2/09, 03:51 PM
  5. تولد 6 قلوها + عکس
    توسط eksir در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 3
    آخرین ارسال: 2010/1/11, 04:24 PM

عبارت‌های مرتبط

خوردن شیر همسر

لیسهمسترعکس همسترنوزاد همسترگه خوردنفیلم همسترعکس همستر حامله

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •