صفحه 1 از 4 123 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 37

تاپیک: رمان امشب اشکی میریزد

  1. #1
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower رمان امشب اشکی میریزد

    رمان امشب اشکی میریزد

    نوشته : کورس بابائی

    ويرايش شده توسط ملیسا در 2010/2/28 در ساعت 04:08 PM
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  2. تشكرها از اين پست


  3. #2
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    پيش فرض

    وقتی از من جدا شد ، گفت :

    << گل قشنگم ، اگر صدسال پس از مرگم گورم را بشکافی و قلبم وجود داشته باشد ، خواهی دید روی آن نوشته شده : فقط تو را دوست دارم . >>
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  4. تشكرها از اين پست


  5. #3
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower


    آخرین دقایق کشیک شب را میگذراندم که شخصی تلفنی اطلاع داد در خیابان شپند قتلی اتفاق افتاده است ، آنگاه بدون اینکه توضیح بیشتری در این مورد بدهد تلفن را قطع کرد . فورا جریان را با تلفن از کلانتری محل سوال کردم و ماموران پلیس جریان قتل را تایید کردند . بالافاصله باتفاق عکاس روزنامه با اتومبیل جهت تهیه خبر قتل به محل حادثه رفتم . با اینکه هنوز صبح نشده بود جمعیت انبوهی که تازه از خواب بیدار شده بودند در جلوی خانه ای که قتل در آن اتفاق افتاده بود جمع شده بودند و پیرامون اینجنایت صحبت می کردند خیلی زود به وسیله یکی از همسایگان محلجنایت خبردار شدم که شایع است مردی زنش را کشته و متواری شده است .
    در این هنگام آمبولانس پزشکی قانونی آژیرکشان به محل حادثه آمد و بدنبال آن اتومبیل بازپرس کشیک نیز سررسید ، بازپرس باتفاق ماموران پلیس و پزشک قانونی وارد خانه ای که جنایت در آن اتفاق افتاده بود شدند و چند لحظه بعد من نیز بداخل خانه مزبور رفتم با اینکه خانه در خیابان شمال شهر قرار داشت ولی زیاد مجلل نبود ، در وسط سالن خانه مزبور جسد زنی به پهلو افتاده بود که آثار کبودی بر روی گردن و چند جای بدنش دیده میشد .
    لحظه ای بعد پزشک قانونی از جسد معاینه بعمل آورد و اعلام داشت که زن مزبور بعد از یک نزاع وتلاشی طولانی بخاطر نجات جان خویش خفه شده ، قاتل در حین خفه کردن زن جوان تمام تلاش های او را برای زنده ماندن بی اثر گذاشته است . طبق اظهارات پزشک قانونی از دهان جسد هنوز بوی مشروب میامد و این میرساند که مقتوله مست بوده است .
    با اعلام نظریه پزشک قانونی بازپرس تحقیقات وسیعی را جهت روشن شدن علت قتل آغاز کرد و چون قاتل فراری بود بازپرس از همسایگان پیرامون این حادثه تحقیق بعمل آورد . چند تن از همسایگان به بازپرس اظهار داشتند که مقتوله (شهلا)نام دارد و باتفاق شوهر و فرزندش در این خانه زندگی میکرده است ، فرزند وی روز قبل از قتل بعلت بی توجهی مادرش بداخل حوض افتاده و جان سپرده و شوهر شهلا هم در مسافرت است . اما زنی که همسایه دیوار به دیوار خانه مزبور است به بازپرس اظهار داشت شب گذشته (بهمن) همسر مقتوله از مسافرت برگشته بود و او چند دقیقه قبل از جنایت صدای مشاجره شدید این زن و شوهر را شنیده است . این همسایه سپس افزود از وقتی که این زن و شوهر باین محل آمده اند اغلب باهم اختلاف داشتند و احتمالا بهمن سحرگاه امروز بخاطر همین اختلافات همسرش را کشته است . درست در همین لحظاتی که بازپرس تحقیقات خود را از همسایگان پایان میداد ماموران پلیس به بازپرس اطلاع دادن که بهمن شوهر مقتوله خودش را بکلانتری معرفی کرده است و نزد افسر نگهبان اعتراف نموده که همسرش شهلا را خفه کرده اما در مورد علت قتل جوابی نداده است !!

    ادامه دارد ...
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  6. تشكرها از اين پست


  7. #4
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower


    بدنبال این اطلاع بازپرس دستور حمل جسد را به اداره پزشکی قانونی صادر کرد و لحظه ای بعد جسدشهلا را با برانکار در میان ازدحام و همهمه مردمی که درمقابل خانه مزبور جمع شده بودند بداخل آمبولانس پزشک قانونی منتقل کردند ، آنگاه آمبولانس راه اداره پزشکی قانونی را در پیش گرفت و ماموران مردم را متفرق کردند و بازپرس جهت تحقیق پیرامون قتل شهلا عازم کلانتری شد .

    در گوشه ی اتاق افسر نگهبان بروی صندلی چوبی جوان خوش تیپی که اضطراب و ناراحتی فوق العاده ای از چهره اش نمایان بود در حالیکه دستبند آهنی به دستهایش دیده میشد نشسته بود،که با آمدن بازپرس بداخل اطاق افسر نگهبان جوان برای ادای احترام از جای خود برخاست و بدون اینکه حرفی بزند دوباره برجای خود نشست . افسر نگهبان ضمن ارائه برگ بازجوئی جوان مزبور به بازپرس ، اظهار داشت : متهم به قتل همسرش اعتراف نموده و کوچکترین توضیحی در مورد علت ارتکاب این جنایت ابراز ننموده است . بازپرس بعد از گرفتن برگ بازجوئی کلانتری از افسر نگهبان بداخل اطاق دیگری رفت و دستور داد بهمن را نیز به آن اطاق ببرند .
    مدت یک ساعت متوالی بازپرس از این جوان تحقیق کرد ولی او در تمام مراحل تحقیق فقط میگفت منهمسرم را کشته ام و چیز دیگری در اینمورد ندارم که بگویم . اصرار بازپرس نیز برای بحرف آوردن جوان مزبور بجایی نرسید و سرانجام وقتی بازپرس متوجه گردید که بنا به عللی این جوان به هیچ وجه حاضر به حرف زدن نست دستور داد او را به زندان دادگستری منتقل کنند .
    بعد از این دستور بازپرس کلانتری را ترک کرد و ماموران پلیس متهم به قتل را در حالیکه همچنان دستبند های آهنی بر دستش دیده میشد با اتومبیل مخصوص کلانتری به دادگستری بردند و لحظه ای بعد او را تحویل زندان دادگستری دادند .
    من بعد از تهیه عکس و خبر قتل به روزنامه برگشتم و در حالیکه هنوز به فکر این حادثه عجیب جنایی بودم خبرها را تنظیم کردم و برای چاپ به سردبیر دادم . ضمنا در مورد حالت و روحیه متهم و سکوت پیاپی او در مقابل سئوالات ماموران پلیس و بازپرس و اظهارات همسایگان در مورد انگیزه قتل مطالبی نوشتم که عصر در روزنامه چاپ شد .
    علاقمند شدم که ماجرای این قتل را تعقیب کنم چون سابقه نداشت کسی اینطور صریح اعتراف به قتل کند ولی در مورد انگیزه آن حرفی نزند . در چند دفعه تماسی که با بازپرس گرفتم او اظهار داشت متاسفانه با وجود اینکه چندبار متهم را از زندان ببازپرسی آوردم هنوز در مورد انگیزه قتل خود حرفی نزده است و تنها اظهارات همسایگان در پرونده ضبط است و چون وی حاضر به بازگو کردن علت جنایت نیست پرونده را به دادگاه خواهم فرستاد تا در آنجا حقایق روشن شود .
    بدین ترتیب چند ماهی از ماجرای قتل سپری شد یک روز صبح وقتی مطابق معمول بروزنامه رفتم سر دبیر بمن اطلاع داد که محاکمه بهمن آغاز خواهد شد و تو باید با توجه به علاقه شدید مردم به روشن شدن ماجرای مرموز این قتل عین آنچه را که در دادگاه میگذرد بنویسی تا در روزنامه چاپ کنیم . سردبیر قول دادم که اینکار را خواهم کرد و چون خود من نیز لحظه به لحظه در جریان قتل بودم میل داشتم بدانمانگیزه این قتل که قاتلش با قاتلین دیگر فرق زیادی دارد چیست ؟

    ادامه دارد ...
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  8. تشكرها از اين پست


  9. #5
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    پيش فرض


    به همین جهت با دقت زیادی مواظب بودم که ببینم محاکمه بهمن کی شروع میشود تا اینکه اطلاع یافتم از روز شنبه هفته دیگر محاکمه او در یکی از سالن های جنائی آغاز خواهد شد .

    روز شنبه محاکمه بهمن آغاز شد و همانطوریکه پیش بینی میگردید از همان اولین جلسه محاکمه فوق العاده شلوغ شد و در جلسات آن هربار تعداد زیادی از مردم شرکت میکردند . ولی در تمام این جلسات سکوت کرد تا اینکه دادگاه بعد از سه جلسه سرانجام اعلام کرد فردا آخرین جلسه خود را تشکیل خواهد داد تا در مورد متهم تصمیم بگیرد.
    صبح روز بعد چون میدانستم آخرین جلسه است و این جلسه فوق العاده شلوغ خواهد شد بدین جهت زودتر از همیشه به روزنامه آمدم ، جز سردبیر و چند کارمند هنوز بقیه کارکنان نیامده بودند . جریان را به سردبیر گفتم و آنگاه باتفاق عکاس عازم دادگستری شدم تا در آخرین جلسه دادگاه شرکت کنم .
    وقتی جلوی در سالن جنائی رسیدم جمعیت زیادی را مشاهده کردم که بعلت نبودن جا پشت درمانده بودند ، از میان جمعیت گذشتم و باتفاق عکاس وارد سالن شدیم و در صندلی های جلو که قبلا برای خبرنگاران رزرو شده بود نشستیم .
    سالن دادگاه پر از جمعیت بود و حتی یک جای خالی نیز دیده نمیشد . ماموران پلیس نیز در جلوی در ایستاده بودند تا از ورود جمعیت خارج سالن که مشتاق شنیدن محاکمه بودند جلوگیری کنند . شاید در تاریخ محاکمات جنائی چنین ازدحامی سابقه نداشت و آنهائی که در خارج از سالن بودند بخود لعنت می فرستادند که چرا صبح کمی زودتر نیامده بودند تا جا بگیرند ولی بهرحال چاره نبود و میبایست همچنان نامعلوم شدن نتیجه محاکمه در خارج سالن بمانند . در اینوقت به دستور رئیس دادگاه درهای سالن بسته شد تا محاکمه آغاز شود .
    اینجا دادگاهی است که برای تعیین سرنوشت یک متهم بقتل تشکیل شده و من نیز همچون تماشاچی در بین جمعیت نشسته ام .
    در گوشه ای از دادگاه هیئت قضات با لباسهای رسمی بر مسند ریاست تکیه زده اند و همه منتظر دستور رئیس دادگاه هستند . لحظه ای بعد صدای خشک چکش رئیس دادگاه میان همهمه تماشاچیان طنین افکند و مردم را وادار به سکوت کرد .
    امروز چون آخرین جلسه محاکمه بهمن بود عده زیادی در جلسه دادگاه شرکت کرده بودند تا ببینند سرنوشت متهمی که تا بحال در تمام جلسات دادگاه سکوت اختیار کرده و جز چند کلمه مبنی بر این که من قاتلم ابراز نکرده بکجا می انجامد .
    برای دومین بار چکش رئیس دادگاه بروی میز کوبیده شد . نفسها در سینه حبس شده سکوتی سنگین فضای دادگاه را فرا گرفته یود .
    رئیس دادگاه با صدایی رسا گفت : زندانی شماره ۴۴۹ .
    مردی قد بلند با موهای پریشان از جایگاه متهمین برخاست و دوباره نشست .
    همهمه عجیبی بین جمعیت پیچید .
    زنها ودخترها میگفتند : بیچاره ، به قیافه اش نمیاد قاتل باشد !
    در اینوقت رئیس دادگاه به جمعیت هشدار داد که از همهمه و جنجال خود داری کنند . آنگاه با صدائی بلند و آرام روبه متهم کرد و گفت : طبق مدارک موجود در پرونده و با توجه به شهادت همسایگان و هم چنین اقرار صریح خودت ، متهمی که چندی قبل همسر ثروتمندت را بقتل رساندی ، آیا بگناه خود معترف هستی ؟
    هنوز مرد زندانی عکس العمل در مقابل حرفهای رئیس دادگاه از خود نشان نداده بود که دادستان از جایگاه خود برخاست و گفت :
    ریاست محترم دادگاه با توجه به اینکه امروز آخرین جلسه محاکمه متهم است اجازه میخواهم چند کلمه ای را به عرض برسانم .
    آنگاه با صدای زنگ داری که لرزشش آشکار بود چنین گفت :
    همانطور که مسبوق هستید طبق قانون کسی که عمدا کسی را بکشد محکوم به اعدام میشود ، نظم جامعه ایجاب مینماید که قانون در مورد قاتلین به شدیدترین نحوی اجرا شود تا دیگران درس عبرت بگیرند و از تکرار اینگونه جنایات خودداری شود و با توجه به این امر لازم است باستحضار برسانم که آقایان قضات توجه داشته باشند : قاتلی که امروز در پیشگاه عدالت قرار گرفته جنایتکار سنگدلی است که با کمال بیرحمی و شقاوت همسر جوان و بیگناه خود را بقتل رسانده است . او در تمام جلسات دادگاه مهر سکوت بر لب زده و پیرامون انگیزه جنایت خود کوچکترین حرفی ابراز نکرده است .
    همه میدانند که سکوت خسته کننده متهم در طی جلسات داداگاه قضات را به تنگ آورده و من یقین دارم او میخواهد به این طریق باعضای محترم دادگاه بگوید که من دیوانه ام و برای این دیوانگی نیز سکوت را انتخاب کرده است و با توجه به اینکه در جریان پرونده های قضائی دادگستری به کرات دیده شده گاهی اوقات متهمین برای فرار از مجازات چنین کارهائی می کنند و متهم حاضر نیز همین رویه را پیش گرفته و مسلما این مرتبه نیز او سکوت خود را نخواهد شکست . پیشنهاد میکنم قضات محترم برای اجرای عدالت و جلوگیری از هرج و مرج در جامعه رای خود را صادر فرمایند در ضمن توجه داشته باشند که برای متهم طبق قانون مجازات عمومی تقاضای اعدام شده است ...
    دادستان سکوت کرد و بر جای خود نشست .
    تمام چشمهای حاضرین به سوی متهم چرخید همچنان که غم بی پایانی در وجودش موج میزد لبخند خفیف و تمسخر آمیزی برلبانش نقش بست ، آنگاه در حالیکه چشمان غمگین را بسوی قضات دادگاه دوخته بود به آرامی از جای برخاست .
    سکوت مطلق فضای دادگاه را فرا گرفته بود .

    ادامه دارد ...
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  10. تشكرها از اين پست


  11. #6
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower


    سکوت مطلق فضای دادگاه را فرا گرفته بود .

    متهم درحالیکه با صدای لرزان چند کلمه ای نامفهوم زیر لب بزبان آورد لبانش را تر کرد و آنگاه با صدائی آرام و شمرده آغاز سخن نمود : آقای رئیس ، آقایان قضات،من جوانی هستم از همین اجتماع، اجتماعی که شما قضات محترم و شما مردم نیز جز آن هستید . من اکنون به اتهام قتل در پیشگاه عدالت قرار گرفته ام و بالهای طلائی فرشته عدالت را مقابل چشمانم می بینم که به من نوید میدهند عدالت همیشه زنده است .
    عدالت!
    آری عدالت زنده است و من هم از کسانی که وظیفه سنگین اجرای آن را بعهده دارند میخواهم که بحرفهایم گوش کنند و توجه نمایند و آنگاه حکم به اجرای آن بدهند .
    من سواد ندارم . البته این بآن معنی نیست که اصولا درس نخوانده باشم ، نه اینطور نیست ، بلکه میخواهم بگویم سوادم بپایه شماها که میخواهید حکم صادر کنید نمی رسد . حق هم دارم ، چون دبیرستان را نیمه تمام گذاشتم ولی با همین سوادم اجبارا خودم دفاع از خودم را بعهده میگیرم و در آخرین جلسه دادگاه حرفهایم را خواهم زد .
    من از مردم خجالت میکشیدم که حقایق را بیان کنم ولی اکنون احساس میکنم این اشتباه بود چون مردم نیز جز همین اجتماع هستند . اجتماعی که خیلی زود مرا از دبیرستان فراری داد و همکلاسانم را بمراتب بالا رساند . این حق آنهاست که درس خواندند و من نخواندم و باید سزای خود را ببینم .
    من بعد از مدرسه درسهایم را در میان همین اجتماعی که شما مردم تشکیل دهنده آن هستید خواندم و همین اجتماع بود که کمر مرا شکست و من در میان تاریکیهایش نابود شدم . در این اجتماع بود که صدای مردم مظلوم و بی گناه را شنیدم و با آنها هم آهنگ شدم و تصمیم گرفتم همکلاس آنها بشوم و درس بخوانم .
    اما این درس ، درسی نبود که احتیاج به معلم و مدرسه داشته باشد چون بزرگترین معلم آن همان اجتماع بود .
    من و همکلاسهائی که در اجتماع پیدا کرده بودم همه یک تصمیم داشتیم آنهم حقیقت بخشیدن بر رویاهای طلایی جوانی بود ، دلمان میخواست ما نیز مثل افراد با نفوذ و پولدار از لذائذ زندگی بهره بگیریم ، میخواستیم ما نیز با داشتن اتومبیل ، پول و ویلا در ردیف آنان که از این امکانات برخوردار بودند قرار بگیریم .
    اما افسوس که ما گناهکار بودیم و گناهمان نداشتن پارتی بود و پول ، شاید اگر من نیز از ایندو بهره داشتم امروز جایم در ردیف متهمین نبود و آرزوهای طلائی ام نیز این چنین به گل نمی نشست .
    بعضی عقیده دارند در زندگی سرنوشتی وجود ندارد و انسان هرچه میکند خودش به خودش می کند و اگر این تا اندازه ای درست باشد صد در صد نیست . مورچه ای که بعداز بیست بار بالا و پائین رفتن از روی دیوار گنندم را به لانه خود میرساند تلاش خستگی ناپذیری برای موفقیت داشته است ولی اگر همین مورچه گرفتار سیل خروشانی بشود چه کاری از دستش برمیاید .
    من نیز در چنین شرایطی قرار گرفتم و سیل خروشان مرا با خود می برد بدون اینکه حتی امیدی به زندگی داشته باشم ، منتهی من زنده ماندم همانگونه که ممکن است مورچه در میان سیل غران بحسب تصادف به تخته ای بچسبد و از مرگ نجات یابد ، من نیز در دریای اجتماع از مرگ نجات یافتم اما همانگونه که می بینید امروز به عنوان یک قاتل محاکمه میشوم .
    از شما خواسته شد که رای قطعی خود را صادر کنید و مرا محکوم نمائید .
    چرا ، چون سکوت کردم . آیا کسی اگر نتوانست حرف بزند باید فورا حکم اعدامش را صادر کنید .
    شما بمن بگوئید ، آیا هرکس زبانش بسته شد و نتوانست بخاطر آبرویش از خود دفاع کند باید در دل خاک قرار بگیرد و سنگ فراموشی برویش گذارده شود ؟ ...
    شما همیشه دم از عدالت میزنید ولی نمیدانید که دم از عدالت زدن نیز خود نوعی بیعدالتی است .
    عدالت !!!

    ادامه دارد ...
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  12. تشكرها از اين پست


  13. #7
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    پيش فرض

    راستی چه کلمه قشنگ و زیبائیست ، اما افسوس که در وجود هیچ کس بمعنای واقعی کلمه یافت نمی شود و قانون بشری هرگز نمی تواند آنرا بمعنای واقعی اش اجرا کند !
    ای عدالت بخاطر تو سنگ به سینه می زنند و جنجال به راه میاندازند ولی هیچگاه حاضر نیستند اعتراف کنند که بنام عدالت چه جنایتها که مرتکب نمی شوند و چه کارها که نمی کنند !!
    امروز نیز بنام عدالت خواسته شد تا در مورد من حکم اعدام صادر شود و مسلما با صدور حکم بنظر شما عدالت اجرا شده است .
    گفته شد اجرای حکم اعدام جنایات را کاهش خواهد داد اما بسیار دیده شده صبح یک نفر اعدام شده و شب باز قتلی افتاده است !
    امروز در قانون کشورهای مترقی حکم اعدام منسوخ شده و قضات ما نیز باید توجه داشته باشند همه آنانی که بعنوان قاتل در دادگاهها محاکمه می شوند قاتل از مادر زداه نشده اند .
    من نمیگویم حکم اعدام را اجرا نکنید من میگویم در اینمورد خوب تحقیق کنید ببینید انگیزه قتل چیست ؟شما که طبق قانون مجازات عمومی برای هر قاتلی تقاضای اعدام می کنید آیا هیچ فکر کرده اید ممکن است برای شما هم در یک حالت عصبی وضعی پیش بیاید که با یک سیلی شخصی را بکشید ! آیا در اینصورت شما باید اعدام شوید؟البته اینها را میگویم که موارد قتل ها روشن شود و تحقیق کافی بعمل آید . قانون بنظر من باید برای قاتلین واقعی اجرا شود ، نه برای هر کس که عنوان قاتل به او داده شده است . در حالیکه گناهکار هم نیست !
    بهتر است در این موارد مخصوص در قانون تجدیدنظر کامل بعمل آید چون من تنها متهم بقتلی نیستم که در این دادگاه محاکمه میشوم و مسلما بعداز من و قبل از من محاکماتی انجام گرفته و باز هم انجام خواهد گرفت .
    همه شما منتظرید که من خودم انگیزه قتل را تشریح کنم در حالیکه این وظیفه شماست در این موارد واقعا تحقیق کنید بدون اینکه احتیاجی به من داشته باشید .
    شما اجرای قانون را بنام عدالت پیروزی بزرگی برای خود میدانید ولی آیا هرگز هیچ فکر کرده اید اگر اشتباه کنید چه خواهد شد ؟ مسلما هیچ!
    چون رای صادر کردید و دیگر قابل فرجام نیز نیست ...
    ضمنا من اگر این سخنان را بر زبان میاورم مسلما بخاطر خودم نیست بلکه بخاطر کسانی است که در آینده در این دادگاهها محاکمه خواهند شد . باید بفکر آنها بود !!
    در این هنگام دادستان بعنوان اعتراض از جایگاه خود برخاست و با صدای بلند رو بر رئیس دادگاه نمود و گفت : آقای رئیس ، متهم از موضوع خارج شده است . بهتر است بجای حاشیه رفتن اصل مطلب را بیان نماید !
    متهم نگاه بی تفاوتی به دادستان انداخت و گفت :
    نه ، من از موضوع خارج نشدم و اصل موضوع بهمین چیزهایی که گفتم بستگی دارد ، مگر نه اینکه من متهم به قتل هستم و باید آخرین دفاع خود را بکنم بنابراین باید به من این آزادی داده شود که ذهن قضات را نسبت به مسائلی که در هر قتلی به یک نحوی پیش میاید روشن کنم بهمین جهت آنچه را که بعنوان حاشیه از آن نام می برید بستگی تام به گفته هایم در این جلسه خواهد داشت و بهمین جهت قویا باید بگویم من از موضوع خارج نشدم .
    بهر حال از آقایان قضات میخواهم بانچه که خواهم گفت توجه نمایند ، در حقیقت این سرگذشت من است که به جریان مرگ همسرم کاملا بستگی دارد و من آن را بعنوان آخرین دفاع در دادگاه بازگو میکنم در حالیکه میتواند برای تماشاچیان و قضات داستان مردی باشد که امروز زندگی اش نابود شده وباید تا پایان عمر باخاطراتش زنده بماند .

    ادامه دارد ...
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  14. تشكرها از اين پست


  15. #8
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower

    ۱۷ سال داشتم و در کلاس پنجم دبیرستان تحصیل میکردم و به آینده خیلی امیدوار بودم و میل داشتم روزی خود را خوشبخت احساس کنم . دلم میخواست هرچه زودتر این دو سال آخر دبیرستان را طی کنم و وارد دانشگاه شوم .
    زندگی در نظرم زیبا و فرح انگیز می نمود و از محیط مدرسه و زیبائی هایش لذت می بردم و از اینکه حس میکردم بعداز پایان تحصیلاتم سرانجام مصدر کاری خواهم شد خیلی خوشحال بودم و نزد خود نقشه ها میکشیدم . در آنوقت ها زنگ مدرسه برای من نشاط انگیزترین آهنگ ها بود بخصوص هنگام ظهر چون همزمان با زنگ ما زنگ مدرسه دبیرستان دخترانه پایین تر از مدرسه ما هم شنیده میشد .
    هنگام ظهر وقتی دختر و پسر ها باهم تعطیل میشدیم غوغائی در پیاده رو خیابانها براه می افتاد . من از تماشا کردن دخترها لذت میبردم اما همیشه ناخودآگاه سعی میکردم از دخترها دوری نمایم . با اینکه خوش تیپ بودم و ضمنا بطوریکه دوستان پسرم میگفتند بین دخترها هواخواه داشتم هرگز سعی نمیکردم با آنها دوست بشوم ، یادم هست حتی چندبار موقعیتی پیش آمد که با چند دختر دوست بشوم ولی خودم اینکار را نکردم !
    وقتی پسرهای همکلاسم از عشق دخترها حرف میزدند آنها را مسخره میکردم و به آنهامیگفتم در این دوره عشق معنی ندارد و آنان که مرا همکلام خود نمی دیدند دیگر راجع به دخترها نزد من حرفی نمی زدند . اما همین پسرها وقتی دختری به آنها بی وفائی میکرد و یا با پسر دیگری که خوش تیپ تر و پولدارتر از آنها بود طرح دوستی میریخت نزد من میامدند و در حالیکه فوق العاده ناراحت بودند حرفهای مرا تائید میکردند راستش من به جنس زن و عشق او کوچکترین ایمانی نداشتم و بهمین جهت کلمه عشق در آن زمان برای من مسخره ای بیش نبود !
    بالاخره بازیهای تقدیر و سرنوشت از یکجا شروع میشود که انسان خودش هم فکرش را نمی کند این بازی برای من هم از یک روز سرد پائیزی آغاز شد ...
    آن روز بعدازظهر برای تماشای یک مسابقه فوتبال به امجدیه رفته بودم نزدیک هشتاد دقیقه بازی را تماشا کردم اما نمیدانم باوجود علاقه شدیدی که به فوتبال داشتم چرا ده دقیقه آخر بازی را نماندم . از میان جمعیت تماشاچی گذشتم و لحظه ای بعد در حالیکه صدای تشویق تماشاگران همچنان بگوشم میخورد از در امجدیه خارج شدم .
    در خیابان قدم زنان بطرف خانه براه افتادم همچنان که پیش میرفتم و غرق در فکر بودم و برای آینده ام نقشه میکشیدم ناگهان نمیدانم چطور شد که دریافتم کتابهایم بزمین ریخت . وقتی سربلند کردم دختری را دیدم که مشغول جمع کردم کتابهایم است ، باخود گفتم شاید در رویا سیر میکنم .
    ولی صدای گرم و گیرای او مرا از این فکر بدرآورد .باعرض معذرت گفت چون ساعت کلاس تقویتی اش که در این خیابان واقع است دیر شده میدوید تا به درسش برسد بهمین جهت نفهمیده تنه زده است !!
    دختری بود فوق العاده زیبا ، با موهای بلوند بلند و چشمان آبی . درست نمیدانستم چه حالی دارم ، حرف نمیزدم و مات و مبهوت بی اختیار بچشمانش نگاه میکردم .
    او خیلی سریع کتابها را جمع نمود و به من داد خداحافظی کرد و مثل برق چند قدم آنطرفتر بداخل ساختمانی که کلاس اش در آن قرار داشت رفت و از مقابل دیدگانم پنهان گشت .
    زیبائی و نگاه جذاب او در من تاثیر زیادی کرده بود بطوریکه از خود بیخود شده بودم قدم هایم بجلو نمی رفت . گویی آنچه که در چند لحظه گذشته بودبراستی برایم رویایی بیش نبود . خواستم تعقیب اش کنم اما دیر شده بود .
    باگامهایی آهسته آرام و لرزان بطرف خانه براه افتادم وقتی به منزل رسیدم نزدیک غروب بود بدون اینکه مطابق معمول به اطاق مادرم بروم و با او احوالپرسی کنم باطاق خودم رفتم و بعد از بستن در اطاقم بفکر فرو رفتم .

    ادامه دارد ...
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  16. تشكرها از اين پست


  17. #9
    عضو فعال آواتار saghar 64
    رشته
    مهندسی برق
    تاريخ عضويت
    2010/1
    محل سكونت
    ؟؟؟؟؟؟
    امتیاز
    1115
    پست ها
    1,298

    پيش فرض

    حوصله خوندن ندارم،خلاصش چیه؟
    زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امید
    که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد
    یک امید قلبی به تو گوید که
    خدا هست هنوز

  18. تشكرها از اين پست


  19. #10
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,380

    Flower


    آنشب مادرم هرچه اصرار کرد شام نخوردم . درست نمیدانستم چه حالی دارم . اصرار مادرم نیز برای بحرف آوردن من بیهوده بود . سرانجام نیز کسلی را بهانه کردم و از رفتن به سرمیز شام خودداری کردم . او از اطاق بیرون رفت و من دوباره در افکارم غرق شدم !
    همه اش به آن دختر زیبای موبلوند فکر میکردم و آنچه را که اتفاق افتاده بود بنظرم میاوردم . سرانجام چون نتوانستم بعد از ساعتها فکر کردن او را از خاطر ببرم تصمیم گرفتم هرطور شده وی را پیدا کنم !
    شب ناآرام و عجیبی بود کسی که همیشه عشق را مسخره میکرد اکنون بخاطر دختری خواب بچشمش نمیامد . آنشب با افکاری پریشان بعد از ساعتها بیهوده فکر کردن بر رختخواب رفتم و بافکر این دختر خوابم برد .
    صبح کمی دیرتر از همیشه بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه درحالیکه بدروغ خود را خوشحال نشان میدادم از مادرم بخاطر کسلی شب گذشته عذرخواستم و کتابها را برداشتم و راهی مدرسه شدم .
    اما مدرسه نرفتم و بجایی که دیروز او را دیدم رفتم . فکر کردم شاید خانه اش همان نزدیکی هاست و ممکن است او را ببینم . ولی این فکر بیهوده بود و من او را ندیدم !
    ظهر نیز به خانه تلفن کردم که بخاطر کلاس فوق العاده برای نهار نخواهم رفت و تمام بعدازظهر را نیز آنجا ماندم بازهم او را ندیدم .
    هنگام غروب غمگین و ناراحت راه خانه را در پیش گرفتم . آن روز برای اولین بار به مدرسه نرفته بودم و بهمین جهت در طول راه همه اش در این فکر بودم که اگر به خانه مان از طرف مدرسه نامه غایبی بدهند آبرویم خواهد رفت .
    ولی راه حلی پیدا کردم . تصمیم گرفتم به پستچی مبلغی بدهم که نامه غایبی را بخودم بدهد بهمین جهت عصر آنروز وقتی پستچی برای پدرم نامه آورد یک ۵ تومانی به او دادم وخواهش کردم نامه غایبی مدرسه را به خودم بدهد . او هم قبول کرد . از این کار خودم خیلی خوشحال شدم چون بدین ترتیب اگر چند روزی هم مدرسه نمی رفتم مانعی نبود .
    روز بعد به همانجا رفتم ولی هرچه منتظر شدم او نیامد ، هنگام عصر به ساختمانی که کلاسهای شبانه در آن قرار داشت سر زدم ولی تلاش من برای پیدا کردن او بعلت نداشتن آدرس صحیح کلاس درسش بدون نتیجه ماند .
    روزهای سوم و چهار و پنجم نیز گذشت و من نتوانستم او را پیدا کنم تا اینکه بعدازظهر روز ششم جستجویم ، درست در همان ساعتی که چند روز قبل برای اولین بار او را دیدم در همان محل به او برخورد کردم اما قبل از اینکه بتوانم عکس العملی نشان بدهم او وارد یک مغازه صفحه فورشی شد . منتظر ماندم تا او از مغازه بیرون آمد .


    ادامه دارد ...
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  20. تشكرها از اين پست


صفحه 1 از 4 123 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی (دانلود کتاب)
    پاسخ ها: 7
    آخرین ارسال: 2014/7/19, 10:02 AM
  2. نکاتی دربارهء ژان پل سـارتر و رمان فنا ناپذیرش ( تهوع )
    توسط کالیگولا در تالار مشاهير جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/4/09, 11:20 PM
  3. امشب اشکی میریزدازکورس بابائی
    توسط Mohade3 در تالار داستان ها و حكايت ها
    پاسخ ها: 2
    آخرین ارسال: 2009/9/19, 11:26 PM

عبارت‌های مرتبط

دانلود رمان امشب دختری میمیرد

امشب اشکی میریزد

دانلود رمان امشب اشکی میریزد

دانلود کتاب امشب اشکی میریزد

موضوع رمان امشب اشکی میریزد چیست؟

دانلود کتاب امشب اشکی می ریزد

امشب اشكي ميريزد

دانلودکتاب امشب اشکی میریزد

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •