صفحه 1 از 6 12345 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 53

تاپیک: **رمان یلدا**(نوشته م.مودب پور)

  1. #1
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    پيش فرض

    رمان يلدا
    نوشته م.مودب پور
    ويرايش شده توسط محـسن ز در 2011/10/06 در ساعت 12:30 AM دليل: اصلاح عنوان
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  2. #2
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    پيش فرض

    قسمت اول...

    ساعت حدود یازده صبح بود . تو دفتر پدرم، تو شرکت بودم که موبایلم زنگ زد . داشتم نقشه اي رو که براي یه ساختمون کشیده و طراحی کرده بودم به پدرم نشون می دادم. ازش عذر خواهی کردم و تلفن رو جواب دادم.
    _بله، بفرمائین.

    نیما_ الو سیاوش! برس که ... بابام تِرِکید!

    « آروم تو تلفن گفتم »


    نیما الان وقت ندارم، نیم ساعت دیگه بهت زنگ می زنم. داریم با پدرم « فن ها » رو چک می کنیم.


    نیما_ صدات درست نمی آد
    ! دارین با بابات زن ها رو چک می کنین؟!

    _خفه شی نیما! زن نه ، فن!

    نیما_ ول کن ... باباي کچلت رو! می گم ... بابام تِرِکید!
    «دیدم انگار داره جدي حرف می زنه! صداشم یه جور دیگه بود و هی قطع و وصل می شد! موبایلم درست خط نمی داد »

    _داري شوخی می کنی؟ بابام تِرِکید یعنی چه؟!

    نیما_ مگه بابام کپسول گازه؟! می گم آپاندیسش ترکید! کري مگه؟!

    _بابا این موبایل وامونده تو نقطه ي کوره!

    نیما _برنامه ي چی چیت جوره؟!

    _اه ...! بذار برم تو اون یکی اتاق ببینم چی می گی!

    نیما _بري تو اجاق واسه چی؟! این چرت و پرتا چیه می گی؟!

    پدرم_ چی شده سیاوش؟ کیه پاي تلفن؟


    _نیماس
    . می گه آپاندیس باباش ترکیده!


    پدرم _آپاندیس ذکاوت ترکیده؟! الآن کجاست؟ حالش چطوره؟!

    _اینجا موبایل خط نمی ده. بذارین برم اون اتاق.

    « پدرم دنبالم اومد اون اتاق »


    _الو
    ! نیما، نیما!


    « داشت با آه و ناله، مثلا گریه می کرد »


    نیما _الهی قربون اون آپاندیس پاره و پورت برم باباي خوبم
    !


    _الو! چی شده نیما؟! درست حرف بزن ببینم بابات چی شده! صدات درست نمی رسه به من!

    نیما _هیچی بابا ! می گم بیرون بودم، زینت خانم از خونه زنگ زد و گفت برس که آپاندیس بابات ترکید و اورژانس بردش بیمارستان!

    _کدوم بیمارستان؟


    پدرم_ بپرس حالش الآن چطوره؟
    !


    _حالش الآن چطوره؟! مامانت کجاس؟ کدوم بیمارستان بردنش؟

    نیما _حالش آلان بیمارستان سیما ایناس! بیمارستانش انگار یه خرده بهتر شده!

    _چی؟!

    نیما _حواسم پرته بابا! یعنی می گم حالش انگار یه خرده بهتر شده ،بردنش بیمارستان سیما اینا.

    _سیماي ما؟!

    نیما_ نخیر! سیماي جمهوري اسلامی! خب سیماي شما دیگه!

    « بعد آروم با حالت گریه گفت »


    _الهی قربون سیماي شما برم که چقدر نازه
    !


    _چی گفتی؟!

    نیما_ می گم الهی قربون بابام برم که چقدر نازه!

    _زهر مار! فهمیدم چی گفتی!

    نیما_ اِه ...! حالا که وقت این حرفا نیس! می گم پاشو بیا دیگه!

    _مامانت کجاس؟!

    نیما_ با دست پسراي سابقش رفته تریا! خب معلومه کجاس دیگه! اونم با
    بابام رفته بیمارستان دیگه!

    _خب حالا تو کجایی؟!

    نیما _تو ماشینم! دارم می رم بیمارستان.

    _خب من چیکار کنم الآن؟!

    نیما_ تو بپر بهشت زهرا یه قبر بخر و فیش کفن و د فن رو بگیر و یه پولی بده به مرده شورا که بابامو خوب بشورن و دم قبرکنه رو هم ببین که ما رسیدیم معطل نشیم!

    _چی؟!

    نیما_ چی و مرض! می گم بلند شو بیا بیمارستان! مگه خواهرت دکتر اونجا نیس؟!

    _خب چرا.

    نیما _خبرت بلند شو بیا یه پارتی بازي بکن، بابامو خوب عمل کنن و هواش رو داشته باشن! حالا هی بگو چی!

    _اومدم بابا، اومدم!

    هم ناراحت شده بودم و هم خنده م گرفته بود ! جریان رو به بابام گفتم و تند راه افتادم طرف بیمارستانی که سیما، خواهرم اونجا کار می کرد . یه ربع بعد رسیدم . تا پیاده شدم، دیدم نیمام رسید. دوتایی رفتیم تو بیمارستان و رفتیم جلوي قسمت پذیرش. پذیرش خیلی شلوغ بود . هفت هشت ده نفر جلوش واستاده بودن و هی از مسئولش که یه دختر جووون بود، سوال می کردن . دختر بیچاره م که یه دستش به گوشی تلفن بود و یه دستش به میکروفن « پیجینگ » و یه دقیقه با تلفن صحبت می کرد و یه دقیقه، یه دکتر و پرستار و یا مامور تاسیسات رو پیج می کردو وسطش دو تا جمله جواب ارباب رجوع رو می داد،
    پاك گیج و کلافه شده بود! مردمم بهش اَمون نمی دادن و مرتب ازش سوال می کردن!

    ارباب رجوع _ببخشین خانم، همسر من اومده اینجا . گویا مسموم شده! اسمش ثریا عبادیه. میشه نگاه کنین ببینین هنوز اینجاس یا رفته؟
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  3. #3
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    پيش فرض

    مسئول پذیرش تا می اومد جواب بده، تلفن زنگ می زد و یه لحظه با تلفن صحبت می کرد و بعد باید با بلند گو یه نفر رو به پیج می کرد.
    مسئول پذیرش _دکتر بهرامی اورژانس دکتر بهرامی اورژانس.
    ارباب رجوع_ خانم ببخشین، یه مریض بد حال داریم! ترو خدا کار ما رو زودتر راه بندازین!
    مسئول پذیرش _اقامن یه نفرم! صد تا دستم که ندارم! خودتون پرش کنین.
    ارباب رجوع _ خانم ما زودتر اومدیم، مریض مام بد حاله!
    مسئول پذیرش _اجازه بدین قبل از شمام هستن!
    « تلفن دوباره زنگ زد و مسئول جوا داد و دوباره میکروفن رو ور داشت و گفت »
    دکتر ابراهیمی ... دکتر ابراهیمیccu .
    ارباب رجوع _خانم یک کاغذ به من بدین برم مریضم رو مرخص کنم آخه!
    مسئول پدیرش _کاغذ چی بدم آخه؟!
    نیما_خانم هر چی جلو دست تونه بدین بهش دیگه ! کاغذ یه خط هس، دو خط هس، شطرنجی هس، A4هس ! کاغذ کاغذه دیگه!
    مسئول پذیرش_ بله؟!
    « ! آروم زدم تو پهلوي نیما »
    ارباب رجوع _خانم ببخشین مریضی بنام ترابی اینجا دارین؟
    ارباب رجوع _دیگه چه خبره آقا؟! ناسلامتی مام آدمیم ها! سه ربعه اینجا معطلیم و شما نرسیده می رین جلو!
    _منکه از هر دو تون زودتر اومدم و بیشتر سر پا واستادم! ناسلامتی مریضم هستم!
    _شما که پشت سر من بودین!
    مسئول پذیرش _شماها هر چی بیشتر شلوغ کنین دیرتر کارتون راه می افته ! اصلا همینجور که هستین صف بکشین! یکی یکی که نوبت تونه، بیاي جلو و سوال کنین!
    « ولوله افتاد بین ارباب رجوع ها که نیما گفت »
    _ببخشید سر کار خانم. من یه دونه اي م! یه دونه اي که صف نداره!
    « دوباره زدم تو پهلوش! مسئول پذیرش که خنده شم گرفته بود، گفت »
    _شمام بفرمائین تو صف!
    نیما _چشم! بروي دیده!
    « من و نیما رفتیم تو صف که خانم مسئول پذیرش به یه مرد که خیلی وقت بود یه گوشه، ساکت واستاده بود گفت »
    _شما خیلی وقته اینجا واستادین. من حواسم هس. اسم؟
    « یارو که لهجه ي ترکی داشت، گفت »
    _گادره!
    مسئول پذیرش_ گادره؟
    _گادره نه بابا! گادره.
    مسئول _بنده م که همینو گفتم! گادره، درسته؟
    « یه دفعه همه ي ارباب رجوع ها با هم گفتن »قادري قادري!
    _قادري ! قادري!
    « مسئول پذیرش گه تازه متوجه ي لهجه ي یارو شده بود، شروع کرد تو دفتر دنبال اسم قادري گشتن و یه خرده بعد گفت
    _یه همچین اسمی نداریم اینجا! نادري داریم، قادري نداریم.
    قادري _ببینم!
    اینو گفت و همچین دولا شد رو پیشخون مسئول پذی رش که اگه مردم نگرفته بودنش، می افتاد اون طرف رو کله ي خانم مسئول پذیرش»
    مسئول _آقا یاوش! چه خبرتونه؟! این دفترو من باید ببینم نه شما! اگه اسم تون بود که خودم بهتون می گفتم!
    قادري _ایسمش انُجا نیس؟
    مسئول_ نخیر، نیس؟
    قادري _فامیلیش نَمی خواي؟
    مسئول _چرا نمی خواد؟ هم اسم، هم اسم فامیل باید اینجا باشه.
    قادري _ایسمش باید انُجا بونیسه؟!
    مسئول _بله ، باید بنویسه.
    قادري _خب الان بنویس! چی فرگ داره! اُن نَوِنِشته، تو بونیس!
    « . تلفن دوباره زنگ زد و مسئول جواب داد و بعد از پس میکروفون گفت
    _دکتر صادقی بخش جراحی دکتر صادقی بخش جراحی.
    « بعد به قادري گفت »
    _یعنی چی آقا چه فرقی داره؟ اسم باید اینجا نوشته شده باشه! در ضمن، تو نه و شما!
    «! همه زدن زیر خنده »
    مسئول پذیرش _اصلا شما دنبال کی اومدین؟
    قادري_ منیم امدم دونبال کارتن ایضافه ! پیلاستیچ باطله! شوشان جیر خورده! شوشه پاره! خب می خرم، پلش نگده ! اسمش بونیس هم رز خودم میام!
    دوباره همه زدن زیر خنده که خود مسئول پذیرشم که هم خنده ش گرفته بود و هم عصبانی شده بود، به یه نگهبان اشاره کرد و نگهبانم اومدو یارو رو با خودش برد. مسئول از نفر بعدي پرسید»
    _اسم خانم شما چی بود؟
    _ثریا عبادي.
    مسئول _ایشون حالشون خوب شد و با همراه شون تشریف بردن.
    « دوباره تلفن زنگ زد »
    مسئول _مسئول آسانسور بخش دو _مسئول آسانسور، بخش دو.
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  4. #4
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    پيش فرض

    « بعد از نیام پرسید »
    _حالا شما بگین؟
    نیما_ چی بگم؟
    « مسئول پذیرش دوباره خندید و گفت »
    _آقا سربسر من می ذارین؟
    نیما _نه خدا شاهده! شما بگین تا من بگم!
    مسئول_ با خنده گفت شما امرتون رو بفرمائین.
    نیما _آهان! عرضم به حضورتون ...
    تا اومد حرف بزنه، تلفن زنگ زد و مسئول گوشی رو ور داشت و دستش رو گرفت جلو صورت نیما یعنی صبر کن . یه لحظه بعد گوشی رو گذاشت و نیما گفت
    _عرضم به حضورتون ...
    « دوباره مسئول دستش رو گرفت جلو صورت نیما که یعنی بازم صبر کنه و پشت میکروفون گفت »
    _دکتر اجابتی، رادیولوژي ... دکتر اجابتی، رادیولوژي .
    « : بعد دستش رو آورد پایین و به نیما گفت »
    _ببخشین، حالا بفرمائین.
    نیما _عرضم به حضورتون ...
    دوباره تلفن زنگ زد و خانم مسئول پذیرش دستش رو گرفت جلو صورت نیما گوشی تلفن رو ورداشت و یه لحظه بعد گذاشت سرجاش»
    نیما عرضم ...
    « دوباره خانم مسئول دستش رو گرفت جلو صورت نیما و پشت میکروفون گفت »
    آقاي اطاعتی، انبار داري. آقاي اطاعتی، انبارداري.
    « . بعد به نیما گفت ببخشید، بفرمائین »
    نیما _خدا ببخشه. عر ...
    « تا نیما گفت « عر » دوباره خانم مسئول دستش رو گرفت جلو صورت نیما و به یه پرستار که از اونجا رد می شد گفت ، »
    _پروانه! بگو مهین بیاد دیگه! دست تنهام اینجا!
    « نیمام که کف دست خانم پرستار جلو صورتش بود یه دفعه گفت »
    به به ! به به به این کف دست ! به به به این فال ! به به به این خط عمر! هزار الله و اکبر به این خط شانس ! جونم واسه تون بگه، یه پول قلنبه همین روزا دست تون می رسه این هوا!
    « با دستش رو هوا یه چیزي اندازه ي یه هنودنه ي بزرگ رو نشون داد! مردم دیگه مرده بودن از خنده که نیما گفت »
    _خواهر فال نخودم بلدم، بگیرم براتون؟!
    « خانم مسئول دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیر خنده و همونجور که می خندید گفت »
    _یعنی چی آقا؟!
    نیما_ خانم بنده اینجا به عر عر افتادم! دلم ترکید از بس نذاشتین حرف بزنم!
    « محکم زدم تو پهلوش که اونم بلند گفت »
    _آخ!
    « دوباره همه زدن زیر خنده! شده بود اونجا تآتر! دو سه تا پرستار دیگه م جمع شدن اونجا که مسئول پذیرش با خنده گفت »
    آ چیکار کنم آقا؟! یه نفرم و این همه مسئولیت!
    نیما _خب چرا نمی گی مهینم بیاد کمکت؟!
    دوباره همه زدن زیر خنده که یه خانم جوون که گویا همون مهین خانم، همکار مسئول پذیرش بود، اومد و خیلی جدي به نیما گفت
    _شما امرتون رو بفمائین. به مسائل دیگه کاري نداشته باشین!
    نیما _به روي چشم. ممکنه مسئول سرد خونه رو برام پیج کنین؟
    مسئول پذیرش _مسئول سردخونه رو براي چی می خواین؟!
    نیما _عرضم به حضورتون که ما یه ساعت پیش اومدیم اینجا خدمت همکار محترم شما. واقعا چه خانم زحمت کشی م هستن!
    مسئول پذیرش اولی _شما یه ربع نیس که تشریف آوردین اینجا!
    نیما _صاب تشریف باشین، حالا هر چی ! عرضم به حضورتون که ما یه بیماري داشتیم به اسم ذکاوت که احتمالا تا الآن فوت کردن! می خواستم دیگه نرم بالا تو بخش مزاحم همکارا بشم ! اگه ممکنه مستقیما راهنمایی بفرمائین بنده رو سردخونه که با اون خدا بیامرز دیداري تازه کنیم و بقیه ي صحبت ها رو موکول کنیم به قیامت!
    دوباره همه زدن زیر خنده! جدي جدي حرف می زد طوري که منم به خنده افتادم! »
    وقتی خنده مردم که اصلا کار خودشون یادشون رقته بود تموم شد، مسئول جدید که اسمش گویا مهین بود، در حالیکه سعی می کرد نخنده و خیلی جدي باشه، تو دفتر رو نگاه کرد و گفت
    _خبر, خیالتون راحت باشه. ایشون زنده ن و فوت نکردن. در ضمن چشم شما روشن! یه پسر کاکل زري م مهمون دارین!
    نیما _چشم و دلتون روشن! ترو خدا راست می گین؟! خودش چطوره؟ ترو خدا حالش خوبه؟
    مسئول _بعله! هم مادر و هم بچه سالم و سلامت ن.
    نیما _حیف! من از خدا همیشه یه گیس گلاب تون می خواستم! البته شکرت خدا هر چی تو صلاح بدونی، همون خوبه!
    مات مونده بودم و نیما و مسئول پذیرش رو نگاه می کردم که مردم شروع کردن به نیما تبریک گفتن و نیمام خیلی جدي از همه تشکر می کرد! یکی از پرستارهایی که جمع شده بودن اونجا به نیما گفت
    _شیرینی ما یادتون نره!
    نیما _بچشم! به دیده منت! فقط لطف کنین بفرمائین وضع حمل طبیعی بوده یا کار به سزارین و جراحی کشیده؟!
    « محکم زدن تو پهلوش که همون مهین خانم گفت »
    _خیر. زایمان طبیعی بوده.
    نیما _الهی صد هزار مرتبه به درگاهت شکر!
    « بعد به همون مهین خانم گفت »
    _می دونین ؟ یه خرده سن و سالش بالا بود، اینه که کمی واسه ش دل نگران بودیم!
    مسئول پذیرش _نه ، الحمد ا... به خیر گذشته!
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  5. #5
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    پيش فرض

    نیما_ از اینجا برم یه گوسفند قربونی می کنم!
    « بعد خیلی آروم به مسئول پذیرش گفت »
    _ببخشین، شما نمیخواین این پدیده ي مهم رو از طریق ماهواره به جهانیان اعلام کنین؟!
    « اومدم نذارم یه چیز دیگه بگه که همون مسئول پذیرش با تعجب گفت »
    _بله؟!
    نیما_ بفرستین رو ماهواره یا اینترنت خبر رو دیگه!
    _مسئول چه خبري رو؟!
    نیما _همین که یه مرد گنده در سن پنجاه و هفت هشت سالگی، یه پسر کاکل زري بدنیا آورده، اونم در یک زایمان طبیعی،بدون احتیاج به سزارین!! خیلی حرف بخدا! دانشمندا و دکتراي خارجی تشنه ي این جور خبران!
    تا اینو نیما گفت، دوباره مردم زدن زیر خنده! نیما که اصلا نمی خندید!
    یه لحظه بعد همه ساکت شدن ! مونده بودن جریان چیه که مسئول پذیرش یه نگاهی تو دفتر کرد و در حالی که خودشم می خندید ، گفت
    _یعنی چی آقا؟ شوخی تون گرفته؟ ایشون خانم زهره زکاوت ن! یعنی چیزي که اینجا نوشته شده.
    نیما _ اِ ... بابام خودش رو اینجا زهره معرفی کرده؟!
    دوباره همه زدن زیر خنده . یه مریض با لباس بیمارستان که یه چوب زیر بغلم داشت از بس خندید، چوب از زیر بغلش در رفت و غش کرد رو زمین!
    نیما یک نگاهی بهش کرد و گفت
    _برادر من، جاي خندیدن، بلند شو و چوبت رو بزن بغلت و هر چه زودتر از اینجا فرار کن که یه دفعه می بینی فردا اعلام کردن شمام سقط جنین داشتی ها!
    « دوباره همه خندیدن و مسئول پذیرش با خنده گفت »
    _آقا خواهش می کنم سر و صدا راه نندازین! نیما رو زدم کنار و تا خواستم خودم با مسئول پذیرش حرف بزنم دوباره نیما گفت
    _خانم معذرت می خوام . حالا دیگه بابام، چه بخوام و چه نخوام بسلامتی فارغ شده، حداقل دستور بفرمائین این نوزاد شاه پسر رو همین الآن ختنه ش کنن که وقتی بردیمش با زائو خونه، تا چند وقتی بیرون نیاریمش که هوا آلوده س و بچه مریض میشه می افته سرمون!
    اگه یکی همین موقع وارد بیمارستان می شد، فکر کرده اومده سینما و دارن یه فیلم کمدي نشون می دن و همه جمع شدن و دارن می خندن ! دیگه مسئول پذیرشم جلوي خودش رو ول کرده بود و قاه قاه می خندید اما این نیماي کور شده اصلا انگار نه انگار که این حرفا رو زده! لبخند رو لب ش نمی اومد!
    « خنده ها که تموم شد به مسئول گفتم
    _ببخشید خانم، می شه خواهش کنم خانم دکتر فطرت رو برام پیج کنین؟
    _مسئول پذیرش خانم دکتر فطرت؟!
    _بله . دکتر سیما فطرت. جراحن.
    « مسئول پذیرش یه لحظه منو مگاه کرد که نیما گفت »
    _حتا ایشون رو هم ختنه کردن و دارن دوران نقاهت شون رو می گذرونن!
    « دوباره همه شروع کردن به خندیدن که نیما با حالت داد زدن گفت »
    _یه کاري بکنین آخه! باباي بیچاره م مرد!
    مسئول پذیرش _خواهش می کنم آروم باشین!
    نیما _حالا که شما می فرمائین چشم.
    مسئول_ اصلا پدر شما رو به چه علت آوردن اینجا؟
    نیما_ بابا آپاندیس ش گویا ترکیده و اورژانس رسوندش اینجا!
    « مسئول پذیرش یه نگاهی به دفتر کرد و گفت »
    _امروز ما ترکیدگی نداشتیم!
    نیما_ اختیار دارین خانم! جلو خودم متخصص، ترکیدگی رو تشخیص داد! تمام در و دیوار نم زده بود!
    « دوباره همه زدن زیر خنده! اومدم حرف بزنم که مسئول پذیرش باخنده گفت »
    _منظورم اینکه ما اصلا امروز بیماري که آپاندس ش ترکیده باشه، نداشتیم!
    نیما _یعنی من دروغ می گم؟ صداي ترکیدنش رو دو تا محله اون ور ترم شنیدن! همه میگفتن مثل صداي این نارنجکها چهارشنبه سوري بوده ! باور نمی فرمائین، برم استشهاد محلی جمع کنم ! اصلا ولش کنین! اون خدا بیامرز که تا حالا حتما فوت کرده و پشت سر مرده حرف زدن خوب نیس ! اگه براتون زحمتی نیس و خانم دکتر فطرتم دوران نقاهت شون تموم شده، تو اون بلندگو، یه پیج کنین. شاید خدا خواست و ایشون اومدن و زیر بال و پر ما رو گرفتن!
    دوباره همه خندیدن که تو همین موقع یه دستی بازوي منو گرفت ! برگشتم دیدم سیما خواهرمه ! داشت می خندید . همونجور با خنده به نیما و من گفت
    _سلام. می خواستین حالام نیاین!
    نیما _سلام سیما خانم ! بخدا ما خیلی وقته اینجاییم. منتها بابا رو دیر از اتاق زایمان آوردن بیرون! گویا سر بچه گیر کرده بوده و بیرون نمی اومده!
    « دوباره همه زدن زیر خنده! سیما می خندید و به نیما نگاه می کرد که من گفتم »
    _سیما جون گویا یه اشتباهی اینجا پیش اومده!
    سیما _چه اشتباهی؟!
    « تا مسئول پذیرش اومد توضیح بده، نیما گفت »
    _نه بابا ! اشتباه از طرف ما بوده ! گویا بابام اینجا خودش رو زهره معرفی کرده ! یه چند وقتیم بوده که بابام با آدماي ناجور نشست و برخاست می کرد! گویا گول خورده و شیکمش اومده بالا و ...
    « . دوباره خنده ها شروع شد »
    _نیما تمومش کن دیگه! اصلا فکر بابات نیستی!
    نیما_ فکر نداره که ! الحمد ا... که هم خودش سالمه و هم بچه ش! صاحاب یه داداش کوچولو شدم! حالا هر روز میذارمش تو کالسکه و می برمش با خودم پارك!
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  6. #6
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    پيش فرض

    « دوباره همه غش و ریسه رفتن! قیامت شده بود دم پذیرش که من به سیما گفتم »
    _بابا سیما اینو ورش دار ببر بالا سر باباش! آبرو برامون نذاشت اینجا!
    خلاصه سیما حرکت کرد که بریم پیش آقاي ذکاوت، مسئول پذیرش که اشک از چشمانش اومده بود با خنده به نیما و سیما گفت
    _واقعا ازتون معذرت می خوام! ولی باور بفرمائین تقصیر از ما نبود. اینجا یه همچین چیزي نوشته بودن!
    نیما _اصلا خودتون رو ناراحت نکنین . ایشا اله واسه شب شیش بچه، سر اسم گذارون دعوت تون می کنم منزل! اسم نوزاد رو سعید بذاریم خوبه؟!
    بعد شروع کرد بشکن زدن و آواز خوندن ! هلش دادم و با خودم بر دمش تو بخش ! اگه دو ساعت دیگه م اونجا واستاده بودیم بازم سربسر همه می ذاشت و اصلا یاد باباش نبود
    پسر تو خجالت نمی کشی؟
    نیما _راستی خیلی ممنون از این همه کمکی که به من کردي ! لالا مونی گرفته بودي؟! ترو گفتم بیاي واسه چی؟ براي اینکه اونجا وایسی و بخندي؟!
    _آخه تو مگه می ذاري کسی حرف بزنه؟!
    نیما _حالام اصلا بابام چه ش شده؟
    « سیما که می خندید، گفت »
    _آپاندیسش رو عمل کردم. حالش خوبه.
    نیما_ قربون او تیغ جراحی ت برم سیما خانم که مثل ساطور شیر علی قصاب تیزه ! الهی من یه مرض بگیرم که روي دو دفعه احتیاج به عمل جراحی داشته باشم و شما منو عمل کنین!
    « زود زدم تو پهلوش و گفتم »
    _اووو ...! چی داري می گی؟!
    نیما _به تو چه؟ مگه تو وزیر بهداشت و درمانی؟! تن و بدن خودمه! دوست دارم هی عملش کنم!
    « ! من و سیما وسط راهرو زدیم زیر خنده »
    سیما _خیال نداري پدرت رو ببینی؟
    نیما _نه!
    _مرده شورت رو ببرن نیما!
    نیما _یعنی آره ! می خوام ببینمش که اومدم اینجا دیگه! اصلا کجا هس این باباي من؟! رفته نمی دونم کجا و چه کثافتکاري اي کرده که شیکمش اومده بالا و اورژانس رسوندش به ماما!
    سه تایی راه افتادیم و رفتیم طبقه ي دوم . سیما شماره اتا ق رو بهمون گفت و چون کار داشت خداحافظی کرد و خواست بره که نیما گفت
    _ترو خدا سیما خانم نرین ! من می ترسم برم و بابامو تو اون وضع ببینم و حالم بد بشه ! اگه شما اونجا باشین یه اکسیژنی سرمی چیزي بهم وصل می کنین!
    « دوباره زدم تو پهلوش که گفت »
    _ اِ ...! پهلوم سوراخ شد از بس سقلمه زدي توش!
    _آخه تو به سیما چیکار داري؟ ولش کن بذار بره سرکارش دیگه!
    نیما _خب اینم کارشه دیگه ! مگه دکترا قسم نخوردن که تا لحظه آخر به مریض برسن! خب من دل ضعفه دارم، چشمم که به بابام بیافته ، ضعفم می گیرتم!
    سیما که تا نیما این حرفا ر و می زد، غش می کرد از خنده ! من و نیما از دبستان با هم تو یه مدرسه بودیم و پدرامونم قدیما وقتی بچه بودن تو یه محله ي پایین شهر طرف شاپور با هم همسایه بودن . براي همین من و نیما با هم خیلی جور بودیم و اکثرا خونه ي همدیگر . البته تو یه محله ي بالا ي شهر . نیما اینا از نظر مالی وضع شون خیلی خوب بود و ماهام وضع مالیمون نسبتا خوب بود و زمان تحصیل تا با هم سیما رو نمی رسوندیم به مدرسه ش ، خودش مدرسه نمی رفت ! یادمه همون موقع ها بخاطر سیما، چند بار با لات ولت هایی که بهش متلک گفتن بودن، کتک کاري کرده بودیم و یه دفعه م حسابی کتک خورده بود ! البته این جریان مال ده پونزده سال پیش بود . خلاصه بزور دستش رو کشیدم و بردمش طرف اتاقی که باباش توش خوابیده بود . وقتی رسیدیم بالا سر باباش، بعد از سلام و علیک، مامانش شروع کرد باهاش دعوا کردن که چرا اینقدر دیر اومده بیمارستان که نیمام چند تا دروغ گفت و قضیه تموم شد . نیم ساعتی اونجا موندیم و بعد خداحافظی کردیم و برگشتیم که بریم خونه. تا رسیدیم تو سالن پایین، نیما راه افتاد طرف قسمت پذیرش!
    _کجا می ري؟
    نیما _می رم از مهین اینا خداحافظی کنم!
    _واقعا نیما! سیما حق داره که زن تو نشه! می رم بهش می گم که تو چقدر هیزي!
    نیما _باشه، نمی رم خداحافظی کنم، تو ام به سیما چیزي نگو. باشه؟
    _باشه. اما اخلاقت رو عوض کن. یه خرده سربزیر باش!
    _باشه. قول می دم. « پس فطرت » بیا بریم دیگه!
    _ زهر مار ! صد بار بهت گفتم کلمه ي « پس » رو قبل از اسم فامیلی من نیار!
    « همیشه وقتی می خواست سربسر من بزاره، دو تا کلمه ي پس و فطرت رو پشت سر هم می گفت »
    نیما _سیاوش جون، منکه چیزي نگفتم! می گم بیا بریم.
    داشتیم با هم می خندیدیم که یه مرتبه یه دختر خیلی قشنگ، حدود بیست و پنج، شیش ساله با ناراحتی و اضظراب اومد طرف نیما و تا رسید با نگرانی و استرس زیاد گفت
    _سلام آقاي ذکاوت! ببخشید، شما منو نمی شناسید! من تازه از خارج برگشتم ایران! من یلدا هستم!
    « تا اینو گفت، نیما شروع کرد »
    _قربون قدم ت یلدا جون ! چه خوب کردي برگشتی ایران! بخدا جات تو مملکت خیلی خیلی خالی بود! از اون سالی که تو ایران با هم بودیم و تو رفتی خارج، دیگه ازت بیخبر بودم ... !
    « می خواست سربسر دختره بذاره که انگار دختره فهمید و گفت »
    _انگار منو نشناختین!
    نیما_ کورشم اگه شما رو نشناخته باشم! مگه شما یلدا خانم نیستین که تازه از خارج برگشتن؟
    محکم زدم تو پهلوش که یلدا گفت
    _من دختر آقاي پرهام هستم. خمسایه و دوست پدرتون!
    نیما _خدا مرگ بده اون بابام رو که به من نگفته شما از خارج برگشتین ! حال شما چطوره؟ بابا چطورن؟ مامان چطورن؟ خارج چطور بود؟ ایرانیاي خارج چطورن؟ بابا کجایین شما آخه؟ ! دل ما پوسید تو این چهار دیواري! هیچ فکر نمی کنین که دل ما براتون تنگ می شه؟!
    یلدا، مات نیما رو نگاه می کرد که من دوباره زدم تو پهلوش »
    یلدا _یه اتفاق بد براي من افتاده! به یه خانم پیر!
    نیما_ خیلی کار خوبی کردین، دستتون درد ...
    « تازه فهمید که یلدا چی گفته ! با تعجب گفت »
    _چیکار کردین؟! با ماشین زدین بهش؟!
    یلدا _بله! خواهش می کنم کمک کنین! من بقدري هول شدم که نمی دونم باید چیکار کنم!
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  7. #7
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    پيش فرض

    نیما_ مرده؟!!
    یلدا _نه، نه!
    نیما _زدین و فرار کردین؟!
    یلدا _نه به خدا!
    نیما _داشتین فرار می کردین گرفتن تون؟!
    یلدا _نه! اصلا!
    نیما _پیرزنه فرار کرده؟!
    یلدا _آخه شما بذارین منم حرف بزنم!
    نیما _آخه نمی گی که دختر آقاي پرهام! زدي بهش الآن می خواي فرار کنی؟!
    نیما، بزار ایشونم حرف بزنه!
    نیما _آره، حرف بزن قربونت! می خواي سه تایی با هم یه بلاملا سر پیرزنه بیاریم؟
    « زدم تو پهلوش و به یلدا گفتم »
    _الآن اون خانم کجا هستن؟
    یلدا_ تو ماشین، جلو بیمارستان!
    نیما _دختر آقاي پرهام، شما اصلا ناراحت نباشین . من وسیاوش الآن میریم و یه جایی سر به نیستش می کنیم! چند سالیش هس؟
    یلدا _پیره بدبخت. فکر می کنم هشتاد سال رو داره.
    نیما _دیگه چه بهتر ! ه ده داره، خونواده ش از خدا می خوان که از شرش خلاص بشن ! دنبال جنازه ش نمگردن ! بیا بریم سیاوش که خیلی کار داریم! یه چاقوام سر راه با خودت وردار بیار! اما نه! همین با دست خفه ش می
    کنیم! نیمه جونِ الآن!
    خلاصه یه ویلچر ورداشتیم و رفتیم بیرون بیمارستان و اون خانم پیر رو که شکر خدا طوریشم نشده بود ! نشوندیم روش و آوردیمش قسمت پذیرش. تا رسیدیم اونجا، نیما به همون خانمها که باهاشون دیگه آشنا شده بودیم گفت
    _مهین جون بدو که این دفعه یه زائو راست راستکی آکبند برات آوردم! بگیر بگو خیرش رو ببینی!
    خلاصه با خنده و شوخی، او ن خانم پیرورو بردیم اورژانس و به سیمام خبر دادیم . یه دقیقه بعد سیما اومد و ترتیب کارها رو داد. وقتی دکتر مسئول اورژانس کاملا اون خانم رو معاینه کرد، گفت
    _خانم، خوشبختانه شما از منم سالم ترین. هیچ مشکلی ندارین. هیچ آسیبی ندیدین.
    « خانم پیر که هنوز رو تخت خوابیده بود، گفت »
    _پس ننه چرا اینقدر چشمام کم سوئه؟! چرا دستام گیر نداره؟
    دکتر_ بعد از تصادف اینطوري شدین؟
    خانم پیر _نه مادر! الآن بیست ساله اینطوریه! هر چی م دوا درمون کردم فایده نداشته!
    « دکتر شروع کرد خندیدن و نیما اومد جلوی اون خانمه و آروم در گوشش گفت »
    _مادر، دواي شما پیش منه!
    خانم پیر _ننه تو دکتري؟
    نیما _آره. اما تخصصم چیز دیگه س! ببینم شما پنجاه و شیش هفت که بیشتر سن و سال نداري؟
    « تا اینو گفت, خانم از رو تخت مثل فنر بلند شد و نشست! ماها مات بهش نگاه کردیم که نیما آروم بهش گفت
    _میشه مادر نشونی ت رو به من بدي؟ ما یه دوست خونوادگی داریم که یه مرد تنهاس . شصت و هفت هشت ساله ش بیشتر نیس. بیچاره، یه دهسالی هس که زنش مرده . اونم تنهاس و بی کس . داره دنبال یه زن جا افتاده می گرده که ناز و نوز نداشته باشه و هر روز اینو می خوام و اونو می خوام براش نکنه! البته باید سالم باشه ها!
    تا اینو گفت ، اون خانمه مثل یه دختر بیست ساله از تخت پرید پایین ! دیگه ماها داشتیم از خنده می ترکیدیم اما جلوي خودمون رو گرفتیم که نیما دوباره گفت
    _شما تو آشناهاتون یه همچین زنی سراغ ندارین؟ جسارته ! اما همین قاعده ي سن وسال ما باشه خوبه . فقط شرط ش همون که گفتم. سالم باشه و بی ادا اصول!
    « خانمه که حسابی رفته بود تو فکر، گفت
    _واله و فک و فامیلا که به یه همچین نشونی کسی رو نمی شناسم. اما این آقا بازنشسته س؟ خونه وزندگی داره؟ اخلاق داره؟
    نیما رفت جلو و زیر بازوش رو گرفت و آروم آروم باهاش راه افتاد و همونجور در گوشش حرف می زد ! چند قدم که رفتن، صداي خنده ي خانمه بلند شد و قاه قاه می خندید و دست تو دست نیما راه می رفت ! نمی دونم چی در گوشش می گفت که پیرزنه می خندید و بلند بلند می گفت
    _سالمه! اون که سالمه سالمه!
    « خلاصه چند دقیقه بعد، نیما برگشت و تا رسید به ما، دستاشو زد بهم و گفت »
    _دختر آقاي پرهام، این مشکل که حل شد و رفت پی کارش . فقط یه کار کوچولو مونده که شما باید زحمتش رو بکشی تا این پیرزن م راضی راضی بشه.
    یلدا _واقعا ازتون ممنونم . هم از شما و هم از دوستتو و هم از خانم دکتر. هر کاري م باشه انجام می دم . احتمالا باید فردام بیارم شون اینجا که یک چک آپ دیگه م بشن، درسته؟
    نیما _نه دختر آقاي پرهام . اصلا احتیاج به این چیزا نیس! خیالتون راحت راحت باشه! این پیرزنه اگه صد تا مرض دیگه م داشته باشه، یه کلمه م در موردش حرفی نمی زنه!
    _چی در گوش بیچاره خوندي که سالم سالم شد؟!
    نیما_ اون دیگه اسرار مگئه! براش باطل السحر خوندم!
    یلدا _ببخشید، پس من باید براي این خانم چیکار کنم؟ آهان! حتما پول می خوان!
    نیما _نه پول نمی خوان نه چیز دیگه . فقط شما لطف کنین و جناب پرهام، پدرتون رو آماده کنین که بیان و خواستگاري این پیرزنه!
    _داشتی اینا رو در گوشش می گفتی؟!
    نیما _پس چی؟ فکر می کردي اگه اینا رو بهش نمی گفتم رضایت می داد؟ ! این پیرزنه که من دیدم، تا درد رماتیسم شم متصل به این تصادف نمی کرد ول کن نبود!
    « . سیما مرده بود از خنده و یلدا که با اخلاق نیما آشنا نبود، مات بهش نگاه می کرد »
    نیما _سیما خانم از سیستم درمانی م خوشتون اومده؟
    سیما _خیلی! واقعا که اعجاز کردین!
    نیما _الهی قربون اون تشویق تون برم که باعث دلگرمی آدم می شه!
    _اوهو ... ! ! داري چی می گی؟!
    نیما _بابا تو چرا با هر چی قربون صدقه س مخالفت می کنی؟! دارم از تشویق شون تشکر می کنم!
    _لازم نکرده به این غلظت تشکر کنی!
    نیما _چیکار کنم؟ چگالی یه کلمات من زیاده!
    سیما جون تو برگرد سر کارت. خیلی ممنون که کمک کردي.
    نیما _خاك بر سر بخیل ت کنن! حالا یه خواهر داره ها! چقدر این خواهرت رو از من می پوشونیش؟! منکه چشمم پاکه!
    _اره جون عمه ت! بیا بریم اینور. مزاحم کار پرسنل اینجا شدیم.
    « سیما از همه مون خداحافظی کرد و رفت و من و نیما و یلدام رفتیم تو سالن که یلدا گفت »
    _بازم ازتون تشکر می کنم. اگه شما نبودین نمی دونم باید چیکار می کردم.
    نیما _ احتمالا باید تشریف می بردین یا زندان یا بازداشتگاه!
    « زدم تو پهلوش و به یلدا گفتم »
    _ببخشین خانم پرهام. این دوست من کمی شوخه.
    نیما _دختر آقاي پرهام شما منو از کجا میشناختین؟
    « یلدا خندید و گفت »
    _منکه اسمم رو به شما گفت، پس چرا مرتب آقاي دختر آقاي پرهام صدام می کنین؟
    نیما_ ببخشین، اسم تون چی بود؟ آهان! شب چله بود؟
    « بهش چشم غره رفتم و گفتم »
    _می شه یه دقیقه بري اون ور نیما ؟
    نیما _نمی شه ! چطور وقتی سیما هس، من باید وجود سرخري مثل ترو تحمل کنم، اما حالا که یلدا خانم یه نسبتی با من دارن، نباید من سرخر بشم؟!
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  8. #8
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    پيش فرض

    _خیلی بی ادبی نیما! تازه، یلدا خانم چه نسبتی با تو دارن؟
    نیما _رختاي بچه گی های باباشون با رختاي بچگی هاي باباي من، رو یه پشت بوم و زیر یه آفتاب خشک می شده ! چطور با هم نسبت ندارم؟ در هر صورت من از اینجا برو نیستم! اگه می خواي طرفو قر بزنی جلو روي من قر بزن!
    _خجالت بکش نیما! منظورم این بود که تو سربسر ایشون نذاري!
    یلدا غش کرده بود از خنده. یه خرده بعد گفت
    _در هر صورت بازم ممنون. اگه اجازه بدین من دیگه باید برم. شاید در یه فرصت دیگه بازم همدیگر رو دیدیم.
    « دستش رو آورد جلو و با من و نیما دست داد و رفت و تا دو قدم دور شد ، نیما آروم گفت »
    _تف به گور پدرت یلدا خانم ! فکر کرده اینجام خارجه! اگه یکی یقه مونو می گرفت که چرا با دختر مردم دست دادیم که پدرمون در اومده بود!
    _تو چرا اینقدر بی ادب شدي پسر؟ بیا بریم کار دارم.
    نیما_ نمی ذاري برم یه خداحافظی با مهین اینا بکنم ؟
    « دستش رو کشیدم و با خودم بردم. دم آخر گفت »
    _من بابامو دیدم بالاخره یا نه؟!


    ساعت تقریبا یک و نیم بعد از ظهر بود . قرار شد با نیما بریم یه جا و ناهار رو با هم بخوریم . هر کدوم سوار ماشین خودمون شدیم. ماشین من یه پراید بود و ماشین نیما یه اپل مدل امگا. اون جلو می رفت و منم پشت سرش . تو خیابون ولیعصر،رستوران ... که رسیدیم، از تو ماشین، رستوران رو بهم نشون داد و خودش پیچید تو کوچه ش و رفت تو پارکینگ رستوران .
    « منم دنبالش رفتم و ماشینا رو پارك کردیم و رفتیم تو رستوران
    « ! تو سالن رستوران شلوغ بود، اکثرا دختر و پسر »
    نیما _ببین چه خبره ! اون وقت می گن اقتصاد کشور مریضه و در حال موت! آدم اینجا رو نگاه می کنه تازه می فهمه که اقتصادمون رو به موت که نیس هیچی، وامونده یه زکام ساده م نشده!
    _تو فقط همینا رو می بینی؟
    نیما_ اصل کاري م همینان! بقیه رو ول کن!
    _تعداد این آدما در مقابل اونایی که وضع خوبی ندارن، بحساب نمی آد ...
    نیما_ بیا بشین غذات رو بخور و این شعارا رو برو بعدا واسه عمه ت بده ! جلو امثال ما پولدارا از این حرفا نزن که جدا بهمون بر می خوره!
    دوتایی رفتیم و پشت یه میز نشستیم و گارسن اومد و با نیما که می شناختش سلام و احوالپرسی کرد و صورت غذا رو برامون آورد. نیما یه نگاهی به صورت غذا کرد و گفت
    _ اِه ! اینکه گرون ترین ش پنج هزار تومن بیشتر نیس ! پس من این پولای دزدي بابامو کجا خرج کنم؟ ! اون وقت می گن چرا هی مردم می ذارن و می رن خارج ! باید این پولاي وامونده رو یه جا خرج کرد یا نه؟ ! به به! چه آب و هوایی داره اینجا! تومنی صد تومن با چهار قدم پایین تر فرق داره آب و هواش!
    _ترو خدا اینجا دیگه ساکت بشین! همون تو بیمارستان آتیش سوزوندي کافیه!
    گارسن سفارش غذا رو گرفت و رفت . میز ما کنار پنجره بود و مبل هاي دایره شکل داشت و از اونجایی که من نشسته بودم پشت سر نیما، صورت یه دختر ، حدود بیست و هفت هشت ساله معلوم بود که با یه پسر پشت اون یکی میز نشسته بودن .
    دختره قشنگ بود و چیزي که جلب توجه می کرد این بود که داشت آروم آروم گریه می کرد و با پسره حرف می زد ! نیمام که صداشون رو می شنید، سرشو برده بود کمی عقب تر که صدا بهش بهتر برسه. اوتا حرف می زدن . نیما تائید می کرد
    دختره _مگه تو نبودي که می گفتی هر جوري باشه، با من عروسی می کنی؟
    پسره_ من اینطوري نگفتم.
    دختره_ پس چه جوري گفتی؟ گفتن با گفتن مگه فرق داره؟
    نیما _چرا فرق نداره؟ گفتن داریم تا گفتن!
    _نیما ساکت باش! زشته! میشنون!
    پسره _اینا مال گذشته س! ول کن دیگه!
    دختره _حالا که بدبختم کردي؟! اون شب رو می گم ها؟! یادت که هس؟
    نیما _خدا کنه پسره یادش نباشه و دختره بهش یادآوري کنه!
    _هیس! خفه شی نیما!
    پسره _بعله یادم هس! اما خودتم دلت می خواس!
    نیما _مرده شور اون هوش و حواست رو ببرن ! حالا می ذاشتی یه بارم این دختره طفل معصوم برات تعریف می کرد و ماهام گوش می کردیم!
    _هیس نیما! صدا می ره اون ور!
    نیما _اي بدبختی! من فقط AUDIO رو دارم!تو VIDEO رو کامل داري؟! یعنی صورت دختره معلومه از طرف تو؟
    _یواش حرف بزن! آره معلومه.
    دختره _اون شب اخلاقت اینطوري نبود!
    پسره _اگه بخواي ادامه بدي، بلند می شم می رم آ!
    دختره _دیگه برام مهم نیس! من دختر بودم که اومدم پیش تو! اما حالا چی؟!
    پسره _اگه حرفت فقط همینه، بیا!
    دست کرد جیب ش و یه کاغذ که انگار چک تضمینی بود در آورد و گرفت جلو دختره ! دختره یه لحظه مکث کرد و بعد چک رو گرفت و اشک هاشو پاك کرد و بلند شد و قبل از اینکه بره گفت
    _تو با همه ي دخترا اینطوري رفتار می کنی؟
    پسره _این دیگه به خودم مربوطه.
    دختره _ باشه. ولی حد اقل از من یه یادگاري برات می مونه! می دونم که بازم به من فکر می کنی. مطمئن باش.
    داشتم تو چشماش نگاه می کردم که اونم متوجه ي من شد و من آروم بحالت تاسف سري تکون دادم و اونم یه پوزخند به من زد و رفت
    نیما _تو هنوز تصویر رو داري؟ صدا که قطع شد!
    _نه دیگه، رفت. زمونه ي بدي شده!
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  9. #9
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    پيش فرض

    نیما_ در این میون یه مسئله بسیار حیرت آوره ! تا بوده، ما شنیده بودیم که دختر خانمها یه یادگاري از آقا پسرا براشون می مونه! حالا انقدر زمونه بد شده که آقا پسرا به یاد بود یه چیزي از دختر خانمها نگه می دارن ! فکر کنم این پسره حامله س و خودشم خبر نداره ! یعنی چون تجربه ش رو نداره، تا آزمایش نده براش مسجل نمی شه ! ببین خوراکی چی می خوره شاید از نوع ویارش بفهمیم دختر آبستنه یا پسر!
    _باز دري وري بگو!
    نیما_ باور نمی کنی؟ بابام این چند روز آخر همه ش ترشی می خورد ! دیدي که تو بیمارستان گفتن بچه ش پسره! راستی،صحبت بابام شد. بالاخره بابام چه ش بود؟
    _زهر مار ! این اخلاقات رو یادم باشه که به سیما بگم . اونکه باباته و بزرگت کرده، اینجوري به فکرشی واي به حال دختري که با تو عروسی کنه!
    نیما _مرده شور تو رفیق رو ببرن ! یه دختر نمی تونی برام خواستگاري کنی! ناسلامتی پارتی م دارم! داداش دختره رفیق بیست و خرده اي سال مونه!
    _اولا که من خواهر به تو بده نیستم ! دوما، بابا سیما فعلا نمی خواد شوهر کنه ! چیکارش کنم؟ بچه که نیس یزنیم تو سرش و شوهرش بدیم!
    نیما _اینم خواهر تو داري؟ بزن تو سرش ایکبیري رو ! دختره ي زشت لوس! اصلا دیگه اسم شو جلو من نیار ! ایشااله یه خواستگارم واسه ش پیدا نشه . بمونه رو دست تون!
    _بد بخت خبر نداری! همین دیشب یکی از فامیلامون پیغوم داده که می خواد بیاد خواستگاریش!
    نیما_ غلط کرده فامیل تون! بخدا اگر من بذارم یه خواستگار پاش برسه خونه شما!
    _بی تربیت!
    تو همین موقع گارسن غذا رو آورد و گذاشت رومیز جلومون . نیما اومد حرف بزنه که بهش اشاره کردم ساکت باشه . تا گارسن رفت، گفت
    _بجون تو ناراحت شدم. انگار یه چیزي چنگ زد تو قلبم!
    _مگه تو ناراحتم می شی؟!
    نیما _فکر کردي من سیب زمینی م؟! جون نیما راست می گی یا داري سربسرم می ذاري؟
    _بجون تو راست می گم! تازه این یکی از خواستگارهاشه! ده تا دیگه خواستگار داره که همه رو رد کرده!
    نیما _خبه حالا! ده تا خواستگار داره! ! گفتم خواهرت رو می گیرم، میگیرم دیگه! بازار گرمی واسه چی می کنی؟!
    _برو گم شو! سیما زن تو بشو نیس!
    نیما _جون من خواستگاري چه روزي یه؟
    _نمی گم. پررو شدي.
    نیما _الهی مرده شور روي منو بشوره! حالا بگو.
    _نه! خیلی سر و گوشت می جنبه!
    نیما _آخه منکه همه ش با توام!
    _همین با خودم که هستی رو می گم!
    نیما_ کور شده توام که بدت نمی آد؟ من بودم که پریشب با اون ...
    « نذاشتم حرف بزنه و گفتم »
    _همین دیگه ! بخاطر همین کارات بهت شب خواستگاري رو نمی گم!
    نیما _ باشه ! من قول می دم که دیگه با کسی گز نزم . اصلا منو ببر یه آب توبه بریز سرم که طیب و طاهر بشم ! اما از فرداش نیاي بگی نیما پاشو بریم هواخوري ها!
    _ اِ... ! چقدر حرف می زنی؟ شب جمعه بابا! حالا چند روز مونده!
    نیما _تو پس اونجا چوب کبریت بودي که این برنامه رو بهم نزدي؟!
    منکه نمی تونم کار و زندگیم رو بذارم زمین و بنشینم پاي تلفن که کی خواستگار زنگ می زنه و من بهمش بزنم ! خودت عرضه داشته باش! یه غلطی بکن دیگه!
    « با حالت گریه گفت »
    _آه چیکار کنم دیگه؟! سلاح من رو این خواهر چشم سفید تو کارگر نمی افته! نکنه اصلا از من خوشش نمی آد؟!
    _چرا خره، خوشش می آد. خیلی م دوستت داره اما می گه فعلا براي ازدواج آمادگی نداره.
    نیما خب بهش بگو اول ازدواج می کنیم و بعد آماده می شیم!
    _زهر مار!
    نیما _ببینم! اگه منو دوست داره، پس چرا اجازه داده خواستگار براش بیاد؟
    _سیما اصلا خبر نداره. مامانم این برنامه رو جور کرده. آخه خواستگاره از فامیلاشه.
    نیما _ایشااله خبر مرگ این مادرت رو برام بیارن که از این لقمه ها واسه این دختره نگیره!
    _لال شی نیما! بخدا خیلی پر رو شدي!
    نیما _آخه تا اسم خواستگار سیما می آد دلم می لرزه!
    « بهش خندیدم و گفتم »
    _نترس. سیما آخرش زن تو می شه! الآنم اگه بفهمه شب جمعه قراره خواستگار براش بیاد، ناراحت می شه.
    نیما _یه چیزي بگم، بهم نه نمی گی؟
    _تا چی باشه.
    نیما_ بگو جون تو نه نمی گم!
    _باشه، به جون تو نه نمی گم.
    نیما _شب جمعه، منم یه جوري ببر خونه تون.
    _می خواي بیاي و خواستگاري رو بهم بزنی؟
    نیما_ آره.
    _فقط یه کاري نکنی که آبروریزي و سر و صدا بشه ها!
    نیما _بجون تو مواظبم. فقط یه جوري بی سروصدا رأي شونو می زنم.
    _باشه. حالا غذاتو بخور.
    دوتایی شروع کردیم به غذا خوردن . استیک سفارش داده بودیم. خیلی م خوشمزه بود. همونجور که غذا می خوردیم بهش گفتم
    _نیما، خونه ي این آقاي پرهام کجاست؟
    نیما _درست روبروي خونه ما.همون خونه هه که خیلی بزرگه! فکر کنم دو سه هزار متري هس! می خواي چیکار؟
    _ازش خیلی خوشم اومده.
    نیما_ از خونه هه؟
    _از یلدا.
    « داشت نوشابه می خورد. یه دفعه جست گلوش و به سرفه افتاد و بعد گفت »
    _با همین یه نظر؟!
    _خب آره! از وقتی دیدمش، اصلا از جلو چشمم نمی ره کنار!
    نیما _آخه نیم ساعتم ندیدیش!
    _دل که این حرفا حالی ش نمی شه! وقتی از یکی خوشش اومد، می گه خوشم اومد!
    نیما_ چه دل بی چاك و دهنی داري تو! دو تا با لنگه کفش بزن تو دهنش که خونین مالین بشه و دیگه از این چیزا نگه!
    _تو چرا امروز اینقدر بی ادب شدي؟!
    نیما _آخه تو خبر نداري ! اولا این دختره یلدا، چندین ساله که ایران نبوده و تازه برگشته. خونواده شم تازه یه چند وقتیه که از خارج اومدن.
    _خب؟ که چی؟
    نیما _فکر شو از سرت بیرون کن که این کار شدنی نیس.
    _چرا؟
    نیما_ اینا دختر به من و تو بده نیستن.
    _چرا؟
    نیما _یعنی اصلا با ما جور نیستن!
    _چرا؟
    نیما _عرضم به حضور شما که تا جون از اونجات در اد!
    « یه لحظه نگاهش کردم که بی خیال داشت به استیک ش ور می رفت. کارد و چنگال رو گذاشتم رو میز و بلند شدم و گفتم »
    _امروز خیلی پرور شدي! بشین تنهایی غذاتو کوفت کن!
    نیما _ببخشین! غلط کردم! دیگه بی تربیتی نمی کن. بشین جون من. آخه تو هی می گی چرا، چرا!
    _من می گم چرا، تو باید اون حرفو بزنی؟!
    نیما_ آخه می گن، یعنی قدیمیا می گن، نباید کلمه ي چرا رو سه بار یه نفر پشت سر هم بگه ! براش یمن نداره! منم اون جمله رو گفتم که نحسی ش رو باطل کنه!
    _حالا بگو ببینم ، چرا با ما جور نیستن و به ما دختر نمی دن؟
    نیما_ این چرا، سومی بود یا چهارمی؟
    _ اِه ... !
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  10. تشكر از اين پست


  11. #10
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    پيش فرض

    نیما _خب می گم، عصبانی نشو . عرضم بحضورت کهف اولا اینا از خونواده شازده هان! یعنی اسم و رسم دارن. فقطم با کسی وصلت می کنن که اونم اسم و رسم دار باشه . مثلا شازده اي چیزي باشه . شازده هام که تموم شدن و نسل شون رو به انقراض گذاشته! موندن فقط سه چهار تا شازده ي دگوري ! شازده قمبل الممالک و پشم السلطنه و گردالدوله ! واسه همی م عمه ي یلدا خانم هنوز شوهر نکرده و بکر و باکر، تو خونه ور دل خان داداشش نشسته ! حالا اگه تو، تو شجره نامه ي خونوادگیت، ته اسمت یه لقب سلطنه یا دوله پیدا کردي، زود بگو بریم خواستگاري عمه خانم باکر السلطنه!
    _ما نه از این القاب داریم و نه ازشون خوشم می آد.
    نیما_ اتفاقا به تو می آد یه لقب داشته باشی ! جناب آقاي سیاوش فطرت الدوله، چیز کج و کوله! آخ ببخشیت! قرار بود دیگه بی تربیتی نکنم!
    « چپ چپ نگاهش کردم و گفتم »
    _دوره ي این حرفا دیگه گذشته.
    نیما -فکر می کنی ! اینا بقدري به این سنت پاي بندن که عمه ش قید شوهر کردن رو زده! اتفاقا پدر یلدا که آقاي پرهام باشه،آدم بی سر زبون و تو سرخوري یه! همه کاره ي خونه شون همین عمه خانمه. اونم یه زنی یه فتوکپی وروره جادو!
    وامونده یا ناپزه یا گوشت الاغه که نه می شه پاره پوره ش کرد و نه می شه خوردش!
    _عمه ي یلدا رو پاره پوره کنیم بخوریم؟!
    نیما_ مگه تو هاري که می خواي عمه خانم رو بخوري؟! دارم این استیک وامونده رو می گم!
    _اما اسم قشنگی داره!
    نیما _چی اسم قشنگی داره؟ استیک نیس لامسب! لاستیکه! تو تونستی بخوریش؟
    _ اِ... ! دارم یلدا رو می گم! بشقابم رو سوراخ کردي دیگه! بلند شو بریم!
    خلاصه دوتایی از رستوران اومدیم بیرون و از همدیگه خداحافظی کردیم و سوار ماشینامون شدیم و راه افتادیم . خونه ي نیما اینا تو زعفرانیه بود و خونه ي ما کمی بالاتر از ونک . وقتی رسیدم خونه، پدرم خودش تلفنی با پدر نیما صحبت کرده بود و ازجریان عمل کردنش خبر داشت . یه سلام کردم و رفتم تو اتاق خودم . لباسامو در آوردم و رو تختم دراز کشیدم و رفتم تو فکر یلدا!
    دختر خیلی قشنگ بود . چشم و ابرو مشکی بود و قد بلند . استخون بندي صورتش خیلی قشنگ بود. یه اورکت خیلی خوشگل پوشیده بود با یه شلوار . روسري سرش بود و نفهمیدم که موهاش چه جوریه . خیلی سعی می کردم نوع موهاش رو تو ذهنم مجسم کنم اما نمی شد ! نمی دونم چرا هی دلم می خواست بهش فکر کنم ! خوشم می اومد وقتی بهش فکر می کردم ! کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد . حدود 4 بعد از ظهر بود که از خواب پریدم . زود بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و راه افتادم طرف خونه ي نیما اینا . راستش به هواي دیدن یلدا رفتم ! تو دلم می گفتم شاید خدا بخواد و یلدا رو جلو خونه شون ببینم. اصلا بی اختیار بطرفش کشیده می شدم.
    سوار ماشین شدم و راه افتادم . یه ربع بیست دقیقه ي بعد رسیدم تو کوچه ي نیما اینا که سر کوچه یلدا رو دیدم که واستاده و داره به ماشینش نگاه می کنه ! از خوشحالی خواستم بال در بیارم! ماشین رو زدم یه گوشه و پیاده شدم و رفتم جلو و سلام کردم. تا منو دید خندید و گفت
    -انگار قراره هر دفعه شما رو می بینم ازتون کمک بخوام!
    -اتفاقی افتاده؟
    یلدا- لاستیک ماشینم پنچر شده ! متاسفانه حیدر اقام رفته دنبال یه کاري و خونه نیس. وگرنه بهش می گفتم بیاد و لاستیک روعوض کنه. خدمتکارمونه.
    -اصلا مسئله اي نیس. الآن من براتون عوضش می کنم.
    -یلدا آخه این درست نیس! لباس تون کثیف می شه!
    -اصلا مهم نیس. لطفا در صندوق عقب رو وا کنین که جک رو در بیارم.
    ماشینش مثل ماشین نیما بود . از تو ماشین در صندوق عقب رو وا کرد و من جک و لاستیک زاپاس رو در آوردم . اما هر چی گشتم دسته جک رو پیدا نکردم. دسته جک ماشین خودمم بهش نخورد
    -بهش نمی خوره یلدا خانم. اجازه بدین برم از نیما بگیرم. ماشینش مثل ماشین شماس.
    یلدا- نه ترو خدا! آخه من خجالت می کشم اینقدر به شما زحمت می دم!
    -چه زحمتی؟ خوشحال می شم براتون کاري انجام بدم. فقط خدا کنه نیما خونه باشه.
    « . تند راه افتادم طرف خونه ي نیما اینا که پنجاه متر اون طرف تر بود. زنگ زدم و نیما خودش آیفون رو جواب داد »
    نیما -کیه؟
    - منم نیما .
    نیما -بجا نمی ارم!
    -سیاوشم.
    «! صداشو مثل دخترا کرده بود و خودشو لوس می کرد »
    نیما- کدوم سیاوش؟ همون که تو داستان رستم وسهرابه؟ شرمنده ام! داستانش رو نخوندم و نمی شناسمش!
    - اِه... ! خودتو لوس نکن! زود بیا پایین کارت دارم.
    نیما - ببخشین ! من اجازه ندارم بیام در خونه مونو با مرداي غریبه صحبت کنم! جلو همسایه ها زشته، برام پس فردا حرف درمیارن! اگه ممکنه شما یواشکی بباین بالا تو اتاق من! امن تره!
    -واقعا که وقت نشناسی!
    نیما- این کارا وقت و بی وقت نداره که! در رو می زنم، یواش از پله ها بیا بالا! مواظب باش کسی نبینتت بلا گرفته!
    -بابا نیما کار مهمی دارم بجون تو! لوس بازي در نیار دیگه!
    « ! هی صداشو می کشید و خودشو لوس می کرد »
    نیما- تا خوب نشناسمت نمی آم دم در پیشت پسره ي بی حیا ! بچه ي محل خودمونی یا از یه محل دیگه اومدي اینجا شیطونی کنی؟ یه بار دیگه اسمتو بگو یاد بگیرم!
    -بجهنم که نمی آي! چند تا دختر اومدن اینجا و دنبال آدرس یه خونه می گردن و منم نمی دونم کجاس بهشون بگم.
    « تا اینو گفتم جدي شد و گفت »
    نگرشون دار اومدم سیاوش جون!
    «! ده ثانیه بعد پایین؛ دم در بود »
    نیما -کوشن؟ چاخان کردي؟!
    -زهر مار! اصلا موقعیت سرت نمی شه!
    نیما -خب بیا بالا دیگه! فکر کردي آقا آوردیم و تا برسی بالا عقدت می کنیم؟!
    -گم شو!
    نیما- حالا چی شده؟!
    -یلدا پنچر کرده!
    نیما -کجاش؟ یعنی کجا پنچر کرده؟
    « چپ چپ نگاهش کردم و گفتم »
    می خوام براش جک بزنم و ...
    « نذاشت حرف بزنم و اومد تو حرفم و گفت »
    -آفرین به تو ! تو اون چند تا کتاب قبلی اِنقدر زرنگ و تیز و بز نبودي ! نرسیده داري جک می زنی و پنچري می گیر؟ ! یعنی می خوام بگم اول بایدزراپاس رو در بیاري، بعد!
    « همونجور نگاهش کردم و گفت »
    - بله، می فرمودین!
    -زاپاس رو هم در آوردم، فقط جکش دسته نداره. مال خودتو بده برم لاستیکش رو عوض کنم.
    نیما -برادر من یه دسته بیشتر ندارم و اونم دست هر کسی نمی دم!
    -خیلی بی ادب و بی تربیتی!
    نیما -یعنی چی؟! دسته جکم رو نخوام بدم، بی تربیتم؟!
    -برو گمشو! اصلا نخواستم!
    نیما- بیا قهر نکن. چون رفیقمی بهت می دم اما خیلی مواظبش باشی ها! منم و همین یه دسته!
    « خنده م گرفت و گفتم »
    -بپر ورش دار بیار!
    نیما- کجا بپرسم ؟ همین جاس! یعنی همین جا تو صندوق عقب ماشین مه!
    خلاصه دسته ي جک رو ازش گرفتم و برگشتم سر کوچه، پیش یلدا و ترتیب عوض کردن لاستیک ماشین ش رو دادم . وقنی کار تموم شد، گفت
    -خیلی ممنون. واقعا لطف کردین. ببخشین، من اسم تون رو فراموش کردم!
    « کمی بهم برخورد و ناراحت شدم. آروم بهش گفتم »
    -اسمم سیاوشه. فکر می کردم این اسم یادتون می مونه!
    یلدا -معذرت می خوام. دیگه یادم نمی ره. شما کجا شاغل هستین؟
    -تو شرکت پدرم کار می کنم. یه شرکت مهندسی یه. ببخشین، شما برگشتین ایران که بمونین؟
    یلدا- شاید . شایدم نه. باید انگیزه اي براي موندن داشته باشم. فعلا زیاد از برگشتنم راضی نیستم . می دونین، اینجا آدم سردرگمه!
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


صفحه 1 از 6 12345 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. مجموعه رمانهای م. مودب پور با فرمت جاوا برای موبایل
    توسط meysam480 در تالار بحث و گفتگو پیرامون موبایل
    پاسخ ها: 42
    آخرین ارسال: 2013/9/18, 04:39 AM
  2. پریچهر م.مودب پور
    توسط Mohade3 در تالار داستان نوشته ها
    پاسخ ها: 114
    آخرین ارسال: 2010/10/19, 12:23 PM
  3. 3 اثر مرتضی مودب پور (م.مودب پور) با pdf
    توسط Medical_eng87 در تالار تاپیک های قدیمی
    پاسخ ها: 3
    آخرین ارسال: 2010/3/24, 01:13 AM
  4. کتابهای م.مودب پور
    توسط vahiddb در تالار تاپیک های قدیمی
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2009/3/10, 03:37 PM

عبارت‌های مرتبط

رمان یلدا از م.مودب پور

رمانخواندن رمان یلدارمان یلدا مودب پورمتن رمان یلدارمان یلدا از م مودب پورخواندن رمان یلدا از م.مودب پوررمان يلدا م.مودب پور

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •