PDA

برای دیدن نسخه كامل اینجا را كلیك كنید : رمان *كسي پشت سرم آب نريخت*



pink girl
2009/4/30, 07:45 PM
كلاس در سكوت سنگيني فر رفته بود . تنها صداي قدمهاي آقاي بهرامي دبير تاريخ سكوت را مي شكست .گه گاهي بالاي سر يكي از بچه ها مي ايستاد و به پاسخ هايشان خيره ميشد . خودكار در دهانم بود ودرآن را ميجويدم و پشت سر هم آهسته تكرار ميكردم:منگوقاآن پس از مسلمان شدن چه نامي اختيار كرد ؟
اه !چرا يادم نميامد .اگر اين بيست و پنج صدم را از دست بدهم بيست نميشوم .كاش يادم ميامد اما يادم نيامد !
"وقت تمام شد بچه ها !لطفا ورقه ها بالا"
از ناراحتي نفس بلندي كشيدم وبه ناچار ورقه رابالا بردم .نگاهم به سميرا افتاد كه لبخندي حاكي از رضايت روي لبانش نقش بسته بود .
"باشد !اين بيست مال تو "
وقتي آقاي بهرامي برگه امتحان را از دستم گرفت با ديدين چهر ه در هم من فهميد كه نمره ايرا از دست داده ام .
"غصه نخوريد خانم ستايش هميشه كه نبايد بيست بگيريد "
زنگ كه به صدا در آمد با همان اعصاب به هم ريخته همراه ديگر بچه ها به حياط مدرسه رفتيم .
سميرا و نرگس از مقابلم گذشتند صداي خندههايش مثل چكش بر اعصابم مي كوبيد :"من كه بيست ميگيرم! امتحان دستور زبان هم همينطور ..."
وقتي نگاه مرا خيره ديد ريز خنديد و از من فاصله گرفت .
"ماني ماني !كجايي دختر تمام مدرسه را دنبالت زيروروكردم ."
صداي الهام بود دوست و همنيمكتي من .صورتي درازو كشيده داشت وچشم و ابرويش هم چنگي به دل نمي زد موهايش را بافته بودوتل سپيدي روي موهايش خودنمايي مي كرد .
"خوب چه كارم داشتي كه مدرسهرا زيرورو كردي ؟"
دستم را گر فت ومرا با خودش همراه كرد "از معاون شنيدم شاگرد اول هر كلاس سال بعد به كالج معرفي مي شود!ميداني يعني چه؟"
"يعني چه؟"
"يعني هر كي امسال شاگر د اول كلاس بشود براي هميشه از اين دبيرستان معمولي خلاص ميشود و وارد جايي ميشود كه مدرسان خارجي كار تدريس را به عهده دارند وتمام دانش آموزان نخبه در آنچا تحصيل ميكنند واي !كاش تو هم يكي از آنها بودي "
از آرزوهاي قشنگي كه برايم داشت خوشم آمد "خوب چرا اين آرزو رابراي خودت نميكني ؟"
پوزخندي زد و چشم انداز مدرسه را از نظر گذراند وگفت:"من كجا شاگرد اول كلاس شدن كجا ؟من بزور بتوانم نمرهي قبولي بگيرم اما تو مي تواني .مطمئنم حتي سميرا را هم پشت سر ميگذاري اصلا مگر سميرا چه برتري نسبت به تو دارد ؟نه به خوشگلي توست نه بلد است دو كلمه انگليسي حرف بزند نه ميتواند خوب بسكتبال بازي كند و در گروه تاتر نقشي دارد تازه خيلي هنر كند ..."
حوصله ام را سر برده بود باز هم چانهاش گرم شده بود و نمي خواست به زبانش استراحت بدهد.
"خيلي خوب الهام زنگ خورد بهتر است برويم كلاس"
هر دو روي نيمكت نشستيم او هنوز داشت نطق ميكرد :"واي خدا!خوش بحالت ماني ازهمين حالا بهت تبريك ميگويم"
مبصر برپا داد .
خانم قوامي حاضرو غائب كرد دستم را گذاشتم روي دهانش و به نجوا گفتم :"خفه مي شوي يا نه ؟"
"خانم الها م معيري؟"
محكم به پهلويش كوبيدم كه با صداي بلند گفت :"آخ دردم آمد ماندانا"
شليك خنده بود كه فضاي كلا س را پر كرد الهام به خودش آمد و حول شد و كمي رنگ :"بله خانم قوامي ! حاضريم"
سپس غرولندي به من كرد و به تخته سياه خيره شد.

باز نگاهم به سميرا افتاد كه تند و تيز فرمول ها را ياد داشت ميكرد
به خانه كه برگشتم هيچ ميل و اشتهايي براي خوردن غذا در من نبود.
"ماندانا ناهارت را گرم كردم بخور تا سرد نشده "
"باشد مهبد كجاست سر و صدايش نمي آيد ؟"
مادر با اشاره به اتاق مهبد سرش را تكان دادو گفت:"طبق معمول با بچه ها بحثش شده!از وقتي آمده رفته به اتاقش در را هم به روي خودش بسته."
پشت ميز اشپزخانه نشستم خورشت قيمه زياد باب ميلم نبود اما برنج زعفراني مادر حرف نداشت.
"آدم بشو نيست كه نيست!هنوز ياد نگرفته با قلدري نميتواند دنيا را بگيرد."
مادر پارچ آب را روي ميز گذاشت و گفت:"ولش كن تو ديگه سربهسرش نذار خوشت مياد ها؟"
لقمه را به زور فرو دادم و گفتم:"مگر من چي گفتم ؟ شما داريد اين پسر را لوس با مياوريد!"

به خاطر اخمهاي در هم رفته مادر ظرف ها را شستم و ميز اشپزخانه را پاك كردم.
"خوب مادر!اگر اگر كاري نداريميروم به اتاقم درس هايم خيلي سنگين شدند..."
"بيخود . درس دارم امتحان دارم نميرسم نداريم امشب كلي مهمان داريم من هنوز هيچ كاري نكردم "
دستم را روي سرم گذاشتم :"واي نه باز كي را دعوت كرده ايد؟"
يك بسته سبزي سرخ كرده را از فريزر در اورد و توي ظرفي در ظرف شويي گذاشت ."خاله رويا اين ها را ميداني چند وقت است دعوتشان نكردم؟"
"بعله... الان دو هفته ميشود "
متوجه لحن تمسخر اميز من شد." پاشو پاشو تا من برنج را خيس ميكنم تو هم سبزي ها را پاك كن ."

pink girl
2009/5/01, 07:50 AM
[quote=pink girl;843748]كلاس در سكوت سنگيني فر رفته بود . تنها صداي قدمهاي آقاي بهرامي دبير تاريخ سكوت را مي شكست .گه گاهي بالاي سر يكي از بچه ها مي ايستاد و به پاسخ هايشان خيره ميشد . خودكار در دهانم بود ودرآن را ميجويدم و پشت سر هم آهسته تكرار ميكردم:منگوقاآن پس از مسلمان شدن چه نامي اختيار كرد ؟
اه !چرا يادم نميامد .اگر اين بيست و پنج صدم را از دست بدهم بيست نميشوم .كاش يادم ميامد اما يادم نيامد !
"وقت تمام شد بچه ها !لطفا ورقه ها بالا"
از ناراحتي نفس بلندي كشيدم وبه ناچار ورقه رابالا بردم .نگاهم به سميرا افتاد كه لبخندي حاكي از رضايت روي لبانش نقش بسته بود .
"باشد !اين بيست مال تو "
وقتي آقاي بهرامي برگه امتحان را از دستم گرفت با ديدين چهر ه در هم من فهميد كه نمره ايرا از دست داده ام .
"غصه نخوريد خانم ستايش هميشه كه نبايد بيست بگيريد "
زنگ كه به صدا در آمد با همان اعصاب به هم ريخته همراه ديگر بچه ها به حياط مدرسه رفتيم .
سميرا و نرگس از مقابلم گذشتند صداي خندههايش مثل چكش بر اعصابم مي كوبيد :"من كه بيست ميگيرم! امتحان دستور زبان هم همينطور ..."
وقتي نگاه مرا خيره ديد ريز خنديد و از من فاصله گرفت .
"ماني ماني !كجايي دختر تمام مدرسه را دنبالت زيروروكردم ."
صداي الهام بود دوست و همنيمكتي من .صورتي درازو كشيده داشت وچشم و ابرويش هم چنگي به دل نمي زد موهايش را بافته بودوتل سپيدي روي موهايش خودنمايي مي كرد .
"خوب چه كارم داشتي كه مدرسهرا زيرورو كردي ؟"
دستم را گر فت ومرا با خودش همراه كرد "از معاون شنيدم شاگرد اول هر كلاس سال بعد به كالج معرفي مي شود!ميداني يعني چه؟"
"يعني چه؟"
"يعني هر كي امسال شاگر د اول كلاس بشود براي هميشه از اين دبيرستان معمولي خلاص ميشود و وارد جايي ميشود كه مدرسان خارجي كار تدريس را به عهده دارند وتمام دانش آموزان نخبه در آنچا تحصيل ميكنند واي !كاش تو هم يكي از آنها بودي "
از آرزوهاي قشنگي كه برايم داشت خوشم آمد "خوب چرا اين آرزو رابراي خودت نميكني ؟"
پوزخندي زد و چشم انداز مدرسه را از نظر گذراند وگفت:"من كجا شاگرد اول كلاس شدن كجا ؟من بزور بتوانم نمرهي قبولي بگيرم اما تو مي تواني .مطمئنم حتي سميرا را هم پشت سر ميگذاري اصلا مگر سميرا چه برتري نسبت به تو دارد ؟نه به خوشگلي توست نه بلد است دو كلمه انگليسي حرف بزند نه ميتواند خوب بسكتبال بازي كند و در گروه تاتر نقشي دارد تازه خيلي هنر كند ..."
حوصله ام را سر برده بود باز هم چانهاش گرم شده بود و نمي خواست به زبانش استراحت بدهد.
"خيلي خوب الهام زنگ خورد بهتر است برويم كلاس"
هر دو روي نيمكت نشستيم او هنوز داشت نطق ميكرد :"واي خدا!خوش بحالت ماني ازهمين حالا بهت تبريك ميگويم"
مبصر برپا داد .
خانم قوامي حاضرو غائب كرد دستم را گذاشتم روي دهانش و به نجوا گفتم :"خفه مي شوي يا نه ؟"
"خانم الها م معيري؟"
محكم به پهلويش كوبيدم كه با صداي بلند گفت :"آخ دردم آمد ماندانا"
شليك خنده بود كه فضاي كلا س را پر كرد الهام به خودش آمد و حول شد و كمي رنگ :"بله خانم قوامي ! حاضريم"
سپس غرولندي به من كرد و به تخته سياه خيره شد.

باز نگاهم به سميرا افتاد كه تند و تيز فرمول ها را ياد داشت ميكرد
به خانه كه برگشتم هيچ ميل و اشتهايي براي خوردن غذا در من نبود.
"ماندانا ناهارت را گرم كردم بخور تا سرد نشده "
"باشد مهبد كجاست سر و صدايش نمي آيد ؟"
مادر با اشاره به اتاق مهبد سرش را تكان دادو گفت:"طبق معمول با بچه ها بحثش شده!از وقتي آمده رفته به اتاقش در را هم به روي خودش بسته."
پشت ميز اشپزخانه نشستم خورشت قيمه زياد باب ميلم نبود اما برنج زعفراني مادر حرف نداشت.
"آدم بشو نيست كه نيست!هنوز ياد نگرفته با قلدري نميتواند دنيا را بگيرد."
مادر پارچ آب را روي ميز گذاشت و گفت:"ولش كن تو ديگه سربهسرش نذار خوشت مياد ها؟"
لقمه را به زور فرو دادم و گفتم:"مگر من چي گفتم ؟ شما داريد اين پسر را لوس با مياوريد!"

به خاطر اخمهاي در هم رفته مادر ظرف ها را شستم و ميز اشپزخانه را پاك كردم.
"خوب مادر!اگر اگر كاري نداريميروم به اتاقم درس هايم خيلي سنگين شدند..."
"بيخود . درس دارم امتحان دارم نميرسم نداريم امشب كلي مهمان داريم من هنوز هيچ كاري نكردم "
دستم را روي سرم گذاشتم :"واي نه باز كي را دعوت كرده ايد؟"
يك بسته سبزي سرخ كرده را از فريزر در اورد و توي ظرفي در ظرف شويي گذاشت ."خاله رويا اين ها را ميداني چند وقت است دعوتشان نكردم؟"
"بعله... الان دو هفته ميشود "
متوجه لحن تمسخر اميز من شد." پاشو پاشو تا من برنج را خيس ميكنم تو هم سبزي ها را پاك كن ."






تا چشمم به بسته ي سبزي افتاد سرم گيج رفت "اين همه سبزي براي چه؟مگر خاله اينها چند نفرند؟"
با تشر گفت:"كار را دست ميكند چشم ميترسد!اين همه سبزي مگر چند كيلوست؟يك كيلو براي خودمان بقيه هم مال مادر بزرگ ."

ميدانستم نميتوانم حريف مادر شوم تسليم شدم و روي صندلي نشستم .

كاش تمام كارهاي مادر به همان سبزي پاك كردن ختم ميشد اما سالاد درست كردم كف اشپزخانه را تميز كردم بعضي از لباسهاي نشسته را شستم . ساعت كه پنج شد خسته و كوفته روي مبل افتادم .صداي مادر به گوشم رسيد:"ماني بلند شو سبزي را براي مادر بزرگ ببر."
با غيظ از جا برخاستم."نخير كارهاي امروز تمامي ندارد!"
به بخت خود لعنت فرستادم و با سبد سبزي به خانه مادر بزرگ رفتم. خانه ما سه طبقه بود.مادر بزرگ(مادر مادرم)طبقه پايين زندگي ميكرد و ما طبقه وسط و ماريا ,خواهر بزرگم كه ازدواج كرده بود در طبقه سوم بود و امشب هم جايي رفته بود . اين خانه متعلق به مادر بزرگ است و ما مثلا مستاجرش هستيم .زنگ را فشردم .
در را باز كرد و سلام كردم . هيكل چاق و تنومند مادر بزرگ با موهاي يكدست سپيد و عينك ته استكاني اش به چشم ميزد.
"تويي بيا تو"
به دنبالش داخل شدم . از سكوت سنگين خانه دلم گرفت.
"چيه ؟چرا ماتت برده دختر؟گفتم سبد سبزي را بردار بيار"
هول شدم و گفتم :"چشم تنهايي چه كار ميكرديد؟"
"چه كار داري نكند مادرت تو را فرستاده بفهمد چكار ميكنم؟"
بار ديگر صداي خشن مادر بزرگ تكانم داد :"اه اه اه! برگ تربچه!دختر مادرت بهت نگفته از برگ تربچه بي زارم چندشم ميشود؟"
دستپاچه گفتم :"معذرت مي خواهم مادربزرگ نمي دانستم اما برگ تربچه خاصيت زيادي دارد ويتامين ث و..."
در حاليكه تند تند برگهاي تربچه را از باقي سبزيها جدا مي كر د گفتم :"دور ريختن ندارد مادر بزرگ الا ن به حساب برگ تربچه ها مي رسم "
منتظر ماند تا من با دقت تمام اينكار را انجام دادم.بعد هم مرا تا چلوي ظرف شويي ديد از فرصت استفاده كرد و تمام ظرفهاي نشسته را جلويم گذاشت.
وقتي زمين شور آشپزخانه را دستم داد به اين فكر كردم كه دخترش كپي خودش است فرصت طلب و پر افاده !
تا خواستم بگويم كار ديگري نداريد برس را بدستم داد و با لحن نه چندان مهرباني گفت:"بيا هيچ كس مثل تو از پس موهاي من برنمي آيد ماري كه انگار دستش چوب خشك است با دست عروسك هيچ فرقي ندارد"
موهاي مادربزرگ جنس عجيبي داشت .ضخيم و زبر .بعد از اينكه موهايش را مرتب پشت سرش جمع كردم برس را از دستم گرفت و بدون تشكر گفت :"هر چه ماريا دستش خشك و مترسكي است دستهاي تو خر زورند "
نمي دانم داشت تعريف قدرت دستان مرا ميكرد يا تكذيب آنهارا از جا بلند شد در آيينه نگاهي به خودش انداخت."ماني ؟خيال رفتن نداري ؟"
به خودم آمدم و گفتم :"چرا! شما براي شام تشريف نمي آوريد ؟"
به طرفم برگشت نمي دانم از بابت شنيدن تشريف نمي آوريد لبخند بر لب آورد يا از بابت چيز ديگري بود "نه!حوصله ام از دامادهايم سر مي رود يكي شان را در يك جمع به زور تحمل ميكنم چه برسد به اينكه دو تا شان را در جمع ببينم "
با خداحافظي از اتاق بيرون رفتم هنگامي كه در خانه راميبستم صداي خر خر مادربزرگ بلند شده بود.:heart::gol::smile:

pink girl
2009/5/01, 08:39 AM
به خانه كه آمدم هنوز مهمانان نيامده بودند ساعت هفت بود و من به فكر درسهايم بودم .
مهبد فوتبال نگاه ميكرد و تند تند تخمه را ميشكست.
"مهبد لطفا پوست تخمه ها را روي زمين نريز"
از لج من پوست تخمه ها را محكم تف كرد يك متر آن طرف تر!
زنگ خانه به صدا در آمد .
خاله رويا با ظاهري بزك كرده و آراسته دست در بازوي شوهرش وارد خانه شد.
بعد پسر خاله آرمين كه موهايش را يك طرف ريخته بود و پشت سر او آرمينا با كت و دامن تنگ شكلاتي.
تعدادشان همين بود اما سر و صدايشان قدري بود كه انگار تمام فاميل در خانه ما جمع شده بودند!
"ما از ساعت شش راه افتاديم اما سر راه هوس كرديم بريم شهر بازي من نشستم روي تاب و شهاب هلم داد واي نميديني سيماچه قدر بهمان خوش گذشت."

مادر بحث را عوض كرد " خوب بفرماييد چاي سرد ميشود"
آرمينا در حالي كه ناخن هاي بلند لاك زده اش را نگاه ميكرد رو به من گفت:"خوب تو چه كار ميكني بچه محصل!هنوز هم مرتب بيست ميشوي؟"
"ميگذرانيم . درس ها خيلي راحت نيستند كه من مرتب بيست شوم گاهي وقتا..."
"ماني برو زير قابلمه برنج را خاموش كن"
با ديدن اخمش فهميدم كه خوشش نمي آيد جواب خواهر زاده اش را بدهم .. آرمين و مهبد هم به آشپز خانه آمدند . آرمين قصذ داشت به غذا ناخنك بزند .
"آرمين تزيين به هم ميخورد"
ناگهان چنگ زد و يك مشت سيب زميني سرخ كرده برداشت.ديگر داشتم كلافه ميشدم "نشنيدي چي گفتم؟"
خونسردي آن دو برايم زجر آور بود آن قدر كفرم را بالا آورده بودند كه يادم رفت بايد زير قابلمه را خاموش ميكردم.
به پذيرايي برگشتم.
خواهر ها و خواهر زاده ها داشتند مشغول تعريف كردن از فلان مهماني و لباس پوشيدن فلاني و طلا و جواهرات بهماني ميگفتند.
"من و آرمينا به جشن تولد خانم رزيتا ميرويم پيشنهاد ميكنم تو هم بيايي "
"خاله جان ماندانا را با خودت نياوري ها !او فقط بلد است گوشه اي بنشيند و همچين به مردم خيره شود كه همي بفهمند چه قدر امل است ..."
دلم گرفت. از اينكه مادر در مورد امل بودن من از دهان آرمينا ميشنود و چيزي به او نگفت حرصم گرفت.

حرف هاي آرمينا مثل ميخ به بدنم فرو ميرفت . هنگامي كهاز در بيرون رفتند من نفس راحتي كشيدم.



*فصل دوم*




وقتي به برگه امتحان نگاه انداختم ديدم به زحمت بتوانم پانزده بگيرم.
ميدانستم سميرا محال است نمره اي را از دست بدهد.
وقتي سميرا برگه اش را بالا گرفت من اهي كشيده و ورقه ام را بالا بردم..
زنگ تفريح سميرا پيشم آمد و گفت:"چيه ماندانا ؟تو فكر هستي؟"
"هيچي !امتحانم را بد دادم."

وقتي به خانه بازگشتم تصميم گرفتم با جديت بيشتر درس بخوانم .

***
"خيلي خوب ميآيم !ولي باور كنيداين بار آخري است كه در چنين مهماني شركت ميكنم "

"يك بار كه شركت كني به حضور در تمام مهماني هاي ديگر هم علاقه پيدا ميكني "
با عصبانيت خود را در آينه نگاه كردم.
هر چند كه پيراهن به تنم بلند بود اما خيلي بهم مي آمد.
"نه !از ماتيك پر رنگ بدم مي ايد."
"حرف نزن!همين خيلي خوشگلت ميكند."

moein1387
2009/5/01, 08:51 AM
سلام اقا یا خانوم خسته نباشی یک نظر داشتم با اجازه تون

وقتی یک فصل تموم شد برید یک پست جدید بزنید البته یک پیشنهاد برای بهتر شدن داستانتون

منظور دیگه ای نداشتم

بعدش چون من تازه واردم دارم رمان رایکا رو می خونم هر وقت تموم شد میام مال شما هم می خونم

من عاشق رمان و داستان های عاشقانه هستم

pink girl
2009/5/01, 10:41 AM
ماريا به اصرار ماتيك قرمزش را به لبانم ماليد.موهايم را باز گذاشت و تل تاج مانندي را لابه لاي موهايم فرو برد.
"محشر شدي دختر!"
مادر چشمانش برق ميزد ."خسته شديماز بس تو را در لباس مدرسه ديديم ببين چه ناز شده اي!"
كمي احساس غرور به من دست داده بود .بدون آرايش بيشتر احساس زيبايي ميكردم .به آرايش غليظ عادت نداشتم .
صداي زنگ كه آمد همه ذستپاچه شديم و دور خانه چرخيديم.
"ماري ,دست گل يادت نرود"

در را پشت سرمان بستيم .مادر در حالي كه پله ها را پايين مي آمد گفت:"خدا كند مهبد و دوستانش خانه را بهم نريزند."
ماريا دلداريش داد :"مهبد ديگر پسر عاقلي شده است . نگاه كن خاله رويا آمد تا دم در !"
خاله خوش ظاهر تر از هميشه با آرايشي غليظ تر با ما احوالپرسي كرد.نگاه خيره اش معطوف من شد."به به !ماني خانم! مي بينم كه راه افتادي!"
در حالي كه كنار آرمينا عقب ماشين مي نشستم گفتم:"به زور تهديد راهم انداختند!"
آرمينا غر زد:"چه خبر است ماني! چقدر به من فشار مي آوري!ماري كه از تو لاغر تر است."
احساس كردم زياد از برازندگي من خوشش نيامده است .
"داشتم فكر ميكردم اگر مجلس زنانه باشد چقدر كسل كننده و يكنواخت خواهد شد... مامي يواش تر ... نزديك بود بزني به بنز جلويي ."
خاله رويا دنده را عوض كرد و گفت:"نگران رانندگي من نباش ! دست فرمانم حرف ندارد."


خانم رزيتا از دوستان بسيار نزديك و صميمي خاله رويا بود . شوهرش تاجر فرش بود و از زندگي بسيار مرفهي برخوردار بود . سالن مملو از جمعيت بود.

خانم رزيتا در لباس شب همانند دختر چهارده ساله مي درخشيد . بايد اقرار كنم كه خانم رزيتا زيبا و گيرا بود . خيلي مودبانه به ما خوش آمد گفت و هنگامي كه دستان مرا به گرمي فشرد با خنده خاله رويا را خطاب قرار داد:"نگفته بودي خواهر زاده اي به اين زيبايي و موقري داري!"
آرمينا حرف را عوض كرد:"چقدر خوشگل شده ايد خانم رزيتا ! رنگ ارغواني پيراهنتان به پوست برنزه تان جذابيت خاصي بخشيده است "
با متانت پاسخ داد :" متشكرم...چرا ايستاده ايد!بنشينيد تا از شما پذيرايي شود.رويا جان...مهمانانت را دعوت به نشستن كن . و تو؟ گفتي اسمت مانداناست؟چه اسم زيبا و اصيلي!راستي كه بر آزنده توست!حالت چشمانت را هيچ وقت از ياد نميبرم يادم باشد تو را به پسرم معرفي كنم."

"ماني ! خدا مرگت دهد اين قدر به يك جا خيره نشو !"
مادر مرتب غر ميزد و از رفتار غير اجتماعي ما حرص مي خورد .
"ماني خانم رزيتا به طرف ما مي آيد..."
"خانم رزيتا؟!"
لبخند مليحي بر لب داشت و بسيار موزون و آرام قدم بر مي داشت .
خانم رزيتا در حالي كه دست مادر را در دست داشت نگاهش به من بود و گفت:"اگر اجازه بدهيد ماندانا جان را با پسرم برديا آشنا كنم ."
گل از گل مادر شكفت . چنان هيجان و ذوقي در چهره اش هويدا شد كه لبانش بسته نمي شد .
"خواهش ميكنم ... اين باعث افتخار ماست...ماني...! ماني جان...! بلند شو بيا اينجا..."
كفش پاشنه بلند ماريا در پايم لق ميزد.خانم رزيتا احتياط مرا به حساب شرم گذاشت.دستم را به گرمي فشرد .
مرا به دنبال خود كشيد و در حينراه رفتن با بعضي از مهمانان خوش و بش ميكرد.
"برديا هم مثل تو خجالتي و منزوي است !"
از دور ديدمش ! بلند قامت , كت و شلوار مشكي بر تن داشت و يقه پيراهن سپيدش باز بود . هر گام كه به او نزديك تر ميشدم بهتر مي توانستم تركيب زيباي صورتش را ببينم . در چشمان عسلي اش برق خاصي مي جهيد . موهايش حالتي بين صاف و مجعد داشت كوتاه و مرتب شانه خورده بود . چيزي كه از همي بيشتر در چهره اش برق مي انداخت غرور و ابهت او بود.

pink girl
2009/5/01, 12:17 PM
به سلامم متفكر و انديشناك پاسخ داد.
خانم رزيتا با خنده گفت:"برديا جان ! ماندانا جان خواهر زاده رويا خانم است."
لحظه اي لبخند معني داري روي لبش نشست و پر طعنه گفت:"پس دختر خاله آرمينا خانم هستيد."
از لحن پر استهزايش خوشم نيامد .رزيتا خانم مارا تنها گذاشت و رفت . خواستم از جا برخيزم كه سكوت را شكست.
"گفتيد اسمتان مانداناست؟"
در جايم محكم نشستم و همراه با تك سرفه اي حرفش را تاييد كردم.
چند لحظه نگاهم كرد نميدانم چرا از برق نگاهش تا مغز استخوانم سوخت انگار از اينكه مرا با نگاهش معذب مي ساخت راضي بود.
"فكر ميكنم هنوز دبيرستان را تمام نكرده باشيد اين طور نيست؟"
"آره سال پنجم هستم اگر بهترين معدل كلاس را بياورم مي توانم واد كالج شوم."
بي اعتنا به جمله آخرم سرش را به طرف ديگري چرخاند.
دوباره سايه سكوت بر فضاي خالي از دوستي من و او گسترده شد.
نمي دانم از شرم بود و يا علت ديگري داشت اما در يك آن احساس كردم حرارت بدنم بالا رفت.
صداي گيراي او را شنيدم كه همراه با لحني ملامت آميز گفت:"چقدر از ديدن حركات سبكسرانه بعضي از آدمها مشمئز ميشوم !بعضي ها بي بند و ناري را تابلو ميكنند تا همه آن را ببينند "
از اينكه اين حرف ها در مورد دختر خاله ام زده ميشد دلم گرفت.
با نزديك شدن خانم رزيتا نفس راحتي كشيدم .
"پسرم نمي خواهي شادي ات را به خاطر اين جشن ابراز كني؟"
"چگونه بايد ابراز كنم مادر؟"
برديا بي تفاوت نگاهي گذرا به من انداخت و با لبخند سردي گفت:"در اين جشن كسي را به زيبايي شما نديدم ترجيح مي دهم با شما برقصم."
چهره مادر با شنيدن اين جمله از هم شكفت.:"اين باعث افتخار من است پسرمكه تو مرا به همه دختران زيباي اين جمع ترجيح ميدهي."
برديا دستش را به دستان پرمهر مادرش سپرد و با لبخند به طرف محل رقص رفتند. چقدر كوچكم كرده بود .

pink girl
2009/5/01, 01:55 PM
"ماني يواش تر برو كه چاك پيراهنت جر نخورد"
در آن لحظه از مقابل آرمينا با همان خشم و كينه گذشتم.
فكر ميكردم به دليل رفتار سبك اوست كه من اين چنين تحقير مي شوم .
مادر بيچاره كه فكر ميكرد آن پسر خوش سيماو خوش اندام در اين مدت كم
عاشق من شده است با ديدن صورت عبوس من آه از نهادش برآمد .
ماريا چند لحظه نگاهم كرد و بعد با صدايي كه تنها من بشنوم گفت :"فراموش كن به رقص مادر و پسر نگاه كن ! ببين چه قدر هماهنگ و موزون مي رقصند."
با غيظ چشمانم را سمت محل رقص چرخاندم . آهنگ ملايمي نواخته ميشد و فقط آن دو در حال رقص بودند.
با تمام شدن آهنگ مهمانان را براي صرف شام دعوت كردند . من هم سعي كردم در جايي قرار بگيرم كه مجبور نباشم خانم رزيتا و پسرش را تحمل كنم . مادر بنا بر سياست خودش جاي مرا با ماريا عوض كرد و تا به خودم آمدم ديدم كنار پسر جواني قرار گرفتم كه بي اندازه حرف ميزد و مي خنديد.
پسر جوان كه متوجه من شده بود سعي ميكرد به نوعي نظر مرا جلب كند.ظرف سالاد و ماست و نوشابه و هر چه دم دستش بود را مقابل من مي گذاشت و مرا دعوت به خوردن ميكرد.
وقتي پرنده نگاهم به سمت جايگاه خانوادگي خانم رزيتا پر كشيد نگاه نافذ برديا را خيره به خود
ديدم كه زود نگاهش را دزديد و سرگرم گفت و گو
با مادرش شد .
نمي دانم چرا تا ميديدمش قلبم تند ميزد!
غذا به دلم نمي چسبيد اولين نفري بودم كه ميز شام را ترك ميكرد .
فكر امتحان رياضي فردا ذهنم را مشغول كرده بود . بعضي از فرمول هاي سخت را مرور ميكردم اما صداي قاشق و بشقاب و ليوانها به حدي آزار دهنده بود كه برخي از فرمول هاي ساده از ذهنم ميگريختند.

melina.1388
2009/5/01, 03:17 PM
ممنون جالب بود دوس دارم بقیشم بخونم;)

pink girl
2009/5/02, 01:04 PM
*فصل سوم*

"خانم ستايش از شما انتظار نداشتم ورقه سفيد به دستم بدهيد. شما حتي به يك سؤال هم پاسخ نداديد . مي شود توضيح بدهيد چرا؟"
سرم پايين بود ودر خودكارم را ميجويدم . بعضي از سؤال ها را بلد بودم ولي به نظر من گرفتن نمره صفر بهتر از يك نمره زير پانزده است.
"خيلي خوب !انگار هيچ توضيحي نداريد . من اين موضوع را با مدير مدرسه در ميان ميگذارم."

زنگ تفريح كه به صدا در آمد هيچ كششي براي بيرون رفتن از كلاس نداشتم.در آن گرماي مطبوع و در كلاس سرم را روي ميز گذاشتم و چشمانم را بستم.
با تكان دستي از خوابي عميق و دل چسب بيدار شدم.
الهام بود دوباره چانه اش گرم شده بود."حالت خوب نيست ماني ؟اگر كسالتي داريبرويم از مدير مدرسه اجازي بگيريم..."
سر حال تر از ساعتي پيش دستهايم را كش و قوسي دادم و گفتم:"نه چيزي نيست!حالم خوبه."

pink girl
2009/5/02, 04:57 PM
"دروغ نگو اگه حالت خوب بود كه زنگ تفريح بيرون مي آمدي"
با ورود دبير ادبيات الهام دست از سرم برداشت . آقاي بسطامي غزلي از سعدي را با لحني هميشه پر سوزش دكلمه كرد.
آن را كه غمي جز غم من نيست چه داند
كز شوق توام ديده چه شب ميگذراند
وقتست اگراز پاي درآيم كه همه عمر
باري نكشيدم كه به هجران تو ماند

به فكر فرو رفتم چرا آن جوان مغرور تا آن حد نسبت به من بي اعتنا بود؟
چقدر از ياد آوري حركات ناپسند خاله رويا و آرمينا ناراحت شدم. راستي امروزي بودن همين است؟
"خانم ستايش بيت آخري كه خواندم شما از رو بخوانيد."
به خودم آمدم از كجا فهميد من هواسم نبود؟

*‌ * *
"ماني اين قدر آب نريز كف آشپزخانه .تو داري ظرف مي شويي يا آب بازي ميكني؟"
نگاهش كردم موهاي سپيدش را دور سرش جمع كرده بود . چشمها و نوك دماغش به علت سرماخوردگي سرخ شده بود.
"دستت درد نكند دختر!تو از همه ي نوه هايم دلسوز تري !
ناخواسته لبخند زدم.

وقتي صداي خروپفش بلند شد و به آرامي دفتر و كتاب فيزيكم را برداشتم و خارج شدم.
زنگ خانه را زدم.
"سلام مادر كمك نمي خواي ؟"
تشر زد :"تو هم وقت گير آوردي ها با وجود اين همه كار هي بالا و پايين ميروي!بتمرگ خانه ببين چه كار دارم انجام بدهي؟"
كتاب را توي كشو قايم كردم كه با ديدن آن بيش از حد عصباني نشود .
سيني سيب زميني را مقابلم گذاشت و چاقو را به دستم داد .
"بيا اعصابم سر جايش نيست ميترسم دستم را ببرد"
بدون هيچ حرفي به پوست كندن سيب زميني ها مشغول شدم . نگاهش به لخت شدن سيب زميني ها بود و دستش را حايل چانه اش كرده بود:"به مادر بزرگت سر زدي؟"
"آره بدجوري سرما خورده"
مادر انگار داشت با خودش حرف مي زد ."بايد از رويا بپرسم تاريخ دقيق جشن تولد پسر خانم رزيتا چه وقت است.حسابي برايش برنامه ريزي كردم . نميخواهم مثل دفعه پيش كم بياوريم."
در هنگام خوردن شام متوجه رفتار سرد پدر و مادر شدم . وقتي مادر حرف مي زد پدر توجهي به او نميكرد

pink girl
2009/5/03, 01:12 PM
"مادر بزرگ حال خوشي نداشت ! به گمانم تب داشت اما به روي خودش نمي آورد . باهاش صحبت كردم تو بري پايين پيشش خيلي هم خوشحال شد . از امشب ميتواني بري پايين . پيرزن است گناه دارد."
من گناه نداشتم كه بايد پرستار يك پيرزن بد اخلاق و عيب جو مي شدم كه از كوچك ترين حركتم انتقاد مي كرد و به من امرو نهي ميكرد .
پدر زياد راضي به نظر نميرسيدو زير لب غرولند ميكرد.مادر زير چشمي حركاتش را كنترل ميكرد.مهبد جند تا از سيب زميني هاي مرا كش رفت و زود تر از همه ميز شام را ترك كرد .
"پاشو ماني ميز شام با تو !بعد هم يك چاي كم رنگ بريز بيار نشيمن."
وقتي مادر رفت من نگاهي به ظرف غذاي پدر انداختم. هنوز غذايش را تمام نكرده بود.

pink girl
2009/5/03, 01:42 PM
:smile:* فصل چهارم *:smile:

مادر عاقبت كار خودش را كرد . سرويس قاشق و چنگال نقره اش را فروخت و برايم يك دست لباس قشنگ و بي نظير سفارش داد .شب تولد نزديك بود و دوباره همه به جنب و جوش افتاده بودند. ماريا پس از كلي دعوا و مجادله توانست نظر شوهرش را براي خريد يك دست لباس گران قيمت جلب كند . خاله رويا از بابت لباس و زيور آلات نگراني نداشت و آرمينا هم عقيده داشت لباس سفارشي اش در آن جشن بي رقيب خواهد بود .مادر پشت سرش غر ميزذ:"فكر كردي !
بگذار لباس ماني آماده شود آن وقت مي فهمي رقيب يعني چه؟"
"مادر اگر رنگ پيراهن ماني را به جاي آبي صورتي كم رنگ انتخاب ميكردي قشنگ تر نبود؟"
"نه! تو چه ماداني تركيب رنگها يعني چه؟ خودت كه در انتخاب رنگ اسير سليقه ستار هستي لازم نكرده به رنگ پيراهن ديگري ايراد بگيري."
"من كي ايراد گرفتم فقط خواستم نظرم را بگويم."
نميدانم چرا اين بار زياد بي ميل نبودم كه بروم بر خلاف با اول كه هيچ رغبتي براي رفتن نداشتم.


عاقبت خياط لباس مرا حاضر كرد و به راستي كه طبق قولي كه داده بود بي نظير بود. پيراهن تنگ و كوتاه بود كه با حرير ادامه پيدا ميكرد خوش دوخت بود و درست اندازه من .
مادر فوق العاده از كار خياط راضي بود و چشمانش از خوش حالي برق ميزد.
"ماني بزار شب تولد برسد آن وقت همچون نگين خواهي درخشيد."
من مستانه خنديدم.

* * *
از مدرسه كه برگشتم سرو صدايي را از راهرو شنيدم . از چند پله بالا رفتم كه ديدم مادر جلوي در ايستاده و به دو كارگر امرو نهي ميكند.
كارگرها پيانوي يادگار پدربزرگ را كه روز تولد مادر برايش خريده بود از پله ها پايين ميبردند.
"مادر شما پيانوي يادگاري را فروختيد ؟"
"آره ! چيز قابل استفاده اي نبود ديدم خوب ميخرنش فروختمش."
"ولي آخه چرا ؟ چه احتياجي داشتي ؟"
"پول قابل ملاحظه ايست , مدتي بود سينه ريز برلياني كه در مغازه آشناي خاله رويا ديدم بد جوري چشمم را گرفته مي خواهم آن را بخرم."

pink girl
2009/5/03, 04:39 PM
نميدانم چرا دلم از فروش پيانو گرفت . با وجودي كه هيچ گاه نواي ماهرانه اي از آن به گوشم نرسيده بود,اما نميدانم چرا دلم سوخت.

"ماني براي فردا شب برايت يك سرويس بدل خريدم كه با اصل مو نمي زنه."
"مادر باز مي خواهي آبروريزي شود ؟"
"آبروريزي چيه دختر؟وقتي ديديش خودت هم باورت نميشه كه اصل نيست در ضمن يك شب است و هيچ كس نمي فهمد."

*‌ * *
"ماني نگاه كن مثل شاهزاده خانم هاي باوقار شدي...ببين اين سرويس چقدر به لباست مي آيد ...راستي كه سليقه ي مادر حرف ندارد."
مادر لبخند از لبش محو نمي شد . با رضايت خاطر نگاهم ميكرد.چرخي مقابل آينه
زدم و براي چندمين بار از بي نظير بودن لباس اطمينان حاصل
كردم.ماريا هم از بابت پيراهن راسته اش راضي به نظر
مرسيد و براي رفتن از خودش بي تابي نشان مي داد.
"مادر!خاله رويا نگفت كي مي آيد؟"
مادر شانه هايش را بالا انداخت و گفت چه ميدانم !اين جور مواقع
كم تر پيش مي آيد كه خاله ات بد قولي كند...آهان ,گوش كن صداي بوق ماشينش مي آيد بچه ها بجنبيد."

خاله رويا و آرمينا جلوي در پاركينگ ايستاده بودند و محو تماشاي من
دهانشان باز ماند.
"به به ! ماندانا خانم! ميبينم خوب فهميدي در اين جود مهمانيها بايد چگونه پوشيد تا انگشت نما شد."
آرمينا فقط گوشه چشمي نازك كرد.لباسي كه گفته بود يقين دارد بي رقيب است فقط با لباس ماريا از نظر زيبايي برابري ميكرد.

خانم رزيتا به استقبالمان آمد . نگاهش به من بود و مبهوت و تحسين آميز سر تا پايم را بر انداز كرد .

ملیسا
2009/5/04, 07:50 AM
ممنون دوست خوبم .:gol:
رمان خیلی زیبایی را انتخاب کردید . :thumbsup:
بی صبرانه منتظر بقیه رمان هستم . :w16:

ساناز64
2009/5/04, 08:07 AM
سلام من به تو یار قدیمی:gol::gol::gol:
بابا دس خوش با این رمان خیلی حال کردم

pink girl
2009/5/04, 12:58 PM
سلام من به تو یار قدیمی:gol::gol::gol:
بابا دس خوش با این رمان خیلی حال کردم


:heart::gol:

pink girl
2009/5/04, 12:59 PM
ممنون دوست خوبم .:gol:
رمان خیلی زیبایی را انتخاب کردید . :thumbsup:
بی صبرانه منتظر بقیه رمان هستم . :w16:



:heart::gol:

pink girl
2009/5/04, 01:49 PM
صداي موسيقي شاد چند نفر از دخترو پسرهارا به رقص وا داشته بود .تعداد دعوت شده ها از مهماني قبل بيشتر بود و اكثر جمعيت را دختر ها و پسران جوان تشكيل ميداد. خانم رزيتا در توضيح با خنده گفت:"اين جوانان پرشور از دوستان كالج پسرم هستند.برديا حتي يك نفرشان را هم جا نگذاشته. خوب چرا معطل ايستاده ايد؟"

وقتي به سوي ميزي كه خانم رزيتا به ما اختصاص داده بود ميرفتيم زير چشمي يك يك مهمانان را زير نظر گذراندم.نه! جدي كه هيچ دختري با من برابري نميكرد . نميدانم از اينگه مادر قاشق چنگال نقره اش را فروخت بايد راضي باشم يا نه؟ چرا راضي نباشم ؟ نگاه كن چه جوري به من زل زده اند؟!
چقدر احساس غرور ميكردم . با وقار روي صندلي نشستم.ماريا گفت:"اين همه ناز را كجا قايم كرده بودي؟"
مادر گه گاهي با لبخند پر مهري نگاهم ميكرد.
نگاهم به برديا افتاد كه برازنده تر از قبل از در تالار داخل شد . كت و شلوار سپيد بر تن داشت و كراوات سرمه اي زده بود . نمي دانم چرا با ديدنش قلبم به تپش افتاد و احساس كردم خودم را باختم . خواسته يا ناخواسته با نگاه مشتاقم بردياي جوان و برازنده را تعقيب ميكردم.كاش متوجه من ميشد و مي ديد چه زيبا و بي نظير شده ام . با شنيدن نامم به عقب برگشتم . با ديدن چهره آشناي آقاي راد حالت انزجار به من دست داد.بدون تعارف در مقابلم رئي صندلي نشست و با نيشخند كوتاهي گفت:
"شايد خودتان ندانيد كه با چه جادويي آدم را به طرف خودتان مي كشيد . مثل ستاره كه در تاريكي شب ميدرخشد شما هم در اين همه نور و چراغاني مي درخشيد."
در پاسخ تبسمي كردم و گفتم:"متشكرم."
قانع نشد و دوباره لب به تملق گشود:"باورم نميشود كه خدا اين همه حسن و زيبايي را يك جا جمع كرده باشد. شما بايد از مخلوقات خاص خداوند باشيد ."
چند لحظه در سكوت به تماشايم نشست .معذب و شرمگين سرم را پايين انداختم. با شنيدن صداي گرم خانم رزيتا نفس راحتي كشيدم.
"ماندانا!عزيزم مي خواهم با برديا سلام و احوالپرسي كني موافق هستي؟"
بي آنكه نگاهي به كاوه بيندازم از جا برخاستم. بدون هيچ مخالفتي به سمتي از سالن رفتم كه برديا مشغول صحبت با چند پسر جوان بود . وقتي نزديكشان رسيديم خانم رزيتا برديا را مورد خطاب قرار داد. نگاه برديا در لحظه اول مرا مسخ خودش كرد.
خيره خيره نگاهم ميكرد و سپس به طرف ما آمد. سلام كردم و مؤدبانه تولدش را تبريك گفتم . همان طور كه مستقيم نگاهم ميكرد با من سلام و احوالپرسي كرد.خانم رزيتا ما را تنها گذاشت.
گونه هايم گل انداخنه بود . سنگيني نگاهش را حس كردم. در تن صدايش
خونسردي و غرور موج ميزد.
"از ديدن رقص هاي تكراري خسته ام از حرف ها يكنواخت هم حوصله ام سر ميرود . من 4 سال در پاريس زندگي كرده ام آنجا هميشه حرف هاي جديد پيدا ميشود."

pink girl
2009/5/06, 01:24 PM
نمي دانستم در جوابش چه بگويم . وقتي نگاهش كردم به رويم خنديد من هم به رويش خنديدم. از گرماي نگاهش همه ي تنم مي سوخت نميدانم براي علاقه مندي زود بود يا نه ؟
وقتي به طرف ميز شام ميرفتيم مادر با شادماني نگاهم كرد. برديا مرا كنار خودش نشاند و خانم رزيتا در طرف ديگر من قرار گرفت . نگاه شيطنت آميزي به من كرد و همراه با چشمكي گفت:"خوش مي گذرد يا نه؟"
تشكر كردم و به خوردن مشغول شدم . برديا نوشابه مورد علاقه اش را براي من ريخت.
"اين نوشابه مورد علاقه منه تا به حال كسي را در نوشيدنش با خودم شريك نكردم."
فقط به رويش لبخند زدم و با علاقه نوشابه را سر كشيدم .

سر ميز شام ناخواسته متوجه نگاه كاوه شدم كه با حالت كينه توزي نگاهم ميكرد.اشتهايم كور شد و دست از خوردن كشيدم . وقتي از جا برخاستم برديا نگاهي به ظرف غذاي من كرد و در حالي كه دوباره براي خودش نوشيدني ميريخت گفت:"هميشه اين قدر غذا ميخوري؟"
"پيش از شام شيريني زياد خوردم اشتها نداشتم."
"پس صبر كن من هم زياد اشتها ندارم."
چند لحظه صبر كردم تا سالادش را خورد .

pink girl
2009/5/07, 03:45 PM
او صاف در چشمانم نگريست ."من دوست دختر نداشتم البته دو سه سال قبل
كه در پاريس زندگي ميكرديم با دختري آشنا شدم كه اسمش مارگريت بود
. دختر خوب و پاكي بود . خوب سرطان گرفت و مرد . ما دوستان خوبي براي هم بوديم .
خاطره هاي زيادي هم از او در خاطرم باقي مانده."
وقتي ميز شام خلوت شد گروه اركستر آهنگ شادي را زد . برديا هنوز نگاهش
در نگاه من خيمه انداخته بود.
بدنم داغ شده بود .
"من هم همينطور...آشنايي و دوستي با شما...باعث مباهت من است."
چند لحظه چشم در چشم هم بهم زل زد.در آن لحظه انگار جز من و او هيچ كس حتي نفس هم نمي كشيد من تنها به او فكر مي كردم. او هم انگار به من مي انديشيد .
آهنگ تمام شد و ما به طرف ميزمان رفتيم. هر دو هيجان زده بوديم.
گونه هايش گل انداخته بود و مرتب به موهايش چنگ ميزد.
"شما چيزي احتياج نداريد؟"
"نه متشكرم همه چيز فراهم است."
شربت روي ميز را به دستم داد و با لبخند گفت:"خوشحالم كه در روز تولدم با تو اشنا شدم."
سپس به رويم لبخند زد .
چشمهايم را بستم و در رويا هاي دور با او غرق شدم.

من هنوز چشمم به رويا باز بود و از صداي ضربان قلبم لذت مي بردم كه با شنيدن صداي كاوه چشم از هم گشودم.برديا را مخاطب قرار داده بود.
"عمه جان گفتند بروي و كادو ها را باز كني."
"باشد؟تا چند دقيقه ديگر مي آيم."
كاوه نگاه زخمناكي به من انداخت و از ما فاصله گرفت.
بردياشيريني را برداشت و آن را به طرف دهان من گرفت . خجالتزده شدم و شيريني را از دستش گرفتم. در حالي كه خودش هم شيريني ميجويد گفت :"حواست كجاست؟"
دستپاچه شدم و گفتم:"همين جا!شما گفتيد خاطره امشب را فراموش نكنم ولي احتياج به تذكر نبود."
"من بايد بروم كادو ها را باز كنم ناراحت كه نمي شوي؟"
"نه!ميروم پيش مادر و خواهرم."
"خيلي خوب بيا تا با هم برويم مي خواهم با آنها آشنا شوم."

مادر از خوشحالي در پوست خودش نميگنجيد و خيلي گرم و صميمي با برديا برخورد كرد.
برديا دوباره از من عذر خواهي كرد و به طرف مادرش رفت.

ماريا مرا به سمت خودش كشيد ."حالا ديگر ما را تحويل نميگيري . هان؟"

مادر با لبخندي پيروزمندانه گفت:" آفرين دختر! حظ كردم مرا به خودت اميدوار كردي!"

پدر و مادر برديا سوئيچ بنز آخرين مدلي را به او هديه دادند.
هديه هاي ديگر بيشتر جنبه زينتي داشتند . مادر هم برايش يك ساعت خريده بود.

مادر هيجان زده به پهلوي ماريا زد و گفت:" نگاه كن دارد به ماريا چه جور نگاه ميكند تو رو خدا نگاه كن ."

ساناز64
2009/5/09, 10:58 AM
سلام عزیزم http://iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gifمرسی ممنون از زحمتت
من چند روز بود که مسافرت بودم
اگه امکان داره هر بار بیشتر بذار
و بعدا فکر میکنی که این رمان چند قسمت؟ و یا چند ص کتابی باشه؟ همچنین نویسنده اش کیه؟
مرسیhttp://iran-eng.com/images/icons/heart.gif

pink girl
2009/5/09, 02:50 PM
سلام عزیزم http://iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gifمرسی ممنون از زحمتت
من چند روز بود که مسافرت بودم
اگه امکان داره هر بار بیشتر بذار
و بعدا فکر میکنی که این رمان چند قسمت؟ و یا چند ص کتابی باشه؟ همچنین نویسنده اش کیه؟
مرسیhttp://iran-eng.com/images/icons/heart.gif

سلام عزيزم:gol:
اين رمان 605 صفحه اي و نويسنده اش هم س.نيلوفر لاري .من از اين رمان خيلي خوشم اومد اميدوارم مورد پسند شما هم باشه.:heart::gol:

pink girl
2009/5/09, 03:18 PM
"دارم ميبينم مادر جان تو رو خدا به پهلوي من رحم كنيد ."
"خيلي خوب تو هم !اه ! نازك نارنجي!"
وقتي پيش خدمت ها كيك را تقسيم كردند . برديا سهم من و خودش را برداشت و مرا با خود به گوشهاي خلوت و دنج برد. در حين خوردن كيك او گفت:"بيست سالگي احساس خيلي قشنگي به آدم مي دهد. مي داني در اين سن آدم فكر مي كند كه همه چيز به او تعلق دارد و بايد بهترين و زيباترين چيزها براي او باشد. راستي تو چند سال داري؟"
"شانزده سال."
"بيشتر به نظر ميرسي ! شانزده سالگي هم سن و سال قشنگي براي دخترها مي باشد اين طور نيست؟"
سرم را كج كردم و لبخند زدم."راستش در اين مورد زياد فكر نكردم.بيشتر حواسم معطوف درس و مدرسه است."
"درس خيلي خوب است ولي نه اينكه همه فكرو ذهن آدم را به خودش مشغول كند. آدم بايد به كارهاي ديگري هم بپردازد...راستي بلدي پيانو بزني؟"
به ياد كارگرها افتادم كه پيانو پدر بزرگ را از پله ها پايين مي بردندو مادر كه اسكناس ها را مي شمرد .
"نه متاسفانه فرصت يادگيري دست نداده ."
"پاريس كه بودم پيش يك استاد بزرگ درس پيانو ياد گرفتم . مي خواهي كمي هنرنمايي كنم؟"
لبخند زدم و گفتم:"البته ! خوشحال مي شوم."
اخرين تكه كيك را به دهان من گذاشت و به رويم خنديد.از حركت رمانتيكش هيجانزده شدم
. دستم را گرفت ومرا به سمتي از سالن برد كه در آن پيانوي سپيد رنگ گرانبهايي وجود داشت.
هيچكس متوجه قصد او نشد . هركس مشغول كار خودش بود . اما يواش يواش سر و صدا خاموش شد و تالار در سكوت غرق شد. وقتي انگشتانش هنرمندانه روي شاستيها قرار مي گرفت نگاهش به من بود و لبخند زيبايي كنج لبش بود . وقتي آهنگ تمام شد صداي كف و براوو بلند شد.ولي من و او هنوز نگاهمان خيره بود . او در نگاهش غرور و افتخار برق ميزد و من با عشق و علاقه نگاهش مي كردم . جمعيت دو باره به ولوله افتاد.
"دوباره دوباره..."
برديا با غرور از جا برخاست لبخند متيني بر لب آورد و رو به جمعيت گفت:"متشكرم! اگر ميبينيد پشت پيانو نشستم به خاطر ماندانا خانم بود والا آمادگي نداشتم ."
تا بنا گوش سرخ شدم . دوباره با لبخند نگاهم كرد . صداي صوت و كف بار ديگر سكوت را شكست.
صدايش را شنيدم كه گفت:"چطور بود؟"
نميدانم چرا از آن همه محبت به گريه افتادم . در چشمانم اشك جمع شد جرات نداشتم به چشمانش نگاه كنم . مي ترسيدم! ناخواسته با قدم هاي بلند از او دور شدم . نميديدمش اما سايه نگاهش را روي خود حس ميكرذم .
"چت شد دختر؟"
"ولم كن ماري! بيا از اينجا برويم دارم خفه ميشوم ."

pink girl
2009/5/09, 03:47 PM
*فصل پنجم *



"خانم ستايش نمره هاي اين ثلث شما هيچ خوب نيستند . نگاه كن .شانزده هفده سيزده ده ميبيني؟ هرگز انتظار چنين نمره هاي افتضاحي را از تو نداشتم . پيش خودم فكر كردم محال است در درسي نمره كمتر از هجده بياوري اما... تو تمام تصورات مرا به هم ريختي چرا؟"

ميخواستم چيزي بگويم كه متوجه شدم بغض كرده ام . كالج را از دست داده بودم . سميرا را در يونيفورم مخصوص كالج ديدم كه به رويم لبخند ميزند . صداي خانم مدير رشته افكارم را پاره كرد.
"سميرا يوسفي همه درس هايش را بيست گرفته بجز يك هجده كه از رياضي بوده ! اما تو ...خيلي خوب برو ... مرا متاسف كردي."

با قلبي آزرده از دفتر خارج شدم . حال خوشي نداشتم چه كسي مي فهميد كه من اين روز ها چه حالي دارم. چه كسي مي فهميد كه من عاشق شده ام؟هرگاه كتابي را مي گشودم هيچ نوشته را نميديدم . از شب تولد يك ماهي مي گذرد ...چطور اين همه مدت را تحمل كردم ...
جيغ كشيدم و وسط حياط از حال رفتم . همه مي گفتند از بابت نمره هاي كمي است كه آوردم .
ولي خودم خوب مي دنستم كه چه مرگم شده ! بعد از خوردن آب قند در دفتر كمي حالم بهتر شد .
خانم مدير به خانه زنگ زد و مادر را خبر كرد . دبير فيزيك فشارم را گرفت و سرش را تكان داد .
"فشارش خيلي پايين است ! بايد بستري شود."

خانم مدير نگران تر شد . دستي به سرم كشيد."متاسفم كه ناراحتت كردم...مي تواني ثلث بعد جبران كني ... همه كه نبايد به كالج بروند."

مادر آمد . بسيار آشفته بوذ.
"خانم مدير چه بلايي سر دختر من آمده ؟"
سپس شانه هايم را مالش داد .
"ماني دخترم! بگو چت شده! پاشو.. پاشو ببرمت دكتر... واي انگار هوش و حواسش سر جاش نيست ؟!"


دكتر خوب معاينه ام كرد . حالم داشت به هم مي خرد . سرم به شدت درد ميكرد .

"آقاي دكتر دخترم حالش چه طور است؟مدير مدرسه اش گفت يك دفعه توي حياط غش كرد..."
دكتر براي بار دوم فشارم را گرقت ."بله! خيلي پايين است بايد بستري بشه."
"اي واي يعني حالش اين قدر بد است؟"
"آره خانم مگر نميبينيد چطور ناله ميكند."

مادر دستي روي سرم كشيد . سرم گيج مي رفت.
"مادر ... من حالم خوب نيست...اين جا چه قدر سرد است ..."
مادر به گريه افتادو با مهرباني گفت "عزيزم خوب مي شوي ... الان مي گويم برايت يك يك پتوي ديگر بياورند."

ساناز64
2009/5/10, 07:28 AM
سلام عزیزم ممنون:gol:
با اینکه من رمان رو نمیخونم(کل رمان رو که گرفتم اون وقت شروع به خوندنش میکنم) ولی میدونم که انتخاب این رمان از طرف شما حرف نداره:gol::gol:

pink girl
2009/5/10, 01:45 PM
سلام عزیزم ممنون:gol:
با اینکه من رمان رو نمیخونم(کل رمان رو که گرفتم اون وقت شروع به خوندنش میکنم) ولی میدونم که انتخاب این رمان از طرف شما حرف نداره:gol::gol:

:gol::heart:

ملیسا
2009/5/11, 07:39 AM
مرسی دوست مهربونم ، خیلی زیبا رمان زیبایی هست .

ساناز64
2009/5/11, 09:25 AM
سلام عزیزم:gol:
چند روزه که هر چی میام تا قسمت جدید رو ببینم چیز جدیدی نیست
اگه نمیخوای ادامه رو بذاری اطلاع بده :mad:

pink girl
2009/5/11, 02:16 PM
سلام عزیزم:gol:
چند روزه که هر چی میام تا قسمت جدید رو ببینم چیز جدیدی نیست
اگه نمیخوای ادامه رو بذاری اطلاع بده :mad:

ببخشيد عزيزم:heart::gol:
من كامپيوترم يه مشكلي پيدا كرده بود . حتما بقيه رمان رو مي نويسم.;)

pink girl
2009/5/11, 02:45 PM
رفت و با پتو برگشت. پتو را به رويم كشيد و گونه ام را بوسيد. پرستار آمپولي را داخل سرم فر كرد و رفت. نميدانم تا چند ساعت در تب و هذيان بودم .

روز بعد اگر چه حالم بهتر نبود . اما ديگر نميلرزيدم. دكتر با خوشرويي حالم را پرسيد .
"از ديروز بهترم ... ولي هنوز سرم گيج مي رود."

"چيزي نيست دخترم چند روز كه اينجا بستري باشي خوب ميشوي !"

"ذكتر مادرم كجاست؟"

"در محوطه هستند. مادرت غذاي بيمارستان را دوست نداشت لابد رفته اند بيرون چيزي بخورند ."

از لبخند معني دارش من هم لبخند زدم . چهره مهربانش به من آرامش بخشيد . ناخواسته

گفتم:"دكتر! ميدانم چرا حالم بد شده است ! به كسي نگفتم ولي به شما ميگويم."

"البته عزيزم به من بگو! خوشحال مي شوم كه مرا امين خودت بداني ."

گفتم همه چيز را به او گفتم. بعد از اينكه در سكوت به حرفهايم گوش داد لبخند بر لب آورد و

دستي روي سرم كشيد و با لحن پر عطو فتي گفت :" همه چيز درست مي شود دخترم يك

عاشق پيش از هر چيز بايد صبور باشد ! اگر بخواهي از خودت بيش از حد بي تابي نشان دهي

از دست ميروي."

" دكتر به مادرم چيزي نگوييد راستش خجالت ميكشم."

ذوباره لبخند پر مهري روي صورتش آمد."عشق به آدم ابهت مي بخشد ! نبايد باعث خجالت

كسي بشود . مادرت بايد در جريان قرار بگيرد. شايد بتواند كاري برايت انجام دهد."

حال چندان خوبي نداشتم كه به حرفهاي دكتر فكر كنم . مادر كه برگشت دوباره تب و لرز كردم.

"ماني وقتي برگشتيم خانه مي خواهم يك مهماني ترتيب دهم. خانواده خانم رزيتا را هم دعوت

ميكنم."

قند در دلم آب شد:" راست مي گوييد مادر؟"

"البته به پدرت هم گفتم حرفي نداشت."

"ولي آخر به چه مناسبتي ؟"

مادر ظرف سوپ را جلوي من گذاشت . از روز پيش سرم را قطع كرده بودند و به من سوپ

ميدادند. دكتر گفت يواش يواش بايد مرخص شوم.

"به مناسبت سلامتي تو ! چه بهانه اي بهتر از اين."

"مادر؟!"

"چيه؟"

"هيچي...فقط...فقط...ممنونم."

به رويم خنديد. سوپ آبكي بيمارستان به نظرم خيلي خوشمزه آمد . تا ته خوردم. مادر گفت

وقتي اشتهايت برگشته معني اش اين است كه به سلامتي كامل رسيده اي .

عاقبت پس از چهار روز بستري دكتر برگه ترخيص را امضا كرد. پدر و ماريا هم آمده بودند. مهبد

برايم گل زنبق آورده بود.

pink girl
2009/5/11, 03:14 PM
*فصل ششم *


"سيما اينقدر مهمان دعوت نكن از پسش بر نمي آييم."

"تو غصه نخور با من!"

"تو چرا هميشه با من مخالفت مي كني فقط آشنايان نزديك را دعوت كن مگر خانم رزيتا را چه

قدر ميشناسي.؟"

"اتفاقا ايشان جزو اولويتها هستند شما دخالت نكنيد آقاي ستايش."

پدر مثل هميشه حريف مادر نشد . سزش را تكان داد و زير لب چيزي گفت و رفت پاي تلويزيون.

از پنجره به خيابا ن خلوت خيره شدم .

"ماني بيا اينجا عزيزم تلفن باهات كار دارد."

"كيه؟"

مادر لبخند بر لب داشت و شانه اش را بالا انداخت و گوشي را به دستم داد . آرام گفتم:"الو."

از آن طرف صداي گيرا و گوشنواز او را شنيدم."سلام حالت چطور است؟"

قلبم تند ميكوبيد و عرق روي پيشاني ام نشست

"نمي دانستم بستري بودي والا بهت زنگ مي زدم."

با طعنه گفتم:"دوستان خوب هيچ وقت از حال هم بي خبر نمي مانند ."

" تو درست مي گويي مي خواهم ببينمت ."

داغ شدم و پرسيدم :"كجا؟"

" با مادرت صحبت كردم بعد از ظهر مي آيم دنبالت بعد تصميم ميگيريم كجا برويم."

قلبم انگار مي خوايت از سينه بزند بيرون. آب دهانم را قورت دادم و به زحمت گفتم :"باشد

منتظرت ميمانم."

"خداحافظ عزيزم."

"خدا...حافظ.!"

صداي بوق مي آمد ولي من گوشي دستم بود. فكر ميكردم در عالم خواب اين تلفن به من شده است .
"ماني باهات قرار گذاشت؟"
به روي مادر نگاهي انداختم."متشكرم مادر."

پدر خانه نبود . مادر پالتويي را كه تازه خريده بود بر تنم پوشاند. ماريا آرايش ملايمي بر صورتم كرد و گفت:"ماني مواظب رفتارت باش!بگذار رفتارت هميشه جذبش كند نه اينكه او را از خودت براني."
"واي انگار آمد صداي ماشينش را شنيدي؟"
"زود باش ماني سلام مارا هم به او برسان . خودت او را براي مهماني شب جمعه دعوتش كن."
از خانه بيرون زدم نمي دانم چه طوري پله ها را پايين آمدم.چقدر پشت فرمان بنز نشستن به او مي آمد . با ديدنم پياده شد . هم زمان با هم سلام كرديم و به هم چشم دوختيم . نگاهم به پنجره طبقه دوم افتاد متوجه مادر و ماريا شدم كه به شيشه پنجره چسبسده بودند. خنده ام گرفت.

"خوب كجا برويم؟"
"نميدانم ! جاي خاصي را سراغ ندارم ."
"خوب مي رويم جايي كه من سراغ دارم."
سوئيچ را چرخاند خيلي آرام و متين رانندگي ميكرد.
جلوي در بزرگ و سبز رنگي تو قف كرد .
"اينجا زماني خانه پدري ام بود..."

faezeh_asal
2009/5/11, 05:48 PM
چقدر زیبا
ادامه اش رو سریع بذار.من نمیتونم صبر کنم

pink girl
2009/5/11, 06:19 PM
ماشين را به داخل راند . باغ بزرگ و درندشتي بود. متروكه به نظر ميرسيد.به يك ساختمان دو طبقه رسيديم.ماشين را خاموش كردو با لبخند به سويم برگشت.

"خوب اين هم يك جاي خلوت و دنج . بدون سر و صدا و مزاحم."
پياده شد.براي پايين رفتن دو دل بودم. براي چي مرا اينجا آورده؟يك لحظه بد گمان شدم . در سمت مرا گشود.

"نمي خواهي پياده شوي؟"
فكر كردم نبايد او را نتوجه ترس و اضطرابم شود.پياده شدم.مرا با خود به سمت ساختمان برد.لوازم زيادي آنجا نبود جز يك دست مبل رنگ و رو رفته و آشپزخانه اي با لوازم ضروري .چند چوب توي شومينه انداخت و آن را روشن كرد. هواي آنجا خيلي سرد بود .

"هيچ كس از اينجا خوشش نمي آيد . بعد از پدر بزرگم اينجا به پدرم ارپ رسيده. فقط من گاهي به اين جا سر ميزنم.گوش كن ....چه سكوتي دارد...آدم حظ مي كند."

خدايا چرا مي ترسيدم او كه با من كاري نذاشت؟

"چرا چيزي نميگويي؟"

به زور توانستم لبخند بزنم و بگويم:"چرا!اگر كمي دست به رويش بكشيد بهتر هم مي شود."
از جا بلند شد و به طرف آشپز خانه رفت."ببينم اينجا چيزي براي خوردن پيدا ميشود يا نه؟آهان!پيدا كردم . فكر نميكردم اينجا قهوه پيدا شود تاريخ مصرفش هم تمام نشده."و بعد خطاب به من گفت:"چرا نشستي بيا به من كمك كن."

از جا برخاستم و به طرف آشپز خانه رفتم.وقتي مرا كنار خودش ديد گفت:"دوستت دارم ماندانا !ميخواهم فقط مال من باشي!"
چقدر شنيدن اين جمله برايم تسكين بخش بود . به خودم جراتي دادم و گفتم:"من هم همينطور ! قول ميدهم فقط مال تو باشم!"

لبخند زد لبخند زدم.از حركات عاشقانه اش به شوق آمده بودم.با همديگر قهوه درست كرديمو كنار شومينه قهوه ها را سر كشيديم.
بعد دوربيني از ماشين در آورد آن را تنظيم كرد و خودش كنارم نشست . اصرار داشت عكس بيندازيم.

خيلي زود هوا تاريك شد . براي رفتن چندان عجله نداشت . من با وجودي كه مي خواستم بيشتر كنارش باشم از جا برخاستم. نگاه خونسردي به من انداخت و به پشتي لم داد.

"به اين زودي از بودن با من خسته شدي؟"
سرم را تكان دادم و گفتم:"نه!ولي هوا تاريك شده است بهتر است برگرديم."
نگاهي به بيرون از پنجره انداخت و با پوزخند گفت:"خوب بهتر!دلت نمي خواهد شام را با هم بخوريم؟"
احسلس كردم رنگ از چهره ام پريد ."امشب نه باشد براي يك وقت ديگر اينجا كمي سرد است."
از جا برخاست و گفت"خوب اينكه مشكلي نيست . بيرون چوب پر است."

نميدانستم ديگر چه بهانه اي بياورم . لحظه اي ترديد كردم .

"پس شام را با هم مي خوريم ."
نتوانستم جلوي فريادم را بگيرم :" نه ! بر مي گرديم."
با تعجب نگاهم كرد و دوباره روي مبل ولو شد . بت خونسردي به چشمانم زل زد."خوب پس خودت برگرد!من مي خواهم امشب جلوي شو مينه بخوابم."

ساناز64
2009/5/12, 09:07 AM
سلام عزیزم خسته نباشی:gol:

pink girl
2009/5/12, 01:42 PM
انتظار چنين رفتاري نداشتم. مقابلش زانو زدم و به آرامي گفتم :" بيا برگرديم برديا ! پدرم اصلا

خوشش نمي آيد شب بيرون باشم . شايد هم ديگر اجازي ندهد همراه تو جايي بيايم...خواهش

ميكنم برگرديم."

با حركت تندي زوي مبل نشست و گفت:" خيلي خب برگرديم ولي يك شرط دارد ! اينكه هر موقع اراده كنم تو را ببينم. بدون هيچ محدوديتي. نشاني مدرسه ات را هم مي خواهم."

هيجان زده گفتم:"اين شرط خيلي خوب است . من هم دلم مي خواهد تو را ببينم."سپس به روي هم خنديديم. نشاني مدرسه را به او دادم.

"ماندانا خيلي دوستت دارم مي خواهم هميشه اين يادت بماند."

چشمانم را روي هم گذاشتم خيلي زود به خانه رسيديم. سرم را تكان دادم. دستم را بوسيد و صبر كرد من در را باز كنم . مادر در را به رويم باز كرد . خيلي نگران و عصبي به نظر مي رسيد . معلوم بود تا ـآن لحظه منتظر من بوده . صداي فريادش در گوشم پيچيد.

"تا حالا كجا بودي؟ساعت هشت شب است ! مگر نگفته بودم غروب برگرد."

"شما درست مي گوييد مادر ! وقتي از پارك برگشتيم متوجه شديم بچه ها هر چهار لاستيك ماشين را پنچر كرده اند."

"خيلي خوب..." سپس با دقت نگاهم كرد. ديگر در چهره اش آن خشم نبود . آرام تر از پيش گفت:" بهت خوش گذشت؟"

"خيلي مادر نمي دانيد چقدر به من احساس علاقه كرد."
نرم نرمك لبخند رضايت نقش لبانش شد."خوب اين خيلي خوب است . مواظب رفتارت كه بودي؟"

"بله مادر ! خيلي حواسم بود او خيلي مرا دوست دارد."

ساناز64
2009/5/13, 07:19 AM
سلام و مرسی :gol::gol:
خیلی خیلی کم بود صبر نداریم یهو دیدی :mad::mad::mad:

ملیسا
2009/5/13, 08:12 AM
مرسی دوست مهربونم . :gol:

pink girl
2009/5/13, 03:24 PM
***

"خانم ستايش ؟"

....

"خانم ستايش؟"

...

"خانم ستايش حواستان كجاست؟"

پريدم بالا."بله آقاي تاج دار ؟"
نگاه پر از ملامتش را بر جانم افكند "چرا حواستان را جمع نمي كنيد ؟ مي دانيد چند بار صدايتان
كردم؟"

با شنيدن صداي زنگ نفس راحتي كشيدم . با غضب نگاهم كرد . بچه ها كلاس را ترك مي كردند . زنگ آخر بود . همراه الهام از كلاس بيرون آمدم. الهام از در كلاس تا در خروجي مدرسه يكريز حرف زد.

"از وقتي سميرا شاگرد اول كلاس شده ديگه هيچ كس رو تحويل نمي گيره...خوب حق هم

دارد... مي خواهد به كالج برود...من هم بودم به كسي محل نميگذاشتم...راستي ماني! علت

اين همه افت تو چي بود ؟ چرا اين قدر نمره هايت كم شد؟"

" واي برديا..."

"چي؟ چي گفتي ؟"

با ديدن بنز قرمز رنگ برديا بي اعتنا به حرفهاي بي سرو ته الهام به طرف ماشين دويدم.جلوي

پايم ترمز كرد.در جلو را باز كردم و با گفتن سلام روي صندلي نشستم. پولور آبي پوشيده بود و

موهايش برق مي زد. ادوكلن خوشبويي هم زده بود.صداي ضبط بلند بود.

" حالت چطور است؟ كي تعطيل شديد؟"

" همين الان . حدس ميزدم بيايي."

نگاهي گذرا به من انداخت."مي خواهي ناهار را در يك رستوران حسابي و آنتيك بخوريم."

" با كمال ميل..."

با سرعت زياد خيابانها را طي مي كرديم.ذوق زده بودم و احساس خوشبختي مي كردم .

رستوراني كه مي گفت در يكي از بهترين خيابانها قرار داشت.

pink girl
2009/5/13, 03:52 PM
* فصل هفتم *


"مادر كسي تلفن نزذه؟"

" نه ! راستي لباست آماده است. نمي خواهي پرو كني ؟"

" چرا ! مادر برديا..."

"نه هيچ كس زنگ نزده ."

پيراهن شكلاتي رنگ اندازه تنم بود و مثل لباس قبلي به من مي آمد.

"به به ! چه قدر خوشگل شدي ماني!"

ولي من هيچ حوصله نداشتم . آن روز برديا نيامده بود جلوي مدرسه .

فردا شب مهماني برگزار مي شود. او لابد مي آمد . يعني تا آن وقت طاقت مي آوردم؟

بي حوصله و عصبي به اتاقم رفتم و روي تخت دراز شدم . صدايش در افكارم پيچيد:"

دوستت دارم مي خواهم فقط مال من باشي "

***

" مادر پس چرا كسي نمي آيد ؟"

" مي آيند دختر كمي صبر داشته باش ."

خانواده خاله رويا زودتر از همه آمدند. آرمينا نگاهي به سر تا پايم انداخت و گفت:"خوب خوشگل

خانم ! شنيدم خانم رزيتا يك دل نه صد دل عاشق تو شده؟"

ماريا به جاي من گفت:" درست شنيدي. خوب ديگر ماني لياقتش همين بود."

روي مبل نشست و گفت:" ما كه بخيل نيستيم ولي ماندانا هنوز يك بچه است بايد حواسش را جمع كند يك وقت از سادگي اش سو ء استفاده نكنند."

ماريا عصبي شد و گفت :" كي گفته ماريا ساده است؟"

خاله رويا وسط حرفشان پريد و گفت :" ساده نه خنگ است!"

عاقبت انتظارم به پايان رسيد . قلبم با ديدنش تند مي كوبيد و تمام بدنم گرم شد. دسته گل بزرگي در دستش بود . تا رسيد به من نگاه جذابش را بر ديده من پاشيد و گل را به طرف من گرفت و گفت:" تقديم به عزيز ترين كس زندگي ام."

تمام دل تنگي ام را با نگاهش از بين بردم . گل ها را به سينه ام فشردم و با خوشحالي تشكر كردم .

آرمينا نوار شادي گذاشت . به طرف برديا رفتم .

"ديروز نيامدم دنبالت دلت برايم تنگ نشد؟"

" چرا خيلي هم ناراحت شدم . چرا نيامدي.؟"
"راستش با چند تا از دوستانم به سالن بيليارد رفته بوديم ..." برديا دست كرد در جيبش و بسته قرمز رنگي در آورد . وقتي در آن را گشود چشمانم از فرط تعجب گرد شده بود.گردنبند مرواريدي به گردنم انداخت .

pink girl
2009/5/13, 07:26 PM
در ميان كف و هلهله ي مهمانان دستم را بوسيد . بيش از اندازه احساس كردم كه دوستش

دارم.مادر نتوانست طاقت بياورد و با اشاره چشم و ابرو مرا به آشپز خانه كشاند.ذوق زده

و خوشحال به نظر مي رسيد . مرواريد ها را با انگشتهايش لمس كرد و دو سه تاشان را زير

دندانهايش فشرد و با صداي سرشار از شادي گفت:" اصل اصل است دختر! نگاه كن! وقتي در

چنين مهماني يك گردنبند مرواريد به تو هديه مي دهد معلوم است بيش از حد تو را مي

خواهد...واي ! الان چشم خاله رويا و آرمينا در مياد... بعد از رفتن مهمان ها يادم بنداز اسپند

دود كنم...آخ ....چقدر سربلندم كرد...اين جوان متشخص و از خانواده اصيل."

از آن شب به بعد ما هر روز همديگر را ميديديم . هر بعد از ظهر در مقابل چشمان پر حسد دختران

مدرسه مرا سوار بنز آخرين مدلش مي كرد و تا شب كنار هم بوديم . در چند مهماني دوستانش

هم مرا با خود برد. در يكي از اين مهماني ها كه در يكي از روزهاي عيد نوروز بود اتفاق بدي افتاد.

_ ماني آن دختر و پسر را نگاه كن ! چقدر رفتارشان مضحك به نظر مي زسد .

نگاهم مسير نگاهش را دنبال كرد . چيز غير عادي در رفتار آنها نديدم.بوي الكل و دود سيگار

فضاي اتاق را مسموم كرده بود.

_برديا برويم بيرون!اينجا دارم خفه مي شوم.

_البته عزيزم كمي قدم زدن سر حالمان مي كند .

هنوز جوابش را نداده بودم كه برديا به طرز وحشتناكي آن جوان را زير مشت و لگد هاي خود ش

غرق در خون كرد. هيچ كس نتوانست مانع از اين رفتار جنون آميز برديا شود.چشمانش دو كاسه

خون بود.وقتي خسته شد دست از زدن كشيد . از نفس افتاده بود . من سرا پا وحشت و ترس

بودم . در اين مدت چنين رفتار غير عادي را از او نديده بودم. هنوز اعصابش آرام نشده بود.

_بيا برگرديم تا همه را زير مشت و لگدهايم له نكردم.

وقتي سوار ماشين شديم با سرعت سرسام آوري پشت سر هم دنده عوض مي كرد و گاز

ميداد.به خودم جرات دادم و گفتم:" برديا چرا اين قدر عصبي هستي ؟"


با فرياد پر خشمي گفت:" مگر نگفته بودم فقط مال من هستي؟ چطور جرات كردي...؟"

"ولي خودت ديدي كه من تقصيري نداشتم ... آن جوان خودش..."

" خفه شو ... هيچي نگو...والا..."

و الا را چنان تهديد آميز ادا كرد كه لرزيدم و در خود مچاله شدم ... آري ! آن شب به راستي از

رفتار برديا ترسيده بودم.

pink girl
2009/5/15, 06:46 PM
* فصل هشتم *


" دانش آموز سميرا يوسفي با پشتكار فروان و نمره هاي عالي به كالج معرفي شد."

سميرا در ميان كف زدنها و تشويق فراوان براي دريافت جايزه و لوح تقدير به بالاي سكو رفت.حس غريبي داشتم.نميشد گفت حسادت.نه! كالج حق مسلم سميرا بود . آن همه تلاش و پشتكار. من چه كرده بودم؟ در طول مدرسه چند بار در پارتي شركت كرده بودم ؟ ميدانم كه يادم نمي آمد.در تمام ساعتها كه من در كنار برديا از عشق و علاقه حرف مي زدم او درس خوانده بود .آري! به حالش غبطه نمي خوردم اما براي خودم متاسف بودم . زنگ كه به صدا در آمد آخرين روز مدزسه هم به پايان رسيد . همراه الهام از صف طويل بچه ها گذشتيم. من متفكرانه
گام بر مي داشتم و او وراجي مي كرد.

"ماني! خيلي دلم مي خواست به جاي سميرا تو امروز تشويق مي شدي ...حيف شد. فكر ميكنم دوستت برديا باعث اين شكست شد. تو ايت طور فكر نمي كني؟"

براي اولين بار دوست داشتم به حرفهاي الهام گوش دهم.

" انگار امروز پيدايش نشد ... واي ! نمي ئاني چه قدر ازش مي ترسم خيلي بد گاز ميدهد . بعضي وقتا هم چپ چپ نگاهم مي كند ."

نه زدم تو ذوقش و نه با بي ميلي به حرفهايش گوش دادم ... چقدر دلم ميخواست بيشتر حرف بزند . انگار حرفهايش را دوست داشتم . انگار داغ دل مرا تازه مي كرد... به ياد برخورد هفته پيشش افتادم كه جلوي مادرش سيلي محكمي زير گوشم خواباند آن هم به خاطر اين كه گفته بودم نمي توانم شب را پيششان بمانم اگر پا در مياني مادرش نبود به همان سيلي اكتفا نمي كرد.

" ماني خداحافظ. . من رفتم...حالا كه مدرسه ها تعطيل شده دلم برايت تنگ مي شود ... راستي تجديدي هايت را چكار مي كني؟"

آه عميقي كشيدم و گفتم:" يك كاري ميكنم گه گاهي به ديدنم بيا"


مادر بزرگ كه در را باز كرد خسته و غمگين داخل شدم . حالم بد جوري گرفته بود .

"نميخواهي ناهار بخوري؟"

" نه مادربزگ اشتها ندارم .... مادر بالاست؟"

" فكر نكنم چون هيچ سرو صدايي به گوشم نرسيده."

"يك كمي حالم گرفته است ! احساس خوبي ندارم."

سرش را به علامت تاسف تكان داد ." خيلي برا سيما متاسفم ! چطور اجازه مي دهد آن مرتيكه
فكلي بهت نزديك شود؟ تو هنوز بچه سالي دختر! چه مي داني عشق يعني چه ؟ اي ... مادر هاي آن دوره زمانه كجا از اين كارها مي كردند ؟"

" مادر بزرگ مي خواهم كمي فكر كنم اگر برديا آمد بگوييد نيست ."

قدر شناسانه به رويم لبخند زد و با خيال راحت به اتاقم رفتم . وقتي بيدار شدم كه هوا تاريك بود .
مادر بزرگ تلويزيون نگاه مي كرد . دو استكان چاي ريختم و كنارش نشستم.

لبخند بر لب گفت:" پسره آمد! از خود راضي و طلبكار هر چي گفتم دست از سر ماني بردار نگاه كينه تو زانه به من كرد و رفت ."

زنگ تلفن به صدا در ْمد. به طرف گوشي رفتم . صداي غضب آلود برديا مثل برق تمام وجودم را به لرزه انداخت.

" خوب پس آن پيرزن خرفت بهم دروغ گفته ؟"

" دروغ نگفت خانه نبودم..."

نعره كشيد و گفت:" خفه شو ! مگر بهت نگفتم هر وقت خواستم بايد ببينمت ؟!"

"خوب حالا چرا عصبي هستي خب فردا بيا دنبالم."

چند لحظه سكوت كرد و ادامه داد :" خيلي خوب فردا جايي نرو منتظرم باش ."

pink girl
2009/5/16, 01:44 PM
***

" سوارشو چقدر طولش دادي ؟"

" ساعتم را پيدا نمي كردم."

بي آنكه نگاهش كنم در رابستم . مثل هميشه تند مي راند. به باغ رفتيم . به محض اينكه ماشين را خاموش كرد با يك حركت تند و عصبي پياده شد . در سمت مرا گشود و مرا كشان كشان داخل ساختمان برد .

داد كشيدم.:"چه كار مي كني؟ خودم مي آيم چرا اينطوري مي كني؟"

در را بست . چه قدر از ديدن چشمان پر خشم و جنونش هراسيده بودم .بي مقدمه و پي در پي
چند سيلي به گوشم نواخت . به قدري جا خورده بودم كه نقش بر زمين شدم. وقتي ديد افتادم از زدن چند مشت و لگد هم دريغ نكرد.

با گريه گفتم :" آخر چرا مي زني ؟ مگر من چه كار كردم ؟ "

يقه پيراهنم را محكم چسبيد و و به موهايم چنگ انداخت ." حالا ديگر خودت را قايم مي كني ؟ آن پيرزن فس فسو كوكت مي كند تا مرا نبيني آره نشانت مي دهم ."

به هق هق افتاده بودم .و التماسش مي كردم .:" تو را به خدا مرا ببخش ... غلط كردم...ديگر تكرار نمي كنم... اشتباه كردم."

ولي او آرام نمي شد . روي مبل كنار شومينه پرتم كرد . خيره به جشمم نگريست ." همين جا ميماني تا برگردم..."

رفت در را هم از پشت قفل كرد. تمام تنم درد مي كرد . پاي چشمم مي سوخت ... نه! من خواب نيستم . اين واقعيت تلخ زندگي من است . برديا مشكل روحي و رواني دارد . آه ! چرا بايد خودم را گرفتارش مي كردم ؟

ساعت هشت بود . دو ساعتي از رفتنش مي گذشت . اما عاقبت برگشت . دو دستش پر بود . به ترتيب مرغ و نوشابه و نان و ميوه را روي ميز گذاشت . چهره اش آرام به نظر مي رسيد . نه ! خيلي آرام بود...صدايم كرد . نرم و خوش آهنگ ... نه ! اشتباه نمي كردم ...

"ماني من ! بلند شو بيا مرغ براي كباب آماده كنيم الان آتش شومينه را راه مي اندازم ."

با ترديد و دودلي از جا بلند شدم . نگاهم كرد مثل هميشه كه خوش اخلاق بود خواستني و عاشق ! و گفت :" مي داني چه قدر دوستت دارم ؟"

از فرصت استفاده كردم و گفتم :" پس چرا روي من دست بلند مي كني ؟"

انگشتش را روي لبم گذاشت و با لبخند گفت :" همه چيز را فراموش كن ! "

هيچ نفهميدم علت ان رفتار جنون آميز و اين رفتار مهر آميز او چه بود ؟
مثل هر بار چنديد عكس از من گرفت و مثل هميشه دلش مي خواست بيشتر باهم بمانيم . عاقبت راضي به رفتن شد . موقع خداحافظي با لبخند گفت :" فردا مي بينمت."

" خيلي خوب ... شب به خير ."

ساعت يازده شب بود . پاورچين از پله ها بالا رفتم . لابد مادر بزرگ خواب بود . چرا يادش رفته آباژور را روشن كند ؟ كليد چراغ را زدم .كفشهايم را در آوردم و به طرف آشپز خانه رفتم تا آب بنوشم اما با ديدن سايه اي از پشت سر به وحشت افتادم و به عقب برگشتم . چيزي كه مي ديدم سايه نبود . نميتوانستم باور كنم .

مادر بزرگ بود كه از سقف آويزان شده بود ! با چشماني از حدقه در آمده . چند لحظه مات و مبهوت مانده بودم . صداي جيغ خودم را شنيدم و احساس كردم نقش بر زمين شده ام .

ساناز64
2009/5/19, 11:55 AM
سلام عزیم چرا ادامه رو نمیذاری اگه قصد داری نذاری اطلاع بده

pink girl
2009/5/20, 08:33 AM
چشم كه باز كردم چند چشم قرمز و پف كرده به من خيره بود. انگار صبح شده بود . چرا مادر داشت گريه ميكرد ؟

" مادر ! مادر بزرگ كجاست ؟ چه اتفاقي برايش افتاده ؟"

مادر تور مشكي اش را روي لبانش گرفت و با گريه گفت :" يك دزد نامرد تمام جواهرات مادر بزرگ را برده و او را هم ... " نتوانست ديگر ادامه دهد .

چند مامور به اين طرف و آن طرف خانه ميرفتند . يكي از آن ماموران كه انگار رئيس پليس بود به

سوي ما آمد . در يك دستش بي سيم بود و در دست ديگرش يك برگ يادداشت . نگاهي به

سويم انداخت و گفت :" شما براي پاره اي از توضيحات با ما به اداره پليس مي آييد ."

نگاهي پر ترديد به مادر انداختم . مادر روسري مشكي اش را سرم كرد و همراه من از پله ها

پايين آمد .

"نام ؟"

" ماندانا ستايش ."

" نسبت با مقتول ؟"

" نوه دختريشان هستم ."

" چرا ديروز به منزل مادر بزرگ رفته بوديد ؟"

" من با مادربزرگ زندگي مي كردم چون تنها بود مادرم خواسته بود براب مراقبت از ايشان

كنارش باشم."

" پس تا آن موقع شب كجا بوديد ؟"

" با نامزدم بيرون بودم وقتي برگشتم ... " ادامه ندادم.

" با نامزدتان كجا بوديد ؟"

خواستم بگويم در يك باغ بزرگ در يك خيابان خلوت در نياوران اما به ياد گوشزد برديا افتادم كه
ميگفت به كسي نگويم كه به آنجا مي رويم .

" توي خيابا پارك كار هميشگي مان گشتن توي خيابان است ."

" تمام مدت كنار هم بوديد ؟"

ياد خريد شام افتادم كه دو ساعت طولش داده بود . " بله تمام مدت كنار هم بوديم ."

آخرين يادداشت را هم نوشت و سپس به پشتي صندلي تكيه داد .

" خيلي خوب ! از واقعه پيش آمده بسيار متاسفم شما ميتوانيد برويد ."

ساناز64
2009/5/20, 09:21 AM
سلام عزیزم:gol:
بیشتر بذار و ما رو بیشتر از این منتظر نذار

مرسی

pink girl
2009/5/20, 12:25 PM
* فصل نهم *


ماريا در حال پذيرايي كردن بود . سيني خرما را جلوي مهمانان مي گرفت . زير چشمي به من

نگاه كرد و گفت :" برديا آمده بردمش به اتاقت ."

حوصله اش را نداشتم . خاله رويا سيني را به دستم داد و گفت :" بلند شو دختر ! اين مهمانان نبايد پذيرايي شوند ؟"

نگاهش كردم . تكيده شده بود . بدون آرايش چين و چروك صورتش را مي شد شمرد . بعد از پذيرايي با گوشزد دوباره ماريا به طرف اتاق خوابم رفتم . روي تختم نشسته بود . لباس مشكي هم به تن نداشت. با ديدنم از جا برخاست و به طرفم آمد . گونه ام را بوسيد و گفت :" چقدر رنگت پريده ؟"

گله نكردم چرا لباس مشكي نپوشيدي .

" چيزي ميخوري برايت بياورم ؟"

" نه ! آمدم تو را با خودم ببرم."

" ولي نمي توانم بيايم ."

"چرا ؟ يك پارتي خصوصي است . دوستان همه جمع اند ."

"مثل اينكه متوجه نيستي مادر بزرگم را به قتل رسانده اند . تو صحبت از پارتي مي كني !"

پوز خندي زد و گستاخانه گفت :" بله مادر بزرگ شما بيست سال داشتند و جوانمرگ شدند ...بس كن اين ادا ها را ."

داد زدم :" مادربزرگم براي من خيلي عزيز بود ! من هم عزادارش هستم ! خودت تنهايي در ان پارتي لعنتي شركت من ."

موهايم را از پشت كشد و با لحني عصبي گفت :" مثل اينكه لحن خوش حاليت نيست . نگذار دادوقال راه بيندازم مثل بچه آدم لباس بپوش و دنبالم بيا ."

pink girl
2009/5/21, 02:09 PM
نميدانم از درد موهايم بود يا وحشت از داد و بيداد و آبروريزي او بود كه تسليم شدم و گفتم:"

باشد ! باشد ! مي آيم ."

موهايم را ول كرد . از توي كمد لباس راسته بلند م را در آوردم . گريه مي كردم شايدم التماس

مي كردم. " خواهش ميكنم بگذار با همين لباس بيايم بعد لباسم را عوض مي كنم ."

مقابل پنجره ايستاد و گفت :" خيلي خوب ! فقط زياد طولش نده ."

لباسم را تا كردم و توي ساكي گذاشتم . اشكهايم را پاك كردم و گفتم :" ولي آخر بگويم كجا مي

روم ؟"

به طرفم برگشت و گفت :" فكر نكنم به كسي ربطي داشته باشد كه كجا ميرويم ! راضي كردن

مادرت هم با من ."

خجل و غمگين از اتاق بيرون آمدم . فكر مي كردم نبايد سرم را بالا بگيرم چرا كه با رخت عزا مي

خواستم در پارتي شركت كنم... نميدانم چه به مادر گفت كه او مخالفتي نشان نداد .

"
اول مي برمت باغ تا لباست را عوض كني و دستي به سر و رويت بكشي. بعد از يكي دو ساعت

استراحت ميرويم تا به دوستم بد قولي نكرده باشم ."

نگاهش نكردم از دستش دلخور بودم ... نه ! ديگر دوستش نداشتم .


" خوب تا تو توي شومينه آتش بياندازي من با وسايل ناهار برگشتم ."

وقتي رفت نگاهي به شومينه انداختم و چوب ها يكي يكي داخل آن ريختم . سست و بي حال

بودم . چرا قبول كردم همراهش بيايم ؟ نيم ساعت بيشتر طول نكشيد كه آمد . وسايل خريده

شده را روي ميز چيد . مرغ را درسته به سيخ كشيد و كنار من آمد .همانطور كه ذغال چوب را

براي كباب آماده مي كرد پرسيد :" چرا اينقدر پكري ؟ وقتي پيش من هستي ..."

حرفش را قطع كردم:" نميتوانم بي تفاوت باشم آقاي شاهنده ! مادربزرگم..."

اين بار او وسط حرفم پريد :" اينقدر مادربزرگت را بهانه نكن !عمرش را كرده بود ."

" بله ولي به مرگ طبيعي نمرده .به قتل رسده ! اين دلم را ميسوزاند. اگر من كنارش بودم ."

مرغ به سيخ كشيده شده را روي آتش گذاشت و كنارم نشست و گفت " دلت به حال اين چيزها

نسوزد لحظه را درياب . "

ساناز64
2009/5/23, 08:31 AM
سلام عزیزم :gol::gol::gol:خسته نباشی
ادامه رو زودتر بذار مدتیه کم کار شدی

pink girl
2009/5/23, 09:19 AM
دستش را پس زدم و از جا بلند شدم پشت به او ايستادم و گفتم :" تو از من چه توقعي داري ؟ من نمي توانم ..."
صداي فريادش بلند شد " اين اداها را براي من در نياور... حوصله اش را ندارم ." از جا بلند شد و تمام پنجره ها را گشود . صدايم كرد . مي دانستم اگر كم محلي بكنم با واكنش شديد او روبه رو ميشوم . بي ميل و به ناچار به سمت او برگشتم . كنار يكي از پنجره ها ايستاده بود و دستهايش را به سويم كشيده بود . دلم نمي خواست حتي يك قدم به سويش بردارم. نه ! هيچ كششي در من نبود ... به ياد چهره خشمگين و چشمان به خون نشسته ديشبش افتادم.

" ميداني چه قدر دوستت دارم ؟"
نگاهش كرم . دوستم داشت ؟ در نگاهش برقي مي جهيد كه تنم را به رعشه انداخت. سرم روي سينه اش بود . دوستش نداشتم...مطمئن بودم كه ديگر نمي خواستمش . آري! مثل آن وقتها عاشق طرز نگاهش نبودم . دستهايش را نمي پرستيدم . از ترس بود كه در آغوشش فرو رفته بودم .

" بوي سوختگي مي آيد ..."
مرا به همراه خودش به طرف شومينه برد . پس از خوردن ناهار بالشتي روي كاناپه انداخت و خودش دراز كشيد . زير حلقه دستانش به شعله آتش چشم دوخته بودم . او خيلي زود خوابيد اما من نتوانستم پلك روي هم بزارم. به رفتار برديا فكر مي كردم . از ياد آوري رفتار وحشيانه ديشبش قلبم در هم پيچيد . ناخواسته به ياد حرف هاي كاوه افتادم . در يكي از مهماني ها برديا براي انجام كاري رفته بود بيرون . او كنارم نشست . اگرچه مي دانست از او خوشم نمي آيد اما چشم در چشمم دوخت و گفت چيزي را به عنوان يك دوست مي خواهم به شما گوشزد كنم زياد با برديا رابطه برقرار نكن ! او يك كمي مشكل دارد... وقتي چيزي را بخواهد هر كاري ممكن است بكند . كمي هم صبي است. وقتي خشمگين شود برايش مهم نيست چه كار مي كند ...
من كينه توزانه نگاهش كردم و با تمسخر گفتم : اگر فكر مي كنيد با اين حرف ها مي توانيد نظر مرا نسبت به برديا عوض كنيد بايد بگويم سخت در اشتباه هستيد . من با او تا به حال هيچ مشكلي نداشتم بهتر است دو به هم زني نكنيد او با دلخوري ميز را ترك كرد .

با جابه جا شدن برديا روي كاناپه افكارم به هم ريخت . بعد فكر كرده شايذ حق با كاوه بود !
بيدار شد . هوس قهوه كرده بود . خودش قهوه را آماده كرد. ساك را از روي مبل برداشت و به طرفم پرت كرد.
" خوب لباست را بپوش بايد كم كم را بيفتيم ."
ساك را برداشتم و خواستم براي تعويض لباس به يكي از اتاقها بروم كه نگذاشت . " نكند از من خجالت مي كشي ؟" سپس دو گام به سمت من برداشت و گفت " نترس من نامحرم نيستم ."
به موهايم شانه زدم و با اصرار برديا كمي آرايش كردم . وقتي آماده شدم مقابلم ايستاد . لبخند به لب داشت و سرتاپايم را بر انداز مي كرد .
" راستي تو يك عروسك زيبا هستي و فقط مال من هستي ! اين يادت باشد ."
دستم را بوسيد و دوباره برقنگاهش را به ديده مضطرب من پاشيد .

آن مهماني به من خوش نگذشت . نه شام خوردم و نه لب به پيريني و ميوه زدم. وقتي همه مي رقصيدند به من خيره شد . كمي مست كرده بود اما مثل دوستانش رفتارش غير عادي نبود .
"نه عزيزم باشد براي يك مهماني ديگر درست نيس كه من ..."
فشاري كه به بازويم وارد كرد هشداري بود كه بايد اطاعت مي كرم . حال خوشي نداشتم در تمام طول رقص در چشمان روشن و وحشي اش چهره حلق آويز مادر بزرگ را مي ديدم كه به من زل زده بود . سرم گيج مي رفت .ديگر نتوانستم آنجا بمانم . محكم به بازوي برديا چسبيدم و ملتمسانه گفتم :" من را از اينجا ببر برديا ! حالم هيچ خوش نيست ."
انگار متوجه حال بد من شده بود . دستي نوازشگرانه روي صورتم كشيد و مهربان گفت:" باشد عزيزم همين الان از اينجا مي رويم ." سپس كمكم كرد تا از جايم بلند شوم .
روي صندلي ماشين نشستم احساس كردم حالم بهتر شده .

اول اصرا كرد مرا با خود به به خانه شان ببرد . به زحمت توانستم رايش را عوض كنم . ساعت ده شب بود مي دانستم هنوز خاله رؤيا منرلمان است. نميدانستم با آن لباس ها چطور بايد به منزل بروم.
آرمينا اولين نفري بود كه تحقيرم كرد ." خوب ! امشب دنبال اين برنامه ها نميرفتي نمي شد ؟"
خاله رويا تحقير دخترش را تكميل كرد :" مادر بزرگ هنوز توي سرد خانه است ! آن وقت خانم ..."
مادر به موقع به دادم رسيد :" ولش كنيد چه كارش داريد ! آن قدر حالش بد بود كه گفتم برديا ببردش بيرون تا حالش بهتر شود . سپس رو به من به اتاقم اشاره كرد و گفت :" زود باش برو لباست را عوض كن "
لباسم را عوض كردم و روي تخت افتادم . بي اختيار با صداي بلند گريه سر دادم . مادربزرگ ! به راستي امشب شرمنده شدم .

pink girl
2009/5/23, 09:21 AM
سلام عزیزم :gol::gol::gol:خسته نباشی
ادامه رو زودتر بذار مدتیه کم کار شدی
مرسي عزيزم :gol:
الان موقع امتحان هاست به خاطر همين كمتر مي تونم بيام ولي سعي مي كنم زود تمومش كنم .

pink girl
2009/5/23, 10:12 AM
* فصل دهم *

مراسم چهلم هم تمام شد . لتاش گروههاي پليس براي پيدا كردن قاتل تا آن موقع به هيچ نتيجه اي نرسيد . خاله رويا در تمام اين مدت مهمان ما بود و با هم بحث مي كرديم . برديا دو هفته پيش براي انجام كاري كه هيچ در موردش با من صحبت نكرده بود به پاريس رفت و من با خيال راحت درس خواندم و توانستم در دو درس رياضي و زبان كه تجديد شده بودم نمرا قبولي كسب كنم .
آن روز خاله رويا هنوز روي حرفش اصرار مي كرد ." ببين خواهر! طبقه اول كه مال من شد . طبقه دوم هم مال تو ... طبقه سوم هم مي فروشيم و تقسيم مي كنيم ."
مادر مخالف فروش طبقه سوم بود ." نه ! اين چه كاري است طبقه سوم را اجاره مي دهيم و اجاره اش را به تساوي تقسيم مي كنيم ."
زنگ خانه به صدا در آمد . گوشي اف اف خراب بود.
" ماني برو پايين ببين كي پشت در است ."
باز هم زورشان به من رسيد . بدون هيچ اعتراضي براي گشودن در رفتم . در را كه باز كردم با دو چهره نا آشنا برخورد كردم . اولي مرد ميانسالي بود با فدي متوسط كه دو پوشه رنگي زير بقلش بود و دومي جواني سي ساله به نظر مي رسيد كه قد بلندي داشت و چهره اش خوش تركيب و جذاب بود . چشمهاي سبز و موهاي خرمايي اش به چهره اش جذبه خاصي بخشيده بود . ابروان مشكي اش كمي به نظزم آشنا آمد ولي هر چه فكر كردم ديدم نمي شناسمش . خيلي طول كشيد تا يادم آمد بايد سلام كنم .
جواب سلام مرا دادند .
" ببخشيد شما ؟"
مرد ميانسال گفت :" من وكيل آقاي بهتاش هستم . " و با دست به همراهش اشاره كرد .
" آقاي بهتاش نوه بهتاش بزرگ يعني پدر بزرگ شما هستند !"
چشمانم قلمبه زدند بيرون ! نمي دانم تا چه حد دهانم باز مانذه بود كه گفتند :" تا كي مي خواهيد ما را پشت در نگه داريد ؟"
پشت سرم از پله ها بالا آمدند . در فكرم هنوز اين معما حل نشده بود .
" كي بود ماني ؟"
مادر تازه متئجه دو مرد نا آشنا پشت سر من شد . منتظر پرسش مادر نماندند خودشان را معرفي كردند. مادر چشمانش را تنگ كرد و گفت :" چي ! نوه پدر من !"
" اگر اجازه بدهيد بيايم تو همه چيز برايتان روشن مي شود ."
مادر كه سخت حيران بود خودش را كنار كشيد . همه از جا برخاستند. ماريا و آرمينا زل زده بودند به جواني كه چشمان سبز داشت . مهبد و آرمين در حال تماشاي تلويزيون بودند.
" پيش از اينكه بخواهم توضيحي بدهم واقعه اسفناك مرگ بانو بهتاش را به شما تسليت عرض مي كنم ..."
مادر نتوانست تا پايان حرفش صبر كند پرسي :" ببخشيد آقاي ...؟!"
وكيل با لبخند خودش را معرفي كرد :" اديبي هستم . وكيل حقوقي آقاي بهتاش ."
مادر زير چشمي به جوان نگاهي انداخت . جذبه اي در رفتارش بود كه احترام همه را بر مي انگيخت .
توضيح داد پدر بزرگ در زمان خدمتش به عنوان فرمانده نيروي دريايي شمال در شهر نوشهر با دختري از يك خانواده كشاورز ازدواج كرده اما با مخالفت و تحقير خانواده اش مواجه مي شود و بر خلاف ميلش آن زن را با پسرا چهار ساله تنها مي گذارد ولي در وصيت نامه اش قيد مي كند كه بعد از مرگ همسر دومش همه ميراث او به پسرش سهراب برسد و تاكيد مي كند تا زماني كه همسر دوم او زنده باشد اين وصيت نامه هيچ ارزش قانوني ندارد...
و در ادامه گفت :" پس از شنيدن خبر قتل بانو بهتاش در صدد بر آمدم تا وصيت نامه را عملي كنم و توانستم ردي از خانواده اول ايشان پيدا كنم كه متاسفانه فهميدم پسرشان سهراب پس از فوت همسرش از دست ميرود و تنها باز مانده شان پسري است به نام فريبرز..."
مادر گفت :" آقاي اديبي ! يعني شما مي خواهيد بگوييد كه اين آقا برادر زاده ناتني من و وارث اين آپارتمان است ؟"
فريبرز با صلابتي كه در نگاهش بود و صراحتي كه در بيانش مي جوشيد رو به مادر گفت :" بله خانم ستايش. اگر چه هيچ وقت پدر بزرگم را نديدم اما كاري كه كرده گوشه اي از فقدان محبتش را نسبت به پدرم پر نمي كند . پدر در تمام سالهاي زندگي اش بدون دستان نوازشگر پدرش بزرگ شده و در تمام مراحلي كه به او احتياج داشته او را نداشتهو از اين نعمت محروم شده است ...من مي خواهم هر چه سريع تر نسبت به وصيت پدربزرگم عمل كنم ."
مادر چندان از لحن صريح برادر زاده اش خوشش نيامد ." معلوم است كه خيلي براي صاحب اين خانه شدن عجله داريد ! ما از كجا بدانيم اين قصه اي ر كه برايمان تعريف كرديد حقيقت دارد ؟ شايد همه اش كلك و نقشه باشد ... شايد قاتل مادر بيچاره ام شما باشيد..."
فريبرز با صداي محكم و قاطعي فرياد كشيد :"بس كنيد خانم ! جاي بسي شرم و افسوس است كه مرا متهم به اين كار ميكنيد . مي توانم به خاطر اين كار از شما شكايت كنم."

pink girl
2009/5/23, 01:36 PM
مادر عصباني شد و در حالي كه چهره اش پر از خشم بود فرياد زد:"خوب برويد شكايت كنيد شما و وكيلتان معلوم نيست از كدام جهنم دره اي بلند شديد و آمديد اينجا و ادعاي ارث و ميراث مي كنيد ما هم از شما به عنوان دو كلاهبردار كه قصد بالا كشيدن مال مردم را دارند شكايت مي كنيم."
از جا برخواست صورتش از خشم گلگون شده بود . لب پاييني اش مي لرزيد . در اين حالت رنگ چشمان سبزش تيره تر به نظر مي آمد . " خيلي خوب ! هيچ تمايلي ندارم شخصا اين جريان را تعقيب كنم همه چيز را به وكيلم مي سپارم . از رويارويي با شما هم پشيمانم ." سپس رو به آقاي اديبي با لحن پر تحكمي گفت:" برويم آقاي اديبي. از حق خودم نميگذرم . اگر بنا باشد زور بشنوم بايد بگويم به زور گويي بيشتر علاقه دارم ... انتقالي مي گيرم و به تهران مي آيم تا به فاميل ناتني خود ثابت كنم كه كلاهبردار كيست ؟"
براي لحظه اي چشمان مادر و فريبرز در هم خيره ماند . در نگاه هردو كينه و نفرت موج مي زد. وقتي رفتند همه در سكوتي عميق فرو رفتيم. فكر كردم از همان لحظه كه ديدمش يك احساس غريب مي گفت كه آشناست.
نميدانم شايد چشمان سبز و موهاي خرمايي اش كه شبيه من بود كه مادرم و مادر بزرگ هميشه مي گفتند تنها تو چشمان سبز و موهاي خرمايي پدر بزرگ را به ارث برده اي.
مادر مدام در اتاق پذيرايي به اين طرف و آن طرف ميرفت و بلند بلند حرف ميزد.
" مادر بيچاره! تمام سالهاي زندگي اش با پدر چيزي جز صداقت و درستي از خود نشان نداد اما در عوض پدر تلخ ترين حقيقت زندگي اش را از او پنهان كرده بود...آخ... مادر بيچاره! پدر چطور توانست اين كار را بكند؟ چرا اين خانه را به اسم آنها كرد؟ پس ماها چه ؟ ما بچه هايش نبوديم ؟ ماحقي نداشتيم ؟"
ماريا برايش آب آورد اما او با ترش رويي آب را پس زد و گفت :" آّب به چه دردم مي خورد دارم مي سوزم. اين پسر حال مرا بهم ميزند انگار طلبكار است.
خاله رويا دستش را گرفت و در مقام همدردي گفت :" حالا كه اتفاقي نيفتاده . از كجا معلوم كه راست مي گويند؟ شايد همه چيز نقشه باشد. "
مادر چنگي به موهايش زد و گفت :"بهتر است همه چيز را به زمان واگذار كنيم ."
آ» شب هركس در لاك خودش فرو رفته بود و شايد پيش خود اين موضوع را بررسي ميكرد . هيچ كدام از ما به بر ملا شدن چنين حقيقت بزرگي فكر نمي كرديم . نه ! از كجا ميدانستين پدربزرگ پيش از ازدواج با مادربزرگ همسر و فرزندي داشته. از كجا مي دانستيم مادر بزرگ به قتل ميرسد و اين حقيقت فاش مي شود . آيا ميشود حدس زد كه قاتل مادربزرگ صاحب همان چشمان سبز است؟! نه! آن چشمها نمي توانستند قصد جان كسي را بكنند . آن چشمان سبز چه قدر شبيه چشمان من بودند .
ماريا گفت :" به قدري شبيه تو بود كه اگر كسي شما را ببيند فكر مي كند خواهر و برادر هستيد ."
مادر زياد از اين حرف ماريا خوشش نيامد . اخمهايش را در هم كرد و رو به ماريا گفت:"اين قدر حرف هاي بي ربط نزن حوصله داري ها !"
آرمينا هم نتوانست جلوي زبانش را بگيرد و گفت :" پسر دايي به اين خوش قيافه اي داشتيم و خبر نداشتيم." و غش غش خنديد .
به گمانم متوجه نگاه ملامت آميز مادر نشده بود .

pink girl
2009/5/23, 02:10 PM
****

آن روز نوبت دادگاهمان بود . تمام شواهد و قرائن نشان مي داد كه ادعاي فريبرز بهتاش چيزي جز حقيقت نيست. آن روز دادگاه راي نهايي را اعلام مي كرد. تلاش مادر و خاله رويا براي متهم ساختن فريبرز بي ثمر بود چرا كه پس از بازجويي هاي به عمل آمده او بي گناه اعلام شده بود و اتهامات به كلي رد شد.
من نمي دانم چرا هنوز به صاحب آن چشمان سبز فكر مي كردم ؟
از دادگاه بيرون آمديم مادر و خاله رويا شكست خورده و متفكر سز به زير انداخته بودند و هيچ حرفي نمي زدند . از آن طرف فريبرز در كنار وكيلش لبخند پيروز مندانه اي زد و حكم موفقيتش در دست راستش به ما دهن كجي ميكرد . وقتي از مقابلمان گذشت پوزخندي زد و خطاب به دو خواهر گفت :" عاقبت حق به حق دار رسيد . حكم تخليه را هم گرفتم مي خواهم كل ساختمان را بفروشم ."
مادر يخ كرد . فريبرز از پله هاي دادگاه پايين رفت مادر آقاي اديبي را خطاب قرار داد ." آقاي اديبي با او صحبت كنيد كه از حكم تخليه استفاده نكند . ما نميتوانيم به اين سرعت خانه پدري مان را ترك كنيم . اصلا فكر كند به ما اجاره داده است ! سر ماه اجاره اش را پرداخت مي كنيم ."
" ببينيد خانم ستايش آقاي بهتاش از برخورد و رفتار شما بسيار ناراحت است و مي خواهد تلافي كند. با او صحبت مي كنم ولي قول نمي دهم كه قبول كند ."
آقاي وكيل با عذر خواهي خداحافظي كرد و رفت . مادر گريه ميكرد.
" يعني امكان دارد ما را از خانه بيندازد بيرون ؟"
مطمئن بودم خاله رويا به حرفي كه ميزند ايمان ندارد .:" نه خواهر ! هيچ غلطي نميتواند بكند . مگر شهر هرت است ."
آرمينا بر خلاف مادرش گفت :"با حكم تخليه اي كه دارد هر زمان كه اراده كند مي تواند اسباب و اثاثيه تان را بيرون بريزد."
خاله رويا به او پريد:" تو خفه شو آرمينا ."
خاله رويا كلاس و فرهنگش گل كرده بود :" پسره دهاتي معلوم نيست از كدام پشت كوهي آمده كه حالا شده صاحب يك ساختمان سه طبقه در بهترين جاي تهران ..."
آرمينا دوباره توي ذوقش زد ." شانس كه دهاتي و شهري سرش نمي شود ."

پدر پس از شنيدن حرفهايمادر به پشتي صندلي تكيه داد و گفت :" خوب عاقبت از داماد سرخانه بودن نجات پيدا كرديم ."
مادر كه حوصله شوخي نداشت با اخم گفت :"به جاي هم فكري با من زخم زبان مي زني ؟"
" چه كاري از دست من ساخته است اگر اين برادر زاده ناتني شما الان با دو تا ماموربه در خانه بيايد ما چه كار كنيم ؟"
مادر با عصبانيت گفت :" نمي دانم اين آكله از كجا پيدايش شد كه زندگي مان را به هم زد ."
پدر گفت:" چاي بريز ماني . خوش رنگ باشد."
پدر زير چشمي به مادر نگاه مي كرد و لبخند كجي روي لبانش بود .
" ولي خودمانيم ها ! فريبرز با آقاي بهتاش بزرگ شباهتي بي مثال داشت. قد بلند چشمان سبز و موهايي خرمايي . حتي ابهت و غرورش را هم از آن خدابيامرز به ارث برده ."
چاي را مفابلش گذاشتم . پوزخندي زد و گفت :" چقدر هم شبيه ماني بود مگر نه سيما."
مادر با اخم نگاهش كرد و پدر بي تفاوت قند را در دهانش گذاشت .

ساناز64
2009/5/24, 06:58 AM
سلام عزیزم :gol::gol:
ممنون از زحمتی که میکشی
انشاءالله تو امتحاناتت موفق باشی

pink girl
2009/5/24, 09:53 AM
* فصل يازدهم *


هيچ كس در خانه نبود . مادر هم براي خريد بيرون رفته بود . روي كاناپه روبه روي دريچه كولر لم داده بودم چون هوا خيلي گرم و طاقت فرسا بود. برديا تماس گرفته و خبر داده بود تا هفته ديگر به ايران باز خواهد گشت و براي چندمين بار در خلال حرفهايش تكرار كرد كه دلش برايم خيلي تنگ شده است و اينكه وقتي به ايران برگردد براي رفع دلتنگي بايد چند روز بدون وقفه در كنار من باشد . من خوشحال يا ناراحت در جوابش فقط خنديدم .
فكر خاصي نداشتم گه گاهي به ياد مادر بزرگ آه مي كشيدم . چطور قاتل بي رحمش پيدا نشده بود ؟ با شنيدن صداي زنگ بي حوصله بلند شدم. حال باز كردن در را نداشتم دستي روي موهاي ژوليده ام كشيدم و در را باز كردم . با ديدن فريبرز از آن حالت شل و بي حالتي در آمدم و صاف ايستادم.
سلام كردم و به چشمان سبزش زل زدم . تي شرت مشكي و شلوار جين آبي پوشيده بود . موهاي خرمايي اش را دو طرف صورت ريخته بود . كتيرا زده و آراسته بود .

" سلام كسي خانه نيست ؟"
اين مرد مغرور مرا داخل آدم حساب نمي كرد ؟ چقدر تن صدايش دل نشين بود .
" غير از من كسي خانه نيست البته مادرم تا نيم ساعت ديگر بر مي گردد بفرماييد داخل تا شما شربتي بخوريد او هم برگشته ."
زياد بي ميل نبود . لبخند كمرنگي لحظه لبانش را گشود و گفت :" اگر مزاحم نيستم منتظر مادرتان مي شوم ."
خودم را كنار كشيدم و او داخل شد . با عجله آينه و شانه را از روي مبل برداشتم و او را دعوت به نشستن كردم. روي مبل نشست . بدون خضور مادر كمي دستپاچه شدم و نمي دانستم اول برايش شربت ببرم يا چاي ؟ شربت پرتقال را توي ليوان ريختم و همراه با لبخندي به پذيرايي رفتم .
ليوان شربت را از روي سيني برداشت و تشكر كرد . روبه رويش نشستم . ليوان شربت در دستم بود و نگاهم سبزي چشمانش را مي كاويد. او هم عجيب به چشمانم زل زده بود . شايد در دلش مي گفت چقدر شبيه چشمان من است. براي اينكه حرفي زده باشم با اشاره به ليوان گفتم :" بخوريد تا گرم نشده ."
هم زمان با هم ليوان را سر كشيديم .پس از خالي كردن ليوان دوباره نگاه سبزش را به من دوخت و پرسيد :" چند سال داري ؟"
" شانزده سال دارم و سال پنجم دبيرستان هستم يعني مي روم ششم."
" از چه درسي بيشتر خوشت و مي آيد و از چه درسي بدت مي آيد ؟"
نمي دانم چه منظري از اين پرسش ها داشت . شايد چون فكر مي كرد شانزده سال دارم بايئد مثل دختر بچه ها حرف بزندبا اين حال گفتم :" از تاريخ خوشم مي آيد ولي ادبيات را دوست ندارم."
" چرا از ادبيات خوشتان نمي آيد ؟"
به ياد حال و هواي دبير ادبياتمان افتادم كه دلش مي خواست همه آن حال و هوا را داشته باشند ولي لزومي نديدم كه او علتش را بداند . فقط شانه هايم را بالا انداختم .
" من حدود هشت سال است كه تدريس مي كنم و ..."
مثل بچه هاي كو چك شوق زده وسط حرفش پريدم :" وتي ! يغني شمادبير هستيد ؟"
از هيجان زدگي من خنده اش گرفت و با سر تاييد كرد . پرسيدم :" چي تدريس مي كنيد ؟"
وقتي گفت ادبيات سرخ شدم و سرم را پايين انداختم . نمي دانم چرا شروع كردم به توضيح دادن :" راستش از خود درس ادبيات بدم نمي آيد از دبير ادبياتمان ..."
نگاه پر تمسخرش نگذاشت به حرفم ادامه دهم ." در طي اين چند سال هيچ دانش آموزي را نديدم كه از ادبيات خوشش نيايد."
دوباره خجالت كشيدم. عاقبت مادر برگشت . با ديدن فريبرز از روي ناچاري با او سلام و احوالپرسي كرد . برخورد آن دو نفر با همه سردي و خشكي قابل توجه بود . مادر نگاهي زير چشمي به او انداخت و فريبرز گفت :" ببينيد خانم ستايش با انتقالي من موافقت نشده است يعني گفتند تا سال ديگر نميتوانم انتقالي گيرم ..."

pink girl
2009/5/24, 02:02 PM
مادر كه دست راستش روي قلبش بود آهسته نفس راحتي كشيد . فريبرز ادامه داد :" در حال حاضر از فروش اين ساختمان منصرف شدم تا سال ديگر ! شما هم بهتر است تا آن موقع به فكر پيدا كردن جايي براي زندگي باشيد ."
مادر كه خيالش از بابت خانه راحت شده بود پا روي پا انداخت و گفت :"تا سال ديگر خدا بزرگ است . شايد تا آن موقع تصميم شما به كلي عوض شد و قصد فروش خانه را نداشته باشيد و ما هم ..."
حرف مادر را بريد و محكم و صريح گفت :" من به ندرت تصميمم را عوض مي كنم اگر مي بينيد كوتاه آمدم به علت يك سري معذوراتي است كه در قبال مسئله هم خوني و فاميلي ..."
مادر دستش را به علامت رد حرفهايش بالا آورد و گفت:" هيچ به مسئله هم خوني فكر نكنيد كه براي ما رسميتي ندارد و ... "
" بسيار خوب!پس مجبورم حكم تخليه ام را به اجرا بگذارم براي اينكه شما از من خواستيد كه عصبيت خودم را ناديده بگيرم." سپس از جا برخواست .
" حالا چرا عصباني مي شويد . باشد تا سال ديگر ما خانه مناسبي پيدا خواهيم كرد لطفا بنشينيد ."
" نه! بايد بروم." سپس رو به من با لبخند نرمي گفت :" از پذيرايي گرمتان متشكرم!"
من هم بلند شدم. او با مادر خداحافظي كوتاهي كرد . نميدانم چرا تا دم در بدرقه اش كردم.
" سعي كن در درس ادبيات به تنها چيزي كه مي انديشي عشق باشد و زيبايي و احساس آدميت ! وقتي شعر مي خواني آرام زير لب پچ پچ نكن.خوب است كه با صداي بلند و رسا براي خودت دكلمه كني . آن وقت است كه مي فهمي شيرين ترين درس دنيا ادب و ذوق شاعرانه است."
به ياد آقاي بسطامي افتادم كه هر وقت شعر مي خواند با چنان سوزي دكلمه مي كرد كه انگار خودش آن شعر را سروده است .
" بعد از اين سعي مي كنم چنين باشد."
از پله ها پايين رفتيم . جلوي در هردو ايستاديم . وقتي مقابلش ايستادم با قد بلندم تنها تا شانه هايش مي رسيدم . سبزي نگاهمان در هم گره خورد .
" تا سال ديگر خدانگهدار"
نفهميدم چرا پرسيدم:" ديگر به ما سر نمي زنيد ؟"
فقط نگاهم كرد و لبخند به لب آورد. دستش را به نشان خداحافظي بالا آورد و به طرق بي.ام.و آلبالويي رنگش كه خيلي قشنگ بود رفت . بوقي زد و به آرامي از مقابلم گذشت.
مادر در اتاق نشيمن در حال غر غر كردن بود :" ماني ... كدام گوري رفته بودي؟ مي خواستي آب هم پشت سرش بريزي. خيلي رفتارش دوستانه و مؤدب بود كه تو تا پايين هم بدرقه اش كردي؟"
" چرا اين قدر حرص مي خوريد مادر جان ! آن بيچاره كه رفت و تا سال ديگر هم اين طرف ها پيدايش نمي شود . تا سال ديگر هم به قول شما خدا بزرگ است . شايد رايش عوض شد و نخاهد كه ما از اين جا برويم ... خدا را چه ديدي ؟"
به طرفم برگشت و نگاهم كرد . كمي آرام تر به نظر ميرسيد. وقتي به طرف اتاقم ميرفتم در اين فكر بودم كه تا سال ديگر خيلي راه است.

ساناز64
2009/5/30, 09:05 AM
سلام عزیزم و ممنون:gol::gol:

چند روزه که از قسمت جدید خبری نیست مشکلی پیش اومده مگه خدای نکرده میخوای ادامه ندی بهمون اطلاع بده

pink girl
2009/5/30, 01:26 PM
* فصل دوازدهم *

" سلام ماني! مي خواهم ببينمت . همين حالا."
دستم را روي پيشاني ام گذاشتم تا عرق سردم را در آن هواي گرم پاك كنم .
" سلام كي آمدي؟"
از لحنش پيدابود كه خيلي خوشحال است ." صبح رسيدم دلم برايت خيلي تنگ شده بود. تو چي؟"
خوشم نمي آمد دروغ بگويم اما گفتم :" من هم همينطور ! كي مي آيي!؟"
" همين حالا آماده شو كه آمدم ."
وقتي را گذاشتمنگاه تيز مادر متوجه من بود.
" عاقبت برديا آمد . خيلي خوب است.همش دلم شور مي زد كه نكند يك دختر خارجي تورش بزند." سپس ابروانش را داد بالا.
بي آنكه كششي در خودم پيدا كنم به اتاقم رفتم و روي تخت دراز كشيدم.خداي من! چرا از آمدنش خوشحال نشدم و شادمانه بالا و پايين نمي پرم؟ يك ماهي مي شود كه او را نديده ام. پس چرا هيچ احساس خوشايندي در من برانگيخته نشد ؟ چرا مثل آن روزها براي ديدنش لحظه شماري نمي كنم ؟ حقيقت دارد كه ديگر دوستش ندارم؟ پس آن همه عشق و علاقه كجا رفته است ؟ چرا قلبم تند نمي زند؟ كدام عاشق را ديدي كه انقدر زود از عشقش دل زده شود ؟
نه ! نميوانم خود را گول بزنم او ديگر در قلبم جايي ندارد .
" ماني ! برديا دم در منتظر توست. هر چه قدر اصرار كردم بيايد بالا قبول نكرد ... تو كه هنوز آماده نشدي!بلند شو . چرا بي خيال دراز شدي روي تخت ؟"
كاش مادر مي توانست پاي حرفهاي من بنشيند و با درك احساسم راه حلي پيش پايم بگذارد . اما مادر كم حوصله و بي تحمل من بعد از شنيدن حرفهايم مرا به باد انتقاد و استهاز مي گيرد. بدون هيچ شتابي بلند شدم و لباسم را عوض كردم. مادر تا دم در مرتب سفارشم كرد .
" دختر يك جور رفتار كن كه فكر كند دوري اش برايت خيلي سخت بوده "
جالب بود شايد مادر از احساس بي علاقگي من با خبر بود .
" وقتي بفهمد دوري اش باعث ناراحتي تو مي شود محال است ديگر به مسافرتهاي دور و دراز برود . مدام زير گوشش تكرار كن كه دوستش داري مردها علاقه سيري ناپذيري دارند كه زنهايشان به آنها ابرلز علاقه كنند."
زنهايشان!!؟ ولي من كه زنش نبودم ! هنوز به طور رسمي نامزد هم نشده بوديم پس مادر چه مي گفت؟
" ببين از فرنگ سوغاتي برايت چي آورده؟ تاكيد كن كه با مادرم حتما به ديدار مادرت مي آييم..."
" خداحافظ مادر." در راپشت سرم بستم.پاهايم به طرف بنز قرمز رنگي كه مقابل در حياط ايستاده بود و چراغ مي زد كشيده نمي شد. با خود در حال كشمكش بودم كه پياده شد. موهايش را بيش از اندازه كوتاه كرده بود . شلوار جينش هم خيلي تنگ به نظر مي آمد. تي شرت سپيدش حالت چهره اش را بچه گانه تر كرده بود .لحظه اي نگاهمان به هم گره خورد .بي آنكه اهميتي به زمان و مكان بدهد گفت:"عزيز دلم! باور كن دلم برايت يك ذره شده بود ! اگر امروز صبح نمي رسيدم تهران خودم را مي كشتم." سپس سرم را بلند كرد و خيره به چشمانم گونه ام را بوسيد .
زن پير همسايه با زنبيلي در دست از در حياطشان بيرون آمد و نگاه پر طعنه اي به ما انداخت و چيزي زير لب گفت.شرمگين از رفتار برديا به رويش لبخند زدم و متوجه اش كردم كه كجا هستيم.
دستم را گرفت و شتابان به سمت ماشين برد . يكريز حرف مي زد .
" خودم هم باورم نمي شد تا اين حد بهت وابسته باشم! پاريس كه بودم مثل هميشه به من خوش نگذشت همه روز ها و هفته ها برايم كسل آور بود.هر كه نگاه مي كردم دلم مي خواست معجزه بشود و بجايش تو را مي ديدم. هميشه و هر لحظه به يادت بودم. وقتي بليط برگشت را در دست پدر ديدم نزديك بود بال در بياورم دلم مي خواست بروم بالاي برج ايفل و داد بكشم دارم ميروم پيش ماني!بهترين كس زندگيم عشقم اميدم تا همه پاريسي ها بفهمند كه چقدر خوشحالم."
حرفهايش هيچ حسي در من برنيانگيخت. مثل هميشه ذوق نكردم و گونه هايم سرخ نشدند . بي تفاوت نگاهش كردم و پرسيدم:"اصلا چرا رفتي ؟ چرا رفتنتان اين همه مدت طول كشيد؟"
لب پايينيش را دادبالا و متفكرانه گفت:" مجبور بودم!"
با تعجب پرسيدم :" مجبور بودي !؟ چرا؟"
انگار دلش مي خواست بحث را عوض كند . بوق ممتدي زد و با خنده سر از شيشه بيرون كرد و فرياد زد:" برويد كنار ! نميخواهم از خوشحالي بزنم به شما ها..."
اما هيچ كس سر راهش قرار نگرفته بود!
براي ابراز علاقه و احساس بيش از حد برديا هيچ آمادگي نداشتم و حتي از بوسه هاي پي در پي اش حالت بدي به من دست مي داد. حتي دلم ميخواست مانع از بوسه هايش شوم اما جراتش را نداشتم.
" ماني ! چرا چيزي نميگويي؟"
دلم نمي خواست با حرفهايم فريبش بدهم اما شهامت راست گويي را هم در خود نميديدم. باز به دروغ گفتم:" بقدري حرف براي گفتن داشتم ولي با ديدن دوباره ات همه را از ياد بردم."
در دل خودم را سرزنش كردم. دروغگو! بزدل ترسو!چرا راستش را نمي گويي!؟ لابد از سيليهايش مي ترسي!
" بيا كنارم . نميدانم چرا اينقدر سردم است مي خواهم گرم شوم ."
نگاه پر اكراهي به دستهايي كه به سمتم گشوده بود كردم . دلم نميخواست بروم ولي مگر چاره ديگري داشتم؟
" ماني دلم ميخواهد شب جا بخوابيم."
پس از خوردن شام هردو سنگين و بيحال روي مبل افتاده بوديم . از نگاه خمارش يك لحظه نگراني بر وجودم چنگ انذاخت منتظر پاسخ مثبت من بود .
" متاسفم! نميتوانم قبول كنم."
سريع از جا بلند شد و زل زد به چشمان من ." چرا ؟ مگر مال هم نيستيم؟"
چقدر شنيدن اين جمله برايم دردناك بود . چقدر راحت مرا متعلق به خود مي ديد.
" هنوز نه! چون نه به طور رسمي نامزد شديم و نه عقد كرده ايم ."
" از كدام رسميت حرف مي زني؟ لزومي ندارد همه باخبر شوند كه ما مال هم شده ايم . همين كه من و تو قبول داريم كافيست."
"اشتباه نكن برديا ! اين موضوع بايد رسميت پيدا كند تا مشروعيت هم داشته باشد."
نميدانم چرا با صداي بلند خنديد ." چقدر حرفهايت بچه گانه است ! نمي توانم جلوي خنده ام را بگيرم ."
از اينكه مرا دست انداخته بود ناراحت شدم . سرم را به طرف ديگري چرخاندم و وانمود كردم كه از كارش دلگير شدم.
" قصد بدي نداشتم ماني!ولي قبول كن كه حرفهايت خنده دار است... اخم نكن...معذرت مي خواهم ... خوب بخند ديگر ... اگر نخندي شب را همين جا مي مانيم."
من به ناچار خنديدم.
كمي بعد هديه هايي را كه برايم از پاريس آورده بود يكي يكي از چمدان بيرون آورد و به دستم داد. كت و دامن زرد يقه انگليسي كه فكر مي كنم انتخاب مادرش بود همراه با كيف زيربغل كوچكي كه هم رنگ كت و دامن بود . پيراهن حرير صورتي رنگي كه با تاج سپيد و كفش ساتن هم رنگ پيراهن به اضافه سرويس برليان گرانبهايي كه چشمهايم با ديدنش برق زد و ا چند لحظه كلمه اي نتوانستم بر زبان بياورم .
آن همه هداياي با ارزش گر چه برايم جالب بود اما چندان هيجانزذه ام نكرد كه مثل دفعات قبل به طرفش بروم و صورتش را ببوسم . تنها به كلمه متشكرم اكتفا كردم . انگار او منتظر همان واكنش گذشته بود زيرا زياد راضي به نظر نمي رسيد.

گلابتون
2009/5/30, 04:20 PM
http://iranpardis.com/images/icons/icon7.gifدوستان لطفا از اسپم كردن لابلاي داستانها بپرهيزيد. http://iranpardis.com/images/icons/icon7.gif
http://iranpardis.com/images/icons/icon7.gif انتقاد پيشنهاد و يا تشكرات رو به پروفايل دوستان مختص نماييد http://iranpardis.com/images/icons/icon7.gif
متشكرم

ساناز64
2009/5/31, 08:07 AM
سلام عزیزم مرسی :gol::gol:
این روزها فکر کنم امتحان داری که خیلی جدی نشون نمیدی درسته؟

pink girl
2009/5/31, 10:44 AM
«* فصل سيزدهم *»


" ماني چه قدر اين لباس بهت مي آيد."
به روي خانم سليمي كه از دوستان خانم رزيتا بودند لبخند زدم. پس از دو دور رقص با برديا حسابي خسته و دمق روي صندلي چسبيده بودم . دلم نمي خواست كيس مرا از روي صندلي بلند كند. مادر در حال گفت و گو با خانم رزيتا بود و ماريا و آرمينا با آقاي مهدوي هم صحبت شده بودند.
برديا چند دقيقه اي بود كه مرا تنها گذاشته بود.كسي صدايش كرد و او هم با عذر خواهي رفت. با ديدن كاوه كه رو به رويم ايستاده بود كمي خود را در جايم جا به جا كردم و فكر كردم چرا به من نزديك مي شود؟
كمي اين پا و آن پا كرد . مي خواست دعوتش كنم كه بنشيند اما حال و حوصله بحث با برديا را نداشتم در ضمن از كاوه هم خوشم نمي آمد . در همان حال كه ايستاده بود دستش را به ميز تكيه دادكمي ناآرام و معذب گفت:" ماندانا خانم مي خواستم دوباره در مورد همان موضوعي كه با شما در ميان گذاشتم صحبت كنم..." گوشهايم هم زمان دو صدا را با هم مي شنيد. برديا پشت ميكروفون ايستاده بود.
" خانم ها و آقايان امشب مي خواستم در جشن تولد بهترين كس زندگيم... ماندانا... خبر مهمي را اعلام كنم."
چه جالب امشب شب تولد من بود و خودم نمي دانستم ... مادر دهانش باز مانده بود و ماريا نمي دانم چندمين شيريني را بر دهان مي گذاشت.
" ببين ماندانا برديا يك آدم معمولي نيست . نمي دانم حرفهاي مرا چگونه برداشت مي كنيد ولي من بدون هيچ غرضي مي گويم برديا... يك نوع بيماري رواني دارد كه... چطور بگويم... هر شش ماه براي معالجه به پاريس مي رود تا تحت مراقبتهاي ويژه قرار بگيرد."
"... نامزدي خودم را با دوشيزه زيبا و محترم خانم ماندانا ستايش اعلام مي كنم."
صداي كف و هلهله نگذاشت خوب بفهمم كاوه در هنگام رفتن چه گفت فقط شنيدم كه گفت :" بيماري اش خطرناك است ماندانا..."
دهانم خشك شد و چشمانم مي سوخت ؟ دلم آب مي خواست . شانه هايم مي لرزيد . مادر با چهره اي گشاده و لبخندي كه تا بناگوش را باز كرده بود دست روي شانه هايم گذاشت. در چشمانش نور صدها فانوس گم مي شد.
" دخترم تبريك مي گويم ... از اول هم مي دانستم تو دختر خوش اقبالي هستي."
نمي دانم چرا خودم را در آغوشش پرت كردم و صداي هق هقم بلند شد . مادر فكر كرد از شوق و غافلگير شدن است كه اينگونه سر به شانه اش گذاشته ام و مي گريم.
" مادر بيا از اينجا برويم ... حالم كمي بد است ."
" طبيعي است عزيزم! هركس جاي تو بود..."
"مادر راست مي گويم مرا ببر بيرون ... سرم گيج مي رود."
" باز خودت را گرفتي دختر؟ نگاه كن همه زل زده اند به ما ! خوب نيست اين اداها..."
باقي حرفهايش را نشنيدم و محكم روي زمين پرت شدم .
" ماني جان ! چشمان قشنگت را يكبار ديگر باز كن ."
از برق چشمان عسلي اش تمام تنم لرزيد. جمله آخر كاوه در گوشهايم تكرار مي شد : خطر ناك است... بيمار است...
دستم را روي گوشهام گذاشتم و گريه مي كردم. هيچ كس آن شب نفهميد چه مرگم شده است .كاوه هم ديگر خودش را به من نزديك نكرد.



" اين طور حرف نزن آرمين ماني خيلي وقت است كه خودش را متعلق به برديا مي داند پس به طور حتم نبايد اين قدر هيجان زده مي شد و گريه هايش..."
ماريا حرف خاله رويا را قطع كرد اما معلوم بود هنوز براي گريه هايم دليل منطقي پيدا نكرده است.از نگاه پر از پرسشش گريختم.پس از رفتن خاله رويا و آرمينا ديگر طاقت نياورد و سرم داد كشيد:" امشب از خجالت نزديك بود آب شوم . طوري رفتار كردي انگار تشنه ازدواج با برديا بودي.نديدي خانم سليمي چه با تمسخر نگاهمان مي كرد تو با اين طرز رفتارت هميشه مايه آبروريزي هستي." و در را محكم پشت سرش بست.
به اتاقم رفتم تا در خلوت دور از چشمهاي پرطعنه بقيه گريه كنم.
دلم به حال خودم سوخت . نه! كاوه دروغ نگفته است. مگر نديدي به خاطر يك دروغ چه طورتنبيهت كرد؟ او به راستي بيمار است خودم هم تا به امروز شك داشتم ولي كاوه مطمئنم ساخت... آه مادر!چرا نمي توانم برايت درد دل كنم ؟كاش به پاي حرفهايم مي نشستي و مادرانه دلداريم مي دادي . كاش به پشتوانه ي حمايتهاي تو مي توانستم خودم را از اين بند لعنتي رها كنم.
اشك گونه هايم را خيس كرده بود . آخرين شب شهريور با ستاره هاي نقره اي برايم به سختي گذشت ... دلم گرفته بود... ميدانستم كه از برديا خوشم نمي آيد اما حلقه نامزدي مي گفت همه چيز تمام شده است.


مادر از من خواست به مدرسه نروم ... خودم هم زياد براي مدرسه رفتن آمادگي نداشتم . مادر مي خواست آش رشته بپزد حبوباتش را از روز پيش آماده كرده بود . در حالي كه سبزي ها را خرد مي كرد گفت:" نذر كرده بودم برديا از تو خوشش بيايد و تو را به عنوان نامزد به همه معرفي كند... حالا كه نذزم بر آورده شده اين آش را بايد بپزم . البته من با حرفهاي خانم رزيتا زياد موافق نيستم.اينكه گفت با هم نامزد باشند تا ماندانا هجد ساله شود... به نظرم بايد ترتيب عقد و عروسي را زود داد..."
" انگار خيلي براي رفتن من عجله داريد."
" هر مادري آرزوي سر و سامان دادن بچه اش را دارد تو هم كه خدا را شكر يك مرد اصيل و خوب و ثروتمند نصيبت شد چه اشكالي دارد زودتر بري سر خانه و زندگيت! درس و مدرسه هم اين روز ها به درد كسي نمي خورد اين روز ها حرف اول را پول مي زند."
ضمن شستن ظرفها گفتم :"مادر من زياد به اين ازدواج خوش بين نيستم برديا اخلاق به خصوصي دارد ... گاهي وقتها نمي تواند بر رفتارش مسلط باشد راستش بعضي وقتها از ديدنش احساس ترس مي كنم و دلم مي خواهد ديگر سر راهم قرار نگيرد ..."
مادر چنان با خشم و غضب پريد وسط حرفم كه نزديك بود بشقاب چيني از دستم بيفتد.
"خجالت بكش! اين حرفها چيه كه مي زني ؟ از برديا مي ترسي؟ جوان به آن برازندگي كه هر دختري آرزو دارد فقط يك لحظه با او هم صحبت باشد. تو را به خدا اين حرفها جلوي من نزن ."
" من هم يك زماني آرزو داشتم با برديا هم صحبت شوم ولي وقتي بيشتر شناختمش ديدم آني نيست كه فكر مي كردم . باور كنيد من ديگر تحملم را از دست داده ام..."
اين بار فريادش مهر خاموشي بر لبم زد.
" كافيست ديگر! هيچ مايل به شنيدن چرندياتت نيستم . اگر دختر خودم نبودي مي گفتم لابد عقب افتاده اي ... دست از اين اداها بردار...نگذار سرمان را جلوي ديگران پايين بگيريم. بعد از اين همه مدت كه با او بودي تازه يادت افتاده كه آني نيست كه فكر مي كردي؟خجالت هم خوب چيزي است...برو از آشپزخانه بيرون!... دختره پررو شرم نمي كند... مي خواهد آبروريزي راه بياندازد...گفتم از جلوي چشمانم دور شو."
با چنان بغضي از آشپز خانه بيرون رفتم كه اگر نمي تركيد خفه ام مي كرد . فكر نمي كردم اينجور با من برخوردكند ... حق با مادر بود ديگر كار از كار گذشته بود.

pink girl
2009/6/04, 04:35 PM
« فصل چهاردهم »


با خشمي آشكار به نگاه خونسردش زل زده بودم. چقدر از حالت بي تفاوتي كه گرفته بود متنفر بودم.صورتم را برگرداندم تا بيشتر از ديدنش منزجر نشومو در همان حال گفتم:"نمي توانم بيايم!چند بار بگويم؟ دو هفته است كه مدرسه ها باز شده اند درسها به طور جدي شروع شده نمي توانم بيايم شمال! خواهش مي كنم اين را درك كن."
صورتم از سيلي ناگهاني اش داغ شد . چند نفر از بچه ها جلوي در مدرسه ايستاده بودندو نظاره گر اين صحنه بودند. دندانهايش را چفت كرده بود و دست راستش مشت شده بود.
"چند بار بگويم دوست ندارم با من مخالت كني! همين كه گفتم."
رفتار غير عادي اش جلوي ديد بچه ها گستاخم كرده بود . سرش داد كشيدم. نخستين با بود كه سرش داد مي كشيدم."دوست نداري كه نداريبه درك!من شمال بيا نيستم."و دوان دوان خودم را له حيات مدرسه رساندم.
چند نفر دورم را گرفتند." كي بود ماني مزاحم بود؟"
"نكند برادرت بود ... آخر بعضي از برادر ها غيرتشان جلوي دختر ها گل ميكند."
دستي روي صورت خيس از اشك خودم كشيدم و با حسرت گفتم:" نامزدم بود چيز مهمي نيست."
با ديدن الهام انگار دوباره بغضم تركيد. سرم را در آغوشش فرو بردم و هاي هاي گريستم.
" ماني چت شده؟ داري گريه مي كني؟!"
" الهام بيش از حد وحشي و عصبي است... جلوي چشم بچه ها زد توي گوشم...ديگر چطور مي توانم در اين مدرسه درس بخوانم."
الهام با مهرباني دستي روي سرم كشيد." غصه نخور ماني.درست مي شود.بيا برويم بوفه يك نوشابه خنك حالت را جا مي آورد."
دستم را گرفت و مرا به سمت بوفه برد.
" الهام از او متنفرم! با من مثل ديوانه ها رفتار مي كند دلش مي خواهد روي حرفش حرف نزنم. بخدا ديگر از دستش خسته شدم. از وقتي با هم نامزد شديم اين رفتارش پررنگ تر شد . او فكر مي كند نامزد شدن يعني مالك تا الاختيار زن شدن! او با اين رفتارش فقط مرا از خودش بيزار مي كند نمي دانم با او چه كار كنم؟ به خدا نميدانم."
الهام فقط گوش مي داد . خوشحال بودم از اينكه مي توانم با او درد دل كنم. حرفهاي الهام مثل يك آدم مجرب و سالخورده بود .
" نبايد نا اميد شوي.اگر بخواهي مي تواني رفتارش را نسبت به خودت عوض كني. حتي مي تواني اين نفرت را از بين ببري و دوباره عاشقش بشوي . شايد بيش از اندازه دوستت داردخوب علاقه و عشق بيش از حد هم موجب دردسر است . به هر حال تو بايد شرايط را عوض كني بايد رفتار سركش برديا را مهار كني . فكر مي كنم اگر رفتارت با او درست باشد خيلي زود متوجه مي شود كه نبايد با تو اين گونه رفتار كند."
نگاهش كردم چه مي دانست برديا به اين راحتي مهارشدني نيست." نه الهام اين چيزها كه تو ميگويي در مورد برديا صدق نمي كند او قصدش آزار من است."
با شنيدن صداي زنگ به يكديگر چشم دوختيم.



" مادر نديدي چطور جلوي چشم بچه ها صورتم را داغ كرد . رفتارش طوري بود كه خجالت كشيدم سرم را بلند كنم و دوباره خودم را در جمع هم كلاسي ها ببينم."
چهره مادر در هم رفتو چشمانش را تنگ كرد." مگر چه كار كرده بودي كه او اين كار را كرد؟"
ماريا خطاب به مادر گفت:" هر كاري كرده بود حق نداشت جلوي ديگران ماني را تحقير كند."
رو به مادر گفتم:" هيچ كاري نكرده بودم فقطگفتم نمي توانم او را در سفر به شمال همراهي كنم.همين!"
چون مادر را در فكر ديدم آهسته گفتم:" باور كن از او خوشم نمي آيد اگر مي شد دلم مي خواست اين نامزدي را بهم بزنم..."
" تو چي داري مي گويي؟نامزدي را به هم بزني...اين غير ممكن است. مگر مي شود؟ بعد از اين همه مدت... نه فكرش را هم نكن..."
مادر با گفتن (خودم بايد با او صحبت كنم)از جا برخاست و كمي در راهرو قدم زد.
به همراه ماريا كه براي خريد خرت و پرت بيرون مي رفت به بازار رفتم تا كمي حالم سر جايش برگردد. وقتي به خانه برگشتيم مادر با چهره اي گشاد در را برويمان باز كرد . در پاسخ پرسش چه خبر شده ما گفت:" پيش پاي شما برديا اينجا بود اين كادو را آورد براي ماني و گفت دوست داشت براي شام با هم باشي."
نگاه پر اكراهي به كادويش انداختم و با لحني عصبي گفتم:" ازش نپرسيديد چرا اين رفتار را با من كرده ؟"
" چرا پرسيدم گفت ماني دروغ مي گويد و تا به حال دستش را رويت بلند نكرده است. در ضمن گفت چون ماني ديگر از من خوشش نمي آيد اين دروغ ها را مي گويد."
نتوانستم جلوي خشمم را بگيرم و فرياد زدم:" من دروغ مي گويم... من چند شاهد دارم...اين پسر شارلاتان است..."
" بس كن ديگر ماني ! بهتر است به جاي عصبانيت كادويت را باز كني!"
مادر بي توجه به فريادهاي من با خونسردي كادو را باز كرد و با ديدن پالتو پوست قهوه اي رنگ هردو لب به تمجيد گشودنداما من با خشمي مضاعف مثل هميشه به اتاقم پناه بردم و سرم را روي تخت گذاشتم و با صداي بلند گريستم.

pink girl
2009/6/04, 05:24 PM
« فصل پانزدهم »


" الهام برديا آمد بلدي كه چطور دكش كني؟"
همراه با چشمكي گفت:" بله مثل بقيه روزهاي هفته هاي پيش مي گويم ماني در گروه تئاتر ثبت نام كرده است و زود تعطيل مي شود تا به آن كلاس برسد."
برايش دست زدم و گفتم:"آفرين دختر خوب به تو مي گويند يك دوست خوب."
يك هفته مي شد كه اين قايم موشك بازي را راه انداخته بوديم . الهام به دروغ به برديا مي گفت كه من زودتر تعطيل شده ام در حال كه بعد از خوردن زنگ يك ساعتي مي ماندم و بعد مي رفتم . البته به مادر هم دروغ گفته بودم كه در گروه تئاتر ثبت نام كرده ام چون مي دانستم اگر برديا به خانه برود مادر همه چيز را خراب مي كند.
الهام پس از چند دقيقه برگشت و برايم دست تكان داد:" خيالت راحت باشد ردش كردم رفت."
به نشانه سپاس برايش بوسه اي فرستادم. فكر مي كردم ديگر لازم نيست يك ساعت در مدرسه بمانم نيم ساعت كافي بودچرا كه حوصله ام نمي گرفت.بي خيال و قدم زنان در پياده رو راه رفتم با ديدن بنز قرمزي كه جلوي پايم ترمز كرد نفسم بند آمد . از پشت شيشه نگاه پر از كينه اش را ديدم.. مي دانستم رنگ چهره ام مثل گچ سپيد شده. از ماشين بيرون آمد . از حالت نگاهش دلم ريخت . احساس كردم چانه ام مي لرزد .
" خوب پس تو و دوستت هر روز مرا سر كار مي گذاشتيد؟"
با لكنت گفتم:" الان برايت توضيح مي دهم...."
يكبار ديگر صورتم از سيلي ناگهاني اش داغ شد. به مچ دستم چسبيد و با نهايت فشار و نفرتي كه در نگاهش بود گفت:" مگر بهت نگفتم از سر كار گذاشتن و دروغ خوشم نمي آيد؟"
با چنان قدرتي مرا روي صندلي جلو پرت كرد كه صداي فنر هايش در آمد. اشكم سرازير شد.
"خواهش مي كنم مرا ببخش ... قول مي دهم تكرار نشود..."
فقط زير لب غرولند مي كرد كه من نميفهميدم چه مي گفت. مرا به باغ برد.مثل قبل بر موهايم چنگ انداخت و مرا كشان كشان به طرف ساختمان برد.پالتوي پاييزه اش را در آورد و با نگاهي شوريده چشم به من دوخت . خواستم از روي زمين بلند شوم كه پايش را روي دستم گذاشت .
از درد فريادم بلند شد.
" مثل اينكه خوشت مي آيد عذابم بدهي ! نكند از من خسته شدي؟آن وقت ها از اين كارها نمي كردي ! چشم به راه آمدنم دم مدرسه خوابت مي برد.حالا خودت را به من نشان نميدهي؟"
" آره آره از تو بدم مي آيد حالم از ديدنت بهم مي خورد دست از سرم بردار چه از جانم مي خواهي؟"
با مشت چنان به دهانم كوبيد كه مشت از دماغ و دهانم زد بيرون. با لبخند كريهي گفت:" پس از من بدت مي آيد ... خيلي خوب... درسي بهت مي دهم كه ديگر حالت از من بهم نخورد كاري مي كنم كه ديگر خودت را از من قايم نكني و هميشه چشم به راه آمدنم باشي و به پاهايم بيفتي كه باهات ازدواج كنم."
از وحشتي كه در نگاهم جوشيد خوشش آمد.نگاه دريده اش گستاخ تر شد و با خيزي به طرفم آمد . هراسان بلند شدم و پا به فرار گذاشتم . همچون پرنده اي خودم را به در و ديوار مي كوبيدم تا از آن همه در و پنجره قفل شده روزنه اي براي نجات پيدا كنم اما در چنگال تيزش گرفتار شدم . او به تمام فرياد ها و التماس هاي من خنديد و افسوس كه صداي فرياد و التماسهايم در آن باغ متروكه به گوش كسي نرسد.

وقتي وار ماشين شديم سرم را شيشه چسباندم و آهسته گريه كردم. اوخونسرد و بيخيال استارت زد . از صدايش هممتنفر شده بودم." حالا ديگر حالت از ديدنم بهم نمي خورد ."
" خفه شو اگر روزي كه تو را ديدم مي دانستم تا اين حد رذل و پستي هرگز دلم را به تو نمي باختم."
نيشخندي زد و گفت:" مهم نيست اين درس برايت لازم بود تا بعد از اين هوس نكني به من دروغ بگويي عروسك كوچولو."

ساناز64
2009/6/13, 11:55 AM
سلام و مرسی
مدتیه که دیگه قسمت جدید رو نمیزاری و یه نکته دیگه اینکه سایت نودو هشتیا ادعا کرده که سایت شما رمان کسی پشت سرم آب نریخت رو خلاصه میکنه درسته یا نه؟
اگه ممکنه خلاصه نکن

شیرین عسل
2009/6/20, 08:57 PM
سلاممممممم
بخدا خسته شدم همش میام میبینم ادامشو نزاشتین پس چرا نمیزاری
سه هفته اس مارو سر کار گذاشتیا
البته ببخشید که رک میگم ولی شما اصلا به کاربران دیگه اهمیت نمیدین
خیلی دوس دارم بدونم چرا تا نصفه داستانو میزارین بعد ولش میکنین اونم دقیقا جای حساسش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که خیلی ناراحتم بخدا اخه کی میزاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ساناز64
2009/6/21, 06:50 AM
یه پیشنهاد داشتم به مدیران سایت و اون اینه که هر که میخواد رمان بذاره قبلش کل رمان رو در اختیار شما بذاره و اگه نذاشت شما هم اجازه ندین که رمان بذاره تا اگه خودش تمایلی نداشت که ادامه رو بذاره مدیران سایت این کار رو کنند.

شیرین عسل
2009/6/21, 12:04 PM
منم با پیشنهاد ساناز موافقم
یا اگه نمیتونن همشو تایپ کنن و در اختار مدیران قرار بدن لااقل اصلا تایپ نکنن که بعدا نیان سراغمون بد ترین چیز بد قولی و انتظار کشیدنه
من یکی که از کار و زندگی افتادم بس که هر روز میام میگم امروز دیگه ادامشو گذاشته ولی بازم اوضاع همونه تو رو خدا بزار من یکی مردممممممممممممم از شانس بدمون سایت نود و هشتیا هم مشکل داره باز نمیکنه

pink girl
2009/6/22, 12:55 PM
دوستان عزيز ببخشيد كه ادامه رو نذاشتم چون دارم توي سايت خودم رمان بوسه تقدير رو تايپ مي كنم و اصلا هم فكر نمي كردم كسي اين رمان رو بخونه . ولي از اين به بعد هر روز ادامشو ميزارم .

pink girl
2009/6/22, 01:46 PM
* فصل شانزدهم *




با ديدن جمعيتي كه جلوي در مدرسه بودند از سرعت گامهايم كم كردم . اين همه شلوغي براي چه بود؟ بعضي از بچه ها با رنگهاي پريده جيغ مي كشيدند . دلم ريخت.دوان دوان خودم را به جمعيت رساندم. به هر زحمتي بود از ميان جمعيتي كه حلقه زده بودند خودم را رد كردم. با ديدن الهام كه با طنابي برگردن و چشمهايي از حدقه در آمده بيجان روي زمين افتاده بود بي آنكه بفهمم جيغ كشيدم و بر صورتم چنگ انداختم . طولي نكشيد كه با صداي آژير آمبولانس و ماشين پليس جمعيت عقب رفت.
به قدري غافلگير شده بودم كه حتي نمي توانستم فكر كنم چه كسي اين كار را كرده است. مدير و چند نفر از معلمان به همراه پليس سوار سوار ماشين شدند.هر چند نفر يك گروه تشكيل داده بودند و حادثه را تفسير مي كردند.ناباورانه كنار ديوار نشستم و به گوشه اي خيره شدم.
صداي بعضي از بچه ها مي شنيدم.
" هيچ كس ماشين را نديده . حتي وقتي نزديك مدرسه پرتش كرده پايين باز هم كسي متوجه نشده...الهام هميشه زو به مدرسه مي آمد... بيچاره چه قدر صورتش كبود شده بود! چشمانش را ديدي؟"
به ياد چشمان از حدقه در آمده مادر بزرگ افتادم كه با طنابي بر گردن از سقف آويزان شده بود. دلم در آتش ناباوري به جلز و ولز افتاده بود ... خداي من! كار كي بود؟ كدام ظالم بي رحمي با الهام بيچاره اين كار را كرده بود؟ آه الهام ! دوست بي چاره من ! با صداي بلند گريه سر دادم. چند نفر از همكلاسيهايم دورم جمع شدند و هر كدام چيزي گفتند.
" گريه نكن ماني! ميدانيم الهام دوست تو بود... ما همه دلمان سوخت...بيچاره كاري به كار كسي نداشت."
" من كه مي گويم كار ناپدري اش است آخر الهام با ناپدري اش زندگي مي كرد."
" شايد ! ولي الهام هيچ وقت نگفته بود ناپدري اش با او بد رفتاري مي كند."
" خوب بيچاره چي ميگفت؟ همه حرفها كه گفتني نيست! كدام ناپدري را ديدي كه دل رحم باشد من خودم نامادري دارم كه از مادر فولادزره هم بدتر و بدجنس تر است..."
" بس كنيد بچه ها الهام هميشه از ناپدري اش تعريف مي كرد فكر نمي كنم كار او باشد." سپس به حرفي كه زده بودم انديشيدم يعني امكان داشت كه ناپدري اش او را كشته باشد ؟ آخ الهام! الهام بيچاره.
عمق فاجعه به حدي بود كه هيچ كس حال عادي نداشت. نه دبيران دل و دماغ تدريس داشتند و نه بچه ها حال و حوصله درس را. هركس مي خواست براي اين حادثه علتي بياورد. بيشتر از همه نا پدري الهام مظنون شمرده مي شد. با آمدن مدير و دو سه نفر از دبيران بچه ها دورشان جمع شدند و پشت سر هم سوال مي كردند.
" خانم قاتل كيه؟ چرا الهام را كشتند؟"
" بايد ناپدري اش را دستگير كنند . كار همان نامرد است."
" بله خانم والا كسي با او دشمني نداشت."
خانم مدير به زحمت توانست همهمه را خاموش كند. " خواهش مي كنم گوش كنيد اين حادثه تلخ بسيار براي دبيران ما اسفناك بود! الهام دانش آموزي آرام و دوست داشتني بود . اما عزيزان من! بدون دليل و مدرك و منطق نمي شود كسي را متهم كرد . شايد الهام ناپدري داشت اما اين دليل نمي شود كه توسط او آن طور فجيع به قتل رسيده باشد. پس بياييد براي شادي روح پاك موجودي عزيز دعا كنيم و از خداي متعال بخواهيم كه هر چه زودتر قاتلش دستگير شود و به سزاي عملش برسد."
بچه ها آمين گفتند و به خواست مدير و به احترام شادي روح الهام يك دقيقه سكوت كردند.
خانم مدير به علت اوضاع نابسامان و هرج و مرج پيش آمده روز بعد را تعطيل اعلام كرد.زنگ كه به صدا در آمد با قدمهايي لرزان و ذهني پر از افكار مغشوش از حياط مدرسه بيرون آمدم . چطور ممكن است الهام ديگر در بين ما نباشد؟ تا همين ديروز گوشهايم از پر حرفيهايش داغ مي كرد , همين ديروز بود كه به خاطر من به برديا دروغ گفته بود... ياد برديا همچون خاري در دلم خليد و دوباره چشمانم تر شد.
" سلام ماني! چرا اينقدر تو فكري؟"
مثل اينكه مويش را آتش زده باشند فوري حاضر شد. از نگاه كردن به چشمهايش چندشم مي شد اما مگر چاره اي بود . سوار شدم و آرام سلام كردم . به گمانم نشنيد . شاخه گلي به دستم داد و با لبخند گفت:" با من قهري كه سلام نكردي؟"
نگاه سردي به گل سرخ انداختم و گفتم:" اتفاق بدي براي دوستم افتاده. زياد سربهسرم نگذار."
بي ملاحظه خنده بلندي سر داد و گفت:" چه بامزه! پس براي دروغگوي مكار عزادار هستيد! اوه... تسليت مي گويم."
دلم مي خواست بر دهانش بكوبم طوري كه دندانهايش خرد شود ... افسوس كه نمي توانستم.
" تو از كجا فهميدي؟"
دوباره گستاخي اش گل كرده بود." خبر هاي خوب زود مي رسد . زياد بهت بر نخوره ! راستش برايش متاسفم."
" تو هيچ احساسي نداري . وقتي از مرگ كسي تا اين حد خوشحال مي شوي..."
خنديد و گفت:" كي گفته من احساس ندارم؟ ديروز يادت رفته..."
به خاطر برق نگاهش با انزجار به صورتش تف انداختم. چنان بر ترمز كوبيد كه سرم با شدت به شيشه خورد.بازويم را چسبيد و چنان تكانم داد كه گويي به تنه درختي چسبيده است و شاخه هايش را تكان مي دهد.
" تف روي صورت من انداختي؟ بگو اشتباه كردم لعنتي...بگو...بگو تا نكشتمت..."
چنان مصمم نشان مي داد و نگاهش به گونه اي بود كه گفتم مرا خواهد كشت . ترسيدم و با گريه گفتم:" اشتباه كردم... دست خودم نبود..."
بازويم را ول كرد . نفس نفس ميزد انگار مسافت زيادي را دويده باشد . دستم را روي پيشاني ام گذاشتم درد مي كرد و كمي هم ورم كرده بود .
هنوز نفس نفس مي زد اما نگاهش آرام تر به نظر مي رسيد . نگاهم كرد و دستش را روي پيشاني ام گذاشت و بعد محكم مرا در آغوش كشيد. سرتاپايم را بوسيد و با لحني التماس آميز و غمگين گفت:" ماني ! من دوستت دارم . نگذار عصباني شوم . نگذار فكر كنم دوستم نداري.من با اين فكر ديوانه ميشوم."
اشكهايم را پاك كردم اما هنوز هق هق مي كردم ." فكر نكن! مطمئن باش كه دوستت ندارم تو همه هستي مرا گرفتي . نمي بخشمت...نمي بخشمت."
مرا به باغ برد شومينه را روشن كرد و سعي كرد با كارهايش دل مرا به دست آورد اما به قدري خودم را شكست خورده مي ديدم كه هيچ يك از كارها و حرفهايش نمي توانستند خاطر آزرده مرا تسلي دهند.

pink girl
2009/6/23, 08:39 AM
* فصل هفدهم *



فصل امتحانات شروع شده بود. از قتل مشكوك الهام هيچ سرنخي به دست ماموران پليس نيافتاده بود . نا پدري الهام كه مظنون اصلي به شمار مي آمد تبرئه شد . اوضاع مدرسه كم كم آرام مي شد و نظم وترتيب خودش را به دست مي آورد . بچه ها ديگر كمتر دور هم جمع مي شدند و در مورد آن بحث مي كردند . در واقع اگر چه پرونده اين قتل بسته نشده بود , اما كمي از تازگي افتاده بود . جاي الهام هرروز توسط همكلاسيهايش با دته گل پر مي شد اما من جاي خالي اش را هميشه در كنارم احساس مي كردم و گاهي فكر مي كردم دلم براي پر حرفي هايش تنگ شده است.
اگرچه نم توانستم تمام فكرم را روي درسهايم متمركز كنم اما به خودم قبولاندم كه نبايد نا اميد شوم و بايد در برابر ناملايمتها و شكستهاي زندگي از خودم مقاومت نشان دهم . هر جند تمام اوقات فراغتم با برنامه هاي برديا پر بود و مجبور بودم بر خلاف ميل قلبي و باطني او را در كنار خود تحمل كنم . با اين حال هرگاه فرصتي دست مي داد به صفحه هاي كتاب سركي مي كشيدم.
هرچند سعي مي كردم با برديا كنار بيايم و هربار به خودم تلقين مي كردم كه سرنوشت من به نام برديا نوشته شده است اما گاهي از رفتار هاي جنون آميزش به ستوه مي آمدم. هر چند وقت يكبار با بحث و جدل از او قهر مي كردم و تا يك هفته خودم را به او نشان نمي دادم.

تولد كاوه نزديك بود و قرار بود در يك جشن بزرگ همه دور هم جمع شوند. مادر همه دلواپسي اش لباس تازه اي بود كه انگار خياط يقه اش را آنطور كه باب ميلش بود در نياورده است.

آنقدر از اينجور مهماني ها خسته بودم كه هروقت ماريا و مادر سر مدل لباسهايشان با هم بحث مي كردند من دچار سرگيجه مي شدم.
ماريا از لباسي كه خريده بود زياد راضي به نظر نمي رسيد بغض كرده بود حالتي شبيه گريه كردن گرفته بود و در همان حال گفت:" خوش به حال ماني! هر لباسي كه دوست داشته باشد فقط كافي است اشاره كند تا برديا برايش تهيه كند آن وقت شوهر من... زورش مي آيد پول خرج كند."
مادر اندوه ماريا را تكميل كرد." البته اگر پولي داشته باشد!"
ماريا متوجه منظور مادر شد و گفت:" آره... همين ديگر مشكل اصلي ما همين پول است...خدايا چطور ما پولدار نشديم!"

نگاهش كردم . دستش زير چانه اش بود و اخمهايش را در هم كشيده بود. به حرفهايش فكر كردم چقدر ساده بود كه به حال من افسوس مي خورد. من چه خوش به حالي دارم؟

تلفن زنگ زد . گوشي را برداشتم.

" الو سلام . شما خانم ماندانا هستيد؟"

صدايش خيلي آشنا نبود هر چند خيلي متين و گيرا بود و به دلم نشست.

" بله خودم هستم ... شما...؟!"

" فريبرز هستم ... يادتان كه هست."

چرا هول شده بودم؟!

" اوه شما هستيد! حالتان خوب است ؟ ببخشيد به جا نياوردم."

" خواهش مي كنم ... چه خبر ماندانا خانم؟"

نگاهم به اشاره ابروان مادر بود كه مي پرسيد كيه؟

در پاسخش گفتم:" هيچ خبر قابل ذكري نيست فريبرز خان ."

و در همان حال متوجه اخمهاي مادر شدم.

" خانواده حالشان خوب است؟"

" بله خيلي سلام مي رسانند."

" با درس و مدرسه چكار مي كنيد فصل امتحانات هم كه شروع شده."

"بله." و نمي دانم چرا گفتم:" براي يكي از دوستان اتفاق بدي افتاده كه فضاي مدرسه را برايم غير قابل تحمل كرده."

پرسيد:" چه اتفاقي؟"

آهي كشيدم و در همان حال با ناخنم بازي مي كردم و گفتم :" جلوي در مدرسه يكي خفه اش كرد و ... متاسفانه مرده..."

" اوه! چه حادثه تلخي ... متاسف شدم ...لابد در روحيه شما تاثير بدي گذاشته؟"

دوباره چشمم به مادر افتاد كه با اشاره دست و چشم و ابرو مي گفت بس كن چه قدر وراجي مي كني.

" خيلي متاثر شدم ... راستش نمي توانم از خاطرم پاك كنم كه ..."

" ببينيد ماندانا خانم در اينكه شما دوست عزيزي را از دست داده ايد هيچ شكي نيست اما نبايد به خاطر اين موضوع كه البته موضوع كم اهميتي هم نيست خودتان را زجر بدهيد به خصوص حالا كه فصل امتحانات است و تمام افكارتان بايد روي يك چيز متمركز شوند و آن هم درس است ."

" بله شما درست مي فرماييد ... "

لحظه اي هردو مكث كرديم . نمي دانستم ديگر چه بايد بگويم . انگار او هم همين حال را داشت . بنابراين گفتم:" مي خواهيد با مادرم حرف بزنيد؟"

" بله اگه ايشان مايلند خوشحال مي شوم."
گوشي را به طرف مادر گرفتم ناچار و عصبي گوشي را از دستم گرفت. لحن مادر سرد بود اما به نوعي سعي مي كرد جانب احتياط را رعايت كند .
پس از خداحافظي مادر گوشي را محكم گذاشت و به من گفت:" حالا اينقدر با اين تحفه حرف نمي زدي نمي شد؟ هرچه من از اين پسره بدم مي ياد تو هي برايش خود شيريني مي كني."

دا يعني مادر
2009/6/23, 08:56 AM
سلام
لطفا ادامه دهيد عالي بود

شیرین عسل
2009/6/26, 06:48 PM
عزیزم کی ادامشو میزاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شیرین عسل
2009/6/29, 04:36 PM
ای دل غافل بازم رفتیم سر کار مگه نه pink girl

bahar_19
2009/7/02, 01:48 PM
بردیا با رفتاری متفاوت و سرد و خشک رو به رویم نشسته بود.هیچ حرفی بر لب نیاورده بود.نگاهش به رقص گروهی از دختر ها و پسر ها بود.سعی کردم سر حرف را باز کنم اما او اهمیتی نمی داد.
با دیدن دختر خاله ش دستش را گرفت و خنده کنان به طرف محل رقص رفتند.تحقیر شده سرم را پایین انداختم.دلم می خواست به حال خودم زار زار گریه کنم.حالا که کار خودش را کرده بود کم محلی می کرد تا بیشتر از خودم بیزار شوم.چشم در چشم دختر خاله ش رقصید.... نخستین بار نبود که نسبت به او احساس تنفر می کردم اما با تمام این حرف ها دیگر دلم نمی خواست او را از دست بدهم.
باید با او ازدواج می کردم والا گند بالا می آمد.چنان در نگاه میترا غرق شده بود که دست هایم از خشم مشت شدند.مادر نگاه معنی داری بهم انداخت.می دانستم در دلش چه می گذرد!با شنیدن نامم به عقب برگشتم.
با دیدن رضا پسرخاله کاوه کمی خودم را جمع و جور کردم.صورت جذابی نداشت.چشمانش بادامی بود و دماغش گرد و پهن به صورتش چسبیده بود.نمی دانم چرا بهم پیشنهاد رقص داد.نمی دانست من نامزد دارم... آن هم نامزد حسود و بی رحمی مثل بردیا که خودش را برای همه می خواهد و مرا برای خودش.اما بدم نیامد با هم رقص شدن با رضا حس حسادتش را برانگیزم.
دستم را به دستش دادم و فکر کردم حالا که می خواد دخترخاله ش رو به رخم بکشه چرا من تلافی نکنم؟بی آن که دوست داشته باشم دست در بازوی رضا انداختم و رقص را شروع کردم.نگاهم به او افتاد که دهنش باز مانده بود.... بعد هم همان خشم جنون آمیز را در نگاهش ریخت و تقدیمم کرد.
اهمیتی ندادم. باید دلش می سوخت همان طور که دل مرا می سوزاند.انگار طاقت نیاورد.دست دخترخاله ش را رها کرد و به طرف ما خیز برداشت.با یک حرکت عصبی مرا به طرف خودش کشید و در همان لحظه چنان مشتی زیر چشمم زد که نقش زمین شدم.آهنگ قطع شده بود و مهمانان به من خیره شده بودند.عاقبت کار خودش را کرد.جلوی این همه آدم تحقیرم کرد.مادر خودش را به من رسانید،سراسیمه و پریشان،کمکم کرد تا از جا بلند شوم.بعد نگاه پرملامتش را به سمت بردیا که نفس نفس می زد دوخت.
_ پس ماندانا راست می گفت تو همیشه دست روش بلند می کنی؟به چه حقی این کارو کردی؟هان؟
بردیا سرش را پایین انداخته بود.از سکوت او نمی شد حدس زد پشیمان است یا نه!رزیتا خانم پادرمیانی کرد و به آرامی چیزی زیر گوش پسرش گفت.مادر دستم را کشید،می دانستم وقتی عصبانی شود و روی دنده ی لج بیفتد هیچ کس جلودارش نیست.
_ بیا بریم دخترم،این آقا فکر می کنه هرجور که دلش خواست می تونه باهات رفتار کنه... این نامزدی رو بهم می زنیم.
دستم را جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نزنم.رزیتا خانم هم نتوانست مادر را آرام کند.
بردیا با گستاخی پوزخند زد و گفت: خوب بهم بزنین،اصلا از ماندانا بپرسین حاضره این نامزدی بهم بخوره یا نه!
مادر نگاهش را به من دوخت.نگاهم را دزدیم تا مبادا از پشت توده ی اشک به راز سیاه دلم پی ببرد.ماریا که نمی دانم کی خودش را به من رسانده بود دست بر بازویم گذاشت و گفت: ماندانا چرا چیزی نمی گی؟چند وقت پیش یادمه که گفتی دلت می خواد همه چیز تموم شه،خوب پس معطل چی هستی؟
سرم را روی شانه اش گذاشتم و سیل اشکم را روی گونه هایم رها کردم.بردیا به خوبی می دانست مرا در چه منجلابی انداخته.می دانست با وجود نفرتی که ازش دارم نمی توانم به درستی تصمیم بگیرم.مادر هنوز منتظر من بود.مردم تا توانستم بگویم پ: نه تقصیر من بود!بردیا حق داشت.
سپس در دل به خودم لعنت فرستادم.نگاه مادر و ماریا در هاله ای از ناباوری سوسو می زد.شکست خورده تر از همیشه دست در دست ماریا و با گام هایی سنگین از بین جمعیت گذشتم.ماریا تند تند و زیر لب گفت: حالت هیچ خوش نبود،مثل این که هیچ کس و هیچ جا رو نمی دیدی و... و گفت که نمیداند چرا از بردیا دیگر هیچ خوشش نمی ۀید.
مادر مثل اسپند روی آتش جلز و ولز می کرد.مدام راه می رفت و با این دستش به آن یکی دستش مشت می کوبید.خاله رویا سیب پوست کنده شده را قاچ کرد و به دخترش تعارف کرد.ماریا زیر چشمی به مادر چشم دوخته بود.من با نگاه پرسوزم گویی رومیزی را به آتش کشیده بودم.صدای مادر که انگار از کوره ی داغی فوران می کرد بلند شد.
_ چه طور مانی نذاشت اون پسره رو سرجاش بشونم!زیادی از حد پررو و گستاخ شده... دیدی خواهر؟دیدی چه طور سکه ی یه پولمون کرد؟
آرمینا سیب جویده شده را قورت داد اما انگار خوب از گلویش پایین نرفته بود: خوب خاله،مانی هم کم مقصر نبود،نباید با رضا می رقصید.
مادر فوری گفت: این کجاش گناهه،مگه ندیدی چه طور خودش با اون دختره ی تالاسمی گرفته می رقصید... مانی خوب کاری کرد که دلش رو سوزوند... ولی نمی دونم چرا نذاشت من بهش بفهمونم که با کی طرفه.
_ مامان این قدر حرص نخور!برای قلبت خوب نیست ها!
مادر به طرف ماریا برگشت،انگار گوشزد ماریا خیلی به موقع بود... کنار خواهرش نشست و این بار تیر نگاهش را به طرف من هدف گرفت.
_ تو هیچی نمی خوای بگی؟مگه نمی گفتی دیگه از این پسره خوشت نمیاد،پس چی شد که...
حرف های مادر داغ دلم را تازه کرد.اشک هایم را پاک کردم،اما مگر می شد از پس آن همه اشک برآمد.
_ ولم کنین مامان.بذارین به حال خودم باشم.وسپس بلند شدم و خودم را به اتاقم رساندم.در حالی که بر تشک و بالش مشت می کوبیدم تکرار کردم: لعنتی!وحشی!کثیف!چه طور حق حرف زدن رو ازم گرفتی.حیوون.
اما مگر دیگر فایده ای هم داشت؟من باخته بودم... شاید برای همیشه.

شیرین عسل
2009/7/03, 12:21 PM
خب بهار جون قربونت تو تایپ کن اینو دیگه وقتی که صاحبش نمیاد ما هم دیگه تو خماریش نمی مونیم

مرسی عزیزم

bahar_19
2009/7/07, 11:03 PM
مانی بیا ببین عکس ها چی شده!وای خدای من.
نگاهم به شعله های سرکش آتش شومینه بود که تن چوبی هیزم ها را می سوزاند و صدای جلز و ولزش را در فضا پراکنده می کرد.
چون دید کششی به سویش ندارم،خودش طرفم آمد و عکس ها را یکی یکی جلوی چشمانم گرفت.
_ چرا جلوی چشمات رو گرفتی؟به این عکس نگاه کن... دستت رو وردار،مثل کبک سرت رو توی برف نکن.
دلم می خواست صدبار ار خدا طلب مرگ کنم،دلم زخم خورده بود... بغضم مثل این چند وقت دوباره ترکید: تو رو خدا اذیتم نکن... از این عکس ها متنفرم،از تو هم همین طور.
لبخند زد،زشت و کریه!می دانست چه طوری حالم را بهم بزند: خوب اگه متنفری این نامزدی رو بهم می زنیم.
با دیدن چشمانم که از شدت بغض و کینه روی هم فشرده می شد قهقهه سر داد.از عقده ی حقارتی که در دلم ته نشین شده بود قلبم تیر کشید.از جا برخاست و از روی میز شیشه ی نوشابه را برداشت و در لیوان خودش و من ریخت.
_ این قدر ادای دختر های مغرور و خودخواه رو درنیار عزیزم... زیاد بهت نمیاد.
از التهاب می سوختم.محکم با دستم لیوان نوشابه را پس زدم.محتوایش روی میز ریخت و چشمان دریده اش بهم خیره شد.نمی دانستم چه طور باید خودم را از شر آن همه کینه و نفرت و بغض و خشمی که وجودم را در میان شعله هایش خاکستر می کرد رها کنم.
_ تو یه حیوون وحشی هستی!یه بیمار روانی!آره... می دونم روانی هستی.فکر می کنی نمی دونم چرا هرچند وقت یه بار میری فرانسه... تو دست خودت نیست که این کار ها رو می کنی،چون دیوونه همیشه یه دیوونه ست...
لیوان را چنان لای مشتش فشرد که شکست و دستش خونی شد.در همان حال عربده کشان به طرفم یورش آورد: کی گفته من روانیم... کی این حرف رو بهت زده... زودباش بگو... بگو تا خفه ت نکردم...
چنان دست هایش را دور گردنم حلقه کرد که نزدیک بود نفس کم بیاورم.اگر تمنا را در نگاهم نمی دید چه بسا حلقه را تنگ تر می کرد.وقتی دستانش را از دور گردنم باز کرد تازه توانستم نفس بکشم.گلویم می سوخت.از شرارتی که در نگاهش برق می زد ترسیدم.نفس نفس زدم.انگار از یک دنیای دیگر برگشته بودم.
لیوان شکسته را به نشان تهدید به طرفم گرفت.از نگاهش خون می چکید.همان طور که لب هایش می لرزیدند گفت: بگو کی گفته من روانیم والا... همین جا... می کشمت
تهدیدش کاری بود و من نام کاوه را بر زبان آوردم.موهایم را از عقب کشید و با تمام حرصش گفت: حالا دیگه با کاوه اختلاط می کنی و اسرار دیگران رو برای هم فاش می کنین؟حالیت می کنم...تیزی لیوان شکسته را روی گلویم گذاشت،مرگ را جلوی چشمانم دیدم.سخت بود که التماسش کنم اما کردم: نه به خدا!خودش اون شب... اون شب تولد... اومد طرفم و گفت که... به خدا من ازش نپرسیدم... باور کن خودمم از کاوه خوشم نمیاد...
عاقبت شیشه تیز را از روی گلویم برداشت.نمی دانم به حالم رحم کرد یا اگر می خواست مرا می کشت؟روی صندلی نشست.دست هایش را آویزان کرد و خم شد و به رقص آتش خیره شد.از این که ناراحتش کرده بودم هیچ احساس پشیمانی نمی کردم.دلم خنک شده بود.صدایش گرفته بود... خیلی آهسته حرف می زد طوری که فکر کردم با خودش حرف می زند: تو باور کردی؟
من هم بی رحمانه لبخند زدم و گفتم: هرکس دیگه ای هم جای من بود باور می کرد،رفتارت همین رو نشون میده.
به طرفم برگشت،از حالت نگاهش هولی در دلم افتاد که نفهمیدم علتش چیست.نگاهم می کرد اما معلوم بود که مرا نمی بیند.نمی دانم به چه می اندیشید و چه فکری در سر داشت اما تغییر نگاهش نشان از طغیان داشت.
دیگر هیچ نگفت.بالشی زیر سرش گذاشت و روی کاناپه دراز کشید.نگاهش به سقف بود و دستش شیشه های شکسته را لمس می کرد.دلم به حالش سوخت اما به دلم بانگ زدم که به حال خودت دل بسوزون،این آدم ارزشش همینه.نمی دانم چرا سکوت معنی دارش زنگ های خطر را برایم به صدا درآورد.
جلوی آتش نشستم و خیره به شعله های بی رمقش به فکر فرو رفتم... خدایا... این بازی به کجا ختم میشه؟با حرکت تندش به خودم آمدم.روی کاناپه نشست و زل زد به من و گفت: می خوام کاری برام بکنی...
_ چه کاری؟
_ شب جمعه زنگ بزن به کاوه و باهاش قرار بذار جایی همدیگرو ببینین...
_ که چی بشه!؟
با دیدن تعجبم لبخند زد: هیچی!باهاش قرار بذار،باقیش با من...سپس انگشتش را به نشانه ی تأکید و هشدار به طرفم گرفت و گفت: یادت باشه که بهش بگی به کسی چیزی نگه.
_نه!من این کارو نمی کنم... تا نگی چه کار می خوای بکنی راضی نمی شم.
از جایش بلند شد و به طرفم آمد.با لحنی که همیشه از آن بیزار بودم گفت: چرا... تو این کارو خوب انجام میدی... چون من ازت می خوام.از همه چیز بدم می آمد ولی خواستم از این موقعیت استفاده کنم.برای همین گفتم: ولی باید قول بدی با من ازدواج کنی... هر چه زودتر!
دستش را دور گردنم انداخت و گفت: خوشم میاد که با تمام حماقت هات بلدی چه طور از آب گل آلود ماهی بگیری.خواستم دستش را پس بزنم که زورم به قدرت دستانش نرسید.
منبع:http://www.98ia.com

bahar_19
2009/7/07, 11:04 PM
الو... سلام ماندانام.
_ اوه سلام چه عجب یادی از ما کردی؟
نمی دانستم چه فکری در مخیله اش می گذرد.نگاهم به نگاه مرموز بردیا بود.
_ خوب راستش به حرفای شما خیلی فکر کردم و با دیدن رفتارهای غیر عادی بردیا فهمیدم شما دروغ نگفتین و نیتتون خیر بوده!
خنده ای کرد و گفت: خوشحالم که حقیقت رو گفتم راستش اگه نمی گفتم خودم رو نمی بخشیدم.بردیا یه موجود معلومی نیست... هرچند عمه جان و شوهرش سعی می کنن این موضوع رو از همه پنهون کنن،ولی خوب هرکس که چند بار باهاش نشست و برخاست کنه می فهمه که...
حرفش را قطع کردم و گفتم: می خوام ببینمتون.
فکر می کنم از خوشحالی نزدیک بود گوشی از دستش بیفتد،اما خیلی موقرانه گفت: خوشحال میشم،اتفاقا امشب همه میرن مهمونی و من تنهام... راستش حوصله م تو جمع پیرپاتال ها سر میره.و خندید.گوش بردیا به گوشی چسبیده بود.
_ کاوه،دوست ندارم در این مورد با کسی حرف بزنی!به هیچ کس چیزی نگین... می دونین که...
_ بله!بردیا اگه بفهمه خون راه میندازه،خوب کجا زیارتتون کنم؟
نشانی را که بردیا بهم داده بود برایش خواندم.
_ خیلی خوب من همون ساعتی که گفتین میام... و به کسی هم چیزی نمی گم.
_ ممنونم... خداحافظ.
_ خداحافظ عزیزم،خوشحال شدم صدات رو شنیدم.
بردیا گوشی را از من گرفت و سرجایش گذاشت.برق خاصی از چشمانش می جهید.چند بار با خودش تکرار کرد: خوشحال شدم صدات رو شنیدم.بعد به طرفم برگشت،چشمانش را بیش از اندازه تنگ کرده بود و گفت: قصدش اینه که با خراب کردن من تو رو به دست بیاره،ولی من...
وحشتزده پرسیدم: می خوای چی کار کنی؟
تبسمی موذیانه لبخندش را پر کرد: هیچی!فقط می خوام جلوی من و تو اعتراف کنه که حرفاش چیزی جز دروغ و بهتون نبوده.
نمی دانم چرا خیالم راحت نبود.ساعت هشت توی رستوران پالیز قرار گذاشته بودیم.بردیا مو به مو نقشه اش را با من در میان گذاشت.این که باید یک ساعتی معطلش کنم تا او از راه برسد و بعد همان جا در رستوران منتظرش بنشینم.
کاوه خوش لباس و مرتب سر وقت آمد.ادوکلن ملایمی زده بود.با وجودی که ازش خوشم نمی آمد اما نسبت بهش احساس احترام می کردم.
دستم را فشرد و با لبخند گفت: باورم نمی شد که شما بیاین،گفتم لابد دستم انداختین.اگر بردیا می دید به طور حتم به طرفش حمله می کرد.صاحب رستوران دوست بردیا بود و میز ما را زیر نظر داشت.من با بی میلی تمام فقط چند قاشق از شامم را خوردم در عوض او با اشتها غذایش را تمام کرد.نگاهی به ساعت انداختم.کم کم باید پیدایش می شد.
_ به ساعت نگاه می کنین.باید برید؟
لبخند ساختگی زدم و سرم را به علامت رد حرف هایش جنباندم.صاحب رستوران به طرف ما آمد و با اشاره به بیرون رو به کاوه گفت: بیرون یکی می خواد شما رو ببینه.
کاوه با عذرخواهی کوتاهی از جا بلند شد و از رستوران بیرون رفت.از نگاه صاحب رستوران چیزی دستگیرم نشد.کاوه برنگشت.نیم ساعت منتظرش ماندم اما برنگشت.خواستم به دنبالش بروم که صاحب رستوران آهسته به طرفم آمد و پچ پچ کنان گفت: نامزدت پیغام داده همین جا منتظرش بمونی.
نفهمیدم موضوع از چه قرار است ولی صاحب رستوران دیگر چیزی نگفت.یعنی چی؟چرا طبق نقشه عمل نکرد؟قرار بود بردیا ما رو غافلگیر کنه... پس... دلم شور می زد.نمی توانستم منتظر بردیا بمانم.از طرفی هم نمی دانستم کجا رفته اند. چاره ای جز انتظار کشیدن نداشتم.صاحب رستوران هم دیگر خودش را بهم نشان نداد.بی حوصله و عصبی به صندلی تکیه دادم.باید می فهمیدم چرا بردیا نقشه اش را عوض کرده است.بعد از خوردن سه فنجان قهوه ی تلخ سرم را روی میز گذاشتم.
عاقبت پس از دو ساعت با دیدن بردیا با شتاب از جا بلند شدم و به طرفش رفتم.بردیا دستم را گرفت.آرام بود،خیلی آرام... نگاهش به قدری مهربان بود که احساس کردم بی گناه ترین موجود زمین است و فکر کردم نباید از چنین موجود مهربانی بیزار باشم.
چیزی به صاحب رستوران گفت و بعد مرا به دنبال خودش برد.وقتی سوار ماشین هنوز فرصت نشده بود بپرسم کاوه کجاست.
_ می خوام ببرمت باغ!حالش رو داری؟
_ نه!دیروقته.راستی کاوه کجاست؟
احساس کردم دوباره طرز نگاهش شیطانی شده است.
_ کاوه همون جا منتظرمونه!باید بریم.
باور نمی کردم راست بگوید ولی بدون موافقت من هم می رفت.سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و کمی فکر کردم.نکنه بلایی سر کاوه آورده باشه،اما نگاهش که می کردم از این فکر بیرون می آمدم.چه طور ممکنه آدم بکشه... نه قیافه ش هیچ شبیه آدم کش ها نیست.
کلید چراغ را که زد دست هایم را روی صورتم گذاشتم و جیغ کشان به طرفش هجوم بردم.با تمام قدرتی که داشتم بر سینه اش مشت کوبیدم و فریاد کشان گفتم: بی رحم!حیوون کثیف... چه طور دلت اومد؟چه طور تونستی این کارو بکنی؟
گریه هایم گویی همچون باران در دل شوره زار فرو می رفت؛هیچ اثری بر او نداشت.
کاوه را با طنابی دور گردنش از سقف آویزان کرده بود.با عذاب وجدانی که سر تا پای وجودم را نیش می زد گوشه ای نشستم و اشک ریختم.کنارم آمد،دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: گریه نکن مانی!هر کسی باید به سزای کارش برسه،کاوه می خواست تو رو از من بگیره،منم بهش فهموندم که تو فقط مال منی.
چه قدر شنیدن حرف هایش برایم عذاب آور بود.دوباره نگاهم به جسد بی جانش افتاد که با چشمانی از حدقه درآمده بین زمین و هوا تاب می خورد.به یاد چشمان مادربزرگ و الهام افتادم و ناگهان از جا پریدم.باورم نمی شد حقیقت داشته باشد.
_ نکنه کشتن مادربزرگ هم کار تو بود؟
بی پروا نگاهم کرد و گفت: اونم حقش بود... چون نذاشت ببینمت...
با بغضی که حرف زدن را برایم مرگبار ساخته بود گفتم: الهام...؟
این بار سرش را پایین انداخت و گفت: چند بار بهت گفتم از دروغ گفتن بدم میاد... و از کسی که بازیم بده... سپس روی زمین نشست و سرش را روی زانوانش گذاشت . ناباورانه دستم را روی سرم گذاشته بودم و به این کابوس تلخ فکر می کردم. آه مادربزرگ! مادربزرگ بیچاره ی من! چه طور دلت اومد؟ اون موجود پیر چه طور زیر دستای وحشی تو جون داد و الهام... دوست بی گناه من ! همش تقصیر من بود... من الهام رو مجبور کردم دروغ بگه... اما... این که دلیل نمیشه... آه... بردیا تو چی کار کردی؟کاوه ی بدبخت! تو حتی به پسرداییت هم رحم نکردی...
از فشار افکار آزاردهنده دیوانه وار فریاد کشیدم: کاوه راست می گفت تو دیوونه ای! روانی هستی... به پلیس خبر میدم... به خدا این کارو می کنم... حیوون کثیف... فکر کردی هر غلطی خواستی می تونی بکنی؟آره... می رم و همه چی رو به پلیس می گم.
سرش را بلند کرد و با پوزخند گفت: به پلیس چی می خوای بگی؟میگی با طرح و حیله ی خودت اون رو به دام بردیا انداختی هان؟ سپس قهقهه ی بلندی سر داد.رفتارش دیوانه م می کرد.
_ من نمی دونستم تو چه نقشه ی پلیدی داری والا... به فکر فرو رفتم... آره... من کاوه رو به رستوران کشوندم... من باهاش قرار گذاشتم.وای خدای من.این موجود پلید... تموم کاراش از روی نقشه س.با زانوانی سست روی زمین ولو شدم.دست هایم را زیر بغل پنهان کردم و عاجزانه اشک ریختم... خدای من!سرنوشت من با این ابلیس به کجا می رسه؟
آن لحظه چه قدر دلم کسی را می خواست که سر بر سینه اش بگذارم و کودکانه هق هق گریه را سر بدهم.به طرفم آمد.دستی روی سرم کشید و با بغض گفت: منم دلم نمی خواست این اتفاق بیفته ولی... با وجود همه ی نفرتی که ازش داشتم دلم به حالش سوخت.
_ بردیا... دیر یا زود پلیس همه چی رو می فهمه... اون وقت تو...
بعد از چند دقیقه که با هم گریه کردیم از جا بلند شد.دوباره دستکش مشکی را به دست کرد و با زور و قدرتی که فکرش را هم نمی کردم جسد را پایین کشید.دستم را روی دهانم گذاشتم تا جیغ نکشم... کشان کشان جسد را به طرف در خروجی برد.با کنجکاوی بلند شدم و به طرف پنجره رفتم.در پس تاریکی شب و زیر نور کم رنگ ماه او را دیدم که جسد را در گودالی انداخت... خدای من... انگار گودال را از قبل آماده کرده بود.کارش یک ساعت طول کشید... فهمیدم خیلی محتاطانه این کثافتکاری را زیر خاک دفن کرد.بعد با احتیاط چند گلدان گل را درست در همان قسمت چید.
به ساختمان که برگشت هر دو ترس نگاهمان را به سوی هم روانه کردیم.لباس های گلی اش را درآورد و یک دست لباس نو را که نمی دانم کی با خودش آورده بود پوشید.لباس ها را در شومینه و به میان شعله های وحشی آتش انداخت.
سکوت مهمان ناخوانده ای بود که فضای خانه را سنگین کرده بود.نفس بلندی کشید،انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود،سپس دستش را به طرفم دراز کرد،بی هیچ احساس علاقه ای،درمانده و مستأصل به سویش رفتم.موهایم را بوسید و آرام زیر گوشم گفت: همه چی تموم شد...
منبع:http://www.98ia.com (http://www.98ia.com/)

bahar_19
2009/7/07, 11:09 PM
رزیتا خانم با چشمانی خواب آلود خطاب به پسرش گفت: یه بار دیگه تکرار کن!خوب متوجه نشدم.
_ گفتم هر چه زودتر ترتیب عروسی من و ماندانا رو بدین... خیلی فوری.
رزیتا خانم نگاه گذرایی به من کرد و بعد چنگی به موهایش انداخت.
_ چرا با این عجله؟چی شد این موقع شب به فکر عروسی افتادی؟
بردیا بی حوصله گفت: هیچ توضیحی ندارم مامان... هر چه زودتر ترتیبش رو بدین.
_ باشه عزیزم!ولی خوب همین طوری هم که نیست...
بردیا دستم را گرفت و به اتاق خودش برد.از مقابل آینه که گذشتم متوجه رنگ سفید چهره م شدم.پای چشمانم کبود شده بود.بردیا کنارم روی تخت نشست و گفت: مامان و بابام دوست داشتن با دختر شریکشون تو پاریس ازدواج کنم،اما چون دیدن تو رو می خوام... هی مانی... چرا گریه می کنی؟
_ گریه نکنم؟بعد از اون همه گندی که به بار آوردی انتظار داری...
دستش را روی لبم گذاشت: هیس!جلوی زبونت رو بگیر!من هرکاری که کردم به خاطر تو بود...
دستش را پس زدم و گفتم: به خاطر من!کی گفته باید به خاطر کسی که دوستش داری جون کسی رو بگیری!اون هم جون پیرزنی مثل مادربزرگ،دختر معصومی مثل الهام رو... دوباره گریه امانم را برید.
_ اَه بس کن تو رو خدا،کاریه که شده،این قدر گریه و زاری راه ننداز.
هق هقم را لای دستان سرد و لرزانم خفه کردم.
مادر چشم در چشمم دوخت،انگار دلش می خواست دوباره برایش تکرار کنم،برای همین پرسید: خوب،رزیتا خانم چی گفت؟مخالفت نکرد؟
نگاهش کردم،چه قدر با دنیای من فاصله داشت،چه قدر زود کینه ش را نسبت به بردیا از یاد برده بود؟
_ نه،مخالفتی که نکرد.سپس چاقوی میوه خوری را برداشتم و وسط سیب سرخ فرو بردم.من با قاتل مادربزرگم ازدواج می کردم با کسی که تنها دوست بی گناهم رو کشت و به پسر دایی خودش هم رحم نکرد.سیب از وسط دو نصف شد؛من که دوستش نداشتم و به خاطر رفتارهایش ازش دلسرد و بیزار بودم،چاقو دوباره وسط سیب نصف شده را هدف قرار داد. آه، اگه مامان بفهمه من راز قتل مادربزرگ رو می دونستم و هیچ نگفتم... دستم سوخت،اگه همه چی فاش بشه و اون وقت بردیا من رو به عنوان هم دست خودش معرفی کنه؟جای بریده شده را فشردم تا خونش بند بیاید.از او بعید نیست،او که زیر چهره ی زیبایش سیرتی پلید دارد،او که رحم نمی شناسد... آه مادر... تحمل این راز سیاه در دل کوچکم چه سخت و ناممکن است... طاقتش را ندارم،به خدا ندارم،دستمال را روی انگشت بریده ام گذاشتم.خونش بند نمی آمد،دلم ضعف می رفت.آخ بردیا نفرین بر تو که با من چه کردی؟
مادر خودش را به من رسانید و سراسیمه پرسید: دختر تو با خودت چه کردی؟
از بریدگی دستم نبود که سرم گیج می رفت،از زخم دلم بود که هرآن گویی برآن نمک می پاشیدند: مامان،حالم خوش نیست.
_ بذار ببینم،وای!چه قدرم عمیق بریدی!حواست کجاست؟
نگفتم چه افکاری تلخی هرآن از سرم می گذرد و زجرم می دهد و لحظه لحظه زندگی را به کامم تلخ کرده،نگفتم قاتل مادربزرگ را می شناسم و قرار است به زودی با او عروسی کنم و نگفتم آن حیوان خوش چهره قبل از این تمام هستیم را ازم گرفته.
به دست باندپیچی شده ام زل زدم و صدای مادر را شنیدم که مثل تلنگری در فضای خالی از شادی دلم ضرب می زد: خدا رو شکر که بردیا پی حرف مامانش نرفته،مامانش نفسش از جای گرم بلند میشه،نامزدی طولانی به درد عمه ش می خوره ،دستت که درد نمی کنه؟
سرم را جنباندم،یعنی که نه!
_ تاریخ دقیق عروسی معلوم نشد؟
نگاهش کردم و فکر کردم اگر همین الن بگویم بردیا قاتل مادرش است چه واکنشی نشان خواهد داد؟آن وقت می دانم همه چیز را بر هم می ریزد و این نامزدی شوم بهم می خورد... این فرصت خیلی خوبی بود!برای همیشه از شر بردیا خلاص می شدم،اما... تکلیف خودم چه می شد؟اگر مادر می فهمید آن زالو...
آه نه!جلوی مامان به این چیزا فکر نکن،ممکنه فکرت رو بخونه،اون وقت از این هم بدبخت تر میشی.
_ نه مامان!ولی فکر می کنم عید خوب باشه.
مادر به گوشه ای خیره شد و گفت: بد هم نگفتی،دو سه ماه وقت داریم که... راستی مهریه و شیربها کی تعیین میشه؟بعد انگار روی سخنش با خودش بود: وقتی برای قرار عروسی اومدن،باید همه چی معلوم شه...
مادر را به حال خودش گذاشتم.دستم می سوخت،اما دربرابر سوزش زخم دلم این درد چه اهمیتی داشت؟
با شنیدن صدای زنگ تلفن رشته ی افکار من و مادر پاره شد.مادر نگاهی به ساعت انداخت.چهار بعدازظهر بود،گوشی را برداشت.
_ بله... سلام ممنونم،شما؟آه... بله،فریبرزخان!حالتون چه طوره؟
نمی دانم چرا دلم می خواست به این مکالمه گوش بدهم.مادر لحظه ای چهره اش را پرچین می کرد و لحظه ای لب پایینش را ور می چید.خوب می دانستم زیاد از این مکالمه راضی نیست.
_ بله... نه!هنوز فرصت نکردیم دنبال خونه بگردیم،دستمون بنده.
خدا کنه چیزی راجع به عروسی من بهش نگه.
_ خونه که زیاده،ولی خونه ای که باب میل ما باشه به این آسونی ها پیدا نمیشه... ماندانا؟نه!با خواهرش رفته بیرون.
و به نگاه پرتعجب من اهمیتی نداد.
_ ممنونم،خداحافظ. و تق گوشی را روی تلفن کوبید: خیلی ازش خوش میاد.خونه پیدا کردین؟آخه به تو چه مرتیکه ی دهاتی!همین جا می مونیم تا چشمت دربیاد.
_ چرا بهش گفتی من خونه نیستم؟
نگاه پراکراهی به سویم روانه کرد و با لحن بدی گفت: حالا باهاش حرف نزنی نمیشه؟با اون لهجه ی بدش.انگار حرف ها رو می جوه و نشخوار می کنه.
اگر کسی این حرف ها را می شنید باورش نمی شد مادر پشت سر برادرزاده ی خودش این گونه حرف می زند ، برادرزاده ی ناتنی! اما خوب چه فرقی می کنه؟ وقتی گوشت و پوست و خون یکی باشه تنی یا نا تنی؟
منبع:http://www.98ia.com (http://www.98ia.com/)

bahar_19
2009/7/07, 11:14 PM
وقتی خبر مفقود شدن کاوه در فامیل پیچید من با حالی که فقط خودم خبر داشتم یک هفته در بستر افتادم.تب و لرز و هذیان امانم را بریده بود.دکتر می گفت آنفلوآنزاست،اما خودم می دانستم این عذاب وجدان است که سرتاسر وجودم را گرفته.مادر می گفت چشم و نظر است.
بردیا هرروز با دسته گلی به سراغم می آمد.وقتی به دیدنم می آمد حالم بدتر می شد و تبم بالا می رفت.
_ مانی،خودت رو عذاب نده.هیچ سرنخی دست کسی نمیفته.مطمئن باش!
دستان سردم در میان دستان گرمش کرخ می شد... آه این دست ها!آلوده به خون مادربزرگم بود... این دست ها که این گونه دستان مرا فشار می داد،گلوی الهام را چنان فشرده بود که روح زندگی از بدنش پر کشید،چگونه می توانم به اعتبار این دست ها خودم را از روی زمین بلند کنم؟همین دست ها که کاوه را از سقف آویزان کرد و وجدان مرا پشت میله های خودخواهی و بداندیشی تا ابد زندانی کرد.
روزی که نسبت به روزهای دیگر کمی سرحال تر بودم بهش گفتم که به همه چیز اعتراف کند.در پاسخم خندید: هیچ آدم عاقلی این کار رو نمی کنه.تو رو از دست بدم و خودم هم از دست برم؟فکر ابلهانه ایه مانی،خیلی ابلهانه.
پرسیدم: پس جواب وجدانت رو چی میدی؟تکرار کرد:وجدان؟چه کلمه ی قشنگی!
وقتی رفت پیش خودم فکر کردم شاید به خودش بیاید و به تمام گناهاش اعتراف کند.آن وقت من هم از این همه زجر و عذاب راحت می شوم.آری!هر روز زیر شلاق ندامت جان می باختم و با نگاه مضطرب مادر جان می گرفتم.
_ امروز حالت چه طوره دخترم؟
بی توجه به پرسش مادر نگاهم تا آن سوی پنجره پر کشید.درخت چنار یک دست سفیدپوش شده بود.
_ مامان یادته پارسال این موقع با مادربزرگ رفته بودیم دیزین؟مادربزرگ روی برف ها سر خورد و...
و مادر ادامه داد: و به من غر زد که دختر!ما ها رو چه به اسکی؟سپس لبخند محوی گوشه ی لبش نشست.از سکوتی که کرد فهمیدم به یاد مادرش افتاده است.
_ مامان!چند روزه برف می باره؟
نگاهش با پرنده ی نگاهم هم پرواز شد: دو سه روزیه!روی زمین پر برفه،دیروز نتونستم برم بیرون هویج بخرم تا برات سوپ درست کنم.
_ مامان!من نمی خوام ازدواج کنم...
دستم را فشرد و گفت: احساست رو درک می کنم،همهی دختر ها مدام با خودشون کشمکش دارن.این که باید ازدواج کنن یا نه؟خیلی زود این مرحله رو پشت سر می ذاری!ازدواج هر دختر و پسری رو به تکامل می رسونه.
آه کشیدم،مادر چه فکری می کرد و من در چه فکری بودم.
_ مامان قاتل کاوه پیدا نشد؟
چشمانش گرد شدند و پرسید: قاتل؟کی گفته کاوه گکشته شده؟او فقط مفقود شده.یعنی معلوم نیست کجا رفته.
از سوتی ای که داده بودم ترسیدم و با لکنت گفتم: خوب نمیشه آدم تو خونه ی خودش گم شه... لابد یه اتفاقی براش افتاده دیگه...
_ زبونت رو گاز بگیر دختر!جوون مردم گناه داره.تازه اگه هم خدای نکرده به قتل رسیده باشه باز عروسی عقب میفته.سپس خودش لب پایینش را به دندان گزید.
در دلم به طرز فکر مادر نخندیدم بلکه بیشتر متأسف شدم.چرا مادر نمی دانست بردیا قاتل مادرش است؟چرا بهش نمی گفتم؟اما هر چه فکر می کردم،می دیدم خاموشی بهتر از لب وا کردن است.
دو سه نفر از همکلاسی هایم به عیادتم آمدند.از وقتی الهام تنها دوستم را از دست داده بودم سعی نکردم با کس دیگری طرح دوستی بریزم،هرچند هم کلاسی های خیلی خوبی داشتم.برایم از وضع مدرسه گفتند و از پیشرفت درس ها. و ایم که پلیس مظنون تازه ای پیدا کرده.پسرخاله ی الهام که عاشق او بوده و مورد بی مهری الهام قرار گرفته بوده... در دل به حال آن جوان بیچاره متأثر شدم.
حالم رفته رفته رو به بهبودی می رفت.هرقدر بردیا را کمتر می دیدم حالم بهتر بود.
آن روز پدرم برایم یک رمان تازه خریده بود: اینم برای دختر خوبم که می دونم خیلی رمان دوست داره.
نگاهی به جلدش انداختم،بلندی های بادگیر،اثر امیلی برونته.پدر می دانست عاشق رمان ها ی امیلی برونته و خواهرانش هستم.
مادر سینب چای را مقابل پدر گرفت و گفت: بهتر بود به جای کتاب خریدن ما رو می بردی بیرون.مردیم بس که تمرگیدیم توی خونه.
پدر به غر زدن های مادر عادت داشت: آخه توی این هوای برفی که سوز وسرما مغز استخون آدم رو می ترکونه کجا بریم؟
مادر روبه رویش نشست و پا روی پا انداخت و گفت: چه می دونم،سینمایی!رستورانی!یعنی چون برف می باره زندگی تعطیله؟
پدر استکان را تا ته سر کشید و به چشمان بهانه گیر همسرش زل زد و گفت: چشم،بذار برف ها آب بشن اون وقت هر چی شما امر بفرمایین.
مادر با نیشخند گفت: به امید آب شدن برف ها دل خودمون هم آب میشه.
از رخت خواب بیرون آمدم.کمی کسل بودم،گیج بودم و چشمانم سیاهی می رفت.کتاب را باز کردم و نگاهی اجمالی به صفحاتش انداختم.به جای داستان چاپ شده در کتاب،سطور نوشته شده در دل خودم را می دیدم.
بردیا عشق ماندانا را با قتل های پیاپی آلوده کرد.ماندانا،دختری که خود را باخته بود چاره ای جز سرپوش گذاشتن روی جنایت های نامزدش نداشت.
کتاب را بستم.نفسم به شماره افتاده بود و تند تند عرق می ریختم.مادر به کمکم آمد.
_ ای وای!پس دوباره چت شد؟ کتاب را پرت کرد طرف پدر و گفت: تو هم با این هدیه ت... تازه حالش خوب شده بود.
بیچاره پدر که هیچ تقصیری نداشت..مادر دوباره مرا در رختخواب خواباند و گفت: تو هنوز خوب نشدی.نباید از جات می اومدی بیرون!الان برات سوپ میارم.
من زیر دو پتو و کنار شوفاژ می لرزیدم.
منبع:http://www.98ia.com (http://www.98ia.com/)

bahar_19
2009/7/07, 11:19 PM
بردیا تو روح زندگی رو از من گرفتی،ازم نخواه دوستت داشته باشم،نمی تونم.
_ چرا نمی تونی؟من که باهات بد نکردم.تو منو مجبور کردی...
_ من مجبورت کردم؟جالبه!خیلی جالبه!
نگاهم را به زمین دوختم و دستانم را زیر بغلم پنهان کردم.بدنم می لرزید.دیدار هرروزه ی بردیا تأثیر بدی روی جسم و روحم گذاشته بود.هر روز بحث و دعوا،گاهی هم کتک خوردن و دشنام شنیدم.
_ ببین مانی!بعد از عروسی قبل ار این که چیزی فاش شه برای همیشه میریم فرانسه... اون جا دیگه دست کسی بهمون نمی رسه... باور کن...
به خوش خیالی اش پوزخند زدم و گفتم: من با تو جایی نمیام... همین جا هم از درد ناچاریه که تحملت می کنم... فکر فرانسه رو از سرت بیرون کن...
سعی داشت قانعم کند: ولی این جا دیر یا زود همه چیر لو میره.دایی در به در دنبال کاوه می گرده،می ترسم همه چیز خراب شه...
_ این دیگه مشکل توئه،فرانسه رو فراموش کن.
بی آن که نگاهم کند گفت: مشکل من مشکل تو هم هست.این یادت باشه.
منزجرانه نگاهش کردم.چند هیزم دیگر داخل شومینه انداخت و گفت: ماجرای قتل دوستت رو که فیصله دادم.و با دیدن نگاه منتظر و کنجکاوم خندید و گفت: از قدرت پول استفاده کردم،کلی به قاضی باج دادم تا حکم قصاص پسر خاله ی الهام رو امضا کرد...
چشمانم هرلحظه گشادتر می شدند و دهنم هر لحظه بازتر... کلی طول کشید تا پرسیدم: تو چی گفتی/یه بی گناه جای تو قصاص شه؟یعنی این قدر رذلی؟چه طور دلت اومد...
جلویم روی زمین نشست و گفت: من و تو فقط باید به فکر خودمون باشیم.پسرخاله الهام خودش با کارهایی مثل تهدید کردن الهام به مرگ در صورت ازدواج نکردن با او خودش رو محکوم کرده... زیاد دلت به حالش نسوزه.
از نگاه سرد و لبخند بی احساسش چندشم شد.نفهمیدم با چه جرأتی زیر گوشش خواباندم.ناباورانه چشم در چشم هم دوختیم پس از چند لحظه به مچ دستم چسبید و چنان دستم را پیچاند که فریادم برخاست و انگشت اشاره اش را با تهدید به طرفم گرفت و گفت: بار اول و آخرت باشه که از این غلط ها می کنی... فهمیدی؟
اشکم درآمده بود.وقتی دستم را رها کرد تا چند لحظه نتوانستم تکانش بدهم.گوشه ای خزیدم و زار زار گریه سردادم.به حال خودم می گریستم که اسیر حیوان کثیفی مثل او بودم.
دوباره روبه رویم ایستاد.چه قدر از آن چهره ی جذاب و لبخند زیبایی که بر لب داشت روزی دلم را به خاطر همین جذابیت باخته بودم بدم می آمد.سعی داشت ازم دلجویی کند.دستش را روی دستم گذاشت و گفت: معذرت می خوام.خودت مجبورم کردی. دیگر سعی نکردم دستش را پس بزنم.چه فایده وقتی سایه ی سیاه وجودش همچنان بر سرم گسترده بود.
_ من همین امروز میرم کلانتری و همه چیز رو برای پلیس روشن می کنم.
با لبخند گفت: پای خودت هم گیره عروسک کوچولو!
_ مهم نیست،پشت میله های زندان بودن بهتر از اسیر دست تو بودنه،من تصمیم خودم رو گرفتم و هیچ ترسی هم ندارم.
خونسرد و راحت گفت: می دونم شهامتش رو نداری عزیزم.پس بیخودی ادای قهرمان ها رو در نیار... بذار آروم باشم... دوباره وحشیم نکن... من و تو بعد از ازدواج میریم فرانسه،همین،دیگه نمی خوام حرفی بشنوم... مگه این که راه حل دوم رو انتخاب کنی.
کمی امیدوار نگاهش کردم و گفتم: چه راه حلی؟
از جا بلند شد و به طرف شومینه رفت: این که همه چی رو به پلیس بگی،اون وقت منم همهی اعضای خونواده ت رو می فرستم پیش مادربزرگت و بعد میرم زندان،این طوری لطفش بیشتره.
اگر قدرت داشتم به سویش می دویدم و حلقه دستانش را به دور گردنش تنگ می کردم،طوری که چشمانش از حدقه بزند بیرون.مثل چشمان مادربزرگ،مثل چشمان الهام...
دست هایش را به سویم دراز کرد و با لحن مستانه ای گفت: بیا عزیزم!غصه نخور،به قول مامانامون خدا بزرگه.
همانند بره ای مطیع به طرفش رفتم.با وجود همه ی نفرتی که از او در سینه انباشته بودم فکر کردم حالا که قدرت دست اونه بذار خودنمایی کنه،به هرحال چرخ گردون می چرخه و یه روز شاید نوبت من برسه... خدا بزرگه!خدا بزرگه!
وقتی دستش را دور گردنم انداخت با خود اندیشیدم آیا می رسد روزی این دست ها را ناتوان ببینم؟و وقتی لبم را بوسید فکر کردم شاید یک روز،فقط شاید،این لب ها برای همیشه خاموش شوند.به امید این شاید چشم بر هم گذاشتم.خوابم نمی برد. مگر می شد در آغوش حیوان بدسیرتی چون بردیا احساس امنیت و آرامش کرد؟دلم بیش از حد به حال پسرخاله ی الهام می سوخت.الهام پسرخاله اش را دوست داشت،اما به خاطر اختلاف مادرانشان هیچ وقت به پسرخاله اش روی خوش نشان نمی داد و می گفت: می دونی چیه مانی،من از همن بچگی رضا رو دوست داشتم،هرچند خیلی قلدر و بزن بهادره،اما نمی دونم چرا ازش خوشم میاد،اما مامان و خاله به خاطر ارث و میراث با هم اختلاف دارن.مامان میگه اگه به رضا روی خوش نشون بدی دیگه دختر من نیستی...
_ اونم تو رو دوست داره،آره؟
_ خیلی!بعضی وقت ها سر راه اومدنم به مدرسه جلوم رو می گیره و با چاقو تهدیدم می کنه اگه زن نشم اول منو می کشه و بعد خودش رو.بیچاره کشته و مرده ی منه.
خنده هایش خوب یادم است.آه!رضای بیچاره.تاوان جنایت یک زالوصفت را او باید پس می داد... الهام... می دونم من رو نمی بخشی!از این که لب فروبستم و هیچی نمی گویم... از این که رضا بی گناه بالای دار می رود و این جانی بی رحم این چنین آلوده در کنارم خرناس می کشد... ولی باور کن چاره ای ندارم.می دانم من هم مثل او وجدانم را در صندوقچه ی خاطرات دیرین به یادگاری گذاشته ام،اما باور کن دلم از این همه حق و نا حق شدن خیلی گرفته.
منبع:http://www.98ia.com (http://www.98ia.com/)

bahar_19
2009/7/07, 11:22 PM
مادر دو قاشق رب به آبگوشت اضافه کرد،بعد با همان قاشق کمی محتویاتش را هم زد تا رب به خوبی حل شود.در قابلمه را گذاشت و شعله اش را کم کرد.
_ رزیتا خانم فکر کرده ما هالوییم... بعد لحن ملیح و ظریف رزیتا خانم را تقلید کرد: مانی جون و بردیا هنوز جوونن،چه می دونن ازدواج و تشکیل خونواده یعنی چی... در ضمن هنوز معلوم نیست چه اتفاقی برای بچه ی برادرم افتاده... نمی تونیم به فکر سور و سات عروسی باشیم.بعد با لحن خودش ادامه داد: انگار ما مقصریم بچه ی برادرش گم شده... همه ی حرف هاش بهونه س.خودم با بردیا صحبت می کنم... اگه بخوایم به امید رزیاتا خانم باشیم باید صبر ایوب داشته باشیم.
نمی دانم چرا از عطر و طعم آبگوشت حالت تهوع بهم دست داده بود و حالت گیجی پیدا کرده بودم.دوان دوان خودم را به دستشویی رساندم و هرچه خورده بودم را بالا آوردم.
_ تو یکهو چت شد مانی؟هنوز انگار رو فرم نیومدی!دیروز هم استفراغ کردی.باید ببرمت دکتر ببینم چه مرگت شده!
دستم را روی دماغم گذاشتم و گفتم: مامان،آبگوشت چه بوی بدی داره.بازم دارم بالا میارم.
مادر لحظه ای نگران نگاهم کرد... در چشمانش هول و هراسی موج می زد که انگار خودش هم از گفتنش واهمه داشتوهمان ساعت مرا به دکتر برد.
_ خانم مبارکه،دختر شما حامله س.
این جمله به قدری تکان دهنده بود که تا چند لحظه نه من و نه مادر نتوانستیم هیچ واکنشی از خود نشان بدهیم.
مادر با لکنت پرسید: حا... مله... س... خدا مرگم بده... و بعد دستش را محکم روی گونه اش کوبیدو
دکتر با تعجب من و مادر را زیر نظر گرفت.مادر هنوز نتوانسته بود به حال خودش برگردد... و من چون مقصری بی گناه سرم را پایین انداخته بودم و به آرامی اشک می ریختم.
خوب می دانستم این آغاز بدبختی ام است.مادر ناگهان مثل برق گرفته ها از جا برخاست و انگشت اشاره اش را به طرف دکتر گرفت و گفت: می دونم با اون نامرد و مامان عفریته ش چی کار کنم. بعد رو به من با نهایت تغیر و خشم گفت: بلند شو... آبرومون رو بردی. ولی نمی ذارم اون حرومزاده آب خوش از گلوش بره پایین... بعد به بازویم چسبید .از درد نیشگونی که گرفت نزدیک بود جیغ بکشم.مادر یکپارچه آتش بود.
_ اینه جواب اعتماد من دختر بی حیا.حالا جواب بابات رو چی بدم؟جواب فامیل و دوست و آشنا رو... ای خدا؟این چه مصیبتی بود که دامنمون رو گرفت... اما نه! نباید داد و قال راه بندازم تا همه خبردار شن... آره... هیس،گریه نکن! این ننگ با اشک تو و ناله من از دامنمون پاک نمیشه... اون حرومزاده باید همین امروز عقدت کنه... گیس مامانش رو می کنم اگه دوباره مخالفت کنه.حالا می بینی! کاری می کنم به غلط کردن بیفتن... هی آقا... نگه دار،ما همین جا پیاده می شیم...
_ دیدی مامان.دیدی به چه آبروریزی افتادیم؟به خدا اگه باباش بفهمه...
_ خوب مامان،نباید بذاریم خبردار شه... قبل از این که گندش دربیاد باید ترتیب عروسی رو بدیم...
مادر آرام وقرار نداشت،دو سه قدم راه می رفت،دست روی کمرش می گذاشت و می ایستاد،بعد روی صندلی می نشست و دوباره از جا برمی خاست.ماریا می خواست روی آتش مادر آب بریزد: بردیا که مانی رو دوست داره... دیگه مشکلی نیست... خوب جوونی کردن و نفهمیدن چه غلطی دارن می کنن... ولی ما نباید بذاریم خاله رویا و آرمینا بویی ببرن... اون وقت یعنی کل شهر خبر دار شدن.
مادر تحت تأثیر حرف های ماریا سرش را تکان داد و گفت: آره... وای به حالمون اگه اونا خبردار شن... بس کن دیگه... چه قدر گریه می کنی؟اون وقت باید می دونستی چه غلطی داری می کنی... زودباش گمشو برو توی اتاقت...
و من گریه کنان به اتاقم رفتم.خیلی وقت بود انتظار چنین روزی را می کشیدم،اما حالا می دیدم عمق فاجعه به قدری است که هیچ پیش بینی نکرده بودم.
منبع:http://www.98ia.com (http://www.98ia.com/)

bahar_19
2009/7/07, 11:25 PM
مامان اگه بردیا اومد سراغم بگین نیستم.
_ باشه! من خودم هم هیچ دلم نمی خواد ببینمش،دارم یه نقشه ای براش می کشم که خودش حظ کنه.
صدای زنگ که امد،مادر به طرف آیفون رفت.یک لحظه سرم به دوران افتاد،اگه بفهمه مامان بهش دروغ گفته؟آه!نه!... به سمت مادر دویدم و گوشی را از دستش قاپیدم و گفتم: همین الان میام بردیا.
مادر شگفت زده نگاهم کرد،نمی توانستم هیچ توضیحی برایش بیاورم.
_ مانی! من اجازه نمی دم دیگه با این حرومزاده بری بیرون.یا هرچه زودتر ترتیب عروسی رو بدین یا این که...
اشک در نگاهم تلنبار شده بود: مامان،منو ببخش،خودم راضیش می کنم با مامانش حرف بزنه.
مادر با تأثر نگاهم.
_ چیه؟چرا بغ کردی؟از دیدنم خوشحال نشدی؟
پوزخند زدم و گفتم: تو آبروم رو بردی!نمی تونم سرم رو جلوی خونوادم بلند کنم... چرا بازیم میدی بردیا... پس کی عروسی می کنیم؟
_ اگه به من باشه همین امروز... ولی می دونی که پسرداییم مفقود شده و مامانم راضی نمیشه در این شرایط عروسی راه بندازیم... ولی خوب باهاش صحبت می کنم.
عجب حیوان کثیفی بود و حالا که اندوه و بی آبروییم را می دید حتی رفتن به فرانسه را هم از یاد برده بود و به روی خودش نمی آورد قاتل سه موجود بی گناه است.می دانستم اگر اشک هایم را ببیند حیوان تر می شود.اشک هایم را پاک کردم.برخلاف همیشه مرا به خانه ی خودشان برد.پیاده ام کرد و گفت: تو این جا باش،نیم ساعت دیگه بر می گردم.
دوباره نگاهش پر از ردپای شیطان شد: برم سری به داییم بزنم و تو این شرایط یکم دلداریش بدم.
وقتی به سرعت برق و باد از مقابلم پر کشید به این فکر کردم که در دنیا موجودی پلیدتر از او پیدا نمی شود.
رزیتا خانم به استقبالم آمد: اوه تویی عزیزم؟گونه هایم را بوسید و پرسید: مامانت چه طوره؟
به سردی گفتم: سلام رسوندن.
رو به روی هم نشستیم.بلوز خاکستری به تن داشت و شلوار تنگ مشکی پوشیده بود و موهای رنگ کرده اش را روی شانه هایش ریخته بود.برخلاف همیشه که به نظرم زیبا می آمد آن روز هیچ اثری از زیبایی در چهره اش پیدا نبود.
_ ببین عزیزم!خیلی دلم می خواست یه روز تنهایی بشینیم و کمی اختلاط کنیم... راستش فرصت پیش نمیومد.بعد شروع کرد به حرف زدن،این که من و بردیا هنور جوان هستیم... برای عروسی و ازدواج خیلی زود است تصمیم بگیریم،برادرزاده اش پیدا نشده و بردیا عاشق فرانسه است و گفت و گفت و گفت.هرچند پای صحبت های تکراری نشسته بودم،اما با همه ی این ها باز احساس می کردم تازه ایم حرف ها به گوشم خورده.از راز سیاهی که در دلم دفن شده بود،حتی در بیداری هم کابوس می دیدم.باید به او می گفتم که پسرش چه موجود پلیدی است... آری! تحمل پنهان کردن این راز به روی شانه ای سنگینی می کرد... به تنهایی نمی توانستم بار این راز خونین را به دوش بکشم.عاقبت قفل سکوت را شکستم و بی مقدمه گفتم: رزیتا خانم بردیا قاتل مادربزرگمه!دوست معصوم من الهام با دست های کثیف او خفه شد و مرد و بچه ی برادرتون از خشم و کینه ی حیوانی بردیا نتونست جون سالم به در ببره... هیچ اهمیت به بهت و غمزدگیش ندادم و ادامه دادم: با وجودی که بردیا بی آبروم کرده و با این جنایات فجیع که فقط من ازش خبر دارم،بیش ار پیش من رو از خودش منزجر کرده،اما ناچارم باهاش ازدواج کنم و اگه شما بخواین باز مخالفت کنین،مجبورم همه چی رو به پلیس بگم.
رزیتا خانم دستش را روی سرش گرفته بود و گریه می کرد: آه!خدای من! بردیا باز کار دست خودش داد... کاوه ی بیچاره... آخه مگه اون چه گناهی کرده بود؟
انتظار داشتم بعد از شنیدن این حرف ها غش کند و از حال برود اما تنها واکنشش همین بود.
_ فکر کنم با شناختی که از پسرتون دارین این حرف ها چندان براتون تازگی نداره!
نگاهم کرد.چشمان عسلیش هم رنگ چشمان بردیا بود: بردیای من!دست خودش نیست... اون بیماره... پسرم روح و روانش مریضه.و دوباره به هق هق افتاد.
من هم به گریه افتادم و گفتم: خوب بود قبل از این که من رو با پسرتون آشنا کنین این حقیقت رو باهام در میون می ذاشتین...
چند دقیقه بینمان به سکوت گذاشت.بعد رزیتا خانم اشک هایش را با دستمال پاک کرد و گفت: بسیار خوب.بردیا باید هرچه سریع تر از ایران دور شه... نمی خوام پسرم رو به جرم گناهی که بی اختیار کرده از دست بدم... در این مورد با کسی حرف نزن!من هر چه زودتر ترتیب عروسیتون رو میدم!بعد هم برای همیشه می رید فرانسه.
_ نه!من نمی تونم برم فرانسه!با اون اصلا امنیت جانی ندارم.
_ خیلی خوب! بعدا در این مورد صحبت می کنیم... به مامانت خبر بده تا آخر همین ماه همه چی اُکی میشه.
بردیا که برگشت سعی کردیم ظاهر خودمان را حفظ کنیم.
منبع:http://www.98ia.com (http://www.98ia.com/)

bahar_19
2009/7/08, 12:29 PM
باد سردی از لابه لای شاخه های سپیدار که در سرتاسر خیابان ردیف به صف ایستاده بودند می گذشت و برگ های فروریخته از درختان را از روی زمین بلند می کرد.برف ها آب شده بودند.ماه بهمن آخرین روز هایش را سپری می کرد.تنها و قدم زنان از مدرسه تا خانه فکر کردم.پس از قتل الهام دیگر سعی نکدم با کسی دوست شوم... می ترسیدم... می ترسیدم از این که آنان نیز به سرنوشت الهام دچار شوند.
آن روز در مدرسه صحبت از اعدام رضا،پسر خاله ی بی گناه او بود.با شنیدن این خبر،قیامتی در دلم برپا شد که فقط خودم خبر داشتم و بس!به قدری داخل دستشویی گریه کردم که وقتی بیرون آمدم همه جا را تار می دیدم.سرکلاس چند بار سرم گیج رفت و کابوس دیدم.سر زنگ آقای بسطامی که در حال خواندن قطعه شعری بود بی آن که بفهمم جیغ کشان کلاس را ترک کردم.
چرا می گذاشتم بی گناهی بالای دار برود؟چرا؟آیا تنها بردیا یک حیوان کثیف بود؟من چه فرقی با او داشتم؟من از او هم پست تر و پلید تر بودم.چه قدر باید خودم را ملامت کنم؟نه،دیگر همه چیز تمام شده است.آن بیچاره به جرم گناهی که مرتکب نشده بود با رأی قاضی خودفروشی قصاص می شد و من با جانی بی رحمی که آرامش وحشیانه ی چهره اش بهم نیشخند می زد ازدواج می کردم.
دیروز رزیتا خانم با مادر تماس گرفت و گفت آخر همان هفته مراسم ازدواج برگزار می شود.من هم به او گفتم هنوز نظرم در مورد رفتن به فرانسه عوض نشده.
به خانه برگشتم.مادر را در حال گریه دیدم و ماریا که شانه هایش را می مالید.
مادر با زاری گفت: دیدی چه خاکی تو سرم شد؟دیدی چه طور بازیمون دادن؟ای خدا!
کیفم از دستم افتاد: چی شده ماریا؟
ماریا با چشمان پر از اشکش نگاهم کرد و گفت: رزیتا خانم بردیا رو از ایران برده... باباش زنگ زد و بهمون گفت... گفت بردیا پشیمون شده بود و دلش نمی خواست با ماندانا ازدواج کنه...
هنوز در عالم ناباوری بودم که مادر جیغ کشید... با زانوانی سست و فکری خراب به حرف های ماریا فکر کردم... آخه چه طور ممکنه؟همین دیروز با بردیا بودم!چرا چیزی در مورد رفتن بهم نگفت؟خدایا!من این قدر بدبختم؟شاید تاوان بی گناهی رضا بود که به این زودی دامنم رو گرفت.از خانه زدم بیرون... این زندگی دیگر چه مفهومی برای من داشت؟من که همه چیزم را از دست داده بودم... دیگر روی زمین جای آدم منحوسی چون من نبود...
آه بردیا... بردیا... مثل یه حباب رنگی اول به چشمم زیبا بودی،اما تا خواستم زیباییت رو لمس کنم ترکیدی... نفرینت نمی کنم که سزاوار نفرین هم نیستی... من خودم به تیره بختیم سلام کردم... شاید تو... به اندازه ی من مقصر نبودی.
بالای پل هوایی ایستاده بودم.موهایم در دست باد می رقصید.اشک های مادر به جانم آتش می زد.من چه بودم جز آدمی سرخورده،چه بودم جز سراپا ننگ و بی آبرویی،چه بودم جز فردی شکست خورده و پوچ!تمام اشتیاقم را به زندگی از دست دادم... همه مرا به بازی گرفته بودند... آه نه!من خودم این بازی را شروع کرده بودم... خدایا مرا ببخش... من خودم را شایسته ی زندگی نمی بینم.باید مثل لاشه ای بدبو زیر خاک دفن شوم تا بویش دنیا را نگیرد.
در آن لحظه با چنان قدرتی به میله های پل چسبیده بودم که دلم می خواست آن را محکم از جایش بلند کنم.چشمانم پر از اشک بودند.می دانستم کودک بی گناهی را با خودم نابود می کردم،اما نیستی بهتر از هستی پرننگ بود.
از آن بالا خودم را پرت کردم.نفهمیدم به زمین رسیدم یا نه؟انگار در حال حرکت بودم.سرم درد می کرد و چشمانم روی هم افتاد.
منبع:http://www.98ia.com (http://www.98ia.com/)

ar ebrahimzadeh
2009/7/09, 12:57 PM
با سلام و تشکر من هر چه در 98ia گشتم پیدا نکردم میشه لطفاً لینک مستقیم دانلود داستان رو برای من بگذارید.
ممنون می شوم

شیرین عسل
2009/7/09, 09:58 PM
مرسی عزیزم

عزیزم لینکش اینه
http://www.98ia.com/Forums-file-viewtopic-t-1404-start-0.html

bahar_19
2009/7/10, 05:37 PM
با تکان دستی دیده از هم گشودم.مادر را دیدم که انگار چند سال پیرتر شده بود و با اشکی که در نگاهش برق انداخته بود پرسید: می خواستی خودت رو بکشی؟فکر ما رو نکردی؟ سپس دست هایش را روی صورتش گذاشت و های های گریه کرد.

دکتر بالای سرم آمد.لبخند گرمی تحویلم داد و گفت: خدا رو شکر جز شکستگی پیشونی و کوفتگی شدید جای دیگه ت اسیب ندیده. حیف نیست تو این سن و سال دست به خودکشی بزنی؟

در دل گفتم: تو چی می دونی؟مگه بدبختی هم سن و سال می شناسه؟

دکتر گفت: وضع عمومیت خوبه اما به علت سقط جنین و خونریزی زیاد تا فردا باید بستری باشین.

خوشحال شدم،از این که بچه ای بی گناه هرگز پا به دنیای تاریک مادرش نمی گذاشت.چند دقیقه بعد مرد میانسالی به همراه مأمور پلیس نزدیک تختم آمد.

_ خانم!خدا رو شکر که به هوش اومدین... خودتون به این آقا بگین،یهو از هوا افتادین تو ماشین من...

_ بله،این آقا هیچ تقصیری ندارن،من خودم رو از پل هوایی پرت کردم،نمی خواستم برای این آقا دردسر درست کنم.

مأمور پلیس علت خودکشیم را پرسید.در حالی که به زحمت از ریزش اشک هایم جلوگیری می کردم گفتم: چه دلیلی بهتر از این که می خواستم زمین از شر بدبختی مثل من راحت شه.

بعد علت خودکشیم را بهم خوردن نامزدیم اعلام کردم.مأمور پلیس بهم گفت که خیلی خوش اقبال بوده ام که پشت وانتی پر از کیسه های ابر افتاده ام و جان سالم به در برده ام.



روز بعد که همراه مادر به خانه رفتم هنوز درست نمی توانستم راه بروم.چهره ی خشمگین پدر را هرگز از خاطر نخواهم برد.چنان داد می کشید و فنجان ها و استکان ها را کف آشپزخانه پرت می کرد که به گوشه ای خزیدم و ساکت ماندم.

_ بفرما خانم بافرهنگ!اینم نتیجه ی تجدد و تمدن گرایی شما... چندبار گفتم خانم عزیز ما به درد این مهمانی ها و بی بندوباری ها نمی خوریم و تو بهم خندیدی... بفرما... دلت خنک شد؟دختر معصومی رو به خاک سیاه نشوندی،راضی شدی؟ماندانا سرش به درس و مشق خودش بود.ببین باهاش چی کار کردی!

سرم را به زیر انداختم و آرام اشک ریختم.مادر برای نخستین بار در طول زندگی مشترکش در مقابل خشم مهار نشدنی پدر و تمام قیل و قال هایش هیچ نگفت.پدر با شکستن ظروف آشپزخانه هم آرام نگرفت و ادامه داد: این خونه و این زندگی دیگه به درد من نمی خوره... تاب این بی آبرویی رو ندارم... از این خونه ی نفرین شده میرم... تو هم از این به بعد می تونی بدون هیچ مزاحمی به کارهای غلطت ادامه بدی خانم متجدد.سپس رو به مهبد که آرام گوشه ای نشسته بود گفت: زودباش برو وسایلت رو جمع کن!تا تو رو هم متجدد بار نیاوردن باید از این جا بریم.

مهبد به اتاقش رفت.سربه زیر و متفکر!دلم به حالش سوخت.دلم به حال مادر هم می سوخت که سرش را روی زانوانش گذاشته بود و می گریست و پدر که چشمانش دو کاسه ی خون بود.

_ چه قدر گفتم از این پسره هیچ خوشم نمیاد،نذار به ماندانا نزدیک شه و تو هی دعوا راه انداختی که امروزی نیستم،بی فرهنگ و پشت کوهی ام... آخ!آخه زن این چه مصیبتی بود که ما رو گرفتارش کردی؟

مهبد چمدان کوچکی در دستش بود و با تردید به مادر و سپس به پدر نگاه کرد.

مادر با چشمانی اشکبار به طرفش رفت و گفت: تو که نمی خوای بری پسرم؟ پدر دست مهبد را گرفت و گفت: چرا!با خودم می برمش تا مثل خودم بی فرهنگ و پشت کوهی بار بیارمش.

وقتی از مقابلمان گذشتند،مهبد نگاه گذرایی بهم انداخت.در دلم آشوب بود.روی پای پدر افتادم و با ناله گفتم: بابا خواهش می کنم به خاطر گناه من بقیه رو تنبیه نکنین،هیچ کس جز خودم مقصر نیست.

با لگدی به پهلویم از جلویم گذشت و گفت: همتون به یه اندازه مقصرین،از همه بیششتر مامانت... و با دیدن ماریا که پریشان و آشفته جلویش ظاهر شد گفت:... اینم خواهرت که مثل مامانت امروزیه.

ماریا هنوز نمی دانست موضوع چیست: کجا میرین بابا؟چرا این قدر عصبانی هستین؟

با فریاد پدر ماریا چشمانش را از ترس روی هم گذاشت.

_ میرم به درک!از دیدن شماها حالم بهم می خوره.

نگاه مهبد به آنالی بود،با حسرت برایش دست تکان داد،هرگز برق اشک را در نگاه معصوم مهبد از یاد نخواهم برد.

پدر رفت،مهبد را هم با خودش برد... چه قدر سه نفری گریه کردیم و ناله و نفرین فرستادیم،چه قدر همدیگر را دلداری دادیم که پدر برمی گردد.فضای خانه سنگین و نفس گیر بود.از خودم بدم می آمد... از خودم که باعث تمام این اتفاقات شوم بودم.

تا شب گریه کردیم.مادر بیشتر از بابت رفتن مهبد دلخور بود و می گفت: پسر نازنینم... معلوم نیست کجا بردش؟ای خدا!مهبدم دوباره برگرده.
پدر آن شب و شب های دیگر برنگشت و ما دیگر از بازگشتشان ناامید شدیم.
منبع:http://www.98ia.com (http://www.98ia.com/)

pink girl
2009/7/11, 03:48 PM
مرسي بهار جون كه تا اينجا زحمت رمان رو كشيدي . من چند وقتي نبودم ولي سعي مي كنم ادامه رو زودتر بزارم ولي اگه سايت 98iaزودتر ميزاره مي توني از اونجا كپي كني .

pink girl
2009/7/11, 04:31 PM
" حالا مهبد را چرا با خودش برد؟"

مادر شانه هايش را بالا انداخت . يك ماه از رفتن پدر و مهبد مي گذشت و كم و بيش اين درد كهنه شده بود.

" خودش به درك كه رفت ولي مهبدم را نبايد مي برد."

" حالا كجا رفتند؟"
مادر نگاهش را به آرمينا دوخت و گفت:" چه مي دانم لابد رفتند به خراب شده اي كه به دنيا آمد... اصلا خوب شد رفت لياقتش همان دهات ورامين است...من آوردمش توي شهر و آدمش كردم."

مادر هرچند مثل قبل سرحال نبود اما دوباره سرزنشهايش را از سر گرفته بود.

" وقتي ديدمش يك پاپاسي تو جيبش نبود ! حق با مادر بود كه ميگفت: اين مرد لياقت تو را ندارد." سپس پوزخند بي رنگب زد.

به ياد مادربزرگ افتادم كه از سقف آويزان بود و نگاهش به من بود... دلم لرزيد.

" از برديا خبري نشد؟"

مادر با شنيدن نام برديا با تمام غضبش به خواهرش چشم دوخت و گفت:" آخرين بارت باشد كه اسم آن حرامزاده را جلوي من مي بري! آنها هم رفتند به دركستان ! هيچ فكر نمي كردم خانم رزيتا تا اين حد فريبكار باشد ! زنيكه پاك مارا سر كار گذاشت."

خوشبختانه خاله رويا و آرمينا و ديگران هنوز از موضوع سقط جنين بويي نبرده بودند.






" مادر برايتان غذا آوردم ."

مادر اول نگاهي به ماريا و بعد به ظرف غذا انداخت . از روزي كه پدر رفته بود ماريا هر روز برايمان غذا مي آورد . مادر هيچ پس اندازي نداشت و دلش هم نمي آمد طلا و جواهراتش را بفروشد . در را تق بست. نگاه پر اكراهي به ظرف غذا انداخت و گفت:" ماريا فكر كرده ما گدا هستيم...مثلا برايمان قرمه سبزي آورده ...اگر بگردي توي خورشت يك سير گوشت هم پيدا نمي كني . بيا بخور ماني من گرسنه نيستم ."

هنوز ايرادگير و طلبكار بود و اين عادت هيچ وقت از سرش نمي افتاد . اما انگار حق با مادر بود . خورشتي كه برايمان آورده بود همش آب بود و سبزي!

مادر نيم ساعت بعد تمام طلا و جواهراتش را آورد . تك تكشان را حسرت از نظر گذراند و گفت:" اين را مادر شوهرم شب نامزدي مان به من هديه داد..." و بعد به فكر فرو رفت.

" مادر چيزي نمي خوريد؟"

نگاهم نمي كرد مي دانستم گريه مي كند.

" ماني! مهبد من كجاست؟ دلم برايش يك ذره شده."

سرش را در آغوش كشيدم و همراهش اشك ريختم . " همش تقصير من ست مادر مي دانم كه مقصرم."

" نه دخترم . حق با پدرت است. من تقصير دارم . نبايد مي گذاشتم آن مردك به تو نزديك شود ... تو خودت را ملانت نكن."

چرا نبايد خودم را ملامت مي كردم ؟ من سياه ترين راز زندگي ام را در سينه حبس كرده بودم ؟ اگر همان موقع مي گفتم و ماهيت سياه برديا را براي همه فاش مي كردم هيچ وقت اين روز را نمي ديدم... مي دانستم اگر لب باز كنم همه چيز خراب تر از پيش مي شود و من مغضوب همه خواهم شد كه چرا سكوت كردم ؟ چرا !؟ چرا!؟




نه سفره هفت سيني چيديم و نه سبزه اي سبز كرديم . با غمي كه در دنياي ما لحظه به لحظه جان مي گرفت ديگر حوصله اي براي تحويل سال نو نمانده بود . مثل روزهاي پيش تا لحظه ي سال نو سر در آغوش هم گريستيم. ماريا به ديدنمان امد . ستار چند دقيقه نشست و رفت . ماتمزدگي ما را نمي توانست تحمل كند . ماريا دلداريمان مي داد.

خيلي وقت بود مدرسه نمي رفتم از همان روزي كه پدر و مهبد رفته بودند . ديگر براي هميشه دل و دماغم را براي درس و مدرسه از دست داده بودم.

مادر بي كار ننشست . نمي خوست بيشتر از اين زير بار منت ماريا و شوهرش باشيم . از چند مغازه سفارش كلاه و جوراب و دستكش را گرفت و چند ساعتي از روز را به بافتن مي گذراند.

" ماندانا مدرسه ها باز شدند نمي خواهي بروي مدرسه؟"

" نه مادر! هيچ اشتياقي براي تحصيل در من نمانده."

نگاهم را به حركت موزون انگشتهايش و دو ميلي بافتني دوختم و گفتم:" مادر من هم مي خواهم كمكت كنم بافتن را در مدرسه ياد گرفته ام."

از بالاي عينكش نگاهي به من انداخت و گفت:" كاري خسته كننده است پشت آدم را درد مي آورد." وقتي اشتياقم را ديد راضي شد كه كمكش كنم .

با پولي كه از بابت فروش آنها به دست مي آورديم كم و بيش مشكل مالي مان حل شد . ماريا ديگر از بابت تغذيه و خورد و خوراك ما خيالش راحت شد . هرچند بدون حضور پدر زندگي سخت مي گذشت اما من ومادر صبوري پيشه كرديم.




" مادر نمي روي سراغ پدر؟ تابستان از راه رسيد و از آنها خبري نشد ؟"

مادر ديگر با دستگاه بافندگي كه خريده بود كار مي كرد. نگاهش به مدل ژاكت جلويش بود و با خشم گفت:" نه! خودش رفته خودش هم بايد برگردد . برم منتش را بكشم . حالا كه مرا جلوي فاميل و آشنا سر زبانها انداخته . بروم سراغش كه چه؟"

روز هاي گرم تابستان يكي يكي سپري مي شد . هرچند با احساس پوچي كه داشتم كنار آمدم اما ديگر به برديا فكر نمي كردم ... او براي من مرده بود .

من و مادر شبانه روز كار مي كزديم تا بتوانيم پول دستگاه بافندگي را بپردازيم . كار به من آرامش مي داد و مرا از دنياي پوچي مي رهانيد.

تابستان بدون حضور پدر و مهبد و بي آنكه هيچ اتفاق مهمي بيفتد سپري شد . هرچند ديگر شادابي و طراوتم را از دست داده بودم اما تصميم داشتم دوباره به مدرسه بروم و همه چيز را از نو شروع كنم . ديگر نه مهماني مي رفتيم و نه مهماني مي داديم. خاله رويا هم كمتر به ديدارمان مي آمد . به قول مادر مي ترسي بدبختي ما به آنها هم سرايت كند.

pink girl
2009/7/11, 05:01 PM
32

مادر سفارشات چند مغازه را براي تحويل برده بود . كولر آبي كهنه و فرسوده با سر و صدا كار مي كرد . تنها بودم . هر وقت تنها مي شدم به حال خودم اشك مي ريختم ... از كابوسهاي شبانه و دلهره هاي هميشگي خسته شده بودم . چطور در قفس را به روي برديا گشودم؟ و او چه بيرحمانه تركم كرد.

با شنيدن صداي زنگ به سرعت اشكهايم را پاك كردم مي دانشتم مادر نيست چون وقت زيادي از رفتنش نمي گذشت... شايد ماريا بود.

در را باز كردم جواني را ديدم كه به من سلام كرد . اول او را به خاطر نياوردم . اما با كمي دقت شناختمش .

" آه ! سلام فريبرز خان ! بفرماييد داخل !"

طرز لباس پوشيدنش برايم جالب بود كلاه حصيري بر سر داشت و استين هايش را بالا زده بود .

" ممنونم! كسي خانه نيست؟"

" نه ! فقط خودم هستم ." و در را بستم.

نگاهي به گوشه و كنار خانه انداخت .

پرسيدم :" كي رسيديد؟"

روي مبل نشست و گفت:" همين حالا راستش قرار بود وسايلم را با خودم بياورم ولي ديدم لازم نيست . عاقبت انتقالي ام را گرفتم ."

نمي دانم خوشحال شدم يا نه . " چه خوب !؟ مادر هم خوشحال مي شود." با خودم گفتم : خوشجال مي شود؟!

برايش شربت پرتقالي بردم كه خيلي هم خنك بود . فكر كردم گرمازده شده است چون مرتب طلب آب مي كرد . پس از نوشيدن شربت نگاهي به ساعت نداخت و گفت:" مادرت كي بر مي گردد ؟"

" فكر كنم تا نيم ساعت ديگر پيدايش شود."

" پدرت چي؟"

به قندن خالي از قند خيره شدم و گفتم:" بروم برايتان چاي بياورم." و قندان خالي را هم با خودم به آشپز خانه بردم . با سيني چاي برگشتم . داشت با كلاهش بازي مي كرد .

" مي خواهيد همين جا بمانيد؟"

با تشكر چاي را برداشت و گفت :" نه ! راستش به زندگي در آپارتمان عادت ندارم مي خواهم اينجا را بفروشم و يك خانه بزرگ بگيرم كه دست كم يك حياط پانصد متري داشته باشد ."

دلم از فروش خانه گرفت . آهسته پرسيدم:" خانه را پيدا كرده ايد؟"

" نه ! راستش فرصت پيش نيامده ." سپس لبم را گزيدم.

كمي در جايش تكان خورد و سپس به حرف در آمد ." راستي قاتل دوستت پيدا شد؟"

تبري در قلبم فرو رفت و دستپاچه گفتم:" نه ! يعني چرا پيدا شد و شايد تا حالا اعدامش كرده باشند."

" چه خوب !"

" نه چرا خوب! قاتلش بي گناه بود."

با تعجب نگاهم كرد و گفت:" بي گناه بود؟"

از حرفي كه زدم پشيمان شدم." نه ! بي گناه كه ..."

صداي زنگ خانه با صداي من در آميخت . در را باز كردم . مادر عرق ريزان و خسته پا به خانه گذاشت و غرغر كنان گفت:" همه مغازه داران حقه باز و پدر سوخته شده اند.اول مدل مي دهند بعد براي اينكه چيزي از دستمزد كم كنند اين با آن مدل فرق مي كند اصلا نمي دانم چرا..." با ديدن فريبرز كه وسط اتاق ايستاده بود و نگاهش مي كرد حرفش را قطع كرد . كمي طول كشيد تا جواب سلامش را داد . غافلگير شده بود . روبه رويش نشست . از رنگ پريده چهره اش معلوم بود كه از آمدنش خوشحال نشده است.

فريبرز نيم ساعتي نشست و بعد از جا بلند شد و گفت:" كمي خسته ام مي روم پايين تا دوشي بگيرم و كمي استراحت كنم . بعد از شام خدمت مي رسم تا با هم مفصل صحبت كنيم."

مادر خيلي سرد تعارف كرد :" براي شام تشريف بياوريد بالا ."

او هم خيلي سرد تشكر كرد .

pink girl
2009/7/11, 05:27 PM
پس از رفتن فريبرز مادر عصبي تر از هميشه روي مبل ولو شد و گفت:" اين ديگر از كجا پيدايش شد؟مصيبت كم بود اين هم اضافه شد ... نپرسيد خانه پيدا كرديد يا نه ؟"

" چرا ! من هم گفتم فرصت دست نداده."

" خوب كردي . به اين راحتيها هم نيست كه..."

" ولي گفت قصد فروش اينجا را دارد."

" غلط كرده ... مگر من مي گذارم." سپس به فكر فرو رفت و گفت :" مثل اينكه قضيه خيلي جدي است . بايد كمي محتاطانه عمل كنيم. مي گويم خوب است براي شام دعوتش كنيم بالا."

از تغيير حالتش خنده ام گرفت. مادر دوباره گفت:" مجبوريم بهش باج بدهم." سپس آهي كشيد و از جا برخاست .

روزها كوتاه شده بودند مادر ساعت شش نزديك غروب مرا فرستاد پايين تا همسايه جديدمان را براي شام دعوت كنم . در زدم و منتظر ايستادم . در كه باز شد احساس كردم مادربزرگ است كه به من نگاه مي كند بيشتر نگاهش كردم انگار خودش بود صدايش را هم به وضوح مي شنيم كه گفت: دختر بي چشم و رو ! چطور دلت آمد آن جاني بي رحم را فراري دهي !

خيس از عرق شدم و با لكنت گفتم :" نه ! من ... من..."

صداي ديگري را هم شنيدم . " ماندانا! حواست هست؟ با كي حرف مي زني؟"

به خودم آمدم مادر بزرگ را نديدم و در عوض چشمان نگران فريبرز را ديدم كه به من زل زده بود . هول شدم و سلام كردم . عجيب نگاهم مي كرد اما به روي خودش نياورد.

" بفرماييد داخل."

فراموش كردم چرا پايين آمده بودم . نفهميدم چرا داخل رفتم .

" پس چرا ايستاديد ؟ بنشينيد."

پس از قتل مادر بزرگ ديگر پا به آن خانه نگذاشته بودم . دادگاه آن خانه را با تمام وسايلش به فريبرز داده بود . با صداي بلندش دوباره به خودم آمدم.

" خيلي آشفته به نظر مي رسيد . اتفاقي افتاده ؟"

دهانم خشك شده بود به سختي گفتم:" نه." كه ناگهان نگاهم به مادر بزرگ افتاد كه از سقف آويزان شده بود . جيغي كشيدم و پس افتادم .

" ماني! ماني! بلند شو ..."

ديده از هم گشودم . مادر الهي شكري گفت و كمكم كرد تا از جا برخيزم . نگاهم به فريبرز افتاد كه سردرگم مرا مي نگريست. مادر بي آنكه از او چيزي بپرسد توضيح داد :" شبي كه مادر بزرگش به قتل رسيد ماندانا اولين نفري بود كه او را ئر حالت آويزان از سقف ديده بود هنوز هم كه هنوز است نتونسته آن تصوير تلخ را فراموش كند ."

فريبرز سرش را به نشانه تصديق فرود آورد و گفت:" بله اين موضوع ممكن است اثر بدي بر احساسات ماندانا خانم گذاشته باشد."

كمي حالم بهتر شده بود . مادر خودش فريبرز را به صرف شام دعوت كرد .

وقتي از پله ها بالا مي رفتيم مادر دستم را محكم در دست داشت تا مبادا از پله ها بيفتم .

مادر تذكر داد:" از نامزدي و به هم خوردن آن با فريبرز حرفي نزن . علت ترك تحصيلت را هم يك جوري توجيه كن . نبودن پدر و مهبد را هم خودم توضيح مي دهم."

خورشت قيمه هنوز آماده نشده بود و برنج در حال دم كشيدن بود . ماريا ميوه ها را شست و كمك كرد تا سبزي ها را پاك كنيم . من در فكر بودم.

bahar_19
2009/7/11, 07:25 PM
مرسی هستی جون
خوشحالم که برگشتی

شیرین عسل
2009/7/11, 08:32 PM
هستی جون اگه خودت زودتر می زاری و از نود و هشتیا میفتی جلو خب بذار
بخدا من یکبی مردم تو خماریش که اخر این کتاب چی میشه .

pink girl
2009/7/14, 08:11 AM
33
سر ساعت هشت زنگ خانه به صدا درآمد.مادر نگاهی به ساعت انداخت و با غرغر گفت: حالا هم می خواست نیاد.
در را باز کردم و همزمان با هم سلام کردیم.صورتش را اصلاح کرده بود و موهایش از تمیزی برق می زد.تی شرت سفید پوشیده بود.از آنالی خوشش آمد و یک بسته اسمارتیز از جیب شلوار جین مشکی اش درآورد و به دستش داد: چه قدر این بچه دوست داشتنیه.
ماریا ذوق کرد.روی مبل نشست و آنالی را هم روی زانوانش نشاند.آنالی از اسمارتیز خوشش آمده بود و با همان زبان بچه گانه اش گفت: مامان!قُص.
فریبرز با حوصله برایش توضیح داد که این ها قرص نیستند و شکلات هستند و بعد پشیمان شد که چرا برایش اسمارتیز خریده!
در استکان های کمر باریک یک چای خوشرنگ ریختم.مادر معتقد بود در فنجان چای تازه و کهنه مشخص نمی شود.
فریبرز استکان چای را برداشت و رو به مادر گفت: آقای ستایش تشریف ندارن؟
مادر برای پاسخ دادن کمی معطل کرد و عاقبت گفت: نه!راستش چند ماهیه برای کارش رفتن... رفتن دوبی!وبعد به تعجب من و ماریا پوزخند زد و گفت: البته مهبد رو هم همراش فرستادم تا کنار درس کار هم یاد بگیره...
فریبرز سرش را کج کرد و گفت: خوبه!البته اگه تو گرمای دوبی طاقت بیارن! و چای را سرکشید.
با آمدن ستار فریبرز راحت تر نشان می داد.آن دو خیلی زود سر صحبت را باز کردند.آنالی با دیدن پدرش از روی زانوان فریبرز پرید پایین!پس از شام،ستار به بهانه ی این که یکی از همکارانش برای کاری به آن جا می آید با فریبرز خداحافظی کرد.
مادر خیلی علاقه مند بود هرچه زودتر برود سر اصل مطلب و خود سر حرف را باز کرد : خوب!به سلامتی انتقالی گرفتین. و بعد از تأیید فریبرز ادامه داد: برنامه ی بعدیتون چیه؟
فریبرز پا روی پا انداخت.انگار او هم دلش می خواست رک باشد.گفت: می خوام این جا رو بفروشم.از آپارتمان خوشم نمیاد.خونه ی پدریم دست کم هزار متر حیاط داشت.
مادر نیشخند زد و با لحنی کم و بیش طعنه آمیز گفت: خوب این جا رو با اون جا مقایسه نکنین،این جا تهرانه!مردم باید یاد بگیرن توی یه چهاردیواری چهل پنجاه متری هم میشه زندگی کرد... در ثانی واحد های این ساختمون همه بزرگن،پس...
_ ببخشید که حرفتون رو قطع می کنم،ولی همون طور که گفتم می خوام خونه ی حیاط دار پیدا کنم... وکیلم برای این جا مشتری داره و به محض این که شما خونه ای پیدا کنین...
این بار مادر نگذاشت به حرف هایش ادامه بدهد و گفت: ببینین فریبرز خان!من کاری به وصیت پدرم ندارم،اما به عنوان دخترش فکر می کنم حق داشته باشم دست کم به عنوان یه مستأجر تو خونه ش زندگی کنم... پیشنهاد می کنم شما فکر خونه و حیاط رو از سرتون دور کنین و همین جا زندگی کنین،ما هم بابت زندگی تو این خونه بهتون اجاره بدیم.
معلوم بود فریبرز تصمیمش را گرفته.دوباره رو به مادر گفت: به هر حال این برنامه ی منه و فکر نکنم عوضش کنم... خوشحال میشم شما با من همکاری کنین.
مادر چهره اش مدام رنگ به رنگ می شد.می دانستم به سختی جلوی بروز عصبانیتش را می گیرد.رو به فریبرز گفت: متأسفم نمی تونیم تو این مورد باهاتون همکاری کنیم،پیشنهاد من خیلی خودخواهانه نبود که شما...
_ همین که گفتم خانم ستایش!هرچه سریع تر فکری به حال خودتون بکنین،هیچ دوست ندارم پای قانون رو وسط بکشم.
از لحن قاطع و صریح فریبرز من و مادر و ماریا چاره ای جز سکوت ندیدم.
از جا برخاست.رنگ چهره اش کمی پریده بود.تشکری خشک و کوتاه کرد و رفت.پس از رفتن او مادر تازه به خودش آمد و گفت: واه!واه!واه!چه پررو!اومده شام کوفت کرده و در کمال جسارت و پررویی بهم میگه هرچه سریع تر دنبال خونه بگردین!به همین خیال باش آقای بهتاش!این قدر این جا می مونم تا چشمات دربیاد!معلوم نیست از کدوم گوری اومده که حالا برای ما آدم شده!پاشید این ظرف و استکان ها رو جمع کنین... این تازه به دورون رسیده ها چه می دونن احترام و منزلت یعنی چی؟
من و ماریا جرأت نکردیم حتی مادر را به آرامش دعوت کنیم.به قدری عصبانی بود که حتی سر آنالی هم داد کشید.
تلفن که به صدا درآمد هیچ کسی جز من حوصله ی پاسخ دادن را در خودش ندید.گوشی را برداشتم.کمی طول کشید تا صدای خش خش تلفن قطع شد و صدای آشنایی در گوشم زنگ زد: سلام مانی من!حالت چه طوره؟
دستم را روی پیشانیم گذاشتم و انگار درد تمام زخم هایم تازه شدند.خیلی حرف داشتم که به آن نامرد بزنم اما در آن لحظه همه را از یاد بردم.
_ چیه!انگار از خوشحالی نمی تونی حرف بزنی.
نگاه پرسشگر مادر و ماریا به من بود.نمی دانم چرا در آن شب خنک این همه عرق می کردم.
_ تویی پست فطرت!ترسوی رذل!پشت مامانت قایم شدی که چی؟فکر کردی ناراحتم از این که رفتی؟نه!تازه دارم نفس می کشم... تازه دارم زندگی می کنم.
مادر گفت: کیه!اون حرومزاده ی فراریه؟گوشی رو بده به من!و گوشی را از دستم قاپید و بدون هیچ مقدمه ای خروار خروار فحش و بد و بیراه تقدیمش کرد.
_ خفه شو مرتیکه ی الدنگ!غلط می کنی دوباره برمی گردی... اگه برگردی خودم به حسابت می رسم... به مامان جونت بگو زن که این قدر پدرسوخته و شارلاتان نمیشه... لال شو آکله ی حرومزاده!فکر کردی ماندانا میشینه تا تو بیای سراغش،به همین خیال باش رذل کثیف.و تق گوشی را سر جایش کوبید.نفس نفس می زد،می دانستم چه فشار عصبی را تحمل می کند.ماریا محکم به او چسبید تا نیفتد.مادر دستش روی قلبش بود و گفت: ای خدا... چرا نتونستم چهار تا فحش دیگه بدم که دلم خنک شه؟
ماریا آب قند را به دستش داد و مواظبش بود که پس نیفتد.با گریه و زاری ظرف ها و استکان ها را شستم.چه قدر از شنیدن صدایش تنم لرزید.دوباره احساس نفرت در وجودم زبانه کشید.
آخ بردیا!نفرین بر تو...

pink girl
2009/7/14, 08:16 AM
34
چهار روز پس از بازگشايي مدرسه ها،عاقبت تصميم گرفتم به مدرسه بروم.هرچند برايم خيلي سخت بود بتوانم به آن حال و هواي هميشگي برگردم.مي دانستم بايد دوباره سال ششم را بخوانم و اين را خوب مي دانستم که بايد به همکلاسي هاي جديد عادت کنم.
وقتي پا به محيط مدرسه گذاشتم دو احساس متفاوت چنان دلم را درهم فشرد که نزديک بود گريه کنم.از طرفي پس از ترک تحصيل و مدتي دور بودن از آن محيط دوست داشتني،اشک شوق به ديده ام آمده بود و از يک طرف همه جا الهام را مي ديدم که بهم نيشخند مي زد.
عده اي از بچه هاي قديمي دورم جمع شده بودند و به نوعي سعي داشتند تا از من دلجويي و استقبال کنندو
همکلاسي هاي جديد خيلي بازيگوش و پرسروصدا بودند.فکر نمي کردم مرا به اين زودي در جنع خودشان بپذيرند.
_ به کلاس دختران زندگي خوش اومدي.
_ ما مي دونيم تو از بهترين دانش آموزان اين مدرسه بودي به خاطر همين احترام خاصي برات قائليم.
_ بچه ها چه طوره ماندانا رو به عنوان مبصر انتخاب کنيم.
صداي کف و هورا کلاس را پر کرد.دو نفر از بچه ها به نام هاي نسرين و ژاله دستم را گرفتند و جلوي کلاس بردند.از من خواستند حرفي بزنم.به قدري ذوق زده بودم که نمي دانستم چه بايد بگويم.
_ از لطف همه تون ممنونم.راستش همتون مي دونين براي دوستم الهام چه اتفاقي افتاد،براي همين ديگر نتونستم به درسم ادامه بدم،ولي خوب امسال تصميم گرفتم همون شاگرد زرنگ سال هاي پيش بشم و از اين که دوستان تازه و با نشاطي مثل شما دارم خدا رو شکر مي کنم.
دوباره برايم دست زدند.ژاله گفت: قاتل الهام که اعدام شد،پس ديگه نبايد خودت رو ناراحت کني.
دوباره قلبم تير کشيد.سعي کردم آرام باشم.گفتم: خوب،من چون چند روز از مدرسه عقب افتادم نمي دونم اين زنگ چي داريم؟
يکي از بچه ها فوري گفت: ادبيات داريم!دبيرشم عوض شده،از شر آقاي بسطامي خلاص شديم.
بغل دستي اش ادامه داد: ولي عوضش اين يکي حرف نداره،قد بلند و خوشگل.
_ و خوشتيپ!بچه هاي سال اول مي گفتند اصلا نفهميديم کي دو ساعت گذشت.
ميز سوم کنار نسرين نشستم.تا آمدن دبير که خيلي هم تأخير داشت کمي با نسرين حرف زديم.او خيلي پرشور و هياهو بود و با رفتار گرم و صميميش مجذوبش شده بودم.خوشحال بودم که همکلاسي هايي به ابن خوبي دارم.در باز شد و همه از جا برخاستند.با ديدن اندام کشيده ي فريبرز که با غرور و ابهت قدم به کلاس گذاشت دهانم باز ماند.نسرين به آرنجم کوبيد و گفت: خوشگله نه؟!
همه با تحسين نگاهش مي کردند.با صداي پرجذبه اي بچه ها را دعوت به نشستن کرد.پشت ميزش نشست.موهايش مثل هميشه ژل رده بود.کت و سلوار کرم پوشيده و کفش هايش از تميزي برق مي زد.نمي دانم چرا من هم مثل همه محو تماشايش بودم.انگار بار اول بود مي ديدمش.خودش را معرفي کرد.شيوه ي تدريسش را گفت و افزود به علت فشردگي کلاس ها شايد نتواند کلاس ما و دو کلاس ديگر را قبول کند.بچه ها اعتراض کردند و از او خواستند اين کار را نکند.دفتر حضور و غياب را برداشت تا به قول خودش با نام ها و چهره ها آشنا شود.هنوز نگاهش به من نيفتاده بود.تک تک بچه ها را به نام صدا زد.بچه ها بايد بلند مي شدند و نمره ي ادبيات سال گذشته شان را مي گفتند.نمي دانم چرا قلبم تند مي کوبيد.
روي نام و فاميل من خيلي مکث کرد.
_ خانم ماندانا... ماندانا... ستايش!؟
آب دهانم را قورت دادم و از جا برخاستم.غافلگير شده بود.دستپاچه و با لکنت گفتم: پارسال به علت کشته شدن دوستم ترک تحصيل کردم،اما آخرين نمره ي ادبياتي که گرفتم چهارده بود.
پس از نگاهي طولاني گفت: بسيار خوب،بشينين.در لحنش هيچ اثري از آشنايي نبود.
پس ار اتمام حضور و غياب کتاب را باز کرد و نخستين شعر کتاب را با صدايي رسا و دلنشين خواند،صدايش به قدري صاف و اهنگين بود که همه سراپا گوش بودند و انگار کسي حتي نفس هم نمي کشيد.
قتل اين خسته به شمشير تو تقديــر نبود
ورنه هيچ از دل بي رحم تو تقصيــــر نبود
من ديوانه چو زلف تو رهــــا مي کـــــــردم
هيچ لايق ترم از حلقه ي زنجيــــــــر نبود
يا رب اين آينه ي حســــــن چه جوهر دارد
که در او آه مـــرا قوت تأثيــــــــــــــــــر نبود
سر ز حسرت به در ميکـــــــده ها بر کردم
چون شناساي تو در صومعه يک پير نبود
آن کشيدم ز تو اي آتش هجران که چو شمع
جز فناي خودم از دست تو تدبيــــــر نبود
آيتــــــــــــي بود عذاب اَنده حافظ بـــي تو
که بر هيچ کسش حاجت تفسيـــــر نبود
پس از پايان غزل هنوز تدثير آهنگين صدايش در تک تک چهره ها هويدا بود.سرجايش برگشت.صداي نسرين را شنيدم که گفت: ماني،نگاه کن بفهمي نفهمي شبيه توئه. و من در پاسخش لبخند کمرنگي زدم و نگاهش کردم.
_ مبصر کلاس کيه؟
به آرامي از جا برخاستم.از گوشه ي چشمان سبزش نگاهم کرد و گفت:
_ خيله خوب!خانم ستايش دفتر حضور و غياب من بايد تميز و مرتب باشه.جلدش کنين و جز خودتون دست کسي نيفته.در ضمن دوست ندارم کلاس درسم بهم ريخته و کثيف باشه،شما که مبصر کلاسين اول از همه بايد نظم رو رعايت کنين تا بقيه هم ازتون ياد بگيرن و بفهمن کاغذ باطله جاش سطل آشغاله نه زير ميز.
نگاهي به زير پايم انداختم.چه قدر زيرک و هوشيار بود.
به آرامي گفتم : چشم.
به کاغذ زير پايم اشاره کرد و گفت: خيله خوب!پس قدم اول رو شما بردارين.
کاغذ را از زير پايم برداشتم.خوب مي دانستم پيش از شروع کلاس نسرين ان را از دفترش کند و زمين انداخت.آن قدر نگاهم کرد تا کاغذ را در سطل انداختم.
دوباره از شيوه ي تدريسش گفت و اين که دوست دارد همه با علاقه ي قلبي اين درس را دنبال کنند و به اهميت آن بين تمام درس ها واقف باشند.
زنگ که به صدا درآمد خداحافظي کرد و رفت.پس از رفتنش اظهار نظر ها شروع شد.چيزي که بيشتر از همه مورد توجه دخترها قرار گرفته بود تيپ و قيافه اش بود.سارا که خيلي شلوغ بود لحن آقاي بهتاش را تقليد کرد و بقيه غش غش خنديدند.
_ واه!واه!چه قدر کلاستون بهم ريخته و کثيفه.آدم چندشش ميشه...
من هم خنده ام گرفته بود.دفتر حضور و غياب را برداشتم و داخل کيفم گذاشتم و به اين فکر کردم اگر بچه ها بفهمند دبير خوش قيافه و مغرورشان پسردايي من است و در همسايگي مان زندگي مي کند چه واکنشي نشان خواهند داد/در اين فکر بودم که ژاله صدايم زد و گفت: ماني بيا گاوت زاييد.آقاي بهتاش کارت داره.
با تعجب گفتم: با من!؟ و از کلاس بيرون رفتم.جلوي دفتر ايستاده بود و با يکي از بچه ها صحبت مي کرد.صبر کردم تا تنها شود.متوجهم شد و به طرفم آمد.نمي دانستم چه برخوردي بايد داشته باشم.کمي نگاهم کرد و با لحني نه چندان رسمي گفت: چيزي که به بچه ها نگفتي؟
_ در چه مورد!؟و با ديدن نگاه معني دارش زود گفتم: آهان!نه هنوز هيچي نگفته ام.
به چشم هايم نگريست و گفت: کار خوبي کردين.هيچ دوست ندارم کسي بفهمه که ما... ما با هم فاميليم.
به نظرم جمله ي آخرش را به سختي به زبان آورد.
سرم را تکان دادم و گفتم: بسيار خوب.مطمئن باشين.
_ ممنونم.مي توني بري.
نخستين روز مدرسه با خاطره اي خوش به پايان رسيد.بيشتر از همه بابت همکلاسي هاي خوبي که داشتم خوشحال بودم.وقتي مادر فهميد فريبرز در مدرسه ي ما تدريس مس کند اظهار نظري نکرد،اما مي دانستم اگر بگويم چه قدر بين بچه ها طرفدار پيدا کرده است به طور حتم سگرمه هايش در هم مي رود.بهش گفتم چه همکلاسي هاي پرنشاط و شادي دارم.
مادر لب هايش را ورچيد و گفت: خوشحالم که از لاکت بيرون اومدي

pink girl
2009/7/14, 09:30 AM
35


با شنيدن صداي زنگ به طرف در رفتم. با ديدن فريبرز دستپاچه شدم و سلام كردم . يك ماهي از بازگشايي مدرسه ها مي گذشت و كم و بيش هر روز او را در مدرسه ميديدم. دعوتش كردم به داخل بيايد اما قبول نكرد . سراغ مادر را گرفت و وقتي گفتم نيست عصباني شد و گفت:" متل اينكه خانم ستايش مرا دست انداخته اند. من بايد هرچه سريع تر اينجا را بفروشم ... به مادرت بگو فردا با مامور مي آيم." و بدون خداحافظي رفت.

ميخ شده بودم و به جمله آخرش فكر مي كردم. چطور مي توانستم اين خبر را به مادرم بدهم ؟ بيچاره مادر براي درد كمرش پيش دكتر رفته بود . در زا بستم و فكر كردم كه بچه هاي مدرسه چه قدر ساده اند كه براي زنگ ادبيات لحظه شماري مي كنند .

مادر بازگشت . خسته و پر گلايه خودش را روي مبل پرت كرد و گفت:" بيا . قوز بالاي قوز. دكتر گفته ديگر نبايد پشت چرخ بنشنم ... ديسك كمر گرفتم."

دلم برايش سوخت . چطور مي توانستم پيغام فريبرز را به او بدهم. از اين رو پيش ماريا رفتم و موضوع را با او در ميان گذاشتم . ماريا قول داد پايين برود و از فريبرز خواهش كند كمي دست نگه دارد.

دو ساعت بعد ماريا تلفني از من خواست پيشش بروم . با عجله بالا رفتم.

ماريا سرش را تكان داد و با ناراحتي گفت:" متاسفانه فريبرز مهلت نداد باهاش حرف بزنم . به من گفت پيش از اينكه در مورد مادر باهاش صحبت كنم خودم هم دنبال خانه باشم... حالا تو به مادر هيچي نگو شب ستار را مي فرستم پيشش... هرچند مي دان حرف كسي را گوش نمي كند."

نا اميدانه برگشتم . مادر همانجا روي مبل خوابش برده بود . خوب كه نگاهش كردم متوجه شدم در اين مدت خيلي شكسته و ناتوان شده است. مي دانستم او بار گناه مرا به دوش مي كشد . اگر پدر به خاطر دسته گلي كه من به آب نداده بودم تركش نكرده بود مجبور نبود ساعت هاي متمادي پشت چرخ بافندگي بنشيند و ديسك كمر بگيرد. همان جا جلوي در ايستادم و فكر كردم بايد با فريبرز صحبت كنم... شايد با خواهش و تمنا او را از تصميمش منصرف كردم . و با اين تصميم دوباره از در بيرون رفتم.

پشت در ايستادم و براي تمركز بيشتر نفس بلندي كشيدم . پس از چند لحظه در را به رويم گشود . ربدوشامبر قرمز رنگي به تن داشت و و موهايش را با حوله خشك مي كرد . سلام كردم و منتظر ماندم من را به داخل دعوت كند ولي چون اين كار را نكرد گفتم :" آمدم تا با شما صحبت كنم ." باز هم از جلوي در كنار نرفت.

" اگر قصد داريد مثل خواهرتان در مورد تغيير تصميم با من صحبت كنيد بايد بگويم كه متاسفانه علاقه اي به شنيدن صحبت هاي شما ندارم."

لحظه اي خيره نگاهش كردم و دوباره به ياد مادرم افتادم . سعي كردم با لحني آرام بگويم:" حالا اجازه بدهيد بيام تو..."

خيلي سخت بود كه با وجود پاسخ رك و صريح او خودم را به او تحميل كنم . عاقبت خودش را عقب كشيد . صداي ضبط بلند بود و ترانه الهه ناز استاد بنان فضاي خانه را پر كرده بود.كمي صدايش را كم كرد و رو به رويم نشست . احساس كردم بوي حمام مي دهد!

" خوب اگر حرف تازه اي داريد مي شنوم!"

نگاهي به چشمان پر غرور سبزش اندختم . ميدانستم اهميتي به خواهش من نمي دهد اما گفتم:" ببينيد فريبرز خان در اينكه شما مالك اين خانه هستيد هيچ حرفي نيست اما خواهش من از شما اين است كه موقعيت مارا درك كنيد... قبول كنيد كه بدون حضور پدر خيلي برايمان سخت اي كه جاي تازه اي پيدا كنيم."

" مگر پدر شما دبي كار نمي كند . فكر نكنم مشكل مالي داشته باشيد."

فكر كردم بايد حقيقت را به بگويم شايد دلش به رحم آمد." نه راستش مادر در مورد كار پدر در دبي به شما دروغ گفت." و خيره به چشمهاي كنجكاوش ادامه دادم:" پدر به علت يك سري مسائل خصوصي مارا ترك كرده اند."

به فكر فرو رفت . اي كاش مي دانستم به چه مي انديشد؟! لم داد به پشتي مبل و بي تفاوت گفت:" مشكل خانوادگي تان به من ربطي ندارد من يك خانه خيلي خوب نزديك مدرسه پيدا كرده ام و دلم نمي خواهد /ان را از دست بدهم."

لحظه اي از نگاه خونسردش بدم آمد . ديدم قلب اين مرد مغرور به هيچ نحوي نرم نمي شود . خواهش را بيهوده ديدم. از جا برخواستم وبا لحني پر كينه گفتم :" نمي دانم با اين همه بي رحمي چطور دبير ادبيات شديد؟"

انتظار شنيدن اين حرف را نداشت كمي جا خورد . پيش از رفتن به عقب برگشتم و گفتم:" چند روزي به ما فرصت بدهيد در ضمن در مورد موضوع پدر با مادرم حرفي نزنيد... خداحافظ."

در را بستم و فكر كردم اين چهره زيبا و خوش تركيب صاحب چه قلب بي رحمي است . به ياد برديا افتادم كه او هم با وجود همه ي زيبايي اش يك سنگ دل تمام عيار بود . شايد فريبرز هم مثل برديا بود.

قسي القلب و انتقام جو . آه ! لعنت بر برديا.

مادر تازه بيدار شده بود پرسيد :" كجا بودي؟"

گفتم:" پيش ماريا."

آن شي دلم نيامد كه به او بگويم چند روز بيشتر فرصت نداريم آنجا بمانيم . هرچند براي درس خواندن فكري آزاد و دلي آرام نداشتم اما بايد درس آقاي بهتاش را حاضر مي كردم.

پس از شام هم كمك مادر كردم تا سفارشات عقب افتاده را تمام كند. مادر پس از كمي آه و ناله از درد كمرش گفت:" فكر مي كنم بايد يواش يواش بروم دنبال پدرت . اين طور نمي شود زندگي كرد ." و دوباره آه كشيد.

فهميدم خيلي به او سخت گذشته كه عاقبت به اين نتيجه رسيده است.

artemes
2009/7/14, 05:38 PM
سلام....لطفا ادامه اشو زودتر بذار.....مرسی

pink girl
2009/7/15, 01:36 PM
36



" سارا خواهش مي كنم بنشين سر جايت الان آقاي بهتاش سر مي رسد مي رسد. ژاله تو ديگر چرا بلند شدي؟"

" اين قدر حرص نخور ماني! خوب نمي توانيم آرام بگيريم!"

سارا اداي آقاي بهتاش را در مي آورد . " چرا اينقدر كلاستان بوي بد مي دهد ... واه!واه! سطل زباله چرا اينقدر پر شده است؟"

سكوت ناگهاني باعث شد به عقب برگردم و با ديدن چهره پر خشم آقاي بهتاش بر خود بلرزم ! همه سر جاي خودشان قرار گرفته بودند . نگاه پر استيضاح او معطوف من بود . سر به زير منتظر مواخذه او بودم صدايش بيش از حد انتظار بلند شد.

" ميبينم از بي لياقتي شما نزديك است بچه ها كلاس را روي سرشان خراب كنند؟"

هيچ نداشتم بگويم سرم پايين بود و ادامه داد :" يك مبصر بايد صلاحيت داشته باشد كه فكر نمي كنم شما داشته باشيد برويد از كلاس بيرون."

ناباورانه نگاهش كردم. موج خشم در چشمان سبزش ديدني بود. خوب مي دانستم رفتار ديروز مرا تلافي مي كند . به خشمش پوزخند زدم و از كلاس بيرون رفتم . هوا ابري و باراني بود و سوز پاييزي در تمام تنم رسوخ كرد . به ناچار پشت ديوار كلاس ايستادم و با پايم گچ صورتي را كه روي زمين بود عقب و جلو مي كردم . آري ! به خاطر رفتار ديروز بود كه اين چنين تنبيهم كرد . خوب گفتم هيچ هم پشيمان نيستم . او هم مثل برديا فقط ظاهري دل فريب دارد . او هم كينه جو و عصبي است . آه ! نه . خدا نكند كسي مثل برديا باشد.

صدايش را مي شنيدم كه در حال خواندن شعر درس جديد بود . لابد تمام بچه ها سراپا چشم و گوش شده اند و به جاي نگاه كردن به كتاب به او زل زده اند... خيلي مسخره است.

پاهايم خسته شده بودند . پيش خودم گفتم پس از نيم ساعت يكي از بچه ها را به دنبالم مي فرستد اما اين كار را نكرد . زنگ كه به صدا در آمد ديگر ناي ايستادن را نداشتم . از كلاس بيرون آمد . بدون حتي نگاهي به من از مقابلم گذشت. دلم سوخت. به كلاس كه برگشتم سارا و ژاله دورم را گرفتند و گفتند:" معذرت مي خواهيم ماني . همش تقصير ما بود."

" مهم نيست آقاي بهتاش كمي بي رحمي به خرج دادند."

" به خدا من از او خواستمبيايم دنبالت اما نگذاشت و گفت تنبيه لازمه آموزش است . دوباره از او خواهش كردم ولي..."

" گفتم كه مهم نيست فراموشش كن ."


* * *

نمي دانم او با ماشين و من پياده چطور هم زمان به خانه رسيديم . ماشين را توي پاركينگ پارك كرد. من هم در را پشت سر خودم بستم و به دنبالش از پله ها بالا رفتم.

وقتي به طبقه اول رسيدم او هنوز در را باز نكرده بود . سلام كردم و از مقابلش گذشتم.

" صبر كن خانم ستايش."

با تعجب ايستادم و به طرفش برگشتم . موهاي صافش روي پيشاني اش رها بود.

" از بابت تنبيه امروز متاسفم . راستش مي خواستم به شما بفهمانم بايد با دبيرتان محترمانه رفتار كنيد."

سرم را تكان دادم و گفتم:" بله فهميدم شما از بابت رفتار ديروز من ناراحت بوديد و مرا از كلاس بيرون كرديد . كار ديگري نداريد؟"

مستقيم نگاهم كرد و گفت:" نه ... چرا... من روي حرف هاي شما فكر كردم و تصميم گرفتم تا زماني كه جاي مناسبي پيدا نكرده ايد از فروش اينجا صرف نظر كنم ."

به راستي از تصميمش شادمان شدم اما خودم را بي تفاوت نشان دادم و گفتم:" لطف كرديد... خداحافظ."

و منتظر خداحافظي او نماندم.

مادر با وجود تذكر دكتذ پشت چرخ نشسته بود و كار مي كرد .

" سلام مادر . شما كه باز به حرف دكتر گوش نكرديد؟"

" چه كار كنم دختر ؟ چرخ زندگي بايد يك جور بچرخد ... راستي امشب خانه خاله رويا دعوتيم ... اين تحفه را هم قرار است دعوت كند."

ميز ناهار را آماده كردم و در حالي كه مادر از جايش بلند مي شد گفتم:" كار ديگر تمام است . بعد از ظهر ها نوبت من است... راستي خاله چرا دعوتمان كرده ؟"

" چه مي دانم؟ بعد از اين همه كه دعوتش كرديم يك دفعه هم بايد دعوت كند ديگر! من كه هيچ خوش ندارم اين پسره را ببينم لابد باز حرف خودش را پيش مي كشد ... سالاد كه مي خوري؟ مي ترسم آنجا هم دعوا و جر و بحث راه بيندازد."

" ولي من براي شما خبر هي خوبي دارم."

چشمانش حوصله انتظار كشيدن را نداشتند. من هم زود گفتم:" فريبرز امروز به من گفت تا زماني كه جاي مناسبي پيدا كنيم از فروش اينجا منصرف شده." مي دانم كه خوشحال شده بود اما به روي خودش نياورد و گفت:" هنر كرده . بايد براي هميشه از فروش اينجا منصرف شود."

از اين حرفش خنده ام گرفت.

bahar_19
2009/7/15, 11:56 PM
مرسی هستی جون
خوشحالم که حالت بهتر شده

pink girl
2009/7/16, 12:00 PM
بعد از ناهار كارهاي عقب افتاده مادر را تكميل كردم . كار با چرخ را بهتر از مادر بلد بودم. به همين دليل كارها بهتر پيش مي رفت. ساعت شش كه شد تلفن زنگ زد.

" الو ماني جان تويي ! پس كي راه ميافتيد؟"

" نمي دانمهر وقت مادر گفت."

" گوشي را بده به مادرت."

مادر با خاله رويا صحبت كرد . گوشي را كه گذاشت رو به من گفت:" اين رويا هم حوصله دارد . مي گويد بايد فريبرز را هم با خودتان بياوريد."

" چرا خودش به او زنگ نمي زند و دعوتش نمي كند؟"

" گفته سه بار تا حالا زنگ زده و او بهانه آورده... به هر حال من كه حوصله نداردم برم از او خواهش كنم...تو بايد زحمتش را بكشي. نمي دانم اگر به جاي اين تحفه ماريا را دعوت مي كرد چه مي شد؟"

من هم حوصله او را نداشتم بخواهد كلاس بگذارد و چندين و چند بهانه بياورد . اما رفتم. در را كه به رويم باز كرد از ديدنم تعجب كرد.

" بله ؟ كاري داشتيد؟"

پيغام خاله را به او رساندم. خودكاري در دستش بود و با ترديد گفت:" نمي توانم راستش دارم براي بچه هاي سال چهارم سوال طرح مي كنم ... شما كي مي رويد؟"

" شايد همين حالا... به هر حال خاله دلشان مي خواست كه شما..."

" خيلي خوب! تا يك ربع ديگر حاضر مي شوم."

به گمانم تعجب را در نگاه من ديد . لبخند زد و گفت:" بعد هم مي شود سوال طرح كرد."

وقتي رفتم بالا مادر گفت:" چي شد؟ گفت نمي يام . آره؟ اين آدم شعورش را ندارد كه اهل معاشرت اين حرفها باشد رويا هم ..."

" گفت تا يك ربع ديگر حاضر مي شود." و از مقابل چشمان بهت زده مادر گذشتم .

artemes
2009/7/18, 11:05 PM
سلام....چرا هنوز ادامه اشو نذاشتی....لطفا زودتر بذار.....مرسیییییی....

mmoonnaa
2009/7/21, 05:30 PM
گلم ادامه شو بزار دیگه :cry:

artemes
2009/7/23, 06:29 PM
سلام....چرا هنوز ادامه اشو نذاشتی کجایی شما....لطفا زودتر بذار.....مرسی...:mad:

*MonALizA*
2009/7/23, 07:31 PM
چقدر فاصله انداختی دوسته عزیز؟؟؟
چرا ادامشو نمیذاری؟؟؟!!!

Keivan Keihanipour
2009/7/24, 02:35 PM
ادامه بده........... لطفاً

pink girl
2009/7/24, 07:39 PM
بچه ها ببخشيد كه منتظرتون گذاشتم ولي متاسفانه كتاب دستم نيست كه ادامه رو تايپ كنم . هر وقت به دستم رسيد سريع ادامشو ميزارم.

bahar_19
2009/7/27, 12:43 AM
_ شام امشب دستپخت آرمینا جونه.آشپزیش حرف نداره.
_ مامان شیرینی ای رو که تازه پختم به فریبرز خان تعارف کنین.
_ مرسی عادت ندارم قبل از شام شیرینی بخورم.
_ آرمینا چندین نوع شیرینی و غذاهای خارجی بلده.البته آرمینا...
_ ببخشید دستشویی کجاست؟
خاله رویا که از رفتار دور از ادب فریبرز جا خورده بود با اشاره به آرمین ازش خواست تا دستشویی را به فریبرز نشان بدهد.در دل از حرکت فریبرز خنده م گرفت.بیچاره خاله رویا تازه می خواست آرمینا را به رخمون بکشه.
با دست و رویی شسته برگشت و مقابلم نشست.نگاهی بهم انداخت و گفت: نمره های سال پیشت رو دیدم.عجیبه که این همه پسرفت داشتی؟
پیش از این که پاسخی بدهم چندین توضیح آورده شد و چون دا ها با هم قاطی شدند فریبرز هیچ نفهمید.
_ مانی جون به خاطر مشکلی که براش پیش اومد...
_ رویا پس کی شام رو میاری؟
_ بله،مانی پارسال شرایط روحی خیلی بدی رو پشت سر گذاشت،هر کس دیگه ای هم جاش بود...
_ آرمینا برو کمک مامانت.ساعت از نه هم گذشته.
_ بله خاله ولی بابا هنوز نیومده.
فریبرز با تعجب و سردرگمی همه را از نظر گذراند.این بار مادر توضیح داد: همون طور که قبلا هم گفتم پارسال با اتفاقی که برای مادربزرگ و دوست مانی افتاد طفلی دیگه نتونست به درس و مشق فکر کنه.
فهمیدم توضیح مادر برای فریبرز قانع کننده نبود و من متوجه سنگینی نگاهش شدم.انگار منتظر توضیح خودم بود.سرم را پایین انداختم.
با آمدن آقا شهاب همه چیز برای شام آماده شد.
فریبرز انگار زیاد از بذله گویی و لودگی آقا شهاب خوشش نمی آمد چون بیشتر سعی می کرد با من و یا مادر حرف بزند.
_ رویا!چه قدر این غذا کم نمکه؟نکنه تو آشپزخونه ی بیمارستان کار می کردین؟
متوجه پوزخند فریبرز شدم و دیدم لب به خورشت قرمه سبزی نزد و فقط کمی برنج را با ماست خورد.
_ کجا کم نمکه.اِوا!فریبرز جون چرا داری خالی می خوری؟آرمینا تو که کنارش نشستی از مهمونت پذیرایی کن.
_ حواسم هست مامان ولی فریبرز خان این خورشت رو دوست ندارن.
فریبرز دور لبش را با دستمال پاک کرد و گفت: از بچگی از خورشت قرمه سبزی خوشم نمیومد.و نگاهی به من انداخت.
آرمینا چسبیده بود به او و اصرار می کرد از هرچه روی میز هست امتحان کند.او توضیح داد عادت ندارد چند غذا را با هم بخورد.مادر با آرنجش به من کوبید،یعنی دیدی چه طور آرمینا رو خیط می کنه و اون حالیش نیست؟
خاله رویا بعد از شام دوباره از آرمینا گفت: آرمینای من دختر فوق العاده باهوش و تیزیه،هر چیزی رو فقط با یه بار یاد می گیره،تازگی ها کلاس پیانو هم میره،البته باباش قول داده براش پیانو بخره.اگه الان پیانو بود شما هم از هنرنماییش لذت می بردین.
به یاد پیانوی یادگاری پدربزرگ افتادم که مادر آن را فروخت و به جایش جواهر خرید.دوباره از خودم پرسیدم: برلیان بهتر بود یا پیانو؟

_ دیدی چه طور خاله ت از آرمینا تعریف می کرد؟انگار برای خواستگاری رفته بودیم.طوری دور فریبرز تاب می خوردند که انگار...
ولی خوشم اومد فریبرز اعتنایی به حرفهاشون نکرد.خاله رویا خیلی فکرش کار می کنه،می دونه این پسر سرش به تنش می ارزه می خواد برای دختر خودش تورش کنه... چرا من به فکر نیفتاده بودم؟ و به فکر فرو رفت.از حرف های ضد و نقیضش خنده م می گرفت.همیشه همین طور بود.وقتی به رفتار خاله رویا و آرمینا فکر می کردم به صحت حرف های مادر پی می بردم.راستی اگه می فهمیدن فریبرز از توی بشقاب خورشت یه تار مو درآورد و این رو فقط من دیدم چه حالی پیدا می کردن؟
بیچاره فریبرز که فقط با ماست خودش رو سیر کرد.
98ia

دا يعني مادر
2009/7/27, 10:07 AM
سلام خسته نباشيد خيلي خيلي عالي بود لطفا ادامه بده منتظرم.
راستي من توي 98ia اين كتاب را نديدم تا دانلود كنم توي كدام صفحه است.

bahar_19
2009/7/28, 02:30 PM
سلام
عزیزم این کتاب دانلودی نیست بچه ها مثل اینجا دارن تایپش میکنن

artemes
2009/7/31, 09:16 PM
سلام...وای هنوز که ادامه اشو نذاشتی...کجایی شما ...لطفا زودتر بذار....:mad:

pink girl
2009/8/01, 10:01 AM
سلام دوستان مي دونم الان همتون مي خواين سر به تن من نباشه ولي به خدا كتاب همين ديروز به دستم رسيد و چون سردرد داشتم تايپشو گذاشتم براي امروز .
از بهار جونم ممنونم دوباره زحمت اين تاپيك رو كشيد .


38


" ماني هر چه سعي مي كنم معني اين دو بيت رو نمي فهمم . امروز نوبت من است دفعه پيش يك هشت گذاشت جلوي اسمم و تاكيد كرد نبايد اين هفته كمتر از هفده بيارم ."

" خيلي خوب الان جايم را با ترانه عوض مي كنم تا او بخواهد حاضر غايب كند يك جوري بهت ياد مي دهم ."

جايم را با ترانه عوض كردم . كلاس بدوم مراقبت من هم ساكت و منظم بود . از آن هفته كه مرا تنبيه كرده بود همه سعي مي كردند به نوعي جلوي شيطنتشان را بگيرند . كنار سارا نشستم . او به كلاس آمد . پس از اينكه سر جايمان نشستيم نمي دانم چرا چشمانش بر ميز سوم خشكيد .

" خانم فروغي نيامدند؟"

ترانه گفت:" چرا ما با هم جايمان را عوض كرديم."

" شما جايتان كجا بود ؟"

عجيب بود كه جاي مرا دقيق مي دانست و جاي ترانه را به خاطر نمي آورد . نگاهي عميق به من انداخت و گفت:" دوست ندارم سر كلاس من هيچ جابه جايي صورت بگيرد ... برگرديد سر جايتان ."

نگاهم به ديده پر تمناي سارا بود كه نگران آن دو بيت بود ولي چاره اي جز اطاعت نداشتم و گفتم:" چشم همين الان ."

وقتي سر جام نشستم هنوز نگاهش به من بود .

" لطفا بياييد و حضور و غياب كنيد . "

نخستين بار بود كه از من مي خواست اين كار را انجام بدهم . در فاصله كمي از او پشت ميز ايستادم . س از حضور و غياب دفتر را بست و گفت:" بايستيد تا درس هفته پيش را از شما بپرسم ."

از رفتارهاي عجيب و غريبش هول شده بودم ! انگار هيچ چيز يادم نبود . كدام در س را مي پرسيد؟ چرا دستپاچه شده ام ؟ من كه ديشب تا ديروقت داشتم درس مي خواندم .

" بيت دوم را معني كنيد؟"

هر چه قدر به بيت دوم خيره شدم معني اش يادم نيامد .

" بيت چهارم؟"

خداي من . چرا اينقدر خنگ شده ام .

"بيت آخر ؟"

همه را از ياد برده بودم . او هولم كرده بود .

" بيرون !"

از لحن پر تحكم صدايش تمام كلاس خاموش شد . به نگاه بهت زده من اهميتي نداد و گفت:" بايد مي غهميدم چرا رفتيد آخر كلاس نشستيد ."

چه بد . فكر مي كرد چون درس حاضر نكرده ام رفتم آخر كلاس . فرصت هيچ توضيحي را به من نداد . جرات نگاه كردن به چشمانش را نداشتم .

" اين در خواندن ها به درد كلاس من نمي خورد."

از كلاس بيرون رفتم . تازه متوجه شدم كه گريه مي كنم .حق داشتم كه گريه كنم چرا كه شب پيش با وجودي كه از كار روزانه و انجام سفارشات مادر خسته و مدهوش بودم تا دو ساعت بعد از نيمه شب بيدار بودم و در امروزم را حاضر مي كردم . اين منصفانه نبود !
به حياط رفتم و كنج ديوار نشستم . زير نور كم رنگ خورشيد به فكر فرو رفتم . دلم گرفته بود . مي دانستم اين حق من نيست . اما نمي دانستم چرا فريبرز عقده ديرين خانوادگي اش را كه سالها پنهان مانده بود تنها بر سر من آوار مي كند .

" ماني تو اينجايي . خيلي دنبالت گشتم ."

" ماني گريه مي كردي؟ نازي... آدم كه از دست دبير نازنيني مثل آقاي بهتاش نبايد دلگير شود . بلند شو برويم ... الان زنگ كلاس زده مي شود ... پاشو ديگر ."

ژاله و نسرين به زور دستم را گرفتند و مرا با خود به طرف كلاس بردند . زنگ كه به صدا در آمد به دفتر رفتم تا دفتر حضور و غياب خانم قوامي را بردارم . در بدو ورود نگاهش به سوي من جلب شد . سرم را پايين انداختم تا مجبور نباشم نگاه سنگينش را تحمل كنم .
خانم مدير وارد دفتر شد و وقتي مرا ديد با لبخند گفت :" خوب تو اينجايي خانم ستايش من با تو كاري داشتم ."

نمي دانم از اينكه با خانم گرمارودي دبير زبان حرف كي زد گيج بودم يا اينكه خانم كامياب گفت با تو كار دارم؟

" چه كاري خانم كامياب ؟"

" بنشين تا بگويم ."

روي صندلي كنار ميز خانم مدير نشستم . گوشهايم را تيز كردم تا بفهمم آن دو درباره چي صحبت مي كنند .

" ببين خانم ستايش قرار است يك ماه پيش از عيد يك مسابقه مشاعره برگزار شود از آقاي بهتاش خواستيم بهترين دانش اموز مدرسه را در رشته ادبيات به ما معرفي كند و ايشان هم شما را معرفي كردند."

ناباوانه نگاهي به او انداختم كه لبخندي محو روي لبانش بود . عجيب است ! امروز مرا به خاطر درس از كلاس بيرون انداخت و از طرف ديگر مرا به عنوان بهترين دانش اموز درس ادبيات معرفي مي كند !

خانم مدير منتظر پاسخ من بود كه گفتم:" نه خانم كامياب . نمي توانم راستش هم وقتش را ندارم و هم حافظه ام خيلي تنبل شده است ."

پيش از آنكه خانم كامياب حرفي بزند فريبرز از جا برخاست و رو به ما گفت:" اتفاقا من هم به خاطر همين روي شما تاكيد بسيار كردم شايد از اين طريق تشويق شويد حافظه تان را تقويت كنيد . "

خانم مدير هم حرف او را تاكيد كرد و من ناجار قبول كردم . با هم از دفتر بيرون آمديم . هنوز از دستش دلخور بودم . جلوي در كلاس اول ايستاد و خطاب به من گفت :" دوستانت به من توضيخ دادند چرا جايت را عوض كردي..." فكر كردم قصد دارد از من عذر خواهي كند اما گفت:" هيچ وقت ديگران را به خودت ترجيح نده . درس مرا هم زياد سبك فرض نكن ... خداحافظ."

خودخواه مغرور ! مي داند وقتي چشمان مغرورش به كسي زل بزند بي چون و چرا او را تسليم خواهد كرد . اما يادت نرود آقاي بهتاش يك جفت از همان چشمان مغرور هم از آن من است . درست همشكل و هم رنگ چشمان تو ... من يك بار عظمت و عزت نگاهم را زير پايم گذاشتم اما بعد از اين هرگز... هرگز...

آه برديا ... لعنت بر تو ! لعنت بر تو ! لعنت بر تو !

pink girl
2009/8/01, 10:42 AM
39



" سلام عزيزم ! دلم برايت خيلي تنگ شده . اگر به من بود همين امروز بليت مي گرفتم و مي آمدم پيشت اما مادر پاسپورت ها را قايم كرده و مي گويد دو سه سال همين حا مي مانيم تا آبها از آسياب بيفتد . راستي قاتل مادربزرگت پيدا نشده ."

اي بدجنس حرامزاده . آن طرف دنيا هم ولم نمي كند .

" حالم از تو بهم مي خورد . تو كه مردش نبودي اينجا بماني چرا ديگر زنگ مي زني ؟ فكر مي كني منتظر شنيدن صداي تو هستم نه ؟ همين الان دارم گناه مي كنم . تو يك شيطاني و من دارم به حرفهاي يك ابليس گوش مي كنم ."

" حرفهاي قشنگي مي زني . در اين مدت كه چشمم را دور ديدي كمي پررو شدي . عيبي ندارد كوچولوي نازم وقتي برگشتم ايران به حسابت مي رسم ."

قهقه بلندي سر داد دلم لرزيد ! " دوستت دارم ماني ! مي خواهم منتظرم بماني باشد ؟"

" خفه شو ! من تازه از شرت خلاص شدم ..." گوشي را گذاشتن . نفس نفس مي زدم و عرق سردي روي پيشاني ام نشست . آه لعنتي ! چرا دست از سرم بر نمي دارد ؟

زنگ خانه به صدا در آمد خيالم راحت سد . كنار مادر مي توانستم آرامش خودم را به دست بياورم . با ديدن ماريا كه آنالي را در آغوش داشت خودم را كنار كشيدم .

" مادر نيست ؟"

" نه رفته دوباره دكتر . چيه مثل اينكه خيلي خوشحالي ."

" نه بابا هم خوشحالم هم ناراحت حالا بيا آنالي را بگير ."

آنالي خودش را در آغوشم انداخت و گفت:" خاله موز دالين ."

بوسيدمش و گفتم :" آره عزيزم فقط يكي مانده كه آن را هم براي تو گذاشتيم . "

خوشحال شد و به طرف ظرف ميوه دويد . رو به ماريا كه هنوز ايستاده بود گفتم :" پس چرا نمي شيني ؟"

به خودش آمد و گفت :" ها ! الان ." و نشست .

" ماريا انگار حوست خيلي سر جايش نيست ؟"

آه بلندي كشيد و گفت:" مي داني ماني ! راستش من الان بايد خوشحال باشم ولي ... ستار را منتقل كردند ما باد برويم بم."

" راست مي گويي چه بد ."

" نه خيلي هم بد نيست . آنجا خانه و امكانات كفي در اختيارمان هست و حقوق و مزايا هم دو برابر مي شود ولي ... تمام ناراختي من دوري از شماست نمي دنم مي توانم آنجا دوام بياورم يا نه ."

" خوب اگر مي گويي همه چيز در اختيارتان هست به نظر من به رفتنش مي ارزد هرچند دلمان برايتان تن مي شود ولي اينكه صاحب خانه مي شويد خيلي خوب است . حالا مهم نيست كجاي ايران باشد ."

نگاهش به انالي بود كه سيبي را گاز مي زد ." آره . نمي دانم مادر چه واكنش نشان مي دهد . "

مادر كه برگشت و از موضوع با خبر شد اول كمي گريه كريه كرد بعد خودش را دلداري داد كه رفتن آنها به نفعشان است . و بعد هم نگاهش به گلدان روي ميز مات شد و گفت:" من هم بايد بروم پيش پدرت . مدتي در ورامين زندگي مي كنم . دكتر گفته به هيچ وحه نبايد پشت چرخ بنشينم ."

من و ماريا خوشحال از تصميم مادر او را در آغوش كشيديم . مادر در حالي كه اشكهايش را پاك مي كرد گفت:" خيلي جدايي از پدرتان برايم سخت گذشت من به روي خودم نمي آوردم . ماني هم مي ماند همين جا ..."

و در پاسخ شگفتي من و ماريا لبخند زد و گفت:" پيش فريبرز همسر آينده ماني !"

چشمان خودم را نمي دانم اما چشمان ماريا بيش از حد بيرون زده بود .

" پيش فريبرز ؟" " همسر آينده من ؟"

هنوز لبخند بر لب داشت و گفت:" آره عزيزم من نقشه خيلي قشنگي براي اين آقا پسر كشيدم كه از آمدنش به تهران براي همه ي عمرش پشيمان شود . "

از طرز فكر مادر دلم گرفت .

" ناراحت نباش ماني . فريبرز پسر قابل اعتمدي است و چون توي يك شهر كوچك بزرگ شده قلبش پاك و صاف است . از اين بات هيچ نگراني ندارم ... تو بايد خيلي حساب شده عمل كني ."

آن روز هيچ دلم نمي خواست پاي حرفهاي مادر بنشينم و بفهمم چه نقشه اي براي من كشيده اما خوب حدس مس زدم كه چه خوابي براي من و فريبرز ديده است .

intimate
2009/8/01, 11:40 AM
خسته نباشی
خیلی خوبه دوست خوبم

bahar_19
2009/8/01, 02:25 PM
مرسی هستی جووون لطفا" ادامه بده

GOL SHAB BOO
2009/8/02, 08:55 AM
سلام
خیلی باحالیااااااااااااااااااا اااااا !
اما آخه این چه وضع تایپ کردنه. بابا یا نیستی یا وقتی هستس کتاب نداری ، حالا که کتاب داری کم تایپ می کنی . الان باید این کتاب رو تموم کرده باشی.
ولی با تمام اینها مرسی.

دا يعني مادر
2009/8/02, 09:49 AM
ممنون عزيزم لطفا ادامه بده

pink girl
2009/8/02, 02:17 PM
40


كار انتقالي ستار خيلي زود صورت گرفت . ما بين اشك و لبخند همديگر را دلداري ميداديم . شب پيش از رفتنشان ماريا كه تمام اسباب و اثاثيه اش را جمع كرده بود گفت دلش مي خواهد همه دور هم باشيم . چون خانه اش مرتب نبود مادر همه رابراي شام دعوت كرد. منظورم از همه ماريا بود و و همسايه مغرورمان و خاله رويا و خانواده اش.

ارمينا كنار فريبرز روي مبل سه نفره نشسته بود و از هر دري با او صحبت مي كرد . ستار و شوهر خاله ام درباره صادرات پستهبحث مي كردند . مادر و خاله رويا هم از رفتن پدر و اينكه مهبد در اين مدت چه كار كرده گفت و گو مي كردند . من هم طبق معمول بايد پذيرايي مي كرددم.

آرمينا نگاهي به استكان پايه نقره اي انداخت و گفت:" ماني يه كمي پررنگ تر بريز اين كه همش آب جوشه ." مي دانستم بي خودي ايراد مي گيرد . خواستم بگويم بده تا برايت عوضش كنم كه فريبرز گفت:" عوضش من چاي كم رنگ دوست دارم."

آرمينا فوري كانال عوض كرد و گفت:" آره مي گويند براي سلامتي هيچ خطري نداره... راستي مي دانيد چاي عطري..." و اطلاعات عمومي اش را درباره چاي عطري و خارجي و ايراني را به رخ فريبرز كشيد.

به تنهايي ميز شام را آماده كردم و نگاهي به ماريا انداختم كه كمي دور از جمع ناراحت و خاموش توي لاك خودش بود. حتي براي كمك كردن به من هم رغبتي نشان نداد .

" شام اماده است ."

فقط فريبرز متوجه صداي من شد و بلند شد . بقيه هنوز اختلاط مي كردند .

" ماني فكر نمي كني خورشت قورمه ات كمي آبكي شده ؟"

نگاهم به فريبرز بود كه با اشتها خورشت را روي برنجش مي ريخت و خاله آرمينا همهيچ به روي خودشان نياوردند كه فريبرز گفته بود از بچگي از خورشت قورمه سبزي بدش مي آيد .

مادر در پاسخ آرمينا گفت:" ماني از من هم بهتر آشپزي مي كند . طفلي هم درس مي خواند و هم در كارها به من كمك مي كند."

نمي دانم مي توانست جلوي دهانش را بگيرد كه دارم براي فريبرز يك پولور مي بافم يا نه؟ اما خوب فرقي هم نداشت.

بعد از صرف شام همه از پشت ميز برخاستند و من ماندم و ميز چپاول شده . به آرامي ظرفها را جمع مي كردم كه صداي نرم و موزوني از پشت سر گفت:" كمك نمي خواهيد؟"

با ديدنش دستپاچه شدم و گفتم:" نه... خودم... از پسش بر مي آيم ... ممنونم."

چه لبخند زيبايي بر لب داشت! خداي من چقدر شبيه من بود .

" تو امشب همش كار كردي هيچ كس هم بهت كمكي نكرد .

" اي بابا ... پذيرايي از چها نفر كه كمك نمي خواهد."

ظرفها را به آشپزخانه بردم . دوباره از ديدنش در آشپزخانه هول شدم . ليوان ها از دستم افتاد و شكست . سيني حاوي ليوان هاي خالي را روي كابينت گذاشت و از من جارو و خاك تنداز خواست . صداي آرمينا را شنيدم كه گفت:" ماني ! تو هنوز هم دست و پا چلفتي هستي دختر !"

مي دانستم جارو و خاك انداز هميشه در كابينت ظرفشويي است اما آن لحظه حتي نمي دانستم آنها به چه دردي مي خورد.

"مواظب باش چرا از روي شيشه ها رد مي شوي؟"

از صداي فريادش دلم ريخت . خداي من ! چرا دمپايي پايم نبود؟! مادر به آشپزخانه آمد . با ديدن خوني كه از پايم مي چكيد محكم زد توي صورتش و گفت:" اي واي ! خدا مرگم بده چي شد ماني ؟"

" نمي دانم مادر جارو خاك انداز كجاست؟"

مادر خودش رفت و تمام خرده شيشه ها را با سرعت جمع كرد . خون پايم بند آمده بود . او هنوز با تعجب نگاهم مي كرد. مادر پس از اطمينان از اينكه بريدگي پايم زياد عميق نيست گفت :" نمي خواهد ظرفها را بشوري بيا بريم پيش ماريا ... طفلكي فردا مي رود آن وقت دلت مي شوزد . "

نگاهم به فريبرز بود كه از آشپزخانه بيرون رفت .


صبح پس از انتقال وسيله ها به كاميون كه دوساعت طول كشيد لحظه خداحافظي فرا رسيد . اشك ماريا بند نمي آمد . من هم گريستم . جمعه بود و چون روز تعطيل بود فريبرز هم خودش را آفتابي كرد .

" آقا ستار دخترم را به شما مي سپارم ."

" اي بابا مادر جان ! مگر كجا مي رويم؟ همين جا چند صد كيلومتري شما هستيم . "

" بله ! مي دانم ولي گفتم مواظبش باشي در شهر غريب. "

رفتند . كاسه آبي پشت سرشان ريختم . من و مادر تا ظهر اشك ريختيم . به همين زودي دلمان براي او تنگ شده بود .

pink girl
2009/8/02, 05:01 PM
41



" ببين ماني دو هفته از رفتن خواهرت گذشته . خوب خدا را شكر زنگ مي زند و راضي به نظر مي رسد . من هم بايد بروم پيش پدرت. دست كم تا عيد بايد پيشش بمانم . به قدري از ما سير شده كه تا حالا هيچ خبري هم از ما نگرفته . مي روم تا يك جوري دلش را نرم كنم . خدا بيامرز مادربزرگت را نديدي او هم كينه اش شتري بود."

" مادر من كجا بروم؟راستي راستي كه خيال نداريد منو بفرستيد پيش فريبرز ؟"

" چرا اين مهمترين قسمت تصميم من است . تو در اين ودتي كه پيشش هستي بايد يك جوري..."

اشكهايم سرازير شد . مادر نقشه همه چيز را كشيده بود . بايد يك جوري خودم را به او نزديك مي كردم تا به طرف من كشيده شود و بعد...

" همه چيز را مي اندازيم گردن او ! و چون چاره ي ديگري ندارد با تو ازدواج مي كند."

نگاهم نمي كرد كه ببيند چطور از شرم به خوذم مي پيچم . اين كار من نبود نه ! نمي توانستم دوباره وجودم را در اختيار كسي بگذارم .

" اين قدر گريه نكن ماني ! باور كن اين به صلاح توست . تو زن هر كسي بشوي فردايش بايد طلاق بگيري چون گندش بالا مي آيد."

خودش هم به گريه افتاد و گفت:" مي دانم در مورد من چه فكري مي كني ميدانم . ولي باور كن همش به خاطر خوت است . فكر مي كني از اين پسره خوشم مي آيد ؟ نه به جان تو . ولي چه كنيم كه مجبوريم...به خدا هروقت نگاهم به نگاهت مي افتد از خجالت و شرمندگي آب مي شوم ... من تو را به اين روز انداختم ...من . نفرين به آن حرامزاده ي نامرد."

دوباره دلم در حريق ندامت سوخت . آن جانب بي رحم . خداي من ! چرا سكوت كردم ؟ چرا در قفس را به روي درنده اي چون او گشودم . چرا ؟


پولور آماده شده بود . آستينهايش سپيد بود . تنه اش مشكي. نمي دانم از اين خوشش مي آمد يا نه ؟

مادر چمدانش را بسته بود . رو به من گفت:" امشب دعوتش مي كنيم بيايد اينجا . نه ! ما مي رويم پايين اين طور بهتر است. ماني برو كادو را بهش بده و بگو كه شب براي يك موضوع مهم ..."

" مادر فكر نمي كني بدون دعوت بد باشد؟"

" تو كاري را كه من مي گويم بكن . فهميدي؟"

پولور را كادو كردم و با ترديد بيرون رفتم . وقتي از پله ها پايين مي رفتم ياد صبح افتادم كه با خانم گرمارودي در سالن يك ربعي حرف مي زد و با فكر اينكه در چه موردي ممكن است حرف زده باشند زنگ را فشردم. مثل اغلب وقتها ربدوشامبر يه تن داشت و كلاهش را هم بر سر گذاشته بود .

لبخند زد و گفت:" تو هستي؟" و خودش را كنار كشيد. از ضبط صوت صداي خواننده مي آمد: دو سه شبه كه چشمام به دره خدا كنه كه خوابم نبره...

تعارفم كرد كه بنشينم . ضبط را خاموش كرد و با معذرت خواهي رفت را لباسش را عوض كند . چند دقيقه بعد برگشت . بولوز سپيد پوشيده بود با شلوار گرم كن مشكي . ياد پولور افتادم . با خجالت و دستپاچگي كادو را به طرفش گرفتم و گفتم:" قابل شما را ندارد."

نگاهي به كادو انداخت و پرسيد:" براي من است ؟ چه خوب." و آن را باز كرد . پولور را بلند كرد و نگاهي دقيق به آن انداخت .

" كار خودت است نه؟"

با شرم گفتم :" بله ! البته زياد خوب از آب در نيامده ."

" عالي است . دستت درد نكند. ولي از كجا مي دانستي من به دو رنگ سياه و سپيد علاقه مند هستم ؟"

از كجا مي دانستم ؟ تمام بچه هاي مدرسه مي دانستند . از آنجا كه هميشه تيپ سياه و سپيد مي زد . پولور را تا كرد و روي ميز گذاشت . بعد پرسيد :" چاي مي خوري يا نسكافه؟"

" هيچ كدام! بايد بروم... راستش آمده بودم بگويم من و مادر خودمان را براي شما دعوت كرديم...اينجا."

خنديد و گفت:" خيلي خوب است. البته پذيرايي را خودت بايد به عهده بگيري . چطور است خانواده عمه رويا را هم دعوت كنيم؟"

نخستين مرتبه بود كه از كلمه عمه استفاده مي كرد . حرفش را قطع كردم و گفتم:" نه ! راستش ... چطور بگويم... مادر مي خواست با شما درباره موضوعي صحبت كند ..."

نگاهش كردم . چشمن سبزش برق مي زد. " آه ! كه اينطور خيلي خوب . پس برويم كمي خريد كنيم. آخر مي داني همه چيز تمام شده."

" خودتان را به زحت نياندازيد . ما كه با هم تعارف نداريم."

ولي قبول نكر و از من خواست براي خريد همراهي اش كنم . مادر مخالفتي نشان نداد. پس از تعويض لباس همراهش رفتم . خودش بي آنكه از من چيزي بپرسد همه چيز خريد . پس مرا براي چه آورده بود ؟

به خانه كه رسيديم نگذاشت بروم و گفت:" نه تو را به خدا آشپزي من زياد تعريفي ندارد .خودت زحمتش را بكش ."

قبول كردم وگفتم :" باشه." خوشحال شد . از من خواست مرغ سوخاري و برنج زعفراني درست كنم . گوشت را هم خودش چرخ كرد و گفت كه خيلي وقت است كباب شامي نخورده . وقتي ظرف مي شستم صدايي در گوشم پيچيد : داري آب بازي مي كني يا ظرف مي شوري دختر.

به طرف صدا برگشتم مادربزرگ بود . موهاي سپيدش به روي شانه هايش ريخته بود . نگاهش كردم به طرف من آمد. به سقف اتاق نشيمن نگاه كرد و گفت: من از آن بالا تو را ميديدم ...

با هراسي جنون آميز جيغ كشيدم و از آشپز خانه زدم بيرون . سرم خورد به يك جاي نرم و نگاه سبزي كه شگفت زده به من زل زده بود . از اينكه با او برخورد كردم معذرت خواستم . دهانم خشك شده بود .

" حالت خوبه؟"

" بله متاسفم كه شما را ترساندم...راستش مادر بزرگ..."

منتظر ماند تا گريه هايم تمام شود . اما نمي شد . تازه بغض گلويم تركيده بود.

" خيلي خوب ! اگر حالت زياد خوب نيست برو بالا استراحت كن ."

اشكهايم را پاك كردم و گفتم:" نه الان حالم خوب مي شود ... ببخشيد كه..."

" اين قدر معذرت خواهي نكن ... به حرفم گوش كن ... برو بالا و استراحت كن ."

چند لحظه به همديگر خيره شديم. و بعد مجبور شدم به خانه برگردم . براي مادر توضيح مختصري دادم و توي اتاقم انگار قرص بيهوشي خورده باشم روي تختم افتادم.

pink girl
2009/8/02, 05:38 PM
42




مادر چمدانش را دردست گرفت خيالش راحت و آسوده بود . بعد از كلي كلنجار رفتن با فريبرز سرانجام او را مجبور كرد كه مرا نزد خودش نگه داد . فريبرز زير بار نمي رفت و مرتب مي گفت: نه عمه جان من هيج مسووليتي نمي توانم قبول كنم . خواهش مي كنم از من انتظار نداشته باشيد كه...

مادر حرفش را بريد و گفت: ببين من خوب مي دانم شما در چه معذوراتي قرار گرفته ايد ولي قبول كنيد كه من جز شما به كس ديگري نمي توانم اعتمادكنم...ماني دختر سر به راهي است و به طور حتم پشيمان نمي شويد...

فريبرز بي خبر از نقشه مادر قبول كرد و افزود: ماندانا در اين مدت بايد تابع مقرراتي باشد كه من برايش تعيين مي كنم.

مادر صورتم را براي چندمين بار بوسي و گفت:" ديگر سفارش نكنم دختر ! يه جوري مخش را بزن... دلبري و ادا اصول را هم كه بلدي ... مي خواهم تا نزديك عيد كارش را ساخته باشي.. فهميدي؟"

آهي كشيدم و نگاهش كردم. فكر كردم هيچ مادر ديگري پيدا مي شود كه دخترش را ترغيب كند براي يك بيگانه آغوش باز كند؟

مادر رفت و من تازه احساس كردم كه خيلي تنها شده ام . خانه را مرتب كردم . هيچ دلم نمي خواست كه پايين بروم . ساعتي پس از رفتن مادر من هنوز گريه مي كردم . در خانه به صدا در آمد . مي دانستم فريبرز است . در را باز كزدم و به رويش لبخند زدم .

" گريه مي كردي ؟ نكند راستي راستي مادر رفته دبي؟" و بعد با مهرباني افزود:" نمي آيي پايين ؟"

" چرا همين الان بايد وسايلم را بردارم."

" خيلي خوب منتظرت مي مانم."


هيچ از با او بودم نمي هراسيدم . نه ! من از او نمي ترسيدم . بيچاره روحش هم از نقشه و افكار مادر بي خبر بود .لازم نبود همه چيز را بردارم هروقت احتياج پيدا مي كردم مي توانستم بيامي بالا. از پله ها پايين رفتم . در را به رويم گشود . لبخند به لب داشت و مهربان به نظر مي رسيد . با اتاقي رفتم كه زمان حيات مادر بزرگ به من تعلق داشت.

لباسهايم را توي كمد قرار دادم و تختم را مرتب كردم . نزديك غروب بود و هوا حسابي تاريك شده بود . با شنيدن صداي ذان دوباره بغضم تركيد . چرا احساس غريبگي مي كردم. نمي دانم . فكر كردم خيلي تنها هستم . براي دوري از كساني كه از پيشم رفته بودم اشك ريختم .

يكي در دلم فرياد مي زد تو از همه سزاوارتري كه برايت اشك بريزند .

- چرا.
چون خيلي بدبخت و احمقي!
نه! احمق نيستم . او خيلي بي رحم و وحشي بود! من كه نمي توانستم...
بي آنكه بفهمم جيغ كشيدم :" نه نه من هيچ گناهي نكردم . هيچ تقصيري نكردم." و به طرف در برگشتم كه با فشار باز شد. فريبرز نگران و مبهوت به من نگاه كرد . تازه فهميدم چه كار كرده ام .

" ماندانا . چي شده ؟ من كه گفتم اينجا راحت نيستي . بلند شو برويم اتاق نشيمن . تنهايي آدم را كلافه مي كند ."

لحنش به قدري مهربان و صميمي بود كه چاره اي جز رفتن نداشتم . چاي ريخت و تعارفم كرد بنوشم . پس از صرف چاي روي مبل نشست و خيلي جدي گفت:
" بنشين ماني . شايد اينكه قبول كردم تو پيشم بماني كار درستي نبود و من اصلا نبايد مي پذيرفتم . اما وقتي گفتي مادرت براي آشتي با پدرت مي رود قبول كردم . خوب براي اينكه در اين مدت با مشكلي رو به رو نشويم بهتر است بگويم من از خيلي كارهايي كه ممكن است به اقتضاي سن تو باشد خوشم نمي آيد . براي من فقط درس خواندن مهم است . دوست دارم بيشتر از گذشته به درسهايت بپردازي . متوجه شدي چه گفتم؟"

" بله متوجه هستم و قول مي دهم هيچ تخطي صورت نگيرد."

شايد انتظار نداشت به اين سرعت حرفهايش را قبول كنم چوم تعجب كرد و لحظه اي به من خيره شد . " در ضمن هيچ دوست ندارم بچه هاي مدرسه بفهمند كه من و شما فاميل هستيم و اينكه با هم زندگي مي كنيم."

دوباره سرم را به نشانه تاييد تكان دادم.

GOL SHAB BOO
2009/8/03, 06:50 AM
سلام
مرسی عزیزم
معلومع خیلی وقت گذاشتی.

pink girl
2009/8/03, 08:20 AM
به پشتي صندلي تكيه داد و گفت:"خوب حالا شام رو مي خواي چي كار كني؟"

با لبخند گفتم:" هر چي شما دوست داشته باشيد."

" اكثر شبها حاضري مي خورم ولي ناهارها بايد پختني باشد . شبها ترتيب ناهار روز بعد رو بده...البته من هم كمكت مي كنم . امشب هم سيب زميني سرخ كرده مي خوريم . چطور است؟"

" حرفي ندارم."

پيش از اينكه از جا بلند شوم گفت:" براي شركت در مسابقه مشاعره تا حالا وقت گذاشته اي؟"

" نه و متاسفانه وقت نشده . راستش خودم را زياد براي شركت در اين مسلبقه آماده نمي بينم."

" اينها همش بهانهي تنبل هاست. از امشب بايد شبي بيست بيت حفظ كني زمان زيادي تا شروع مسابقه نمانده."

" شبي بيست بيت فكر نمي كنم ..."

" خودت را دست كم نگير ! دست كم بايد شبي پنجاه بيت حفظ كني ... ولي خوب براي شروع بيست بيت كافي است."

به آشپزخانه رفتم و چند سيب زميني برداشتم . او به اتاق خودش رفت و چندي بعد با تابلويي در دست برگشت . مي خواست تابلو را به ديوار بكوبد . بالاي ميز تلويزيون يك ميخ خالي نظرش را جلب كرد . من كه كارم تمام شده بود به اتاق نشيمن برگشتم . نگاهش به سمت تابلو بود پرسيد:" چطور است ؟ جايش بد نيست؟"

نگاهم روي عكس بچگي ام ميخكوب شد و پرسيدم:" عكس من دست شما چه مي كند؟"

اين بار او با تعجب گفت:" عكس شما ؟! اين عكس بچگي خودم است؟!"

مات و مبهوت چند بار نگاهم از عكس به چهره اش و از چهره اش به عكس گردش كرد . خداي من ! موهاي چتري خرمايي رنگ چشماني سبز و تيله اي و مژه هايي بلند و مشكي . من هم شبيه اين عكس را دارم . چقدر شبيه من بود .

" به چي فكر مي كني؟"

پيش از اينكه حرفي بزنم به اتاقم رفتم و عجولانه و پر شتاب از لاي آلبومم عكسي شبيه عكس او را بيرون آوردم و دوان دوان خودم را به او رساندم. عكس را به دستش دادم و هيچ نگفتم . خودش هم با شگفتي به دو عكس نگاه كرد. فقط حالت نشستن من كمي فرق مي كرد . تاريخ حك شده زير عكس من به ده سال پيش بر مي گشت ولي براي او به بيست و دو سال پيش .

" خيلي عجيب است ! شباهت تا اين حد ؟!" سپس بيشتر و عميق تر به عكس دقيق شد.

به ياد سيب زميني ها افتادم و با عجله خودم را به آشپزخانه رساندم . آماده شده بودند . زير تابه را خاموش كردم . وقتي برگشتم فريبرز هنوز داشت به عكس من نگاه مي كرد . اين بار لبخند محوي روي لبانش بود و گفت:" مادربزرگم هميشه مي گفت شبيه پدر بزرگ هستي . حيلي هم اين شباهت زياد است . فكر مي كنم تو هم به پدر بزرگ رفتي."

نگاه سبزمان چند لحظه به هم خيره شد . حالا هم خيلي شبيه هم بوديم . با دستپاچگي گفتم :" شام حاضر است . توي آشپزخانه ميز را بچينم يا اينجا ؟"

عكس را به من برنگرداند و نمي دانم با آن چه كرد . زير لب گفت:" توي آشپزخانه..."

هر دو ساكت و بي حرف شام خورديم . پس از شام مجبورم كرد بيدار بمانم و بيست بيت شعر را حفظ كنم . حافظه ام هيچ كمكم نمي كرد . اگر بيان رسا و جذاب او نبود بعيد به نظر مي رسيد كه آن بيتها در ذهنم بنشيند . تمام بيت بيت را آخر برايش خواندم . تشويقم كرد و گفت:" براي شروع خيلي خوب بود بايد ذهنت تمرين و ممارست را ياد بگيرد . امشب دو ساعت طول كشيد ولي حتم دارم شب هاي ديگر اين مدت تقليل يابد ... خوب ديگر ... بايد بخوابيم كه فردا صبح زود بيدار شويم."

شب به خير گفت و رفت . من هم ديگر كاري نداشتم حتي براي ناهار فردا مرغ سرخ كرده بودم و كاري نمانده بود.

چراغ مطالعه اش روشن بود . هر چند خوابم نمي برد ولي به اتاقم رفتم.خواستم در را قفل كنم كه به ياد حرف مادر افتادم: او بايد به تو نزديك شود ! و دستانم از قفل كردن در منصرف شد.

pink girl
2009/8/03, 08:46 AM
43




" ببين ماندانا چقدر به هم مي آيند . انگار خدا آن دو را براي هم آفريده ."

مسير نگاهش را تعقيب كردم. فريبرز با خانم گرمارودي قدم زنان صحبت مي كردند . پيش از اينكه چيزي بگويم ناديا با لج گفت:" هيچ هم به هم نمي آيند . خانم گرمارودي دماغش خيلي دراز است . وقتي حرف مي زند تمام ئنئانهايش پيداست . آخر خيلي دهانش گشاد است."

هر چند دماغ خانم گرمارودي زياد دراز نبود اما حرفي كه در مورد دهانش زده بود حقيقت داشت . نسرين مي خواست لج ناديا را در بياورد و گفت:" خانم گرمارودي خيلي خوشگل است . صورتش سبزه است اما خيلي نمكي و با مزه است . خدا كند اين آقاي مغرور از او خوشش بيايد."
ناديا گردن كج كرد و كمي از ما فاصله گرفت.

به ياد شب پيش افتادم كه از من پرسيده بود : چه روزهايي با خانم گرمارودي كلاس داري؟و بعد هم گفته بود آيا از نحوه تدريسش خوشت مي آيد؟

" ماني بيا زنگ خورد حواست كجاست؟"

رفتم تا دفتر حضور و غياب آقاي بهتاش را از دفتر مدرسه بياورم . متوجه ورود من شد . هول شدم و سلام كردم . خانم گرمارودي به روي من لبخند زد .

خانم كامياب خطاب به من گفت:" كي وقت داري در گروه تئاتر تمرين كني؟"

نگاهي گذرا به فريبرز انداختم و گفتم:" نمي دانم بايد فكر كنم...نمي شود امسال در گروه تئاتر نباشم؟"

" نه ! حرفش را هم نزن . پارسال بدون حضور تو كلي مكافات كشيديم . يك جوري برنامه هايت را رديف كن . فردا خبر را به من بده ."

كلاس مرتب بود . تخته سياه تميز و پاك شده بود . بچه ها هم ساكت و منظم سر جايشان نشسته بودند. مي دانستم تك تكشان عاشق اين زنگ و زنگ نگارش بودند .

روي ميز يك شاخه گل رز صورتي وجود داشت كه كار ناديا بود . به كلاس كه آمد همه يك پارچه چشم شدند . بر جا داد و نشست . رز صورتي را هم بو كشيد و روي دفترش گذاشت . ناديا از خوشي لبريز شد . من هم به كسي نگفتم كه پولور سياه و سپيدش را من بافته ام كه اينقدر به او مي آيد . هنوز درس را شروع نكرده بود كه در زدند.

خانم دفتر دار سرش را داخل كلاس كرد و گفت:" تلفن با خانم ستايش كار دارد؟"

خانم مدير گوشي را به دستم داد . گوشهايم به يقين درست مي شنيدند :" نامزدت از فرانسه زنگ زده ."

آه از نهادم بر آمد . لب هايم مي لرزيد و نمي توانستم صاف بنشينم . به ميز تكيه دادم و گفتم:" بله ؟"

" به به خانمي خودم ! معلوم هست كجايي ؟ هر چه زنگ مي زنم كسي جواب نمي دهد ."

" تويي چرا زنگ زدي اينجا ؟"

" پس كجا بايد پيدايت كنم ؟ دلم برايت تنگ شده ."

" لازم نبود زنگ بزني اينجا . خوب چه كارم داشتي؟"

"هيچي ! فقط مي خواستم بدانم كجايي؟"

" كجا مي خواستي باشم ؟ راستش ما ديگر آنجا زندگي نمي كنيم . يك خانه كوچك پيدا كرديم...همين نزديكيها..."از دروغي كه مي گفتم راضي بودم . ادامه دادم :" با كاري كه تو كردي مگر مي شد كه آنجا زندگي كرد... جايي كه هستيم تلفن هم ندارد."

" اوه چه بد دلم برايت خيلي تنگ شده . "

" خوب اگر كاري نداري قطع كنم اينجا مدرسه است خوب نيست كه زياد صحبت كنم ."

عاقبت خداحافظي كرد . تازه توانستم نفس آسوده اي بكشم. به كلاس برگشتم . صورتم داغ بود . آنقدر نگاهم كرد تا سر جايم بنشينم .

كمي عصبي به نظر مي رسيد . روي صندلي نشست و از يكي از بچه ها خواست كه درس جديد را با صداي بلند بخواند . گه گاهي كه نگاهم با نگاهش تلاقي مي كرد متوجه علامت سوالي مي شدم كه از برق نگاهش ساطع مي شد .

" خانم ستايش . بيرون از پنجره هيچ خبري نيست نگاهتان به كتاب باشد."

از تذكري كه به من داد پريدم بالا و نگاه سرزنش آميزش را به جان خريدم . زنگ كه به صدا در آمد او گل رز را برداشت و بدون خداحافظي از كلاس بيرون رفت.

pink girl
2009/8/03, 10:12 AM
44





پس از اينكه شام در سكوت صرف شد فريبرز كه بعد از ظهر تا آن موقع مي خواست چيزي بگويد و هر بار منصرف مي شد عاقبت لب باز كزد و گفت:" امروز كي زنگ زد مدرسه؟"

براي پاسخ دادن كلي عذاب كشيدم . دوست نداشتم دروغ بگويم . كمي رنگ به رنگ شدم و گفتم:" ماريا بود . نگران اين بود چرا كسي گوشي را بر نمي دارد."

پوزخند زد و سرش را تكان داد معني نگاهش را نفهميدم .

" پس نامزدتان از فرانسه زنگ نزده بود ."

وا رفتم و چسبيدم به صندلي . از جا بلند شد و رفت . با دست محكم به پيشاني ام كوبيدم . لابد خانم كمياب به او گفته بود يا او از خانم كامياب پرسيده بود . خيلي بد شد خيلي.

خجالت مي كشيدم در مقابلش ظاهر شوم ولي چاره ي ديگري نبود . با سيني چاي به اتاق نشيمن رفتم . در حال تماشاي تلويزيون بود . حتي نگاهي هم به سيني چاي نكرد . از بي اعتنايي اش كلافه شدم ولي نمي دانم چرا مي خواستم توضيح دهم.

" ببين فريبرز خان قبول دارم كه به شما دروغ گفتم ولي..."

نگاه برافروخته اش نگذاشت به حرفهايم ادامه دهم و گفت:" من از دروغگويي هيچ خوشم نمي آيد ."

چرا زنگهاي خطر برايم به صدا در آمد ؟ نكند او هم مثل برديا باشد....آه نه ! اين چه فكر ابلهانه اي است كه من مي كنم. مگر همه آدمها شبيه هم هستند ؟

دوباره توضيح دادم:" نامزدم نبود . خواستگارم بود كه به او جواب منفي داده ام . براي ادامه تحصيل رفته فرانسه . نمي دانم چرا زنگ زده مدرسه ؟"

بدون اينكه لب به چاي بزند از جا بلند شد و گفت:" من مي روم بخوابم . امشب به تنهايي شعر حفظ كن."

وقتي در اتاق را محكم پشت سرش بست توي مبل فرو رفتم . فكر نمي كردم اينقدر نارحت شود . چه اخلاق عجيبي داشت؟ اصلا به او چه ربطي داشت كه كي از كجا به من تماس گرفته؟

با وجودي كه زياد فكر آرامي نداشتم اما ظرف يك ساعت سي بيت را حفظ كردم . صبح كه بيدار شدم بر خلاف هميشه او صبحانه اش را خورده بود و لباسهايش را هم پوشيده بود . نگاهش به گل رز ديروزي ناديا بود كه روز ميز پلاسيده شده بود . فقط توانستم يك لقمه بخورم و بعد فوري به اتاقم رفتم و لباسم را عوض كردم . توي پاركينگ منتظر من بود . صبحها نزديكي مدرسه در يك خيابان خلوت مرا پياده مي كرد و بعد از ظهر هم نزديكي مدرسه سوارم مي كرد . هيچ خوش نداشت كسي ما را با هم ببيند . تا محل هميشگي پياده و سوار شدنم حرفي به لب نياورد . وقتي از ماشين پياده شدم بي آنكه نگاهم كند گفت:" لزومي نداشت موضوع نامزدي تان را از من مخفي نگه داريد خانم ستايش ."

و مهلت هيچ توضيحي را به من نداد و فاصله آنجا تا مدرسه را با آخرين سرعت طي كرد . دلم گرفت . با ديدن كيوسك خالي تلفن راه دور به ياد ماريا افتادم و عصبانيت فريبرز خيلي زوذ از خاطرم رفت . نمي دانستم ئر آن وقت صبح ماريا بيدار است يا نه ؟

" الو؟"

" سلام ماري صبحت به خير ."

از صدايش موجي از شادماني برخاست . " تويي ماني ؟ معلوم هست كجايي ؟ من اينجا از نگراني مردم ؟ "

برايش توضيح دادم كه چه شده و پرسيدم چرا به فريبرز زنگ نزده است.

" پس عاقبت مادر كار خودش را كرد...عيبي ندارد.... بد فكري نيست... رفتارش با تو چطور است؟"

خنديدم و گفتم :" مثل رفتار يك دبير با شاگردش البته گاهي وقتها رسمي تر و بدتر."

" كه اينطور .... باور كن خيلي خوشحالم كردي..."

عاقبت راضي به خداحافظي شديم . خوشحال و خرسند به سوي مدرسه پر كشيدم .

bahar_19
2009/8/03, 11:18 AM
مرسی هستی جون
راستی کتاب چند صفحه است و الان رو صفحه ی چندمیم؟

pink girl
2009/8/03, 12:02 PM
45



" سلام ماني . حالت خوبه !"

" سلام مامان معلوم هست كجايي ؟ چرا تا حالا زنگ نزدي؟"

" اينجا كه تلفن ندارد خراب شده . مجبور شدم بيايم تا شهر خوب چه خبرها ؟"

" هيچي ! خبر ها پيش شماست . بابا چه مي كند ؟"

" بابا ؟! ده روز طول كشيد تا اخمهايش را برايم باز كرد . طفلي مهبد به قدري سر به زير و آرام شده كه دلم به حالش سوخت . تحفه كجاست؟"

نگاهي به تحفه يعني فريبرز انداختم كهدر حال خواندن كتاب سينوهه بود . لبخند زدم و گفتم :" همين جاست."

" تا حالا روي خوش نشان نداده ؟"

دلم سوخت با اين حال گفتم:" نه خوشبختانه اهل اين حرفها نيست."

پوزخند زد و گفت:" همه مردها اهل اين حرفها هستند . منتها يكي آتيشي تر و يكي هم ..."

" خيلي خوب مادر با ماريا كاري نداريد وقتي زنگ زد بهش بگويم ؟"

" نه! فقط سلام مرا بهش برسان و بگو دوستان جديد مي گسرد حواسش باشد با آدمهاي بد مراوده نكند ."

" چشم مادر ."

" سلام مرا به آن تحفه برسان اينقدر هم وقت را از دست نده . مردها فقط منتظر يك اشاره از طرف زنها هستند . آن وقت... پدرت دارد غر مي زند . كاري نداري ماني ؟ خداحافظ."

گوشي را كه گذاشتم از حرفهاي مادر هت=نوز دلم مي سوخت . دو استكان چاي ريختم و به كنار فريبرز رفتم . رفتارش از چند روز پيش تا به حال زياد با من فرقي نكرده بود و با من حرفي نمي زد .

" لابد كتاب جالبي است كه اينطور شما را در خودش غرق كرده است؟"

هيچ نگفت.

" مادر به شما سلام رساند ."

بي اعتنا كتاب را ورق زد . آه كوتاهي كشيدم و با گفتن چايتان سرد نشود خواستم از جا بلند شوم كه گفت:" شماره اينجا را به نامزدتان مي داديد كه ديگر زنگ نزند مدرسه ."

نگاهي به طعنه چشمان سبزش انداختم و گفتم:" گفتم كه خواستگارم بود . قرار بود با هم نامزد بشويم . ولي من..."

صداي زنگ تلفن با صداي من در هم آميخت . همان طور كه نگاهم مي كرد گوشي را برداشت.

" آه شما هستيد خانم گرمارودي؟ حالتان چطور است؟"
گوشهايم به قدري تيز شده بود كه از زير موهايم زده بود بيرون . چرا خانم گرمارودي زنگ زده اينجا؟ خوب به من چه ؟ من بايد بفهمم چرا؟ خيلي احمقي به تو چه ربطي دارد . چرا ربط دارد ببين چقدر آهسته حرف مي زند تا من نشنوم .

پس از چند دقيقه گوشي را گذاشت و سر جايش برگشت . چهره اش كمي از هم باز شده بود.چاي را سر كشيد . نه انگار راستي سر حال شده بود .

" يك چاي ديگر بريزي ممنون مي شوم ."

حرصم گرفت و گفتم:" چاي نداريم ." و در مقابل چشمان حيرت زده اش افزودم :" چه خوب كرد كه زنگ زد ."

خودم هم نفهميدم چطور اين جمله از دهانم بيرون آمد. به سرعت سيني خالي را به آشپزخانه بردم . مادر چه خوش خيال است اين آقا مرا داخل آدم حساب نمي كند . متوجه نشدم كي به دنبالم به آشپزخانه آمد.

" انگار حلت زياد خوب نيست ؟"

نگاهش نكردم ببينم كجا ايستاده و چشمانش چه حالتي دارد ؟ زنگ خانه كه به صدا در آمد رفت تا در را باز كند .

GOL SHAB BOO
2009/8/03, 12:11 PM
مرسی.واقعا دمت گرم.
چقدر از کتاب مونده؟

pink girl
2009/8/03, 12:59 PM
هنوز آرام نشده بودم كه با سر و صداي آرمينا و خاله رويا دوباره دلم به هم ريخت . مي دانم چرا سرزده آمده بودند . خاله رويا خواهر مادرم بود ديگر . خوب بلد بود مچ بگير؟! مچ بگيرد؟!

" كجايي ماني ؟ پيدات نيست."

به زور به رويشان لبخند زدم . فريبرز آن دو را دعوت به نشستن كرد . خاله رويا نطق كردنش حرف نداشت .

" به جان آرمينا وقتي شنيدم سيما رفته و ماني را فرستاده پيش شما خيلي نارحت شدم . اين چه معني دارد تا وقتي ما هستيم ماني مزاحم شما بشود ؟"

فريبرز نگاهي گذرا به من انداخت كه سرم پايين بود . صداي خاله رويا را شنيدم كه گفت:" آمديم ماني را با خودمان ببريم! خوب نيست بيشتر از اين اينجا بماند ."

چاي ريختم . با ديدن آرمينا نفس در سينه ام حبس شد . انگار غول بي شاخ و دم جلوي ديد من ظاهر شد . چه لبخند مسخره اي روي لبان ماتيك زده اش نقش بسته بود .

" خوب تعريف كن ببينم ."

" چي را بايد تعريف كنم؟"

" خيلي كلكي ماني ! اينجا ماندي براي چه؟ فكر نمي كني كمي دور از عقل است كه يك دختر جئان كنار يك مرد جوان زندي كند؟"

خوب مي دانستم حرفهايش عين حقيقت است ولي چه بايد مي گفتم؟

" خوب ؟ نگفتي تا چه حد پيش رفتيد؟"

چنان با غضب نگاهش كردم كه هر كسي مرا مي ديد سكته مي كرد . خاله رويا هم نگاهش با طعنه همراه بود ." خوب ماني سر حال به نظر مي رسي؟"

فكر مي كنم چشمان خاله رويا عيب داشت و اگر هم نداشت زبانش عيب داشت. من كجا سر حال نشان مي دادم ؟

آن شب آن دو براي شام ماندند و به قدر كافي مرا از متلكهايشان شرمنده كردند . وقتي مرفتند اصرار كردند همراهشان برومولي فريبرز آب پاكي را روي دستشان ريخت .

" ماندانا با مسوليت من ينجاست و نمي توانم اجازه بدهم جايي برود اما اگر عمه سيما اجازه دادند آن وقت حرفي ندارم ."

آرمينا اخمو و بد اخلاق شد و موقع خداحافظي گفت:" به خوش بگذرد مارمولك!"

نمي دانم چرا نشسته بودم و گريه مي كردم . با شنيدن صدايش بيشتر اشكم در آمد .

" گريه مال آدمهاي ضعيف النفس و ترسوست . به جاي گريه كردن بايد جوابشان را مي دادي!زبان اينجور وقتها به درد آدم مي خورد . مي خواستم جوابشان را بدهم ولي ديدم با اين كار تو بد عادتمي شوي .هميشه كه نبايد ديگران از حقت دفاع كنند . بايد از خودت جسارت و شهامت به خرج دهي ."

سرم را روي ميز گذاشتم و با صداي بلند گريه كردم . راست مي گفت چقدر از اين بابت تا به حال تحقير شده بودم.

pink girl
2009/8/03, 01:44 PM
46




از تمرين تئاتر بر مي گشتم كه ماشين اقاي قربانزاده كارگردان تئاتر جلوي پايم ترمز كرد . لبخند زنان شيشه را پايين كشيد و گفت:" اجازه بدهيد شما را برسانم."

دستپاچه شدم و گفتم:" نه خيلي ... ممنونم راه زيادي نيست."

در سمت جلو را باز كرد و من چاره اي جز سوار شدن نداشتم .

" شما استعداد عجيبي در زمينه تئاتر داريد . از ديدن بازي شما لذت مي برم."

با شرم گفتم:" از لطف شما ممنونم."

وقتي پياده شدم از او تشكر كردم . برايم دست تكان داد و بوق زد . فريبرز سلامم را با نگاه خشك و سردش پاسخ داد . لحنش عجيب عصبي بود و پرسيد :" كارگردان تئاتر شما همه ي اعضا را تا دم در خانه مي رساند؟"

مي دانستم ز پشت پنجره ما را ديده. " مسيرمان يكي بود."

پوزخند زد :" اوه! مسيرتان يكي بود ." آنگاه با غضب روي مبل نشست و دوباره گفت:" مسيرتان يكي بود خوب است ."

هنوز ايستاده بودم و جرات نداشتم بروم لباسم را عوض كنم .

" روز اول به شما گفتم حوصله بازي هاي دخترانه را ندارم . گفتم يا نه؟"

صدايش هر لحظه بلند تر مي شد . فكر نمي كردم تا اين حد از اين كار ناراحت شود . سرم را پايين انداختم و گفتم:" تكرار نمي شود معذرت مي خوام."

راضي نشد و آمد و مقابلم ايستاد . " يكبار ديگر تكرار شود ناچارم شم را بفرستم پيش خاله ات ."

از تهديدش دلم گرفت . از مقابلم گذشت تازه جرات پيدا كردم و گفتم:" با وجودي كه كاري بر خلاف قانون و شرع انجام ندادم ولي با اين حال مي پذيرم كه اشتباه كردم ." و با سرعت به اتاقم رفتم .

ساعت سه بعد از ظهر بود و من حسابي گرسنه بودم . بت كمال تعجب ديدم هنوز ناهار نخورده ." شما بايد ناهارتان را بخوريد . از امروز به بعد من هرروز تمرين دارم و هر روز همين ساعت بر مي گردم."

خشك و بي تفاوت گفت:" منتظر شما نبودم اشتها نداشتم." خوب مي دانستم دارد انكار مي كند . " از فردا بعد از تمرين منتظر من مي ماني . خودم مي آيم دنبالت ."

" اينجوري خيلي براي شما دردسر مي شود . گفتم كه ديگر تكرار نمي كنم . "

زل زد به چشمانم و گفت:" همين كه گفتم...در ضمن خوراك لوبيا هم خيلي خوشمزه شده . الان كه امتحاناتت شروع شده بايد تمرين را تعطيل مي كرديد ."

براي خودم آب ريختم و او بي معطلي ليوان را برداشت و تا ته سر كشيد .

" فردا چه امتحاني داري؟"

" ادبيات . دبيرمان هم خيلي سخت گير است."

به روي هم لبخند زديم . نمي دانم چه در نگاهم ديد كه گفت:" اگر خيال مي كني كه سوالات امتحاني را در اختيارت قرار مي دهم بايد بگويم متاسفم."

" زياد كه سخت نمي گيريد؟"

"چرا اتفاقا هميشه از راحتي و آساني سوالهاي طرح شده بدم مي آيد . امتحان بايد امتحان باشد."

كمكم كرد تا ظرفها را جمع كنم و بعد هم خودش جلوي ظرفشويي ايستاد .

" تو فردا امتحان داري برو به درست برس ."

تشكر كردم و به اتاقم رفتم .

دو ساعت بعد در به صدا در آمد . از من كتاب خواست من هم براي استراحت و نوشيدن چاي به نشيمن رفتم . با ديدن من و سيني چاي كه در دستم داشتم لبخند زد و گفت:" چه كار خوبي كردي."

نيم نگاهي به ورقه پرسش ها اندختم و گفتم:" هنوز تمام نشده؟"

" چرا مي خواهم از بين سوالهايي كه انتخاب كرده ام مشكل ترين آنها را برگزينم . چيه ؟ از حالا داري تقلب مي كني ."

" نه من درسم را آماده كرده ام."

ديگر نگاهي به ورقه نينداختم و چاي را سر كشيدم . به پشتي صندلي تكيه داد و گفت:" دوست داري از كدام فصل سوال بيشتري طرح كنم ؟"

" فصل دوم . فصل دوم را خيلي دوست دارم . البته فصل سوم هم بد نيست ."

" در كدام فصل مشكل داري؟"

" فصل پنجم ."

" خوبامشب باهم رفع اشكال مي كنيم . چطور است ؟"

برايم توضيح داد كه هر چيزي را چند بار بخوانم تا حفظ شوم بعد حفظ شده ها را بعد از نيم ساعت روي كاغذ بياورم .

" پس فردا چه امتحاني داري؟"

" زبان . خانم گرمارودي."

نگاهي عميق به من انداخت و گفت:" زبان كه مشكلي نداري؟"

" هيچ وقت نداشتم اما دوسال پيش زبان را هم تجديد شدم."

" هيچ وقت به من نگفتي علت ناكهاني افت تحصيلي تو چه بود؟"

خيره در زلال سبز چشمانش لب پايينيم را گزيدم . سكوت طولاني شد و او با لبخند نا مفهومي گفت:" اگر نمي خوهي بگويي مشكلي نيست . قبول مي كنم كه تنها به خاطر قتل مادر بزرك و دوستت نتونستي به تحصيل ادامه دهي ! ولي اين دوقضيه پارسال اتفاق افتاد دو سال پيش چرا..."

با ديدن ناراحتي ام ادامه نداد. كتابها را بست و با عزمي راسخ گفت:" درست را خواندي؟"

" بله يك دور خواندم ."

" حاضري برويم كمي بيرون قدم بزنيم؟"

متعجب از اين پيشنهاد موافقت كردم .

با لبخند گفت:" پس لباس گرم بپوش . كلاهت را هم سرت بگذار هوا فوق العاده سرد است."

پالتويم را پوشيدم و شال و كلاهم را براداشتم .

mahsa1984
2009/8/03, 02:11 PM
به جاهای حساسش رسیده.نمیتونم بشینم سر درسم.میخوام ببینم آخرش چی میشه؟؟؟

pink girl
2009/8/03, 02:56 PM
وقتي روي برفهاي يخ زده قدم مي زديم احساس كرخي و سرما در تمام تنم رخنه كرد . از خيابان خانه خودمان دور شده بوديم. هوا سرد و تاريك بود . هيچ كداممان سخني بر لب نياورديم . نزديك پارك روي نيم كتي نشستيم. عاقبت او سكوت را شكست.

" در شهر خودم غروب كه مي شد تمام دشت را زير پا مي گذاشتم . پدرم يك مزرعه بزرگ برنجكاري داشت البته همه را فروختيم و خرج دوا و دكتر مادر كرديم . مادرم سرطان داشت و متاسفاه..."

حرفهايش را با كشيده اهي عميف ناتمام گذاشت .هيچ وقت نشده بود از گذشته اش با من حرفي بزند . با وجودي كه انتظار نمي كشيدم به حرفهايش ادامه دهد اما او گفت:" دو سال بعد از مرگ مادر پدر هم بر اثر نارحتي قلبي فوت كرد آن موقع شانزده سال بيشتر نداشتم . پدربزرگم مرا تحت حمايتهاي خودش قرار داد و بعد از فوت او مادربزرگم اين وظيفه را بر عهده گرفت . من خيلي به درس علاقه داشتم و براي ادامه تحصيل در دانشگاه به تهران آمدم و بعد... بدون حضور پدر و مادر زندگي سخت مي گذرد ."

احساس كردم لحن صدايش گرفته است .

" الان ديگر كسي را نداري؟"

نگاهم كرد و گفت:" چرا مادر بزرگم هنوز زنده است . البته يك دختر خاله هم دارم به اسم مارجان كه او هم پدر و مادرش را در بچگي از دست داده است پيش مادر بزرگ زندگي مي كند."

" وقتي از پدر بزرگي شنيدم كه هيچوقت نديده بودمش و پدرم كه سالها از ديدارش محروم بود و خانه اي را براي من به ارث گذاشته بود يكهو تمام عقده هاي كهنه دلم تازه شد . مي خواستم انتقام پدرم را از عمه هاي ناتني م بگيرم ... ولي خوب... پيوند خوني و عاطفي خواسته يا ناخواسته روي زخمهاي دلم مرهم گذاشت و مانع از انتقام گرفتن من شد."

همراه با نفس بلندي گفتم:" يعني به راستي مي خواستيد ما را از آنجا بيرون كنيد ؟"

" آن وقتها همين قصد را داشتم ولي حالا ديگر نه !"

نگاهش كردم و خواستم بپرسم چراكه از نگاه مهربانش خجالت كشيدم . لبخند زيبايي بر لب داشت از جا برخاست و خيره به آسان مهتابي نفس عميقي كشيد.

" بهتر است برگرديم دير شده ."

من هم بلند شدم . در حين راه رفتن ترانه اي را با صداي آرام زمزمه مي كرد و من تمام وجودم گوش شده بود .

با آنكه همچون اشك غم بر خاك ره افتاده ام
با آنكه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام
در سر ندارم هوسي چشمي ندارم به كسي آزاده ام من
با آنكه زاز بي حاصلي سر در گريبانم چو گل
شادم كه از روشن دلي پاكيزه دامانم چو گل
خندان لب و خونين جگر مانند جام باده ام آزاده ام من

GOL SHAB BOO
2009/8/04, 09:22 AM
سلام
کجایی پس دختر صورتی عزیز
نه به دیروز نه به امروزاااااااااااااااااااا اااا
دوباره رفتیم سر کار؟
چقدر از کتاب مونده؟
اخرشم خیلی مرسی از اینکه داستان قشنگی رو برامون تایپ میکنی.

pink girl
2009/8/04, 01:44 PM
سلام دوستان گلم . لطفا اينقدر بين نوشته پست نديد من هر وقت وقت كنم اين رمان رو تايپ مي كنم پس لازم به تذكر نيست . اين رو هم بگم كه اين رمان 81 فصل داره حالا ديگه حساب كنيد چه قدرش مونده . ممنون از لطف همتون . اگه سوال ديگه اي هم داريد بپرسيد.



47




بالاي سرم ايستاده بود و به ورقه ام نگاه مي كرد . از فصل دوم و سوم بيشتر از فصلهاي ديگر سوال آمده بود و از فصل پنجم فقط يك سوال كه آن هم ديشب بس كه برايم تكرار كرده بود آن را از بر بودم . نگاه تشكر آميزم را بي پاسخ گذاشت و از كنارم رد شد .

نگاهي به ورقه ام انداختم و بعد دستم را بالا بردم . متوجه شد و به كنارم آمد . دقيق شد به ورقه ام پرسيد :" مطمئني احتياج به مرور نداري؟"

" مطمئنم !"

با ترديد نگاهم كرد و بعد انگشتش را روي سوال ششم گذاشت و بي انكه چيزي بگويد سر جايش برگشت. متوجه شدم سوال ششم ر اشتباه نوشته ام . از اينكه ياد آوري كرده بود تا نمره اي را از دست ندهم در پوست خودم نمي گنجيدم .

وقتي دوباره بالاي سرم ايستاد روي ورقه كنار نامم كم رنگ نوشتم ." ممنونم."

ورقه را از دستم گرفت و دوباره تمام پلسخهايم را نگاه كرد و با لبخندي از سر خرسندي تعقيبم كرد تا از كلاس بيرون رفتم .

نمي دانم چرا بي جهت خوشحال بودم . آيا فقط به خاطر اينكه همه سوالها را درست نوشته بودم سر به سر سارا مي گذاشتم؟

" سارا چيه؟ چرا مثل پيرزن هاي بدعنق زانوي فم بغل گرفته اي؟"

سارا آه بلندي كشيد و گفت:" كاش حال پيرزن هاي بد عنق را داشتم . فكر نكنم حتي نمره ي قبولي را هم بياورم . بس كه توي كلاس تذكر ميداد فصلهاي پنج و چهارم مهم هستند من تمام وقتم را گذاشتم روي اين دو فصل ... بد جنس هرچي سوال بود از فصل هاي دوم و سوم طرح كرده بود ."

وقتي خنديدم با عصبانيت گفت:" درد! كجاش خنده داشت چشم گربه اي؟"

به زحمت جلوي خنديدنم را گرفتم و گفتم :" معذرت مي خوام سارا جان ياد چيزي افتادم ... به حرفهاي تو نخنديدم."



" ماني سلام چطوري؟"

" خوبم مادر بابا و مهبد حالشان چطور است؟"

" خوبند ! چكار كردي؟"

نگاهي به فريبرز انداختم و گفتم:" هيچي !"

باز دلم خنجر خورد . به مادر گفتم:" خوب چه كار كنم مادر! او دلش پاك تر از اين حرفهاست! من نمي توانم..."

" اي بيچاره بدبخت! تو از كجا فهميدي دلش پاك است ؟ بايد اول دان بپاشي تا به دام بيفتد . دلت به حال خودت بيفتد ."

بعد چند راه حل پيش پايم گذاشت . اينكه چطور حرف بزنم چه جور لباس بپوشم و چطور رفتار كنم . وقتي گوشي را سر جايش گذاشتم احساس كردم بيچاره ترين دختر دنيا هستم .دلم گرفته و تحقير شده سرم را روي ميز گذاشتم و آرام گريه كردم .

" ماندانا ! داري گريه مي كني؟"

نمي خواستم سرم را بلند كنم تا به آن چشمان مهربان نگاه كنم . از آن نگاه سبز خجالت مي كشيدم .... او دلش پاك بود و نگاهش آسماني .

اشك هايم را پاك كردم و از جا بلند شدم . جلويم ايستاد و گفت:" نمي خواهي با من حرف بزني؟"

سكوتم طولاني شد . او گفت:" فردا امتحان داري . سعي كن فقط به امتحان فكر كني . غم و غصه آنقدر در زندگي آدم زياد است كه اگر بخواهي به خاطر تك تكشان گريه كني تمام عمرت را از دست مي دهي .

اين بار پرنده سبز نگاهمان به سوي هم پر كشيد . چرا اين حرفهاي تكراري در گوشم خوش آهنگ بود و به نرمي يك ترانه در روح و روانم مي نشست ؟

يك دور كامل زبان را خواندم بودم . او هم تمام اشكالاتم را رفع كرد . گه گاهي كه نگاهمان به هم گريه مي خورد چند لحظه به هم خيره مي شديم و بعد هردو با دستپاچگي مسير نگاهمان را عوض مي كرديم . قلبم هر بار از گيرايي نگاه پر رمز و رازش به تپش مي اقتاد .

اي قلب بي شرم ! بي اين همه تيرگي كه از بار گناهي كه سرتاسر وجودت را فرا گرفته شايسته عشق واقعي نيستي ! تو لايق نگاه پر محبت و پاك هيچكس نيستي . پس خودت را گول نزن . تو براي هميشه از دست رفته اي .

pink girl
2009/8/04, 04:34 PM
1-48





يك هفته پس از امتحانات بود . روز سه شنبه وقتي قدم به مدرسه گذاشتم با ديدن پرچم سياه قلبم گرفت . يعني چه شده بود؟ نفهميدم چرا زانوهايم سست شدند و پاهايم به گزگز افتادند.

با شنيدن صداي سوسن همكلاسي سابقم به خودم آمدم." ماني سلام! مي گويم يادش به خير نه؟"

چرا قلبم تند مي زد ؟ چرا فكر مي كردم آن پرچم سياه مثل من است. " بيچاره الهام پارسال همين موقع... پسر خالع نامردش..."

ديگر هيچ چيز نشنيدم ... چرا همه ي بچه ها شبيه الهام بودند ؟ به هر طرف كه چشم مي دوختم الهام را ميديدم.

" ماندانا چرا اينجوري ميكني؟ بچه ها؟ بياييد ماندان حالش خوب نيست ... خانم مدير..."

گيج و مدهوش به اين طرف و آن طرف مي رفتم ... دستي از پشت مرا به طرف خودش كشيد تا مبادا روي زمين سقوط كنم ... خوب كه نگاه كردم ديدم الهام است اما هر چه بيشتر دقيق مي شدم چهره اش آشنا تر مي شد.

" چت شده ماندانا ؟"

" آقاي بهتاش تا بهش گفتيم سالگر الهام است اينجوري شد."

" كمك كنيد ببريمش دفتر ! خانم كامياب كجاست؟"

" هنوز نيامدند . آقاي بهتاش ماني كف بالا آورده!"

سرم به شدت درد مي كرد . دلم به هم مي پيچيد . انگار سم خورده بودم چرا اينقدر حالم بد بود؟ نفهميدم چطور مرا تا دفتر بردند. آب قند را بالا آوردم . چشمانم داشت از حدقه در مي آمد و بعد ز حال رفتم . چشم كه باز كردم دكتر بالاي سرم بود . آستينهايم را بالا زده بودند.

دكتر پس از معاينه گفت:" يك حمله عصبي است ! با اين آمپول آرام مي شود."

از سوزش آمپول لحظه اي لبم را به دندان گزيدم . ديگر الهام را نديدم . همه چهره ها متعلق به خودشان بود . فريبرز از كنارم تكان نمي خورد . بهتر بودم خيلي بهتر . دكتر حالم را پرسيد.

" انگار از يك دنياي ديگر پا به اين دنيا گذاشته بودم . حالم خيلي بد بود."

" بله دخترم . مديرتان ماجراي قتل دوستتن را برايم گفت ."

خانم كامياب كه دستپاچه و نگران به نظر مي رسيئپرسيد:" نگران نباشيم دكتر يعني حالش خوب شده؟"

دكتر سرش را تكان داد و گفت:" بله خانم . ولي امروز كه مراسم سالكرد را اجرا مي كنيد بهتر است ايشان در مدرسه نباشند."

با وجودي كه اصرار كردم بمانم اما نپذيرفتند. خانم مدير اول خيال داشت به خانه زنگ بزند.

گفتم:" نه خانم مدير هيچكس خانه نيست! خودم مي روم."

" نه اينطور كه نمي شود..."

نگاهش به فريبرز خيره ماند. در جمع دبيران حاضر تنها فريبرز ماشين داشت. رو به او گفت:" آقاي بهتاش مي توانيد قبول زحمت كنيد و خانم ستايش را..."

فريبرز كه انگار از خدايش بود گفت:" بله البته! هيچ زحمتي نيست."

به خانه كه رسيديم روي مبل نشستم و گفتم:" معذرت مي خواهم كه شما را به دردسر انداختم ."

روبه رويم نشست و گفت:" تو يكهو چت شد ماندانا ! نمي دانم چرا نمي توانم بپذيرم اين واكنش هاي عصبي تنها به دليل..." به حرفهايش ادامه نداد . لختي نگاهم كرد و گفت:" حالا حالت چطور است؟"

" خوبم . البته كمي سرم درد مي كند . كمي بخوابم خوب مي شوم."

" مي خواهي بمانم؟"

"نه! شما كلاس داريد..." بعد با چشمكي ادامه دادم :" غيبت شما باعث ناراحتي و بدخلقي بچه ها مي شود ."

بي اعتنا به شوخي من گفت:" اگر فكر مي كني ممكن است دوباره حالت بد شود زنگ مي زنم و مرخصي مي گيرم."

خاطرش را جمع كردم كه حالم خوب است . وقتي مي رفت سفارش كرد حتما بخوابم.

هر چه سعي كردم بخوابم خوابم نبرد . مگر مي شد با آن همه افكار بي سر و سامان چشم بر هم گذاشت؟ دلم گرفته بود . مثل هواي باراني آن روز . ساعت يازده بود و من كلافه از اين سو به آن سو پرسه ميزدم .

وقتي صداي ماشين از پاركينگ به گوشم رسيد سر از پا نشناختم . بي آنكه بخواهم در را باز كردم و شادمانه از پله ها سرازير شدم.
با تعجب نگاهم كرد . سلامم هنوز بي پاسخ مانده بود پرسي:" اتفاقي افتاده؟"

به علامت نه سرم را تكان دادم . دسته گل زيبايي در دستش بود . به طرفم آمد و پرسيد :" حالت كه خوب است؟"

نگاهم به گلها بود پاسخ دادم:" آره بهترم."

رز سرخي از لابه لاي گلها جدا كرد و به طرفم گرفت لبخندش زيباتر از رز سرخ بود . گل را گرفتم و كودكانه پرسيدم:" براي چيست؟"

لبخندش هنوز كنار رز سرخ خوش مي درخشيد ." همين طوري."

وقتي سبزي نگاهمان در آميخت نتوانستم انكار كنم كه لحظه اي بي او چه سخت است .چه در دل او مي گذشت كه اين چنين محو نگاهم شده بود؟

pink girl
2009/8/05, 10:09 AM
2-48



پس از ناهار پشت ميز آشپزخانه نشست و برگه امتحانات را از كيفش بيرون آورد . پرسيدم:" اينجا مي خواهيد ورقه ها را تصحيح كنيد؟"

نيم نگاهي به من انداخت و پرسيد:" اشكالي دارد؟"

گفتم نه و بعد شانه هايم را بالا انداختم . وقتي كارم تمام شد به طرفش برگشتم با سرعت نگاهش را دزديد انگار به من خيره شده بود . چاي ريختم و رو به رويش نشستم . لبخند بر لب داشت.

" هفتاد و پنج صدم را از دست دادي."

با ناراحتي گفتم:" چرا ! فكر مي كنم تمام جوابها را درست نوشته باشم."

" معني سه بيت را كامل نرساندي."

با گفتن چه بد به فكر فرو رفتم . با خنده گفت:" البته مي توانم نديد بگيرم ." در مقابل چشمان منتظر من افزود:" به شرطي كه در تصحيح ورقه هاي بچه ها به من كمك كني."

از پيشنهادش تعجب كردم و گفتم:" من نه . مي ترسم در حق كسي اجحاف شود."

با خونسردي نگاهم كرد و گفت:" نترس . اعتماد به نفس داشته باش . " و بعد برايم توضيح داد كه چطور نمره كم كنم و چطور نمره كامل بدهم .

پس از دو سه ورقه كه حسابي وقت گرفت و سخت تصحيح شد كم كم راه افتادم و رشته كار به دستم آمد. پس از اتمام كار نگاهي سطحي به ورقه هاي من انداخت و سري از روي رضايت تكان داد و گفت:" بسيار خوب. خسته نباشي."

خوشحال شدم و گفتم:" ممنونم . شما هم همينطور."

ورقه هار ا دسته كرد اما هنوز پاي برگه ي من نمره نگذاشته بود .

پس از نوشيدن چاي به حمام رفت و من هم درسهاي روز بعد را اماده كردم . بيرون كه آمد بوي شامپو و صابون و آب گرم در خانه پيچيد . اصلاح كرده بود و شاد به نظر مي رسيد.

" امشب بايد يروم جايي مهماني."

چرا خودكار از دستم افتاد پايين ؟ با شيطنت نگاهم كرد و افزوذ:" خانم گرمارودي تمام همكارانش را به صرف شام دعوت كرده تا قبولي اش را در مقطع فوق ليسانس جشن بگيرد."
با حرص كتابم را خط خطي كردم . نفهميدم چرا دارم كتاب نگارش را هاشور مي زنم . كنارم ايستاد و پرسيد:" چيه؟ چرا اخمهات رفت تو هم ؟ متاسفم نمي توانم تو را هم با خودم ببرم."

در مقابل سكوت من با بدجنسي افزود:" تنهايي كه نمي ترسي ؟"
با تندي گفتم:" نه ! چرا بايد بترسم."
خودكار را از دستم گرفت و روي ميز گذاشت و گفت:"ياد نگرفتي تو كتاب نبايد نقاشي كشيد دختر؟"
با عصبانيت نگاهش كردم . از لبخندش شعله ي خشمم سركش تر شد . از جا برخاستم و به اتاقم رفتم .

روي تخت دراز كشيدم تا كمي آرام تر شوم . نمي دانستم چرا و چگونه خوابم برد؟ با ضربه اي كه به در نواخته شد ديده از هم گشودم. . هوا رو به تاريكي مي رفت . در را باز كردم . آماده ي رفتن بود . پالتوي كوتاه مشكي پوشيده بود و شلوار جين سرمه اي . موهايش برق مي زد . چه ادوكلن خوشبويي هم به خودش زده بود .

" من دارم مي روم . كاري نداري . "

" به سلامت . خوش بگذرد."

" معلوم است كه خوش مي گذرد . نمي خواهي بيايي بيرون؟"

از در فاصله گرفت و به طرف اتاق نشيمن رفت . من هم به ناچار به دنبالش رفتم . در حالي كه سوييچ را در دستش مي چرخاند زيركانه نگاهم كرد و گفت:" در را قفل كن و منتظر من هم نمان . نمي دانم تا كي طول مي كشد . نمي ترسي كه ؟!"

مي دانستم به قصد آزار من اين حرفها را مي رند ." نه ! سما هم تا ديرتان نشده برويد... در ضمن دسته گلي را كه خريده بوديد يادتان نرود ."

نگاهي به گلهاي گلدان انداخت و گفت:" اين را يكي از بچه هاي سال چهارم به من هديه كرد ." و به برق عصبانيت نگاهم نيشخند زد .

وقتي خداحافظي كرد و رفت با لج گل رزي را كه به من داده بود پرپر كردم و با بغض گفتم:" برو به درك ! فكر كردي دلم مي سوزد ..."

صداي استارت را شنيدم و پيش خودم گفتم: هيچ ناراحت نيستم. خوب گل به تو هديه كردند كه كردند ! به من چه ... الهي كه بهت خوش نگذرد ... از خانم گرمارودي هم متنفرم.

چند دقيق بعد از رفتن فريبرز با شنيدن صداي زنگ در از جا بلند شدم .

" كيه ؟"
صداي خودش بود ." ماندانا زود لباس گرم بپوش و بيا پايين . "
هنوز از دستش عصباني بودم . " چه كار داريد؟"
" گفتم كه بيا پايين منتظرت هستم ."

نمي دانستم چرا بايد لباس گرم بپوشم ؟ پالتويم را پيدا نكردم . پولوري كه مادر بريم بافته بود را به تن كردم و دوان دوان به سمت پايين رفتم . ماشين توي پاركينگ بود و او جلوي در ايستاده بود . نگهم كرد و گفت:" چرا پالتويت را نپوشيدي ؟"

" پيدايش نكردم ."
نگاهي به بيرون انداخت و گفت:" ببين چه باران قشنگي مي بارد . خيلي وقت بود كه زير نم نم باران قدم نزده ام حاضري كي راهپيمايي طولاني داشته باشيم ؟"

هيجان زده گفتم:" پس مهماني چي ؟"

با خنده گفت:" مهماني را ولش كن . راستش دلم نيامد امشب تو تنها بماني و من در جمع باشم ... زود باش ... دير شد ."

لحظه اي خيره نگاهش كردم . خداي من . چه قلب مهربان و رئوفي داشت . با خوشحالي هم دوش او زير نم نم باران قدم بر مي داشتم . در كنار او بودن به قدري برايم احساس خوشبختي داشت كه دلم نمي مي خواست تمام دنيا را قدم بزنم .

" ماندانا بس است ديگر . دو ساعت است كه راه مي رويم . بايد برگرديم . "

" نه ! يك كمي ديگر ."

و او تسليم خواسته من شد .
مقابل يك رستوران ايستادم و گفتم :" شام مهمان شما . "
لبخند زد و گفت:" بد فكري هم نيست . پس از مدتها كه دستپخت بد تو را نوش جان كردم امشب يك غذاي آماده مي چسبد ."

به دل نگرفتم و به رويش خنديدم . داخل شذيم . او براي خودش سفارش اسپاگتي داد و من هم به تبعيت از او اسپاگتي خواستم . چقدر طرز نگاهش را دوست داشتم .

" از نفس افتادي ! لپهايت حسابي سرخ شده ."
رز سپيدي را از گلدان روي ميز برداشتم و به سمتش گرفتم.
" بابت چي ؟"
اداي او را در آوردم و گفتم:" همينطوري."

گل را گرفت و بو كشيد و چشمانش را لحظه اي بر هم گذاشت . حال خودم را درست نمي فعميدم فقط مي دانستم به او وابسته شده ام خيلي بيشتر از آنچه فكرش را مي كردم . از رستوران كه بيرون آمديم پالتويش را در آورد و بي آنكه منتظر در خواست من باشد آن را بر تنم پوشاند .

" پس خودتان چي ؟"

" من هنوز لباسهايم خيس نشده اند . ولي تو با اين لباسها سرما مي خوري ... بهتر است تاكسي بگيري."

با ناراحتي گفتم:" نه . خواهش مي كنم ."

" باشد پس تند تر برويم تا باران شدت نگرفته است .

در بين راه او ترانه اي را زير لب زمزمه مي كرد . ايستاد و خيره نگاهم كرد . زبان سبز نگاهمان را هيچ كس جز خودمان نمي فهميد . به روي هم لبخند زديم . دوباره راه افتاديم . از صداي دل نشين او تمام تنم گرم مي شد :

ديدي كه رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم

ديدي كه من با اين دل بي آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگي بر زلف او عاشق شدم

اي واي اگر صياد من غافل شود از ياد من قدرم نداند

فرياد اگر از كوي خود وز رشته گيسوي خود بازم رهاند

ديدي كه رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
ديدي كه رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم

دا يعني مادر
2009/8/05, 10:32 AM
ممنون از اين همه لطف واقعا ممنون حالا كه به جاهاي خوب رسيده لطفا تند تند ادامه بده

pink girl
2009/8/05, 05:46 PM
1-49



صبح با چند عطسه پي در پي بيدار شدم . كمي گلويم مي سوخت و احساس كوفتگي مي كردم . با خوشرويي به سلامم پاسخ داد . ورقه امتحانم را ديدم كه پاي آن بيست گذاشته بود . به رويش خنديدم . عطسه هايم را كه ديد گفت:" فكر ميكنم سرمل خورده باشي . بهتر است امروز بماني خانه و يك سوپ خوشمزه بار بگذاري ."

" نه . حالم خوب است ."

نمي خواستم سر زنگ او غايب باشم .لباس گرم زير پالتويم پوشيدم و سوار ماشين شدم . گلويم بد جوري مي سوخت اما به روي خودم نياوردم . زنگ اول كه تاريخ داشتيم به زحمت توي كلاس نشستم . تمام تنم درد مي كرد . زنگ دوم كه نگارش داشتيم احساس كردم تب و لرز كرده ام . حتي حال اينكه تا دفتر مدرسه بروم و دفتر حضور غياب را بياورم در من نبود .

ژاله به جاي من بچه ها را آرام كرد و رفت تا دفتر حضور و غياب را بياورد . وقتي برگشت زير گوشم گفت:" آقاي بهتاش سراغ تو را گرفت و من هم گفتم زياد حالش خوب نيست . مي خواهي بروي پيش سارا كنار بخاري بنشيني ؟"

" بد فكري نيست . " و جايم را با ترانه عوض كردم .

سرم را روي ميز گذاشتم و سعي كردم بخوابم . صداي برپا دادن ژاله را شنيدم . نگاه فريبرز را كه روي ميز سوم خشك شده بود را احساس كردم .

" خانم ستايش حالشان خوب نيست؟"

ژاله گفت:" بله سرما خورده . سردش بود گفتم برود كنار بخاري بنشيند ."

نيم ساعت بعد سارا دستش را روي پيشاني ام گذاشت و با وحشت و صداي بلند گفت:" آقاي بهتاش ماندانا خيلي تبش بالاست."

صداي پر شتاب حركت او را به سمت خودم شنيدم . با چشماني خمار نگاهش كردم . دستش روي پيشاني ام بود . چهره اش در هم رفت . " به خانم مدير اطلاع بدهيد ! بايد ببريمش دكتر ." كسي از كلاس بيرون رفت . با آن نگاه تب دار ملامت شيريني را در نگاهش ديدم كه به من مي گفت چرا ديشب پالتو نپوشيدي ؟ چرا به حرفت گوش دادم و با تاكسي به خانه بر نگستيم چرا...

در باز شد و صداي مونا را شنيدم كه گفت:" خانم مدير و ناظم نيستند . خانم نسيمي هم گفت نمي تواند بدون موافقت آنها اين كار را انجام دهد ."

به سختي توانستم بگويم :" من حالم خوب است . فقط بگذاريد همين جا بخوابم ."

فريبرز راضي نمي شد مرا در آن حال رها كند . از بچه ها خواست كمكم كنند تا به دفتر بروم . وقتي قدم به دفتر گذاشتم او داشت آمپولي را آماده مي كرد . به بچه ها گقت مرا كنار بخاري بنشانند و آستينم را بالا بزنند. با پنبه الكلي محل مورد نظر را ماليد . نگاهش به چشمانم بود و پرسيد:" پني سيلين . تا حالا زدي؟"

با ديدن وحشت كودكانه ام لبخند زد و گفت:" نترس اين فقط يك تب بر است . "

هيچ سوزشي احساس نكردم . سرنگ را داخل سطل زباله انداخت و به ژاله و سارا گفت كه به كلاس بروند . با لحن مهربان و دلسوزانه اي گفت:" كمي اينجا بشين اگر احساس كردي خيچ تاثيري به حالت نداشته خودم مي برمت دكتر ."

نمي دانم از تاثير آمپول مسكن بود يا از بي حالي كه همانجا روي صندلي خوابم برد . وقتي چشمانم را باز كردم همه دبيران در دفتر حضور داشتيد . خانم مدير و خانم ناظم هم آمده بودند . فريبرز كنار خانم گرمارودي نشسته بود . چشمش كه به من افتاد با سرعت به طرفم آمد و حالم را پرسيد . دبيران ديگر هم متوجه من شدند .

" ماندانا پدر و مادرت كجا هستند ؟ هر چي زنگ زديم كسي جواب نداد."

حالم خوب نبود كه بخواهم دروغ درستي بگويم . فريبرز كه عجز مرا در پاسخگويي فوري حرف را عوض كررد و گفت:" خانم كامياب جعبه كمك هاي اوليه شما خيلي چيزها كم دارد . مثلا يك دماسنج پيدا نكردم با آن تب خانم ستايش را بگيرم ."

خانم مدير به ناچار حرفش را تاييد كرد . وقتي زنگ خورد و همه از جايشان برخاستند تا به كلاسهايشان بروند فريبرز كنارم آمد . از همهمه و شلوغي دفتر استفاده كرد و گفت:" بهتري عزيزم ؟"

تمام وجودم يكباره داغ شد . مي دانستم ديگر تب ندارم . از لحن پر عطوفت او بود كه انگار تنها خورشيد بر تن من مي تابد . نگاهش كردم . آن طور كه شايسته نگاه كردن بود . به رويم لبخند زد و پرسيد :" اين ساعت چي داريد ؟"

" ورزش ."

" بسيار خوب فقط توي كلاس نمان . امروز هوا آفتابي است . يك جايي زير آفتاب بشين . زنگ كه خورد نمي خواهد سر قرار هميشگي باشي . كمي صبر كن تا مدرسه كه خلوت شد از همين جا سوار ماشين شوي."

خيلي آهسته گفتم:" متشكرم."

زير گرماي بي جان خورشيد نار ديوار نشسته بودم و تن بيمارم را به دست مهربان خورشيد سپردم. دوباره همان جا خوابم برد بي آنكه اهميتي به سر و صداي بچه ها بدهم.

با سر و صداي سارا كه تكانم داد بيدار شدم . " پاشو خودت را لوس نكن . خوش به حالت . كاش من هم مريض مي شدم و آقاي بهتاش تا اين حد برايم نگران مي شد ..."

ژاله خنديد و گفت:" ديدي چطور دستپاچه بود و خانم مدير را به خاطر غيبتش سرزنش مي كرد ؟ ماندانا به مرگ خودم خيلي شباهتتان زياد است... نكند با هم خواهر و برادر باشيد."

سارا تق زد توي سرش و گفت:" خنگ خدا ! ابله نباش. خوب پيش ميايد دونفر شبيه هم باشند ... ولي تو را خدا از اين فكر هاي احمقانه نكن آنوقت از دوستي با تو خجالت مي كشم."

ژاله دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت:" حالا بهتر شدي ي نه ؟"

" آره بهترم ! شما برويد من با خانم كامياب كار دارم."

هر دو صورتم را بوسيدند و با خداحافظي رفتند . مدرسه به قدري خلوت و ساكت شد كه انگار هيچوقت پر هياهو نبوده است .

pink girl
2009/8/06, 07:25 AM
2-49




فريبرز از دفتر بيرون آمد. با چشمانش دنبال من گشت . خواستم برايش دست تكان بدهم كه با ديدن خانم گرمارودي منصرف شدم . ايستادند و چيزي به هم گفتند. احساس كردم قلب من هم فشرده مي شود و بدجوري به درد آمد. با گامهاي سست و بي رمق از مدرسه بيرون آمدم . خانم گرمارودي سوار بر ماشين خارجي اش از مقابلم رد شد و چند دقيقه بعد بي . ام . و آلبالويي رنگ فريبرز جلوي پايم ترمز كرد .

" كجا مي روي دختر ؟ مگر نگفتم در حياط منتظرم بمان ."

راست مي گفت قرارمان همين بود پس چرا من منتظر نشدم . سوار شدم و سلام كردم . حالم را پرسيد . نگفتم دوباره استخوان هايم درد مي كند و گلويم مي سوزد . " بهترم !"

وقتي به خانه رسيديم به زحمت از ماشين پياده شدم . در فاصله اي كه او در پاركينگ را مي بست خواستم جلوتر از او بروم كه پاهايم همكاري نكردند و من از سومين پله با ناله اي دلخراش پرت شدم . صداي او را شنيدم كه گفت:" ماندانا چه كار كردي ؟" و بعد از حال رفتم .

دكتر سوزن سرم را از دستم در آورد و با مهرباني گفت:" اين بيماري تنها با استراحت خوب مي شود در ضمن بايد مقدار زيادي آب ميوه بخوري ."

چشمانم به زحمت باز بودند . فريبرز دستورات غذايي را از دكتر گرفت و او را تا دم در همراهي كرد . برگشت و خيره نگاهم كرد ولي از بيحالي نفهميدم دوباره تنم داغ شد يا نه .


"تو كه گفتي خوب شدي . خدا خيلي بهت رحم كرد كه وقتي افتادي طوريت نشد . حالا بخواب تا من هم برايت سوپ درست كنم ."

نگاهش كردم .من فقط برايش زحمت و دردسر درست كرده بودم . الان بايد به جاي او مادر از من پرستاري مي كرد نه اينكه او با اين قلب مهربان نگران سلامتي من باشد .

چشمهايم همانطور كه در حوض سبز مهرباني چشمانش غرق بود بر هم افتاد و به خواب عميقي فرو رفت.

وقتي بيدار شدم او بالاي سرم نشسته بود و به من زل زده بود . " بيدار شدي ؟ دو ساعتي هست كه خوابيدي . مي خوهي برايت سوپ بياورم ؟"

خواستم از جا بلند شوم نتوانستم . كمكم كرد تا نيم خيز شوم. " از اينكه به فكرمن هستيد ممنونم . من فقط باعث دردسر شما ..." سرفه نگذاشت به حرفهايم ادامه دهم . از جا برخاست به طرف آشپزخانه رفت و گفت:" بعضي از دردسرها خواستني هستند."

با دو بشقاب سوپ داغ برگشت . يكي را دست من داد و ديگري را مقابل خودش گذاشت .

با تعجب گفتم :" شما هنوز ناهار نخورديد؟"

لبخند زد و گفت:" مگر مي توانستم؟ اين مدت حسابي عادت كرده ام كه دو نفري غذا بخوريم ... بخور تا سرد نشده . "

اي قلب بي شرم ! تند مكوب . خوب مي داني كه لايق محبتهاي بي دريغ او نيستي . آرام بگير تا مبادا تپشهاي پر سوزت سينه ي دردمندت را بشكافت و بوي تعفنش همه جا را پر كن كند .

اي قلب بي شرم !

pink girl
2009/8/06, 07:54 AM
50





"سلام كوچولوي من . ديروز زنگ زدم مدرسه مديرتان گفت مريض هستي و چند روز است مدرسه نيامدي ! نگران شدم نكند از دوري من رنج مي بري عزيزم ؟"

" خيلي بد موقع زنگ زدي . الان زنگ تفريح است و همه توي دفتر جمع هستند." و نگاه نافذ فريبرز را به جان خريدم .

" ببين ماني ! من برايت يك هديه فرستادم چون جاي جديدت را بلد نبودم فرستادم به همان نشاني قبلي . لابد تا حالا رسيده ."

" باشد . كاري نداري ؟"

" چيه ؟ به اين زودي از حرف زدن با من خسته شدي . نگفتي چت بود . "

" آنفولانزا ..."

" دلم برايت يك ذره شده . كاش الان پيش تو بودم ."

" كاري نداري ؟"

" بگو دوستت دارم تا خداحافظي كنم . "

چشمانم را روي هم گذاشتم . از شدت عصبانيت گر گرفته بودم . مس دانستم اگر بر خلاف ميلش عمل كنم ول كن نيست . به ارامي گفتم :" دوستت دارم ."

اذيتم مي كرد . مي دانست چجوري زجرم بدهد . " چي ؟ نشنيدم يك بار ديگر بگو ."

متوجه حركت فريبرز به سمت كتابخانه شدم كمي بلند تر تكرار كردم " دوستت دارم."

كتابي از دست فريبرز افتاد پايين و برديا خوشحال و پيروز خداحافظي كرد . به سرعت به طرف او رفتم . همزمان خم شديم تا كتاب را برداريم . نگاهمان از هم گريزان بود . كتاب را برداشت و بي توجه به من سر جايش گذاشت . از خانم مدير تشكر كردم و به سرعت از دفتر بيرون آمدم . احياي خفگي به من دست داد . دلم مي خواست هاي هاي گريه كنم .

چرا گفتم دوستش دارم ؟ مگر من از او بيزار نبودم ؟ من هنوز از او مي ترسيدم ... نفرين برتو ! نفرين به من .

زنگ كه به صدا در آمد به دستشويي رفتم تا آبي به چهره اشك آلودم بزنم . به چشمان شبنم زده ام زل زدم و گفتم:" تو ملعوني ماندانا!"


حوصله شلئغي بچه ها را نداشتم . ژاله به جاي من كلاس را اداره مي كرد . وقتي برپا داد نتوانستم مثل تمام بچه ها با ذوق و اشتياق به او خيره شوم . هنوز بر جا نداده با لحني پر توبيخ به ژاله گفت:" شما مبصر كلاس هستيد؟"

ژاله به لكنت افتاد :" نه... ماندانا ... يك كمي حالش گرفته بود ..."

"خيلي خوب بنشينيد ... خانم ستايش ؟"

از جا برخاستم . سرم پايين بود و قلبم تند مي كوبيد.

" وقتي با شما حرف مي زنم به من نگاه كنيد."

سرم را بلند كردم . هرچه خشم و غضب بود در نگاه او جمع شده بود . " مگر نگفته بودم حوصله بي نظمي و جا بجايي را ندارم؟"

" چرا ولي من فقط كمي سرم درد مي كرد ..."

"بيرون . از كلاس من برو بيرون هر وقت حوصله ات سر جايش بر گشت سر كلاس حاضر شو !"

نا باورانه و با حسرت به او نگاه كردم . نه تنها من بلكه بقيه بچه ها هم از اين كار او شگفت زده شدند . هنوز نگاهمان با هم درگير بود كه دوباره فرياد زذ:" اگر نشنيديد دوباره تكرار كنم ؟"

به ناچار كتاب و دفترم را توي كيفم گذاشتم و بعد با نگاهي سنگين به ژاله آرام از كلاس بيرون رفتم . سر به زير متفكر در طول حياط قذم مي زدم . علت خشم و كينه ناگهاني اش چه بود ؟

سر قرار هميشگي ايستاده بودم . كمي ديرتر از هميشه رسيد . بي اعتنا از مقابلم رد شد . متوجه نشدم چرا دنبال ماشين مي دوم .ولي او با آخرين سرعت ممكن از پيچ خيابان گذشت .

از دستش دلگير بودم . نمي دانستم چه كرده ام كه اينگونه مورد غضبش قرار گرفته ام . شايد تلفن امروز باعث اين رفتارش شده بود . شايد هم وقتي به برداي گفتم دوسست دارم او شنيد...آري او شنيد. ديدي چط.ر كتاب همان لحظه از دستش افتاد .

خوب بر فرض اينكه شنيده باشد چه ربطي به او دارد ؟ چرا بايد خشمگين شود؟ يعني مي خواهي بگويي او هم دوستت دارد ؟ نه ابله نادان ! او كجا و تو كجا ؟ قلب سياهت را فراموش كرده اي ؟ او كه خبر از قلب من ندارد ... قلب من ... كه ديدني نيست !

نفهميدم چرا به جاي رفتن به خانه به يك پارك خلوت و آرام رفتم . به آرامي روي نيمكتي نشستم . از سكوت دل آزار پارك استفاده كردم و تا آنجا كه دلم مي خواست گريه كردم .

pink girl
2009/8/06, 08:57 AM
51





نفهميدم كي هوا تاريك شد . وقتي پارك شلوغ شد و دسته اي از دخترها و پسرها با خنده از كنارم گذشتند تازه به خودم آمدم. " اي واي شب شد . " مثل بچه ها كيفم را برداشتم و دوان دوان از پارك بيرون رفتم . از برخورد فريبرز واهمه داشتم . وقتي به خانه رسيدم از نفس افتاده بودم .

مي دانستم صورتم مثل گچ سپيد شده است و صورت او از خشم سرخ و ملتهب .

در را باز كردم كه از پشت پنجره به طرفم برگشت . لحظه اي با تعجب توام با غضب نگاهم كرد و بعد با فريادي كه انتظارش را مي كشيدم به سلامم پاسخ داد .

" تا حالا كجا بودي؟"

" پارك بودم باور كنيد نفهميدم .."

" ئلت مي خواهد اين چرنديات را باور كنم ؟ ساعت پنج و نيم است . تو الان برگشتي خانه ! بگو اين همه وقت كجا بودي ؟"

با بغض نگاهش كردم و گفتم :" چرا باور نمي كنيد ؟ من توي پارك بودم بس كه..."

" كافيه ديگر ... زود وسايلت را جمع كن و برو پيش عمه رويا من ديگر نمي خواهم تو را اينجا ببينم ."

ناباورانه نگاهش كردم . يعني درست مي شنيدم ؟ او داشت مرا از آنجا بيرون مي كرد ؟ گفتم :" خواهش مي كنم فريبرز خانم من قول مي دهم آخرين بار باشد . "

هيچ اهميتي به گريه و التماس من نداد . پشت به من رو به پنجره ايستاد و ب تحكم هميشگي گفت:" هر چه زودتر وسايلت را جمع كن هر چه زودتر ."

همانطور كه اشك مي ريختم به اتاقم رفتم . فقط برنامه ي فردا را توي كيفم گذاشتم و گريه كنان از اتاق بيرون آمدم . بدون خداحافظي از در بيرون رفتم . در را بستم از پله ها بالا رفتم و به طبقه دوم كه رسيدم توي كيفم دنبال دسته كليدم گشتم . در را كه گشودم بوي غريبي مشامم را آزار داد . فقط يكي از چراغها را روشن كردم . جقدر از سكوت خانه دلم گرفت. روي كاناپه دراز كشيدم و به ياد روزهاي خوش اين خانه اشك ريختم . سا عتي با خاطرات نه چندان دور اشك ريختم و بعد با تاريكي هوا به خواب رفتم .

مادر بزرك طناب دور گردنش را به من آويخت و از آن بالا با قهقه اي جنون آميز تابم داد . بعد مادر بزرگ مرا پايين آورد و به گودالي عنيق انداخت و روي خاك پاشيد . تا گردنم در خاك فرو رفته بودم كه ... جيغ كشان از خواب بيدار شدم . در تاريكي خانه سايه هاي وحشتناكي را مي ديدم كه انگار به سوي من مي آيند .نتوانستم بيش تز از آن انجا بمانم . در را باز كردم و فرياد كشان از پله اه سرازير شدم .

احساس مي كردم سايه ها در تعقيب من از پله ها پايين مي آمدند . با چنان قدرتي بر در كوبيدم كه انگار با مشتهايم در را خرد مي كردم . در باز شد و من چهره هراسناك فريبرز را ديدم كه با چشمان خواب آلودش نگاهم مي كرد . نفهميدم چرا...چرا گريه مي كنم ؟ سايه ها هنوز در اطرافم پرسه مي زند . تكرار كردم:" نه ! من تقصيري ندارم مي بي گناهم ! راحتم بگذاريد ... راحتم بگذاريد..."

با سيلي محكمي كخ زير گوشم زده شد با بهت به فريبرز خيره شدم . سايه ها رفتند .

" چت شده ؟ چرا آرام نمي گيري ؟"

ديگر از خشم چشمانش نمي هراسيدم ." معذرت مي خواهم خواب بدي ديدم ... مادربزرگ...!" و ديگر نتوانستم ادامه دهم .

" چرا نرفتي خانه عمه رويا؟"

ديگر در نگاهش عصبنيت موج نمي زد . مرا به داخل خانه برد . روي صندلي نشستم و تازه توانستم نفس راحتي بكشم . برايم آب ريخت و به كنارم برگشت . لباس خواب بر تن داشت و چهره اش كمي رنگ پريده به نظر مي رسيد . با شرم سرم را پايين انداختم .

" خجالت نكس ! راستش بعد از اينكه رفتي پشيمان شدم . زنگ زدم خانه عمه رويا و او گفت تو آنجا نرفتي . بعد كه چراغ روسن طبقه بالا را ديدم خيالم راحت شد . حالا حالت خوب است ؟"

دوباره لحنش مهربان بود . " خوبم . كابوس وحشتناكي بود . زمان و مكان را از ياد برده بودم ... كاش جاي مادربزرگ من ..."

حرفم را بريد و گفت:" ديگر فكرش را هم نكن ... وقتي كنار من هستي از هيچ چيز و هيچ كس نترس باشد !"

به چشمان مهربانش لبخند زدم . ساعت سه بامداد بود و هردو خواب زده شده بوديم . كتري روي بخاري بود و قل مي زد . چاي گذاشت و آبي به صورتش زد . وقتي برگشت لبخند به لب داشت .

" لابد تو هم مثل من شام نخوده اي ." وقتي تعجب مرا ديد گفت:" نتوانستم بدون تو شام بخورم...غذا هنوز روي بخاري است . الان ميز را ميچينم و دوتايي با هم شام مي خوريم . چطور است ؟"

ميز شام را كنار بخاري چيدم . كباب شامي غذاي مورد علاقه او بود كه براي ظهر ديروز آماده كرده بودم . پس با اين حساب او ناهار هم نخورده بود . هر دو در سكوت و خلوت بامداد هر چند ميل و اشتهايي نبود ام كنار هم چند لقمه به دهان گذاشتيم .

گه گاهي به هم زا مي زديم و من بي طاقت تر از او سرم را پايين مي انداختم . پس از صرف غذا خواستم ميز را جمع كنم كه نگذاشت .

" ولش كن بنشين با تو حرف دارم . "

من صاف روي مبل شستم و به او خيره شدم .

" ماندانا من به خاطر رفتار ديشبم دليلي داشتم كه باز فكر نمي كنم دليل درستي براي بيرون كردن تو از خانه باشد . دلم مي خواهد راستش را به من بگويي آيا بعد از تعطيل شدن از مدرسه رفته بودي پارك؟"

سرم را تكان دادم و حرفش را تاييد كردم .نفس راحتي كشيدم . اينبار به پشتي مبل لم داد . نگاهمان به يكديگر خيره مانده بود كه دوباره گفت:" يك سوال ديگر."

كمي مكث كرد . به گمانم براي طرح سوالش با خودش درگير بود . سپس پرسيد :" كسي كه از فرانسه به مدرسه زنگ مي زند آيا فقط خواستگار تو بوده؟"

" بله او فقط خواستگارم بود...البته كمي مشكل رواني دارد ناچارم به تلفن هايش جواب بدهم ."

چشمانش گر شدند :" ناچاري ؟ چرا ؟"

" اگر بي اعتنايي مرا ببيند مدام مزاحمت تلفني ايجاد مي كند كمي عصبي است ..." و فكر كردم كمي نه خيلي ! او ديوانه است .

مستقيم نگاهم كرد و پرسيد :" پس لابد ديروز به ناچار بهش گفتي دوستت دارم ؟"

نگاهش در انتظار پاسخ من برق مي زد . " بله مجبور بودم . "

انگار خيالش راحت شده بود . لبخند بر لبانش نشست و بعد نفش بلندي كشيد و گفت :" خوشحالم كه از روي اجبار اين حرف را زدي ." و در مقابل بهت من حنده اي كرد و چند لحظه به من چشم دوخت.

ساعت چهار و نيم بود كه من او چاي مي نوشيديم .

" ماندانا از بابت رفتار ديروز چه در سر كلاس و چه در خانه متاسفم ! راستش آن تلفن روي اعصابم تاثير بدي گذاشته بود . "

ناباورانه نگاهش كردم كه گونه هايش از شرم سرخ شده بود . قلبم دوباره تند زد . پيشنهاد داد تا روشن شدن هوا با هم مشاعره كنيم . او بيت اول را عاشقانه انتخاب كرد .

" آنكه سودازده چشم دو بوده است منم
وانكه از هر موژه صد چشمه گشوده است منم "

" مردم چشم فرومانده است در درياي اشك
مورراپاي رهايي از دل و گرداب نيست . "

لحظهاي نگاهم كرد و دوباره صداي خوش طنينش در گوشهايم زنگ زد .

" تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام ."

من دوباره تكرا كردم .
" مردم چشم فرومانده است در درياي اشك
موررا پاي رهايي از دل و گرداب نيست ."

نگاهش پر معنا بود . من مصرع دوم را همچنان زير لب زمزمه مي كردم .

موررا پاي رهايي از دل و گرداب نيست ."
موررا پاي رهايي از دل و گرداب نيست ."

pink girl
2009/8/08, 07:47 AM
52



از تئاتر بر مي گشتم . آن روز دبيران مدرسه ساعت دو و نيم جلسه داشتند . بنابراين فريبرز نتوانست به دنبال من بيايد . مقابل در پاركينگ با پستچي مواجه شدم . با ديدنم پرسيد:" ببخشيد خانم شما ساكن طبقه دوم پلاك 114 هستيد."

با سر حرفش را تاييد كردم . خوشحال شد و بسته اي از كيسه اش آورد و گفت:" اين مال شماست . از فرانسه آمده است . اينجا را امضا كنيد."

نگاهم به بسته بود . جايي كه پستچي نشان داد را امضا كردم . حدس زدم از طرف برديا باشد . هيچ اشتياق و وسوسه اي در من براي باز كردن آن نبود . با سرعت داخل خانه شدم . مستقيم به طرف اتاقم رفتم . بسته را باز كردم . در نگاه اول گردنبند مرواريد بلندي را ديدم . بي گمان اين گردنبند مرواريد متعلق به مادربزرگ بود . عرق سردي روي پيشاني ام نشست . از لاي يك بشته ديگر چندين عكس بيرون آوردم كه با ديدن هر يك از آنها احساس تنفر شديدي به من دست داد . عكس هايي را كه در طول با هم بودنمان از من و خودش گرفته بود برايم پست كرده بود . بعضي از آنها به مفتضح بودند كه حالم از خودم به هم خورد . سر انجام يك نامه كوتاه:

سلام ماني عزيز. اميدوارم از هداياي ناقابلم خرسند شده باشي . تنعا دغدغه من شوق رسيدن به توست .مي دانم و ايمان دارم كه روزي دوباره به تو خواهم رسيد . پس به اميد آن روز... دوستت دارم و دوستم بدار .

نامه را با نهايت انزجاري كه در دلم زبانه مي كشيد مچاله كردم . با شنيدن صداي در با دستپاچگي همه وسايل را در كمدم قايم كردم . اي نامرد حرامزاده . چه گستاخانه آن گردنبند را برايم فرستادي...

صداي فريبرز را شنيدم كه مرا صدا مي زد . سراسيمه از اتاق بيرون رفتم . خوب مي دانستم زنگ چهره ام پريده است . پريشاني را در نگاه من ديد و پرسييد :" اتفاقي افتاده ؟"

بي جهت انكار كردم و گفتم :" نه ... فقط سرم كمي درد مي كند ."


*‌ * *



دامن جين كوتاهم را از كشو در آوردم . چطور مادر ياد اين دامن بود . خودم خيلي وقت بود آن را از خاطر برده بودم .

موهايم را شانه زدم و روي شانه هايم ريختم . چقدر بلند شده بودند! كمي ماتيك ماليدم . كاش پيراهنم كمي آستينهايش بلند تر بود . از هيبتي كه براي خودم ساخته بودم بدم مي آمد .

در اتاق را باز كردم و فكر كردم چه واكنشي نشان خواهد داد ؟ روي مبل نشسته بود و روز نامه مي خواند . متوجه من نشد . مقابلش نشستم و پا روي پا انداختم و در دل خودم را لعنت فرستادم و گفتم كاش ساقهاي سپيدت را قطع مي كردند . مرا ديد . كمي با بهت و حيرت نگاهم كرد . لبخند مسخره اي تحويلش دادم و بعد با گفتن مي روم چاي بياورم بلند شدم و با كمي طنازي به طرف آشپزخانه رفتم . به دنبالم به آشپزخانه آمد .

سنگيني نگاهش را احساس كردم . دو فنجان روي سيني چيدم . پشت سرم جلوي يكي از صندليها ايستاده بود . وقتي به طرفش برگشتم به عمد با او برخورد كردم . چند لحظه را را با تماشاي هم سپري كرديم . با دستپاچگي سرش را پايين انداخت و از آشپزخانه بيرون رفت . به جاي خالي اش كنار صندلي چشم دوختم و گفتم : ديدي كادر ! حتي اگر لخت هم مقابلش ظاهر شوم نگاه چپ به من نمي اندازد .

روز صندلي نشستم و كر كردم چرا دنبالم تا آشپزخانه آمد . منقلب و پريشان نشان داد و بعد سراسيمه از آشپزخانه بيرون رفت . نيم ساعتي همان جا روي صندلي نشستم و منتظر ماندم تا از اتاقش بيرون بيايد . عاقبت آمد . نگاهي دزدانه به اتاق نشيمن انداختم . سر جايش نشسته بود و اين بار در دستش كتابي بود . بي انكه دوست اشته باشم از جا بلند شدم . چاي ريختم و به اتاق نشيمن رفتم . سيني چاي را مقابلش گذاشتم . وقتي نگاهم كرد لبخند هرزه اي به رويش پاشيدم كه خودم را هم به چندش انداخت .

ناگهان با چنان خشمي سيني را انداخت كه چاي داغ بر سر و صورتم پاشيد . مات و مبهوت نگاهش كردم . چشمانش ديگر منقلب نبودند . جرات نگردم بپرسم چرا ؟ فريادش خطرناك تر از خشم چشمانش بود .

" زود اين لباس مسخره را از تنت در بيار ... فهميدي ؟"

فرار را بر قرار ترجيح دادم . احساس شرم و گناه در وجودم چنگ مي انداخت . اي خوا من لياقت و را ندارم . من شكست خورده و بازنده ام . بايد اين علاقه را فراموش مي كردم ... آري ! من لياقتش را ندارم . بايد همه چيز را در نطفه خفه كرد .

samaneh66
2009/8/08, 10:40 PM
دست گلت درد نکنه خیلی قشنگه امیدوارم بقیه دوستان هم بخوننش و لذت ببرن

GOL SHAB BOO
2009/8/09, 10:28 AM
واییییییییییییی
تورو خدا اینقدر ما رو سر کار نذار
پست هات خیلی کوتاهه.لطفا کمی بلند تر بذار و از اینکه این داستان قشنگ رو برامون میگذاری خیلی ممنون

mahsa1984
2009/8/09, 02:17 PM
این سایت 98ia هم منتظره ببینه اینجا کی قسمت جدید گذاشته میشه زود کپی کنه بذاره.10 روز هم اینجا تایپ نشه خودشون تایپ نمیکنند...

یاکاموز
2009/8/09, 08:44 PM
خوب دوستان اگه کسی این رمان رو داره یه لطفی کنه و با هماهنگی با بانی این تاپیک اونم زحمت تایپ رمان رو به عهده بگیره.من الان دارم رمان غزال رو تایپ میکنم اگه این رمان رود اشتم حتما این کارو میکردم.

pink girl
2009/8/10, 09:00 AM
53


دوستان ببخشيد كه دير شد چون من روز هاي يكشنبه اصلا وقت هيچ كاري رو ندارم . فكر نكنيد كه يادم رفته بايد اين رمان رو بزارم و يا سركارتون مي زارم به خدا ديروز اصلا وقتش رو نداشتم و سعي مي كنم امروز جبرانش كنم . من فصل 53 رو يه بار كامل تايپ كردم و تا اومدم بفرستم سايت ارور داد و همش پاك شد و اعصاب منم شديد به هم ريخت . و اينكه گفته بوديد پست ها كوتاه هستند اينه كه من اين رمان رو فصل به فصل تايپ مي كنم و ممكنه بعضي از فصل ها كوتاه و بعضي از اونها تعداد صفحات بيشتري داشته باشه .




يك ساعت بعد در اتاقم به صدا در آمد . بلوز قرمز و شلوار مشكي پوشيده بودم . آخرين قطره اشك را از گوشه چشمم پاك كردم و در را گشودم . نگاهي انديشناك به من انداخت و سرتاپايم را نگريست و گفت:" نمي خواهي بيايي بيرون ؟"

لحنش مي گفت همه چيز را فراموش كرده است و من با لبخند همراهش از اتاق بيرون آمدم . خودش روي صندلي نشست و از من تقاضاي چاي كرد . وقتي چاي ميريختم در اين فكر بودم كه روزي از بابت تعرضي كه به وجودم شده بود ناراحت بودم و مي گريستم حال براي چه ناراحتم ؟

آيا عجيب نبود ! به من اعتنايي نكرد چرا بايد ناراحت و دمق باشم ؟ من به او افتخار مي كردم . وقتي چاي داغ را تا ته سر مي كشيد خيره به او زل زده بودم . متوجه شد و با لبخند گفت:" چيه ؟ بدجوري نگاهم مي كني ."

" ماندانا به نظر گرفته مي رسي ."

نگاهش كردم و گفتم:" نه هيچي نيست ."

با اشاهر به لباسهايم گفت:" ببين اين لباسها چقدر بهت مي آيد ! هيچوقت دوست ندارم در مقابل كسي با آن پوشش مسخره ظاهر بشوي باشد؟"

خوشحال شدم . آري دلم مي خنديد و چشمم اشك شوق به ديده آورد او مرا از نو ساخت . " باشد قول مي دهم . "

از جا برخاست و رو به من گفت:" حاضري با هم كمي قدم بزنيم ؟"

شادمانه نگاهش كرد ." بله با كمال ميل ."

" پس لباس گرم بپوش . "

موهايم را زير كلاهم پنهان كردم و دكمه پالتويم را تا زير گردنم بستم . خوشجال بودم .

روي سنگفرش خيابان همگام با هم راه مي رفتيم . غروب يك روز زمستاني بود كه سوز سرما تا مغز استخوان رخنه مي كرد .

" ببين ماندانا من بيست و نه سال از عمرم گذاشته . بهترين سالهاي زندگي ام را توي شهر كوچكمان گذرانده ام خاطرات ارزشندي هم از آن سالها دارم كه فكر نكنم هيچوقت فراموششان كنم . وقتي تصميم گرفتم به تهران بيايم با خودم گفتم يك زندگي متفاوت خواهم داشت . يك زندگي جديد . نه اينكه از زندگي قبلي ام ناراضي باشم . نه دنبال تغيير و تحول هستم چون از يكنواختي خوشم نمي آيد . "

كمي مكث كرد به پارك رسيده بوديم . روي نيمكت نشستيم و او همراه با نفس عميقي ادامه داد :

" هرگز فكر نمي كردم تدريس در يك دبيرستان دخترانه تا اين حد برايم سخت باشد . دخترها احساسات عجيب و غريبي دارند كه تا به حال در اين مورد تجربه اي نداشته ام . نامه هايي كه برايم مي نويسند حاكي از احساسات زودگذر پوچ و بي ارزش آنهاست . بعضي وقتها بيشتر نامه ها را بي آنكه بخوانم پاره مي كنم و دور مي ريزم ..."

دوباره بي آنكه به نتيجه اي برسد حرفهايش را ناتمام گذاشت . نمي دانم از بازگو كردن اين حرفها چه قصدي داشت . شايد فكر مي كرد من هم دچار آن احساسات پوچ شده ام ؟ آه نه اين منصفانه نبود . يك بار فقط يك بار درگير اين احساسات كشنده شدم و خودم را براي هميشه نابود كردم ديگر نه به خودم چنين اجازه اي ...

" ماندانا در سن و سالي كه تو هستي مي شود به معناي واقعي كسي را دوست داشت ؟" يكه خوردم و مستقيم نگاهش كردم. چه منظوري داشت ؟ چشمان منتظرش نگذاشت بيشتر از اين فكر كنم .

" نمي دانم فكر مي كنم خيلي كم پيش مي آيد... ولي غير ممكن نيست ."

پرسش بعدي او بيشتر داغم كرد :" تو تا حالا به اين احساس رسيدي ؟" نگاهش كردم او هم به من خيره شده بود . در نگاهش همه چيز بود . همرباني و صداقت و برقي كه بي شباهت به عشق نبود اما چرا انكار كردم ؟ چرا دروغ گفتم .

" نه راستش زياد خودم را درگير اين جور مسائل نمي كنم ."

نگار تيرش به سنگ خورد . سنگي را از جلوي پايش برداشت و به طرف كلاغ بد آوازي كه بالاي درخت نشسته بود پرتاپ كرد . دوباره سكوت بين صحبتمان حط فاصله انداخت . اين بار با ساعت مچي اش ور مي رفت كه پرسيد :" نظرت درباره خانم گرمارودي چيست ؟"

احساس خفگي كردم . آرام گفتم :" نظري ندارم دبير خوبي است ." سرش را پايين انداخت و دوباره به ساعت مچي اش چشم دوخت .

" آره خودم هم همين فكر را مي كنم ولي ..." به من نگاه كرد و گفت:" تو اگر جاي من بودي چه كار مي كردي ؟"

با تعجب نگاهش كردم . كمي هول به نظر مي رسيد و انگار تمركز حواس نداشت . " يعني كدام را انتخاب مي كردي . آنكه دوستش داري و نميداني كه دوستت دارد و يا آنكه دوستت دارد و نمي داني كه دوستش داري ؟!"

كمي گيج شدم و به پرسش او بيشتر فكر كردم . " باور كنيد نفهميدم چه گفتيد ؟"

" ولش كن . فراموشش كن...خودم هم نفهميدم كه چه گفتم ." اما دوباره پرسيد :" نگفتي كدام را انتخاب مي كردي ؟"

از رفتارش خنده ام گرفت . حالت بچه ها را داشت حتي نگاه كردنش كودكانه بود .

" نمي دانم . شايد كسي را كه دوستش داشتم را انتخاب مي كردم ."

" با وجودي كه نمي داني كه دوستت دارد ؟"

" خوب كاري مي كردم كه بفهمم دوستم دارد يا نه ؟"

" مثلا چه كاري؟"

شانه هايم را بالا انداختم . " نمي دانم اين بستگي به طرف دارد . مس توانم به شما كمك كنم ؟"

يك لحظه چشمانش درخششي گرفت و پرسيد:" چه طوري ؟"

در دل به شيطنت خودم خنديدم و گفتم :" شما بگئيي طرف كيه خودم از او مي پرسم ."

با لج گفت:" لازم نكرده ! او هنوز بچه مدرسه اي است و نمي خواهم چشم و گوشش باز شود ... در حال حاضر درس از همه چيز برايش واجب تر است ."

نتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم . از سادگي و صداقت كلامش خوشم آمده بود و غش غش خنديدم . هيچ عصباني نشد فقط ب تعجب گفت :" به چي مي خندي ؟"

" معذرت مي خواهم ... شما خيلي با نمك حرف مي زنيد ." كمي عصبي به نظر مي رسي د " اگر مي دانستم مورد تمسخر شما قرار مي گيرم هزگز حرفي در اين مورد نمي زدم ."

" من قصد تمسخر نداشتم فقط از اينكه گفتيد او بچه مدرسه اي است و ..."

" خيلي خوب . حرف زدن در اين مورد را تمامش مي كنيم."

اما شيطنتم كل كرده بود ودست بردار نبودم . " نمي خواهيد به من بگوييد آن بچه مدرسه اي كيست ؟ مي توانم كمكتان كنم ها !"

همراه پوزخند گفت:" لازم نكرده ! احتياج به كمك شما ندارم . بچه هار ا چه به اين حرفها ." اين بار او قصد آزار مرا داشت .

" من بچه ام ؟ من هفده سالم است آقاي بهتاش ! اين جور حرفها را هم خوب درك مي كنم ."

" خيلي خوب ! بلند شو برويم شب شده است ."

" حالا آن بچه مدرسه اي از بچه هاي مدرسه خودمان است ؟"

يقه پالتويش را صاف كردو گفت :" به شما ربطي ندارد شما بهتر است سرتان به درس و مشقتان گرم باشد."

پا به پاي هم راه افتاديم . دستم را گرفت و مرا به دنبال خودش كشيد . آهسته در كوچه هاي خلوت شب ترانه اي را زير لب زمزمه مي كرد :

" يكي را دوست مي دارم
يكي را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي كنم
شايد بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز
نگاهم را نمي خواند
به برگ گل نوشتم من
كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس او گل را
به زلف كودكي آويخت
تا او را بخنداند
يكي را دست ميدارم
يكي را دوست مي دارم ."

GOL SHAB BOO
2009/8/10, 09:32 AM
سلام
Pink girl عزیز
میخواستم بگم چرا تو Microsoft Word تایپ و Save نمیکنی و بعد Copy , past کنی تا این مشکلت حل بشه؟
در ضمن اگر بری تو زبانه Tools تو منوی options و در اون پنجره روی زبانه save کلیک کنی و در آنجا روی مربع کنار گزینه save AutoRecover info every کلیک کنی ، نوشته هات به طور خودکار در محیط Word ذخیره میشه . در ضمن رو بروی این گزینه ای که گفتم یک عدد فعال میشه که می تونی انتخاب کنی هر چند دقیقه یکبار نوشته ها ذخیره بشه . کمترین و بهترین اونها 1 دقیقه است که با اولین بار ذخیره کردن تو برای هر نوشته دیگه اون نوشته هر 1 دقیقه 1 بار به صورت خودکارSave میشه.
اینو گفتم که با عرض معذرت راهنماییت کرده باشم تا باز این مشکل برات پیش نیاد و زحمتت زیاد بشه.

pink girl
2009/8/10, 09:43 AM
سلام
Pink girl عزیز
میخواستم بگم چرا تو Microsoft Word تایپ و Save نمیکنی و بعد Copy , past کنی تا این مشکلت حل بشه؟
در ضمن اگر بری تو زبانه Tools تو منوی options و در اون پنجره روی زبانه save کلیک کنی و در آنجا روی مربع کنار گزینه save AutoRecover info every کلیک کنی ، نوشته هات به طور خودکار در محیط Word ذخیره میشه . در ضمن رو بروی این گزینه ای که گفتم یک عدد فعال میشه که می تونی انتخاب کنی هر چند دقیقه یکبار نوشته ها ذخیره بشه . کمترین و بهترین اونها 1 دقیقه است که با اولین بار ذخیره کردن تو برای هر نوشته دیگه اون نوشته هر 1 دقیقه 1 بار به صورت خودکارSave میشه.
اینو گفتم که با عرض معذرت راهنماییت کرده باشم تا باز این مشکل برات پیش نیاد و زحمتت زیاد بشه.
مرسي عزيزم ولي من هميشه اين كار رو مي كنم بعضي مواقع كه يادم ميره save كنم اينطوري ميشه . بازم ممنونم .:gol::w27:

pink girl
2009/8/10, 05:15 PM
54





" خانم ستايش حواستان كجاست ؟"

" همين جا . "

بعد كاغذي را كه رويش شعر نوشته بودم مچاله كردم . بلند شد و به طرف ميز من آمد. نگاهي به كاغذ مچاله شده ذستم انداخت و گفت:" بده به من . "

با وحشت آن را لاي دستم فشردم و گفتم:" نه خواهش مي كنم ديگر تكرار نمي كنم . "

" گفتم بده به من ."

بخاطر صلابت كلامش و نگاه پر غضبش نتوانستم استقامت به خرج بدهم ! كاغذ را به طرفش گرفتم . آن را در دست فشر اما باز نكرد . كاغذ را روي ميز گذاشت و به ادامه درس پرداخت . زنگ كه به صدا در آمد بچه ها كلاس را يكي يكي ترك كردند . او پشت ميز نشسته بود و كاغذ را مي خواند . وقتي از كنار ميزش گذشتم صدايم كرد و از من خواست روي ميز اول بنشينم . نگاهش را از روي كاغذ برداشت و به سوي من روانه كرد . لبخند معني داري روي لبانش بود . چند سطري از شعري را كه نوشته بودم با صداي بلند خواند:

" يكي را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم ."

زل زد به چشمانم و گفت:" شعر عاشقانه هم كه بلدي بنويسي ."

كمي جسارت به خرج دادم و گفتم:" از دبيرم ياد گرفتم ."

" دبيرتان به شما ياد نداده بچه ها بايد به فكر درس باشند ؟"

دوباره كاغذ را مچاله كرد و توي سطل انداخت . " تكرار كه نمي شود !"

" نه تكرار نمي شود . "

از جا برخاست و گفت:" آفرين دخت خوب دوست داشتن كه بچه بازي نيست."

" من بچه نيستم . "

با لحن تمسخر آميز گفت:" جدي مي گوييد ؟ او . فراموش كردم شما دوران نوجواني را پشت سر مي گذرانيد . ببخشيد."

بعد از كلاس بيرون رفت . با لج مشت كوبيدم روي ميز . فرصت نشد بروم بيرون و هوايي تازه كنم . زنگ خورد و سر جايم برگشتم .


سر تمرين تئاتر حواسم سر جايش نبود . مدام كارگردان به من تذكر مي داد كه حواسم را جمع كنم . وقتي به دنبالم امد يك شاخه مريم سپيد در دستش بود . همين كه در را باز كردم و روي صندلي نشستم گل را به طرف من گرفت . دادن گل و رفتار آن روزش كمي عجيب و غير منتظره به نظر مي رسيد . گل را گرفتم و پرسيدم :" براي چي ؟"

همراه با لبخند گفت:" همين طوري !"

من هم با لبخند تشكر كردم و گل را بو كشيدم .

" مي دني معدلت چند شده ؟"

" نه الان دو هفته از امتحانات مي گذرد ولي هيچ خبري از نتايج به دستمان نرسيده .

چشمانش برق زد . " بهت تبريك مي گويم معدلت هيجده به بالاست . "

هيجان زده روي صندلي نشستم و گفتم :" راست مي گوييد! باورم نمي شود . " از فرط خوشحالي اشك به ديده آوردم . چانه ام مي لرزيد .


" سلام مادر مژده بده شاگرد دوم شدم آن هم با معدل..."

" بس كن ديگر ماني ! حوصله ندارم . اين خراب شده حال مرا به هم مي زند . پدرت هم كه آدم نمي شود كه نمي شود . مي گويد يا طلاق مي گيري يا همين جا مي ماني و زندگي مي كني . مي گويد بدون طلاق جدا از هم مي توانيم زندگي كنيم . خجالت نمي كشد راه حل پيش پايم مي گذارد تو چه كار كردي ؟"

" چه كار بايد بكنم ؟ هيچ فرقي نكرده همه چيز سر جاي خودش است ."

عصباني شد و گفت :" نتوانستي هيچ كاري بكني بي دست و پا ؟ از پس يك پسر دهاتي بر نيامدي ؟ راستي كه ! نااميدم كردي ." و پيش از خداحافظي حرف آخر را زد :

" ببين ماني هر چه سريعتر كار اين پسر را بسازي ! من ديگر نمي توانم اينحا دوام بياورم ."

گوشي را گذاشتم . رعد و برق همچنان سينه تاريك آسمان را مي دريد . فريبرز مشغول درست كردن كتلت بود .

" مادرت نمي خواهد از دبي برگردد؟"

متفكر روي صندلي آشپزخانه نشستم و گفتم :" نه!"

آن شب گرفته تر و انديشناك تر از هميشه به اتاقم رفتم . به حرفهاي مادر فكر مي كردم . يعني درست مي گفت؟

دوباره صداي رعد و برق در اتاقم پيچيد هر چند دلم نمي آمد فريبرز را درگير سرنوشت شوم خودم بكنم اما ...مگر نه اينكه فكر مي كنم مرا دوست دارد خوب چه اشكالي دارد كه ...

لباس خوابم را پوشيدم . موهايم را روي شنه ام ريختم و جلوي آينه ايستادم . در نگاهم رد پاي شيطان جرقه مي زد . ساعت يك بامداد بود ... از اتاقم بيرون آمدم و به طرف اتاق او گام برداشتم . كمي دلهره و ترس در حركاتم آميختم. آخر من يكي از بازيگران اصلي گروه تئاتر بودم !

با چند ضربه پي در پي در با سرعت باز شد . در لحظه اول نگاه خواب آلود فريبرز باعث شد احساس پشيميني كنم . همراه با خميازه بلندي گفت :" چي شده ماندانا ؟"

با وحشتي تصنعي گفتم :" من از رعدو برق مي ترسم . همه جا سايه مي بينم و مادربزرگ را كه ..."

دوباره همان موقع رعدو برق سكوت خانه را شكست و من با وحشتي تصنعي گفتم :" اجازه مي دهيد امشب توي اتاق شما بخوابم ؟"

انگار خوب از چشمانش پريد ." توي اتاق من !؟"

"خواهش مي كنم ! من از ترس مي ميرم . "

از روي استيصال چنگي به موهايش انداخت . سر دو راهي قرار گرفته بود ."خيلي خوب بيا تو ."

نمي دانم خوشحال بودم يا نه اما از اينكه همه چيز طبق نقشه پيش رفته بود زاضي بودم .

تخت را مرتب كرد و گفت:" خيلي خوب بخواب از هيچي هم نترس . "

زير پتو نشستم او به طرف ميز تحريرش رفت . " پس شما چي ؟" به طرفم برگشت و گفت :" حالا كه خواب از سرم پريده مي خواهم كمي مطالعه كنم."

"بعد چي ؟ كجا مي خوابيد؟" و سرم را كج كردم ! دوباره به طرف تخت آمد و با لبخند گفت:" نگران من نباش همين جا مي خوابم ."

شادمانه گفتم:" اينجا روي تخت ."

دستش را به نشانه سكوت روي دماغش گذاشت و گفت:" هيس روي تخت نه . منظورم همين جا روي زمين بود ."

پتو را پس زدم و با لج گفتم:" نه اينطوري زشت است . شما نبايد روي زمين بخوابيد."

با لحني آرام و منطقي گفت:" من كه نمي توانم روي تخت كنار تو ..." و بعد بي انكه به حرفش ادامه دهد مرا روي تخت خواباند و پتو را رويم كشيد . " بخواب و اينقدر حرف نزن والا مي روم توي اتاق تو مي خوابم ." به ناچار چيزي نگفتم و زير پتو فرو رفتم .

او پشت ميز تحريرش نشست و چراغ مطالعه اش را روشن كرد . كتابش را باز كرد و مشغول خواندن شد . هر چقدر نگاهش كردم حتي برنگشت كه دزدانه مرا نگاه كند .نيم ساعتي گذشت از تخت پايين آمدم و به طرفش رفتم .

بي آنكه نگاهم كند پرسيد:" چرا نخوابيدي ؟ اين رعد و برق تا صبح ادامه دارد ."

اين بار مجبور شد نگاهم كند . كمي سرم را به طرفش بردم چشمانم را به رويش خمار كردم و گفتم:" من خيلي مي ترسم ! بعد از قتل مادر بزرگ هر وقت شبها مي ترسيدم مادرم مرا بغل مي كرد تا بخوابم ."

با لحن جدي گفت:" حالا كه مادرت تشريف ندارد تو هم اگر خيلي مي ترسي بروم برايت عروسك بياورم تا بغلش كني و بخوابي ."

دوباره مرا به تخت برگرداند و با انگشت اشاره رو به من هشدار داد كه :" مي گيري مثل آدم مي خوابي . فهميدي؟"

كمي با بغض و اندوه نگاهش كردم . الكي گريه سر دادم . چند لحظه در همان حال گذشت . بعد با شتاب از اتاق بيرون رفت . گريه كنان به گوشه تخت پناه بردم . اين بار ديگر به راستي مي گريستم . به قدري تحت تاثير قلب پاك و آسماني اش قرار گرفته بودم كه از خودم بدم مي آمد .

نيم ساعت گذشت . ديگر خوابم گرفته بود . در باز شد . براي اينكه با او برخوردي نداشته باشم خودم را به خواب زدم . صداي پايش را شنيدم كه به تخت نزديك مي شد . شايد نگاهم مي كرد . پتو را مرتب كرد و دستم را كه از تخت آويزان بود لحظه اي در دستش فشرد و آن را زير پتو گذاشت . دوباره به طرف ميز تحرير رفت .

نگاهش كردم . به اندازه تمام عمرم مطمئن بودم كه عاشق اين پاكي و عزت نفس او هستم .

pink girl
2009/8/11, 12:22 PM
55


صبح كه بيدار شدم او را ديدم كه سرش را روي ميز تحرير گذاشته بود و همان طور خوابيده بود . بار ديگر از خودم خجالت كشيدم . هر روز صبح او صبحانه را آماده مي كرد . آن روز تصميم گرفتم من اين كار را بكنم . آهسته از اتاق بيرون رفتم .

ميز صبحانه كه آماده شد به اتاق برگشتم هنوز خواب بود . به آرامي صدايش زدم . همراه با خميازه اي بلند و كش و قوسي طولاني چشم از هم گشود . سلام مرا با لبخند پاسخ داد و گفت:" ديشب خيلي اذيتم كردي!"

سرم را پايين انداختم و گفتم:" معذرت مي خواهم . شما گفتيد روي زمين مي خوابم چرا اينجا..."

حرفهايم را با بالا آوردن دستش تمام كرد و دوباره خميازه كشيد . وقتي فهميد صبحانه آماده كرده ام دستهايش را به هم كوبيد و گفت:"آفرين . كم كم به يك كدبانوي خوش سليقه تبديل مي شوي ."

صورتم گر گرفت . پشت ميز نشست و به خوردن مشغول شد .

" امروز ساعت آخر را مرخصي ميگيرم بايد بروم اداره آموزش و پرورش برايم دعوت نامه آمده فرستاده اند ."

" ساعت آخر با كدام كلاس درس داشتيد؟"

" نيم نگاهي به من انداخت و گفت:" كلاس اولي ها چطور مگه؟"

با لبخند شيطنت آميزي گفتم:" پس امروز برايشان عزاي عمومي است."

لقمه اش را فرو داد و گفت:" جدي . يعني تا اين حد به كلاس من علاقه مندند."

سرم را تكان دادم . از گوشه چشمش نگاهم كرد و گفت:" تو هم همينطوري ؟!"

جا خوردم زود خودم را جمع و جور كردم و گفتم:" من ... فرق مي كنم... آخر هميشه شما را مي بينم...ولي..." فوري چايم را سر كشيدم . از دستپاچگي ام خنده اش گرفت .

" چند بيت شعر حفظ كرده ا؟"

" روي هم سه هزار بيت. البته امشب بايد آنها را مرور كنم مي ترسم يادم برود ."

زل زد به صورتم و گفت:"

" ز دستم بر نمي خيزد كه يك دم بي تو بنشينم
به جز رويت نمي خواهم كه روي هيچ كس ببينم ."

منتظر پاسخ من بود من هم خيره شدم به چشمانش و خواندم:

" من بي مايه كه باشم كه خريدار تو باشم
حيف باشد كه تو يار من و من يار تو باشم."

با تعجب نگاهم كرد و بعد به صندلي تكيه داد و آهسته گفت:" صبحانه ات را بخور دير نشود . "

نگاهش انديشناك بود . من ديگر ميلي به خوردن نداشتم . او از آشپزخانه بيرون رفت و من ميز را جمع كردم .


تازه از تمرين تئاتر برگشته بودم كه تلفن زنگ زد . ماريا بود .

" سلام ماريا حالت خوبه ؟ آره تازه رسيدم تمرين تئاتر بودم آنالي چطوره ؟ دلم برايش تنگ شده ... مادر هم برايت سلام رساند ... نه فكر نكنم پدر به اين زودي تسليم مادر شود... فريبرز؟ نيست حمام است ... نه خوشبختانه اهل اين حرفها نيست ... ديگر چه كار بايد مي كردم ؟ هر راهي را كه مادر پيش پايم گذاشت را رفتم ...چي ؟ كم محلي كنم ؟"

ماريا قاطعانه گفت:" آره ماني به بعضي از مردها اگر بي اعتنايي بكني به طرفت كشيده مي شوند . منظورم اين است كه در عين طنازي خودت را برايش غير قابل دسترس نشان بده ... آنالي است دارد گريه ميكند ! مي خواهد با گوشي بازي كند... كاري نداري ؟ خداحافظ ."

گوشي را گذاشتم و تازه متوجه او شدم كه ربدوشامبر بر تن داشت و با حوله موهاي سرش را خشك مي كرد . زود از مقابلش گذشتم . به دنبالم تا آشپزخانه آمد .

" مادرت بود ؟"

بي آنكه نگاهش كنم گفتم :" نه ماريا بود سلام رساند."

روي صندلي نشست و تقاضاي چاي كرد . گفتم:"چاي نداريم . "

با تعجب گفتم:" پس كتري بي خودي روي بخاري قل مي زند ؟"

" نمي دانم اگر مي خواهيد خودتان بريزيد."

به حرفها ي ماريا فكر مي كردم يعني مي شود بي اعتنايي هم جلب توجه كند ؟ يعني مي شود كه...

" بيا من مثل تو حسيس نيستم براي تو هم چاي آوردم . " نه انگار حق با ماريا بود براي من هم اي ريخت .

" من چاي نمي خواهم ."

" اشكالي ندارد خودم مي خورم."

از جا بلند شدم و از آشپزخانه بيرون رفتم . نمي دانستم آيا كارم درست بود يا نه ؟ چند دقيقه بعد او به اتاق نشيمن برگشت و كنار من روي مبل سه نفره نشست . از جا بلند شدم و به طرف مبل نزديك تلويزيون رفتم . او هم دنبالم آمد نگاه ي پر از شگفتي به من انداخت و گفت :" ببخشيد من مرض مسري دارم و خبر ندارم ؟"

" براي چي ؟"

" براي اينكه از من فرار مي كني ..."

لبخندي از سر خونسردي تحويلس دادم . دلش مي خواست با من حرف بزند .

" مي خواهي با هم مشاعره كنيم؟"

با باخنهايم بازي كردم و گفتم:" نه !"

" شطرنج چطور ؟ شنيدم عضو گروه شطرنج مدرسه هستي ."

"آره ! ولي فعلا حوصله ندارم."

"ببخشيد مي شود بگوييد شما براي چه كاري حوصله داريد ؟"

بعد كه نگاه بي تفاوت مرا ديد با لبخند موذيانه اي گفت:" مي خواهم بروم بيرون كمي قدم بزنم تو هم ميايي ؟"

دلم نمي خواست از اين يكي چشم پوشي كنم . " آره پيشنهاد خوبي است ."

سرش را خاراند و گفت:" متاسفم الان فهميدم براي قدم زدن حوصله ندارم ." و به خشم چشمانم با تمسخر خنديد .

" اجازه هست تلويزيون را روشن كنم ؟"

كمي نگاهش كردم هنوز از چزاندن من خوشحال بود .

" روشن كنيد چرا از من اجازه مي گيريد؟"

از جا بلندشدم و به طرف اتاقم رفتم . صدايش را شنيدم كه خيلي بلند گفت:" اگر رعد و برق زد نترسي ها ؟"

غش غش خنديد . در را محكم به هم كوبيدم . از حرص به نفيس نفس افتاده بودم . هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه در به صدا در آمد. با بي حالي به سمت در رفتم . پالتو پوشيده بود و آماده بيرون رفتن .

" زود باش پالتويت را بپوش تا كمي قدم بزنيم."

" نه ! حال و حوصله ندارم خودتان تنها برويد ."

دستم را گرفت و با گفتن چي را حوصله ندارم ؟ تنهايي كه نمي شود قدم زد پالتويم را تنم كرد و كلاهم را سرم گذاشت و به شوخي گفت:" ديدي سرت كلاه گذاشتم."

خنده ام گرفت . از نگاهش خجالت كشيدم . متوجه شد . زود جهت نگاهش را عوض كرد . " فكر كردم دارم به آينه نگاه مي كنم ."

دست در دست هم از خانه بيرون زديم . بر خلاف هميشه كه مسيرمان به سمت پرك بود اينبار از جهت ديگري رفتيم . دستهايمان از هم جدا شد و داخل جيبها فرو رفت .

" ماندانا تو تا حالا عاشق شدي؟"

به فكر فرو رفتم . من تا به حال به معناي واقعي عاشق نشده بودم .

" نه . "

" خوب است ! عشق در سن و سال شما كمي نگران كننده است ."

" مگر عشق به سن و سال است ؟"

" نه نه . منظ.رم اين نيست . چون در سن بالا هم ممكن است در مورد احساسات دچار اشتباه شد . به نظر من دوست داشتم قشنگ تز از عشق است ... جايي خواندم : عشق در دريا غرق شدن است و دوستا داشتن در دريا شنا كردن .

متفكر و خاموش به اين جمله زيبا مي انديشيدم . با وجودي كه مي دانستم چرا بحث عشق و دوست داشتن را پيش كشيده اما اين جمله به نظرم زيبا مي آمد.

جلوي در مسجد ايستاده بوديم . بانگ " الله اكبر " چند لحظه ما را در آرامشي عرفاني غرق كرد . عده اي زن و مرد براي اقامه نماز به مسجد مي رفتند . نمي دانم چه در نگاهم ديد كه پيشنهاد داد :" برويم نماز بخوانيم ؟"

خواسته قلبي مان يكي بود . هر دو بعد از وضو داخل مسجد رفتيم . با قلبي روشن قامت بستم .

پس از پايان نملاز نشستم و به آية الكرسي كه روي پارچه سياهي زري دوزي شده بود زل زدم . به آارني زير لب آرام زمزمه كرد : خدايا مرا ببخش ! خدايا مرا ببخش ! خدايا ...

pink girl
2009/8/11, 12:51 PM
56





به خودم آمدم و ديدم هيچ يك از نمازگزاران آنجا نيستند . با قلبي صاف و آرام جا نمازم را جمع كردم . خادم كه پيرزني خوش سيما بود وقتي چادر را از من مي گرفت لبخند مهرباني به ديده ام پاشيد و گفت:" چادر خيلي بهت مي آمد ."

به رويش لبخند زدم . معلوم بود فريبرز خيلي وقت است جلوي در به انتظار ايستاده است . " چه كار مي كردي اين همه وقت ؟"

نفس بلندي كشيدم و گفتم :" تازه خدا را پيدا كرده بودم و دلم نمي خواست ولش كنم ."

قدم زنان راهي شديم . از جلوي يك كبابي رد شديم . بوي خوش كباب هر دوي مارا وسوسه كرد . وارد شديم و گوشه اي نشستيم . او را نمي دانم اما من به لحظه اي كه در مسجد گزرانده بودم فكر مي كردم .

" ماندانا برايت بكشم يا با هم بخوريم ."

" با هم بخوريم ." تمام مدت نگاهمان به يكديگر بود و گاهي به روي هم لبخند مي زديم . نمي دانم چرا انقدر به او احساس نزديكي و راحتي مي كردم . گفتم :" فريبرز دوست داشتي الان كجا بودي ؟"

نگاهش كمي مات شد . دهانش باز ماند اما نه براي بلعيدن غذا . از اينكه فريبرز خطابش كرده بودم و به اين راحتي با او حرف زدم گيج شده بود . سرم را پايين انداختم و گفتم :" معذرت مي خواهم ."

" نه مهم نيست . خوب كاري كردي ." نوشابه ريخت و نفس بلندي كشيد و گفت:" دوست داشتم الان يك جايي در وسط شهر تهران در يك كبابي كنار يك حوض با يك دختر خوب كه هم شكل خودم است نشسته بودم و كباب و نوشابه و سبزي و ماست موسير مي خوردم ."

خنديدم . آن هم با صداي بلند . انگشتش را روي دماغش گذاشت و با اشاره به ميز بغلي گفت:" هيس ! يواشتر!" متوجه شدم و زود خودم را جم و جور كردم .

وقتي بر مي گشتيم طبق معمول او ترانه اي را با صداي ملايم و دلنشين زمزمه مي كرد :

" من از روز ازل ديوانه بودم
ديوانه روي تو سرگشته كي تو
در عشق و مستي افسانه بودم
سر خوش از باده مستانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موي تو تار و پود من
.
.
."

به اتاقم كه مي رفتم جلويم را گرفت . موهايش پريشان شده بود روي صورتش . چشمانش روشن تر از هميشه بود . انگار دستپاچه بود . پرسيد:" نمي ترسي كه ؟"

به نگاه مهربانش لبخند زدم و گفتم:" نه ديگر نمي ترسم ."

دستهايش را كه پشت سرش بود بيرون آورد و شاخه گل سرخي را به طرفم گرفت . با خنده گفتم:" براي چي ؟" مثل هميشه نگفت همينطوري فقط نگاهش را دزديد و با گفتن شب به خير به اتاق خودش رفت .

به آرامي روي تخت خزيدم و گل سرخ را روي قلبم گذاشتم و به نگاه مهربانش در لحظه دادن گل انديشيدم ...دوستش دارم ... خدايا ... دوستش دارم ...

صبح با صداي در از خواب بيدار شدم . در را باز كرد و با صداي بلند صدايم زد ." ماندانا ! بلند شو ! تو هم مثل من خوابت برد؟"

با چشماني خواب آلود از روي تخت بلند شدم . موهايم را شانه زدم .

" ماندانا من رفتم ها !"

يونيفرم مدرسه ام را پوشيدم اما هنوز جلوي آينه بودم .

" ماندانا ..."

" آمدم ..."

از پله ها پايين رفتم و ساندويچي به دستم داد و گفت::" بيا بخور ضعف نكني . آخر به تو هم مي گويند كد بانو ؟"

لقمه اول را با ولع بلعيدم و گفتم:" ديشب خيلي خوب خوابيدم ."

" به خاطر چي ؟"

" به خاطر گل سرخ ."

لبش از خنده باز شد . " جدي خوب اين گل را سرخ را كي بهت هديه داده ؟"

نگاهش كردم و گفتم:" دبير خوش سليقه ام ."

نگاهم كرد و گفت:" فقط همين ؟ دبير خوش سليقه تان به ديگران هم گل هديه ميدهد ؟"

مي دانستم چه مي خواهد بگويد . بحث را عوض كردم .

آن روز وقتي صف بسته شد خانم مدير صدايم زد و به خاطر پيشرفت تحصيلي مرا مورد تشويق قرار داد . من ذوق زده مقابل تشويق همي اشك شوق به ديده آوردم.

باورم نمي شد روزي دوباره مورد تشويق قرار بگيرم . خدايا شكرت !

samaneh66
2009/8/11, 04:54 PM
سلام عزیزم
خیلی قشنگه
لطفا سریع تر ادامه اش رو بذار تا بفهمیم آخرش چی میشه؟

pink girl
2009/8/12, 07:36 AM
57




يك ماه از برگزاري تئاتر مدرسه ها گذشته بود . مدرسه ما رتبه اول را به دست آورده بود . قرار بود مسابقه مشاعره برگزار شود كه به دلايلي به بعد از عيد موكول شد .

همه جا ردپاي بهار ديده مي شد . آسمان صاف و آبي و خورشيد پر رمق تر از هميشه بود . مدرسه ها از بيستم اسفند تعطيل شد . فريبرز چند بار از من پرسيده بود كه مادرت نگفته براي عيد مي آيد يا نه ؟ نمي فهمم چر براي امدن مادر بي قراري مي كرد تا اينكه يك شب از او خواستم دليلش را بگويد .

" ببين ماندانا ! من مادربزرگ پيري دارم كه بهش قول دادم عيد بروم و به او سر بزنم . مي دانم چشم به راه من است . از طرفي نگران تنهايي تو هستم ."

" بله مي فهمم . نمي خواهم براي شما مزاحمتي ايجاد كنم . مي روم خانه خاله رويا ."

خوب مي دانست كه بر خلاف ميل قلبي ام اين حرف را زده ام ." نه ! آنجا كه محال است بگذارم بروي! اگر عمه سيما بر مي گشت هيچ دغدغه اي نداشتيم ."

نمي دانم چرا بي هيچ حرفي بغض كردم و غمگين به طرف اتاقم رفتم . چرا خودم را گول مي دم ؟ دلم نمي خواست از كنارم برود . با ضربه اي به در اشكهايم را پاك كردم .

نگاهش روي چهره ام ثابت ماند و گفت:" گريه مي كردي؟"

فايده اي نداشت چشمانم همه چيز را لو مي داد . " بيا بيرون ."

مثل هميشه گوش دادم . او چاي ريخت بعد پرسيد :" براي چه گريه مي كردي ؟"

صدايم مي لرزيد درست مثل چانه ام . " هيچي نيست . خواهش مي كنم اينقدر كنجكاوي نكنيد ."


صبح روز بعد پيشنهاد باور نكردني به من داد ." ماندانا ! مادرت اگر زنگ زد خبرم كن تا از او اجازه بگيرم تو را هم با خودم ببرم ."

هيچ تلاشي براي پنهان كردن شادي ام نشان نشان ندادم و مثل بچه ها پريدم هوا و دست هايم را به هم كوبيدم و گفتم :" جدي مي گوييد ؟"

لبخند به لب آورد و گفت :" البته اگر مادرت اجازه بدهد ."

در دلم گفتم:" مادرم از خدا مي خواهد ."

عصر همان روز براي خريد بيرون رفتيم . خيبانها شلوغ و پر رفت و آمد بود . همه براي خريد سال نو بيذون آمده بودند . چند لباس فروشي را گشتيم تا اينكه در يكي از فروشگاهها پرسيد :" ماندانا اين به نظرت چطور است ؟"

بلوز توري را نشان داد كه آستينهايش كلوش بود . با خنده گفتم :" خوبه . ولي دخترانه است ها !"

" ا جدي مي گويي ! پس همين را بر مي دارم ."

فكر كردم قصد شوخي دارد ولي از فروشنده خواست تا همان بلوز را برايش كادو كند . بعد از من خواست تا شلواري را انتخاب كنم كه به آن بلوز بيايد . شگفت زده گفتم:" مگر آن را براي من خريديد ؟"

چشمكي زد و گفت:" آره ! با عيدي آموزش و پرورش ..."

شلوار جين دمپا گشادي توجهم را جلب كرد . او هم از آن خوشش آمد اما عجيب بود كه نخواست آن را به تنم ببيند .

" تو را با اين لباس مجسم كردم ! خيلي بهت مي آمد ." بعد نظرم را در مورد پيراهن آلبالويي پرسيد وقتي در مورد رنگش پرسيدم گفت:" تصميم گرفتم تيپ سپيد و سياه را عوض كنم . مي خواهم رنگي شوم ."

شلوار جين آبي رنگ انتخاب بعدي او بود . رو به من گفت :"پيش خودت مجسم كردي اين لباس به من مي آيد يا نه ؟"

با خنده گفتم :" نه من مثل شما اهل تجسم و اين حرفها نيستم . بهتر است آنها را بپوشيد . " اما او اينكار را نكرد. خيابانها و مغازه ها هر لحظه شلوغتر و پر ازدحام تر مي شد . يك لحظه فريبرز را گم كردم . نااميد چشمانم ميان جمعين به گردش در آمد اما انگار غيبش زده بود . با شنيدن نامم به عقب برگشتم . خودش بود شادمانه به طرفش دويدم و گفتم:" كجا رفته بوديد ؟"

" من همين ج بودم تو كجا رفته بودي !"


به خانه كه برگشتيم فهميدم كجا و چرا غيبش زده بود . برايم يك پيراهن بلند گلدار خريده بود و يك روسري سفيد با خالهاي سياه . وقتي پوشيدمشان فريبرز محو تماشاي من شده بود و پلك هم نمي زد . موهاي بلندم از زير روسري بيرون زده بود . خودم هم مي دانستم چقدر به من مي آيند .

" مي داني ماندانا مادربزرگم اگر تو را با اين لباس ببيند از تو خيلي خوشش مي آيد . لبته هر چه گشتم لباس محلي پيدا نكردم . خوشت آمده يا نه ؟"

" حرف ندارد خيلي ممنون."


مادر به قدري از پيشنهاد فريبرز استقبال كرد كه او را دچار تعجب كرد . مادر سفارشات لازم را به من كرد و گفت:" ببين دختر فكر مي كنم بخت با تو يار شده !بهترين فرصت پيش آمده كه بايد از آن بهره ببري . حاليت شد ."

" بله مادر فهميدم ."


روز دو شنبه يعني چهار روز مانده به سال نو چمدانهايمان را بستيم . هر دو براي رفتن بي قرار و بي تاب بوديم .

" ماندانا چندمين بار است كه به شمال مي روي ؟"

" دومين بار ."

ساعت هشت صبح ديگر براي رفتن آماده بوديم . كمي اضطراب داشتم . نمي دانم از شادي زياد بود يا از جاده پر پيچ و خم مي ترسيدم.

وقتي سوييچ را چرخاند هر دو بسم الله گفتيم. " خوب ماندانا همه چيز رديف است ؟ سبد صبحانه و ناهار را هم كه آوردي ... برويم ."

با لبخند گفتم:" برويم."

جاده هراز به مسافران بهاري سلام مي گفت . فريبرز هم مثل من خوشحال بود . كنار امامزاده اي ماشين را متوقف كرد . پرسيدم :" اينجا كجاست؟"

" امامزاده هاشم."

خيلي از ماشينها كنار زده بودند تا ضمن زيارت صبحانه هم بخورند . با آب خنكي كه به صورتم زده بودم حسابي حالم جا آمد . سفره را روي حصير سبز رنگي پهن كرديم . از فلاسك چاي ريختم . پس از خوردن صبحانه اي مفصل كه خيلي هم از خوردنش لذت برديم وسايلمان را جمع كرديم و راه افتاديم . فريبرز ضبط صوت را خاموش كرد و گفت:" ماندانا بيا با هم مشاعره كنيم."

" فكر بدي نيست البته اگر مزاحم رانندگي شما نشود .

مثل هميشه او شروع كرد :

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنين هم نخواهد ماند.

گفتم :

در طريق عشق بازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

گفت:

يا دل به ما دهي چون دل ما به دست توست
يا مهر خويشتن ز دل ما به در بري

گفتم:

يك پند ز من بشنو ! خواهي نشوي رسوا
من خمزه افيونم ! زنهار سرم مگشا

با تعجب نگاهم كرد و خواند :

امروز آن كسي كه مرا چندي بداد پند
چو روي تو بديد عذرها بخواست

بي اعتنا به بيتي كه خواند به سربالايي خيره شدم كه خودروها به صف از آن بالا مي رفتند .

pink girl
2009/8/12, 06:40 PM
58




" اينجا شهر من است . مي بينني چه قدر كوچك و زيباست ."

نگاهم به دراي بود كه آبي و آرام ثل نقاشيهاي كودكيهايم تكان مي خورد .

" چقدر زيباست ! اين مردم چه لباسهاي قشنگي پوشيده اند واي !"

يك ميدان كوچك را دور زد و به سهت بالا رفت . همه جا تميز بود . معماري ساختمانها برايم جالب بود . وقتي ماشين متوقف شد تازه به خودم آمدم . " خداي من اينجا همه چيزش يك جور ديگر است . همه چيزش به دل آدم مي نشيند."

به خانه بزرگي اشاره كرد كه وسط يك باغ پرتقال و نارنگي بنا شده بود و گفت:" اينجا خانه پدري من است . مادربزرگن همينجا زندگي مي كند . البته آنجا !" و بعد به يك خانه كاهگلي كوچك در طرف چپ باغ اشاره كرد .

آن خانه كاهگلي كه سقفش از چوب و پوشال بود و در نظر اول غير قابل سكونت به نظر مي رسيد اما وقتي ديدم پيرزن خميده اي از پله هايش لنگان لنگان پايين آمد فهميدم فريبرز درست مي گويد . او در حالي كه آغوشش را براي مادربزرگ باز كرده بود رو به من با خنده گفت:" اين هم ننه ملوك من . مي بيني چقدر خوشگل و سر حال است." بعد كودكانه به طرف مادربزرگش دويد.

آن دو يكديگر ار تنگ در آغوش كشيدند . فريبرز به زبان محلي به من اشاره كرد و چيزي به او گفت . او دقيق شد به من . فريبرز صدايم زد و من با شرم و خجالت به آرامي به طرفشان رفتم . ننه ملوك دستان زبر و خشني داشت و چهره اش به قدري چروكيده بود كه هيچ اثري از زيبايي در آن به چشم نمي خورد . يك خال گوشتي بزرگ هم روي چانه اش بود .

به گرمي مرا در آغوش فشرد و با مهرباني گفت:" خوش آمدي ننه !"

فريبرز دست ننه ملوك را گرفت و رو به من گفت:" برويم تو ! چمدانها را بعد مي آوريم."

در ايوان روي مكت آبي رنگي نشستم و يك بار با ولع باغ را نگاه كردم . هوا به قدري پاك و لطيف بود كه دلم مي خواست تمام هوا را به ريه هايم مي فرستادم . دو تايي به سمت دختري برگشتند كه از لاي پرچين مي گذشت و سبدي در دست داشت .

" ماندانا مارجان دختر خاله من است ! همسن و سال توست."

مارجان از ديدن فريبرز خوشحال شد و بعد به سمت من آمد . پوستي صورتي و كك مكي داشت و موهايش طلايي بود .

" سلام خانم"

چشمانش ريز و سياه بودند و لبانش باريك و سرخ . " سلام من ماندنا هستم."

فقط لبخندي زد و از مقابلم گذشت . فريبرز توضيح داد :" كمي خجالتي است."

همراه فريبرز به خانه رفتم . مرا به اتاق خودش برد . اتاق بزرگي كه سه پنجره بزرگ و بسيار روشن و دلباز بود . خستگي راه هنوز در تنم بود . روي تخت دراز شدم و به خواب راحتي فرو رفتم . نمي دانم چند ساعت خوابيدم كه به شنيدن صداي در ديده از هم گشودم .

" بفرماييد تو ."

فريبرز در را باز كرد و با لبخد گفت:" نكند تا فردا صبح خوابت طول بكشد ؟ ننه ملوك دارد نان مي پزد دوست داشتم تو اين منظره را ببيني ."

با هيجان گفتم:" واي چه عالي . كار خوبي كرديد."

بوي نان تازه تمام حياط را پر كرده بود . زير خانه قديمي كه تقرابا زير زمين خانه محسوب مي شد و چندين ديگ بزرگ دودي آنجا تلنبار شده بود يك تنور گلي قرار داشت . كنار فريبرز نشستم و به ننه ملوك كه خمير را روي دستش حالت مي داد و به شكل گرد در مي آورد و به بدنه داغ تنور مي چشباند نگاه كردم .

فريبرز توضيح داد :" اين نوعي نان تنوري است كه از آرد و شير و تخم مرغ و كنجد درست مي شود . حالا مي گوشم برايت تتك هم درست كند ."
( تتك در زبان محلي مازندراني به نان تنوري بسيار كوچكي گفته مي شود كه غالبا براي بچه هاي كوچك مي پزند .)

بعد به ننه ملوك چيزي گفت و او سرش را جنباند . پس از چند دقيقه فريبرزنان بسيار كوچكي را كه به اندازه ته استكان بود از دست مادربزرگش گرفت . كمي آن را روي دست تاب داد و گفت:" خيلي داغ است ." آن را به دست من داد . " بيا اين هم تتك بچه كه بوديم عاشق اين نانها بوديم ."

حق با فريبرز بود . نان تتك به قدري به من چشبيد كه اگر خجالت نمي كشيدم چند تاي ديگر را هم مي بلعيدم.

تشت كه پر از نان شد ننه ملوك در تنور را گذاشت . از زير زمين بيرون آمديم .

غروب خورشيد پشت كوههاي البرز چند دقيقه مرا محو تماشاي خود كرد. حضور فريبرز را كنار خودم احساس كردم .

" به شما حق مي دهم كه روزهاي اول از آپارتمان نشيني گله داشتيد . هر كس ديگري هم اگر جاي شما بود همين احساس را داشت."

" از تمام زمينهايي كه داشتيم فقط همين باغ برايمان مانده بقيه صرف دوا و دكتر مادر شد." سكوت كرد و سرش را پايين انداخت . شايد به ياد مادرش افتاد .

شب چهارشنبه سورس را هيچوقت از ياد نمي برم . به توصيه فريبرز پيراهن بلند چين دار و روسري خال خالم را پوشيدم . مارجان كه مي گفت خيلي بهت مي آيد و ننه ملوك نگاه پيرش پر از تحسين شد . فريبرز هم با افتخار نگاهم مي كرد. چند نفر از همسايه ها در زمين پشتي پوشال جمع كرده بودندو بچه ها آنه را با فاصله و يك اندازه چيده بودند .

همسايه ها از من خوششان آمده بود و مرتب از من پرس و جو مي كردند .

" تو دختر عمه فريبرز هستي و آره ."

" از تهران آمدي ؟ اينجا خوش مي گذرد؟ ننه ملوك عاشق مهمان است."

" اين روسري را كجا پيدا كردي كه اينقدر بهت مي آيد؟"

عاقبت نزذيك غروب آتشها برافروخته شد . فريبرز ننه ملوك را روي دستانش بلند كرد و با هم از آتش پريدند . بعد مارحان از آتش پريد . من هم با اينكه زياد مهارت نداشتم اما خيلي خوب از روي آتش پريدم .

يكي از جوانها به زبان محلي آهنگ شادي را مي خواند و ديگران دست مي زدند . چند نفر از دختر بچه ها با لباس هاي چين دار مي رقصيدند.

ننه ملوك مانتانا صدايم ميزد." مانتانا بيا اينجا عمه مارجان را ببين."

زن ميانسالي كنار ننه ملوك ايستاده بود . از نگاههاي خيره اش خوشم نيامد . ائ هم زيادبه من روي خوش نشان نداد .

فريبرز خسته به نظر مي رسيد و مدام خميازه مي كشيد . " ماندانا نمي خواهي بخوابي؟"

اگر خستگي و بي حالي را در نگاهش نمي ديدم مي گفتم نه .

pink girl
2009/8/13, 09:12 AM
59



چمدانها و ساكم را توي اتاق گذاشتم و خسته و بي رمق روي تخت افتادم . دلم نمي خواست به هيچ چيز فكر كنم فقط بخوابم اما خوابم نمي برد . مدام روز پيش جلوي رويم مي آمد و از ياد آوري آن زجر مي كشيدم . بلند شدم . لباسهايم را برداشتم و رفتم حمام.

پس از يك دوش آب سرد آب را ولرم كردم و خودم را به دست آب سپردم . رفته رفته غبار خستگي از وجودم شسته شد . تنم را خشك كردم و ربدوشامبرم را پوشيدم و از حمام بيرون آمدم . او در اتاقش بود . متوجه شد بيدار شده ام اما نگاهي به من نيانداخت.

لحنش از ديروز كمي بهتر بود ." مي رفتي توي اتاق خودت مي خوابيدي."

بي اهميت به حرفهايش از جا برخاستم و به اتاقم رفتم . لباس پوشيدم و دوباره بيرون آمدم . تلفن زنگ زد . گوشي را برداشتم . مادر بود .

" سلام مادر بد نيستم . عيد شما هم مبارك... امروز رسيديم . خوب بود...جاي شما خالي ... مهبد و پدر چه مي كنند ... اي... مي گذرانيم...همين جاست...چي؟...داريد بر ميگرديد؟"

" آره بمانم اينجا چه كار...خسته شدم . پدرت اينجاست نمي توانم حرف بزنم فردا راه مي افتم... خداحافظ."

گوشي را گذاشتم . نمي دانم چرا از آمدن مادر خوشحال نشدم . به طرف فريبرز رفتم و با لبخند شيطنت آميزي گفتم:" ديگر لازم نيست مرا كنار خودتان تحمل كنيد . مادرم مي خواهد برگردد."

چشمانش گرد شد:" بر مي گردد؟"

" آره خيالتان راحت باشد."

به فكر فرو رفت . تلويزيون را خاموش كرد و از من خواست برايش چاي بياورم . وقتي دوباره رو به رويش نشستم گفت:" ببين ماندانا از بابت رفتار ديروزم وعذرت مي خواهم . راستش نبايد از دست كسي كه نمي شناختيش گل مي گرفتي."

" ولي او غريبه نبود پسر عمه مارجان بود."

" پسر عمه مارجان را چقدر مي شناسي."

سرم را پايين انداختم و گفتم:" هيچ ولي من قصدي نداشتم . آن وقت كه سبزه ها را گره مي زدم خودش آمد كنارم و به من گفت چقدر اين لباس بهت مي آيد . لازم نبود شما آنطور بين جمع سرم داد بكشيد و توي گوش آن پسر بزنيد."

" تو دلت براي ان پسرك نسوزد . هنوز آدمها را نمي شناسي . ان پسر پسر درستي نيست . حقش بود."

" مادر شخيلي عصباني شد . من كه خوب نمي فهميدم چه مي گويد . اما فكر كنم مرا مقصر مي دانست."

فنجان چاي را در دست گرفت و گفت:"حلا مي خواهم آن موضوع را فراموش كني . قصدم ناراحت كردن تو نبود..." و چاي را سر كشيد. به رويش لبخند زدم و فكر كردم چقدر خوب است كه ديگر ا من قهر نيست.

" مادرت چقدر زود برمي گردد؟" پا روي پا انداخته و صاف نگاهم كرد.

" خيلي هم زود نيست البته بدون پدر بر ميگردد...مادرم زياد نمي تواند در روستا دوام بياورد . تا حالا هم مانده هنر كرده! مي فهمم چي كشيده."

زير چشمي نگاهم كرد." خوشحالي مادرت بر مي گردد؟"

متوجه كنايه اش شدم ." نبايد خوشحال باشم؟!"

" چرا نبايد خوشحال باشي! عاقبت از سخت گيري هاي من راحت مي شوي! امشب راه مي افتد؟"

" نه فردا" از جا بلند شدم و ادامه دادم:" بهتر است دستي به سر روي خانه بكشيم . فردا جمعه است ."

" نمي خواهد بگير بشين."

نشستم و با لبخند نگاهش كردم و پرسيدم:" كاري داريد؟"

اخم كرد و گفت:" بايد كارت داشته باشم تا بنشيني؟"

منتظر نشستم . خودش هم نمي داست چه بگويد.

" حالش را داري با هم مشاعره كنيم؟"

" الان نه . . بگذار براي بعد از شام . راستي شام چي بخوريم؟"

" امشب شام مهمان من . خيلي وقت است اپاگتي نخورده يم... ميرويم رستوران..." بعد بلند شد و گفت :" برو خودت را اماده كن."


" ماندانا شمال بهت خوش گذشت؟"

" خيلي ! بيشتر از همه از ننه ملوك خوشم آمد ... جدي زن شيرين و خون گرمي است مارجان هم خوب بود اما نمي دانم چرا زياد با من حرف نمي زد."

" اخلاقش همين طور است . خجالتي و كم حرف است اما اگر با كسي آشنا بشود خجالتي بودن را كنار مي گذارد... راستي فهميدي چرا عمه مارجان زياد از تو خوشش نيامده بود؟"

" نه خيلي دلم مي خواست بدنم چرا."

روي نيمكت پارك با فاصله كمي نشسته بوديم . هوا خنك بود و خورشيد هنوز غروب نكرده بود .

" عمه مارجان خيلي دلش مي خواهد من او با هم ازدواج كنيم اما وقتي تو را ديد فكر كرد براي برادر زاده اش رقيب پيدا شده است ."

كمي فكر كردم و گفتم:" رقيب؟ هيچ فكرش را هم نمي كردم من براي كسي رقيب باشم."

نيم نگاهي به من انداخت اما چيزي نگفت. شيطنت آميز پرسيدم:" شما خودتان چي؟ دلتان نمي خواهد با مارجان ازدواج كنيد؟"

قاطعانه گفت:" نه . من و ماجان اگر چه در كنار هم بزرگ شده ايم اما من هيچ احساسي نسبت به او ندارم . البته مارجان دختر بدي نيست . ولي من براي خودم معيارهايي دارم كه مارجان ندارد."

" چه معيار هايي داريد؟"

اين بار صاف نگاهم كرد و گفت:" لازم نيست تو بداني."

با خنده گفتم:" خيلي خوب چرا عصباني مي شويد . فكر مي كنم خانم گرمارودي همه معيار هاي شما را دارد؟"

لبخند زد:" نمي دانم . تو فكر مي كني اينطور باشد؟"

با طعنه گفتم:" من از كجا بدانم . شما با او تماس داريد . من فقط سر كلاس مي بينمشان."

از جا بلند شد و كمي از نيمكت فاصله گرفت و گفت:" به خانم گرمارودي فكر نمي كنم و برايم مهم نيست كه چططور هستند ! من انتخابم را كرده ام فقط يك مشكل وجود دارد ."

با كنجكاوي گفتم:" چه مشكلي؟"

به طرفم برگشت و گفت:" دارد درس ميخواند من هم صبر مي كنم تا درسش تمام شود ."

قلبم تند تپيد و تا بنا گوش سرخ شدم . هوا كه تاريك شد قدم زنان به طرف رستوران رفتيم.

pink girl
2009/8/14, 07:35 PM
60



مادر برگشت با چهره ای تکیده و استخوانی !حتی قدرت نداشت چمدان را در دستش نگه دارد .اول نگاهی به من انداخت و سرتاپایم را برانداز کرد .بعد نگاهی به فریبرز انداخت و لبخند زد و گفت "حسابی به زحمت افتادی ماندانا که باعث ازار و اذیت شما نشد ؟"
فریبرز خندید و گفت " مگر ماندانا بچه است ؟"
فریبرز خیلی اصرار کرد مادر ناهار پایین بماند . اما مادر نمی توانست تاب بیاورد .دستم را گرفت و با سرعت مرا به طبقه بالا برد .
همراه فریبرز خانه را برای ورود او مرتب کرده بودیم مادر نشست روی مبل و با صدای بلند گفت " اخیش ! هیچ جا خانه ادم نمی شود مردم دیگر داشت حالم از ان خراب شده بهم می خورد از همه جایش نکبت می بارید .واه!واه! خدا به دور . هر چه بهش گفتم مرد بلند شو برویم تهران اینجا به درد زندگی نمی خورد با کمال پررویی گفت : ازادی برو ولی حق نداری مهبد را با خودت ببری ! خواستم مهبد را دزدکی با خودم بیاورم که دیدم پسره عقلش را از دست داده ! شده کپی پدرش ! داد و قال راه انداخت که بیا و تماشا کن ! اخر هم پدرت گفت تا ماندانا شوهر نکرده پایش را توی این خانه نمی گذارد بعد نفسی تازه کرد و رو به من گفت "خوب تو چه کار کردی"
من که کار بدی مرتکب نشده بودم پس چرا شرمگین بودم "هیچی!"
چشمانش زدند بیرون و با تعجب گفت "هیچی ! این همه وقت اینجا بودی و هیچ کاری نتوانستی بکنی ؟راستی که ..."
چه کار می خواستید بکنم مادر؟فریبرز خیلی پاک تر از این حرفهاست .حتی نگاه چپ به من نکرد گناه دارد مادر من نمی خواهم شوهر کنم
دوباره بد اخلاق شد و گفت "بیخود پس می خواهی من تا آخر عمرم بی شوهر بمانم .بی عرضه ! نتوانستی از پس یک پسره دهاتی بر بیایی"
مادر نیامده اشک مرا در اورده بود
نشد مادر.از هر راهی که می شد رفتم .ولی او پاک تر از این حرفهاست حتی یک شب با هزار ترفند توی اتاقش خوابیدم اما او بدون هیچ اعتنایی به من تا صبح پشت میز مطالعه خوابید
مادر که هق هق مرا دید فکر کرد از بی توجهی فریبرز نسبت به خودم ناراحتم .بلند شد و مثل دیوانه ها فریاد کشید "الان حالیش می کنم با کی طرف است فکر کرده هر غلطی خواست می تواند بکند؟"
می دانستم این داد و فریادها جزئی از نقشه تازه اش است .سعی کردم جلوی رفتنش را بگیرم ولی او خیلی خوب بلد بود نقشش را بازی کند با همان جیغ و داد از پله ها پایین رفت و من با چشمانی پر از اشک به فریبرز چشم دوختم که سراسیمه از خانه بیرون امده بود مادر به راستی یک پارچه اتش شده بود در همان ابتدا یک سیلی محکم زیر گوش فریبرز خواباند و بهت و حیرتش را بیشتر کرد .
"خیال کردی ! دختر مثل گلم را به تو سپردم که این کار را با او بکنی ؟چرا از اعتماد ما سوء استفاده کردی ؟ ناسلامتی با هم فامیل هستیم ... چرا چشم و دلت را پاک نکردی .چرا فکر نکردی مثل خواهرت است ....چرا....؟
گریه و جیغ مادر با صدای فریاد فریبرز یک باره قطع شد .
معلوم هست چه می گویید ؟ من چه کار بدی کرده ام ؟ در تمام مدتی که ماندانا پیش من بود به خودم اجازه ندادم هیچ فکر بدی در موردش بکنم ....به جای تشکر تهمت هم می زنید؟"
مادر دوباره صدایش را بلند کرد و گفت "بس کن دهاتی تازه به دوران رسیده .بلایی به سرت می اورم که مرغان عالم به حالت گریه کنند.همین الان تا گندش بالا نیامده باید ماندانا را عقد کنی ...همین الان "
فریبرز پوزخندی زد و گفت " به همین خیال باشید .تا از من معذرت خواهی نکردید ..."
مادر حرفش را قطع کرد و گفت " معذرت خواهی ؟ چه غلطها تا مامور خبر نکردم زود شناسنامه ات را بردار و مثل بچه ادم ..."
بس کنید خانم خجالت بکشید از دخترتان بپرسید من چطور با او رفتار کردم .... چیه ماندانا چرا ساکتی ؟ نمی بینی مادرت هر چه دلش می خواهد تحویل من می دهد
سرم را به دیوار چسباندم و هق هق گریه را سر دادم فریبرز داخل آپارتمانش شد و در را محکم پشت سرش بست مادر در مانده و مستاصل شد تا چند دقیقه همان جا کنار راه پله ها اشک ریختم . به حال دل بیچاره خودم به حال بدبختیهای خودم خدایا یعنی من تا این خد تیره بختم
مادر به قدری آرام در مبل فرو رفته بود که انگار او نبود چند لحظه پیش در راه پله ها داد و بیداد راه انداخته بود.حتی به رفتن من به اتاقم هم اهمیتی نداد بیشتر وسایلم را از پایین اورده بودم دلم عجیب می سوخت .انگار روی قلبم اسید پاشیده بودند هیچ وقت به یاد ندارم ان طور مظلومانه گریسته باشم حتی وقتی که بردیا به من بد کرده بود .دلم بیشتر به حال فریبرز می سوخت .بیچاره فریبرز
بدون ارتکاب هیچ گناهی مورد تهمت قرار گرفت . حالا در مورد من چه فکری می کند
شب گذشته تا ساعت سه بامداد بیدار بودیم و با هم حرف می زدیم خدای من ! او الان چه حالی دارد
در اتاق با صدا باز شد و مادر با چهره بی روحش میان چارچوب نمایان شد "تا کی می خواهی گریه کنی ؟ به خدا هر کاری کردم به خاطر خودت بود فریبرز تنها مردی است که می تواند تو را خوشبخت کند من چاره ای نداشتم مانی گریه نکن"
بعد به گریه افتاد و همان جا کنار در زانو زد دلم به حالش سوخت اما خودم در وضعیتی نبودم که بتوانم او را تسلی دهم
مانی بگذار اعتراف کنم همش به خاطر تو نبود . کمی هم به خاطر وضعیت زندگی خودم بود می بینی شوهر دارم و مثل بیوه ها زندگی می کنم... نمی دانم چه طور شد که یکهو همه چیز از هم پاشید ! مادربزرگ رفت تو این طوری شدی پدرت و مهبد از پیشمان رفتند و ماریا سر از بم در اورد ...تو فکر می کنی من دلم می خواست این طوری بشود ؟
به خدا الان دلم برای ان پسرک از همه جا بی خبر هم می سوزد....خدا خانم رزیتا و پسرش را لعنت کند که ما را بدبخت و بی چیز کردند "
بعد از جا بلند شد و اهسته از اتاق بیرون رفت
دلم بیشتر زخم خورد این بار نه بی صد ا بلکه با فریاد گریستم ...
تا شب من و مادر با قهر و غضب با یکدیگر برخورد کردیم .نه من حرفی زدم و نه او دیگر چیزی گفت از پایین هم هیچ صدایی به گوش نمی رسید

pink girl
2009/8/14, 07:38 PM
61





روز بعد به مدرسه نرفتم .دلم نمی خواست با او روبرو شوم .خجالت که نه فکر می کردم اگر ببینمش روحم پرواز می کرد .دلم هم نمی خواست کنار مادر باشم .صبح به بهانه مدرسه از خانه بیرون امدم و به طبقه پایین رفتم خانه کمی بهم ریخته بود دستی به سر و روی خانه کشیدم .کباب شامی غذای مورد علاقه فریبرز را اماده کردم .بعد که از کارها فارغ شدم روی صندلی نشستم و به روزهایی که در این خانه گذرانده بودم فکر کردم .همه چیز خوب بود تا اینکه مادر امد و ... کاش نیامده بود ان وقت الان در راه بازگشت از مدرسه همان جای همیشگی مرا سوار ماشین می کرد و همراه هم به خانه برمی گشتیم .یعنی به راستی ان دوران به پایان رسیده است ؟ همه چیز تمام شده !
امروز متوجه غیبت من خواهد شد ؟ برایش مهم است که من به مدرسه رفته ام یا اینکه تمام افکارش نسبت به من عوض شده و بهم ریخته ؟ وقتی فکر کردم مادر با بی رحمی هر چه تمام تر به او تهمت ناروا زد دیوانه می شدم .
ساعت دوازده بود و هر ان ممکن بود از راه برسد هیچ دلم نمی خواست با او رودرو شوم و او برق شرمندگی را در نگاه من ببیند .اشکهایم را پاک کردم و لباس مدرسه ام را دوباره پوشیدم و با وجودی که دلم نمی خواست از ان خانه پر خاطره پا بیرون نهم اما به ارامی بیرون رفتم .
مادر فکر می کرد از مدرسه برگشته ام ت.دنبالم به اتاقم امد و گفت " تو مدرسه ندیدیش "
فکر کردم نباید با مادر قهر باشم " نه چیزی نگفت حتی سلام من را هم بی جواب گذاشت ؟
باید مادر را حسابی نا امید می کردم تا فکر فریبرز را از سرش بیرون می کرد لباسهایم را عوض کردم و بی توجه به حضور او در اتاق بیرون امدم .اشتهایی برا ی خوردن غذا در من نبود اما برای اینکه مادر ناراحت نشود پشت میز نشستم
مادر یک دفعه بغضش ترکید و گفت "می دانم از دست من ناراحتی حق داری من تو را به این روز انداختم تو سرت به درس و مشقت گرم بود من چشم و گوشت را باز کردم و تو ساده و بی الایش زود گول خوردی و .. اما عیبی ندارد دخترم اصلا نمی خواهد ازدواج کنی من ازداواج کردم چی شد؟دیدی که با بی رحمی مرا گذاشت و رفت با هم کار می کنیم و زندگیمان را می چرخانیم پدرت هم نخواست برگردد به جهنم ! دنیا که به اخر نمی رسد یک جوری گلیممان را از اب بیرون می کشیم ! دیگر غصه نخوری ها "
نگاهش کردم قطره قطره اشک از گوشه چشمانش فرو می غلتید و به فین فین افتاده بود این بار به حالش متاسف شدم .دستم را روی دستش گذاشتم وبه ارامی و ملاطفت گفتم "نگران نباشید مادر ! من با دیدن ناراحتی شما غصه دار می شود .من به ازدواج و شوهر کردن فکر نمی کنم خواهش می کنم ! این قدر غم من را نخورید .... همه چیز درست می شود من لیاقت فریبرز را ندارم او جوان پاک و معصومی است طاقت این شکست سنگین را ندارد او را به حال خودش بگذار مادر او را به حال خودش بگذار "
بعد از جا برخاستم و گریه کنان به اتاق نشیمن برگشتم
روز بعد هم به قصد مدرسه رفتن به طبقه پایین رفتم .خانه را مرتب کردم برایش خورشت قیمه بادمجان درست کردم و دو سه عدد از پیراهنهایش در حمام بود انها را شستم و در بالکن پهن کردم ساعت دوازده به خانه برگشتم روز سوم هم همین کار را تکرار کردم اما روز چهارم برایم یک یادداشت گذاشته بود تا امدن من صبر کن می خواهم با تو صحبت کنم شاخه گل رز صورتی رنگی هم روی یادداشت گذاشته بود گل را بو کشیدم و به کارهای خانه مشغول شدم اگر چه دلم برای مهربانی سبز نگاهش تنگ شده بود اما در خود شهامت رویارویی با او را نمی دیدم پس از انجام کارها زودتر از همیشه اهنگ رفتن کردم خدس زدم زودتر به خانه بر می گرددد .
دستگیره در را که پایین اوردم احساس کردم روی پشتم یخ گذاشتند در را باز کرد و داخل شد . به در تکیه داد و به من خیره شد.مثل مجرمی که در حین ارتکاب جرم دستگیر شده باشد سر به زیر افکنده بود .شاخه رز در دستم بود ان را پشت سر قایم کردم.
اهسته گفت "داشتی می رفتی ؟ اره زنگ اخر مرخصی گرفتم چون حدس می زدم به یادداشت من اهمیتی ندهی خوب منظورت از این کارها چیه ؟خانه را مرتب می کنی لباسها را می شوری و برایم غذا درست می کنی بعد هم از خانه می روی چرا مدرسه نیامدی ؟ سه چهار روز پشت سر هم غیبت "
لحظه ای چشمانم را روی هم گذاشتم و بعد بی انکه نگاهش کنم گفتم بگذارید من بروم... اگر از امدن من به این خانه ناراحت می شوید دیگر این کار را نمی کنم "
صدایش کمی گرفته بود "نه از امدن تو به هیچ وجه ناراحت نمی شوم ما مدتی را در کنار هم زندگی کردیم و من ...شاید احمقانه باشد که بگویم به وجود تو در این خانه عادت کرده بودم... اما یک چیز را می خواهم بدانم .چرا پیش مادرت ادعا کردی که .."
نگاه سبزمان با هم گلاویز شد "من هیچ ادعایی نکردم... نمی دانم چرا مادرم این تهمت را به شما زد خیلی متاسفم "
خواستم در را بازکنم که نگذاشت مچ دستم را گرفت و ان را محکم فشرد"من می توانم حدس بزنم چرا لابد می خواهد با این ادعای پوچ پس از ازدواجمان دوباره خودش را مالک اینجا بداند"بعد لحنش برگشت و با عصبانیت گفت "مادرت با بی شرمی هر چه تمام تر رگبار توهین و دشنام را به طرف من روانه کرد.... طوری که از صداقت و پاکی خودم بیزار شدم افسوس خوردم چرا این همه وقت در اختیارم بودی و من ..."
وقتی برق خشم و عصبانیت را در نگاهم دید به حرفهایش ادامه نداد دستم را رها کرد و نفسش را برای چند لحظه در سینه اش حبس کرد .
چانه ام می لرزید و تمام بدنم به جلز ولز افتاده بود گل را به طرف سینه اش پرت کردم و با لحن پر انزجاری گفتم "اگر به حال خودتان افسوس می خورید معطل نکنید من در اختیارتان هستم فرصت را از دست ندهید "
تا چند لحظه او با شرم و من با غضب به یکدیگر نگاه کردیم انگاه در را باز کردم و محکم پشت سر خوم بستم از پله ها که بالا می رفتم اشکهایم را پاک کردم و در دل به خودم لعن و نفرین فرستادم
یقین داشتم ان حرفها را از روی لج و عصبانیت بر زبان رانده بود اما حق نداشت با من این گونه برخورد کند... چرا نباید مدرسه می رفتم ؟به خاطر چی؟به خاطر کی ؟ فردا با او کلاس دارم خوب به جهنم چه فرقی با دبیران دیگر می کند؟من فردا به مدرسه می روم مدتی خودم را به خاطر بردیا ان جوان نالایق از درس و مدرسه انداختم و بهترین دوران تحصیلی ام را خراب کردم ... حالا دیگر اجازه نخواهم داد کس دیگری همان کار را با من بکند.
مادر پپشت چرخ بافندگی اش نشسته بود کار نمی کرد به جایی خیره شده بود حتی حضور من را احساس نکرد من هم دست کمی از او نداشتم بی حوصله بودیم.....کاش همه چیز بر می گشت سر جای خودش؟کاش خانم رزیتا هر گز به دنیا نیامده بود تا بخواهد یک روز جشن تولد خودش را جشن بگیرد و ما را در این چنین غم و ماتمی بنشاند

pink girl
2009/8/14, 07:40 PM
62




بچه ها دور مرا گرفته بودند "کجایی مانی ؟ رفته بودی مسافرت " تعطیلات بهت خوش گذشت "
اره رفته بودم شمال بعد هم مشهد .همین دیروز از راه رسیدیم ... خوب این چند روز درسها تا کجا پیش رفتند ؟
سارا و نسرین و ژاله مرا در میان خودشان گرفتند و به ته حیاط بردند ساعت اول با اقای بهرامی دبیر تاریخ کلاس داشتیم که فقط از بچه ها خواست یک خاطره کوتاه نوروزی تعریف کنند ساعت دوم با خانم گرمارودی درس داشتیم که او هم فقط دستور زیان گذشته را یاداوری کرد زنگ سوم که به صدا در امد دلم به تاب و توب افتاده بود ان روز به دفتر نرفته بودم دفتر حضور و غیاب را هم ژاله اورده بود
اب دهانم خشک می شد و با کتاب نگارش خودم را باد می زدم ژاله خودش کلاس را اداره کرد وقتی برپا داد نفس در سینه ام حبس شد نمی دانم احساس می کردم یا به راستی گرفته و پکر نشان می داد بی انکه نگاهی به بچه ها بیندازد برجا داد و نشست رو به ژاله با لحن بی حوصله ای گفت غایبان امروز
ژاله لبخن زنان گفت همه هستند و سرجایش برگشت
نگاه شگفت زده فریبرز به میز سوم خیره ماند چند لحظه نگاههایمان با هم تلاقی کرد و بعد رویم را به طرف دیگر چرخاندم انگار خون به رگهایش دویده بود چهره رنگ پریده اش به حالت طبیعی برگشت و همراه با نفس عمیقی گفت "بسیار خوب امروز درس را شروع می کنیم ...
وقتی درس می داد مدام نگاهش روی من ثابت می ماند و بعد متوجه می شد و نگاه از من می گرفت من صاف و استوار به صندلی چسبیده بودم دیگر از او خجالت نمی کشیدمم تا جایی که می شد سعی کردم نگاهش نکنم ام هنگامی که نگاهمان بهم می افتاد نگاهم را می دزدیدم درس را زودتر تمام کرد و وقت ازاد داد
بچه ها به ارامی با هم پچ پچ می کردند من سرم را روی میز گذاشتم و با خودکارم بازی می کردم ژاله با نسرین که میز دوم نشسته بود صحبت می کرد من توی فکر بودم گاهی به مادرم فکر می کردم گاهی به خودم به او هم فکر می کردم نفهمیدم کی بالای سرم ایستاد
خانم ستایش اطلاع دارید مسابقه مشاعره هفته دیگر برگزار می شود
زود خودم را جمع و جور کردم و به تخته سیاه خیره شدم و با لحن سردی گفتم "نه خبر نداشتم "
روبه رویم ایستاد تا چاره ای جز نگاه کردن به صورتش نداشته باشم "تا چه حد امادگی دارید "
این بار خودکارم را لای کتابم گداشتم و گفتم "برای بردن در این مسابقه شرکت نمی کنم هر چقدر در توانم باشد سعی ام را می کنم "
با لج گفت "موفق باشی " از میزم فاصله گرفت
زنگ که به صدا در امد من نفس راحتی کشیدم
وقتی از محل همیشگی قرارمان رد می شدم جلوی پایم ترمز کرد اهمیت ندادم از ماشین پایین امد و گفت می رسانمت
با لحن خشکی گفتم ممنونم مزاحم نمی شوم دوست دارم این مسیر را قدم زنان طی کنم
شانه هایش را بالا انداخت و عصبی سوار شد و با سرعت از جلویم گذشت فکر کردم حقش بود
به خانه رسیدم از پله ها که بالا می رفتم صدای گرام بلند بود خواننده داشت می خواند در نیمه باز بود بی اختیار ایستادم و به ترانه گوش سپردم
از بوسه ای زنده ام کن ای امید زندگانی
وصلت جوانی فزاید ای مایه جوانی
چشمان عاشق فریبت خواند مرا نهانی
وقتی او را جلوی در نیمه باز دیدم دستپاچه شدم وبا عجله از پله ها بالا رفتم مسابقات مشاعره تا دور اخر پیش رفتم اما انجا دیگر نتوانستم با رقیبان قدر خودم به رقابت ادامه دهم رتبه سوم اوردن هم برای من تجربه خیلی خوبی بود که البته ان را مرهون تلاشهای بی دریغ فریبرز بودم
وقتی جایزه نفر سوم را به دتسم می داد با نگاه عمیقش قلبم را به تپش در اورد من هم با نگاه قدر شناسانه ای از زحماتش تشکر کردم اما کماکان رابطه سردی بین ما برقرار بود من بیشتر از او برای برقراری این رابطه اصرار داشتم جایزه ام یک ربع سکه بود که ان را به عنوان پس انداز به مادرم دادم
اردیبهشت از راه رسید و بیشتر کتابهای درسی رو به تمام شدن بود سر کلاسهای ادبیات به بهانه تمرین شطرنج حاضر نمی شدم دبیر ورزش به من گفته بود باید به عنوان جانشین المیرا که دستش در مسابقات بسکتبار شکسته بود در گروه شطرنج بازی کنم تمرین کنم و خودم را به مسابقات برسانم از من پرسید سر چه زنگهایی می توانم در کلاس شرکت نکنم من هم زنگ ادبیات و نگارش را پیشنهاد دادم سارا می گفت اقای بهتاش به قدری از غیبتهای بدون اجازه تو عصبانی است که پشت سر هم برایت صفر می گذارد و گفته به تو بگوییم جلسه بعد باید با اجازه او کلاس را ترک کنی
خنده ام گرفت این اواخر هیچ برخوردی با هم نداشتیم چه در خانه و چه در مدرسه فقط گاهی از دور همدیگر را می دیدیم
روز دوشنبه برگه های انتخاب بهترین دبیر بین دانش اموزان پخش شد
همه اقای بهتاش را شایسته این عنوان می دیدند همه بین سه انتخاب او را به عنوان انتخاب اول خود بر گزیدند انتخاب سوم من او بود بعضی ها فقط اسم او را نوشتند انتخاب دوم و سوم هم نداشتند
به خانه برگشتم هنوز توی پارکینگ بود می دانستم از قصد در پارکینگ مانده تا مجبور شوم به او سلام کنم سلام کوتاهی کردم و از پله ها بالا رفتم صدایم کرد بی انکه برگردم روی پله ایستادم امد و مقابلم ایستاد خیلی وقت بود این طور از نزدیک با هم برخورد نکرده بودیم
نگاهش به چشمانم بود اما هیچ نگفت می دانستم بیخودی معطلم کرده و حرفی برای گفتن ندارد با گفتن ببخشید با شتاب از پله ها بالا رفتم و خودم را به خانه رساندم
می دانستم با این کار تا چه حد باعث ناراحتی اش شده ام اما فکر می کردم حقش است مادر خواب بود لابد باز به خاطر کمرش دو سه قرص مسکن خورده بود و خوابش برده بود بیدارش نکردم اشتهایی برای خوردن غذا نداشتم دستی به سر و روی خانه کشیدم که تلفن زنگ زد ماریا بود حال من و مادر را پرسید و از دلتنگی اش گفت و از گرمای مفرط انجا می گفت منتظر مرخصی ده روزه ستار است تا به تهران بیاید بعدسلام رساند و خداحافظی کرد مادر یک ساعت بعد از امدن من از خواب بیدار شد کمی با اه و ناله از جا بلند شد
غذا خورده ای
نه منتظر بودم شما از خواب بیدار شوید حالتان خوب نیست
مثل اینکه اعصابش از جایی خرد بود صورتش را پر چین و چروک کرد و گفت "چی بگویم دختر پدرت بعد از مدتها زنگ زده و گفته فکرهایم را برای طلاق بکنم نمی تواند به این وضع ادامه دهد مرتیکه خجالت نمی کشد گفت می خواهم همین جا زن بگیرم
مادر اشکهایش را پاک کرد من هم زانوانم سست شد گفتم "راست می گویی مادر"
او بغض الود گفت " اره انجا که بودم دختر دایی بیوه اش خیلی بهش ابراز محبت می کرد بچه دار نمی شده شوهرش طلاقش داده دو سه بار به پدرت خرده گرفتم که چرا این قدر به تو سر می زند پدرت با لودگی گفت وقتی ادم از زن و بچه اش دل بکند به دیگر ی پناه می برد ....
مارد از جا بلند شد کمرش به خوبی راست نمی شد من مات و مبهوت روی صندلی خشکم زده بود یعنی حقیقت داشت ؟پدر می خواست زن بگیرد؟
مادر با دیده اشک الود به طرف اشپزخانه رفت و گفت به درک برود ازدواج کند همن به درد همان زنها می خورد من از سرش هم زیاد بودم فکر کرده به پایش می افتم و التماسش می کنم نمی داند از خدام است ماندانا بیا ناهار بخوریم
متفکرانه میز را چیدم بیچاره مادر ! معلوم نبود چه حالی دارد نتوانست غذا بخورد سرم داغ شده بود و کسی در دلم فریاد می زد مقصر تویی خودم این را می دانستم اما مادر سرزنشم نکرد

pink girl
2009/8/15, 10:53 AM
63



براي تمرين شطرنج بايد مي رفتم اما به اصرار ژاله ماندم تا مثلا از آقاي بهتاش اجازه بگيرم . در همان بدو ورود نگاهش به ميز سوم بود . با ديدن من احساس كردم رنگ چهره اش تغيير كرد .حاضر و غايب نكرد . خواست درس را شروع كند كه از جا برخاستم . متوجه شد و نگاهم كرد .

" اگر اجازه بدهيد من براي تمرين شطرنج بروم."

چشمانش رنگ خشم به خود گرفت وكدر تر شد . لحنش عتاب آلود بود ." من اجازه نمي دهم . نوبت امتحانات ثلث آخر نزديك است بهتر است تمام حواستان به درس و كلاس باشد ."

به ناچار نشستم . او درس را شروع كرد و من بي اعتنا به او سرم پايين بود و با خودكارم بازي ميكردم . كاري با من نداشت و تذكر نداد كه حواسم سر جايش نيست. به مادر فكر مي كردم كه ايم روزها هيچ حال خوشي نداشت . خوب حق داشت فكر نمي كنم براي تنبيه انصاف باشد كه پدر با كس ديگري ازدواج كند . از پدر ديگر خوشم نمي آمد . او منتظر فرصتي بود كه ماهيت خودش را نمايان كند . دلم به حال مادر سوخت . زنگ به صدا در آمد . هيچ كششي براي زنگ تفريح در خودم نمي ديدم . فريبرز همانجا پشت ميز نشسته بود و به من زل زده بود . انگار با نگاهش به من گفته بود كه بمان با تو كار دارم . عاقبت من و او در كلاس تنها شديم . از من خواست روي ميز اول بنشينم . نشستم و سرم را پايين انداختم . نگاهش مو شكافانه بود . انگار در نگاهم دنبال چيزي مي گشت .

" مي شود بپرسم اين ادا و اصولها براي چيست ؟ چرا سر زنگهاي من حاضر نمي شوي ؟ چرا با من حرف نمي زني ؟"

در پاسخش فقط آه بلندي كشيدم . چه ميدانست در دنياي من چه مي گذرد ؟ بي قرار و نا آرم بود . از جا برخاست و به موهايش چنگ انداخت . لحنش پريشان بود . " از رفتار و حرفهاي آن روز معذرت مي خواهم ."

هنوز سرم پايين بود . ناگهان با لحن گرفته اي گفت :" ماندانا با من ازدواج مي كني ؟"

دهانم از فرط تعجب باز ماند . دردرياي سبز و پر تلاطم نگاهمان عشق و ترديد و تعجب موج مي زد . نتوانستم ديگر نگاه سنگينش را تحمل كنم از جا برخاستم و با گامهاي بلند كلاس را ترك كردم . يعني بايد باور مي كردم . او از من تقاضاي ازدواج كرده بود ؟

مادر هم باورش نمي شد ." راست ميگويي ؟ توي كلاس ؟"

هيجانزده گفتم:" آره مادر . توي كلاس اما من هيچ جوابي بهش ندادم ." با تعجب و ناراحتي گفت :" چرا مگا ما همين را نمي خواستيم؟"

با ترديد گفتم:" نمي دانم . مادر احساس مي كنم اگر به او جواب مثبت بدهم در حقش ظلم كرده ام . "

با تشر گفت:" به مظلوميت هيچكس فكر نكن . فقط به فكر خودت باش . اين بهترين موقيت است نبايد آن را از دست بدهي ."

با ناراحتي گفتم :" ولي آخر مادر ! من...اگر او همه چيز را بفهمد چه ؟ آن وقت چطور مي توانم توي صورتش نگاه كنم ؟ وقتي بفهمد ما فريبش داديم..." از ياد اوري ان لحظه خون در عروقم يخ زد . نادر بي خودي تسلايم ميداد . خودش هم مي دانست ان روز در زندگي من وجود خواهد داشت .

" مهم نيست . شايد فقط يك سال از زندگي ات با تلخي و سردي بگذرد بعد از ان مجبور است به زندگي با تو بسازد." با بغض گفتم:" اگر روز بعد از عروسي خواست طلاقم بدهد چه ؟ "

مادر كمي فكر كرد و گفت:" كاري مي كنيم كه فكر طلاق را از سرش بيرون كند يا ينكه بعد از طلاق ما براي زندگي مشكلي نداشته باشيم ...مهريه را سنگين ميگيريم." بعد با اين فكر لبخند بر لب آورد .

مادر هيج به فكر من نبود . نمي خواست بفهمد در دل من چه مي گذرد؟ ساعتها به اين مسئله فكر كردم . توي اتاقم بودم . از فكر زيادي سردرد گرفتم . مادر بدون اينكه در بزند وارد اتاق شد و با خوشحالي گفت:" ماني فريبرز زنگ زد و گفت براي شام مي آيد بالا... فكر مي كنم همه چيز دارد به خودي خويد حل مي شود ."

پس از مدتي فكر كردن بي حوصله و كسل بودم . گفتم:" مادر من نمي تونم به او پاسخ مثبت بدهم . من به درد او نمي خورم . او لياقتش بيشتر از من است . خودم را از سر راهش كنا رمي كشم."

مادر عصباني شد و گفت:" بي خود مي كني . . كي گفته تو لياقتش را نداري ؟ از سرش هم زياد هستي ! اگر طلاقت بدهد ما چيزي را از دست نمي دهيم . با مهريه اي كه ازش مي گيريم..." با ديدن اشكهايم حرفش را ناتمام گذاشت و گفت:" پاشو گريه نكن . بايد به فكر شام باشيم . ببينم فريبرز چه غذايي را بيشتر از همه دوست دارد ؟"

وقتي جوابش را ندادم با غيض در را بست .

بي حال و غمگين از جا برخاستم . موهايم را شانه زدم . پيراهن يقه انگليسي قرمز پوشيدم و دامن مشكي. مادر گفت خيلي بهت مي آيد . زنگ كه به صدا در امد دلم ريخت . مادر در را باز كرد . موهايش برق مي زد انها را به يك طرف شانه كرده بود . پيراهن تابستاني آبي رنگي پوشيده بود كه با شلوار لي آب رنگش همخواني داشت . يك دسته گل زيبا هم در دستش بود كه وقتي آن را به دستم داد دست و پايم را گم كردم . گلداني از كمد در اوردم و گل ها را داخل ان گذاشتم . صدايش به گوشم مي رسيد. بر خلاف رفتار گذشته خوب و صميمي با هم صحبت مي كردند . چاي ريختم و با كشيدن نفس عميقي به اتاق نشيمن رفتم. نگاهش گرم و طولاني بود . وقتي با من حرف مي زد انگار خوش صدا ترين اوازها را در گوشم مي خواند . هر چند حرفهايش در مورد درس و امتحان و مدرسه بود .

پس از صرف شام فريبرز از من خواست كنار مادر بنشينم . كمي اين پا و ان پا كرد و بعد با خودش كنار امد . نفس عميقي كشيد و گفت:" من فكر هايم را كرده ام خيلي وقت است كه ماندانا را زير نظر گرفته ام . تمام رفتار ها و گفتارهايش را مو به مو بررسي كرده ام و به اين نتيجه رسيده ام كه دختري به متانت و وقار و پاكي ماندانا نديده ام ..."

دلم تير خورد . من باوقار و پاك بودم ؟ بيچاره فريبرز ! در مورد من چه فكري مي كرد ...

" ما مردان شمالي مهمترين ملاك انتخاب همسرمان پاكي و نجابت اوست . من از وقار و نجابت ماندانا خيلي خوشم امده و فكر مي كنم انتخاب ماندانا به عنوان همسر هيچ عيب و نقصي ندارد . البته مطمئن هستم در مقابل اين همه حجب و حيا من هم مي توانم همسر خوبي بريشان باشم..."

مادر گل از گلش شكفته بود . اما انگار من مرثيه مرگ مي شنيدم . فريبرز از كدام حجب و حيا حرف مي زد؟او در من چه ديده بود ؟ اگر بفهمد همه اين چيزهايي كه گفته است در مورد من پوچ و بي اساس است چه حالي پيدا مي كند ؟ نفهميدم مادر چه گفت . وقتي صدايم زد به خودم آمدم . فريبرز عميق نگاهم مي كرد . دستپاچه و رنگ به رنگ شدم .

مادر با لبخند معني داري گفت:" خوب نظرت را نگفتي ؟فريبرز جان منتظر شنيدن نظر تو هم هست."

بي درنگ گفتم:" بايد فكر كنم ." هر چند حرف من به مذاق مادر خوش نيامد اما فريبرز از آن استقبال كرد . " خوشحالم كه بدون تامل تصميم نمي گيري!" چند دقيقه بعد شب به خبر گفت و رفت . مادر ملامتم كرد كه چرا جواب مثبت را نداده ام و شرش را نكندم .

هر چند بيشتر فكر مي كردم بيشتر مي فهميدم كه لياقتش را ندارم . مادر به من خرده مي گرفت .

" تو چقدر حساسي دختر . خوب طلاقت داد كه داد دنيا كه به اخر نمي رسد . دست كم بعدش مي تواني به عنوان يك زن مطلقه دوباره ازدواج كني يا اگر هم نخواستي ..."

اشك از ديده فشاندم و به آرامي گفتم:" مادر من دوستش دارم" بعد سرم را پايين انداختم . مادر مثل مسخ شده ها نگاهم كرد . سرش را تكان داد و گفت:" مي فهمم ماني خودم از نگاهت همه چيز را خواندم . اين را هم مي دانم كه مثل قبل اين علاقه و عشق كودكانه و خام نيست . شايد فريبرز طلاقت ندهد و تو را ببخشد ... غصه نخور ماني همه چيز درست مي شود ."

از دلداري مادر نه تنها آرام نشدم بلكه بيشتر پريشان و بي قرار شدم ... من لايق فريبرز نبودم . من پاكي و نجابتم را از دست داده بودم ... من ...

samaneh66
2009/8/15, 07:12 PM
مرسی گلم کتاب قشنگی رو انتخاب کردی

pink girl
2009/8/16, 12:05 PM
64




رفتارش چه در مدرسه و چه در خانه بامن عوض نشده بود هیچ حرکت محبت امیزی هم از سوی او مشاهده نمی کردم . من و مادرساعتها با هم کلنجار می رفتیم و گاهی جلوی همدیگر کم می اوردیم اما مادر مثل همیشه توانست عقیده اش را بر من تحمیل کند و مرا وادار کرد که به خواستگاری فریبرز جواب مثبت بدهم .
هر چند دلم رضا نمی شد فریبرز را فریب بدهم و او را در مقابل عمل انجام شده قرار بدهم اما به خودم تلقین می کردم کاری که می کنم ریا و فریب نیست شاید مرا ببخشد واز طلاق دادن من صرف نظر کند .
ان شب فریبرز تمام شرطهای مادر را پذیرفت پانصد سکه طلا اگر چه رقم نجومی و باور نکردنی بود اما فریبرز پذیرفت و در مورد مبلغ شیر بها و طلا و وسایل دیگر هیچ اعتراضی نکرد و مادر به تجارت شیرینش فکر می کرد.و راضی به نظر می رسید اما من هر لحظه متاثرتر و غمگین تر می شدم.
فریبرز نگاهش مهربان تر از همیشه بود.از من پرسید "ماندانا نظرت در مورد عروسی چیه موافقی همه چیز را به بعد امتحانات موکول می کنیم "
هرگز فکرش را نمی کردم روزی با دبیر ادبیاتمان بنشینم و در مورد عقد و عروسی صحبت کنم اما او پسر دایی من هم بود....کمی با شرم گفتم هر طور خودتان صلاح می دانید دلم می خواهد به تحصیلم ادامه بدهم و دست کم دیپلم بگیرم
لبخند شیرینی گونه اش را چال انداخت و گفت برای ادامه تحصیل بیشتر از تو اصرار دارم مطمئن باش برای گرفتن لیسانس هم مشوق تو باشم و کمکت کنم
از ان همه سخاوت لبخند قدر شناسانه ای بر لب اوردم
مراسم نامزدیمان خیلی ساده و خودمانی برگزار شد خانواده خاله رویا تنها میهمانان ما بودند مادر حسابی گوششان را کشیده بود که در مورد نامزدی من بردیا حرفی از دهانشان بیرون نپرد
ارمینا که خودش با اقای بهزاد نامزد شده بود بازهم با حسادت و کینه نامزدی مان را تبریک گفت حلقه نامزدی را دست هم کردیم و به روی هم لبخند زدیم هر چندبه این نامزدی و ازدواج خوشبین نبودم اما نگاه پر از عشق فریبرز دلگرمم می ساخت
از من خواست در مدرسی کسی از نامزدی ما چیزی نفهمد وقتی با هم تنهای می شدیم حرفهای عادی همیشگی را می زدیم نه او از علاقه قلبی اش با من حرف می زد نه من می گفتم که عاشق نگاه مردانه اش هستم برایم خیلی عجیب بود ان وقتها هر وقت من و بردیا با هم تنها می شدیم ان قدر از عشق و علاقه و وفا سخن می گفتیم که تمام حرفهایمان شبیه هم و تکراری به نظر می رسید من این احساس و علاقه پنهانی را بیشتر دوست داشتم از نظر من ان علاقه هوسی اتشین بود که بهترین روزها وسالهای عمرم را در حریق نااگاهی سوزاند و تنهای خاکستری از خاطره های پوچ برجای گذاشت که من هربار از یاداوری اش شرمنده و پراندوه می شدم
راستی خیلی وقت بود از بردیا خبری نشده بود یعنی می شود دست از سر من بردارد یعنی می شود روی مرا فراموش کند
عاقبت پس از بررسی نظرات دانش اموزان مدرسه فریبرز بهتاش دبیر ادبیات و نگارش به عنوان دبیر نمونه سال معرفی شدو از طرف مسولان مدرسه به او لوح یادبودی تقدیم کردند روزی که بچه ها با علاقه برایش کف می زدند من با افتخار و ذوق نگاهش می کردم دلم می خواست همه بفهمند این دبیر نمونه نامزد و همسر اینده من است کاش می توانستم فریاد بزنم تا همه بدانند چقدر خوشحالم و سر از پا نمی شناسم
زنگ اخر که نگارش داشتیم کلاس را ارام کرده بودم نادیا مثل همیشه گل سرخی روی میز گذاشته بود با وجود اینکه دلم نمی خواست بعد از این کسی با دادن گل و نامه به نوعی توجه دبیر مورد علاقه ام را جلب کند اما با این کار نادیا مخالفتی نشان ندادم فریبرز وارد کلاس شد نگاهش به من دور از چشم بچه ها مهربان و پر علاقه بود
پشت میز نشست نگاهی به گل انداخت و خطاب به من گفت خانم ستایش من بعد روی میزم گل نبینم
خرسند از این گفته او نگاهی گذرا به چهره در هم فرو رفته نادیا کردم و گفتم بله اقای بهتاش دیگر تکرار نمی شود
وقتی درس را شروع کرد نفس بلندی کشیدم و از این تغییر رفتار او بی اندازه شادمان شدم هر گاه نگاهش به من می افتاد حالت چشمانش عوض می شد اما حالتها و رفتار موقرانه اش را حفظ کرده بود
جای همیشگی به انتظارش ایستاده بود سوارم کرد و نگاه پر محبتی به من انداخت حالم را پرسید بعد سرعت ماشین را کم کرد لحنش کمی گرفته بود گفت امروز دفتر بود که تلفن زنگ زد خودم گوشی را برداشتم جوانی خودش را نامزد تو معرفی کرد و گفت که از فرانسه تماس می گیرد من هم خیالش را راحت کردم و گفتم که دیگر به این مدرسه نمی ایی وقتی پرسید نشانی از تو داریم یا نه گفتم برای همیشه به ورامین رفته اند
نفسی را که در سینه حبس کرده بود با خیال راحت بیرون فرستادم و گفتم کار خوبی کردید باید به خانم مدیر و ناظم هم همین را بگوییم که اگر دوباره زنگ زد همه چیز را خراب نکنند
نگاهی به من انداخت و گفت من که هنوز سر در نمی اورم چرا اینقدر اصرار دارد خودش را نامزد تو معرفی کند
حرفی برای گفتن نداشتم چون سکوت من را دید اظهار نظر دیگری نکرد
به خانه که برگشتم با دیدن ماریا به وجد امدم یکدیگر را تنگ در اغوش گرفتیم و بعداز هم جدا شدیم و به هم زل زدیم معلوم هست چرا این همه وقت به ما سر نزدی دلمان برای تو او این شیرین توپولو تنگ شده بودبعد انالی را در اغوش گرفتم به نظرم خیلی با نمک تر از پیش شده بود ماریا دوباره گونه ام را بوسید و نامزدی ام را تبریک گفت
ناهار را با اشتهای فراوان خوردیم و بعد رودر روی یکدیگر نشستیم و مشغول صحبت شدیم
ماریا گفت باورم نمی شود فریبرز خودش پیشنهاد ازدواج با تو را داده باشد
مادر سینی چای را روی میز گذاشت و با لحن حزن الودی گفت بگذار یک خبر غیر مترقبه دیگر هم به تو بدهم پدرت امروز حکم طلاق غیابی را برایم فرستاد لابد تا حالا هم دختر دایی اکله اش را صیغه کرده و .... باقی حرفش را خورد بغض تلخی کرده بود من وماریا مبهوت مانده بودیم ماریا که این موضوع در تصورش نمی گنجید دستش را روی شانه مادر گذاشت و گفت راست می گویی مادر مگر می شود
مادر نگاه اندیشناکی به او کرد و سری جنباند "همه چیز از این مردها بر می اید هیچ وقت به انها اعتماد نکن " بعد اهی کشید و از جا بلند شد من و ماریا نگاهی پر از هول و هراس به هم انداختیم ماریا به شدت حیرت کرده بود مادر روی کاسه اش رشته پیاز داغ ریخت و ان را داد به دستم و گفت زنگ زدم انگار نبود گوشی را بر نداشت حالا برو ببین اگر هست او را بیاور بالا
از پله ها پایین رفتم هنوز هم قلبم هنگام دیدارش تند می تپید در را به رویم باز کرد تازه از حمام در امده بود به رویم لبخندی زند و مرا به داخل دعوت کرد
از خبر امدن ماریا خوشحال شد اش رشته را در بشقاب کشیدم و با دو قاشق به اتاق نشیمن برگشتم مشغول خوردن اش بودیم که پرسید مادرت با پدرت به توافق نرسید
اش رشته در دهانم تلخ شد و گفتم پدرم به این اسانیها روی خوش نشان نمی دهد
می خواهی پا در میانی کنیم
رنگ از رخسارم پرید نه اگر مادر از پس پدر بر نمی اید ما هم بر نمی اییم
اش خیلی داغ است بعد به نگاه معنی دارش لبخند زدم
پس از شستن ظرفها رو به او گفتم بیا برویم بالا ماریا از دیدنت خوشحال می شود
روی مبل لم داد و گفت اقای ستار هم امده
روبه رویش نشستم و گفتم نه بهش مرخصی نداده اند
می خواستم امشب ورقه ها را تصحیح کنم کمکم می کنی
ابرویم را بالا انداختم و گفتم بالا نمی ایی
هیچی نگفت و فقط نگاهم انداخت ناراحت و غمگین از جا بلند شدم و گفتم خیلی خوب هر طور راحتی تا دم در دنبالم امد هنوز منتظر بودم که بگوید می اید ولی او هیچ میلی برای امدن از خود نشان نداد حتی موقع رفتن خداحافظی سردی کرد و در را پشت سر خودش بست به خانه که برگشتم هنوز در این فکر بود که دلیل این رفتارش چه بود شاید هنوز هم به ان تلفن مشکوک فکر می کرد خوب حق داشت مادر و ماریا با هم پچ پچ می کردند مادر گاهی گریه می کرد گاهی دشنام می داد گاهی ارام می نشست
من در اشپزخانه بودم و برای انالی خیار پوست می کندم برای شام کوکوسبزی درست کردم میز را چیدم و ماریا و مادر را برای صرف شام صدا زدم زنگ به صدا در امد ضربان قلبم به اوج خودش رسیده بود صدای ماریا را شنیدم که می گفت به به فریبرز خان مشتاق دیدار شما خوش امدید
نفهمیدم چرا فاصله کوتاه اشپزخانه تا نشیمن را دویدم دسته گلی در دست داشت و اراسته و خوش لباس به من لبخند می زد برای انالی هم موز و شکلات و شیرینی خامه ای خریده بود
شام را در اشپزخانه خوردیم از سالاد کلم من با کلی تعریف فریبرز خورده شد پس از شام ماریا و فریبرز با هم گفت و گو نشستند فریبرز از وضع اب و هوای بم پرسید و کار ستارو چگونگی تسهیلات رفاهی من از امدنش خوشحال و راضی بودم نگاهش مغرورتر از همیشه بود می دانست چقدر خواهان این نگاه مردانه هستم
که گاهی نگاه مبهمی به سوی من روانه می کرد نفهمیدم معنی نگاهش چیست و از من چه می خواهد
من و ماریا مدت زیادی کنار هم نشستیم و در رابطه با موضوع نامزدی ام مفصل صحبت کردیم او به من حق داد از بابت پنهان کردن جریان نامزدی ام با بردیا احساس گناه و عذاب وجدان داشته باشم او رفتار مادر را تایید نمی کرد اما در مورد اینکه ایا باید واقعیت را هر چقدر زشت با فریبرز در میان بگذارم یا نه سکوت می کرد یا از جواب دادن طفره می رفت
قرار بود ماریا تا شروع تابستان پیش ما بماند مادر و پدر به طور غیابی از هم جدا شدند روزی که روی شناسنامه مادر مهر طلاق زده شد زار زار گریه کرد صدای گریه اش به قدری بلند بود کن فریبرز را به بالا کشانید و بر خلاف میل مادر حقیقت را برایش شرح دادم تا چند دقیقه هیچ نگفت متفکر نشست بعد نگاهی نافذ به من انداخت و با خداحافظی کوتاهی رفت
فصل امتحانات شروع شده بود و من با وجود تمام گرفتاریهای فکری و روحی با اصرار فریبرز با جدیت درس می خواندم فریبرز در تمام لحظه های سخت امتحانات کنارم بود و با حرفهایش راهنمایی ام می کرد اخرین امتحان را که دادم با خیالی راحت همراه او به خانه برگشتم انگار بار سنگینی را از روی دوشهایم برداشته بودند
ان شب فریبرز مرا قدم زنان تا رستوران برد
خوشحالی از اینکه از شر امتحانات خلاص شدی نه
خیلی فکر نمی کردم با این شرایط از پسشان بر بیایم این را مدیون شما هستم
هنوز هم شما خطابش می کردم رفتارش ایجاب می کرد که هنوز هم با تشریفات با هم حرف بزنیم
نظرت در مورد تاریخ عقد و عروسی چیست دیشب ماریا می گفت تا اینجا هست می خواهد شاهد عقد و عروسی مان باشد
کمی رنگ به رنگ شدم و نفس کم اوردم من از عروسی به حد مرگم می ترسیدم کاش می شد همیشه با هم نامزد بودیم
صدایم زد کجایی حواست نیست
چرا داشتم فکر می کردم هر چه شما بگویید
نکند از ازدواج می ترسی
لبخند کم رنگی زدم و گفتم نه مگر ترس دارد به خودم گفتم برای تو ترس نه از قبض روح هم بدتر است
ماندانا هیچ وقت نظرت را در مورد من نگفتی نکند مجبور شدی
با شتاب گفتم نه این چه حرفی است که می زنید من همیشه به سادگی و صداقت شما غبطه می خورم قلب شما پالک و رئوف است بعد لب پایینم را گزیدم
از رستوران که بیرون امدیم نفس عمیقی کشید و گفت دوست دارم جشن عروسی ام را در شمال برگزار کنم البته اینجا مراسم عقد و عروسی را بسیار ساده و خودمانی برگزار می کنیم ولی در شمال با ابهت هرچه تمام تر و طبق اداب و رسوم خودمان جشن می گیریم
هوا گرم بود اما نمی دانم چرا مو بر تنم سیخ شده بود توی دلم گفتم همه چیز در همین تهران ختم می شود وبه شمال نمی کشد چه ارزوهای قشنگی در سر می پروارند کاش همه انها به خوبی و خوشی تحقق می یافت افسوس
چرا رنگ پریده به نظر می رسی نکند حالت خوش نیست
بی جهت انکار می کردم
درک می کنم اینهائ هیجانات پیش از ازدواج است جمعه همین مراسم را برگزار می کنیم تا از این همه اضطراب و پریشانی در بیایی
لحظه ای نگاهش کردم و دور از چشمش اهی کشیدم
مادر و ماریا اگر چه از برگزاری عقد و عروسی خوشحال بودند اما ان دو هم با دلهره و ترس دست و پنجه نرم می کردند به خصوص مادر که همیشه به جایی خیره می ماند و گاهی هم نگاهش بر چهره ام مات می شد
ماریا دلداریمان یم داد نگران نباشید همه چیز به خیرو خوشی تمام می شود وقتی خطبه عقد خوانده شود یعنی همه چیز تمام شده بعد خودش شانه هایش را بالا می انداخت
صبح روز جمعه ارمینا و خاله رویا به کمک مادر امدند و در و دیوار را تزئین کردند ماریا با سلیقه خودش سفره عقد را چید لباس سپیدی را که مادر برایم تهیه کرده بود پوشیدم استینهایش پفی بود و یقه اش باز زیر ارایش ملایم چهره ام رنگ پریده به نظر می رسیدم چشمانم در هاله ای از خوف و اضطراب فرو رفته بود
فریبرز ارام و خونسرد بود کت و شلوار سپید پوشیده بود و کراوات زرشکی زده بود وقتی کنارش نشستم بوی خوش اودکلنش مرا به عالمی دیگر برد عاقد مشغول خواندن خطبه عقد شد تنم می لرزید اما احساس خفگی می کردم خدایا مرا ببخش من به این جوان معصوم بد می کنم من مرتکب بزرگترین گناهان شده ام خدایا مرا ببخش
عروس رفته گل بچیند
خدایا خودت می دانی که قصداصلی من فریب او نیست می دانم با دلی سیاه و متعفن نمی توانم دوستش بدارم اما به بزرگی خودت قسم دوستش دارم و حاضرم تا اخر عمرم کنیز او باشم
عروس رفته گلاب بیاورد
خدایا کمکم کن خودم را از نو بسازم خدایا مهر مرا چنان در دلش ریشه دار کن که پس از رویارویی با حقیقت چاره ای جز بخشیدن من نداشته باشد خدایا به من جرات و شهامت ببخش تا پیش از اینکه همه چیز رو شود خودم ان روی سکه را به او نشان دهم خدایا مرا ببخش
مادر اهسته به پهلویم زد با صدایی که از احساس گناه می لرزید بله گفتم و اشک به دیده اوردم فریبرز با ارامش و متانت کنارم نشسته بود و به یقین از طوفان درونم بی خبر بود با بله فریبرز همن چند نفر دست زدند و مبارک باد گفتند
حلقه ازدواج به دست کردیم وبه هم زل زدیم چشمان فریبرز اندیشناک بود و چشمان من پر از گریز هیچ از مراسم بریدن کیک و هلهله اطرافیانم لذت نبردم گویه خطبه مرگ مرا خوانده بودند گویی باید تا ابد در گور زندگی دفن می شدم اری من گنه کار بودم
وقتی ما را تنها گذاشتند احساس اندوه و افسردگی در من شدت گرفت فریبرز دستم را در دست گرفت و ارام پرسید خیلی خوشحال به نظر نمی رسی به من نمی گویی چرا اینقدر گرفته ای
چه می توانستم بگویم سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم
او فکر می کرد احساس مرا درک می کند سکوت اختیار کرد تا با خودم خلوت کنم از کنارم برخاست و وری مبل نشست متفکرانه به من خیره شد به من که در گیر احساسات متناقضم بودم
باید همین حالا همه چیز را به او می گفتم مرگ یک بار شیون هم یک بار اما نه بگذار همه چیز به روال خودش پیش برود چه می گویی ان طور که بدتر است ان وقت هرگز تو را نخواهد بخشید اما چطور به او بگویم کاش راضی به این ازدواج نمی شدم ان وقت هرگز لازم نبود پیش او به گناه خودم اعتراف کنم کاش همین لحظه می مردم بی انکه او افکار و اندیشه اش نسبت به من عوض شود
پس از اینکه برای خوردن ناهار دور هم جمع شدیم خاله رویا از تاریخ عروسی ارمینا گفت و افزود مراسم عقد و عروسی در مهر ماه همان سال در اصفهان برگزار می شود ارمینا زیاد از حرفهای مادرش خرسند به نظر نمی رسید
فریبرز هم از انان خواست برای مراسم ما در شمال شرکت کنند وبرای سه روز بعد از انان دعوت کرد
نگاه معنی داری بین مادر و من و ماریا رد وبدل شد هر سه اه کوتاهی کشیدیم و به فکر فرورفتیم
وقتی من و فریبرز به طبقه پایین می رفتیم تمام تنم در التهاب می سوخت نیم ساعت دور از چشمان فریبرز با مادر جر و بحث کردم
امشب همه چیز را برملا می کنم تمام حقایق تلخ را افشا می کنم
تو غلط می کنی فاتحه ات خوانده است
فریبرز حقش است بداند با چه زنی ازدواج کرده است من فکرهایم را کرده ام در ضمن با مهریه سنگینی که شما گرفته اید دیگر نگران چه هستید
مادر از لحن پر ملامت من جا خورد و نتوانست واکنش دیگری نشان دهد پاکت عکسها را توی کیفم گذاشتم و بعد از رفتن خاله رویا با بدرقه چشمان پر اضطراب مادر و ماریا به خانه بخت رفتم
اتاق حجله اماده بود فریبرز کت و شلوارش را عوض کرده بود و لباس راحتی خانه پوشیده بود من لباسم را عوض نکرده بودم نگاه پر محبت فریبرز بر چهره ام تابید
نیم خواهی بخوابی
از لحن ارام صدایش کمی دلم از تاب و تب افتاد به چشمانش نگریستم ایا این چشمها پس از افشای حقیقت هم عاشقانه نگاهم می کند
هنوز در تردید و دو دلی سیر می کردم هنوز شهامت لازم را پیدا نکرده بودم من دوستش داشتم و باید حقیقت را به او می گفتم همین که تا حالا سکوت کرده بودم ظلم بزرگی در حق او مرتکب شده بودم کمی این پا و ان پا کردم از این صندلی به ان صندلی رفتم اب خوردم شربت نوشیدم چای خوردم و بعد بی قرار تر از قبل روی مبل نشستم
با دستان مهربانش دستهای یخ زده من را نوازش کرد "چرا خودت را باختی می خواهی با هم صحبت کنیم "
اهسته سرم را تکان دادم "فریبرز شاید شب زفاف برای هر دختر و پسری خوش یمن و مبارک باشد از اینکه من را شایسته همسری بیش از اینکه خوشحال باشم غمگینم تو قلبت پاک و دست نخورده است من انی نیستم که تو فکرمی کنی
چشمانش هر لحظه گشادتر می شدند من که نمی فهمم چه می گویی شاید بیش از حد هیجانزده هستی خودت را با این افکار ازار نده
بغضم را به سختی بلعیدم و گفتم نه بگذارید باید اعتراف کنم من لایق همسری شما نیستم من من نتوانستم ادامه دهم از فشار بغض داشتم خفه می شدم
برایم اب ریخت و سعی کرد ارامم کند ببین عزیز من به خودت فشار نیاور امشب بروبالا پیش خواهر و مادرت وضع روحی ات هیچ مناسب نیست
بیشتر شرمگین شدم مهربانی و سادگی او اراده مرا برای بر ملا ساختن حقیقت راسخ تر می کرد هر چند بغض کرده بودم و خوب نمی توانستم بگویم اما بریده بریده انچه را باید می گفتم گفتم و انچه را نتوانستم با نشان دادن عکسها کامل کردم

pink girl
2009/8/16, 12:26 PM
دوستان ديگه اصلا حوصله تايپ رو ندارم تا اينجا رو هم از سايت 98ia كپي كردم . ادامه رمان رو فردا براتون مي زارم و سعي مي كنم اين رمان رو تا هفته ديگه تمومش كنم . ببخشيد كه دير به دير ميزارم . واقعا من بيشتر از اين نمي تونم تايپ كنم . همين دو تا فصلي رو كه روزانه مي زارم هم 2 ساعت از وقتم رو ميگيره.


نمی دانم در قلبش چه می گذشت اما چهره اش لحظه به لحظه در هم رفت و نگاهش تیره تر گشت من نفس نفس می زدم و در انتظار شدیدترین برخورد ها بودم گاهی نگاه از عکس بر یم داشت و ناباورانه به صورت من زل می زد و دوباره با نفرت و انزجار عکسها را یکی یکی از نظر می گذراند من سبک شده بودم بار سنگینی را از روی دوشم برداشته بودم دیگر مهم نبود چه واکنش از خود نشان می دهد اما عاقبت اشتفشان فوران کرد عکسها را به زمین پرت کرد و با دستهایی مشت کرده به طرف اشپزخانه رفت دیوانه وار تمام ظرفهای چینی و کریستال را از قفسه ها بیرون اورد و بر کف اشپزخانه کوبید فنجانها پارچ و قوری هم از خشمش رد امان نماندند در حین شکستن عربده می کشید محکم به صندلی چسبیده بودم می دانستم به جای این شکستنیها باید مرا تنبیه می کرد تمام تابلوها را از روی دیوار کند و زیر پایش خرد کرد فریاد می زد مرا چه راحت به بازی گرفتید چه ساده و ابله بودم که نفهمیدم چه نقشه ای در سر دارید
به طرفم امد انگشت تهدیدش را به طرفم گرفت تو مادرت پیش خودتان گفتید چه ابلهی بهتر از فریبرز چه هالویی بهتر از فریبرز یک پسر دهاتی احمق برای سرپوش نهادن بر این ننگ خوب تله ای برای من گذاشتید گریه نکن خوب می فهمم زیر این چهره به ظاهر زیبا و معصوم چه بازیگر خوش نقشی را قایم کرده . بعد ليوانها را روي ميز محكم به ديوار كوبيد . صداي خرد شدنش همه جا منعكس شد .. چشمانش يك كاسه خون شده بود و رنگ چهره اش مثل گچ سپيد بود .

" تو امروز مرا از خودم بيزار كردي . از اينكه تا اين حد احمق و ابله بودم آره ! از سادگي و صداقت من سوء استفاده كرديد...نمي بخشمتان . مادر حقه بازت با دسيسه و ترفند تو را پيش من گذاشت تا شايد تسليم هوا و هوس شيطاني پشوم و تمام گناهان را بر گردن من بيندازيد ... برو از اين خانه بيرون . حالم از ديدنت به هم مي خورد . شب عروسي برايم آلبوم عكس مي آوري. بهتر از اين نمي شود ! گمشو از جلوي چشمانم دور شو."

به هق هق افتاده بودم . هرچند خودم را براي واكنش او آماده كرده بودم . اما براي من شكستن او از تحقير شدن خودم سختر بود . مادر و ماريا در آغو ش هم بين راه پله ايستاده بودند و رعب و وحشت از نگاهشان مي باريد . فريبرز نگاهي پر از انزجار و خشم به سويشان روانه كرد و گفت:" بفرماييد . اين هم دختر شما . آنقدر گستاخ است كه شب زفاف پرده از بي شرمي هاي خودش بر مي دارد . عكسهاي مبتذل خودش را نشان مي دهد ... به خدا اگر به او رحم نكرده بودم الان بايد سرش را بريده باشم! به روح پدرم خيلي بهش رحم كردم..."

در چشمانش آنقدر صلابت و اراده ديده مي شد كه من و مادر و ماريا فهميديم مي توانست اين كار را انجام دهد ... در حالي كه دستش به در چسبيده بود با همان فرياد پر غضبش رو به من گفت:" فردا همه چيز را تمام مي كنيم...همان بهتر كه شروع نشده تمام شود ."

وقتي در را محكم پشت سر خودش بست با صداي بلند گريستم . مرايا و مادر زير بغلم را گرفتند .

pink girl
2009/8/17, 06:36 PM
تمام تنم درد مي كرد . قلبم در هم فشرده مي شد و گلويم مي سوخت . بر موهايم چنگ مي انداختم و برديا را لعنت و نفرين مي كردم ... مي دانستم با او چه كرده ام . با قلب بي ريا و بي آلايش او . آري خداي من ! حق دارد مرا نبخشد. حق دارد فردا طلاقم بدهد ... من به او بد كه نه...ظلم كه نه ...برايش فاجعه آفريدم. او را با يك دنيا آرزو در شب زفاف از خودم و از زندگي ام بيزار كرده بودم .نه مادر ميتوانست ارامم كند و نه ماريا مي توانست دلداري ام بدهد.
هر كدام تا صبح گوشه اي چمباته زده بوديم و در انتظار فردا خواب از چشمانمان گريخته بود . تنها انالي بود كه پاك و معصومانه ديده زيبايش را به دست خواب سپرده بود . كاش همه عمر چون كودكيمان بي آلايش و معصوم بوديم . مادر گه گاهي ناله سر مي داد و دوباره سرش را به ديوار مي چسباند .
نمي دانم كي چشمانم بر هم افتاد اما يادم است كه سينه خونين آسمان از گوشه پنجره اتاق نمايان بود . با صداي آنالي ديده از هم گشودم . آنالي را در آغوش كشيدم و آرام كردم . با ديدن جاي خالي مادر و در نيمه باز وحشتزده به همراه انالي از پله ها پايين رفتيم . از لاي در نيمه باز صداي جر و بحث ان دو را شنيدم .
" ما قصدمان فريب دادن تو نبود . خودت پيشنهاد ازدواج را به ماندانا دادي." صداي فريبرز آرام تر از شب پيش بود اما هنوز هم كينه توزانه بود . " بله ! ولي مي توانستيد قبل از خطبه ي عقد ين حقيقت را برملا كنيد . چرا وقتي همه چيز تمام شد راستگو شديد؟" مادر نه علني ولي سعي داشت او را از بابت مهريه و طلاق بترساند . " با طلاق كه چيزي حل نمي شود . مهريه ماندان خيلي بالاست . از پس پرداختش برنمي آيي." فريبرز با لجاجت گفت:" اگر لازم باشد اين خانه را آتش مي زنم و زير قيمت مي فروشم و مهريه را مي پردازم .حتي اگر لازم باشد زمين شمالم را بفروشم اين كار را مي كنم." فكر مي كنم مادر زياد از اين بابت ناراحت نشد . " به هر حال خوب فكرهايت را بكن طلاق حق مسلم توست."
مادر كه از در بيرون آمد با ديدن من تعجب كرد . آنالي را به دستش دادم و گفتم:" شما برويد مي خواهم با او صحبت كنم." مادر آنالي را بوسيد و گفت:" يك ساعت است دارم با او صحبت مي كنم تا راضي شود تو را ببخشد ولي اهل اين حرفها نيست ... بيا برويم بالا..." سرم را تكان دادم و گفتم:"نه ! بايد خودم با او صحبت كنم." شانه اش را بالا انداخت و به آرامي از پله ها بالا رفت .
در هنوز باز بود و من بي آنكه ضربه اي به در بزنم به آرامي داخل شدم . او روز مبل پشت به من نشسته بود . با صداي بسته شدن در به عقب برگشت . نگاهش مثل ديشب سركش و ياغي به نظر نمي رسيد اما در بركه سبز نگاهش غم و اندوه شناور بود . خرده ظرفهاي شكسته را جمع كرده بود . برگشت و با صداي پر تحكم گفت:" آمدي اينجا كه چي ؟مگر نگفته بودم نمي خواهم ببينمت ." به خودم جراتي دادم و گامي به سوي او برداشتم . وقتي مرا مقابلش ديد از جا برخاست و با لحن خشني گفت:"همين الان از اينجا برو بيرون . خودت را براي رفتن به محضر آماده كن ." سرم را پايين انداختم و گفتم:" شما خيلي بيشتر از اينها حق داريد . من خيلي به شما بد كردم . حقش بود پيش از اينكه مراسم عقد برگزار شود وقعيت را به شما بگويم ولي به من حق بدهيد كه اعتراف به اين موضوع تا چه حد برايم سخت و كشنده بود ... فريبرز خواهش مي كنم مرا ببخش . قول مي دهم هرگز دست از پا خطا نكنم."
مشت محكمي روز ميز عسلي كوبيد و با صداي بلند گفت:" ساكت! كاري كه تو با من كردي هيچ كس ت به امروز نكرده بود . تو همه /امال و آرزوهايم را بر باد دادي . عشق و علاقه و احساسم را به بازي گرفتي و مغرورانه به صداي شكستن وجودم گوش سپردي . تو با هيچ تنبيهي نمي تواني تاوان شكستن احساس و عاطفه ام را پس بدهي .ديگر نمي توانم به زندگي در كنار تو فكر كنم چون تو همه آرزوهايم را به باد دادي . برو خمدت را براي رفتن به محضر آماده كن . " جمله آخرش را با بغض و لحني حزن آلود بيان كرد.
دوباره روي مبل نشست و سرش را ميان دستانش گرفت . . جلوي پايش زانو زدم و التماس آميز گفتم :" خواهش مي كنم به من فرصت بده . طلاق پايان كار من و تو نيست . من خودم فريب خورده بودم . باوركن به تمام مقدساتي كه مي پرستي قسم قصدم فريب دادن تو نبود چون دوستت داشتم... فريبرز ... من دوستت دارم ... دوستت دارم."و بعد به گريه افتادم. نخستين بار بود كه به او مي گفتم كه دوستش دارم . در آينه شفاف نگاهش سايه كم رنگ عشقي عميق هويدا شد . چند لحظه به چشمان نادم و پر از خواهش من زل زد و نمي دنم چرا سكوت او قلبم را به تپش انداخت .
عاقبت سكوت را شكست و گفت:" با وجود اينكه سزاوار گذشت و بخشش نيستي ولي از طلاق صرف نظر مي كنم اما انتظار يك زندگي عادي را نداشته باش..." هاج و واج نگاهش كردم . يعني بايد باورد كنم كه مرا بخشيده است . " از اينجا ديگر خوشم نمي آيد حتي از شغلي كه دارم هم ديگر راضي نيستم . مي خواهم برگردم به ديار خودم . تو هم اگر مي خواهي با من زندگي كني بايد همراهم بيايي . حق ديدن پدر و مادر و خواهر و فاميلت را نداري . تا آخر زندگيمان هيچ رابطه زناشويي هم نخواهيم داشت . خوب فكرهايت را بكن. اين را به خاطر داشته باش كه هيچ وقت اين برنامه عوض نخواهد شد . اگر فكر ميكني مي تواني به اين زندگي عدت كني همين فردا ترتيب رفتنمان را مي دهم در غير اين صورت براي رفتن به محضر مشكلي ندارم ."
اگرچه شرايط زندگي اي كه شرح داده بود سخت و طاقت فرسا بود اما چون دوستش داشتم نمي خواستم اين فرصت را از دست بدهم . لبخند اشك آلودي تحويلش دادم و گفتم:"من فكرهايم را كرده ام .هرجا بروي مي آيم و هرطور تو بخواهي خواهم بود . تشكر ميكنم از اينكه از فكر طلاق بيرون آمدي."
لحظه اي نگاهش در نگاهم ثابت ماند . بعد نفس عميقي كشيد و چشمانش را بست . وقتي مرا آمده ي رفتن ديد با لحن سردي گفت:" به مادرت بگو به فكر خانه اي براي خودش باشد اينجا را در اسرع وقت زير قيمت مي فروشم."
چه كسي گفت بايد خوشحال باشم . مگر چه اتفاق خوبي برايم افتاده بود؟ چه مي گويي در مقيسه با شب پيش من امشب خوشبخت بودم.

pink girl
2009/8/18, 07:32 AM
66



مادر و ماریا نا باورانه به دهان من چشم دوختند
راست می گویی مانی تو بهش چی گفتی
با افتخار گفتم قبول کرد
مادر بر خلاف انتظارم ملامتم نکرد و گفت کار خوبی کردی مانی من از ته قلبم ارزو می کردم او تو را ببخشد حالا مهمه نیست که ما را می بینی یا نمی بینی وقتی در کنار او باشی همین کافی است خوب می دانم تا چه حد دوستش داری
حرفهای مادر مرا به گریه انداخت ولی مادر اخر شما چی تکلیف شما چه می شود
مادر اشکهایش را پاک کرد و گفت خدا بزرگ است
ماریا پس از کمی فکر کردن لبخند زنان گفت مادر را با خودم می برم ستار خیلی خوشحال می شود چون از دست نق زدنهای من راحت می شود
معلوم بود مادر از پیشنها ماریا خوشحال است اما به روی خودش نیاورد
نه مزاحم شما نمی شوم عاقبت جایی برای من پیدا می شود
ماریا مادر را در اغوش کشید وبا اصرار گفت خواهش می کنم قبول کنید مادر هم من دیگر تنها نیستم و هم شما باور کنید ستار از من هم خوشحال تر می شود
مادر نگاهش به من بود گفت باشه ماری ممنونم که به فکر من هستی بعد سر در اغوش ماریا گذاشت و گریه کرد
روز بعد سمساری امد و تمام لوازم خانه زیر قیمت خرید مادر فقط از فروش دستگاه بافندگی اجتناب کرد توضیح داد نه نمی خواهم سربار کسی باشم با این ماشین می توانم احتیاجاتم را بر اورده کنم
وقتی اسباب و اثاثیه را توی ماشین می گذاشتند همگی به ارامی اشک می ریختیم می دانستیم تک تک ان وسایل جزیی از زندگیمان است که این چنین به حراج گذاشته شده است
ماریا و مادر با پرواز عصر می رفتند هنگام خداحافظی هیچ کداممان نتوانستیم کلمه ای برزبان بیاوریم با اینکه خوب می دانستیم این شاید اخرین دیدار عمرمان باشد اما نتوانستیم ان طور که باید از هم خداحافظی کنیم
عاقبت میان بغض و گریه مادرم سرم را بر سینه فشر د گفت تو را به خدا می سپارم و دعا می کنم خدا هر لحظه مهرت را در سینه فریبرز افزون کند
خوب می دانستم مادر هیچ وقت نمی خواست سربار کسی باشد اما امروز تسلیم سرنوشت شده بود
مارد شاید در حق تو بد کرده باشم اگر طلاق می گرفتم مجبور به رفتن نبودی
مادر اشک می ریخت و به ارامی زیر گوشم گفت ان وقت چطور می توانستم هر روز شاهد افسردگی و ماتم تو باشم من که خوب می دانم تا چه حد فریبرز را دوست داری نگران من نباش زندگی ات را بساز هر کداممان در گذشته اشتباهاتی را مرتکب شده ایم که امروز باید به خاطرشان تنبیه شویم باید سعی کنیم دیگر هیچ اشتباهی نکنیم
دوباره با گریه همدیگر را در اغوش فشردیم دلم می خواست بیشتر نگاهشان کنم تا سیر شوم اما راننده اژانس جلوی در انتظارشان را می کشید
با هق هق و نادله دل از همدیگر کندیم انالی را بوسیدم و همه را به خدا سپردم هرگز چشمان غمزده مادر و ماریا را از یاد نخواهم برد دستی که برای خداحافظی بالا اورده بودم تا مدتها پس از رفتن ماشین بی حرکت در هوا مانده بود اشک در نگاهم خشکیده بود ایا من اشتباه کرده بودم ایا می توانستم دوری از انان را تحمل کنم
خانه فروش رفت ما هم چمدانهایمان را بسته بودیم فریبرز اهمیتی به ناراحتی من نمی داد هنگام رفتن نگاه عمیقی به سرتاسر خانه انداختم و گفتم خداحافظ لحظه های غمگین و خداحافظ پدر که ترکمان کردی و زندگی دیگری برگزیدی خداحافظ مهبد بازیگوش و شیطان خداحافظ ماریا مادر هرگز فراموشتان نخواهم کرد
وقتی از پله ها پایین می رفتم نیروی عجیبی وادارم کرد به عقب برگردم مادربزرگ بود که برایم دست تکان می داد با بغض و گریه گفتم خداحافظ مادر بزرگ این تاوان سکوت تلخ و ننگین من است.



ماندانا پس چرا نمی ایی
خداحافظ مادربزرگ اینجا دیگر کسی مزاحم تو نمی شود اسوده باش
ماندانا به شب برمی خوریم زود باش دیگر
اشکهایم را پاک کردم و تلو تلو خوران از پله ها پایین رفتم چشمانم هیچ جا را نمی دید برای اینکه از پله ها پرت نشوم محکم به دیوار چسبیدم خدایا هیچ وقت چنین روزی را در زندگی ام پیش بینی نمی کردم چقدر از این خانه با سکوت دهشتناکش بیزار بودم
رهسپار جاده ای بودیم که ما را با زندگی تازه ای پیوند می داد اما کسی پشت سرم اب نریخت در طول راه چشمانم را روی هم گذاشته بودم و بی انکه به اطرافم توجهی نشان بدهم چرت می زدم چقدر این رفتن با مسافرت نوروزیمان فرق می کرد ان وقت فریبرز با شور و احساس در طول راه برایم اواز می خواند و با هم مشاعره می کردیم اما امروز او مثل غریبه ای به رانندگی و جاده می اندیشید و من به جدایی و رفتن فکر می کردم در طول راه چندید بار حالم بدشد و او مجبور شد ماشین را نگه دارد نگران نگاهش بودم اما لبانش مهر خاموشی خورده بود
ننه ملوک و مارجان به استقبالمان امدند فریبرز به زبان محلی در مورد من توضیحی به اناان داد لابد جریان ازدواجمان را برایشان شرح داده بود که ان طور مات و مبهوت به من زل زده بودند
چمدانها را در دست گرفت و به طرف ساختمان رفت من هم دنبالش دویدم شب بود و خستگی راه به تنم نشسته بود مارجان برایمان نیمرو درست کرد و مقابلمان گذاشت گاهی زیر چشمی به من نگاه می کرد و گاهی به فریبرز اشتهایی برای خوردن نداشتم
فریبرز که لقمه بزرگی برای خودش درست کرده بود و کفت چرا دست به کار نمی شوی
نگاهش کردم و گفتم گرسنه نیستم می خواهم بخوابم
لحنش نوعی دستور محسوب می شد غذایت را بخور بعد به فکر خواب باش
به ناچار و بی میل دو سه لقمه کوچک بر دهان بردم از بس بالا اورده بودم دلم درد می کرد
مارجان و ننه ملوک با درک خستگی ما زود خداحافظی کردند و رفتند پس از جمع کردن سفره منتظر حرفی از جانب او بودم
فهمیدم باید جدا از او بخوابم همان جا به پشتی لم داده بود و فکر می کرد وقتی متوجه سنگینی نگاه من شد سرش را بلند کرد و نگاه استفهام امیزش را به دیده ام پاشید چیه کار داری
لبخند حزن الودی بر لب اوردم و گفتم نه شما نمی خوابید
پاهایش را دراز کرد و کمی کش و قوس رفت و گفت به من چه کار داری تو برو بخواب
اهسته شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم همه چیز سرجای خودش بود حتی تل سپیدی که انجا جا گذاشته بودم هنوز روی میز بود به ارامی روی تخت خزیدم و دعا کردم هر چه سریع تر بخوابم اما مگر خوابم می برد این سومین شب زندگی مشترکمان بود اما چه زندگی ای من با پای خود و به میل خود به شکنجه گاه امده بودم مادرم را به خدا سپردم و خودم را به فریبرز گمان نکنم به من خیلی سخت بگذرد شاید نرم نرمک دلش به سمت من کشیده شود خدایااز تو می خواهم دل او را به سوی من بکشانی
صبح که از خواب بیدار شدم افتاب نصفی از مسیرش را پیموده بود با عجله تختم را مرتب کردم و از اتاق بیرون امدم او پرده ها را کشیده بود و لباس مرتبی به تن داشت سلامم را به ارامی پاسخ گفت و امروز چون خسته بودی تا این وقت روز خوابیدی از فردا پیش از طلوع افتاب بیدار می شوی حالا برو برای خودت صبحانه اماده کن
می دانستم نباید متظر باشم مارجان و ننه ملوک برایم سفره پهن کنند من دیگر مهمان نبودم با لج به اشپزخانه رفتم و از یخچال مربای بهار نارنج و کره حیوانی را برداشتم از او پرسیدم شما صبحانه خوردید
کارد اشپزخانه را ازکشو بیرون اورد و گفت اره با ننه ملوک خوردم با حرص استکان را توی نعلبکی گذاشتم نگاهی به من انداخت ولی هیچ نگفت وقتی از اشپزخانه بیرون می رفت گفت صبحانه ات را که خوردی بیا توی اتاقم با تو کار دارم
تنهایی صبحانه خوردن به من نچسبید مدام به فکر فرو می رفتم چای دوباره سرد شد و من ان را عوض کردم خدایا یعنی طاقت این زندگی را دارم می دانم خیلی زود کم می اورم
پس از شستن ظرفهای صبحانه دستهایم را خشک کردم و به طرف اتاق فریبرز رفتم در زد و با صدای او با قدم به اتاقش گذاشتم همه جا مرتب بود پشت میز تحریر چوب گردو نشسته بود و چندین برگه و دفتر و کتاب مقابلش قرار داشت روی صندلی نشستم و منتظر ماندم تا یاد من بیفتد عاقبت دست از کار کشید دستهایش را روی میز در هم گره کرد و نگاه نه چندان پر مهری به من انداخت لحنش هم دست کمی از نگاه سردش نداشت ببین ماندانا من و تو باید به یک زندگی غیر عادی در کنار هم عادت کنیم شاید اگر از هم جدا می شدیم وضع زندگیمان بهتر بود اما در طایفه ما طلاق کار خیلی منفوری است من هم نمی خواستم سنت شکن این ایین مقدس باشم پس تو مجبور هستی با این زندگی خودت را وفق دهی دوست دارم زبان محلی را خیلی زود یاد بگیری و به زبان ما صحبت کنی کارهای معمول خانه را از مارجان و ننه ملوک بیاموز رفته رفته باید تمام کارها را خودت انجام دهی
من خط کش روی میز را با حرص و لج به چپ و راست می چرخاندم کاغذ را از توی کشو در اورد و نشان من داد بخوان ببین چی نوشته
با کنجکاوی خواندم دهانم از فرط حیرت و تعجب باز مانده بود دعوت رسیم اموزش و پرورش از فریبرز برای تدریس در کالج تهران بود کاغذ را از دستم گرت و با لبخند پر حسرتی گفت من دیگر به تدریس و ارتقای شغلی فکر نمی کنم پس از کاری که با من کردی بسیاری از ارزوهایم را کنار گذاشتم
بعد نامه را در مقابل چشمان بهت زده ام پاره کرد و در سطل زباله انداخت خیره به چشمانم ادامه داد با پول فروش خانه قصد دارم زمینهای کشاورزیمان را پس بگیرم مقداری هم می گذارم در بانک ببینم از برنج کاری چیزی می دانی یا نه
نمی دانم چرا خوشحال بنودم برایم قابل درک نبود که چطور حاضر شد کار کردن روی زمین را به تدریس در بهترین کالج کشور ترجیح بدهد اه اندوهباری کشیدم و در پاسخ به چشمان منتظرش گفتم چیزی نمی دانم با خونسردی گفت یاد می گیری و از نگاه پر غیظ من گریخت از جا بلند شد و گفت خیلی خوب برو ببین ننه ملوک یا مارجان کاری ندارند کمک کنی
غمگین وافسرده بلند شدم اهمیتی به ناراحتی من نداد لحظه ای مقابلش ایستادم واکنشی به ناراحتی من نشان نداد از مقابلش گذشتم و با گامهای بلند به طرف خانه گلی پیش رفتم
هوا صاف و افتابی بود مارجان برنج پاک می کرد
سلام مارجان کمک نمی خواهی به زبان محلی پاسخ گفت گیج و منگ گفتم نفهمیدم دوباره به زبان محلی حرفهایش را تکرار کرد و از مقابلم گذشت و به طرف حوض اب رفت پس فریبرز کار خودش را کرده بود لابد از انان خواسته بود که با من فارسی صحبت نکند
مارجان نگاهی به من انداخت فهمید منظورش را درک نکردم بلند شد و از انباری جارویی برداشت و به دستم داد تازه فهمیدم معنی کلمه ساجه جارو است و مشغول جارو شدن شدم به این فکر می کردم که چرا اینجا هستم چرا طلاق نگرفتم و خودم را تسلیم این زندگی پرنکبت کردم
بعد از تمام شدن جارو به طرف ننه ملوک رفتم او بادمجان سرخ می کرد پس از سرخ کردن انها را با سبزی مخصوص پر کرد و در دیگ چید و کمی اب رویشان ریخت
چی درست می کنی
ننه ملوک لبخند زد و برایم توضیح داد ولی من نفهمیدم چه گفت بعد دیدم با مارجان در مورد گوجه فرنگی حرف می زنند
پرسیدم گوجه ندارید
هر دو نگاهم کردند و خندیدند با عجله به خانه برگشتم و با برداشتن پول و سبد از خانه بیرون رفتم فریبرز را سر راهم ندیدم لابد رفته بود دنبال زمین می دانستم بازار کجاست دفعه پیش همراه فریبرز کلی خرید کرده بودیم تمام راه تا بازار را قدم زدم با دیدن گوجه های تازه به وجد امدم مقداری گوجه فرنگی خریدم و به میوه های تازه دیگر نگاه کردم با دیدن الوچه و گیلاس و الو زرد به هوس افتادم که از هر کدام مقداری بخرم و به خانه ببرم رفت و برگشتم یک ساعت طول کشید ننه ملوک و مارجان با نگاهی بیمناک به من زل زده بودند چشمانم به فریبرز افتاد که خشمگین و غضبناک نگاهم می کرد
اب دهانم خشک شد چرا این طوری نگاهم می کند همان جا کنار در ورودی خشکم زد فریبرز به طرفم امد چهره اش در هم بود از لحن عتاب امیزش نزدیک بود اشکم در بیاید
کجا رفته بودی
صدایم می لرزید رفته بودم گوجه ...
حرف توی دهانم ماسید فریاد زد کی به تو گفته سرخود به بازار بروی و خرید کنی بعد با همان سرعت لگد محکمی به سبد زد و محتویاتش به زمین پخش شد احساس کردم بیشتر از گوجه ها دل من بود که له شد انگشتش را به نشانه تهدید به طرفم گرفت و گفت بار اخرت باشد که بدون اجازه من سرخود از خانه بیرون می روی فهميدي."اشكم سرازير شده بود ." بله فهميدم." بعد حسرت آميز به گوجه فرنگيها چشم دوختم." حالا برو گمشو نمي خواهم ببينمت."نگاهي پر درد به مارجان و ننه ملوك انداختم و بعد دوان دوان به سمت خانه رفتم.به چه حقي در مقابل آن دو نفر اين گونه با من صحبت كرد؟ مگر من چه كار كرده بودم؟ رفتم تا برايش گوجه فرنگي بخرم. با صداي باز شدن در سرم را از روي تخت برداشتم و به طرف در برگشتم . نگاهش همچنان غضبناك بود." زود باش دست و رويت را بشور موقع ناهار است." از جا بلند شدم و روبه رويش ايستادم . ديگر گريه نمي كردم آرام گفتم:"من كه كار بدي نكرده بودم.فكر كردم گوجه ندارند خوب من كه زبان شما را نمي فهمم . چه ميدانستم.." با بي حوصلگي گفت:" نمي خواهد براي من توضيح بدهي . باغ ما خياي بزرگ است. با كمك ننه ملوك و مارجان يكگوشه از زمين را شخم بزن وگوجه و بادمجان و سيب زميني و پياز بكار."در مقابل حيرت من افزود:"فكر مي كني شدني نيست . ازهمين فردا بايد شروع كني البته مارجان فقط مي تواند كمكت كند." آه از نهادم بر آمد . همين را كم داشتم كه صيفي جات بكارم.
دست و رويم را شستم . وقتي از اتاق بيرون رفتم پرسيد:" ماندانا ناهار چي داريم؟" به پشتي لم داده و نگاهش به من بود .
"ننه ملوك بادمجان شكم پر درست كرده است." با خونسردي نگاهم كرد و گفت:" خوي تو چي درست كرده اي؟" كمي گيج گفتم:"مگر من بايد ناهار درست كنم . فكر كردم با ننه ملوك و مارجان غذا مي خوريم مثل دفعه قبل." از جا بلند شد و عصباني گفت": آنوقت تو اينجا مهمان بودي اما حالا نيستي . بايد ياد بگيري كه چطور مستقل زندگي كني ... فهميدي؟" وقتي فهميد به اندازه كافي مرا ترسانده آرام شد و دوباره روي زمين نشست."تخم مرغ كه داريم نيمرو درست كن." من كه دنبال فرصتي براي فرار بودم با سرعت به سمت آشپزخانه رفتم . سفره را پهن كردم و به انتظارش نشستم . نگاهي به نان ها انداختو گفت:" اين كه بيات شده است يادت باشد از همين امروز طريقه پخت نان تنوري را ياد بگيري ." لقمه اي نان و تخم مرغ قروت دادم.احساس كردم نياز مبرمي به /اب ئارم و چون آب روي سفره نبود با عجله به سمت آشپزخانه رفتم. يك ليوان آب را سركشيدم.تازه نفسم سر جاي خودش برگشت.وقتي برگشتم نگاهي به پارچ و ليوان انداخت و گفت:" تا همه چيز را سر رفته نچيدي پاي سفره نشين."از آن همه عيب و ايرادي كه از كارهايم مي گرفت عصبي شده بودم اما همه را به خاطر سپردم . پس از خوردن ناهار سفره را جمع كردم و ظرفه را شستم. همانجا روي زمين چزتي زد . نگاهش كردم . خوا بود . زيبا و جذاب.خدايا اين مرد خوش قيافه و مغرور شوهر من بود اما من حق ندارم از گرماي پر مهر تنش بهره مند شوم و سر بر آغوش مردانه اش بگذارم.و احساس آرامش و امنيت كنم. حق نداشتم از لب هاي خوش تركيبش حرفهاي محبت آميز و عاشقانه بشنوم . به آرامي به طرفش رفتم . كنارش نشستم و موهاي پريشان روي پيشاني اش را پس زدم. دلم مي خواست بر سيماي مردانه و مغرورش بوسه اي بزنم . اين هوس شيرين وادارم كرد كه فرصت را از دست ندهم . خم شدم و به آرامي لب هايم را به گونه اش نزديك كردم .
هنوز لبم به پوست لطيف صورتش نرسيده بود كه ديده از هم گشود . شرمگين و وحشت زده خودم را كنار كشيدم . با شگفتي نگاهم كرد .. چاره اي جز فرار نديدم و به اتاقم رفتم و در را محكم پشت سرم بستم . قلب بي امام مي تپيد ... خنده دار بود مثلا زن و شوهر بوديم و من از بابت قصد بوسيدن او اينطور شرمزده شده بودم .با ياد نگاه پر از حيرتش آرام آرام به خواب رفتم.

pink girl
2009/8/18, 03:04 PM
دوستان مگه من چه گناهي كردم كه توي سايت 98iaاينقدر از من بد ميگن . بابا من به خدا روزي 2 قسمت رو ميزارم و بيشتر از اين هم نمي تونم تايپ كنم . از دوست عزيزي هم كه دارن توي تايپ به من كمك مي كنن تشكر ميكنم . چيزي كمتر از 100 صفحه به انتهاي كتاب مونده و اگه دوستان كمك كنن انشاالله تا هفته آينده اين رمان تمام مي شه .

67




بيلچه دسته بلندي كه مارجان به آن "بلو" مي گفت در دستم بود . روي خطي كه مارجان نشانم مي داد زمين را كندم. البته زمين سفت و سخت نبود و احتياجي به زور آزمايي نداشت . يك ساعت از شروع كارم مي گذشت . اگر چه خسته به نظر مي رسيدم و بازوانم درد مي كرد اما پيشرفت كار به قدري لذت بخش بود كه دلم مي خواست تماما باغ را زير و رو كنم.
پنج رديف بيست متري را تمام كردم و سنگ و كلوخ ها را گوشه اي ريخته بودم . مارجان گفت براي امروز كافي است.براي استراحت به خانه برگشتيم. وقتي فريبرز برگشت سري به باغ زد و كار من را ارزيابي كرد . اگرچه رضايتش را بروز نداد اما من نگاه سبزش را خوب مي شناختم . ننه ملوك ناهار ترشي اسفناج درست كرده بود . من با دقت همه چيز را زير نظر داشتم . اگرچه خورشت را تند درست كرده بودند اما برنج دمي مارجان خيلي خوشمزه بود . پس از ناهار براي اينكه طرز تهيه آن را فراموش نكنم در دفترچه يادداشت روزانه آن را نوشتم . فريبرز نگاهي به دفترچه انداخت . لبخند محوي روز لبانش نشست اما هيچ اظهار نظري نكرد.
روز بعد در رديف هاي كنده شده و آب خورده نشا گوجه فرنگي و بادمجان كاشتيم. به توصيه فريبرز مارجان فقط نظاره گر تلاش من بود .
مارجان به زبان محلي چيزي گفت . فهميدم مي گويد بقيه كار را بگذار براي عصر . ساعت يازده بود و بايد غذاي تازه اي را ياد مي گرفتم . ننه ملوك اشكنه مي پخت . سيب زميني ها را برايش پوست كندم . او ضمن كار برايم توضيح هم ميداد كه متاسفانه نمي فهميدم چه مي گويد . اشكنه غذاي خيلي سختي نبود. /ان روز هوا گرم بود و ما دسته جمعي زير درت گردو ناهار خورديم.
فريبرز صبح زود از خانه بيرون ميرفت و موقع ناهار برميگشت . خيلي كم با من حرف ميزد فقط پاسخ پرسشهايم را ميداد . وقتي از خريد زمين ده هزار هكتاري اش صحبت مي كرد چهره ننه ملوك لحظه به لحظه شاداب تر به نظر مي رسيد! فريبرز هيچوقت با من به زبان خودش صحبت نمي كرد . هميشه فارسي حرف مي زد . نمي دانستم چرا در مورد حرف زدن خود سختگيري نمي كرد . وقتي از گرماي هوا كاسته شد دوباره بلو را در دست گرفتم و به كندن زمين مشغول شدم . آفتاب كه غروب كرد عرق ريزان روي چمنها نشستم و نفسي تازه كردم . نگاهي به رديفهاي كاشده انداختم و لبخندي از سر رضايت زدم . باورم نمي شد با دستهاي خودم كشت كنم . فكر كردم اگر مادر اينجا بود چه واكنشي نشان ميداد . يا اگر آرميني مي ديد چه ؟لابد از اينكه فريبرز او را به عنوان همسر انتخاب نكرده بود خدا را شكر مي كرد .
پس از پايان كار به خانه برگشيم . حمام گرم و من با حوله و يك دست لباس به حمام رفتم . پس از حمام خيلي سر حال و قبراق به اتاقم رفتم تا كمي استراحت كنم . فريبرز در اتاقش بود و اهميتي به رفت و آمد من نشان نداد .
روي تخت نشستم و فكر كردم . چقدر شيوه زندگي ام با قبل فرق كرده است . كجا فكرش را مي كردم كه روي زمين را شخم بزنم و كشت كنم ؟ يعني راستي اين من بودم و فريبرز همان دبير خوش پوش و خوش قيافه بود كه تمام دختران مدرسه در انتظار ساعت كلاس او لحظه شماري ميكردند ؟ چقدر همه چيز عوض شده بود . آه مادر دلم برايت تنگ شده است . كاش مي توانستيم يادي از هم كنيم.

pink girl
2009/8/19, 06:57 AM
68



شلوار را تا زانو بالا زده بودم مارجان روسری ام را پشت سرم گره زد و استینهایم را هم بالا کشید ننه ملوک خیلی به فریبرز اصرار کرد که داخل زمین نشا کاری نشوم ولی او با سرسختی هرچه تمام تر وادارم کرد تا مثل مارجان و عمه کبوتر و چند زن کارگر دیگر لباس بپوشم
وقتی پای برهنه ام را در زمین گلی و پر از اب گذاشتم احساس چندش اوری به من دست داد احساس کردم زمین خیس خورده زیر پایم لیز می خورد عمه کبوتر نگاه تمسخر امیزی به من انداخت چیزی به زنهای دیگر گفت و بعد با صدای بلند همه خندیدند
مارجان گفت مواظب نشاها باش لگدشان نکن فقط ببین دستم را چطور روی زمین می کشم
از فکر اینکه باید دستم را در ان زمین و اب گل الود میان نشاها بکشم و علفهای هرز را با دستانم جمع کنم منزجرتر شدم از گوشه و کنار شالیزار صدای غورباقه ها به گوش می رسید
دستهایم را میان نشاها که فاصله کمی از هم داشتند به حالت نوازش روی زمین کشیدم مارجان حرکاتم را زیر نظر داشت و راهنمایی ام می کرد مارجان خیلی در وجین کردن مهارت داشت خیلی زود از من فاصله گرفت قطعه کوچک مرزبندی شده دیگری مشغول کار شد ناگهان احساس کرم روی ماهیچه پایم را زنبور گزید جیغ بلندی کشیدم و پایم را به زحمت از زمین گلی بیرون اوردم با دیدن جانور کوچک سیاهرنگی که به پایم چسبیده بود داد و فغانم بلند تر شد مارجان و زنهای دیگر سرشان را بلند کردند و به من خیره شدند
مارجان داد زد چی شده ماندانا
اشکم در امده بود هرچقدر پایم را تکان دادم ان جانور بی ریخت از پایم کنده نشد همان موقع دست مردانه فریبرز با یک تلنگر کوچک ان جانور موذی را به زمین پرت کرد
هنوز گریه می کردم نگاهی به چشمانم انداخت ملامت و دلسوزی در چشمان سبزش توام می درخشید ارام گفت تا به حال زالو ندیده بودی وقتی به بدن بچسبد خون انسان را می مکد خیلی هم پرحرص و طمع است چون انقدر خون می مکد تا بترکد
از خنده تمسخر امیز زنهای کارگر سرم را پایین انداختم فریبرز دلش به حالم سوخت نگاه از نگاه من برنداشت و گفت باید به حرف ننه ملوک گوش می دادم زود است تو وجین کردن را یاد بگیری ولی خوب تجربه بدی نبود از زمین بیا بیرون و استراحت کن بهتر است به ننه ملوک در پختن غذا کمک کنی
از خدا خواسته دنبالش رفتم قورباغه پهن و بزرگی درست از وسط پایم جهید و باعث شد جیغ بلند دیگری بکشم و نگاه عتاب الود فریبرز را متوجه خودم کنم
ننه ملوک برنج را خیس کرده و مشغول سرخ کردن مرغ بود از من خواست تا سیب زمینی پوست بکنم فریبرز با شوهر عمه کبوتر کنار کلکی زمین صحبت می کرد هر از چند گاهی همزمان به طرف یکدیگر برمی گشتم از نگاهش دلم می لرزید
ننه ملوک طرز درست کردن مرغ با گردو را به من یا داد که پر از اویه و فلفل بود اب برنج را هم زیر نظر او اندازه گیری کردم و روی اجاق گذاشتم بعد سری به باغی که درست کرده بودم زدم فریبرز کارگر گرفته بود تا درو باغ را برایم نرده کوبی کند سبزیها یواش یواش سبز می شدند بوته های گوجه فرنگی و بادمجان هم بزرگ شده بودند در حضور فریبرز قلبم به تپش افتاده انگار شوهرم نبود و هنوز دبیر ادبیاتم بود
چه احساسی داری
از نگاه کردن به چشمهایم طفره می رفت یک احساس خوب
می دانی چند وقت است اینجایی
بازهم نگاهش کردم بیست و دو روز
روی زمین نشست و گفت می خواهی برگردی تهران
چون نگاهش به من نبود نگاهش کردم و با کمی مکث گفتم برای چه می پرسید
در ان لحظه نگاهمان در هم گره خورد و گفت فکر می کنم از اینکه طلاق نگرفتی و این زندگی را انتخاب کردی پشیمان شده ای دست کم امروز توی زمین این احساس به تو دست داد اینطور نیست
کنارش نشستم و با قلوه سنگی بزرگ بر سنی کوچک کوبیدم سنگ ان طرف تر پرید پس پشیمانی به همین زودی به سراغت امد
با شتاب گفتم نه نه این یک احساس زودگذر بود فقط یک لحظه از دلم گذشت
با لحن پر حسرتی گفت من از همین احساسات زود گذر می ترسم از هوسهای کوتاه و موقت
نمی دان قصدش به رخ کشیدن گناهان گذشته ام بود یا حرف دل خودش بود دلم شکست سر به زیر انداختم دیگر هیچ حرفی نزد سر به زیر انداخت و به طرف ساختمان رفت همان طور که دور شدنش را نگاه می کردم فکر کردم چطور می توانم قلب یخ زده اش را اب کنم و کاری کنم که دوباره عاشقم شود
خورشید که وسط اسمان رسید کارگران از زمین بیرون امدند و خود را برای نهار اماده کردند عمه کبوتر که به من رسید گفت خوب به بهانه زالو از زیر کار در رفتی
نگاه سردی به او انداختم وبی اعتنا سفره را روی فرش دوازده متری زیر درخت گردو پهن کردم فریبرز همراه شوهر عمه کبوتر روی ایوان ناهار می خوردند نگاه حسرت امیزی به ان دو نفر انداختم و با ارزوی اینکه کاش جای شوهر عمه کبوتر بودم کنار مارجان نشستم برنج خیلی خوب از اب در نیامده بود ولی برای بار اول خوب بود اب مرغ پر از گردو انار خشک اسیا شده بود که خیلی خوشمزه و اشتها اور بود اگرچه خیلی از حرفها را متوجه نمی شدم اما فهمیدم که در مورد گرمای هوا و وضع نشاها صحبت می کنند

مینا.
2009/8/19, 07:02 AM
سلا م دوست خوبم ممنون از اینکه این رمان رو تایپ میکنی واقعا لطف میکنی.

pink girl
2009/8/19, 07:35 AM
69




گاهي هوا شرجي مي شد و گاهي يك باران از دماي هوا كم مي كرد . بوته هاي گوجه فرنگي و بادمجان به بار نشسته و سير و پياز ها هم سبز شده بودند . بوته هاي سيب زميني هم چيزي تا برداشت فاصله نداشت. سبزيها فوق العاده خوب از آب در آمده بودند . هر روز براي ناهار سبدي سبزي تازه مي چيدم . فريبرز هر زوز كه سر سفره سبزي تازه مي ديد نگاهي به من مي انداخت و براي تشويق و تشكر از من تربچه سرخ كوچكي را بر مي داشت و به دهان مي گذاشت .( مسخره...)
پاييز از راه رسيد و درختان رفته رفته رنگ آميزي شدند . از ننه ملوك ياد گرفتم چطور مرباهاي مختلف درست كنم .
همراه مارجان با سطلي در دست از ميان كوچه باغها گذشتيم . مارجان از بوته هاي خاردار تمشك مي چيد و من هم به تبعيت از او تمشك ها را از بوته ها جدا مي كردم و در سطل مي ريختم . مارجان در حين چيدن برايم حرف مي زد . ديگر زبن محلي برايم نامفهوم نبود و كم و بيش حرفهايش را مي فهميدم اما نمي توانستم خودم به زبان آنها صحبت كنم.
" دقت كن تمشك هاي رسيده را بچيني ...ببين اين يكي چقدر درشت است! سطل من پر شده است بيا سطل تو را هم پر كنم . راستي كار خوبي نكردي بدون اجازه با من آمدي ... فريبرز عصباني مي شود."
دو سه دانه تمشك به دهان گذاشتم و از طعم شيرين آنها لذت بردم و گفتم:" نه ناراحت نمي شود چون ب تو آمده ام بيرون." با ديدن اسب سواري كه به سويمان مي آمد هر دو دست و پايمان را گم كرديم . با نزدك شدن اسب سوار هر دو با تعجب نگاهي به يكديگر انداختيم . اسب سوار كسي نبود جز فريبرز ! نگاه غضبناكش زهره مارجان را تركاند و بعد مو بر تن من سيخ كرد. " كي بهت اجازه داده براي چيدن تمشك دنبال مارجان را بيفتي؟"
مزه تمشكها در دهانم زهر شد . گفتم:" شما نبوديد تا اجازه بگيرم." بي اهميت به حرفهي من با فرياد بلندي مارجان را توبيخ كرد." مگر بهت نگفته بودم بي اجازه من هيچ جا نمي رويد." وقتي مارجان سرش را پايين انداخت و لبش را به دندان گزيد دلم برايش سوخت. " مارجان تقصيري نداشت من اصرار كردم..." از ترس نگاه خشم آلودش به حرفهايم ادامه ندادم . رو به مارجان گفت:" ننه ملوك باهات كار داشت بهتر است زودتر بروي!"
مارجان سطل تمشك را در دست گرفت و پ به فرار گذاشت . فريبرز از اسب پايين آمد افسار اسب را در دست گرفت رو به من با لحن خشكي گفت:" بهتر است خشكت نزند راه بيفت." زير چشمي نگاهش كردم و همگام با او راه افتادم . وقتي چهره اش ارام تر به نظر رسيد به خودم جرات دادم و گفتم :" چرا از بيرون آمدن من تا اين حد بدتان مي آيد؟"
" براي اينك دلم نمي خواد برايت خواستگار پيدا شود ." از حركت ايستادم و با بهت نگاهش كردم ." خواستگار؟"
در آن لحظه هر دو رو در روي هم ايستاده بوديم . لبخندي زد و گفت:" آره چون من به كسي نگفتم ما با هم ازدواج كرده ايم." شگفتي ام مضاعف شد و پرسيدم:" چرا ؟"
چشم در چشمم دوخت و گفت:" براي اينكه آنوقت بايد يك زندگي عادي را پيش بگيريم... خنده دار اينكه بچه دار هم بشويم."
صدايم را شنيدم كه بي اراده پرسيدم :" پس به آنها چه گفتيد؟" " گفتم پدر و مادرت را از دست دادي چون كسي را نداشتي با خودم آورمت اينجا اما قصد ازدواج با تو را ندارم."
احساس كردم براي راه رفتن پاهايم سست شده است . آه كوتاهي كشيدم و خيره به چشمان مغرورش فكر كردم چه خيالي در سر دارد. " پس يعني تا آخر عمر كسي نبايد بفهمد كه ...كه...ما با هم..."
خيلي قاطع گفت:" از نظر من ازدواج ما يك موضوع منتفي شده است . حالا لازم نيست قاضي و دادگاه حكم طلاق مار ا صادر كند. جدايي فقط به معني دور شدن نيست بلكه به معني از هم رها شدن هم هست . من به كلي از و دل كندم... طلاق عاطفي تلخ تر از طلاق دادگاهي است."
اينها را گفت و با چند گام از من فاصله گرفت . من همچون موجودي مسخ شده بي حركت ايستاده بودم . حتي پلك هم نمي زدم . چه خوش خيال و ساده بودم كه فكر مي كردم مي توانم روزي دلش را نرم كنم و به سمت خود بكشانم . او براي هميشه از من دل بريده است . حتي حاضر نيست مرا به عنوان همسرش به ديگران معرفي كند . آه خدايا! من چه قدر بدبختم!
" چرا ماتت برد بيا." مي رفتم و پاهايم را به دنبال خودم مي كشيدم . هنوز گيج بودم و حال خودم را نمي فهميدم . دو بار نزديك بودبخورم زمين.
" حواست كجاست اين چه وضع راه رفتن است؟" چرا طلاق نگرفتم؟
" ماندانا كجايي مواظب چاله ها باش ."
او هيچ وقت نظرشه نسبه به من عوض نمي شود . كاش طلاق مي گرفتم.
" ماندانا ببين چي كار كردي تمام لباسهايت گلي شد."
نگاهي به سر و وضع خودم انداختم و بعد با نفرت به چاله پر از آب گل آلود چشم دوختم . لحنش هم عتاب آلود بود هم دلسوزانه . " مهم نيست برويم خانه عوضش كن . وقتي راه مي روي جلوي پايت را نگاه كن."
نفهميدم چطور خودم را تا خانه رساندم . لباسم را عوض كردم و روي تخت ولو شدم . فكر كردم و فكر كردم و فكر كردم. بعد گريه كردم و ناله كردم و سردرد گرفتم.
مادر ! كاش با هم مي مانديم كاش نمي رفتي و من نمي آمدم اينجا كاش طلاق مي گرفتم كاش ... مادر ... مادر ...كاش!
مدتي گذشت و به اين نتيجه رسيدم گريه هيچ فايده اي ندارد . بايد تسليم زندگي مي شدم . شايد خدا خواست تاوان گناهم را اين گونه پس بدهم . فريبرز را دوست داشتم و سعي كردم فكر كنم هنوز دبير و شگرد هستيم. آري بايد روابطمان را در همين حد نگه مي داشتيم.

با تشكر از دوست خوبم توي سايت 98ia كه در تايپ رمان به من كمك مي كند .

pink girl
2009/8/19, 09:01 AM
70



وقتي دختر هاي همسن خودم را ديدم كه با روپوش دسته دسته به طرف مدرسه مي رفتند دلم مي خواست من يكي از انان بودم و به جاي نشستن روي سبزه ها و عصه خوردن روي نيمكت مي نشستم و درس مي خواندم . شاليها جمع شده بودند و سير و پياز پر محصول از آب در آمده بودند . فريبرز فكر تدريس را براي هميشه از سرش بيرون كرده بود چون از ديدن بچه مدرسه اي ها نگاهش پر حسرت نمي شد و آه نمي كشيد . همه چيز خيلي سريع عوض شده بود . دلم براي خواندواده ام تنگ شده بود . گاهي كه باران مي باريد و رعد و برق مي زد با ديدن اشباح و خوابهاي آشفته جيغ مي كشيدم و خودم را به در و ديوار مي زدم .
هواي هميشه باراني شمال را دوست داشتم چون فريبرز مجبور بود در خانه بماند و جايي نرود . وقتي در خانه بود گوشه اي مي نشست و به من زل مي زد من با خوشحالي در روزهي باراني برايش يك غذاي شمالي خوشمزه درست مي كردم .
پرتقالها رسيده بودند . فريبرز از من خواست همراه مارجان و كارگرها پرتقال بچينم . يك روز سرد زمستاني بود . خودش هم لباس گرم پوشيده بود و كار مي كرد . نمي دانم جرا با وجود اين همه كارگر باز ما مجبور بوديم كار كنيم .پرتقال چيدن كار سختي بود . بايد از نردبان بالا مي رفتيم تا به شاخه بلد درخت برسيم و بعد از ميان تيغ ها پرتقال را بچينيم . چندين بار تيغ به دستم فرو رفت .
عمه كبوتر زخم زبان مي زد. " آخر تو را چه به پرتقال چيدن ! معلوم نيست پرتقال مي چيني با تيغ ها را ..." فريبرز در پاسخ او گفت:" همه از اول بلد نيستند كاري را انجام دهند بلد مي شوند!" عمه كبوتر دماغش را بالا كشيد و گفت:" مارجان را نگاه كن چالاك و با عرضه اس." بعد كلي قربان قد و بالايش مي رفت و مارجان تا بنا گوش سرخ مي شد.
عمه كبوتر شگردش اين بود كه مارجان را هميشه به رخ من و فريبرز بكشد اما مارجان زياد از تعريف هاي عمه اش خوشش نمي آمد و يك جوري تو ذوق عمه اش مي زد . من و مارجان خيلي به يكديگر عادت كرده بوديم . او بر خلاف شناخت قبلي ام دختر بي ريا و ساده اي بود و كم كم رولبطش با من گرم و صميمي تر شد.

وقتي سال تحويل شد در خلوت نشستم و ساعتي اشك ريختم . فريبرز مقابل تنگ ماهي نشست و به آن زل زد . مارجان و ننه ملوك در فكر تدارك شام بودند كه لابد مثل سال پيش سبز پلو ماهي شكم پر بود .
با شنيدن صداي در زود اشكهايم را پاك كردم . فريبرز به آرامي به طرفم آمد و نگاهي عميق به چهره ام انداخت و گفت:" گريه مي كردي؟" دماغم را بالا كشيدم . " بلند شو از اتاق بيا بيرون دوست داذم شام عيد دست پخت تو باشد."
نگاهش كردم و نگفتم كه من هم دوست داشتم شب عيد كنار خانواده ام باشم . " فريبرز من طاقت اين زندگي را ندارم شايد باورت نشود كه چقدر اين زندگي برايم سخت ... خواهش مي كنم كاري بكن." نگاهي بي تفاوت به من انداخت و بدون هيچ حرفي از اتاق بيرون رفت و من فهميدم نبايد منتظر هيچ تغيير و تحولي از جانب او باشم.

زمان مي گذشت و همه چيز برخلاف آرزوهاي من پيش مي رفت . تيم جار سبز شده بود . ( تيم جار : جايي كه تخم نشا را در آنج پرورش مي دهند و براي كاشتن در زمين آماده مي كنن.) و كارگرها مشغول جمع كردن بودند . اين بار بر خلاف سال گذشته چكمه ساق بلندي به پا كردم و داخل زمين رفتم . مارجان و عمه كبوتر كنار من روي مرز نشسته بودند . ننه ملوك كه در طرف راست من نشسته بود در دسته كردن نشا ها استاد بود . در همان حال خطاب به عمه كبوتر گفت :" ديشب فريبرز در مورد ازدواج با مارجان با من صحبت كرد و از من خواست تا نظر مارجان را هم بپرسم ... خيلي هم اصرار دارد تا جمع كردن شالي مراسم عروسي برگزار شود..."
نشا ها يكي يكي از دستم افتاد . انگار زالو به قلبم چسبيده بود . آن را مي مكيد. زمين كارگرها دور سرم تاب خورد . همان جا روي زمين گل آلود نقش بر زمين شدم . صداهاي درهم و گنگ به گوشم مي رسيد ." بيچاره يك دفعه جني مي شود!"
مارجان برايم آب قند درست كرد . ننه ملوك توي صورتم آب پاشيد اما صداي فريبرز تاثيرش براي به هوش آمئن من بيشتر از آب فند بود ." چي شده ننه ملوك ! از عمه كبوتر شنيدم ماندانا يك دفعه غش كرده و افتاده توي گل." از ميان پلكهاي نيمه بازم چهره ي نگران او را ديدم . از خودم پرسيدم: ديگر چرا نگران حال من هستي؟ تو كه شب قبل از دختر ديگري خواستگاري كردي ... مگر نگفته بودي مارجان شرايط ازدواج با تو را ندارد ... پس حالا چرا...
وقتي با هم تنها شديم او رو به رويم نشست . سبزي چشمانش به من مي گفت همه چيز امكان پذير است . هر دو به يكديگر نگاه كرديم.
" چرا حالت بد شد؟" "براي اينكه ننه ملوك به عمه كبوتر گفت شما از مارجان خواستگاري كرديد."
" خوب اين غش كردن داشت ؟!"
" نداشت؟!" از اينكه درست شنيده بودم بغض كردم و اشك به ديده آوردم . او ... او چطور تا اين حد خونسرد بود؟ " دير يا زود اينكار را مي كردم."
" چرا مگر ما با هم ازدواج نكرديم ؟ پس چرا مي خواهي با مارجان ازدواج كني ؟"صدايم مي لرزيد بضغضم را به زور فرو دادم . از جا بلند شد و به طرف پنجره رفت . " مي خواهم با مارجان عروسي كنم و يك زندگي عدي را آغاز كنم (نامرد)زندگي كه هرگز با تو نمي توانم داشته باشم." بلند شدم و به سمتش رفتم و گتم:"چرا ... چرا به خاطر گذشته ام آينده ام را خراب مي كني ؟ من كه دوستت داشتم سعي كردم هماني باشم كه تو مي خواهي . پس چرا..پس چرا..."
به گريه افتادم . به طرفم برگشت . رنگ چهره اش تيره شده بود و حالت چشمانش عوض شده بود . " يادت رفته با من چه كردي ؟ من براي تو طعمه اي بيش نبودم . طعمه اي كه به وسيله آن خودت را از ننگ و بدنامي نجات بدهي! شب عروسيمان را به ياد مي آوري . به خاطر داري چطور مرا در خود شكستي ؟ اگر يادت رفته بگدار من ياد آوري كنم."
با صداي بلند داد كشيدم:" خواهش مي كنم بس كن . باشد ازدواج كن . حق من همين است . آره ! من يك بار اشتباه كردم و بايد چندين هزار بار تنبيه بشوم ولي شما هم يادتان باشد وقتي كسي با شهامت به اشتباشه اعتراف مي كند نبايد سركوبش كرد چون يك بار فريب خورده . شما حق داري من به شما بدكردم . پس شما چه فرقي با من مي كنيد ؟ چرا گناه گذشته مرا امروز تلافي ميكني؟ به خدا اين حق من نيست..."
بعد لبه تخت نشستم و هق هق گريه سر دادم . با لحن عصبي رو به من گفت:" فكر نكن با اين اشكها و حرفها مي توان مرا نرم كني . تو همان شب رحم و شفقت را از قلبم گرفتي . مي خواهم با تو همان كاري را بكنم كه با من كردي. من با مارجان ازدواج مي كنم هرچند اين ازدواج به نوعي تنبيه قلب منم هست كه ديگر اينقدر ساده و خوش باور نباشد" با سرعت از اتاق بيرون رفت و در را محكم پشت سرش خودش را بست . از آن روز تا روز عروسي در لاك خودم فرو رفتم .
شلهي جمع شد و مراسم خرمن كوبي به پايان رسيد . ننه ملوك جهاز مارجان را تهيه مي كرد و فريبرز سفارش گوشت و مرغ مي داد. من هم گاهي به كمك ننه ملوك مي رفتم . خنده دار بود كه در تهيه جهاز زن همسرم من هم سهم داشتم. مارجان سر از پا نمي شناخت . عمه كبوتر كيفش كوك بود . من و فريبرز مثل هميشه از نگاه هم در گريز بوديم.
" ماندانا اين ملحفه براي بستر حجله چطور است ؟"
" خوب است ننه ملوك خوب است ." و بعد آهسته قطرا اشكي از ديده فرو ريختم و در دل گفتم خيلي خوب است . از اين بهتر نمي شود . عروسي شوهرم است . چرا گريه مي كنم ؟ چرا نمي خندم ؟ خنده دار است !
" ماندانا فكر مي كني ابروهاي مارجان پيوسته بماند بهتر است يا وسط بروانش را بردارم."
" نمي دانم عمه كبوتر در هر دو صورت خوب است." بلند شدم و از نگاه پرغيظ عمه كبوتر گذشتم . سينه به سينه فريبرز جلوي در متوقف شدم .نگاهش نكردم . در دستش دسته گلي زيبا بود . " كجا مي رفتي مي خواهم اين دسته گل را برايم تزئين كني." با غيظ از كنارش رد شدم و خودم ا به باغ رساندم.
تمام خشم و غضبم را روي بوته هاي گوجه فرنگي و بادمجان و سير و پياز خالي كردم و در همين حين فرياد مي زدم:" باغ نمي خواهم ... برويد به جهنم ... برويد به جهنم."
نمي دانم مارجان كي از راه رسيد . محكم مرا در آغوش كشيد و گفت:" چه كار ميكني ماندانا ! به اين زبان بسته ها چه كار داري؟ بيا ... بيا برويم."
دستم را از مين بازوانش رهانيدم و نگاه پر كينه اي به چشمان مهربانش انداختم و گفتم:" ولم كن ! چه كار به من داري ؟ بگذار به حال خودم باشم."
با تعجب نگاهم كرد و بعد از كنرم رفت. عاجزانه نگاهي گذرا به بوته هاي لگد كوب شده انداختم و با عجز و پشيماني روي زمين نشستم و اشك ريختم.
چقدر براي اين زمين زحمت كشيده بودم . فريبرز مي خواهي عروسي كني ؟ پس من چي؟ من برايت به حساب نمي آيم؟ فريبرز ! به خدا قسم بامن بد كردي . دل من امروز كبود است . مي خواست رنگ باز كند اما تو له اش كردي ...
باشد عروسي كن !

عروسي كن !

ولي يادت باشد يادم مي ماند كه چطور مرا در گور آرزوهايم دفن كردي.

pink girl
2009/8/19, 01:56 PM
71



ماندانا میوه ها را شستی ریختی توی ابکش
بله ننه ملوک سبزیها هم تمام شدند
دستت درد نکند ننه جان انشاءالله عروسی خودت
عروسی خودم
ماندانا که باید عروس خودم شود
عمه کبوتر ریسه رفت و ننه ملوک از فرط خنده صورتش پر از چین و چروک شد با دیدن اسفندیار که نگاهش به من بود چندشم شد عمه کبوتر رو به فریبرز که تازه از راه رسیده بود با ذوق گفت به ننه ملوک گفتم که ماندانا عروس خودم است
فریبرز زیر چشمی به من نگاه کرد و من بی اعتنا روبرگرداندم
بیخود از این وعده ها به خود ندهید دختر عمه من قصد ازدواج ندارد
بله معلوم است که قصد ازدواج ندارد فقط مردها حق دارند چند زن بگیرند و جلوی چشم زنهایشان عروسی راه بیاندازند کی گفته مردها حق دارند چند زن بگیرند
ماندانا حواست کجاست
وسایلت را جمع کردی بیاوری اینجا
چی وسایل
فریبرز رفته بود و ننه ملوک نگاهش به من بود اره دیگر تمام وسایلت را جمع کن باید جهیزیه مارجان را در ان اتاق بچینند تو قرار است با من زندگی کنی
با شما اینجا اوه نه
از این خانه گلی با سقف چوبی اش که هر ان ممکن بود سر ادم بریزد با طاقچه های عریض و پنجره های کورش بدم می امد تمام دیوارها ترک برداشته بود هر چقدر جارو می زدی انگار نه انگار
ماندانا اسفندیار را ندیدی
من چه می د انم اسفندیار کجاست پسر شماست سراغش را از من می گیرید
وای چه بی ادب مگر من چه گفتم
بعد زد پشت دستش و لبش را ور کشید دوان دوان خودم را به ساختمان رساندم باید وسایلم را جمع می کردم مارجان کاسه ها و قابلمه ها را در قفسه ها می چید بی انکه از من چیزی بپرسد برایش توضیح دادم که باید وسایلم را جمع کنم باید پیش ننه ملوک زندگی کنم
لبخند زنان گفت اگر از ان خانه گلی خوشت نمی اید با فریبرز صحبت می کنم که همین جا...
به طرف اتاقم رفتم نه لازم نیست
در حالی که لباسها و وسایل دیگرم را جمع و جور می کردم این چندمین جابجایی من در طول این مدت است این جا بمانم که چه شاهد زندگی عادی شما باشم و حسرت بخورم ان خانه گلی شاید ارامشش بیشتر از اینجا باشد
در باصدا باز شد با دیدن فریبرز حرکاتم در جمع کردن وسایلم رنگ غیظ و خشونت به خود گرفت
داری اتاق را تخلیه می کنی
اره دارم تخلیه می کنم نمی بینی
درچمدان را بستم و چشمهایم را روی هم گذاشتم رفتنیها باید بروند
از جا برخاستم امد روبه رویم ایستاد صدایش گرفته بود غصه نخور برای تو هم شوهری پیدا می شود
از شوخی اش بغضم ترکید اما اجازه ندادم اشکهایم بریزد
به سر باغ بیچاره ات چه بلایی اوردی
حوصله اش را پیدا کنم دوباره از نو می سازمش
ماندانا
بله
در نگاهمان غم کهنه ای سوسو می زد احساس کردم او هم بغض کرده است چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت اشکم در امد مدتی تنها و به دور از هیاهوی عروسی روی تخت نشستم و گریستم خدا لعنتت کند بردیا ببین چه به روز من اوردی
وسایلم را در یکی از سه اتاق خانه گلی چیدم به اطرافم نگاه کردم اگر برق می رفت این خانه مثل گور می شد
چند بالش دور تا دور اتاق چیده شده بود که به عنوان پشتی استفاده می شد یک تخته فرش شش متری و یک موکت ابی فرش اتاق بود گوشه دیوار هم یک چوب لباسی بود و چند لباس و چادر از ان اویزان بود بخاری هیزمی هم گوشه راست اتاق قرار داشت مادر خدا را شکر که قرار نیست همدیگر را ببینیم والا با دیدن من در این اتاق حتما دق می کردی
تو اینجایی ماندانا بیا برویم سفره عقد را بچینیم عاقد بعد از ظهر می اید
باشد امدم
سفره منجوق دوزی شده سپیدی در هال پهن بود دور تا دور اتاق را با کاغذ کشی تزئین کرده بودند سفره عقددر خانه دست چپی عمه کبوتر بود
ماندانا به نظر تو چند تخم مرغ رنگی باید در سفره عقد گذاشت
نگاهی به تخم مرغهای رنگی در دست رخسار کردم و گفتم همه خوش رنگند
به سلما در چیدن میوه ها رد ظرف کمک کردم سه برگ پرتغال توی کاسه اب انداختم و جلوی اینه گذاشتم به یاد سفره عقد خودم افتادم قلبم به هم فشرده شد وقتی کار تمام شد به همراه دیگران از اتاق بیرون امدم

pink girl
2009/8/19, 03:10 PM
ماندانا بیا دخترم بیا تا با سابیدن قند بر سر عروس و داماد بختت باز شود
فریبرز به سرفه افتاد چادر سپیدی بر سر انداخته بودم با صورتی سرخ و گلگون جای رخسار را گرفتم وقتی قندها را می ساییدم خیلی خودم را نگه داشتم که گریه ام نگیرد
گریه شگون نداردمراسم عقد شوهرم است نه فکر کن مراسم عقد پسر دایی ات است مارجان بله داد همه هورا کشیدند من به ارامی از اتاق بیرون رفتم که شاهد بله دادن فریبرز نباشم روی سبزه ها رودر روی باغ ویران شده خودم نشستم و به فکر فرو رفتم چرا بی صدا گریه می کنی تو باید داد و فریاد راه بیاندازی تا همه بفهمند با تو چه کار می کندهمان مرد مغرور همان که امروز داماد می شود اه فریبرز این حقش نبود تو به بدترین شکل ممکن از من انتقام گرفتی کاش می توانستم از اینجا بگریزم چطور می توانی بعد از این به چشمهای من بنگری به چشمهای من که به امید بخشایش چشمهای بی رحمت خشک شدند
ماندا خانم شما اینجایید
اسفندیار ماندا صدایم می کرد به طرفش برنگشتم ولی پرسیدم چه کارم دارید
همه منتظر شما هستند فریبرز گفته تا شما نیایید کیک را نمی برند
خواستم بگویم به درک نبرند این عقد و عروسی توی سرش خراب شود
اما نگفتم از جا برخاستم بی حس و ناتوان انگار تمام زور و توانم را از من گرفته بودند بسیار خوب برو بگو دارم می ایم
او رفت و من به ارامی دنبالش رفتم
رخسار کارد تزئین شده را به من داد و گفت ماندانا برقص و کارد را به طرف عروس و داماد ببر
چه می گوید رقصم نمی اید مگر عروسی ننه ام است که باید برقصم
فریبرز نگاهی به کارد و بعد نگاهی به من انداخت اسکناسی لای دستم گذاشت و کارد را از من گرفت اسکناس نو و تا نشده از لای انگشتانم لغزید و به زمین افتاد کیک برش خورد درست مثل قلب من
بعد از گرفتن عکسهای یادگاری همه عروس و داماد را تنها گذاشتند ومن جلوتر از همه
چندین دیگ بزرگ روی اتش هیزم در زمین برداشت شده بود چندین زن درشت اندام و کار بلد چادر به کمر بسته بودند و دور و بر دیگها می رخیدند وقتی از مقابل دیگها می گذاشتم به داخل هر یک سری کشیدم سه دیگ برنج و دو دیگ مرغ تدارک دیده بودند رخسار توضیح داد فسنجان درست می کنند در دو دیگ هم گوشت بریانی بار شده بود با تاریک شدن هوا لامپهای رنگین سر تا سر باغ روشن شد و چراغ امید قلب من خاموش شد
ساز و دهل جمعیت زیادی را دور خودش جمع کرده بود زنهای زیادی با لباسهای رنگی و در حالی که هر یک طبقی پر از برنج را که روی ان کله قند تزئین شده و یک بسته چای و روغن و میوه چیده شده بود بر سر داشتند و جلوی جمعیت عرض اندام می کردند و هر یک قصد داشتند جمعیت را متوجه طبق پر و رنگینش بکند به ردیف به طرف انباری می رفتند و طبق را تحویل می دادند چون تا به حال این مراسم را ندیده بودم برایم جالب بود چند نفر از جوانها در حال رقص محلی بودند و ند نفر در حال کشتی گرفتن چون هوا خوب بود مراسم در باغ برگزار می شد
جوان تر ها کار پذیرایی را به عهده گرفته بودند جلوی هر سه نفر یک طبق می گذاشتند شامل یک دیس برنج دو نوع خورشت سالا و برانی و سبزی بود دو سه نفر دیگر هم برای مهمانها اب می اوردند بعد از اقایان نوبت به خانمها رسید
همراه رخسار روی تخت نشسته بودیم و شام می خوردیم فرببرز کت و شلوار سرمه و پیراهن ابی روشن و کراوات البالویی به تم داشت با دیدنش قلبم تند تند زد و نگاهش بر من ثابت ماند و پرسید چیزی کم و کسر نداری
رخسار گفت همه چیز روبه راه است اقا داماد
خسته به نظر می رسی ماندانا
با زهم رخسار جواب داد ماندانا امشب حسابی زحمت کشیده از من هم بیشتر کار کرده خوب دیگر عروسی پسر دایی اش است و باید از خودش مایه بگذارد
فریبرز همچنان خیره نگاهم می کرد و با بغضی که در گلو داشتم نمی توانستم لقمه ام را پایین دهم رخسار چشمکی زد و گفت ماندانا امشب کلی خواستگار پیدا کرده بعد از عروسی باید پذیرایی خواستگارهای جورواجور باشی اقا داماد
فریبرز هنوز نگاهش به من بود خنده ای بغض الود کردم و گفتم شنیدی رخسار چه گفت یک عالمه خواستگار پیدا کردم
لبخند محزونی روی لبش نشست از این بابت خوشحالی
ظرف غذا را توی طبق گذاشتم و دوان دوان به طرف حوض اب رفتم هیچ کس ان دور و بر نبود اب را باز کردم و صورت خیس از اشکم را شستم دوباره قلبم تند می کوبید
او مقابلم ایستاده بود ارزوی چنین عروسی را برای خودمان در سر داشتم ...
هنوز بغضم به کلی فرو نشسته بود خوب به ارزویتان رسیدید
دستش را توی اب حوض فرو برد و با لحنی غمگین و نگاهی اندیشناک گفت ارزویم تو بودی سیبی توی حوض افتاد و اب به سرو صورتمان پاشید فریبرز نگاه نافذ و غمگینش را دوباره به نگاهم دوخت و کمی بعد رفت من ماندم و قلبی که در سینه پر پر می زد و صدایش که در گوشم پژواک می کرد ارزوی من تو بودی
خوب با پسر دایی ات خلوت کرده بودی ها
ولم کن رخسار بیا برویم کمک زنها ظرفها را بشوریم
مهمانها که با خوردن شام قوایی تازه پیدا کرده بوند دسته جمعی می رقصیدند پیرزنها که چادر به کمر بسته بودند با دستمال رنگی چرخ می خوردند پس از شستن ظرفها جوانها کار پذیرایی را با چای و میوه ادامه دادند ماندانا اگر این مراسم برای تو برگزار می شد چقدر عالی بود نه ان وقت همه به حالت غبطه می خوردند و تو چقدر به خودت می بالیدی
کمی ان طرف تر از حلقه مردها زنها دور هم حلقه زده بودند و می رقصیدند مارجان لباس قرمز رنگی به تن داشت و ارایش صورتش خیلی تند و غلیظ بود اگر ارمینا اینجا بود و او را می دید کلی متلک می انداخت و می گفت لپهای مارجان را با ماتیک قرمز کرده بودند و از بس به چشمانش سرمه زده بودند از هم باز نمی شد
عمه کبوتر دست روی دست من گذاشت و گفت حالا دست بزنید من و عروسم با هم برقصیم
هر چقدر سعی کردم دستانم را از دستانش در بیاورم بی فایده بود زور دستان قوی اش چند برابر من بود همه با دست زدن مرا تشویق به رقصیدن می کردند با لباس چین دار بلندی که بر تن داشتم که به قول رخسار جان می داد برای قر دادن ولی برای رقصیدن کم اورده بود من چرا باید برقصم مگر عروسی من است عروسی شوهرم است شما بودید می رقصیدید اگر شوهرتان را داماد ببینید می پرید و چشم عروس را در می اورید موهایش را چنگ می زنید و می کنید حالا انتظار دارید برقصم
شاباش شاباش خسیس نباش
شاباش شاباش بریز بپاش
یک صدا دست می زدند و اواز می خواندند عمه کبوتر و رخسار دستهایم را تکان می دادند و مرا دور خودشان می رقصاندند چند نفری پول به پایم ریختند
احساس کردم سرم گیج می رود زود خودم را کنار کشیدم
نوبت به مراسم حنابندان رسید یکی از نوعروسان فامیل عروس با قاشق حنا را روی اسکناس کف دست عروس می گذاشت بعد ان را می پیچید و لای جمعیت پرتاب می کرد از ان طرف هم یکی از تازه دامادها یا به عبارتی ساقدوش داماد همین کار را برای داماد انجام داد
عاقبت ساعت یک بعد از نیمه شب مراسم به اتمام رسید اقوام دور مجلس را ترک کرده بوند و همسایه ها و اقوام نزدیک ماندند تا کارهای مانده را روبه راه کنند دو سه نفر از خانمها هم برا ی ناهار فردا مرغ سرخ می کردند
من خسته و خواب الود به همراه رخسار خانه را جارو می کردیم بعد حیاط را از پوست پرتغال و سیب و شیرینی گاز زده و برنج تمیز کردیم مارجان هم لباسش را عوض کرد و ظرف می شست فریبرز را ندیدم اسفندیار می گفت سرش درد می کرده به اتاقش رفته
مارجان می خواست جارو را از دستم بگیرد بده به من تو خسته شدی ماندانا تمام روز را کار کردی برو بگیر بخواب فردا هم همین قدر کار داریم
نمی دانم چرا احساسم نسبت به مارجان عوض نشده بود نه از او متنفر بودم نه به او حسادت می کردم او قلبش پاک و پرمهر بود بیچاره او که خبر نداشت شوهرش زن دارد

samaneh66
2009/8/19, 03:22 PM
عزیزم دستت درد نکنه لطفا اگر میتونی سریع تر تایپ کن

samaneh66
2009/8/19, 03:24 PM
عزیزم دستت درد نکنه

mahsa1984
2009/8/19, 08:42 PM
براي شما يك سوالي پيش نيومده؟؟؟
چرا ماندانا به فريبرز نگفته كه ناخواسته اين اتفاق براش افتاده؟؟چرا بهش نگفته كه برديا در رو روش قفل كرده و به زور اين بلا رو سرش آورده؟چرا اينقدر خودش رو گناهكار ميدونه در صورتي كه گناهي نداره؟

pink girl
2009/8/20, 09:06 AM
نه تو هم خسته ای فقط حیاط مانده است
او ارام نمی گرفت رفت سراغ دخترها تا در خشک کردن ظرفهای کمکشان کند دلم پیش فریبرز بودالان چه حالی داشت
نزدیک صبح بود که سرم را روی بالش نهادم رخسار ومارجان در دو طرفم دراز کشیده بودند رخسار در حالی که با موهایم بازی می کرد گفت ماندانا خیلی تو را دوست دارم نه به خاطر اینکه زیبایی یا از شهر امدی به خاطر اینکه خودت را نمی گیری خیلی زود با ادم می جوشی و خودمانی می شوی
مارجان دنباله حرفهای دختر عمه اش را گرفت و گفت ماندانا چه بخواهد چه نخواهد هر کسی را تحت تاثیر قرار می دهد از نظر شکل و قیافه هم کپی فریبرز است من هم ماندانا را دوست دارم از وقتی که او با ما زندگی می کند احساس می کنم همه چیزمان عوض شده
مختصر و مفید تشکر کردم رخسار دستم را گرفت و گفت بیا سه نفری به هم قول بدهیم که همیشه با هم دوست باشیم و به هم نارو نزنیم
مارجان هم دست دیگرم را گرفت و گفت همیشه مثل خواهر کنار هم باشیم و از هم کینه ای بدل نگیریم
هر دو دستهایم را همزمان فشار دادند گریه ام گرفت و گفتم من هم شما را دوست دارم قول می دهمم همیشه با شما بمانم و هیچ وقت نارو نزنم شما خیلی خوب هستید
سر در اغوش مارجان گریه سر دادم ان دو نفر فکر می کردند من به یاد پدر و مادر از دست داده ام گریه می کنم زیاد هم بیراه فکر نمی کردند من به یاد همه چیزهایی که از دست داده بودم گریه می کردم
افتاب هنوز طلوع نکرده بود که بیدارمان کردند با وجودی که دو ساعت بیشتر نخوابیده بودیم همان دو ساعت خستگی را از تنمان بیرون اورده بود
سفره را روی ایوان پهن کردیم که صبحانه بخوریم فریبرز سر و صورتش پف کرده بود معلوم بود دیشب اصلا نخوابیده است
سلام مرا بی پاسخ گذاشت و به نگاهی کوتاه اکتفا کردگونه های مارجان با دیدن فریبرز تا بناگوش سرخ شد فریبرز رو به روی من نشست ننه ملوک همراه یکی دو زن دیر نان تنوری درست کرده بودند سفره صبحانه مفصلی چیده بودند فریبرز گاهی به ظرف پنیر رنده شده خیره می شد گاهی نگاهش به نگاه من مات می شد
فقط یک استکان چای شیرین خورد و زودتر از همه از سر سفره بلند شد
ماندانا جان بیا این ظرف نان و پنیر را ببر برای فریبرز بچه ام خسته است اشتها ندارد
اگر چه دلم نمی خواست با او رودرو شوم اما سینی را برداشتم و به طرف او رفتم که روی تخت نشسته بود و به باغ ویران شده ام نگاه می کرد سینی را مقابلش گذاشتم انگار متوجه من نشده بود مسیر نگاهش را دنبال کردم و همراه با کشیدن نفس عمیقی گفتم به هیچی فکر نکنید مارجان دختر پاک و معصومی است به طور حتم زن زندگی ات می شود
نگاهش بی روح بود امروز مامور زخم زبان زدن به من هستی با لبخند شانه هایم را بالا انداختم با بی حوصلگی گفت نمی خواهد تظاهر به خوشحالی بکنی حالت را می فهمم
از گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم از کجا می دانی چه حالی دارم
برای اینکه من هم حس و حال تو را دارم
این بار نه از گوشه چشم که با تمام وجود به هم نگاه کردیم
صدای ساز و دهل می امد بوی غذاهای خوش طعم همه جا می پیچید و اشتهای ادم را باز می کرد داماد از حمام برگشته بود اصلاح کرده و مرتب خدای من چقدر با کت و شلوار سپید از همیشه برازنده تر به نظر می رسید
ننه ملوک با اسپند به استقبالش رفت همه به ترتیب بر سرش نقل می ریختند بعد از نهار مردم هدایای نقدی شان را تقدیم کردند لباس عروسی بر تن مارجان می لغزید موهایش را دور سرش جمع کرده بودند همین باعث شده بود گونه های گود رفته اش بیشتر نمایان شود
گوشه ای نشسته بودم و به رفتن عروس و داماد به حجله نگاه می کردم همه از کوچک و بزرگ پشت سرشان کف می زدند و اواز می خواندند هوا تاریک شده بود نتوانستم شام بخورم رخسار دستی روی شانه اما زد و کنارم نشست
کجایی خوشگله عروسی هم تمام شد می بینی همه رفتند فقط ما ماندیم حیاط را نگاه کن انگار قوم تاتار ریختند اینجا....
رخسار به جای حرف زدن بلند شو با ماندانا کمک کنید حیاط را جارو کنید
من و رخسار به روی هم لبخند زدیم
وقتی سر بر بالش گذاشتم انگار کامیون سنگینی از روی من رد شده بود ومن له شده بودم حتی نتوانستم به فریبرز و مارجان فکر کنم بیهوش شدم

pink girl
2009/8/20, 09:09 AM
72




ازخواب که بیدار شدم ننه ملوک و عمه کبوتر کنار دیگی که روی اتش قل میخورد نشسته بودند وگفت وگو میکردند.سلام کردم و به طرف حوض رفتم و دست ورویم را شستم.نگاهم بی اختیار به سوی پنجره ی اتاق خواب عروسو داماد پرکشید از پشت پرده ی تور سایه ای را دیدم که بی شک کسی جز فریبرز نبود.
رخسار هم بیدار شده بود.پرسیدم:رخسار چی روی اتش قل می زند؟
رخسار ابی به دست و رویش پاشید. گوشه ی روسری اش و یقه ی پیراهنش هم خیسشده بود.بعد با زیر دامنش صورتش را خشک کرد وگفت:کاچی درست میکنند ما روز بعد از عروسی یعنی روز پاتختی رسم داریم کاچی بپزیم که به کاچی مخصوص عروسی معروف است خیلی هم خوشمزه است وطرفدار هم زیاد دارد.
روی تخت نشستم عطر خوشی به مشامم می رسید.ننه ملوک با ملاقه کاچی را در ظروف مخصوصی که عمه کبوتر به ترتیب جلو میبرد میریخت.من و رخسار هم سفره را پهن کردیم.هنوز نمی دانستم ان مایع غلیظ طلایی رنگ که رخسر می گفت کاچی است خوشمزه است یا نه.
با امدن اسفندیار و پدرش وخاله شوکت که خواهر ننه ملوک بود همه منتظر عروس وداماد شدند.نمیدانم چرا اینقدر دلم می تپید.
رخسار با ارنجش به پهلویم زد وگفت:عروس وداماد را نگاه کن!
وقتی همه به افتخار ورودشان کف می زدند من شرمگین وسر به زیر به گلهای رنگین سفره خیره شدم.مارجان چادر سپید سر کرده بود ولباس صورتی پوشیده بود.وقتی ارایشش پاک شده بود فرقی با گذشته اش نداشت.متوجه نگاه سنگین فریبرز شدم که روبروی من نشسته بود گونه هایم سرخ شدند.نمیدانم چرا بی جهت اعصابم خرد بود.کاچی خوشمزه بود اما من نتوانستم بیشتر از چند قاشق بخورم.
-ماندانا بخور کاچی قوت دارد.
-خوردم عمه کبوتر.
فریبرز لب به کاچی نزده بود.ساکت بود وارام چای مینوشید ان هم پشت سر هم تا جایی که به یاد اوردم هفتمین چایش را سر کشید.مارجان یک بشقاب پر کاچی خورد و دوباره بشقابش را به طرف ننه ملوک گرفت.رخسار سر به سر برادرش میگذاشت و ریز میخندید
از جا بلند شدم و به طرف تخت رفتم. روی تخت نشسته بودم که عمه کبوتر صدا زد:بیا ماندانا جان بیا با اسفندیار سبد ظرفها را ببر توی اشپز خانه رخسار هم بعد از خوردن صبحانه اش به کمکت ماید.
نگاه پر اکراهی به اسفندیار انداختم که به انتظار من ایستاده بود. برگشتم و یک طرف سبد سنگین پر از ظرف را گرفتم.دسی بر طرف دیگر سبد چسبید.این دست را می شناختم.نگاه کوتاهی به سویش روانه کردم که عمه کبوتر با خنده گفت:نه تازه داماد!شما بنشین صبحانه ات را بخور!بگذار داماد اینده هم خودی نشان بدهد.
فریبرز بی اعتنا به حرفهای عمه کبوتر واصرار اسفندیار سبد را بلند کرد.سبد سنگین بود اما او تمام وزن سنگین سبد را به طرف خودش کشانده بود.وقتی سبد را روی زمین اشپز خانه گذاشتیم صاف در چشمان هم نگاه کردیم. اونگاهش دردمند وشرمگین بود ونمن نگاهم بی پروا ونافذ.دلم میخواست به نوعی عقده ی دلم را بیرون بریزم.
من شهممتش را داشتم وشب عروسی پرده از راز زندگی ام برداشتم شما چی؟نتوانستید راز زندگیتان را با مارجان در میان بگذارید نه؟
لحظه لحظه چهره اش رنگ می باخت. دستی به موهایش کشیدو با نگاهی پر استیصال نگاه حق به جانب مرا دنبال کرد.
با شنیدن صدای پا زودتر از اشپز خانه بیرون امدم.ننه ملوک و عمه کبوتر به اتاق حجله رفته بودند تا همه چیز را مورد بررسی قرار دهند.رخسار سفره را جمع می کرد و اسفندیار تکیه بر درخت گردو زده بود و به فکر فرو رفته بود.
کنار مارجان نشستم و به او تبریک گفتم.خجالت کشید وسرش را پایین انداخت.اشک در چشمانم جمع شده بود لبخند زدم واز کنارش گذشتم.
باران میبارید وبچه ها با چتر به طرف مدرسه پر میکشیدند.دیگر از باران خوشم نمی امد چون مجبور بودم توی اتاق پشت پنجرهبنشینم و انتظار بکشم.انتظار بیرون امدن فریبز از خانه ولی روزهای بارانی از خانه بیرون نمی امد.ننه ملوک لوبیا چیتی پاک می کرد. بعد از عروسی از فریبرزدور شده بودم. شام وناهار را من درست میکردم وننه ملوک میگفت دستپخت ت و از مارجان هم بهتر شده است اما چه فایده مارجان زن زندگی فریبرز بود.اما من چه؟
حوصله ام سر رفته ننه ملوک مارجان هم که از خانه اش بیرون نمی اید.
ننه ملوک لبخند زد وگفت:تازه عروس وداماد هستند نباید هم از خانه بزنند بیرون.تو هم اگر حوصله ات سر رفته بیا ولوبیا خیس کن.
راست میگفت اگر سرگرم کاری میشدم کمتر حوصله ام سر می رفت.پس از خیس کردن لوبیا جارو را برداشتم واتاق را جارو زدم.ن.ک جارو خورد به پای ننه ملوک ویک متر به هوا پرید وغر زد:دختر جان مواظب باش جارویت خورد به من.
با تعجب نگاهش کردم.یعنی خوردن نوک جارو به او این هم عصبانیت وغر زدن داشت؟صدای فریبرز راشنیدم که گفت:ننه ملوک می ترسد که با خوردن نوک جارو به بدنش عمرش کم شود.
ننه ملوک دوباره غر زد:خوب کم میشود ننه دروغ که نیست.
نگاه مشتاقم را به چشمان فریبرز دوختم و بی اهمیت به اعتقادات خرافی ننه ملوک به رویش لبخند زدم.
-ننه ملوک مارجان با شما کار داشت گفت وقتی می روید نخ و سوزن هم با خودتان ببرید.
باشد ننه تو هم این ظرف ماست را با خودت ببر.عمه کبوتر برای شما فرستاده
ننه ملوک فس فس کنان شیشه حاوی نخ وسوزن را برداشت و از خانه بیرون رفت.پس از رفتن اوفریبرزبا گستاخی گفت:تو چرا به ما سر نمیزنی؟
جارو کردن را تمام کردم وگفتم:شما چرا نمیگذارید زنتان یادی از دوستان قدیمی بکند؟
پوزخندی زد وگفت:متاسفانه مارجان از بغل من جم نمی خورد فقط منتظر است لب وا کنم واز او تقاضای چیزی کنم.
با غیظ گفتم:خوب اینکه خیلی خوب است. خوش به حال شما!وپشت پنجره ایستادم وگفتم:پس این باران کی میخواهد بند بیاید.
او ظرف ده کیلویی ماست را برداشت وبا گفتن کاری نداری اعلام رفتن کرد.با بغض وخشم به طرفش برگشتم.خواستم بگویم بیشتر بمان من هم باید سهمی از با تو بودن داشته باشم اما بی فایده بود.او مثل دندانی پوسیده برای همیشه مرا از ریشه کنده و دور انداخته بود.وقتی رفت تا چند دقیقه خیره به جای خالی اش اشک ریختم.
دلم هوای مادر کرده بود.نمی دانستمدر چه حالی است و چه کاری میکندباران هنوز میبارید چقدر از هوای بارانیو ابری دلم میگرفت.پس این خورشید کجا رفته؟چرا در نمی اید؟دلم پوسید بس که توی خانه ماندم.
خیره به قطره های درشت باران پاییزی به یاد خاطره ای دل انگیز اهست تکرار کردم:
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز
نمیخواند
یکی را دوست میدارم...
به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او گل را
بر گردن کودکی اویخت
تا او را بخنداند
یکی را دوست میدارم..
یکی را دوست....

pink girl
2009/8/20, 09:11 AM
73



عمه کبوتر اخرین بار باشد که به عنوان خواستگار به اینجا می ایید.ماندانا نیامده اینجا شوهر کنی فهمیدی؟
ننه ملوک سعی داشت پادرمیانی کند.چرا ناراحت میشوی پسرم؟خوب در خانه ای که دختر دم بخت باشد محال است خواستگاری پیدا نشود. ماندانا جوان است زیباست.اسفندیار هم که جوان خوبی است و از بچگی با هم بزرگ شدید بگذار ببینم جواب خود ماندانا چیست؟
فریبرز با چهره ای برافروخته وگلگون فریاد زد:لازم نکرده!همین که گفتم ماندانا شو هر نمیکند...والسلام.
نگاه ولحنش به قدری تحکم امیز بود که همه خاموش وبی صدا نگاهی بین همدیگر رد وبدل میکردند.اسفندیار ناراحت وخشمگین از اتاق بیرون رفت.فریبرز زیر چشمی نگاهش به من بود.مارجان استکانهای خالی را از جلوی مهمانهجمع کرد.عمهکبوتر کمی این پا و ان با کرد بعد رو به من با لحنی ارام پرسید: نظر خودت چیست ماندان؟
نگاهی به فریبرز انداختم و با لبخندی محزون گفتم:نظر من هم همین است روی حرف پسر دایی ام حرف نمیزنم.من قصد ازدواج ندارم.
گلویم در هم فشرده شدو صدا به زحمت از ان در می امد.فریبرز نفس اسوده ای کشید و با نگاهی به معنای رفع زحمت کنید خواستگاران را ترغیب به رفتن کرد.عمه کبوتر عصبانی و دلخور از جا برخاست.چادرش را پشت کمرش گره زد وگفت:باشد. من که میدانم چه کسی را زیر سر داری فریبرز ولی باید بگویم پسر کربلایی حسن سرش به تنس نمی ارزد. بیخودی این طفل معصوم را جلوی گرگ نیانداز.
فریبرز با پوزخند گفت:پسر کربلایی حسن اگر جرات دارد پا پیش بگذارد تا قلم پایش را خرد کنم.
پس از رفتن مهمانانننه ملوک کلی با فریبرز بحث کرد اینکه پای خواستگار را از خانه نباید برید دختر دم بخت باید شوهر کند وگرنه کم کم دیگر خواستگار برایش پیدا نمیشود و....
فریبرز از خانه بیرون زد.لابد خیلی برایش سخت بود که برای همسرش خواستگار پیدا شده است. حقش بود.چطور توانست جلوی چشمان من عروسی راه بیاندازد؟اصلا باید میگفتم می خواهم عروسی کنم تا دلش بسوزد.
مارجان به روی من که کنج اتاق نشسته بودم لبخند زد وگفت:فریبرز حق دارد اسفندیار لایق تو نیست
از سادگی مارجان خوشم امد بغلش کردم وبوسیدمش.پس کی لیاقت مرا دارد مارجان؟
خندید و گفت:یکی مثل فریبرز. البته من هم لیاقت فریبرز را نداشتم.هنوز هم باور نمیکنم که با من ازدواج کرده است.
نیشگونی از صورت استخوانی اش گرفتم وگفتم:این طوری حرف نزن تو دختر خوبی هستی فریبرز باید از خدایش باشد که...
مارجان چرا پولور مشکی ام را نشسته ای؟مگر نگفته بودم که...
با دیدن من و مارجان که دراغوش هم بودیم به حرفهایش ادامه نداد.مارجان با ترس گفت:ای وای! ببخشید یادم رفت.همین الان میشورمش.بعد زیر گوشم اهسته گفت:از پوشیدن این پولور سیر نمیشود شب باید بشورمش تا صبح بتواند بپوشد.
پس از اینکه مارجان رفت نگاهی به فریبرز انداختم ولبخند زنان گفتم: چرا خواستگارم را رد میکنید؟ترشیده می شوم روی دستتان میمانم ها!
از شوخی ام خوشش نیامد سگرمه هایش در هم رفت وگفت:بهتر است با من از این شوخی ها نکنی!چون حال وحوصله اش را ندارم.
خوب کاری کردی به اسفندیار جواب رد دادی!هی بهش گفتم برادر جان ماندانا برایت تره هم خرد نمیکند اما مگر گوش داد اسفندیار باید با یکی مثل خودش ازدواج کند نه گلی مثل تو...
وای رخسار!یک جور حرف میزنی انگار اسفندیار برادرت نیست.
مارجان سینی چای را جلویمان گذاشت وگفت:رخسار حرف حق را میزندتو لیاقتت بیشتر از این حرفهاست.
از لطف ومهربانی هر دو تشکر کردم.
در مدت کوتاهی سه چهار تا خواستگار پا پیش گذاشتند که ننه ملوک از ترس الم شنگه ی فریبرز همه را جواب کرد.
مارجان چند بار حالش به هم خورده بود وننه ملوککه گل از گلش شکفته بوداو را به دکتر برد.حیاط را جارو زدم و روی ایوان زیر افتاب دلچسب پاییز نشستم.اواخر اذر ماه بود دلم نمیخواست به این فکر کنم که چرا حال مارجان به خورد ننه ملوک خوشحال به نظر میرسید.باغ چنان مرا مسخ کرده بود که متوجه حضور فریبرز در کنارم نشدم.
به چی فکر میکنی ماندانا؟
به خودم امدم ام نگاهش نکردم .به پدر شدن توفکر می کنم.
دستش را روی دستم گذاشت.این نخستین تماس دستهایمان بعد از عروسی او بود.مثل یک دختر بچه ی نابالغ گر گرفتم.
از این بابت ناراحتی؟
گلویم می سوخت.
نه!شما می خواستید یک زندگی عادی داشته باشید از این بابت خوشحالم.
صورتم را بر گرداندم تا شاهد فروریختن اشکهایم نباشد.سرم را به طرف خودش برگرداند .اشکهایم را با نوک انگشتهایش پاک کرد و اهسته گفت:پس برای چی گریه میکنی؟
دیگر به هق هق افتاده بودم به سمت باغ دویدم تا روح سبز باغ خاطر پریشان مرا ارامش بخشد.
پس چرا گریه می کنم؟نمی فهمی؟نمیفهمی دوستت دارم ولی هر لحظه باید تو را متعلق به دیگری بدانم.نمی فهمی راه سختی را برای تنبیه من برگزیدی.آه چه زود گذشت ان روزها که در کنار هم بودیم.کاش مادر به این زودی از ورامین بر نمیگشت.کاش هیچ وقت از من خواستگاری نمیکردی....

ننه ملوک ومارجان برگشتند.ننه ملوک از فرط خوشحالی چندین بار صورت مرا بوسید و گفت:ننه جان مانتانا.مارجان حامله است.مارجان حامله است.
بر گونه ی مثل لبو سرخ شده مارجان بوسه ای زدم و به او تبریک گفتم. فریبرز هیچ واکنشی نشان نداد.سوار ماشین شد و بیرون رفت.تا ظهر برنگشت.
ننه ملوک حرفهای دکتر را مو به مو برای من شرح داد.
دکتر گفت نباید زیاد کار کند بارسنگین بلند کند.گفته باید غذای مقوی بخورد تا از این لاغری در بیاید.راستی مانتانا تو باید برایش خواهری کنی و کمکش باشی.مارجان هم مثل تو کسی را ندارد.خدا پدر مادرت را بیامرزد.
به روی مارجان که نگاهم میکرد لبخند زدم.
از فردا تمام کارهای مارجان را من انجام میدادم حتی نمی گذاشتم تختوابش را مرتب کند.ملحفه صورتی را با حسرت روی تخت پهن میکردم وبر جای خواب فریبرز با اندوه دست میکشیدم و بوسه می زدم.در اتاق خوابشان کنار عکس کودکی خودش عکس کودکی مرا هم میخ کرده بود.شاید مارجان فکرش را هم نمیکرد که یکی از عکسها متعلق به دوران کودکی من باشد.
مارجان را کنار بخاری نشاندم و خانه را جارو زدم.یکی از غذاهای مورد علاقه ی فریبرز را درست کردم و یک غذای مقوی هم طبق برنامه ی غذایی دکتر برای مارجان درست کردم.
مارجان مبادا دست به ظرفها بزنی.خودم می ایم وظرفها را برایت می شورم...بگو جان ماندانا ظرفها را نمیشورم؟
اشک به دیده اورد وگفت:تو خیلی خوبی!از یک خواهر هم دلسوز تری بیشتر از این خجالتم نده.
دستی روی سرش کشیدم وگفتم:گریه نکن عزیزم!برای بچه خوب نیست . من باید بروم الان دیگر فریبرز پیدایش میشود.تو هم تا امدنش استراحت کن

pink girl
2009/8/20, 09:52 AM
بعد هم مي رفتم به كمك ننه ملوك. خانه جارو زده را دوبره جارو مي زدم و كمي ادويه و نك به غذا اضافه مي كردم. پس از ناهار و اطمينان از خواب نيمروزي فريبرز به خانه شان مي رفتم و ظرفهايشان را مي شستم . براي شب خوراك لوبيا يا آبگوشت بار مي گذاشتم و براي مارجان هم عصرانه فرني درست مي كردم.
مارجان هر روز تپل تر و گرد تر از قبل مي شد. در عرض يك ماه ده كيلو وزن اضافه كرد. تمام چالهاي گردن و صورتش پر شده بود . براي من كم و بيش خواستگار مي آمد و با مخالفت شديد فريبرز شكست خورده بر مي گشت.
با مارجان هررزو به راهپيمايي مي رفتيم چون دكتر گفته بود برايش خوب است . هررزو همراه رخسار و مارجان تا حاشيه جنگل انبوه پيش مي رفتيم و با خواندن شعر و اواز بر مي گشتيم.
دوباره درختان سبز شدند و شگوفه دادند و گلها چشم گشودند و به زندگي لبخند زدند. اين دومين سال نو پس از ازدواجم بود . فريبرز به عنوان عيدي به من يك چك داد . با ديدن رقم قابل توجه اش با چشمان فراخ گفتم:" با اين پول چه كار بايد بكنم؟" لبخند زد و گفت:" هر كاري كه دوست داري."
اما من هيچ كار خاصي در نظرم نبود. من كه هرروز كارهاي مارجان و ننه ملوك را انجام مي دادم . تمام لباسهايي را كه با خودم از تهران روزي به همراه زباله ها به آتش كشيدم و براي هميشه با گذشته ام خداحافظي كردم.مثل زنان دور و برم لباس مي پوشيدم و تا انجا كه مي شد به زبان خودشان صحبت مي كردم.
يك روز در زير زمين با ننه ملوك رب مي پختيم كه صداي مارجان را شنيدم كه مرا به كمك مي طلبيد. وقتي رفتم ديدم قصد داشت كپسولي پر را از انباري به خانه ببرد. كلي سرزنشش كردم." تو با اين حال و روزت مي خواست كپسول به اين سنگيني را بلند كني؟" " براي تو هم سنگين است بگذار كمكت كنم." زورم به كپسول نمي رسيد اما هرطور بود ان رابلند كردم و كشان كشان از پله ها بالا بردم . از شدت درد پهلوهايم لبم را به دندان گزيدم اما به روي خودم نياوردم . وقتي كپسول را برايش وصل كردم و با كپسول خالي از پله ها پايين رفتم از شدت درد نتوانستم فاصله كوتاه پله تا انباري را پيش بروم . زانويم سست شد و روي زمين افتادم . مارجان محكم به صورتش زد . " اي واي ! خدا مرگم بدهد . چي شده ماندانا؟"
در همان حل كه نفس نفس مي زدم گفتم:" چيزي نيست الان خوب مي شوم." اما هر كاري كردم نتوانستم كمرم را راست كنم . مارجان ننه ملوك را صدا زد . ننه ملوك و مارجان مرا به اتاقم بردند. كمرم به شدت درد مي كرد. ننه ملوك مارجان را سرزنش كرد و بعد هم مرا ." نگفتي يك دختر جوان چطور مي تواند كپسول بلند كند ؟ لابد نافت افتاده . فريبرز كجاست تا به دكتر برسانيمت." رخسار هم امده بود و يك قرص مسكن به خوردم داد. وقتي فريبرز آمد دلم لرزيد. " چي شده ؟ چرا گريه مي كني مارجان ! چيه رخسار!كسي جواب مرا نمي دهد ؟" مارجان بغضش تركيد و همه چيز را برايش شرح داد .
صداي فرياد فريبرز بلند شد." شما زنها هميشه خودسر و خودخواه هستيد !( چه پررو ! مرتيكه بي غيرت اصلا به زن حاملش كمك نمي كنه تازه غرم مي زنه . اه اه .) كي گفته كپسول را بلند كني؟" در ديده ي پر ملامتش نگراني و علاقه هم برق مي زد . با درخشش اين برق قوت گرفتم . كنارم نشست و گفت:" كمرت درد مي كند ." چشمانم را بستم و باز كردم. سرش را تكان داد و گفت:" دستي دستي خودت را به چه روزي انداختي . بيا ننه ملوك كمكش كنيد تا بگذارمش توي ماشين . بايد به دكتر نشانش بدهيم."
كمي بعد سوار ماشين شده بودم . يكريز مرا به باد انتقاد گرفته بود ." چرا به فكر خودت نيشتي؟ فكر كردي نمي دانم تمام كارهاي خانه را تو انجام مي دهي ؟ نمي گذاري مارجان دست به سياه و سپيد بزند . شده مثل بادكنك كه هر لحظه امكان دارد بتركد . حالا هم كه كپسول را بلند كرده اي . اگر نقصي پيدا كني چه ؟ من چه خاكي به سر خودم بريزم." من در لذت شيريني به سر مي بردم . دوست داشتم هرچه بيشتر سرزنشم كند . چون سرزنشش بوي عشق مي داد بوي علاقه مي داد.
" پولي كه به عنوان عيدي بهت دادم چه كار كردي؟ فكر كردي نمي دانم قرض دادي به سلما تا دار قالي به پا كند؟ چه قصدي از اين كارها داري ؟ مي خواهي مهر پشيماني را روي پيشاني ام پررنگ تر كني ؟ مي خواهي هر روز خدا به خودم لعنت بفرستم كه چرا...چرا...تو را از دست دادم؟"
فريبرز بغض كرده بود من هم همينطور.
دكتر پس از معاينه تاكيد كرد چند روز استراحت كنم و داروها را طبق دستور مصرف كنم.آمپولها را هم سر وقت تزريق كنم. تا چند روز در اتاق بستري بودم. اگر مارجان و رخسار و سلما تمام وقت كنارم نبودند از بيكاري دچار افسردگي مي شدم. پس از مصرف مرتب دارو ها عاقبت توانستم كمرم را صاف كنم و از بستر بيرون بيايم. فريبرز مرتب در خلوت به من هشدار مي داد كه به فكر سلامتي خودم باشم.
دوباره باغ را كندم و نشا گوجه فرنگي و بادمجان و پياز و سير و سيب زميني كاشتم . من اين زندگي را دوست داشتم و ديگر كمتر به ياد خانوده ام مي افتادم و در فراموشي اختياري به سر مي بردم. مارجان شكمش به قدري بالا آمده بود كه نمي توانست راه برود. عمه كبوتر مي گفت اگر ماندانا به مارجان نمي رسيد معلوم نبود چه بر سرش مي آمد.
اواخر ارديبهشت درد به سرغ مارجان آمد و او را روانه بيمارستان كرد. هيچ فكر نمي كردم هوويم زايمان كرده بلكه فكر مي كردم خواهرم فارغ شده است .
دخترش وقتي به دنيا آمد چهر كيلو نيم وزن داشت . گرد و تپل وبد و لپهايش سرخ بود . وقتي بچه را آوردند من و ننه ملوك لباس به او پوشانديم. به آرامي صورتش را بوسيدم و او را به طرف فريبرز بردم . در آن لحظه نه قصد نارحتي اش را داشتم و نه اينكه لخواهم او به حالم دل بسوزاند . گفتم:"مبارك باشد فريبرز خان! بچه اول اگر دختر باشد زندگي بركت پيدا مي كند . مي بيني چقدر خوشگل است شكل مادرش است . بغلش كن و به او خوشامد بگو."
فريبرز با نگاهش پر اشك نوزاد را از دست من گرفت و به گونه هايش فشرد . در آن لحظه فقط من مي دانستم فريبرز چرا گريه مي كند . حال عجيبي داشتم . مرجان كه مثل بادكننكي خالي از باد روي تخت افتاده بود دستم را فشرد و گفت:" از تو ممنونم ماندانا . خيلي به تو مديونم."
صورتش را بوسيدم و براي اينكه اشكهايم سرازير نشود از اتاق بيرون رفتم .

pink girl
2009/8/20, 11:28 AM
براي شما يك سوالي پيش نيومده؟؟؟
چرا ماندانا به فريبرز نگفته كه ناخواسته اين اتفاق براش افتاده؟؟چرا بهش نگفته كه برديا در رو روش قفل كرده و به زور اين بلا رو سرش آورده؟چرا اينقدر خودش رو گناهكار ميدونه در صورتي كه گناهي نداره؟
منم خودم خيلي حرصم ميگيره كه ماندانا هميشه خودش رو مقصر و گناهكار مي دونه:w39: در صورتي كه به نظر من اون اصلا گناهكار نيست بلكه فريب خورده است ...:w16:

ar ebrahimzadeh
2009/8/20, 02:41 PM
البته ماندانا گناهکار که هست ولی نه اینقدرها که در برابر فریبرز الدنگ(excuse me) اینقدر کوتاه بیاید. همینکه ماندانا با بردیا به یک خانه خالی میرود اشتباه کمی نیست و هیچ آدم عاقلی پیدا نمی شود که اینکار را بکند و بقیه اش را پیش بینی نکند. بزرگواری ماندانا در راه این توبه فوق العاده است و حفظ متانتش و این مسائل خیلی مرا برای تعقیب این داستان ترغیب می کند . در ضمن از شما خانم صورتی بخاطر نگارش پرمرارت این داستان تشکر میکنم.

pink girl
2009/8/20, 03:38 PM
74




مراسم شب پنج را خیلی مفصل برگزار کردند.هرکس در مورد نام بچه نظری می داد.یکی می گفت عذرا نام مادر فریبرز را رویش بگذارید.یکی دیگر نامی مذهبی را مناسب میدید.نوبت من که رسید گونه اش را بوسیدم وبا خنده گفتم:چون فصل زیبای بهار به دنیا امده به نظر من بهار خیلی بهش می اید...البته انتخاب نام بچه حق پدر مادرش است.
بعد از من نوبت فریبرز رسید که نوزاد را در اغوش بگیرد.او هم نرم ولطیف بوسیدش وگفت:من بهار صدایش می زنم.
همه کف زدند و از اینکه نام انتخابی من مورد توجه فریبرز و مارجان قرار گرفت سر از پا نمی شناختم.
چهل روز پس از تولد بهار نوبت به وجین زمینها رسید.سرپرستی کارگرانرا من به عهده گرفتم چون مارجان نمیتوانست مثل سالهای گذشته خودش سر زمین بیاید.ننه ملوک هم ان روزها حال خوشی نداشت.
عمه کبوتر در حالی که از من عقب افتاده بود با خنده گفت:یادش به خیر!من هم وقتی دختر بودم این طوری چالاک در وجین ونشا از همه جلو می زدم.
عمه کبوتر یادش رفته بود دو سال پیش به همراه کارگران دیگر دستم انداخته بود ومارجان را به رخ من می کشید.یاد حرفهای شب گذشته فریبرز افتادم که از من خواسته بود فقط از دور مواظب کارگران باشم تا از زیر کار در نروند و من با سر سختی جلویش ایستادم وگفتم:من به میل خودم به زمین می روم و این کار را دوست دارم.
به مارجان کمک می کردم تا بچه اش را تر وخشک کند.در بچه داری خیلی بی تجربه بود و به راستی کمکهای به موقع من به دادش رسید.
به رخسار در شستن قالی هایش کمک می کردمو به سلما در رج زدن قالی.دلم می خواست به همه کمک کنم و به نوعی برای همه مثمر ثمر واقع شوم.
از خانه عمه کبوتر بر میگشتم که فریبرز جلویم را گرفت وگفت:کجا بودی؟
هنوز هم وقتی می دیدمش مثل ان وقتها دلم می تپید.
به رخسار و عمه کبور کمک می کردم.
با عصبانیت گفت:
چند بار بگویم دلم نمی خواهد به کسی کمک کنی!چرا به فکر خودت نیستی؟
به رویش لبخند زدم وگفتم:مگر کمک کردن چه عیبی دارد؟<xml><o></o>
پریشان به نظر می رسید حتم داشتم مارجان ننه ملوک از حمام برنگشته اند که این گونه وسط حیاط به بازویم چسبیده بود.<o></o>
ببین ماندانا!دلم میخواهد مثل گذشته بشوی به همان شکل که بودی همان ماندانایی که تعطیلات نوروزش را همراه پسر دایی دبیرش به شمال امده بود...<o></o>
نمیفهمیدم چه می خواهد بگوید بنابراین منتظر ماندم تا بیشتر توضیح بدهد.<o></o>
ببین من در شهر برایت خانه میگیرم.به همه میگویم تو بر میگردی پیش خواهرت اما تو می روی خانه ای که من برایت تهیه میکنم.قول می دهم گذشته ها را جبران کنم ...قول می دهم.<o></o>
مدتی به هم چشم دوختیم.پیشنهادش بدین معنی بود که گذشته ها را فراموش کرده و میخواهد با من یک زندگی عادی را شروع کند.نمی دانم چرا خنده ام گرفت.دستهایش را پس زدم وگفتم:نمیتئانم قبول کنم .من این زندگی را همین طور که هست دوست دارم الان مدتهاست نه کابوس می بینم نه دچار تخیلات می شوم.چرا می خواهی دوباره همه چیز را از من بگیری؟بگذار همین که هستم بمانم.باور کن ماندانایی که الان همه می شناسند دوست داشتنی تر ومفید تر از ماندانای گذشته است.<o></o>
در چشمانش سوسویی از اشک دیده می شد.<o></o>
چرا نمی خواهی اشتباهاتم را جبران کنم؟<o></o>
بغض الود ودرد مند نگاهش کردم وبا صدایی که می لرزید گفتم:برای اینکه من ومارجان قول دادیم که دوست باقی بمانیم وبه هم نارو نزنیم.انگاه از مقابلش گذشتم وخودم را به اتاقم رسانیدم.<o></o>
دیر به یاد من افتادی فریبرز!حالا که تمام خواسته های قلبی ام را در گور ارزو ها یم کفن کردهام این صدا که بوی عشق می دهد مثل مر ثیه ای است بر مزار ارزو هایم...مرا به حال خود بگذار...مرا به حال خودم بگذار...دلت به حالم نسوزد من اینگونه راحتم ...راضی ام.<o></o>
اواخر شهریور ننه ملوک قصد داشت خانه را گلکاری کند.من که سالهای گذشته شاهد این کار بودم خودم خاک مخصوص وپهن چهارپایان را با اب مخلوط می کردم وجوراب کهنه ای را به دستم می کردم و این خاک مخلوط شده را نرم روی تمام دیوارهای خانه کشیدم.<o></o>
کارم یک روز تمام طول کشید. ننه ملوک نماز شب را خوانده بود که من هم از کارم فارغ شدم.<o></o>
خسته نباشی ننه جان.خدا عمرت بدهد.خودم هم به این خوبی نمی توانستم گلکاری کنم.<o></o>
وقتی دست ورویم را شستم وبه خانه برگشتم ننه ملوک رو به قبله دراز کشیده بود.صدایم زد ومرا کنارش طلبید.نمی دانم چرا صورتش به نظرم مهتابی می رسید.کنارش زانو زدم و با خنده گفتم:چیه ننه.شام نخورده دراز کشیدی

pink girl
2009/8/20, 03:57 PM
دستم را میان دستان مرتعش و نا توانش فشرد وگفت:ننه حال خوشی ندارم مواظب مارجان و بهار باش.مثل یک خواهر همیشه در کنارش باش. خیالم از بابت مارجان راحت است چون خواهر خوبی مثل تو دارداما دلم به حال تو می سوزد.نمی دانم چرا فریبرز نمی گذارد تو شوهر کنی!
خندیدم و گفتم:ول کنید این حرفها را ننه جان!الان برایت از ان شامیها درست می کنم که دوست ارید.
بعد بی توجه به مخالفتهای او به طرف یخچال رفتم.یک بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم.وقتی به طرف ننه ملوک برگشتم او بی حرکت به گوشه ای خیره شده بود.صدایش زدم جوابم را نداد.چندین بار صدایش زدم اما بی فایده بود....سرم را به سرش چسباندم و با هق هق گریه چشمان بازش را بستم.
از دست دادن ننه ملوک از فقدان مادر بزرگ هم دردناک تر بود.او در لحظه ی مرگش نگران حال و روز من بود. چه راحت وسبکبال رو به قبله دراز کشیده بو و چه عاشقانه لحظه ی کوچکش را درک کرده بود.

وقتی ننه ملوک را به خاک سپردند تمام عقده ها وغم های کهنه ی دلم سر باز کرد.من با فریاد وناله همه را تحت تاثیر قرار دادم.این مردم چه می دانستند در دل من چه می گذرد؟چه می دانستند ننه ملوک تمام امید وارزو های از دست رفته ی مرا به من باز گردانده بود و دوباره همراه خودش در گور کفن کرده بود....رخسار شانه هایم را می مالید و دلداری ام می داد.
این قدر غصه نخور وگریه نکن!ننه ملوک عمر با عزتی داشت.
تنها چیز با ارزش ننه ملوک جانمازش بود که ان را به من دادند.از ان پس تمام نمازهای واجب را سر موقع می خواندم

pink girl
2009/8/20, 03:58 PM
الان بايد برم بيرون كار دارم . ادامه رو شب براتون مي زارم.

75





يك سال از فوت ننه ملوك مي گذشت . اگرچه بدون حضور او در تنهايي و سكوت دلگير خانه هميشه اشكم در مي آمد اما رفته رفته خودم را عادت دادم كه بايد مثل هميشه به پيش آمدهاي زندگي خو بگيرم . بهار راه افتاده بود و روي سبزه ها تاتي تاتي مي كرد .( چه بچه بد قدمي بود اين بهار...) به پيشنهاد فريبرز يك دار قالي كوجك در اتاق برپا كردم و ساعتهايي چند از روز را در سكوت به گره زدن رجهاي قالي مشغول بودم . هربار كه نيش چاقو دستم را زخمي مي كرد اشكم در مي آمد و بهانه هاي كهنه ام را با ريختن اشك تازه مي كردم .
" ماندانا تو استعدادت خيلي بيشتر از من است . من ز بچگي پشت دار قالي بزرگ شدم اما نمي توانم به اين مهارت و استادي گره بزنم ." . " ماندانا همي چيزش با بقيخ فرق دارد . حيف كه اينجا مردي لايق او پيدا نمب شود." رخسار در دنباله ي حرف سلما و مارجان افزود :" گاهي فكر مي كنم ماندانا با اين همه مهرباني شايد فرشته اي باشد كه خدا او را برايمان فرستاده ." هر سه خديدند . هميشه بعد از ظهر ها وقت بيكاري كنارم مي نشستند و با هم اختلاط مي كردند . من هم ضمن رج زدن قالي در گفت و گوهايشان شركت مي كردم.
يك شب در اثر باد شديد برق قطع شد . من زودتر از هميشه فتيله فانوس را پايين كشيدم و به رختخواب رفتم . بعد سرم را ميان دستهايم گرفتم و گريستم آن هم به حال بدبختيهاي خودم . خوب مي دانستم تنها يك تماس كفي است تا زندگي ام را از اين رو به آن رو كند. آن وقت محال بود بتوانم ديگر او را متعلق به ديگري بدانم ... محال بود بتوانم اينطور راحت آرام و بي دردسر زندگي كنم ... چرا حالا به ياد من افتادي فريبرز ؟ حالا كه تمام ميل و اشتياق و غرايزم را با خاطرات گذشته ام دفن كرده ام .
او به طرفم آمد. سرم را در آغوش گرفت و موهايم را نوازش كرد ." مرا ببخش ماندانا . قصد ناراحت كردن تو را نداشتم ... اين طوري گريه نكن . باشد مي روم . همين الان مي روم." بعد سرم را بلند كرد . بر پيشاني ام بوسه زد . خداي من ! اين نخستين بوسه اي بود كه او به من تقديم مي كرد . اشك آلود و دردمند نگاهش كردم . صورتم را نوازش كرد نم اشك چشمان او را هم برق انداخت . لب باز كرد تا چيزي بگويد اما منصرف شد و شتابزده از اتاقم بيرون رفت . من در سياهي شب سايه اي ديدم كه سر به كوچه باغها زد . تا صبح در فكر و خيال سر كردم.

pink girl
2009/8/20, 08:13 PM
واي دارم از سردرد مي ميرم . اصلا حوصله تايپ رو ندارم رفتم ديدم اون دوست عزيز توي سايت 98iaرمان رو تايپ كرده كلي خوشحال و شدم و دعاش كردم . از همه دوستاني كه به من توي تايپ رمان كمك مي كنن واقعا ممنونم . همسايه ها ياري كنيده ديگه...




با شنیدن صدای مارجان به حیاط رفتم یک روز خنک اواخر شهریور بود بهار جلوی پای مادرش یم دوید او را در اغوش کشیدم و رو به چهره پریشان مارجان گفتم چی شده چرا رنگت پریده
مارجان رنگش مثل گچ سفید شده بود نمی دانم فریبرز کجا رفته نصفه شب بیدار شدم و دیدم توی جایش نیست تا حالا هم برنگشته هیچ سابقه نداشت شب جایی برود و تا صبح برنگردد
سعی کردم ارامش کنم ناراحت نباش هر جا که رفته باشد دیگر پیدایش می شود بیا برویم با هم صبحانه بخوریم
بهار با گفتن بابا جون من و مارجان را مجبور کرد که به سمت پرچینها نگاه کنیم
فریبرز با ظاهری اشفته و چشمانی قرمز و پف کرده جلوی رویمان ظاهر شد
بهار به اغوشش پرید مارجان به سمتش رفت و گفت کجا بودی فریبرز دلم هزار راه رفت
فریبرز نگاهش به من بود با لحنی گرفته و مغموم گفت معذرت می خواهم دلواپستان کردم
هنوز نگاهش به من بود من فکرهایم را کردم امسال دوباره تدریس را از سر می گیرم از این همه بیهودگی و بیکاری خسته شده ام
نمی دانم من بیشتر خوشحال شدم یا مارجان این خیلی خوب است فریبرز اصلا بیخودی رهایش کرده بودی اما حالا که تصمیمت را گرفتی این کار را بکن
فریبرز نگاهش به من بود تا من اظهار نظری بکنم اما سر بزیر انداختم و به طرف حوض اب رفتم مارجان دست بهار را گرفت و به طرف ساختمان رفت عکس فریبرز را توی اب دیدم
هنوز هم از بابت دیشب از دست من عصبانی هستی
لبخند محوی زدم و گفتم نه من شب گذشته را در تاریخ زندگی ام به حساب نمی اورم
دستش را به اب زد از اینکه به فکر تدریس افتادم خوشحال نیستی
چیزی نگفتم مشتی اب به طرفم پاشید من به خاطر تو تدریس را رها کردم و حالا به خاطر تو ان را شروع می کنم ماندانا نگاهم نمی کنی
از پس اشکهای شفافی که در نگاهم موج می زد نگاه عاشق و مهربانش را دیدم که به من زل زده بود ماندانا شاید باورت نشود که چقدر دوستت دارم حتی از ان موقع که ارزوی ازدواج با تو را داشتم بیشتر
با بغض گفتم خواهش می کنم با من از عشق و علاقه نگو نگذار از خودم ضعفی نشان دهم
نه تمامش نمی کنم من یک عالمه حرف نگفتنی دارم که تو باید می شنیدی و تو را از شنیدنش محروم کردم هیچ وقت خودم را نخواهم بخشید از یاد نخواهم برد که چگونه روح زندگی را از تو گرفتم چطور توانستم از گذشته ات نگذرم و این گونه زندگی را به کامت تلخ کنم کاش از من طلاق می گرفتی بدین ترتیب بهترین سالهای عمرت را بیهوده تلف نمی کردی
باد خنکی وزیدن گرفت روسری ام افتاد و موهایم روی صورتم پریشان شد اشتباه نکن بهترین سالهای عمرم بیهوده تلف نشده است من به این زندگی تعلق دارم خودم را این گونه دوست درایم و به زندگی غیر از این حتی فکر هم نمی کنم و از این بابت بیاد ممنون شما باشم که در عوض چیزهایی که از من گرفتید چیزهای باارزشی به من بخشیدید
از جا بلند شم صدایم زد این بار مطمئن بودم که گریه می کند اما برنگشتم تا شاهد شکستن غرور مردانه اش باشم ماندانا هنوز هم فرصت جبران خطاهای گذشته را از من می گیری
گره روسری ام را سفت بستم و قاطعانه گفتم کسی که خودش در فکر جبران خطاهای است به جبران خطای دیگری فکر نمی کند من هنوز نتوانستم نیمی از گذشته ام را جبران کنم بگذار به حال خودم باشم خواهش می کنم
با اغاز سال تحصیلی و رسید مدارک صلاحیت تدریس فریبرز از سوی اموزش و پرورش تهران در یکی از مدارس پسرانه شهر کار تدریس را از سر گرفت من هم پس از فروش قالیچه 4 متری به فکر یک قالیچه شش متری افتادم بهار هر روز بزرگتر می شد و من روز به روز فراموشکار تر
رابطه بین من و فریبرز از همیشه سردتر بود از ان شب به بعد سعی کردم هرگز رو در رو با او قرار نگیرم و پیش از خواب در اتاقم را چفت می کردم و با اطمینان به خواب می رفتم

mahsa1984
2009/8/20, 10:24 PM
فقط تو رو خدا یکی به من بگه آخرش خوب تموم میشه یا نه؟؟؟
مردم بس که برای ماندانا اشک ریختم
:crying2:

یاکاموز
2009/8/20, 11:14 PM
نه تورو خدا آخه اگه آخرشو بگید که دیگه مزش میره..........لطفا نگییییییییییییییییید:child:

pink girl
2009/8/21, 09:53 AM
طوری به زندگی جدیدم خو گرفته بودم که انگار همین گونه زاده شده بودم نه به مادر فکر می کردم نه به پدر و نه به هیچ کس دیگر حتی بردیا هم در اعماق سیاه ذهن من به یک نقطه کوچک و ریز تبدیل شده بود
فقط گاهی که در لابه لای لباسهایم گردنبند مروارید مادربزرگ به چشمم می خورد دلم می گرفت و صحنه وحشتناک مرگ او چون کابوس از مقابل چشمانم می گذشت زمانی که نگاهم بر دو حلقه ازدواج می افتاد به یاد ازدواج ناکامم می افتادم یکی از حلقه ها را فریبرز با نهایت انزجار و بی رحمی به من پس داده بود
اینها تنها پیوند کم رنگ من با گذشته بود که سعی می کردم وقتی دنبال لباس می گردم نه گردنبند مروارید را ببینم نه دو حلقه زرد را
وقتی بهار شش ساله شد و کم کم خودش را برای رفتن به مدرسه اماده یم کرد خبری بین همسایه ها پخش شد یک تهرانی به اسم سراج باغ و خانه دست راستی مان یعنی منزل دوستم سلما را یک جا خریده وقتی که سلما برای خداحافظی نزد من امد از فرط اشتیاق و هیجان زبانش بند امده بود و می گفت اقای سراج زمین ما را به سه برابر قیمت روز از ما خرید حتی زمین کشاورزی مان را هم حالا با این پول می خواهیم برویم تهران کاری که عمویم دو سال پیش کرد هرچند دلم برایت تنگ می شود ماندانا اما هیچ وقت فراموشت نمی کنم
بیست و شش بهار از عمرم می گذشت و در این سن و سال به تجربه ای بس عظیم دست یافته بودم برایم خیلی عجیب بود که چرا یک تهرانی حاضر شده است از بین همه زمینهای انجا که می توانست به قیمت کمتری از مالکانش بخرد حاضر شده است چندین برابر ارزش واقعی ان باغ را بپردازد

pink girl
2009/8/21, 09:54 AM
76







وقتي بهار شش ساله شد و كم كم خودش را براي رفتن به مدرسه آماده مي كرد خبري بين همسايه ها بخش شد يك تهراني به اسم سراج باغ و خانه دست راستي مان را يعني منزل دوستم سلما را يك جا خريده بود . روزي كه سلما براي خواحافظي نزد من آمد از فرط اشتياق و هيجان زبانش بند آمده بود . مي گفت:" آقاي سراج زمين ما را سه برابر قيمت روز از ما خريده حتي زمين كشاورزيمان را هم...حالا با اين پول مي خواهيم برويم تهران كاري كه عمويم دو سال پيش كرد... هرچند دلم برايت تنگ مي شود ماندانا ولي خوب... هيچ وقت فراموشت نمي كنم."
بيست و شش بهار از عمرم مي گذشت و در اين سن و سال به تجربه اي بس عظيم رسيده بودم. برايم خيلي عجيب بود كه چرا يك تهراني حاضر شده است از بين همه زمينها آنجا كه مي توانست به قيمت كمتري ا ز مالكانش خريداري كند حاضر شده چندين برابر ارزش واقعي آن باغ را بپردازد؟
به هر حال سلما و خانواده اش يك هفته بعد اسباب كشي كردند و بريا هميش از ما خداحافظي كردند و رفتند. من هم هر بار پشت دار قالي مي نشستم به ياد او قطره اشكي از گوشه چشمم فرو مي ريخت. روزي رخسار به من گفت:" شانس است ديگر! به همه آدمها كه رو نمي كند. حالا يكي پيدا شده و حاضر شده زمين و باغ بي ارزش آنها را چندين برابر بخرد و آنها كه خواب تهران را هم نمي ديدند الان آنجا دارند يك نفس راحت مي كشند." از حسادت احمقانه رخسار خنده ام گرفت. رخسار هنوز ازدواج نكرده بود يا به قول عمه كبوتر بختش باز نشده بود.
مارجان در حالي كه موهاي طلايي بهار را شانه مي زد گفت:" مي گويند اين آقاي سراج خيلي وحشتناك است تمام صورتش را ريشي سياه و انبوه پوشانده است و موهايش را هم پشت سرش بسته است." رخسار خنديد و گفت:" لابد موهايش را مي بافد... ماندانا... چرا چيزي نمي گويي؟ ول كن اين نخ و چاقو را ... كمرت درد نگرفت؟" نمي دانم چرا تمام فكر و ذهنم را ماهيت مرموز سراج پر كرده بود."
يك روز كه براي چيدن تمشك به همراه مارجان و رخسار به كوچه باغهاي اطراف رفته بوديم سگ سياه رنگ گرگ نمايي دنبالم كرد . من با جيغ پا به فرار گذاشتم كه با سر محكم به سينه مردي بلند قامت با سر و صورتي پوشيده از مو برخورد كردم و با وحشت بر جا خشكم زد. سگ با صداي فرياد صاحبش زوزه اي كشيد و آرام شد . من هنوز نفس نفس مي زدم و به زحمت توانستم بگويم:" متشكرم."
از چشمان روشن مرد برقي جهيد كه تمام تنم را به رعشه انداخت . او با تفنگ شكاري اش همراه سگ وحشي از مقابلم گذشت . مارجان و رخسار سراسيمه و آشفته از خم كوچه نمايان شدند ." چي شده ماندان ! آن سگ وحشي كجاست؟" هردو مسير نگاه مرا در تعقيب نگاه ان مرد مرموز و سگ شكاري اش دنبال كردند . " اشتباه نكنم همان اقاي سرج است . موهايش را ببين. انگار از موهاي من هم بلند تر است."
تا شب از ياد آوري آن برق مرموز مو بر تنم سيخ مي شد. مارجان با آب و تاب فراوان جريان آن سگ وحشي را براي فريبرز شرح داد . آن شب روي تخت زير درخت گردو سفره پهن كرده بوديم و شام مي خورديم. فريبرز زير چشمي نگاهم كردو گفت:" خوب ! اتفاقي كع برايت نيافتاده ماندانا؟" نگاهش نكردم و گفت:" نه . صاحبش آرامش كرد." رو به رويم نشسته بود . نمي خواستم نگاهش كنم و با ديدن موهاي سپيد شقيقه ش دلم بگيرد . آن شب هم به اصرار مارجان دور يك سفره نشسته بوديم.
يك هفته بعد وقتي همراه مارجان از خياطي بر مي گشتيم فريبرز را ديدم كه به همراه اقاي سراج در باغ قدم مي زدند . هر دو سلام كرديم. نگاه اقاي سراج روي چهره من ثابت ماند . كمي دستپاچه سرم را پايين انداختم . فريبرز مرا به عنوان دختر عمه اش به او معرفي كرد. بعد رو به مارجان گفت:" آقاي سراج شام مهمان ما هستند ترتيب يك شام خوشمزه را بدهيد."
من و مارجان نگاهي رد و بدل كرديم و به ناچار به طرف آشپزخانه رفتيم. مارجان گوشت چرخ كرده بيرون گذاشت و يك مرغ درشت هم از فريزر بيرون آورد . من هم در حال خيساندن برنج غر مي زدم:" با اين قيافه پر مويش تازه شام هم مهمان ماست . شوهر تو هم حوصله دارد!"
دور يك سفره جمع شديم آقاي سراج فقط نگاهش به من بود . من معذب و شرمگين مرتب در جايم جا به جا مي شدند . فريبرز متوجه نگاهاي خيره آقاي سراج شده بود از ين رو سعي داشت توجه اش را نسبت به غذاي هاي روي سفره جلب كند. سراج هيچ ميل و اشتياقي براي خوردن غذا از خود نشان نمي داد . خيلي زود دست از غذا كشيد و به پشتي تكيه داد و با صداي زمخت و دورگه گفت:" ماندانا خانم نبايد اهل اين طرفها باشند نه ؟"
فريبرز نيم نگاهي به من انداخت و برايش توضيح مختصري داد . آقاي سراج با آنم نگاه نافذ و براقش همچنان به من زل زده بود و چيزي زير لب زمزمه كرد . فريبرز رنگ به رنگ شد و رگ گردنش متوم شد. با نگاهي غضب آلود به من اشاره كرد از جا بلند شوم و آنجا را ترك كنم. من هم از خدا خواسته اطاعت كردم و از خانه بيرون زدم . شب مهتابي قشنگي بود . اما هوا كمي دم كرده بود . آبي به سر رويم پاچيدم و به اتاقم رفتم و پشت دار قالي نشستم . خداي من ! چقدر از چشمان عسلي و براق آقاي سراج بدم آمده بود . بيشتر از نگاه گشتاخانه اش منزجر شدم .
صداي تشكر و خداحافظي بلندشد . چه زود رفع زحمت كرد . از پشت پنجره شاهد رفتنش بودم . فريبرز نسبت به چند ساعت پيش سرد و خشك با او خداحافظي كرد و شب به خير گفت.
بيرون آمدم تا به مارجان در جمع و جود كردن خانه كمك كنم. فريبرز هنوز در حياط بود و زير لب غرولند مي كرد . با ديدن من صدايش را بلند كرد و گفت:" نزديك بود كنترل خودم را از دست بدهم و با اردنگي او را از اين خانه بيرون كنم . بي شرم گستاخ!" فكر كردم شايد از دست من هم عصباني باشد همانجا كنار حوض آب ميخ شده بودم. نگاهي به من انداخت و گفت:" مارجان سفره را جمع كرده است . تو برو بخواب."
در سكوت نگاهش كردم.چنگي بر موهايش انداخت و با گمهاي بلند به طرف ساختمان رفت . چرا دلم گرفته بود؟ چرا اشكم سرازير شد و گلويم مي شوخت؟ چرا فريبرز از دست من عصباني بود ؟ خوابم نمي برد پشت دار قالي نشستم و پشت سر هم گره زدم. اعصابم خرد بود . نيش چاقو انگشت زخمي مرا دوباره خراشيد . اهميت ندادم . فريبرز ... آقاي سراج ... آه لعنت به اين زندگي ! لعنت به اين دار قالي ... لعنت به خودم ... به خودم ...

*MonALizA*
2009/8/21, 09:58 AM
من اصلا دلم واسه ماندانا نمی سوزه، چون باعث همه ی بدبختی هاش خودشه،
الکی همیشه می خواد نقش یه آدمه مظلوم رو بازی کنه.
در صورتی که هم عقل داره هم زبون هم اراده.
حالا هم که فریبرز اومده سمتش داره ناز میکنه!!!

pink girl
2009/8/21, 10:35 AM
77



پس از كوپه كردن برنج هاي درو شده چون چند روزي هوا بد بود كار خرمن كوبي را به تعويق انداختيم . يك روز از كانون بانوان هنورمند خانه دار نامه اي برايم رسيد . شگفت انگيز اين بود كه به عنوان زن نمونه برگزيده شده بودم.
مارجان و رقصار دورم مي رقصيدند و هورا مي كشيدند و فريبرز با نگاهي تحسين اميز و علاقه مند به من زل زده بود . خودم هم باورم نمي شد كه اين حقيقت داشته باشد.
روز دوشنبه از من دعوت كرده بودند تا براي دريافت جايزه و به جا اوردن مراسم سپاس و قدر داني به همره خانوده به كانون برويم . وقتي همسايه ها خبردار شدند روي پا بند نبودند . دسته دسته به ديدارم مي آمدند و به من تبريك مي گفتند . روز بعد كه همراه مارجان به كانون رفتيم تمام همسايه ها را آنجا ديدم . پشت تريبون خانمي قد بلند كه روسري قشنگي بر سر داشت سخنراني كرد. بعد از انجام مراسم معمول آن خانم نام مرا خواند و در ادامه افزود:" خانم ماندانا ستاشيش در طرح و رنگ قالي از خود ابتكار و ذوق خارالعاده اي نشان داده است همچنين ايشان به زنان جوان در بر پايي دار قالي چه از حيث مالي و چه از نظر راهنمايي و ارشاد كمكهاي شاياني كرده اند كه جا دادر از ايشان تقديرو تشكر به عمل بياوريم. خانم ماندان ستايش در باغداري هم با اصول و شيوه هاي سنتي اما با ذوق و سليقه چشمگير با پرورش انواع صيفي جات علاوه بر تامين نيازهاي روزمره توليداتشان را براي فروش روانه بازار كرده اند ..."
مارجان به پهلويم زد و با خوشحالي گفت:" ديدي چقدر معروف شدي ! حالا فكر مي كني جايزه ات چه باشد؟"
براي رفتن به پشت تريبون قلبم تند كوبيد . اما تمام هيجان و احساسم را با كشيدن نفس عميقي سرپوش نهادم و پشت تريبون راحت و آرام ايستادم . پس از سلام و تشكر از كانون زنان هنرمند توضيحاتي مختصر در مورد كارهايم نگاه مشتاق و پرمهرم در ميان جمعيت به گردش در اوردم و به چهره مهربان فريبرز چشم دوختم. " من تمام اين پيشرفت ها را مديون پسر دايي شجاع خودم آقاي فريبرز بهتاش هستم كه مرا باور كرد و به استعدادهاي من بها داد . او بود كه از من يك بانوي هنورمند ساخت . ( اه حالا چه نوني به هم غرض مي دن ... نه به اونكه فريبرز مي خواست بكشتش نه به حالا كه مهربون نگاش مي كنه و آقا تازه بعد از يه بچه شش ساله عاشق شده . اي بابا .) من با اجازه از تمام از تمام دست اندر كاران اين كانون مي خواهم اين جايزه رابه كسي كه مرا با دنياي تازه و ارزشمندي آشنا ساخت هديه كنم ." ( و به اين ترتيب فريبرز شد بانوي نمونه...)
وقتي همه كف مي زدند من بعض كرده بودم . فريبرز از جا بلند شد و براي دريافت هديه به كنارم آمد . وقتي از مراسم بر مي گشتيم همه مي گفتند:" ماندانا اين هديه حق تو بود حيف شد كه داديش به فريبرز !" مارجان خنديد و گفت:" شب كه فريبرز خوابش برد خودم مي روم و از گنجه درش مي آورم و مي دهمش دست تو."
فريبرز فقط نگاهم مي كرد آن طور كه خواهانش بودم . سر كوچه كه رسيديم ديديم جمعيت زيادي ته كوچه به اين طرف و آن طرف مي روند . اسفنديار جلو دويد جلو دويد و با چهره اي رنگ پريده آب دهانش را قورت داد و گفت:" فريبرز خان ... نمي دانم كدام پدر نامردي... آتش زد." فريبرز گفت:" واضح حرف بزن بينم چي شده ؟"
اسفنديار به دودي كه از پشت درختها بلند مي شد اشاره كرد و گفت:" نگاه كنيد ! يكي تمام كپه هاي برنج شما را آتش زده ! پدر نامردها ... از آن همه يزي به جز خاكستر باقي نما نده ."
هديه ز دست فريبرز افتاد و چنان به سمت زمين دويد كه انگار ترمزش بريده است . رفته رفته جمعيت به دنبال فريبرز به طرف زمين كشيده شدند . در باغ مجاور باز شد و ماشين اقاي سراج بيرون آمد . نگاهم به نگاه پر كينه آقاي سراج افتاد كه از گوشه چشمانش به قلبم زخم مي زد .
با گامهاي بي جان به باغ رفتم . بوي دود برنج سوخته تمام كوچه را پر كرده بود . فريبرز روز زمين نشسته بود و زادنو در بعل گرفته بود . مارجان طوري ضجه مي زد كه انگار كسي مرده است . من هم روي زمين زانو زدم و به بي رحمي قلبي كه اين كار را كرده لعنت و نفرين فرستادم.
دو هفته در ماتم و غم گذشت و تلاش ماموران پليس هم براي روشن كردن مسئله به جايي نرسيد . وقتي كسي حوصله نداشت به حال درختان باغ دل بسوزاند من به سرغشان رفتم . خاك زير درختها خيس بود و بوي نفت و بنزين و مواد شيميايي مي داد . بيچاره درختها! به حاي آب از نفت و بنزين سيراب شده بودند. به سمت فريبرز كه روي تخت چمپاته زده بود رفتم و كنارش نشستم . به گوشه اي خيره بود . " بيچاره درختها ى به جاي آ لز بنزين سيراب شده اند."
تعجب كردم كه او چطور موجه شده است ." پس شما مي داشننتيد" نگاخم كرد و پوزخندي شد . " مثل اينكه كسي به سختي از ما كينه به دل گرفته است . بايد بفهمم چه كسي پشت اين بازي ناجوانمردانه پنهان است."

pink girl
2009/8/21, 10:38 AM
4 فصل بيشتر اين رمان نمونده ( يعني 43 صفحه ) سعي مي كنم تا يكشنبه تمومش كنم . شايدم زودتر . فصل 78 رو هم شب براتون مي زارم.

pink girl
2009/8/21, 02:35 PM
78



فربيرز با هيچ كس حرف نمي زد و من و مارجان تنهايي با هم پيرامون برنج هاي سوخته و درختان خشك شده گفت و گو مي كرديم. گاهي هم رخسار به ميز گرد ما اضافه مي شد!
" كجا بودي بهار مگر بابات بهت نگفت بي اجازه جايي نروي ؟" بهر كه درست شكل مارجان بود موهاي طلايي اش را پشت سرش بافته بود و يك تل سپيد هم بر سر گذاشته بود . عشوه اي آمد و گفت:" جايي نرفته بودم رفتم ته باغ. يك آقايي از پشت نرده ها به من سلام كرد و گفت من آقاي سراج هستم بعد اين گردنبند خوشگل را داد به من."
" كوببينم ... واي...اين گردنبند را از كجا آوردي؟" داشتم خمير درست مي كردم و حواسم به ورز دادن آن بود . نيم نگاهي به گردنبند زمردي انداختم كه مارجان در دستش آن را باز و بسته مي كرد . لحن مارجان عوض شد . اين بار با نكوهش با بهار برخورد مي كرد ." تا نگويي اين گردنبند را از كجا آورده اي مي برم توي انبار مي اندازمت و در را ببه رويت باز نمي كنم."
بهار گريه سر داد و در حالي كه با مشتهايش بر سر چشمانش مي ماليد گفت:" به خدا راست گفتم مامان ! اين را آن آقاهه به من داد ." بعد گريه كنان به طرف باغ رفت. مارجان رو به من با لحن پرترديدي گفت:" يعني راست گفته؟ چرا بايد آقاي سراج يك گردنبند با ارزشي مثل اين را به يك دختربچه بدهد !" با خنده گفتم:" شايد بدل است خواسته خوشحالش كند."
مارجان گردنبند را از دستش آويزان كرد و گفت:"نه ! فكر نمي كنم بدل باشد نگاه كن..." با ديدن زمرد سبز كه زير شعاع خورشيد برق مي زد چشمانم از فرط حيرت بيرون زد .گردنبند را از دست مارجان قاپ زدم . هرقدر بيشتر به آن خيره مي شدم بيشتر از حس و حال مي افتادم. به ياد مادربزرگ افتادم ...اين گردنبند را خيلي دوست داشت و فقط در مهماني هاي مخصوص از آن استفاده مي كرد. در حالي كه گردنبند را در دستم مي فشردم به فكر فرو رفتم ... اين گردنبند دست آقاي سراج چه مي كند؟
آه ! آن چشمان روشن و دريده آن كينه بي پايان كه در نگاه شوريده اش برق انداخت ... نه ... برديا ... اشتباه نمي كنم ! آن چشمان وحشي فقط متعلق به يك نفر مي تواند باشد... آن يك نفر كه مرا به تباهي كشاند...
" به چي فكر مي كني ماندانا بدل نيست كه؟"احساس گنگ و ترسي بي امان بر دلم چنگ انداخت ... او اينجا چه مي كند ؟ با نام ساختگي سراج چه خيالي در سرش مي پروراند ... كاش تمام افكارم خيال خامي بيش نباشد . " اصل نيست بدل است ."
گردنبند را به مارجان ندادم فقط گفتم:" به فريبرز چيزي نگو ... خودم به او پس مي دهم و تذكر مي دهم اين بدلي جات را به ننه اش بدهد ." مارجان خيالش راحت شد و نفس بلندي كشيد و گفت:" پس اصل نيست ... خدا را شكر." نمي دانم ديگر چرا خدا را شكر مي كرد . بعد بلند شد و سراغ بهار رفت. تا بعد از ظهر دلم مثل سير و سركه مي جوشيد . عصر وقتي همه به خواب نيمروزي رفته بودند من با چهره اي مصمم آهسته به ته باغ رفتم .
ماشين او در پاركينگ بود . پس خبر مرگش در خانه است . سگ سياه و وحشا اش به تنه درخت زنجير شده بود و با ديدن من پارس كرد . با انزجار زير لب گفتم:" آفرين سگ كثيف! الان صاحب از تو پست ترت خبردار مي شود ."
" چيه گرگي ؟! چه وقت پارس كردن است؟" موهاي مشكي اش را باز كرده بود . نگاهي به اين سوس نرده ها انداخت . با ديدن من لبخند موذيانه اي بر لب آورد و آهسته به طرف نرده ها گام برداشت . قلبم از دهانم بيرون زد . خداي من! خودش بود . همان چشمهاي دريده همان چشمهاي وحشي بي حيا .
" سلام ماني من عاقبت آمدي." لحنش هنوز هم چندش آور و منزجر كننده بود . ( بيچاره ! خوب چي بگه ؟)
نگاهي به پشت سرم انداختم . سكوت بود و سكوت . جراتي پيدا كردم و آهسته گفتم:" تو اينجا چه كار مي كني ؟ باز چه خوابي ديدي؟" خنديد:" بيا اين طرف تا همه چيز را برايت بگويم." صداي رخسار را شنيم كه مرا به نام صدا مي زد . وحشتزده گفتم:" بايد بروم." سرش را تكان داد و گفت:" باشد بعد از نيمه شب منتظرت هستم."
با سرعت تمام دويدم و از پشت به رخسار رسيدم. " سلام . كجايي تو ؟ يك ساعت است صدايت مي زنم."در حالي كه همراه او از پله ها بالا مي رفتم نفسي تازه كردم و گفتم:" چه كارم داشتي؟"
" هيچي ! از بيكاري حوصله ام سر رفته بود . مي دانستم تو هم به خواب نيمروزي عادت نداري اين بود كه آمدم پيش تو ... قالي ات تا كجا پيش رفته؟"
در را باز كردم و با اشاره به قالي گفتم:" تا اينجا." آن روز از مصاحبت رخسار لذت نبردم .فكرم سر جاي خودش نبود . " نظرت چيه ماندانا؟"
" در مورد چي ؟"
" اي بابا يك ساعت است دارم با آب و تاب برايت جريان خواستگاري پسر كربلايي حسن را تعريف مي كنم تازه مي گويي در مورد چي؟"
رخسار باورش هم نمي شد كه حتي يك كلمه از حرفهايش را نشنيده ام. آن روز تا غروب و بيدار شدن مارجان رخسار برايم پر حرفي كرد . وقتي مارجان آمد زياد سر حال به نظر نمي رسيد . كمي دمق بود و مثل هميشه سر به سر رخسار نمي گذاشت.
" چيه مارجان؟خوابيدي براي ما ناز مي كني." مارجان موهاي بهار را باز كرده بودو مي خواست دوباره آنها را ببافد. " فريبرز حواسش اينجا نيست . سر كوچكترين موردي با من بحث راه مي اندازد. هنوز اعصابش سر جايش باز نگشته . مي دانيد كه امسال كلي به ما ضرر رسيد . دلم به حالش مي سوزد . هيچوقت او را اينگونه غمگين و افسرده نديده بودم."
تحت تاثير نارحتي مارجان گفتم:" ناراحت نباش!خودم با او صحبت مي كنم!" مارجان نگاهي به من انداخت و سرش را كج كرد و انديشناك به نقطه اي خيره شد.
شب جمعه بود و مارجان همره بهار و عمه كبوتر سر مزار ننه ملوك مي رفتند من هم به دلايلي از همراهي با آنان معذور بودم .
فريبرز از خانه بيرون آمد . باد پاييزي مي وزيد ولي او تنها يك پيراهننازك پوشيده بود . به طرف باغ رفت. رو به درختان خشكيده و زمين لخت پر علف به كلكي پشت داد . آهسته به طرفش رفتم انگار مرا نديد . چنان در خودش غرق بود كه وقتي صدايش كردم يكه خورد . نگاه خيره اي به من انداخت و گفت:"كارم داشتي؟"
رو به رويش قرار گرفتم و گفتم:" اگر حوصله نداري..." دستش را بالا آورد و گفت:" نه ! براي تو هيچوقت بي حوصله نيستم ... بيا نزديكتر." رفتم جلوتر . دستم را ميان دستانش گرفت و فشرد . قلبم لرزيد و گونه هايم گر گرفت .
" مي بيني اينجا چه قدر خشك و بي روح شده است ؟درختان را نگاه كن . انگار دچار قحطي شده اند در حالي كه يك نهر بزرگ از باغ مي گذرد ... امسال سال بدي براي من بود."
ناگهان مرا به طرف خودش كشيد و آن يك وجب فاصله را هم از بين برد . چقدر نگاهش محزون و دلشكسته بود طوري نگاهم كرد كه گويي نخستين بار است مرا مي نگرد . هنوز دستم را در ميان دستانش مي فشرد. آهي از سينه بيرون داد و گفت:" كاش هيچوقت بر نمي گشتم اينجا. ماندانا... خودت هم نفهميدي با من چه كردي . من اين سالها با اين درد سوختم و ساختم . هميشه تو را كنار خودم مي ديدم و خودم را از تو دور ! مي فهمي چقدر دوستت دارم؟"
چنان دچار هيجان شده بود كه تمام رگهاي صورتش متورم شده بود . گره روسري ام را باز كرد و دستي بر موهايم كشيد . هنوز از تماس دستش با بدنم احساس شرم مي كردم .
" مي داني مرا شرمنده كردي... ماندانا من بيشتر از تو تنبيه شدم بيشتر از تو اذيت و آزار ديدم! اين هم مصيبت تازه اي بود كه خداوند مرا بدان دچار كرد... تا دوباره به اين فكر كنم كه با تو چه كردم؟!"
اشكم در آمده بود هرگز او را چنين نااميد و پريشان نديده بودم.
" اينقدر ناراحت نباش . همه چيز را از نو شروع مي كنيم تا بهار فاصله اي نيست . زمين را از نو سبز مي كنيم بدخواهان ما همين را مي خواستند كه ما شكست بخوريم ولي ما نمي گذاريم اين طور شود... مگر نه؟"
قطره اشكي از گوشه چشمانش به روي دستم غلتيد . پشت دستم از هرم نفسهايش سوخت . با بازشگت مرجن و بهار من به اتاقم رفتم اما ديگر دلم به كر نمي رفت.

pink girl
2009/8/21, 04:58 PM
79





بعد از شام با کمک مارجان سفره را جع کردیم فریبرز به بهار دیکته می گفت و گاه گاهی با نگاهش مرا مجذوب خود می کرد نگاهم به ساعت بود و هر لحظه درانتظار خاموشی و خواب بودم
مارجان شب چره اورد سیب و انار و خیار سیبی برای فریبرز پوست کند ولی فریبرز از خوردنش امتناع کرد مارجان سیب را به بهار داد و متوجه نشد که فریبرز سیبی را که من پوست کنده بودم از دستم قاپید
عمه کبوتر امروز می گفت می خواهند برای اسفندیار بروند خواستگاری
فریبرز زد توی ذوقش و گفت خوب بروند به ماچه
مارجان نگاهش کرد و گفت عمه کبوتر می خواست ما را دق بدهد ولی من هم خوب حالش را گرفتم و گفتم از اول هم برای اسفندیار باید سراغ همین دخترها می رفتید و ان بیچاره را چند سال ازگار معطل نمی کردید بعد خودش با صدای بلند خندید
مارجان در عرض این چند سال خیلی شکم اورده بود و گرد و تپل شده بود و وقتی می خندید شکم برجسته اش بالا و پایین می پرید
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم من می روم بخوابم
فریبرز نگاهم کرد و چیزی نگفت بهار صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفتم نمی توانستم بنشینم و ارام بگیرم ده بار رفتم زیر پتو ولی طاقت نیاوردم و امدم بیرون رفتم پشت پنجره چرا می روم مگر او همانی نیست که روزی تو را به خاک سیاه نشانده
دستی روی پنجره کشیدم نصف شبی انجا می روی که چه اگر فریبرز بفهمد نیم گوید انجا رفتی برای چه مگر با او چه کار داری مگر او همانی نیست که روزی لکه ننگ را روی پیشانی ات داغ کرد و رفت خارج
تمام چراغها خاموش شدند
نرو ماندانا معلوم نیست چه نقشه ای بر ایت کشیده است شاید می خواهد مثل همان وقتها تو را بازی بدهد ان طور که دلش می خواهد و ان وقت تو می مانی با ننگی تازه ولی من برای معاشقه نمی روم من دلباخته فریبرزم تا ابد عشق حقیقی زندگی ام فریبرز است و بس من از بردیا متنفرم حتی فکر می کنم مرگ هم نمی تواند انتقام او را از من بگیرد فقط می روم ببینم چه کارم دارد چرا برگشته است چرا اتش به خرمن ما کشیده است
ساعت از یک نیمه شب هم گذشت حالا دیگر همه در خواب خوش رفته اند پیراهن گلدار دور چینم را پوشیدم و روسری سرخم را پشت سرم گره زدم به ارامی در را گشودم پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم و در پناه تاریکی باغ گم شدم.جالب بود که نه از تاریکی باغ خشکیده می ترسیدم نه از صدای زوزده شغال و سگ مو بر تنم سیخ می شد در چوبی بسته بود و بردیا روی ایوان نشسته بود متوجه من شد از ایوان پایین پرید
در را باز کرد و در ان تاریکی فقط چشمانش بود که برق می زد نگاهم کرد همان طور که سالها پیش به من خیره می شد دستم را گرفت به هر زحمتی که بود خودم را از چنگالش رهانیدم
کار خوبی کردی که امدی اه مانی عزیزم چقدر این لحظه را ارزو داشتم که این طور تنها رودروی هم بایستیم بیا برویم اینجا خوب نیست شاید پسر دایی سنگدلت ما را با هم ببیند
دستم را گرفت و مرا دنبال خودش داخل ساختمان برد تمام دکوراسیون خانه عوض شده بود همه جا مبل چیده بود چند تخته فرش اعلا هم روی زمین پهن بود نه خدمتکاری بود نه باغبانی فقط خودش بود وسگ وحشی اش
هنوز هم از دیدنش تمام تنم به رعشه می افتاد به خصوص که حالا تمام صورتش را انبوهی از ریش پوشانده بود روی مبل نشستم برایم از ان نوشیدنی مخصوص خودش ریخت ساعت دو بود از سکوت چندش اور نیمه شب بیزار بودم از صدای داروگها و جیرجیرکها
به رویم لبخند زد و گفت خوب تعریف کن
لیوان نوشیدنی را روی میز عسلی گذاشت و همراه با نفس عمیقی گفتم گفتنی ها پیش شماست
لیوان را تا ته سرکشید و گفت من اگر بگویم فقط باید از دلتنگیهایم بگویم وقتی زنگ زدم مدرسه به من گفتنداز انجا رفتی باور کن دیگر حال خودم را نفهمیدم مادر خیلی کار کرد تا توانست این همه سال من را انجا بند کند تا اینکه دیگر دوام نیاوردم و برگشتم ایران رفتم سراغ خاله رویا برایم تعریف کرد که با پسر دایی دبیرت ازدواج کردی و من فهمیدم که چه کسی مرا از شنیدن صدایت محروم کرده است نشانی سر راستی هم از شما نداشتم اما خوب خواستن توانستن است و زود پیدایت کردم بخور تا گرم شوی
از نوشیدن امتناع کردم و گفتم خیلی وقت است معده ام از خوردن نوشیدنی ها افتاده است خوب از نقشه فرارت بگو چطور توانستی دو روز مانده به عروسی فرار کنی
دوباره برای خودش نوشیدنی ریخت همه اش نقشه مادرم بود فکر می کرد هر ان ممکن است جریان قتلها لو برود
ادامه نداد با اکراه نگاهش کردم چقدر خودم را نگه داشته بودم تا حرفی بر خلاف میل او برزبان نیاورم دوباره همه غمهایم زنده شد دلم می گفت تنها موجودی که در دنیااز وجودش چندشم یم شود همین موجود کثیف است
امد و روبرویم ایستاد چشمانش از نوشیدن زیاد سرخ و پر اب شده بود خوب تو چطور توانستی ازدواج کنی
من عاشق فریبرز شدم
خوب می دانستم تا چه حد این جمله اعصابش را بهم می ریزد و این را هم می دانستم که ممکن است کینه فریبرز در دلش چرکین شود و دوباره دست به عمل جنون امیزی بزند روی همین اصل تصمیم گرفتم این بار برایش نقش بازی کنم و او را هم به بازی بگیرم ولی متاسفانه او دوستم ندارد بعد از فهمیدن جریان نامزدی گذشته ام و ان ننگ سیاه حتی حاضر نشده مرا به عنوان همسرش به دیگران معرفی کند و دوباره ازدواج کرد
خندید جنون امیز قهقهه زد پس تو دوباره عاشق شدی همان طور که یک روز عاشق من شده بودی ببینم برای پسر دایی دبیرت هم تب کردی و روانه بیمارستان شدی اه کوچولوی نازم گفتم دور از من عاشق کس دیگری نشو
خواست مرا در اغوش بکشد که نگذاشتم خواهش می کنم خواهش می کنم ارام بگیر
تلو تلو خوران روی مبل نشست و همانطور که نفرت امیز نگاهش می کردم گفتم چرا کپه های برنج را اتش زدی چرا درختهای بیچاره را خشکاندیپا روی انداخت خوب می دانستم تعادلش را از دست داده است این تازه اغاز بازی من و فریبرز است من تا نابودی کاملش کنار نمی نشینم البته اتش زدن خرمن ها و خشکاندن درختها یک تسویه حساب شخصی بود بابت دروغ تلفنی اش هنوز بازی اصلی شروع نشده است
باوجودی که هر لحظه دلم از هراس انتقام او فرو می ریخت اما سعی کردم تا انجا که می توانم به روی خودم نیاورم و ارام باشم کار خوبی می کنی در واقع این طوری انتقام مرا هم می گیری او سالهای زیادی از عمرم را تلف کرده حاضرم در این راه کمکت بکنم
خوب می شناختمش و می دانستم هر گونه مقاومت در برابرش او را سخت تر و سنگدل تر می کند پس باید با او مثل خودش برخورد می کردم نیشش تا بناگوش باز شد و برایم دست زد و گفت افرین دختر خوب تو مال من بودی و هستی و هیچ کس حق تصاحب تو را ندارد حالا هم دلم می خواهد چراغها را خاموش کنم
رنگم پرید اما نگذاشتم صدایم بیش از حد مرتعش شود نه این برنامه ها را بگذار برای بعد از پیروزی من باید بروم ولی دوست دارم نقشه ات را با من در میان بگذاری
از جا بلند شد و به طرف پنجره رفت دستهایش پشت سرش اویزان بود قدری پرده را کنار زد و گفت دسته چک فریبرز امروز توی مدرسه گم شد یا به عبارتی دزدیده شد با ان دسته چک می شد هزار فکرو نقشه به اجرا در اورد
ای بدجنس رذل همه کارهایت حساب شده است ولی فقط خودم باید به حسابت برسم با لبخند گفتم این عالی است دیگر چی
به طرفم برگشت چشمانش مثل چشمان سگ سیاهش یم درخشید اسناد و مدارک مهمش هم پیش من است به زودی تمام املاکش را از دست خواهد داد
وقتی قهقهه سر داد بر خلاف انچه در قلبم می گذشت همراهی اش کردم و خندیدم از ان دسته چک و اسناد استفاده نکنم من نقشه قشنگ تری برایش ریخته ام
دستم را گرفت و گفت چه نقشه ای
نگاهی به دستم انداختم پیش خودم گفتم یادم باشد دستهایم را سه بار زیر اب با سلام و صلوات اب بکشم این دستها متعلق به مرد زندگی ام فریبز است
فردا شب همه چیز را برایت مو به مو می شکافم من هم در بدجنسی دست کمی از تو ندارم حالا باید بروم فردا شب ساعت دو منتظرم باش
بعد دستم را کشیدم و بدون خداحافظی از خانه بیرون امدم باغ در سکوت رعب انگیز غوطه می خورد اهسته و با احتیاط از باغ گذشتم وقتی خودم را داخل اتاقم دیدم نفس راحتی کشیدم در حالی که هنوز نفسهایم منظم نشده بود در لگن اب ریختم و دستهایم را شستم وقتی زیر پتو رفتم به این فکر کردم که ایا رفتنم اشتباه بود نه از خدا می داند که چقدر فریبرز را دوست دارم نمی گذارم فریبرز اسیب ببیند
بردیااین بار نوبت من است ببین چگونه تو را بازی خواهم داد خوب کاری کردی امدی دست روزگار دوباره تو را در مسیر من قرار داد شاید تو همانی باشی که بودی اما من دیگر ماندانایی نیستم که تو را روزی می شناختی و از ضعفها و بزدلی اش سوء استفاده می کردی
من ماندانا هستم ماندانایی که عقده های زیادی توی دلش مثل یک غده سرطانی ریشه کرده است این غده را با هلاکت تو از ریشه خواهم کند بنشین و شاهد نمایش من باش!

pink girl
2009/8/22, 08:43 AM
80



" مارجان دسته چك مرا نديدي؟ توي كيف كوچكم بود . هرچقدر مي گردم پيدايش نمي كنم ." خيلي دلم مي خولست بگويم دسته چك تو را كدام حيوان پست فطرتي دزديده است و او را از آن همه نگراني در آورم اما خوب مي دانستم كه با اين كار نقشه هايم نقش بر آب مي شود . برديا كسي نبود كه دم به تله كسي بدهد.
سفره را جمع كردم و براي شستن استكانها از مارجان پيشي گرفتم . مارجان لباس بهار را تنش كرد و گفت:"من نميدانم ! تا به حال چشمم به دسته چك تو هم نيافتاده است... لابد بين وسايل خودت است. خوب بگردي پيدايش مي كني."
فريبرز با حالتي عصبي روي لبه پنجره نشست و گفت:" لعنتي! اگر گم شده باشد چه؟ اگر يك آدم ناحسابي پيدايش كند چه؟" زود وسط حرفش پريدم و گفتم:" پس تا پيدا شدن دسته چك حسابت را مسدود كن ... زودتر به بانك اطلاع بده." سرش را تكان داد و در حالي كه نگاهم مي كرد گفت:" آره فكر خوبي است بايد قبل از مدرسه به بانك سر بزنم." وقتي كمي آرامتر به نظر رسيد من نيز دلم اندكي از تب و تاب افتاد.
من در فكر نقشه اي براي شب بودم . مي خواستم ذهن برديا را از هدف اصلي اش پرت كنم اما چيزي به فكرم نمي رسيد . هرچه فكر كردم بي فايده بود.
فريبرز دسته چكش را پيدا نكرد . ظهر كه برگشت هنوز اخمهايش توي هم بود . كمي از او دلجويي كردم و گفتم:" ناراحت نباش پيدا مي شود." دور از چشم مارجان دستم را گرفت و آهسته گفت :" خدا كند تو را گم نكنم." بعد چشمكي زد و من مبهوت مانده بودم كه در آن شرايط چطور مي تواند با اين لحن حرف بزند.
بعد از ظهر آن روز اتفاق بدي افتاد ." ماندانا بهار نيامده پيش تو؟" در تنور را برداشتم و گفتم:" نه ! اتفاقا برايش دو سه تا تتك گذاشتم."
" ار بعد از ظهر تا حالا پيدايش نيست . وقتي بيدار شدم ديدم توي جايش نيست . دلم شور مي زند."
شب شدو از بهار هيچ خبري نشد . فريبرز مارجان را تا آنجا كه مي توانست به باد ملامت و سزنش گرفت. مارجان گوشه اي نشسته بود و گريه مي كرد. فريبرز همراه همسايه ها همه جا را زير پا گذاشتند اما هيچ كس بهار را نديده بود حتي بچه هاي هم سن و سال بهار هم از او خبري نداشتند.
فريبرز پليس را در جريان گذاشت . آن شب چون همه بيدار بودند . نتوانستم سراغ برديا بروم . نگران بهار بودم. اگر افتاده باشد توي رودخانه چي؟يا توي چاه عميق باغ عمه كبوتر! رخسار گفت خواهر پنج ساله اس توي همان چاه افتاد و خفه شد.
" ماندانا ...بهارم!"
" اينقدر اشك نريز مارجان ! خدا كه بهار را تنه نمي گذارد پيدا مي شود." اما خودم هم به حرفي كه مي زدم ايمان نداشتم.فريبرز از سر شب تا دو ساعت بعد از نيمه شب در باغ راه مي رفت و مدام بر موهايش چنگ مي انداخت و آه مي كشيد.
تا صبح روز بعد در بي خبري گذشت اما وقتي مارجان و فريبرز به اداره پليس رفتند با شنيدن صداي سگ به ته باغ كشيده شدم. برديا كنار در چوبي ايستاده بود و پيپ مي كشيد . تا مرا ديد پرسيد:"ديشب نيامدي؟"
" تفاق بدي براي بهار افتاده...بهار گم شده." با خنده گفت:" كم نشده بهار پيش من است." با بهت و وحست نگاهش كردم . گفتم:" پيش توست ؟ چرا؟با آن بچهكار داري؟ پدر و مادرش ار نگراني قبض روح شدند."
با كمال خونسردي گامي به سوي من برداشت و گفت:"بهار به عنوان تضميم همكاري تو با ابنجا مي ماند...كوچكترين خطايي از تو سر بزند بهار خزان مي شود."
وقتي قهقهه سر داد از شدت خشم و نفرت قلوه سنگي از روي زمين برداشتمو خواستم به طرفش پرت كنم كه انگشت تهديدش را به طرفم گرفتو گفت:" آرام باش كوچولوي من ! بهار فقط چند روز مهمان من است."
سنگرا انداختم و با لحن قاطعي گفتم:" بايد ببينمش همين حالا . از تو بعيد است كه تا حالا اذيتش نكرده باشي." در را برايم باز كرد و با لحن گشتاخانه اي گفت:" بيا عزيزم از ديشب تا حالا نتظرت هستم." وقتي از مقابلش رد مي شدم نگاه كينه توزانه به سمتش روانه كردم. بهار به ستون وسط زير زمين بسته شده بود . آن زالو صفت دهانش را با دستمال بسته بود.معلوم بود از بس گريسته آنطور از حال رفته است . از خودم بدم آمد. دستمال دور دهانش را باز كردم.خواستم دستهايش را هم باز كنم كه برديا نگذاشت." هي! چي كار مي كني دختر . تو كه نمي خواهي من اعصابم به هم بريزد."
بدجنس وحشي به من هشدار مي داد بهار به آرامي چشمانش را گشود با ديدن من اشكهايش سرازيز شد." تو اينجايي خاله ماندانا خيلي تشنه هستم دستهايم هم درد مي كند." بغض آلود دستي روي موهايش كشيدم و گفتم:" نترس خاله جان! من اينجا هستم الان برايت آب مي آورم." بي توجه به حضور برديا به سمت شير آب دويدم. در ظرفي برايش آب ريختم و به سراغش رفتم. تا ته آب را سر كشيد. خطاب به او گفتم:" تو حتي به يك بچه هم رحم نمي كني؟"خنده اي كرد و گفت:" فكر كردي مي تواني مرا به اين راحتي خر كني؟"
به طرفش برگشتم و دندانهايم را فشردم . چقدر دلم مي خواست دستهايم را دور گردنش حلقه كنم و چنان فشار بدهم كه چشمانش بزند بيرون .( الهي ! برديا كه خيلي ماهه! من كه عاشق شخصيتشم.)
" بگذار بهار برود اين بچه را داخل اين بازي مسخره نكن." دستمال را ار روي زمين برداشت و در حالي كه آن را دوباره دور دهان بهار مي بست گفت:" هنوز هم مثل گذشته احمق و ابله هستي. من قسمت اصلي نقشه ام را با تو در ميان نگذاشتم." نگاهم به بهار بود و هر لحظه از رنگ باختن چهره اش دلم زخم مي خورد.
" هدف اصلي من از ميان برداشتن توست...تو تنها شاهد من بودي و خطر بزرگي محسوب مي شوي!در ضمن بايد يادت مي ماند كه دور از من عاشق نشوي...حالا مهم نيست كه در اين ميان چند نفر ديگر هم قرباني بشوند!"
نتوانستم جلوي آتشفشان خشمم را بگيرم. اعصابم به هم ريخت و تفي توي صورتش پرت كردم . مئهايم را از پشت كشيد. بهار از ترس چشمهايش را بسته بود . روسري ام از سرم افتاد." مي داني كه چقدر از آزار تو لذت مي برم." چنگ وحشيانه اي روي صورتم انداخت ." اين زيبايي بايد از بين برود . اين چشمها...اين چشمها حيف است كه مال ديگري باشد."
تمام حرفها و حركتش جنون آميز بود . سعي داشت با چنگال به چشمان آسيب برساند و من تا آنجا كه مي توانستم مقاومت كردم ولي صورتم زخم عميقي برداشته بود و خون آمد. خداي من ! چه فكر مي كردم و چه شد ؟ ( بسكه احمق و ساده اي) خيال داشتم او را بازي بدهم ولي در عوض خودم به تله افتادم. چون از مقاومت من خسته شد سيلي محكمي به گوشم خواباند كه مرا نقش زمين كرد.
" سگ خوشگل من! كه گفتي عاشق فريبرز شده اي حالا من قلبت را از سينه در مي آورم تا عاشق هيچ سگ ديگري نشوي." بهار از شدت ترس شلوارش را خيس كرده بود و مي لرزيد دلم به حالش سوخت. داد كشيدم:" بي رحم! او را رها كن او هنوز بچه است . مرا كه در اختيار داري." نيشخند زد و گفت:" رهايش كنم كه برود و با پدرش پليس را به جانم بياندازد ؟ نه عزيزم! آنقدر ها كه فكر مي كني هالو نيستم . مي خواهم اينجا را به آتش بكشم و سه تايي جزغاله شويم...اما...اما قبل از آن مي خوام معشوقه ات را به خاك سياه بنشانم اول مي خواهم نابودي او را ببينم و بعد... سه تايي دود مي شويم و مي رويم هوا."
از قهقه جنون آميزش قلبم از دهانم بيرون زد.چه برسد به بهر كه تازه "بابا آب داد" را بلد شده بود. كنارش رفتم و نوازشش كردم." غصه نخور عزيزم ! ما نجات پيدا مي كنيم. اين اختاپوس را از بين مي بريم...اختاپوس نبايد زنده بماند...نبايد."
دهانم داغ شد و خون از دماغم بيرون زد . نگاه پرشررش را به جان خريدم . " اين مشت را به خاطر داشته باش و من بعد توي گوش كسي ورد نخوان !" بعد از زير بيرون رفت.
يك هفته در زير زمين حبس بوديم . تنها گاهي رحم مي كرد و نان خشكيده اي جلويمان مي انداخت. سهم خودم را هم بهار مي دادم او هنوز خيلي بچه بود و طاقت گرسنگي را نداشت. دست مرا هم از پشت به همان ستون بسته بود . هرروز زخم تازه اي روي صورتم مي انداخت .
" چشمانت را روزي در مي آورم كه اينجا را به آتش بكشم ... حالا لازمش داري... بايد شاهد بدبختيهايت باشي." شبها از سوز زخم هاي صورتم خوابم نمي برد ... با اين همه جبور بودم براي بهار قصه اي تعريف كنم تا او آرام بگيرد و به خواب برود.

pink girl
2009/8/22, 10:08 AM
دو فصل ديگه بيشتر نمونده . سعي مي كنم امروز تمومش كنم و اگه نتونستم تا فردا صبح اين رمان رو تموم مي كنم .


81





" برديا ده روز است كه مارا در اينجا زندني كردي . پس چرا اينجا را به آتش نمي كشي و خلاصمان نمي كني ؟ به خدا خسته شدم." رو به رويم ايستاد . موهايش را مثل همان وقتها كوتاه كرده بود و صورتش را هم از ته تراشيده بود . انگار چرخ زمان از چهره ي او گذر نكرده بود . هيچ فرقي با چند سال پيش نداشت. " حق داري به من التماس كني كه اينجا را به آتش بكشم چون اگر خودت را در آينه ببيني سكته مغزي خواهي كرد من زيبايي ات را گرفتم فقط از آن همه خوشگلي چشمهايت باقي مانده است كه آن هم به موقع به حسابشان مي رسم."
از درد زخمهاي صورتم به ناله و فغان رسيده بودم." چرا برديا ؟ مگر من با تو چه كردم؟ سه قتل پشت سر هم مرتكب شدي و من لب از هم نگشودم و دم فرو بستم! چه كار خواستي بكنم كه نكردم... به خدا خسته شدم...هر كاري بگويي مي كنم فقط از اين وضع نجاتم بده... به خدا مردم..."
وقتي اشكهايم را ديد دستهايم را از هم گشود . ناباورانه نگاهش كردم . يعني دلش به رحم آمده بود؟ صدايش مثل نعره يك شير زخمي در گوشم زنگ زد:" پس گفتي هركاري بخواهم انجام مي دهي؟" سرم را تكان دادم و حرفش را تاييد كردم.
" بسيار خوب با من بيا."بعد دستم را گرفت و مرا دنبال خود كشاند . نگاه پر هراس بهار را تا دم در بدرقه كردم مرا روي مبل پرت كرد چشمهايش مثل آن وقتها دريده به نظر مي رسيد." زودباش خودت را آماده كن." خوب مي دانستم هر نوع مقاومتي در وقابلش همه چيز را خراب مي كند.
او نگهي به يكي از درها انداخت و صدا زد :" مادر ... بيا بيرون!" چند لحظه بعد چهره در هم شكسته خانم رزيتا در ميان بهت و ناباوري من مقابل ديدگانم ظاهر شد. آه خداي من! چقدر از اين زن زيبا كه پس از گذشت سالها اين گونه رنگ پريده و پريشان شده بود متنفر بودم. به ياد تاريخ عروسي ام افتادم كه اين زن زيبا و دغل باز آن را به تاريخ مصيبت و در به دري مبدل كرد.
خانم رزيتا اكنون رو در روي من با فاصله چند متري ايستاده بود . چقدر دلم مي خواست به آن گردن سپيدش چنگ بيندازم . نگاهم بي اختيار به مجسمه سنگي روي ميز افتاد . برديا لبخند كريهش را مثل هميشه تكرار كرد. " زود باش عزيزم مي خواهم مادرم شاهد يكي شدن ما باد." شيشه نوشيدني را برداشت ." ول بايد گرم شويم."
خانم رزيتا همچنان هم چنان در سكوت نگاهم مي كرد و من يك چشمم به مجسمه سنگي بود و يك چشمم به برديا كه محتوي ليوان را سركشيد. خانم رزيتا مثل مترسكي بي روح سر جايش خشكيده بود . من دو گام به سمت ميز و مجسمه برداشتم . برديا بي جهت قهقهه سر داد .يك گام ديگر. خانم رزيتا هم نگاهم بر مجسمه سنگي غلتيد . دو گام ديگر.
صداي خانم رزيتا هم زمن با تماس دستم با مجسمه سنگي به هوا برخاست." برديا مواظب باش!" برديا سرش را دزديد مجسمه به سينه اش برخورد كرد و نقش زمين شد. خانم رزيتا به طرف من آمد و من به طرف اسلحه شكاري برديا رفتم كه از ديوار آويزان شده بود و تازه به دام چشمان هراسناك من افتاد . من ديگر آن ماندانا نبودم همان كه مي ترسيد زود رنگ مي باخت و تسليم مي شد ... من يك پلنگ زخمي بودم. برديا اسلحه را كه در دستم ديد خنديد و مادرش رنگ به رخسار پريده اش نماند.
برديا از زور ناتواني لبخند زد." احمق كوچولو آن اسباب بازي را بگذار كنار! هنوز انقدر بزرگ نشدي كه به روي كسي اسلحه بكشي ... آن هم به روي من !"
با نهايت انزجار و ولع ماشه راكشيدم."سالها بود كه نتظار چنين روزي را مي كشيدم مي داني تو و مادر به اصطلاح با تمدنت با من چه كرديد ؟ سالهاست كه يك روز خوش به خودم نديدم . خانواده ام از هم متلاشي شد و من در گذشته سياه خودم زنداني شدم... اوه... چيه خانم رزيتا ؟ چرا مي لرزي؟نكند فكر مي كني حقيقت نيست كه اين طوري پس از سالها دوري از تو استقبال كنم ... تو گناهكار تر از پسر رواني و ديوانه ات هستي ... مي توانستي همان روزها به من بگويي كه پسر دردانه ات در عشقمارگريت فرانسوي نكام ماند و عقلش را از دست داد ... ( آخي ...) آره...اين كم لطفي از تو بود مقصر تويي... مي خواستي من نقش معشوقه را براي پسرت بازي كنم و از تمام وجودم برايش مايه بگذارم ...چيه؟ چرا خفه خون گرفتي... لابد داري مرا با ماندانايي كه ميشناختي مقايسه مي كني... نه جانم... آن ماندانا مرد ... اين كه مي بيني روح مانداناست كه آمده از شما انتقام بگيرد."
خانم رزيتا به طرف من آمد." بچگي نكن ماندانا ما آمديم تو را با خودمان ببريم ... باور كن فقط به خاطر همين برگشتيم."
صداي شليك گلوله تا چند لحظه در فضاي خانه پيچيد. آن گلوله قلب دغل باز خانم رزيتا را از هم دريد . برديا همچون ديوانه اي مست تلو تلو خوران از جايش برخاست . چشمانش به جسم بي جان مادرش افتاد . " تو چه كار كردي ابله ... به حسابت مي رسم..."
تحت تاثير فشار حاصل از قتل خانم رزيتا اشكي از ديده فشاندم و با صدايي كه مي لرزيد گفتم:"اين من هستم كه به حسابت خواهم رسيد."

به ياد چشمان از حدقه در آمده مادربزرگم اولين گلوله را در پايش شليك كردم . ناله كنان روي زمين زانو زد هنوز از درد به خودش مي پيچيد به ياد الهام و كاوه و تمام بازي هايي كه سر من در آورده بود طرفش گرفتم. " تو بايد مي مردي تو را بايد همان سالها مي كشتم و نمي گذاشتم مرا زنده زنده در خودم دفن كني!" چقدر برايم لذت بخش بود . وقتي دو كاسه چشمان وحشي اش را پر آب ديدم . پرسيدم:" درد مي كشي؟ دارم مي بينم ... مي هم تمام اين سالها درد كشيدم مهم نيست كه به جرم كشتن تو و مادرت بالاي دار بروم ... مهم اين است كه لكه ننگي مثل تو را براي هميشه از دامن روزگار پاك كردم."
آخرين گلوله شليك شد وبردياي وحشي و سركش براي هميشه در آرامش فرو رفت . تفنگ از دستم افتاد . تازه فهميدم كه چه كرده ام . آري من تازه به خودم آمدم .
نفسم به شماره افتاده بود . اشكهايم زخم صورتم را نيشتر مي زد . نگاهم در چهره بي روح خانم رزيتا ضيافتي را مي ديد كه در آن با ملاحت و زيبايي چشمگيري مقابلم ايستاد و گفت:" حالت چشمانت را هيچ وقت فراموش نمس كنم.
قلبم در سينهپر پر مي زد . از بيرون صداي در هم جمعيت شنيده مي شد . به سراغ بهار رفتم.
" كجايي خاله ماندانا؟ اين صداها مال چي بود؟"
در حالي كه دستهايش را مي گشودم آهسته گفتم:" اختاپوس وحشي را با تفنگ از پا در آوردم حالا بيا برويم ... بابا و مامان منتظر ما هستند!"
دست بهار توي دستم سنگيني مي كرد ناي حركت در پايم نبود . نمي دانم اين احسس ندامت و عذاب وجدان بود كه قلبم را در هم مي فشرد يا گرسنگي و ضعف بود كه با برداشتن هر گام گويي جانم به لبم مي رسيد . وقتي از در چوبي گذشتم آن طرف همسايه ها را ديدم كه جمع شده بودند . با ديدن من و بهار چشمهايشان خيره ماند .صداي نجوايشان را مي شنيدم.
" ببين ماندانا ه چه ريختي در آمده."
" بيچاره طفل معصوم انگار شاهين و عقاب به جانش افتاده."
بهار با ديدن پدر و مادرش دستم را رها كرد و در آغوششان فرو رفت . " بابا آن آقاهه خيلي ما را اذيت كرد !نگاه كن صورت خاله ماندانا را چه كار كرد؟"
يكي داد زد:" پليس را خبر كرديم." فريبرز با بهت و حيرت نگاهم مي كرد . گامي به سوي من برداشت . هرگز آنطور با حسرت نگاهم نكرده بود . مدارك را به سمتش گرفتم. با لحني گرفته و بي حال گفتم:" بگير فريبرز ! من انتقام خودم را گرفتم . آن زالوي كثيف را آن اختاپوس بي رحم را با دستهايم خودم كشتم..." بعد سرم را پايين انداختم و به دستهايم زل زدم. فراموش كرده بودم كجا هستم و جمعيت دورم حلقه زده اند.
" با همين دستها ! برديا همان كه خودش را آقاي سراج معرفي كرد... نمي داني لحظه مرگش با چه لحني التماسم كرد ... فريبرز راحت شدم...تقاص خودم ا از او گرفتم ... تقاص تو را هم ... برنجهاي سوخته ... دختان خشكيده ... و بهار معصوم را..."
بعد با اشاره به آن سوي باغ با گريه و بغض ادامه دادم:" برويد نگاهش كنيد ببينيدش ... او هماني بود كه من با دينش جان مي باختم و از ترس قلبم مي ايستاد اما الان هيچ آزاري به من نمي رساند ديگر نمي تواند به من آسيبي برساند."
دستم را روي صورتم فشردم ." او به خيالش زيبايي را از من گرفت اما ابله بود كه نفهميد ديگر زيبايي براي من اهميتي ندارد ... فريبرز ... مي دانم با اين قيافه هيچكس دلش نمي آيد به صورتم نگاه كند ... اما تو نگاهم كن...ببين چقدر خوشبخت هستم . هرگز تا اين حد قلبم آرام نگرفته بود..."
فريبرز براي نخستين بار جلوي دهه چشم دستانم را گرفت و در حالي كه شانه هايش از باران چشمانش مي لرزيد گفت:" تو چه كار كردي ماندانا ؟ آن بي رحم چرا تو را به اين حال و روز انداخت؟ چرا خبرمان نكردي تا خومان به حسابش برسيم ؟ اين دستها حيف بود ... حيف بود كه بهه خون كثيفي آلوده شود ."
سرم را تان دادم و گفتم:" نه ... نه ! اين يك حساب شخصي بود. برديا به حق خودش رسيد ... بهار خيلي اذيت شد..."
با شنيدن صداي آژير پليس جمعيت به تكاپو افتاد . مارجان در آغوشم كشيد و با گريه گفت:" الهي فدايت شوم ماندانا! به چه روزي افتادي؟"
سرش را از روي سينه ام برداشت و بالبخند گفتم:" همه چيز تازه درست شده است ... شما نمي دانيد او با من چه كرده بود."
با آمدن ماموران پليس فريبرز مقابلم ايستاد و گفت:" ماندانا تو هيچي نگو ... ما ما گوييم همه در قتل او دست داشتيم ... باشد."
لبخند محزونيبر لب آوردم و آرام آرام به طرف پليس رفتم . دستهايم را براي دستبند زدن بلند كردم . در ان لحظه قلبم چنان آرم شده بود كه انگار درون سينه ام وجود نداشت .
مامور پليس بر دستهايم دستبند زد . صداي گريه جمعيت را مي شنيدم. نمي خواستم نگاهم به نگاه پر ترحم كسي بيفتد . جمعيت هم پاي من راه افتاد . از پشت مرا صدا زد. برگشتم و ديده اشك آلودم را به طرفش چرخاندم . مي دانستم چقدر برايش سخت است كه در ان لحظه بر خودش مسلط بماند اما من از نگاهش ناگفته هايش را شنيدم .
وقتي ماشين راه افتاد بغضم تركيد . به عقب برگشتم فريبرز جلوتر از همه به دنبال ماشين مي دويد .

آه فريبرز! ديدي چه آسان همه چيز از هم پاشيد ؟ آن وقت كه در كنار هم بوديم از هم مي گريختيم .حالا كه از هم دور مي شويم دلهايمان به سوي هم پر مي كشد . مي دانم جاي من اينجا خالي مي ماند ... براي هميشه ... اما جاي شما در قلب من هيچ وقت خالي نمي ماند ...
دوستتان دارم ... بيشتر از همه تو را ... و نمي دانم تو هم بيشتر از همه من را دوست داري...
بگذار همه چيز را به قانون واگذار كنيم ... فراموش نكن من قلبم را براي هميشه در اين ديار سبز و خرم و ميان آدمهاي ساده و زحمتكشش جا مي گذارم ... قلبم آرامشي پيدا كرده كه در اين چند سال هرگز لحظه اي طعم آن را نشچشيد .



ادامه دارد ....

pink girl
2009/8/22, 10:38 AM
من مطمئنم وقتي اين رمان تموم بشه آرتروز گردن ميگرم ... دارم از گردن درد مي ميرم ... اي خدا ... تصميم عوض شد همين امروز تمومش مي كنم ... اين رمان تا دوساعت ديگه تموم مي شه ... خدا رو شكر ...


82




دادگاه در تهران تشكيل شد . وكيل من زني بود به نام سميرا يوسفي . " چقدر اين اسم براي من آشناست ؟"
" فكر كن ببين ما كجا همديگر را ديديم؟"
" نمي دام با اين فكر خراب هيچي يادم نمي آيد . انگار با پاك كن ذهنم را پاك كرده اند."
" كمي بيشتر فكر كن ... دبيرستان انديشه يادت نيست؟دبير اديات آقاي بسطامي يادت مي آيد چطور با احساس شعر مي خواند؟"
به جايي آن سوي ميله ها خيره شدم ." يادم آمد... تو سميرا يوسفي هستي؟ همان كه روز يد رقابت با من پيروز شد و به كالج رفت ...همان خودت هستي." بعد نگاهش كردم . او هم نگاه اشك آلودش را در نگاه من گره زد ." كاش به حاي من تو به الج مي رفتي."
دستش را فشردم و تاثر گفتم:"هر چيزي لياقت مي خواهد. تو شايسته رفتن به كالج بودي. من معتقدم هركسي به آنچه لياقت دارد مي رسد . ليقت من هم اين بود ."
" غصه نخور. من از تو دفاع مي كنم." با ترديد نگاهش كردم و گفتم:" دفاع از كسي كه مرتب قتل شده ؟"
سميرا نفس بلندي كشيد ." بهتر است همه چيز را اول به خدا و بعد به من واگذار كني.

آن روز در حضور فريبرز و مارجان و چند تن از همسايه ها كه در دادگاه حضور داشتند در جايگاه با شهامت تمام جريانات و اتفاقي را كه چند سال پيش بر من گذشته بود مو به مو براي چندمين بار شرح دادم. هميشه از حقيقت واهمه داشتم . از سرزنش و ملامت ديگران به خاطر اين سكوت كثيف مي هراسيدم . اما آن روز بر خلاف انتظارم در نگاه كسي حتي ابر بيزاري هم سايه نينداخت ... وكيل من ... دوست و رقيب دوران تحصيلي ام تا آنجا كه توانست از من و حق من دفاع كرد...
براي من راي دادگاه مهم نبود ... من جرمي مرتكب شده بودم و بايد محكوم مي شدم . گه گاهي كه نگاهم به چشمان شفاف و زلال فريبرز مي افتاد آمشي عجيب در وجودم رخنه مي كرد آخ فريبرز ... كاش مي دانستي چقدر دوستت دارم.

قاضي راي نهايي را خواند: بنابر اظهارات شاهد جعفر معيني صاحب رستوران پاليز مبني بر در جريان بودن قتل كاوه تهراني پسردايي مقتول ... و نيز شواهد اهل محل براينكه مقتول با نام مستعار سراج باغ مركبات آقاي فريبرز بهتاش را خشك كرده و خرمن برنجشان را به آتش كشيده است و هم چنين با يه جا ماندن آثار جراحت و شكنجه بر صورت متهم و اظهارات بهار و شكنجه ده روزه اين دو نفر در زير زمين خانه مقتول خانم ماندانا ستايش از اتهام قتل برديا تبرئه مي شود... و به سبب قتل مادر مقتول گناهكار شناخته شده و دادگاه او را به حبس ابد محكوم مي دارد...

چيزي شبيه ظرف چيني درونم شكست . احساس كردم صداي اين شكستن تمام سالن را فرا گرفت .وقتي سالن خالي از جمعيت شد سميرا جلوتر از همه رودرويم ايستاد . در چشمانش نم اشك سوسو ميزد و چانه اش مي لرزيد ... آه ... رقيب سابق من ... به خاطر من بغض كرده بود .دستم را روي شانه اش گذاشتم و با محبتي كه از نگاهم تراوش مي كرد گفتم:" تو خيلي خوب از من دفاع كردي ... ديديكه به جاي اعدام به حبس ابد محكوم شدم ... تو خيلي بيشتر از توانت از خودت مايه گذاشتي ..."
سميرا در آغوشم كشيد و من بي آنكه اشك بريزم در سكوت به صداي گريه اش گوش سپردم . بهار عروسكش را به من داد وگفت:" خاله ماندانا ... بگير ... من ديگر بزرگ شده ام ... مال تو..."

مارجان صورتم را بوسيد وگفت:" هميشه به ديدنت مي آييم ماندانا ... اخ نمي داني ... از همين حالا ... جاي خالي تو ... توي آن خانه گلي به دلم خنجر مي زند ...هميشه عطر نان تنوري تو آنجا زنده است ... ما چه دوستان خوبي براي هم بوديم ... نه !"

دستش را فشردم و گفتم :" آره ..هيچ وقت به هم نارو نزديم." مارجان خودش را كنار كشيد و فريبرز مقابلم ايستاد . نمي دانم چه در نگاهش بود كه قلب مرا هميشه به تپش وا مي داشت . به نظر مي رسيد سكوتش شكستني نيست . عاقبت صداي گرفته و بغض آلودش در گوشم طنين انداخت .

" دوستت دارم ماندانا ... آن عكسهاي لعنتي را هم پاره كردم ... اميدوارم مرا ببخشي ..."

همراه با لبخندي سرد با دو مامور زن از سالن دادگاه بيرون رفتم .

ادامه دارد ... يك قسمت ديگر.

pink girl
2009/8/22, 11:36 AM
83




" سلام ماندانا حالت چطوره است؟"
نگاهم از روي برف پيري كه بر موهايش نشسته بودسر خورد و توي بركه سبز چشمانش افتاد و همراه با آه عميقي گفتم:" خوبم ! اينجا در عوض همه چيزهايي كه از آدم مي گيرد به او آرامش و صبر عجيبي مي بخشد... همبنديهاي تازه ام مثل خودم نيستند . بعضي شان دل پرخوني دارند ... بهار چه مي كند؟"

" بهار اخرين ترمش را مي گذراند . طفلي درگير امتحانات بود والا با مادرش به ديدنت مي آمد." لبخند كجي زدم و گفتم:" مارجان خوب است ! از وقتي كه دوباره بچه دار شده به ديدنم نيامده..."
فريبرز سرش را پايين انداخت و با لحن شرم اميز گفت:" ماندانا دخترشلوغ و پر سر و صدايي است مادرش نمي توان يك لحظه او را تنها بگذارد ... مي داني ماندانا ديگر از كوچه باغ سكت و خلوت آنجا خبري نيست همه جا خيابان كشي شده و رفت آمد ماشينها امان آدم را مي برد ..."
هر دو مكث كرديم . فريبرز نام دختر دومش را ماندانا گذاشته بود . وقتي سنگيني نگاهم را ديد سرش را كه پايين انداخته بود بلند كرد . نمي توانستم خوب حرف بزنم . دستخوش احساسات پيچيده اي بودم كه قلبم را در هم مي فشرد .
" فريبرز اينجا توي زندان پيچيده لست كه در بم زلزله هولناكي اتفاق افتاده است و خيلي هم كشته بر جاي گذاشته ." لحظه اي بغض خفه ام كرد . فريبرز با آن نگاه نافذش با من فهماند كه از جدا كردن من و خانواده ام پشيمان است.
" شايد مادر و خوارم آنالي و ستار همراه بيچاره هاي ديگر زير آوار مانده اند . خيلي دلم مي خواهد كمكي مي كردم ولي حيف ... نه ! گريه نكن تو حق داشتي مرا از آنها دور كني . از دست تو نارحت نيستم . " از گوشه روسري ام حلقه هاي ازدواجمان را در اوردم و به سمتش گرفتم و گفتم:" چند سال پيش از مارجان خواستم اسنها را برايم بياورد . مي خواهم اينها را از طرف من در صندوق كمك به زلزله زده ها بياندازي . فقط همين حلقه هاي با ارزش براي من باقي مانده است..."
فريبرز اشكهايش را پاك كرد و به حلقه ها چشم دوخت .
" هميشه بايد بهترين و با ارزش ترين چيزها را بخشيد ... من بايد بروم ... امروز توي بند چه ها مرسم دعا برپا مي كنند براي شادي روح از دست رفته ها و سلامتي وصبر بازمانده هاي زلزله بم ..." گلويم مي سوخت . به زحمت توانستم از جا برخيزم . پشت به او ايستدم تا ديگر اشكهايم را نبيند .
" هيچوقت راز اين حلقه ها را براي كسي به خصوص مارجان فاش نكن ! بگذار همه چيز همينطور كه هست باقي بماند ... سلام را به همه برسان خدحافظ!"
وقتي از در گذشتم او هنوز آنجا نشسته بود . برگشتم و با ديه اي غم بار به او نگريستم . سيل اشك روي چاله هاي ريز و درشت صوت كنده شده ام جاري شد . حلقه ها را در دستهايش فشرد و بوسه اي بر آنها زد . در سلول باز شد و من از مقابل نگهبان گذشتم .
" ماندانا اين دعا را بخوان . اگر با صوت بلدي كه چه بهتر."
" ماندانا دعا مي كنيم كه مادر و خواهرت و بچه اش سلامت باشند."
" ماندانا عروسكت افتاد برش نمي داري..."
" ماندانا حواست كجاست ؟ با كي ملاقات كردي كه اينطور منگ شدي؟"
روي آخرين برگ دفتر خاطراتم نوشتم :همه را دوست دارم چه آنها كه از دست رفتند . چه آنها كه باز مانده اند! حتي پدرم كه روزي ار ما دل كند و به سراغ ديگري رفت ... فكر مي كنم حتي خودم را هم دوست دارم ...

ديگر نه كابوسي مي بينم و نه دچار خيالات موهوم مي شوم ... قلبم تسكين يافته است . نگاهي به پاكت نامه اي كه در دستم بود انداختم . اين نامه را مادر دو سال پيش برايم فرستاده بود . با وجودي كه تمام كلماتش را حفظ بودم اما گويي براي اولين بار است كه آن را مي گشايم . اشك چشمان درد كشيده مرا هاشور زد .

سلام دختر بي نوايم
باور كن همين چند روز پيش از طريق خاله رويا فهميدم كه چه اتفاقي براي تو افتاده است . دخترم ميدوارم مادر گناهكارت را ببخشي... اگر مي دانستم زودتر از اينها برايت نامه مي نوشتم و از حالت با خبر مي شدم . آه چه بگويم... مرده شور اين زمان و بخت بد من و تو را ببرد ... سالهاي بيخبري از تو مثل موريانه به جانم افتاده بود. فقط اميدوار بودم كه قلب بي رحم فريبرز تو را ببخشد و اين همه فلصلهو بي خبري از بين برود ... آه ... ماني ...ماني...ماني ... اينقدر غم توي دلم تلمبار شده است كه دارم مي تركم ... چرا اين همه سال هيچ خبري از خودت به ما ندادي ... مگر فريبرز چه در حقت كرده بود كه تا اين به شروطي كه پيش پايت گذاشته بود پايبند بودي ؟
الهي فداي ان چشمان سبز و مهربانت مادر...هرگز فكر نمي كردم آنقدر شهامت پيدا كني كه از يك قاتل جاني انتقام بگيري... اما كاش ديگر دستت را به خون مادر گناهكارش آلوده نمي كردي ... آه ماني جان!مي دانم آنفدر پشت آن ميله هاي آهني غم و اندوه داري كه من ديگر اجازه ندارم از غمهاي خودم بريت بنويسم . فقط همين را بگويم كه ستار ديگر از وجود من در خانه اش خسته شده است . روزي صد باز با ماري بي چاره بي خود و بي حهت دعوا راه مي اندازد و من با گوشهاي خودم مي شنوم كه به ماري مي گويد : اين پيرزن غرغرو فضول را بفرست خانه سالمندان...
راستي برايت يك پولور خوشرنگ بافته ام ... آن را حتما برايت پست مي كنم . باوركن به قدري ناتوان شده ام كه دو ماهي طول مي كشد تا ان پولور را تمام كنم .
غم بيچارگي تو... بدجوري دلم را چنگ مي زند . تا حالا فقط دلم براي مهبد پرپر مي زد اما حالا ... اين دل صاحب مرده ...روزي هزار بار از غصه تو دق مرگ مي شود و دوباره ان مي گيرد ...ماني ... اين سرنوشت را ما خودمان رقم زديم.يادت است چقدر براي آن مهماني ها سر و دست مي شكستيم. تازه مي فهمم كه همه از حماقت بود از جهل و ناداني. والا دختر زيبايي مثل تو نبايد توي سلول تنهايي خودش بي هيچ اميد به رهاييروي ديوار خطخطي كند.
اگر روزي ستر دلش به رحم آمد به ملاقاتت خواهيم آمد... ماني ... گاهي فكر مي كنم چون پشت سرت آب نريخته ام اينگونه بختت سياه و خاكستري شد ... مرا ببخش مادر ... تو هم اگر توانستي عهدت را با فريبرز بشكني برايم نامه بنويس ... برايت دعا مي كنم دخترم ... دعا مي كنم كهآنجا بهت سخت نگذرد .

مادرت
خم شدم و عروسك اهدايي بهار را از روي زمين برداشتم ... صداي دعاي دسته جمعي در تمام راهرو پيچيد ... عروسك و نامه را زير بالش روي تخت دوم گذاشتم و از در سلول بيرون رفتم.

تهران_زمستان1382

pink girl
2009/8/22, 11:39 AM
:gol: پايان :gol:

mahsaii
2009/8/22, 12:04 PM
عزیزم داستان فوق العاده ای بود

ممنون از زحمتی که کشیدی

mmoonnaa
2009/8/22, 04:16 PM
رمان قشنگی بود ولی هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری تموم بشه:cry: دستت درد نکنه عزیزم:gol::gol::gol:

*MonALizA*
2009/8/22, 04:51 PM
ممنون عزیزم
زحمت کشیدی
رمان زیبایی بود
آخرش خیلی ناراحت کننده بود
اعصابمو خرد کرد:cry:

samaneh66
2009/8/22, 08:16 PM
عزیزم خیلی ممنون لطف کردی که تمامش کردی

mahsa1984
2009/8/22, 09:48 PM
واقعا ناراحت کننده بود.اصلا تصور نمیکردم در این حد بد تموم بشه.البته از اسم رمان میشد حدس زد پایان خوشی نداره ولی نه در این حد.وقتی خوندم خیلی ناراحت شدم.نمیتونم به خودم بقبولونم که فقط 1 داستان بوده...
دست هستی جون هم درد نکنه. برای این رمان زیبا خیلی زحمت کشید

ar ebrahimzadeh
2009/8/23, 07:43 AM
بقول دوستان خیلی بد تمام شد . کسی مثل ماندانای داستان که از ته قلب توبه کرده بود و به پاکی رسیده بود نمی تونه اینطوری بقیه عمرشو تو زندان مونده باشه این مطمئناً فقط یک داستان است وگرنه عدل خداوندی چنین کاری با چنین بنده ای نمی کنه.
بهر حال از نویسندگان داستان علی الخصوص خانم صورتی (pink girl) خیلی تشکر می کنم.

pink girl
2009/8/23, 08:10 AM
مرسي دوستان گلم .

دا يعني مادر
2009/8/23, 09:40 AM
عالي بود عزيزم ولي فكر نمي‌كردم داستان اين شكلي تمام شود.

samaneh66
2009/8/25, 07:03 PM
بیشترش تقصیر ماندانا بود
1-چرا به هیچ کس نگفت قاتل اون قتل ها کیه
2-چرا به فریبرز نگفت گه در برخورد با بردیا اون تقصیری نداشته
3- چرا به مارجان نگفت که تو داری در حق من چه کار میکنی
البته فریبرز هم بی تقصیر نیست از یک انسان تحصیل کرده بعیده اون جوری رفتار کنه

Deltora
2009/8/28, 10:45 PM
من که وقتی خوندم آخرشو یک ساعت کپ
کردم واقعآ بد تموم شد البته هی خودمو داشتم
راضی میکردم که عفو میشه ولی حبس ابد شد
واقعآ دردناک بود به نظر من تقصیر پسر عمه اش بود
به خاطر اینکه از سر لجبازی ازدواج کرد بعد هم به
سرعت پشیمون شد خیلی بی لیاقت بود

bahareh s
2010/1/25, 08:08 AM
رمان قشنگی بود البته نظر دادم که رمان بعدی چی باشه امیدوارم زودتر بنویسید مرسیییییییییییی.

ilili
2010/3/29, 11:52 PM
واي اين رمان خيلي تاثيرمنفي رو روحيم گذاشت.هنوز از فكرش نتونستم در بيام.واقعا بد تموم شد.اين داستان مشكل داره عدل خداوند اين نيست.بدبختي پشت بدبختي براي اين دختر پيش مياد.:cry::cry:
به هر حال دستتون درد نكنه:gol: