PDA

برای دیدن نسخه كامل اینجا را كلیك كنید : خاطرات کودکي (+ عکس)



کافر خداپرست
2008/12/18, 05:55 PM
وقتي از کودکي‌مان صحبت مي‌کنيم و تصويري از آن را به هم نشان مي‌دهيم، بهتر با هم کنار مي‌آييم و به دل مي‌نشينيم. دليلش ساده است:‌ شيريني، سادگي و بي‌ريايي، صداقت،‌ امنيت در رفاقت و توقعات کوچک و بي‌خطر به اندازه‌ي يک آبنبات...

امروز اما بزرگ شده‌ايم! توقعاتمان نيز بزرگ شده‌است! اگر دست دوستي به طرف کسي دراز مي‌کنيم - اگر چه انساني هم باشد - بايد آزموده بشويم؛ اگر از ميان آدم‌ بزرگ‌ها کسي پيشنهاد دوستي به ما بدهد يا کمکي جدي بخواهد، بايد نخست او را بشناسيم....

از آن روز‌ها گفتن، قدري از زندگي تلخ، خشک و سياست‌زده‌ي امروز آسوده‌مان مي‌کند؛ معصوميت‌ را به ياد آورده، توصيه مي‌کند براي دل‌نشيني چنين باشيم؛ رؤياهاي شيرينش، روح خسته‌مان را آرامش مي‌دهد و خاطرات گراني را يادآور مي‌شود - اگر چه تلخ هم باشند- نبايد فراموش بشوند!


http://i43.tinypic.com/2rp61s0.jpg


توجه:
- سنين کودکي در اين‌جا، از پيش‌دبستاني تا سوم راهنمايي را شامل مي‌شود.

- درج تصاوير اختياري است؛ اما نوشتن خاطره به اندازه‌ي يک خط الزامي است! بنابراين عکس‌هاي بدون شرح حذف خواهند شد!

- جاذبه‌هاي اين تاپيک، بهانه و مقدمه‌اي است براي تلاش ادبي و دست به قلم شدن شما، پس آن را جدي بگيريد.

- براي سبک نوشتاري در اين‌جا، من نثر شکسته را توصيه مي‌کنم؛ پس مي‌توانيد به آثار جلال آل احمد سري بزنيد و از آن الهام بگيريد. مي‌توانيد از "مدير مدرسه" يا "خسي در ميقات" آغاز کنيد.

- در اين تاپيک ما هيچ‌گونه اسپم و تقدير و تشکر گفتاري نداريم!

کافر خداپرست
2008/12/18, 05:56 PM
http://i40.tinypic.com/2d8jixe.jpg


بالاخره دهمين روز هم تمام ‌شد. از ده روز پيش، مامان با انگشتمام روزها رو شروع کرد به شمردن. امروز آخريش بود.
کيفم رو براي صد و يکمين بار بستم؛ اما امروز شوخي نبود، واقعي بود. يک دفتر چل برگ و مداد و پاک کن... مامان نون و پنير هم اضافه کرد.
دوتايي از خونه رفتيم بيرون. مجيد و مامانش منتظرمون بودن. چارتايي به راه افتاديم. مامان مجيد رو به اسم "خانوم هراتي" مي‌شناختن. يه جورايي کلانتر محله بود. همه ازش حساب مي‌بردن حتا شوهرش!
من و مجيد دستامونو دور شونه‌مون حلقه کرده بوديم. هم خوشحال بوديم هم مضطرب؛ اما سعي مي‌کرديم چيزي از اضطراب تو چهرمون پيدا نشه. مي‌گفتن: ديگه بزرگ شديم، مرد شديم، زشته بترسيم... به خصوص ديشب...
مامان هم با خانوم هراتي مشغول صحبت بود، البته بعضي از حرفاشونو طبق معمول آهسته به هم مي‌گفتن که من و مجيد نشنويم!

کافر خداپرست
2008/12/18, 05:57 PM
به مدرسه رسيديم، اسمش طالقاني بود. فاطي مي‌گفت: قبل انقلاب فقط اميرکبير بوده؛‌ اما حالا دو شيفته شده، يه شيفت طالقاني، يه شيفت اميرکبير. ما طالقاني‌ها بچه‌هاي بعد انقلاب بوديم اما توي اميرکبيري‌ها هنوز بقاياي دوره شاه به چشم مي‌خورد!


http://i43.tinypic.com/2vjy5v8.jpg


داخل حياط پر بود از بچه‌هاي قد و نيم قد. کلاس پنجمي‌ها و چهارمي‌ها رو مي‌شد از قدشون تشخيص داد.
مامان و خانوم هراتي جلوي در واستادن. زنگ که خورد، مامان دست تکون داد و رفت... احساس غربت کردم! کاش نمي‌رفت! بين اين همه بچه‌ي غريبه، دلم به مجيد خوش بود...
گيج بوديم، ناظر دو نفر رو جلومون گذاشت، بقيه پشت سرش به صف شديم. من و مجيد توي يه صف. هنوز چيزي نگذشته بود، اين صف و اون صفمون کردن، فکر کنم از روي قد و هيکل "گوزينه" مي‌کردن. مجيد افتاد توي اون صف! گريه‌ام گرفته اما جلوي خودمو مي‌گيرم... مجيد اما دلش محکمه: خانوم هراتي دم در هنوز مث کوه پا برجاست.


http://i40.tinypic.com/othpqp.jpg


وقتي به طرف دو کلاس جداگانه مي‌ريم، خانوم هراتي هم مي‌ره... صداي گريه مجيد از داخل کلاس کناري بلند مي‌شه. گريه که نيست، عربده است! گريه‌اش رو منم تاثير مي‌ذاره، اما هنوز مرددم گريه کنم... صداي ناظم از کلاسشون بلند مي‌شه. مجيد رو از کلاس ميارن بيرون تو حياط... از پنجره نگاه مي‌کنم، يه لحظه خوشحال مي‌شم: حتما گريه‌اش اثر کرده و هم‌کلاسي مي‌شيم... اما...


http://i39.tinypic.com/6gasys.jpg


آقاي ناظم: همين جا توي آفتاب وامي‌ايستي تا شلوارت خشک شه! از جاتم تکون نمي‌خوري!
همه نگاه مي‌کنن، اما من سرمو مي‌دزدم تا مجيد منو نبينه!

کافر خداپرست
2008/12/19, 03:15 AM
توي کلاس، پنج رديف چيده شده بود. روي هر صندلي دو نفر. کنار دستي‌ام پسري بود هم‌قد و اندازه‌ي خودم با موهاي نسبتاً‌ فرفري. با هم صحبت نمي‌کرديم.



http://i44.tinypic.com/3308ksj.jpg


يه ربع که گذشت معلممون اومد، کلاس شروع شد. بهمون خوش‌آمد گفت – مجيد هنوز توي حياط بود، شلوارش هنوز کامل خشک نشده بود – اسمش "خانوم نيازمند" بود! خانوم ازمون خواست پاشيم و اسم و فاميلمون رو بگيم. جلوييم خودشو کامران رزاز معرفي کرد، کنار دستيم بهمن فرهادي و من فقط اسممو گفتم. خانم فاميلم رو پرسيد. حيرون مونده بودم چي بگم – اصلا نمي‌فهميدم منظورش چيه – بم گفت: مهم نيست! بقيه‌ي بچه‌هام به نوبت ادامه دادن. من اون موقع نمي‌دونستم در آينده‌اي حتا نه چندان دور اين آدما با اين فاميل‌ها و چهره‌ها جزو عزيزترين و غم‌انگيزترين خاطرات من مي‌شن...

کافر خداپرست
2008/12/19, 03:18 AM
بعد از "آزاد شدن" از مدرسه با مجيد با طرف خونه رفتيم. مجيد که انگار نه انگار گريه‌اي کرده باشه يا شلوارش رو خيس کرده باشه، سرحال بود! منم چيزي به روش نياوردم. فاميلي خانمون رو به هم گفتيم. به مجيد گفتم: خانوم ما خوشگل‌تره! مجيد قبول نمي‌کرد. قرار شد يه روز بعد از تعطيلي وايستيم، مقايسه‌شون کنيم.
از حرف مجيد که بگذريم، خانوم نيازمند واقعاً خوشگل بود! عاشقشم شده‌بودم! يه جورايي تو دلم رقيب مامان شده بود. هيچ وقت اين رو به کسي نگفتم، حتا به خودش! پيش خودم مي‌گفتم: اونم منو خيلي دوست داره، خيلي! اما گاهي يه کارهايي مي‌کرد انگار براش با بقيه بچه‌ها فرقي ندارم و به شک مي‌افتادم. با اين حال سعي مي‌کردم هر روز موهام رو به أحسن الوجه شونه کنم... اين واقعاً يه عشق کودکانه بود؟! هرچي بود من براي نخستين بار تو زندگي‌ام يه نفر ذهنم رو اين‌قدر به خودش مشغول کرده بود.

کافر خداپرست
2008/12/19, 03:20 AM
خانوم نيازمند يه پسر داشت به اسم محمد. يه روز به بلوزم نگاه کرد:‌
-اين رو کي دوخته پسرم؟
-مامانم
-جدي؟ خيلي قشنگه!
مامان يه ماشين بافندگي داشت. آقاجون براش خريده بود باهاش سرگرم بشه. بعد از مامان، خاله‌عصمت و خانم جاويد و... هم خريدن. قضيه رو به مامان گفتم. اصرار اصرار که بايد براي محمد يه بلوز ببافه. نه اين ‌که حرفام ارزشي داشته باشن به اين خاطر که اصرارهام کلافه‌کننده بود. همين باعث شد، با خانوم نيازمند صحبت کنه... و...
چندبار به خونه‌شون رفتم. من به بهونه‌ي محمد مي‌رفتم. محمد يه اميرکبيري بود. براش هم‌بازي خوبي بودم، خانوم هم از اين قضيه خرسند بود. محمد تک پسر بود. دوسش داشتم اما نه به خاطر خودش!

يه روز عصر در حال بازي بوديم که يه مرد بدترکيب از راه رسيد! يه عينک بزرگ زده بود. چشاش از پشتش مثل يه موش کور ريز نشون مي‌داد. سياه‌چرته بود. هرچي بود نمي‌تونستم حضورش رو درک کنم و بپذيرم! به خصوص وقتي خانوم نيازمند همون‌طور سرلخت و... خودموني به استقبالش رفت. محمد گفت: بابامه! بعد بش سلام کرد؛‌ اما من سلام نکردم، حتا وقتي مرده بم سلام کرد.خداحافظي کردم. محمد نمي‌ذاشت برم، خانوم نيازمند اصرار کرد، اما نموندم.

خونه که رسيدم، مامان پرسيد:
-تا الان کجا بود؟!
-خونه خانوم نيازمند.
-مگه بت نگفتم نبايد بري خونه مردم؟!
-ديگه نمي‌رم! شوهرش مث ميمون مي‌مونه!

کافر خداپرست
2008/12/19, 03:22 AM
روز‌هاي بعد، نتونستم درسام رو به خوبي روزهاي اول بخونم. توي دلم مي‌گفتم: آخه لامصب! اين مرديکه چي داره که تو زنش شدي؟!
يه روز که مشقامو کامل ننوشته بودم، منو آورد جلوي کلاس با خشونت تمام ازم خواست دستمامو ببرم بالا. چوب کلفت سي‌سانتي‌شو برد بالا و پايين آورد. دستم درد گرفت... سرمو انداختم پايين و دستمامو گذاشتم لاي پام. اشک ريختم اما عربده نکشيدم. يه گريه بدون صدا با هزاران بغض نشکسته...!

فرداش وقت زنگ تفريح آبجي بزرگم، اشرف رو ديدم داره مي‌ره دفتر مدرسه. فرداش هم از توي کلاس ديدمش... چند روز بعد خانوم صدام کرد، جلوي کلاس بم يه بسته کادو، "جاييزه" داد. جايزه برام مهم نبود، اين مهم بود دوسم داره! هرچند بعدها فهميدم اين جايزه رو اشرف به سفارشش خريده... چه فرقي داره؟

کافر خداپرست
2008/12/19, 03:26 AM
آخر سال با معدل 75/19 قبول شدم. آخرين امتحانمون شفاهي بود. بايد متن کتاب فارسي رو برا خانوم مي‌خونديم. بهمون گفت: امروز روز آخره! مي‌تونيم بريم و از فردا ديگه کلاس نداريم. امتحانمو که دادم، هنوز چند تا ديگه از بچه‌ها باقي مونده بودن. از مدرسه رفتم بيرون، دستمو کردم تو جيبم، پول زيادي نداشتم، فقط به اندازه يه آدامس. از يه بچه‌ي دس‌فروش يه آدامس خروس خريدم. بدو به مدرسه برگشتم. امتحان تمام شده بود و خانوم با چادر توي راه خونه بود. توي اين هيئت خيلي دوسش داشتم. مي‌شد عينهو مامان. صداش کردم، برگشت نيگام کرد. چه نيگاهي! شرط مي‌بستم عاشقانه بود. نفس نفس مي‌زدم... دستمو دراز کردم... آدامس رو گرفت و لبخند زد. تشکر کرد و "پسرم" خطاب کرد!
خر که نبود! مي‌فهميد از بين بچه‌ها فقط من براش آدامس خريدم!

حامد سرلکی
2008/12/19, 03:59 PM
گاهی اوقات فرار از واقعیات و از اینکه خودتو بزگ ببنی خیلی خوب میتونه به آدمها برای راحت تر زندگی کردن کمک بکنه.
در هر صورت واقعیت بخش اعظم زندگیه ما هست بوده و خواهد بود
حامد ، آره حامد کوچولویی که فقط 1 سال داشت خیلی موقع ها به این عکس نگاه می کنم میگم چرا زل زدی به این لنز ، چی میخوای؟ شاید این جور نشستنه منم کاملا" مشخص کنه که دستی پشت دستمه تا نیفتم و چشو چالم یکی نشه.شاید نوشتن خاطره خیلی سخت باشه چون حافظه ی عاطفی مگابایتی ما خیلی مشکل میتونه خاطره هارو سیو کنه. حامد با توام با خوده خودت ، کسی نبود تابهت بگه ببند نیشتو(!) خوب اگر کسی بود و میگفت ای پسر نسل سومی به نخندیدن عادت کن قشنگ تر بود اینجوری باز حافظه ی منطقی گیگا بایتیم راضی میشد.
کافر جانم از دستم ناراحت نشو، خاطره که نباید از گل و بلبل باشه ، مگه خاطه ی تلخ دل نداره!
با دیدن عکس همه میگند آخی نیگاش کن ، الهی این حامد هست چشاشو شبیه پرتاقاله(!) ولی این نوع خاطره نوشتنه من تو دله همه ی بچه های نسل سومی مونده که نه کودکی کردند و نه جوونی، الانم که اینو مینیویسم فقط یاده این میوفتم که نباید شما رو بیشتر دپرس کنم، چون میخوام بعده ها براتون خاطره خوب خوب بگم از اون که خیلی باحاله(!) . در هر صورت اونجور که والده ی محترمه گفتند من سره گرفتن این عکس آنقدر وقو ووق کردم که سرسام به جونه عکاس آقا انداختم، عکاسی فرید بود ، سره خیابونمون ، الانم خوده فرید چشم از جهان بسته و اموالو داده دست دختران و همسر محترمشون. هرموقع هم میرم اونجا یاده این عکس میوفتم که خانوم فرید می گه وای که چه اعصابی از ما خورد کردی، وروجکه کوچولو پرتاقالی(تشبیه یه چشم)!)
خوب گفتم این عکسو بزرم تا همه ببینند این هم حامد البته 1 ساله و پرتاقالی؟؟!؟!

http://i39.tinypic.com/2qmlncz.jpg

استقلالی
2008/12/21, 12:44 AM
سلام بچه ها
فردا دارم میرم سربازی
کی فکرشو می کرد من بالاخره روزی برسه که بخوام از این کارا بکنم. چیکار کنیم دیگه تو این دوره زمونه طوری شده که اگه نری سربازی بهت زن نمیدن :wallbash:. ما هم به خاطر همین تصمیم گرفتیم بریم سربازی:smile:
الان داره یه خرده دلم شور میزنه. چون تا حالا هیچ موقعی نبوده که بخوام به مدت احتمالا 2 ماه از پدر و مادرم دور باشم. دلم خیلی براشون تنگ میشه.
البته شنیدم که آموزشی خیلی حال میده ولی .....

دوست بزرگوارم کافر خداپرست امر کردن که عکس کوچیکیامو بزارم اینجا. الان امکان اینو ندارم که عکس بزارم. برای همین چاره ای ندارم که همین عکس آواترمو که کیفیت خوبی نداره بزارم. ایشالله به سلامتی میرم و به سلامتی بر می گردم و یه عکس خوشگلتر میزارم.:D
http://i43.tinypic.com/2mo2kco.jpg

از همین تریبون استفاده می کنم و از تمامی دوستانی که موجب آزردگی خاطرشون شدم طلب بخشش می کنم.
آرزوی سلامتی و موفقیت برای همه دوستان دارم

russell
2008/12/21, 12:43 PM
اول دبستان !

هنوز 6 سالم تموم نشده بود که مدرسه رفتنم شروع شد ...
یا اشتیاقی بیش از اندازه آرزوی رفتن به مدرسه رو داشتم...
این اشتیاق هم به این دلیل بود که من قبل رفتن به مدرسه فکر می کردم که همه آدما قبل این که برن مدرسه مشکل چشمی دارند و واسه همین هم نمی تونن خطهای کتابارو تشخیص بدن و اون ها رو بخونن !!:redface:
منم می خواستم برم مدرسه که مشکل چشمام درست بشه .... به اونایی که بلد بودن کتاب بخونن حسودیم می شد !!(لیمویی بودم دیگه!)

خیلی ریزه بودم و اصلا به من نمی یومد که اول دبستان باشم !
موضوعی که هیچ وقت فراموش نمی کنم اینه که منو اول دبستان موهامو نمی تونستم جمع کنم ....
طوری که همیشه خدا موهای سیاه و لَختم روی صورتم و تا زیر چشمام می ریخت ... هیچی نمی دیدم و هر آن امکان زمین خوردنم حتی از روی پله ها وجود داشت!
... توان جمع کردنشون رو نداشتم... این موضوع با تِل و پنس هم رفع نشد ...
و من هر زنگ تفریح آروم آروم می رفتم به یه جای ثابت کهشده بود پاتوقم ، تا خواهر بزرگترم که اون موقع چهارم ابتدایی بود بیاد و موهای منو زیر مقنعه ببره که حداقل بتونم جلومو ببینم ... واین شد کار هر روز و همیشگی من !
بعد یه مدت دیگه همه بچه های چهارمی و پنجمی منو می شناختن و هر وقت منو اونطور می دیدن به کمکم میومدن ...:D

گفته باشم بعد یه مدت خودم تونستم یه کم از عهدشون بر بیام !!! :w05:

معمارباشی
2008/12/21, 03:00 PM
روز اول مدرسه ....
روز اول مدرسه ي من با چندين هفته تاخير شروع شد ... تازه وارد اين شهر شده بوديم ... شهري كه نه فقط يه شهر جديد بود و همه ي ادماش برام غريبه بودن حتي زبانشون فرهنگشون و ... هم با ما فرق داشت ... يه چند روزي رو فقط به گشت و گذار توي تپه هاي اطراف خونمون كه خيلي خوشگل و سرسبز بودن مي گذروندم ... با هيشكي دوست نبودم ... كسي رو نمي شناختم ... يه روز پدرم اومد و گفت كاراي ثبت نام مدرسم تموم شده و از فردا مي تونم برم مدرسه ... خيلي ترسيده بودم ... فرداش با همسايه ي مالزياييمون كه يه پسر داشت به اسم حفيظ ... رفتيم مدرسه ... من مامان و بابام همرام اومدن ... رسيديم مدرسه اونجا تازه فهميدم من و حفيظ توي يه كلاسيم ... توي اين مدت تنها با نگاه و لبخند با هم حرف مي زديم ... من و حفيظ با هم رفتيم سر كلاس ... مامان و بابام هم پشت سرمون وارد شدن ... مامانم اونجا روسري سرش مي كرد ... براي همين وقتي وارد شديم همه يه جور عجيب به ما نگاه مي كردن ... همه رو زمين نشسته بودن و داشتن به داستاني كه معلمون مي گفت گوش مي كردن ... من هيچي نمي فهميدم ... وسطاي داستان بود كه مامان و بابام خداحافظي كردن ... حالا تنهاي تنها شده بود ... دلم گرفت ... حفيظ اومد كنارم ... دستم و گرفت و بردم توي كلاس بغلي ... معلم هنوز داشت داستان رو مي گفت ... توي اون اتاق حفيظ رفت سر ميزش و يه نگاه به وسيله هاش كرد ... منو نشوند روي صندليش و خودش برگشت پيش بچه ها ...
يكي از دوستاشو (بعدا فهميدم اسمش ليزا است ... )اورد ... منو بهش معرفي كرد ... بعد ميزش رو خالي كرد و جاشو داد به من خودش رفت يه جاي دورتر يه ميز خالي برداشت وسايلش رو گذاشت اونجا ... و با يه كتاب برگشت ... از همون روز سعي كردن به من انگليسي ياد بدن ..ليزا و حفيظ شدن بهترين دوستاي من ... .واي كه چه قدر مي خنديديم ... معلممون هم همه رو بسيج كرده بود براي اموزش به من . 1 ماه توي اون كلاس بودم ... زبانم عالي شده بود ... ولي درساي كلاس ها برام كسل كننده بود چون مادرم توي خونه باهام درساي ايران رو كار مي كرد و درساي ايرانم از اونجا جلوتر بود ... مثلا اونا تازه جمع و تقسيم با مكعب ها رو داشتن ياد مي گرفتن ... من داشتم وارد مبحث هاي جمع هاي 3 رقمي و ضرب و ... مي شدم ...
يه روز مدير مدرسمون اومد توي كلاس منو ليزا رو صدا زد ... بردمون دفتر و بهم گفت از نظر اونا و معلمم بايد يه كلاس برم بالاتر ... واقعا نمي خواستم برم ... دلم مي خواست پيش ليزا باشم ... از كلاس بالايي ها زياد خوشمون نمي اومد ... يه جورايي قلدر بودن .. نمي خواستم برم توي اكيپشون ... ليزا راضيم كرد كه برم ... قول داديم كه زنگ تفريح ها هميشه پيش هم باشيم ... تا كلاس پنجم من .. چهارم او ... همين جوري گذشت ... زنگ هاي تفريح به هم قفل شده بوديم ... روز اخر تا فرودگاه باهام اومد ... خودمو به اب و اتيش مي زدم كه مامان و باباشو راضي كنم بياد باهام ... اونم به مامان و باباي من التماس مي كرد ... ولي .......... فايده نداشت ... مثل هميشه پدر مادرا موفق ميشن ...


http://msmm27.parsaspace.com/iut/Image0005.jpg

amarjani200
2008/12/21, 04:16 PM
با سلام و عرض تشكر از كافر جان
يادش بخير
كلاس چهارم يه معلمي داشتيم ، اسمش خانوم پور رستمي بود. اوايل قيافش جدي بود و يه كمي بداخلاق ولي بعدا فهميديم چه دل مهربوني داره. وقتي ياد خانوم معلممون ميفتم خيلي دلم براش تنگ ميشه... بگذريم
يه روز خانوم معلممون گفت: مرجاني پاشو تكليف بچه ها رو ببين ، هر كي ام تكليفشو انجام نداده بفرست بياد پاي تخته.
خلاصه منم رفتم و چند نفري رو انداختم بيرون و خودمم وايسادم بغلشون.
خانوممون گفت: تو برو بشين.
گفتم : آخه منم تكليفمو ننوشتم.
خانوم پور رستمي اول يه اخمي كرد و يه نگاهي به من انداخت و نميدونم توي قيافه من چي ديد كه يه دفعه زد زير خنده و گفت همتون برين بشينين ...
4 ساله از كرج!

behnaz_arch
2008/12/21, 04:50 PM
اول دبستان !

هنوز 6 سالم تموم نشده بود که مدرسه رفتنم شروع شد ...
یا اشتیاقی بیش از اندازه آرزوی رفتن به مدرسه رو داشتم...
این اشتیاق هم به این دلیل بود که من قبل رفتن به مدرسه فکر می کردم که همه آدما قبل این که برن مدرسه مشکل چشمی دارند و واسه همین هم نمی تونن خطهای کتابارو تشخیص بدن و اون ها رو بخونن !!:redface:
منم می خواستم برم مدرسه که مشکل چشمام درست بشه .... به اونایی که بلد بودن کتاب بخونن حسودیم می شد !!(لیمویی بودم دیگه!)

خیلی ریزه بودم و اصلا به من نمی یومد که اول دبستان باشم !
موضوعی که هیچ وقت فراموش نمی کنم اینه که منو اول دبستان موهامو نمی تونستم جمع کنم ....
طوری که همیشه خدا موهای سیاه و لَختم روی صورتم و تا زیر چشمام می ریخت ... هیچی نمی دیدم و هر آن امکان زمین خوردنم حتی از روی پله ها وجود داشت!
... توان جمع کردنشون رو نداشتم... این موضوع با تِل و پنس هم رفع نشد ...
و من هر زنگ تفریح آروم آروم می رفتم به یه جای ثابت کهشده بود پاتوقم ، تا خواهر بزرگترم که اون موقع چهارم ابتدایی بود بیاد و موهای منو زیر مقنعه ببره که حداقل بتونم جلومو ببینم ... واین شد کار هر روز و همیشگی من !
بعد یه مدت دیگه همه بچه های چهارمی و پنجمی منو می شناختن و هر وقت منو اونطور می دیدن به کمکم میومدن ...:D

گفته باشم بعد یه مدت خودم تونستم یه کم از عهدشون بر بیام !!! :w05:


آخی داستانت خیلی به داستان من و خواهرم شبیه با این تفاوت که من خواهر بزرگتر بودم و موهای لخت و سیاه و لجام گسیخته خواهرم رو مهار می کردم کیفش رو هم بر می داشتم
یه بار که خواستم مغنعه خودم رو درست کنم کیف خواهرم رو ول کردم اونم به این امید که من نگهش داشتم تمام وزنش رو من بود، با کله اومد زمین :redface:

behnaz_arch
2008/12/21, 04:58 PM
اولین باری بود که با خانواده به مشهد اومده بودیم اون موقع کی می تونست حدس بزنه که زندگی من با مشهد رقم خورده خیلی کوچولو بودم اولین بچه دختر یک خانواده که پسر دوست داشتن، :( و من با این احساس گناه بزرگ شدم که چرا پسر نیستم به هر حال، مسافرت مشهد رو البته یادم نمی یاد چون یکسال و نیمه بودم ولی از داستانهایی که تعریف می کنند فهمیدم که بچه ترسویی بودم، عموم برای اینکه منو بخندونه یه هندونه قل داد جلوم منم از ترس تب کردم :biggrin:(خداییش شلوارم با مزه نیست، شلوار دست دوز مامانم که حالا هم نگهش داشتم)
http://img399.imageshack.us/img399/4845/picture213hi7.jpg (http://imageshack.us)

solar flare
2008/12/21, 05:34 PM
سلام
ميشه منم بنويسم؟:redface:
من ته تغاري خونه بودم و خيلي عزيز دردونه خونه يه سال دير رفتم مدرسه اما قبل از مدرسه همه چيز بلد بودم
من خيلي بازيگوش بودم هميشه روزا بازي ميكردم شبا گريه ميكردم كه مشقام مونده بابام مشقامو برام مينوشت
خلاصه معلم هم به خط بابام عادت داشت خيال ميكرد خط خودمه
يه روز كه سر شوق اومدم نشستم مشقامو نوشتم فردا با كلي ذوق مشقامو دادم خانم معلمم نگاه كنه كه ناگهان يه سيلي اومد زير گوشم خانم معلمم ميگفت زود باش بگو مشقاتو كي نوشته؟
هي قسم ميخوردم كه والا بلا خودم نوشتم كسي باورش نميشد
تا كلاس دوم هم با خودم شيشه شير ميبردم مدرسه:child:
يه روز كه تكاليفمو نبرده بودم معلمم اومد كمك كنه شايد دفتر مشقمو پيدا كنه كه شيشه شيرمو پيدا كرد
من كه كلي خجالت كشيده بودم ديگه هيچ وقت شيشه شيرو با خودم نبردم و شير خوردن هم همونجا گذاشتم كنار:w42:

کافر خداپرست
2008/12/21, 08:36 PM
يه روز صبح زود با سر و صداي مامان و اشرف... از خواب پريدم. انگار جنگ امريکا و عراق اتفاق افتاده باشه... که آره! دايي علي خانواده نامزدش رو از تهران آورده خونه بابابزرگ. اون روزا من چمي‌دونستم نامزد يعني چي! فقط مي‌دونستم آق‌دايي علي اسم محبوب منه!

اون روزا برعکس اين روزا، خيلي دوسش داشتم. تنها دايي‌اي بود که وقتي منو مي‌ديد بلغم مي‌کرد منو مي‌نداخت‌ به هوا... خيلي لذت‌بخش بود! اونم من که مادرزادي پرواز رو دوس داشتم... همين کاراش باعث مي‌شد دلم براش تنگ بشه، برا همين بود که تا اسمشو شنيدم، پاشنه کفش رو ورکشيدم و رفتم ببينمش...بدون اين‌که خبر داشته باشم يه دام عشقي در کمينمه!

کافر خداپرست
2008/12/21, 08:53 PM
خونه بابابزرگ طرح معماري‌اش بر اساس خونه‌هاي سنتي و قديمي بود. روي درش دوتا کوبه داشت. يکي به شکل نيم‌دايره، يکي ديگه به شکل چکش بود. کوبه نيم‌دايره‌اي صداي تک تک بم و کلفتي داشت و چکشي صداي تق تق زير و نازک... بعدها فهميدم اولي مخصوص مرداست و دومي مخصوص زنا... اين جوري مشخص مي‌شد بايد يه زن جواب بده و دم در بره يا يه مرد!
بعد که وارد خونه مي‌شدي، يه راهرو بود که از سمت چپ اِل مي‌خورد و تازه وارد حريم خونه مي‌شدي... يه ايوون بزرگ و بلند به عرض سه متر که هشتاد سانت ارتفاع داشت و يه حياط بزرگ با يه حوض هشت ضلعي وسطش...
بابابزرگ معمار بود، احتمالاً نقشه‌ي خونه هم از خودش بود...
اون روز يادم نيست کدوم کوبه رو زدم؛ فقط يادمه رضامون با عمه مريم (عمه‌ي‌ ‌مامانم) بارها با اخم و تخم ازم مي‌خواستن کوبه‌ي گرد رو بزنم -هموني که از صداش خوشم نميومد – تا يه زن سر کار نره و اين همه راه بياد ببينه يه پسر بچه است!

استقلالی
2008/12/21, 09:36 PM
خونه بابابزرگ طرح معماري‌اش بر اساس خونه‌هاي سنتي و قديمي بود. روي درش دوتا کوبه داشت. يکي به شکل نيم‌دايره، يکي ديگه به شکل چکش بود. کوبه نيم‌دايره‌اي صداي تک تک بم و کلفتي داشت و چکشي صداي تق تق زير و نازک... بعدها فهميدم اولي مخصوص مرداست و دومي مخصوص زنا... اين جوري مشخص مي‌شد بايد يه زن جواب بده و دم در بره يا يه مرد!
بعد که وارد خونه مي‌شدي، يه راهرو بود که از سمت چپ اِل مي‌خورد و تازه وارد حريم خونه مي‌شدي... يه ايوون بزرگ و بلند به عرض سه متر که هشتاد سانت ارتفاع داشت و يه حياط بزرگ با يه حوض هشت ضلعي وسطش...
بابابزرگ معمار بود، احتمالاً نقشه‌ي خونه هم از خودش بود...
اون روز يادم نيست کدوم کوبه رو زدم؛ فقط يادمه رضامون با عمه مريم (عمه‌ي‌ ‌مامانم) بارها با اخم و تخم ازم مي‌خواستن کوبه‌ي گرد رو بزنم -هموني که از صداش خوشم نميومد – تا يه زن سر کار نره و اين همه راه بياد ببينه يه پسر بچه است!
خیلی جالب بود :thumbsup2:
یاد دهات خودمون افتادم . الان 7-8 سالی هست که نرفتم.
هنوز مزه نونی که توی تنورای خونگی پخته می شد زیر دندونمه.
راستی آموزشی افتادم همین تهران:w11:

استقلالی
2008/12/21, 10:42 PM
کلاس سوم ابتدایی

اوایل مدرسه ها بود . معلمی داشتیم به نام خانم تقدسی. تمام بچه های مدرسه دوس داشتن معلمشون باشه که از شانس خوبمون به ما افتاد. زنگ فارسی خانم تقدسی داشت درسی می داد در مورد انار ساوه ( البته درست یادم نیستا) وسط درس تو حال و هوای خودم بودم که خانم تقدسی به شکل وحشتناکی اومد دستمو گرفت برد تو اتاق دبیران. بعد از کلی گشتن توی کیفش یه آیینه کوچیک در آورد و گفت خودتو نگاه کن :mad:. نگو سر کلاس چنان مداد قرمز جویده بودم که تمام دور دهنم قرمز شده بود. فکر کنم خیلی گشنه م بوده.:w15: نمیدونم این وسط خواهرم تو مدرسه ما چیکار میکرد؟:w20: با دیدن خواهرم بغضم ترکید و تا یه ساعت گریه کردم :crying:

http://i44.tinypic.com/29en32c.jpg

کالیگولا
2008/12/21, 10:59 PM
خاطرات بچه گيمو تو گورستان ذهنم دفن كردم! اونقدر عميق كه حتي نمي تونم از زير خاك بكشمشون بيرون! اصلا يادم نيست گئرستانه كجا بود..آخه وقتي ازش ميومدم بيرون تابلوي "به سمت گورستان"رو كندم و سوزوندم!.....

Parisa R
2008/12/22, 12:09 AM
اولین روزی که راه افتادم خندان و شاد رفتم تا مدرسه رو خوب یادمه! اونقدر تو عالمه بچگی غرق بودم که نفهمیدم چرا سال بعد مجبور شدم برم مدرسه، حالا می فهمم که باید یک سال دیرتر می رفتم مدرسه آخه اسفندی بودم ولی از اونجایی که به نظر خونواده باهوش بودم سعی داشتند من رو به موقع بفرستند مدرسه که البته تیرشون خطا رفته بود...
به هر جهت سال بعد با کوله باری از تجربه راهی مدرسه شدم و تو دلم به بچه هایی که از مدرسه رفتن می ترسیدند و گریه و زاری می کردند کلی می خندیدم...توی راه یه دوست هم پیدا کردم که اسمش یادم نیست الان...آخه از همون زمان هم کلی غرق عالم بچگی بودم و اتفاقهای دور و برم برام خیلی مهم نبود...دیگه از روز اول مدرسه چیزی یادم نمیاد ولی چند تا خاطره از روزهای مدرسه دارم که بعداً براتون میگم!:w36:

Parisa R
2008/12/22, 12:26 AM
یادش به خیر چقدر دوستش داشتم ... اسمش خانوم امیری بود البته اون اول ازش می ترسیدم یه کم آخه ابروهای پرپشتی داشت و من همیشه فکر می کردم چطور یه خانم میتونه اینهمه ابرو داشته باشه!!!
یادمه همیشه زیر میز بودم یا داشتم پاک کنم رو برمی داشتم یا می رفتم زیر میز یواشکی با بغل دستیم حرف بزنم...یه وقت فکر نکنید من بچه شری بودم ... اتفاقاً اونقدر خجالتی بودم که به زور حرف می زدم...
از زمان قبل از مدرسه نقاشیم خوب بود برای همین وقتی برای اولیت بار سر کلاس نقاشی کشیدم مامانم رو مدرسه خواستند آخه من تنها کسی بودم که گنبد مسجد رو متفاوت کشیده بودم. آخر سال هم بیست .و یکی بیست داشتم توی دفتر نقاشیم....
درسمم خوب بود ولی یادمه معدلم بیست نشد....
چه روزای خوبی بود ... روزها به اندازه ی لذت من از اونها طولانی می شد ... مثل الان وقت کم نمی آوردم برای با خودم بودن...

Sparrow
2008/12/22, 12:54 AM
سلام،
از اونقدری هام عکس تو کامپیوتر نداشتم یه نمه کوچیکترش رو گذاشتم:


http://i42.tinypic.com/15376ns.jpg


خوب خاطره که زیاده،آخه من بچگی هام گندکاری زیاد میکردم،اما خوب تا بیاد یادم بیاد یه ذره طول میکشه.باید بشینم یه گوشه،یک کمی تفکر و احساس پشیمانی و ندامت بعد بنویسم.ایشالله پست بعدیم....

Parisa R
2008/12/22, 01:02 AM
بهترین جای دنیا برام پشت بوم خونه بود با اون کبوترهای خوشگل و نجیبش که هر وقت براشون دونه می پاشیدم از دورترینش شروع می کردند به خوردن... هیچ جوجه کبوتری نبود که من آمارش رو نداشته باشم ... هر روز پشت بوم خونه که اون روزها برام خیلی خیلی بزرگتر از امروز بود ، خوب می گشتم ببینم کبوتری تخم گذاشته یا نه ، البته از قبل می دونستم کجا لونه می کنند ، وقتی کبوتری منتظر جوجه اش بود براش یه کمی دونه می بردم که زحمت نکشه برای خوردن دونه جوجه اش رو تنها بگذاره... چه جوجه های زشت ولی دوست داشتنی بودند ... هر کبوتری فقط دو تا جوجه داشت که یکیش یک روز از اون یکی بزرگتر بود ... هیچوقت به تخم یا جوجه کبوترها دست نمی زدم چون خوب می دونستم مامانشون بوی دستم رو میفهمه و با جوجه اش قهر می کنه...
چه روزهایی بود...

Parisa R
2008/12/22, 01:02 AM
بهترین جای دنیا برام پشت بوم خونه بود با اون کبوترهای خوشگل و نجیبش که هر وقت براشون دونه می پاشیدم از دورترینش شروع می کردند... هیچ جوجه کبوتری نبود که من آمارش رو نداشته باشم ... هر روز پشت بوم خونه که اون روزها برام خیلی خیلی بزرگتر از امروز بود رو خوب می گشتم ببینم کبوتری تخم گذاشته یا نه ، البته از قبل می دونستم کجا لونه می کنند ، وقتی کبوتری منتظر جوجه اش بود براش یه کمی دونه می بردم که زحمت نکشه برای خوردن دونه جوجه اش رو تنها بگذاره... چه جوجه های زشت ولی دوست داشتنی بودند ... هر کبوتری فقط دو تا جوجه داشت که یکیش یک روز از اون یکی بزرگتر بود ... هیچوقت به تخم یا جوجه کبوترها دست نمی زدم چون خوب می دونستم مامانشون بوی دستم رو میفهمه و با جوجه اش قهر می کنه...
چه روزهایی بود...

کلروفیل
2008/12/22, 01:09 AM
کلاس اول دبستان بودم که جنگ ایران و عراق شدت بیشتری پیدا کرده بود ، هر روز یه گوشه شهر یه بمب میفتاد و... به اجبار خونه رو رها کردیم ، رفتیم باغمون .برق نداشتیم .مدرسه نبود...مادر و پدر هر 2 معلم بودن ،واسه همین خودشون ما رو درس میدادن تا یه روز پدر گفت یه مدرسه تو دهات نزدیک اینجا برام پیدا کرده ... آخرای پاییز بود ...یه پلوور بافتنی پوشیدم با شلوار میل کبریتی ، یه چکمه لاستیکی قرمز ، چون به خاطر بارندگی شب گذشته همه زمین گل شده بود .. و مقنعه...
مسیرو باید پیاده میرفتیم ...پدر یادم داد تا بتونم از برگشتن تنها برگردم باغمون...رسیدیم مدرسه ...خدای من ! به اینجا میگن مدرسه؟ یه کلاس تاریک با میزای چوبی نیمه شکسته ..دیوارای سیاهو کثیف....چه جالب پسر و دخترا با هم سر کلاسن! دخترا روسری رنگی سرشونه! چرا همه لری حرف میزنن! نمیفهمیدم چی میگن .اونا هم مثل یه ادم عجیب غریب نگام میکردم!

معلم اومد .درسشون گ مثل گرگ- گوسفند بود .
درس و که میداد من هر چی گوش تیز میکردم متوجه نمشدم! لری درس میداد! لهجشو نمیفهمیدم! خیلی فرق داشت با حرف زدن پدرم...
کم مونده بود اشکم درآد وقتی گفت از درس امروز میخواد دیکته بگه!
دیکته رو گفت و واسه اولین بار تو عمرم صفر گرفتم! اصلا نمیفهمیدم چی میگه تا بخوام بنویسم!

تمام مسیر رو تا باغمون گریه کردم...چکمه هام بهشون گل چسبیده بود و سنگین شده بودن...مدام میخوردم زمین ... گریه کنان به این فکر میکردم که چرا پدرم منو فرستاده بود مدرسه....من این مدرسه رو دوست ندارم... مدرسه خودمونو میخوام....که وقتی صدای آژیر قرمز بلند میشد میرفتیم پناهگاه...

این اولین و آخرین روزی بود که رفتم مدرسه صحرایی... چند روز بعد پدرم یه رادیو باطری خور خرید تا از رادیو درس گوش کنیم...:gol:

محـسن ز
2008/12/22, 02:44 AM
یادم آمد شوق روز گار کودکی
مستی بهار کودکی
یادم آمد آن همه صفای زندگی
خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت
آسمان جلال دیگر پیش من داشت
شور حال کودکی بر نگردد دریغا
قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا
امشب دیگه چیزی نمیتونم بنویسم آنقدر در حال هوای کودکی غرق شدم که همه رشته افکارم توی زمان کودکی جا ماند شاید وقتی دیگر
ممنون از همه مخصوصا از کافر به خاطر تایپیک متفاوت

russell
2008/12/22, 03:27 AM
اول دبستان !

وایییییییی ... :cry: چه روزی بود روزی که ...

فامیلی خانوم اول دبستانم و یادم نمیاد چون همیشه به اسم کوچیکش صدا می زدم ، شهناز خانوم !
.....
بعد 2-3 ماه از شروع مدرسه یه روز شهناز خانوم و خانوم مدیر اومدن کلاسمون !
مثل اینکه می خواستن چند تا از بچه هارو که تاریخ تولدشون یه چند روزی کمتر از 7 سال بود مرخص کنن که برن خونه و سال بعد دوباره بیان بشینن کلاس اول دبستان !
خب من از نظر سنی و قیافه ای از همه کوچولوتر بودم ... منم که عاشق مدرسه !:)
اون روز مامانای فاطمه و رضیه دو تا از همکلاسیام هم اومده بودن مدرسه، اونم با چند تا هدیه تو دستشون که مگه با همین کادوها فاطمه و رضیه رو که به بچه ها و مدرسه دلبسته شده بودن راضی به جدایی بکنن !!! (منو فاطمه تازه با هم دوست هم شده بودیم )
یکی نبود به اونا بگه یا از اولش اسمشونو نمی نوشتین یا این که الان هم دلشونو نمی شکستین ...:cry:
خیلی میترسیدم از این به من هم بگن تو هم بلند شو ! ساکت و آروم و دست به سینه نشسته بودم که کسی بم گیر نده ... آخ ... چه خوش شانسی بزرگی ... این بزرگ گرفتن شناسنامه ام به دادم رسید و گرنه خداییش انصافه به خاطر 1 ماه یا شاید چند روز ....:w05:
با کلی قربون صدقه رفتن فاطمه و رضیه بلند شدن ... هر دو شون بغض داشتن ... منم همینطور !:w24:
هدیه هاشونو دستشون داده بودن ! داشتن می رفتن که،... فاطمه وقتی داشت از در کلاس بیرون می رفت برگشت و به من نگاه کرد ... داشت گریه می کرد ... چه نگاهی بود می تونستم از تو نگاهش تنفر از خودمو ببینم ، حتما داشت به این فکر می کرد که چرا به من نگفتن برو ..... بخیر گذشت ... اما هیچ وقت استرس و اضطراب اون روز از یادم نمیره ...
بالاخره سال اول دبستان با معدل 20 تموم شد .

JU JU
2008/12/22, 07:16 AM
عجب دورانی بود
هیچ عکس از کودکی ندارم، فقط یه عکس تپلو از یه سالگی شاید که شاید به من نسبت دادنش، چون من زیبا نبودم، بخوبی میدونستم داداش بزرگمه که خیلی دوستش دارم، از عکس گرفتن همیشه فراری بودم، با اون موهای در هم بر هم و فر، چند سالی نگذشته بود که موهام حالتش رو عوض کرد، فکر میکنم 4 سالگی بود، به سختی چند تا عکس از این دوران دارم و همینطور دوران بعد، یا بالای چشم سمت چپم بانداژ بود یا سمت راستی، همیشه یه جاییم شکسته بود :D موهام خرمایی طلایی شده بود، موهام کلی خوشمل و دوست داشتنی شده بودن، دیگه فر نبود، چند سالی گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم، البته زیاد نه :D رنگ موهام همون حالت سابق ولی تیره تر شده بودن،‌ حالتشون کمی عوض شد، کمی هم بیشتر

تمام خاطراتم برگشت به موهام

تا فردا پس فردا عکس هم میزارم !

JU JU
2008/12/22, 07:22 AM
یادمه ساله سوم دبستان بودم، مثه یه چیزی کتاب میخوندم، البته علاقه ای به کتابای درسی نداشتم ولی همیشه نمره هام 20 بود بجز املای امتحانات آخر، چی میگن ؟ ترم؟ ثلث سوم فکر کنم :D شدم 18، هرچی بود برف داشت، شیطنت کردم، از هم جدا نشوتم آخره کاغذ و قسمت دوم رو با - به سطر بعدی ارجاع دادم که یه نمره کم کرد و دیگری یادم نمیاد !
با داداشم رفتیم کتابخونه، البته شهر کوچیک خودمون نه، چون شهر کوچیکمون مثل الان بی شباهت به بیابان نیست ! کتابی رو انتخاب کردم و برداشتم برای مطالعه، دفعه اولم نبود که میخواستم کتاب قرض بگیرم، اینبار کسی که کتابا رو ثبت میگرد یادمه یه دخمل بود، گیر داد به داداشم، گفت تو از اون استفاده میکنی که کتاب بگیره خودت بخونی :surprised: داداشم کلی خندیده بود و بهم افتخار میکرد، 9 سال ازم بزرگتر بود و من کتاب‌هاش رو براحتی مطالعه میکردم، همیشه اهل کتاب بود و کتاب خوندن، همین الان هم همینطوره
داداشم بهم افتخار کرد، هنوزه افتخار میکنه ولی میگه از چیزی که داشتی استفاده نکردی و دور افتادی !

راست میگه، اون موقع ها خیلی از خودم خوشم میومد تا الانا، اون موقع یه فرد مفید بودم ولی الان ؟!

JU JU
2008/12/22, 07:28 AM
داداشم رفت تهران، ازم دور شد، من خیلی دوستش داشتم و دارم، مهندسی شیمی دانشگاه تهران، عاشق این رشته شدم، خیلی دوستش داشتم، حتمن رشته خیلی خوبی بودش و هست
فکر کنم من سال اول راهنمایی بودم، همیشه منتظر بودم برگرده زودی، کلی کتاب میاورد، هم واسه خودش که اینجا مطالعه کنه وقت آزادی که داره، هم برا من و داداش کوچیکترم، من همه رو میخوندم بعضیاشون مغزم هنگ میکرد میزاشتم کنار :D
دیگه گذشت، ازم دور شد، دور و دورتر، خودمم از خودم دورتر شدم، سال سوم دانشگاهش بود که فهمیدم از رشته اش بنا به دلایلی علاقه ای نداره و داره فاصله میگیره، گفت یه اشتباه بوده، یه اشتباه که اگه کسی رو اگه داشت راهنماییش میکرد و الان بهترین تو این رشته بود! دانشگاهش تموم شد و من بزرگتر، سرباز بود، برمیگشت خونه من نمیشناختمش :surprised: آخه این قیافه بود تو داشتی ؟ کچل :w00:
کنکور داد دوباره، و شد دیجیتال گرافیست دانشکده صدا و سیما تهران، و الانم با پایانه ترمه 5م من اون هم لیسانسش رو میگیره و میره واسه ارشد و موفقتر از پیش میشه

JU JU
2008/12/22, 07:30 AM
ببخش کافری از حد مجاز گذشتم
آدما گاه با هم بزرگ میشن، عاشق میشن، دوست دارن
و من عاشق بودم و هستم، دوستش دارم و خاطراتم ماله داداشمه، منو داداشم

چیزی رو که با هیچ چیزی عوض نمیکنم

خاطرات و زندگی آدم همیشه تغییر میکنن، همیشه خوده آدم تنها نیست که زندگی میکنه، همیشه عشق و زندگی نفری تو ذهنته که دوستش داری و اونه که برات میشه یه واقعیت

بابك طراوت
2008/12/22, 08:02 AM
كلاس دوم راهنمايي بودم ... مدرسه ما كه توي خيابان جشنواره تهرانپارس بود... واقعا مقر گشتاپو بود چون تنبيه بدني بشدت اونجا رواج داشت ... نميدونم چرا ولي دبير ادبياتمون رفت و يه دبير تازه برامون اومد... كه البته شناختي از كلاس نداشت ... يه روز يه چند تا فعل پاي تخته نوشت و گفت كه به زمانهاي مختلف صرف كنيد و بنويسيد... واسه من كه هميشه شاگرد زرنگ كلاس بودم چيزي نبود ...واسه همين شروع كردم به دوست كنار دستيم توضيح دادن ... كه يكدفعه دبيرمون گفت كه چرا با بغل دستي صحبت ميكنم و اينكه تكليفي كه گفتم كو؟ من ميخواستم توضيح بدم كه يهو خودكارم افتاد رو زمين و نگاهم به پاهاي دبيرمون افتاد و ديدم روي زمين نيست... خيلي تعجب كردم و ترسيدم كه يهو علتش را فهميدم.... يه سيلي محكم به صورتم خورد و به همون شدت طرف ديگه صورتم ... جز صداي ونگ كه توي گوشم ميومد هيچ صدايي را تا آخر كلاس نمي شنيدم ... جاي انگشتهاش روي صورتم پف كرده بود... رفتم تا با آب صورتم رو بشورم ولي جريان آب را حس نميكردم... از مدرسه نرفتم خونه و رفتم توي محل با بچه هاي محل بودم تا شب شد و وقتي مطمئن شدم كه ورم صورتم پخش شده و ميشه وانمود كرد كه اتفاقي نيفتاده رفتم خونه .... از اون وقت ببعد و تا حالا احساس ميكنم آستانه شنوايي ام كاهش پيدا كرده...


http://www.postimage.org/gx1MIo9r.jpg (http://www.postimage.org/image.php?v=gx1MIo9r)

بابك طراوت
2008/12/22, 08:35 AM
اول راهنمايي بود ... مثل هميشه اول صبح توي حياط مدرسه صف بسته بوديم كه قرآن و ترجمه خونده بشه و بريم سر كلاس... ترجمه كه تمام شد ... فكر ميكنم اسمش حسيني بود (ولي تمام چيزي كه ازش توي ذهنمه شلوار سوراخ سوراخش بود كه حكايت از وضع مالي نابسامان خانواده اش داشت) به جاي صلوات گفت: دم به دم بر همه دم بر گل رخسار محمد صلوات .... اين جمله كه به جاي صلوات گفته شد، براي ناظممون آقاي كميلي ناخوشايند بود... واسه همين جلوي صف و روي سكو بشدت اونو كتك زد و از اونجايي كه تنومند بود با دستهاي كلفت ... خون از سر و صورت دوستم روي هوا مي پاشيد ...

سالها گذشت و يه روز كه داشتم ميرفتم دانشگاه، سوار يه پيكان شدم ديدم كه راننده آقاي كميليه! وقتي گفتم كه شما ناظم .... نبوديد و .... هر چه تلاش كردم حاضر نشد كرايه بگيره...
چند وقت بعد از يكي از دوستهام شنيدم كه بعلت سرطان فوت كرد ...

شايد بهتره من خاطره نگم :cry:

بابك طراوت
2008/12/22, 11:46 AM
كلاس پنجم، دبستان جلوه دانش تهران بودم ... يادمه فقط يه دونه دستشويي داشت و صفش هم شلوغ ... يه سرسره جلوي دستشويي بود كه بچه ها همش سر ميخوردن تا نوبتشون بشه:D

mahtabi
2008/12/22, 01:40 PM
سلام به همه
یادش بخیر،حدودای 69 بود که من اون موقع اول دبستان بودم و خواهرم (کلروفیل جونم)توی همون دبستان کلاس پنجم بود.
آخ که چه روزای خوبی بود.اون موقع ها پدرم با گلرخ رفته بودن آلمان و من مجبور بودم تنهایی برم مدرسه.اما عوضش وقتی دادشم می اومد من رو می گرفت رو شونه هاش و کلی ذوق می کردم که دارم از اون بالا همه رو میبینم و دوستام همه اون پایینن.
بعد 15 روز که گلرخ جونم اومد اونقدر خوشحال شدم که نگو،آخه نمی دونین یه شکلاتایی آورده بودن واسم که هنوزم توی خوابم مثلشون رو ندیدم .بعدشم وقتی که می رفتیم مدرسه ،من بعد از اینکه زنگ مدرسه رو میزدن میرفتم در کلاسش وای میسادم و تفلک رو مجبور می کردم تا با پول تو جیبیش واسم آبنبات خروسی بگیره.
اممممممم.کلی خوشمزه بود.رنگ رنگی ،هنوز رنگش یادمه.تازشم هیچی بهش نمی دادم و تا خونه جلوش آبنبات رو با لذت لیس میزدم.

اینم یه خاطره از کوچولوییهام.

*mahdi_joker*
2008/12/22, 03:45 PM
کلاس اول دبستان بودیم.هیچ وقت درسم خوب نبود.حتی همون اول.یه املا معلم گفت که من شدم 7!!!
صدام کرد که پاشو بیا جلو.رفتم کنار میز معلممون که خیلی هم دوستش داشتم.خانم افشین بود فامیلش.همه غلط هام رو گفت و من پاک می کردم و درستش رو می نوشتم.بعد هم بهم یه 19 داد گفت برو بشین.یادش می افتم خندم میگیره.
یه بار هم پسرش رفت بوفه مدرسه و کلی چیز خرید و بچه ها رو مهمون کرد.به بوفه چی هم گفت مامانم میاد پولش رو میده.اون روزها پولش شد 1200 تومان.خیلی بود.ما هم تا میشد خوردیم.مخصوصا از اون بیسکوییتها که وسطش خامه بود.من خیلی دوست داشتم.قیمتش 25 تومن بود.همیشه خامه وسطش رو می خوردم و خود بیسکوییت تو سطل بود.:D

همیشه وقتی زنگ می خورد من می رفتم کلاس دومی ها که صدای زنگ به کلاسشون نمی رسید رو صدا میکردم که زنگ خورده.با معلمشون بیش از معلم خودمون رفیق شده بودم.سال بعد که رفتم کلاس دوم رفتم تو کلاس همون معلم.خانم میثمی

کلاس سوم یه معلم داشتیم به اسم خانم شرف الدین.طبق معمول این هم منو خیلی دوست داشت.نمی دونم چرا همه معلمها دوستم داشتن.قرار بود برای گروه تئاتر مدرسه بازیگر انتخاب کنن.گفتن هر کس بیاد بدون حرف زدن یه لیوان اب بخوره ببینیم کی بهتر بازی میکنه.همه می رفتن اب می ریختن تو لیوان,می خوردن و میشستن.من رفتم سر کابینتهای تخیلی و زدم لیوان واقعی که خودم داشتم رو از کابینت انداختم و شکستم.همه فکر کردن تصادفی بود.اما من از عمد این کار رو کردم.بعد جارو و یه لیوانه دیگه و سر یخچال و یه پارچ اب تو لیولن و بعد هم خوردن.یادم نمیره معلممون چقدر واسه اینهمه ابتکار و اینکه واقعا زدم لیوان رو شکوندم ذوق کرد.کلی واسم دست زد:)

کلاس چهارم یه معلم داشتیم به اسم خانم معین.(خواهر معین وزیر سابق فناوری و اطلاعات)اون هم منو خیلی دوست داشت.همیشه ازش الهام می گرفتم.واقعا با وقار و با شخصیت بود.قشنگ نبود اما من خیلی دوستش داشتم.سمت چپ و راست کلاس رو تبدیل کرده بود به 2 گروه.اخر هر روز امتیاز هر گروه که بر اساس کارها و درسها و اخلاق و این حرفها بود بیشتر بود برنده بودن.معمولا امتیاز در اخر روز چیزی حدود 10 تا 20 می رسید.یه روز معلم قبل از اینکه شروع کنه به درس دادن سوالهایی پرسید که من از قبل می دونستم.اخه اون موقعها عشقم خوندن کتاب در مورد مسائل علمی و فضا و اینها بود.خلاصه تو یک روز تنهایی 9 امتیاز گرفتم.یادم نمیره که انگار اسمون شده بود واسه من.انگار من شده بودم پادشاه از بس که احساس غرور می کردم.

کلاس پنجم یه معلم داشتیم که نه اسمشو یادمه نه دوست دارم یادم بیاد.خیلی زشت و بد اخلاق بود.یه چیزی تو مایه های دیو.همیشه اذیتم میکرد.اینقدر ازش میترسیدم که خدا بدونه.خدا ببخشتش.من از اون سال واقعا از دزس متنفر شدم.همیشه کارم شده بود موشک بازی و زدن ماش به پشت سر بچه ها با لوله خودکار.اخه از همون کلاس اول همیشه ردیف اخر جام بود.قدم بلند بود دیگه.یادم نمیره یه بار موشک خورد به تخته وقتی معلم داشت درس میداد.خیلی ترسیدم

hamid_a
2008/12/22, 04:16 PM
احسان جان مرسی خیلی عالی بود

من بلد نیستم مثل شما ها خاطراتم رو بگم چون انشاء من خیلی ضعیف بود همیشه با تک ماده قبول می شدم ;)

چن تا عکس از بچه گی های خودم براتون می ذارم سعی می کنم چن تا خاطره هم براتون بنویسم و تعریف کنم فعلا همین

:gol:

ببخشید کیفیت خوبی نداره من اسکنر نداشتم و از روی عکس گرفتم



http://ufile.info/up/files/li9luy2c33d7kq0p8ngu.jpg


http://ufile.info/up/files/3cyrrowokctj1hsrnolm.jpg

http://ufile.info/up/files/825ftvxouq14znvhn2qz.jpg

http://ufile.info/up/files/lr2tgexmjbd1ew9onfnr.jpg

http://ufile.info/up/files/pvw1guhb4id57scm8y1u.jpg





این رو هم خودم خیلی دوست دارم

http://ufile.info/up/files/ab33x51f6gnk32dtwq65.jpg

JU JU
2008/12/22, 04:35 PM
این عکس کنار دوتا داداشام واسادم، خیلی کوچوولووو بودیماا :D :child:
http://man-ha.persiangig.com/document/DSC00002.JPG

آخی نی نی کوچولو رو باش :w12: عجب ژستی گرفته :D

http://man-ha.persiangig.com/document/DSC00004.JPG

اینجا پام شیکسته بودش :w11: الانم دستمو ناقص کردم پام غریبی نکنه :w16:

http://man-ha.persiangig.com/document/DSC00008.JPG

اینم علاقه عجیب من به حیوونات رو میرسونه

وقتی پام شیکست یه بزغاله سیاه رنگ کوچولوو گیرم اومد، الان که دستم شیکست هیچی گیرم نیومده :w06::cry::cry:

http://man-ha.persiangig.com/document/DSC00005.JPG


بخاطر کیفیت بد عکسا ببخشین دیگه، هم قدیمی هستش هم اسکن نشده !

کافر خداپرست
2008/12/22, 04:35 PM
وارد خونه بابابزرگ که شدم، روي ايوون يه سفره 9متري پهن بود با کلي آدم دورش مشغول صبحونه... سفره خيلي با سليقه چيده شده بود و توي کاسه‌هاي کوچيک، عسل ريخته بودن با يه کره روش، به آدم چشمک مي‌زد! اين سفره لااقل براي من که بيش‌تر وقتا صبحونه رو پيش از ظهر روي درِ جانوني مي‌خوردم چشم‌نواز بود!
من از همون بچگي نسبت به جمع ناآشنا،‌غريبگي مي‌کردم، برا همينم يه سلام کوچولو و هول‌هولکي کردم و بعد فرار توي اتاق... هرچي صدام کردن جواب ندادم. مهمونا اسمم رو مي‌پرسيدن.... صبحونه که تموم شد، با نازکشي دايي، تو جمعشون رفتم... يه جمع پاستوريزه، از اون خونواده‌هاي مذهبي به اصطلاح با کلاس!

من دقيق نفهميدم دايي‌ام نامزدش رو از کجا گير آورده، فقط از گوشه و کنار چند بار شنيدم از طريق برادر زنش که اونم توي وزارت خارجه بود! دايي علي تيريپ روشنفکراي انقلابي رو داشت چيزي شبيه شريعتي... از پيش از انقلاب توي بحبوحه‌‌‌ها فعاليت داشت. عشقِ ليدر بود! همين روحيه‌اش اونو به جاهايي رسوند اما خيلي چيزام ازش گرفت... اين روزها توي وزارت نفت مي‌لومبونه و ديگه هيچ‌ تناسب فکري و رفتاري بين من و اون نيست... ديگه شديم مث غريبه‌ها! هرچند اين تقابل فقط با او نيست، از وقتي خودم رو پيدا کردم و شناختم، با تمام طايفه با هرکدومشون به نوعي در تقابلم... احساس که نه، به واقع تنها شدم...

کافر خداپرست
2008/12/22, 04:37 PM
کجا بوديم؟ آهان توي جمع خانواده‌ي نامزد دايي‌ام!
کم کم سرمو بلند کردم و چهره‌هاشون رو ورانداز کردم. توي جمع يه دختر تقريبا هم‌سن و سال به چشم مي‌‌خورد... آروم و با وقار نشسته بود... چند ثانيه‌اي چشام بهش خيره موند، سرشو انداخت پايين، همين باعث شد ديگه نيگاش نکنم... ساکت و با وقار بود (اينو يه بار گفتم... به شما چه؟ دوس دارم دوبار بگم!) سبزه بود و يه نمه سيبيل هم روي لباش سبز شده بود. خوشگل نبود اما مليح و با نمک بود... همين طور باقار بود! پيش از هر چيز رفتار مؤدبانه‌اش منو گرفته بود...

اون روز دسته جمعي رفتيم سر مقبره‌ي شيخ ابوالحسن خرقاني... توي راه ديگه باشون گرم شده بودم... تازه فهميده بودن چه پسربچه‌ي هنرمندي‌ام! آهنگاي درخواستي‌شون رو با هنرمندي‌ تمام با سوت اجرا مي‌کردم... کفشون بريده بود! آهنگايي که زدم يادمه: ميشل استروگف،‌ آهنگي از تئودراکيس (حکومت نظامي) و به درخواست اونا يکي هم از فيلم محمد رسول ا...
نفيسه اما همچنان ساکت بود، شايد اونم اين‌طوري برام خودنمايي و هنرنمايي مي‌کرد! اون روزا يه مرزبندي نامرئي اما قدرتمندي بين دخترا و پسرا حاکم بود... مثل حالا نبود که جلوي چش پدر و مادرا اونم توي روز روشن دختر و پسر با هم چت کنن يا چميدونم تلفني حتا صبحت کنن! برا همين نمي‌شد مستقيم نفيسه رو مخاطب قرار بدم يا مثل فرنگيا بش دست بدم و باش گرم بگيرم!
منم البت صبرم زياد بود!:w05:

*mahdi_joker*
2008/12/22, 04:47 PM
5 سال بیشتر نداشتم که میرفتم پیش بابام.بابام تو بازار بود.یه شب وقتی داشتیم میبستیم که بیایم خونه من هم حس بشر دوستانم گل کرد و خواستم کمک کنم.شاگردمون گفت نمیتونی.اما من طاقه رو برداشتم و همینجور عقب عقب رفتم تا بالاخره وایسادم.البته خودم نه ایستادم.بلکه این سرم بود که از عقب رفت تو دیوار و نگه داشت من رو.:confused:اینقدر گریه کردم که خدا می دونه:cry: اما یه مزیت داشت.بابام واسم پاستیل خرید.من خیلی دوست داشتم و خوشمزه بود:D

مامانم میگن که حدود 3 سالم بوده و نشسته بودیم تو تاکسی که یه دفعه من با راننده تاکسی پسر خاله شدم و در حالی که همه تو تاکسی ساکت بودن من هوس کردم دم گوش راننده که پشت سرش بودم یه جیغ بنفش بزنم.در یک عملیات انتحاری چنان دادی میزنم که راننده از ترس میپره جلو و کلش میخوره به شیشه.مامان میگه نمیدونستم بخندم:biggrin: یا خفه ت کنم و خجالت بکشم:redface:

از کلمات ابداعی خودم هم باید بگم که:
مرقا(م و ر را با کسره بخونین)=نگاه کن.
از اینجا شما میتونین درک کنین که با یکی از بزرگ ادب دانان در عصر معاصر روبرو هستین:)

من 1 سال و 7 ماه داشتم که خواهرم به دنیا اومده.روایتی هست که میگه عمده ترین بازیه ما این بوده که اون می خوابیده و من میپریدم رو شکمش.البته از روی حسد نبوده.فقط یه بازی بوده;)

تو راهنمایی واسه مدیر اعلامیه فوت درست کردیم و رو در و دیوار چسبوندیم:razz:

سن مشخص نیست اما روایت معتبره و چند راوی هم تایید کردن که یه بار حس انسان دوستانه و کمکمندانم گل میکنه و میرم سر جیب بابام.هر چی پول بوده میریزم تو صندوق صدقه.صدقه رو هم که نمیشه برداشت.نتیجه اینکه یه حالی به خانواده دادیم و کلی ثواب کردیم:D

هنوز که هنوزه معتقدیم که هر انسانی باید یه پاتوق داشته باشه که باهاش حال کنه و با رفتن به اونجا اروم بشه.ظاهرا پاتوق من زیر میز تلویزیون بوده.از این مورد عکس در اختیار هست که متاسفانه نمیشه بگذارم .سن 8 ماهگی.:smile:

از هنرهای تکمیلیم میتونم به فوتبال تو سالن اشاره بکنم که موجب شده بود تابلوی سالم رو دیوارها نباشه.:surprised:

بازی با فندک هیچ وقت به کودکان توصیه نمیشه.شاید یکی از دلایلش که من فهمیدم اینه که موهای خواهرهاشونو اتیش نزنن.البته مامان اونجا بودن و به موقع خاموشش کردن.اما کلا توصیه نمیشه.:eek::surprised:

اتیش زدن موتور هم تو حیاط کاره جالبیه و توصیه میکنم یه بار تست کنین.البته به باباتون بگین که به موقع برسن که اتیش به باک نرسه.مشکلی که هست اینه که احتمالا کتک بخورین و خودتون هم که پشیمونین با گریه های روی گونه هاتون به باباتون بگین :
اره,حقمه,اگه منفجر میشد چی؟ و اینقدر ادامه بدین که باباتون در حین زدنتون گریشون بگیره.راوی سن رو یادش نمیاد اما بین 6 تا 9 سالگی بوده:cry::cry:

soha.soha
2008/12/22, 05:31 PM
این تایپیک منو تو یه حال و هوای دیگه ای برد ...
شاید بعدا منم نوشتم
الان نه.....

*mahdi_joker*
2008/12/22, 05:32 PM
کافر جان سلام
ببخشین که ما تو تاپیک شما دخالت کردیم.شما تاپیک رو تو تالار ادبیات زدین و من احتمال میدم هدفتون بیشتر داستان نویسی بوده تا بیان خاطرات,وگرنه تو گفتگوی ازاد یا زنگ تفریح میگذاشتین.
امیدوارم ببخشین که من این چندتا پست رو زدم.شما بگذار به حساب داستان کوتاه.اونم تو یک خط!!
دیگه مزاحم نمیشم.اخه من اگه بخوام داستان بنویسم مثل شما که از اولش رو شروع کردی مجبور میشم صبخ تا شب اینجا بنویسم.اخه پر حرفم و نمیتونم به زیباییه شما داستان رو درست و جمع کنم.از کناره هاش هی از دستم در میره داستان.
ببخشین اگه مزاحم شدم.
شاد و موفق باشین:gol:

Sharif_
2008/12/22, 06:29 PM
5 سالم بود
قرار بود برم امادگی
برام کیف که نخریده بود،ماله خواهرم بود مونده بود واسم ولی اصلا به اون فکر نمیکردم. یه حالی عجیبی داشتم .مامانم واسم شش ماه بود یه کت دوخته بود.نمیدونم چطوری بگم چطوری بود ، سفید بود با خالهای سیاه یا سیاه بود با خال های سفید
میشه گفت چارخونه بود ، به هر حال خیلی دوسش داشتم، تو این شش ماه یه بار هم نپوشیده بودمش
اخه میخواستم روز اول آمادگی نو باشه
اخه تو بچگی لباس نو زیاد نداشتم
روز موعود رسید و من یه شلوار پارچه ای مشکی ، پیرهن سفید کفش کتانی و کت دوست داشتنیمو پوشیدم
(بذار یکم ادبیاتیش کنیم) میشه گفت تو پوست خودم نمی گنجیدم
بابام منو سوار ماشین کرد ، وقتی به بابام نگا میکردم یه جورایی حس میکردم داره میخنده ولی نمیدونستم چرا
وقتی رسیدیم اونجا یه حیاط بزرگ داشت ، دور تا دور با میله های اهنی حصار کشیده شده بود
از کنار ساختمون یه رود داشت رد میشد(خدا زیاد ترش کنه عجب ابی)
حیاط همش چمن بود فقط بعضی جاهاش سنگ فرش بود واسه رد شدن
وسط حیاط یه درخت بود برگش یکم زرد شد بود ، به بابام گفتم درخت چیه
بابام گفت درخت الوچه
میدونستم چرا میدونه
چون بغل ساختمون امادگی ، اداره ای بود که بابام اونجا کار می کرد
زیر درخت یه نیمکت سنگی بود که دوتا خانم روش نشسته بودن بعدا فهمیدم که معلممون یکی از اوناس
بالاخره از اونجا رد شدیم و رفتیم توی ساختمون
ساختمون یه دری داشت که بالاش یه دستگاهی بود که بعد باز کردن در خودش درو می بست
تا حالا ندیده بودم
از بابام پرسیدم اون چیه ولی جوابمو نداد
داشت دنبال یه چیزی می گشت
اخر یه اقایی رو دید که سنش زیاد بود موهاش همه سفید بود ولی موهاش نریخته بود
بعد احوال پرسی منو تحویل اون اقا داد
بعد رفتن بابام یکم ترسیدم
ولی نمیدون چرا وقتی از کنار هرکسی رد میشدم همه بهم لبخند میزدن
بعد اون اقا یه در رو باز کرد وارد یه سالن دیگه شدیم
همه جا پر از بچه بود
اخر منو برد به یه کلاس و به من گفت فعلا همین جا بشین تا کلاست مشخص شه
منم رفتم رو یه نیمکت نشستم
یواش یواش کلاس شلوغ تر شد
یکی داشت می خندید
یکی داشت گریه می کرد
اخر یه دختر عینکی اومد کنار من نشست ، گونه هاش قرمز بود یه سارافونه نارنجی پوشیده بود چند تا هم النگو داشت
کیفش هم مثه ماله من کهنه بود ، یه جورایی داشت کیفشو از من مخفی میکرد
بلاخره معلممون اومد
یه خانومی بود تقریبا چاق و مهربون
به همه سلام داد
تک تک اسم بچه هارو پرسید
وقتی به من رسید یه جور داشت به من لبخند میزد که با بقیه اونجوری نبود
بعد چند تا نقاشی و خمیر بازی کلاس تموم شد
وقتی او دختر عینکی که میخواست بلند بشه ناخونش گیر کرد به کت من و ناخونش به کل از انگشتش جدا شد
دختر بیچاره فقط داشت جیغ میکشید
من نمیدونستم چیکار کنم
عینه متهما دست پاچه شدم احساس میکردم مقصر منم چون این کت ماله من بود
یه دفعه بابام رو از پنجره دیدم که داشت میومد طرف ساختمون
از کلاس اومدم بیرون رفتم طرف در خروجی احساس کردم دارم گریه میکنم
وقتی رفتم خونه به مامانم همه چی رو گفتم مامانم خندید
ولی من باز گریم گرفت
میترسیدم باز برم امادگی
فکر فردا بودم
این شد که 3 هفته نرفتم کلاس
بعد روزی که رفتم دیدم اون دختر داره میخنده ، نخونشو به من نشود داد دیدم نخونش داره درمیاد خندیدم
رفتم کنارش نشستم
ولی دیگه هیچ وقت اون کت رو نپوشیدم

گلابتون
2008/12/22, 06:30 PM
اولین روز دبستان باز گرد
کودکی ها ، شاد وخندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسبهای چوبکی


http://www1.istockphoto.com/file_thumbview_approve/2909253/2/istockphoto_2909253_school_girl_love_the_earth.jpg

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود


http://www.dreamlandblog.com/images/aval%20mehr.jpg

درس پند اموز روباه وخروس
روبه مکارو دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید


http://i4.tinypic.com/6tljyvc.jpg

تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پر از تصمیم کبری میشدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای دردورنج کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچه اما مَرد مَرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بودو تفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لا اقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام وهم یادت بخیر
یاد درس آب بابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشقها را خط بزن

کالیگولا
2008/12/22, 06:48 PM
دو تا داستان هميشه تو ذهنم ميمونه! چوپان دروغگو! روباه و كلاغ! چوپان دورغ مي گفت و چوب دروغ هاي اون رو بايد گوسفند ها بدن! روباه هم هميشه بده! سر همه رو كلاه مي زنه با يه مشت حرف قشنگ! و هميشه هم يه كلاغ يا گوسفند احمقي هست كه گولشو بخوره! حالا كه خوب فكر مي كنم،دور و برم جز چوپان و روباه و كلاغ و گوسفند نمي بينم!

behnaz_arch
2008/12/22, 07:10 PM
نمی دونم چرا یاد بچگی که می افتم همش گریم می گیره
ما چهار تا بچه بودیم، من بزرگترینشان و همونجور که گفتم قبلا خانواده پسر دوست داشتند
بعد از دو تا دختر خدا بهشون یه پسر تپلی داده بود و همه هوش و حواس بابا و مامان به برادرم بود ما دیگه از دور خارج شده بودیم، البته ذهن بچه ها خیلی عجیبه، حالا که فکر می کنم بهناز منفی باف بودن رو از همون روزها داره، این منفی فکر کردن زمانی بیشتر شد که مادرم یکسال تمام من رو فرستاد پیش خاله ام که با عموم ازدواج کرده بود و به خاطر اینکه عمو ارتشی بود جنوب زندگی می کردند، آره داشتم می گفتم زندگی با عموم و خاله ام خیلی خوب بود مرکز توجه همه بودم و جنوب هواش عالی بود یا حداقلش اینکه به من می ساخت، عموم منو هلوی پوس کنده صدا می کرد کلاس اول رو دزفول بودم شما ها شاید یادتون نباشه اما اون موقعها بدون روسری و مغنعه می رفتیم مدرسه یک لباس آبی با یقه و جوراب شلواری سفید و کفشهای ورنی مشکی یک کیف و یک قمقمه
یادش بخیر وقتی از مدرسه بر می گشتیم تو پیاده رو ها زالزالک می خوردیم، عموم خیلی به من می رسید و خط خوب من دسترنج عموی خوبم هست و متاسفانه تا حالا هم بچه دار نشدن :(خیلی دلم می خواست ببینم اگه بچه دار بشن بچه شون چطوری می شه
از مطلب اصلی دور شدم بعد از یه مدت جنگ شروع شد و من مجبور به برگشتن به خونه خودم شدم (از دوستای کلاس اولم تو دزفول زیر بمباران مردند و من این رو همین چند سال پیش فهمیدم) وقتی برگشتم خونه دیگه احساس می کردم من متعلق به اینجا نیستم حتی برای خودم داستان سیندرلا درست کرده بودم. آخه من همش کتک شلوغی های خواهر و برادرم رو می خوردم :redface:

Sharif_
2008/12/22, 07:50 PM
اینم عکسای بنده

http://www.gigaimage.com/images/kalb1bktjszbzugsedu.jpg

این عکس بالایی رو که میبینید فکر کنم 4 سالمه شایدم 3
اگه دقت کنین گوشه لبم پاره شده
اخه خورده بودم زمین فقط گریه میکردم
مامانم سر و صورتمو شست لباسمو پوشوند بعد گفت بشین تا عکستو بگیرم
اینجوری شد که گریه ام بند اومد:d

http://www.gigaimage.com/images/sni5nha0l2qpcc8szwr.jpg

اینم دشت و دره زیبای روستای بند که حوالیه شهر ارومیه س
که خیلی قشنگه
اینجا باز او قطعه ادبیاتی مو بکار میبرم(تو رو خدا نگا کنید تو پوست خودم نمیگنجم انگار تا حالا نه دشت دیدم نه دوربین):D

Parisa R
2008/12/22, 08:04 PM
یادم میاد تنها دادشم که اون موقع سرباز بود برای اینکه نمره هام همه بیست شده بود برام یه دونه گوی خریده بود که توش یه آدم برفی بود و کلی دونه های ریز که مثل برف بودند، وقتی تکونش میدادم این دونه های برف با مایع توی گوی مخلوط می شد و بعد آروم آروم عین یه برف خوشگل زمستونی میبارید رو سر آدم برفی ساکت من...
وای که چقدر دوستش داشتم انگار خودم رو توی اون گوی می دیدم ، و اون برف باوقار رو روی سر خودم حس می کردم... البته گاهی هم دلم برای آدم برفیم می سوخت که اسیر شده بود و مدتها باید انتظار می کشید تا من هوس کنم باهاش بازی کنم ... برای همین هم گاهی فقط به خاطر اون به برفها دستور می دادم که ببارند:w40:

کلروفیل
2008/12/22, 08:48 PM
بچگیهای من رو دوران جنگ و آوارگیهای خاص خودش ساختن .بین اونهمه دلهره و تشویش اتفاقات خوب زیادی هم افتادن که هنوز بعد از اینهمه سال اون روزا رو جزو بهترین سالهای عمرم میدونم...

مادر و داداشم سری صبح بودن و منو خواهر بزرگم و پدر سری عصر .خواهر کوچیکم(مهتابی) هم که هنوز به سن مدرسه نرسیده بود 2 یا 3 سالش بود اون زمان .منو خواهرم داشتیم تکالیفمون و انجام میدادیم که بازم این صدای دلهره آور از رادیو پخش شد... شنوندگان عزیز توجه فرمایید : صدایی که هم اکنون از رادیو پخش خواهد شد به منزله اخطار میباشد....و صدای وحشت انگیز آژیر قرمز....نمیدونستیم چکار کنیم فقط دور خودمون میدوییدیم و پدر رو صدا میکردیم...پدر هم منو زد زیر بغل و دست خواهرم و گرفت و انداخت تو ماشین...2 تا پتو برداشت و ماشین و روشن کرد بریم سراغ مادر و داداشم مدرسه هاشون .... یه خیابون اصلی رو زده بودن....دود و خاک همه جا رو گرفته بود .مادر رو از مدرسه ورداشتیم و رفتیم سراغ داداشم که با دوستاش توی جوی آب جلوی دبیرستانشون سنگر گرفته بودن! با سرعت وحشتناکی که پدر رانندگی میکرد رسیدیم باغمون که مادر پرسید نازنین کجاست؟ تازه یادمون افتاد نازنین رو همراهمون نیاوردیم!!! پدر میخواست ما رو بزاره و تنها بره سراغ نازنین خونه ، که مادرم نزاشت و گفت همه با هم میریم اگه قراره اتفاقی بیفته همه با هم باشیم.رفتیم خونه ....نازنین طفلی تو پاسیو بود!(نمیدونم اونجا چی میکرده!) به خاطر ارتعاشات و انفجاراتی که بود قفس قناری افتاده بود روش و از بینیش داشت خون میومد ...چقدر اون موقع دلم براش سوخت که اینقدر تنهایی گریه کرده بود...ولی الان هر وقت این اتفاق رو تو خونه واسه هم تعریف میکنیم فقط میخندیم....:gol:

کافر خداپرست
2008/12/22, 08:50 PM
کافر جان سلام
ببخشین که ما تو تاپیک شما دخالت کردیم.شما تاپیک رو تو تالار ادبیات زدین و من احتمال میدم هدفتون بیشتر داستان نویسی بوده تا بیان خاطرات,وگرنه تو گفتگوی ازاد یا زنگ تفریح میگذاشتین.
امیدوارم ببخشین که من این چندتا پست رو زدم.شما بگذار به حساب داستان کوتاه.اونم تو یک خط!!
دیگه مزاحم نمیشم.اخه من اگه بخوام داستان بنویسم مثل شما که از اولش رو شروع کردی مجبور میشم صبخ تا شب اینجا بنویسم.اخه پر حرفم و نمیتونم به زیباییه شما داستان رو درست و جمع کنم.از کناره هاش هی از دستم در میره داستان.
ببخشین اگه مزاحم شدم.
شاد و موفق باشین:gol:
قصد اوليه همون دست به قلم شدنه اما براي کاري بزرگ: ثبت و ارائه‌ي خاطرات شيرين و معصومانه‌ي کودکي....
پس بنويسيد!

nasimkhordad
2008/12/22, 09:22 PM
اجازه منم یه خاطره بگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ گگگگم :w05:

من کلاس اول بودم یه روز اومدن که واکسن بزنن یه سر و صدایی افتاده بود تو این مدرسه که اومدن آمپول بزنن . منم خیلی ترسیده بودم رنگ صورتم مثل گچ شده بود . کلاس ما یه پنجره ی بزرگی داشت که میشد از این راه بری تو حیاط . چون معلمم حواسش رفته بود به بچه ها که اونارو آروم کنه منم از این فرصت استفاده کردم و از این پنجره پریدم بیرون ولی حیاط جایی واسه قایم شدن نداشت مونده بودم چه کار کنم که یه دفعه چشمم افتاد به دستشویی ها که آخر حیاطمون بود بدو بدو رفتم تو یکی از دستشویی ها و در اونو قفل کردم ظاهرا وقتی که نوبت به من میرسه میفهمن که من نیستم تمام مدرسه رو زیر و رو میکنن ولی منوپیدا نمیکنن از بخت بد منم یکی از بچه ها میاد که بره دستشویی میفهمه که من اینجا هستم میره و مدیر رو صدا میکنه اونا هم میانو با هزار وعده و وعید منو از دستشویی بیرون میارن اونا به من گفتن که به تو به جای آمپول قطره میدیم منم گول خوردمو اومدم بیرون .خلاصه چون که همه خیلی ترسیده بودن که گم شدم تلافی کردنو آمپولو در دو مرحله به من زدن .... خدایی خیلی هم دردم اومدو خیلیهم گریه کردم ... و از اون به بعد هر وقت که میومدن واسه واکسیناسیون اول منو میبردن تا خیال فرار به سرم نزنه

محـسن ز
2008/12/22, 10:02 PM
هیچ وقت یادم نمیره که چه دبستانی داشتم یه دبستان قدیمی با یه معماری خیلی زیبا دوتا مدرسه کنار هم بودند یه دبستان و یه دبیرستان هر دو شون پسرانه کلاس ها گنبدی با آجر فرش کف وقتی که بابای مدرسه (به قول اون روزا فراش )صبح زود اونا رو آب و جارو میکرد بوی خاک نمناک تمام فضایی کلاس رو می گرفت آدم رو یه حس حالی عجیب دست میداد تالار های جلوی کلاس ها با اون ستون های سنگی خیلی زیبا بودن همین بس که بگم افرادی مثل دکتر باستانی پاریزی توی اونها تحصیل کرده بودند و دیپلم گرفته بودند
ولی دو چیز برام همیشه ترسناک بود اون باغچه بزرگ گود که داخلش همش درخت و گلهای یاس بود و پاشویه کنار باغچه که توش همیشه یه گونی کنفی وداخل اون ترکه های درخت انار که خیس بود
معلم کلاس اول رو که نگو یه معلم نمونه یه خانوم با سی سال تجربه هیچ وقت یادم نمیره مثل مادر برام عزیز بود خدا رحمتش کنه زرتشتی بود یعنی دوتا خواهر بودن یکی سی سال کلاس اول درس داده بود یکی سی سال کلاس دوم اخر ای کلاس اول باز نشسته شدن هردوشون با هم

*mahdi_joker*
2008/12/22, 10:21 PM
کافر جان مسئولیتش با شماست اگه یه صفحه کامل داستان نوشتم ها.
بچه ها خسته میشن.من هم که بلد نیستم.فکر کنم بشه مایه ابرو ریزیم.حتما سعی میکنم بنویسم و به فرمایشات شما عمل کنم.خدا کنه وقت کنم
شاد و موفق باشین:gol:

nasimkhordad
2008/12/22, 11:12 PM
کلاس سوم ابتدایی بودم یه روز بهمون اعلام کردن که هفته ی آینده برامون میخوان جشن تکلیف بگیرن . وقتی که رسیدم خونه با خوشحالی گفتم که هفته ی آینده برامون جشن میگیرن یه دعوت نامه هم که داده بودن بدیم به خانواده تحویل مامانم دادم ... گذشت و گذشت تا موعد جشن فرا رسید ..اون روز برامون کلاس نذاشتن و همه ی بچه های کلاس سوم رو آماده ی جشن کردن ....خلاصه جشن شروع شد و در انتها به بچه ها هدیه دادن هدیه ها رو خود خانواده تهیه کرده بود
به منم یه هدیه دادن بی صبرانه اونو باز کردم دیدم یه جانمازو سجاده ی خیلی خوشکل بود اونقدر خوشحال شدم که نگو ... جشن که تموم شد همراه مامانم رفتم خونه ... اومدم که از مامانم تشکر کنم که مامانم گفت اون جانماز که برات آوردمو بیار گفتم واسه ی چی گفت که اون واسه ی خالته من یادم رفته بودکه جشنت امروزه هیچی برات نخریده بودم که خالت این جانمازو داد که برات بیارم بعد بهش تحویل بدم اونقدر جا خورده بودم با ناراحتی جانمازو سجاده رو دادم به مامانمو و شروع کردم به گریه ... خیلی دلم سوخته بود چون خیلی دوستش داشتم ..... تا چند روز کارم شده بود گریه
حالا مامانم هر چی برام هدیه میاورد تا جبران کنه نمیشد .... باورتون میشه هنوز یادم که میاد اشک تو چشمام حلقه میزنه :crying2::crying2::crying2::crying2:

archi_arch
2008/12/23, 12:15 AM
راستش اولش که این تاپیکو دیدم هر چی فکر کردم چیز خاصی از دوران کودکی و مدرسه ام یادم نیومد! خیلی وقت بود ازشون دور شده بودم و به عمد یا گاهی غیر عمد فراموششون کرده بودم! شاید چون هیچ وقت دلم نخواست دوباره به اون دوران برگردم! و هیچ وقت از رویای اینکه دوباره بخوام این راهی که اومدم و برم و به اینجا برسم دلشاد نشدم و احساس خوبی پیدا نکردم! اما تو این چند روز که بچه ها خاطره هاشونو گذاشتن انگار که تازه پرونده های کودکیمو جلوم باز کنن کم کم خاطرات داره واسم زنده میشه! ممنون کافر! بنابراین شاید چند روز دیگه منم با خاطرات دوران مدرسه اومدم اینجا!
فقط شرمنده که نمیتونم مثل شماها بنویسم! همیشه تو انشا ضعیف بودم! و اینهایی هم که الان مینویسم نه یه خاطره و به قول کافر تلاش ادبی! بلکه همون افکار معمولیه که خودبه خود موقع ورق زدن البوم عکسام تو ذهنم مرور میشه! پس به خاطر ضعف ادبی و نوشتاری پستام منو ببخشید.. :redface:
-------------

همیشه با دیدن عکسای کودکیم ارامش پیدا میکنم! و البته در کنارش بغضم میگیره! از اینکه یه کودک با اون دنیای پاکش پاشو تو این دنیای کثیف میذاره دلم میگیره! وقتی به خاطر خوشی و خواسته ی پدر و مادرت تو این دنیا میای و هیچ وقت ازت نمیپرسن ایا میخوای بری یا نه!
اونها خودشون واست تصمیم میگیرن و میارنت! مثل همیشه!
حیف که کودکی دوران کوتاهیه و با گذر ازش دنیات کاملا برعکس میشه! و هر چه قدر بزرگتر میشی با بزرگی جسمت حجمی از دنیا رو پر میکنی و دنیا روز به روز واست کوچیک و کوچیکتر میشه!
ولی خوب دنیای جالبیه! اون موقع که به دنیا میای همه ی نگاهها به سمت تو میاد! همه از وجودت خوشحالن! همه دوستت دارن! همه دوست دارن بغلت کنن! نقل هر مجلسی میشی! همیشه میذارن وسط جمع و نگات میکنن! هر کی به یه شکل واست ادا میاد و میخواد بخندونتت! ازت به حالتهای مختلف عکس میگیرنو البوم درست میکنن! به کوچکترین عملت واکنش نشون میدن! همه اش دنبال اینن که ببینن چی میخوای و چه نیازی داری تا برات مهیا کنن! همه اش سعیشون اینه که ببینن دردت چیه که برطرفش کنن! و ...حتی شاید به همین بغل کردنت افتخار کنن و اونو به عنوان مدرکی برای علاقه و عشقشون بهت بدونن! و بعدها هم ازش حرف بزنن!
مثل مامان بزرگم که هر وقت منو میبینه بهم میگه:
" اون موقع کوچیک بودی کلی بغلت میکردم، دور حیاط راه میبردمت! نوه ی اول خونمون بودی! عزیز بودی! پدرجونت که کلی ذوق میکرد ولی همه اش نگرانت بود! میگفت مواظبش باشین چیزیش نشه ...!"

http://architect2007.parsaspace.com/Childhood/P1020555%281%29.jpg

وقتی بچه ای از همه جا بیخبر فقط نگاه میکنی و نظاره گر کارای ادم بزرگا میشی!
نگاهت پاکه و معصوم! و دنیا واست جذاب و قشنگ..!
و شاید اون موقع بزرگترین سوال ذهنت تو چند کلمه خلاصه میشد که "این چیه؟!!!"، "اینها چی کار میکنن؟!" و "برای چی؟!"

http://architect2007.parsaspace.com/Childhood/P1020572%283%29.jpg

ولی بعدها که بزرگ میشی دیگه از هیچ کدوم از اونها خبری نیست! حتی گاهی هیچ کس دیگه ازت نمپرسه که چه نیازی داری یا دنبال این باشه که بینه دردت چیه و بخواد کمکت کنه! و حتی برعکس! گاهی نه تنها کمکی بهت نمیکنه جلوی خواسته هاتو هم میگیره و نمیذاره حتی به تنهایی به اون چیزی که میخوای برسی!
خوش به حالت چه بی دغدغه ای! و چه قدر خوب و راحت!
خوش به حالت که کسی کاری به کارت نداره و با خیال راحت میتونی با همون چیزی که توجهتو بهش جلب کرده و دوست داری خودتو سرگرم کنی! و مجبور نیستی واسه اینکه این چیز چرا توجهتو جلب کرده و ایا واسه اینده ات مفید هست یا نه! و ... جواب پس بدی و سیم جیم بشی!

http://architect2007.parsaspace.com/Childhood/P1020552%281%29.jpg

گاهی وقتها واقعا ایمان میارم که بچه ها بازیچه ی دست مامان باباهان! به قول مامانم یه عروسک زنده! که هر کاری بخوان باهات میکنن و تو باید مطابق میل اونها باشی! و هر طوری که اونها میخوان نقش بازی کنی! وقتی میگن بخند بخندی وقتی میگن برو بری! وقتی میگن اینو بگو بگی ...! هر لباسی که میخوان تنت میکنن! و کلی خوششون میاد و ذوق میکنن! ضمن اینکه همینطور که الان واسه همه چیت تصمیم میگیرن تو ذهنشون ایندتو هم به بهترین شکلی که میخوان میسازن و تو همچنان محکومی که به اون عمل کنی!

http://architect2007.parsaspace.com/Childhood/P1000194%281%29.jpg

کاش ادما با همون اختیارات بچه گیشون رشد میکردن و بزرگ میشدن! کاش میشد همچنان بی دغدغه خودتو سرگرم کاری که دوست داری بکنی! کاش میشد زندگی کرد! کاش دنیا روز به روز محدود و محدودتر نمیشد .. کاش...

و سوالی که همیشه این موقع به سراغم میاد اینکه:
کی فکرشو میکرد اینده اینجوری باشه؟ و کی میتونست حتی حدس بزنه سرنوشت چی واسه این بچه رقم زده؟!

http://architect2007.parsaspace.com/Childhood/P1020584%28resize%29.jpg

Parisa R
2008/12/23, 12:31 AM
اولین باری که تقلب کردم سر دیکته ی کلاس دوم بود ... یادش به خیر خانوم ایزدیار معلممون بود ، از اون معلمهای دوست داشتنی با صورت خوشگل و مهربون ... خلاصه یه صفحه بهمون دیکته گفت ، هر کلمه رو دو بار شمرده می خوند و می رفت و من همه رو درست نوشته بودم تا اینکه آخرین کلمه رو گفت: ".....شُدید."و دیکته تموم شد و به مبصرمون گفت دفترها رو جمع کنه ... من بیچاره هاج و واج مونده بودم هی می نوشتم "َشُدید" ولی نمی فهمیدم چرا میشه شکل "شَدید" ... خلاصه توی اون چند ثانیه ی جهنمی هی نوشتم و پاک کردم تا اینکه دیدم نه اینطوری نمیشه و همینطوری که با استرس و بلند بلند با خودم تکرار می کردم "شُدید...شُدید...شُدید" زودی روی دفتر بغل دستیام (به یک نفر هم راضی نبودنم!) نگاه کردم و مطمئن شدم و دوباره نوشتمش ولی بدی ماجرا این بود که من دقیقاً میز اول می نشستم و خانوممون داشت بهت زده بهم نگاه می کردم :w15: ولی خب فکر کنم خودش هم فهمیده بود من چه حالی دارم...


یکی دیگه از غلط املایی های تابلوم هم "بانگهی" بود به جالی "وانگهی" :w15::w15::w15:


ُ

Parisa R
2008/12/23, 12:59 AM
از همون اولش لجباز بودم، خانوممون گفته بود یه نقاشی بکشیم و من دلم نمی خواست اون نقاشی رو بکشم، مسخره ام می شد که بعضی نقاشیهای پیش پا افتاده رو بکشم آخه فکر می کردم تو دنیا نقاشی من از همه بهتره !!! خلاصه اون روز تا ناظم و مدیر هم مجبور شدند بیان منو راضی کنند به کشیدن اون نقاشی ولی من زیر بار نرفتم که نرفتم ... حالا که فکرشو می کنم دلم برای اونها می سوزه که با یه همچین موچود لجبازی سر و کار داشتند...
خلاصه اون روز من نقاشی نکشیدم و رفتم خونه ....خواستم برای دفعه ی بعد که نقاشی داشتیم خودم رو نشون بدم برای همین سخت ترین مدل کتاب نقاشی رو انتخاب کردم و کشیدم ولی خب چون خیلی طول کشید وقت نشد رنگش کنم... زنگ نقاشی که رسید با غرور نقاشی رو نشون دادن البته اونقدر خجالتی بودم که حرف نمی زدم ولی خوب یادمه که احساس غرور می کردم ...
چشمتون روز بد نبینه این خانوم کلاس سوم (که چون د,سش نداشتم اسمش رو هیچوقت یادم نیومد!!) بهم تهمت زد که از روی مدل کپی کردی آخه اوایل سال بود و هنوز نمی دونست من نقاشیم یه ریزه از بقیه بهتره... خلاصه از من انکار و از اون اصرار تا اینکه کار به دفتر مدرسه کشید و مامانم رو برای روز بعد خواستند مدرسه... روز بعد که مامانم با کوهی از دفترهای نقاشی اومد مدرسه حال خانوممون گرفته شد :w35: خب چیکارکنم دوستش نداشتم وقتی با هزار تا آرزو براش روز مادر یه کادو بردم (چون معلمها برام مثل یه مامان بودند تو مدرسه) و بهش دادم عوض تشکر با سردی پرسید :"خب برای چی برای من کادو آوردی؟!" همونجا بود که دیگه دلم نمی خواست دوستش داشته باشم!

سرمد حیدری
2008/12/23, 01:48 AM
http://www.imageboo.com/files/1qejknf7rddyeddmb0ph_thumb.jpg (http://www.imageboo.com/viewer.php?file=1qejknf7rddyeddmb0ph.jpg)

http://www.imageboo.com/files/3sf752ijgn91keopnxl8_thumb.jpg (http://www.imageboo.com/viewer.php?file=3sf752ijgn91keopnxl8.jpg)

یادش بخیر اینا مال اردو اصفهانه. شاگرد ممتاز شدم بردنم اردو اصفهان. چه دورانی بود خداییش کاش میشد دوبار برگشت.

کافر خداپرست
2008/12/23, 02:32 AM
گفتم که صبرم زياد بود::w05: دو سال گذشت تا تونستم با نفيسه گرم بگيرم!:w20: عشقش قرآن و شعر و ادبيات بود. الان هم سال‌هاست توي سروش جوان و چندجاي ديگه مي‌نويسه، از يکي از خاله‌هام شنيدم يه کتاب چاپ کرده...



http://i40.tinypic.com/ndkg41.jpg



9 ساله بودم که تو دلم به چشم همسر آينده‌ام نيگاش مي‌کردم. روزا وقت غروب که مي‌شد، مي‌رفتم بالاي پشت بوم، بالاي چفته‌هاي انگور يعني بلندترين نقطه‌، به جاده‌ي تهران نيگاه مي‌کردم و يه آهنگ سوزناک يکي از سريال‌ها رو زمزمه مي‌کردم...
محيطي که توش به سر مي‌بردم اجازه نمي‌داد بذارم کسي بفهمه، پس فقط بحث توداري من نبود. حاضر نبودم چنين ريسک بزرگي کنم حتا به خودش بگم!
هرچند بعضي وقتا سوتي‌هايي هم مي‌دادم. مثلا اين يه نمونه‌شه:
يه روز نفيسه از دهنش پريد:
-از بعضي کارهاي آبجي فاطي‌ات خوشم نمياد
-مثلا چي؟
-خب توي مجلس روضه‌خوني، همه که گريه‌شون تموم مي‌شه، اون تازه گريه‌ش شروع مي‌شه!
-يعني اين‌جوري تنظيم مي‌کنه؟!
-هرچي هست جلب توجه مي‌کنه!

خب من با فاطي‌مون نذر داشتيم يه روز درميون دعواي مفصل داشته باشيم! اونم از نوع خروس‌جنگي‌اش! همين باعث شد منتظر زمان موعود بشم و برا يه دعواي مفصل ثانيه شماري کنم. بالاخره بهانه‌ي دعوا پيش اومد و در حالي که رگ گردنم راس شده بود، بش گفتم:

-تو همون بي‌شعوري هستي که توي مجلس روضه‌خوني وقتي همه گريه‌شون تموم مي‌شه، تو تازه عربده‌کشي‌ات شروع مي‌شه!
-بعد تو اونجا توي مجلس روضه‌خوني زنونه چيکار مي‌کردي؟!
-ديگه
-ديگه و مرض
-به دلت
-به تو چه اصلا؟!
-کثافت! تو با اين کارات آبرو نذاشتي واسه ما!:w13:
مامان: اي الهي خير نبينين شما دوتا! سه تا بچه‌ آوردم عينهو دسته گل! اصلا صداشون در نمياد اما شما دو نفر عينهو خروس‌جنگي انگار از پرورشگاه آوردنتون! آي الهي...

محـسن ز
2008/12/23, 03:20 AM
یادم نمیاد که چه جوری رفتم مدرسه فقط یادمه که بادادش بزرگت از خودم کلاس پنجم بود رفتم وتوی کلاس روی اون نیمکت های چوبی بود که با علی دوست شدیم و یه روز هم که با علی تنهایی داشتیم میرفتم خونه هنوز هوا گرم بود توی کوچه که نزدیک خونه علی بود درست یادمه توی خم کوچه یه بشکه قیر افتاده بود دم ظهر بودو هوا گرم قیرای توی بشکه آب شده بودو اومده بود بیرون یه دفعه علی گفت محسن چه جالب نگاه کن ونشست کنار قیرا وسرانگشتشو کرد داخل قیر آورد بیرون وگفت ببین نخ شدن وچند بار این کار رو تکرار کرد و هر دفعه می گفت نخ
منم که طاقتم طاق شده بود گفتم علی بلند شو بریم ولی علی گوشش بد هکار نبود
عصبانی شدم وعلی رو همین طور که سر پا نشسته بود هول دادم و دوتا دستاش کاملا توی قیر فرو رفت ووقتی که بیرون آورد من گفتم وای چقدر نخ
علی گریه کنان رفت به طرف خونه من هم فرا رو بر قرار ترجیح دادم
فردای اون روز چشمتون روز بد نبینه اول صبح توی کلاس بودیم گفتن بیا برو بیرون کارت دارن
من که اومدم بیرون تازه فهمیدم اوضاع از چه قراره علی و برادر بزرگترش مثل میر غضب بیرون ایستاده بودن یه نگاه به برادر علی انداختم یه نگاه به علی که هنوز دستاش سیاه بود یه کم خندم گرفت ولی خیلی ترسیده بودم
علی بادی به غبغب انداخت گفت بیا بریم پیش نا ظم ناظم نگو جلاد با اون ترکه های انار
گریه ام گرفت دادش علی که دید من خیلی ترسیدم وبغض گلومو گرفته دلش به رحم اومد اول با تندی بعد با ملایمت گفت چرا این کارو کردی من جوابی ندادم وبعد هم مارو آشتی داد دوتایی رفتیم سر کلاس
راستی کودکی چه خوبه ادم زود قهر می کنه وزود هم دوست میشه همون لحظه من و علی یاد مون رفت که چکار کردیم

کلروفیل
2008/12/23, 01:55 PM
آخرای شهریور 70 ، هنوز تصمیم نگرفته بودم کدوم مدرسه واسه دوران راهنمایی ثبت نام کنم.اون زمان نه غیر انتفاعی به این شکل بود نه نمونه مردمی نه.... همه تقریبا دولتی بودن ، که یه روز از رادیو خبر استان اعلام کردن برای اولین بار در خرم اباد برای امتحان ورودی استعداد های درخشان ثبت نام میکنن.از شنیدن خبرش اصلا خوشحال نبودم .اینکه نمیتونستن همه دوستام تو ازمون قبول بشن و ممکن بود از هم جدا بشیم خودش یه عذاب الیم بود.و بدتر از همه اینکه مادرم پرسو جو کرده بود و گفته بودن معمولا برای ازمون از دروس جغرافیا و تاریخ و دینی سوال میارن! از اینکه مجبور بودم باقی مونده ی روزهای تعطیلم رو به خوندن جغرافیا و تاریخ بگذرونم خیلی پکر بودم . تقریبا هر روزم با گریه میگذشت...5-6 روز به سال تحصیلی مونده بود که ازمون ورودی برگزار شد .اولین ازمونی بود که به این شکل تستی شرکت میکردم، خیلی از دوستام اومده بودن ... سوالای امتحان هوش بود و ریاضی و علوم! خندم گرفته بود که من هیچ کدوم رو نخوندم! نزدیک 40 دقیقه اضافه اوردم ! حوصله ام سر رفته بود ! وقتی زودتر از همه ورقه ام رو دادم همه مطمئن بودن قبول نمیشم، جز خودم که تا اومدم خونه گفتم قبولم! تا وقتی که نتایج رو اعلام کنن 2 ماه طول کشید! و تو این فاصله مدرسه مادرم ثبت نام کردم به شرطی که مادرم معلمم نباشه!:D نتایج رو اعلام کردن و من و 8 نفر دیگه از بچه های کلاسمون و همین تعداد هم از سری دوم مدرسمون قبول شدن. اولین سری ورودیهای فرزانگان بودیم 2 تا کلاس 18 نفره شدیم که 16 تاشون از دوشتام بودم! و این از نوع خودش موهبت بزرگی بود .نسبت به کلاسای 40 -50 نفره ی مدرسه های دولتی شهر ....
7 سال از عمرم رو تو مدرسه ای گذروندم که با خیلی از بچه هاش نزدیک به 12 سال تحصیلاتم رو همراه بودم و یه جوری جزئی از خانواده ی هم شده بودیم با دبیرایی که به قول خودشون ما رو بزرگ کردن....:gol:

*mahdi_joker*
2008/12/23, 01:58 PM
سنه 1373.پائیز از امروز صبح شروع شده.از 7ساعت پیش
خیابان حکیم نظامی نرسیده به پل فلزی.اخرین کوچه سمت راست.مهدکودک و امادگی فلق اصفهان

یه پسر شیطون که ظاهرش هم میگه شیطونه اما بیرون از خونه خیلی ارومه.اسمش مهدی هست و مثل بقیه بچه های اون موقع.
روز اول که میره امادگی فضا براش عجیبه.هیچ وقت صحنه ای که باباش دستش رو تو حیاط رها میکنه و میگه ظهر مامان میاد دنبالت رو فراموش نمیکنه.دیگه تنها شده و باید میون اونهمه بچه دماغو و کثیف و زشت که نمی فهمه چرا قیافشون این شکلیه تا ظهر سر کنه.یکی از خاله ها میاد سراغش و میگه شاگرد کلاس کدوم خاله هستی؟
نمیدونم
روز اولته؟
ساکته.فقط نگاه میکنه به اون خانمه که قیافه مهربونی هم داره.
بعدا ها فهمید اسمش خاله سیما بوده.
حالا برو سر صف تا بعد تقسیمتون کنیم تو کلاسها.
تازه از راهروی بعد از در ورودی میره جلو و چشمش میوفته به یه حیاط خیلی قشنگ.یه تاب و سرسره اون کنار سمت راست هستش.یکی از اینها هم که میشینن روش و میچرخه هم وسط حیاط کنار حوض خالی!!!!یه درخت خیلی خیلی بزرگ که تا حالا مثلش رو ندیده هم بین تاب و سرسره و اون چرخونکه.
روی دزخت پر از مورچه هست.خیلی زیادن.کی تا حالا اینهمه مورچه یه جا دیده؟درخت از دور هم یه هاله سیاه داره که همون مورچه ها هستن.مورچه ها از پایین میان بالا و از بالا میرن پایین تو خونشون.احتمالا دیوونن.خوب بمونن تو خونشون
یه دفعه ای دستش کشیده میشه و میره تو صف.اونجا اول یه خانومه ای حرف زد که هیچیش رو نمیفهمید.فقط داشت به در و دیوار بلند و پر از نقاشی و رنگ اطرافش نگاه میکرد.
خدا اینجا میخوام چیکار کنم؟چقدر این بچه ها کثیف و زشت هستن.
راست میگه.بعضی هاشون تازه از خواب بیدار شده و سر و روی به هم ریخته.اون یکی داره دماغش رو پاک میکنه با آستینش.
ای خدا چه نکبته.
یکی هم که هنوز خوابه و یه دفعه ول میشه کف حیاط.همه میخندن.تازه بیدار میشه!!
بعد بچه ها شعر میخونن:
دست دست دست.پا پا پا .خدا خدا به ما داد ...
از شعره خوشش میاد.بلد نیست بخونه اما از خودش یه صداهایی در میاره که کم کم یاد بگیره.بعد از یه عالمه شعر و ورزش و پریدن پایین بالا خاله سیما میاد و میگه:
اسمت چیه؟
مهدی
فامیلت چیه؟
داره فکر میکنه.خدا فامیل چیه؟نکنه منظورش سنم باشه؟...اهان 6 سالمه
نه فامیلت چیه؟
فامیل چیه؟
برو تو کلاس خالتون بهت میگه.برو تو اون کلاس وسطیه.اسم خالتون خاله نرگسه
ناراحته که نمیدونه فامیل چیه.
سلام بچه ها.من خالتون هستم و اسمم نرگسه
یکی از بچه ها اون گوشه داره ریز ریز اشک میریزه.یکی رو صندلیش میپره پایین بالا خلاصه صدا زیاده یکی از بچه ها هم میگه من 1 خاله بیشتر ندارم این خاله من نیست. اما خاله نرگس حرفشو میزنه و ادامه میده...
مهدی داره فکر میکنه کاش خاله سیما خالمون بود.اون خوشگلتره و مهربونتر.خیلی ناراحت شده از این موضوع.وسط حرفهای خاله نرگس میاد و میگه:میشه من برم تو کلاس کناری؟
نه الان که میبینی شلوغه.بعدا اگه یکی از بچه های اون کلاس اومد این طرف تو برو اون طرف.
بچه ها دارن یکی یکی اسمهاشونو میگن.اما یه اسم دیگه هم بعد از اسمهاشون میگن که عجیبه:surprised:
اخه خاله نرگس گفته اسم و فامیلتون رو بگین!!!
وایییییی فامیل؟من که فامیلم رو نمیدونم.چیکار کنم؟داره کم کم نوبتم میشه.حالا چه خاکی به سرم بریزم؟نکنه همونه که اون روز باباجان گفت!!
چی بود؟
دهقان.اره خودشه.گفت کشاورزی شغل اصلیمون بوده و فامیلمون رو گذاشتیم دهقان.
چه موفقیت بزرگی بود براش.فامیلش یادش اومده.خوشحاله:D
ظهر مامانش اومد دنباش و رفتن خونه.یه عالمه از کلاسها و خالشون تعریف کرد.
امروز روز اول بود و بد نبود.تنها مشکل این بود که خاله نرگس قشنگ نیست.

داستان رو از زبان سوم شخص تعریف کردم.بعد از بازخوانی فهمیدم که بهتره از زبون خودم بیان بشه تا شاید قشنگتر از اب دربیاد
ادامه داره...

کافر خداپرست
2008/12/23, 01:59 PM
نگه داشتن يه راز کار ساده‌اي نيست... اون هم به سنگيني راز عشق کسي که حتا نمي‌توني به خودش بگي... احساس مي‌کردم بالاخره حرفمو بايد به يکي بگم... اون روزا پسرخاله‌ام تنها رفيق و هم‌بازي‌ام بود... گزينه‌ي خوبي بود، هم درد و دل بود هم محک‌زدنش که خداي نکرده رقيب عشقي‌ام نباشه... واسه همين بود که يه روز اين راز سر به مهر رو با احتياط براش فاش کردم:

- من زن آينده‌مو از الان انتخاب کردم:w05:
- شوخي نکن! کي؟
- خودت حدس بزن!
- "سارا"؟:twisted: سوسن؟ سعيده؟ حميده؟ مريم؟....

"علي" اسم همه دختراي فاميل رو آورد حتا اون آخراش با اخم و تخم اسم دو تا از آبجي‌هاشو، اما اسم نفيسه تو فهرستش نبود... خيالم راحت شد که عشقم تابلو نبوده! ازش پرسيدم:

-نظرت راجع به نفيسه چيه؟
- کي؟ چي؟ خواهر زن‌دايي؟؟ خاک بر سرت! تو چه طور جرأت کردي؟ بعدشم چه جوري مي‌خواي بعدا به مامانت بگي؟

اون راس مي‌گفت، برا هردومون معما بود يه جوون با چه رويي مي‌تونه به مامانش بگه: من زن مي‌خوام!
پاسخ من سکوت بود.... تا اين‌که خودش ادامه داد:
- اما بت تبريک مي‌گم... مورد خوبيه... تا به حال به فکر خودم نيومده بود! ايشا‌اله خوش‌بخت بشين... راستش منم باس به فکر بيفتم!
- :surprised:

Baran*
2008/12/23, 03:29 PM
سلام دوستان عزیزم...
اصلا قصد نداشتم توی هیچ تاپیکی شرکت کنم اما از اون جایی که دعوت رسمی شدم:D دیگه آمدم..
خوب می بینم که همه دوران کودکی جالبی داشتن...
برخلاف من که دوران کودکی خیلی آرام و بدون هر اتفاق خاصی گذروندم...
با تمام این شرایط... حاضرم با تمام وجودم دوباره به همون دوران برگردم...چون با تمام سادگیش شیرینه و دیگه مجبور به تحمل این دنیای پر از خیانت و دورغ نیستم...
اینم دو تا عکس های 4 و 5 سالگیم...
خوب همون طور که گفتم دوران کودکی خیلی آرامی داشتم برای همین خاطره خاصی الان توی ذهنم نیست که بگم ..

http://*************/files/yflfqib0d55w2rtavi4a.jpg


http://*************/files/9891xva5nk75y2gpv7wx.jpg

psychic
2008/12/23, 04:38 PM
سلام بر همگی
این کوچولگیم هست :D.بقیشون بعدا :redface:


http://i44.tinypic.com/2rf92yb.jpg


خاطره :
خاطره بسی بسیار است .یه خوبش و انتخاب می کنم خدمتتون می ذارم :gol::gol::gol::gol:

nasimkhordad
2008/12/23, 07:07 PM
هیییییییییییییییییییییییی یییییییییییی...:w09:.:crying2: یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مامانم نیست .بدو بدو رفتم تو اتاق خواهرم و ازش پرسیدم آبجیییییییییی مامانم کجا رفته این موقع صبح .. خواهرم منو رو زانوهاش نشوندو گفت مامانی همراه آبجی اشرف رفته بیمارستان تا یه نی نی کوچولو بیارن خونه:child::child:.......وااااااااا اااااااااای تا اینو گفت از خوشحالی جیغ کشیدم ....هر 5 دقیقه یه بار از خواهرم میپرسید پس کجای چرا نمیان ؟ اونم میگفت صبر کن میان تا فردا ...از ذوق تا صبح بیدار موندمو بیچاره خواهرمو کلافه کرده بودم و هی اونو از خواب بیدار میکردم ازش سوال میپرسیدم اون بیچاره هم جوابمو میدادو دوباره میخوابید ... بالاخره صبح شد خواهرم به بیمارستان زنگ زد خبر دادن که بچه به دنیا اومده و دختره ..هیچ وقت یادم نمیره به خاطر ذوقی که داشتم خواهرمو به اجبار بردم مغازه ی عروسک فروشی تا برام یه عروسک بگیره تا وقتی نی نی رو آوردن بهش بدم .. میدونی خواهرم گفته بود دوست دارم تو براش اسم بذاری منم گفتم اگه دختر باشه اسمشو بذار مریم اونم خندید و گفت باشه حالا که بچه دختر بود سر از پا نمیشناختم:w42: ... اصلا نمیتونستم بیام تو خونه همش دم در خونه بودم و نگاهم یه سر کوچه بود که کی ماشین میاد ... نزدیکای ظهر بود که اومدن منم بلند جیغ کشیدم که آبجی آبجی اومدن ..منم وسط گوچه داشتم بالا و پایین میپریدم:w14: ....ماشین رسید به خونه منم با شتاب رفتم که نی نی رو ببینم یهویی دیدم بچه نیست و مامانو خواهرمو شوهر خواهر که بهش میگفتم عمو چشماشون قرمز شده بود با تعجب پرسیدم:surprised: که نی نی پس کوووووووووووووووو؟ همین که اینو گفتم خواهر و عموم بلند بلند شروع کردن به گریه منم چون دیدم دارن گریه میکنن زدم زیر گریه بعد مامانم منو برد تو اتاقمو بهم گفت که نی نی حالش خوب نبود رفت پیش خدا ...با چشمای پر از اشک گفتم مامان یعنی چی که رفته پیش خدا اونم گفت یعنی اون دیگه نمیتونه بیاد پیش ما ..اون موقع درست درک نکردم ولی چون بهم گفتن که نمیتونه بیاد پیش ما خیلی گریه کردم رفتم تو کمدی که تو اتاقم بود در خودمو بستم و عروسکی که براش خریده بودمو گرفتم جلوی رومو زار زار گریه کردم:crying2::crying2: :cry::crying::crying:..........آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خیلی اون روز روز بدی بود واسه من ...هنوزم یادم نرفته
نمیدونم چرا اینقدر خاطره های بد تو ذهن موندگار میشن ..من که بیشتر خاطره های بدمو یادم میاد:w19::crying2:

Aseman Etemaad
2008/12/23, 07:14 PM
چه تاپیکی شده این تاپیک.... دست آقامدیرمون دردنکنه!:w27:
__________________________________________________ _

چقدر نوشتن از بچگی سخته.... خاطرات روزهای سادگی رو نوشتن!

بایدم سخت باشه برای مایی که دیگه اونطوری راحت زندگی نمی کنیم... سخت می گیریم همه چیو... خیلی سخت!:w05:

این خانم کوچولو منم!

http://irapic.com/uploads/1230124091.jpg



دختر کوچولوی لوس بابا.... تنها کسی که اجازه داشت موقع قایم باشک زیر عبای آقاجون(بابا بزرگمو می گم) قایم شه!

از خونه ی آقاجون چیز زیادی یادم نمیاد...

چیزایی که یادمه یه در باریک ، یه دالان نه چندان طولانی، یه حوض آبی که همیشه آبش تمیز بود با گلدونای شمعدونی دورش....!

وقتی مامان می رفت مدرسه منو می برد خونه آقاجون.... منم که بهونه گیر... به زمین و زمان گیر می دادم! دیگه خیلی که حوصلم سر می رفت مامانی (مامان بابام) منو می ذاشت رو کرسی و رینگ می گرفت تا من « نینای» کنم!:w12:

این باغچه گلای اطلسی....

http://irapic.com/uploads/1230104999.jpg



دو سال پیش سر زدم دوباره به خونه ی پدر بزرگ... خونه ای که الان دیگه مدرسه شده... دبستان شهید فروغی! نه حوضی مونده نه باغچه ای.... یه حیاط که به جای اون موزاییکا حالا کَفِش سیمانه .... سیمان سردو سربی رنگ!:w04:

amarjani200
2008/12/23, 07:16 PM
بازم سلام
دومين خاطره من با پسرخالمه...
من كم شيطون نبودم ولي يه پسرخاله داشتم كه هر وقت ،هر كي منو با اون ميديد ميگفت كه من چه پسر آروميم!
توي عوالم بچگي روي من بيشتر حساب ميكردن تا پسرخالم ولي اونم يه جاهايي تلافيشو در مياورد و سرم تا ميتونست كلاه ميذاشت...
يه روز توي بازي از پسرخالم بردم و پسرخاله هه گذاشت رفت و من سرم به كارخودم گرم بود كه يه دفعه ديدم پسرخاله مهربون اومد و يه ظرف بستني به من داد و گفت بيا بستني بخور. من ديدم بستنيش يه جوريه ولي تا به خودم اومدم پسرخاله دو تا قاشق پر بستني گذاشت دهنم . منم شروع كردم به سرفه كردن و اشك دور چشام جمع شد و يهو ديدم همه بالاي سر منن و ميگن : اي واي چي شده؟
فكر ميكنين اوني كه من خوردم چي بود؟
چون شما همتون فرشته هستينو نميتونين حدس بزنين خودم بهتون ميگم.
ماشين لباسشويي ما اون موقعا بغلش يه مخزن داشت كه تايدو ميريختن اونجا و بعد تايد كف ميكرد و خودش كم كم با آب توي ماشين مخلوط ميشد و ..(بعلت عدم آشنايي با كاركرد دستگاه همينجا توضيحاتمو تمام ميكنم)
خلاصه پسرخاله هه در مخزنو باز كرده بود و تايد و كف و هم زده بود و ...
ولي من هنوز زنده هستمو و با پسرخالم خيليم خوبيم و با كلي خاطره جور واجورمون كلي حال ميكنيم.
دل همتون جاي خاطره هاي خوب الهي

Aseman Etemaad
2008/12/23, 07:17 PM
روزای بچگی من پره از شیطونیای رنگ و وارنگ.... بچه که می گن از دیوار راست بالا می ره من بودم....:lol:

از وسطی و هفت سنگ با بچه های کوچه گرفته تا قایم موشک و «قمچان»(1) بازیای جور واجور تو خونه با «محمد» داداشم!(که خیلیاتون عکسای الانشو پارسال که گذاشته بودم اواتارم دیدین!) یادمه همیشه هم سر همه بازیا جر می زد... :w06:


http://irapic.com/uploads/1230069513.jpg



ما دوسال اختلاف سنمونه....

چه روزایی...

چهارشنبه سوری دوم دبستان بود... درخت «مو» توی حیاطو بابا تازه داده بود حرس کرده بودن با بچه های کوچه قرار گذاشته بودیم چوب جمع کنیم همرو ببریم خونه «علی » اینا همسایه روبرومون که گاراژشون سر پوشیده بود....

منم مث خانم بزرگا چوبا رودسته می کردم به پسرا دستور می دادم بیان ببرن! حس مدیریت داشتم خفن!:lol::w18:
آخرین دسته خیلی بزرگ بود هرچی بهم گفتن ما می بریم گفتم نه خودم میارم...راه افتادم سمت خونشون چشمتون روز بد نبینه پا گذاشتم تو گاراژشون، قدم اول نه دومزیر پام خالی شد! بین زمین و هوا مونده بودم .... نگو در چاله ای که کنتور آب خونشون توش بود بازه و این بدجنسا به من نگفتن.... من که افتادم توش و همشون واستادن کلی بهم خندیدن... منم با همشون قهر کردم!:w09:

الان از ارتفاع می ترسم ولی اون موقع ها ....

هر کی زودتر از پاگرد پله های تو ی حیاط می پرید رو تانکر نفت و از روی اون رو تانکر دومی و بعد از در پشتی بالا می رفت و می رفت رو دیوار و دور حیاط رو روی دیوار می دوید و از اونور حیاط می پرید پایین برنده می شد.... :w39:

اما من همیشه جا می موندم.... آخه تپل تر از محمد بودم... اون پسر بود و فرز !






(1) من نمی دونم این اسم یه اسم معموله یا فقط تو کرمانشاه این بازی رو به این اسم می شناسن! بازی اینجوریه که 7-8 تا سن ریزه رو کف دستت می گیری و می ندازی بالا ... بعد باید دستتو برگردونی و سنگارو با پشت دستت بگیری باز!

کافر خداپرست
2008/12/23, 10:39 PM
چند وقتي گذشت پسرخاله‌ام خبر داد همسر آينده‌شو پيدا کرده! اونم کي؟ سارا! دختر دايي‌مون... يه دختر پولدار و پاستوريزه، تيتيش ماماني و نازپرورده که از گل نازک‌تر نشنيده. حالا فکرشو بکنين بخواد زن پسر عمه‌اش بشه، کي؟ علي! خب يه پسر بي‌کلاس مث خودم!:w05:

کاش قضيه به اين‌جا ختم مي‌شد... مي‌گفت مي‌خوام برم از الان بش بگم تا منتظرم بمونه و دل به کسي نبنده! هرچي بش گفتم: بابا! پدرت خوب، مادرت خوب، اين‌کار رو نکن! گوشش بده‌کار نبود... يه روز که همگي خونه بابابزرگ بوديم، گفت:

-خب الان وقتشه!
-که چي؟
-که بريم بگيم ديگه!
-چيو بگيم؟
-تو بري به سارا بگي من شوهر آينده‌شم!

هرچي التماس کرد، قبول نکردم... اين پسر ديوانه بود! تصميم گرفت خودش اين‌کارو کنه اما با تهديد من مواجه شد... کلي باش صحبت کردم اين کار به صلاحش نيست... اگه فردا زنش نشه، فردا چه طور مي‌‌تونه جلوش سرشو بلند کنه؟!

بعدها که بزرگ‌تر شديم، بم گفت: تو اون روز مث يه فرشته بودي که منو از يه آبروريزي بزرگ نجات دادي!
...

اين آخرين روزهاي خوش دوره‌ي کودکي ما بود! آخرين روزهايي که مزه‌ي شيرين بچگي رو مي‌چشيديم... بر ما مسائلي گذشت تا زودتر بزرگ بشيم، با بچگي‌مون خداحافظي کنيم همين‌طور عشق‌هامون و به جاش با رنج آشنا بشيم و با درد هم‌آغوشي کنيم...
حوادثي در راه بود!

کافر خداپرست
2008/12/23, 10:42 PM
من نگفتم نفيسه دو سال از من بزرگ‌تر بود. من از يازده‌سالگي به بعد، دو بار بيش‌تر باش رو به رو نشدم... اون هم خيلي گذرا.... يه بار توي سه‌ماه تعطيلي بعد از سوم راهنمايي که شايد بعدا در موردش بنويسم و بعد در سن 24 سالگي:

وقتي طبقه‌ي بالاي خونه‌شون رفتم تا طبق قرار، دايي‌مو ببينم، دختر بچه‌اي دوساله وسط اتاق پذيرايي مشغول بازي بود... و مردي با يه عينک ته استکاني پيش دايي‌ام نشسته بود...

دايي‌ام معرفي‌مون کرد:
ايشون خواهرزاده‌ام.... و اين هم آقاي... همسر نفيسه خانوم!

مرد مؤدب و با وقاري بود... از نخبگان دانشگاه شريف... چند باري هم با نفيسه سفر فرنگ رفته بودن.. زوج خوشبختي بودن... اين حق نفيسه بود... با اين‌که از عشق کودکي‌ام خبري نبود اما به احترام اون دوست داشتن‌ها، براشون آرزوي پيروزي کردم...

وقت خداحافظي، نفيسه جلوي در اومد، نمي‌دونم شايد مي‌خواست براي آخرين بار ببينمش! شايد هم اين برداشتي ذهني و زيبا از خودم بود... هرچي بود سرمو بلند نکردم و نيگاش نکردم!

پیرجو
2008/12/23, 11:56 PM
توی کوچه ای که زندگی می کردیم یک خانواده بودن که کمی مسن بودن افراد اون خانواده یک حاج محمد میگفتن و یک حاج محمد میشنیدی.. برو بیایی و اوبوهیتی داشت.. صاحب بچه نمی شدن، هر سال و هر روز خانم اون خونه میرفت شاه چراغ نذر می کرد تا اینکه بعد از کلی نذر و نیاز خدا بهشون یک پسر داد اسمش رو گذاشتن سیاوش.. سن بابا و مامانم نسبت به اون ها خیلی کمتر بود... هر روز عصر بابام من رو می برد مغازه سر کوچه و با حاج محمد حرف میزدن و من هم با سیاوش بازی می کردم. آخرهای شهریور ماه بود که هفته ی دیگه قرار بود بریم کلاس اول... خلاصه.. اون روز رسید که بعد از ظهر باید میرفتیم مدرسه کلاس اول" مدرسه دکتر حسابی شیراز". ساعت 12 ظهر بود که مامان سیاوش، چادرش رو سرش کرده بود اومد و من و سیاوش رو برد سر کوچه. اون موقعه هیچ کسی خونه ما نبود که بهم غذا بده به خاطر همین بیشترش خونه سیاوش بودم. رفتیم سر کوچه و منتظر بابام شدیم تا بیاد و ما رو ببره مدرسه. اون موقعه بابام سر کار بود یک رنو سال 64 داشتیم که اومد دنبالمون و سوار ماشین شدیم و رفتیم. رسیدیم جلوی درب مدرسه کمی طول کشید تا جای پارک برای ماشین پیدا کنیم. من توی یک دست بابام بودم و دست سیاوش هم توی یک دست دیگه ی بابام بود که رفتیم جلوی درب مدرسه چون کلاس های صبح دخترانه بود جلوی درب مدرسه کلی دختر بود که همینجوری که داشتیم میرفتیم یکیشون رو دیدم که سن و سالش از من بیشتر بود و دستش رو دراز کرد و لپ من رو کشید. من هم اون موقعه چیزی نمیفهمیدم..... خلاصه رفتیم سر کلاس سیاوش رفت سر کلاس نشست و من هم لباسم خراب شده بود بابام داشت برام درستش می کرد که دیر رسیدم سر کلاس دیدم یک خانم معلم که کمی مسن بود نشسته پشت میز.. خانم صیفایی بود... با لهجه شیرازی بهم گفت بدو برو دفتر دو تا گچ بستون بیار برام.. من رفتم و گرفتم و آوردم.... خلاصه اون روز کتاب بهمون دادن من وسیاوش هم گذاشتیم توی کیفمون سفت گرفته بودیمش که بریم خونه.. وقتی از مدرسه خارج شدیم ناظم مدرسه ما رو برد سوار مینی بوس کرد...یک مسیر کوتاهی رو گذرنودمیم تا رسیدیم به ایستگاه خونه خودمون... که دیدم مامان سیاوش همون چادر قهوه ای رنگ خودش رو سرش کرده بود و وایساده بود سر ایستگاه.. از مینی بوس که پیاده شدیم من کنار مامان سیاوش ایستادم مثل اینکه می خواست پول ماهیانه سرویس مدرسه رو اون موقعه بده. ولی سیاوش وای نساد و سریع از پشت مینی بوس دوید بره طرف مغازه باباش... که یک مرتبه یک صدا اومد. مامان سیاوش همون طوری که داشت با راننده مینی بوس صحبت میکرد نگاه به من کرد که ببینه سیاوش کجاست، یک مرتبه دیدم دوید به سمت خیابون مینی بوس حرکت کرد و من دیدم که صدای جیغ مامان سیاوش بلند شد خیلی شلوغ بود، من هیچی رو نمی دیدم که چی شده... یک مرتبه یکی از مردهای همسایه من رو برد خونه خودشون...
سیاوش هیچ وقت به خونه برنگشت..... :gol:
حکمتت را ندانم......:gol:
http://irapic.com/thumbs/1230151607.jpg (http://irapic.com/view/1.JPG-1144.html)

سرمد حیدری
2008/12/24, 12:24 AM
ای خدا ما تا ائل راهنماییی تو یکی از روستاهای اطراف جم زندگی میکردیم که اسمش تشان هست. چون حیاط خونمون بزرگ بود و باغ توش بود هر سال همه فامیل از تهران گرفته تا شمال تا بوشهر تا شیراز همه میومدن اونجا.

یه شب دیر وقت بود که یهو یه وانت پر آدم وارد حیاط شد. کلی آدم ازش ریختن بیرون منم که همش گریه میکردم طوری که دهنم بند نمیومد . مامانمو بگو که تو این دوران چقدر اذیت شد. خلاصه سروتونو درد نیارم . حساب کن کلی آدم که واسه مشون رخته خوابم نداشتیم خیلیا رو نمد خوابیدن بدون هیچی که بخوان روشون بدن. و من همچنان گریه میکرد. مامانم نمیدونس به من برسه یا به مهموناش.

خلاصه پس از کلی فکر به این نتیجه رسیدن که منو ساکت کنن به همین خاطر کلی شربت خواب آئر ریختن تو حلقم. تا 2روز بیدار نمیشدم.

هستی فرهادی
2008/12/24, 01:14 AM
از همون اولي که اين تاپيک رو دنبال کردم بدترين حس دنيا بهم منتقل شد... حس بد خاطره نداشتن... تعجب نکنيد... من واقعا چيزي از بچگي ام يادم نمياد...قديمي ترين خاطره اي که دارم مال دوران دبيرستانمه:cry:
يه سري تصاوير مبهم که اون هم قشنگ نيست...
اين هم عکس بچي گي هامه... مال فکر کنم 1تا 2 سالگي مه...
http://irapic.com/thumbs/1230157579.jpg (http://irapic.com/view/66.jpg-64143.html)

http://irapic.com/thumbs/1230151291.jpg (http://irapic.com/view/88.jpg-87886.html)

خوب من وقتي به دنيا اومدم بابام جبهه بود، با خواهرم که 5 سال از من بزرگتر بود... داشتم يه چيزهايي از دنيا مي فهميدم(همين دوراني که اين لبخند نمکين رو داشتم) که خواهر کوچيک‌ترم به دنيا اومد که ... (خدا بر عذابت بيفزايد اي صدام)
خب راستش بر اثر گازهاي شيميايي که پدرم از جنگ به سوغات آورده بود يه فرزند ناقص بود که نه ميديد، نه مي‌شنيد و نه حرف ميزد با يه نارسايي مغزي خيلي نادر... 5 سال به همين منوال گذشت... خواهر بعديم هم به دنيا اومد اما با اومدن اون خواهر بيمارم از دنيا رفت... بعدش هم که سرگمي پدر و مادر با فرزند نورسيده که ته تغاري بودنش يه امتياز بزرگ بود هميشه براش... بازم هيچکس حواسش به من نبود...(من بچه وسطي بودم!)

من هر چي از بچگي ام يادم مياد خونه ماماني(مامانبزرگم) بودم ... ياد قصه هاي ماماني... قصه ي اون کلاغي که همش مي گفت:« آخه من کجا لالا کنم...»
اين قصه رو فکر کنم حدود ميليون باري شنيدم و هيچ وقت هم برام تکراري نبود...
من واقعا نمي دونم چي بايد تعريف کنم، يه دفعه خيلي سعي کردم که چيزي يادم بياد ولي نه... هيچ فايده اي نداشت...(هر کي اينو مي خونه همين الان دستاشو بالا ببره و يه خدا رو شکر اساسي بگه که خاطره داره)...
نمي دونم شايد اين تاپيک کمکم کنه که گوشه اي از بچگي ام يادم بياد...(برام دعا کنيد)

بابك طراوت
2008/12/24, 08:27 AM
چهارم دبستان بودم ... اون موقعها تهرانپارس زمين نساخته و خالي زياد داشت و البته سگهاي ولگرد ... يادمه يه كيف چرمي با دسته كائوچويي قهوه اي رنگ داشتم كه وقتي كتابهامو توش ميگذاشتم، وزن زيادي پيدا ميكرد ... نو نبود و من كه بچه سوم بودم از خواهرام بهم ارث رسيده بود ... اون موقعها تنها چيزي كه تلويزيون خيلي نشون ميداد فيلمهاي جنگي مربوط به جنگهاي جهاني بود ... تو يه فيلم يادمه كه سربازي كه داشت پاس ميداد هر چند دقيقه يكبار ميگفت: "كوهستان آرام است"... در صورتي كه يك گروه كماندويي به اونجا نفوذ كرده بودن و دور و برش داشتند عمليات جنگي ميكردند ....حتي بيشتر اخبار، خبرهاي جنگ بود ... اين جمله هميشه اول اخبار تكرار ميشد: بر اثر اجراي آتش رزمندگان اسلام در سر پل ذهاب و سومار و .... تعداد .... نفر از دشمن بعثي بهلاكت رسيده و ... سنگر تجمعي و تانك و توپ و .... نابود شد... واسه همين منهم يه روز جو گير شده بودم و وقتي از مدرسه به خونه بر ميگشتم، عين افسرهاي ارتش سر بهوا و وسط خيابون ده متري با گامهاي بلند راه ميرفتم كه يك دفعه يه چيزي رو زير پام حس كردم ... فكر ميكنيد چي بود؟ دم يه سگ سياه بزرگ را لگد كرده بودم... يه زوزه بلند كشيد و ديدم از توي خرابه (زمينهاي خالي) يك گله سگ با احساسات جريحه دار شده پريدند بيرون... اون موقع تو يه لحظه خشكم زد ...من دم رئيسشونو لگد كرده بودم ... بعد از چند لحظه تازه يادم افتاد كه موقعيت خيطه و بايد فرار كنم ...رو اين حساب، بسرعت فرار كردم طوري كه كف كفشهام ميخورد پس كله ام:D ولي نفسهاشونو كنار پاهام حس ميكردم... تو يك لحظه يه فكري به ذهنم رسيد: كيفم رو به سمت عقب محكم پرتاپ كردم ... كه خورد به اولين سگ و دردش اومد و برگشت ... به ذهنم اومد كه بقيه هم برگشتند ولي از ترسم مثل يه دونده دوي سرعت هنوز ميدويدم ولي وقتي ديدم از كنار مردم كه رد ميشم رفتارشون عاديه .. پس ايستادم و ديدم كه چيزي دنبالم نيست ... ترسان و لرزان و پشت سر يه آقاهه براه افتادم و برگشتم ته كوچه ... ولي از سگها خبري نبود ....
از اون روز ببعد از ترسم راهمو دور ميكردم و از يه كوچه ديگه ميرفتم:D

بابك طراوت
2008/12/24, 09:20 AM
10 سالم بود ...يه ساختمان سه طبقه ديوار به ديوار ما بود كه مالكين آنها با هم برادر بودند و آذري زبان .... كلي بچه داشتند و من با همشون يا دوست بودم يا اگه بزرگتر بودن، سلام عليك داشتم ..... اونها توي پشت بام مرغ و خروس نگه ميداشتند، خونه ما ويلايي بود(البته بسيار قديمي و كلنگي) يه روز يكي از جوجه هاشون از پشت بام افتاد پايين و پاش شكست ... پسرشون بهم گفت اين جوجه رو ميخواي؟ منهم از خدا خواسته گفتم معلومه كه ميخوامش .... :w42:خلاصه پاشو با چوب بستني و پنبه و پماد زخم بندي بستم و هر روز بهش ميرسيدم تا اينكه خوب خوب شد و از روز اولش هم بهتر ... وقتي ميخواستم براش اسم بذارم به اين توجه كردم كه توي صحبتهاي آذري همسايمون از لفظ چخ زياد استفاده ميشه : چُخ ممنون و .... واسه همين اسم جوجه ام رو گذاشتم: چُخ چُخ ...:redface:
توي حياط روي صندلي كه مي نشستم، با صداي: "جَه جَه جَه ..." صداش ميكردم (اين صدا را از خود مرغها ياد گرفته بودم، چون وقتي دانه پيدا ميكردند با همين صدا خوشحالي ميكردند) ... ميدونست براش غذايي كه دوست داره رو آوردم (بعضي مواقع كه ميخواستم پيداش كنم هم از همين صدا استفاده ميكردم) ... واسه همين بدو بدو ميومد و مي پريد روي پام و بصورت كپه مي نشست و غذاشو از كف دستم ميخورد... بعضي وقتها هم كه خيلي گشنه بود مي پريد روي مچم و غذاشو ميخورد...آخرش هم نوكش رو پاك ميكردم و پاهاشو ميشستم و خشك ميكردم اونوقت سانس دوم آغاز ميشد و اون اين بود كه زير برگهاي درخت مو كه آفتاب از كنارشون مي تابيد زير آلاچيق با هم و در حالي كه سرش را بزور لاي بازوم مي چپوند توي آفتاب دراز ميكشيديم و بعضي موقعها تو همون حالت ميخوابيدم .... :Dيه موقعهايي مي پريد روي سينه ام و به لاي لبهام نوك ميزد(دندانهام توجهش رو جلب ميكرد)... جنان با هم ارتباط عاطفي :love:داشتيم كه بعضي وقتها كه منو ميديد بهم قر ميزد و اون موقع از همه ميپرسيدم كه امروز واسه مرغم اتفاقي افتاده؟ راستشو بگين .. اونوقت ميفهميدم كه مثلا يادشون رفته براش دانه بريزند يا اينكه آبش چپه شده و براش آب نگذاشتن و .... :w06:
اون زمان كه برنامه ديدنيها پخش ميشد ...من بچه بودم :child:شايد ارزشش رو داشت كه تو اون برنامه نشونش بدن .... ولي از نظر من روابطمون عادي بود:w20:
مرغم از نژاد انگليسي و با پرهاي قهوه اي كمرنگ بود:smile:

arghavan.z
2008/12/24, 01:48 PM
یادش یخیر..سیزده سال از اون موقع میگذره...
اردیبهشت بود...اخرای سال اول دبستان....قرار بود واسمون جشن الفبا بگیرن...
عجب ذوق و شوقی داشتم....
صبح که بیدار شدم...تند تند حاضر شدم ....اولین باری بود که واقعا دلم میخواست برم مدرسه....
مثل همیشه مامانم بند کفشامو بست...منم خوشحال و خندون با دختر همسایمون راهیه مدرسه شدیم...
یادمه خیلی خوش گذشت...مارو بردن نماز خونه مدرسه..که خب بزرگ بود...
نمایشو اینا اجرا کردن...که البته هیچکدوم یادم نیست...اخرش همه با هم عکسه یادگاری گرفتیمو با همدیگه خداحافظی کردیم....
کلاس ما اخرین گروهی بود که از نمازخونه میومد بیرون...منم اون پشت مشت ها بودم..

وقتی اومدم فقط 4..5 تا از بچه ها بیرون بودن..
که یهو یادم افتاد من بلد نیستم بند کفشمامو ببندم....(نمیدونم چرا عاشق کفش بندی بودم...هیچ وقت دلم نمیخواست از این چسبیا بچوشم:razz:)
دیگه اون 4..5 نفر هم رفته بودن..من تنها بودم...خیلی حس بدی داشتم...
هرکاری میکردم بند کفشامو نمیتونستم گره بزنم...تازه حالا می فهمیدم که مامانم چرا اصرار میکرد بند کفشامو خودم ببندم...:w09:
اخرش یه نیگا به کفشام کردم که بنداش دراز دراز رو زمین افتاده بود...یه نگاه به راهرو که خالی بود...دیگه نشد جلو خودمو بگیرم..گریم در اومد......
تا اینکه دستای مهربون معلمم خانوم طاهری رو رو صورتم احساس کردم...
اشکامو پاک کردو...کلی بهم خندید..بعد یادم داد که چه جوری بند کفشامو ببندم...:child:
منم با دقت گوش کردم..اونقدر با دقت که الان با گدشت 13.. سال از اون موقع هنوز بند کفشامو خودم میبندم:w16:

کافر خداپرست
2008/12/24, 10:39 PM
درک بعضي از خاطرات دشوار است. براي آن نياز به فهم پيش‌فرض‌هايي است؛‌ مثلا خصلت‌هاي شخصي و ذاتي آدم‌ها و برخي از شرايط زماني، مکاني و خانوادگي و...


خاطره‌اي که در پيش رو ست جزو همان‌هاست... بدون مقدمه غير قابل فهم است. آقاجان (پدرم) مرا خيلي دوست داشت. مي‌گفتند: "اين بچه ته تغاري رو لوس بار آورده!" آقاجان سنتي بود. هرکاري بايد در مسير گذشتگان و تعريف‌شده‌اش انجام مي‌شد. رفتارش القاگر اين بود: "ره چنان رو که رهروان رفته‌اند"

بسيار هم اقتصادي بود. اولين درسش اين بود: در زندگي‌ات "ولخرج" نباش! به جايش متمرکز روي کتاب‌هاي درسي‌ات باش...
من هيچ وقت سنت را به طور کامل برنتافتم، نيز دوست داشتن آقاجان را هم دوست نداشتم. از بچه‌ننه خطاب شدن بدم مي‌آمد. محبت‌هاي کودکانه را نمي‌پذيرفتم چرا که خود را کودک نمي‌دانستم. آقاجان هرچه بيش‌تر محبت مي‌کرد، بيش‌تر از دستم مي‌داد! براي‌اش ماهي آزادي بودم که هرچه فشارش مي‌داد که نگهش دارد، بدتر از دستش رها مي‌شد...

بدتر از همه در برابر لطف‌هاي‌اش از من تبعيت محض مي‌خواست. آقاجان نخستين کسي بود که مرا براي گلدان زندگي‌اش گلي اهلي مي‌خواست، پس نخستين کسي هم بود که نفي‌اش کردم و با او در ستيز شدم. در عمل مي‌خواستم بگويم: يا تو خسته مي‌شوي و آن‌چه من مي‌خواهم مي‌مانم؛‌ يا به حبسم مي‌بري اما ديگر آن‌چه هستم، نمي‌مانم!
اين جنگ سال‌ها طول کشيد تا بالاخره عقب‌نشيني کرد و خسته شد... در عوض هميشه "پرستويي مهاجر" را در آسمانش داشت که هميشه يادش در قلبش بود...

کافر خداپرست
2008/12/24, 10:41 PM
تو سال دوم ابتدايي را پشت سرگذاشته‌اي. مي‌تواني بنويسي، بخواني. آق‌دايي محمد با دوستانش کتابفروشي زده است. کتابفروشي که نه، بيشتر بهانه‌اي براي پاتوق دوستانش... هر روز کتابي به امانت مي‌گيري تا بخواني. کتابي دلت را ربوده است: "از تو حرکت، از خدا برکت". جلد سبزي دارد با طرح کودکي شاخه‌اي گندم به دست... دوستش داري، مي‌خواهي مال خودت باشد، هميشه در کنارت باشد... آقاجان اما مخالف است. خريدنش را "ولخرجي‌" مي‌داند: "وقتي که کتاب را خوانده‌اي براي چي که بخري؟"

از منت‌کشي بدت مي‌آيد! با اين حال پول خريدش را هم نداري... قيمتش 6 تومان است و تو 2 تومان بيش‌تر نداري. 6 تومان يعني خيلي زياد!

کافر خداپرست
2008/12/24, 10:42 PM
زمستان است... تازه برف باريده است. کنار پياده‌روها برف‌ها را جمع کرده‌اند، با اين ‌حال کف زمين لغزنده است. بايد آهسته و آرام گام برداري.
پياده به راه مي‌افتي. تازه به ميدان اصلي شهر مي‌رسي. از اين‌جا تا قبرستان شهر هزينه‌ي رفت و برگشت همان 2 تومان است،‌ اما تو لازمش داري و خرجش نمي‌کني... پياده ادامه مي‌دهي. باد مي‌زند، مثل هميشه کلاه بر سر نداري، مي‌گويي: با کلاه مضحک مي‌شوم! گوش‌هاي‌ات از سرما سرخ شده‌اند، همين‌طور انگشت‌هاي دست‌ها و پاهايت... شصت انگشت دستت زخمي است،‌ انگار کارد بر استخوانش زده‌اند!

قبرستان بيرون شهر است. به آن‌جا که مي‌رسي تازه معناي سرماي مطلق را مي‌فهمي. دندان‌هاي‌ات به هم فشرده مي‌شوند... دست‌هاي‌ات را مدام با نفست گرم مي‌کني... در قبرستان چرخي مي‌زني. کسي از آشنايان را نميابي. نفس راحتي مي‌کشي...

کافر خداپرست
2008/12/24, 10:51 PM
به دنبال دبه‌اي مي‌گردي. يک پيتي حلبي 5 کيلويي را ميابي. آبش مي‌کني...

- واي خدا...!

پيتي فلزي، دسته ندارد. مقوايي پيدا مي‌کني تا لبه‌ي پيتي را با آن بچسبي. به خاطر تيزي‌اش نه! به‌خاطر سردي‌اش... حالا دست به کار مي‌شوي. با صداي نسبتاً بلندي مي‌گويي:

- آبيه! آآآآآآآآآآآآآآآآآّب!

اما صداي‌ آن‌ بچه‌ها، از تو بلندتر است. در اين هواي سرد مجال تأخير نيست. صداي‌ات را اين بار آزاد مي‌کني:

-آبيه! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآب!

حالا ديگر هم‌صداي با ايشاني... اما هنوز مثل ايشان نيستي... هر تازه واردي که از راه مي‌رسد، ايشان پيش مي‌روند و مدام التماس مي‌کنند... تو هم در اين رقابت ناچاري. پس جلو مي‌روي اما التماس نمي‌کني:
- خانم آب نمي‌خواين؟
- نه پسرجون!

مرد شيک‌پوشي از دور به تماشاي‌ات مي‌نشيند. با اشاره صداي‌ات مي‌کند. بچه‌ها دورش را مي‌گيرند:

-آقا من...
-آقا دبه‌ي من بزرگ‌تره!

اما او تو را مي‌خواهد. به همراهش مي‌روي. آهسته گام برمي‌دارد. انگار حواسش نيست چه‌قدر سرد است. سر قبر مرده‌اش که مي‌رسيم از تو مي‌خواهد فاتحه‌اي براي مادرش بخواني. بعد خودش دبه را از دستت مي‌گيرد، آب مي‌ريزد و روي سنگ قبر را مي‌شويد.

- آقا بذاريد من بکنم
- تو اين کاره نيستي! چه قدر مي‌شود؟
- يک تومان

بيست و پنج ريال مي‌دهد.

- نه آقا! اين پانزده‌زار اضافه است
- اون مال فاتحه‌اي بود که خوندي... بگير!

انگار تو را براي فاتحه خواني آورده بود تا... هوا رو به تاريکي است. اين راه جهنمي را دوباره بر‌مي‌گردي تا به خانه برسي.

کافر خداپرست
2008/12/24, 10:53 PM
در خانه اما سردتر از هواي سرد بيرون از تو استقبال مي‌کنند. انگار همه منتظرت هستند!

آقاجان (با عصبانيت): کجا بودي؟!
-قبرستان!
-چي‌کار مي‌کردي؟
-فاتحه‌خوني
مامان: تو فاتحه مي‌خوندي يا آبروي ما رو مي‌بردي؟
- سکوت
آقاجان: تو حمالي؟ آره؟ مي‌خواي حمال بشي؟ اينه مزد من؟ چي کم داشتي که رفتي هم‌چين کاري کرد؟ همه چيزت که فراهمه! تو نمي‌دوني همه منو مي‌شناسن؟
مامان رو آقاجان: تقصير خودته که لوسش بار آوردي... کدوم بچه‌اي مي‌ره از اين کارا مي‌کنه؟!
آقاجان: من لوسش بار آوردم؟! الان نشونش مي‌دم! پولا گدايي‌ات رو در بيار! ما تا به حال پول صدقه نخورديم!

دير بجنبي کشيده را خورده‌اي! همه‌ پول‌ها را تحويل مي‌دهي. مي‌گويند اين پول صدقه و گدايي است و بدبختي مي‌آورد. قرار مي‌گذارند به خانواده فقيري بدهند. خانواده‌اي از همان کودکان کار!
...
شب شده، همه جا تاريک است. به سقف خيره شده‌اي و با خود نجوا مي‌کني:
- اون بچه‌ها با اين همه سرما و رنج چرا بايد اين قدر فقير باشند؟ مگه در کتاب نگفته بود: از تو حرکت از خدا برکت؟
- چرا عده‌اي اين همه بايد زحمت بکشند، اما فقير باشند؟
- اون بچه‌ها الان کجان؟ خونه‌شون کجاست؟ يعني پدر مادراي اونا بي‌آبرويند؟ چه‌قدر بدبختن!
- نه! بدبخت‌ منم که اختياري از خودم ندارم... لعنت به زور!

بعد به آقاجان بد و بي‌راه مي‌گويي و آهسته اشک مي‌ريزي... بعدها در واژگان سياسي مي‌آموزي زور يعني استبداد!

jonny depp
2008/12/25, 12:34 AM
:(
پیش دبستانی بودم یه روز می خواستم برم اردو کلی هم ذوق داشتم .روز قبلش مامانم برام کلی خوراکی خریده بود منم از ذوقم شب همشو مخفیانه خوردم:D
مامانم فرداش فهمید و هیچی دیگه برام نخرید منو دست خالی فرستاد اردو :crying2:.انقدر قلبم شکست (خوب اولین بارم بود که می خواست برم اردو:cry:)کلی گریه کردم:crying: اما چون از همون زمان عادت داشتم جلو کسی گریه نکنم کسی نفهمید
بدترین اردویی بود که رفتم :razz:

cute
2008/12/25, 11:06 AM
چه تاپیک جالب و نازی
خداپرست جان دستت درد نکنه
فعلا که کافی نتم و عکسی ندارم
....
اما کودکی برام یه خاطره ی دور و مبهم....چیز زیادی ازش به خاطر ندارم
انگار یه زمان خیلی طولانی گذشته
هر چی بود زیبا بود و پاک
بی غل و غش و معصومانه
کودکی با تابستان به یاد دارم....تابستانهایی که می تونستیم از تهران به شهرستان خونه اقوام بریم و تمام مدت صرف سفر و بازی و شادی میشد
یادش بخیر...واقعا چه طوری بود که اون زمان با امکانات کم اینهمه می تونستیم شاد باشیم اما الان در بهترین شرایط نالان.....

عاشق حیاط خونه ی مادربزرگ...و هم بازی های دوران کودکی بودم
که الان نه اون حیاط مثل قدیم نه همبازیام
یادش بخیر هفت سنگ و تیله های رنگی پسرخاله که چقدر دوستشون داشت و چقدر زیاد بودن
یا اون توپ وسطی....که چون کوچولو تر از همه بودم بهم رحم می کردن و از کنارم می گذشت
چقدر دلم تنگ شد برای اون روزا...
....
.........
حرفمو پس میگیرم تاپیک خوبی نیست

گلابتون
2008/12/25, 01:35 PM
سلام دوستان
با اجازه:gol::redface:


من هم بخاطر مشكلات شناسنامه ايي از 5 سالگي ( يعني چهارسال و دوماهگي :surprised:)رفتم مدرسه...و اونقدر ريزه ميزه بودم كه حد نداشت...:w05:
مدرسه ما به نام معمارقصري (2) بود كه توي خيابون خواجه نوري بود...برادرم بزرگم ( خدا رحمتش كنه ):cry:توي كوچه كنار مدرسه ما مدرسه راهنمايي معمار قصري (1) بودن...روز اول مدرسه بود...ما مانتو نداشتيم ...يه پيراهن آبي داشتيم با يقه سفيد و جوراب شلواري سفيد كه البته زياد طول نكشيد...و بعد از يكي دوماه تبديل شديم به جوجه كلاغهايي كه از سر تا پامون رو با پارچه پوشاندن...:mad:خلاصه روز اول برادرم منو برد توي مدرسه و بهم گفت همينجا باش تا بيام دنبالت جايي نري ها تا من بيام... اگه همه هم از مدرسه رفتن تو جايي نرو بمون تا من بيام...گفتم باشه...واونقدر به گفتن اين باشه وفادار بودم كه حتي توي صف و سركلاس هم نرفتم...و ازبس مدير و ناظم التماسم كردم...زدم زير گريه...حالا گريه نكن و كي گريه كن...و مدام ميگفتم داداشم گفته بايد اينجا بمونم تا بياد...من هيچ جا نميرم...:w05:بالاخره يه خانوم مهربوني كه بعد هم معلم كلاسمون شد ( خانم محمدي)..با يه لباس بلند سفيد كه تنش بود و موهاش رو هم از پشت بسته بود و به نظر من مثل فرشته ها بود :redface:اومد جلو وبا ناز و نوازش و دادن يك شكلات به عنوان رشوه منو راضي كرد كه برم سر كلاس ...بعد هم يه صندلي گذاشت كنارخودش و بهم قول داد كه وقتي داداشم اومد منو تحويلش بده...منم راضي شدم..اون روز به اين نحو گذشت... وقتي كه زنگ خورد و همه بچه ها رفتن من منتظر بودم كه داداشم بياد ...اما خيلي طول كشيد چون اونا مدرسه شون ديرتر از ما تعطيل ميشد...واسه همين بازم زدم زيرگريه...كه خانم معلممون كه خانم محمدي بود به دادم رسيد و بنده خدا كنارم موند تا برادرم اومد دنبالم...وقتي داداشم رو ديديم انگارخدا دوتا بال بهم داده بود...آنچنان از دور پريدم توي بغلش كه نزديك بود دوتايي بخوريم زمين...كه ديگه خودشو كنترل كرد...و معلممون لبخند زنان اومد جلو و تمام ماجرا رو براي برادرم گفت ...داداشم هم با مهربوني به من فهموند كه بايد از اين به بعد وقتي ازش جدا ميشم برم توي كلاس پيش اين خانوم مهربون و درس ياد بگيرم...:confused:
اما شادي من براي رفتن پيش اين خانوم مهربون بيشتر از يكي دوماه طول نكشيد و با اعلام اجباري شدن حجاب اين فرشته مهربون هم از پيش ما رفت ...:cry::cry:

ادامه دارد.....:gol:

بابك طراوت
2008/12/25, 04:34 PM
راستي نگفتم كه جوجه من يه روزه نبود... نه خيلي بزرگ نه خيلي كوچيك .... واسه اينكه تنها نمونه چند تا جوجه ديگه هم گرفتم و توي حياط به كمك پدرم يه جا براشون درست كردم ...
يه روز بردمش جلوي در و روي لبه سنگي كه ديوار خونه از بيرون سمت كوچه داشت نشستم .... وقتي هنر نمايي هاشو بچه هاي محل ديدن، اولش باور نميكردن و بارها جوجه ام را از روي دستم پروندند و جاهاي دور بردن ولي با صداي من بدو بدو مي اومد .....پسر همسايمون گفت كه پشيمون شده و جوجه اش رو ميخواد ... من بهش گفتم فقط روي دست من ميپره و با هيچكدومتون رابطه اي برقرار نخواهد كرد ميتونيد امتحان كنيد.... وقتي امتحان كرد و ديد كه جوجه ام محلش نميذاره، بيخيالش شد:smile:
جوجه من بزرگ شد و تبديل به يه مرغ گنده شد ولي هنوز هم عادتش را ترك نكرده بود و با پرش بلند خودش روي شونه ام مي نشوند و همينطور روي مچ دستم .. حالا ديگه يه خروس هم داشتم كه فقط با من خوب بود و هر كس ديگه رو كه ميديد، يك نوك جانانه نسيبش ميكرد و با دوپا ميپريد روي سر و كله اش... اولش هفت تا خروس داشتم ولي بعلت اينكه گروه اركس :Dگذاشته بودند مجبورم كردند تا ازشون دل بكنم و نميدونم كجا بردنشون ....
حالا ديگه مرغم تخم ميگذاشت ... تخمهاي كوچيك قهوه اي .... وقتي تخم داشت قر قر ميكرد و دنبال يه جايي واسه تخم گذاشتن ميگشت... كه خودش يه جايي پيدا ميكرد مثلا توي يه كارتن خالي يا يه جاي دنج توي انباري گوشه حياط ....
وقتي هم كه تخم ميگذاشت با صداي قدقدقدا ... خبرمون ميكرد تا تخمش را برداريم ....

russell
2008/12/25, 04:48 PM
خاطره ای رو که می نویسم مربوط به من نیست اما همزمان با دوران کودکی من میشه ...مربوط به داداش رضا !

نمی دونم دوم یا سوم راهنمایی بود که رضا عاشق شد ...عاشق نفیسه... خواهر "زنداداش" (داداش بزرگترم) ...
فکر نمی کنم عشقش یه عشق کودکانه بود ...
داداش بزرگم مشهد زندگی می کرد ... الان هم ... و زنداداشم هم مشهدی بود ... و هر چند وقت که از مشهد به خونمون می یومدن یکی از خواهراش رو هم با خودش میاورد ... نفیسه خواهر دومش بود و دو تا آبجی دیگش هنوز کوچیک بودن ... با هم همبازی بودیم !:smile:

خب رضا عاشق نفیسه شده بود ... این موضوع رو هیچکس به جز من نمی دونست ... من هم چون از روی کنجکاوی همیشه نوشته ها و دفتر خاطرات رضا رو می خوندم متوجه شدم :w05:... خیلی قشنگ می نوشت ... نوشته هاشو خیلی دوست داشتم ، الان هم می نویسه اما نه به فارسی ، به انگلیسی !!!

رضا خیلی صبور و تو دار بود ... سالها عاشق نفیسه بود... محل تحصیلش رو مشهد انتخاب کرد ، شاید به خاطر این که بیشتر نفیسه رو ببینه ! هر وقت نفیسه رو می دید یه طور دیگه میشد ... من که جای اون نبودم بدونم چه حسی داشت !!!:(
اما تازه دانشگاهش تموم شده بود که متوجه شد نفیسه داره ازدواج می کنه ... با یه نفر دیگه !
یکم افسرده شده بود ... شاید خیلی هم بیشتر از یکم ... ، چون همون موقعی بود که رضا رفت سربازی ...
کی می دونه بهش چی گذشت ... فراموشش کرد !!!؟
الان نفیسه دو تا بچه شر و شلوغ داره که به تنهایی برای نابود کردن همه جا کافی هستن !
و اما رضا ... به نظر نمیرسه دیگه قصد ازدواج داشته باشه ... نه فقط به اون دلیل ... دلایل زیاد دیگه ای هم وجود داره !
________
می خواستم بگم که : من بیشتر از هرکسی رضا رو دوستش دارم ... بیشتر از همه !

*mahdi_joker*
2008/12/25, 06:54 PM
خونمون.خونمون رو فروختیم.یه حیاط داشت با یه در ابی بزرگ که تو گرمای عشقی که خورشید بهش داشت ملتهب می شد و دیگه باز نمیشد.
خونمون.خونمون رو فروختیم.یه درخت خرمالو داشت که گنجیشکها بیش از ما ازش رزق میبردن.
خونمون.خونمون رو فروختیم.یه باغچه داشت سمت راست و یه باغچه داشت سمت چپ.راست برای من چپ برای خواهرم.چپ انجیر راست خرمالو.بابا همیشه توشون گلهای بنفشه و اطلسی و شمعدونی می کاشت
خونمون.خونمون رو فروختیم.یه سالن داشت به وسعت دلتنگیهای حالای من.یه اشپزخونه داشت به خوشمزگیه لوبیا پلوهای مامان.یه پریز تلفن داشت که تلفنی بهش وصل نبود.یه ایوون داشت که وقتی روش آب می پاشیدیم بوی خاک نم خورده و بارون تا اتاق عقب خونه می رفت.یه حیاط داشت که اینقدر با دوچرخه زردم توش چرخیدم که سر زمین گیج رفت.یه دیوار داشت به بلندای حرمت خانوادمون.یه حوض داشت به کوچیکیه خونه 2تا ماهی قرمز.یه راهرو داست به بلندیه شب و کوتاهیه زندگی.یه مهدی داشت.یه مامان.یه بابا.بعدنش یه میترا هم داشت.
خونمون.خودمون رو فروختیم.خاطره هامون.بچگی هامون.ترس از کتک خوردنهای یواشکی اب بازی کردناش.شادیهای برف بازیهای تو اون حیاط که مامان میگفت وقتی برف میاد اونطرف حق ندارین برین تا برفها دست نخورده و سفید بمونن.همه رو فروختیم .چیزی بر نداشتیم.همه چی سر جاش موند.ما ازشون دور شدیم.ما ازشون فاصله گرفتیم.ما داریم بدون خونه میمیریم و خونه بدون ما مرد.اون دنیا جواب خونه رو چی بدیم؟

ببخشین اگه عکس کیفیت نداره.از روی عکس عکس گرفتم:redface:
http://upload.iranblog.com/1/1230250123.jpg

کالیگولا
2008/12/25, 11:00 PM
در ارديبهشت 1361 يكي از پسران خانواده برادران با دومين دختر خانواده اميني ازدواج مي كند. 7 سال بعد،در شهريور 1368 ،ساعت 8 صبح،پسري به دنيا مي آيد كه والدينش با آرزوي عاقبت به خير شدنش او را كامران مي نامند. كامراني كه طبق گفته اقوام شباهت بسياري به خانواده مادري داشت.بالاخص به كوچكترين دايي اش كه مدت پيش از تولدش فوت شده بود.چ
كامران آرام بود. زياد گريه نمي كرد.شير زياد مي خورد و بيشتر مي خوابيد.برعكس برادر بزرگش كه در دوران ابتدايي تولدش امان را از والدينش بريده بود. پسر كوچكتر،بيشتر مي خنديد،البته در مواردي كه بيدار بود.با خنده هايش گويي دنيا را به پشيزي حساب نمي كرد. وقت هايي كه در آغوش مادر يا پدر نبود در روروكش وول مي خورد و كماكان مي خنديد.
شايد مقدر نبود كه كامران زندگي كند.شايد ملك الموت در جسم برادر بزرگتر حلول كرده بود و او را وادار به اين كار كرده بود.شايد هم برادر بزرگتر در پي اين بود كه زندگي برادر كوچكش را قدري از روزمرگي دربياورد! به هر حال در يكي از روزها كه كامران كوچولو نزديك پلكان تراس با روروكش مشغول بود،برادر بزرگتر با لگدي روروك را به پايين شوت مي كند.پدر از صداي جيغ كامران رو بر مي گرداند و در مسير حركت به سوي جگر گوشه اش كشيده اي هم به زير گوش برادر بزرگتر مي زند تا ياد بگيرد كه هر جنايتي مكافاتي هم دارد!
روروك در اثر شوت محكم نيما(نام برادر بزرگ) كله معلق زنان چيزي حدود 10-15 پله را پايين رفت و در كمال ناباوري به صورت صاف بر روي موزاييك هاي حياط فرود مي آيد.(اتفاقي كه برادر بزرگ هنوز از آن به عنوان بزرگترين بد شانسي خانواده ياد مي كند). گريه كردن طبيعي بود.منتهي يادم نمي آيد كه گريه هاي كامران كوچولو از سر ناراحتي از زنده ماندن بود،يا از سر خوشحالي يا براي حماقت برادر!

*ادامه دارد....


*من آخر سر ياد نگرفتم عكس آپلود كنم. آدرسشو مي زارم اميدوارم درست اپلود كرده باشم!

http://www.iran-eng.com/%5BURL=%22http://irapic.com/view/03.JPG-14437.html%22%5D%5BIMG%5Dhttp://irapic.com/thumbs/1230303995.jpg%5B/IMG%5D%5B/URL%5Dhttp://irapic.com/thumbs/1230303995.jpg (http://irapic.com/view/03.JPG-14437.html)

*mahdi_joker*
2008/12/26, 12:34 AM
بابام کاسب بازار بود.چند صباح یکبار میرفتن بازار و جنس جور میکردن و حساب کتاب صاف میکردن.امشب قراره بابا بره تهران.همه ناراحتیم.بعد از کلی جمع و جور کردن و نشستن تا ساعت 12 که بابا قراره راهی بشن بلند شدن که برن.بابا میگه خداحافظ و بچه هاش رو میبوسه.یه نگاه به مامان و در بسته میشه.من و میترا چنان یکدفعه زدیم زیر گریه که بابا در رو باز کرد و با ترس پرسید چی شد؟
خندمون گرفت اما اشکمون بند نمی اومد.می خندیدیم و اشکهامون هم می اومد.خلاصه بعد از کلی حرف زدنهای بابا ما به رفتن راضی شدیم.بابا رفت و میترا هم خوابش برد.تا صبح کلاه بابا رو بقل کرده بودم گریه میکردم.میگفتم بوی بابا رو میده.رسم این بود که شبهایی که بابا میرفت تهران همه با هم کنار هم می خوابیدیم.
دوری یک شبه بابا اشک ریختن تا صبح داشت.
واسه همین چیزهاست که بچه ها رو دوست دارم.

کلروفیل
2008/12/26, 01:13 AM
11 یا 12 ساله بودم....

تو حیاط خونه یه گربه داشتیم اسمش ملوس بود .وقتی از مدرسه میومدیم میومد جلو پامون خودشو لوس میکرد ، غلت میخورد، بازی میکرد...وقت زایمانش که میشد میرفت یه جایی خودشو قایم میکرد! چند وقت بعد با چند تا پیشی ناز کوچولو برمیگشت!

پدر برام 7 تا جوجه رنگی خریده بود که از ترس ملوس تو حیاط پشتی که کوچکتر بود نگهشون میداشتم یا بعضی وقتها تو پاسیو ...بعد یه مدت 5 تا جوجه بدون رنگ هم بهشون اضافه شد...خیلی دوست داشتنی بودن... یه روز عصر خیلی تو خونه دلم گرفته بود ، کتاب و ورداشتم رفتم تو حیاط درس بخونم ، جوجه ها رو با خودم بردم ، تو حیاط که بزرگتره بازی کنن .... مادرم صدام کرد ، کتاب و گزاشتم و رفتم اتاق ....کمتر از 2 دقیقه طول کشید تا برگشتم... اما حیاط خالی از جوجه ها بود!! از 12 تا جوجه هیچ کدوم نبودن! هیچ کدوم!!!تمام سوراخ سنبه های حیاط رو گشتم اما دریغ...تا اینکه دیدم ملوس از راه پله سرش و اورد بیرون!!!!! وای خدای من !!!! چی میدیدم!!!!!!!!! یه پر رنگی گوشه دهنش بود!!!!!!!بی صدا گریه میکردم ، تنها حسی که تو اون لحظه داشتم حس تنفر از ملوس بود....:gol:

Parisa R
2008/12/26, 01:16 AM
تدی خرسه عروسک محبوب من بود ...
اونقدر کوچولو بودم اون زمان که خیلی یادم نمیاد اولش چه شکلی بود و بعدها که بزرگتر شدم یادمه که یه خرس کوچولو بود با دست و پای سیاه و شکم سفید....اونقدر دوستش داشتم که مامانم اینها مجبور شده بودند به کمک یکی از دخترهای باسلیقه ی فامیل چندین بار براش روکش درست کنند (یا لااقل من اون زمان اینطوری فکر می کردم)...فکر کنم 5 - 6 بار این کار رو کرده بودند.... یه بار هم یادمه یدون تدی کوچولو شکل تدی خرسه ی خودم بهم دادند و بهم گفتند اینو از توی شکمش در آوردند...
برای من "تدی خرسه" همه ی دنیا بود...آخه من یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم که سند محبت مامانم رو 6 داانگ به اسم خودش زده بود.... منم همیشه توی عالم خودم بودم و از محبت و بغل مامانم کمتر چیزی نصیبم می شد و برای همین همیشه یه چیزی توی خلوت خودم پیدا می کردم که بهش دل ببندم... شاید بعداً مفصل براتون تعریف کنم جریانات خودم و این خواهرم رو ( آخه من 5 تا خواهر دیگه و یه برادر هم دارم ولی بیشتر بلاها رو این خواهرم سرم آورده!)

نمی دونم آخرش چی شد ولی خیلی دوست داشتم الان داشتمش!

ببخشید که نوشته های من گاهی فقط شرح حاله و خاطره نیست ... تقصیر من نیست خب اینها خودش لود میشه!!
به زودی خاطراتم رو مصور می کنم:w40:

Parisa R
2008/12/26, 01:40 AM
من همیشه جوجه 5 زاری داشتم (اون موقع به این اسم می شناختشون) ولی از میون همه ی جوجه هام یکی بود که فوق العاده بود...هر جا می رفتم دنبالم می دویید و می اومد ، شاید فکر می کرد من مامانشم یا اینکه بهتر از آدمها محبت من رو می فهمید...
اگه جای بلندی هم میگذاشتمش همین که ازش دور می شدم با بیشترین سرعتی که می تونست خودش رو به من می رسوند...
یادم نمیاد درست ولی فکر کنم رفتیم مسافرت (البته بگم تو این فاصله جوجه ام پیش خواهرم بود) بعد که جوجه ام رو آوردم رفتارش عوض شده بود ...من فکر کردم چون یه کمی بزرگ شده اینطوریه....خلاصه بعد از مدتی واسه خودش یه خروس خوشگل شد که حساسیت مفرطی به رنگ قرمز داشت و اگر کسی لباس قرمز داشت سریع بعش حمله می کرد....بعدها به خاطر همین اخلاقش مجبور شدیم بسپریمش به کس دیگه ای ...
نکته غم انگیزی که بعدها فهمیدم این بود که تو فاصله ی مسافرت جوجه کوچولوی ناز من مرده بود ولی هیچکس به من راستش رو نگفته بود و برای من یدونه شبیه ش رو خریده بودند....:w44:

کافر خداپرست
2008/12/26, 04:42 AM
نخست: ما آدما مي‌تونيم در گذر زمان با همين يک کالبد چند شخصيت داشته باشيم... چند نفر بشيم... درک و پذيرش اين امر براي ما ايراني‌ها دشوار است اما براي مغرب‌زمينيان امري عادي و طبيعي است... در ميان فيلسوفانشان کسي دارند به نام ويتنگشتاين که به ويتگنشتاين مقدم و مؤخر تقسيمش مي‌کنند... يا ويتگنشتاين اول و دوم...

براي ما ايراني‌ها هويت، همان است که نخست در ذهن و ديده نقش مي‌بندد... اگه کسي تغيير ماهيت بده مدام اولي رو به خاطرش ميارن... کسي هويت دومي نمي‌تونه پيدا کنه... غير طبيعيه!

چه دوستانم بپسندند و بپذيرند چه نه، من در اين کالبد و در اين سي و چندسال عمري که از خدا گرفته‌ام، سه شخصيت متفاوت را تجربه کرده‌ام: منِ پريروز، من ديروز و کافر خداپرست امروز!

خاطرات کودکي‌ام متعلق است به "من پريروز"، اما هويت هر کسي وضعيت فعلي اوست... پس با خواندن خاطرات "من پريروز" که مرده است و در ميان ما نيست، قضاوتي خوب يا بد براي کافر امروز نداشته باشيد...

دوم: سعي مي‌کنم خاطراتم گزارشي باشند نه ارزشي... مثلا براي واژه‌ي شهيد که نوعي بار مثبت دارد از کشته‌شده استفاده خواهم کرد... سير در خاطراتي از شهروندي که در مقطعي از تاريخ معاصر شما چيزهايي را ديده‌است و شنيده است به گمانم سفري باشد که به يک بار تجربه‌اش بي‌ارزد. هرچند درک درست و کامل مقطعي از زمانه که در آن حضور نداشته‌ايم، کار چندان ساده‌اي نيست. اميدوارم نقل اين خاطرات باعث کشف گوشه‌اي از حقايقي بشود... اين تسکيني بر شکنجه‌اي خواهد بود که امروز از بيانشان متحمل مي‌شوم!

سوم: انکار نمي‌کنم... با اصناف زيادي از آدميان نشست و برخواست داشته‌ام... دوستانم را با هر فکري و از هر صنفي که بوده‌اند، دوست مي‌دارم... دلم براي‌شان تنگ مي‌شود... از دل ايشان نمي‌دانم... بي‌خبرم؛‌ چرا که ديگر کافري خداپرستم!

چهارم: اميدوارم در ميان قضاوت‌ها و برداشت‌هاي از اين خاطرات، مواردي پيدا نشود که به نفع جناحي يا ولايتي تمام بشود... آن‌چه من به درستي ديدم و نقلش مي‌کنم سزاوار آزادي و خاک وطن است، اگر چه در عمل با سودجويي برخي، فقط بهايي براي دومي شد!

سپاس‌گزارم!

کافر خداپرست
2008/12/26, 04:44 AM
باز شباي ماه رمضون! خيلي دوسش دارم اين شبا رو... تا نيمه شب با بچه‌ها توي خيابون گل‌کوچيک بازي مي‌کنيم. ما تا يه زماني دو گروه بوديم. يه گروه اسمشون رو مي‌ذارم "دهه چهليا" و يه گروه هم ما: "دهه پنجاهيا"

دهه چهليا، ماها رو بچه مي‌دونستن، به هيچ‌وجه ما رو تو جمعشون راه نمي‌دادن. هيچ‌وقتم پيش نيومد باهاشون مسابقه بديم.

رضا تنها داداشم جزو همون دهه چهلياس. اون حتا توي خونه هم دهه چهليه. رفتارش با من رسميه، حتا جلوي دوستاش... مث هر مرد ايروني، بيرونش خوش‌مشرب‌تر از داخل خونه‌اس! البته دوستاش بنا به همين حکم رفتارشون با من خيلي خوبه!

يه بار به يکي‌شون سلام کردم: سلام حسن سياه! رضامون با اخم در اومد: حسن سيا چيه بي‌تربيت؟ بعد شروع کرد به حال و احوال:
-خب چه طوري حسن سياه؟!
-خوبم... حالا چرا بچه‌ رو سنگ رو يخش مي‌کني... بذار راحت باشه(مي‌خنده)
...
بچه‌هاي دهه چهلي از دو محله بودن... محله‌ي ما:‌ هراتي، محله همسايه: زينبيه. خب تا يه زماني دهه چهليا توشون تيريپ فردين و بهروز وثوقي زياد به چش مي‌خورد. يه شب يادمه گروهشون بعد فوتبال دسته جمعي اينو با صداي بلند مي‌خوندن:

من مرد تنهاي شبم
صد قصه مانده بر لبم

از شهر تو من رفته‌ام
کوله‌بارم را بسته‌ام

بي‌فکر فردا، با خود و تنها
عابر اين شب‌ها من‌ام!

من مرد تنهاي شبم....

اين ترانه با اون گروه کري که اونا درست کرده بودن، با اون شکوهي که مي‌خوندن خاطره‌اش فراموش نشدنيه... ما دهه پنجاهيا به جمع گرمشون نيگاه مي‌کرديم و غبطه مي‌خورديم:

کاش ما هم يه دهه زودتر به دنيا اومده بوديم!

کافر خداپرست
2008/12/26, 04:46 AM
دو سه ساله وقتي شبا مي‌ريم توي خيابون، از دهه چهليا ديگه خبري نيست. جز چندتايي‌شون که قاطي ما شدن...

يه همسايه جديد هم پيدا کرديم که پسرشون هم‌بازي‌مون شده: مجتبا کاوياني. مجتبا دهه چهليه اما وقتي سرو کله‌اش پيدا شده که ديگه از جمع هم‌سناش خبري نيست. مجتبا پسر شوخيه. شده يه جورايي رهبر گروهمون. اداي راه رفتن چارلي چاپلينو خنده‌دارتر از خودش در مياره! اونم با اون کفشاي بزرگي که مث قبر بچه کوچيک مي‌مونه!

...

امشب کلي خنديديم... غش غش... مث بچه آدم واستاده بوديم توي کوچه... يه باره مجتبا بي‌هوا هوار کشيد:
-بچه‌ها فرار يه جن!

با جمع ده نفري‌مون داد و هوار راه انداختيم و پا گذاشتيم به فرار... هنوز به سر کوچه نرسيده بوديم باز از دوباره داد زد:
-واي يه جن ديگه!

دسته جمعي جيغ و داد و غش غش خنده.... کوچه رو سرته کرديم... صدامون تا دوتا محله اون‌ورتر هم مي‌رفت... اين شد که نصفه شبي کُل کوچه ريختن بيرون ببين چي شده... پدرامون:
-اي مرض! اي درد بي‌درمون!
-تو خجالت نمي‌کشي بچه؟

هر کدوم از پدرا با اخمو تخم دست پسرشو گرفتو کشوند توي خونه...

...

از امشب ديگه بازي "جن‌فراري" رو برديم توي خيابون... با داد و هوار بيشتر و بلندتر... اگه يکي از مرداي محله با چوب و چماق از کوچه ميومد بيرون، مجتبا بش اشاره مي‌کرد:
-واي بچه‌ها يه جن!

با کلي خنده مي‌زديم توي يکي از فرعيا!... غلام پيشنهاد داد: زنگ يکي از خونه‌ها رو بزنيم و در بريم... مجتبا مخالفت کرد... (مردم‌آزاري فله‌اي گناهش کمتره!)

...

امشب ديگه از بس خنديديم و دويديم، خسته شديم. يه جا نشستيم و ديگه قصه تعريف کرديم... وقتي قصه‌هامون تموم شد، رفتيم سراغ قصه‌هاي جن و پري... حالا ديگه مي‌ترسيديم از هم جدا شيم... قرار گذاشتيم با جمع، همو تا در خونه همراهي کنيم! :w20:

کافر خداپرست
2008/12/26, 04:47 AM
امشب مامان باز گير داده برم جلسه قرآن آق‌دايي ممد.

- آخه واسه چي برم؟! يه مشت آدم [دهه چهلي] مغرور... انگار از دماغ فيل افتاده باشن!
- هم‌سناي تو هم هستن
- هم‌سناي من توي کوچه‌ان، چرا الکي مي‌گي؟
- پسرم! آق‌دايي ممدت مي‌گفت چندتايي هم‌سنت هم هستن... پاشو پسرم!
....

جلسه امشب خونه "بُغيري" هستش.. يه ساعت بعد افطار... رضا که عينهو گاو سرشو انداخته پايين که خودش تنهايي بره... مامان صداش مي‌کنه:

- اين بچه‌ رو هم با خودت ببر!
- خب خودش اگه دلش مي‌خواد بياد مگه بچه‌اس؟!

بم بر مي‌خوره! از هرکدومشون يه جور... پاشنه کفش رو ور‌مي‌کشم... پامي‌شم برم... خونه بغيري‌اينا محله زينبيه اس...

کافر خداپرست
2008/12/26, 04:49 AM
هنوز قرائت قرآن شروع نشده... همه دهه چهليا اين‌جا جمعن... به جز همون چندتايي که توي جمع ما پنجاهيا بودن... به ريختاشون نيگا مي‌کنم...بعضياشون ريش گذاشتن... عباس بازَوي که خيلي وقته نديده بودمش حالا يه مَن ريش گذاشته شده عيهنو تولستوي! اون موقع اصلا ريش نداشت... حسن سيا هم خيلي با کلاس برخورد مي‌کنه... مياد جلو به گرمي ازم استقبال مي‌کنه...

توي جلسه يکي‌شون ظاهرا به من مي‌خوره چون ريش و سبيلاش در نيومده....بم معرفيش مي‌کنن:
-ايشون هوشنگه...

دستمو به گرمي فشار مي‌ده... خوشم مياد از رفتارش... متواضعه...چار سال از من بزرگ‌تره...
...
آق‌دايي ممد از راه مي‌رسه... قد رشيدي داره... مياد وسط مي‌شينه... چشمش به من مي‌افته... اشاره مي‌کنه برم پيشش بشينم... بام حال و احوال مي‌کنه... همه جا رو سکوت برمي‌داره... قرآنا رو باز مي‌کنن... آق‌دايي ممد در گوشم:

-شروع کن؟
-چي؟
-منتظرن... شروع کن!
-چرا من؟
-واسه اين که سمت راست من نشستي... نفر اولي!

همه خيره شدن به من... اگه شروع نکنم خيلي ضايع است... اما اينا حاليشون ني من يه بچه دوم ابتدايي... نفس تو سينه‌ام حبس شده... يه جمع نگاهشون به منه... با صداي لرزون و نفس نفس زنون شروع مي‌کنم... دايي ممد:
-بسم الله يادت رفت
از دوباره با بسم الله... کلي غلط غلوط دارم با مکث‌هاي فراوون... آق دايي‌ممد‌ آروم در گوشم کمک مي‌کنه... پنج آيه رو به بدبختي تموم مي‌کنم... که مي‌گه:

-طيب ا...
-صلوات آهنگين جمع

به همين روال جلسه ادامه پيدا مي‌کنه تا يه جزء ختم مي‌شه...

آق دايي ممد يه سخنراني کوتاه مي‌کنه، صحبتاش اخلاقيه بيش‌تر... بعد، از يکي‌شون مي‌خواد ادامه بده... بغيري پا ميشه چراغاي اتاق رو خاموش مي‌کنه... طرف شروع مي‌کنه به شعر خوندن... صداي گريه خونه رو پر مي‌کنه... من اما گريه‌ام نمي‌گيره... گريه‌شونو درک نمي‌کنم... گريه‌شون باورم نمي‌شه، اونم واسه يه شعر نه روضه... اينا انگاري دنبال بهانه‌ي گريه‌ان... به آق‌دايي ممد نيگاه مي‌کنم... شونه‌هاش مي‌لرزه... قسم مي‌خورم اينا رو برق سه‌فاز گرفته! يه مشت پسر بقال و چقال جمع شدن دور هم... شوخي و خنده رو گذاشتن کنار و قضيه رو جدي گرفتن!
...
جلسه تموم مي‌شه... توي کوچه از هم خداحافظي مي‌کنن... يکي‌شون تذکر مي‌ده:
- آروم‌تر! واسه همسايه‌ها مزاحمت نشه!
باورم مي‌شه اينا اون دهه چهليا قبلي نيستن... قضيه ظاهرا جديه... دوس داشتم بهشون بگم "من مرد تنهاي شبم" رو يه بار ديگه بخونن... حيف...
به آسمون نيگاه ميندازم... هيچ‌فرقي با آسمون پر ستاره شباي ديگه نداره... اما يه حس ديگه‌‌اي داره... شايد آدماي ديگه بهش مي‌گن: معنوي!
احساس مي‌کنم قد کشيدم... يه دهه بزرگ شدم... نه سني، که عقلي و رفتاري... احساس مي‌کنم به رضا هم نزديک‌تر شدم... اونم رفتارش بام محترمانه‌تر شده...

"شايد تا بعد!"

گلابتون
2008/12/26, 07:35 PM
وقتي برگشتيم خونه از خستگي داشتم تلف ميشدم...چون راه خونه تا مدرسه رو بايد با اتوبوس واحد ميرفتيم...و من اينقدر كوچولو بودم كه هربار براي سوار و پياده شدن از پله هاي اتوبوس دچار مشكل ميشدم...و هميشه روي ساق پام كبود بود و جاي ضربه هايي كه به پله ها خورده بود...:w20:
وقتي رسيديم خونه و مامانم رو ديدم انگار خدا يكي از درهاي بهشت رو به روم باز كرده بود...باسرعت و با بغض دويدم بغلش::cry:
- چي شده مادرجون...اتفاقي افتاده ( با كمي هراس ):surprised:
- آره مامان من تو مدرسه گم شده بودم
- وا ...يعني چي گم شده بودي؟؟!!:surprised:

داداشي بعد از من درحالي كه داشت در حياط رو ميبست ...- اينم گل دخترتون تحويل شما...( خسته ):gol:
مامانم با بهت....- حسن اين بچه چي ميگه...چي شده؟
- هيچي مامان خوب روز اولش بوده ديگه...فعلا هواشو داشته باش تا بعد برات بگم.( الهي فداش بشم):gol::heart:
- سايه مامان...عزيزم سرتو بگير بالا...گريه نكن...بزار ببينمت ..خودت تعريف كن..واسه مامان بگو چي شده ؟
- اون خانم چاقه ( مديرمون) همش ميگفت بيا پبش من...اما من نرفتم..چون داداش حسن گفته بود...همونجا وايسم...تا خودش بياد...منم نرفتم...اما گريه ام رو درآورد:w05:
- خوب ؟ ( مامان گيج از حرفاي بي سرو ته من):confused:
- بعدش اون خانمه كه شلك (شكل) فرشته ها بود...اومد و منو با خودش برد ...مامان خيلي خوشگل بوداااا( با خنده):d
- خوب اسمش چي بود...؟( با لبخند)
- نميدونم مامان...اما خيلي خوشگل بود..( چقدر زيباييش برام اهميت داشت)
- خوب دلت ميخواد فردا هم بري پيشش..؟ ( با زيركي ونوازش)
- آره مامان ميشه هر روز برم پيشش؟( رسما گول خوردم ):w42:
داداشي: بله كه ميشه
و آروم با لبخندي خوش آيند گوشه لباش ...دستي به سرم كشيد و پيشونيم رو بوسيد و رفت توي اتاق...:heart::redface:

آخ كه چقدر گرسنه بودم....هنوز يادمه.:surprised:

ادامه دارد.........:gol:

کالیگولا
2008/12/26, 08:10 PM
پيشگفتار: نبش قبر كردن ذهن يكي از سخت ترين كارايي هست كه تا حالا كردم! بعضي خاطره ها بودن كه روشون نوشته بودم "هرگز باز نشود"! حق هم داشتم! بگذريم كه دوران ابتدايي طفوليت(بدليل سر به زير بودن شديد)حاوي خاطره هاي چنداني نبود! براي حريم شخصي ام ارزش زيادي قائلم(گيرم كه تعريفي كه از حريم شخصي دارم با تعريف هاي معمول تا حدي فرق دار)بعضي از خاطره ها انقدر شخصي بودن كه جرات نداشتم حتي بهشون فكر كنم! همه اين خزعبلاتو گفتم كه به اين نتيجه برسم: مطمئنا چيزايي كه تحت عنوان خاطره مي نويسم و مي زارم اينجا به جذابي خاطره هاي باقي دوستان نيست! تو دوره زماني چندان خاصي هم نبودم كه بخوام از حوادث آن دوران حرف بزنم! بيشتر نوشته هام حالت شرح حال داره تا خاطره! تلاشي براي بازگرداني گذشته. حالت نوستالژيك واري كه گاهي بهم حادث ميشه باعث اين كار ميشه! رك تر بگم،اين نوشته ها حمل بر تلاشي بر جلب توجه و امتياز نشه!(باز هم بگذريم كه اينكه ديگران در موردم چي فكر مي كنن اصلا برام مهم نيست!)
************************************************** *************

به عكس نگاه كنين! نفر سمت راست منم! همون كوچولويي كه داره حيرون به دوربين نگاه مي كنه! حمل بر خودپرستي نشه،ولي عاشق چشماي اون موقعم هستم!چشاي گشاد و حيروون!آماده و منتظر براي ديدن چيزاي جديد....طبق گفته والده،وقتي سوار اتوبوس مي شدن كه برن جايي،ديگه من تو دستش نمي موندم! همه اش تو دست اين و اون مي گشتم! چشماي گشاد...چشماي هر بچه اي اولاش گشاده! عاشق گشادي چشمام! چشمايي كه كم كم معصوميتشونو از دست دادن!
بقليم نيما است! برادر بزرگم! متولد سال 64! به ايشون هم بعدا مي پردازيم.دليلي كه اين عكسو گذاشتم اين بود كه اين عكس حماقتي رو به يادم مياره كه بخاطرش هيچ وقت والدينمو نمي بخشم! هر چي مي گذره درد و زخم ناشي از اون اشتباه بيشتر ميشه...

http://irapic.com/thumbs/1230350918.jpg (http://irapic.com/view/01.JPG-92692.html)

کلروفیل
2008/12/26, 08:40 PM
نمیدونم بچگیام چرا اینقدر راحت میتونستم پول جمع کنم تا حالا! :Dشاید اون موقع ها کمتر غرق تجمل بودم و زندگی واسم راحت تر... ابتدایی که بودم یادم نمیاد پدر چقدر بهم پول جیبی میداد ولی یادمه چشام رو روی خیلی چیزا میبستم تا آخر هفته که میشه 5 تومن داشته باشم و مادرم منو با خودش ببره بازار تا از دکه ی روزنامه فروشی "چهار راه بانک"* بتونم یه کتاب بخرم ...عاشق داستانهای منثور ساده شده ی سعدی و فردوسی و عطار بودم ، هر یک کتابی که میگرفتم از پشت جلدش، کتاب بعدی رو واسه خرید انتخاب میکردم... بعضی وقتها هم البته با پول 2 هفته میشد کتابم و بخرم ولی مهم این بود که کتاب جدیدی داشته باشم ...سوغاتی اون روزای من توی همه مسافرت ها کتاب بود ...هنوز هم وقتی میام تهران میرم انقلاب تا واسه خودم سوغاتی بگیرم! به قول دختر داییم ادم باید بعضی وقتها واسه خودشم از سفر سوغاتی بیاره !صفحه اول تمام کتابهام تاریخ و محل خرید رو نوشتم ...

خوره ی خوندن داشتم ...گاهی سن و سالم رو فراموش میکردم تو خوندن کتاب ... مثل الان که دارم کتابهای کریستین اندرسن رو میخونم! اون زمان هم کتابهایی از سنین مختلف میخوندم ....12 سالم شاید بود که داشتم سووشون رو میخوندم ...از کتابخونه ی پدر این کتاب رو دیده بودم و چون به نظرم داستان میومد دوست داشتم که بخونمش ...متن سنگینی داشت خیلی جاهاشو نمیفهمیدم ..خصوصا وقتی موقعیت شیراز اون زمان رو توصیف میکرد....تا یه روز مادرم به سختی با خوندن این کتاب مخالفت کرد!...هنوزم دلیلش رو نمیدونم ..اما گفت حق نداری بخونیش واسه سنت مناسب نیست... مخفیانه اما اون کتاب رو تا انتها خوندم بدون اینکه چیز زیادی ازش فهمیده باشم ...تا زمان دبیرستان که اسم سیمین دانشور رو جزو نویسندگان مشهور تو کتاب ادبیاتها دیدم و سووشون رو بعنوان یه شاهکار ادبی معرفی کرده بودن ...دوست داشتم تا دوباره بخونمش شاید که این بار بهتر بفهممش... اما نتونستم تو کتابخونه ی پدر پیداش کنم.... مادرم اون کتاب رو معدوم کرده بود!...هنوز برام سواله که چرا؟...

هر وقت میرم شهر کتاب و این کتاب رو میبینم ناخوداگاه فقط نگاش میکنم ... نمیدونم چرا دیگه نمیخوام بخرم و بخونمش....:gol:

*: چهار راهی در خرم آباد

کافر خداپرست
2008/12/26, 10:32 PM
يکي از اعضاي دهه پنجاهي باشگاه بهم گفت: خاطرات کودکي‌ام را نمي‌نويسم که رنج‌آور است... ما نسل سوخته‌ايم!

به راستي نسل سوخته کدام است؟ دهه پنجاهيا؟ شما دهه شصتيا؟ يا دهه چهليا به خصوص کسايي که رفتنو در ميان ما نيستن؟ يا پدرا و مادراشون که مال چند نسل پيشن؟ يا اصلا نسل سوخته همه‌ي ماييم؟!

امروز در ترديد بودم خاطرات شباي ماه رمضون رو ادامه بدم... حتا در ترديد براي برجا موندشون... دقايقي طولاني اون‌ها رو براي حذف انتخاب کرده بودم... متني رو به چاپ رسوندم و ترديدمو اعلام کردم سرانجام نامه‌اي منطقي و مصر از يه دوست منصرفم کرد...

ايرادي نداره، ادامه مي‌دم؛ اما به اين قصد که نسل‌هاي سوخته رو دوره کنيم و بشماريم... اين طوري راحت‌تر مي‌تونم قلم بزنم و از گذشته بگم.

خواهرزاده‌ام نيز امروز تماس گرفت که خاطرات شباي ماه رمضون ابهام داره: نسل چهليا چرا ديگه کم‌پيدا شدن؟ خاطرات دقيقا مربوط به چه مقطعيه؟ در چه فضايي به سر مي‌بردين؟...

ابهامش تعمدي بود... قصد داشتم طبق روال هميشگي با ابهام آغاز کنم و بعد گام به گام برطرفشون کنم...
به هرحال خاطرات مربوط مي‌شه به نيمه نخست دهه شصت... زماني که ما در جنگ هشت ساله بوديم. به خاطر موقعيت سني، بيش‌ترين تجهيز از طرف دهه چهليا بود... ما دهه پنجاهيام به همون دليل صرفا تماشاگر بوديم...

جلسه قرآن يک تجمع و تشکل حزبي و سياسي نبود... اعضاي اون همون گروه فوتبالي بود که آق‌دايي محمد سرپرستش بود... چه شد که گروه فوتبال از جلسه قرآن سردرآورد، به تغيير انديشه‌ برمي‌گرده. ما آدما در رفتارمون تحت تأثير انديشه‌هامونيم. انديشه‌ي اونا اين شده بود که بازي فوتبال، تحرکي جسمي بيش نيست... زندگي انسان بيش‌ از اينا رو مي‌طلبه. چنين شد که از جلسه قرآن شروع کردن اما در اون محدود نموندن... حفظ مثنوي معنوي به همراه مباحث تفسيري و مباحث کلام و فلسفه را هم به آن اضافه کردند... اما
آق‌دايي محمد به اين نتيجه رسيده بود براي چنين تحصيلي، شرط اول امنيت و آزادي است. بنابراين چاره‌اي نيست، جز دفاع از خاکي که مورد تجاوز قرار گرفته.

شب نخستي که براتون خاطره‌اش را نقل کردم، چند سالي از حضورشون در جبهه مي‌گذشت... بنابراين از ميون اونا کسايي بودن که کشته شده بودن... بهانه‌ي اون اشک‌ها همين بود... هرچند براي گريه‌شون نيازي به شعري هم نبود... خود جلسه شعري بود! هر سال که مي‌رفتيم توي جلسه جاي خيليا رو خالي مي‌ديديم... بعد به چهره‌ي بقيه نيگاه مي‌کرديم که احتمال داشت تا سال بعد نبينيمشون!

secret_f
2008/12/27, 12:29 AM
دوران کودکی،دیگه کم کم داشت یادم میرفت...وقتی به بچگی هام فکر میکنم اولین چیزهایی که یادم میاد شیطنت هامونه...من و خواهرم و پسر عمه ام چه آتیشایی که نمیسوزوندیم!


یادمه روی تمام دیوارای خونه نقاشی کشیدیم.:redface:جای خالی باقی نذاشته بودیم...زن عموم با عموم که ازدواج کرد ، من اول ابتدایی بودم. وقتی برای اولین بار اومد خونمون با تعجب یه نگاه به دیوارا انداخت ،بعدش هم یه نگاه به ما...خیلی خجالت کشیدم ولی خواهر کوچیکم رفت پیشش و یکی یکی نقاشی ها رو بهش نشون داد...هی میگفت اینو خواهر جون کشیده اینم من کشیدم...یادش بخیر اون موقع بهم میگفت خواهر جون...سعید(پسر عمه ام)هم بهمون می گفت خواهر جون ،آخه اون موقع هنوز خواهر نداشت...


بعد از ظهرا یه سفره ی بزرگ می انداختیم،هر چی کاسه توی کابینتا بود در میاوردیم،توی هر کاسه یه لیوان آب می ریختیم بعدش هم توی هر کدوم یه دونه پفک می انداختیم.تمام عروسکامونو مینشوندیم سر سفره و اینجوری خاله بازی میکردیم...مامانم خیلی عصبانی می شد،آخه مجبور بود هر روز کلی ظرف بشوره ولی بابام میگفت بذار بچه هام بازیشونو بکنن:gol:...

secret_f
2008/12/27, 12:30 AM
دوم ابتدایی که بودم مامانم دانشجو بود.منم بعد مدرسه می رفتم دانشگاه:)...یه گوشه ی کلاس می نشستم و نقاشی می کشیدم...از اون موقع بود که کمتر با خواهرم و سعید بازی می کردم.بهشون میگفتم :مگه من مثل شماها بچه ام که خاله بازی کنم...


خونه ی مادر بزرگم یه باغچه ی بزرگ داشت.نمیدونم چند بار باغچه رو کندیم تا شاید گنج پیدا کنیم.همیشه یا 5 تومنی و یا 10 تومنی پیدا میکردیم.بعدا فهمیدم اون پولا رو هم خواهرم خاک کرده بود تا من باهاش بازی کنم...


سوم ابتدایی که بودم برای اولین بار تصمیم گرفتیم روز مادر خودمون به مامانامون کادو بدیم.هر کدوممون یه جعبه نوشابه برداشتیم و از وسط نصفش کردیم بعد دورش آلومینیم کشیدیم و مثلا گلدون درست کردیم.چند تا گل از باغچه خونه ی مادربزرگم چیدیم و گذاشتیم توش..:gol:.یکی از اتاق ها رو با عروسکامون و چیزای دیگه تزئین کردیم ،بعد مامان و عمه ام رو صدا زدیم و کادوهاشونو بهشون دادیم.خیلی خندیدن اون موقع فکر کردم خیلی کادوی خوبی دادیم...:w14:

secret_f
2008/12/27, 12:32 AM
از مدرسه که برمیگشتیم همش تو فکر این بودم که به مامانم چی کادو بدم.وقتی رسیدیم خونه مامانم گفت آماده بشین باید بریم خونه مادربزرگتون...اونجا که رسیدیم فهمیدیم مادر بزرگم فوت کرده.:cry:خیلی مادربزرگم رو دوست داشتم.هنوز هم باورم نمیشه که نیست...گاهی وقتا احساس میکنم توی یه خواب طولانیم که دلم میخواد بیدار بشم و ببینم که مادربزرگم هنوز زنده است...اون روز تا شب گریه کردیم،شبش هم خوابمون نرفت.سه تایی یه گوشه نشستیم و هر کدوم از مادربزرگمون برای هم تعریف کردیم...روز خاکسپاری ما هم با بزرگتر ها رفتیم...از بینشون بدون این که متوجه بشن رفتم جلو،آخه دلم میخواست مادربزرگم رو یه بار دیگه ببینم.هنوز هم صورتش رو وقتی که داشتن خاک روش میریختن یادمه...خدا رحمتش کنه ...اون روز برای اولین بار گریه ی بابا وآقاجونم رو دیدم..وقتی برگشتیم خونه آقاجون یه گوشه نشست و به آلبوم عکسا نگاه کرد.ما هم رفتیم کنارش و عکسای بچگی های بابام و جوونی های مادربزرگم دیدیم و کلی گریه کردیم...:cry:

Modernist
2008/12/27, 12:36 AM
خدا بيامرزه مادر بزرگمو ، يه پيرزن زجر كشيده ولي هميشه خندون و سرحال . يادمه روزاي آخر عمرشم هم هميشه مي خنديد با اون سن زيادش . فاصله مريضيش تا مرگش دو هفته هم نشد . بر عكس زندگي سختي كه داشت راحت مرد .
اهل شوروي سابق بوده و پدربزرگم كه ايراني بوده رفته بوده شوروي واسه كار كه با مادربزرگم ازدواج مي كنه و دو تا پسر ثمره ازدواجشون تو شوروي ميشه و كشور شوروي شروع مي كنه ايرانيا رو از كشورش بيرون كردن .
بابابزرگ ما هم بهش ميگه يه بچه مال من ، يكيشم مال تو ، ولي مادربزرگم قبول نميكنه و باهاش بر خلاف ميل خانوادش فرار ميكنه مياد ايران و تو ايران سومين فرزندشون كه باباي من باشه بدنيا مياد كه وقتي بابام نوزاد بوده و چند ماهي بيشتر نداشته ، بابا بزرگم فوت ميكنه
مادربزرگه بيچاره من ميمونه تو يه كشور غريب با 3 تا بچه خردسال :cry:
اينا رو گفتم تا يكي از خاطراتم كه كل بچگيم تا سن 12 13 سالگي شامل ميشه و مربوط به مادربزرگم بود بگم.
اين مادربزرگ ما ، من نديدم اسم يكيو درست حسابي صدا كنه از همه عجيب تر و اعصاب خورد كن تر اسم من بود كه هميشه من بيچاره بخاطرش كلي گريه مي كردم
اسم خودشم عجيب غريب بود
تو شناسنامه اسمش شاه خانوم بود همه بهش مي گفتن شاخ ننه
داشتم مي گفتم اسم هيچ كس درست حسابي صدا نمي كرد
از همه وحشتناك تر اسم من بيچاره بود ، يه دفعه درست اسم منو صدا نكرد :crying:
اسم من پريسا هست
فكر مي كنيد چي صدام ميكرد
مي گفت پري سگ :crying:
هميشه خجالت ميكشيدم اينطوري صدام ميكنه
شايد كل بچگيم درگير اين بودم كه بابا ، تروخدا اسم منو درست بگو
مي گفت زبونم نمي چرخه :surprised::w15:
يه دفعه يادمه 4 5 سالم بود گريه كنون رفتم سراغه مامانم كه تو آشپزخونه مشغول ظرف شستن بود گفتم مامان اين دفعه فحشش ميدما به من بگه پري سگ
اين مامان بيچاره من مثلا ميخواست يه كاري كنه من اين كار و نكنم
گفت نه دخترم زشته اين كار، اون پيره حاليش نيست
واي اين شاخ ننه ما اين حرف مامان منو نشنيد ، چه الم شنگه اي كه به پا نشد
-من پيرم من حاليم نيست :w15:
خلاصه اين اسم صدا كردنش هميشه باعث عذاب من بود
يادمه رفتم كلاس اول دبستان
صدا كشيو بخش كردن كه ياد گرفته بوديم ، ميومدم ميشستم پيش اين ميگفتم بگو پ ري سا
ميگفت پ ري سگ
:surprised::crying::w15:
روحش شاد
روزاي آخر مرگشم قشنگ يادمه نگفت پريسا :w15:

شاد باشيد :gol:

کالیگولا
2008/12/27, 09:45 AM
يکي از اعضاي دهه پنجاهي باشگاه بهم گفت: خاطرات کودکي‌ام را نمي‌نويسم که رنج‌آور است... ما نسل سوخته‌ايم!

به راستي نسل سوخته کدام است؟ دهه پنجاهيا؟ شما دهه شصتيا؟ يا دهه چهليا به خصوص کسايي که رفتنو در ميان ما نيستن؟ يا پدرا و مادراشون که مال چند نسل پيشن؟ يا اصلا نسل سوخته همه‌ي ماييم؟!

امروز در ترديد بودم خاطرات شباي ماه رمضون رو ادامه بدم... حتا در ترديد براي برجا موندشون... دقايقي طولاني اون‌ها رو براي حذف انتخاب کرده بودم... متني رو به چاپ رسوندم و ترديدمو اعلام کردم سرانجام نامه‌اي منطقي و مصر از يه دوست منصرفم کرد...

ايرادي نداره، ادامه مي‌دم؛ اما به اين قصد که نسل‌هاي سوخته رو دوره کنيم و بشماريم... اين طوري راحت‌تر مي‌تونم قلم بزنم و از گذشته بگم.

خواهرزاده‌ام نيز امروز تماس گرفت که خاطرات شباي ماه رمضون ابهام داره: نسل چهليا چرا ديگه کم‌پيدا شدن؟ خاطرات دقيقا مربوط به چه مقطعيه؟ در چه فضايي به سر مي‌بردين؟...

ابهامش تعمدي بود... قصد داشتم طبق روال هميشگي با ابهام آغاز کنم و بعد گام به گام برطرفشون کنم...
به هرحال خاطرات مربوط مي‌شه به نيمه نخست دهه شصت... زماني که ما در جنگ هشت ساله بوديم. به خاطر موقعيت سني، بيش‌ترين تجهيز از طرف دهه چهليا بود... ما دهه پنجاهيام به همون دليل صرفا تماشاگر بوديم...

جلسه قرآن يک تجمع و تشکل حزبي و سياسي نبود... اعضاي اون همون گروه فوتبالي بود که آق‌دايي محمد سرپرستش بود... چه شد که گروه فوتبال از جلسه قرآن سردرآورد، به تغيير انديشه‌ برمي‌گرده. ما آدما در رفتارمون تحت تأثير انديشه‌هامونيم. انديشه‌ي اونا اين شده بود که بازي فوتبال، تحرکي جسمي بيش نيست... زندگي انسان بيش‌ از اينا رو مي‌طلبه. چنين شد که از جلسه قرآن شروع کردن اما در اون محدود نموندن... حفظ مثنوي معنوي به همراه مباحث تفسيري و مباحث کلام و فلسفه را هم به آن اضافه کردند... اما
آق‌دايي محمد به اين نتيجه رسيده بود براي چنين تحصيلي، شرط اول امنيت و آزادي است. بنابراين چاره‌اي نيست، جز دفاع از خاکي که مورد تجاوز قرار گرفته.

شب نخستي که براتون خاطره‌اش را نقل کردم، چند سالي از حضورشون در جبهه مي‌گذشت... بنابراين از ميون اونا کسايي بودن که کشته شده بودن... بهانه‌ي اون اشک‌ها همين بود... هرچند براي گريه‌شون نيازي به شعري هم نبود... خود جلسه شعري بود! هر سال که مي‌رفتيم توي جلسه جاي خيليا رو خالي مي‌ديديم... بعد به چهره‌ي بقيه نيگاه مي‌کرديم که احتمال داشت تا سال بعد نبينيمشون!
وقتي اين دست نوشته ها رو مي خونم افسوس مي خورم كه چرا انقدر دير متولد شدم! هر چي دوران پيش تر ميره از چيزايي كه باعث ميشه اون دوران رو با ارزش بناميم كم تر ميشه. دبيرستان كه بوديم وقتي با بچه ها حرف مي زديم به خودمون مي گفتيم نسل سوخته.سر اينكه مثلا تا ما مي خوايم كنكور بديم سوالا مفهومي شده و شرط معدل گذاشتن و اينكه كشوري كه توشيم بهمون تحميل شده حكومتش!
ولي الان كه خوب فكر مي كنم نسل سوخته شماها بودين..نه ما جوجه هاي نسل سوم چهارمي!

کافر خداپرست
2008/12/27, 12:57 PM
آقا يه باره بگين ننويس خيالمو راحت کنين ديگه...
فقط يه توصيه مي‌کنم: يه موسيقي مقتضاي حال و هواي نوشته‌تون پيدا کنين؟ چند لحظه‌اي اصلا ننويسين... اين چند لحظه براي من بعضي وقتا به چند روز کشيده مي‌شه... مثلا يه طرحي توي ذهنمه از ملاقات خودم با دوران نوجووني‌ام(من پريروز)... الان دو هفته است دست به قلم نشدم... فقط مثل يه فيلم مدام صحنه سازي‌اش مي‌کنم... کلي نوشته رو پاک کردم... به دلم ننشسته با اين که موسيقي‌اش رو هم پيدا کردم(يه ترانه از محمد اصفهاني)... مشکلش اينه که ذهنيه و در دنياي واقعي اتفاق نيفتاده.... از بحث دور نشيم:
خاطرات اتفاق افتادن... تا چارچوب کلي رو توي ذهنتون به تصوير نکشيدين، دست به قلم نشيد... بعد وارد جزئيات و فرعيات مي‌شيم... به صورتي که از مسير اصلي دور نشيم... جزئيات به درد بخور... فضا خيلي مهمه... وقتي تصوير سازي مي‌کنين مخاطب به تماشا مي‌شينه اما وقتي تصويري توي ذهنش نداره رد مي‌شه... با ابهاماتي شروع کنين... يه سري مسائل رو در خاطرات سريالي بذارين توي نوشته‌هاي بعدي روشن بشه که مخاطب پيگير بشه....
از اول دوره مي‌کنيم: موسيقي مي‌ذاريم... چشامون رو مي‌بنيدم... حس مي‌گيريم، بچه مي‌شيم و وارد صحنه ها مي‌شيم... تصاوير و وقايع رو به تماشا مي‌نشينيم بعد چشم باز مي‌کنيم... و لاينقطع مي‌نويسيم...

يه نکته مهم:‌ در نوشتن اول به جملات و مسائل ويرايشي و جزئي گير ندين... به جملاتي که نوشتين نگاه نندازين.... نوشته رو تموم کنين بعد که از حس اومدين بيرون، برگيردين ويراستاري کنين...:gol:
ببخشاييد بداهه نويسي بود...:redface:

کالیگولا
2008/12/27, 01:02 PM
برداشت اول:
تنها از پشت عدسي دوربين مي شد اين دو نفر رو انقدر دوست و مهربون ديد...لگد برادر بزرگتر تنها مقدمه اي بود براي شروع دوره اي چندين و چند ساله از آزار! نيما گمان مي كرد برادر كوچك بيش از حد ماماني و لوس شده.براي همين تصميم گرفته بود از برادرش يه مرد واقعي بسازه.
تا اينجاي قضيه في النفسه چيز بدي نمي شد ديد. منتهي مشكل اين بود كه خان داداش بزرگي رو توي كيسه بوكس كردن داداش كوچيكش مي ديد! كامران كه بزرگتر شد بساط فوتبال هر روز به راه بود،اونم با توپ چهل تيكه! معمولا نيما رزاز به جاي دروازه صورت كامران رو هدف قرار مي داد.چيزي كه خودش اونو پروسه مرد سازي مي خوند! مادر بيچاره نمي دونست چيكار كنه! نمي تونست 24 ساعته مواظب اون دوتا باشه و از طرفي شيطنت هاي نيما رنگ خشونت گرفته بود.گيرم كه شايد بنده خدا منظوري نداشته....ولي از حق نبايد گذشت.وظايف برادري رو در مواقع اورژانسي كاملا به جا مي آورد.چه دعواهايي كه سر پسر كوچيك خانواده با پسرهاي گنده تر از خودش نكرد! گاهي اين تناقض ها تو رفتار كامران رو بين دوست داشتن برادر و نفرت از اون معلق نگه مي داشت..هنوزم همينجوريه!

برداشت دوم:
از چشمها گفته بودم...چشم ها هميشه مشغول به كار بودن..وقتي كه تفكر تونست خودشو تا حدي با بينايي طتبيق بده سوال ها و نتيجه گيري ها پيش اومد. مسير هايي كه خانواده طي ميكرد معمولا بين محدوده ميدان منيريه-اميريه و سليمان خاني مي چرخيد! در مسير گاه آن چشمهاي گشاد كساني را مي ديد كه با او و خانواده اش فرق داشتند! كساني كه كل زندگيشان را در كنار خيابان سپري كرده بودند.كامران در اوايل نمي توانست بفهمد فرق اين عده با خودش چيست.ولي بعدا كه وارد آمادگي شد تا حدي قضيه برايش روشن شد...

برداشت سوم:
مهد كودك و آمادگي سامان.واقع در بلوار كشاورز. يكي ديگر از تلاش هاي خانواده براي اينكه آينده كودكانشان درخشان تر شود. مهد كودكي كه از لحاظ جو تا حد زيادي با اوضاع خانواده فرق داشت. مكاني پر از جوجه بورژوا كه اگر كسي بهشون سلام مي كرد گريه شون به آسمون بلند مي شد! دومين نمود تفاوت براي شخص مذكور در اينجا پيش آمد! تفاوت هايي كه در چشمش پديدار مي شد برايش نافهميدني بود.نمي توانست بفهمد كه چرا خودش فقط يك خرس داشت ولي بقل دستي اش باغ وحشي از اسباب بازي داشت.يا اينكه چرا به جاي اينكه مثل باقي بچه ها با ماشين والدين بگردد بايد با سرويس مي آمد،يا به همراه مادرش در اتوبوس!
نبود عدالت اجتماعي،تفاوت طبقاتي از جمله چيزهايي بود كه بعد ها معنيشان را به طور ضمني درك كرد..منتهي آن وقت ها نمي فهميد دليل اين همه تفاوت چيست...

http://irapic.com/thumbs/1230436584.jpg (http://irapic.com/view/02.JPG-29008.html)

بابك طراوت
2008/12/27, 03:08 PM
عكسها مربوط به خروسهام هست و از مرغم متاسفانه عكسي برام نمونده .... واسه اينكه خيلي براش بي تابي ميكردم، از بين بردنش .... حتي اون يك دونه پر كه ازش يادگاري نگه داشته بودم.... ببينيد خونه هاي قديمي تهران چقدر قشنگ بودن ... بعد از اينكه فروختيمش مثل بقيه خونه هاي محله، تبديل به يه آپارتمان شش طبقه شد:

http://www.postimage.org/aV1jFbnJ.jpg (http://www.postimage.org/image.php?v=aV1jFbnJ)

من و مرغم با هم بزرگ ميشديم ... تا اينكه اون بعدازظهر كذايي رسيد... نميدونم چرا ولي اون روز بعدازظهر ميزون نبودم و اوقاتم تلخ بود ... حتي حركات عجيب و غريب مرغم توجه منو جلب نميكرد: توي حياط نوكش را به شلوارم ميزد و ناله ميكرد ... بهش گفتم امروز اصلا حوصله ندارم برو پي كارت .... ولي ول كن نبود و ايندفعه گردنش را به همراه تاجش به پاچه شلوارم كشيد... منهم با كفشم دورش كردم و رفتم توي محل تا با بچه ها گل كوچيك(فوتبال با توپ پلاستيكي دو لايه) بازي كنم... وقتي برگشتم، به ياد مرغم افتادم و تازه به فكر افتادم كه رفتار امروزش فرق داشت ...
رفتم توي حياط ولي اثري ازش نبود... همه جا رو گشتم تا اينكه ديدم تو يه گوشه انباري كارتن هاي خالي و وسايل روي هم ريخته شده ... گفتم خودشه رفته اونجا قايم شده و شروع كردم به گشتن تا اينكه به يه كارتن كوچيك رسيدم كه يه تيكه چوب روش افتاده بود، داخل كارتن را نگاه كردم ديدم مرغم با دهان كف كرده به پهلو داخلش افتاده در حالي كه يك تخم مرغ بصورت نيمه از بدنش خارج شده بود.... از كارتن در آوردمش ولي ديگه دير شده بود: مرغها وقتي ميخوان تخم بگذارن بايد سرشون به حالت ايستاده قرار بگيره .... ولي چون ارتفاع كارتن كم بود اون نتونسته بود تو اين حالت قرار بگيره و خواسته كه كارتن را ترك كنه ولي نتونسته چون يك تكه چوب روي در كارتن افتاده بود.... (شايد بدترين مرگي كه ميتونست داشته باشه) ....
اونقدر دلم سوخت كه خون گريه كردم ... تا مدتها حال و روزم شده بود از ته دل اشك ريختن انگار كه بستگان درجه اولم را از دست داده بودم... :cry::cry:

ویدا
2008/12/27, 03:50 PM
آقا يه باره بگين ننويس خيالمو راحت کنين ديگه...
فقط يه توصيه مي‌کنم: يه موسيقي مقتضاي حال و هواي نوشته‌تون پيدا کنين؟ چند لحظه‌اي اصلا ننويسين... اين چند لحظه براي من بعضي وقتا به چند روز کشيده مي‌شه... مثلا يه طرحي توي ذهنمه از ملاقات خودم با دوران نوجووني‌ام(من پريروز)... الان دو هفته است دست به قلم نشدم... فقط مثل يه فيلم مدام صحنه سازي‌اش مي‌کنم... کلي نوشته رو پاک کردم... به دلم ننشسته با اين که موسيقي‌اش رو هم پيدا کردم(يه ترانه از محمد اصفهاني)... مشکلش اينه که ذهنيه و در دنياي واقعي اتفاق نيفتاده.... از بحث دور نشيم:
خاطرات اتفاق افتادن... تا چارچوب کلي رو توي ذهنتون به تصوير نکشيدين، دست به قلم نشيد... بعد وارد جزئيات و فرعيات مي‌شيم... به صورتي که از مسير اصلي دور نشيم... جزئيات به درد بخور... فضا خيلي مهمه... وقتي تصوير سازي مي‌کنين مخاطب به تماشا مي‌شينه اما وقتي تصويري توي ذهنش نداره رد مي‌شه... با ابهاماتي شروع کنين... يه سري مسائل رو در خاطرات سريالي بذارين توي نوشته‌هاي بعدي روشن بشه که مخاطب پيگير بشه....
از اول دوره مي‌کنيم: موسيقي مي‌ذاريم... چشامون رو مي‌بنيدم... حس مي‌گيريم، بچه مي‌شيم و وارد صحنه ها مي‌شيم... تصاوير و وقايع رو به تماشا مي‌نشينيم بعد چشم باز مي‌کنيم... و لاينقطع مي‌نويسيم...

يه نکته مهم:‌ در نوشتن اول به جملات و مسائل ويرايشي و جزئي گير ندين... به جملاتي که نوشتين نگاه نندازين.... نوشته رو تموم کنين بعد که از حس اومدين بيرون، برگيردين ويراستاري کنين...:gol:
ببخشاييد بداهه نويسي بود...:redface:
چميدونم....
از ضمن از همه شما سپاس‌گزارم بچه‌ها... از همراهي‌تون... راستش... راستش...
يه کاري کردن که آدم خجالت مي‌کشه از مذهب و دوره جبهه و جنگ بنويسه... لوثش کردن... آدمو بدبين و دل‌زده کردن... به لجن کشيدن بعضي واژه‌ها رو... شما باعث دل‌گرميم شدين که ادامه بدم... با آسودگي و تمرکز... سپاس‌گزارم دوستان... "اشک")

غرق شدیم...غرق روزمرگی....
چند روزه تصمیم می گیرم شروع کنم.
حس بگیرم ولی انگار کارای مهم تر دارم!!؟؟
ولی این من لعنتی نمی دونه آخه چه کاری مهم تر از برگشتن به خود...؟
حیف که زیر دست و پای زمان له شدم....:warn:
اما... من هنوز دنبال فرصتم... کمکم کنید :(

کالیگولا
2008/12/27, 10:27 PM
از شيطنت هاي برادر بزرگ مي گفتيم گويا...
پدر خانواده براي پسر بزرگش يك عدد دوچرخه خريده بود. دوچرخه قشنگي بود.قرمز و بادوام،تا 3 سال پيش كه بنا به كوچكي سايز به سمسار دوره گرد فروخته شد با پررويي به كار مشغول بود.
اين دوچرخه بعدا بلاي جان اهل محل شد.چه پيرزن هايي كه توسط اين دوچرخه زير نشدند. كامران هم دلش مي خواست سوار شود ولي خب،محدوديت سن براي او چيزي جز سه چرخه باقي نگذاشته بود!
دعواهايي كه مادر يا پدر با نيماي كوچك سر دوچرخه سواري حرفه اي(!!)اش ميكردند امري طبيعي بود. ولي خب هميشه در روزمرگي ها تغييري پيش مي آيد.
خانه اي كه خانواده داستان ما در آن ساكن بودند در طبقه همكف بود. حياط كوچكي نيز از اين رو نصيب آنها شده بود.حياطي كه نويسنده اين خزعبلات هنوز خوب در يادش مانده. از پله هاي تراس كه پايين مي آمدي(همان پله هاي كذايي كه نتوانست جان كامران كوچولو رو بگيره) در دست چپ باغچه اي بود. با درختان گردو-كاج و بوته هاي رز. بعدها در آن سبزي هم كاشته شد.سمت راست كه مي رفتي چند بشكه گازوئيل بود كه بعدها مسبب ايجاد خاطره اي شد.از بشكه ها كه بالا مي رفتي،اگر نوك پا مي ايستادي،مي توانستي ميله هاي حصار همسايه ديوار به ديوار را بگيري! هميشه مي توانستي از برگ موهايي كه سراسر ديوار را گرفته بود بخوري،البته به شرطي كه زياده روي نمي كردي! اين ديوار و برگ موها بعدها بهانه اي شد براي ديد زدن دختر همسايه بقلي،سولماز. هم بازي بچه هاي محل.فرقي نمي كرد بازي چه باشد:گرگم به هوا-قايم موشك،حتي فوتبال. سولماز هميشه بازي مي كرد و بي ريا هم بازي مي كرد. در وقت هاي گرگم به هوا هميشه كامران عقب مي ماند،خب كوچكتر از بقيه بود بنده خدا. ولي سولماز هيچ وقت كامران را نمي گرفت.مي رفت سراغ نفر بعدي.
در ذهن نويسنده نمانده كه سولماز چند ساله بود.مطمئنا بزرگتر بود منتهي چقدرش را ....بهانه خوبي بود برگ مو.بحث سر عاشقي و اين حرفها نبود. كوچكتر از آن بود كه بفهمد عشق چيست(گيرم كه هنوز هم نمي داند).جو خانواده هم طوري بود كه كاملا با اين كارها بي گانه بود.با اين حال سولماز هم بازيش بود.هم بازيشان بود....

از بحث دور شديم.در سمت راست باغچه،گذر گاهي باريك بود كه جان مي داد براي تمرين مهارت دوچرخه سواري. از زير پله هاي تراس تا انتهاي باغچه،طول باغچه، پنجره همسايه طبقه زير زمين بود. نيما مشغول بود به بالا بردن مهارتش در دوچرخه سواري.منتهي اين بار با سرعت بسيار زياد. طوري كه نتوانست فرمان دوچرخه را كنترل كند و با دوچرخه،از طيق شيشه پنجره،وارد منزل طبقه پاييني ها شد. خوش شانسي محض بود كه نيما زنده مانده بود يا آسيبي نديده بود(انگاري حضرت عزرائيل آن روزها تازه كارش را شروع كرده بود و هنوز در جان گيري مهارت پيدا نكرده بود) مادر با شدت نيما را دعوا كرد.به باد ناسزا مي گرفتش و به او مي گفت كه چه بلاهايي ممكن بود به سرش بيايد.با صداي بلند و فرياد . غافل از اينكه كامران ما(كه آن زمان حدودا 4 الي 6 سال داشت)داشت آنها را تماشا مي كرد.
مادروقتي اين قضيه را فهميد كه دعوايش را تمام و كمال با برادر بزرگ انجام داده بود.وقتي برگشت،چهره جگر گوشه اش سفيدتر از رنگ ديوار پشت سرش شده بود. قدرت گريه از شدت ترس از او صلب شده بود.همچنين قدرت تكلم. اين روزه تا 48 ساعت باقي ماند. كامران روزه اش را نشكاند. تا دو روز حرف نزد و بعد از اينكه شروع بع حرف زدن كرد آنقدر تند و پر لكنت حرف مي زد كه كسي قادر به فهيدن حرفهايش نبود.
تمهيدات لازمه انديشيده شد.كلاسهاي روانكاوي. روانپزشكي كه هنوز چهره ريشو و مهربانش در ذهن كامران مانده ست.روز اول روانكاوي، روانپزشك از اينكه مريض كوچكش توانسته بود با يكبار ديدن دست او از ميان 15 كليد شبيه هم كليد درست را براي باز كردن كمد اسباب بازي ها پيدا كند به شگفت آمد. جلسات به خوبي پيش مي رفت. مادر خطاكار جبران مافات كرده،از همه چي دست شسته بود و با جگرگوشه اش به تمرين تكلم مي پرداخت. كل قضيه در عرض 2-3 ماه حل شد.منتهي لكنت و تندي اندكي هنوز در صحبت هايش مانده بود و حالا،ا بعد از گذشت 15-16 سال از آن زمان،هنوز باقي است....

Baran*
2008/12/28, 01:26 AM
قول داده بودم که اگر یادم آمد براتون یکی از خاطراتمو بنویسم...
(امشب رو دور خاطره نویسی افتادم...:D)
جالبه نمیدونم چرا اون روز این ماجرا یادم نبود بنویسم...!!!!!!!!!!
خوب بگذریم...
راستش نمی دونم این ماجرا را اسمشو چی میشه گذاشت شیطنت یا سادگی...؟!!
31 شهریور بود اگر این موقع شب ذهنم یاری کنه باید 1373 باشه...
فردا صبح می خواستم برم مدرسه و من کلی خوشحال بودم که فردا مدرسه ها باز میشه...
اون زمان رسم نبود کتاب ها زودتر بخری ..باید می رفتی مدرسه تا بعد یک هفته بهت کتاب می دادن..چه دورانی بود ..برای اون لحظه ای می خواستن کتاب بدنن دلم پر می کشید..
خوب حالا... روز قبلش یعنی همون بعدازظهر 31 شهریور بودیم..
پدرم برای اینکه یک جورایی حواسم رو پرت کنه ..گفت بریم بیرون شهر یک گشتی بزنیم ...هوایی می خوریم تو هم یکم بازی کنی بلکه حواست پرت بشه...
این شد که ما با مادرجون (اون زمان خونه بقلی ما زندگی می کردن)...رفتیم بیرون...
به یک جایی که رسیدیم ...پدر گفت همین جا خوبه..خودش از ماشین پیاده شد...
یک هندونه از عقب ماشین برداشت و رفت از یک تپه بالا...
منم سرخوش رفتم دنبال پدرم...بالا که رسیدیم...هندونه از دست پدرم ول شد و پدرم به شوخی گفت که برو بگیرش..منم فکر کردم واقعا جدی داره بهم میگه...
برای همین با سرعت دنبال هندونه دویدم...
وقتی به خودم آمدم که مامانم داشت گریه می کرد...دور و برم نگاه کردم..یاد هندونه بخت برگشته افتادم..تازه یادم افتاد که چی شده بود...
خلاصه اینکه من به همراه هندونه تا پایین تپه قل خورده بودیم ...تمام صورتم زخمی شده بود...:cry:
غیر اینکه دلم به حال هندونه می سوخت..دلم واسه خودم هم می سوخت که فردا با این صورت زخمی چه طوری برم مدرسه..!!!!!!
فردا رفتم مدرسه اما با صورت زخمی با همراهی خنده بچه ها...:cry:
هنوز که هنوزه جای یکی از زخمها گوشه صورتم هست...
اینم خاطره ای از اولین روز مدرسه ام...البته روز قبلش...:D

بابك طراوت
2008/12/28, 09:13 AM
كلاس دوم راهنمايي رو به اتمام بود... دبير رياضي ما به علت اينكه جانش از شيطنت هاي بچه هاي كلاس به لب رسيده بود، از وسطهاي سال تحصيلي، ديگه درس نداد و فقط حل تمرينات را روي تخته مي نوشت و براش مهم نبود كه كسي فهميد يا نه ...
امتحانات خرداد از راه رسيد و به خاطر اينكه هميشه شاگرد ممتاز بودم، به خودم مغرور بودم واسه همين خواندن رياضي را پشت گوش انداخته بودم ... وقتي تازه رفتم تا بخوانم، ديدم كه فهم مطالب برام بسيار وقت گيره و احتمالا نمي رسم تا تمومش كنم ...
يكي از بچه هاي محل كه تو مدرسه ما بود ولي كلاسش با ما فرق داشت را اتفاقي ديدم، سر كوچه بهم رسيديم، كتابهاش دستش بود، مشكلم را بهش گفتم و از شانس من، دبير اونها همون دبير ما بود. و گفت كه باهاش كلاس خصوصي رياضي برداشته و سي تا تمرين رياضي بهش داده كه امتحان از همينها طرح خواهد شد... منهم با خوشحالي تمرينها را ازش گرفتم و بردم خونه تا از روشون بنويسم...
تو خونه ديدم روي جلد دفترش نوشته: بابك كايدپور ... ولي من ميدونستم كه فاميليش مدرسي هست ... واسه همين برام جاي سئوال شد: فرداش علت را جويا شدم كه در جوابم گفت: پدر واقعي من زنداني سياسي است و پدري كه الان دارم، ناتني هست...
امتحانات خرداد اون سال تموم شد و امتحان رياضيم عالي شد ولي خبري كه به من رسيد منو بسيار غصه دار كرد و اون اين بود كه مادر دوستم با برادر كوچيكش و ناپدريش براي هميشه رفتند ژاپن و بابك را با خودشون نبردن... اونهم مجبور شده بود بره اهواز پيش مادر بزرگش....:cry:

بابك طراوت
2008/12/28, 08:10 PM
آرزو داشتم لباسهام اينقدر ساده نبود... آرزو داشتم يك بار هم شده شلوار لي بپوشم ... ميدونم حتما به من ميومد... آخه باز اين شلوار سايز بالا چي بود خريدي؟! چند سال بايد صبر كنم تا اندازه ام بشه؟ ولي با خوشحالي ميگفتم خيلي قشنگه ممنون بابا جون :redface:.. چون پدرم را خيلي دوست داشتم ... اين آتاري و تي وي گيم چيه ... كاشكي ميدونستم .... فيلمهاي چند لبه هم اومده ...اينا يعني چي؟ مردم از فضولي .... همه ميگن فيلم ويديو نميخواي؟ ويديو شما فيلم كوچيك ميخوره يا فيلم بزرگ؟ ... يه تلويزيون پارس 18 اينچ رنگي خريديم .... كاشكي ما هم تلويزيون رنگي داشتيم از اين تلويزيون سياه و سفيد لامپي ديگه حالم بهم ميخوره ... هميشه موقع برنامه هايي كه من دوست دارم تصويرش ميره و مياد ... بعدش تا يه مدتي درست ميشه ولي ديگه چه فايده ... ديگه تعميركار تلويزيون حاضر نيست بياد خونه ما ميگه واسم صرف نميكنه ... ولي يه خبر خوش: بابا يه تلويزيون رنگي بصورت اقساط تونست از تعاوني اداره (البته به حكم قرعه) بگيره ... تا يه مدت پادشاهي ميكردم ... دنياي من رنگي شده بود.. ولي خوشحالي من طولي نكشيد چون اين تلويزيونهاي وارداتي از سوريه اشكال فني داشتند و بعد از يه مدت كه كار كرد، سوخت ...
پدرم از قانون جديد اوايل انقلاب استفاده كرده و خودش را با 18 سال خدمت بازنشست كرده بود. گفت به اين دليل اينكار رو كردم كه آدمهاي رياكار زمام امور را بدست گرفته بودند و دلم به كار نمي رفت ... ميگفت كسي كه دزديش از انبار كارپردازي برام محرز شده بود، و به خاطر خانواده اش و به اين شرط كه جنسها رو برگردونه لوش نداده بودم، حالا با يه ريش توپي شده رئيس انجمن اسلامي و به همه امر و نهي ميكنه ...
از اون زمان سالها ميگذشت ولي به خاطر اينكه پدرم بازنشسته سال 58 بود، طاغوتي محسوب ميشد و حقوقش شامل افزايش حقوق سنوات نميشد ...
از افتخاراتش در سمت رئيس كارپردازي اين بود كه ميگفت: يه روز از پست يه كارتون بزرگ برام آورد، بازش كه كردم ديدم توش پر از ساعت سيكو هست و يك نامه كه توش نوشته بود: اين پورسانت خريد شما از ماست. ولي ساعتها را بردم شركت سيكو و بهشون گفتم پولش را به اين حساب واريز كنيد(شماره حساب داره را دادم) پول هنگفتي بود و همه را به حساب اداره واريز كردم و فيشش را تحويل دادم و گفتم كه شركت سيكو اين مبلغ را بعنوان تخفيف عودت داده ....
پدرم بسيار مهربان بود و من اصلا راضي به ناراحت كردنش نبودم واسه همين هيچوقت شكايتي نمي كردم ....من ويلامونو دوست داشتم درسته كلنگي بود ولي به خاطر مشكلات مالي راضي به فروشش نبودم:cry:

الان بدجوري بيمارم ...واسه همين نميدونم از نظر نگارشي متنم درست بود يا نه .... به بزرگي خودتون بايد ببخشيد ...:redface:

canopus
2008/12/28, 09:50 PM
در خانه ای که در حال حاضر اثری از آن نیست.کودکی که اکنون در حسرت بازگشت روزهای کودکی اش است به همراه پدر و مادر عزیزش و برادر بزرگش زندگی میکرد.دو فرزند خانواده که یکی از آن ها من می باشم عاشق هم بودند و اکنون نیز هستیم.من و برادرم از کودکی تا به امروز که گویا بزرگ شده ایم!همراه هم بودیم و خواهیم بود.
خانه حیاطی زیبا داشت.حوضی پر از ماهی های قرمز رنگ و باغچه ای با درخت های انار و انجیر و توپی قرمز رنگ که همیشه در کنار حیاط بود!پدر در یک روز تابستانی آن را خریده بود.
یکی از روزهای مهر ماه بود.پدر طبق معمول برای انجام کاری به سفر رفته بود و مادر هم بیرون از خانه رفته بود.قبل از رفتن سفارش کرد که مراقب خود باشیم.نگران بود مثل همیشه و مثل تمام مادران.
خانم مهربانی که چند سال در خانه ی ما کار می کرد و نامش مریم بود آن روز برای مواظبت از ما آمده بود.مریم خانم دختری به نام بهار داشت.بهار از من کوچکتر بود.عروسکی با موهای طلایی رنگ داشت که عاشق آن بود.عروسکی که از دید من زشت بود!
یک بار به خاطر شیطنت من و برادرم صورت عروسک حسابی کثیف شد و بهار چقدر گریه کرد...برای رفع ناراحتی اش یکی از کتاب های داستانم را که بسیار دوست داشت را به او دادم.به خاطر ندارم اسم کتاب چه بود.گویا برای بهار دوست داشتنی بود!!و برای من کتاب جالب و زیبایی نبوده!!!
من و برادرم صندوق چوبی کوچکی داشتیم که یک روز در خانه ی مادربزرگ آن را دیده بودیم.زمانی که مادربزرگ متوجه علاقه ی ما به آن شد آن را به ما هدیه داد.صندوق قدیمی و زیبایی بود.برای ما مثل یک گنج بود!
صندوق همیشه در اتاق برادرم بود.خوب بزرگتر از من بود!!پدر همیشه برایمان سوغاتی می آورد.در سفر قبل چند بسته آبنبات آورده بود.آن ها را در صندوق گذاشته بودیم.یکی از دختر خاله هایم عاشق آبنبات و شکلات بود و الان هم هست.
من و برادرم تصمیم گرفتیم که آبنبات ها را به او بدهیم.آن ها را در صندوق گذاشتیم.خانه ی ما دو طبقه داشت.که طبقه بالا مخصوص مطالعه و کار های پدر بود.مادر نیز گاه برای مطالعه به آنجا میرفت.اتاق من و برادرم رو به روی هم قرار داشت.آن روز در اتاق من مشغول بازی بودیم.
بهار به اتاق برادرم رفته بود و جعبه را برداشته بود به طبقه ی بالا رفته بود.تمام آبنبات های داخل جعبه را خورده بود.گویا او نیز مثل دختر خاله ام عاشق آبنبات بوده!!فکر میکنم چون تعداد آبنبات ها زیاد بود نتوانسته بود فقط آن ها را بردارد!برای همین صندوق را برداشته.تصمیم داشت صندوق را برگرداند ولی...
من و برادرم با شنیدن صدای جیغی از اتاق بیرون آمدیم.از دیدن آن صحنه هر دو جا خوردیم.بهار از پله ها افتاده بود و جعبه...
آن روز هم پای بهار شکست هم جعبه ی ما!

بابك طراوت
2008/12/28, 10:56 PM
توي تمام مراسم ها مي اومد جلوي صف و روي سكو بدون اينكه موزيكي وجود داشته باشه ... با صداي بسيار زيباش مي خواند... چه چه ميزد و از بس نفس داشت كه صداش را تا مدت طولاني مي كشوند... شنيديم كه رفته جبهه تا واسه رزمنده ها يه دهن بخونه ... گفتم حالا چرا بي خبر رفته .... بعدشم با اين سن كم چطور گذاشتن كه بره؟ فهميدم كه دور از جبهه و خطوط آتش رفته ...خيلي عشق اينو داشت كه صداي آهنگران را تقليد كنه... در صورتي كه به نظر من بهتر از آهنگران ميخوند... يه روز سرد زمستون، يه تابوت كوچولو كه پرچم ايران و يه شال خون آلود سياه روي اون كشيده شده بود(شالي كه هميشه به گردن داشت) ... وارد حياط مدرسه شد... در حالي كه خانواده اش با چهره هاي اشكبار اونو بدرقه ميكردند، تابوت روي دوش بچه هاي مدرسه دست بدست شد و سيل اشكي بود كه از چشمان همه جاري بود... هيچكس باور نميكرد كه بلبل مدرسه ما شهيد شد ....
بعدها فهميدم كه روي يه وانت ايستاده بود در حالي كه براي قطار رزمنده ها كه رد ميشدن ترانه هاي حماسي ميخوند ... وانت، هدف توپخانه دوربرد جديد ارتش عراق قرار گرفت....

jonny depp
2008/12/29, 12:28 AM
اینجا که قانونش اینه که اسپم نکنیم اگه من این کارو بکنم چه بلایی سرم میاد؟:w20::w05:

russell
2008/12/29, 01:43 AM
من دیگه نمی خواستم از کودکیم خاطره بذارم ... اما حالا که این همه اصرار میکنین :D
یه خاطره کوتاهه که چون بی مناسبت با وقت امتحان هم نیست می نویسم ! :)

عادت عجیب !!

دوران ابتدایی اصلا در طی سال درس نمی خوندم ... وقتی خانوممون می گفت واسه هفته بعد پرسشهای این درسها رو بخونین می خوام ازتون درس بپرسم یا امتحان بگیرم ، من عمرا نمی خوندم ...
مگه من می تونستم الک و هلک از یک هفته قبل بشینم پای درس یه هفته بعد ...
ولی جدی نمی شد هم نخوند !!!
منم اینقدر لفت می دادم تا می شد شب آخر ... من می موندم و 10 تا درس کتاب فارسی ... یک دفتر پر از تمرین ...
من که یه شبه نمی تونستم همه رو بخونم ... این بود که برای اینکه زودتر تمومش کنم فقط جوابای سوالهارو می خوندم و اصلا صورت سوال رو نگاه هم نمی کردم ... حتی معنی کلمه های فارسی بدون دونستن خود کلمه ! :w16:
اما ... روز امتحان :wallbash: ... روز امتحان من که تمام جوابارو بلد بودم ... تو سوالا می موندم ، بعضی سوالا برام ناآشنا می زد ... جوابارو تو ذهنم مرور میکردم ... خدایا یعنی این سوال ماله کدوم جوابه ؟؟
اما هیچکدوم به صورت سوال نمی خورد ! :w19:
با خودم می گفتم کاش حداقل واسه یه بار صورت سوال رو هم می خوندم :w05:

"
... بسه دیگه ... چقد مسخره می کنی ... :w00: اون موقع بچه بودم ! :w05:
"

کافر خداپرست
2008/12/29, 02:06 AM
سعي کنيد پيغام‌هاي غير ضروري نذاريد... بيش‌تر در مورد خاطرات نظر بدين...
اسپم‌ها روز بعد پاک مي‌شن...

بابك طراوت
2008/12/29, 07:06 AM
من شش ساله بودم خونمون توي نيروي هوايي تهران(پيروزي) بود. سبك خونه هاي دو طبقه اونجا اينطوري بود كه اتاقهاي هر طبقه، توسط درب شيشه اي با شيشه هاي مشبك بزرگ از هم جدا ميشد. يادمه با خواهرم كه 4 سال از من بزرگتر بود، دعوام شده بود براي اينكه بتونم هلش بدم، دورخيز كردم و به طرفش با دو تا دستهام دويدم، ولي اون جاخالي داد و همينطوري داخل شيشه شدم و رفتم تو اتاق بعدي... همه ترسيده بودند و دست و پاشونو گم كرده بودن ولي من تعجب كردم و گفتم من كه چيزيم نشده... مامانم گفت چيزيت نشده! دستهاتو نگاه كن... ديدم يه عالمه خرده شيشه رفته تو دستم و چيك چيك مثل آبكش ازش خون مياد...چون دستهام جلوي صورتم را گرفته بود، صورتم آسيب نديده بود...منو بردن كلينيك ... تا قبل از اون دردي را به اون صورت حس نميكردم ولي وقتي شيشه ها رو در آوردن و يه داروي زرد رنگ رو روي دستهام ريختند، اونوقت براي اولين بار تو عمرم درد رو به معناي واقعي حس كردم...

سرمد حیدری
2008/12/29, 02:48 PM
سلال دوم دبستان بودم سر زنگ انشاء. حوضوع هم این بود که عید نوروز خود را چگونه گذراندید. خلاصه اسم مارو خوندن و ما رفتیم خلو همه وایسادیم و شروع کردیم به خوندن. که ما عید به یک جای خوش آب و هوا رفتیم همه جا آب بود و از این حرفا تا رسیدم به این که کسان دیگه هم که اومده بودن چیکار میکردن خلاصه نوشتم بعضیها بازی میکردن بعضیا خواب بودن و بعضی ها هم داشتن ورق بازی میکردن. که یهو معلممون گفت نمیخواد دیگه بخونی برو بشین عزیزم.

*mahdi_joker*
2008/12/29, 03:14 PM
مهمان =کار
هیچ وقت خوشم نمیومد که مهمون زیاد بیاد خونمون.مامان هول میکرد و ما هم باید تند تند کمک میکردیم.قرار بود سوپ جو هم بین غذاها باشه.
مهدی برو جو پرک بخر.
نمیرم.
بهت میگم برو جو بخر:w43:
خوب میرم.پول.:w01:
رو میز هست.یکیشو بردار 2تا بسته جو بخر
اگه من رفتم افتادم دست و پام بخیه خورد حاضری آخه واسه مهمون مامان؟
هیچیت نمیشه.خودت رو لوس نکن.بدو که دیر شد.
سوار چرخ شدم و رفتم که جو پرک بخرم.با سرعت تمام از کوچه اول به خیابون اول.از خیابون اول به اولین سوپر مارکت.از اولین سپر مارکت 2 بسته جو.قراره با دوچرخه که اومدی برگردی.نظرت چیه؟حالا چه جوری سوار چرخ میشی؟خوب 2 تا جو رو با یه دستم میگیرم و با دست دیگم فرمون دو چرخه.(حماقت اینقدر بالا بود که نتونستم درک کنم از مغازه دار میشه یه پلاستیک گرفت:w07:)
سوار چرخ.
از خیابون اول به کوچه اول.
از پیچ کوچه اول روی زمین:w22:.
بلند شدم دیدم آرنجم میسوزه.یه نگاه کردم دیدم چیزی نشده.فقط یه خراش افتاده.اما خدا چرا این خراش اینقدر عمیقه؟این چیز سیاه چیه؟استخون که سیاه نیست.یک کم با ناخن زدم بهش دیدم تکون خرد.با ناخن کشیدمش بیرون و یه دفعه خون بود که مثل فواره پاشید تو صورتم.چنان خونی میومد که تو راه تا برسم خونه دستم قرمز شد.
رسیدم خونه.مامان داشت برنج آبکش میکرد.من رو که دید گفت چیکار کردی؟:surprised:
گفتم من که گفتم .
بعد هم کلینیک و 5 تا بخیه رو آرنج دست چپ.

کالیگولا
2008/12/29, 04:36 PM
مي گن وقتي آدما بچه ان از كاراشون معلومه به چي گرايش دارن...اين حرف شايد در مورد كامران قصه ما درست بود...
كامران و نيما از لحاظ شناسنامه اي با هم برادر بودن ولي از لحاظ قيافه و علايق با هم كاملا بيگانه بودن. نيما فقط وقتي آروم ميشد كه يه كتاب مي دادي دستش.يا اينكه مي برديش كوه! اين دوتا چيز بعدها كه بزرگتر شد دو ركن اصلي زندگيش شد!
ولي خب، كامران فقط كافي بود يه كاغذ و مداد دستش بگيره...اصلا ديگه فراموش مي شد...يه گوشه كز مي كرد و نقاشي مي كرد...از هر چي.فرقي نمي كرد.راه ميوفتاد تو خونه و از در و ديوار و ميز و غيره نقاشي مي كشيد...همين كار باعث شد بعدها كه رفت مدرسه با معلماي نقاشيش هميشه جر و بحث داشته باشه! وقتي معلما نقاشياشو مي ديدن نمي تونستن باور كنن كه كارِ خودشه! مي گفتن كه كپي كرده از رو كتاب! گيرم كه سايز نقاشي كاملا با سايز طرح توي كتاب فرق مي كرد! كم پيش ميومد كه بتونه از نقاشي 20 بگيره! كسي باورش نمي كرد...راهنمايي كه بود توي كتابشون يه نقاشي بود به اسم "گربه و قناري"! اگه درست يادم باشه مال كمال الملك بود!
سر همين نقاشي از كلاس انداختنش بيرون! معلم ابله مي گفت امكان نداره يه بچه با اين سن و سال بتونه طوري نقاشي كنه كه با خودِ كار مو نزنه! هر چي كامرانِ بدبخت قسم آيه خورد كه خودش اونو كشيده...فايده نداشت...نقاشي از خود اثر سايزش بزرگتر بود...منتهي معلوم نيست چرا معلمه گير داده بود كه كپيه......


پدر كامران...تاريخچه جالبي داشته زندگيش...از مبارزات زمان انقلاب بگير تا انزجارش از دين و گوشه نشيني و مطالعه....اين مرد سرگرمي ديگر هم غير از مطالعه داشت...پيانو. گيرم كه تو خونه ارگ داشت.شاگرد حسيني نامي بود كه اين حسيني گويا از بهترين شاگرداي جواد معروفي بود.
وقتي از سر كار برمي گشت مي رفت تو اتاقش و صداي سازش بلند مي شد! هر چي مادر از آشپزخونه صدا مي كرد كه شام حاضره نمي اومد بيرون.بنابراين مادر پسر كوچك را دنبال پدرش مي فرستاد....پدر وقتي پشت ارگ مي نشست ديگه نمي فهميد كجاس..چهره اش در هم مي رفت..گوشش عملا براي صداهايي به جز صداي كلاويه هاي سازش كر مي شد! كامران هر دفعه پدر را صدا مي كرد،تنها با تكان هاي سر بي معني پدر مواجه مي شد.كامران در اتاق پدر مي ماند و به او گوش مي داد.پدر هم مي زد،بدون اينكه بفهمد پسرش كنارش ايستاده! وقت هايي بود كه پسر كوچك بيشتر از 2-3 ساعت در كنار پدر مي ايستاد و رقص انگشت هاي او را روي كليدها تماشا مي كرد! پدر در عالم ديگري بود! نمي فهميد دور و برش چه مي گذرد.پسرك نمي فهميد پدرش چرا به اين حال در مي آيد ولي بعد ها،وقتي خودش با سيم هاي سازش رقصيد فهميد آن روزها پدر چه حالي داشت...
وقتي كامران 7-8 ساله شد.روزي پدر بدون مقدمه دستش را گرفت و او را به اتاقش برد..كنار خودش ،پشت ساز، نشاند و بدون توضيحي شروع كرد در مورد اينكه هر كدام از كليد ها چه نام دارند و چه صدايي دارند براي او حرف زد...در آخر كار هم به پسرش اطلاع داد كه از اين به بعد مي خواهد به او پيانو ياد بدهد...
پدر در شيوه تدريس به پسرش از شيوه استاد خودش الهام مي گرفت..تنبيه در ازاي هر اشتباه! هر انگشتي كه اشتباه گذاشته مي شد موجب ميشد كه صاحب انگشت مجازات شود.از ديد پدر هنوز براي آموزش چگونگي نت خواني زود بود،بنابراين پسرك مي بايست به دست هاي پدر نگاه مي كرد و جاي كليد ها را در آهنگ حفظ مي كرد.به اين روش خيلي آهنگها را حفظ شد و زد : قايق رانان رود ولگا،سلطان قلبها، Love Story، هزار دستان،دكتر ژيواگو،هاوانا گليدا...
از آن به بعد ديگر كامران به جز نقاشي منبع آرامش ديگري پيدا كرده بود.وقت هايي كه پدر پشت ارگ(يا همان كيبورد) نبود،كامران آهنگهايي را كه حفظ بود بار ها و بارها مي زد...وقتي به اتاق پدر مي رفت بيرون نمي آمد مگر وقتي كه پدر ازش مي خواست...
درست هنگامي كه پدر زمان را براي آموزش علمي و رسمي ساز مناسب مي ديد حوادثي رخ داد...حوادثي كه موجب شد ساز به قعر انباري فرستاده شود و كامران آهنگ هايش را از ياد ببرد... نقاشي نيز فقط تا اوايل دبيرستان با او بود...هر چي زمان بيشتر مي گذشت دست خشك تر مي شد و حالا دستي كه هميشه در حال كشيدن بود ديگر خشك شده و از پس كشيدن يك خط صاف هم بر نمي آيد.....

http://irapic.com/thumbs/1230616144.jpg (http://irapic.com/view/04.JPG-76240.html)

گلابتون
2008/12/30, 12:30 AM
اصلا دلم نميخواست از زير پتو بيام بيرون....اينقدر خوابم ميومد كه حد نداشت....آبجي خانم ( آبجي مريم ) اومد توي اتاق و چندبار صدام كرد..
- سايه....سايه...بلند شو دير ميشه ها....الان اتوبوس ميره...پاشو...:w00:
- - -- اوووم ...خوابم مياد...
- د پاشو ديگه...سايه...دير ميشه...بايد آماده بشي.:weirdsmiley:
حالا ديگه صداي خان داداشم ( داداش حسن )هم در اومد...
- سايه جون پاشو ديگه عزيزم..پاشو دير ميشه
- اووووووم داداشي خوابم مياد.
- دير ميشه عزيزم بلند شو:w24:
ديگه نميتونستم جلوي حرف داداشي مقاومت كنم با بي ميلي و اخم و تخم از زير پتو بيرون اومدم
- اوووم ...من سردمه...:razz:
- ( آبجي خانوم ) : پاشو برو دست و روت رو بشور سرحال ميشي...پاشو
- ( داداشي ) : پاشو خودم ميبرمت...تو بلند شو ...:hypocrite:
هم خوابم ميومد هم سردم بود...بالاخره بلند شدم و همراه داداشي رفتم و دست و صورتم رو شستم ...اووووف چقدر آب سرد بود...:confused:آنچنان خواب رو از سرم پروند كه با سرعت دويدم طرف اتاق...شب پيش آنچنان برفي اومده بود كه تا بالاي در اتاق رو برف گرفته بود...آقا جون ( پدرم) پشت در رو صبح زود پارو كرده بود كه ما بتونيم از اتاق بريم بيرون...وقتي اومدم توي اتاق بوي نان تازه و گرم سنگك هوش از سرم برد و يادم انداخت كه خيلي گرسنه امه...مامان سفره صبحانه رو آماده كرده بود ..فوري نشستم سر سفره و بدون هيچ حرفي يه تكه از نون رو كندم ...كه آقا جون گفت ...سايه...ننه سرما سلامت و برده..؟ :mad:
سرم رو انداختم پايين و گفتم سلام....:w05:
مامان گفت عليك سلام دخترگلم...زودتر بخور كه ديگه داره ديرتون ميشه...:lol:
منم كه از خدام بود و با سرعت شروع كردم به خوردن...بقيه صبحانه شون رو خورده بودن...و تقريبا آماده بودن...منم صبحانه ام رو تموم كردم و بلند شدم..و آبجي خانوم با عجله شروع به آماده كردن من كرد...ديگه حالا داداشي و داداش محسن آماده بودن و منتظر ما...كه بعد از چند دقيقه ما هم آماده شديم...وقتي داشتيم از خونه ميرفتيم بيرون هوا هنوز تاريك بود....در حياط از سرما ورم كرده بود و باز نميشد...بالاخره با كمك خان داداش و آقا جون در باز شد...وقتي رفتيم بيرون انگار دنيا سفيد شده بود....:w20:توي كوچه جاي پاي چند عابر كه از ما سحرخيزتر بودن مونده بود...قدمهايي كه همه از كوچه خارج ميشدن تا شب كه دوباره برگردن....:smile:

ادامه دارد....:gol:

گلابتون
2008/12/30, 12:48 AM
اينقدر خوشم ميومد كه برم روي قسمتهايي كه هنوز كسي پا نزاشته راه برم...صداي قرچ قرچ برف سفيد زير چكمه هاي پلاستيكي قرمز رنگم چه لذتي ايجاد ميكرد....دوست داشتم پاهام رو بيشتر روي برف فشار بدم...كيف داشت...:w42:
رفتيم تا رسيديم سر خيابون و خداروشكر به موقع رسيديم و همزمان اتوبوس رسيد...داداشي دستشو انداخت زير بغلم و بلندم كرد تا بتونم از پله هاي اتوبوس برم بالا...عشق اينو داشتم كه بليط ها رو من به آقاي راننده بدم...چهارتا بليط رو با يه لبخند گنده كه تا بناگوشم باز بود :d دادم به راننده و اونم با يه لبخند خواب آلود ازمن گرفت.:cowboy:
اتوبوس خلوت بود ...بدو رفتم و روي يه صندلي نشستم...پاهام آويزون شده بود و به كف اتوبوس نميرسيد...داداشي هم اومد كنار من نشست و آبجي خانوم و داداش محسن هم كنارهم روي صندلي جلوي ما نشستن...دستهام حسابي يخ كرده بود...و بدتر از اون دماغم بود كه سرخ سرخ شده بود...تند تند دستهام رو با نفسهام گرم ميكردم....هااااااااااا هااااااااااا هااااااااا..اووووف خيلي هوا سرد بود....چندتا ايستگاه رد كرديم تا رسيديم به ايستگاه اميرسليماني....كه داداش محسن بايد پياده ميشد...:cap:
داداش محسن 7 سال از من بزرگتر بود...كلاس پنجم بود...( خيلي با هم رابطه خوبي نداشتيم ):redcard:
اتوبوس ايستاد و داداش محسن پياده شد...
دوباره راه افتاديم..ايستگاه بعد نوبت من و خان داداش بود..چقدر خوشحال بودم كه همراه داداش حسن هستم..:w40:
آروم گفت :
- بلند شو سايه بايد آماده بشيم زود بريم پايين...:w18:
- چشم داداشي.:w16:
- آفرين :redface:
اتوبوس باز با سر و صدا و يه ترمز كه من رو دو سه قدم به جلو پرت كرد و دست داداشي نگهم داشت ايستاد...با آبجي خانوم خداحافظي كرديم و زود پريديم پايين...برفهاي توي خيابون كثيف و ولو شده بود و كمي هم آبكي شده بود...و كيف نميداد...اما دستهاي من هنوز يخ زده بود...با داداشي راه افتاديم طرف مدرسه ...تك و توك بچه هاي ديگه هم تو راه مدرسه بودن...هوا ديگه كمي روشن شده بود...:w17:
- داداشي انگشتهام يخ زده...:cry:
- مگه دستكشهاتو نپوشيدي:surprised:
- نه يادم رفت :w05:
ديگه رسيده بوديم دم در مدرسه
- اي واي چرا...ببينم انگشتاتو...:huh:( دستهاي من مثل دو تا گلوله يخي توي دستهاي گرم داداشي)...اوه اوه اوه ببين انگشتهاش چطوري يخ كرده...:(
هاااااااااا هاااااااااهااااااااا
(نفسهاي گرم داداشي.)..( آه يادش بخير..الان كجايي داداشي؟ دلم برات تنگ شده) :w04::w04:
- عيب نداره حالا برو توي مدرسه ...توي كلاس گرم ميشي...دستهاتو بكن توي جيبت گرم ميشه...برو عزيزم...برو
- باشه داداشي...چشم...خداحافظ..
- خداحافظ عزيزم...ظهر ميام دنبالت..:thumbsup2:
- باشه داداشي..:redface:


ادامه دارد....:gol:

گلابتون
2008/12/30, 01:12 AM
رفتم توي مدرسه و صف و كلاس.............. و خانممون اومد...:w05:
اما ديگه اون فرشته اي كه براتون تعريفشو كرده بودم نبود...بلكه برعكس ...فكركنم خواهر شمر ذلجوشن بود...اينقدر ازش ميترسيدم كه حد نداشت...زشت و سياه و دراز و لاغر...و از اين بدتر اخلاق وحشتناكش بود...:cry:
با تحكم
- دفترهاي ديكته روي ميز....:w39:
كلاس كمي شلوغ شد و دفترها روي ميز قرار گرفت ..امااااا..
- واي خداي من انگشتهام ...حركت نميكنن...انگار اصلا احساسشون نميكنم...واي خداي من چرا نميتونم مدادم رو توي دستم نگه دارم...خانممون شروع به گفتن ديكته ميكنه...:w09:
- آن ......مرد....در....باران....آمد...
- واي خداي من چرا نميتونم بنويسم...حالا ديگه بغض گلوم رو گرفته بود...انگشتام به هيچ وجه ياري نميكرد...اصلا نميتونستم مدادم رو لاي انگشتام نگهدارم كه بتونم بنويسم...:weirdsmiley:
- آن....مرد...اسب...دارد
- حالا چيكار كنم ...عقب افتادم...بازم به انگشتهاي يخ زده ام فشار ميارم......نه نميشه...نميتونم بنويسم...تند تند با نفسهام سعي ميكنم گرمشون كنم...هاااااا هااا هااا هااا ...حالا ديگه گريه ام ميگيره...:crying:
- سايه...............چرا نمينويسي...چيكار ميكني؟
- اجازه خانوم دستهام يخ كرده نميتونم بنويسم ( با گريه):crying2:
- يعني چي ...؟ حالا كه بهت صفر دادم اونوقت دستهات گرم ميشه...من شاگرد زرنگ و تنبل حاليم نميشه هركي بلد نباشه نمره اش صفر ميشه...:mad:
انگار داشتم خفه ميشدم. :cry:
- خانم بخدا دستام يخ زده...نميشه ...مداد رو نميتونم نگه دارم...
- خيلي خوب بشين... بنويسسسسسسسسس.:thumbsdown:
بازم نميشه...و من رسما هيچ كاري نميتونم بكنم...مبصر دفترها رو جمع ميكنه و من فقط تونستم با هزار زحمت سه كلمه رو كج و كوله بنويسم...مرد....باران...اسب...:cr y:
اونقدر غصه داشتم كه ميخواستم بلند شم و از كلاس فرار كنم و برم بيرون...چقدر دلم ميخواست برم پيش داداشي ....اما بايد تا آخر زنگ صبر ميكردم..معلممون بهمون تكليف داد و روي تخته درس جديد رو نوشت و گفت از روي اين كلمه ها توي دفترتون بنويسيد...
حالا ديگه انگشتام گرمتر شده بود اما انگار هزارتا زنبور داشتن به انگشتام نيش ميزدن...گز و گز ميكرد و ميسوخت...بالاخره دستام گرم شد و شروع كردم به نوشتن و معلممون هم شروع كرد به تصحيح دفترها ...جلد دفترم قرمز بود و لاي دفترهاي روي ميز بود ..دلم داشت كنده ميشد با هر دفتري كه از روي دفترها با دست معلممون برداشته ميشد...قلبم توي سينه فشرده ميشد...دايم چشمم به دفترها بود و رسيدن به دفتر خودم...بالاخره نوبت دفتر من شد و معلم دفترم رو برداشت ..ديگه دل تو دلم نبود داشتم خفه ميشدم...معلم دفتر رو باز كرد و ورق زد و ورق زد ..يه چشمم به چهره اش بود و يه چشمم به دفترم...چهره اش خوشحال بود...فكركنم واسه بيستهايي بود كه داشت توي ورق زدنهاش ميديد..:D.و يه دفعه.........اخمهاش رو كشيد تو هم ...:mad:
- (با تعجب).....ااااااااااااا ...ووووووووواااااااااا....و خطاب به من كه ديگه داشتم از ترس سكته ميكردم...- سايه...چرا هيچي ننوشتي ...اين خرچنگ غورباقه ها چيه كشيدي تو دفترت...:exclaim:
- سرم رو انداخته بودم پايين و از جام هم بلند نشدم....:w05:
- پرسيدم چرا ننوشتي...؟ ( با كمي خشم و تعجب)
- حالا ديگه بلند شدم...خانم من كه گفتم دستام يخ كرده بود نتونستم بنويسم.
- (با خشمي بيشتر )..مگه دستكش نداشتي
- يادم رفت بپوشم...
- بشين ( با خشم تمام ):w00:
با سرعت خطي توي دفترم كشيد و چيزي نوشت و دفترم و بست و گذاشت روي بقيه دفترها ...حالا ديگه انگار ازيه كوه بزرگ افتاده بودم پايين ...دلم ميخواست هر چه زودتر دفترم رو ببينم...ميدونستم كه خبر خوبي توش نيست اما بازم دلم ميخواستش...
تصحيح دفترها تموم شد و مبصر دفترها رو دوباره پخش كرد...وقتي نوبت من شد دفترم رو روي هوا ازدستش گرفتم...و با سرعت بازش كرد.م..........باورم نميشد..اشك و غم با هم مخلوط شده بود و از چشمام ميريخت ..احساس ميكردم بهم ظلم شده...:eek::cry:
اوه.خداي من ....................صفر..............نه حالا جواب داداشي رو چي بدم...:crying2:


اين خاطره اولين و آخرين صفر زندگي من بود....:w05:
اما خان داداش مهربون تر از اين بود كه بخواد واسه اين صفر سرزنشم كنه...فقط بهم گفت هرموقع خواستي از خونه بياي بيرون ياد اين صفر كله گنده بيوفت و زود دستكشهاتو بردار:redface:

pinion
2008/12/30, 01:36 AM
تازه جواب امتحان ورودی مدرسه ی تیزهوشان اومده بود .
نفر اول شده بودم.
همه خوشحال بودن هم توی خونه و هم مدرسه معلما به هم میگفتن این پسره کلاس اول شاگرد من بوده و اون میگفت من کشفش کردم و ....
خیلی خوشحال بودم , هنوز جای شلنگ اقا معلم کلاس دوم دبستانم کف دستامو میسوزونه.میگفت من دیگه از دستت کلافه شدم پسر از دیوار راست بالا میری سر کلاس حرف میزنی نمره هاتم که 20 میشه.اخه چجوری؟
منم با افتخار تنبیهشو تحمل میکردم.
همه خوشحال بودن جز مدیر مدرسه.
اخه من قبول شده بودم و پسرش که همیشه هواشو داشتن نشده بود.
کلاس چهارم بودم.سال دیگه تیزهوشان بودم از الان خودمو اونجا میدیدم.
2-3 میگذشت زنگ اخر کلاس ورزش بود.
یه بچه ها گفت بیاین در بریم.
منم اولین نفر بودم که اعلام امادگی کردم.

فرار.
نیم ساعت بعد مادرم منو برگردوند مدرسه.
مدیر بداخلاقمون اما هیچی نگفت.از همون روز ازش ترسیدم.
سال چهارم تموم شد و با معدل 20 اماده شدم برای سال بعد.
مهر ماه رسید وقتی رفتیم برای اینکه پروندمو بگیریم دنیا روی سرم خراب شد:
شما قبول نشدین.
معدل سال چهارم شما 12 شده.
اینم کارنامه ی شما
اره اقا مدیر کار خودشو کرد.
پسرش رفت تیزهوشان و من موندم یه دنیا امید از دست رفته.
بابام 1سال شکایت کرد ولی نشد که نشد.
سال پنجم یه روز سرد زمستون سر صبحگاه وقتی اقا مدیرمون داشت در مورد خوبی و اینجور چیزا میگفت یه دفعه گفت : اخ قققققققلبم.

افتاد و برای همیشه خوابید.
با اینکه راهنمایی و دبیرستان به حقم رسیدم ولی:

هیچ وقت نمیبخشمش.
هیچ وقت

بابك طراوت
2008/12/30, 07:11 AM
دبير علوم ما (آقاي مدني) مثل يكي از ناظمهامون (آقاي كميلي) چاق با دستهاي كتابي و كلفت بود. ..... يه روز اول كلاس براي اولين بار گفت كه دفترها را بگذاريد روي ميز ميخوام تكاليفتون رو ببينم... از رديف اول شروع كرد و من ديدم كه همينطور بچه ها را از پشت ميز بلند ميكنه و ميگه روي سكوي روبروي كلاس بايستند ... از بچه هاي رديف دوم پرسيدم: چرا سعيد رو كشيد بيرون؟ آخه من ديدم همه تكليفهاشو نوشته بود! فهميدم كه تمرينات كلي هم جزو تكاليف بوده.. ولي آخه تمرينات كلي همش دو تا سئوال بيشتر نيست و يه مشت آزمايشه ... آخه مگه ما آزمايشگاه خونه داريم؟ از يكي از بچه ها كه حل المسائل داشت، دفترش را گرفتم و چون ميزم رديف سوم بود و سرعت نوشتن خبرنگاري داشتم... سريع 6 تا تمرين كلي مربوط به سه درس گذشته را با جواب نوشتم... ولي اينقدر سرعتم بالا بود كه دست خطم خرچنگ غورباقه شد...:D تو اين اثناء يكي از بچه هاي كلاس كه اسمش محمد ش بود، (از اين دوستم براتون بيشتر خواهم گفت چون از دوم دبستان تا دانشگاه به طرز عجيبي هميشه توي كلاس من بود!) گفت: آقا نگاه كنيد داره تمرينات رو اينجا مينويسه ... آقاي مدني گفت بيا ببينم و دفترم را نگاه كرد(ولي من تموم كرده بودم) واسه همين نتونست چيزي بگه و گفت برو بشين ... اكثر بچه هاي كلاس را كشيد بيرون ... تا اون موقع ما نديده بوديم آقاي مدني تنبيه كنه (آخه تا حالا تكليف چك نكرده بود) ولي يه دفعه به مبصر كلاس (كه خودش هم بيرون بود) گفت كه برو به ناظم امروز(آقاي نبي پور) بگو بياد ... آقاي نبي پور با شيلنگ معروفش اومد...آقاي مدني گفت: اين بچه ها را تنبيه كن.. اونم شروع كرد با شيلنگ بچه ها را زدن ... در اين اثناء آقاي مدني دستش را گرفت و گفت: لازم نيست اين تنبيه بدرد نميخوره و خودم انجامش ميدم ... اونوقت شروع به سيلي زدن به بچه ها كرد، با هر سيلي اي كه ميزد بچه ها ميخوردن به ديوار پشت سرشون و رد خون روي ديوار جا ميگذاشت ... من با ناباوري به اين صحنه نگاه ميكردم ... نديده بودم كه يك سيلي بتونه يه همچين قدرتي داشته باشه ... با اينكه ميترسيدم ولي احساس گناه ميكردم و با خودم ميگفتم كار خوبي نكردم بايد منهم كتك ميخوردم ... وجدان درد گرفته بودم ...:cry:

بابك طراوت
2008/12/30, 09:17 AM
پس از آن استقبال شايان از بچه هاي كلاس، نوبت به حل تمرينات رسيد... قبلش گفت كه بايد تو امتحال عين جوابي كه من گفته ام را بنويسيد وگرنه هيچ نمره اي نميدم... بعد از اينكه چند جلسه از كلاسش برگزار شد، من يواش يواش شدم تنها كسي كه جواب تمرينها را از زبان آقاي مدني تو كلاس مينويسه ... علتش اين بود كه جوابها عينا در حل المسائلي كه بچه ها داشتند موجود بود... ولي من پول واسه اين چيزها نداشتم از طرفي بسيار بعيد بود كه چيزي از كسي به امانت بگيرم.. خيلي عزت نفس داشتم (يا يه چيزي را بايد داشته باشم يا اينكه از خيرش ميگذرم و اين هنوز هم جزو اخلاق منه).. واسه همين با سرعت نوشتني كه داشتم، جوابها را تند تند مينوشتم ولي دبيرمون كه فهميده بود بچه ها يه جوري جوابها را دارند... به سرعت خودش افزوده بود و واسه همين من سر كلاسش اشكم در ميومد و اينقدر دستم خسته ميشد كه آخرش دو دستي مداد را ميگرفتم دستم.... هميشه مجبور بودم قبل از حل تمرينات توسط دبيرمون، جوابهاي درست خودم رو كه با فكر خودم و نه از حل المسائل بود را پاك كنم و مال دبيرمون رو بنويسم ولي چون هم خودم خونه كار كرده بودم و هم جوابها را مينوشتم و برام مرور ميشد، باعث شد كه بالاترين نمره كلاس را بگيرم و در رقابت با محمد ش كه هميشه دوست داشت از من برتر باشه بازهم جلو زدم ... با اينكه من اصلا قصد رقابت باهاش رو نداشتم و يه اخلاقي كه هميشه داشتم و دارم اين بود كه اصلا حسود نبودم و هيچ چيز نميتونست حس حسادت منو برانگيزه فقط حس كنجكاوي من برانگيخته ميشد و اين براي محمد ش گران تمام ميشد و ناكام مي ماند...:redface:

کالیگولا
2008/12/30, 09:19 AM
كامران يه عمه داشت كه بهش مي گفت عمه آبجي! شوهر عمه اش آقا داوود.مرد شريفي بود. بگذريم كه كامران خيلي ازش خوشش نميومد.هر وقت مي رفتن خونشون بوي سيگار كامران رو خفه مي كرد.هر وقت آقا داوود مي بوسيدش كامران نفسشو حبس مي كرد.آخه سبيلاي آقا داوود هميشه يا بوي بهمن 57 مي داد.مرد مهربوني بود. "جناب شير".اين لقبي بود كه داوود تو دوران جووني پدر كامران بهش داده بود.لقبي كه بعدا به پسر بزرگ اطلاق شد.
كامران و نيما هميشه با بچه هاي داوود مشغول بازي بودن. گيرم كه كامران كمتر.بازم واسه كوچيك بودن...
يه روز كه مامان داشت كامران رو از دبستان برمي گردوند .ولي مثل هميشه نبود..ديگه نپرسيد چه خبر بود؟ خوش گذشت مدرسه يا نه.... چشماش قرمز بود...از هميشه تند تر راه مي رفت... وقتي رسيدن خونه كامران رو ميون دوتا دستش گرفت و خيلي آروم بهش گفت كه آقا داوود فوت كرده.(داوود از يك هفته پيش به علت سكته ناقص قلبي در بيمارستان بود) كامران هيچ حس خاصي بهش دست نداد. هنوز مفهوم مرگ براش گنگ بود.گيرم كه چندان علاقه اي هم به داوود نداشت. شايد سر همين بوي دود....
مجلس ختم...خونه عمع اينا....همه داشتن گريه مي كردن..البته خب،كامران به علت سن كمش توي قسمت زنونه بود. بقل مامانش.....
خيلي وارد جزئيات نمي شم...كمي بعد كامران رو فرستادن بالا پيش باباش.يه خورده بعد يه نوحه خون اومد...چراغا رو خاموش كردن...خاموشي چراغ...غرور هاي مردانه...مرد نبايد گريه كند..يا اگر مي كند طوري كه كسي نبيند...
صداي نوحه خوان در فضا طنين انداز بود...كم كم صداهاي گريه از گوشه و كنار بلند مي شد...شانه هاي عمو بزرگه كامران كانهو بيد مي لرزيد...كامران نمي تونست صورتشو ببينه...يه دستش رو گذاشته بود جلوي صورتش و با دست ديگه اش آروم ميزد رو پاش....
كامران هر از گاهي بر مي گشت به باباش نگاه مي كرد مي خواست ببينه باباش چي كار مي كنه....ولي بابا مثل چوب نشسته بود و به جلوش خيره شده بود....بازم نگاه كامران چرخيد...نگاهي به عمو كوچيكش انداخت...به پسر عمه اش...نگاهش هي چرخيد و باز برگشت به بابا نگاه كرد...ولي ديگه نگاهشو برنگردوند....
بابا داشت گريه مي كرد...ولي نه مثل بقيه...عينكشو آروم درآورده بود...حال كلي صورتش با 10 دقيقه قبلش هيچ فرقي نكرده بود....فقط آروم اشك مي ريخت...حتي شونه اش هم نمي لرزيد...گريه اي آروم و بي صدا...اولين باري بود كه كامران مي ديد پدرش داره گريه مي كنه...
بعد ها كه بزرگتر شد...مجبور شد تو خيلي مراسم اينجوري شركت كنه...ولي تا به حال نديده كسي به قشنگي باباش گريه كنه....

*mahdi_joker*
2008/12/30, 10:58 AM
همه دارن داستانهای غم انگیزناک میگن.چرا اینقدر بار منفی؟البته حق دارین.خاطراتتونه.دوستشون دارین.من هم خیلی چیزها تا حالا یاد گرفتم از خاظرات قشنگتون و دست خطهای بهترتون اما کاش خاطرات شاد هم گاهی میشنیدیم.
من مرفح بی درد نیستم.اما تا بشه سعی میکنم خاطرات شاد بگذارم.
رخصت از همه

هفته های اول آمادگی بودنم بود.مامان گقته بود مهدی هر اتفاقی افتاد وایمیسی تا خودم بیام دنبالت.با هیشکی جایی نری ها
باشه مامان.
هر کی اومد گفت من رو بابا یا مامانت فرستاده و من باهاش دوستم نری ها.میدزدنت کلیه هات رو در میارن میفروشن.
(کلیه دیگه چه صیغه ایه)باشه مامان.:surprised:
خودم یا بابا همیشه میایم دنبالت.
باشه مامان
این اتفاق میگذره و یک روز خونه مادر بزرگم دعوت میشیم.مامانم زود میره اونجا و کمک میکنه و ظهر که قرار بود بیاد دنبال من به عموم که 7 یا 8 سال از من بزرگتر بود میگه برو دنبال مهدی
عموم تلک تلک و هلک هلک اومد دم آمادگی.
اومدم دنبال مهدی دهقان
بگذار صداش میکنیم.شما چه نسبتی باهاش داری؟
من عموش هستم
ما تا حالا ندیدیمتون.
خوب من هم شما رو ندیدم
خودش میاد اگه شناختتون و گفت عموش هستین میتونین ببرینش.
من اینجا منتظر میمونم تا بیاد
خواهش میکنم بشینین
ممنون
سلام خاله.
سلام مهدی جون
این آقا رو میشناسی؟
نه:w12:
ااااااااااااااااااااااااا ا مهدی.منم سلمان.:surprised:
من نمیشناسم.:w01:
من عموتم .مهدیییییییییییییییی:mad:
نمیشناسم.:)
برو تو کلاستون
بعد از این اتفاق عموم رو میندازن بیرون .اون بیچاره هم اون موقع 15 یا 16 سال بیشتر نداشته.خلاصه دست از پا درازتر میره خونه
مهدی کو؟
مسخره میگه من رو نمیشناسه:mad:
هه هه هه.
نخندین.من اینهمه راه رفتم میگه من رو نمیشناسه.حالش رو میگیرم:w43:
تقصیر منه سلمان.من بهش گفته بودم با کسی نره بیرون.بیا با هم میریم.
مامان و سلمان دم در مهدکودک ایستادن
مهدی
بله خاله نرگس؟
مامانت اومده
خدافظ بچه ها.سارا خدافظ.نیما خدافظ.علی خدافظ....:w33:
بدو مامانت منتظره
اومدم
مامان خندان و سلام خشمگین دم در ایستادن.
مهدی چرا گفتی این آقا رو نمیشناسی؟
اخه خاله سیما ... مامان گفته بود با کسی نرم.منم گفتم نمیشناسم.
سلام مهدی جون
سلام مامان
سلمان با چشم و صورت واسم نقشه میچید و تهدیداتش خبر از وقایع نا خوشایندی واسه من داشت.
حالا وقته خونه مامانجان اینا رفتن بود و خوردن اون قرمزه سبزی های همیشه ترش و خوش مزش که مهدی عاشقشه....:w40::w14:

*mahdi_joker*
2008/12/30, 11:41 AM
رسیدن به خونه همان و نقشه های پلید و شوم که یکی یکی از مغز تهی و پوچ سلمان میگذشت همان.
مهدی همیشه گاز میگیره.همیشه همینجور بوده.هنوز هم گاهی وقتی ممکنه گاز بگیره!!!:w07:این عادت رو با تمام حوادثی که به سرش اومده هنوز از سر ننداخته!!!:w01:
سلمان تو ذهنش میگه:
آدمت میکن.منو ضایع میکنی؟من رو گاز میگیری؟دارم برات احمق خیال کردی تو روت می خندم دوست دارم؟یک بلایی به سرت بیارم که تا عمر داری از یادت نره.

ناهار رو خوردیم و کلی حالش رو بردیم.(اینم یه آرایه.رو دست پیر هرات و شیخ انصار رو آوردم هاااااا:w02:)
بعد از ناهار سلمان گفت.مهدی بریم بازی کنیم؟
میدیدم که شرارت از چشمهاش میباره اما چون خیلی با هم ایاق بودیم گفتم بریم.
چه بازی کنیم؟
نمیدونم تو بگو
میخوای هم دیگه رو گاز بگیریم ببینیم کی محکمتر گاز میگیره؟
نه قبول نیست.تو خیلی محکم گاز میگیری.
نه باور کن.اصلا می خوای اول تو گاز بگیر.
بااااااااااشه.:w12:
بگذار من برم آشپزخونه آب بخورم بیام.
باشه.
رفت و اومد اما کاش نه می رفت و نه میومد.
گفت خوب گاز بگیر.
چرا دستت سیاه شده؟
از دفعه قبل که گازم گرفتی اینجوری شده
نخیر.
باور کن.
اینها چیه رو دستت؟
زدم که دردش خوب بشه.گاز بگیر دیگه.
سلمان در 2 قدمیه خواسته های اهریمنیش بود.به یه بچه 6 ساله رحم نکرد
مهدی هم با تمام وجود یه گاز خشگل میگیره.
1...2...3...4...5...6
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآای سوختم
گریه و گریه و گریه...
همه بیدار شدن.
چی شد؟هیچی مهدی من رو گاز گرفت
مهدی گازت گرفته و خودش گریه میکنه؟راست بگو
به خدا اون من رو گاز گرفت.
من بقل مامان بودم و گریه میکردم
گولی گولی اشک میومد رو گونه ها
مامانجان نتونست از حرفهای سلمان سر در بیاره
مامان:مهدی چی شده؟
تو همین زمان که به 15 ثانیه نخورد همین که سرم رو آوردم بالا مامان گریش گرفت
لب و دهن کوچولوش اینقدر باد کرده بود که صورتش رو نمیشناختی
فلفل.
روی دستش رو پر از فلفل کرده بود.و حالا این من بودم که سوختن از ته وجود و با تمام وجود رو حس میکردم.
مامان فقط به لب من ماست میریخت و با آب می شست
مامانجان هم سلمان رو به صورت زبونی دعوا میکرد
شب شد و باباجان اومدن.
همه بهم گفته بودن که به باباجان نگو سلمان چیکار کرده.
طبق معمول من گفتم باشه.
سلام مهدی
سلام باباجان.
ببینمت
این بچه چش شده؟
هیچی باباجان
نه این یه چیزیش شده.مهدی جون چی شده؟
هیچی باباجان
چرا لب و دهنش باد داره؟
خواب بوده باباجان.
بچه می خوابه چشاش باد میکنه نه لب و دهنش.معصوم خانم چرا جواب درست نمیدی؟میگم چش شده؟
(همه از باباجان حساب میبردن.نه از روی ترس.بلکه از روی احترام به خاطر عزت و عظمت وجود خودش.تو فامیل همه به چشم یه عاقل مرد و بزرگتر بهش نگاه میکنن.در ضورتی که داداش بزرگتر از خودش داره.)
هیچی باباجان.چیزه...یعنی...
حاج خانم چی شده؟(باباجان به مامانجان میگه حاج خانم!)
سلمان خدا مرگ داده فلفل ریخته رو دستش و داده بچه گاز گرفته
سلمان کجاست؟
نیست.
زیر زمینه باباجان.من میدونم.(زیر زمین یه اتاق بود.نه انباری. اتاق قشنگ و خیلی خیلی بزرگی هم بود.)
همون موقع باباجان کاری نکرد و به سلمان چیزی نگفت.تا آخر شب هم که ما بریم سلمان از زیر زمین بالا نیومد.اما بعدها خبرش به گوشم رسید که یه کتک مفصل خورده.
عزیز دردانه ملا قنبر که میگن من بودم.تک فرزند پسری که پسر باشه برای باباجان من بودم و هستم و خاطرم خیلی هنوز هم که هنوزه واسشون عزیزه.:w40::w12:

پیرجو
2008/12/30, 12:37 PM
توی کوچه ای که زندگی می کردیم یک خانواده بودن که کمی مسن بودن افراد اون خانواده یک حاج محمد میگفتن و یک حاج محمد میشنیدی.. برو بیایی و اوبوهیتی داشت.. صاحب بچه نمی شدن، هر سال و هر روز خانم اون خونه میرفت شاه چراغ نذر می کرد تا اینکه بعد از کلی نذر و نیاز خدا بهشون یک پسر داد اسمش رو گذاشتن سیاوش.. سن بابا و مامانم نسبت به اون ها خیلی کمتر بود... هر روز عصر بابام من رو می برد مغازه سر کوچه و با حاج محمد حرف میزدن و من هم با سیاوش بازی می کردم. آخرهای شهریور ماه بود که هفته ی دیگه قرار بود بریم کلاس اول... خلاصه.. اون روز رسید که بعد از ظهر باید میرفتیم مدرسه کلاس اول" مدرسه دکتر حسابی شیراز". ساعت 12 ظهر بود که مامان سیاوش، چادرش رو سرش کرده بود اومد و من و سیاوش رو برد سر کوچه. اون موقعه هیچ کسی خونه ما نبود که بهم غذا بده به خاطر همین بیشترش خونه سیاوش بودم. رفتیم سر کوچه و منتظر بابام شدیم تا بیاد و ما رو ببره مدرسه. اون موقعه بابام سر کار بود یک رنو سال 64 داشتیم که اومد دنبالمون و سوار ماشین شدیم و رفتیم. رسیدیم جلوی درب مدرسه کمی طول کشید تا جای پارک برای ماشین پیدا کنیم. من توی یک دست بابام بودم و دست سیاوش هم توی یک دست دیگه ی بابام بود که رفتیم جلوی درب مدرسه چون کلاس های صبح دخترانه بود جلوی درب مدرسه کلی دختر بود که همینجوری که داشتیم میرفتیم یکیشون رو دیدم که سن و سالش از من بیشتر بود و دستش رو دراز کرد و لپ من رو کشید. من هم اون موقعه چیزی نمیفهمیدم..... خلاصه رفتیم سر کلاس سیاوش رفت سر کلاس نشست و من هم لباسم خراب شده بود بابام داشت برام درستش می کرد که دیر رسیدم سر کلاس دیدم یک خانم معلم که کمی مسن بود نشسته پشت میز.. خانم صیفایی بود... با لهجه شیرازی بهم گفت بدو برو دفتر دو تا گچ بستون بیار برام.. من رفتم و گرفتم و آوردم.... خلاصه اون روز کتاب بهمون دادن من وسیاوش هم گذاشتیم توی کیفمون سفت گرفته بودیمش که بریم خونه.. وقتی از مدرسه خارج شدیم ناظم مدرسه ما رو برد سوار مینی بوس کرد...یک مسیر کوتاهی رو گذرنودمیم تا رسیدیم به ایستگاه خونه خودمون... که دیدم مامان سیاوش همون چادر قهوه ای رنگ خودش رو سرش کرده بود و وایساده بود سر ایستگاه.. از مینی بوس که پیاده شدیم من کنار مامان سیاوش ایستادم مثل اینکه می خواست پول ماهیانه سرویس مدرسه رو اون موقعه بده. ولی سیاوش وای نساد و سریع از پشت مینی بوس دوید بره طرف مغازه باباش... که یک مرتبه یک صدا اومد. مامان سیاوش همون طوری که داشت با راننده مینی بوس صحبت میکرد نگاه به من کرد که ببینه سیاوش کجاست، یک مرتبه دیدم دوید به سمت خیابون مینی بوس حرکت کرد و من دیدم که صدای جیغ مامان سیاوش بلند شد خیلی شلوغ بود، من هیچی رو نمی دیدم که چی شده... یک مرتبه یکی از مردهای همسایه من رو برد خونه خودشون...
سیاوش هیچ وقت به خونه برنگشت..... :gol:
حکمتت را ندانم......:gol:
http://irapic.com/thumbs/1230151607.jpg (http://irapic.com/view/1.JPG-1144.html)

بعد از اون اتفاق، دیگه بابام نذاشت با سرویس مدرسه رفت و آمد کنم، همش خودش ظهرها از سر کار سریع میومد دنبالم و میبردم مدرسه، دیگه هم نمی گذاشتن خونه ی کسی برم چون ممکن بود بچه داشته باشن و بهش عادت کنم به همین خاطر یک خانم مسنی (کلا در زندگی شانس نداشتم) رو استخدام کردن که بیاد کارهای خونه رو انجام بده و من رو تره و خشک کنه، تا اینکه یک روز بابام نمی تونست بیاد دنبالم و بهم زنگ زد و گفت خودت برو مدرسه ولی خیلی مواظب خودت باش. به همین خاطر من هم راه افتادم و رفتم مدرسه تا اینکه رسیدم نزدیک مدرسه و هنوز دخترهای شیفت صبح منتظر سرویس شون بودن که بیاد دنبالشون. در همین حین که داشتم میرفتم داخل مدرسه همون دختری که روز اول لپم رو کشید رو دیدم و بهم گفت بیا. منم با سر اشاره دادم نه، دیدم اومد طرفم من هم ترسیده بودم که یک مرتبه دست رو گرفت و منم جیغ میزدم و گریه میکردم. مثل اینکه اون دختر دید اوضاع خرابه خواست یک جوری ارومم کنه و یک شیرینی نعنایی که اون موقعه اسمشون کاکول بود رو بهم نشون داد که اورم بشم ولی من دستم رو اشاره دادم طرف شیرینی که می خوام و گریه می کردم و اون دختر بهم دادش و دستم رو ول کرد منم با سرعت رفتم توی مدرسه. خلاصه از دستش در رفتم، شب که توی خونه نشسته بودم بابام گفت خب از فردا کمی کارم سنگینه ی چند روزی خودت برو مدرسه، منم خیلی ترسیده بودم که نکنه اون دختره باز می خواد اذیتم بکنه، از یک طرف هم میترسیدم به بابام بگم که نکنه اون دختره رو اذیتش بکنه. به خاطر همین فردا ظهر خودم راه افتادم رفتم مدرسه و پیش خودم گفتم ی جوری میرم که نبینم، همه چیز داشت خوب پیش میرفت که مثل اجل معلق یک مرتبه جلوم سبز شد، من خواستم از این طرف و اون طرفش برم که نمی ذاشت بعدش دستش رو آورد جلو بهم ی آبنبات داد. منم کلی ذوق کرده بودم و نگاش کردم و دیدم لبخند زد، دیگه اونقدر ذوق کرده بودم که اون روز اصلا توی مدرسه نفهمیمدم چطور گذشت، شب تا صبح توی فکرش بود که منم ی دوست پیدا کردم. خلاصه خدا خدا می کردم که ای کاش بابام اصلا وقت نکنه من رو ببره مدرسه، توی این مدت منم هر روز آبنبات از دختره میگرفتم، ی روز بهش گفتم اسمت چیه؟ گفت: سحر، (از اون روز این اسم برام مقدس شد)
خلاصه، هر روز زودتر میرفتم که ازش آبنبات بگیرم و پیشش باشم تا اینکه یک روز دیدم ناراحته، گفتم چیه؟ گفت معلمم برام صد آفرین نذاشته توی دفترم امروز مشقت رو خوب ننوشتی، اگه برم خونه مامانم دعوام میکنه، من دست کردم توی کیفم بابام برام یک مهر صد آفرین خریده بود که خیلی قشنگ بود و طوری بود که معلم های کلاس اول می خواستن برش دارن برای خودشون، که خدا خواست و نتونستن. من مهر رو در آوردم و با هوای دهنم ترش کردم و دفتر سحر رو گرفتم و مهر رو زدم روش، سحر چشماش چهار تا شده بود. خلاصه اون روز سحر ول خرجی کرد و رفت برام بستنی زمستونی خرید. خلاصه اون هم خیلی چیزها بهم یاد داد، مثلا بهم می گفت هر وقت دیدی کسی توی خونه بهت اهمیت نمیده برو عینک آفتابی بابا رو بردار قایمش کن بعدش هر چی اون ها دنبالش می گردن پیداش نمی کنن، اون وقت تو پیداش کن و مژدگونی بگیر...
تا یک سال با هم بودیم و بعدش دیگه حتی نتونستم ازش خداحافظی کنم که یک مرتبه مجبور شدیم زاد و توشه سفر رو ببندیم و بریم از این دیار به دیار دیگری.


:gol:وعده مون همیشه بود پای اون درخت پیر
همه روز دل های ما دسـت وعده ها اسیر

حـالا تـنها می شــینم پـشت این پنجره ها
منو آتــیش می زنــه یـــاد اون خاطره ها:gol:....

Aseman Etemaad
2008/12/30, 04:49 PM
-چرا همش بهونه می گیره؟

-نمی دونم چند روزیه که همش کلافس....

-خب ببرش دکتر!

-چند تا دکتر بردمش! دکتر خودش می گه احتمالا گوششه!

- یعنی گوش درد داره؟ خب اگه درد کنه که می تونه بگه!

***

اما نمی تونستم انگار!

احتمالاً انقدر بچه بودم که اصلا نمی دونستم درد چیه!خوش به حال اون موقع ها!:w05:

***


آره! چند وقتی می شد که این کوچولوی شیطون و "بلبل زبون" اصلا حوصله نداشت... کلافه بود ! بهونه می گرفت.... و هیچکس نمی دونست داره چه اتفاقی واسش می افته!
http://s5.tinypic.com/4ilc1v.jpg



3سالم بوده انگار... زمستون سال68 ...

وقتی دیگه حوصله ی مامان سر رفت شروع کرد به دکتر بردن من.... از این دکتر به اون دکتر... مسئله گوشم بود... همه ی دکترا اینو می گفتن! اما هیچ آنتی بیوتیکی چاره ساز نبود!

آب پشت پرده ی گوشم جمع شده بود و با آنتی بیوتیک هم جذب نشده بود! واسه همین کلافه بودم!:w06:

مامانم می گه همش بهونه می گرفتی .... صدا ها رو نمی شنیدی....

خلاصه دکترم، دکتری که از وقتی چشم باز کردم به این دنیا تا همین الان دکترمه -با اینکه متخصص کودکان هستش من دست از سرش بر نمی دارم :lol: - به مامان گفته بود ببرش تهران! باید عمل شه گوشش!

اون موقع ها محمد یه سالش بود...

روزهای آروم بعد از جنگ 8 ساله .... حالا شهر آروم شده بود! اما دل مامان و بابا آشوب بود!



خلاصه

بابام با بهترین دوستش که ما بهش می گیم عمو منو میبرن تهران!



یه شب سرد زمستونی تو دی ماه! یه شب مثل این شبایی که داره می گذره! :w12:

این دختره ی بهونه گیر ، بماند که چه بر سرشون آورد تا رسیدن تهران!

بابام میگه: یه بار می گفتی چرا بارون میاد؟بعد گیر می دادی که کوه نباشه!!! بعد می گفتی من باید بیام صندلی جلو بشینم.... عمو علی بره پشت! اینبار می گفتی برم بغل عمو! بابا رانندگی نکنه....:lol::w07::w12:

هنوزم بعد 20 سال عمو هر بار منو می بینه می گه : خانم دستور نمی دی کوه نباشه؟ بارون نیاد؟



دردسری بودما......:w18:

خلاصه دکتر سلطانی که هنوزم هستن منو عمل کردن ....

اونم به هزار زحمت....

بابا می گه وقتی می خواستن بیهوشت کنن داد می زدی، گریه می کردی و نمی ذاشتی....

عموم خدا بیامرز خیلی هیکلی بود. بابا می گفت داد می زدی : عمو مسعود بکشش! :whistle::lol:(یعنی اون پرستار طفلکو که می خواسته بهم آمپول بزنه)



خدا رو شکر که گوشم سالم موند اما فکرکنم اعصاب چندین نفرو داغون کردم ...







پیوست : به دلیل تقاضای زیاد(!!!) بینندگان عزیز ، یه عکس دیگه از بچگیام گذاشتم با یه ژست دیگس....:lol:

nasimkhordad
2008/12/30, 09:08 PM
من یه دختر کنجکاو ولی به نظر بقیه فضولی بودم که دائم داشتم از این و اون سوال میکردم هی میگفتم چرااااا؟ چطوووووووووووووووور؟ برای چیییییییییییی؟ حتی وقتی مامانم کاری انجام میداد به دقت نگاهش میکردمو ازش تند تند سوال میکردم که چرا و چطور اینطور شده و کارایی رو که نباید یاد میگرفتم یواشکی و زیر چشمی اونارو زیر نظر میگرفتم و جز به جز اون رو تو خاطرم ثبتش میکردم یکی از اون کاری که یواشکی یاد گرفتم آشپزی بود مامانم میگفت الان زوده که یادبگیری چون خطرناکه ولی با این حال به بهانه ی بازی میرفتم تو آشپزخانه و حرکات مامانمو زیر نظر میگرفتم بعدش میرفتم تو یه دفتری که روی جلدش نوشته بودم دفتر آشپزی اونا رو مینوشتم تا یادم نره ........................
روز دوشنبه بودو طبق معمول هر هقته مامانم میرفت جلسه قران..... منو خواهر زادم نرگس روز قبلش با هم یه برنامه ریخته بودیم که اونو بعد از خروج مامانم از خونه اجرا کنیم :w16: ....
من مثلا خواب بودم ولی گوشامو تیز کردم که ببینم کی صدای در خونه میاد که بسته میشه و مامان از خونه میره بیرون ...بالاخره انتظار به سر اومد و این صدا به گوشم خورد .... چشمامو باز کردمو مطمئن شدم که مامانم رفته و مثل فنر پریدم بالا گفتم به به حالا دیگه وقتشه جونمی جوووووووووووووون:w11::w17:
به خودم گفتم من از حالا تا 2 ساعت فرصت دارم تا به نقشه هایی که ریخته بودم عمل کنم ...تلفنو برداشتمو به خواهرزادم نرگس زنگ زدم و بهش گفت بدو مامانم رفت اونم مثل جت خودشو رسوند(خواهر زاده ی من همسال خودم بود و با هم تو یه کلاس درس میخوندیم ) ....منم تا نرگس بیاد رفتم سر کابینت اونجایی که مامانم برنج رو میذاشت و دو سه تا پیمونه برنج برداشتم و سریع رفتم آب جوش ریختم روش تا یه کمی خیس بخوره بعدم رفتم سر یخچالو یه مقداری گوشت و لوبیا سبز برداشتم .... میخواستم استامبولی پلو درست کنم آخه دیروز مامانم اینو پخته بودو من کاملا طرز تهیه ی اونو به خاطر سپرده بودم ....اینو هم بگم من اون موقع 9 سالم بود
خلاصه من طرز تهیه رو میگفتمو هر دو دست بکار شدیم و شروع کردیم تا اینکه غذا پختنمون تموم شد .............
واااااااااای با چه ذوقی داشتیم نگاه به قابلمه میکردیم و لحظه شماری میکردیم تا پلو دم بکشه .... همونطور دست گذاشتیم زیر چونمونو و زل زده بودیم به قابلمه و منتظرشده بودیم تا آماده بشه ....
به به موقع خوردن رسید و دست به کار شدیم تا پلو را بکشیم تو بشقابامون ...........
در حال انجام این کار بودیم که یهو مامانم پیداش شد اونقدر سرگرم شده بودیم که اصلا متوجه ورود مامان نشدیم وقتی چشمم به چشم مامانم افتاد خشکم زد و بلند سلام کردم .... ووووووووووی خیلی ترسیده بودم ... مامانم داد زد که چکار میکنی :w00::w00:نگفتی یه وقت آتش بگیرین بچه ی بی عقل نگفتی زودپز یهو بترکه یا اینکه بخارش به سر و صورتتون بزنه و بسوزین و همینطور این نگفتین ها ادامه داشت من و نرگس بشقاب بدست سرمونو انداخته بودیم پایینو گریه میکردیم:crying2::crying2: مامانم اومد جلو و بشقاب و از دست من گرفت و یه تستی کرد من زیر چشمی نگاش میکردم که ببینم چه عکس العملی داره دیدم چهر ه ی ناراحتش کم کم تبدیل به چهره ی خنودن شد یه خنده ای کرد و گفت آفرین چه خوشمزه شده خودتون تنها پختین:w17: .. منم که ذوق زده شده بودم که مامانمو خوشش اومده بلند گفتم بلـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــه .....مامان همون کارایی کردم که شما انجامش دادین ولی مامانم گفت حواستون باشه ها کار اشتباهتون یادم نرفته دیگه نبینم از این کارا بکنین .. منو نرگس گفتیم چشـــــــــــــــــــــــ ـــــــم ...... مامان بشقابو به من دادگفت دست پختتو بخور......... قند تو دلم اب شد وقتی با تشویق مامانم روبه رو شدم
واااااااااااااااااااااااا ااااااای چه حس پیروزی داشتم اون موقع فکر کردم قله ی اورست رو فتح کردم:w11:و تو دلم خودمو تشویق میکردم :w17::w17:
موقعی که میشنیدم که مامانم از غذا پختنم تعریف میکرد به خودم افتخار میکردم :w11:
ولی خدایی فکر نمیکردم که مامانم منو تشویق کنه چون لحظه ای باهاش رو به رو شدیم صورتش از عصبانیت سرخ شده بود ومن فکر میکنم این معجزه ی طعم غذای من بود که باعث شد عصبانیت مامانم فرو بشینه و ما رو تشویق کنه


بلــــــــــــــــــــه اینم اولین غذایی بود که پختم و خوشبختانه خوشمزه شده بود :w11:

اینم یه خاطره ی خوب که خیلی خوب یادم مونده بود

کافر خداپرست
2008/12/30, 11:38 PM
آن شب پرستاره، آن احساسي که "معنوي"اش مي‌خوانند دلت را ربود. تو در خودت منبع لذت تازه‌اي را کشف کردي؛ چيزي شبيه لذت‌بردن از موسيقي که جسماني نبود، اما مزه و حال و هوايش هم با موسيقي يکي نبود. چنين بود که مثل "دهه چهليا" شب‌هاي کوچه را رها کردي و جلسات قرآن را ادامه دادي. از وسط جلسه به بعد اين حس معنوي بيش‌تر و بيش‌تر مي‌شد تا به پايان جلسه مي‌رسيد و سخن از اخلاق و عرفان گفته مي‌شد و به اوج مي‌رسيد.

و تو با اين جمع انس گرفتي، به ايشان که هم‌سفران معنوي‌ات بودند وابسته شدي! با هوشنگ و مهدي.... و اين داستان، اين همراهي و رفاقت به شب‌هاي محرم نيز کشانده شد. بعد از آن تا ماه رمضان سال‌ بعد لحظه شماري مي‌کردي همسفرانت را ببيني و آن تجربه روحاني را بار ديگر در خود زنده کني و زندگي کني!
...
و تو به تاريخ زندگي‌ات مي‌انديشي و هزاران "اگر" را از ذهن مي‌گذراني. هم‌چنان‌که به تاريخ انسان مي‌انديشي و هزاران نقطه حساس تاريخ را بررسي مي‌کني. از خود مي‌پرسي اگر چنين نمي‌شد، تاريخ مسيرش را چه‌گونه ادامه مي‌‌داد. و از خودت مي‌پرسي: اگر آن شب در خانه مي‌ماندي و بعد راه کوچه را در پيش مي‌گرفتي، تا امروز چه راهي را مي‌پيمودي و خاطراتت امروز چه مي‌بود؟
به يقين ديگر امروز اين کافر خداپرست نمي‌بودي. چه خوب يا چه بد راهي پردرد و رنج را نمي‌پيمودي و اين همه درد را ساليان سال بر دوش نمي‌کشيدي...

کافر خداپرست
2008/12/30, 11:40 PM
چند شب که گذشت با هوشنگ بيش‌تر رفيق شدم و با اون ديگه رفتم جلسه... جلسه قرآن دوره‌اي بود. آخر جلسه اعلام مي‌شد خونه کيه...
هوشنگ يه موتور گازي داشت با يه بوق خنده‌دار که به صداي گرفته‌ي يه خروس پير مي‌مونست: قژ قژ مي‌کرد! هوشنگ سعي مي‌کرد کم‌تر بوق بزنه... پير‌زنا وقتي مي‌شنيدن، نفرين مي‌کردن! ما به همراه اين موتور مي‌رفتيم جلسه؛ يعني به عبارتي موتور رو مي‌برديم جلسه: به هر سربالايي که مي‌رسيديم، ديگه نمي‌کشيد! از ترک پياده مي‌شدم و هول مي‌دادم. بعد که سرعت مي‌گرفت بايد سريع خودمو مي‌نداختم رو ترکش که جا نمونم... به هر سراشيبي تندي هم که مي‌رسيديم، پياده مي‌شديم، چون ترمز درست و حسابي نداشت، ممکن بود کار دستمون بده و هيچ‌وقت به جلسه نرسيم!

جلسه قرآن خيلي هم خشک نبود. آخرش که چاي ميوه‌ مي‌آوردن، صحبت و خنده بود. من به واسطه هوشنگ با مهدي دوس شدم. مهدي خودش واسطه‌ي آشنايي هوشنگ با جلسات بود. اونا همسايه بودن در محله زينبيه. حالا مهدي کي بود؟ برادر حسن سياه! ببخشين حسن عرب‌عامري... چرا من مهدي رو تا اون روز به همراه حسن توي محله‌مون نديده بودم، نمي‌دونم... مهدي پسر خيلي مهربوني بود... يه موتور ميني سوزوکي ناناز هم داشت که بي‌شعور هيچ‌وقت نذاشت سوارش بشم!

کافر خداپرست
2008/12/30, 11:41 PM
بچه‌هاي جلسه جمعه‌ها برنامه‌ي کوهنوردي هم دارن... منم فردا مي‌خوام باهاشون برم... رضا البت اول نمي‌ذاشت اما آق‌دايي ممد واسطه شد... شب بايد اين‌جا خونه بابابزرگ بخوابيم... توي اتاق آق‌دايي ممد جام رو مي‌ندازم... اتاقش بوي کاغذ و کتاب مي‌ده! دور تا دور اتاق پر از کتابه... کتابايي که آق‌دايي ممد با هزار زحمت فراهم کرده....فقط بحث زحمت پيدا کردنشون نيست، هزينه‌ي اين کتابا از راه کارگري پيش بابابزرگ به دست اومده... کتاباش متنوعن، منحصر به حزب و نحله خاصي نيستن: طالقاني، سروش، شريعتي، مطهري، همين‌طور کتاباي کت و کلفتي از بوعلي سينا، فارابي، غزالي... (بعدا فهميدم از نويسنده‌‌هاي مارکسيست و... هم کتاب داشته که جاي ديگه‌اي نگهداري مي‌کرده که تو چشم نباشه)

حياط بزرگ اين خونه، چارتا باغچه داره... دو تا از درختاش خيلي با قشنگن، يکي گيلاس با شکوفه‌هاي سفيد، يکي هم درخت سيب گلاب با شکوفه‌هاي صورتي. يه گل محمدي هم توي باغچه‌ي سمت چپ روبه روي پله‌هاي ايوونه يه گل رز زرد هم توي باغچه سمت راست. بهار بوي عطر گل و کاهگل حياط رو پر مي‌کنه....

توي اتاق آق‌دايي ممديم، اما خود آق‌دايي ممد توي حياته! اون‌جا مطالعه مي‌کنه تا مزاحم ما نباشه...

کافر خداپرست
2008/12/30, 11:43 PM
صبح رضا بيدارم مي‌کنه:
-پاشو نماز!
بايد توي حوض حياط وضو بگيريم... با اين آب سرد حتا فکرشم مو به تنم سيخ مي‌شه!... چاره‌اي نيست! بعد از نماز راه مي‌افتيم... هوا تاريکه...

به آخرين چهارراه شهر مي‌رسيم، جايي که ورزش‌گاه شهر اون‌جاست... از اين‌جا تا کوه‌هاي شهر راهي نيست. بعضي از بچه‌هاي جلسه اون‌جا جمعن: حسن عرب‌عامري(حسن سياه)، عباس بازوي، علي رحيمي... کمي صبر مي‌کنيم بقيه هم از راه مي‌رسن... حرکت مي‌کنيم.
قدماي من کوتاهه... ازشون جا مي‌مونم. رضامون از دستم کلافه‌اس. اون هميشه با اومدن من با اين جمع مخالفه. دليلش نحيف بودنمه... مياد جلو مي‌گه:
-لامصب زودتر بيا ديگه! ببين همه رو علاف خودت کردي!
آق‌دايي ممد مي‌شنوه... مي‌کشوندش کنار، آروم بهش مي‌گه:
-وقتي به اين بچه اينو مي‌گي، اونم ياد مي‌گيره...
-سکوت
توي دلم خنده‌ام مي‌گيره! به خودم مي‌گم: من که از اين بيش‌ترش هم ياد دارم، احمق بي‌شعور، نفهم، کثافت، گمشو...

به پايه‌ي کوه مي‌رسيم... از اون پايين بش نيگا مي‌کنم. خيلي بزرگه! ننه جون که رفته بود مکه، ازش پرسيدم: هواپيما چه قدريه؟ گفت: به اندازه‌ي اين کوه کنار شهر!
کوه رو برمي‌دارم يه هواپيما به همين اندازه مي‌ذارم جاش، باورم نمي‌شه... آخه همچين هيولايي چه‌طوري از رو زمين پا مي‌شه؟!

رضا از دوباره صدام مي کنه اما بم "لامصب" نمي‌گه.... ازشون عقب موندم... مي‌دوم بهشون برسم... مي‌ريم بالا... تا مصافتي همش زير پامون شنيه با سنگ‌هاي درشت... پام مرتب ليز مي‌خوره... اين لامصب رضا هم تا آق‌دايي ممد روشو مي‌کنه اون‌طرف، بم چش‌غره مي‌ره که آره: مگه بت نگفتم نيا... بهش بي‌اعتنايي مي‌کنم که يعني به توچه؟! برعکس آق‌دايي ممد که منو مي‌بينه لبخند مي‌زنه... وقتي ليز مي‌خورم، دستمو مي‌گيره، سرپا که مي‌شم مي‌گه:‌ بقيه‌شو بايد خودت ادامه بدي!

کافر خداپرست
2008/12/30, 11:44 PM
به دامنه مي‌رسيم. ديگه بالاتر نمي‌ريم... شايد به خاطر منه... يه قوري سياه و گل‌مالي شده، بعد چايي و صبحونه... بم مي‌چسبه...

آق‌دايي ممد صدام مي‌کنه... روش صحيح پاگذاري توي کوه رو يادم مي‌ده... بعد برمي‌گرديم... يکي دو نفر دراز کشيدن... خورشيد تازه داره طلوع مي‌کنه... آق‌دايي ممد مشغول مطالعه مي‌شه! کوهستان ساکته... به آق‌دايي ممد نگاه مي‌کنم... عميق و آروم غرق مطالعه‌اس... احساس مي‌کنم چيزاي زيادي مي‌شه ازش ياد گرفت... آخر جلسات، پرمغز و زيبا صحبت مي‌کنه... صحبتاشو دوس دارم...
چشم‌انداز شهر رو تماشا مي‌کنم...
....
دستم بگير، دستم را تو بگير
التماس دستم را بپذير



درماني باش پيش از آن‌که بميرم


آوازي باش پرواز اگر نئي
هم‌دردي باش هم‌راز اگر نئي



آغازي باش تا پايان نپذيرم


از بوي تو چون پيراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو



آغوشي باش تا بوي تو بگيرم


لبخندي باش در روز و شب من
در هم شکست از گريه لب من


باراني باش بر اين تشنه‌کويرم

*mahdi_joker*
2008/12/31, 12:05 AM
مامان رفت.
گفت زود بر میگرده.هر کسی در زد نباید در رو با کنیم.از پشت در صدا میزنیم.اگه صدای مامان بود یعنی در رو باز میکنیم و گرنه آقا گرگه اومده و مثل شنگول و منگول من و میترا خورده میشیم.میدزدنمون.دزده.آدم بد پشت در اومده.از بچگی ما رو از هر غریبه ای میترسوندن.خوب شاید دلیلش این بوده که سر بچه هاشون میترسیدن و به کسی نمیشده اعتماد کرد.اما از آسمون اعتماد آبی تر هم مگه هست؟
مامان رفت و تا 5 دقیقه دیگه از خونه خاله اینها که توی یه کوچه بودیم بر میگرده.
تق تق
کیه؟
منم بابا.در رو باز کن.
شما که بابا نیسی
منم بابا بزرگ.در رو باز کن مهدی.
صدا آشناست اما قراره در روی کسی باز نشه.
چرا در رو باز نمیکنی؟
مامانم گفته در رو باز نکن.
خوب من بابای مامانتم میگم باز کن.
نه:w12:
یه بچه 5 ساله یه پیرمرد 65 ساله رو برای 20 دقیقه پشت در نگه داشت و خدا میدونه چقدر تو دلش خندید.:w07:

کالیگولا
2008/12/31, 12:16 AM
محرم...محرم...روزهاي لعنتي محرم...روزايي كه كارتون پخش نمي شد....روزايي كه مامان همه اش گريه مي كرد...روزايي كه بابا ديگه براشون اهميتي قائل نبود...روزايي كه بايد برخلاف ميلت با خانواده مي رفتي بيرون....هيچ وقت دوست نداشتي محرمو...از بچه گي از ديدن اين جماعت كفتار صفت كه به اسم دين و حسين هر غلطي مي خواستن مي كردن حالت به هم مي خورد...
دوست نداشتي مثل بقيه بچه ها بري بيرون و نذري بگيري واسه تبرك...بدت ميومد وقتي اينجور بازيا رو مي ديدي...واست عجيب بود كه چرا تو صف نذري هم همه به هم مي پرن.خب مگه روز مرگ امام حسين نيست؟؟ خب چرا دارين سر غذا جر و بحث مي كنين؟...
اين نفرت سر باقي مراسم به ظاهر نذري بود...هر سال خونه مامان بزرگت سال بود...سالِ پدر بزرگ و دايي كوچيكت كه نديدنتو و رفتن...تو همون جاده كوفتي كه الان،40سال بعد اون تصادف،خودت داري ميري و مياي....نمي تونستي ببيني كه همه،به اسم عزاداري ميان...با يه قابلمه...پرش مي كنن و ميرن...از همون موقع بدت ميومد از مسلمون جماعت....هنوزم بدت مياد....

بابك طراوت
2008/12/31, 07:07 AM
فردا بايد يه انشاء با مضامين اجتماعي ببرم مدرسه ... من بچه سوم خانواده بودم و دو تا خواهر بزرگتر از خودم داشتم... خواهر اوليم كه تازه ديپلم گرفته بود و براي پرستاري ميخواند، تو درسهام كمكم ميكرد: به اين ترتيب كه دفاترم را برام با كشيدن نقاشي هاي جورواجور، قشنگ ميكرد ... اون روز اصلا حوصله انشاء نوشتن را نداشتم.... خواهرم علاقمند به كتابهاي عشقي نويسندگاني چون ر اعتمادي و قاضي سعيد و .... بود و البته بسيار دست به قلم بود و دستخط بسيار خوبي هم داشت. يه مطلبي در مورد يك روز از زندگي يه كارگر شهرداري كه شهر را پاكيزه ميكنه نوشت و گفت كه تو دفترم بنويسم ... البته انشاء خودم خيلي خوب بود ولي نه به اندازه خواهرم كه از من خيلي بزرگتر بود و يه كلكسيون از انواع كتابهاي چاپ قبل از انقلاب داشت ...بعد از اينكه دو تا از بچه ها انشاء خودشون رو خواندند، آقاي عروجي معلم كلاس پنجم دبستانم اسم منو خواند. رفتم جلوي كلاس و انشاء ام را خواندم ... كه در پايان با كف زدنهاي معلم و بچه هاي كلاس روبرو شدم ... من از دروغ متنفر بودم ولي در عين حال تا حدود زيادي خجالتي هم بودم و از طرفي خواهرم از من قول گرفته بود كه اسمي ازش نبرم ... واسه همين چيزي نگفتم ... از اون زمان ببعد مجبور شدم كه حواسم به جمله بندي و مطالبي كه مينويسم باشه و انشاء هايي كه در موقع امتحان و سر كلاس مينوشتم را با دقت و وسواس زياد مي نوشتم ... در ضمن شروع كردم به كتاب خواندن و بخصوص داستانهاي كوتاه آنتوان چخوف كه ازشون توي انشاء هاي خودم استفاده ميكردم .... به اين ترتيب براي معلم من مسجل شده بود كه در نويسندگي يد طولايي دارم و هميشه ميگفت كه در آينده نويسنده معروفي خواهم شد:sweatdrop:

psychic
2008/12/31, 10:32 AM
سلام.:gol:
یکم تاخیر افتاد بین پستی که حاوی عکسم بود و یک خاطره پوزش اینجانب را پذیرا باشید.ولی با یک خاطره ی زیبا سعی بر جبران دارم :

امتحان عربی سری اول و نتایج نا امید کننده

یادم هست دوم راهنمایی معلمی در درس عربی داشتیم ... حالا اسمشان را نمی گویم ولی هرچه بود یک فرد بسیار خشن بود تا حدّی که کودک دوم راهنمایی را طوری مورد ضرب و شتم قرار می داد که هر کس هنگام انجام اعمال تربیتی به صحنه ی کتک زدن می رسید با خود فکر می کرد که این کودک حتما مرتکب قتل فرزند استاد شده ... بگذریم

امتحانات نیم سال اول شروع شده بود و این استاد مهربان و رقیق و القلب یک امتحان عربی از ما گرفتن که بعد از تصحیح اوراق تنها 11 نفر از کلاس 33 نفری این درس رو پاس کردن و نمره ی من هم 15 شد

بعد از اعتراضات بسیار نزد مدیر واقعا کوشای مدرسه بر این شدند که یک امتحان دیگر در درس بسیار شیرین و دوست داشتنی عربی برگذار کنند و من هم تلاش های بسیاری جهت ارتقای نمره ام انجام دادم.

امتحان دوم و خیر خواهی من در جلسه ی امتحا ن...

ادامه ی این ماجرای پر هیجان در قسمت بعدی ...
تا قسمت بعد ...

psychic
2008/12/31, 10:43 AM
خیر خواهی من در جلسه ی امتحان :

تا اینجا رسیدیم که قرار بر این شد تا امتحانی دیگر در از ما گرفته شود.

امتحان شروع شد در حالی که تنها مراقب جلسه استاد مهربان و آرام ما بودند که صد البته با توجه به شناختی که از استاد داشتیم برایمان واضح بود که ایشان به تنهایی از پس یک سالن بزرگ امتحانات حاوی بچه هایی شیطانی چون ما بر می آیند چرا که مشخص بود لو رفتن حین تقلب برابر مرگ موقت است.

قدری زحمت کشیدم برای این درس دوست داشتنی که توانستم در مدّت زمان 20 دقیقه امتحان را تمام کنم .بعد از اینکه اعلام کردم من تمام هستم استاد مهربان برگ مرا گرفتند و از من خواستند به عنوان مراقب جلسه :twisted: به ایشون که در حال تصحیح اوراق امتحانی دیگر کلاس ها بودند کمک کنم.

من هم که هنوز خاطره ی امتحان قبل و چشم گریان و التماس هم کلاسی هایم در ذهنم بود در صدد تلافی برآمدم.

در حالی که استاد از روی اطمینان کامل به اینجانب ناظر بر اعمال من نبودند , من هم از اعتماد ایشان در جهت خیر استفاده ی کا مل نمودم و از انتها ی سالن شروع به رفع اشکال نمودم و بچه ها را در رسیدن به مطلوبشان مصرّانه یاری رساندم و چشم بر هر گونه مشورت با غیر من پوشاندم و فکر می کنم با این اقدام خیر خواهانه ام متقابلا مشمول دعای خیر هم کلاسی هایم شدم

ادامه در قسمت سوم

psychic
2008/12/31, 11:19 AM
اعلام نتایج و خوشحالی شاگردان در مقابل خشم استاد

بعد از کمک و هم فکری شاگردان در جلسه ی امتحان نوبت به اعلام نتایج رسید که به طور بی سابقه ای نمرات در این درس شیرین بالا بود در مقابل غیر باور بودن آن برای مدیر و به خصوص استاد مهربان .
استاد هم که به قول معروف اگر کارد بهشون زده می شد خونشون در نمیومد در حالی که از شدّت خشم چهره ی زیبایشان کاملا سرخ شده بود سراغ من آمدند.

استاد که تقریبا متوجه شده بودند جریان از چه قرار است در صدد بودند مرا به بهانه ای تنبیه کنند.
حالا چرا گفتم بهانه؟مگر بهانه ای بهتر از اینکه خیانت در اعتماد استاد کردم هم پیدا می شد؟چرا استاد باید برای رها کردن خود از خشمشان که فقط با اعمال تنبیه علیه من انجام پذیر بود باید به دنبال بهانه ای دیگر می گشتند؟

نکته اینجاست که من در حین اعمال خیر رسانی حمایت بچه ها هرچند نا چیز و نا کارآمد ... با خود داشتم و استاد به هیچ طریقی نمی توانست اعترافی از بچه ها علیه من بگیرد.
نکته ی مهم تر از آن که بسیار هوشمندانه از آن استفاده کردم مدیر مدرسه بود که بسیار بر وظیفه شناسی استادان تاکید داشت.

استاد برای تنبیه قانونی من نمی توانست از عمل خیر خواهانه ی من برای اعمال تنبیهات قانونی نزد مدیر استفاده کند.
چرا که در این صورت مدیر , استاد را مواخذه می کرد که چرا شما مسئولیّت خود را که مراقبت از جلسه ی امتحان بوده را به یکی از شاگرد هایتان محوّل کردید...

خلاصه اینکه نتایج این امتحان بسیار خوشایند بود چرا که کمترین نمره ی کلاس در مقایسه با امتحان قبل که 3 بود اینک نمره ی17 بود.

البته نا گفته نماند که امتحان دوم در سطح بسیار ساده تری نسبت به امتحان اوّل برگذار شده بود ولی نه تا این حد که کم کار ترین دانش آموز نمره ی 17 کسب کند..

و این بود ماجرای پر هیجان امتحان عربی که سعی نمودم در قالبی ادبی و طنز هر چند مبتدیانه و پر اشکال بیان کنم.

موفق باشید:gol:

کلروفیل
2008/12/31, 12:35 PM
هیچ وقت انشا نویس خوبی نبودم ...خدا خیر بده کیهان بچه ها رو ! که همیشه میشد از توش یه انشا تولید کرد! اولین انشا رو پدرم واسم نوشت ... یادم نمیاد موضوعش چی بود ولی یادمه خیلی قشنگ نوشته بود ...شاید درباره توصیف طبیعت بود ...پدر جاده آسفالت رو به مار سیاهی تشبیه کرده بود که دور کوه پیچیده بود ...این توصیف طبیعت اطراف باغمون بود که ما اون زمان هر روز میدیدیمش....اما از وقتی که پدر تصمیم گرفت من مستقل بشم و کارای درسیم و خودم انجام بدم اوج رخوت و تنبلی بودم ! نمیدونم چرا حس نوشتن به سراغم نمیومد ...

امتحان نهایی سوم راهنمایی ما با مدارس عادی برگزار میشد .همه امتحانا به طرز باور نکردنی خیلی اسونتر از ثلث های قبلی و سالهای پیش بودن ...تا روز امتحان انشا! یادم نمیاد موضوعها چی بودن ...من بین 3 موضوع پیشنهادی توصیف شعر " ار محبت خارها گل میشود "رو انتخاب کرده بودم ...حدود 15 -20 دقیقه همین جور خیره شده بودم به برگه امتحانی که سفید بود! خدای من چجور 15 خط رو جور کنم!

با خودم گفتم داستان مینویسم ... شروع کردم به نوشتن داستان گلی که توی بیابون روییده بود و داشت کم کم به خار تبدیل میشد.... وقتی تموم کردم و به نتیجه رسوندمش نگاه کردم 4 صفحه نوشته بودم!!!!! اصلا زمان رو نفهمیده بودم! خوشحال و خندون ورقه رو دادم و اومدم خونه ....
نتایج رو که دادن به طرز باور نکردنی نمره هام بالا بود! ریاضی 20 ! ثلث قبلی 14! ( اخه ما کتابای تکمیلی داشتیم و یه عالم بدبختی واسه هر درس ...) انشا اما 16!
انتظار 20 داشتم ! اما 16 شده بود
مادرم پیگیر اعتراض شد و چون دبیرا همه آشنا بودن ، خانومی که تصحیح کرده بود رو پیدا کرد ، به مادر گفته بود این یه داستان رو کپی کرده! مادرم میگفت خب کی سر جلسه کتاب همراش میاره که کپی کنه! بازم اگه تقلید باشه نوشتنش که دیگه کار خودش بوده! اما خانوم مصحح حرف خودش رو قبول داشت و....نمره ما همون 16 موند ...دبیرستان دیگه هیچ وقت انشا ننوشتم ... معلما به خاطر پدرم همون نمره امتحان و لحاظ میکردن و نمره های میان ترم و که همه صفر بودن و لحاظ نمیکردن!:biggrin:

سرمد حیدری
2009/1/01, 12:07 AM
سال سوم دبستان بودیم که از بهداشت اومدن واسه واکسن زدن بچه‌های مدرسه. مدرده یه کیف داشت اندازه یه بشکه از توش هی آمپول در میوورد و هر آمپولیم اندازه نیزه بزگ بود. خلاصه بچه‌های مدرسه رو میگی همه دستو پاشون میلرزید که ببینن کی نوبتشون میشه. من و چنتا از بچه‌ها هم مثل بقیه از ترس داشتیم میمردیم که دیگه نتونستیم طاقت بیاریم و به پیشنهاد محسن(یکی از بچه ها) گفتیم بیا از مدرسه فرار کنیم تا آمپولمون نزنن. خلا با هزار بدبختی از مدرسه زدیم بیرون و رفتیم تو کوهای اطراف. چون من تا اول راهنمایی تو روستا زندگی میکردم و کوه و درخت اونجا زیاد بود. خلاصه تا عصر واسه خودمون تو کوها ول گشتیم تا عصر بدون نهار. عصر که اومدم خونه یهو بابام اومد یه کشیده محکم زد تو گوشم.

حالا از مدرسه فرار میکنی؟
یکی دیگه زد.
آبرومو بردی تو جلو همه معلما(آخه بابام خودشم معلمه که الان باز نشسته شده)
برو از جلو چشمام دور شو بچه‌ی احمق. یکی دیگه زد.
برو از خونه بیرون
ما رو میگی از ترس و گریه همینطور دم در خونه وایساده بودم. و همینطور اشک میریختم. بعد از یه مدت بابام اومد بغلم کرد .

بابا جان مگه آمپولم ترس داره پسرم؟ همه بچه‌ها زدن مگه چیزیشون شد؟

منم سرم فقط پایین بود. بعد یه سکه ده تومانی گذاشت کف دست ما و سرمو بوسید گفت حالا برو سرو صورتتو بشور و برو یه چیزی بخور که فردا باید بری مدرسه و عصرم خودم میبرمت اداره بهداشت.

JU JU
2009/1/01, 12:29 PM
منم به پیروی از دوستان
از ابتدا شروع کنیم به خاطره نوشتن، هرچند کوچیکیام رو یادم نمیاد زیاد، یه سری چیزای خیلی محو
ولی از زمانی شروع میکنم که تنها 3 سال داشتم و اون زمان بابا از هر ماه چند روزی رو خونه نبود و در دانشگاه شیراز درس میخوند!

با خواهرم که تنها 3سال از من بزرگتر بود رفته بودم بیرون، یه بچه خیلی شیطون بودم، ولی از نوع مودب، همیشه ساکت و آروم و مهربون بودم، البته اون زمان
بابا خونه نبود، دقیقن یادم نمیاد چرا و واسه چی اون موقع رفتیم بیرون، غروبی بود، دقیقن یادم میاد کجا رفیتم، همش 200 متر تا خونمون فاصله داشت، تو مسیر برگشت به خونه بودیم، رو بروی در که رسیدیم، و همون من دست خواهرمو رها کردم رفتم تو خیابون و فقط فهمیدم یه چیزی منو زد و خودشم افتاد، یه موتروسیکلت بود، خیلی ترسیده بود، من یادم نمیاد اون موقع گریه کرده باشم، ولی مامان میگفت تو راه بیمارستان همش گریه میکردی، تو دست عموم بودم، اون موتورسیکلت بیچاره هم باهامون بود، داشتیم میرفتیم بیمارستان، ماشینه چی بود نمیدونم، یه چیزی بود که راه میرفت، رسیدیم بیمارستان، آخ که چقد تو دست عمو گریه میکردم، خوب بابامو میخواستم اون موقع، خیلی درد داشتم، یه بچه3 ساله که پا نداشت، درد می‌کشید، مثل الان نبود که داد نزنه، فریاد نکشه، با گریه خودشو خالی می‌کرد! و پام تا کلی بالای زانوم رفت توی گچ! ای بابا، گچی شدیم دیگه

یه بره هم گیرم اومد :w16::w16::w11::w11: مرد بیچاره واسم آورده بود، خیلی علاقه عجیبی بهش داشتم، مامان قبول نکرده بود، ولی من قبول کردم، من گفتم میخوامش و مامان راضی شد که بگیریمش، مرده هم هرچی میگفت چیکار میخواین کنین مامان میگفت چیزی نشده، اتفاقی نیافتاده، ولی انگار منتظر بود بابا هم بیاد

گند روزی گذشت، بابا خبر نداشت! داداشم منتظر بابا بود، دلش نمیخواست کسی چیزی بهش نگه! خوب ناراحت میشد! بابا اومد رسید خونه
مامان گفت چیزی نشده، بردنش دکتر یه بلایی سرش در آوردن، از همون چیز میزا که پسرا انجام میدن بعدش دامن میپوشن :w05: خوب کلی پوشونده بودنم، نمیدونم چرا، ولی وقتی اومد پیشم، خوب من بهش گفتم دیگه، میخواست ببینه :w05: ای بابا خجالت میکشم، این چه کاری بود خوب ؟ خوشبختانه فقط پام تو گچ بود من خجالت نکشیدم :w01:
دیگه فهمید، کلی ناراحت بود! خیلی خیلی زیاد
فردا باز هم اون مرده اومد، پدربزرگمم بود، میگفت چیکار میخواین کنین، من هرچی بخواین در خدمتم، و بابا مثل همیشه، طبق همون عادت، اگه اتفاقی بدتر از این هم میفتاد میبخشید
و گفت فکر کن چیزی نشده و بخاطر بره هم کلی تشکر کرد

دیگه بخیر گذشت، منم کم کمک خوب شدم! ولی به طرز عجیبی کارای خطرناک شروع شد! چیزایی که همیشه باعث میشد به خودم صدمه ای بزنم و هنوز تا هنوزه ادامه داره!

nasimkhordad
2009/1/01, 09:48 PM
خوب یادمه تقریبا 5 ساله بودم برعکس الانم که کم حرفم و خجالتی اون موقع ها خیلی زبون داشتم و همه رو با حرفام سرگرم میکردم
نزدیکای ظهر بود که خواهرم منو از مهد آورد البته قبلا به این اسم نبود بهش میگفتن کودکستان خیلی گرسنم بود رفتم تو اشپزخونه به مامانم گفتم ماماااااااان چی داریییییییییییییم؟ مامان گفت شکمو سلامت کو نکنه گرسنت بوده تو راه خوردیش یه خرده خجالت کشیدم :sweatdrop:و گفتم سلام چی داریم ؟ مامان گفت خورشت قیمه ... مامااااااااااان تو رو خدا زودی بیار بخوریم دیگه
....چشم مامان جون تو برو لباساتو عوض کن یه آبی هم به سر و صورتت بزن:w24:.....
رفتم تو اتاقمو لباسم عوضش کردم که صدای زنگ خونه در اومد ......دویدم و بلند گفتم کیههههههههههههههه؟ یکی گفت در رو باز کن ....دیگه اسمشو نپرسیدم و در رو باز کردم و سلام کردم ... سلام دختر خوب مامانت خونه هست ؟ بله صبر کنین برم صداش کنم ...مامااااااااااااااااااان بدو بیا دم در کارت دارن ....مامان رفت و یه عالمه احوالپرسی کردن و بعد مامان اونا رو به داخل خونه هدایت کرد بعدم اومد تو آشپزخونه و کتری رو پر از اب کرد گذاشت روی گاز تا جوش بیاد و چایی درست کنه بعدم رفت سراغ کابینت و چند تا پیمونه برنج برداشت و خیسشون کرد.... انگار داشت از اول غذا درست میکرد به خواهرم گفت زود باش باید دوباره غذا درست کنیم مهمون داریم از یزد.... من که نمیشناختمشون ولی رفتم تو اتاقو کنار مهمونا نشستم چون بچه نداشتن حوصلم سر رفت :w05:و برگشتم تو آشپزخونه مامانم یواشی داشت میگفت تا غذا آماده بشه خیلی طول میکشه خوبه که اول ناهار رو بدیم به مهمونا بعدوقتی غذا پخته شد خودمون بخوریم ولی بهشون میگیم که ما خوردیم ..... خلاصه سفره پهن شد و مامان غذا رو کشید جلو مهمونا گذاشت اونا هم گفتن شما هم بیاین بشینین... مامانم گفت ما خوردیم نوش جونتون و از این تعارفهااااااااااااا........ منم که خیلی گشنم بود زودی گفتم مامان چرا دروغ میگی ما که ناهار نخوردیم ........واااااااااااااااااااا ااااااااااای مامانو بگووووووووووووووووووو عصبانی صورتش سرخ شده بود:exclaim: طفلی مهموناااااااااا که داشتن از خجالت اب میشدند:sweatdrop::sweatdrop:


خیلی معذرت خواهی کردن که بی موقع اومدنو از این حرفااااااااا.... بیچاره ها گفتن منتظر میشن تا ناهار آماده بشه بعد باما بخورن ...... ولی مامانم یه جوری داشت نگام میکرد میدونستم که اوضاع خیلی نابسامانه منم از بغل مهمونا تکون نخوردم تا مبادااااااااااااااااااااا

ولی دیگه یاد گرفتم که نباید هر راستیو هر جایی بگم :w16:

کالیگولا
2009/1/01, 10:33 PM
راهنمايي كه رفتم خيلي چيزا اتفاق افتاد...2/3 اونا رو ديگه نمي خوام به ذهنم بيارم. ولي خب...يه اتفاق خوب داشت..آشنايي با حافظ...خواجه شيراز نه ! اسمش حافظ بود...تنها كسي كه تو راهنمايي مي تونستم بهش بگم دوستم...از اون بچه هاي محبوب بود...خيلي قبولش داشتم..اونم ايضا...وقتايي بود كه نگفته مي فهميديم اون يكي تو دلش چيه...تنها كي بود كه مي فهميدم....هميشه با هم نبوديم...بعد از سال اول كلاسامون عوض شد...يادم رفت بگم چجوري با هم آشنا شديم...اون وقتا از بارسلونا خوشم ميومد،فقط به خاطر پاتريك كلايورت! اونم عاشق كلايورت بود! دوستيمون از اينجا شروع شد.از همسايگي تو يه نيمكت! راحت همديگه رو اهلي كرديم....گيرم كه من بيشتر اهلي شدم....بعد راهنمايي ديگه نديدمش! زندگيامون از هم جدا شده بود....حافظ چيزي تو ذهنش داشت كه با اتوپياي اون موقع من خيلي فرق مي كرد...

بعد از 4سال دوباره ديدمش! قرار گذاشته بوديم! ديده بوسي و مايتعلق به! حركت به سوي جايي براي نشستن...خيابان سعادت آباد...بالاتر از ميدان كاج.....خيابون از بالا به پايين بود...من سمت چپ بودم و حافظ كنارم،با فاصله....نگاه ننداخته خواستم سرمو بندازم و رد شم...ولي...انگاري پاهام به آسفالت چسبيده بودن.پاهاي لعنتي من موندن...ولي پاهاي حافظ رفتن..اونم مثل من...اتوبوسي كه هنوز هم موندم چجوري اون سربالايي رو با اون سرعت لعنتي طي كرده بود...صداي ترمز....

*هنوز،بعد از گذشتن تقريبا دو سال از آن روز.پسر كوچولوي قصه ما هر وقت دلش مي گيره با يه بسته شيريني و منتخب اشعار سهراب ميره بهشت زهرا، پيش دوستش....پيش گلي كه اهليش كرده بود...

(شرمنده! ربطي به زمان بندي تاپيك نداشت...كافر جان صلاح ديدي پاكش كن! هدف خالي كردن بود كه انجام شد...)

JU JU
2009/1/01, 10:59 PM
4سالم بود، بابام اون زمانا معلم کلاس 5م بود، یادش بخیر زمانی که بابا خشن بود، کتک میزد، نمیدونم چرا و چرا، واقعن میزد، خیلی دستش سنگین بود، ولی الان چی ؟ مهربون و دوست داشتنی، آروم و آروم، همه بچه ها دوستش دارن، همون موقع هم دوستش داشتن، ولی کمی خشن بود، خودم بخاطر شیطنتام ازش کتک خوردم، خیلی تغییر کرده بابا نسبت به اون زمانا

پا به مدرسه ای گذاشتم که کم کم با گذشت زمان، تفکراتم تغییر میکرد، متفاوت با دوستای گذرایی که داشتم، با مکانی که زندگی می‌کردم و مهمتر از همه متفاوت با اعضای خونواده بجز آرش، تفکراتی که شکل میگیرن کم کمک ولی به دلیل متفاوت بودن مخالفا زیادن، سختی هاش بیشتر، زخمی شدناش شاید مرگ آور!

بگزریم، اون زمانا با بابام میرفتم مدرسه، میرفتم سره کلاسشون، مخصوصن زنگ نقاشی، خودمم نقاشیم خوب بود، الان که فقط بلدم دفتر سیاه کنم با خطوط کج و کوله، من میشستم رو صندلی جلو همه، ژست میگرفتم، گاهن چیزی در دستم، و بقیه دست بکار میشدن و نقاشی منو میکشیدن! قشنگ میکشیدناا، شاید با چشمم زیبا میدیدم، بهر حال خوشمان آمد، با حال بود

یه روز زنگ مدرسه، کنار کی نشسته بودم نمیدونم، یا شاگرد بود، بابا رفت بیرون، و شیطنت آغاز شد، و من از روی نیکت افتادم، اعتراضی نکردم، ولی هم همه زیاد بود! از شلوغی زشت بدم میاد، از اجتماعیی که هیچی نمیفهمن همون موقع هم بدم میومد، اجتماعی که فقط عربده کشیدن رو یاد گرفته بودن، دلم واسه یه اجتماع زیبا تنگ شده، خودمم دارم تو این اجتماع عربده کش غرق میشم و یکی مثل عربده کشان!

بابا اومد سره کلاس، یه چوب هم اون موقع ها دستش بود، بابای خشن من که الان وقتی به چهره اش هم نگاه میکنم هیچی از خشنیت نمیبینم، یادش بخیر خشنیت! با چوب به دست اومد، همه یه چوب تو دستشون خورد، تا شماها باشین دیگه عربده نکشین!

منم آروم و بی صدا یه گوشه نشسته بودم، جاویدی که کم کم زمان رو گذروند، توی بره ای از زمان نمیترسید و در زمانی دلهره داشت و در زمانی بی اعتمادی و در زمانی دیگر خودش ماند و خودش!

عجب چیزی شداا
دفه بعدی بهتر تر مینویسم

Aseman Etemaad
2009/1/01, 11:31 PM
مقدمه نوشتن برای شروع یه زندگی از نوع دیگه ، یا بهتر بگم یه تغییر بزرگ در روند زندگی یه آدم خیلی سخته.... اما به هر حال همیشه عاشق مقدمه نوشتن بودم...
***

همه بهم می گن بزرگتر از سنت نشون می دی....

حرف زدنت ، رفتارت، همه شبیه مامان بزرگاس.... تو دانشگاه بچه ها بهم می گن مامان بزرگ!:child:

می دونید

گاهی ما مجبوریم زود بزرگ شیم... خیلی زود!

***

توی فیلم « باغ های کندلوس»، « بهناز جعفری» یه دیالوگ قشنگ داره میگه:

" می دونی چرا زنا زودتر از مردا شکسته می شن؟ چون تا بَچَّن، مامانِ عروسکاشونن.... یکم بزرگ که می شن، می شن مامانِ خواهر برادر کوچیکترشون... بعد مامانِ همسرشون ... مامانِ بچه هاشون...و پیر که می شن مامانِ پدر مادرشون!"


من البته نبودم همه ی اینا رو ... اما خیلی زود تبدیل شدم به مامان خواهرم! اونم تو نُه سالگی....:w05:

من زود بزرگ شدم(1)....


مامانم معلم بود....هنوزم 4 سال مونده بازنشست بشه.... واسه همین از وقتی خواهرم «یاسمن» به دنیا اومد ، وظیفه مراقبت از اون تو ساعتایی که مامان مدرسه بود افتاد گردن من!

همیشه من شیفت مخالف مامان می رفتم مدرسه !

هنوزم گاهی وقتا یاسی به من می گه مامان! راه میافته پشت سرم توی اتاقای خونه و یه ریز اتفاقایی که براش افتاده رو تعریف می کنه! و من فکر می کنم واقعا بیشتر از عشق به یه خواهر بهش علاقه دارم!:love:



(1) مامانم البت هندونه می داد دست ما خفن! می گفت دخترم خانم شده....:razz:

Aseman Etemaad
2009/1/01, 11:38 PM
توضیح:

تا سوم دبستان تو مدرسه ای درس خوندم که ناظمش مامانم بود... واسه همین خیلی برام راحت گذشت!خیلی خوش می گذروندم!

_________________________________

آخرین روزای سال تحصیلی 73-74

من کلاس سوم هستم!

چند وقتی بود مامان با اون هیکل گردش، دیگه نمی تونست تو حیاط بچه های شیطون رو کنترل کنه... همون جلو در ورودی رو پله های ایوون مدرسه وا میستادو با سوت(آخ که من چقدر عاشق اون سوت فلزی بودم) فقط مواظب بود...آخه ما یه مسافر کوچولو تو راه داشتیم!

2 خرداد 74 خواهر کوچولوی خوشگلم دنیا اومد!

انگار همین الانه...

در کلاس رو زدن... خانم مدیر خودش اومده بود دنبالم... من کلاس سوم بودم! منو برد دفتر....بابام پشت خط بود:

-سلام بابا... دنیا اومد؟؟؟(دستم یخ زده بود از هیجان ، لپام گل انداخته بود)

-آره دخترم...

-مامان خوبه؟

-آره ، الان میام دنبالت حاضر باش!

-باشه...

خانم مدیر اول همه بغلم کرد و تبریک گفت... برگشتم کلاس . خانم معلممون که ایشالا همیشه زنده باشه (خانم پور متعبد)هم بغلم کرد... بچه ها دورمو گرفتن و هر کی یه چیز می پرسید....کیف و وسایلم رو برداشتم ...نمی دونم چرا دلم شور می زد.... ورود این مهمون کوچولو خیلی چیزا رو می تونست برای من که « سوگلی» مامان و بابا بودم عوض کنه....

ادامه دارد...!

Aseman Etemaad
2009/1/01, 11:51 PM
بیمارستان شفا!

از پله ها که بالا رفتیم ،ته یه راهرو یه اتاق بود که مامان با یه خانم دیگه اونجا بودن... اونا از روستا اومده بودن... همشون اخمو !

بعدنا بابا گفت چون اونام دختر دار شدن ناراحت بودن و از خوشحالی ما متعجب!(ببین چطوری توی هزاره ی سوم هنوزم «دختردار شدن» برای خیلی خونواده ها مایه سرشکستگی بود):razz::mad:


مامانم هنوز تو حالت نیمه بیهوشی بود...

آروم سرمو بردم نزدیک صورتش:

-مامان خوبی؟

فقط چشماشو باز کرد و از شدت درد یهو قیافش رفت به هم... دلم هُری ریخت...همه ی خوشحالیم یهو تبدیل شد به ترس... به غصه!

-بابا ...

مامان شروع کرد به ناله کردن... و من اصلا کوچولو رو یادم رفته بود.... به بابا نگاه می کردم که رو تخت بچه خیمه زده بود و از دستش عصبانی بودم...

مامان همچنان ناله می کرد... و من هر لحظه بیشتر به سمت بغض پیش می رفتم....توی اون هوای گرم یخ کرده بودم.... دستام می لرزید ...:(

-خاله بیا پرستارو خبر کن... مامانم حالش بده!

-چیزیش نیست... خوب می شه!

-آخه ببین داره گریه می کنه! بیا تروخدا...



به اصرار من پرستار اومد .... یه نگاهی انداخت و با مهربونی لبخند زد....

-چیزیش نیست دخترم!خوب می شه...

از خونسردیش حرصم گرفت... اما کاری نمی تونستم بکنم ....:w06: از اتاق اومدم بیرون و رفتم حیاط بیمارستان! روی یه نیمکت نشستم و زدم زیر گریه! :w04:




هیچ وقت اون روز یادم نمی ره... از این «مهمون تازه وارد» بدم میومد... با اون صورت قرمزش .... :razz:

مامانم! توی اون بچگیا نمی دونستم این درد طبیعیه و همش نذر و نیاز می کردم که مامانم چیزیش نشه!


ادامه دارد!

کافر خداپرست
2009/1/01, 11:57 PM
راهنمايي كه رفتم خيلي چيزا اتفاق افتاد...2/3 اونا رو ديگه نمي خوام به ذهنم بيارم. ولي خب...يه اتفاق خوب داشت..آشنايي با حافظ...خواجه شيراز نه ! اسمش حافظ بود...تنها كسي كه تو راهنمايي مي تونستم بهش بگم دوستم...از اون بچه هاي محبوب بود...خيلي قبولش داشتم..اونم ايضا...وقتايي بود كه نگفته مي فهميديم اون يكي تو دلش چيه...تنها كي بود كه مي فهميدم....هميشه با هم نبوديم...بعد از سال اول كلاسامون عوض شد...يادم رفت بگم چجوري با هم آشنا شديم...اون وقتا از بارسلونا خوشم ميومد،فقط به خاطر پاتريك كلايورت! اونم عاشق كلايورت بود! دوستيمون از اينجا شروع شد.از همسايگي تو يه نيمكت! راحت همديگه رو اهلي كرديم....گيرم كه من بيشتر اهلي شدم....بعد راهنمايي ديگه نديدمش! زندگيامون از هم جدا شده بود....حافظ چيزي تو ذهنش داشت كه با اتوپياي اون موقع من خيلي فرق مي كرد...

بعد از 4سال دوباره ديدمش! قرار گذاشته بوديم! ديده بوسي و مايتعلق به! حركت به سوي جايي براي نشستن...خيابان سعادت آباد...بالاتر از ميدان كاج.....خيابون از بالا به پايين بود...من سمت چپ بودم و حافظ كنارم،با فاصله....نگاه ننداخته خواستم سرمو بندازم و رد شم...ولي...انگاري پاهام به آسفالت چسبيده بودن.پاهاي لعنتي من موندن...ولي پاهاي حافظ رفتن..اونم مثل من...اتوبوسي كه هنوز هم موندم چجوري اون سربالايي رو با اون سرعت لعنتي طي كرده بود...صداي ترمز....

*هنوز،بعد از گذشتن تقريبا دو سال از آن روز.پسر كوچولوي قصه ما هر وقت دلش مي گيره با يه بسته شيريني و منتخب اشعار سهراب ميره بهشت زهرا، پيش دوستش....پيش گلي كه اهليش كرده بود...

(شرمنده! ربطي به زمان بندي تاپيك نداشت...كافر جان صلاح ديدي پاكش كن! هدف خالي كردن بود كه انجام شد...)
خيلي خوب بود... يه خاطره‌ي ادامه دار که ريشه در خاطرات کودکي داره...
به نظر من حتا اماکن و اشخاصي که امروز به نوعي با خاطرات کودکي‌مون ربط دارن... مي‌تونيم ازشون صحبت کنيم... خود من در آينده چنين قصدي دارم... يعني خاطراتي رو نقل کنم که به در زمان حال اتفاق افتاده منتها در مکان‌هايي که به گذشته‌ بر مي‌گرده و در نهايت خاطرات اون دوران رو زنده مي‌کنه...

jonny depp
2009/1/02, 01:15 AM
من از این مقدمه ها که اول خاطرشون می نویسن بلد نیستم از همون اول میرم سر اصل مطلب:cool:
سال 75 کلاس اول ابتدایی بودم اون موقع همیشه یه چیزی کم بود اصلا متولدین دهه 60 شانس نداشتن از بچگیشون تا الان همیشه یه چیزی براشون کم بود اون موقعی که من اول ابتدایی بودم مدرسه کم بود یادم سال اول 40 نفر تو کلاس بودیم
مامانم برای من یه مداد گلی خریده بود که اون موقع جونه بچه ها به مداد گلیشون بند بود:biggrin:
اون روز املا داشتیم منم با ذوق و شوق از زنگ اول مداد گلی نویی که مامان خریده بود دستم بود اما نمی دونم چجور شد که زنگ املا مداد گلیم گم شد:cry:
تمام کلاسو دنبالش گشتم اما پیدا نشد:(
وسط املا مداد گلیمو دست یکی از بچه ها دیدم تا آخرش حواسم پیشش بود طوری که صفحه ی اول هیچ غلطی نداشتم اما از صفحه دوم که مدادمو دیده بودم نصفشو اشتباه نوشته بودم و املای او روزمو 15 شدم:surprised:اولین نمره ی کمی بود که گرفته بودم(من نمی دونم برای چی مداد گلی یکی دیگرو بر می دارن که حواسش پرت بشه:w00:)
به خاطر اون نمره مامانمو مدرسه خواستن که منم همه چیو توضیح دادم از بچه گی منطق حالیم بود:cool:
معلم اول ابتدایی خیلی بد اخلاق بود هنوزم ازش بدم میاد:hate: انقدر ترسناک بود که وقتی به بچه گفت مداد گلیو بده بیچاره از ترسش بدون اینکه حرفی بزنه داد ومنم با خوشحالی مداد گلی عزیزمو پس گرفتم.
الان از خدامه که نمرم 15 بشه و مامانم برام جایزه می خره:w15::w15:

!...
2009/1/02, 02:21 AM
http://www.*************/files/lo52ztjio7cgnpovmzi1.jpg
...
کودکی...!
در عین حال که بهترین دوران انسان شاید کودکیشه...
ولی...!
خوب بودا! ولی من عذاب میکشیدم!
هیچکس منو نمی فهمید! از کارتون بدم میومد! حال و حوصلش رو نداشتم!
آدم بزرگ ها اونایی بودن که فقط با اعداد کار داشتن! منم از اعداد خوشم می مد! ولی دوس داشتم به یه سبک دیگه به کار ببرمشون...!
اسباب بازیام پیچ کوشتی و عنبر دستی و... بودن! هر روز 2چرخم رو چند بار باز میکردم و 2باره سر هم میکردم!
تا...
یادش یخیر...!
ولی در عین حال از ... بدم میومد! چون تنها بودم! داداش نداشتم! خیلی برام سخت میگذشت!
از دخترا هم خوشم نمیومد! بیشتر اذیتشون میکردم تا باهاشون بازی کنم!
اگه روزی دسته گلی به آب نمی دادم شب نمی شد...!
گذشت...!
دیگه فکر کنم 12 سالگی اینا بود دیگه بهترین دوست و رفیقم کامپیوتر شد! روزی 16 یا 17 ساعت...!(با اون کامپیوتر های قدیمی...)
یا همون وقتا از الکترونیک خوشم میومد! کلا کارایه فنی! هویه سیم لحیم.. آی سی... خازن... مته کوچیک تا... کیت خام... یادش بخیر! چه مدارهایه مسخره ای که دست نمی کردیم...! ولی... از درس بدم میومد! همیشه جزو 3 نفر اول بودم ولی از درس خوندن متنفر بودم!
خابالو هم بودما! همیشه غیبت میکردم! معمولا زنگ دوم یا سوم می رفتم مدرسه... دیگه مدیرمون تسلیم شده بود!
مدیرمون بعضی وقتا زنگ می زد از خواب بیدارم میکرد تا برم مدرسه...!
بازم گذشت...!

تا الآن که...!

JU JU
2009/1/02, 08:29 AM
بجای اینکه برم مهدکودک رفتم مدرسه، کلاس اول نشستم، بابام مدیر شده بود، مدیر همون مدرسه، بابای بداخلاق من، بهش نگفتم تا الان که چرا قبلنا بداخلاق و این اخلاق نادرست رو داشته، خوب شاید اقتضای زمانی بوده، و روستا یا شهر کوچکی که زندگی میکردیم با مردمی که داشت و رفتاراشون، میترسم با یادآوریش ناراحت شه! رفتیم مدرسه، توی کلاس اول نشستم، اون زمانا اصلن حرف نمیزدم، فقط نیگاه میکردم، میزاشتم ببینم چی میگن و چه تصمیمی میگیرن، میتونستم کلاس اولم رو تموم کنم و برم دوم، بابا توی اداره آموزش پرورش آشنا داشت میشد یه کاریش کرد!
گفتم حرف نزدم و این شد که من از مدرسه اومدم بیرون و ساله بعد رفتم، کاش الان هم فقط نگاه میکردم، گفتن حقیقت همیشه تلخه، آدمو به یه نگهبان دروازه جهنم تبدیل میکنه از نظر دیگران، ولی خوشم میاد از راستگوییم، و بیشتر رک بودنم! راستگوییم رو مدیونه بابا و آرش هستم!

سره کلاس، روی این نیمکت به اون نیمکت می‌پریدم و بچه ها دست دست میکردن منو بگیرن، حق داشتم، معلمه .... با اون چوبه سبزش میخواست منو بزنه، دوست نداشتم کتک بخورم! در میرفتم! دلیلی برای اذیت کردنه من نداشت، الان که بهش فکر میکنم حسه بدی نسبت به معلمه پیدا میکنم، شاید بابا میدونست ولی به روی خودش نیاورد، منم چیزی نگفتم، و به علت شیطنت دیگه مدرسه نرفتم و گذاشتم به سنه قانونی برسم، اگه من رو نیمکت می پریدم خوب سالای بعدش هم همین بود، میتونستم بپرم! چرا این معلمه اینجوری کرد نمیدونم! دیگه نرفتیم مدرسه! ساله دیگش یه معلم دیگه بود، خدا رو شکر، بچش هم سره کلاسمون بود، هنوز که هنوزه با هم دوستیم، بگزریم 4سال دعوا داشتیم و قهر بودیم! رشته هامون فرق میکنه، خیلی، حتی توی مدرسه هم با هم نبودیم همش ولی الان دوستیم، چند روز دیگه هم ریاضی امتحان داره باید برم باهاش کار کنم، حسابداری میخونه ریاضیش هم خوب نیست، ما هستیم دیگه :w16:

وقتی مامان شنید من دیگه نمیرم مدرسه، مثله همیشه، همون حرفایی که الانم میزنه، تا فکر میکنم و میبینم مامان روز بروز عصبی تر میشه، و هنوزم همون نوع حرف زدن، با طعنه حرف زد، هیچ وقت نگفت چرا و چرا! بهش حق میدم، نتوسته بود درس بخونه، نزاشته بودنش، بدلیل فقط خونه پدریشون، و چیزایی که برامون تعریف میکنه مامان! دلم واسه مامان میسوزه، خیلی دلم میخواد یه آرامش نسبی پیدا کنه ولی این عصبی بودنش حتی ما رو هم عصبی کرده :cry:

دلیل حق داشتن تو داستانای بعدی مشخص میشه!

JU JU
2009/1/02, 08:41 AM
توی همون سن بود، آره همون موقع ها بود، زیاد میرفتیم شنا، شاید هر روز تابستون شنا بودیم، من و دوتا از داداشام، تا 4 دبستان خودم میرفتم شنا ولی دیگه تموم شد و شاید سالی دو مرتبه! بابا هم گاهی میومد باهامون! شنا بلد نبودم، کم کمک یه چیزایی یاد گرفتم و روز موعود فرا رسید!
عجب روزی بود، نمیترسیدم، چیزی هم نمیفهمیدم، میدونستم داداشام مواظبمن، پس چرا بترسم، قرار بود منو پرت کنن وسط آب، آبی که عمقش 3 متر بود، چیزی نداشتم خودمو بهش نگه دارم غرق نشم، باید شنا میکردم، کمی دلهره داشتم، ولی من پرت شدم، کسی نپرید با من توی آب، نظاره گر بودن همه، نظاره گره دست پا زدنه من، و آب هایی که میخوردم، بالاخره پس از طی حداقل 20 متر تونستم از آب بیام بیرون، این بار خودم پریدم، آخ جوون، چه حالی میداد و همیطوری روزای بعد که من یاد گرفتم چجوری خوب شنا کنم!

اما ماهیگیری، خیلی علاقه داشتم، خیلی زیاد، تا حالا نتونسته بودم ماهی بگیرم، آخه چرا ؟ چجوری ماهی میاد سره قلاب من از آب بکشمش بیرون، هرچی آموزش میدادن فایده نداشت، هیچی نمیتونستم بگیرم، ای بابا، آخه چرا ؟
هیچ امیدی به اومدن ماهی سره قلاب نداشتم، دستم یه لرزش رو احساس کرد، نخه ماهیگیری داشت کشیده میشد! چرا ؟ یعنی میشه گفت ماهیه ؟ کشیدمش بیرون، وای چه کوچولو بود، رهاش کردم توی آب، البته کمی زخمی شده بود دهنش، ایشالا خوب میشه، یاد گرفتم ماهی گرفتن رو، همین بود، باید زیر آب باشی تا بتونی ماهی رو بگیری، باید فکرت با اون باشه، میتونی براحتی ماهی بگیری، سالای دبستان رو همیشه میرفتم ماهیگیری، هفته ای براحتی میشد گفت 5روزش رو ماهیگیری بودم براحتی، روزای گرم تابستون دعا دعا میکردم که عصر بشه هوا بهتر بشه برم ماهیگیری

یه روز یه مرده اومد کنارم، کارش رو انجام میداد، توی کمتر از 10 دقیقه چندین ماهی خیلی بزرگ رو گرفت، کاری که من هنوز امتحان نکردم، موقعیتش برام پیش نیومد دقیقن، ولی یاد گرفتم حالا ماهی بزرگ رو چجوری بگیرم، ای ول
یه روز یه ماهی بزرگ گرفتم و سریعن اومدم خونه، آخه من بچه مهربون خونواده بودم، کسی که خیلی خیلی دوست داشت، مهربون بود، و دوست میداشت، درجا ماهی رو به مامان نشون داد، گفتم مامان، واسه تو، من نمیخوامش :w05: ماله خودت، مامان هم که چی میگفت، منو میشناخت دیگه، همیشه تشویقم میکرد، خوب ماهی رو همون شب کباب کردیم، ماهی خیلی بزرگی بود، خیلی که چه عرض کنم، واسه من که ماهی گرفته بودم بزرگ بود، 1کیلویی میشد، دیگه با هم خوردیمیش، با حال بود، عجب کبابی شد

خیلی وقته دلم میخواد برم ماهیگیری، ولی خیلی وقته نرفتم


داستانهام ادامه دارند :D

*mahdi_joker*
2009/1/02, 02:36 PM
من نه قدرت و تمرکز کافر خداپرست رو دارم نه دست خط آسمان خانم رو.نه روانی و جاذبه کلام کامران.اما مینویسم دیگه.ببخشین.
آسمان جمله ای از فیلمی روگذاشت که من ندیدم اما قبولش ندارم.من بچه که بودم کمک بابا بودم و یه کم که بزرگ شدم شدم مامان خواهرم و ادامه داره تا هنوزهایی که نمیدونم کی قراره تموم بشه.
از 7یا 8 سالگی کمک بابام تو بازار بودم.کمک نمیشه گفت چون از دست بچه به اون کوچیکی کار خاصی بر نمیاد اما می تابیدیم و خورده کارهایی هم انجام میدادیم.یادش بخیر که هیچ وقت یادم نمیره,فضا و بویی که همیشه تو بازار سنتی و تاریخیه اصفهان بود و هنوز هم کنار بعضی از دالانها و سرا های بازار و کنار کاسب کارهای قدیمی تر که به خیلی چیزها معتقد هستن به مشام کسی که دقت کنه میرسه.بویی که از جارو کردم اول صبح و آب پاشیدن گذر مردم تو فضا هر کسی رو هوشیار میکرد!!
کاسب کارهایی که زیر آب همکار و هر آشنا و غریبه ای رو به خاطر صد نار 3 شای نمیزدن.واسه هم حرمت میزاشتن و میگفتن الکاسب الحبیب الله.بازار جاییه که همه میان و میرن.گذر گاهییه که سختترین امتحانها رو باید توش پس داد.بازاری که به قول خود بازاریها اگه با انصاف باشی و کم و زیاد نفروشی و حواست به خودت و خدای بالای سرت باشه کفش پول ریخته.میگن خاک بازار طلاست.راست میگن.اما وای به روزی که کسی یه قدم کج بگذاره.خودش هم نمیفهمه که از کجا و برای چی چوب میخوره.
یه زمانی صبح تا شب افتاده بودیم تو بازار و با شاگردهای بقیه کاسبها یا بچه هاشون وسط میدون(میدان نقش جهان)گل کوچیک خوراک شب و روزمون بود.صبح میرفتیم و با بسم الله در مغازه رو باز میکردیم و شب هم با الحمد الله میبستیم.تا بابا جنسها رو سر و سامون بده جارو کرده بودیم و از حوض وسط سرا(حالت پاساژهای امروز با معماریه سنتی که تو اصفهان شامل یه حوض و یه باغچه بزرگ پر از درخت و یه حیاط خیلی بزرگ بود) با آب پاش یا اگه نبود با آفتابه آب پاشیده بودیم.من عاشق اون آب پاشیدن و بوی خاک نم خورده بودم.بعد هم یه کم میشستیم تا خورده فروشها یا کاسبهای عمده فروش از بقیه شهرها که معمولا شهرهای جنوبی کشور بود بیان و 4 قلم جنس بخرن.ظهر هم اذون رو کی میگفت همه میبستن و میرفتن واسه نماز.اما معمولا شاگردها میموندن و صاحب مغازه ها میرفتن واسه نماز جماعت.تو راه این نمازها چه معامله ها که نمیشد.چه رفاقتها که نمیشد.چه مرامها که به خرج نمیدادن.وچه... .
بعد هم اوستا که میومد یا یه ناهار که از خونه آورده بودن میخوردن یا اگه کاسبیشون خوب بود میرفتن آبگوشتی یا پلو کبابی چیزی از اون رستورانهای تو بازار میگرفتن.وای که سر ظهر سوزن نمیشد انداخت جلوی کبابی.اما من آبگوشت و یه سرویس کامل از سبزی و ترشی و... رو ترجیح میدادم.یه شاگرد هم داشتیم به اسم آقا محسن.الان برای خودش کاسب کاری شده تو بازار اما شاگردیه بابام رو میکرد یه زمانی.
بعد از ناهار شاگردها میرفتن واسه نماز.حالا نوبت شاگردها بود که تو راه مسجد تو سر و کله هم بزنن و شوخی و خنده و استراحتی بکنن.معمولا 5 دقیقه ای وضو و نماز و کارهاشون رو میکردن و به اسم نماز یا می خوابیدن یا با هم حرف میزدن.
تو ظهر همیشه بازار خلوته.کسی نمیاد.پس حالا موقع این بود که بزنیم بریم تو میدوون و گل کوچیک رو به پا کنیم.زیر آفتاب 2 یا 3 ساعت بازی میکردیم.بعد هم یه نوشابه تگری از سلام خان که یه مرد افغانیه مهربون بود میگرفتیم و حالش رو میبردیم.ما پسرهای کاسبها یه تیم و شاگردها یه تیم.چقدر کل کل که نمیکردیم.
اینها خوش گذرونیهاش بود و به چشمت عشق و حال اما وای از اون روزی که مشتری بود.طاقه بیار طاقه ببر برو تو انبار فلان جنس رو بیار.برو بانک چک رو پاس کن.برو بانک پول بریز به حساب.بدو که آقای فلانی میخواد جنسهاش رو ببره و تا ظهر باید عدل(بسته بندیه 10 تا 20 طاقه پارچه تو یه بسته با گونی و تسمه های فلزی که بهش طوق میگن)ببندیم و راهی کنیم واسه بار بری.به ممد طوق چی بگو بیاد دور عدل طوق بکشه.و هزار دردسر دیگه.بچگیه ما تو بازار طی شد...

ادامه داره؟
آره داره

*mahdi_joker*
2009/1/02, 03:28 PM
بعد از بازار نوبت به کار خونه رسید.مامان میرفت سر کار.تازه شروع کرده بود به تدریس.خواهرم سنی نداست و تقریبا حدود 7 سالش بود.من هم 10 سالم بود.اولها مامان همیشه ناهار درست میکردوبابا هم که بازار بود.میموند میتراو من که باید مدرسه میرفتیم و ظهر که میومدیم خونه ناهار میخوردیم با مامان.بعدها کار مامان شد از 8 تا 3 بعد از ظهر.من هم ساعت مدرسه ام جوری بود که زودتر از همه میومدم .وظیفه ما شده بود ناهار درست کردن.من از 10 سالگی و اونم به عنوان یه پسر نه یه دختر آشپزی رو یاد گرفتم.اولبن غذایی که درست کردم باقالی پلو با کوکو سبزی بود.یادش بخیر.باقالی ها یه کم خام مونده بودن هنوز اما طعمش بد نبود.شرایط کاریه بابا هم جوری شد که بابا هم ظهر ها میومد خونه.خلاصه ناهار پختنهای من ادامه داشت تا همین حالا.از وقتی دانشجو شدم که دیگه یکباره شد.کلاسها ساعتش دست خودم بود و جوری تنظیم میکردم که بتونم ناهار درست کنم.خواهرم 18 سالش شده و هنوز بلد نیست برنج خالی دم پخت کنه.البته این خیانت یا محبت.نمیدونم کدومش اما هرچی بود از من بوده.البته نکته ای که آسمان بهش اشاره کرد و کاملا درک میکنم چی میگه اینه که خواهرش رو خیلی دوست داره.من هم همینجور هستیم.چنان که با تمام وجود دوستش دارم و هر کاری که میتونم براش میکنم.هیچ وقت هم نمیتونم نبودن اون خواهر کوچیکتر از خودم که از 7 سالگی همیشه کنارش بودم و کمکش تو هر کار و مشکلی رو حتی تصور کنم.چه برسه به باور.
نتیجه اخلاقی حاصل اینکه شاید اکثر مواقع اینجور باشه اما این یه موضوع قطعا اثبات شده نیست که دخترها زود پیر میشن چون...
دختر و پسر گفتن اشتباهه.دنیا فقط اونی نیست که مامیبینیم.همیشه خیلی چیزها دور و خارج از افق دید ما پیش میاد/.

پیرجو
2009/1/03, 01:52 AM
بعد از سفر و رسیدن به شهر دوران کودکی پدر و خودم؛ زمان آن رسیده بود که در یک مدرسه ثبت نام کنم، خب تعداد دبستان ها زیاد بود ولی خوب ها کم بود، پدرم به این فکر بود که در مدرسه ای مرا ثبت نام کند که با همه چیز من جور باشد، چون از جای بزرگ اومده بودم به شهر کوچکی.. خب بر آن شد که مدرسه صنعت نفت اسم نویسی کنم.....
مدارس صنعت نفت جز مدارسی محسوب می شوند که دارای آزمون های ورودی سخت و سیستم آموزشی مدرن و بسیار سخت گیر می باشد، در این مدارس سخت گیری بسیار زیادی در نظم و انضباط، انتخاب معلمان و همچنین دانش آموزان می شود. شرط معدل در آزمون ورودی 20 می باشد. و همچنین نمره انضباط 20 باید باشد. تعداد دانش آموزان در این کلاس ها نباید بیشتر از 10 نفر باشد.

دانش موزان مدارس صنعت نفت بچه های ریس و رواسای صنعت نفت می بودند چون در آن زمان هزینه این مدارس بسیار بالا بود، هنوز هم بالا می باشد، بچه ها در خانواده های پولدار مغرور و سخت گیر بزرگ شده اند.

روز اول مدرسه شد... بعد از کلاس بندی و صف گرفتن و مشخص شدن جای هر نفر در صف به کلاس ها رفتیم، معلم یک مرد حدودا 30 تا 35 سال بود که کت و شلوار می پوشید و همیشه سه تیغ بود "آقای ناظم" بنظر میرسید سخت گیر بود، سر کلاس همه رو جابجا کرد و قد کوتاه رو آورد جلو، همون روز اول گفت موها کوتاه شود و ناخن ها چیده شود و کلیه وسیله های بهداشتی و تحریر رو هر روز چک می کنم. زنگ تفریح خورد و رفتیم بیرون اما من کسی رو نمیشناختم چون روردی جدید بودم در بین کل بچه ها، همهشون سال اول با هم بودن و همدیگه رو میشناختن یا بچه ی یک لاین (کوچه) بودن، بچه ها داشتن روی چمن ها "زو" بازی می کردند، و من هم همینطور نگاهشون می کردم عده ای دیگر هم با هم بودن انگار اینجوری بود که هر چند نفر یک اکیپ رو تشکیل می دادند اما اکیپ ها بر چه اساسی بود؟ بر اساس این بود که پدران آن ها به بچه هاشون گفته بودن که با کی بگردند که در شان و منزلتشون باشه...
زنگ آخر بود که بهمون یک برگه هایی رو دادن و گفتن به اولیاءتون بدید، خلاصه این بود که بریم انجمن اولیا.. در انجمن یکی از اولیا بلند شد و در رابطه با شیوه تنبه بحث کرد و متنی رو خوند و در آخر این رو گفت که من تنبیه بدنی رو توصیه می کنم اما نه زیاد.. و این جوری بود که تشویق بعضی از اولیا منجمله پدر خودم (البته در منزل هم بی دریغ نبودم) همراه شد. عده ای هم مخالف بودن....
چند روز بعد که معلم داشت مشق میداد چون من دست چپ بودم کنار نشسته بودم و معلم داشت قدم میزد و دستم بهش خورد و نگاه کرد و گفت با دست چپ ننویس و با راست بنویس خلاصه نتونستم و این شد که برم پشت به کلاس وایسم و دوتا دستم و یک پایم رو بالا بگیرم...
قضیه رو شب وقتی به پدر گفتم.. دقیقا متوجه شدم فیوز نسوزوند بلکه جعبه فیوز ترکوند.(.به خاطر اینکه زمان کودکی خودش برادر بزرگترش همین بلا رو سرش آورده بود همش کتکش میزده که با دست راست بنویس) فرداش اومد مدرسه، توی دفتر مدرسه غوغایی بود طوری که مدیر و ناظم مدرسه پدرم رو به زور از دفتر آوردن بیرون... بله این نتیجه ی اون دست زدن بود جهت تنبیه... اما قضیه به اینجا ختم نشد و به حراست آموزش و پرورش کشیده شد و خلاصه معلم رو از اون مدرسه انداختن بیرون چون اول سال بود یک معلم دیگه ای رو آوردن.. شخصی حدودا 40 ساله قد بلند چهره ای آرام مهربان ولی خشک و منظم؛ بنظر میرسید از قبلی خیلی بهتره... با اون بچه ها تا پیش دانشگاهی همراه بودم ولی تعدادی بهمون اضافه می شد و عده ای هم کم... خلاصه اینکه الان وقتی همدیگر رو میبینیم توی خیابون خودمون رو به گونه ای میگیریم که انگار شما رو نمیشناسم.. و احوال هم رو از افراد دیگه میپرسیم.. نمی دونم چرا.. شاید به خاطر نوع آموزش اون مدرسه ها بوده...
http://irapic.com/thumbs/1231030762.jpg (http://irapic.com/view/behTash1.jpg.html)

:gol:دلامـــون سیـــاه شــــدن بــرای هم تنـــگ نـــمی شـــن
مــــث آســــمــــون زلال و یــــک رنــگ نـــمی شــــن

اون که گـفت: مهــربونـــی تا دنیا دنیاســـت می مــونـــه
راست می گفت گمون می کرد دلامون از سنگ نمی شن:gol:

samanana
2009/1/03, 04:37 PM
http://i43.tinypic.com/2vlurkm.jpg


يادمه روز اول مدرسه ها، صبح، با مامانم راه افتاديم به سمت دبستان! هيجان داشتم اما نمي ترسيدم! چادر مامانمو محكم گرفته بودم...
رسيديم اونجا، اما .....محكم خورد تو ذوقم!!!!
بهم گفتن برو بعد از ظهري هستي!! ما هم برگشتيم خونه! :w15: :w24: :w42: :w20: :w05:
:w05:
:w05:

ویدا
2009/1/03, 05:28 PM
از بچگی با هم بودیم.باهم به دنیا اومدیم... مدرسه رفتیم....
یادمه کلاس چهارم بودیم.طبق معمول,من و مهسا,کنار هم می نشستیم .سر یه مسئله ی بچگانه(که اون موقع خیلی بزرگ به نظر می رسید) باهم قهر کردیم.
چند روز ی با مهسا حرف نمی زدم.حس بدی داشتم.احساس گناه!!
گرچه همه اش تقصیر من نبود.(50-50!!) ولی احساس می کردم اگه با دوستم قهر باشم,خدا دوستم نداره!
دیگه نتونستم طاقت بیارم.یه کاغذ برداشتم و باتمام احساسات پاکم واسش یه نامه نوشتم.نوشتم که دوستش دارم و نمی خوام باهم قهر باشیم...
از این نامه های دخترانه...:"نمک در نمکدان شوری ندارد...!!"
مهسا هم بلافاصله بعد از دیدن نامه ی من,جوابمو داد.
اونم همین جور حرفارو نوشته بود.منم همشو باور کردم!!کلی هم واسم نقاشی کشیده بود و...
ما خیلی ساده,دوباره با هم دوست شدیم!!
.
.
.
پیش دانشگاهی:
این دفعه نه دیگه از روی دلخواه خودمون,بلکه به خاطر یه اتفاق همکلاسی شدیم.
مهسا رفتارش 180 درجه تغییر کرده بود.بزرگ شده بود.(؟)
خودخواه و مغرور شده بود.
اغراق نمی کنم ولی توی درس ازش قوی تر بودم.(وقت بیشتری میذاشتم)
اونوقت حس حسادت مهسا گل کرد.و چنان ضربه ی روحی به من وارد کرد که خاطره اش هرگز از یادم نمی ره.
این دفعه هم با یه نامه ... ولی نامه ای نه از جنس صداقت و دوستی.
از روی نفرت و حسودی...!

حالا چند وقته ازش خبری ندارم.ظاهرا نه.ولی در باطن با هم قهریم. به هیچ وجه هم احساس گناه نمی کنم!!
شاید منم بزرگ شده ام...!؟

jonny depp
2009/1/04, 07:39 PM
این تاپیک باعث شده خیلی خاطراتم که اکثرشون هم بد هستند یادم بیاد
چند روز پیش یاده یکی از همین خاطرات بدم افتادم ولی حوصله نداشتن تایپش کنم اما الان حوصلم اومد:D
یادم میاد 7 سالم بود با مامانم رفتم آرایشگاه دیدم خانومه آبرو های مامانمو با یه قیچی داره می کنه منم اون موقع نمی دونستم که اون قیچی نیست دقیق نگاه کردم که چیکار می کنه (چقدر هم دقیق فهمیده بودم:w05:):D
منم اومدم خونه یه قیچی برداشتم و همه ی ابروهام رو قیچی کردم قیافم شبیه ای تی شده بود :surprised:
اما خودم اون موقع خیلی از قیافم خوشم اومد:w15::w15:
ولی وقتی مامانم دید کلی دعوام کرد از ترسم رفته بودم تو کمد:cry:
هر چی بهش گفتم که خودت هم این کارو کردی به حرفم گوش نداد و کلی دعوام کرد:crying2::crying2:

سرمد حیدری
2009/1/04, 11:50 PM
ای خدا آدم وقتی خاطراتش یادش میاد از بعضیاش خجالت میکشه. که یعنی من اینطوری بودم خودم نمیدونستم....

9ساله بود که تو مدرسه یه روز یکیاز دوستای صمیمیم اومد پیشم و گفت سرمد میدونی دیشب چه خوابی دیدم؟

نه نمیدونم زودباش بگو تا معلم نیومده.
نمیشه سرمد خیلی طولانی بذار بعد از مدرسه برات تعریف میکنم.

وفتی زنگ خونه رو زدن مهدی(دوستم) اومد طرفم گفت بیا بریم یجای بشینیم تا برات تعریف کنم.

باشه بریم. وشروع کرد......
که دیشب خواب دیدم که تو یه خونه چند طبقه هستم و کلی آدم توش زندگی میکنن و از حرفا... تو اون خونه یه دختر خوشگل بود که اسمش عاطفه بود که از روزی که من وارد خونه شدم به من علاقه نشون میداد و همش به من نگاه میکرد و تا منو میدید میخندید خلاصه اینکه خودشو کشته بود واسه من یه روز که پام شکسته بود و اومدم تو حیاط دیدم که دختره نیستش پرسیدم کجاست گفتن به خاطر اینکه پای تو شکسته نسشته تو خونه و گریه میکنه و خلاصه کلی از این حرفا زد(البته تو خواب دبده بود همه اینارو).
حالا مارو میگی داشتم میترکیدم از حسادت که چرا باید اون خواب همچین دختریو ببینه و من نه؟ چرا من نباید همچین خوابیو ببینم؟ خلاصه ار حسودی داشتم میترکیدم.

شب که میشد همش تو فکر یه دختر خوشگل بودم که بیاد تو خوابم و برم منم براش تعریف کنم. که هرچی کردم همچین خوابی ندیدم. بعد فکر کردم من که خواب نمیبینم الکی میرم براش یه چیزی تعریف میکنم تا فک نکنه که کم اووردم.

خلاصه یه روز بعد از مدرسه رفتم پیشش و شروع کردم به تعریف که یه خونه تو خواب دبدم که بر خلاف خونه که تو دیدی چند طبقه نبود ولی از این خونه‌ها بود که خیلی بزرگ و عریض بودن و یه دختر خوشگل توش بود که اسمش راحله بود و...............................

خلاصه اینکه بچگی هم عالمی داشت واسه خودش. الان که همدیگه رو میبینیم تا یاد این جریان میوفتیم جفتمون خجالت میکشیم و سرمونو میندازیم پایین.

ne_sh67
2009/1/05, 09:08 AM
یادم میاد 6-5 ساله که بودم علاقه ام به کفش تق تقی ( پاشنه بلند ) وصف ناشدنی بود...دلم برا

صداش میتپید .یه دونه داشتم که هر روز از کله صبح که مامان اینا میرفتن سر کار باهاش تو

حیاط رژه میرفتم..

از بد عهدی و حسادت این روزگار که مثه پسر بچه لوس و چموش همسایه است که کافیه

بفهمه چی دوس داری تا پاش کنه تو یه کفش که الا و بلا این میخواد..و بگه یا این یا هیچی

دیگه..که قاعدتا با گریه و زاری به مطلوبش میرسه..( وگرنه وضع ما این نبود. )

مامان اینا حاضر نمیشدند دیگه برام کفش تق تقی بخرن میگفتن میخورم زمین:surprised:

هر وقت هم که میرفتین خرید کفش هر کاری میکردم ؛ جیغ ، گریه ، قهر ، اعتصاب غذا...فایده نداشت.آخه الحق والانصاف تق تقی ها خیلی خوشگل بودن.

خلاصه چند سالی بعد من هم از صرافتش افتادم..!!:redface:

تا سه سال بعد...

JU JU
2009/1/05, 09:17 AM
سال اول دبستان، باید میرفتم مدرسه، مثل همه، آره اون روزا میگذشت تا بهمون کتاب بدن، دفتر هم نمیدونم باید خودمون خریداری میکردیم دیگه! یادش بخیر بابا همیشه خودش کتاب واسم تهیه میکرد، من دیگه پول نمیدادم :D بابام مدیر همون مدرسه شده بود، من هنوزم نمیدونم چرا حقوقش انقده کمه، اگه 2000 تومن اضاف کردن ملت رو خبر میکنن آی ما حقوق کارمندا رو 300 درصد افزایش دادیم، بعدش تبصره میاد، اونایی که تازه رفتن سره کار 300 تومن بهشون میدیم، اونایی که سره کار بودن همون 2000 تومن رو بهشون میدیم، کسی نگفت چرا حساب بانکی خودتون میلیاردیه ولی کسی نمیدونه!

محیط مدرسه، جایی که بی تفاوت بودم، هیچ واسم فرقی نمیکرد طرف میخواد چیکار کنه، اون چی میگه، میخواد منو بترسونه یا نه، اصلن واسم مهم نبود، خوب آخرش میگذره دیگه، چی میخواد بشه، اون روزا دوست داشتن رو داشتم، مهربونیام رو، ولی هیچ وقت حس نکردم کسی میخواد دوستم بداره، هنوزم همین حس باهامه، من فقط دوست میدارم!

رفتیم جایی که با این کشور لعنتی آشنا شیم، کشوری که هیچیش درست نیست و به دروغ ها پایبنده، جایی رفتیم که یا باید یه دروغگو میشدیم، یه کودن، یا کسی که از همه اینا بگذره و خودش با دستای خودش از این منجلابی که پاش رو توش گذاشته بیاد بیرون!

نه از مشق نوشتن خوشم میومد نه از درس خوندنای الکی، شیطنت نمیکردم، شاید اسمش شیطنت بود، ولی یادگیری بود هرچه که بود! بعد ها هم به مطالعه علاقه مند شدم تا خوندن این خزعبلات!

سال اول سالی بود که من هرگز "ر" رو تلفظ نکردم در روزای یادگیری، دلم میخواست زبونم رو بچرخونم، صدایی آغشته با "د" و "ر" بصورت مکرر، ولی آخرش گفتیم "ر"، آخه معلمه کوته فکر، من تو زندگیم کلی کلمه استفاده میکردم که حرف"ر" داشت و تو نفهمیدی ؟ بیخیال، از اون اصرار از من نفی، لجش در اومد

اون روزا یه دوست داشتم به اسم نوید، هنوزم هستش، یه خواهر کوچولو داشت به اسم فروغ، خواهر برادرای بزگترش هم سعید و فاطمه، مامانش هیچ وقت نگفت جاوید، همیش "ج" رو شبیه "ز" تلفظ میکرد

همیشه موهای فروغ رو میکشیدم، انقده حال میداد بیچاره :D ولی حالا میبینه نمیشناسه، بزرگ شده، یه دانشجوی الاف مثه خودمون، میگفتن خیلی باکلاس شده، غرور داره، بزرگ شده، آخی روزی که بعد از سالها، ساعت 9 شب تو خیابون دیدمش، دلم به حالش سوخت با این بچگیش، چند وقت پیش هم دیدمش، فکر کنم شناخت، کلی نیگاه کرد، ولی من فقط حس نگاهش رو فهمیدم و هرگز نگاهش نکردم، کارم تموم شد، رفتم

فلن

ne_sh67
2009/1/05, 09:23 AM
یادمه دوم دبستان بودم . معلمم دوست مامانم بود و واسه اینکه حواسش به درس و مشق

من باشه،من میز جلو - چسبیده به میز خودش - نشونده بود.

مامان اینا که از این جریان کلی شاد شده بودن من بیچاره ام کاری از دستم بر نمی اومد.

چون اگه میگفتم میز جلو نمیخوام میگفتن میخوای چه آتیشی بسوزونی که یخوای عقب بشینی!!!!!!:surprised:

یکی از روزای اسفند ماه بود.نمیدونم زنگ چه درسی بود اما خانوم معلم همش نشسته بود

و پای تخته نمیرفت. منم که حوصله ام سر رفته بود انقد بهش زل زده بودم !یه نگاه زیر میز

انداختم..باورم نمیشد..چیزی که میدیدم از تصورم خارج بود..نفسم گرفته بود.....

ne_sh67
2009/1/05, 09:35 AM
خانوم معلم یه کفش تق تقی خوشگل از اون پاشنه بلندا !! :redface: پوشیده بود.پاشم از کفش

در آورده بود داشت بهش نرمش میداد!!!!:biggrin:سریع اقدام کردم انگار از قبل تمرین کرده بودم برا

این لحظه خیلی سرعت عملم بالا بود..بدون فوت وقت پوشیدمش..!!

چقدر کیف داد !!ریز ریز میکوبیدم زمین تا صداش بشنوم..

نفهمیدم چقدر گذشت اما به خودم که اومدم دیدم داره با پاش منطقه زیره میزش

میگرده .ببینه کفشش کجاست..هول شدم .. زودی در آوردم کفش فرستادم با پام جلو پاش!!

اونروز خیلی خوشحال شدم که جام عوض نکرده بودم !!با اینکه تا آخر سال دیگه اون کفش

خوشگله نپوشید..من تا مدت ها صداش تو گوشم بود!!


جالب اینه که الان یه دقیقه هم نمیتونم با کفش تق تقی !!!!;) راه برم!!!!!!

JU JU
2009/1/05, 10:11 AM
یادمه دوم دبستان بودم . معلمم دوست مامانم بود و واسه اینکه حواسش به درس و مشق

من باشه،من میز جلو - چسبیده به میز خودش - نشونده بود.

مامان اینا که از این جریان کلی شاد شده بودن من بیچاره ام کاری از دستم بر نمی اومد.

چون اگه میگفتم میز جلو نمیخوام میگفتن میخوای چه آتیشی بسوزونی که یخوای عقب بشینی!!!!!!:surprised:

یکی از روزای اسفند ماه بود.نمیدونم زنگ چه درسی بود اما خانوم معلم همش نشسته بود

و پای تخته نمیرفت. منم که حوصله ام سر رفته بود انقد بهش زل زده بودم !یه نگاه زیر میز

انداختم..باورم نمیشد..چیزی که میدیدم از تصورم خارج بود..نفسم گرفته بود.....


:w15::w15::w15:

من اولش فکر کردم معلمتون خودش رو خیس کرده

:w15::w15::w15:

عجب منحرف شدم :w05::child: به من چه، من از کوچیکی تا یکی آب میریخت بهش میگفتم خودشو خیس کرده، بعد شما جوری نوشتین این قسمتو که من فکریدم خیس کرده خودشو روش نمیشه بلند شه :w15::w15::w25:

ne_sh67
2009/1/05, 10:45 AM
:child::w15:
:w15::w15::w15:

من اولش فکر کردم معلمتون خودش رو خیس کرده

:w15::w15::w15:

عجب منحرف شدم :w05::child: به من چه، من از کوچیکی تا یکی آب میریخت بهش میگفتم خودشو خیس کرده، بعد شما جوری نوشتین این قسمتو که من فکریدم خیس کرده خودشو روش نمیشه بلند شه :w15::w15::w25:


اینم از اثرات کفش تق تقی!!!خدایی آدم تا کوچولو است چه مشکلاتی داره ها!!!!!!!!!:redface:;):surprised::biggrin::w24:: w25::w42:

سرمد حیدری
2009/1/05, 01:10 PM
دبستان که چون ما تو یه روستا زندگی میکردیم و اکثر مردم اونجا خیلی از نظر مالی وضعیت خوبی نداشتند همیشه کمیته امتداد( که خدا خیرشون بده)میومدن اونجا و به بچه‌های فقیر یه سری وسایل و پول و اینجور چیزا میدادند.
خلاصه یه روز اومدن تو مدرسه و اکثر بچه‌ها دورشون جمع شدن و اونا هم کفش و لباس و کلاه و.... یهشون میداد. من بیچاره هم یه گوشه وایساده بودمو داشتم از حسودی دق میکردم که چرا اینا هیچی به من نمیدن البته ما هم خیلی پولدار نبودیم. بابام معلم بود و خوب یه حقوق سر ماه داشتیم که گذر عمر کنیم.
لباسا و کفشا تموم شد و چنتا از بچه‌های که خیلی فقیر بودن رو صدا کردن تا برن پیششون بعد اومدن به هرکدوم از بچه‌های یه مقدار پول دادن و اونا هم خوشحال دویدن طرف بقیه بچه‌ها و پولهارو بشون نشون میدادن( البته به هر نفر 400 تومان دادنکه البته برای بچه‌ تو 14 سال قبل خوب خوب بود).
مارو میگی با چشم گریون رفتیم خونه و شروع کردم واسه بابام گریه زاری کردن که اینا اومدن به همه یه چیزی دادن بجز من حتی بهشون پول هم دادن و لی گیر من هیچی نیومد. بابام هم با همون ارامش همیشگی شروع کرد به توضیح دادن که اینا کی هستند و برای چی اومدن و به کیا باید کمک کنن.

بابا خودش تو اوایل انقلاب تو جهاد بود البته معلم هم بود ولی تو جهاد همکاری میکرد ولی نه واسه حقوق بابام با پسر عموش همینطوری اونجا کار میکردن و خیلی از راهها و مدرسه های که تو منطقه جم و ریز هست رو اونا درست کردن.


کجای بچگی که یادت بخیر..........:(

behnaz_arch
2009/1/05, 06:26 PM
از بخت بدم، از کلاس دوم ابتدایی تا آخر دبیرستان رو تو یه محله ای مینشستیم که مال پولدارا بود، (خانه سازمانی) به مدرسه هایی رفتم که بیشتر بچه های مرفهان بی درد بودن :( همیشه هم حسرت او چیزایی که اونا دارند رو می کشیدم، حسودیم می شد نه اینکه اخلاقا حسود باشم ولی دلم می خواست که من هم از این چیزا داشته باشم، ولی در عین حال بچه با احساسی هم بودم
یادم می یاد ابتدایی بودم بابا بزرگم برام 50 تومن عیدی داده بود او موقعها با 50 تومن خیلی کارا می شد کرد
توی مدرسه یه حرکتی شروع شده بود، پول جمع می کردند واسه جبهه منم که دائیم همون زمانها بود شهید شده بود، خیلی تاثیر گرفته بودم که همه پول رو تو صندوق انداختم.
در ضمن تاریخ این موضوع برمیگرده به 22 بهمن، کلاسهامون تزئین شده بود برای 22 بهمن، موقع برگشتن منتظر شدم همه بچه ها برن منم یه شرشره از دیوار کندم و بردم خونه آخه برقش خیلی چشمو گرفته بود و برای من که در عمرم تولد ندیده بودم خیلی جالب بود :cry:
چشمتون روز بد نبینه همینکه وارد خونه شدم مامانم گفت: پولی که بابا بزرگت داده بده می خوام واست یه چیزی بخرم (البته منظورش واسه خونه یه چیزی بخرم بوده) منم گفتم که همه پولو خرج کردم، خلاصش که کلی دعوا کرد منو، منم به خاطر اینکه اجرم کم نشه هیچی به مامانم نگفتم و نگفتم که کمک به جبهه کردم :cry: بابا که اومد تازه برنامه شروع شد. شکنجه من برای اینکه اعتراف بگیرند ازم، (بابام خیلی سخت گیر بود مامانم هم که همه دق دلی اش رو سر ما در می آورد)
ولی من انگار نه انگار هیچی نمی گفتم و این اونها رو بیشتر برای زدن من تحریک می کرد. دست آخر خواهرم گفت که بهناز شرشره خریده :( به خیال خودش میخواست من رو حمایت کنه.
همینکه بابام و مامانم این رو شنیدن بیشتر کتکم زدن که رفتی آشغال خریدی که چی بشه :confused:
بهناز دیگه نتونست دوام بیاره و زیر شکنجه اعتراف کرد، و اجر کارش از بین رفت :eek:

یادمه فرداش تو کلاس شایعه شد که بهناز تصادف کرده که اینجوری سر و صورتش زخمی شده :razz:

design_ap2007
2009/1/06, 12:01 PM
هوا سرد بود و سرماش توی روحت زوزه می کشید و هیچ کس هم تا اون دور دورها دیده
نمی شد - همین جوری که از اون دور ها شهر تهرون رو می دیدم با خودم فکر می کردم
کی این روزهای سرد بالای برجک تموم می شه و من می رم وسط اون شهر سیاه بی خیال سربازی زندگی ام رو شروع می کنم و حالا از اون روز سرد برجک 15 سال می گذره و من هنوز نتونستم زندگی ام رو اون طور که می خواستم شروع کنم
بعضی وقتها با خودم فکر می کنم ای کاش می شد یک برجک پیدا می کردم و می رفتم بالاش و تو یک روز سردی دیگه یک طور دیگه فکر می کردم
از روزهای سرد و سخت زندگی ات خوب تر از روزهای آسایش بهره ببر که به قول یک رهگذر
که یک شب از زیر اون برجک کذائی گذشت تو اون شب سرد که اسلحه از سرما به دستم چسبیده بود

هیچ شیشه ای و هیچ آدمی بدون تراش جواهر نمی شه
رو برجک زندگی تو شهر سیاه می بینمت

gordafarin
2009/1/08, 02:43 AM
سلام!
بهترين دوران زندگي من برميگرده به بخش كودكيم خيلي از خواستگاه هاي امروزي و شخصيت من مال اون دورانه ...
كودكي من تو يك خونه بزرگ شروع شد و همونجا ام تموم شد!
بهترين دوستانم سگ و گربه و پرنده هاي شكاري بودن كه از شهرستاناي اطراف دوستاي بابام برامون مياوردن چون خونه بزرگ بود سگ نگه ميداشتيم براي نگهباني!
چون هميشه سگمو دوستم ميدونستم ميخواستم تو خونه ام باهام باشه ولي بابام نميذاشت :cry:منم از پنجره اتاقم مياوردشون تو خونه:whistle: ديگه سگا ام براشون طبيعي شده بود بعضي وقتا ميومدم تو اتاق ميديدم از پنجره اومده رو تختم خوابيده !
ولي عمق فاجعه! وقتي بود كه دوتاسگ همزمان داشتيم چون هردو رو مياوردم ولي وقتي بابام خونه بود يواشكي نوبتي مياوردمشون سگا ام تربيت شده بودن!چون وقتي بابارو ميديدن ميپريدن تو ي سوراخي زير تختي جايي:Ph34r: چون ميدونستن الانه كه با ي تيپو شوت بشن تو حيات حواسشون جمع بود.
ته حيات يك جايي بود حالت لونه داشت اونجا پرنده هارو نگه ميداشتيم يك بار يك عقاب و شاهين و باهم گذاشتيم اون تو سر غذا دعواشون شده بود و عقاب پوست سر شاهينرو كنده بود(اولين عقابمون مرحوم! تورنادوبود كه چون خيلي دوسش داشتيم تو حموم نگرش ميداشتيم و هروقت مامان بزرگم ميومد خونمون كه چندروز وايسته يادش ميرفت تو حمومه درو باز ميكرد فوش و طبق معمول ميكشيد به من:w00: )ادامه جريان
من قشنگ استخون سرش و ميديدم فك كنم مغزشم تحليل رفته بود چون يهو غش ميكرد ميفتاد!حالا غذا چي ميخوردن؟جيگر و...ولي بيشتر براشون يا كريم و گنجشك ميزديم:redface: يك تفنگ بادي كاليبر4.5 داشتيم هنوزم دارمش الان روبه روي منه تكيه دادمش به ديوار ...خوب داشتم ميگفتم من چون زور بازو نداشتم بابام تير مينداخت من ميرفتم پرنده روبر ميداشتم بعد ميديدم هنوز زندست خودم و ميرسوندم به نزديكترين ديوار محل عمليات!سر بي زبون و ميزدم تو ديوار تا بميره:w22: اين جور موقع ها داداشم جيغ ميزد در ميرفت اخه خيلي بد ميزدم بعضي وقتا از شدت قدرت دست بنده:D سر بيچاره له ميشد اخه مگه سر گنجشك چقدره؟نحيفه ديگه:cry:
بابام ارزو داشته اولين بچش پسر باشه كه از خوش شانسيش من به دنبا اومدم از همون موقع ام همه كارايي كه ميگن!بايد پسر خونه انجام بده رو دوش منه از جمله همين زدن تيرخلاص!(كوبوندن سر پرنده به ديوار!!!)عوض كردن لامپاي توي حيات يكي دوتا كه نبود:(و...

من اون خونه خيلي خاطره دارم ...يادش بخير
عكس دوران بچگي(با موبايل از رو البوم گرفتم هنوز علم به ما نرسيده):w12:

http://irapic.com/thumbs/1231412923.jpg[/URL (http://[URL]http://irapic.com/view/DSC00213.JPG-42914.html)]

tebyan
2009/1/08, 03:02 AM
زندگی نامت چقدر شبیه زندگی آواتارته(از لحاظ دل)

nasimkhordad
2009/1/19, 03:00 PM
سیزده به در بود رفتیم بیرون شهر رفتیم تو باغ یکی از دوستای بابام( خیلی باغشون بزرگ بود و پر از درختای جور واجور البته همشون درخت میوه بود اونا به غیر از کشاورزی دامداری هم داشتند) .:w34: بعد از خوش و بش بابا اینا من با بچه های دوست بابام رفتم بازی البته منو و خواهر زاده هام :w42:..... هینطور که داشتیم بازی میکردیم من یهویی چشمم افتاد به یه الاغی که داشت واسه خودش گردش میکرد .... به بچه ها گفتم بدویید بریم بگیریمش و سوارش بشیم ... گردانی به این الاغ بیچاره حمله کردیمو گرفتیمش:w05: ... طفلی تو چشماش خوندیم که اگه حمله هم نمیکردین من وایمیستادم .... قرار شد نوبتی سوارش بشیم .....پسرا گفتن اول ما سوار میشیم بعد دخترا ... اونا سوار شدنو و پسر دوستمونم (حامد)حواسش بود که نخورن زمین ........ حالا نوبت ما دخترا شده بود ما 4 تا بودیم همهمون با هم سوار الاغ بیچاره شدیم:w01: البته قابل ذکره که هم ما کوچولو بودیمو جامون میش:w16:د ...... سوار شدیمو حامد افسار الاغ رو گرفته بود و آروم آروم میبرد .به به چه کیفی داشت:whistle: ....تو این حال بودیم که نفهمدم چی شد ولی یهو الاغه شروع کرد به دویدن ما رو بگو ترسیده بودیم چه جوووووووووور :weirdsmiley:مخصوصا من که نفر آخری بودم اون الاغه هم همینطور داشت میدویی منم از ترس وقتی داشت از زیر درختا رد میشد دستم بالا بردمو شاخه درختو گرفتم ..... شاخه درختو گرفتن همانا و معلق موندن من تو هوا هم همانا بعدم که شاخه شکست محکم خوردم زمین همه اونا رو یادشون رفت که سوار الاغ بودن و زودی اومدن بالا سر من خیلی حالم بد بود پام بدجوری درد گرفته بود و باد کرده بود منم که خیلی ترسیده بودم گریه میکردم:crying::crying:..... سرمو که چرخوندم به پشت سرم دیدم خواهر زادم ( هادی ) دستشو گذاشته رو دلشو حالا نخند و کی بخند :w07:انگاری که کار خودش بود منم که حرصم گرفته بود:w06::exclaim: با گریه گفتم کار اون بوده که الاغه دوییده ... آخیش حالشو گرفتم :w15::w12:چون باباش یه کتک حسابی بهش زد:neutral: و حسابی دعواش کرد ..... اون روز مجبور شدیم بیایم بیمارستان و سیزده به درمون خراب شد:crying2:
ولی بعدا فهمیدم که درست حدس زده بودم کار خودش بود دم الاغ بیچاره رو کشیده بود اونم ترسیده بودو فرار کرده بود

solar flare
2009/1/19, 03:06 PM
اكرم دختر داييم بود
ما هم سن بوديم اون فقط 5 ماه از من كوچيكتر بود
بين نوه هاي پدر بزرگم از رده دوم من از همه بزرگتر بودم
رده اولي ها بزرگ بودن
انگار وسط يه چند سال هيچ نوه اي تو خونواده پدر بزرگم پا نذاشته بود
من هميشه به اون رده دومي ها زور ميگفتم كه شما بايد به حرف من گوش كنيد
همه ما تو خونه بابا بزرگم زندگي ميكرديم يه خونه از اون خونه قديميا كه بابابزرگم بزرگ خاندان به همه بچه هاش ميرسيد
از وقتي 5 سالم بود به خاطر جنگ رفتيم پيش اونا
وقتي وضعيت قرمز اعلام ميكرد ما همه جمع ميشديم يه جا
كلاس اول و دوم هم اونجا خوندم
من شبيه پسرا بودم با پسر داييم و پسر خاله هام گل كوچيك بازي ميكرديم
اكرم طفلي هميشه بهم ميگفت بيا خاله بازي اما من محلش نميذاشتم
ما بزرگ شديم
اكرم ميگفت دوست داره دكتر بشه
دبيرستان كه بوديم من رياضي خوندم و اون تجربي چون ميخواست دكتر بشه
تابستون 76 بود علي پر دايي كوچيكم چند روز بود به دنيا اومده بود
ما دور هم جمع بوديم اكرم يواشكي دم گوشم گفت دستم درد ميكنه
من يه نگاه بهش كردم
اون خيلي خوش گل بود رنگ موهاش و چشماش رنگ شب بود سياه سياه
موهاش خيلي خوشگل بود
پرسيدم چرا دستت درد ميكنه گفت نميدونم
يه هفته بعد تو حياط خونه خودمون عصر نشسته بوديم هك برادرم اومد خونه و به مامانم گفت اكرم حالش خوب نيست
رفتيم ديدنش
داييم گريه كرده بود
دكتر به داييم گفته بود استخوان ساق دست اكرم سياه شده بايد جراحي بشه
همون هفته اكرمو بردن تهران واسه معالجه
خيلي دير برگشتن
وقتي ديدم باورم نميشد
دوست دوران بچگيم به چه روزي افتاده بود
شيمي درماني شده بود
دكترا ميگفتن سرطان استخواني داره
6 ماه همون طوري بود
ميرفتم پيشش كه حوصله اش سر نره
بعد 6 ماه بازم رفت تهران اينبار بدون دست برگشت
واي خداي من اون اكرمي كه اون قدر خوشگل بود تبديل به يه جنازه شده بود
ديگه تحمل ديدنشو نداشتم
كم ميرفتم پيشش اخه جيگرم آتيش ميگرفت
شهريور 1377
من بهترين دوست دوران كودكيم اكرم رو از دست دادم
هنوز هم يادآوري اون روزا برام حس عجيبي ميده
هنوزم بعضي وقتا كه دلم واسه بچگي هام تنگ ميشه شب مياد تو خوابم
اخه ما با هم خيلي دوست بوديم:cry:

robeli
2009/1/24, 06:52 PM
این متن که میخوانید یک خاطره است و درس عبرتی برای پسران قلدر خانه !!:evil:

تعطیلات تابستون بود.پسر عموم که هنوز به سن مدرسه هم نرسیده بود هر روز صبح تشریف میاورد خونه ما،شونصد تا هم گیم با خودش میاورد.اسمش بابکه.
اون تابستون بابام واسه من و داداش کوچیکم مجید سگا خریده بود.داداش بزرگم که 4سال از من بزرگتره هی به من و مجید زور میگفت.
یه روز حدود ساعت 11 صبح بود که من و مجید و بابک داشتیم سگا بازی میکردیم.شورش در شهر مرحله 4.:w31:نگو داداش بزرگم از پایین پله ها مجید رو صدا میکنه.ما هم که غرق بازی بودیم صداشو نشنیده بودیم.تا این که دیدیم مثل:w08: میر غضب وایساده بالای سرمون.با یه اشاره مجید رو دعوت کرد اتاق پذیرایی:w00: و با یه کتک مشتی ازش پذیرایی کرد،من هم مشغول تماشای این صحنه دلخراش بودم اما جرات نمیکردم نزدیک بشم.:w45:
برگشتم که تو اتاق دیدم بابک یه جورایی شده.(فکر میکنم یاد خودش افتاده بود):exclaim:طفلکی دستشو گذاشته بود رو پیشونیش و تو اتاق تند تند راه میرفت و دنبال راه چاره بود:wallbash:.دقیقاً مثل فیلما شده بود.
با سرعت اومد پیش من و گفت:یه چیز نوک تیز میخوام،مداد نه، نه ... خودکار،محکم باشه.
منم که میدونستم واسه چی میخواد زود آوردم و تقدیمش کردم.:w07:
با حداکثر سرعت حمله کرد به داداشم و با خودکار همه جاشو سوراخ سوراخ کرد : سر، صورت ، دست،شکم...... هر جایی که دم دستش بود با خودکار سوراخ میکرد،داداش قلدر من هم که شوکه شده بود نتونست از خودش دفاع کنه و تا آخرین لحظه ضربات خودکار رو تحمل کرد.اما بابک خان هنوز دلش خنک نشده بود.یه لباس ورزشی پوشیده بود که سر زیپش یه حلقه محکم داشت.لباس و در آورد و با اون حلقه دوباره قلدر محل رو مورد لطف و مرحمت قرار داد.:w43::w43:خودشم فقط سرشو نشانه میگرفت.:w43::w43:مجید هم که نفسی تازه کرده بود به کمک بابک اومد و دوتایی دلی از عزا در آوردند.:neutral::neutral:
منم که انگار قند تو دلم آب میشد :w42::w17::w15:همچنان از لای در این صحنه تاریخی و به یاد ماندنی رو تماشا میکردم.

اون روز آخرین روز قلدی بعضیا بود.

متالیک
2009/1/30, 03:59 PM
من فقط یه عکس می زارم!

http://i37.tinypic.com/35d7o7m.jpg

توی تینی پیک آپلود شده اگه نمی بینید برای سرویس دهنده ی شما فیلیه!!

Saeed_askari
2009/1/30, 04:24 PM
مث فیلمهای کابوی شدی :D
خیلی عکس قشنگیه

Sharif_
2009/1/30, 04:28 PM
من فقط یه عکس می زارم!

http://i37.tinypic.com/35d7o7m.jpg

توی تینی پیک آپلود شده اگه نمی بینید برای سرویس دهنده ی شما فیلیه!!
چه خونسرد:d

behnaz_arch
2009/1/30, 04:32 PM
:cry::cry::cry: من عکس ندیدم، حالا چی میشد تو تینی پیک آپلود نمی کردی؟؟؟

ARAMESH
2009/1/30, 04:36 PM
http://ufile.info/up/files/8kkmvz1j762c3wm7a4bw.jpg
با اجازه ی متالیک.

yunesnazari
2009/1/30, 04:38 PM
متالیک قهرمان دوران کودکی قشنگی داشتی

yunesnazari
2009/1/30, 04:54 PM
سلام
یکی از بهترین روزهای دوران کودکی من روز اول مدرسه بود آخه تا قبل از آن روز پدر و مادرم به من اجازه بیرون رفتن از خونه را نمی دادن :cry:
من همیشه بازی بچه هایی که تو کوچه بودن را از پشت پنجره میدیدم منم دلم می حواست فوتبال بازی کنم:(
بالاخره روز اول مدرسه شد پسر عموم که هم سن من بود (ولی برخلاف من همیشه تو کوچه بازی می کرد) تا زنگ خونه ماروزد من منتظر آماده شدن مادرم نشودمو دویدم تو کوچه اونم که دیده بود من درحال دویدنم فهمید قضیه چیه و دوتایی تا انتهای کوچه خودمون دویدیم
مدرسمونم همونجا بود دم در مدرسه برگشتیم وپشت سرمونو نگاه کردیم دیدم که مادرم تو کوچه داره دنبالم می گرده از ترس دویدم تو مدرسه:eek:
خیلی خوش گذشت ولی وقتی برگشتم خونه مادرم کلی دوام کرد ولی وقتی بابام شنید چیکار کردم کلی خندید از فردای اون روز دیگه نهایی می رفتم مدرسه و میومدم خونه

behnaz_arch
2009/1/30, 04:58 PM
http://ufile.info/up/files/8kkmvz1j762c3wm7a4bw.jpg
با اجازه ی متالیک.

مرسی آرامش جان، تشکر ندارم:(

متالیک
2009/1/30, 05:56 PM
متالیک قهرمان دوران کودکی قشنگی داشتی

من دوران کودکیمو می خوام!! :crying2:

robeli
2009/1/30, 07:55 PM
من فقط یه عکس می زارم!

http://i37.tinypic.com/35d7o7m.jpg

توی تینی پیک آپلود شده اگه نمی بینید برای سرویس دهنده ی شما فیلیه!!

آقای اسب سوار انگاری تو این عکس زیادم بچه نیستی! :biggrin: بچه هم سوار اسب میشه آخه.
کی موتور بچه گونه یادشه؟قرمز بودن به شکل اسب؟

Schneider
2009/1/30, 10:10 PM
من فقط یه عکس می زارم!

http://i37.tinypic.com/35d7o7m.jpg

توی تینی پیک آپلود شده اگه نمی بینید برای سرویس دهنده ی شما فیلیه!!

من میدونم چرا خونسرده :D
چون اسبه از صاحابش فرمون میگیره.....پس هیجانی در تک چرخ زدن اسبه نیست :D
یعنی اسبه برای عکس گرفتن این تیپی نون بش میدن بخوره :w15:
ولی ایول!
عکسه خاطره سازیه ;)

گلابتون
2009/1/31, 02:21 PM
http://ufile.info/up/files/8kkmvz1j762c3wm7a4bw.jpg
با اجازه ی متالیک.


ممنونم آرامش جون بلکه تو به فکر ما باشی...این متالیک که واسه ما ناز میاره...:cry:

متالیک خیلی احساس آرامش داری ...میدونی واسه خاطر اون کلاهته...:w01:

یاکاموز
2009/1/31, 07:24 PM
منم دقیقا یه همچین عکسی دارم منتها اسبی که من سوارشم سفیده و آرامشی که تو چهر ه ی ایشون هستو ندارم و در حاله جیغ کشیدنم به خدا کم مونده بود از پشت اسبه بیفتم اگه می دونستم که اون همه میره بالا عمرا اگه سوار می شدم هنوزم که هنوزه وقتی یادش میفتم تنم می لرزه.من اون موقع 12 سالم بود توی هارونیه اون عکسو انداختم حالا اگه تونستم اسکنش کنم واستون می زارم:w30:

FZ.H
2009/5/03, 12:41 AM
دوست ندارم کودکیم بر گرده.کودکی من با درد و نفرت گذشته.خوشحالم که گذشته.

salahshur
2009/5/03, 09:38 PM
دوستان گلی که اینجا مطلب میذارند باید عکس و خاطره همراه هم باشند.موفق باشید;):gol:
رییس من؟
دیگه رییس جون شرمنده من اینا رو قبلن نوشته بودم همین جوری میذارم
Tuye 2,3 salegi ye takht dashtam ke doresh hesar dasht.ye komod ziresh dasht ke lebasam tush bud.intor ke migan harki miyumad tu otagh man dast mikrdam az zir lebas dar miyovordam be un partab mikardam:D.divre kenare takhtamo ba angosht goad karde budam .yadame ye bar bra mamanam ye zir paee gerefte budam ,bad mikhastam beram football ba bache ha.hey migoftam maman zood bash ,maman zood bash,mikham beram, hoselam sar raft eynehu tamo jerry yeho zir payer o az zire pa mamanam keshidam v mamanam rahi bimrestn shod.ye bar dige enghadr sheytuni mikardam ke mamanam yeki az kharaye kamar mahi ke bozorg hast ro ghort dad ke tu gelush gir kard ke majbur shod amal kone.mamanam hamishe paye mano be ye ja mibast kea z jelo cheshmash door nabasham ama man kare khodamo mikardam.yadesh bekheyr babam baram ye tofang kharide bud .shiraz budim khune maman bozorgam ke apartemn bud tu 20metri sinama sadi.manno pesar khalam rafte budim tut eras,havij va khiyr mikhordim az saresh ya tahesh be onvane glule estefade mikardim.yadame yebr ye bande khodaee ro 2bar zadim ke bar gasht koli fosh dad :D.yadame ye bar khaharm mano bord naranjo toranj ,bastani makhsus behem dad 200 toman.ghadima cheghadr mardom tu ye in bolvar sare 20 metri ruberu shabchare mishestan.un moghe ha yadame ke tu prk 3 bache ha pul mizashtan ruye ham 5 toman ,5toman miraftim 2 ta 3 ta toop pelastiki mikharidim football mizadim,che zood barkhi az ghavanin ejtame ro yad gereftim.yadame babam ke mirft masjed man miraftam ba tabo sorsore kenar masjed bazi mikardam.bad babam migoft berim dige migoftan na man nemiyam,migoft biya berim bart bastani mikhram ,migoftam na nemikhm man nemiyam.:D,hame bache ke budim miyumadan bahamun aks migereftan .az un bache gi tu raghs 1 yek budam.number 1 majales.yebar raftam mhde kudak ba amam nemidunam chi shod gerye krdam.
Ahhhhhhhhhhhhhhh ye chize khafan yadam umad. Yadesh bekhyer ye docharkhe dashtam ba yeki az bache ha be esm hasan amir parast raftim newside ro kamel charkh zadim.ye 2 sati tul keshid.hala ma hamash faghat tu kuche khodemun va kenr masjed ro mishnakhtim.kheyli hal dadYadame yeruz babam az sre kar ke miyumad ba khodesh ATARI ovord.akh ke che hali midad un moghe ha.
Havapeymaye Atari ba zir daryayiIna .hame male ghabl az dabestan bud
http://ufile.info/up/files/hc8vw41hc5v7ixmcpf4y.jpg
این ماله شروع مدارس هست
شاد باشید

zadshafagh
2009/5/04, 12:00 AM
تو بچه گیهام خیلی شیطون بودم .یادمه یه بار 4 - 5 ساله بودم یکی از دوستای بابام با هام شوخی کرد زدم تو گوشش،از اون به بعد دیگه با من شوخی نکرد....
http://www.iran-eng.com/picture.php?albumid=884&pictureid=2522
http://www.iran-eng.com/album.php?albumid=884&pictureid=2522
خیلی دوست دارم برگردم به اون دوران و خیلی چیزا رو یاد نگیرم .اصلا بزرگ نشم همون جور بمونم و نسبت به زندگی بی تفاوت باشم.و به قولی((کاش کودک بودیم تمام غم مان شکستن نوک مداد مان بود))

اصلا کاش زندگی دنده عقب داشت

pink lotus
2010/3/17, 06:43 PM
:cry:من دیر رسیدم؟:crying2:
دیگه کسی خاطره ای نداره چرا؟:crying:
حالا من یکی کی می نویسم شاید شما هم باز یادتون بیاد که یه روز کودک بودین و کوچک:child:
من بچگی هام به خاطر شغل بابام ایران نبودم ولی وقتی بعد 8 سال برگشتم گل کاشتم اونم چه گلی؟؟:whistle:
اون موقع ها همیشه از طرف سازمان پزشکی یه سری انترن سال آخری هر چند وقت یه بار می اومدند واسه معاینه بچه ها.یادمه پاییز بود و منم سرمای سختی خورده بودم یه دکتر خیلی جوون اون روز اومده بود همه رو یکی یکی معاینه می کرد واااااااااااااااااااااااا ای اون پسر زیبا ترین و مهربونترین پسری بود که من تا حالا دیدم.
هنوزم که هنوزه وقتی می خوام این خاطره رو واسه کسی تعریف کنم قلبم مالامال از احساس میشه.:w40::w34:
یادمه نوبت من که شد ازم پرسید:مریض شدی؟جاییت درد می کنه؟منم که هم گلو درد داشتم هم رگ گردنم تند میزد گفتم:آره قلبم درد میآد.اونم خندید و گفت:خوب حالا قلبت کجاست؟منم گلوم و نشون دادم و گفتم ایناهاش.:w25::w15:
خلاصه همه کلی بهم خندیدند منم زود بهم برخورد و زدم زیر گریه.اون پسر بغلم کرد منو نشوند رو پاهاش کلی واسم قصه گفت و حرف زد.کلی ازش حوشم اومد دیگه گلو دردم رو فراموش کردم حتی وقتی معلمم می خواست منو ببره کلاس نمی رفتم.:w05:
به هر صورت من با کلی شوق و آرزو رفتم خونه به مامانم گفتم من عاشق شدم می خوام ازدواج کنم :w38:وای فکر کن البته مامانم خیلی باهام خوب برخورد کرد:w24: ولی من نمی خواستم از فکرکردن بهش دست بردارم:w19: اونم منو خیلی دوست داشت البته به چشم بچش:w02:.همش میاومد منو میبرد پارک واسم جایزه می خرید :w12:و ...تا اینکه بعد امتحانات آخر سال ما دوباره رفتیم سفر.:w04:
من موندم و یه عشق نافرجام:w09:
آخی بیچاره منه اون موقع:w22:

mehdix622
2010/4/21, 10:16 PM
:cry:من دیر رسیدم؟:crying2:
دیگه کسی خاطره ای نداره چرا؟:crying:
حالا من یکی کی می نویسم شاید شما هم باز یادتون بیاد که یه روز کودک بودین و کوچک:child:
من بچگی هام به خاطر شغل بابام ایران نبودم ولی وقتی بعد 8 سال برگشتم گل کاشتم اونم چه گلی؟؟:whistle:
اون موقع ها همیشه از طرف سازمان پزشکی یه سری انترن سال آخری هر چند وقت یه بار می اومدند واسه معاینه بچه ها.یادمه پاییز بود و منم سرمای سختی خورده بودم یه دکتر خیلی جوون اون روز اومده بود همه رو یکی یکی معاینه می کرد واااااااااااااااااااااااا ای اون پسر زیبا ترین و مهربونترین پسری بود که من تا حالا دیدم.
هنوزم که هنوزه وقتی می خوام این خاطره رو واسه کسی تعریف کنم قلبم مالامال از احساس میشه.:w40::w34:
یادمه نوبت من که شد ازم پرسید:مریض شدی؟جاییت درد می کنه؟منم که هم گلو درد داشتم هم رگ گردنم تند میزد گفتم:آره قلبم درد میآد.اونم خندید و گفت:خوب حالا قلبت کجاست؟منم گلوم و نشون دادم و گفتم ایناهاش.:w25::w15:
خلاصه همه کلی بهم خندیدند منم زود بهم برخورد و زدم زیر گریه.اون پسر بغلم کرد منو نشوند رو پاهاش کلی واسم قصه گفت و حرف زد.کلی ازش حوشم اومد دیگه گلو دردم رو فراموش کردم حتی وقتی معلمم می خواست منو ببره کلاس نمی رفتم.:w05:
به هر صورت من با کلی شوق و آرزو رفتم خونه به مامانم گفتم من عاشق شدم می خوام ازدواج کنم :w38:وای فکر کن البته مامانم خیلی باهام خوب برخورد کرد:w24: ولی من نمی خواستم از فکرکردن بهش دست بردارم:w19: اونم منو خیلی دوست داشت البته به چشم بچش:w02:.همش میاومد منو میبرد پارک واسم جایزه می خرید :w12:و ...تا اینکه بعد امتحانات آخر سال ما دوباره رفتیم سفر.:w04:
من موندم و یه عشق نافرجام:w09:
آخی بیچاره منه اون موقع:w22:



ای کاش به دنیا نمی امدیم
اگر اومدیو همیشه بچه میموندیم
اگر بچه نموندیم .............
ولش کن فلسفه رو
دوران کودکی یه من پر از خاطرات تلخ و شیرینه ولی مادر بزرگ مرحومم رو هیچ وقت فراموشش نمیکنم
آذری ها ؟ شهریار یه شعری داره به اسم خان ننه هر وقت به یادم بیافته اون رو گوش میدم شنیدید

sh85
2011/7/05, 03:19 PM
خاطرات بچگی من معمولا سوژه بسیار مناسبی بود و هست برای خنده سایرین
چرا که از شرارتی فرو گذار نبودم
در عین کوچکی و ریزی از هیچ شری و هیچ کار نکرده ای ابا نداشتم
خاطراتی که یادآوریش برام شیرینه ، حتی تلخ ترین هاش
اهمیشه به عقب که بر می گردم ، می بینم چقدر همونی هستم که بودم ، فقط اندازه ها عوض شده
ولی همین اندازه ها دنیا را به حدی برای آدم عوض می کنه که گاهی آرزوی بازگشت به قبل خواسته نا به جایی نیست
در همون بدو ورود به این دنیا باز هم شب را انتخاب کردم و نگذاشتم شب تا صبح ، خواب به چشمان مادر بیاد، که بالاخره به دلیل خرابی اوضاع و تمایل زیاد من به ورود به دنیا ، بدون حضور دکتر ساعت 5 صبح اول مهر مجوز من را برای ورود به دنیا صادر کردن تا به شیفت صبح مدرسه برسم و یه وقت این نبوغ بشریت ، لحظه ای از علم قافل نشه
(اگر حوصلم شد ادامش را می نویسم).

BIGHAM
2011/7/06, 05:20 AM
پیش دبستانی بودم یک ساختمون قدیمی ورود به حیاط. با این که ورود به حیاط بود ولی حیاطش پایین بود در رو که باز می کردی باید چند تا پله می رفتی پایین. اون موقع نمی تونستم بشمرم. شاید هم می تونستم ولی معنیش رو نمی دونستم که 5 تا جقدره و 10 تا چقدر. فقط یادمه پله ها زیاد بود و من هم یک کمی می ترسیدم.(چند سال پیش دوباره اتفاقی اون پیش دبستانی رو دوباره دیدم همه اش 4 تا پله داشت) یک روز بهاری بود نشسته بودیم سرکلاس و خمیر بازی می کردیم. صدای آژیر بلند شد. همهمه ولوله شد. علتش رو نمی دونستیم. بچه ها از سرو کول هم بالا می رفتند. من هم چپیدم زیر یک میز. اینور و اونور رو می پاییدم. شاید هم داشتم خمیر بازی می کردم. یک صدای بلند و در ادامه صدای کشدار (بعدا فهمیدم صدای ریزش ساختمون بوده) اومد اینبار معلم ها بیشتر داد و بیداد می کردند. انگار اونها می دونستند چی شده. نیم ساعت بعد مامان با گریه و دلهره اومد و من رو پیدا کرد و از پله های حیاط رفتیم بالا اون آخرین باری بود که پله ای پیش دبستانی رو (که اونموقع کودکستان می گفتند بالا می رفتم). تا چند ماه تعطیل بود بعد هم که سال تحصیلی تموم شده بود. بعد از اون روز چند ماه از بهترین روزهای من (بدترین روزهای بزرگترها) شروع شد به خاطر جنگ با خانواده عمو تو یک خونه باغ بیرون شهر زندگی می کردیم از ته دل می گم شیرین ترین روزهای زندگیم بود. ...

nice_Alice
2012/1/12, 10:50 PM
اطلاعات لطفا!

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی درخاطرم مانده.
قدمن کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هروقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم. بعداز مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کندکه همه چیز را میداند. اسم این موجود اطلاعات لطفا بود و به همه سوالها پاسخ میداد. ساعت درست را میدانست و شماره تلفن هرکسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود.رفته بودم درزیرزمین وبا وسایل نجاری بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم .دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی درخانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم وهمینطور که میمکیدمش دورخانه راه می رفتم.تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد!فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالا ی سرم بود گفتم:اطلاعات لطفا.صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح وآرام در گوشم گفت:اطلاعات. انگشتم درد گرفته ....حالا یکی بود که حرفهایم رابشنود ؛اشکهایم سرازیر شد.پرسید مامانت کجاست؟ گفتم که هیچکس خانه نیست.پرسید خونریزی داری؟ جواب دادم:نه،با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم. پرسید:دستت به جایخی می رسد؟گفتم که می توانم درش را باز کنم. صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
یک روز دیگر به اطلاعات لطفا زنگ زدم. صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت:اطلاعات. پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟و او جوابم را دادبعداز آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
سوال های جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوال های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد .او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم .او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند.ولی من راضی نشدم. پرسیدم :چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه ی قفس تبدیل میشوند؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید،چون که گفت:عزیزم همیشه به خاطرداشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی نه ساله شدم از آن شهرکوچک رفتیم ....دلم خیلی برای دوستم تنگ شد اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیواربود و من حتی به فکرم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم؛خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم . در لحظاتی از عمرم که باشک و دودلی و هراس درگیر می شدم ؛یادم می امد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که اطلاعات لطفا چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسربچه میکرد.
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم:اطلاعات لطفا!
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش،پاسخ داد :اطلاعات!
ناخودآگاه گفتم:میشود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟!
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت: فکر میکنم حالا انگشتت خوب شده.
خندیدمو گفتم:پس خودت هستی،می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت:توهم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟هیچ وقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم به او گفتم: که در این مدت چقدر به فکرش بودم و پرسیدم آیا می توانم هربارکه به اینجا می آیم با او تماس بگیرم. گفت:لطفا این کار را بکن؛بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
3ماه بعدمن دوباره به ان شهر رفتم. یک صدای ناآشنا پاسخ داد:اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . پرسید:شما دوستش هستید؟ گفتم بله یک دوست بسیار قدیمی!
گفت:متاسفم،ماری مدتی نیمه وقت کار میکرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت:صبرکنید،ماری برای شما پیغامی گذاشته...یادداشتش کرد که اگر شما تماس گرفتیدبرایتان بخوانم،بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند:" به او بگو دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند........"

http://blogfa.com/images/smileys/03.gifیادش بخیر بچگی هامون بعضی اوقات پیش میومد که نمی تونستیم خیلی از حرفهامون رو به پدرومادر خودمون بگیم؛ خیلی از سوالهای ذهنمون رو نمی دونستیم چه طوربا بزرگترهامون درمیون بگذاریم.
این داستان بالا منو برد به دوران بچگی و نوجوونیم...روزهایی که بعضی اوقات یهو احساس تنهایی عجیبی میکردم و دوس داشتم با یکی غیراز مامانو بابام و اطرافیان صحبت کنم و سوالهایی که تو ذهنم بودرو ازش بپرسم یکی که درکم کنه و خیلی مهربون وصبوربه حرفام گوش کنه!
این شخصیت "اطلاعات لطفا" بالا منوبه یاد معلم اول راهنماییم انداخت؛ معلم دلسوزو و مهربونی بود ؛خیلی با بچه ها صمیمی بود و به همه ی بچه های کلاس می رسید...موقع شروع کلاس هم قبل از اینکه شروع به درس دادن بکنه یه مقدار با بچه ها خوش و بش میکرد حاله همه رو میپرسید و صحبت خارج از درس میکرد چون اون موقع بچه ها تو دوران نوجوونی بودن و به اینجور روابط خارج از بحثوکلاس نیاز بود!
من که خیلی از این صحبتاش خوشم میومد(بقیه بچه ها هم همینطور!)
یه روز که توخودم بودم و ذهنم مشغول بود بعد کلاس گفت:وایستا کارت دارم...وقتی همه ی بچه ها رفتن اومد جلوم نشست، خواست که باهم صحبت کنیم؛ من اونجا فقط به حرفاش گوش می دادم و نگاش میکردم چیزی راجع به خودم نگفتم.
ولی وقتی اومدم خونه شب 2تا برگه ی A4برداشتم هرچی تودلم بود واسش نوشتم! فرداش رفتم سر کلاسی که درس داشت و نامه ای که نوشتمو بهش دادم و سریع دررفتم!
از اون روز دیگه رابطه ی نزدیک ما شروع شد...شد مثله همین "اطلاعات لطفا"!...به همه ی سوالهای ذهنم تاجاییکه میتونست تلاش میکرد پاسخ بده...بعدش هم که تابستون شدو شماره خونمون رو گرفتو هرچند وقت یه بار خودش بهم زنگ میزد منم چندبار تماس گرفتم و صحبت کردیم...
سال بعدش دیگه مدرسه ی ما نبود یه ناحیه ی دیگه منتقل شده بود/ دخترعموم توی اون مدرسه ای که معلمم منتقل شده بود ثبت نام کرده بود/وسط های سال از دختر عموم راجع به معلمم پرسیدم؛ متاسفانه گفت:پدرش که جانباز شیمیایی بود فوت کرده و خودش هم که حامله بوده بچه اش سقط شده...من خیلی ناراحت شدم خیلی ....معلمم همیشه سر کلاس از پدرش و خوبیاش میگفت و اینکه چقدر به پدرش وابسته است/ یه دونه پسر هم بیشتر نداشت و آرزوش بود که صاحب یه دختر:gol: بشه...................

سعید پلیمر
2012/4/26, 02:16 AM
این تاپیک مال کساییکه سنشون خیلی بالاست؟ نمیدونم دیگه من 22 سالمه منم خاطره هامو مینویسم
من از اون جن ها بودم و بسیار فضول
یادمه بچه بود حدود شش هفت ساله.نمیدونم چکار کرده بودم.بابام عصبانی شد بلندم کرد عین هندونه زدم زمین.دستم شکست.رفتیم گچش گرفتیم.شب اومدم رفتم حموم گچش باز شد!
مدرسه راهنماییمون کنار یه دره بزرگ بود داخل شهر.یه بار یکی از بچه هایی مدرسه راهنمایی چند تا بچه قورباغه اورد ول کرد تو کلاس!
یادمه بچه بودم.یه گلوله(یا همون تیله) تو دهنم بود.یهو رفت پایین.منم با دستپاچگی گفتم زن دایی گلوله رو قورت دادم.چپه شدم و زن داییم زد پشتم تا گلوله در بیاد ولی دیگه فایده نداشت.همون روز از پله پنجم شش فکر کنم نردبون با کمر افتادم زمین!
یه بار رفته بودم رو سقف ماشین یکی از فامیلامون داشتم انگور میکندم.یهو از اون بالا افتادم.با مغز داشتم میخوردم زمین که پاچه شلوارم گیر کرد به دستگیره در ماشین وگرنه.......