PDA

برای دیدن نسخه كامل اینجا را كلیك كنید : حافظ



hami_life
2008/9/24, 07:25 PM
خواجه شمسالدين محمد، حافظ شيرازي، يكي از بزرگترين شاعران نغزگوي ايران و از گويندگان بزرگ جهان است كه در شعرهاي خود «حافظ» تخلص نمودهاست. در غالب مأخذها نام پدرش را بهاءالدين نوشتهاند و ممكن است بهاءالدين _عليالرسم_ لقب او بودهباشد.
محمد گلندام، نخستين جامع ديوان حافظ و دوست و همدرس او، نام و عنوانهاي او را چنين آوردهاست: مولاناالاعظم، المرحومالشهيد، مفخرالعلماء، استاد نحاريرالادباء، شمسالملهوالدين، محمد حافظ شيرازي.
تذكرهنويسان نوشتهاند كه نياكان او از كوهپايه اصفهان بودهاند و نياي او در روزگار حكومت اتابكان سلغري از آن جا به شيراز آمد و در اين شهر متوطن شد. و نيز چنين نوشتهاند كه پدرش «بهاءالدين محمد» بازرگاني ميكرد و مادرش از اهالي كازرون و خانهي ايشان در دروازه كازرون شيراز، واقع بود.
ولادت حافظ در ربع قرن هشتم هجري در شيراز اتفاق افتاد. بعداز مرگ بهاءالدي، پسران او پراكنده شدند ولي شمسالدين محمد كه خردسال بود با مادر خود، در شيراز ماند و روزگار آندو، به تهيدستي ميگذشت تا آنكه عشق به تحصيل كمالات، او را به مكتبخانه كشانيد و به تفصيلي كه در تذكرهي ميخانه آمدهاست، وي چندگاهي ايام را بين كسب معاش و آموختن سواد ميگذرانيدو بعداز آن زندگاني حافظ تغيير كرد و در جرگهي طالبان علم درآمد و مجلسهاي درس عالمان و اديبان زمان را در شيراز درك كرد و به تتبع و تفحص در كتابهاي مهم ديني و ادبي از قبيل: كشاف زمخشري، مطالعالانوار قاضي بيضاوي، مفتاحالعلوم سكاكي و امثال آنها پرداخت.
محمد گلندام، معاصر و جامع ديوانش، او را چندينبار در مجلس درس قوامالدين ابوالبقا، عبداللهبنمحمودبنحسن اصفهاني شيرازي (م772هـ ق.) مشهور به ابنالفقيه نجم، عالم و فقيه بزرگ عهد خود ديده و غزلهاي او را در همان محفل علم و ادب شنيدهاست.
چنانكه از سخن محمد گلندام برميآيد، حافظ در دو رشته از دانشهاي زمان خود، يعني علوم شرعي و علوم ادبي كار ميكرد و چون استاد او، قوامالدين، خود عالم به قراآت سبع بود، طبعاً حافظ نيز در خدمت او به حفظ قرآن با توجه به قرائتهاي چهاردهگانه (از شواذ و غير آن) ممارست ميكرد و خود در شعرهاي خويش چندينبار بدين اشتغال مداوم به كلامالله اشاره نمودهاست:
عشقـت رسد به فرياد ارخود بهسان حـافظ قـرآن ز بـر بخواني با چـارده روايت
يا
صبحخيزي و سلامتطلبي چون حافظ هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم

و به تصريح تذكرهنويسان اتخاذ تخلص «حافظ» نيز از همين اشتغال، نشأت گرفتهاست.
شيراز، در دورهاي كه حافظ تربيت ميشد، اگرچه وضع سياسي آرام و ثابتي نداشت ليكن مركزي بزرگ از مركزهاي علمي و ادبي ايران و جهان اسلامي محسوب ميگرديد و اين نعمت، از تدبير اتابكان سلغري فارس براي شهر سعدي و حافظ فراهمآمدهبود. حافظ در چنين محيطي كه شيراز هنوز مجمع عالمان و اديبان و عارفان و شاعران بزرگ بود،با تربيت علمي و ادبي مييافت و با ذكاوت ذاتي و استعداد فطري و تيزبيني شگفتانگيزي كه داشت، ميراثدار نهضت علمي و فكري خاصي ميشد كه پيشاز او در فارس فراهمآمد و اندكي بعداز او به نفرت گراييد.
حافظ از ميان اميران عهد خود چند تن را در شعرش ستوده و يا به معاشرت و درك صحبت آنها اشاره كردهاست، مانند: ابواسحق اينجو (مقتول به سال 758هـ ق.)، شاهشجاع (م786هـ.ق.)، و شاهمنصور (م795هـ.ق.) و در همانحال با پادشاهان ايلكاني (جلايريان)كه در بغداد حكومت داشتند نيز مرتبط بود و از آن ميان سلطان احمدبنشيخاويس (784-813هـ. ق.) را مدح كرد. از ميان رجال شيراز، از حاجي قوامالدين حسن تمغاچي (م754هـ ق.) در شعرهاي خود ياد كرده و يكجا هم از سلطان غياثالدينبنسلطان سكندر، فرمانرواي بنگال هنگامي كه شهرت شاعرنوازي سلطان محمود دكني (780-799هـ ق.) و وزيرش ميرفيضالله انجو به فارس رسيد، حافظ راغب ديدار دكن گشت و چون پادشاه بهمني هند و وزير او را مشتاق سفر خود به دكن يافت، از شيراز به "هرموز" رفت و در كشتي محمودشاهي كه از دكن آمدهبود، نشست اما پيشاز روانهشدن كشتي، باد مخالف وزيدن گرفت و شاعر كشتي را _ظاهراً بهقصد وداع با بعضي از دوستان در ساحل هرموز، اما در واقع از بيم مخاطرات سفر دريا_ ترك گفت و اين غزل را به ميرفيضالله انجو فرستاد و خود به شيراز رفت:

دمي با غم بهسر بردن جهان يكسر نميارزد به مـي بفروش دلق ما كزين بهتر نميارزد

يكبار حافظ از شيراز به يزد _كه در دست شعبهاي از شاهزادگان آلمظفر بود_ رفت ولي خيلي زود از اقامت در «زندان سكندر» خستهشد و در غزلي بازگشت خود را به فارس بدينگونه آرزو كرد:
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت برتندم و تا ملك سليمان بروم
(هرچند كه عدهاي سبب به يزد رفتن حافظ را تبعيد وي در دوران دوم حكومت شاهشجاع به مدت 22ماه دانستهاند.)
وفات حافظ به سال 792 هجري اتفاق افتاد. تو داراي زن و فرزتدان بود. چندبار در شعرهاي حافظ، به اشاراتي كه به مرگ فرزند خود دارد بازميخوريم و از آنجمله است اين دو بيت:
دلا ديـدي كه آن فـرزانه فـرزند چه ديد اندر خم اين طاق رنگين
بـهجاي لوح سيمين در كنـارش فلك بر سر نهـادش لـوح سيمين
دربارهي عشق او به دختري «شاخنبات»نام، افسانههايي رايج است و بنابر همان داستانها، حافظ آن دختر را به عقد مزاوجت درآورد. گروهي نيز شاخنبات را معشوق معنوي و روحاني، عدهاي نيز شاخنبات را استعارهاي از قريحهي شاعري و گروهي ديگر استعاره از كلك و قلم دانستهاند.)
حافظ مردي بود اديب، عالم به دانشهاي ادبي و شرعي و مطلع از دقيقههاي حكمت و حقيقتهاي عرفان.
استعداد خارقالعادهي فطري او به وي مجال تفكرهاي طولاني، همراه با تخيلهاي بسيار باريك شاعرانه ميداد و او جميع اين موهبتهاي رباني را با ذوق لطيف و كلام دلپذير استادانهي خود درميآميخت و از آن ميان شاهكارهاي بيبديل خود را بهصورت غزلهاي عالي بهوجود ميآورد.
او بهترين غزلهاي مولوي، كمال، سعدي، همام، اوحدي و خواجو، و يا بهترين بيتهاي آنان را مورد استقبال و جوابگويي قرار دادهاست. كلام او در همهي موارد منتخب و برگزيده، و مزين به انواع نزيينهاي مطبوع و مقرون به ذوق و شامل كلماتيست كه هريك با حساب دقيق، انتخاب و بهجاي خود گذارده شدهاست.
تأثر حافظ از شيوهي خواجو، مخصوصاً از غزلهاي «بدايعالجمال»، يعني بخش دوم ديوان خواجو بسيار شديد است، و در بسياري از موردها، واژهها و مصراعها و بيتهاي خواجو را نيز به وام گرفته و با اندك تغييري در غزلهاي خود آوردهاست و اين غيراز استقبالهاي متعددي است كه حافظ از خواجو كردهاست.
در ميان شاعراني كه حافظ از آنها استقبال كرده و يا تأثير پذيرفتهاست، بعداز خواجو، سلمان را بايد نام برد.
علت اين تأثير شديد آن است كه سلمان ساوجي هم مانند خواجو، از معاصران حافظ و از جمله مشاهيري بود كه شاعر شيراز، اشعارش را سرمشق كار خود قرار داد. پاسخها و استقبالهاي حافظ از سعدي و مولوي و ديگر شاعران استاد پيشاز خود، كم نيست، اما ديوان او بهقدري از بيتهاي بلند و غزلهاي عالي و مضمونهاي نو پر است كه اين تقليدها و تأثرها در ميان آنها كم و ناچيز مينمايد.

علاوه براين علو مرتبهي او در تفكرهاي عالي حكمي و عرفاني و قدرتي كه در بيان آنها به فصيحترين و خوشآهنگترين عبارتها داشته، وي را با همهي اين تأثيرپذيريها، در فوق بسياري از شاعران گذشته قرار داده و ديوانش را مقبول خاص و عام ساختهاست.
اين نكته را نبايد فراموش كرد كه عهد حافظ با آخرين مرحلهي تحول زبان و ادبيات فارسي و فرهنگ اسلامي ايران مصادف بود و از اينروي زبان و انديشهي او در مقام مقايسه با استادان پيشاز وي به ما نزديكتر و دلهاي ما با آن مأنوستر است و به اين سبب است كه ما حافظ را زيادتر از شاعران خراسات و عراق درك ميكنيم و سخن او را بيشتر ميپسنديم.
از اختصاصهاي كلام حافظ آن است كه او معنيهاي دقيق عرفاني و حكمي و حاصل تخيلهاي لطيف و تفكرهاي دقيق خود را در موجزترين كلام و روشنترين و صحيحترين آنها بيان كردهاست. او در هر بيت و گاه در هر مصراع، نكتهاي دقيق دارد كه از آن به «مضمون» تعبير ميكنيم. اين شيوهي سخنوري را ، كه البته در شعر فارسي تازه نبود، حافظ تكميلكننده و درآورندهي آن به پسنديدهترين وجه و مطبوعترين صورت است و بعد از او شاعران در پيروي از شيوهي او در آفرينش “نكته”هاي دقيق و ايراد “مضمون”هاي باريك و گنجاندن آنها در موجزترين عبارتها، كه از يك بيت گاه از يك مصراع تجاوز نكند مبالغه نمودند و همين شيوه است كه رفته رفته به شيوع سبك معرف به “هندي” منجر گرديد. نكتهي ديگر در بيان اختصاصهاي شعر حافظ، توجه خاص او است به ايراد صنعتهاي مختلف لفظي و معنوي در بيتهاي خود به نحوي كه كمتر بيتي از شعرهاي او را ميتوان خالي از نقش و نگار صنايع يافت، اما نيرومندي او در استخدام الفاظ و چيره دستياش در به كار بردن صنعتها به حدي است كه “صنعت” در “سهولت” سخن او اثري ندارد، تا بدان جا كه خواننده، در بادي امر متوجه مصنوع بودن سخن حافظ نميشود.
(با اين همه، بلندترين و باشكوهترين مضمون شعر حافظ را بايد در مبارزه با تزوير و رياكاري و كاربرد مفهوم رندي او دانست كه به شعر و انديشهي او جايگاهي ويژه ميدهد.)
حافظ از جمله شاعراني است كه در ايام حيات خود شهرت يافت و به سرعت در دورترين شهرهاي ايران و حتي در ميان پارسيگويان كشورهاي ديگر مقبول سخنشناسان گرديد و خود نيز بر اين امر وقوف داشت.
انديشهي جهان شمول و انسان دوستانهي خواجه به او شهرتي جهاني داده است تا بدان جاكه بسياري از بزرگان انديشه و تفكر و شعر جهان، تحت تأثير او به آفرينش آثاري مانا دست زدند كه از ميان آنان ميتوان به دو انديشمند بزرگ شرق و غرب.، يعني يوهان ولفگانگ گوته (آلماني) و رابيندرانات تاگور (هندي) اشاره كرد.
ديوان كليات حافظ مركب است از پنج قصيده و غزلها و مثنوي كوتاهي معروف به “آهوي وحشي” و “ساقينامه” و قطعهها و رباعيها.
نخستين جامع ديوان حافظ، محمد گلندام است و بنا بر تصريح او، خود حافظ به جمعآوري غزلهاي خويش رغبتي نشان نميداد. ظاهراً حافظ، صوفي خانقاهنشين نبود و با آن كه مشرب عرفان داشت، در حقيقت از زمرهي عالمان عصر و مخصوصاً در شمار عالمان علوم شرعي بود و هيچگاه به تشكيل مجلس درس نپرداخت، بلكه از راه وظيفهي ديواني ارتزاق مينمود و گاه نيز به مدح پادشاهان در قصيدهها و غزلها و قطعههاي خود همت ميگماشت و از صلهها و جايزههايي كه به دست ميآورد، برخوردار ميشد.
از اين ميان، دوران شيخ ابواسحق اينجو (مقتول به سال 758 ه.ق.) عهد بارورتري براي حافظ بود و به همين سبب افول ستارهي اقبال اين پادشاه، شاعر را آزرده خاطر ساخت، چنان كه چند بار از واقعهي او اظهار تأسف كرد. از جمله در غزلي با مطلع زير:
ياد باد آن كه سر كوي توام منزل بود
ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
تا به اين بيت ميرسيم كه به اين موضوع اشاره ميكند:
راستي خاتم فيروزهي بواسحاقي
خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
و طبعاً با چنين ارادتي كه به شيخ داشت، نميتوانست قاتل او را به ديدهي محنت بنگرد، خاصه كه آن قاتل، يعني امير مبارزالدين محمدبنمظفر، (كه به قتل شيخ جانشين او شد و سلسلهي آلمظفر را بنيانگذاري كرد). مردي درشتخوي و رياكار و محتسب پيشه بود وشاعرآزاده ي ماچند جاي از شعرهاي خود، رفتار او را به تعرض و يا به تصريح به باد انتقاد گرفته است، به ويژه در بيت:
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصهي ماست كه بر هر سر بازار بماند
از ديوان حافظ به سبب شهرت و رواج بسيار آن نسخههاي فراوان در دست است كه اغلب در معرض دستبرد ناسخان و متذوقان قرار گرفته دربارهي بسياري از بيتهاي حافظ به سبب اشتمال آنها بر مضمونها دقيق، ميان اهل ادب تفسيرهاي خاص رايج است.
از مشهورترين شرحهاي ديوان حافظ، شرح سودي (متوفي در حدود 1000 ه.ق.) به تركي و شرح مصطفي بنشعبان متخلص به سروري (م 969 ه.ق.) و شمعي (م حدود 1000 ه.ق.) و از متأخرين، شرح دكتر حسينعلي هروي و حافظ نامه بهاءالدين خرمشاهي و ... را ميتوان نام برد.
از آن چه كه انحصاراً دربارهي ديوان حافظ قابل توجه است، موضوع رواج تفأل بدان است.
“فال گرفتن” از ديوان حافظ سنتي تازه نيست بلكه از ديرباز در ميان آشنايان شعر او اعم از فارسيزبانان و غير آنان متداول بوده است و چون در هر غزلي از ديوان حافظ ميتوان به هر تأويل و توجيه بيتي را حسب حال تفأل كننده يافت، بدين سبب سرايندهي ديوان را “لسانالغيب” لقب دادهاند.
حاج خليفه در كشفالظنون، از چند رساله كه در قرن دهم و پيش از آن دربارهي تفأل در ديوان حافظ نوشته شده، ياد كرده است

منبع:حافظ شناسی

hami_life
2008/9/24, 07:27 PM
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوۀ شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق ، سپند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود

hami_life
2008/9/24, 07:28 PM
بمژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیرست و بی بنیاد ازین فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

hami_life
2008/9/24, 07:29 PM
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی


دایم گل این بستان شاداب نمی​ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی



دیشب گله زلفش با باد همی​کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی


صد باد صبا این جا با سلسله می​رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی


مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی


یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی


ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی


ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی


فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی


تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده


حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

hami_life
2008/9/24, 07:30 PM
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی



نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می​برد شیوه بی​وفایی

دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می​فروشند
که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبوده​ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت
ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی

canopus
2008/9/25, 09:50 AM
اگر هم دنیا به سر آید , ای حافظ آسمانی آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و چون برادری , هم در شادی و هم در غمت شرکت جویم . همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم , زیرا این افتخار زندگی من و مایه حیات من است . ای طبع سخن گوی من , اکنون که از حافظ ملکوتی الهام گرفته ای به نیروی خود نغمه سرایی کن و آهنگی ناگفته پیش آر , زیرا امروز پیرتر و جوانتر از همیشه ای .



(گوته)

hami_life
2008/9/28, 10:55 AM
ديوان حافظ شيرازي

داراي قابليت جستجو
حركت صفحه به صفحه و ورق زدن اشعار
فال
قابل اجرا بر روي ويندوز اكس پي
حجم فايل 1.6 مگابايت
براي دانلود اينجا كليك كنيد (http://www.vazesh.com/Download/hafez/setup.zip)
در صورتی که پس از نصب برنامه, فونتهای برنامه به درستی دیده نمیشود, به این صفحه مراجعه کنید (http://www.vazesh.com/?ID=setupfarsi)


http://www.vazesh.com/Download/hafez/hafez_1.JPG
http://www.vazesh.com/Download/hafez/hafez_2.JPG
http://www.vazesh.com/Download/hafez/hafez_3.JPG

canopus
2008/9/28, 01:35 PM
گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل --------------------- بر آب نقطه شرمش مدار بايستی
ور آفتاب نکردی فسوس جام زرش --------------------- چرا تهی ز می خوشگوار بايستی
وگر سرای جهان را سر خرابی نيست --------------------- اساس او به از اين استوار بايستی
زمانه گر نه زر قلب داشتی کارش--------------------- به دست آصف صاحب عيار بايستی
چو روزگار جز اين يک عزيز بيش نداشت--------------------- به عمر مهلتی از روزگار بايستی

canopus
2008/9/28, 01:36 PM
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها---------------------- که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل​ها

به بوی نافه​ای کاخر صبا زان طره بگشاید---------------------- ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل​ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم---------------------- جرس فریاد می​دارد که بربندید محمل​ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید---------------------- که سالک بی​خبر نبود ز راه و رسم منزل​ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل---------------------- کجا دانند حال ما سبکباران ساحل​ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر---------------------- نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل​ها

حضوری گر همی​خواهی از او غایب مشو حافظ---------------------- متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

canopus
2008/9/28, 01:38 PM
دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را ---------------------دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز --------------------- باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون --------------------- نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل --------------------- هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت --------------------- روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است --------------------- با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند --------------------- گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند--------------------- اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی --------------------- کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد --------------------- دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر --------------------- تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند --------------------- ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ---------------------ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

canopus
2008/9/28, 01:42 PM
http://www.imenweblog.persiangig.com/image/12.jpg

canopus
2008/9/28, 01:44 PM
http://www.aviny.com/FalHafez/Chapters/p191.gif

canopus
2008/9/28, 01:45 PM
http://i27.tinypic.com/z8uvq.gif

massom11111
2008/9/28, 08:29 PM
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بيابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندليب شيدا را

به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنايی نيست
سهی قدان سيه چشم ماه سيما را

چو با حبيب نشينی و باده پيمايی
به ياد دار محبان بادپيما را

جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
که وضع مهر و وفا نيست روی زيبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را

massom11111
2008/9/28, 08:37 PM
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

russell
2008/9/28, 09:33 PM
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

محـسن ز
2008/9/28, 10:50 PM
حسنت باتفاق ملاحت جهان گرفت
آری باتفاق جهان می توان گرفت

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

زین آتش نهفته که در سینه منست
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

میخواست گل که دم زنداز رنگ وبوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کا تش زعکس عارض ساقی در آن گرفت

خواهم شدن بکوی مغان آستین فشان
زین فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت

می خور که هر که آخر کار جهان بدید
ازغم سبک برآمد و رطل گران گرفت

بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند
کانکس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

حافظ چو آب لطف زنظم تو میچکد
حاسد چگونه نکته تواند برآن گرفت

mmg11
2008/9/29, 09:08 AM
زان يار دلنوازم شکريست با شکايت
گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت

بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت

رندان تشنه لب را آبي نمي دهد کس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت

در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کان جا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت

در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي کوکب هدايت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت

اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم
يک ساعتم بگنجان در سايه عنايت

اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بيش است در بدايت

هر چند بردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر کز مدعي رعايت

عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخواني در چارده روايت

massom11111
2008/9/29, 10:29 PM
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
[/URL]




[URL="http://forum.gigapars.com/newreply.php?do=newreply&noquote=1&p=71330"] (http://forum.gigapars.com/newreply.php?do=newreply&p=71330)

mahdeyeh
2008/10/04, 06:14 PM
:gol:به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمی توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
گر از میانه بزمطرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شگفت
حواله سر دشمن به سنگخاره کنم
گدای میکده ام لیک وقت مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم :gol:

Behrooz79
2008/10/06, 02:06 PM
حافظا !

میخانه ای از حکمت بنا کردی که از بزرگترین کاخ جهان بزرگتر است،
و باده ای از لطف سخن در آن فراهم آوردی که از طافت نوشیدن دنیایی بیشتر است.
ولی میهمان این میخانه تو، جز سیمرغ افسانه ای، که می تواند بود؟

در افسانه های کهن آمده است که موشی کوچک کوهی گران بزاد.
مگر نه این همان اعجاز توست که از طبع بشری فانی اثری چنین جاودانی پدید آوردی و یک شبه ره صد ساله رفتی؟

تو خود هیچ نیستی و همه چیز هستی، زیرا در عین درویشی، از جهانی بزرگتری.
سمندروار، جاودانه در آتش کمال خویش میسوزی و هر بار کامل تر از این آتش به در می آیی.

تو، هم، میخانه مایی و، هم، باده ما،.
هم، سیمرغ مایی، و، هم، کوه گران ما.
بلندای هر قله نشانی از عظمت تو و عمق هر گرداب آیتی از کمال تو است.
سخن تو، خود، شراب مستی بخش خردمندان جهان است.
حافظ، دیگر شراب انگور می خوای چه کنی؟

:gol::gol::gol:

ویلهلم فردریش نیچه

محـسن ز
2008/10/11, 09:16 PM
دو ستان عزیز حافظ دوست روز لسان الغیب حافظ شیرازی مبارک باد این هم یک فال برای امروز زدم تا برای خود حافظ باشد

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازا که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک جو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح وشکر خواب بامداد
هشیار گر دهان که گذشت اختیار عمر
دی در گذار بود نظری سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فناست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف زخیل حوادث کمین گهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

canopus
2008/11/17, 11:27 AM
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست
چون کوی دوست هست بصحرا چه حاجتست

جانا به حاجتی که تراهست با خدا
کاخر دمی بپرس که ماراچه حاجتست

ای پادشاه حسن خدارابسوختیم
آخرسوال کن که گداراچه حاجتست

ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
درحضرت کریم تمنا چه حاجتست

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت ازآن تست به یغما چه حاجتست

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهاراحتیاج خودآنجا چه حاجتست

آن شد که بار منت ملاح بر دمی
گوهرچودست داد به دریا چه حاجتست

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرندبه اعدا چه حاجتست

ای عاشق گداچولب روح بخش یار
میداندت وظیفه تقاضا چه حاجتست

حافظ تو ختم کن که هنر خودعیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجتست

هزاردستان
2008/11/24, 12:07 AM
بشوي اوراق اگر همدرس مايي
كه درس عشق در دفتر نباشد

ویدا
2008/12/22, 04:23 PM
حافظ! وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس!
در بند آن مباش که نشنید یا شنید.

ویدا
2008/12/22, 04:45 PM
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟

شب تارست و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا؟ موعد دیدار کجاست؟

sadegh_z
2008/12/30, 08:23 PM
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن وهرچه بادباد

sadegh_z
2008/12/30, 08:39 PM
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خودفروشان را به کوی میفروشان راه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست وگاه نیست

Behrooz79
2009/1/19, 09:49 PM
پیر ما گفت: خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر قلم پاک خطاپوشش باد

بابك طراوت
2009/1/24, 11:27 AM
http://www.iranmania.com/norooz/ghazal456.gif

بارون
2009/2/03, 12:16 AM
اول به وفای وصالم در داد/چون مست شدم جام جفا را سر داد

پر آب دو دیده و پر از آتش دل/خاک ره او شدم به بادم بر داد.:gol:

@ RESPINA @
2009/2/03, 12:19 AM
گفتم روم به خواب و ببینم خیال دوست حافظ زآه و ناله امانم نمدهد

محـسن ز
2009/2/10, 09:42 PM
http://ufile.info/up/files/dizf9wn63yo862qyt0lr.gif

behnam.gas
2009/2/10, 10:34 PM
ز آشفتگی حال من آگاه کی شود

آنرا که دل نگشت گرفتار این کمند

محـسن ز
2009/3/03, 12:09 AM
خواجو كرماني (متوفاي 753ق)

ابوالعطاء کمال الدين محمود معروف به خواجوي کرماني (689- 753 ق) از شعراي بزرگ قرن هشتم است که در قصيده و مثنوي و غزل طبع توانائي داشته است. گرايش حافظ به شيوه سخنوري خواجو و تتبعي که در اشعار او مي کرده و شباهت شيوه سخنش با او مشهور است ( براي تفصيل مقدمه مصحح ديوان خواجو آقاي احمد سهيلي خوانساري، بويژه صفحات 47- 55).
سخن خواجو هم پايه کلام کمال الدين اسماعيل است که با حافظ – که وامدار هر دوي آنان است- هر سه در حسن تشبيه و حسن تعليل و ابهام مهارتي به سزا دارند. چنانکه مکرر گفته ايم درميان همه ي شعراي متقدم سه شاعر بيشترين تأثير را بر حافظ داشته اند که عبارتند از کمال الدين اسماعيل اصفهاني، سعدي، و خواجو. طرز سخن پردازي و ايهام ورزي و باريک اندشي و ظرافت لفظ و مضمون خواجو با حافظ ،شباهت فوق العاده اي دارد و اين بيت که يکي از معاصران حافظ درباره ي آن دو گفته است دقيقاً درست است:
استاد غزل سعدي است نزد همه کس اما دارد سخن حافظ طرز غزل خواجو

مقايسه ها تضمين و شباهتهاي لفظي و معنوي:
1) خواجو: همچنين رفتست در عهد ازل تقدير ما
حافظ: کاينچنين رفتست در عهد ازل تقدير ما

2) خواجو: خرقه رهن خانه ي خمار دارد پير ما
حافظ: روي سوي خانه ي خمار دارد پير ما

3) خواجو: اي بسا عاقل که شد ديوانه ي زنجير ما
حافظ: عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما

4) خواجو:خرم آن روز که از خطه ي کرمان بروم دل و دين داده ز دست از پي جانان بروم
حافظ:خرم آن روز کزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم و ز پي جانان بروم

5) خواجو: دل صنوبريم همچو بيد مي لرزد
حافظ: دل صنوبريم همچو بيد لرزانست

6) خواجو: خوش خبر باش اي نسيم شمال
حافظ: خوش خبر باشي از نسيم شمال

7) خواجو: هزار يوسف مصري اسير چاه زنخدان
حافظ: هزار يوسف مصري فتاده درچه ماست

8) خواجو: آتش از چشمه ي خورشيد درخشان طلبند
حافظ: تا لب چشمه ي خورشيد درخشان بروم

9) خواجو: نسيم صبح سعادت به خون دل يابي
حافظ: نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو داني

10) خواجو: مکن به چشم حقارت نظر به مردم از آنک ...
حافظ: مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

11) خواجو: چون کميت اشک را بر قطره کردم گرم رو
حافظ:گر کميت اشک گلگونم نبودي گرم رو

12) خواجو: بوي روح از دم جانبخش سحر مي شنوم
حافظ:بوي جاي از لب خندان قدح مي شنوم

13) خواجو: گويي بت من چون ز شبستان به در آيد حوريست که از روضه ي رضوان به در آيد
حافظ:هشدار که گر وسوسه ي عقل کني گوش آدم صفت از روضه ي رضوان به در آيي

14) خواجو: ولوله از جان شيخ و شاب برآمد
حافظ: خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز

15) خواجو: خيز تا رخت تصوف به خرابات کشيم
حافظ: خيز تا خرقه ي صوفي به خرابات بريم

16) خواجو: همچو موسي ارني گوي به ميقات آيند
حافظ: همچو موسي ازرني گوي به ميقات بريم

17) خواجو: بگو که اي مه نامهربان مهر گسل
حافظ: فغان که آن مه نامهربان مهر گسل

18) خواجو: که جز به زر نتوان کرد دست در کمرش
حافظ: که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود

19) خواجو:گرم به هر سر مويي هزار جان بودي فداي جان و سرش کردمي به جان و سرش
حافظ:بگفتمي که چه ارزد نسيم طره ي دوست گرم به هر سر مويي هزا جان بودي

20) خواجو: نه من سوخته خون مي خوردم و خاموشم
حافظ: مُهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم

21) خواجو: زمين ببوس و بيان کن بدان زبان که تو داني
حافظ: حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو داني

22) خواجو: جان بي جمال جانان پيوند جان نجويد
حافظ: جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد

23) خواجو: عَلَم چگونه زني بر فضاي عالم قدس
حافظ: چگونه طوف کنم در فضاي عالم قدس

24) خواجو: چو از رخش گل صد برگ مي توان چيدن
حافظ: به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن

منبع : حافظ نامه(جلد1)- بهاءالدين خرمشاهي

naghmeirani
2009/4/09, 12:18 AM
در باغ چو شد باد صبا دایه‌ی گل :gol:بربست مشاطه‌وار پیرایه‌ی گل
از سایه به خورشید اگرت هست امان :gol:خورشید رخی طلب کن و سایه‌ی گل

*زهره*
2009/6/23, 10:24 AM
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید

*زهره*
2009/6/25, 02:43 PM
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم
که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش

زمانه از ورق گل مثال روی تو بست
ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش

تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید
تبارک الله از این ره که نیست پایانش

جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهد
که جان زنده دلان سوخت در بیابانش

بدین شکسته بیت الحزن که می‌آرد
نشان یوسف دل از چه زنخدانش

بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
که سوخت حافظ بی‌دل ز مکر و دستانش

ali.mehrkish
2009/10/11, 11:36 PM
به مناسبت سالروز بزرگداشت لسان الغیب شیرازی



به یاد مرد فال های خاطره




سالها دل طلب جام جم ازماميکرد


وآنچه خودداشت زبيگانه تمناميکرد


گوهري کزصدف کون و مکان بيرونست


طلب گمشدگان لب دريا ميکرد


مشکل خويش بر پير مغان بردم دوش


کو بتائيد نظرحل معما مي کرد


ديدمش خرم و خندان قدح باده بدست


ورندان آينه صد گونه تماشا ميکرد


گفتم اين جان جهان بين بتو کي داد حکيم


گفت آنروز که اين گنبد مينا ميکرد


بيدلي با همه احوال خدا با او بود


او نميديدش و از دور خدارا ميکرد


اين همه شعبده خويش که ميکرد اينجا


سامري پيش عصا ديد بيضا ميکرد


گفت آن يار کزو گشت سردار بلند


جرمش اين بود که اسرار هويدا ميکرد


فيض روح القدوس ار باز مدد فرمايد


ديگران هم بکنند آنچه بکنند آنچه مسيحا ميکرد


گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست


گفت حافظ گله اي از دل شيدا ميکرد

naghmeirani
2009/10/12, 03:58 PM
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

محـسن ز
2009/10/12, 09:07 PM
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
روز بزرگداشت لسان الغیب حافظ شیرازی بر همگان مبارک

naghmeirani
2009/10/12, 10:38 PM
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

محـسن ز
2009/10/12, 10:47 PM
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم
که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار فراوان به دام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افت

naghmeirani
2009/10/12, 11:01 PM
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم

naghmeirani
2009/10/13, 02:47 AM
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت

گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

*زهره*
2009/10/13, 05:59 PM
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین
گو در نظر آصف جمشید مکان باش

mob
2009/10/29, 10:31 PM
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

*زهره*
2009/10/30, 02:20 PM
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

naghmeirani
2010/3/23, 04:59 PM
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود
ببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست


بیار باده که در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست


از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست


مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج
بلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست


به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش
که نیستیست سرانجام هر کمال که هست


شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست


به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی
هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست


زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید
که گفته سخنت می‌برند دست به دست

*زهره*
2010/3/25, 06:26 PM
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

naghmeirani
2010/4/19, 01:29 AM
این گل ز بر همنفسی می‌آید

شادی به دلم از او بسی می‌آید

پیوسته از آن روی کنم همدمی‌اش

کز رنگ ویم بوی کسی می‌آید

*زهره*
2010/4/26, 12:19 PM
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

bhakti_darshan
2010/9/03, 03:06 PM
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس



یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس



از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس



حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

nichol
2010/10/12, 10:06 AM
فاتحه ای چو امدی بر سر خسته ای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
**
انکه به پرسش امد و فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را میکنم از پیش روان
**
ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینه ام بار دلست بر زبان
**
گرچه تب استخوان من کرد زمهر گرم و رفت
همچو تبم نمی رود اتش مهر از استخوان
**
حال دلم ز حال تو هست در اتشش وطن
چشمم از ان دو چشم تو خسته شدست و ناتوان
**
باز نشان حرارتم زاب دو دیده و ببین
نبض مرا که میدهد هیچ ززنگی نشان
**
انکه مدام شیشه ام از پی عیش داده است
شیشه ام از چه میبرد پیش طبیب هر زمان
**
حافظ از اب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه ی شربتم بخوان


:gol:روز بزرگداشت حضرت حافظ رو به همه ی حافظ دوستان عزیز تبریک میگم:gol:

mani24
2012/3/07, 08:00 AM
هر روز دلم به زیر باری دگر است


در دیدهٔ من ز هجر خاری دگر است



من جهد همی‌کنم قضا می‌گوید

بیرون ز کفایت تو کاری دگراست

mani24
2012/3/07, 08:01 AM
صلاح کار کجا و من خراب کجا


ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا



دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا


چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا


ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا


چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا


مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا


بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا


قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

mani24
2012/5/20, 11:50 AM
لب باز مگیر یک زمان از لب جام

تا بستانی کام جهان از لب جام


در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است

این از لب یار خواه و آن از لب جام

mani24
2012/5/20, 11:51 AM
در آرزوی بوس و کنارت مردم

وز حسرت لعل آبدارت مردم


قصه نکنم دراز کوتاه کنم

بازآ بازآ کز انتظارت مردم

@ RESPINA @
2012/6/04, 09:29 AM
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

mani24
2012/6/05, 02:32 PM
از چرخ به هر گونه همی‌دار امید

وز گردش روزگار می‌لرز چو بید


گفتی که پس از سیاه رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

RZGH
2012/7/21, 06:14 AM
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوکوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی

mani24
2012/7/22, 04:34 PM
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر


قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد

یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر


در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است

ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر


در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم

ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر


منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان

وگر ایشان نستانند روانی به من آر


ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن

یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر


دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت

کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

امالیا
2012/7/23, 09:45 AM
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
ترا میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
بسامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری
بدرمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم
نه راهست این که بگذاری مرا در خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک درت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دما از من بر آوردی نمیگویی بر آوردم
شبی دلرا بتاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت میدیدم و جامی ز لعلت باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

خیال شیشه ای
2012/8/02, 05:32 PM
دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا


کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را


ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا


در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا


ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را


آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا


در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را


آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا


هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را


سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا


آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا


خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را


حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

mani24
2012/8/03, 01:50 PM
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست


مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او

عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست


می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش

گر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست


ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر

وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست


بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد

که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست


مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالیست


کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد

حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست

mani24
2012/8/03, 01:51 PM
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست


چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان

همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست


روی تو مگر آینه لطف الهیست

حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست


نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم

مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست


از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست


بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست


تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است

جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست


دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر

گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست


گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست


عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست


در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست


ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

mani24
2012/8/03, 01:52 PM
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست


اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد

گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست


بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی

طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست


عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار

مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست


عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

هر که را در طلبت همت او قاصر نیست


از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز

زان که در روح فزایی چو لبت ماهر نیست


من که در آتش سودای تو آهی نزنم

کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست


روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

که پریشانی این سلسله را آخر نیست


سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست

naghmeirani
2013/1/03, 09:32 PM
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

naghmeirani
2013/1/14, 11:17 PM
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

mani24
2013/1/15, 04:13 PM
دوست

دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گرچه پریوش است و لیکن فرشته خوست
بی گفتگوی زلف تو دل را همی برد
با روی دلکش تو کرا روی گفتگوست
عمریست تا ز زلف تو بوئی شنیده ایم
زان بوی در مشام دل ما هنوز بوست
هیچ است آن دهان که ندیدیم ازو نشان
موی است آن میان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست
چندان گریستم که هر آنکس که بر گذشت
در دیده ام چو دید روان گفت این چه جوست
ما سر چو گوی بر سر کوی تو باختیم
واقف نشد کسی که چه گوی است و این چه کوست

حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بر یاد زلف یار پریشانیت نکوست

naghmeirani
2013/1/15, 10:23 PM
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

IRANIAN VOCAL
2013/4/04, 01:02 AM
اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد ...... به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد

اگرچه گرد برانگیختی ز هستی من ..... غباری از منِ خاکی به دامنت مفتاد

خیال روی تو ام دیده می کند پُرخون .... هوای زلف تو ام عمر می دهد بر باد

نه در برابر چشمی نه غایب از نظری .... نه یاد می کنی از من نه می روی از یاد

به جای تیغ اگر طعنه می زند دشمن .... ز دوست دست نداریم هر چه باداباد

ز دست عشق تو جان را نمی برد حافظ ... که جان ز محنت شیرین نمی برد فرهاد

anise b
2013/4/16, 01:22 PM
http://s3.picofile.com/file/7659296127/255231_399130716802583_679260808_n.jpg

anise b
2013/5/09, 08:01 PM
http://irsun24.ir/iransun/uploads/91/Series/SherNegari/05/17.jpg

anise b
2013/5/09, 08:03 PM
http://irsun24.ir/iransun/uploads/91/Series/SherNegari/05/28.jpg

naghmeirani
2013/5/09, 08:05 PM
http://www.uploadtak.com/images/c5734_10102012604.jpg