PDA

برای دیدن نسخه كامل اینجا را كلیك كنید : غزل و قصیده



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8

arghavan.z
2008/8/17, 09:55 AM
این تاپیک رو زدم تا از این به بعد شعرهایی رو که در قالب غزل یا قصیده سروده شده بود رو در اینجا قرار بدیم
امیدوارم که از این تاپیک استقبال بکنین
فقط هر شعری که قرار میدین نام شاعر رو هم ذکر کنین
و هیچ فرق نمیکنه که معاصر باشه یا نباشه
فقط قالبش غزل یا قصیده باشه
اگر پیشنهادی داشتین خوشحال میشم مطرحش بکنین
:w27:
:gol:

arghavan.z
2008/8/17, 10:00 AM
در اين زمانه ي بي هاي و هوي لال پرست


خوشا به حال کلاغهاي قيل و قال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه ي خود را


براي اين همه ناباور خيال پرست


به شب نشيني خرچنگ هاي مردابي


چگونه رقص کند ماهي زلال پرست


رسيده ها چه غريب و نچیده مي افتند


به پاي هرز علف هاي باغ کال پرست


رسيده ام به کمالي که جز انا الحق نيست


کمال دار را براي من کمال پرست


هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاريست


به تنگ چشمي نامردم زوال پرست

محمد علی بهمنی:gol:

arghavan.z
2008/8/17, 02:39 PM
ایینه بخت :gol:

تو می روی و دیده من مانده به راهت
ای ماه سفر کرده خدا پشت و پناهت
ای روشنی دیده سفر کردی و دارم
از اشک روان اینه ای بر سر راهت
باز ای که بخشودم اگر چند فزون بود
در بارگه سلطنت عشق گناهت
ایینه بخت سیه من شد و دیدم
اینده ی خود در نگه چشم سیاهت
آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم
بال و پر پرواز به خورشید نگاهت
بر خرمن این سوخته ی دشت محبت
ای برق ! کجا شد نگه گاه به گاهت ؟

شفیعی کدکنی:gol:

Aseman Etemaad
2008/8/17, 02:47 PM
ارغوان عزیز
واقعا این تالار به این بخش نیازمند بود ....از توجهت ممنون!

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم ............... نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم........شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد............... دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی................. که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم................. که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیابه صلح من امروز در کنار من امشب............... که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم.................... که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت.......... که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن.......... سخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل............... و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

شیخ سعدی

sisah
2008/8/17, 02:49 PM
سلام.ممنون از تاپیک خوبتون:gol:

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

"حافظ"

mmg11
2008/8/17, 04:49 PM
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد

ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم
به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد

ز صبا همی​رسیدم خبری که می​پزیدم
ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد

به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت
به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد

هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در
تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد

همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم
به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد

به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی
چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد

برویم مست امشب به وثاق آن شکرلب
چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد

به چه روز وصل دلبر همه خاک می​شود زر
اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد

به چه چشم​های کودن شود از نگار روشن
اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد

هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت
چه کند کسی که در کف بجز از دعا ندارد

:gol::gol::gol::gol::gol::gol:مولانا:gol::go l::gol::gol::gol::gol:

باران بهاری
2008/8/18, 01:51 AM
غزلی از مولانا

:gol:بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
درآ،درآ که به جان آمدم ز تنهایی

عجب،عجب که برون آمدی به پرسش من
ببین،ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی

بده،بده که چه آورده ای به تحفه مرا
بنه،بنه بنشین تا دمی بیاسایی

مرو،مرو چه سبب زود،زود می بروی؟
بگو،بگو که چرا دیر،دیر می آیی؟

نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت تو
زمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی

مجو،مجو پس از این،زینهار!راه جفا
مکن،مکن که کشد کار ما به رسوایی

برو،برو که چه کژ می روی به شیوه گری
بیا،بیا که چه خوش می چمی به رعنایی

arghavan.z
2008/8/18, 09:17 AM
چرا چنین ؟

بغضهای کال من ، چرا چنین ؟
گریه های لال من ، چرا چنین ؟
جزر و مد یال آبی ام چه شد ؟
اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟
رنگ بالهای خواب من پرید
خامی خیال من ، چرا چنین ؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت
حیرت زلال من ، چرا چنین ؟
دل مجال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من ، چرا چنین ؟
خشک و خالی و پریده لب دلم
کاسه ی سفال من ، چرا چنین ؟
داغ تازه ی تو ، داغ کاغذی
داغ دیر سال من ، چرا چنین ؟
هر چه و همه ، تمام مال تو
هیچ و هیچ مال من ، چرا چنین ؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان ؟
روز و ماه و سال من ، چرا چنین ؟
در گذشته ، سرگذشتم این نبود
حال، شرح حال من ، چرا چنین ؟
ای چرا و ای چگونه ی عزیز !
چرأت سوال من ، چرا چنین ؟

قیصر امین پور:gol:

mmg11
2008/8/18, 10:07 AM
از شرم گنه فگنده‌ام سر در پيش
دارم گنهان ز قطره باران بيش

تو در خور خود کني و ما در خور خويش
آواز آيد که سهل باشد درويش

وز بار گنه فگنده بودم سر پيش
در خانه خود نشسته بودم دلريش

تو در خور خود کني و ما در خور خويش
بانگي آمد که غم مخور اي درويش

رفت از نظرم سر و قد رعنايش
شوخي که به ديده بود دايم جايش

چندان که زاشک آبله شد بر پايش
گشت از پي او قطره ز نان مردم چشم

چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خويش
آتش بدو دست خويش بر خرمن خويش

اي واي من و دست من و دامن خويش
کس دشمن من نيست منم دشمن خويش

حقا که همين بود و همينست غرض
پيوسته مرا ز خالق جسم و عرض

فارغ بينم هميشه ز آسيب مرض
کان جسم لطيف را به خلوتگه ناز

پندار دويي دليل بعدست بخط
اي بر سر حرف اين و آن نازده خط

يک عين فحسب دان و يک ذات فقط
در جمله‌ي کاينات بي سهو و غلط

شد قصد مقاصدت ز مقصد مانع
گشتي به وقوف بر مواقف قانع

ابوسعید ابوالخیر

mmg11
2008/8/18, 10:16 AM
ادامه شعر قبل

انوار حقيقت از مطالع طالع
هرگز نشود تا نکني کشف حجب

تابان گشته جمال وجه مطلق
کي باشد و کي لباس هستي شده شق

جان در غلبات شوق او مستغرق
دل در سطوات نور او مستهلک

جز دوست نديد هيچ رو در خور عشق
دل کرد بسي نگاه در دفتر عشق

شوريده دلم عشق نهد بر سر عشق
چندانکه رخت حسن نهد بر سر حسن

زان زمزمه‌ام ز پاي تا سر همه عشق
بر عود دلم نواخت يک زمزمه عشق

از عهده‌ي حق گزاري يک دمه عشق
حقا که به عهدها نيايم بيرون

بستر همه محنتست و بالين همه عشق
ما را شده‌است دين و آيين همه عشق

انالله دلي و چندين همه عشق
سبحان الله رخي و چندين همه حسن

هستند پي قطره‌ي آبي غمناک
خلقان همه بر درگهت اي خالق پاک

تا آب زند بر سر اين مشتي خاک
سقاي سحاب را بفرما از لطف

زآلودگي نياز با مشتي خاک
دامان غناي عشق پاک آمد پاک

گر ما و تو در ميان نباشيم چه باک
چون جلوه گر و نظارگي جمله خود اوست

ور عدل کني شوم به يک باره هلاک
گر فضل کني ندارم از عالم باک

مشتي خاکم چه آيد از مشتي خاک
روزي صدبار گويم اي صانع پاک

mahroo
2008/8/18, 10:20 AM
ارغوان جون مرسی به خاطر این کار انرژی دهنده.خیلی خوبه شعرهای جدید می خونیم.
شبگرد

بر آستان تو دل پایمال صد دردست
ببین که دست غمت بر سرم چه آوردست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
که بلبلان همه زارند و برگ ها زردست
شب است و اینه خواب سپیده می بیند
بیا که روز خوش ما خیال پروردست
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
که صبح خنده گشا روی ازو نهان کردست
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست
به سوز دل نفسی آتشین بر آرای عشق
که سینه ها سیه از روزگار دم سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
که این دلیر به بازوی آن هماوردست
دلا منال و ببین هستی یگانه ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز
خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست


سایه

کافر خداپرست
2008/8/18, 12:34 PM
خلاصه مي‌گم: می‌ميرم برای این غزل، براي تک‌تک بيتاش!

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم و لیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه، چون به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را!
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ات باشد به از آن که خودپرستی

چون زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
:gol:

باران بهاری
2008/8/18, 01:21 PM
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب،در صبح باز باشد

عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محبّ صادق آن است که پاکباز باشد

به کرشمه ی عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محلّ راز باشد؟

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
تو صنم!نمی گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو باز بینی غم دل مگوی سعدی!
که شب وصال،کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که بر گرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی،قدم مجاز باشد
:gol:

arghavan.z
2008/8/18, 10:14 PM
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدر
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد توبس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم
:gol:
شهریار

mmg11
2008/8/19, 09:23 AM
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

arghavan.z
2008/8/19, 10:18 AM
شهادتگاه شوق

صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای
تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای
پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک
در حریم شوق ها ایینه دارم کرده ای
در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر
روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای
در شهادتگاه شوق از جلوه ای ایینه دار
پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای
می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق
تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای
زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر
جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای
نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل
کز خیالت صد چمن گل درکنارم کرده ای

شفیعی کدکنی:gol:

arghavan.z
2008/8/19, 10:33 AM
با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
لحظه هایی که در فلق گم شد
با شفق باز می شود پیدا
چه غروری چه سرشکن سنگی
موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها :heart::gol:

محمد علی بهمنی:gol:

massom11111
2008/8/19, 08:37 PM
:gol:مرسی ارغوانم بابت این تاپیک زیبااااااااااااااااات :gol::heart:
چقدر خوندنه غزل روحه آدمو نوازش میده یه حسه قشنگ مثل پریشون شدن موهای آدم تو باده:gol::gol:
منم یه غزل از سلطانه غزل (حافظه عظیم ) اینجا قرار میدم :heart:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

Aseman Etemaad
2008/8/19, 10:44 PM
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود...............وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود
من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او........ گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون.......... پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان ​..........کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود
او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان.......... دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم........... چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او............... در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین............. کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود
شب تا سحر می​نغنوم و اندرز کس می​نشنوم............. وین ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​ رود.
گفتم بگریم تا ابل چون خر فرومانده به گل.............. وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من............... گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن............... من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا...............طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم می​رود

sisah
2008/8/19, 10:57 PM
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست

می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست

ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر
وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست

بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست

sisah
2008/8/19, 11:02 PM
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

mmg11
2008/8/20, 08:30 AM
تا حال منت خبر نباشد
در کار منت نظر نباشد

تا قوت صبر بود کردیم
دیگر چه کنیم اگر نباشد

آیین وفا و مهربانی در
در شهر شما مگر نباشد

گویند نظر چرا نبستی
تا مشغله و خطر نباشد

ای خواجه برو که جهد انسان
با تیر قضا سپر نباشد

این شور که در سرست ما را
وقتی برود که سر نباشد

بیچاره کجا رود گرفتار
کز کوی تو ره به درنباشد

چون روی تو دلفریب و دلبند
در روی زمین دگر نباشد

در پارس چنین نمک ندیدم
در مصر چنین شکر نباشد

گر حکم کنی به جان سعدی
جان از تو عزیزتر نباشد

arghavan.z
2008/8/20, 05:36 PM
اشک واپسین

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می ایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

هوشنگ ابتهاج :gol:

باران بهاری
2008/8/20, 10:59 PM
:gol:با کسب اجازه از استاد بزرگوار،دکتر مظاهر مصفا در همین جا،قصیده ای را از ایشان نقل می کنم:

آه و دریغا که چرخ پیر،مرا کشت
گردش گردونک حقیر،مرا کشت

دهر زبونی پسند،چون که نکردم
بندگی خواجه و امیر،مرا کشت
.
.
تیغ جوانمرد کُش کشید و بسی جـُست
دید کسی نیست،ناگزیر مرا کشت

گفتم بالله گناه نیست مرا،گفت:
هست و چو گرگ بهانه گیر مرا کشت
.
.
کشتی عمرم میان بحر حوادث
بس که زبر گشت و گشت زیر،مرا کشت

خَست مرا رنج،لیک زود مرا خست
کشت مرا درد،لیک دیر مرا کشت

غصه ی امروز روز و بیم ز فردا
خاطره های دی و پریر،مرا کشت
.
.
آه که در این زمان روبه پرور
سرکشی طبع همچو شیر،مرا کشت

وای که در روزگار گرسِنه چشمان
سیر دلی های چشم سیر،مرا کشت

نیست غمم گر به روزگار جوانی
گردش این روزگار پیر مرا کشت

فارغ از اندیشه ی اسیری خویشم
حسرت این ملت اسیر،مرا کشت

غم ز کم خویش و بیش خلق ندارم
غصه ی این مردم فقیر،مرا کشت

mmg11
2008/8/21, 08:25 AM
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي

چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي

زيرکي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب کاري پريشان عالمي

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمي

در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمي

اهل کام و ناز را در کوي رندي راه نيست
ره روي بايد جهان سوزي نه خامي بي‌غمي

آدمي در عالم خاکي نمي‌آيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي

خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندي دهيم
کز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي

گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمي

arghavan.z
2008/8/21, 10:48 AM
آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست


قیصر امین پور :gol:

sisah
2008/8/21, 11:22 AM
دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست

دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست

هر کو شراب عشق نخوردیست و درد درد
آنست کز حیات جهانش نصیب نیست

در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست

صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست

گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست

بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست

ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست

سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست

b A N E l
2008/8/21, 07:07 PM
می بینم که تاپیک ادبی میزنی ارغوان :biggrin:

* غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم
دواش جز مِی چون ارغوان نمی‌بینم *

2تا غزل از حافظ میزارم..بازم برمیگردم ;)


يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست
جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست

حاليا خانه برانداز دل و دين من است
تا در آغوش که مي خسبد و همخانه کيست

باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روحِ که و پيمان دِهِ پيمانه کيست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسيد خدا را که به پروانه کيست

مي دهد هر کسش افسوني و معلوم نشد
که دل نازک او مايل افسانه کيست

يا رب آن شاهوشِ ماه رخِ زهره جبين
دُر يکتاي که و گوهر يک دانه کيست

گفتم آه از دل ديوانه حافظ بي تو
زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست


.

b A N E l
2008/8/21, 07:09 PM
صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم
تا به کي در غم تو ناله شبگير کنم

دل ديوانه از آن شد که نصيحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجير کنم

آن چه در مدت هجر تو کشيدم هيهات
در يکي نامه محال است که تحرير کنم

با سر زلف تو مجموع پريشاني خود
کو مجالي که سراسر همه تقرير کنم

آن زمان کآرزوي ديدن جانم باشد
در نظر نقش رخِ خوب تو تصوير کنم

گر بدانم که وصال تو بدين دست دهد
دين و دل را همه دربازم و توفير کنم

دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي
من نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم

نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ
چون که تقدير چنين است چه تدبير کنم



.

b A N E l
2008/8/21, 08:02 PM
.

مرا پرسی که چونی، چونم ای دوست
جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست

حدیث عاشقی بر من رها کن
تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست

به فریادم ز تو هر روز، فریاد
از این فریاد روز افزونم ای دوست

شنیدم عاشقان را می‌نوازی
مگر من زآن میان بیرونم ای دوست

نگفتی گر بیفتی گیرمت دست
از این افتاده‌تر که اکنونم ای دوست؟

غزلهای نظامی بر تو خوانم
نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست


.

arghavan.z
2008/8/22, 09:45 AM
زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج:gol:

b A N E l
2008/8/22, 11:06 AM
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها، نشیند به موجی
رود گوشه‌ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی! آغوش واکن
که می‌خواهد این قوی زیبا بمیرد

دکتر حمیدی شیرازی

http://banel.parsaspace.com/PIC/swan.jpg

mmg11
2008/8/22, 05:13 PM
بس کنم کین قصه بی منتهاست
کز سخن دیگر سخن زاید بلی


گشت حاصل ارزوی دل نعم
گشت هر سعدی کنون اسعد بلی


دامن پر خاک و خاشاک زمین
پر شود از مشک از عنبر بلی


چون براق عشق از گردون رسید
وارهد عیسی جان زین خر بلی


شاهد جان چون شهادت عرضه کرد
یابد ایمان این دل کافر بلی


ملک بخشد مالک ملک از کرم
علم بخشد علم القران بلی


بلبلا بر منبر گلبن بگو
هست محسن در خور احسان بلی


گر خموش باشی سر پنهان کنی
سر شود پیدا از ان سلطان بلی


سرو رحمت چون خرامان شد به باغ
یابد ابلیس لعین ایمان بلی


جاء ربک والملائک چون رسید
هر محال اکنون شود امکان بلی


امشب ای دلدار خواب الود من
خواب را رانی زنرگسدان بلی


چشم نرگس چون به ترک خواب گفت
بر خورد از فرجه بستان بلی


روز تا شب مست وشب تا روز مست
سخت شیرین باشد این دوران بلی


من خمش کردم ولیکن در دلم
تا ابد روید نی وشکر بلی


این سر مخمور اندیشه پرست
مست گردد زان می احمر بلی


جمله خلق جهان در یک کس است
او بود از صد جهان بر تر بلی


مولانا

arghavan.z
2008/8/23, 10:59 AM
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب :heart:


محمد علی بهمنی:gol:

mmg11
2008/8/23, 11:29 AM
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد
که با من می‌کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد

کافر خداپرست
2008/8/23, 11:44 AM
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد
از سمك تا به سماكش، كشش ليلى برد

من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره‏اى بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسى بى سروپايم كه به سيل افتادم
او كه مى‏رفت مرا هم به دل دريا برد

جام صهبا ز كجا بود مگر دست كه بود
كه به يك جلوه دل و دين ز همه يكجا برد

خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود
كه درين بزم بگرديد و دل شيدا برد

خودت آموختيم مهر و خودت سوختيم
با برافروخته رويى كه قرار از ما برد

همه ياران به سر راه تو بوديم ولى
غم روى تو مرا ديد و ز من يغما برد

همه دل باخته بوديم و پريشان كه غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

علامه محمدحسين طباطبايي(صاحب الميزان)
:heart::gol:

sisah
2008/8/23, 12:03 PM
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد

سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد

مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد

mahroo
2008/8/23, 12:40 PM
چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
سنگی و ناشنیده فراموش میکنی
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با بر گ های مرده هم آغوش میکنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش میکنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟


فروغ فرخزاد

باران بهاری
2008/8/23, 02:50 PM
هوای روی تو دارم،نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کُنج غم برآرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که مِی گسارندم

من آن ستاره ی شب زنده دار امّیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم

چه جای خواب،که هر شب محصّلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش ها که از این دست می نگارندم

کدام مست،می از خون سایه خواهد کرد؟
که همچو خوشه ی انگور می فشارندم
:gol:

Aseman Etemaad
2008/8/23, 04:32 PM
از بزرگترین غزلسرای معاصر هوشنگ ابتهاج!
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دلبر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی کهبجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه توفریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و دادآن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است؟
خون می چکد ازدیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مروسایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است!

Aseman Etemaad
2008/8/23, 04:47 PM
از خویش می گریزم در این دیار، باران
دلتنگ روزگارم بر من ببار، باران

بغض گلوی ما را باری تو ترجمان باش
ای بی شکیب باران ای بی قرار، باران

در هق هق شبانه ماند بعاشقی مست
نجوای ناودانها در رهگذار باران

از همرهان درین باغ با من چه مهربان بود
بیدی که گریه میکرد در جویبار باران

بر فرق کوه بشکن مینای همتت را
خشکید چشم چشمه از انتظار، باران

با خنجر زلالت بشکاف پرده ها را
اسب و سوار گم شد در این غبار، باران

از آن غزال زخمی برگیر خستگی را
با کاسه های سنگاب در کوهسار، باران

وه زانکه دل بریدن از خویش و با تو بودن
تا روزهای پیچان تا آبشار، باران

دلتنگ این دیارم ای غمگسار پرتو
در من ترانه سرکن با این بهار، باران
پرتو کرمانشاهی

massom11111
2008/8/24, 12:36 AM
چقدر اینجا هراسانم


از لرزش نگاهت


از تکانهای دستانت


می ترسم از سکوت مسخره ام


می ترسم از اینکه


بشکند عادت نگاهم


می ترسم از این نان و نمک


که مرا به حرمتش به تو گره زده


می ترسم من از قسمهای نیلوفرانه مان


از بی خوابی های شبانه مان


از تیغ تیز تردید و اضطراب


می ترسم از گریز جاده ها


این دلهره ی جاده بی برگشت


این خیال یک طرفه


این تابلوی "ایست زندگی" می کُشدم


من از اینکه شعر هایم بی تو


چگونه آغاز میشود


از اینکه غزلهایم در پایان


بی تو چگونه به خواب می رود


من از اینکه دو بیتی زندگیم


بدون تو یک بیت بماند ، می ترسم


من می ترسم اگر شب چشمانم


بی درخشش تو تاریک شود


می ترسم اگر پای رفتنم بلرزد


می ترسم اگر دست خوشبخت مرگ


بر ترس من بخندد


می ترسم اگر شاهزاده قصه قاصدک ها


از کنار جادوی دستان باد رد شود


می ترسم اگر خاک بگیرد عادتت


مرگ من شود سعادتت


می ترسم اگر دریای مواج این دل


عادت کند به این سکون


خاموش شود اگر این نَفَس


در شمعی آرمیده در بستر خون


من می ترسم اگر


از زخم زبان مردم است


که آیینه نازک تو بشکند


که فرو بریزد این دلم


هر چند که احساسم گم است


می ترسم اگر بدزدند نامت را


جنس دستفروش زبان مردم شود


می ترسم من از خدا


که بگیرد تو را ز من


به حکم سرنوشت زور


به حکم صلاح و مصلحت


تکرار شود این مکررات


" شاید قسمت تو نبود ! "


دلهره دارم از خودم


که نگیرد دلم به تیغ نگاهت


نگیرد سکوت گوش تورا


نشنود حنجره ات صدای مرا


می ترسم اگر ردپایت خالی بماند


می ترسم اگر کلاغی پیر


غزل خداحافظی را بخواند

می ترسم . . .

mmg11
2008/8/24, 09:03 AM
باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را
باز بر خورشيد پوش آن جوشن شمشاد را

باز چون شاگرد مومن در پس تخته نشان
آن نکو ديدار شوخ کافر استاد را

ناز چون ياقوت گردان خاصگان عشق را
هين ببند از غمزه درها کوي عشق آباد را

خويشتن بينان ز حسنت لافگاهي ساختند
هين ببند از غمزه درها کوي عشق آباد را

هر چه بيدادست بر ما ريز کاندر کوي داد
ما به جان پذرفته‌ايم از زلف تو بيداد را

گيرم از راه وفا و بندگي يک سو شويم
چون کنيم اي جان بگو اين عشق مادرزاد را

زين توانگر پيشگان چيزي نيفزايد ترا
کز هوس بردند بر سقف فلک بنياد را

قدر تو درويش داند ز آنکه او بيند مقيم
همچو کرکس در هوا هفتاد در هفتاد را

خوش کن از يک بوسه‌ي شيرين‌تر از آب حيات
چو دل و جان سنايي طبع فرخ‌زاد را

سنايي غزنوي

arghavan.z
2008/8/24, 09:16 AM
معصوم جان...گلکم:gol:...بابت شعر بی نهایت زیبایی که گذاشتی ممنونم:w27:...اما قراره اینجا غزل و قصیده بذاریم:w16:..این شعر تو جاش توی تاپیک شعر نو هستش....احتمالا اشتباه شده....ولی اومدنت باعث خوشحالی من شد..افتخار دادی گل خانوم:w30:
بازم منتظریما:lol:

arghavan.z
2008/8/25, 09:36 AM
زندان شب یلدا

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

mmg11
2008/8/25, 09:40 AM
محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم
بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم

سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد
لحن همایون تو می اید برون از ضرب و آهنگم

تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه
ایینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم

صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد
با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم

حود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما
توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم

در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است
من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم

از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند
و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم

حسین منزوی

Aseman Etemaad
2008/8/25, 05:08 PM
این شعر رو شاید قبلا دیده باشید... گلرخ دوست خوبم این رو قبلا گذاشته بود ....:gol:
من عاشق این شعرم واقعا!!!



از باغ مي‌برند چراغاني‌ات كنند
تا كاج جشنهاي زمستاني‌اتكنند


پوشانده‌اند «صبح» تو را ابرهاي تار
تنها بهاين بهانه كه باراني‌ات كنند


يوسف! به اين رها شدن از چاه دلمبند
اين بار مي‌برند كه زنداني‌ات كنند


اي گل گمان مكن به شب جشن مي‌روي
شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند


يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند


آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه‌اي است كه قرباني‌ات كنند

arghavan.z
2008/8/25, 10:13 PM
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
هر كو شراب فرقت روزي چشيده باشد
داند كه سخت باشد قطع اميدواران
با ساربان بگویید احوال اب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت
گريان چو در قيامت چشم گناهكاران
اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد
از بس كه دير ماندي چون شام روزه داران
چندين كه برشمردم از ماجراي عشقت
اندوه دل نگفتم الا يك از هزاران
سعدي به روزگاران مهري نشسته در دل
بيرون نمي‌توان كرد الا به روزگاران
چندت كنم حكايت شرح اين قدر كفايت
باقي نمي‌توان گفت الا به غمگساران

mmg11
2008/8/26, 10:15 AM
امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

بیرون زده ام تا پدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی یمستانه نگنجد

مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غیربانه نگنجد

حسین منزوی

arghavan.z
2008/8/26, 03:41 PM
بوسه باران

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم
چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟
این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج
یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم
به هواداریت ای پاک نسیم سحری
شور و آشفتگی گرد بیابان دارم
مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر
موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم
خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش
که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم
غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم
شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
که من سوخته سامان چه به پایان دارم
شفیعی کدکنی

b A N E l
2008/8/26, 06:07 PM
امشب به قصه ي دل من گوش مي كني
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني
اين در هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي توكجا گوش مي كني
دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت
اي ماه با كه دست در آغوش مي كني
در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست
هشيار و مست را همه مدهوش مي كني
مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين
يادي اگر ز خون سياووش مي كني
گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني
سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جمع
زين داستان كه با لب خاموش مي كني

.

باران بهاری
2008/8/26, 11:47 PM
"مرگ حق است"

گوشه ی چشم بگردان و مقدّر گردان
ما که هستیم در این دایره ی سرگردان؟

دور گردید و به ما جرات مستی نرسید
چه بگوییم به این ساقی ساغر گردان؟

این دعایی ست که رندی به من آموخته است
بار ما را نه بیفزا ! نه سبک تر گردان!

غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است
تا شکوفا نشده،بشکن و پرپر گردان!

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟؟
مرگ حق است، به من حق مرا برگردان!

"فاضل نظری"

cute
2008/8/27, 12:07 AM
بهانه

اصلا چرا دروغ همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چه دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من به دلت بگو نرم تر شود
بی فایده است اینهمه دوری, فدای تو

دریای من, به ابر سپردم بیاورد
یک آسمان بهانه ی باران برای تو

ناقابل است بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

ناصر حامدی

anathema
2008/8/27, 01:31 AM
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود
گر جمال جانفزای خويش بنمايی به ما
جان ما گر در فزايد حسن تو کم کی شود
دل ز من بردی و پرسيدی که دل گم کرده‌ای
اين چنين طراريت با من مسلم کی شود
عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی
چون تو گويی يا کنی اين عهد محکم کی شود
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
اين چنين دل خستگی زايل به مرهم کی شود
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در در نيايی از دلم غم کی شود
خلوتی می‌بايدم با تو زهی کار کمال
ذره‌ای هم‌خلوت خورشيد عالم کی شود
نيستی عطار مرد او که هر تر دامنی
گر به ميدان لاشه تازد رخش رستم کی شود

عطار

mmg11
2008/8/27, 11:13 AM
ماندم به خماری که شراب تو بجوشد
پس مست شود در خم و از خود بخروشد

آنگه دو سه پیمانه از آن می که تو داری
با من به بهایی که تو دانی بفروشد

مستم نتوانست کند غیر تو بگذار
صد باده به جوش اید و صد بار بکوشد

وقتی که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست
بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد

مستی نبود غایت تأثیر تو باید
دیوانه شود هر که شراب تو بنوشید

مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد
عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد

خاموش پر از نعره ی مستانه ی من ! کو
از جنس تو گوشی که سروش تو نیوشد ؟

تو ماده ی آماده دوشیدنی اما
کو شیردلی تا که شراب از تو بدوشد ؟

حسین منزوی

massom11111
2008/8/27, 01:46 PM
عبرت انجمن جایی است مأمنی كه من دارم‌
غیر من كجا دارد مسكنی كه من دارم‌
در بهار آگاهی ناز خود فروشی نیست‌
رنگ و بو فراموش است گلشنی كه من دارم‌
موج و گوهرم عمری است آرمیده می‌نازد
رنج پا نمی‌خواهد رفتنی كه من دارم‌
منّت كفن ننگ است بر شهید استغنا
غیرت شرر دارد مردنی كه من دارم‌
خامشی ز هیچ آهنگ زیروبم نمی‌چیند
ناشنیده‌، تحسینی است گفتنی كه من دارم‌
وضع مشرب مجنون فاشتر ز رسوایی است
در بغل نمی‌گنجد دامنی كه من دارم‌
دار و ریسمان این‌جا تا به حشر در كار است‌
شمع بزم منصوری است گردنی كه من دارم‌
آه‌! درد نومیدی بركه بایدم خواندن‌؟
داشت هر كه را دیدم شیونی كه من دارم‌؟
پیش ناوك تقدیر جستم از فلك تدبیر
گفت‌: دیده‌ای آخر جوشنی كه من دارم‌؟
چرب و نرمی حرفم حیله كار افسون نیست‌
خشك می‌رود بر آب‌، روغنی كه من دارم‌
حرف عالم اسرار بر ادب حوالت كن‌
دم زدن خس و خار است گلخنی كه من دارم‌
غور معنی‌ام دشوار، فهم مطلبم مشكل
«بیدل‌» از زبان اوست این منی كه من دارم‌
بیدل

arghavan.z
2008/8/28, 10:47 AM
ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بی‌هوش شدی
تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی
خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست
تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی
ناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تو
نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی
چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک
که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی
شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان
با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی
شب مگر حور بهشتیت، به بالین آمد
که تواش شیفته‌ی زلف و بناگوش شدی
باز در خواب شب دوش ترا می‌دیدم
وای بر من که توام خواب شب دوش شدی
ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت
به چه گنجینه‌ی اسرار که سرپوش شدی
ای سرشک اینهمه لبریز شدن آن تو نیت
آتشی بود در این سینه که در جوش شدی
شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم
که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی

شهریار

باران بهاری
2008/8/28, 03:05 PM
دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
هزار فتنه به هر گوشه ای برانگیزند

چگونه انس نگیرند با تو آدمیان
که از لطافت خوی تو وحش نگریزند

چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر
حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند

غلام آن سر و پایم که از لطافت و حُسن
به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند

تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس
کز اشتیاق جمالت چه اشک می ریزند

قرار عقل برفت و مجال صبر نماند
که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند

مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشق
دو خصلتند که با یکدگر نیامیزند

رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی!
که شرط نیست که با زورمند بستیزند
:gol:

b A N E l
2008/8/28, 04:24 PM
ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع بي شفقت بين که در اين کار چه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقيا جام مي ام ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد

.

mmg11
2008/8/28, 05:16 PM
بانوی اساطیر غزل های من اینست
صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم که سرانجام به دریا بزنم دل
هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست

من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل
آسودگی ام نیست که معنای من اینست

هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست
صاحبنظرم علم مرایای من اینست

گیرم که بهشتم به نمازی ندهد دست
قد قامتی افراز که طوبای من اینست

همراه تو تا نابترین آب رسیدن
همواره عطشنکی رؤیای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت
نایاب ترین فصل تماشای من اینست

دیوانه به سودای پری از تو کبوتر
از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار
امروز بجشوند که سودای من اینست

دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم
کولکم و برفم همه فردای من اینست

حسین منزوی

arghavan.z
2008/8/30, 11:09 AM
باز امشب ای ستاره‌ی تابان نیامدی
باز ای سپیده‌ی شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه‌ی خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه‌ی زندان نیامدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزل‌خوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من تو که مهمان نیامدی
خوان شکر به خون جگر دست می‌دهد
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی
صبرم ندیده‌ای که چه زورق شکسته ایست
ای تخته‌ام سپرده به طوفان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

arghavan.z
2008/8/30, 11:16 AM
گلوی شوق

شب عبور شما را شهاب لازم نیست
که با حضور شما آفتاب لازم نیست
در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است
برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست
خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟
گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست
ز بس که گریه نگردم غرور بغض شکست
برای غسل دل مرده آب لازم نیست
کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -
سوال روشن ما را جواب لازم نیست
ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم
برای دیدن تصویر ، قاب لازم نیست:heart:


قیصر امین پور:gol:

massom11111
2008/8/30, 02:55 PM
خدایا عرض و طول عالمت را - توانی در دل موری کشیدن
نه وسعت در درون مور آری - نه از عالم سر مویی بریدن
عموم کوه بین شرق و مغرب - توانی در صدف جمع آوریدن
تو بتوانی که در یک طرفةالعین - زمین و آسمانی آفریدن
تو دادی بر نخیلات و نباتات - به حکمت باد را حکم ورزیدن
بناها در ازل محکم تو کردی - عُقوبت در رهت باید کشیدن
تفاوت در بنی انس و بنی جان - معیّن گشت در دیدن ندیدن
نهال فتنه در دلها تو کشتی - در آغاز خلایق آفریدن
هر آن تخمی که دهقانی بکارد - زمین و آسمان آرد شخیدن (=زبانه زدن، شعله کشیدن، فروزان شدن)
کسی گر تخم جو در کار دارد - ز جو گندم نیابد بدرویدن
تو در روز ازل آغاز کردی - عقوبت در ابد بایست دیدن
تو گر خلقت نمودی بهر طاعت - چرا بایست شیطان آفریدن؟
سخن بسیار باشد جرأتم نیست - نفس از ترس نتوانم کشیدن
ندارم اعتقادی یکسر موی - کلام زاهد نادان شنیدن
کلام عارف دانا قبولست - که گوهر از صدف باید خریدن
اگر اصرار آرم ترسم از آن - که غیظ آریّ و نتوانم جهیدن
کنی در کارها گر سختگیری - کمان سخت را نتوان کشیدن
ندانم در قیامت کار چونست - چو در پای حساب خود رسیدن
اگر می خواستی کین ها نپرسم - مرا بایست حیوان آفریدن
اگر در حشر سازم با تو دعوی - زبان را باید از کامم کشیدن؟
اگر آن دم زبان از من نگیری - نیم عاجز من از گفت و شنیدن
و گر گیری زبانم دون عدلست - چرا بایست عدلی آفریدن؟
اگر آن دم خودت باشی محالست - خیالی را ز من باید شنیدن
اگر با غیر خود وا می گذاری - چرا بیهوده ام باید دویدن؟
بفرما تا سوی دوزخ بَرَندم - چه مصرف دارد این گفت و شنیدن؟
ولی بر عدل و بر احسان نزیبد - به جای خویش غیری را گزیدن
نباشد کار عُقبی همچو دنیا - به زور و رشوه نتوان کار دیدن
فریق کارها در گردن توست - به غیر از ما تو خود خواهی رسیدن
ولی بر بنده جرمی نیست لازم - تو خود می خواستی اسباب چیدن
تو دادی رنه در قلب بشرها - فن ابلیس را بهر تنیدن
هوی را با هوس اُلفَت تو دادی - برای لذت شهوت چشیدن
نمودی تار رگها پر ز شهوت - برای رغبت بیرون کشیدن
شکمها را حریص طعمه کردی - شب و روز از پی نعمت دویدن (یا چریدن)
نمیداند حلالی یا حرامی - همی خواهد به جوف خود کشیدن
تقاضا می کند دایم سگِ نفس - درونم را ز هم خواه دریدن
به گوشم قوت مسموع و سامع - بسازد نغمه ی بربط شنیدن
به جانم رشته ی لهو لعب را - توانم دادی از لذت شنیدن
همه جور من از بلغاریانست - کز آن آهم همی باید کشیدن
گنه بلغاریان را نیز هم هست - بگویم گر تو بتوانی چشیدن
خدایا! راست گویم فتنه از توست - ولی از ترس نتوانم جغیدن (یا چخیدن=حرف زدن، گفتن)
لب و دندان ترکان ختا را - نبایستی چنین خوب آفریدن
که از دست و لب و دندان ایشان - به دندان دست و لب باید گزیدن
برون آری ز پرده گل رخان را - برای پرده ی مردم دریدن
به ما تو قوّت رفتار دادی - ز دنبال نکو رویان دویدن
تمام عضو با من در تلاشند - ز دام هیچیک نتوان رهیدن
نبودی کاش در نعمات لذت - چو خر بایست در صحرا چریدن
چرا بایست از هول قیامت - چنین تشویشها بر دل کشیدن؟
لب نیرنگ را در جام ابلیس - کند ابلیس تکلیف چشیدن
اگر ریگی به کفش خود نداری - چرا بایست شیطان آفریدن؟
اگر مرغوله را مطلب نباشد - چرا این فتنه ها بایست دیدن؟ (مرغوله=در موسیقی، آواز و تحریر نغمه، آواز مطربان و مرغان)
اگر مطلب به دوزخ بردن ماست - تعذّر چند باید آوریدن؟
بفرما بی تعذّر تا بَرندم - چرا باید به چشم عمرو دیدن؟ (آیا عمرو نامی است؟)
تو فرمایی که شیطان را نباید - کلام پرفسادش را شنیدن
تو در جلد و رگم مأواش دادی - زند چشمک به فعل بد دویدن
اگر خود داده ای در ملک جانم - نباید بر من آزارت رسیدن
مر او را خود ز حبس خود رهاندی - که شد طرّار در ایمان طریدن
ز ما حجّ و نماز و روزه خواهی - تجاوز نیست در فرمان شنیدن
بلاشُبهه چو صیّادِ غزالان - درین هنگام نخجیر افکنیدن
به آهو می کنی غغا که بگریز - به تازی هی زنی اندر دویدن
به ما فرمان دهی اندر عبادت - به شیطان در رگ و جانها دویدن
به ما اصرار داری در ره راست - به او در پیچ و تاب ره بریدن
به ذات بی زوالت دون عدلست - به روی دوست دشمن را کشیدن
تو کز درگاه خویشت باز راندی - چرا بایست بر ما ره بریدن؟
سخن کوتاه، ازین مطلب گذشتم - سر این رشته را باید بریدن
کنون در ورطه ی خوف و رجایم - ندارد دل زمانی آرمیدن
برای بیم و امیدم تهی نیست - دل از آن هر دو دایم در طپیدن
تو در اجرای طاعت وعده دادی - بهشت از مزد طاعت آفریدن
ولی آن مزد طاعت با شفاعت - چه منّت باید از تو می باید کشیدن؟
و گرنه مزد طاعت نیست منّت - به مزدش هر کسی باید رسیدن
کسی کو بایدی یابد مکافات - نیابد فرق بر ما و تو دیدن
اگر نیکم و گر بد خلقت از تست - خلیقی خوب بایست آفریدن
به ما تقصیر خدمت نیست لازم - بَدیم و بَد نبایست آفریدم
اگر بر نیک و بد قدرت بدادی - چرا بر نیک و بد باید رسیدن؟
سرشتم ز آهن و جوهر ندارم - ندانم خویش جوهر آفریدن
اگر صد بار در کوره گدازی - همانم باز وقت باز دیدن
به کس چیزی که نسپردی چه خواهی؟ - حساب اندر طلب باید کشیدن
گَرَم بخشی گَرَم تو دانی - نیارم پیش کس گردن کشیدن
همین دستی به دامان تو دارم - مروّت نیست دامن پس کشیدن
زمانی نیز از من مستمع شو - ز نقل دیگرم باید چشیدن
شبی در فکر خاطر خفته بودم - طلوع صبح صادق در دمیدن
صدایی آمد از بالا به گوشم - نهادم گوش در راه شنیدن
رسید از عالم غیبم سروشی - که فارغ باش از گفت و شنیدن
به غفّاریم چون اقرار کردی - مترس از ساغر پیشین کشیدن
ازین گفتار بخشیدم گناهت - چه حاجت از بد و نیکت شنیدن
به هر نوع که کس ما را شناسد - بود مُستوجِبِ انعام دیدن
ندارد کس ازین در ناامیدی - به امید خودش باید رسیدن
تفکّر ناصر از اندیشه دور است - پی این رشته را باید بریدن
ناصر خسرو

arghavan.z
2008/8/30, 07:49 PM
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سال‌ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
چو بلبل نغمه‌خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست عشق من بگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
امید خسته‌ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت
چه شبهائی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت
به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

باران بهاری
2008/8/30, 11:52 PM
چون زلف توام جانا!در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم،من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری،تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بر، بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی!در مستی و در پاکی
من چشم تو را مانم،تو اشک مرا مانی

از آتش سودایت،دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

ای چشم "رهی"سویت! کو چشم رهی جویت؟
روی از من سرگردان شاید که نگردانی
:gol:

arghavan.z
2008/8/31, 10:41 AM
مساحت رنج

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید


قیصر امین پور

djalix
2008/8/31, 02:14 PM
نی محزون


امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی


کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها میبینی


تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی


هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی


همه در چشم مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی


من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که تو هم آیینه بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر میشکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی


شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی


( شهریار ، دیوان )

mmg11
2008/9/01, 08:20 AM
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود
ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد
کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود
صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

Aseman Etemaad
2008/9/01, 11:05 PM
از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو
ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو
جان تهی به راه نگاهت نهاده ام
تا پر کنم هر آینه جام از شراب تو
گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان
من چنگ التجا زده ام در طناب تو
ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان
سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو
یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان
اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو
گر بین دیگران و تو پیش ایدم قیاس
دریای دیگری نه و آری سراب تو
جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار
واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو
اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود
آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو


حسین منزوی:gol:

Aseman Etemaad
2008/9/01, 11:07 PM
بارید صدای تو و گل کرد ترنم

انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم
تعبیرزمینی هم اگر خواسته باشی
چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم
عشق از دلتردید بر آمد به تجلا
چون دست تیقن ز گریبان توهم
خورشید شدی سر زدی ازخویش که من باز
روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم
آرامش مرداب به دریانبرازد
زین بیشترم دم بده آری به تلاطم
شوقی که سخن با تو بگویم ،‌ گذرمداد
موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم
بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند
صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم
شعر آمد و بارید به همراه صدایت
الهام به شکل غزلی یافت تجسم
دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم
با پیرهن کاغذی اید به تظلم



حسین منزوی

massom11111
2008/9/02, 10:12 AM
مي پرسد از من كیستي ؟ مي گويمش، اما نمي داند
اين چهره ي گم گشته در آيينه ،خود را نمي داند
مي خواهد از من فاش سازم خويش را باور نمي دارد
آيينه در تكرار پاسخ هاي خود حاشا نمي داند
مي گويمش گم گشته اي هستم كه در اين دور بي مقصد
كاري بجز شب كردن امروز يا فردا نمي داند
مي گويمش آنقدر تنهايم كه بي ترديد ميدانم
حال مرا جز شاعري مانند من تنها نمي داند
مي گويمش ‚ مي گويمش ‚ چيزي از اين ويران نخواهي يافت
كاين در غبار خويشتن چيزي از اين دنيا نمي داند
مي گويمش ‚ آنقدر تنهايم كه بي ترديد مي دانم
حال مرا جز شاعري مانند من تنها نمي داند
مي گويم و مي بينمش او نيز با آن ظاهر غمگين
آن گونه مي خندد كه گويي هيچ از اين غمها نمي داند

mmg11
2008/9/02, 05:33 PM
جواب

دگر کردی سال از من که من چیست
مرا از من خبر کن تا که من کیست

چو هست مطلق آید در اشارت
به لفظ من کنند از وی عبارت

حقیقت کز تعین شد معین
تو او را در عبارت گفته‌ای من

من و تو عارض ذات وجودیم
مشبکهای مشکات وجودیم

همه یک نور دان اشباح و ارواح
گه از آیینه پیدا گه ز مصباح

تو گویی لفظ من در هر عبارت
به سوی روح می‌باشد اشارت

چو کردی پیشوای خود خرد را
نمی‌دانی ز جزو خویش خود را

برو ای خواجه خود را نیک بشناس
که نبود فربهی مانند آماس

من تو برتر از جان و تن آمد
که این هر دو ز اجزای من آمد

به لفظ من نه انسان است مخصوص
که تا گویی بدان جان است مخصوص

یکی ره برتر از کون و مکان شو
جهان بگذار و خود در خود جهان شو

ز خط وهمیی‌های هویت
دو چشمی می‌شود در وقت ریت

نماند در میانه رهرو راه
چو های هو شود ملحق به الله

بود هستی بهشت امکان چو دوزخ
من و تو در میان مانند برزخ

چو برخیزد تو را این پرده از پیش
نماند نیز حکم مذهب و کیش

همه حکم شریعت از من توست
که این بربسته‌ی جان و تن توست

من تو چون نماند در میانه
چه کعبه چه کنشت چه دیرخانه

تعین نقطه‌ی وهمی است بر عین
چو صافی گشت غین تو شود عین

دو خطوه بیش نبود راه سالک
اگر چه دارد آن چندین مهالک

یک از های هویت در گذشتن
دوم صحرای هستی در نوشتن

در این مشهد یکی شد جمع و افراد
چو واحد ساری اندر عین اعداد

تو آن جمعی که عین وحدت آمد
تو آن واحد که عین کثرت آمد

کسی این راه داند کو گذر کرد
ز جز وی سوی کلی یک سفر کرد

شیخ محمود شبستری

Aseman Etemaad
2008/9/03, 07:31 AM
بدون اغراق زیباترین غزلی هست که درد رو با تک تک کلماتش نشون می ده....
از شاعر بزرگ هوشنگ ابتهاج


حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست

arghavan.z
2008/9/03, 01:26 PM
سوخته خرمن

گر به گلگشت چمن می روی از من یاد آر
زین گرفتار قفس ای گل گلشن یاد آر
زان که یک عمر به پاداش وفاداری برد
لاله حسرت ازین باغ به دامن یادآر
هر زمان برق نگاهت زند آتش به دلی
ای گل ناز ازین سوخته خرمن یادآر
چون هلالم سر شوریده به زانوی غم است
از شب تار من ای کوکب روشن یادآر
ای که بی لاله ی داغ تو بهارم نشکفت
گر به گلگشت چمن می روی از من یاد آر

شفیعی کدکنی

massom11111
2008/9/03, 09:31 PM
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن بر پای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ،رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی،محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را بابنی آدم نباشد
مکن یارا،دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عشق بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
سعدی

massom11111
2008/9/03, 09:40 PM
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل مارا

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبا را
من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانست
م که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را
اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم
جواب تلخ می‌زيبد لب لعل شکرخا را
نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پير دانا را
حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را
غزل گفتی و در سفتی بيا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را
حافظه بزرگ

باران بهاری
2008/9/04, 10:31 AM
معنی جمال

ای عشق!ای ترنم نامت ترانه ها
معشوق آشنای همه عاشقانه ها


ای معنی جمال،به هر صورتی که هست
مضمون و محتوای تمام ترانه ها


با هر نسیم دست تکان می دهد گلی
هر نامه ای ز نام تو دارد نشانه ها


هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت
گل با شکوفه،خوشه ی گندم به دانه ها


شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دریا به موج و موج به ریگ کرانه ها


باران قصیده ای ست تر و تازه و روان
آتش ترانه ای به زبان زبانه ها


اما مرا زبان غزل خوانی تو نیست
شبنم چگونه دم زند از بی کرانه ها


کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوی تو
چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها


یک لحظه از نگاه تو کافی ست تا دلم
سودا کند دمی به همه جاودانه ها
:gol:
"قیصر امین پور"

arghavan.z
2008/9/04, 11:03 AM
روشن گویا

دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم
تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم
هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم
خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ
باطل به امید سحری زین شب گوریم
زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم
گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست
زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم
با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم
او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست
ماییم که در پای وی افتاده چو موریم
آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست
ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم
هوشنگ ابتهاج

نوین ابزار زنجان
2008/9/04, 03:31 PM
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست! /آنجا که باید دل به دریا زد.همین جاست:gol:
در من طلوع آبی آن چشم روشن /یاد آور صبح خیال انگیز دریاست:gol:
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت /آنک چراغانی که در چشم تو برپاست:gol:
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را /از من بپوشانی که در چشم تو پیداست:gol:
ما هر دوان خاموش خاموشیم.اما /چشمان ما را در خموشی گفت و گوهاست:gol:
دیروزمان را با غروری پوچ شکستیم /امروز هم زان سان.ولی آینده ما راست:gol:
دور از نوازشهای دست مهربانت/ دستان من در انزوای خویش تنهاست:gol:
بگذار دستت راز دستم را بداند /بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست:gol:
:heart:حسین منزوی:heart:
(حنجره زخمی تغزل)

نوین ابزار زنجان
2008/9/04, 03:51 PM
گل بی رخ یار خوش نباشد/ بی باده بهار خوش نباشد:gol:
طرف چمن وطواف بستان/ بی لاله عذار خوش نباشد:gol:
رقصیدن سرو و حالت گل /بی صوت هزار خوش نباشد:gol:
با یار شکر لب گل اندام/ بی بوس کنار خوش نباشد:gol:
باغ گل ومل خوش است لیکن/ بی صحبت یار خوش نباشد:gol:
هر نقش که دست عقل بندد/ جز نقش نگار خوش نباشد:gol:
http://www.iran-eng.com/images/misc/progress.gif

sisah
2008/9/04, 04:03 PM
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش

خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات
چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش

بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را
که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش

ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش

به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش

بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

باران بهاری
2008/9/04, 07:49 PM
کهن شود همه کس را به روزگار،ارادت
مگر مرا،که همان عشق اول است و زیادت

گرم جواز نباشد به پیشگاه ِقبولت
کجا روم که نمیرم برآستان عبادت؟

مرا به روز قیامت مگر* حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم،چه جای موت و اعادت؟

شنیدمت که نظر می کنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

گرم به گوشه ی چشمی شکسته وار ببینی
فلک شوم به بزرگیّ و مشتری به سعادت

بیایمت که ببینم؟کدام زَهره و یارا؟!
روم که بی تو نشینم؟کدام صبر و جَلادت**؟!

مرا هر آینه روزی تمام کشته ببینی
گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت

اگر جنازه ی سعدی به کوی دوست برآرند
زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت
:gol:

*مگر:در این جا به معنی "شاید"
**جَلادت:شکیبایی

محـسن ز
2008/9/05, 12:40 AM
در کوی خرابات کسی را که نیاز است
هشیاری ومستیش همه عین نماز است

آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز
آنچه از تو پذیرند درآنکوی نیاز است

اسرار خرابات بجز مست نداند
هشیار چه داند که درین کوی چه راز است

تامستی رندان خرابات بدیدم
دیدم بحقیقت که جزین کار مجاز است

خواهی که درون حرم عشق خرامی
در میکده بنشین که ره کعبه دراز است

هان تا ننهی پای درین راه ببازی
زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است

از میکده ها ناله دلسوز برآمد
در زمزمه عشق ندانم که چه ساز است

چون بر در میخانه مرا بار ندادند
رفتم به در صومعه دیدم که فراز است

آواززمیخانه برآمد که عراقی
در باز تو خود راکه در میکده باز است
عراقی

arghavan.z
2008/9/05, 12:14 PM
تنگ غروب

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای ایت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس

هوشنگ ابتهاج

massom11111
2008/9/05, 09:41 PM
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست

عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست

نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست


هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

گو به نزدیک مرو کفت پروانه پرست


گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست


آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس

آدمی خوی شود ور نه همان جانورست


شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ

بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه‌ترست


من خود از عشق لبت فهم سخن می‌نکنم

هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست


ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپرست


من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر

بند پایی که به دست تو بود تاج سرست


دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست

ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست
سعدی :gol:

باران بهاری
2008/9/05, 11:09 PM
با این غروب از غم سبز چمن بگو
اندوه سبزه های پریشان به من بگو

اندیشه های سوخته ی ارغوان ببین
رمز خیال سوختگان بی سخن بگو

آن شد که سر به شانه ی شمشاد می گذاشت
آغوش خاک و بی کسی نسترن بگو

شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر
ای باد نوبهار!ز عهد کهن بگو

آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک
با چشم تر،ز تشنگی یاسمن بگو

از ساقیان بزم طربخانه ی صبوح
با خامشان غمزده ی انجمن بگو

زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت
وین موج ِخون که می زندش در دهن بگو

سرو شکسته، نقش ِدل ما بر آب زد
این ماجرا به آینه ی دل شکن بگو

آن سرخ و سبز سایه سیاه و کبود شد
سرو سیاه من ز غروب چمن بگو!
:gol:

arghavan.z
2008/9/06, 03:04 PM
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران
دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

محـسن ز
2008/9/06, 10:19 PM
شمع ما شمع است کاو منظور هر پروانه نیست
گنج ما گنجیست کاو در کنج هر ویرانه نیست

هر که را سودای لیلی نیست مجنون آنکس است
ورنه مجنون را چو نیکو بنگری دیوانه نیست

حاجیان را کعبه بتخانه است وایشان بت پرست
ورببینی در حقیقت کعبه جز بتخانه نیست

هرکرا بینی در اینجا مسکن وکاشانه است
جای ماجاییست کانجا مسکن وکاشانه نیست

گر سر شه مات داری پیش اسبش رخ بنه
کانکه پیش شه دم از فرزین زند فرزانه نیست

گر چه باشد درره جانانه جسم وجان حجاب
جان خواجو جز حریم حضرت جانانه نیست
خواجوی کرمانی

باران بهاری
2008/9/07, 12:18 AM
و اعتراف،قشنگ است اگرچه با تاخیر
پرنده بودم اما پرنده ای دلگیر

پرنده بودم اما هوای باغ زمین
ازآسمان بلندم کشیده بود به زیر

پرنده بودم آری، پرنده ای بی پر
پرنده بودم آری،ولی علیل و اسیر

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد!
که خطّ گمشده ام را بیاوری به مسیر

و آمدیّ و مرا زین خرابه پر دادی
به سمت باز افق های روشن تقدیر

***

میان این من حال و تو ای من ِپیشین!
تفاوتی ست اساسی؛ قبول کن،بپذیر

گذشت آن چه میان من و تو بود،گذشت
تو را ندیده گرفتم،مرا ندیده بگیر

به راز عشق بزرگی وقوف یافته ام
مرا مجاب نمی کرد عشق های حقیر

پرنده ام اینک،یک پرنده ی آزاد
پرنده ام آری،یک پرنده بی زنجیر
:gol:
"بهروز یاسمی"

massom11111
2008/9/07, 02:02 PM
نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن

در اين حصار جادويي روزگار بشكن
چو شقاي از دل سنگ برآر رايت خون
به جنون
صلابت صخره ي كوهسار بشكن
تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
شب غارت تتاران همه سو
فكنده سايه
تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا

تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن


شفیعی

محـسن ز
2008/9/07, 10:35 PM
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صدبار تو را گفتم کم خور دوسه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده ودیوانه

جانا به خرابات آی تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
زآن ساقی سر مستی با ساغر شاهانه

ای لو لی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

تو وقف خراباتی خرجت می و دخلت می
زین دخل به هشیاران مسپار یکی دانه

من بی سر و دستارم درخانه خمارم
یک سینه سخن دارم آن شرح دهم یانه
مولوی

neda_eng
2008/9/07, 11:23 PM
بـاز هـواي سـحـرم آرزوسـت

http://i35.tinypic.com/345o46d.jpg

بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت
خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت

شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان
دسـت تـــو و روي تـو ام آرزوســت

خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار
چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت

واقـعـه ي ديـــدن روي تـــــو را
ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت

جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن
رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت

ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا هميـم؟
مـن شـب قـــــدري دگــــرم آرزوســـت

حـسِّ تـو را مـي كنم اي جـان مـن
عـزلـت بـيـتـي دگــــرم آرزوســــت

خـانـه ي عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟
در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت

حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن
جـام مـيـي در حـرمـــم آرزوســـــت

شعر از : احمد عزيزي

massom11111
2008/9/08, 09:56 AM
این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام

دل را زخود بر کنده ام ، با چیز دیگر زنده ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

ای مردمان، ای مردمان، ازمن نیاید مردمی

دیوانه ام نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام

دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته

من با اجل آمیخته، در نیستی پر ّیده ام

امروز عقل من ز من یکبارگی بیزار شد

خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده ام

از کاسه ی استارگان وز خون گردون فارغم

بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام

حبس از کجا من از کجا؟ مال که را دزدیده ام؟

مانند طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون

یکبار زاید آدمی من بارها زاییده ام 1

چندانکه خواهی در نگر در من که نشناسی مرا

زیرا از آن کِم دیده ای من صد صفت گردیده ام

در دیده ی من اندرآ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام

تو مست ِ مست ِ سرخوشی، من مست ِ بی سر سرخوشم

تو عاشق ِ خندان لبی من بی دهان خندیده ام
مولانا :gol:

arghavan.z
2008/9/08, 01:09 PM
مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم ِ قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو ِ دیدار ِ خوشش تافته در دیده من
آینه در آینه شد, دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ ِ روشن ِ او
تاب ِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهر ِ گم بوده نگر تافته بر فرق ِ فلک
گوهری ِ خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک ِ سلیمان نگر و غیرت ِ جمشید مرا

هر سحر از کاخ ِ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ ِ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر ِ زلفش نکشم سر ز هوای ِ رخ ِ او
باش که صد صبح دمد زین شب ِ امید مرا

پرتو بی کیف منم جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه خود باز نبینید مرا

هوشنگ ابتهاج:gol:

mohx
2008/9/08, 04:18 PM
باز عالم از تمنا دامن رمضان(م ساکن) گرفت
شایدش راهی به سوی عالم جانان گرفت
باز از هر سو بیامد نغمه هایی سخت خوش
آتشی بر برگ جان از برگه ی قرآن گرفت
آرزو ها یک به یک در چشم دل پژمرده بود
گوییا آن دوره ی جان سوز غم پایان گرفت
دست با ساغر به هم دادند ما را زان شکیب
در بیابان گلو آخر شبی طوفان گرفت
نغمه ی الف اللیال از ناله ی بلبل چکید
وز نوایش خرگه گل ها دگر گه جان گرفت
سرو آزاد از زمین تا اوج سر بالا کشید
همچنان گلدسته ای بر مسجد بستان گرفت
خضر آخر ریخت اندر جام تن پیمانه ها
این تن خاکی ره سرچشمه ی حیوان گرفت
سحر غمازی غم در غربت شادی شکست
با غروب غنچه گل تابنده بر دوران گرفت
در ضیافت گاه شب های بلند آفتاب
از سر زلف نگارم عاقبت باران گرفت
نیل رحمت تا به کارون ناگهان لبریز شد
دستمالی خشک بر چشم گنهکاران گرفت
این قلم از شور امشب پاره ای اخگر بگشت
خرمن شعر امشبم در آتش سوزان گرفت
در شبستان تا صبا با یار اندر گفتگو
گفتگو آخر نیامد شامگه پایان گرفت
خاک ها آمد درون با می سحر آغشته شد
از درون جسم جانی کودک انسان گرفت
حاصل یک عمر ره را یک شبان داد او به من
خوشدل آخر استجاب آه سحرگاهان گرفت
:gol:خوشدل(شهریور 87):gol:

mohx
2008/9/08, 06:49 PM
ای بی توام به طرف گلستان خزان شود
وآنکس که در قدوم تو غم ها نهان شود
ای صبح زندگی که نفس می دهی به باغ
بازآ که در فراق تو دل نیمه جان شود
ای برتر از پری که شوقم ببینمت
بنشین که صد پری ز بر ما پران شود
باد صبا به پیش من آورده شکوه ها
تابی نباشدش که به زلفت وزان شود
گر صد هزار جان به درون باشدم چه غم
هر صد هزار کشته ی رخسار جان شود
ای سرکشی که بند کلامم گسسته ای
در حیرتی به گفتن حمدت زبان شود
من زنده می شوم به دم خفتنم به خاک
گر یک گذر تو را به سر مردگان شود
خوشدل اگر امید تو در دل بپرود
داند که آب بر آتش سوزان روان شود
فروردین 87

mohx
2008/9/08, 06:51 PM
یاد دارم گل شیرین چمنزار تو بودی
نه چمن بود که سازنده ی گلزار تو بودی
نه عدم بود و نه ما بود و نه هوشی
می و ساقی و همه مستی و هوشیار تو بودی
نه دلی بود که بندم به تن عالم خاکی
نه تنی بود که جان آگه بیدار تو بودی
همه آن روز مرا یاد فراق از تو بیامد
که به بگشودن چشمان همه دیدار تو بودی
به سر دام جدایی به گه وصل فتادم
چه بد آن روز تو رفتی و چه خوش یار تو بودی
نه کسی در نظرم با تو بیآمد به تساوی
عجبا هر که بدیدم ز چه انگار تو بودی؟
به لحد خوشدل بیچاره اگر خفت در آتش
سینه بشکاف ببینی که در آن نار تو بودی
:gol: تیر 87:gol:

mohx
2008/9/08, 08:49 PM
صبحم آمد به بر کودک تنهایی من
کاشم این شب نرود این شب رویایی من
جام می دست به دست آمد و دستم برسید
به تحیر بنشستند از آن عاشق شیدایی من
شور و غوغای برآمد ز شبستان به جهان
چو درون شد ز درش آن گل زیبایی من
جام می ها بشکستند چو افتاد درون
انعکاسی ز رخ یار تماشا یی من
گل و بستان ز وصال مه او بر شکفد
چو ببیند رخ آن لاله ی صحرایی من
ساز و مطرب ز همان لحظه ی اول نرسید
قدرت و تاب و توانش به هم آوایی من
چو نسیم سحری از سر میخانه برفت
به خروش آمده آن چشمه ی دریایی من
خوشدلا خواب و خیال از سر خود بیرون کن
همه شب ها برود جز شب تنهایی من
:gol:خوشدل بهار 87:gol:

کافر خداپرست
2008/9/08, 09:26 PM
از جانب خودم و اعضاي ديگر به شما خير مقدم عرض مي‌کنم! :gol:
به يقين شعرهاي شما زيباست... اما خوشبختانه يا متأسفانه تاپيکي براي "غزل و قصيده" از پيش برپا شده است. به گمانم اگر شعرهاي شما به آن‌جا منتقل شود با استقبال فراواني روبه‌رو ‌بشود. اين اجازه را به من مي‌دهيد منتقل‌شان کنم؟ به جمع ما مي‌پيونديد؟
(در ضمن اگر پيشنهاد يا انتقادي از اين پس داشتيد، "دفتر تالار" پذيراي شماست)
:gol:

mohx
2008/9/08, 09:47 PM
با تشکر از شما جناب کافر خدا پرست سرپرست محترم تالار از برای بنده افتخاری است که بتوانم به بخش غزل و قصیده منتقل گردم با تشکر

کافر خداپرست
2008/9/08, 09:54 PM
بچه‌ها!‌ دوست عزيزمان را تحويل بگيريد! :gol:
(اين اسپم را فردا پاک مي‌کنم)

massom11111
2008/9/08, 10:48 PM
عزم آن دارم كه امشب نيم مست
پاي كوبان كوزه‌ي دردي به دست
سر به بازار قلندرها نهم
پس به يك ساعت ببازم هر چه هست
تا كي از تزوير باشم رهنماي؟
تا كي از پندار باشم خود پرست؟
پرده ي‌ پندار مي‌بايد دريد
توبه‌ي تزوير مي‌بايد شكست
ساقيا در ده شرابي دلگشاي
هین كه دل برخاست غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زير پاي آريم پست
مشتري را خرقه از سر بركشيم
زهره را تا حشرگردانيم مست
پس چو عطار از جهت بيرون شويم
بي جهت در رقص آييم از الست
حافظ :gol:

محـسن ز
2008/9/08, 11:12 PM
جفا مکن که جفا رسم دل ربایی نیست
جدا مشو که مرا طاقت جدایی نیست

مدام آتش شوق تو در درون منست
چنانکه یک دم از آن آتشم جدایی نیست

وفا نمودن وبرگشتن وجفا کردن
طریق یاری وآیین دل ربایی نیست

ز عکس چهره خود چشم ما منور کن
که دیده را جز آن وجه روشنایی نیست

من از تو بوسه تمنا کجا توانم کرد
چو گرد کوی توام زهره گدایی نیست

بسعی دولت وصلت نمی شود حاصل
محقق است که دولت بجز عطایی نیست

عبید پیش کسانی که عشق می ورزند
شب وصال کم از روز پادشاهی نیست
عبید زاکانی

باران بهاری
2008/9/09, 12:44 AM
سلام جناب خوشدل!شعرهایتان بسیار زیبا بودند.از خواندنشان_به خصوص بعضی ابیات_واقعا" لذت بردم.
منتظر اشعار دیگرتان می مانم.
(برای این که اسپم نکرده باشم،غزلی از سعدی می نویسم):

کارم چو زلف یار،پریشان و درهم است
پشتم بسان ابروی دلدار،پر خم است

غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت:
این شادی کسی که در این دور،خرّم است

تنها دل من است گرفتار در غمان
یا خود در این زمانه دل شادمان کم است؟

زین سان که می دهد دل من داد ِ هر غمی
انصاف ملک عالم عشقش مسلّم است

دانی خیال روی تو در چشم چه گفت؟
آیا چه جاست این که همه روزه با نم است؟

خواهی چو روز روشن،دانی تو حال ِمن؟
از تیره شب بپرس که او نیز محرم است

ای کاشکی میان من استی و دلبرم
پیوندی این چنین که میان من و غم است
:gol:

mohx
2008/9/09, 03:10 AM
صبحم آمد به بر کودک تنهایی من
کاشم این شب نرود این شب رویایی من
جام می دست به دست آمد و دستم برسید
به تحیر بنشستند از آن عاشق شیدایی من
شور و غوغای برآمد ز شبستان به جهان
چو درون شد ز درش آن گل زیبایی من
جام می ها بشکستند چو افتاد درون
انعکاسی ز رخ یار تماشا یی من
گل و بستان ز وصال مه او بر شکفد
چو ببیند رخ آن لاله ی صحرایی من
ساز و مطرب ز همان لحظه ی اول نرسید
قدرت و تاب و توانش به هم آوایی من
چو نسیم سحری از سر میخانه برفت
به خروش آمده آن چشمه ی دریایی من
خوشدلا خواب و خیال از سر خود بیرون کن
همه شب ها برود جز شب تنهایی من
:gol:خوشدل بهار 87:gol:

mohx
2008/9/09, 04:29 AM
ای باد سحر چه بوی ناب آمده ای
معمار دلی پی خراب آمده ای
ای بلبل خوش نوا به شادی گذران
در پنجه ی کوچکت عقاب آمده ای
گفتم تو دری بزن به امید عتاب
اندر عجبم چه خوش جواب آمده ای
امید دلم فنا که بینم تو و لیک
خوش گو که چگونه با شتاب آمده ای؟
گفتم که سراب دیدنش در دل ماست
از دوزخ آتشین به آب آمده ای
گویی به خزان بهار ما آمده است
تا بر سر شیخ ما شباب آمده ای
رفتی به ستارگان رسانی تو سلام
چون شد که پی ات به آفتاب آمده ای
گفتم بشود که ذره نوری برسد
اندر شب تیره ماهتاب آمده ای
از هر طرفی که میوزی بر دل ما
خوشدل به رهت که با گلاب آمده ای

:gol: خوشدل بهار 87:gol:
اگه خوشتون اومد در صفحه ی 10 به بقیه ی اشعار یه نگاهی بندازین
و البته لطفتون رو اگه زحمتی نیست به شکل تشکر از من دریغ ندارید
با تشکر Mohx یا بهتره بگم خوشدل

باران بهاری
2008/9/09, 10:54 AM
این شعر،یکی از اولین غزلیات حافظ است که مرا با او آشنا کرد..هر بار که آن را می خوانم،گویی پلی به گذشته می زنم و حال و هوای آن ایام برایم زنده می شود..

ای بی خبر!بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی،کی راهبر شوی؟

در مکتب حقایق،پیش ادیب عشق
هان ای پسر!بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابیّ و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه ی خویش دور کرد
آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل وجانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو!گمان مبر
کز آب هفت بحر،به یک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

گر در سرت هوای وصال است حافظا!
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
:gol:

arghavan.z
2008/9/09, 11:04 AM
آواز بلند

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب های جدایی
بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی
تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی
با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی
عمری ست که ما منتظر باد صباییم
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی
ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی
افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در اینه ات دید و ندانست کجایی
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی
در اینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی
بینی که دری از تو به روی توگشایند
هر در که براین خانه ی ایینه گشایی
چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
خوش باد مرا صحبت این یار سرایی



هوشنگ ابتهاج:gol:
(من خودم عاشق این شعرم..امیدوارم خوشتون بیاد...واقعا زیباست):gol:

arghavan.z
2008/9/09, 03:40 PM
گریه ی شبانه

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت


هوشنگ ابتهاج:gol:

mohx
2008/9/09, 05:38 PM
یک ذره آرزو و امیدم سراب شد
از سیل دیده کاخ وصالت خراب شد
هر صبح و شب نشستم و طرحی ز نو زدم
وای از نقوش چهره که نقشی بر آب شد
رفت آن وصال دوستانم از این بوستان
وایم که سوخت منقل و هم این کباب شد
پیری کجا که عمر نخواهم بدون یار
شرمنده زندگانیم از این شباب شد
گلبوته های رنگ رنگ و نگارین که داشتم
رفتند و خاطرات گلستان چو خواب شد
ساقی کجاست شربت گلرنگ چهره اش
حاصل به جز خماری ام از این شراب شد
روزی برآی و خوشدل بیچاره داد رس
بغضش گرفت و مانده ز بیتی جواب شد
خوشدل:gol: بهار 87:gol:

mohx
2008/9/09, 05:39 PM
عمری به انتظار تو شب را سر کنم
شاید که آخر این شب فرقت به سر کنم
در این هجوم و غارت شیطان روزگار
کی غیر دامنت به پناهی دگر کنم
یارا قسم به مادر پهلو شکسته ات
دستم بگیر کز سر دنیا سفر کنم
وقتی به سر هوای تو ای نازنین بود
چون می توان که به غیری نظر کنم
عمرم به اسب عاصی دوران سواره است
بازآ نه آن دمی که توانم به در کنم
این طاقتم ز صبر و شکیبت برون بود
با این مگس چگونه حذر از شکر کنم
مولا اگر مه تو ببینم به چشم خویش
دیوانه از وصال تو دیوانه تر کنم
گر آیدم خبر که تو می آیی از رهی
من رفته آن رهت به دو چشمان تر کنم
خوشدل نمی توان که یکی از هزار او
گر صد هزار دفتری از شعر تر کنم
خوشدل :gol:بهار 87:gol:

jaky
2008/9/09, 05:54 PM
یک ذره آرزو و امیدم سراب شد
از سیل دیده کاخ وصالت خراب شد
هر صبح و شب نشستم و طرحی ز نو زدم
وای از نقوش چهره که نقشی بر آب شد
رفت آن وصال دوستانم از این بوستان
وایم که سوخت منقل و هم این کباب شد
پیری کجا که عمر نخواهم بدون یار
شرمنده زندگانیم از این شباب شد
گلبوته های رنگ رنگ و نگارین که داشتم
رفتند و خاطرات گلستان چو خواب شد
ساقی کجاست شربت گلرنگ چهره اش
حاصل به جز خماری ام از این شراب شد
روزی برآی و خوشدل بیچاره داد رس
بغضش گرفت و مانده ز بیتی جواب شد
خوشدل:gol: بهار 87:gol:
من فعلا تو کف این شعرم، شعرم نمیاد:surprised:

يامين
2008/9/09, 08:29 PM
الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی


به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی


چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت
الا ای خسرو شیرین که خود بی‌تیشه فرهادی


قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکر پاره، مگر طوطی قنادی


من از شیرینیِ شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوه‌ی شوخی و شیدایی تو بیدادی


تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسونِ کدامین شعر در دام من افتادی


گر ازیادم رود عالم، تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آن که گه‌گاهی تو هم از من کنی یادی


خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی


جوانی! ای بهارعمر ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچه‌ی بادی


به پای چشمه‌ی طبع لطیفی شهریارآخر
نگارین سایه‌ای هم دیدی و داد سخن دادی

mohx
2008/9/09, 09:15 PM
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تورا
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تورا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزاردیده تماشا کنم تورا
بالای خود در آینه چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تورا
مستانه کاش در حرم ودیر بگذری
تا قبله گاه مومن و ترسا کنم تورا
خواهم شبی نقاب ز رویت برافگنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تورا
گر افتد آن دوزلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسه در پا کنم تورا
طوبی وسدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تورا
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تورا

mohx
2008/9/09, 09:16 PM
یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خونآب جگر خواهم گرفت
نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد
شعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید
آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن
یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت
یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد
یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
یا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاند
یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت
یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد
یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
یا لبانش را ز لب هم‌چون شکر خواهم مکید
یا میانش را به بر هم‌چون کمر خواهم گرفت
گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت
زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت
با سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید
یا به رو دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت
گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند
صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت
از فروغی بسطامی

محـسن ز
2008/9/09, 11:34 PM
دل خسته همی باشم زین شهر بهم رفته
خلقی همه سرگردان دل مره و دم رفته

یک بنده نمی یابم هنجار وفا دیده
یک خواجه نمی بینم بر صوب کرم رفته

راهی نه ز پیش وپس درشهر چنین بی کس
من خفته وهمراهان با طبل و علم رفته

برلوح جهان نقشی چون نیست بکام من
من نیز نهادم سر بر خط قلم رفته

چون چرخ بسی گشتم من در پی کام دل
وین چرخ بکام من دردا که چه کم رفته

با خلق زهر جنسی ما را چه وفا بوده
وآنگاه زنا جنسان بر ما چه ستم رفته

مشنو که براه آیند اینها به حدیث ما
کی رنگ شفا گیرد جان به الم رفته

آن روز شوی واقف زین حال که بینی تو
از چاه نژندتن این روح دژم رفته

گر چشم دلی داری از ماتم دلبندان
بس چشم ببینی تو در گریه ونم رفته

در پرده این بازی بنگر که پیاپی شد
زان زاده پسر مرده خال آمده عم رفته

خیل وحشم سلطان دیدی پس از این بنگر
زین مرحله سلطان را بی خیل وحشم رفته

در بیم بلا بوده یک چند وبصد حسرت
از بیم وجود آخر بر بام عدم رفته
اوحدی

باران بهاری
2008/9/09, 11:49 PM
شب فراق،که داند که تا سحر چند است؟
مگر کسی که به زندان عشق،دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است؟

پیام من که رساند به یار مهر گسل؟
که بر شکستی و مارا هنوز پیوند است

قسم به جان تو گفتن،طریق عزت نیست
به خاکپای تو! وان هم عظیم سوگند است

که:با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

بیا که بر سر کویت بساط چهره ی ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست

خیال روی تو بیخ امید بنشانده ست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده ست

عجب در آنکه تو مجموع و گر قیاس کنی
به زیر هر خم مویت دلی پراکنده ست

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گل آکنده ست

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است!

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوند است!

ز ضعف،طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست،خرسند است
:gol:

mmg11
2008/9/10, 10:46 AM
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومید همه جان​ها از غیب رسید آمد

نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت
کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد

نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد

یعقوب برون آمد از پرده مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد

ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد

ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد

ای روزه گرفته تو از مایده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد

خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن
آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد

مولانا

jaky
2008/9/10, 02:29 PM
:heart::gol:به نام عشق:gol::heart:


:gol:من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن:gol:
ما که نفهمیدیم شعر از کیه اگه کسی میدونه به ما هم بگه

يامين
2008/9/11, 11:14 AM
ياد باد آن روز ديرين ياد باد
چيدن گلبوس شيرين ياد باد

من به نامت سجده ها ميكرده ام
آخرين سجده براي مهرباني ياد باد

در خيالم تا توانم نوگلم، بويم تو را
آخرين رد ازشميم يار من خوش ياد باد

من كه رفتم از خودم تا نا كجا
رفتن آنروز و ديگر نامدن، نا ياد باد

رفتنت دل را بخشكاند از خيال
نازنينا، آن خيال سبز ِ بودن، ياد باد

با خيالت زندگاني مي كنم
خواستن ِ پنهاني تو يادباد

یامین

arghavan.z
2008/9/11, 12:54 PM
غریبانه

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
درین خانه غریبند ، غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید
نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید
بر آن عشق بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید
کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید


هوشنگ ابتهاج:gol:

arghavan.z
2008/9/11, 11:15 PM
باغ

بهار میرسد اما ز گل نشانش نیست
نسیم رقص گل آویز گل فشانش نیست
دلم به گریه خونین ابر میسوزد
که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست
چنین بهشت کلاغان و بلبلان خاموش
بهار نیست به باغی که باغبانش نیست
چه دل گرفته هوایی چه پا فشرده شبی
که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست
کبوتری که در این آسمان گشاید بال
دگر امید رسیدن به آشیانش نیست
ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد
کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست
جهان به جان من آنگونه سرد مهری کرد
که در بهار و خزان کار با جهانش نیست
ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند
دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

فریدون مشیری.....:gol:

باران بهاری
2008/9/11, 11:25 PM
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پرورده ی احسان بودم

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند؟
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم

خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر ِسبزه و پروای گلستان بودم

روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم

گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم

كه پسندد كه فراموش كني عهد قديم؟
به وصالت كه نه مستوجب هجران بودم

خرِّم آن روز که باز آیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
:gol:

محـسن ز
2008/9/12, 10:24 PM
منزل جان جهان بر در میخانه ماست
مسکن اهل دلان گوشه میخانه ماست

خلوتی بر در میخانه گرفتیم ولی
حرم قدس یکی گوشه کاشانه ماست

تا ز شمع رخ او مجلس جان روشن شد
نور شمع فلک از پرتو پروانه ماست

دیده ای لو لو لا لا که زدریا آرند
حاصل اشک جگر گوشه جانانه ماست

تا ابد گنج غمش در دل ما خواهد بود
زآنکه گنجش ز ازل در دل دیوانه ماست

ساقیا ساغر وپیمانه می سوی من آر
که مراد دو جهان یک لب پیمانه ماست
نعمت الله ولی کر مانی

باران بهاری
2008/9/13, 09:00 AM
شعری از "حامد رضایی"،با تضمین از غزل شهریار

این همه جور وجفا با این دل شیدا چرا؟
دیده را در سوز هجر ت کرده ای دریا چرا؟
مهر برچیدی ز ما و رفته ای تنها چرا؟
آمدی جانم به قربانت!ولی حالا چرا؟
بی وفا!حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

در کویر سینه ام جوشنده چون آب آمدی
در سرای تیره ام، خود جای مهتاب آمدی
بهر درمان دلم دیدم که در خواب آمدی
نوشداروییّ و بعد از مرگ سهراب امدی
سنگدل!این،زودتر می خواستی،حالا چرا؟


همچو من دیوانه و شیدای تو هرگز نزیست
در وفاداری چو من عاشقتری گر هست،کیست؟
در قیامت پاسخت با واقف اسرار چیست ؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام،فردا چرا؟

سرخوش از محو جمالت مست جام باده ایم
همچو مجنون بر در کویت غمین افتاده ایم
بهر قربانی شدن در هر زمان آماده ایم
نازنینا!ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن،با ما چرا؟

همچو فرهاد از برای وصل آن شیرین عذار
بیستون مأوا شد و شد کوهکن دیوانه وار
صبر بیرون شد ز کف با دیدن روی نگار
وه!که با این عمرهای کوته و بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
.
.
:gol:

باران بهاری
2008/9/13, 09:19 AM
ادامه ی شعر..

دل به فرمانت نگارا!چون غلام و برده بود
جسم و جان لبریز شوق،از مهر تو آکنده بود
پاسخت با گریه های من طنین خنده بود
شور فرهاد م به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین!جواب تلخ ِسربالا چرا؟

دل کلامی هیچ گه غیر از رضای تو نگفت
آشنایی غیر تو ای نازنین!هرگز نجست
هر دو چشمم را ز هجران،غیر اشک من نشُست
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قَدَر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

هر زمانی چرخ،بازی های پنهان می کند
یک زمان دشوار کاری،گاه آسان می کند
صد چو یوسف این چنین بینی به زندان می کند
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند،
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

خود شکستی عهد و پیمانم،مرا کردی غمین
سرد کردی در دلم آن سوز عشق آتشین
پا نهادی بر قرار و عشق پاکم این چنین
در خزان هجر ِگل،ای بلبل طبع حزین!
خامشی شرط وفاداری بود،غوغا چرا؟


حامدا!در عشق می باشد بسی خوف و خطر
صد بلا بر جانت اندازد بسی با شور و شر
گر توانی جان من!از عشق می باید حذر
کاش یارا!بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر،راه قیامت می روی تنها چرا؟
:gol:
"حامد رضایی"

massom11111
2008/9/13, 08:07 PM
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
حمید مصدق:gol:

massom11111
2008/9/15, 08:32 PM
وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها
ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها
گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید
چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ها
هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها
هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو
باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها
گویند مگو سعدی :gol:چندین سخن از عشقش

می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها

mohx
2008/9/16, 03:43 PM
يک شب آخر در ميان کوي ما پيدا شوي
عشق چندین ساله را در یک نظر رسوا شوی
خرگه خار از جگر برداری ام آن عاقبت
جامه ی تن بردری چون نوگلی زیبا شوی
یک شبی خواب آوری بر چشم بیمار ترم
وندر آن شبگاه شیرین در سرم رویا شوی
خانه را بت خانه گردانی مرا هم بت پرست
چون بلای جان سر هر مومن و نرسا شوی
می پرستم تا که زلفت هست باقی در جهان
آتش کفر ار چه دامن گیر ما فردا شوی
من نبینم دور آن روزی که باز آیی مرا
به که از رفتن پشیمان نازنین حالا شوی
دل در این اوهام واهی تا به کی می پژمری
دیر گردد عاقبت باید کزین دنیا شوی
هر زمان آیی بدان خوشدل به عشقش پایبند
گرچه امشب دلبرا عزم سفر بی ما شوی

:gol:خوشدل شهريور 87 جاده ساري-تهران:gol:

arghavan.z
2008/9/16, 10:58 PM
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

شهریار:gol:

محـسن ز
2008/9/17, 10:08 PM
ماعاشق مستیم و طلبکار خداییم
ما باده پرستیم واز این خلق جداییم

بر طور وجودیم چو موسی شده از دست
بی پا و سر آشفته و جویای لقاییم

روحیم که در جسم نباشد که نباشیم
موجیم که در بحر بیک جای نپاییم

در صومعه سینه ما یار مقیم است
ما از نظرش صوفی صافی صفاتیم

ما غرق محیطیم نجوییم دگر آب
ای بر لب ساحل تو چه دانی که کجاییم

گاهی چو هلالیم وگهی بدر منیریم
گاهی شده در غرب وگه از شرق برآییم
شاه نعمت الله ولی کرمانی

باران بهاری
2008/9/18, 12:39 AM
ز سرگذشت چمن دل به درد می آید
ییند پنجره را،باد سرد می آید

دریغ باغ گل سرخ ِ من که در غم او
همه زمین و زمان زار و زرد می اید

نمی رود ز دل من صفای صورت عشق
وگر بر آینه باران گرد می آید

به شاهراه ِطلب نیست بیم گمراهی
که راه با قدم رهنورد می اید

تو مرد باش و میندیش از گرانی درد
همیشه درد به سر وقت مرد می اید

دگر به سوز دل عاشقان که خواهد خواند؟
دلم ز ناله ی بلبل به درد می آید
:gol:
"ه.ا.سایه"

arghavan.z
2008/9/18, 01:46 PM
راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده‌ای
مگر ای شاهد گمراه به راه آمده‌ای
باری این موی سپیدم نگر ای چشم سیاه
گر بپرسیدن این بخت سیاه آمده‌ای
کشته‌ی چاه غمت را نفسی هست هنوز
حذر ای آینه در معرض آه آمده‌ای
از در کاخ ستم تا به سر کوی وفا
خاک پای تو شوم کاین همه راه آمده‌ای
چه کنی با من و با کلبه‌ی درویشی من
تو که مهمان سراپرده‌ی شاه آمده‌ای
می‌طپد دل به برم با همه‌ی شیر دلی
که چو آهوی حرم شیرنگاه آمده‌ای
آسمان را ز سر افتاد کلاه خورشید
به سلام تو که خورشید کلاه آمده‌ای
شهریارا حرم عشق مبارک بادت
که در این سایه‌ی دولت به پناه آمده‌ای
(شهریار):gol:

باران بهاری
2008/9/19, 02:05 AM
گزیدم از میان مرگ ها،این گونه مردن را
تورا چون جان فشردن در بر آن گه جان سپردن را

خوشا از عشق مردن در کنارت،ای که طعم تو
حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ ِ مردن را

چه جای شِکوه زاندوه تو؟وقتی دوست تر دارم
من از هر شادی دیگر،غم عشق تو خوردن را

تو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویی
نداند نقشت از لوح ضمیر من ستردن را

کنایت بر فراز دار زد جانبازی منصور
که اوج این است این!در عشقبازی پا فشردن را

"سیزیف"آموخت از من در طریق امتحان آری!
به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را

مرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان ده
که دیگر برنمی تابد دلم نوبت شمردن را




کجایی ای نسیم نابهنگام!ای جوانمرگی!
که ناخوش دارم از باد زمستانی فسردن را!
:gol:
"منزوی"

محـسن ز
2008/9/19, 11:39 PM
عشق شوری در نهاد ما نهاد
جان مارا در کف سودا نهاد

گفت گویی در زبان ما فکند
جست جویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد

رمزی از اسرار باده کشف کرد
راز مستان جمله بر صحرا نهاد

قصه خوبان بنوعی باز گفت
کاتشی در پیرودر برنا نهاد

از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت
جنبشی درآدم وحوا نهاد

عقل مجنون در کف لیلی سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد

دم بدم در هرلباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد

چون نبود اورا معین خانه ای
هر کجا دید رخت آنجا نهاد

بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم وحوا نهاد

چون درآن غوغا عراقی را بدید
نام او سر دفتر غوغا نهاد

عراقی

arghavan.z
2008/9/20, 10:03 PM
ریشه در خون دلم برده درختی که من است
من که صد زخمم از این دست و تبرها به تن است
ای غریبان سفر کرده ! کدامین غربت
بدتر از غربت مردان وطن دروطن است ؟
چاه دیگر نه همان محرم اسرار علی
چاه مرگی است که پنهان به ره تهمتن است
این نه آب است روان پای درختان دیگر
جو به جو خون شهیدان چمن در چمن است
و آنچه در جنگل از اطلال و دمن می بینی
مدفن آنهمه جان بر کف خونین کفن است
بی نیازند ز غسل و کفن ,اینان را غسل
همه از خون و کفن ها همه از پیرهن است

حسین منزوی

mohx
2008/9/21, 10:04 AM
چه شب ها آمد آن گل فام بگذشت---------چو سر کاندر خیال خام بگذشت
شب قدری دگر در خواب بودم----------------که آن آرام جان آرام بگذشت
به وصل دوستان بستم امیدی---------------ولی شیرین من بی کام بگذشت
نه طعم دوستان جان چشیدم----------------که آن شربت دگر از جام بگذشت
هزار از این چنین شب ها گذشتند-----------مه من هم از این شبهام بگذشت
به سر افتاد ما را جان فشانی----------------ولی فرصت در این اوهام بگذشت
چنان این شام غم ها شد درازا---------------که صبر از جان صبح هنگام بگذشت
فسوس اندر رهش در خواب رفتم-------------که صید از غفلتم از دام بگذشت
مرا بود این کفایت کز زبانش--------------------نه یک صحبت که صد دشنام بگذشت
توان از جام جان گردد روانه---------------------بیا کین فرصت ایام بگذشت
بران آب روان از دیده خوشدل------------------که در خواب آتشین پیغام بگذشت
:gol:خوشدل 31/6/87:gol:

محـسن ز
2008/9/21, 11:31 PM
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ماهم مردمانیم

غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی ازمن که میرم
چرا مرده پرست وخصم جانیم

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم

چوبر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده که اکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
بهستی متهم ما زین زبانیم
مولوی

arghavan.z
2008/9/22, 08:22 PM
صدف

ننوازی به سرانگشت مرا، ساز خموشم
زخمه بر تار دلم زن که درآری به خروشم
چون صدف مانده تهی سینه ام از گوهر عشقی
ساز کن ساز غم امشب که سراپا همه گوشم
کم ز مینا نیم، ای دوست! که گَردش بزدایی
دست مهری چه شود گر بکشی بر بر و دوشم
من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی
که به زنجیر وفایت نکشم هر چه بکوشم
تا به وقت سحرم چون گل خورشید برویی
دیده صد چشمه فروریخت به دامن شب دوشم
بزمی آراسته کن تا پی تاراج قرارت
تن چون عاج به پیراهن مهتاب بپوشم
چو خُم باده، در این شوق که گرمت کنم امشب،
همه شادی، همه شورم، همه مستی، همه جوشم
تو و آن الفت دیرین، من و این بوسه ی شیرین
به خدا باده پرستی به خدا باده فروشم.

سیمین بهبهانی

arghavan.z
2008/9/23, 12:10 PM
:gol:نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
من بدو میرسم اما تو که دیدن نتوانی
من سراپا همه شرمم تو سراپا همه عفت
عاشق پا به فرارم تو که این درد ندانی
چشم خود در شکن خط بنهفتم که بدزدی
یک نظر در تو ببینم چو تو این نامه بخوانی
به غزل چشم تو سرگرم بدارم من و زیباست
که غزالی به نوای نی محزون بچرانی
از سرهر مژه‌ام خون دل آویخته چون لعل
خواهم ای باد خدا را که به گوشش برسانی
گر چه جز زهر من از جام محبت نچشیدم
ای فلک زهر عقوبت به حبیبم نچشانی
از من آن روز که خاکی به کف باد بهار است
چشم دارم که دگر دامن نفرت نفشانی
اشکت آهسته به پیراهن نرگس بنشیند
ترسم این آتش سوز از سخن من بنشانی
تشنه دیدی به سرش کوزه‌ی تهمت بشکانند؟
"شهریارا" تو بدان تشنه‌ی جان سوخته مانی:gol:

russell
2008/9/24, 05:06 AM
چون برآرم ز دل سوخته آوا من
زار نالم که دریغا ، که دریغا من
خود ندانم که مرا وایه بود یا نی
کس نپرسید که دارم چه تمنا من
گاه ز آوارگی و درد همی گردم
گردبادی یله در دامن صحرا من
گه فرو می برم از اندُه و نومیدی
سر به زیر پر اندیشه چو عنقا من
یا به کردار یکی نالهّ سرگردان
می سپارم ره این گمشده بیدا من
باز واپس نگرم خسته و فرسوده
سایه ای بینم ، همراه شده با من
تا ز جان من فرسوده چه می خواهد
این به خون برده ، بدین خیرگی ام دامن!؟
زی کجا پویی و آهنگِ که را داری
ها من -ای سایهّ سرگشتهّ من- ها من!؟
کیستم ؟ خسته نگاهی همه نومیدی
باز نایافته اسرار جهان را من
بر لبی پرسشی آسیمه سرم، و آن گاه
بازنشنیده بجز پاسخ بی جا من
باز با شهپر اندیشه برافرازم
بال بر کنگرهّ گنبد مینا من
باز با کشّی و تابندگی آویزم
همچو ناهید به دامان ثریا من
مه برآورده سپهرانه یکی خرگه
شب فرو هِشته پَرندینه یکی دامن
همه آسوده ز طوفان بلا ، و آن گاه
چنگ در دامن طوفان زده تنها من
هر نفس همچو یکی نای برون آرم
از دل خستهّ سودا زده آوا من
***
باری ای مردم آسوده ! کسی داند
که درافتاده بدین ورطه ام آیا من!؟
ناگه از دور فراگوش ، مرا آید
کامدم ، های...! دمی پای ، دمی تا من...
برنیاید دگرش بانگ و فرو مانم
همچنان خسته و فرسوده و دروا من
زان سپس ناله و فریاد ِ مرا گویی
نشنیده ست دگر هیچ کس ، الاّ من
چو نگویند دریغای مرا اینان،
از چه رو زار ننالم که دریغا من!؟
بس نه دیر ای سحری مشعل تابنده
بینم از مهر تو گیتی همه زیبا من
لاله را سبزه زده پرده به پیرامون
سبزه را لاله شده خیمه به پیرامن
یک ره ای دوست شنو نالهّ من ، یک ره
که همین غرّش طوفانم و دریا من
در فسونگر نگهت زندگی ام گوید
با تو بدرود کنم با تو اوستا ! من
واپسین شعلهّ امید و جوانی را
دیدم افسرده در آن نرگس شهلا من
:gol:

مهرداد اوستا

http://www.javannewspaper.com/1384/840808/057936.jpg

mohx
2008/9/24, 08:04 AM
:gol:اي ساربان آهسته رو کآرام جانم مي رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او
گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون
پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود
محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود
او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود
برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم
چون مجمري پرآتشم کز سر دخانم مي رود
با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود
بازآي و بر چشمم نشين اي دلستان نازنين
کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود
شب تا سحر مي نغنوم و اندرز کس مي نشنوم
وين ره نه قاصد مي روم کز کف عنانم مي رود
گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل
وين نيز نتوانم که دل با کاروانم مي رود
صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم مي رود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود
سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا
طاقت نمي آرم جفا کار از فغانم مي رود:gol:

arghavan.z
2008/9/24, 11:23 AM
وفا نکردی و کردم،جفا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم،بریدی و نبریدم
اگر ز خلق،ملامت و گرز کرده،ندامت
کشیدم از تو کشیدم ، شنیدم از تو شنیدم
کی ام ؟شکوفه ی اشکی که در هوای تو هرشب
ز چشم ناله شکفتم ، به روی شکوه دویدم
مرا نصیبت غم آمد،به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم ، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی ، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی،مگر ز موی سپیدم
به جز وفا و عنایت،نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم،ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی،چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم،به دوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او،دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده،ز چهر عمر به گردون
گهی چواشک نشستم،گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم،به سر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم

محمد رضا رحمانی(مهرداد اوستا)

a_pour
2008/9/24, 12:20 PM
تا رسیدن باده را با غم مدارا لازم است
ورنه بیزار از تن خاکی است افلاطون ما

mohx
2008/9/24, 12:59 PM
ای لعبت خندان! لب لعلت که مَزیده است؟
وی باغ لطافت! بِهِ رویت که گَزیده است؟

زیباتر از این صید همه عمر نکرده است
شیرین‌تر از این خربزه هرگز نبریده است

ای خضر! حلالت نکنم چشمهء حیوان
دانی که سکندر به چه محنت طلبیده است؟!

آن خون کسی ریخته‌ای؟ یا می سرخ است؟
یا توت سیاه است که بر جامه چکیده است؟

با جمله برآمیزی و از ما بگریزی
جرم از تو نباشد، گنه از بخت رمیده است

نیک است که دیوار به یک بار بیفتاد
تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیده است

بسیار توقف نکند میوهء بر بار
چون عام بدانست که شیرین و رسیده است

گل نیز در آن هفته دهن باز نمی‌کرد
و امروز نسیم سحرش پرده دریده است

در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی
کشتی رَود اکنون که تَتَر جَسر بریده است

رفت آن که فُقاع از تو گشایند دگر بار
ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده است

سعدی در بُستان هوای دگری زن
و این کشته رها کن که در او گله چریده است:gol:

mohx
2008/9/24, 01:01 PM
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو می سوزم و خوشم
خلقم به روز زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
باور مکن که طعنه ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غنچه ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب بر سر بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه به نوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار توست من همه جور تو می کشم
استاد شهریار

arghavan.z
2008/9/25, 11:27 AM
نگفت و گفت : چرا چشم هایت آن دو کبود
بدل شده است بدین برکه های خون آلود ؟
درنگ کرد و نکرد آنچنانکه چلچله ای
پری به آب زد و نانشسته بال گشود
نگاه کرد و نکرد انچنان به گوشه ی چشم
که هم درود در آن خفته بود و هم بدرود
اگر چه هیچ نپرسید آن نگاه عجیب
تمام بهت و تحیر ، تمام پرسش بود
در این دو سال چه زخمی زدی به خود ؟ پرسید
گرفته پاسخ خود هم بدون گفت و شنود
چه زخم ؟ آه ، چه زخمی است زخم خنجر خویش
کشنده زخم به تدریج زخم بی بهبود

حسین منزوی

mmg11
2008/9/26, 09:21 AM
مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من
کوبی زمین من به سر آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یک درد ماندگار! بلیت به جان من
می سوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروش جوان من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی : غریب شهر منی این چه غربت است
کاین شهر از تو می شنود داستان من
خکستری است شهر من آری و من در آن
آن مجمری که آتش زرتشت از آن من
زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من

حسین منزوی

محـسن ز
2008/9/28, 10:19 PM
مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

هر دست که دادندازآن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملا قات گزیدند

یک فرقه بعشرت در کاشانه گشادند
یک زمره بحسرت سر انگشت گزیدند

جمعی بدر پیر خرابات خرابند
قومی ببر شیخ منا جات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند بمقصد
یک قوم دویدند و بمقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند وبسی دام کشیدند

همت طلب از باطن پیران سحر خیز
زیرا که یکی را زدو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست بدامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند ببازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلندست
کاین جامه باندازه هرکس نبریدند

مرغان نظر باز سبک سیر فروغی
از دامگه خاک بر افلاک پریدند
فروغی بسطامی

arghavan.z
2008/9/30, 10:25 PM
:gol:قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو
:gol:
حسین منزوی:gol:

mmg11
2008/10/01, 08:34 AM
شاهد آن نيست که مويي و مياني دارد
بنده طلعت آن باش که آني دارد

شيوه حور و پري گر چه لطيف است ولي
خوبي آن است و لطافت که فلاني دارد

چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب
که به اميد تو خوش آب رواني دارد

گوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا
نه سواريست که در دست عناني دارد

دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردي
آري آري سخن عشق نشاني دارد

خم ابروي تو در صنعت تيراندازي
برده از دست هر آن کس که کماني دارد

در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز
هر کسي بر حسب فکر گماني دارد

با خرابات نشينان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتي و هر نکته مکاني دارد

مرغ زيرک نزند در چمنش پرده سراي
هر بهاري که به دنباله خزاني دارد

مدعي گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نيز زباني و بياني دارد

Dr ehsan
2008/10/02, 02:55 PM
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت


گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت

گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی


گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت

دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم


کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت

گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد


گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت

گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت


گفتم به فر عدلت عدلند و بی‌غرامت

گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه


گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جانت

گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری


گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت

گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر


گفتا چه دیدی آن جا گفتم که صد کرامت

گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن


گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت

گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا


گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت

گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت


گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت

خامش که گر بگویم من نکته‌های او را


از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت
مولانا

arghavan.z
2008/10/02, 08:00 PM
غزل دلتنگی :gol:


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

قیصر امین پور:gol:

محـسن ز
2008/10/02, 09:20 PM
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دورکند
چهره پر چین وجبن پر آژنگ

با نگاه غضب آلوده زند
بردل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند
همچو سنگ از دهن قلما سنگ

مادر سنگ دلت تازنده است
شهد در کام من و تست شرنگ

نشوم یکدل ویکرنگ ترا
تا نسازی دل او از خون رنگ

گر خواهی بوصالم برسی
باید این ساعت بی خوف درنگ

روی سینه تنگش بدری
دل برون آری از آن سینه تنگ

گرم خونین بمنش باز آری
تا برد ز آینه قلبم زنگ

عاشق بی خرد و نا هنجار
نه بل آن فاسق بی عصمت وننگ

حرمت مادری از یاد ببرد
خیره از باده و دیوانه ز بنگ

رفت ومادر را افکند بخاک
سینه بدرید ودل آورد بچنگ

قصد سر منزل معشوقه نمود
دل مادر به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در بزمین
واندکی رنجه شداورا آرنگ

وآن دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بی فر هنگ

اززمین باز چو بر خاست نمود
پی برداشتن آن اهنگ

دید کز آن دل آغشته بخون
آیدآهسته برون این آهنگ

آه دست پسرم یافت خراش
وای پای پسرم خورد بسنگ
ایرج میرزا

jimmi
2008/10/07, 01:18 PM
هرچند كمي دير ولي... غزلي به بهانه عيد فطر

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است . سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب . در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن . بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است . چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را . هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر . زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است . همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است . وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز . وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز . پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی . کایام گل و یاسمن و عید صیام است

arghavan.z
2008/10/07, 01:34 PM
:gol:آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی وبعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا

نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا

وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون منی شيدا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنيا چرا

شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر
راه عشق است اين يكی بي مونس و تنها چرا:gol:

محـسن ز
2008/10/07, 10:26 PM
صورت نپرستم من بتخانه شکستم من
آن سیل سبک سیرم هر بند گسستم من

در بود ونبود من اندیشه گمانها داشت
از عشق هویدا شد این نکته که هستم من

در دیر نیاز من در کعبه نماز من
زناربدوشم من تسبیح بدستم من

سرمایه دردتو غارت نتوان کردن
اشکی که زدل خیزد در دیده شکستم من

فرزانه بگفتارم دیوانه بکردارم
از باده شوق تو هشیارم ومستم من
اقبال لاهوری

arghavan.z
2008/10/13, 04:35 PM
در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست :gol:
جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست :gol:
اشکم که به دنبال تو آواره ی شوقم :gol:
یارای سفر با تو و رای وطنم نیست
این لحظه چو باران فرو ریخته از برگ :gol:
صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست :gol:
بدرود تو را انجمنی گرد تو جمع اند :gol:
بیرون ز خودم راه در آن انجمنم نیست :gol:
دل می تپدم باز درین لحظه ی دیدار :gol:
دیدار ‚ چه دیدار ؟ که جان در بدنم نیست :gol:
بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهایی ست :gol:
من بسته ی دامم ره بیرون شدنم نیست :gol:
در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا :gol:
راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست :gol:
تا باز کجا موج به ساحل رسد آن روز:gol:
روزی که نشانی ز من الا سخنم نیست:gol:

شفیعی کدکنی:gol:

arghavan.z
2008/10/14, 03:08 PM
:gol:
تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال

قیصر امین پور:gol:

محـسن ز
2008/10/15, 02:52 AM
اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرغ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه یاسین است

دوستان به که زوی یاد کنید
دل بی دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرید
هر که را چشم حقیقت بین است

هر که باشی و زهر جا برسی
آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسد مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم وادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آن کس که در این محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است
پروین اعتصا می

arghavan.z
2008/10/16, 01:35 PM
بیداد رفت لاله‌ی بر باد رفته را
یا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لاله‌ای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمی‌شود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آورده‌ام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش ناله‌های چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
یارب چها به سینه‌ی این خاکدان در است
کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را
لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک در افشان شهریار
در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

شهریار...

باران بهاری
2008/10/16, 08:05 PM
هشیار کسی باید،کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم،با عقل نیامیزد

آن کس که دلی دارد آراسته ی معنی
گر هر دو جهان باشد،در پای یکی ریزد

گر سیل عِقاب آید،شوریده نیندیشد
ور تیر بلا بارد،دیوانه نپرهیزد

آخر نه منم تنها،در بادیه ی سودا
عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد

بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت؟
بی مایه زبون باشد هر چند که بستیزد

فضل است اگرم خوانی،عدل است اگرم رانی
قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد

تا دل به تو پیوستم،راه همه دربستم
جایی که تو بنشینی،بس فتنه که برخیزد

سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز
ور روی بگردانی،در دامنت آویزد
:gol:

massom11111
2008/10/16, 09:42 PM
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستانِ یک دل، سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد، که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شِکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم برِ آبِ زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگِ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون
اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی :gol:

massom11111
2008/10/16, 09:49 PM
این غزل تقدیم به ارغوان عزیزم :heart:
و تبریک برا مهم شدن تاپیکت :gol:


امشبم تا به سحر دل به تمنای تو بود
تا سحر در نظرم نرگس شهلای تو بود

هرچه کردم که دل از خاطر تو برگیرم
نشد از بس همه جا یاد تو وجای تو بود

یاد باد از طرب دل که در آن جمع وصال
دیده تا قعر وجود محو تماشای تو بود

آن دو تا نرگس مست جمله دلها بشکست
وای از این دل که اسیر رخ زیبای تو بود

یادم از رنگ شراب آمد وسرخی غروب
هر دو از رنگ دو تا زلف فریبای تو بود

من کجایم اینهمه بند و بلایم از کجا
درد عشقی که همه وعدهء بیجای تو بود

حالیا وقت سحر آمدو شب خیمه کشید
وه چه فرخنه شبی فرصت رویای تو بود

مبتلا دردی بدیدم روزگارش چون (بهار)
جویبار دیده گانش .که به دریای تو بود

arghavan.z
2008/10/16, 09:54 PM
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور:gol::heart::gol:

arghavan.z
2008/10/17, 03:40 PM
:gol:
کعبه را گم کرده ام ای رهنمایان راه کو
تشنه ی آگاهی ام دریا دل آگاه کو
خاطرم از قیل و قال این و آن آزرده شد
تا بیاسایم زمانی خلوت دلخواه کو
دیده نابینا و رهزن در پی و شب قیر گون
دشت ناهموار و من تنها دلیل راه کو
ناله ام در سینه ماند و استخوانم در گلو
تا خروش خفته را ز دل بر آرم چاه کو
تیغ بر سر خار در پا بر لبم مهر سکوت
بر گلویم پنجه ی دشمن مجال آه کو
حرف ایمان کفر و دل ها تیره مردم مست شرک
مرغ حق دارد فغان کای مشرکان الله کو
در چنین شامی نتابد کوکبی از روزنی
پیش پایم را نمی بینم چراغ ماه کو
:gol:
:gol:مهدی سهیلی:gol:

باران بهاری
2008/10/17, 07:39 PM
این شعر سعدی،به خصوص بعضی ابیاتش رو خیلی دوست دارم:

شب دراز به امّید صبح بیدارم
مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم

عجب که بیخ ِ محبت نمی دهد بارم
که بر وی این همه باران شوق می بارم

از آستانه ی خدمت نمی توانم رفت
اگر به منزل قربت نمی دهی بارم

به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی
بیا و زنده ی جاوید کن دگر بارم

چه روزها به شب آورده ام در این امّید
که با وجود عزیزت شبی به روز آرم

چه جرم رفت که با ما سخن نمی گویی؟
چه کرده ام که به هجران تو سزاوارم؟

من از حکایت عشق تو بس کنم؟هیهات
مگر اجل که ببندد زبان گفتارم

هنوز قصه ی هجران و داستان فراق
به سر نرفت و به پایان رسید طومارم

اگر تو عمر در این ماجرا کنی سعدی!
حدیث عشق به پایان رسد،نپندارم

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
یکی تمام بود مطّلع بر اسرارم
:gol:

xphoenix
2008/10/17, 08:06 PM
رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا
تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من
تاکه به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا
مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا
آینه ام آینه ام مرد مقالات نه ام دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما
عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا
دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود
آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را
از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا
من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

محـسن ز
2008/10/20, 01:57 AM
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید زهر کس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو بر خاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدم ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنهاست
آن نیست که ما هم نشنیدیم شنیدیم
وحشی بافقی

باران بهاری
2008/10/20, 05:40 PM
تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه ی بی اختیار ِ خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست

مرا ز باده ی نوشین نمی گشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من
تو را چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
...
رهی!به شام جدایی چه طاقت است مرا؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

arghavan.z
2008/10/26, 10:02 PM
حکمم از زمین رها شدن نبود
سرنوشت من خدا شدن نبود
از هزار چوب خیزران یکی
در قواره ی عصا شدن نبود
گیرم استخوان به نیش هم کشید
سگ به جوهر هما شدن نبود
از چهل در طلسم قصه ام
هیچ یک برای واشدن نبود
تو در اینه شما شدی ولی
با منت توان ما شدن نبود
آری آشنا شدن هم از نخست
جز به خاطر جدا شدن نبود

حسین منزوی:heart::gol:

arghavan.z
2008/10/28, 02:03 PM
از من اگر حرفی به غیر از ما شنیدی
مرداب را با لهجه ی دریا شنیدی
من در ترانه حاضرم ، هر جا و هر گاه
افتادن زنجیر را از پا شنیدی
آواز عشقی را که می گویند کفر است
هر روز از گلدسته ی فردا شنیدی
رگبار پاییزی صدای مرگ گل نیست
گلبانگ رستاخیز گل ها را شنیدی
عطر دریغ خک و خانه در همانجاست
ظعر مرا هر گوشه ی دنیا شنیدی
ایینه داری خصلت دریادلان است
مگر از اینه ای ایا شنیدی ؟
نامحرمی با عشق اگر آنجا بگویی
رازی که از همسفره ی اینجا شنیدی
:gol:
اردلان سرفراز

zarnaz_a
2008/10/30, 12:27 AM
همرهان رفتند و ما هم بر اثر خواهیم رفت
یک دو روزی زودتر یا دیرتر خواهیم رفت

مهلت هر کس در این محفل به قدر قصه ایست
هر شب اید قصه ی ما هم به سر خواهیم رفت

هستی ما سایه ی لرزان وهمی بیش نیست
تا نظر گردانی از ما از نظر خواهیم رفت

ای گل شاداب ما را بار شبنم نیز نیست
گر شبی مهمان کنی ما را سحر خواهیم رفت

گر چه دانم دیگران رفتند و ما هم میرویم
باز میگویم به خود ما هم مگر خواهیم رفت؟

تا بدانیم این سفر را کوی ارامش کجاست
گر به پا بایست رفتن ما به سر خواهیم رفت

عهد عمر جاودان با ارزوها بسته ایم
ما که یک امروز و فردای دگر خواهیم رفت

آنچنان کین راه را با چشم گریان امدیم
وقت رفتن همچنان با چشم تر خواهیم رفت

تا باوراق خبر بینیم نام غیر را
ناگهان خود هم باوراق خبر خواهیم رفت

پرسش یاران پیش از ما به منزل رفته را
گر نمیرفتیم هرگز این سفر خواهیم رفت

ما که تا گلشن نمیرفتیم بی پرواز شوق
سوی صیاد اجل بی یال و پر خواهیم رفت

عالمی را بهر خود خواهیم در هر دم امیر
ما که در یک دم از این عالم بدر خواهیم رفت


.......................
امیری فیروزکوهی

arghavan.z
2008/10/30, 11:20 AM
دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

قیصر امین پور

کافر خداپرست
2008/10/30, 05:10 PM
آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي
دست خود ز جان شستم از براي آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
مي‌دوم به پاي سر در قفاي آزادي

در محيط طوفان‌زا، ماهرانه در جنگ است
ناخداي استبداد با خداي آزادي

دامن محبت را گر کني ز خون رنگين
مي‌توان تو را گفتن: پيشواي آزادي

فرخي ز جان و دل مي‌کند در اين محفل
دل نثار استقلال، جان فداي آزادي

"فرخي يزدي"

محـسن ز
2008/10/31, 09:52 PM
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو رحیمی توحکیمی تو عظیمی تو کریمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تودر وهم نیایی

لب و دندان سنایی همه توحید توگویند
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
سنایی

Aseman Etemaad
2008/11/01, 10:49 PM
وقتی که چشم حادثه بیدار می شود

هفت آسمان به دوش من آوار می شود



خواب زنانه ایست به تعبیر گل مکوش

گل در زمین تشنه ی ما خار می شود!



برخیز تا به چشم ببینی چه دردناک

آیینه پیش روی تو دیوار می شود



دیگر به انتظار کدامین رسالتی

وقتی عصای معجزه ها مار می شود



باز این که بود گفت انالحق که هر درخت

در پاسخ انالحق وی دار می شود



وحشت نشسته به هر برگ هر تاب
تاریخ را ببین که چه تکرار می شود



(محمد علی بهمنی):gol:

Aseman Etemaad
2008/11/02, 02:02 PM
شهر خالیست زعشاق و جوانمردی نیست

پیر گلرنگی و لولی وش شبگردی نیست


ای شب آبستن او باش که نایافتنیست

ورنه هر مرد در این عرصه هماوردی نیست


گیرم عیسای دگر آید و دنیای دگر

دم گرمی که دمد در نفس سردی نیست


سر خود گیر که درمان دلم کار تو نیست

ای طبیب دل بیمار اگرت دردی نیست


تو مگر آیی و بشکافی از این دشت غبار

ای سواری که چو مه در قدمت گردی نیست


همچو شمعم به چراغانی یاران پرتو

چکنم باغ مرا غیر گل زردی نیست....


پرتو کرمانشاهی:gol:

arghavan.z
2008/11/02, 03:33 PM
دست به دست مدعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیب من جانب خانه می روی
بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم
گرم تر از شراره آه شبانه می روی
من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو
بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی
در نگه نیاز من موج امید ها تویی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی
گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی
حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای
باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟

شفیعی کدکنی:gol:

b A N E l
2008/11/06, 10:02 AM
مرغ دل سوی تو گر رخصت پرواز نداشت



به پری خانه خورشید دری باز نداشت



آفتاب ار نشود آیینه گردان سحر



شبنم از دامن گل قبله پرواز نداشت



باده در میکده از جوش جنون می‌افتاد



کوچه در کوچه اگر مست سرانداز نداشت



بی‌سرانجامی عاشق سخنی تازه نبود



عشق چون کهنه کتابی است که آغاز نداشت



عقده، خنجر به جگرگاه چکاوک می‌کاشت



گر دل سوخته از حنجره آواز نداشت



من به انکار تو از خویش گذشتم اما



شور عشق تو از این کار مرا باز نداشت



نیست در خاطر ارباب هنر نقش‌پذیر



گر سخن ره به سرا پرده اعجاز نداشت



شعر در قالب تب‌دار سخن جان می‌داد



گر مسیحای سخن، حافظ شیراز نداشت



مشفق کاشانی

arghavan.z
2008/11/06, 01:51 PM
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی

گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی


شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین

که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی


ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد

وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی


وای از دست تو ای شیوه عاشق کش جانان

که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی


مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل

که تو در حلقه زنجیر جنون گیر نکردی


عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت

برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی


خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور

الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی


چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری

که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی


شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق

به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی

محـسن ز
2008/11/06, 05:56 PM
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
خاک سیه برسر او کز دم تو تازه نشد
یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر کی شدت حلقه در زود برد حقه زر
خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود
خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود
ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا
کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ شود
آنچه جگر سوزه بود باز جگر سازه شود
مولوی

arghavan.z
2008/11/07, 09:49 PM
من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شكر هیچ مگو


سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت
آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ،هیچ مگو

گفتم :ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت : آن چیز دگر نیست دگر ، هیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلی ، جز كه به سر هیچ مگو

قمری ، جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم : ای دل چه مه است این ؟ دل اشارت می كرد
كه نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم : این روی فرشته ست عجب یا بشر است ؟
گفت : این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم : این چیست ؟ بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت : می باش چنین زیرو زبر هیچ مگو

ای نشسته در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو ، رخت ببر، هیچ مگو

گفتم : ای دل پدری كن ، نه كه این وصف خداست ؟
گفت : این هست ولی جان پدر هیچ مگو
:gol:
مولوی

b A N E l
2008/11/08, 12:29 PM
فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر کوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم
مي‌خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشۀ مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

محـسن ز
2008/11/10, 09:54 PM
صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم
شب سیه مست فنا بود که هشیار شدیم

بشکار آمده بودیم ز معموره قدس
دانه خال تو دیدیم و گرفتار شدیم

عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است
حیف و صد حیف که دیر خبر دار شدیم

پای زنگار بر آیینه ما می لغزد
صیقلی بس که از آن آینه رخسار شدیم
صائب

Sharif_
2008/11/12, 03:58 PM
بتا تا زار چون تو دلبرستم
بتن عود و بسینه مجمرستم

اگر جز مهر تو اندر دلم بی
به هفتاد و دو ملت کافرستم

اگر روزی دو صد بارت بوینم
همی مشتاق بار دیگرستم

فراق لاله رویان سوته دیلم
وز ایشان در رگ جان نشترستم

منم آن شاخه بر نخل محبت
که حسرت سایه و محنت برستم

نه کار آخرت کردم نه دنیا
یکی بی سایه نخل بی‌برستم

نه خور نه خواب بیتو گویی
به پیکر هر سر مو خنجرستم

جدا از تو به حور و خلد و طوبی
اگر خورسند گردم کافرستم

چو شمعم گر سراندازند صدبار
فروزنده‌تر و روشن ترستم

مرا از آتش دوزخ چه غم بی
که دوزخ جزوی از خاکسترستم

سمندر وش میان آتش هجر
پریشان مرغ بی‌بال و پرستم

درین دیرم چنان مظلوم و مغموم
چو طفل بی پدر بی مادرستم

نمی‌گیرد کسم هرگز به چیزی
درین عالم ز هر کس کمترستم

بیک ناله بسوجم هر دو عالم
که از سوز جگر خنیاگرستم

ببالینم همه الماس سوده
همه خار و خسک در بسترستم

مثال کافرم در مومنستان
چو ممن در میان کافرستم

همه سوجم همه سوجم همه سوج
بگرمی چون فروزان اخگرستم

رخ تو آفتاب و مو چو حربا
و یا پژمان گل نیلوفرستم

بملک عشق روح بی‌نشانم
بشهر دل یکی صورت پرستم

رخش تا کرده در دل جلوه از مهر
بخوبی آفتاب خاورستم
بابا طاهر

کافر خداپرست
2008/11/14, 12:06 AM
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد
از سمك تا به سماكش، كشش ليلى برد

من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره‏اى بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسى بى سروپايم كه به سيل افتادم
او كه مى‏رفت مرا هم به دل دريا برد

جام صهبا ز كجا بود مگر دست كه بود
كه به يك جلوه دل و دين ز همه يكجا برد

خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود
كه درين بزم بگرديد و دل شيدا برد

خودت آموختيم مهر و خودت سوختيم
با برافروخته رويى كه قرار از ما برد

همه ياران به سر راه تو بوديم ولى
غم روى تو مرا ديد و ز من يغما برد

همه دل باخته بوديم و پريشان كه غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

محمدحسين طباطبايي(صاحب الميزان)

***

همي گويم و گفته‌ام بارها:
بوَد کيش من مهر دل‌دارها

پرستش به مستي‌ است در کيش مهر
برونند زين حلقه هشيارها

به جز اشک چشم و به جز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها

کشيدند در کوي دل‌دادگان
ميان دل و کامْ ديوارها

چه فرهادها مرده در کوه‌ها
چه حلاج‌ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر يار
مگر توده‌هايي و پندارها

ولي رادمردان و وارستگان
نيازند هرگز به مُردارها

مَهين مهرورزان که آزاده‌اند
بريزند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته‌اند
چه گل‌هاي رنگين به جوي‌بارها

***
بهاران که شاباش ريزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت سبزه به هامون و دشت
زنَد بارگه گل به گل‌زارها

نگارش دهد گلبنِ جوي‌بار
در آيينه‌ي آبْ رخسارها

رود شاخ گل در بر نيلوفر
برقصد به صد ناز گلنارها

درد پرده غنچه‌اي را بادِ بام
هَزار آورد نغز گفتارها

به آواي ناي و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تادها

***
به ياد خَم ابروي گل‌رخان
بکش جام در بزم مي‌خوارها

گره را ز راز جهان باز کن
که آسان کند باده دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشايارها

به اندوه آينده خود را مباز
که آينده خوابي است چون پارها

فريب جهان را مخور زينهار
که در پاي اين گل بود خارها

پياپي بکش جان و سرگرم باش
بهل گر بگيرند بي‌کارها

محمدحسين طباطبايي(صاحب الميزان)

Sharif_
2008/11/16, 05:51 AM
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را
یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را

اول پدر پیر خورد رطل دمادم
تا مدعیان هیچ نگویند جوان را

تا مست نباشی نبری بار غم یار
آری شتر مست کشد بار گران را

ای روی تو آرام دل خلق جهانی
بی روی تو شاید که نبینند جهان را

در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت
حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را

آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل
شهد لب شیرین تو زنبورمیان را

زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را

یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح
یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را

وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده
تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را

سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست
کز شادی وصل تو فرامش کند آن را

ور نیز جراحت به دوا باز هم آید
از جای جراحت نتوان برد نشان را
رودکی

Aseman Etemaad
2008/11/16, 12:35 PM
گفتی خدا نخواست نگفتی چرا نخواست

ما هم نخواستیم خدا خواست یا نخواست

**

ای دوست از فسانه ی تقدیر لب ببند

مهمان ما نصیب ز خوان قضا نخواست

**

در راه عشق سرکشی و سروری خطاست

آنکس به پای خواست در این ره که پانخواست

**

پای شکسته ای که به دامن پناه برد

از آستان دلشکنان مومیا نخواست

**

با ما مکن ستیز که مارا گناه نیست

ای مدعی الهه ی معنی ترا نخواست

**

کشتی شکسته ای که به طوفان عنان سپرد

پرتو هدایت از مدد ناخدا نخواست

arghavan.z
2008/11/17, 01:11 PM
من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم تو را دوست دارم

نه خطی نه خالی نه خواب و خیالی

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد همآواز با ما

تو را دوست دارم تو را دوست دارم

قیصر امین پور:gol:

محـسن ز
2008/11/19, 10:53 PM
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور
خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد

خبری رفت زگردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد

آرزو بی خبری از خویش به آغوش حیات
چشم وا کرد وجهان دگری پیداشد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه دری پیدا شد
اقبال لاهوری

Sharif_
2008/11/20, 12:18 PM
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا

ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا

برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا
مولوی

arghavan.z
2008/11/20, 03:24 PM
می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود



عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود



آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود



دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود



بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود



لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !

:gol:
مشیری:heart:

massom11111
2008/11/22, 02:46 PM
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه​ای لایق این خانه نه​ای رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه​ای رو که از این دست نه​ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه​ای در طرب آغشته نه​ای پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بی​پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی​زد ز بطر بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

مولانا

mohx
2008/11/23, 02:28 PM
:gol:ای آنکه شاهد شعر و غزل تویی
آواز من ز ابد تا ازل تویی
دستم نداد قافیه ها فرصت وصال
فارغ ز بند من و این مثل تویی
فی البداهه تقدیم به دوستان:gol:

یه سری به khoshdel.mihanblog.com بزنید و نظراتتون رو برای من به mohn_jone@yahoo.com ایمیل کنید:gol:

پدرام تاج ابادی
2008/11/24, 07:45 PM
Nothing Else Matters

So close no matter how far
انقدر نزدیک (دل هامون)، که اهمیتی نداره چقدر از هم دور هستیم
Couldn`t be much more from the heart
از قلب توقع بیشتر از این هم نمی توان داشت
Forever trusting who we are
باور کنیم برای همیشه آنچه هستیم را
And nothing else matters
و هیچ چیزه دیگری مهم نیست
Never oepened myself this way
هیچ گاه خود را چنین نگشوده بودم
Life is ours,we live it our way
زندگی از آن ماست به روش خودمان آن را می گذرانیم
All these words I don`t just say
این واژه ها تمام که نمی گویمشان
And nothing else matters
و هیچ چیزه دیگری مهم نیست
Trust I seek and I find in you
به جست و جوی اعتمادم در تو می یابمش
Everyday for us something new
هر روز برای ما چیزه تازه ای است
Open mind for a different view
ذهنت را برای منظری دیگر بگشا
And nothing else matters
و هیچ چیزه دیگری مهم نیست
Never cared for what they do
هرگز اهمیتی ندادم به کرده هاشان
Never cared for what they know
هرگز اهمیتی ندادم به دانسته هاشان
But I know
اما می دانم
Never cared for what they say
هرگز اهمیتی ندادم به گفته هاشان
Never cared for games they play
هرگز اهمیتی ندادم به بازی هاشان
Never cared for what they do
هرگز اهمیتی ندادم به کرده هاشان
Never cared for what they know
هرگز اهمیتی ندادم به دانسته هاشان
And I Know
و می دانم
So Close , no matter how far
چه نزدیک در چه فاصله چه تفاوت
Couldn`t be much more from the heart
از فاصله من و دلم بیش نمی تواد بود
Forever Trusting who we are
باور کنیم برای همیشه آنچه هستیم را
No,nothing else matters.
و هیچ چیزه دیگری مهم نیست

پدرام تاج ابادی
2008/11/24, 07:46 PM
بيزار

اگر مستيم از اين ساغر چشيديم غم جان کاه تو تاخر کشيديم
غم هجران تو جان به در کرد به سوی عشق تو تا پر کشيديم

زعشقت گهگهخی جانم به در شد گهی هم گاه سر مستی به سر شد
گهی مهتابکی بود قلب پر پرم را زخورشيد چشم مست تو آن هم سحر شد

در آن حال و هوای تاکمی زار من از هر کسی بيزار بيزار
منم مستم بر آن روی چو ماهت چنان مستم کز ماه هم گشتم بيزار

محـسن ز
2008/11/26, 09:33 PM
هرکه با پاکدلان صبح مسایی دارد
دلش از پرتو اسرار صفایی دارد

زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک
ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد

شمع خندید به هر بزم ازآن معنی سوخت
خنده بیچاره ندانست که جایی دارد

سوی بتخانه مروپند برهمن مشنو
بت پرستی مکن این ملک خدایی دارد

هیزم سوخته شمع ره و منزل نشود
باید افروخت چراغی که ضیایی دارد

گرگ نزدیک چرا گاه و شبان رفته بخواب
بره دور از رمه و عزم چرایی دارد

گهر وقت بدین خیرگی از دست مده
آخر این در گرانمایه بهایی دارد

فرخ آن شاخک نو رسته که در شاخ وجود
وقت رستن هوس نشو و نمایی دارد

صرف باطل نکند عمر گرامی پروین
آن که چون پیر خرد راهنمایی دارد
پروین اعتصامی

باران بهاری
2008/11/27, 08:10 PM
صبحی مبارک است نظر بر جمال دوست
بر خوردن از درخت امید وصال دوست

بختم نخفته بود که از خواب بامداد
برخاستم به طالع فرخنده فال دوست

از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت!
یا خانه جای رخت بود یا مجال دوست

خواهم که بیخ ِصحبت ِاغیار برکَنم
در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست

تشریف داد و رفت،ندانم ز بیخودی
کاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست؟

هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست
مقبل کسی که محو شود در کمال دوست

سعدی!حجاب نیست،تو آیینه پاک دار!
زنگار خورده چون بنماید جمال دوست؟
:gol:

Derakht-e-marefat
2008/11/27, 09:32 PM
اشک می بارم بیا این ابر و باران را ببین
دشت تر را دیده ای دریای دامان را ببین



تار و پود گلشن از آهنگ من آتش گرفت
سوز بنگر ساز بنگر پرده جان را ببین




طرح خاموشی فکن تا وارهی کم کم ز رنگ
پرده بردار از نگاه و نقش ایوان را ببین




نیست در دنیای پیدا جلوه گاه راز عشق
دیده را بر هم گذار و یار پنهان را ببین




جلوه معنی کند روشندلان را محو شوق
دیده شبنم شو و خورشید رخشان را ببین




باد وحشت می رباید نقش پا ای بی خبر
چند گامی همره ما شو بیابان را ببین


رو صفای خویش را ایدل ز آب دیده جوی

ابر می گرید بیا صحرای خندان را ببین



فصل سرمستی رسید و ما همان سرگشته ایم

گردشی کن در چمن باد بهاران را ببین



هستی ما مشت خاکی تیره و سرگشته بود

گرد بادِ تار گردآلودِ گردان راببین




سهراب سپهري

Aseman Etemaad
2008/11/30, 12:47 AM
پیش ساز تو من از سخر سخن دم نزنم
که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم
ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین
عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
همه مرغان هم آواز پرکنده شدند
آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی بود باز که شوری به جهان درفکنم
نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد ؟
من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم
بی تو دیگر غزل سایه ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم





سایه:gol:

این غزل تقدیم شده به استاد لطفی نوازنده تار

محـسن ز
2008/11/30, 09:42 PM
دنیای من دنیای دل دنیای عشقست و جنون
سودای من سودای دل سودای عشقست و جنون

سوزم نگر شورم ببین وین آتش تورم ببین
سینای من سینای دل سینای عشقست و جنون

امشب سراپا آتشم می با سبو سر می کشم
فردای من فردای دل فردای عشقست وجنون

اکنون که جوشان گشته ام سیلی خروشان گشته ام
دریای من دریای دل دریای عشقست و جنون

در عاشقی دلخون شدم آواره چون مجنون شدم
صحرای من صحرای دل صحرای عشقست وجنون

ای ساقی آشفته مو با من سخن از می مگو
مینای من مینای دل مینای عشقست و جنون
معینی کرمانشاهی

arghavan.z
2008/12/01, 01:20 PM
"به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد"

باورم بود که قسمت شده با من باشی
روی پیشانی من گرچه نوشتند، نشد

در خیال من و این آینه جاوید شدی
هرچه از خاطره ات آینه دل کند نشد

همه عشق خودش را به تو بخشید دلم
قسمتش ذره ای ازعشق تو هرچند نشد

رفت و آمد شده در آینه اما سوگند
به خدا هیچ نگاهی به تو مانند نشد

گره خوردند به هم بعد تو ابروهایم
بعد تو کشت مرا اخم که لبخند، نشد

با تومی شد به خدایی برسد این شاعر
آخراین بت که شکستیش خداوند نشد

گفته بودند که از یاد دلم خواهی رفت
عاقلان در همه ی طایفه گفتند، نشد!

هدی به نژاد (شمیم)

massom11111
2008/12/02, 01:39 PM
ای پیک پی خجسته که داری نشاندوست
با ما مگو بجز سخن دل نشاندوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود
یا از دهان آن که شنید از دهان دوست
ای یار آشنا علم کاروان کجاست
تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار
ما سر فدای پای رسالت رسان دوست
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمی​رسد که بگیرم عنان دوست
رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید
رحمت کند مگر دل نامهربان دوست
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد
تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست
گر آستین دوست بیفتد به دست من
چندان که زنده​ام سر من و آستان دوست
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در
الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد
وان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست

arghavan.z
2008/12/02, 01:58 PM
درخت‏ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه‏ی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه‏های میوه شد و
چقدر جعبه‏ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه‏ام آنقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی‏خواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده‏ی کلاغان شد

پانته‏آ صفایی بروجنی:gol:

محـسن ز
2008/12/02, 09:51 PM
من نگویم که به درد دل من گوش کنید
بهتر آنست که این قصه فراموش کنید

عاشقان را بگذارید بنالند همه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

خون دل بود نصیبم بسر تربت من
لاله افشان به طرب آمده می نوش کنید

بعد من سوگ مگیرید نیرزد به خدا
بهر هر زرد رخی خویش سیه پوش کنید

غیر غم دارو ندارم به جهان چیست مگر
رشک کمتر به من هستی بر دوش کنید

خط بطلان بسر نامه هستی بکشید
پاره لوح سبک پایه مخدوش کنید

سخن سو ختگان طرح جنون می ریزد
عا قلان گفته عشاق فراموش کنید
معینی کرمانشاهی

arghavan.z
2008/12/03, 01:33 PM
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم



من از دل این غار و تو از قله آن قاف

از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم



دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن

چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم



آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان

شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم



من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم

بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم



از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست

با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم



با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی

در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم



با چشم صدف خیز که بر گردن ایام

خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم



بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار

جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم



پروانه نبودیم در این مشعله باری

شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم



بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما

با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم



بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم

ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم


شهریار:gol:

يامين
2008/12/04, 10:21 AM
روشنايي كه به تاريكي شب گردانند
شمع در پرده و پروانه ي سرگردانند



خود بده درس محبت كه خرد
همه در مكتب توحيد تو شاگردانند



تو به دل هستي و اين قوم به گل مي جويند
تو به جانستي و اين جمع جهانگردانند



عاشقان راست قضا هر چه جهانراست بلا
نازم اين قوم بلاكش كه بلا گردانند



اهل دردي كه زبان دل من داند نيست
دردمندم من و ياران همه بي دردانند



بهر نان بر در ارباب نعيم دنيا
مرو اي مرد كه اين طايفه نامردانند



آتشي هست كه سرگرمي اهل دل از اوست
وينهمه بي خبرانند كه خونسردانند



چون مس تافته اكسير فنا يافته اند
عاشقان زر وجودند كه رو زردانند





شهريار

Sharif_
2008/12/04, 01:08 PM
گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست
اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست

مردم هلال عید بدیدند و پیش ما
عیدست و آنک ابروی همچون هلال دوست

ما را دگر به سرو بلند التفات نیست
از دوستی قامت بااعتدال دوست

زان بیخودم که عاشق صادق نباشدش
پروای نفس خویشتن از اشتغال دوست

ای خواب گرد دیده سعدی دگر مگرد
یا دیده جای خواب بود یا خیال دوست
سعدی

arghavan.z
2008/12/04, 02:01 PM
این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره، این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشقْ فروشی‌است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه‌ی راز خدا را نفروشید

سرمایه‌ی دل نیست به‌جز اشك و به‌جز آه
پس دست‌كم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آینه‌ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید، شما را نفروشید

در پیله‌ی پروانه به‌جز كرم نلولد
پروانه‌ی پروازِ ِ رها را نفروشید

یك عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله‌ی سعی و صفا را نفروشید

دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره‌ی دورنما را نفروشید
:heart:
زنده یاد قیصر امین پور:gol:

peiman_eng
2008/12/06, 10:50 PM
نمیه شب آوره و بی حس و حال *** در سرم سودای جامی بی زوال



پرسه ای آغاز کردیم در خیال ***دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت *یک دو سال از عمر رفت و برنگشت



دل به یاد آورد اول بار را **خاطرات اولین دیدار را



آن نظر بازی آن اسرار را **آن دو چشم مست آهو وار را




همچو رازی مبهم و سر بسته بود *چون من از تکرار، او هم خسته بود



آمد و هم آشیان شد با من او *همنشین و هم زبان شد با من او



خسته جان بودم که جان شد با من او *ناتوان بود و توان شد با من او



دامنش شد خوابگاه خستگی **اینچنین آغاز شد دلبستگی





وای از آن شب زنده داری تا سحر *وای از آن عمری که با او شد بسر



مست او بودم ز دنیا بیخبر **دم به دم این عشق میشد بیشتر



آمدو در خلوتم دمساز شد** گفتگو ها بین ما آغاز شد




گفتمش در عشق پا بر جاست دل** گر گشایی چشم دل زیباست دل



گر تو زورق بان شوی دریاست دل **بی تو شام بی فرداست دل



دل ز عشق روی تو حیران شده **در پی عشق تو سر گردان شده




گفت گفت در عشقت وفادارم بدان *من تورا بس دوست میدارم بدان



شوق وصلت را به سر دارم بدان *چون تویی مخمور ، خَمّارم بدان



با تو شادی میشود غم های من* با تو زیبا می شود فردای من




گفتمش عشقت به دل افزون شده* دل ز جادوی رخت افسون شده



جز تو هر یادی به دل مدفون شده* عالم از زیباییت مجنون شده




بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش



در سرم جز عشق او سودا نبود **بهر کس جز او در این دل جا نبود



دیده جز بر روی او بینا نبود **همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود



خوبی او شهره آفاق بود **در نجانبت در نکویی ... بود




روزگار اما وفا با ما نداشت **طاقت خوشبختی ما را نداشت



پیش پای عشق ما سنگی گذاشت *بی گمان از مرگ ما پروا نداشت



آخرِ این قصه هجران بود و بس *حسرت و رنج فراوان بود و بس



یار ما را از جدایی غم نبود **در غمش مجنون و عاشق کم نبود



بر سر پیمان خود محکم نبود** سهم من از عشق جز ماتم نبود .




با من دیوانه پیمان ساده بست *ساده هم آن عهد و پیمان را شکست



بیخبر پیمان یاری را گسست *این خبر ناگاه پشتم را شکست



آن کبوتر عاقبت از بند رست **رفت و با دلداری دیگر عهد بست




با که گویم او که همخون من است *خصم جان و تشنه خون من است



بخت بد بین وصل او قسمت نشد* این گدا مشمول آن رحمت نشد



آن طلا حاصل به این قیمت نشد




عاشق را خوشدلی تقدیر نیست **با چنین تقدیر بد تدبیر نیست



از غمش با دود و دم هم دم شدم **باده نوش غصه او من شدم



مست و مخمور و خراب از غم شدم** ذره ذره آب گشتم ، کم شدم




آخر آتش زد دل دیوانه را **سوخت بی پروا پر پروانه را




عشق من از من گذشتی خوش گذر** بعد از این حتی تو اسمم را نبر



خاطراتم را تو بیرون کن زسر **دیشب از کف رفت فردا را نگر



آخر این یکبار از من بشنو پند **بر من و بر روزگارم دل مبند




عاشقی را دیر فهمیدی چه سود **عشق دیرین گسسته تار و پود



گرچه آب رفته باز آید به رود **ماهی بیچاره اما مرده زود




بعد از این هم آشیانت هر کس است




باش با او ، یاد تو ما را بس است .



اگه اشنباهی داشت ببخشید

محـسن ز
2008/12/06, 10:54 PM
در زدم و گفت کیست گفتمش ای دوست دوست
گفت در آن دوست چیست گفتمش ای دوست دوست

گفت اگر دوستی از چه در این پوستی
دوست که در پوست نیست گفتمش ای دوست دوست

گفت در آن آب وگل دیده ام از دور دل
او بچه امید زیست گفتمش ای دوست دوست

گفتمش اینهم دمییست گفت عجب عالمیست
ساقی بزم تو کیست گفتمش ای دوست دوست

در چو به رویم گشودجمله بود ونبود
دیدم و دیدم یکیست گفتمش ای دوست دوست
معینی کرمانشاهی

arghavan.z
2008/12/07, 02:26 PM
:gol:
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تو
هشدار می دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
:gol:
محمد علی بهمنی

pdnvd
2008/12/08, 08:51 AM
کلبه ويرانه


شب نشستم به در خانه ولی خانه نبود ...هرچه از عشق شنيدم به جز افسانه نبود

دل به کام غم و انده جهان ويران شد...هر چه ميديد به جز دام غم و دانه نبود

به در ميکده رفتم بشنيدم فرياد...نعره ای بود ولی نعره مستانه نبود

اشکم ازديده روان گشت وجگرخونين شد...شمع جان سوخت ولی همدم پروانه نبود

به وجودم نظری نيک بيفکندم دوش...در برش هيچ به جز کلبه ويرانه نبود
----------------------------------------------------------------

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند.
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند.
مراقب کردارت باش آنها به عادات تبدیل می شوند.
مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند.
مراقب شخصیتت باش آن سرنوشت خواهد شد
حلاج

pdnvd
2008/12/10, 09:53 AM
این روزها چقدر هوای تو می کنم

حتی غروب گریه برای تو می کنم

گاهی کنار پنجره می نشینم و

چشمی میان کوچه رهای تو می کنم

خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی

یاد تو ، یاد مهر و وفای تو می کنم

خود نامه ای برای خود می نویسم و

آن را همیشه پست بجای تو می کنم

وقتی که می رسد نامه از سوی من به من

می خوانم و دوباره هوای تو می کنم

arghavan.z
2008/12/10, 03:56 PM
خوب می دانی که در چشمت گرفتارم هنوز
روز و شب خوابم ربودی باز بیدارم هنوز

نازنین با من مگو دل بر کن از تکرار من
گرتو تکرار منی جویای تکرارم هنوز

گرچه تن زخمی و خاکی در رهت افتاده است
نیست بر ایینه دل هیچ زنگارم هنوز

فاش می گویم به تو ، با من غریبی تو چرا ؟
رمز و راز من تویی ، دنیای اسرارم هنوز

من به پهنای امید خود گل شوق تو را
در میان این کویر تشنه می کارم هنوز

می شناسم مرگ را بی وحشت اما قلب من
می تپد در سینه چون از عشق سرشارم هنوز

شعر هایم سوخت و خاکسترش در مشت من
باز می بینم تو را معنای آثارم هنوز

بیژن داوری :gol:

محـسن ز
2008/12/11, 02:30 AM
می گریم ومی خندم دیوانه چنین باید
می سوزم و می سازم پروانه چنین باید

می کوبم و می رقصم می نالم و می خوانم
در بزم جهان شور مستانه چنین باید

من این همه شیدایی دارم زلب جامی
در دست و ای ساقی پیمانه چنین باید

خلقم زپی افتادند تا مست بگیرندم
در صحبت بی عقلان فرزانه چنین باید

یکسو بردم عارف یکسو کشدم عامی
بازیچه هر دستی طفلانه چنین باید

موی تو و تسبیح شیخ بدر از ره برد
یا دام چنان باید یا دانه چنین باید

بر تربت من جانا مستی کن و دست افشان
خندیدن بر دنیا رندانه چنین باید

Aseman Etemaad
2008/12/12, 06:06 PM
رفتی ای جان و ندانیم که جای تو کجاست
مرغ شبخوان کجایی و نوای تو کجاست
آن چه بیگانگی و این چه غریبی ست که نیست
آشنایی که بپرسیم سرای تو کجاست
چه شد آن مهر و وفایی که من آموختمت
عهد ما با تو نه این بود ، وفای تو کجاست
مردم دیده ی صاحب نظران جای تو بود
اینک ای جان نگران باش که جای تو کجاست
چه پریشانم ازین فکر پریشان شب و روز
که شب و روز کجایی و کجای تو کجاست
هنر خویش به دنیا نفروشی زنهار
گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست
چه کنی بندگی دولت دنیا ؟ ای کاش
به خود ایی و ببینی که خدای تو کجاست
گرچه مشاطه ی حسنت بهصد ایین آراست
صنما اینه ی عیب نمای تو کجاست
زیر سرپنجه ی گرگیم و جگرها خون است
ای شبان دل ما ناله ی نای تو کجاست
کوه ازین قصه ی پر غصه به فریاد آمد
آه و آه از دل سنگ تو ، صدای تو کجاست
دل ز غم های گلوگیر گره در گره است
سایه آن زمزمه ی گریه گشای تو کجاست


هوشنگ ابتهاج (سایه):gol:

Sharif_
2008/12/12, 08:12 PM
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
طامات تا به چند و خرافات تا به کی

بگذر ز کبر و ناز که دیده‌ست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کی

هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان
بیدار شو که خواب عدم در پی است هی

خوش نازکانه می‌چمی ای شاخ نوبهار
کشفتگی مبادت از آشوب باد دی

بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست
و امروز نیز ساقی مه روی و جام می

باد صبا ز عهد صبی یاد می‌دهد
جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی

حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد
فراش باد هر ورقش را به زیر پی

درده به یاد حاتم طی جام یک منی
تا نامه سیاه بخیلان کنیم طی

زان می که داد حسن و لطافت به ارغوان
بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی

مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و کمر بسته است نی

حافظ حدیث سحرفریب خوشت رسید
تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری

محـسن ز
2008/12/12, 10:55 PM
مرغ محبتم من کی آب و دانه خواهم
با من یگانگی کن یار یگانه خواهم

شمعی فسرده هستم بی عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهی سوز شبانه خواهم

افسانه محبت هر چند کس نخواند
من سر گذشت خود را پر زین فسانه خواهم

بام ودری نبینم تا از قفس گریزم
بال و پری ندارم تا آشیانه خواهم

تا هر زمان بشکلی رنگی بخود نگیرم
جان و تنی رها از قید زمانه خواهم

می آنقدر بنوشم تا در رهت چو بینم
مستی بهانه سازم گم کرده خانه خواهم

گر شاخه امیدم بشکسته ریشه دارم
باران رحمتی کو کز نو جوانه خواهم

Aseman Etemaad
2008/12/12, 10:57 PM
گفتی خدا نخواست نگفتی چرا نخواست

ما هم نخواستیم خدا خواست یا نخواست

*

ای دوست از فسانه ی تقدیر لب ببند

مهمان ما نصیب ز خوان قضا نخواست

*

در راه عشق سرکشی و سروری خطاست

آنکس به پای خواست در این ره که پانخواست

*

پای شکسته ای که به دامن پناه برد

از آستان دلشکنان مومیا نخواست

*

با ما مکن ستیز که مارا گناه نیست

ای مدعی الهه ی معنی ترا نخواست

*

کشتی شکسته ای که به طوفان عنان سپرد

پرتو هدایت از مدد ناخدا نخواست




پرتو کرمانشاهی:gol:

محـسن ز
2008/12/12, 11:59 PM
ز دام سینه ام دل می گریزد
گل من دیگر از گل می گریزد

مده پندش که این دیوانه عشق
رنیرنگ تو عاقل می گریزد

چنان موج هراسانی شب و روز
زدیا و زساحل می گریزد

زهر قیدی بجز بند محبت
بود هر چند مشکل می گریزد

هم از خصمان عاقل می هراسد
هم از یاران جاهل می گریزد

چه سازم با دل دیوانه خویش
ز من هم گاه این دل می گریزد
معینی کرمانشاهی:gol:

arghavan.z
2008/12/15, 10:42 PM
اشک هایم را ببین سرد است و بی جان نازنین
باختم خود را به چشمان تو آسان نازنین

باز جریان تمام لحظه هایم با تو است
تا ته این کوچه گردی های حیران نازنین

کاش بودی تا ببینی در هجوم بی کسی
باز می خوانم تو را با چشم گریان نازنین

بی تو بودن مرگ من در وحشت تاریکی است
همچو برگی در میان خشم طوفان نازنین

پشت حسرت های سوزان دلی پر تاب و تب
کلبه ای اینجاست دور افتاده ، ویران نازنین

با دو دست شوق ، قلبم کاش میشد می نوشت
پشت پلکت قصه ای از عشق پنهان نازنین

ساده و بی پرده گفتم پر ز احساس وجود
دوستت دارم ، نمی گردم پشیمان نازنین

با تو لبریز از غزل هایی همه پر رمز و راز
بی تو اما واژه هایم رو به پایان نازنین

حرف بسیاران برایم هیچ اما خود بگو
چیست من را پکی این عشق تاوان نازنین ؟

دست بی منت بکش بر بال تنهایی من
می تپد قلبش ولی زخمی و بی جان نازنین

گرچه در فکرت اسیرم ، عاشقانه می رهم
خود شکستی بر دل من قفل زندان نازنین

کاش با نور تو مهتابی ترین مستی من
آسمان تیرگی می شد درخشان نازنین

کاش می گفتی کنون با من که هستم پیش تو
ختم می کردی تو این شعر پریشان نازنین

بیژن داوری...

Derakht-e-marefat
2008/12/16, 07:26 PM
قطره قطره اگر چه آب شدیم٬
ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را هم او که می‌پنداشت
به یکی جرعه‌اش خراب شدیم

هی مترسک! کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن: ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره می‌پوشی
اینک این ما كه بی‌نقاب شدیم

ما که -ای زندگی!- به خاموشی
هر سؤال تو را جواب شدیم٬

دیگر از جان ما چه می‌خواهی؟
ما که با مرگ بی‌حساب شدیم...
محمدعلی بهمنی

arghavan.z
2008/12/16, 10:18 PM
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی

رهی معیری...:gol:

magsod
2008/12/16, 10:42 PM
عقده ها دارم ز یاران دغل

بی سبب نیست به جمع رفقا مشکوکم

منزوی گو شده ام تعجب نکنید

زیرا سخت به موجود دوپا مشکوکم

ز وفا شاد نگردم ز جفا نالانم

من هم به وفا هم به جفا مشکوکم

ای رفیقی که کنون نطق مرا میشنوی

رک و بی پرده بگویم به تو هم مشکوکم

magsod
2008/12/16, 10:43 PM
دارم دِلَکی که بنده ی کوی علی است
روی دل او همیشه بر سوی علی است
هر چند هزار رو سیاهی دارد
می نازد از اینکه منقبت گوی علی است
من شیفته ی علی شدم شیدا نیز
پنهان همه جا گفته ام و پیدا نیز
این پایه مرا بس است و بالاترازین
امروز طلب نمی کنم فردا نیز
***
«نظمی» به ولایتت تمامی خوش باش
خوش باش قبول خاص و عامی خوش باش
گر شاهی هفت کشور از تست مناز
ور بر در ِ مرتضی غلامی خوش باش
***
تا حبّ علی و آل او یافته ایم
کام دل خویش مو به مو یافته ایم
وز دوستی علی و اولاد علی است
در هر دو جهان گر آبرو یافته ایم
***
از دین نبی شکفته جان و دل من
با مهر علی سرشته آب و گل من
گر مهر علی به جان نمی ورزیدم
در دست چه بود از جهان حاصل من
***
«نظمی» نفسی مباش بی یاد علی
گوش دل خویش پرکن از نادعلی
در هر دو جهان اگر سعادت طلبی
دامان علی بگیر و اولاد علی
***
سر دفتر عالم معانی است علی
وابسته ی اسرار نهانی است علی
نه اهل زمین که آسمانی است علی
فی الجمله بهشت جاودانی است علی
***
شایسته ترین مرد خدا بود علی
در شأن نزول هل اتی بود علی
هرگز به علی خدا نمی باید گفت
لیک آینه ی خدا نما بود علی
***
بنیان کـَن ِ منکر و مناهی است علی
رونق ده دین و دین پناهی است علی
در دامنش آویز که در هر دو جهان
سرچشمه ی رحمت الهی است علی
***
آن گفت به قرب حق مباهی است علی
وین گفت که سایه ی الهی است علی
از «نظمی» ناتمام پرسیدم گفت
چون رحمت حق نامتناهی است علی
(نظمی تبریزی

محـسن ز
2008/12/17, 10:04 PM
خوش آنکه حلقهای سر زلف وا کنی
دیوانگان سلسله ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

تو عهد کرده ای که نشانی بخون مرا
من جهد کرده ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم براستی
با تیغ کج اگرم سرم از تن جدا کنی

گر عمر من وفا کند ای ترک تند خوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست
بر خیز تا هزار قیامت بپا کنی

دانی که چیست حاصل انجام عاشقی
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی

شکرانه که شاه نکویان شدی به حسن
می بایدت التفات بحال گدا کنی

آفاق را گرفت فروغی فروغ تو
وقتست اگر بدیده افلاک جا کنی
فروغی بسطامی

pdnvd
2008/12/18, 11:20 AM
از یاد رفته




ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد




در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد




آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله




در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد




امشب صدای تیشه از بیستون نیامد




شاید به خواب شیرین ، فرهاد رفته باشد




خونش به تیغ حسرت، یارب حلال بادا،




صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد




از آه دردناکی سازم خبر دلت را




وقتی که کوه صبرم ، بر باد رفته باشد




رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت




با صد امیدواری ، ناشاد رفته باشد




شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی




گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد




پرشور از حزین است، امروز کوه و صحرا




مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

arghavan.z
2008/12/18, 06:47 PM
چه شامها که چراغم فروغ ماه تو بود
پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود
اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست
ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود
دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت
که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود
عنایتی که دلم را همیشه خوش می داشت
اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود
بلور اشک به چشمم شکست وقت وداع
که اولین غم من آخرین نگاه تو بود
:gol:
مهدی سهیلی

pdnvd
2008/12/19, 06:00 PM
بی تو...



بي تو جز در وادي غم جايم نيست/ بي تو جز گريه دگر كارم نيست



اي رخت از صورت مه زيباتر/ با تو با حور و ملك، کارم نیست



تو همان قطره ی اشکی که سحرگاه چکید/ با تو با روشنی صبح، دگر کارم نیست



خود نمی دانم چگونه عشق را ازبر شدم/ به خدا، به خدا هیچ اجباری در کارم نیست



تو بهاری، برگ ریزان را چرا باور کنم؟ /با تو با بهار هم دگر کارم نیست



شب و روزم همه از نام تو جان می گیرد/ بی تو با شمس و قمر هم، دگر کارم نیست



نیک می دانم که دلم زود رسوا می شود/ لیک با تو با شرم و خجالت، دگر کارم نیست



بارالها من نگارم، بین تک و تنها شدم/ من که جز، خدا خدا گفتن دگر کارم نیست

pdnvd
2008/12/19, 06:11 PM
کاش قلبم درد تنهايی نداشت ..



چهره ام هرگز پريشانی نداشت ..



برگ های آخر تقويم عشق ..



حرفی از يک روز بارانی نداشت ..



کاش می شد راه سرد عشق ...



را بی خطر پيمود و قربانی نداشت ...

pdnvd
2008/12/19, 06:46 PM
کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
سوار صاعقه پا در رکاب خواهد شد
یا ابن الحسن
کدام جمعه ز تاثیر تابش خورشید
دلی که یخ زده از غصه آب خواهد شد
کدام جمعه زعطر بهشتی گل یاس
بهار غرق شمیم گلاب خواهد شد
کدام جمعه بگو یا محول الاحوال
در آسمان و زمین انقلاب خواهد شد
کدام جمعه به خورشید می خورد پیوند
کدام جمعه پر از آفتاب خواهد شد

برگرفته شده از http://roya16.blogfa.com/ (http://roya16.blogfa.com/)

arghavan.z
2008/12/20, 05:39 PM
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم
:gol:
رهی معیری

magsod
2008/12/20, 05:48 PM
به شیخ اندک ده اول می ، دو چندان کردنش با من
ندارد گر لب پر خنده ، خنداندنش با من
تو با این جلوه ها ای گل، گذر در باغ کن ! کانجا
اگر خاموش شد مرغی ، غزلخوان کردنش با من
تو ای رشک صنم ها جلوه ای در چشم بت گر کن
به چندین نا مسلمانی مسلمان کردنش با من
حریم خانقه جای ریا نبود اگر صوفی
سر روی و ریا دارد پشیمان کردنش با من
گر از من سر طلب کردند ترکان ترک یر کردم
و گر جان نیز میخواهند قربان کردنش با من
طلب کردم ز لعلش بوسه ای گفت از سر یاری
اگر درد دلت این است ، درمان کردنش با من
چو "نظمی "دل پر از حب علی کن در صف محشر
تو را گر مشکلی پیش آمد آسان کردنش با من
گدا وار آن که او در دامن این خواجه آویزد
به عزت فارغ از ملک سلیمان کردنش با من

magsod
2008/12/20, 05:49 PM
غزل ۶۶ از گلبانگ نظمی
مرا ساقی چه داد امشب؟ که چون پیمانه خندیدم
به صد پیری جوانی کردم و مستانه خندیدم
از آن کارم به رسوائی کشید آخر که در عشقت
ز نادانی به پند عاقل و فرزانه خندیدم
که میگوید که دوزخ جای میخواران بود واعظ؟
من از هر کس شنیدم اینچنین افسانه خندیدم
چه شب بود امشب ؟ از گلبانگ نای و نغمه مطرب
به وجد آمد دلم جندان که : چون پیمانه خندیدم
نیاز خود به ناز این پریرویان چو سنجیدم
به عقل نا تمام خویش ، چون دیوانه خندیدم!
تو را ای خواجه ده روزیاست این منزل،مرنج از من
گر از دلبستگیهای تو بر این خانه، خندیدم
حدیث آشنائی این چنین کافسانه شد "نظمی"!
کسی گر چنگ زد بر دامن بیگانه خندیدم
غزل ۴۲
دل چه راهی برگزید امشب که بی ما می رود
بر ملاقات کدامین ماه سیمامی رود
گرچه میگوید به خوبان دل نخواهم داد لیک
هر کجا گل چهره ای میبیند از جا می رود
از طبیبان درد ما درمان نشد ساقی بده
شربتی کز فیض او درد از دل ما می رود
از غم و آوارگی ای دل چه می ترسانی مرا
هرکه عاشق شد به استقبال اینها می رود
آن مه خلوت نشین می خورد و مست آمد برون
مرد و زن هر کس ز سوئی بر تماشا می رود
دوستان رفتند ازین غمخانه "نظمی" نیز هم
رخت خود بسته است امروز و فردا می رود

پدرام تاج ابادی
2008/12/22, 11:24 AM
◊ برای همه آرزوی خیر کنید، چراکه خودتان هم جزو همه هستید. ”مارک اورول ◊

پدرام تاج ابادی
2008/12/22, 11:27 AM
◊ آنکس که زورمند و قوی است، می‌تواند با مشت توانای خود دهان ضعیفی را در هم بشکند در حالیکه باید بداند که مشت درشت‌تری هم در آستین قویتری پنهان است . پوشه ◊

پدرام تاج ابادی
2008/12/22, 11:31 AM
◊ برای ربودن دل آدمیان باید بر هم پیشی گرفت و این زیباترین آورد زندگی است . اُرد بزرگ ◊

ویدا
2008/12/22, 04:35 PM
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتی
بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن
ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده
بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن
خيره كشي است ما را دارد دلي چو خارا
بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن
برشا خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن
درديست غير مردن كانرا دوا نباشد
پس من چگونه گويم كين درد رادواكن
در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن
گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشق است چون زمرد
از برق اين زمرد هين دفع اژدها كن

پدرام تاج ابادی
2008/12/23, 08:55 PM
◊ هیچ دوستی بهتر از تنهایی ، برای اهل اندیشه نیست . اُرد بزرگ ◊

پدرام تاج ابادی
2008/12/23, 08:57 PM
◊ خوشبختی پروانه است. اگر او را دنبال کنید از شما می‌گریزد ولی اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست. " هیوم ◊

پدرام تاج ابادی
2008/12/23, 09:10 PM
http://www.persianblog.ir/images/close.gif
<DIV id=content>
http://www.persianblog.ir/templates/public/love/images/tpl_love_email.gif (h_amirhoseini@yahoo.com) http://www.persianblog.ir/templates/public/love/images/tpl_love_archive.gif (http://crazyfire.persianblog.ir/archive/) http://www.persianblog.ir/templates/public/love/images/tpl_love_home.gif (http://crazyfire.persianblog.ir/) شعرهای عاشقانه

<DIV id=link-column>وبلاگ من http://www.persianblog.ir/Avatar/15326.png

خانه وبلاگ (http://crazyfire.persianblog.ir/)
بايگاني شده ها (http://crazyfire.persianblog.ir/archive/)
ايميل من (h_amirhoseini@yahoo.com)

نویسنده وبلاگ محمدحسین (http://www.cloob.com/browse.php?id=88511)

بهترین های این وبلاگ یادته (http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=crazyfire.persianblog.ir&postid=3300941)
آرشیو وبلاگ تیر ۸٦ (http://crazyfire.persianblog.ir/1386/4/)
اردیبهشت ۸٦ (http://crazyfire.persianblog.ir/1386/2/)
آذر ۸٥ (http://crazyfire.persianblog.ir/1385/9/)
اردیبهشت ۸٥ (http://crazyfire.persianblog.ir/1385/2/)
فروردین ۸٥ (http://crazyfire.persianblog.ir/1385/1/)
اسفند ۸٤ (http://crazyfire.persianblog.ir/1384/12/)
بهمن ۸٤ (http://crazyfire.persianblog.ir/1384/11/)
فروردین ۸٤ (http://crazyfire.persianblog.ir/1384/1/)

لینک دوستان
عاشقانه هاي (من) (http://www.kooye-eshgh.blogfa.com/)
عاشقانه (http://www.aboozarbitotanha.blogfa.com/)
وبلاگ عاشقانه ها (http://persia105.persianblog.ir/)
کلبه تنهایی من (http://shirazgirl.blogfa.com/)
وبلاگ هاي عاشقانه (http://persianweblog.com/weblogs/?cat=28)
لینک امروز (http://www.todaylink.ir/)

پدرام تاج ابادی
2008/12/23, 09:12 PM
یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی و اما...

از تو هیچوقت نبریدم ، تورو از خودم می دیدم

پشت سر همه غریبه ، روبروم دیدم فریبه

اما فکر کردم کنارم...

شونه های یک رفیقه

داشتم اشتباه میکردم.

تو رفیق من نبودی ، من تا آخر با تو بودم...

تو از اولم نبودی

داشتم اشتباه می کردم...

که تموم زندگیمو من به دستای تو دادم

حالا اینجا تک و تننها... برگ خشک بی درختی، غرق بادم

نوش جونت اگه بردی

نوش جونت هرچی خوردی

تورو هیچ وقت نشناختم...

نوش جونم اگه باختم.

تو منو ساده گرفتی.

زدی رفتی مفتی مفتی

اما اون روز رو می بینم که به زانوهات می افتی...

تو به زانوهات می افتی...!

پدرام تاج ابادی
2008/12/23, 09:15 PM
عطر زرد گل ياس رو نمي خوام

نمره ي بيست كلاسو نمي خوام

من فقط واسه چش تو جون مي دم

عاشقاي بي حواسو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام

نفسم تويي هوارو نمي خوام

عشق رو نقطه ي جوشو نمي خوام

دوره گرد گل فروشو نمي خوام

اوني كه چشاش به رنگ عسله

مجنون خونه به دوشو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام

نفسم تويي هوارو نمي خوام

من كسي با قد رعنا نمي خوام

چشاي درشت و گيرا نمي خوام

دوس دارم قايق سواري رو ، ولي

جز تو از هيچ كسي دريا نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوارو نمي خوام

موهاي خيلي پريشون نمي خوام

آدم زيادي مجنون نمي خوام

مي دوني چشم منو گرفتي و

جز تو هيچي از خدامون نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

چشم شرقي سياهو نمي خوام

صورتاي مثل ماهو نمي خوام

آخه وقتي تو تو فكر من باشي

حق دارم بگم گناهو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

حرفاي نقره اي رنگ رو نمي خوام

او دو تا چشم قشنگو نمي خوام

حتي اون كه بلده شكار كنه

صاحب تير و تفنگو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

شعراي ساده و تازه نمي خوام

اونكه مي گه اهل سازه نمي خوام

من دلم مي خواد تو رو داشته باشم

واسه ي اينم اجازه نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

سفر دور جهانو نمي خوام

رنگاي رنگين كمانو نمي خوام

لحظه و ساعت عمر من تويي

تو كه نيستي من زمانو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

فالاي جور واجور رو نمي خوام

نامه هاي راه دور و نمي خوام

واسه چي برم ستاره بچينم

ماه من تويي كه نور و نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

آذر و خرداد و تير نمي خوام

آدماي سر به زير نمي خوام

من خودم تو چشم تو زندونيم

حق دارم بگم ، اسيرو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

حرف خيلي عاشقونه نمي خوام

دل رسوا و ديوونه نمي خوام

يا تو ، يا هيچكس ديگه به خدا

خدا هم خودش مي دونه ،‌نمي خوام

خرداد و اردي بهشت و نمي خوام

بي تو من اين سرنوشتو نمي خوام

يكي پرسيد اگه آخرش نشه

حتي اين خيال زشتو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

بي تو چيزي از اين عالم نمي خوام

تو فرشته اي من آدم نمي خوام

مي دوني خيلي زيادي واسه من

هميشه عادتمه ،‌كم نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

من و باش شعر و نوشتم واسه كي

تويي كه گفتي شما رو نمي خوام

محـسن ز
2008/12/23, 10:54 PM
آنانکه سر بسینه عزلت کشیده اند
آرام در سرای وجود آرمیدند

این زیرکان که گوش به هر قصه داده اند
افسانه وفا بتامل شنید ه اند

مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است
رندان روز گار خموشی گزیده اند

از شوق خنده های پر از معنی جهان
نو دولتان چه زود گریبان درید ه اند

ای نامراد مانده زهر آرزوی خام
غمگین مشو نصیب تو هم آفریده اند

Derakht-e-marefat
2008/12/25, 11:04 AM
پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان
نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان
زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان
این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند
لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان
گر ندارد زبانی که تو را شاد کنند
بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان
فکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

Aseman Etemaad
2008/12/27, 12:26 AM
بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود

وگریه ات که دگر خود دلیل محکم بود!

*

بهشت سبز دلم با تو ای سراپا درد

تنور داغ عطش، خانه ی جهنم بود!

*

شبی که خسته تر از سایه آمدی دیدم

که رد حادثه در چهره ات مجسم بود!

*

و اشک، آی دمش گرم این عصاره ی درد

به روی زخم عمیق دل تو مرهم بود...

*

مرا به دست غرورت سپردی و رفتی
شبی که بارش باران مدام و نم نم بود....

Aseman Etemaad
2008/12/27, 12:27 AM
نه اینکه حوصله ای نیست از تو دلگیرم

دگر ز دلهره ، تردید ، عاشقی، سیرم!

*

تمام شهر پر است از هجوم شایعه ها

عجیب شایعه ای اینکه بی تو میمیرم!!!

*

گناه از تو و من نیست زندگی این بود

نوشته است جدایی به برگ تقدیرم!

*

در ازدحام خیابان تو گم شدی و هنوز

در ایستگاه همین لحظه ها به زنجیرم!

*

تو رفتی و چمدانت دوباره جا ماندست

خدا کند که بیایی وگرنه می میرم!

محـسن ز
2008/12/27, 01:44 AM
اگر دل از علایق کنده باشی
به منزل بار خود افکنده باشی

چنان گرم بساط خاک بگذر
که شمع مردم آینده باشی

همین جاصلح کن با ما چه لازم
که در محشر زما شرمنده باشی

ترا دادست زیبایی قماشی
که در هر جامه ای زیبنده باشی

فلکها را توانی پشت سر دید
به نور عشق اگر دل زنده باشی

ثنا گوی تو باشد هر گیاهی
اگر سر چشمه زاینده باشی

مکن چون صبحدم در فیض تقصیر
که دایم با لب پر خنده باشی

اگر شب را چو انجم زنده داری
همیشه با رخ تابنده باشی
صائب