برای دیدن نسخه كامل اینجا را كلیك كنید : شهید مورد علاقه تو کیه؟+عکس
yareza2006
2008/7/11, 01:36 PM
در روایت آمده است:
سر شهید در دامان دو حوریه بهشتی قرار می گیرد درحالی که آن دوگرد و غبار از چهره او می زدایند به او می گویند شهادت در راه خدا و ورود به ضیافت الهی بر تو مبارک باد.
وسائل الشیعه/ج11/ص20/ح19
yareza2006
2008/7/11, 01:37 PM
پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
به شهید هفت امتیاز از طرف خداوند عطا می شود ، اولینِ آنها بخشیدن تمام گناهان اوست بواسطه ی ریختن اولین قطره ی خونش.
yareza2006
2008/7/15, 08:45 AM
توی این پست هر کس شهید مورد علاقه خود را با سخنی از او و عکس قرار دهد.
yareza2006
2008/7/15, 08:49 AM
http://my.opera.com/masiha110/homes/albums/41866/aviny.jpg
زندگینامه شهید (http://shahidirani.blogsky.com/category/cat-13/)
سخن از شهید:
http://nooor.ir/bimarefat/images/Allah.jpg
کافر خداپرست
2008/7/16, 12:03 AM
http://yasemehraboon.250free.com/mohandesan/pr.jpg
نام: هوشنگ طاهري
سن: 16
شغل: يک دانشآموز، بدون عناوين و القاب سياسي و دولتي!
نحوه آشنايي: جلسات قرآن در ماه رمضان
آن روزها که نوباوهتر از امروز بودم، در آخرين سفرش در آغوشم کشيد و گفت: اگر روزي به اين نتيجه رسيدي که نميتواني خوب باشي،لااقل بد نباش!
ديگر نديدمش...
:gol:
سرمد حیدری
2008/7/16, 12:31 AM
شهید دکتر علی شریعتی
http://i35.tinypic.com/16adw08.jpg
خدايا به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهوده گي اش سوگوار نباشم.خدایا،بگذار تا مرگ را خود انتخاب کنم،اما انچنان که تودوست داری.خدایا،چگونه زیستن را تو به من بیاموز.چگونه مردن را خود خواهم آموخت.(شریعتی)
شهید دکتر چمران
http://i37.tinypic.com/2lvybu8.jpg
خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا ميدانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانهاي است.
خدايا! ارشادم كن كه بيانصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بياحترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
(دکتر چمران)
yareza2006
2008/7/16, 02:22 PM
سید مرتضی آوینی(2)
http://i37.tinypic.com/4ixxfd.jpg
امیر Amir
2008/7/16, 02:34 PM
شهید دکتر بهشتی...
سخنی از ایشون یادم نمیاد...
ایشون استاد فرانسه پدرم بودند.
tebyan
2008/7/16, 02:34 PM
وصیتنامه
خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایتت قرار دادی. خدایا تو ميدانی که همواره آماده بودهام آنچه را که تو خود به من دادی در راه عشقی که به راهت دارم نثار کنم، اگر این نبود آنهم خواست تو بود. پروردگارا! رفتن در دست توست، من نميدانم چه موقع خواهم رفت، ولی ميدانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمان (عج) قرار دهی و آنقدر با دشمنان قسم خوردهات بجنگم تا به فیض شهادت برسم. از پدر و مادرم که حق بزرگی بر گردن من دارند ميخواهم مرا ببخشند، من نیز همواره برایشان دعا کردهام که عاقبتشان به خیر باشد. از همسر گرامی و فداکار و فرزندانم ميخواهم که مرا ببخشند که کمتر توانستهام به آنها برسم و بیشتر ميخواهم وقف راهی باشم که خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده، آنچه از دنیا برایم باقی ميماند حق است که در اختیار همسرم قرار گیرد... خداوندا! ولی امرت حضرت آیتالله خامنهای را تا ظهور حضرت مهدی (عج) زنده و پاینده و موفق بدار، آمین یا ربالعالمین، مناللهالتوفیق.
منبع (http://www.aviny.com/News/84/01/21/05.aspx)
http://img.tebyan.net/big/1383/01/464817812282412462451571042191173414064224.jpg
منبع عکس (http://www.tebyan.net/Literature_Art/GodlyPeople/Martyrs/Martyrs/2004/4/10/6082.html)
nik_ali2000
2008/8/31, 07:54 PM
چمران همت بهشتی
leanthinker
2008/9/06, 05:21 PM
شهید همت به روایت از همسر
مي گفت: « در مکه از خدا چند چيز خواستم؛ يکي اينکه در کشوري که نفس امام نيست، نباشم؛ حتي براي لحظه اي، بعد تو رااز خدا خواستم و دو پسر – بخاطر همين هر دفعه مي دانستم بچه ها چي هستند. آخر هم دعا کردم نه اسير شوم، نه جانباز.» اتفاقاً براي همه سوال بود که حاجي اين همه خط ميرود چطور يک خراش بر نمي دارد. فقط والفجر 4 بود که ناخنشان بريد. آن شب اين را که گفت اشک هايش ريخت. گفت:«اسارت و جانبازي ايمان زيادي مي خواهد که من آن را در خود نمي بينم. من از خدا خواستم فقط وقتي جزو اولياء الله قرار گرفتم – عين همين لفظ را گفت – درجا شهيد شوم.»
http://nooor.ir/bimarefat/Wallpapers/Hemmat06.jpg
محسن2115
2008/9/13, 08:52 AM
معلم قرآن وديني دبستانم.
شهيد محمد رضا خاني
آخرم نفهميدم جنازشو پيدا كردن يانه؟جزو بچه هاي شناسايي بود.قبل از عمليات براي شناسايي رفتن غواصي و ديگه هم بر نگشت.
coriolis
2008/9/27, 11:40 AM
توی این پست هر کس شهید مورد علاقه خود را با سخنی از او و عکس قرار دهد.
بی تردید شهید دکتر علی شریعتی بزرگترین شهید تاریخ معاصر اسلام می باشد، کسی که زنگار از چهره اسلام منحرف شده زدود و آنرا به مسیر اصلی خود بازگرداند و باعث شد میلیونها نفر با شریعت واقعی و به عنوان یک مسلمان کامل زندگی کنند وبمیرند...
*mahdi_joker*
2008/11/21, 11:05 PM
فکر نکنم نیاز به معرفیه استاد شهید مطهری باشه.البته شهید بهشتی رو هم واقعا دوست دارم.هر چی باشه همشهری هستیم.:D
از شهیدای جنگ هم اول همت که اگه زندگیشو بخونین واقعا لذت میبرین.بعد هم ... .بی خیال
shabeaftabi
2008/11/22, 04:14 PM
رهبر ما ان طفل 13 ساله اي است كه نارنجك به كمر ميبندد وبه زير تانك دشمن مي رود (امام خميني)
شهيد حسين فهميده
فانوس تنهایی
2008/11/22, 11:31 PM
از اول اگه بخوام بگم
میگم
حر
ولی حالا
میگم
دکتر شریعتی
کربلایی
2008/11/22, 11:32 PM
سلام
پدرم(شهید ...)، عکسشو نمی زارم.
بعد از پدرم، شهید مهدی باکری فرمانده پدرم.
موفق باشید
el_architect
2008/11/22, 11:46 PM
شهید چمران
شهید جهان آرا
شهید حسین علم الهدی
ازتاپیک خوبتون نهایت تشکررادارم
یاعلی:gol:
Schneider
2008/11/23, 12:01 AM
شهید مورد علاقه من....
کسیه که به تاریخ معنا بخشید؛
کسیه که هر وقت به یادش میفتم 4ستون بدنم قامت خم میکنه و حس گناه و پشیمونی ویرانم میکنه؛
کسیه کی موسیقی مستندش رو وقتی گوش میدم دیگه روی زمین نیستم؛
و اون کسی نیست جز سید اهل قلم، شهید آوینی:gol:
بیش از نیمی از مستند های روایت فتحشو من دیدم؛ اگر یه قطره دل کف وجودت باشه،
همون متحولت میکنه برای 30 تا 40 دقیقه!
انرژی معنوی عجیبی در کلام مستندهاش جاریه...کاملا احساس آسمونی بودن به شنونده القا میشه....بدور از هرچی رنگ و ریاست.
امیدوارم خدا من یکیو لااقل، با ایشون محشور کنه.
آرزو که جای دوری نمیره
http://image009.mylivepage.com/chunk9/267702/204/شهید%20آوینی.jpg
http://www.navideshahed.com/attachment/36770.jpg
رهگذر*
2008/12/13, 09:52 AM
به نام خداوند شهیدان
"من مرگ سرخ را دوست دارم وشهید گمنام را چون هر دو مرا به یاد جاودانگی می اندازند"
از نام ونشان دنیا مرا چه سود آنگاه که با خاک یکسان خواهم شد
جز آنکه آشنایی مرا بشناسد و بر خاکم فاتحه ای خواند.
اما خوشا به سعادت تو که همگان بی آنکه نام ونشانت بدانند تو را می شناسند
و دوستت دارند از آن جهت که پروردگار خویش دوست می داشتی.:gol:
yareza2006
2008/12/24, 09:01 PM
شهید مهرداد عزیز اللهی
http://img.tebyan.net/big/1387/05/402321419315187243981513611010118225513218.jpg
قطعه فیلم مصاحبه با او در 14 سالگی ... واقعا آدم شرمنده میشه.:cry:
(لطفا فیلم ها راببینید.)
فیلم 1: play (http://mov.tebyan.net/1387/05/20080809172421388.wmv) download (http://dnl.tebyan.net/1387/05/2008080917242113.rar)
فیلم 2: play (http://mov.tebyan.net/1387/05/20080809172422122.wmv) download (http://dnl.tebyan.net/1387/05/20080809172421794.rar)
solar flare
2008/12/24, 09:26 PM
شهيد مهدي باكري
عكسي از اين بزرگوار ندارم
اما يك جمله از وصيت نامه ايشان:
خدايا مرا پاكيزه بپذير:gol:
industrial66
2008/12/28, 03:17 PM
ممنون از این تاپیک اول کار که اینا دیدم واقعاموندم که اسم کدوم شهید را بیارم چون من تو یه بازه ی زمانی خیلی کتاب در مورد شهدا می خوندم وقتی واقعا زندگینامه ی شهدا را می خونیم میبینیم همشون دوست داشتنی بودن وهستن و می تونیم از زندگینامه ی هر کدوم اونا درس بگیریم ولی می بینیم اونا الگوشون کیا بودن که واقعا سعی می کردن اونجوری زندگی کنن.
ولی از بین کتابایی که خوندم واقعا این سه تا کتاب برام جذابیت بیشتری داشتن پیشنهاد می کنم اگه این کتابا را نخوندین سر فرصت حتما یه نگاهی بشون کنید.
کتاب علمدار عشق در مورد شهیدمجتبی علمدار جذابیت این کتاب در اینه که با دست خط خود شهید می تونید اعتراف نامه ی اونا ببینید و ببینید با قانونایی که برا خودش می ذاشته چه جوری سعی می کرده به اون عشق الهی برسه .
سعی کنید قران انیس و دوستتان باشد نه زینت طاقچه های منزلتان شود ، بهتر است قران را زینت قلبتان کنید. (سید مجتبی علمدار)
می خواستم عکس شهید علمدار هم بذارم نمی دونم چرا نمیشه.
کتاب خاکهای نرم کوشک هم کتاب خیلی قشنگیه در مورد شهید برونسی
http://i41.tinypic.com/2u8kkuu.jpg
کتاب اینک شوکران 1 در مورد زندگی منوچهر مدق واقعا کتاب تاثیر گذاریه ....
http://i44.tinypic.com/2uh494l.jpg
MATIN61
2009/1/13, 09:07 PM
والا یکی کمه از نظر من
چمران شریعتی کاوه مطهری صیاد و...
Sparrow
2009/1/14, 03:03 PM
سلام،
شهید عباس بابایی ، فرمانده پایگاه شکاری اصفهان و معاون عملیات نیروی هوایی ارتش.
خیلی آدمه بزرگیه.توصیه می کنم کتاب خاطرات دوستان ایشون رو بخونید: "پرواز تا بی نهایت"
http://www.sabokbalan.com/4images/data/media/97/001.jpg
majid-survey
2009/1/24, 06:00 PM
سلام
اول اينكه كلهم نور واحد
همه شهدا عزيز هستن
كي ميتونه هيبت حاج احمد كاظمي يا چمران يا ديگران رو جدا كنه
اما من چند تا از بخشهاي زندگي آقا مهدي باكري رو خوندم شيفته اش شدم
ضمن اينكه آقا مهدي مهندس بوده
منم همه شهدا رو دوست دارم و شدیدا بهشون احترام میذارم
خدا کنه اونا هم مارو دوست داشته باشن.
سرمد حیدری
2009/2/01, 12:42 AM
شهید بهشتی مردی فراتر از زمان خویش
http://roshd.ir/roshd/Portals/0/Main/Beheshti/Beheshti.jpg
@ RESPINA @
2009/2/01, 12:47 AM
یاد شهید مهدی رفیعی دایی عزیزم هم بکنید
achool
2009/2/01, 12:49 AM
شهید صدام حسین.
مردی که هیچ کس نفهمید شهید است
با احترام به همه شهدای ایران
عراق
وهمه شهدای عالم
pinion
2009/2/01, 01:26 AM
فرمانده ی شهید دکتر ارنستو چه گوارا
مردی که تمام زندگیش را وقف مبارزه با امپریالیسم جهانی کرد.
چه گوارا + فیدل:
http://bibalan.persiangig.com/image/chef05.jpg
به اعتقاد من نياز آدمي تنها شكم نيست ،
بلكه انسان بيشتر از هر چيز تشنهي شرف و بزرگي آست
(چه)
http://www.faryaad.com/photos/18/che.jpg
asiabadboy
2009/2/01, 08:53 AM
تمام عزیزانی که خونشان را از لحظه به وجود امدن ایران برای حفظ ایران به پای ایران ریختند .... :gol:
اینم تصویرشون ....
http://www.*************/files/iee4k0haddmxl8q9bc57.jpg
asiabadboy
2009/2/01, 09:10 AM
شهید صدام حسین.
مردی که هیچ کس نفهمید شهید است
شدیدا جلوی خودمو گرفتم تا دهنم بسته بمونه .... :mad:
yareza2006
2009/2/01, 06:56 PM
شهید صدام حسین.
مردی که هیچ کس نفهمید شهید است
با احترام به همه شهدای ایران
عراق
وهمه شهدای عالم
مشکوک میزنی؟؟!!
King Paker
2009/2/01, 07:00 PM
شهید صدام حسین.
مردی که هیچ کس نفهمید شهید است
با احترام به همه شهدای ایران
عراق
وهمه شهدای عالم
تو نمی خواد در مورده شهیدای ایران نظر بدی
عرب بدبخت...
چجور جرات کردی بیای فروم ایرانی پست بزنی؟
baroonearamesh
2009/2/01, 09:01 PM
شهید صدام حسین.
مردی که هیچ کس نفهمید شهید است
با احترام به همه شهدای ایران
عراق
وهمه شهدای عالم
اگه ایرانی هستین واقعا براتون متاسفم :mad:
حتی اگه ایرانی هم نباشید الان دارین اینجا زندگی میکنید
و از آزادی و چیز هایی استفاده میکنید که با قطره های خون
شهیدانی بدست اومد ه که بدست یک جنایتکار (صدام) به خون غلتیدن
چه راحت تو کشوری که با قطره های خون شهیدان آزادی
بذست آورده و با جنایات همون دیکتاتور وحشی
جون عزیزشون را فدا کردن از این حرفا میزنید
فقط میتونم بگم براتون متاسفم . خجالت آوره :mad:
achool
2009/2/01, 09:15 PM
تو نمی خواد در مورده شهیدای ایران نظر بدی
عرب بدبخت...
چجور جرات کردی بیای فروم ایرانی پست بزنی؟
مشکل چی هست
نظر دادم توهین نکردم
همین عربا بودن که آدمتون کردن
همین پیامبرتون عربه
همون دنیا عبی باید حرف بزنی
خوبه بگم مجووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووس
کربلایی
2009/2/01, 09:18 PM
شهید صدام حسین.
مردی که هیچ کس نفهمید شهید است
با احترام به همه شهدای ایران
عراق
وهمه شهدای عالم
شدیدا جلوی خودمو گرفتم تا دهنم بسته بمونه .... :mad:
مشکوک میزنی؟؟!!
تو نمی خواد در مورده شهیدای ایران نظر بدی
عرب بدبخت...
چجور جرات کردی بیای فروم ایرانی پست بزنی؟
اگه ایرانی هستین واقعا براتون متاسفم :mad:
حتی اگه ایرانی هم نباشید الان دارین اینجا زندگی میکنید
و از آزادی و چیز هایی استفاده میکنید که با قطره های خون
شهیدانی بدست اومد ه که بدست یک جنایتکار (صدام) به خون غلتیدن
چه راحت تو کشوری که با قطره های خون شهیدان آزادی
بذست آورده و با جنایات همون دیکتاتور وحشی
جون عزیزشون را فدا کردن از این حرفا میزنید
فقط میتونم بگم براتون متاسفم . خجالت آوره :mad:
سلام
دوستان بهتره كمي ظرفيت خودمون رو در شنيدن نظرات ديگران بالا ببريم، من شما از امثال باكري و ... خوشمون مياد و اسمشون رو ميگيم،دوست عزيزمون هم از صدام حسين تكريتي!
چه اشكالي داره؟ بهتره كمي صبور باشيم.
فقط آرزو مي كنم كه روز قيامت همهمون با شهدايي كه بهشون علاقه داريم محشور بشيم.
موفق باشيد
achool
2009/2/01, 09:20 PM
سلام
دوستان بهتره كمي ظرفيت خودمون رو در شنيدن نظرات ديگران بالا ببريم، من شما از امثال باكري و ... خوشمون مياد و اسمشون رو ميگيم،دوست عزيزمون هم از صدام حسين تكريتي!
چه اشكالي داره؟ بهتره كمي صبور باشيم.
فقط آرزو مي كنم كه روز قيامت همهمون با شهدايي كه بهشون علاقه داريم محشور بشيم.
موفق باشيد
خوشم آمد
ما خدا نیستیم که قضاوت کنیم
اینو 100 بار تو سایت گفتم
من دایی خودم هم شهید شد
اما..............
King Paker
2009/2/01, 09:47 PM
مشکل چی هست
نظر دادم توهین نکردم
همین عربا بودن که آدمتون کردن
همین پیامبرتون عربه
همون دنیا عبی باید حرف بزنی
خوبه بگم مجووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووس
آخه عرب اگه آدم بود ملخ نمی خورد و دخترش و زنده بگور نمی کرد...
زنده باد شاپور شانه سنب که می دونست با شماها چجوری رفتار کنه و طناب از کتفتون رد کرد و آویزونتون کرد توی راه تا درس عبرت بگیرن
8 سالم که جوونای ایرونی خونشونو دادن تا حماقت و جهالت عرب و که هیچ وقت از بین نمیره رو بخوابونن سره جاش...
آخه تو اول برو دهنتو آب بکش بعد اسم پیامبرو بیار
تو کی هستی که در مورد پیامبر صحبت کنی؟؟؟
حضرت محمد نتونست به شما ها شلوار بپوشونه حالا منو باش می خوام تو رو آدم کنم...
فردوسی رو خدا بیامورزه... هرکی می خونه یه فاتحم براش بفرسته
روحش شاد...
ز شیر شتر خوردن و سوسمار ... عرب را بدانجا رسیدست کار
که تاج کیانی کند آرزو ... تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
بمن بازگوی آنکه شاه تو کیست ... چه مردی و آئین و راه تو چیست
نبرد که جوی همی دستگاه ... برهنه سپهبد برهنه سپاه
بنانی تو هم سیری و هم گرسنه ... نه پیل و نه تخت و نه بار و بنه
شما را به دیده درون شرم نیست ... ز راه خرد مهر و آرزم نیست
بدان چهره و زاد وآن مهروخوی ... چنین تابع و تخت آمدند آرزوی
گنهکارتر در زمانه منم ... ازیرا گرفتاد اهرمنم
دل من پرازخون شد وروی زرد ... دهن خشک و لبها شده لاجورد
که تا من شدم پهلوان از میان ... چنین تیره شد بخت ساسانیان
که این قادسی گورگاه من است ... کفن جوشن و خون کلاه من است
کربلایی
2009/2/01, 09:54 PM
آخه عرب اگه آدم بود ملخ نمی خورد و دخترش و زنده بگور نمی کرد...
زنده باد شاپور شانه سنب که می دونست با شماها چجوری رفتار کنه و طناب از کتفتون رد کرد و آویزونتون کرد توی راه تا درس عبرت بگیرن
8 سالم که جوونای ایرونی خونشونو دادن تا حماقت و جهالت عرب و که هیچ وقت از بین نمیره رو بخوابونن سره جاش...
آخه تو اول برو دهنتو آب بکش بعد اسم پیامبرو بیار
تو کی هستی که در مورد پیامبر صحبت کنی؟؟؟
حضرت محمد نتونست به شما ها شلوار بپوشونه حالا منو باش می خوام تو رو آدم کنم...
فردوسی رو خدا بیامورزه... هرکی می خونه یه فاتحم براش بفرسته
روحش شاد...
ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بدانجا رسیدست کار
که تاج کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
بمن بازگوی آنکه شاه تو کیست چه مردی و آئین و راه تو چیست
نبرد که جوی همی دستگاه برهنه سپهبد برهنه سپاه
بنانی تو هم سیری و هم گرسنه نه پیل و نه تخت و نه بار و بنه
شما را به دیده درون شرم نیست ز راه خرد مهر و آرزم نیست
بدان چهره و زاد وآن مهروخوی چنین تابع و تخت آمدند آرزوی
گنهکارتر در زمانه منم ازیرا گرفتاد اهرمنم
دل من پرازخون شد وروی زرد دهن خشک و لبها شده لاجورد
که تا من شدم پهلوان از میان چنین تیره شد بخت ساسانیان
که این قادسی گورگاه من است کفن جوشن و خون کلاه من است
وحيد جان اصلا از اين پستت خوشم نيامد! واقعا ازت انتظار اين حرفا رو نداشتم:cry:
بهتره كمي خونسر باشي،و همه رو با يه چوب نزني،خيلي معذرت مي خوام كه اينطوري صحبت مي كنم، ولي باور كن چون دوست دارم اينا رو ميگم.
چه فرقي ميكنه؟
عرب باشي يا پارس؟
ترك باشي يا كرد؟
غربي باشي يا شرقي؟
لر باشي يا بلوچ؟
گيلكي باشي يا تركمن؟
هر زبون و هر فرهنگي كه داشته باشيم انسانيم!
ازتون خاهش مي كنم اين بحثو تمومش كنيد و اجازه بديد اين تايپيك خوب،بسته نشه:gol:
موفق باشيد:heart:
7757
من یه مدتی سر لج کردن با یه عده با بعضی عقایدم قهر کردم.تا اینکه یه سفر بازدید از مناطق جنگی پیش اومد.منم ساکمو برداشتم و به نیت گشت و گذار پا شدم رفتم جنوب.وقتی که رسیدم تازه متوجه شدم شهدا منو دعوت کردند تا ...
برگشتم به شهرمون با یه ذهن مجنون و عاشق.همه مسخره ام کردند گفتند جو سفر گرفتتش!دو روز که بگذره میشه همون آدم قبل که حتی واسه شهدا هم جوک می گفت.من ایستادم پای تمام حرفاشونپای تمام تمسخرهایی که فامیلام میکردن.پای تمام خنده هاشون که ای بابا ول کن این چیزا رو ,مگه می شه بیداری رو فراموش کرد؟!.شهدا منو از یه خواب بیدار کردند تا ابد شرمنده شهدا هستم تک تکشون.باز هم رفتم.دلم خیلی واسه اونجا تنگه.عید داره میاد و بوی جنوب همه جا پیچیده.برام دعا کنید که حالم خوب شه تا فقط یه بار دیگه تنها برم جنوب.
King Paker
2009/2/01, 10:01 PM
وحيد جان اصلا از اين پستت خوشم نيامد! واقعا ازت انتظار اين حرفا رو نداشتم:cry:
بهتره كمي خونسر باشي،و همه رو با يه چوب نزني،خيلي معذرت مي خوام كه اينطوري صحبت مي كنم، ولي باور كن چون دوست دارم اينا رو ميگم.
چه فرقي ميكنه؟
عرب باشي يا پارس؟
ترك باشي يا كرد؟
غربي باشي يا شرقي؟
لر باشي يا بلوچ؟
گيلكي باشي يا تركمن؟
هر زبون و هر فرهنگي كه داشته باشيم انسانيم!
ازتون خاهش مي كنم اين بحثو تمومش كنيد و اجازه بديد اين تايپيك خوب،بسته نشه:gol:
موفق باشيد:heart:
مگه من کیم آخه؟
بابا مگه نمی بینی دیگه مونده فقط فوش ... به ایران بده
چقدر مراعات کنی؟ چقدر حرف نزنی؟
تا کی مصلحت داری کنی؟
نه بخدا من اصلا ادعایی تو این زمینه ها که گفتی ندارم... برای منم هیچ فرقی بین مردم دنیا نیس
اما نمی تونم ببینم بهم توهین میشه و من باید به مصلحت به اصطلاح ساکت و در اصل خفه بشم
این آقا یه تاپیک دیگه هم پست داده بودن و... که من اونجام به درخواست دوستای گلی مثل شما پستم رو ویرایش کردم
اما تا کی؟
چطور این آقا جرات می کنه تو تاپیکی به اسم شهید مطهره اسم یه جانی رو بیاره
آزادی بیان یعنی چی؟ چه حدی برای آزادی بیان هست؟
زکریا جان من نمی تونم خفه بشم
شاید تفاوت این باشه
ببخشید:gol:
مگه من کیم آخه؟
بابا مگه نمی بینی دیگه مونده فقط فوش ... به ایران بده
چقدر مراعات کنی؟ چقدر حرف نزنی؟
تا کی مصلحت داری کنی؟
نه بخدا من اصلا ادعایی تو این زمینه ها که گفتی ندارم... برای منم هیچ فرقی بین مردم دنیا نیس
اما نمی تونم ببینم بهم توهین میشه و من باید به مصلحت به اصطلاح ساکت و در اصل خفه بشم
این آقا یه تاپیک دیگه هم پست داده بودن و... که من اونجام به درخواست دوستای گلی مثل شما پستم رو ویرایش کردم
اما تا کی؟
چطور این آقا جرات می کنه تو تاپیکی به اسم شهید مطهره اسم یه جانی رو بیاره
آزادی بیان یعنی چی؟ چه حدی برای آزادی بیان هست؟
زکریا جان من نمی تونم خفه بشم
شاید تفاوت این باشه
ببخشید:gol:
سلام پاکر جان .من هم از اون پست که به صدام حسین مقام شهید رو نسبت داده شد ناراحت شدم اما این دلیل نمی شه واسه حرف یه شخص بخوایم همه رو به پای گناهان اون بسوزونیم.چه خوبه که دیگران رو با منطق و استدلال بتونیم قانع کنیم.مهم انسانیت هست نه نژاد.مثل اینکه دوستمون تعریف درستی از شهید ندارند.وگرنه همه می دونیم که اون شهید بزرگوار :surprised:چه لطف بزرگی در حق عزرائیل کرد و اونو تو امر جون گرفتن یاری کرد.صدام حسین حتی به مردم خودش هم رحم نکرد(حلبچه)اسرای جنگی رو برای آزمایش سلاح های هسته ای به کار می برد.
@ RESPINA @
2009/2/01, 10:38 PM
دایی عزیزم شهید مهدی رفیعی.
دایی جان تو بهشت مارا فراموش نکن
achool
2009/2/01, 11:26 PM
آخه عرب اگه آدم بود ملخ نمی خورد و دخترش و زنده بگور نمی کرد...
زنده باد شاپور شانه سنب که می دونست با شماها چجوری رفتار کنه و طناب از کتفتون رد کرد و آویزونتون کرد توی راه تا درس عبرت بگیرن
8 سالم که جوونای ایرونی خونشونو دادن تا حماقت و جهالت عرب و که هیچ وقت از بین نمیره رو بخوابونن سره جاش...
آخه تو اول برو دهنتو آب بکش بعد اسم پیامبرو بیار
تو کی هستی که در مورد پیامبر صحبت کنی؟؟؟
حضرت محمد نتونست به شما ها شلوار بپوشونه حالا منو باش می خوام تو رو آدم کنم...
فردوسی رو خدا بیامورزه... هرکی می خونه یه فاتحم براش بفرسته
روحش شاد...
ز شیر شتر خوردن و سوسمار ... عرب را بدانجا رسیدست کار
که تاج کیانی کند آرزو ... تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
بمن بازگوی آنکه شاه تو کیست ... چه مردی و آئین و راه تو چیست
نبرد که جوی همی دستگاه ... برهنه سپهبد برهنه سپاه
بنانی تو هم سیری و هم گرسنه ... نه پیل و نه تخت و نه بار و بنه
شما را به دیده درون شرم نیست ... ز راه خرد مهر و آرزم نیست
بدان چهره و زاد وآن مهروخوی ... چنین تابع و تخت آمدند آرزوی
گنهکارتر در زمانه منم ... ازیرا گرفتاد اهرمنم
دل من پرازخون شد وروی زرد ... دهن خشک و لبها شده لاجورد
که تا من شدم پهلوان از میان ... چنین تیره شد بخت ساسانیان
که این قادسی گورگاه من است ... کفن جوشن و خون کلاه من است
just for u
King Paker
2009/2/01, 11:28 PM
.....
achool
2009/2/01, 11:42 PM
درس صحبت کن وگرنه بهت قول میدم تا یه هفته نتونی بخوابیو به حرفام فک کنی هی بسوزی
مثلا؟
میخوای توهین کنی؟
از چی زورت اومده؟
من که خیلی عادی نظرم رو میگم اما مثل اینکعه شما عقده همه چیز را دارید
آخه پردوزی کیه که میخوای چرت و پرتاش رو به من بگی
این واسه شما اسطوره است واسه من .... هم نست
King Paker
2009/2/01, 11:47 PM
مثلا؟
میخوای توهین کنی؟
از چی زورت اومده؟
من که خیلی عادی نظرم رو میگم اما مثل اینکعه شما عقده همه چیز را دارید
آخه پردوزی کیه که میخوای چرت و پرتاش رو به من بگی
این واسه شما اسطوره است واسه من .... هم نست
جواب ابلاهان خاموشیست...
achool
2009/2/01, 11:54 PM
جواب ابلاهان خاموشیست...
خوشمان آمد
بچه ها یه صلوات بفرستید.خواهش میکنم پستاتون رو پاک کنید:cry:
asiabadboy
2009/2/02, 08:33 AM
سلام
دوستان بهتره كمي ظرفيت خودمون رو در شنيدن نظرات ديگران بالا ببريم، من شما از امثال باكري و ... خوشمون مياد و اسمشون رو ميگيم،دوست عزيزمون هم از صدام حسين تكريتي!
چه اشكالي داره؟ بهتره كمي صبور باشيم.
سلام زکریای عزیز ....
فرق می کنه این موضوع ....
متجاوزین به خاک و جان و ناموس هیچ جایگاهی تو این تاپیک در کنار دیگران عزیزانی که به واسطه اونا جونشون رو به نام ایران دادن ندارن ....
منم عاشق هیتلرم ... ولی وقتی پای ملیت بیاد وسط همه چی عوض میشه ....
این بنده خدا محل سکونتش اهوازه .... جایی که از جنگ اسیب فراوان دید ...بعد داره سنگ صدامو به سینه میزنه ....
یا خیلی بچه اس یا .................................
yareza2006
2009/2/02, 09:18 AM
جناب achool
مثل اینکه خبر نداری صدام شما چه قدر از مردم عراق را زنده زنده در چرخ گوشت های غول پیکر انداخت و چگونه مردم خود را بمباران شیمیایی کرد و صدها جنایت دیگر که زبان از گفتن آن ناتوان است
ای کاش در دل ذره ای شور و نوا بود
احوال ما با حالت نی هم صدا بود
ای کاش سوز جنگ در ما کم نمی شد
این نامرادی شیوه مردم نمی شد
ای کاش رنگ شهر بازی ام نمی داد
در جبهه یا زهرا مرا بر باد می داد
شهید سید مجتبی علمدار
تولد 11دی 1345
شهادت 11 دی 1375(جانباز شیمیایی)
***********دوستای گلم شما می تونید با فرستادن یه عدد به سامانه پیام کوتاه به شماره 30001357 با بیسیم چی امتداد ارتباط برقرار کنید و یه جمله از یه شهید دریافت کنید.
مهدي از تهران
2009/2/02, 12:05 PM
جناب achool
مثل اینکه خبر نداری صدام شما چه قدر از مردم عراق را زنده زنده در چرخ گوشت های غول پیکر انداخت و چگونه مردم خود را بمباران شیمیایی کرد و صدها جنایت دیگر که زبان از گفتن آن ناتوان است
آره . مي تونيد سي دي مستند جنايات بشري رو ببينيد . البته اگه دلش رو داشته باشد :smoke:
دوستای گلم:gol: باز هم سلام.
من یه پیشنهاد دارم حالا که داری لطف می کنید و عکس شهدای مورد علاقه تون رو پست می کنید بهتره مارو با زندگینامشون محل تولد و شهادتشون هم آشنا کنید.آگه هم کتابی رو میشناسید که در رابطه با شهید مورد نظر نوشته شده به ما هم معرفی کنید.من بعد از امتحان ارشدم میخوام داستانهای عمو حسن پیرمرد زحمت کش جبهه رو به امید خدا براتون پست کنم.
ما که ابراهیم همت داشتیم
سینه چاکان ولایـت داشتیم
پس چرا امشب به ساحل مانده ایم
پس از عـمری غریبی بی نشانی
خدا می خواست در غربت نمانی
ولی افسوس از آن سرو سرافراز
پلاکی بازگــشــت و اســـتخوانی
بيـا باز هم ياد لشکرکنيم
بيـا ياد مردي دلاور کنيم
بگوئيم ما(حاج همت ) که بود
امير سپاه محمد که بود
http://www.fardanews.com/files/fa/news/1387/7/28/24434_497.jpg
http://www.blogfa.com/photo/h/hajihemmat.jpg
http://img.tebyan.net/big/1385/06/227119168113342472512128410410916010228201241.jpg
http://www.navideshahed.com/attachment/103794.jpg
http://i18.tinypic.com/6st9bmf.jpg
[/URL]
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/871561525319510216422013017721016724418810574.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/24244847623111781127911861872491536179213.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/67112883180204832187866606814058210127.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/102551533134291861501493219412013618673196.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/15462419619959987127302379312247188111.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/145245841602253521397357811715618347244.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/642093421555113342561441661098650611.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/60242991052341842454596504505820225171.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/9013983882466612502223416511022811108151.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/681771820118523025523414813615216413517613211.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/1724176128164972362717651111892107180233.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/42243126245244922191122329122639153103188.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/2421473144100155228762529912918030241766.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/1011821786373223632144521591949622159.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/14410215015117037513921666147145220148170122.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/24225415095982475218424613712718475159177231.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/1971022532121524511257811382381928766244.jpg)
(http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/2281781632212501372411438192515519754178.jpg)
[URL="http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1385/06/53148123222213418832101681466522111868.jpg"]
https://www.sharemation.com/sarvesahi/angosht%20sekasteh.jpg
دوران کودکي (http://old.tebyan.net/Adabi-Honari/82/06/Html/ad-820627-zendeginameh.htm#زندگي نامه شهيد حاج محمد ابراهيم همت)
به روز 12 فروردين سال 1334 هـ.ش در شهرضا در خانواده مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلاي معلي و زيارت قبر سالار شهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش کربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد.
محمد ابراهيم در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش استعداد فوق العاده اي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصيل به ويژه در تعطيلات تابستاني با کار و تلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل بدست مي آورد و از اين راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجهي مي کرد. او با شور و نشاط و مهر و محبت و صميميتي که داشت به محيط گرم خانواده صفا و صميميت ديگري مي بخشيد.
پدرش از دوران کودکي او چنين مي گويد: «هنگامي که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، مي ديدم فرزندم تمامي خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگر شبي او را نمي ديديم برايم بسيار تلخ و ناگوار بود.»
اشتياق محمد ابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث مي شد از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اين علاقه تا حدي بود که از آغاز رفتن به دبيرستان توانست قرائت کتاب آسماني قرآن را کاملا فرا گيرد و برخي از سوره هاي کوچک را نيز حفظ کند.
در سال 1352 مقطع دبيرستان را با موفقيت پشت سر گذاشت و پس از اخذ ديپلم با نمرات عالي در دانشسراي اصفهان به ادامه تحصيل پرداخت. پس از دريافت مدرک تحصيلي به سربازي رفت- به گفته خودش تلخترين دوران عمرش همان دو سال سربازي بود – در لشکر توپخانه اصفهان مسئوليت آشپزخانه را به عهده او گذاشته بودند.
ماه مبارک رمضان فرا رسيد، ابراهيم در ميان برخي از سربازان همفکر خود به ديگر سربازان پيام فرستاد که آنها هم اگر سعي کنند تمام روزهاي رمضان را روزه بگيرند، مي توانند به هنگام سحري به آشپزخانه بيايند. «ناجي» معدوم فرمانده لشکر، وقتي که از اين توصيه ابراهيم و روزه گرفتن عده اي از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگي بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از اين جريان ابراهيم گفته بود: «اگر آن روز با چند تير مغزم را متلاشي مي کردند برايم گواراتر از اين بود که با چشمان خود ببينم که چگونه اين از خدا بيخبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدسترين فريضه دينمان را بشکنيم و تکليف الهي را زير پا بگذاريم.»
اما اين دوسال براي شخصي چون ابراهيم چندان خالي از لطف هم نبود؛ زيرا در همين مدت توانست با برخي از جوانان روشنفکر و انقلابي مخالف رژيم ستمشاهي آشنا شود و به تعدادي از کتب ممنوعه (از نظر ساواک) دست يابد. مطالعه آن کتاب ها که مخفيانه و توسط برخي از دوستان، برايش فراهم مي شد تاثير عميق و سازنده اي در روح و جان محمد ابراهيم گذاشت و به روشنايي انديشه و انتخاب راهش کمک شاياني کرد. مطالعه همان کتاب ها و برخورد و آشنايي با بعضي از دوستان، باعث شد که ابراهيم فعاليت هاي خود را عليه رژيم ستمشاهي آغاز کند وبه روشنگري مردم و افشاي چهره طاغوت بپردازد.
دوران معلمي: (http://old.tebyan.net/Adabi-Honari/82/06/Html/ad-820627-zendeginameh.htm#زندگي نامه شهيد حاج محمد ابراهيم همت)
پس از پايان دوران سربازي و بازگشت به زادگاهش شغل معلمي را برگزيد و در روستاها مشغول تدريس شد و به تعليم فرزندان اين مرز و بوم همت گماشت. ابراهيم در اين دوران نيز با تعدادي از روحانيون متعهد و انقلابي ارتباط پيدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصيت حضرت امام (ره) بيشتر آشنا شد. به دنبال اين آشنايي و شناخت، سعي مي کرد تا در محيط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامي و انديشه هاي انقلابي حضرت امام(ره) و يارانش آشنا کند.
او در تشويق و ترغيب دانش آموزان به مطالعه و کسب بينش و آگاهي سعي و افري داشت و همين امور سبب شد که چندين نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. ليکن روح بزرگ و بي باک او به همه آن اخطارها بي اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلي پي مي گرفت و از تربيت شاگردان خود لحظه اي غفلت نمي ورزيد. با گسترش تدريجي انقلاب اسلامي، ابراهيم پرچمداري جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وي به شهرضا براي تدريس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علميه قم برقرار شد و به طور مستمر براي گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانيون و دريافت اعلاميه و نوار به قم رفت و آمد مي کرد.
سخنراني هاي پر شور و آتشين او عليه رژيم که بدون مصلحت انديشي انجام مي شد، مأمورين رژيم را به تعقيب وي واداشته بود، به گونه اي که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگيري در امان باشد. نخست به شهر فيروز آباد رفت و مدتي در آنجا دست به تبليغ و ارشاد مردم زد. پس از چندي به ياسوج رفت. موقعي که در صدد دستگيري وي برآمدند به دوگنبدان عزيمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سکني گزيد. در اين دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژيم ستمشاهي و اعمال وحشيانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهيم احساس کرد که براي سازماندهي تظاهرات بايد به شهرضا برگردد.
بعد از بازگشت به شهر خود در کشاندن مردم به خيابان ها و انجام تظاهرات عليه رژيم، فعاليت و کوشش خود را افزايش داد تا اينکه در يکي از راهپيمايي هاي پرشور مردمي، قطعنامه مهمي که يکي از بندهاي آن انحلال ساواک بود، توسط شهيد همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ايشان توسط فرماندار نظامي اصفهان، سرلشکر معدوم «ناجي»، صادر گرديد.
ماموران رژيم در هر فرصتي در پي آن بودند که اين فرزند شجاع و رشيد اسلام را از پاي درآورند، ولي او با تغيير لباس وقيافه، مبارزات ضد دولتي خود را دنبال مي کرد تا اين که انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني (ره)، به پيروزي رسيد.
فعاليت هاي پس از پيروزي انقلاب : (http://old.tebyan.net/Adabi-Honari/82/06/Html/ad-820627-zendeginameh.htm#زندگي نامه شهيد حاج محمد ابراهيم همت)
شهيد هميت پس از پيروزي انقلاب در جهت ايجاد نظم و دفاع از شهر و راه اندازي کميته انقلاب اسلامي شهرضا نقش اساسي داشت. او از جمله کساني بود که سپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشکيل داد.
آنها با تدبير و درايت و نفوذ خانوادگي که در شهر داشتند مکاني را بعنوان مقر سپاه در اختيار گرفته و مقادير قابل توجهي سلاح از شهرباني شهر به آنجا منتقل کردند و از طريق مردم، ساير مايحتاج و نيازمنديها را رفع کردند.
به تدريج عناصر حزب اللهي به عضويت سپاه در آمدند و هنگامي که مجموعه سپاه سازمان پيدا کرد، او مسئوليت روابط عمومي سپاه را به عهده داشت.
به همت شهيد بزرگوار و فعاليت هاي شبانه روزي برادران پاسدار در سال 58، ياغيان و اشرار اطراف شهرضا که به آزار و اذيت مردم مي پرداختند، دستگير و به دادگاه انقلاب اسلامي، تحويل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچي پاکسازي گرديد.
از کارهاي اساسي ايشان در اين مقطع، سامان بخشيدن به فعاليتهاي فرهنگي، تبليغي منطقه بود که درآگاه ساختن جوانان وايجاد شور انقلابي تاثير بسزايي داشت.
اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دليل تجربيات گرانبهاي او در زمينه امور فرهنگي به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و کنارک (در استان سيستان و بلوچستان) عزيمت کرد و به فعاليت هاي گسترده فرهنگي پرداخت.
.
نقش شهيد در کردستان و مقابله با ضد انقلاب: (http://old.tebyan.net/Adabi-Honari/82/06/Html/ad-820627-zendeginameh.htm/lزندگينامهشهيدحاجمحمدابرا يمهمت)
شهيد همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هايي از آن در چنگال گروهکهاي مزدور گرفتار شده بود، اعزام گرديد. ايشان با توکل به خدا و عزمي راسخ مبازره بي امان و همه جانبه اي را عليه عوامل استکبار جهاني و گروهکهاي خود فروخته در کردستان شروع کرد و هر روز عرصه را بر آنها تنگتر مي نمود. از طرفي در جهت جذب مردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و براي مقابله با فقر فرهنگي منطقه اهتمام چشمگيري از خود نشان مي داد تا جايي که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گريه مي کردند و حتي تحصن نموده و نمي خواستند از اين بزرگوار جدا شوند.
رشادت هاي او در برخورد با گروهک هاي ياغي قابل تحسين و ستايش است. براساس آماري که از يادداشت هاي آن شهيد به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا ديماه 60 (بافرماندهي مدبرانه او) عمليات موفق در خصوص پاکسازي روستاها از وجود اشرار، آزاد سازي ارتفاعات و درگيري با نيروهاي ارتش بعث داشته است.
شهيد همت و دفاع مقدس: (http://old.tebyan.net/Adabi-Honari/82/06/Html/ad-820627-zendeginameh.htm/lزندگينامهشهيدحاجمحمدابرا يمهمت)
پس از شروع جنگ تحميلي از سوي رژيم متجاوز عراق، شهيد هميت به صحنه کارزار وارد شد و در طي ساليان حضور در جبهه هاي نبرد، خدمات شايان توجهي برجاي گذاشت و افتخارها آفريد.
او و سردار رشيد اسلام، حاج احمد متوسليان، به دستور فرماندهي محترم کل سپاه ماموريت يافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تيپ محمد رسول الله (ص) را تشکيل دهند.
در عمليات سراسري فتح المبين، مسئوليت قسمتي از کل عمليات به عهده اين سردار دلاور بود. موفقيت عمليات در منطقه کوهستاني «شاوريه» مرهون ايثار و تلاش اين سردار بزرگ و همرزمان اوست.
شهيد همت در عمليات پيروزمند بيت المقدس در سمت معاونت تيپ محمد رسول الله (ص) فعاليت و تلاش تحصين برانگيزي را در شکستن محاصره جاده شلمچه – خرمشهر انجام داد و به حق مي توان گفت که او و يگان تحت امرش سهم بسزايي در فتح خرمشهر داشته اند و با اينکه منطقه عملياتي دشت بود، شهيد حاج همت با استفاده از بهترين تدبير نظامي به نحو مطلوبي فرماندهي کرد.
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور ياري رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان که مورد هجوم ناجوانمردانه رژيم صهيونيستي قرار گرفته بود راهي آن ديار شد و پس از دو ماه حضور در اين خطه به ميهن اسلامي بازگشت و در محور جنگ و جهاد قرار گرفت.
با شروع عمليات رمضان در تاريخ 23/4/1361 در منطقه «شرق بصره» فرماندهي تيپ 27 حضرت رسول اکرم (ص) را بر عهده گرفت و بعدها با ارتقاي اين يگان به لشکر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهي انجام وظيفه نمود. پس از آن در عمليات مسلم بن عقيل و محرم – که او فرمانده قرارگاه ظفر بود – سلحشورانه با دشمن زبون جنگيد. در عمليات والفجر مقدماتي بود که شهيد حاج همت، مسئوليت سپاه يازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسول الله (ص)، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تيپ 10 سيد الشهدا(ع) بود، بر عهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر 27 تحت فرماندهي ايشان در عمليات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کاني مانگاه در آن مقاطع از خاطره ها محو نمي شود.
صلابت، اقتدار و استقامت فراموش نشدني اين شهيد و الامقام و رزمندگان لشکر محمد رسول الله (ص) در جريان عمليات خيبر در منطقه طلائيه و تصرف جزاير مجنون و حفظ آن با وجود پاتک هاي شديد دشمن، از افتخارات تاريخ جنگ محسوب مي گردد.
مقاومت و پايداري آنان در اين جزاير به قدري تحسين بر انگيز بود که حتي فرمانده سپاه سوم عراق در يکي از اظهاراتش گفته بود:
«... ما آنقدر آتش بر جزاير مجنون فرو ريختيم و آنچنان آنجا را بمباران شديد نموديم که از جزاير مجنون جز تلي از خاکستر چيز ديگري باقي نيست!»
اما شهيد همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بي خوابي هاي مکرر همچنان به اداي تکليف و اجراي فرمان حضرت امام خميني (ره) مبني بر حفظ جزاير مي انديشيد و خطاب به برادران بسيجي مي گفت:
«برادران، امروز مساله ما، مساله اسلام و حفظ و حراست از حريم قرآن است. بدون ترديد يا همه بايد پرچم سرخ عاشورايي حسين (ع) را به دوش کشيم و قداست مکتبمان، مملکت و ناموسمان را پاسداري و حراست کنيم و با گوشت و خون به حفظ جزيره، همت نماييم، يا اينکه پرچم ذلت و تسليم را در مقابل دشمنان خدا بالا ببريم و اين ننگ و بدبختي را به دامن مطهر اعتقادمان روا داريم ،که اطمينان دارم شما طالبان حريت و شرف هستيد، نه ننگ و بدنامي.»
ويژگي هاي برجسته شهيد: (http://old.tebyan.net/Adabi-Honari/82/06/Html/ad-820627-zendeginameh.htm/lزندگينامهشهيدحاجمحمدابرا يمهمت)
او عارفي وارسته، ايثارگري سلحشور و اسوه اي براي ديگران بودکه جز خدا به چيز ديگري نمي انديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و کسب رضاي خدا و حضرت احديت، شب و روز تلاش مي کرد و سخت ترين و مشکل ترين مسئوليت هاي نظامي را با کمال خوشرويي و اشتياق و آرامش خاطر مي پذيرفت.
سردار سرلشکر رحيم صفوي فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درباره وي چنين مي گويد:
«او انساني بود که براي خدا کار مي کرد و اخلاص در عمل از ويژگي هاي بارز او بود، ايشان يکي از افراد درجه اولي بود که هميشه ماموريت هاي سنگين بر عهده اش قرار داشت. حاج همت مثل مالک اشتر بود که با خضوع و خشوعي که در مقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسيجي داشت، در مقابله با دشمن همچون شيري غرّان از مصاديق «اشداء علي الکفار، رحماء بينهم» بود. همت کسي بودکه براي اين انقلاب همه چيز خودش را فدا کرد و از زندگيش گذشت. او واقعاً به امر ولايت اعتقاد کامل داشت و حاضر بود در اين راه جان بدهد، که عاقبت هم چنين کرد. هميشه سفارش مي کرد که دستورات را بايد موبه مو اجرا کرد. وقتي دستوري هر چند خلاف نظرش به وي ابلاغ مي شد، از آن دفاع مي کرد. ابراهيم از زمان طفوليت، روحي لطيف ،عبادي و نيايشگر داشت.»
پدر بزرگوارش مي گويد:
«محمد ابراهيم از سن 10 سالگي تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشيب هاي سياسي و نظامي، هرگز نمازش ترک نشد. روزي از يک سفر طولاني و خسته کننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را به همه خستگي هايش تا پگاه، به نماز و نيايش ايستاد ووقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجيبي داشتم. اي کاش به سراغم نمي آمدي و آن حالت زيباي روحاني را از من نمي گرفتي.»
اين انسان پارسا تا آخرين لحظات حيات خود، دست از دعا و نيايش بر نداشت. نماز اول وقت را بر همه چيز مقدم مي شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستي همه چيز را فداي انقلاب کرده بود. آن چيزي که براي او مطرح نبود خواب و خوراک و استراحت بود. هر زمان که براي ديدار خانواده اش به شهرضا مي رفت، در آنجا لحظه اي از گره گشايي مشکلات و گرفتاري هاي مردم باز نمي ايستاد و دائماً در انديشه انجام خدمتي به خلق الله بود.
شهيد همت آنچنان با جبهه و جنگ عجين شده بود که در طول حيات نظامي خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند کوچکتر خود را تنها يکبار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع مي سوخت و چونان چشمه ساران در حال جوشش بود و يک آن از تحرک باز نمي ايستاد. روحيه ايثار و استقامت او شگفت انگيز بود. حتي جيره و سهميه لباس خود را به ديگران مي بخشيد و با همان کم، قانع بود و در پاسخ کساني که مي پرسيدند چرا لباس خود را که به آن نيازمند بودي، بخشيدي؟ مي گفت: «من پنج سال است که يک اورکت دارم و هنوز قابل استفاده است!»
او فرماندهي مدير و مدبر بود. قدرت عجيبي در مديريت داشت. آن هم يک مديريت سالم در اداره کارها و نيروها. با وجود آنکه به مسائل عاطفي و نيز اصول مديريت احترام مي گذاشت و عمل مي کرد، در عين حال هنگام فرماندهي قاطع بود. او نيروهاي تحت امر خود را خوب توجيه مي کرد و نظارت و پيگيري خوبي نيزداشت . کسي را که در انجام دستورات کوتاهي مي نمود بازخواست مي کرد و کسي را که خوب عمل مي کرد تشويق مي نمود.
بينش سياسي بُعد ديگري از شخصيت والاي او به شمار مي رفت. به مسائل لبنان و فلسطين و ساير کشورهاي اسلامي بسيار مي انديشيد و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گويي ساليان درازي در آن سامان با دشمنان خدا و رسول(ص) در ستيز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سياسي روز شناخت وسيعي داشت.
از ويژگي هاي اخلاقي شهيد همت برخورد دوستانه او با بسيجيان جان برکف بود. به بسيجيان عشق مي ورزيد و همواره در سخنانش از اين مجاهدان مخلص تمجيد و قدرشناسي مي کرد. «من خاک پاي بسيجيان هم نمي شوم.اي کاش من يک بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم.»
وقتي در سنگر هاي نبرد، غذاي گرم براي شهيد همت مي آوردند سوال مي کرد: آيا نيروهاي خط مقدم و ديگر اعضاي همرزممان در سنگرها همين غذا را مي خورند يا خير؟ و تا مطمئن نمي شد دست به غذا نمي زد.
شهيد همت همواره براي رعايت حقوق بسيجيان به مسئولان امر تاکيد و توصيه داشت. او که از روحيه ايثار و استقامت کم نظيري برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمي نمونه و سرمشقي خوب براي پاسداران و بسيجيان بود و خود به آنچه مي گفت، عمل مي کرد. عشق و علاقه نيروها به او نيز از همين راز سرچشمه مي گرفت. براي شهيد همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است يا نه. همت يک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمي وارسته
ازدواج شهيد همت
همسر شهید همت یكی از دانشجویان داوطلب اعزامی از اصفهان به پاوه بود كه تابستان 1359 وارد این شهر شد و همراه دیگر خواهران مستقر در كانون فرهنگی سپاه و جهاد پاوه به كار معلمی و امداد رسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداخت. او در مهرماه همان سال، پس از اتمام مأموریت خود به اصفهان بازگشت و در اواخر تابستان سال 1360 بار دیگر راهی پاوه شد و فعالیت خود را از سرگرفت.
همت مدتی پس از بازگشت از سفر حج به خواستگاری اش رفت. خود وی شرح سامان گرفتن زندگی مشترك خود را با حاج همت چنین تعریف میكند: " با یكی دو نفر از دوستان خود عازم كرمانشاه شدیم، آموزش و پرورش آنجا ما را به پاوه فرستاد. وقتی وارد شهر شدیم هوا تاریك شده بود. باران میبارید. یكراست به ساختمان روابط عمومی سپاه رفتیم. همت آن جا نبود. گفتند به سفر حج رفته است. در اتاق خواهران مستقر شدیم و از روز بعد كار خود را در مدارس پاوه آغاز كردیم. آن زمان شهر رونق بیشتری پیدا كرده بود و بخش عمدهای از منطقه پاك سازی شده بود و تعداد زیادی از نیروهای بومی توسط شهید ناصر كاظمی و همت، جذب كانون فرهنگی جهاد و سپاه شده بودند.
سفر حج ایشان حدود بیست روز به طول انجامید. در این فاصله به اتفاق خواهران اعزامی خانهای برای سكونت خود در شهر اجاره كردیم. یك شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب عجیبی دیدم. او بالای قلهای ایستاده بود و من از دامنه قله او را تماشا میكردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: "این خانه را برای تو میسازم، هر وقت آماده شد دست تو را میگیرم و بالا میكشم." فردای آن شب خبر رسید همت آمده است. یكی-دو روز بعد، از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت كرده بودیم. گفتند كسالت دارد و همت به جای ایشان آمد. حالا دیگر او را حاج همت صدا میزدند. چند دقیقهای پس از شروع سخنرانی ایشان، برادری از سپاه آمد و خبر درگیری مناطق اطراف پاوه را داد. حاجی عذرخواهی كرد و مدرسه را ترك گفت.
دو روز بعد همسر یكی از برادران اعزامی از اصفهان، كه در آموزش و پرورش فعالیت میكرد و ارتباط صمیمانهای با حاج همت داشت، به محل سكونت ما آمد و درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح كرد، بهانهای آوردم و پاسخ منفی دادم.
آن خانم اصرار كرد و از خلق و خوی شهامت، اخلاص و فداكاری حاجی تعریف كرد و گفت: "دیگران روی شهادت و گواهی همت قسم یاد میكنند." گفتم روی این موضوع فكر میكنم. دو یا سه روز بعد در خانه همان خانم و همسرشان با همت حرف زدیم. او نشانی منزل ما را در اصفهان یادداشت كرد. در آن ایام سپاه پاوه همچنان مشغول پاك سازی روستاهای مرزی از لوث گروهكها و عراقیها بود و چون او نقش عمدهای در فرماندهی این عملیاتها داشت قرار شد پس از اتمام عملیات راهی اصفهان شود.
همزمان با انتقال تعدادی از شهدا به اصفهان فرصتی فراهم شد و حاجی در آن سفر همراه با خانواده خود برای گفتگو با پدر و مادرم به خانه ما رفتند. از آنجا كه شخصیت حاج همت احترام برانگیز بود و علاوه بر آن از قدرت كلام خوبی برخوردار بود و محبت دیگران را نسبت به خود جلب میكرد، در اولین برخورد با خانواده من توانسته بود جای خود را باز كند.
به دنبال موافقت هر دو خانواده حاج همت از اصفهان با پاوه تماس گرفت. برادران مستقر در كانون، امكان سفر من به اصفهان را در اسرع وقت فراهم كردند. فردای همان روز كه به اصفهان رسیدیم حاج همت به خانه آمد. خانواده ما قصد داشتند مراسم عقد و عروسی را به زمان خاصی بیندازند، اما ایشان با تبحری كه در جا انداختن مطالب داشت گفت: " برای یك مسلمان هیچ روزی بهتر از ولادت بنیانگذار اسلام نیست." و با این جمله قرار عقد را برای دو روز بعد، یعنی هفدهم ربیعالاول گذاشت.
دلم میخواست خطبه عقد را امام خمینی(ره) بخوانند، این، یكی از آرزوهایی بود كه زوجهای جوان در آن روزها داشتند و در صورت انجام آن به خود میبالیدند. به حاج همت پیشنهاد كردم از دفتر امام وقتی بگیرند. ولی پیش از آنكه درخواست خود را به طور كامل به زبان بیاورم حاجی از من خواست صرف نظر كنم. او گفت: " راضی نیستم روز قیامت جوابگوی این سؤال باشم كه چرا وقت مردی را كه متعلق به یك میلیارد مسلمان است به خودت اختصاص دادی."
قرار خرید گذاشته شد. حاج همت دست خانوادهاش را جهت خرید برای من باز گذاشته بود، اما برای خودش جز یك حلقه ساده كه قیمت آن به دویست تومان هم نمیرسید، خرید دیگری نكرد.مراسم عقد به دور از هرگونه تجملات و ریخت و پاش برگزار شد. من با لباس ساده سرسفره حاضر شدم. حاجی نیز یك دست لباس سپاه به تن كرده بود. میهمانان مجلس، اعضای هر دو خانواده و تعدادی از دوستان من و حاجی بودند. مراسم با صلوات و مدیحهسرایی برگزار شد، هر چند كه اینچنین رسمی در میان اقوام و خانواده ما معمول نبود.
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=7804&stc=1&d=1233821622
روایت شیدایی
شهید سید مرتضی آوینی در شهریور 1326در شهر ری متولد شد.تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در شهرهای زنجان,کرمان و تهران به پایان رساند و به عنوان دانشجوی رشته معماری وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد.او بعد از انقلاب معماری را کنار گذاشت و در گروه تلویزیونی جهاد سازندگی به فیلم سازی پرداخت.با شروع عملیات والفجر 8 کار گروه جهاد شکل کاملا منسجم و به هم پیوسته ای را پیدا کرد.آغاز تهیه مجموعه زیبا و ماندگار "روایت فتح" به همان ایام باز می گردد.
شهید آوینی همزمان با فیلم سازی فعالیت مطبوعاتی اش را نیز از سال 1362 با نگارش مقالاتی در ماهنامه اعتصام آغاز کرد.سالهای 1368 تا 1372 اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی محسوب می شود.اواخر سال 1370 موسسه فرهنگی روایت فتح به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا تهیه مجموعه روایت فتح را که از زمان پذیرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد.شهید آوینی و گروه تولید ,سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و تهیه شش برنامه از مجموعه ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندد.اما برنامه وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز بیستم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=7807&d=1233822096
afsaneh_k
2009/2/06, 12:08 PM
من عاشق شهید آوینیم اما نه به دلایلی که دوستان گفتند.
از این جهت واسه من یه اسطوره به تمام معناست که یک بار تمام نوشته هاشو از بین می بره به این دلیل که بوی خدا نمی داده...
نمی دونم کسی اینجا اهل نوشتن و کشیدن هست یا نه اما هنوزم نتونستم حتی یک برگ از نوشته ها و کشیده هامو که بوی خدا نمی ده از بین ببرم و متاسفانه همشو نگه داشتم...
از بین بردن اثر به نیت خدا خیلی مردی و بزرگی می خواد...
روحش شاد و یادش گرامی باد
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=7829&stc=1&d=1233916355سردار باکری
سردار خرازی
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=7831&stc=1&d=1233916701
شهید آوینی
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=7832&stc=1&d=1233916921
شهید همت
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=7833&stc=1&d=1233917226
وووووووووووو
saraye man
2009/2/07, 05:47 PM
دکتر عبدالرحمن قاسملو
http://irapic.com/uploads/1215526938.jpghttps://www.sharemation.com/midia/dr.jpg
شهید بهروز براری از شهدای محل ماست که غواص بوده و پیکر نازنینش تو دریا جا مونده.خیلی دوستش دارم.http://http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=7882&stc=1&d=1234032856
موقعی که مریض شدم و از همه دنیا ناامید شدم پدر مادرم منو می بردند سر قبر بی پیکرش.چون میدونستند چقدر حال می کنم وقتی حضورشو کنار یه سنگ خالی حس می کنم.
شهید ادواردو آنیلی 8003
بفیه با خودتون یه کم بگردید ببینید کی بود:gol:
ادوارد آنیلی در 6ژوئن در نیویورک از پدری ایتالیایی و مادری یهود پا به عرصه دنیا گذاشت.مادر وی"مارلا کاراچولو"یک پرنسس یهودی بود و پدرش سناتور "جیو وانی آنیلی" مرد ثروتمند و معروف ایتالیایی بود.وی مالک کارخانجات اتومبیل سازی فیات ,فراری,لامبورگینی,لانیچیا و... به همراه چندین کارخانه تولید قطعات صنعتی,چند بانک خصوصی ,شرکت های طراحی مد و لباس ,وروزنامه های پر تیراژ "لاستامپا"و "کوریره دلاسرا",باشگاه اتومبیلرانی فراری و باشگاه فوتبال یوونتوس بود.
میزان نفوذ و ثروت خانواده آنیلی به حدی است که رسانه های ایتالیا از آنها به عنوان خانواده پادشاهی ایتالیا نام میبردند.کارشناسان اقتصادی درآمد سالانه خانواده آنیلی را بالغ بر 60میلیارد دلار تخمین می زنند که 3برابر درآمد نفتی ایران است.
ادواردو تحصیلات مقدماتی را در ایتالیا طی کرد و بعد به کالج آتلانتیک در انگلستان رفت و پس از آن در رشته ادیان و فلسفه شرق از دانشگاه ایالات متحده با اخذ درجه دکتری فارغ التحصیل شد.
شرح مسلمان شدن ادواردو از زبان خودش:
درنیویورک که بودم یک روز در کتابخانه قدم میزدم و کتابها را نگاه میکردم که چشمم افتاد به قرآن.کنجکاو شدم ببینم در قرآن چه چیزی آمده است.آنرا برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و آیاتش را به انگلیسی خواندم,احساس کردم که این کلمات,کلمات نورانی است و نمیتواند گفته بشر باشد.تحت تاثیر قرار گرفتم و آنرا امانت گرفتم و بیشتر مطالعه کردم.بعد از این قضیه به یک مرکز اسلامی در نیویورک مراجعه کردم .
او درخواستش را مبنی بر مسلمان شدن را اعلام میکند.آنها هم نام "هشام عزیز"را برای وی انتخاب می کنند.اولی آشنایی وی با تشیع و انقلاب اسلامی ایران از طریق یکی از مصاحبه های دکتر محمد حسن قدیری ابیانه(رایزن مطبوعاتی سفارت ایران در ایتالیا بین سالهای58تا61)از طریق تلویزیون ایتالیا بود.او به سفارت ایران مراجعه و تشرف خود را به تشیع اعلام می کند و از آن به بعد نام مهدی را انتخاب می کند.
او همواره در پی آن بود که دوستان و بستگانش را با اسلام آشنا کند.به دعوت او دوستش لوکا گائتانی لاواتلی(فرزند سلطان شراب ایتالیا) مسلمان شد.
او در فروردین 1360 با امام خمینی(ره) دیدار کردو امام بر پیشانی او بوسه زد.او همچنین او دیداری با مقام معظم رهبری قبل از دوران ریاست جمهوری دیدار داشت.او قرار بود یک ماه قبل از شهادتش به ایران بیاید ,لیکن خانواده او برای ممانعت از سفر او به ایران ,گذرنامه اش را پنهان کردند.او قرار بود در حوزه علمیه قم مشغول به تحصیل شود.خانواده او ,او را به شدت تحت فشار قرار دادند تا از اسلام دست بردارد.تحریم و تهدیدش کردند که از ارث محروم خواهد شد و حتی از ارث محرومش کردند.خانواده او ,او را به زور در یک درمانگاه روانی خصوصی ویژه میلیاردرها در نزدیکی مرز سوئیس به طور کاملا مخفی بستری کردند.
ادواردو در اواخر آبان 1379در یک واقعه مشکوک درگذشت.انجمن فارغ التحصیلان ایتالیا در ایران بلافاصله پس از این حادثه اعلام کردند که او بر اثر توطئه صهیونیست ها به شهادت رسید.رسانه های ایتالیایی پیدا شدن جسد او را در زیر یک پل در اتوبانی در ایتالیا خبر داده و عمدتا خودکشی را به او نسبت دادند.
کتاب هدیه مسیح(سیری در زندگی ادواردو آنیلی) از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی
Civil Boy
2009/2/16, 09:26 AM
ما عقلانه فكر مي كنيم و عاشقانه عمل مي كنيم (شهيد علم الهداي)
http://www.aviny.com/News/82/10/16/46040_300_180.jpg
http://http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8286&stc=1&d=1235648326 امروز 8 اسفند
شهادت حاج حسین خرازیhttp://http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8287&stc=1&d=1235648975
فرمانده لشگر 14 امام حسین
شهید حسین خرازی و گروه ضربت
ماههای آخر سال 58 شهید خرازی به کردستان آمد.منطقه تقریبا در دست ضد انقلاب بود.گروه شصت نفری حاج حسین که به تدرج به گروه ضربت مشهور شد به کمک نیروهای دیگر با دشواری منطقه را در کنترل گرفتند.هنوز کردستان آنقدر امن و آرام نشده بود که گفتند بروید جنوب.چهل روز بعد از آغاز جنگ,گروه ضربت را به "دارخوین "جایی که مردم روستاهایش با دست خالی با لشکر تانکها مواجه شده بودند فرستادند.کم کم نیروهای شهید خرازی آنقدر آماده شدند که آن گروه به تیپ و پس از پیوستن نیروهای داوطلب به لشگر امام حسین تبدیل شد.8286
8287
majidhosseini
2009/2/27, 04:28 PM
تکریم شهدا بس است حقوق معلمها را بدهید به شهدا احترام میزارم اما این حرفم به خاطر .... خودتون میدونین چی میخوام بگم ما فرمانده های خوبی داشتیم اما یه سری بابت چیزهایی شهید شدن....حالا بیخیال شهید به معنای خودش مقدسه...مثله هر چیزی سر جای خودش باشه اما زمانی قاطی بشه ..... منم شهید چمران رو دوست دارم و اعتقاد دارم اگه ایشون نبود ما هم نبودیم
phalagh
2009/2/28, 12:57 AM
كجايند بي ادعاهايي كه در سه سوت آسمان و زمين را به هم ميدوختند؟! و چه مفت دشمن آنها را از ما گرفت و ميگيرد كه حتي نگاهي به زندگينامه شان هم نمي اندازيم.
@ RESPINA @
2009/2/28, 01:20 AM
دایی عزیز خودم شهید مهدی رفیعی
majidhosseini
2009/2/28, 11:12 PM
سلام دوستان
خواستم ازتون عذرخواهی کنم..شاید جمله من ............................
شاید منظورمو بد رسوندم
منظور من تقدیس هرچیز در جایگاه خودش بود
مثلن دفاع مقدس وافعا ارزشمنده....از هرمنظری نگاه کنی زیبایو شجاعت و ... رو میشه دید
اما همین مسئله اگه به شکله بدی نمایش داده بشه یه زدگی ایجاد میکنه کثله الان جامعه ما
یا همین شهید بالاترین ایثار یعنی از جون بود اما داره ارزششو از دست میده بابت تقابل رفتار و گفتار راهوار جامعه
و بهترین مثال میشه گفت بحث دین که خودتون شاهدین که دینی که به ما نشون میدن با حقیقت دین چقدر فاصله داره و زیبایی اونو از بین برده
نمیدونم تونستم منظورمو متوجه کنم یا نه
به هر حال معدرت که موجب انحراف تاپیک خوب شما با پست اشتباه خودم شدم
خوش باشین:smile:
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8334&stc=1&d=1235880483
غواصان
غواصان ما دو بار از اروند عبور کردند:یک بار بهمن شصت و چهار و یک بار دی شصت و پنج.و در این یازده ماه همه چیز چنان تغییر کرد که باور کردنی نبود.اما چه باک؟غواصان هر دو بار جان هاشان را کف دست گرفتند و از آب گذشتند.یک بار با آسانی و یک بار با سختی
*****************************
تا ساحل فقط پنجاه متر مانده بود.قشنگ نگهبانشان را می دیدیم.
-گفتم :چقدر سر و صدا زیاد شده.برو ببین چه خبره؟....
رفت.برگشت,ساکت بود.
-گفتم :چی شد؟
-گفت:دو تا از بچه ها بودند...پاشون گرفته بود,نمی تونستند فین بزنند.....
-گفتم:خوب؟
-گفت هیچی دیگه...خداحافظی کردند,رفتن...رفتن زیر آب
کتاب غواصان از مجموعه یادگاران.
امروز 12اسفند
سالروز عملیات کربلای7-1365
منطقه:شمالغربی حاج عمران
********************************
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8341&stc=1&d=1235971407
آیا میدانید:
در سال 1364,آمار مصدومان و شهیدان شیمیایی بی سابقه بود.چرا که طی 37نوبت حملات شیمیایی 10273نفر مصدوم و 36نفر شهید شدند.
برابر گزارشات موثق و محرمانه,آلمانها اطلاعات بدست آمده از مجروحان شیمیایی در بیمارستانهای آلمانی را در اختیار عراق قرار می دادند تا از آنها برای اصلاح ترکیبات شیمیایی در سلاح های خود بهره ببرند
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8342&stc=1&d=1235971556
شهدای هویزه
دو تانک دشمن در خلاف آن سمتی که که من تصور می کردم به سمت مجروحان به راه افتادند.تانک ها نزدیک و نزدیکتر می شدند.ولی نه ایستادند و نه راهشان را کج کردند.دست هایم را بر روی چشمانم گرفتم و سرم را بی اختیار به لبه خاکریز کوبیدم.آن جه در آن حال می شنیدم صدای آزار دهنده زنجیر تانکهای دشمن بود،ولی برای من جان سوزتر از همه فریاد آن مجروح بود.
تانک ها با تکه پاره هایی از گوشت و استخوان به جا مانده بر زنجیرها گذشتند و پنج جنازه را با خاک هم سطح کردند.یاد روز عاشورا افتادم.
16دی ماه 1359،شهادت حماسی شهدای هویزه
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8368&stc=1&d=1236142692
hasan85
2009/3/04, 07:51 AM
عماد مغنیه
http://upload.iranblog.com/1/1236183604.jpg
کربلایی
2009/3/04, 09:13 PM
شهید مهدب باکری
رهگذر*
2009/3/06, 01:16 PM
اروند با تو سخن خواهم گفت . این بار از تو خواهم پرسید ، تو که نامت را اروند کنار می گویند .
راستی چرا تو را به این نام می شناسند؟ نکند چون گلهای سرزمین ما را در کنار داری؟ همان گلهایی که به مهمانیت آمدند . در عجبم از تو ، چگونه گلهایی را که با پای خویش به دامانت آمدند در کام خود فرو بردی ؟
تو مگر از جنس آب نیستی ؟ مگر آب نبود که خداوند همه چیز را از آن آفرید ؟ مگر آب نبود که آغوش برای موسی گشود؟ مگر آب نبود که یونس را به ساحل رساند ؟ این همه بی وفایی از که آموختی اروند ؟ از فرات ؟ بار این بی وفایی روی شانه موج هایت سنگینی نمی کند؟ نمی خواهی خود را برهانی ؟
می خواهم عهد نامه بنویسم .
بین من و تو یا بین من و هر که پای این عهدنامه را امضاء کند و تو .همینجا در محضر خدا و شاهد هر که این عهدنامه را بخواند . تو اگر آبی بیا پای عهدنامه را خیس کن و گرنه ما هم خواهیم رفت چون دیگران و تو خواهی ماند و قصه بی وفایی تو که نسل به نسل جاری خواهد شد .
تو گلها را به ساحل برگردان . سوگند به همان گلها که ما گلبارانت خواهیم کرد .
امضاء :
1- رهگذر 2- .... 3- ....
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8427&stc=1&d=1236397334
بسم رب الشهدا و الصدیقین
امام جعفرصادق(ع):"خداوند از بناهای زمین،شش مکان را برگزیده است،مسجدالحرام،حرم امن الهی،بارگاه پیامبران،مزار امامان،مساجدی که در آن نام خدا برده می شود و قتلگاه شهیدان"
امروز زادروز آسمانی شدن همت هست و آغاز سرگشتگی ما زمینیها...میخوایم برای آسمونی شدنش جشن بگیریم و اگر گریه ای و افسوسی هست همش به حال خودمونه که داریم توی این هوای سربی دست و پا می زنیم...به قول آوینی ما مرده های حقیقی داریم برای زنده ها یادبود می گیریم!
نمی دونم تک تک شما دوستای خوبم کی برای اولین بار با همت آشنا شدید،کی عاشق نگاهش شدید و چقدر از اون میدونید...اما من 3سال پیش تو سفر جنوب برای اولین بار اونهم از فالگوش وایسادنم با همت آشنا شدم.تو اتوبوس دوتا پشت سریم داشتند از یه نگاه تعریف میکردندکه چقدر زیباست.برگشتم و گفتم میشه من عکسشو ببینم؟...مات نگاهش شدم.چشمای همت با تمام چشمهای رنگی و پر از نقاشی فرق داشت.متفاوت از اون چشمهایی بود که هر روز پوسترش می کنیم و جونهای هم نسل من اونا رو تو اتاقاشون می چسبونند.دلداگی به چشمهای همت از نوع هوس نیست.نگاهش بی هیچ خط و سایه ای خط می کشه روی تمام بیچارگی ها و تمام بازیچه های پوچی که نتونستند تا همیشه سرگرمم کنند....چشماش پر هست از حرفهایی که هیچ انتهایی نداره.برام نگاهش یه سرزنش توام با دلسوزی و مهربونی هست.می دونم دلش به حال من می سوزه ...خیلی دلم می خواست راز همت بودنشو درک کنم اما چشماش می گه همش کار عاشقیه ومن باید دچارش شم تا درک کنم.
آی همت خوش به حال آدمایی که دوره تو بودند.اینو از ته دل می گم و همیشه افسوس می خورم به حال دوستات،همسرت،پدرت،مادرت و حتی به حال زمینی که تو روش قدم می ذاشتی...
من غرق گناهم،هوای منو داشته باش.دلم به حال دل بیچاره ام می سوزه و به حال دنیای بی پرنده ام....
کاروان عشق و ایثار رفت اما من بیچاره.....
وای بر تو ای دل شوریده!
و حرف آخرم این شد خداحافظ خداحافظ
ولی از من مگیر ای دوست،یادگاه گاهت را
شما هم از همت بگید.
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8428&stc=1&d=1236399140
سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت
تولد:12فروردین1334-شهرضا
تحصیلات:فوق دیپلم
مسئولیت:فرمانده لشگر 27محمد رسول الله
شهادت:17 اسفند1362_جزیره مجنون
مزار:اهواز شهرضا
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8429&stc=1&d=1236399673
والفجر مقدماتی
صدای ضعیف و پر از خش خش از آن طرف بی سیم می آمد.
می گفت:فلانی رفت،فلانی هم رفت.....باتری بیسیم دارد تمام میشود...من هم دیگر از شما خداحافظی می کنم.
همت که قادر به شکستن حلقه محاصره تیپ های تازه نفس دشمن و نجات بچه ها نبود در حالیکه به زحمت سعی می کرد احساساتش را کنترل کند،می گفت:بیسیم را قطع نکن،حرف بزن،هرچه دوست داری بگو.
در جواب همت بیسیم چی گفت:حاج آقا سلام ما را به امام برسان،از قول ما به امام بگوئید،همانطور که گفتید حسین وار مقاومت کردیم،ماندیم و جنگیدیم......
"تکریم شهدا به آن هست که این ملت هرگز در برابر بیگانگان سر خم نکند"
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8430&stc=1&d=1236399986
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8431&stc=1&d=1236400186
شهید همت و اولین خواستگاری
در اصفهان حاجی یکبار به خواستگاری من آمد و رودررو درباره ازدواج صحبت کرد.وقتی من با او برخورد کردم،حاجی گفت:فکر کرده ای من خیلی خشک مقدسم،من بعد ازدواج مانع رشد و فعالیت های شما نخواهم بود.من خودم کمکتان می کنم،در کنار هم بهتر می توانیم به انقلاب ادای دین کنیم.
خیلی محترمانه به حاجی گفتم:برادر!من اصلا نمی خواهم ازدواج کنم.
ولی پس از برگشت از مکه،در پاوه،حاجی با اعتماد به نفس بیشتری به دیدار من آمد.او گفت:یقین دارم که عقد من وتو در مکه بسته شده....
به نقل از همسر شهید همت
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8432&stc=1&d=1236401074
بسم الله را گفته نگفته شروع کردم به خوردن.حاجی(همت)داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می کرد.هنوز قاشق اول را نخورده رو به عبادیان کرد و پرسید:عبادی!بچه ها شام داشتن؟
-همینو.
-واقعا؟جون حاجی؟
عبادیان نگاهش را دزدید و گفت:تن را فردا ظهر میدیم.
حاجی قاشقش را برگرداند.
غذا در گلویم گیر کرد.
-حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون میدیم.
حاجی همینطور که کنار می کشید،گفت:به خدا منم فردا ظهر میخورم.
(یادگاران،کتاب همت)
Sparrow
2009/3/07, 07:48 AM
ما که ابراهیم همت داشتیم
سینه چاکان ولایـت داشتیم
پس چرا امشب به ساحل مانده ایم
-----------------------------------
پس از عـمری غریبی بی نشانی
خدا می خواست در غربت نمانی
ولی افسوس از آن سرو سرافراز
پلاکی بازگــشــت و اســـتخوانی
-----------------------------------
بيـا باز هم ياد لشکرکنيم
بيـا ياد مردي دلاور کنيم
بگوئيم ما(حاج همت ) که بود
امير سپاه محمد که بود
http://i2.tinypic.com/vild08.jpg
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8434&stc=1&d=1236403127
آخرین صحبت های حاج ابراهیم همت
"تنها حرکت در راه خدا مهم است،خداوند شکست می دهد،پیروزی میدهد....عملیات به دست دیگری است و دست ما نیست...ما این جنگ را با خون پیش می بریم..."
و این آخرین صحبت های حاج همت بود در دو کوهه که پس از آن دیگر هیچ وقت صدای او را نشنید.اما صدایش هنوز در دوکوهه طنین انداز است.
Sparrow
2009/3/07, 07:52 AM
رفته بودم خط ديدنش.کفش هايش پاره شده بود، اما کفش هاي لشکر را نمي گرفت. مي گفت مال بسيجي هاست.براي کاري رفتيم شهر… گفتم اگر خواهشم را رد کني ناراحت مي شوم. برايش يک جفت کفش ورزشي خارجي خريدم.چيزي نگفت!ميان راه يک بسيجي را سوار کرد،پرسيد: اين طرف ها چکار مي کردي. توضيح داد کفش ها يش پاره بوده و آمده بود يک جفت کفش بگيرد، اما قسمت نبوده. حاجي نگاهي به من کرد و بعد کفش ها را داد به جوان بسيجي. جوان خواست پولش را بدهد.قبول نکرد.گفت براي صاحبش دعا کن. گفتم حاجي خودت هم نياز داشتي! گفت من الان فرمانده ام، اگر اين بار سنگين فرماندهي را از دوش من بردارند،من هم مي شوم مثل اون بسيجي،اون وقت مي توانم جلوي بقيه از اين کفش ها پايم کنم
به نقل از همرزم شهيد
http://www.blogfa.com/photo/h/hajihemmat.jpg
Sparrow
2009/3/07, 07:58 AM
http://www.sharemation.com/velayatali/2.jpg
عكس زيبايي است مثل همه عكسهاي شهداء...اما قصد من از بيان اين مطلب چيز ديگري است.
نمي دونم تا حالا اين جمله شهيد همت رو ه شنيديد يا نه؟
((در مكه از خدا چند چيز خواستم؛... آخر هم دعا كردم نه اسير شوم، نه جانباز.اسارت وجانبازي ايمان زيادي ميخواهد كه من آن را در خود نميبينم. من از خدا خواستم فقط وقتي جزو اولياءالله قرار گرفتم ـ عين همين لفظ را گفت ـ درجا شهيد شوم.))
شنيده بودم كه همين طور هم شده بود يعنی تا زمان شهادت تو هيچ عملياتي بر اثر اصابت گلوله و تركش و...زخمي نشده بوده.اما اين سوال برام بود كه با اين حال پس چرا توي اين عكس حاجي انگشت شصتشون باند پيچي شده و جوابي هم براش نداشتم.
تا همين امسال تو دو كوهه يه شب كه داشتيم از ساختمانها بازديد مي كرديم و به اتاق شهيد همت رسيديم راوي كاروان اشاره به اين نكته كردند و به عنوان يه خاطره از شهيد برامون تعريف كردند كه؛
((توي سنگر نشته بودم و به كارهاي خودم مي رسيدم كه يه دفعه ديدم حاجي وارد شد اولش به نظر عادي مي اومد اما وقتي ديدم محكم انگشتشو تو دستاش گرفته و به خودش مي پيچه فهميدم كه اتفاقي براش افتاده.ازش پرسيدم چي شده؟ گفت:هيچي فقط دكتر را خبر كن.منم كه مي دونستم درد زيادي مي كشه سريع رفتم و دكتر رو خبر كردم.دكتر اومد و انگشتشو معاينه كرد و بعد فهيميديم انگشت شصت حاجي دَر رفته.بعد از اينكه انگشتشو باند پيچي كردند،رفتم و ازش علت اين حادثه را پرسيدم.اول تفره مي رفت اما با اصرار من قضيه اش را برايم تعريف كرد كه از اين قرار بوده:
وقتي حاجي سخنراني اش براي بچه ها تمام شده بود بچه ها از سر علاقه و عشقي كه به حاجي داشتند طبق معمول مي ريزند سر حاجي تا ببوسنش و ابراز محبت كنند.يكي از بچه ها كه قصد داشته دست حاجي رو ببوسه انگشت حاجي رو تو دستش مي گيره و وقتي مي خواسته دسشو ببوسه انگشت و به طرف خودش مي كشه كه باعث ميشه انگشت حاجي كشيده شده و از جا در بره.اما حاجي تو جمعيت اين درد و به روي خودش نمياره تا مبادا اون نيرو متوجه كارش بشه و جلوي حاجي شرمنده بشه به همين خاطر خونسردانه از جمعيت بيرون ميآد و به طرف سنگر مي ره تا كسي از ماجرا بويي نبره.))
اونايي كه صاف و پاك اند بـي ريا مثال خاك اند
دلشون به شـور و ِشينـــه عشقشون فقط حسينه
(به نقل از منبع) (http://hajihemmat.blogfa.com/cat-8.aspx)
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8435&stc=1&d=1236403912
Sparrow
2009/3/07, 08:07 AM
از همه ي لشكرِ حاج همت، تنها چند نيروي خسته و ناتوان باقي مانده. امروز هفتمين روز عمليات خيبر است. هفت روز پيش، رزمندگان ايراني، جزاير مجنون را فتح كردند و كمر دشمن را شكستند. آنگاه دشمن هرچه درتوان داشت، به كار گرفت تا جزاير را پس بگيرد؛ اما رزمندگان ايراني تا امروز مقاومت كرده اند.
همه جا دود وآتش است. انفجار پشت انفجار، گلوله پشت گلوله. زمين ازموج انفجار مثل گهواره، تكان ميخورد. آسمان جزاير را بجاي ابر دود فرا گرفته ... و هواي جزاير را بجاي اكسيژن، گاز شيميايي.
حاج همت پس از هفت شبانه روز بيخوابي، پس از هفت شبانه روز فرماندهي، حالا شده مثل خيمه اي كه ستونهايش را كشيده باشند. نه توان ايستادن دارد و نه توان نشستن ونه حتي توان گوشي بيسيم به دست گرفتن.
حاج همت لب مي جنباند؛ اما صدايش شنيده نميشود. لبهاي او خشكيده، چشمانش گود افتاده. دكتر با تأسف سري تكان داده، ميگويد: «اينطوري فايده اي ندارد. ما داريم دستي دستي حاجهمت را به كشتن ميدهيم. حاجي بايد بستري بشود. چرا متوجه نيستيد؟ آب بدنش خشك شده. چند روزاست هيچي نخورده ...»
سيد آرام ميگويد: « خوب، سرُم ديگر وصل كن.»
دكتر با ناراحتي ميگويد: « آخر سرُم كه مشكلي را حل نميكند. مگر انسان تا چند روز ميتواند با سرم سرپا بماند؟»
سيد كلافه ميگويد:« چاره ديگري نيست. هيچ نيرويي نميتواند حاج همت را راضي به ترك جبهه كند.»
دكتر با نگراني ميگويد: « آخر تا كي ؟ » http://ccc.1asphost.com/Hamidso/hajihemmat/pic/haj-hemmat.jpg
ـ تا وقتي نيرو برسد.
ـ اگر نيرو نرسد، چي ؟
سيد بغض آلود ميگويد: «تا وقتي جان در بدن دارد. »
ـ خوب به زور ببريمش عقب.
ـ حاجي گفته هركسي جسم زنده مرا ببرد پشت جبهه و مرا شرمنده امام كند، مديون است ... سرپل صراط، جلويش را ميگيرم.
دكتر كه كنجكاو شده، ميپرسد: «مگر امام چي گفته ؟ »
حاج همت به امام خميني فكر ميكند و كمي جان ميگيرد. سيد هنوز گوشيهاي بيسيم را جلوي دهان او گرفته. همت لب ميجنباند و حرف امام را تكرار ميكند : «جزاير بايد حفظ شود. بچه ها حسينوار بجنگيد. »
وقتي صداي همت به منطقه نبرد مخابره ميشود، نيروهاي بيرمق دوباره جان ميگيرند، همه ميگويند؛ نبايد حرف امام زمين بماند. نبايد حاج همت، شرمنده امام شود.
دكتر سرمي ديگر به دست حاج همت وصل ميكند. سيد با خوشحالي ميگويد: «ممنون حاجي! قربان نفسات. بچه ها جان گرفتند. اگر تا رسيدن نيرو همينطوري با بچه ها حرف بزني، بچه ها مقاومت ميكنند. فقط كافي است صداي نفسهايت را بشنوند! »
حاج همت به حرف سيد فكر ميكند: بچه ها جان گرفتند ... فقط كافي است صداي نفسهايت را بشنوند ... .
حالا كه صداي نفسهاي حاج همت به بچه ها جان ميدهد، حالا كه به جز صدا، چيز ديگري ندارد كه به كمك بچه ها بفرستد، چرا در اينجا نشسته است؟ چرا كاري نكند كه بچه ها، هم صدايش را بشنوند و هم خودش را از نزديك ببينند ؟
سيد نميداند چه فكرهايي در ذهن حاج همت شكل گرفته؛ تنها ميداند كه حال او از لحظه پيش خيلي بهتر شده؛ چرا كه حالا نيم خيز نشسته و با دقت بيشتري به عكس امام خيره شده است.
حاج همت به ياد حرف امام ميافتد، شيلنگ سرم را از دستش ميكشد و ازجا برميخيزد. سيد كه از برخاستن او خوشحال شده، ذوق زده ميپرسد: « حاجي، حالت خوب شده!؟ »
دكتر كه انگشت به دهان مانده، ميگويد : « مراقبش باش، نخورد زمين. »
سيد درحاليكه دست حاج همت را گرفته، با خوشحالي ميپرسد: «كجا ميخواهي بروي؟ هركاري داري بگو من برايت انجام بدهم. »
حاج همت از سنگر فرماندهي خارج ميشود. سيد سايه به سايه همراهياش ميكند.
ـ حاجي، بايست ببينم چي شده ؟
دكتر با كنجكاوي به دنبال آن دو ميرود. سيد، دست حاج همت را ميگيرد و نگه ميدارد. حاج همت، نگاه به چشمان سيد انداخته، بغض آلود ميگويد: «تو را به خدا، بگذار بروم سيد! »
سيد كه چيزي از حرفهاي او سر درنميآورد، ميپرسد : «كجا داري ميروي؟ من نبايد بدانم ؟ »
ـ مي روم خط، خدا مرا طلبيده !
چشمان سيد از تعجب ونگراني گرد ميشود.
ـ خط، خط براي چي؟ تو فرمانده لشكري. بنشين تو سنگرت فرماندهي كن. »
حاج همت سوار موتور ميشود و آن را روشن ميكند.
ـ كو لشكر؟ كدام لشكر ؟ ما فقط يك دسته نيرو تو خط داريم. يك دسته نيرو كه فرمانده لشكر نميخواهد. فرمانده دسته ميخواهد. فرمانده دسته هم بايد همراه دسته باشد، نه تو قرارگاه.
سيد جوابي براي حاج همت ندارد. تنها كاري كه ميتواند بكند، اين است كه دواندوان به سنگر برميگردد، يك سلاح ميآورد و عجولانه ميآيد و ترك موتور حاجهمت مينشيند. لحظه اي بعد، موتور به تاخت حركت ميكند.
لحظاتي بعد گلوله اي آتشين در نزديكي موتور فرود ميآيد. موتور به سمتي پرتاب ميشود و حاج همت و سيد به سمتي ديگر. وقتي دود وغبار فرو مينشيند، لكه هاي خون برزمين جزيره نمايان ميشود.
خبر حركت حاج همت به بچه هاي خط مخابره ميشود. بچه ها ديگر سرازپا نميشناسند. ميجنگند و پيش ميروند تا وقتي حاج همت به خط ميرسد، شرمنده او نشوند.
خورشيد رفته رفته غروب ميكند و يك لشكر نيروي تازه نفس به خط ميآيد.
بچه ها از اينكه شرمنده حاج همت نشده اند؛ از اينكه حاج همت را نزد امام رو سفيد كرده و نگذاشته اند حرف امام زمين بماند، خوشحالند؛ اما از انتظار طاقت فرساي او سخت دلگيرند !
http://aycu28.webshots.com/image/48267/2004470634324112833_rs.jpg
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8436&stc=1&d=1236404297
زمان بازرگان به من برچسب چریک فدایی زدند،زمان بنی صدر برچسب منافق!هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتیم بر چسب بارانمان کردند.حالا روزی ده تا برچسب دشت می کنیم.
asiabadboy
2009/3/07, 08:27 AM
راهشان پر رهرو باد ....
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8442&stc=1&d=1236421069
آنقدر عاشقم
خون ریزد از انار دلت،روی خاکها
گل کرده عشق روی تن سینه چاکها
بوی بهشت می دهد این پوکه های جنگ
لبریز خاطرات شهیدند ساکها
در رستخیز واژه گمت می کنم به نام
در خود خزیده اند همه سر به لاکها
بوی بهشت می دهد ایمان دفترت
بوی خدای عشق و خدایی پاکها
آیا چگونه گریه کنم ناله هات را؟
از رود خون رسیده به من این پلاک ها
بی تابم آنچنان که تن بی سر تو بود
مستم هنوز مست،نه از بوی تانک ها
آنقدر عاشقم که تصور نمی کنی
زهرا شدی که گم کنمت زیر خاکها؟
industrial66
2009/3/07, 03:07 PM
اینم قسمتی از وصیت نامه ی حاج ابراهیم :
از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است به پا خیزید و اسلام را و خود را دریابید. نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی نه غربی. ....
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8445&stc=1&d=1236430982
وصایای شهید همت:
به نام خدا
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش،آرزوی وصالش را در سر داشتم.سلام بر حسین سالار شهیدان،اسوه و اسطوره بشریت.
مادر گرامی،همسر مهربانم،پدر و برادران عزیزم!
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید،چقدر شماها صبورید،خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزم،غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن(بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدا،چرا که "ان الله اشتری من المومنین"
من نیز در پوست خود نمی گنجم،گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم،سیم های خاردار مانعند.من نیز از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن)
majidhosseini
2009/3/07, 06:59 PM
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8436&stc=1&d=1236404297
زمان بازرگان به من برچسب چریک فدایی زدند،زمان بنی صدر برچسب منافق!هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتیم بر چسب بارانمان کردند.حالا روزی ده تا برچسب دشت می کنیم.
jوقتی تو یک نظام مسئولیتی قبول میکنی باید اینارو هم تحمل کنی..برای بقا عین اونا بشی و...
ایشون انسانی با وقار و سرامد بودن
اما اگه یه انسان دیگه ای بود ایا این عمل درست نبود؟
(این پست رو زدم برای همون که میدونی FZ.H:D)
majidhosseini
2009/3/07, 07:01 PM
فقط میتونم در برابر عظمت این مردان بگم ....
اونقدر بزرگ بودن که قدرت تکریم از اونارو هم نداریم
industrial66
2009/3/07, 07:41 PM
https://www.sharemation.com/sarvesahi/angosht%20sekasteh.jpg?uniq=87b4x8
ماجرای این عکس را sparrow عزیز بیان کردن......
جمله ی شهید آوینی هم جمله ی جالبیست...
industrial66
2009/3/07, 07:44 PM
مادر حاجی می گوید : به او گفتم کار درستی نیست دائم زن و بچه ات را از این طرف به آن طرف می کشی ، بیا شهرضا یک خانه برایت بخرم . گفت : نه ، نه ! حرف این چیزها را نزن ، دنیا هیچ ارزش ندارد شما هم غصه مرا نخور ، خانه من عقب ماشینم است ، باور نمی کنی بیا ببین . همراهش رفتم در عقب ماشین را باز کرد : سه تا کاسه ، سه تا بشقاب ، یک سفره پلاستیکی ، دو تا قوطی شیر خشک بچه و یک سری خورده ریز دیگر . گفت : این هم خانه ... دنیا را گذاشته ام برای دنیا دارها ، خانه هم باشد برای خانه دارها .
mohandeseit
2009/3/07, 07:48 PM
سردار سرافراز سپاه اسلام ،فردي كه بالاخره به همرزمان شهيدش پيوست
شهيد سرلشگر حاج احمد كاظمي
و همين امير سرفراز ارتش اسلام
شهيد سپهبد علي صياد شيرازي
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8453&stc=1&d=1236446772
شهید همت:اگر من افتخار داشتم شهید شوم از امام بخواهید برایم دعا کند تا شاید خدا،من رو سیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد.
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8454&stc=1&d=1236447957
اینجا طلائیه است.
به بچه های اینجا بگویید کربلایی
کافی است از اهواز به سمت خرمشهر بروی تا در مسیر به سه راهی طلائیه بر بخوری و از آنجا راه غرب را تا نزدیکی مرز پیش بگیری تا برسی به ایستگاه طلائیه.اینجا همان جایی است که دست راست حسین خرازی شهید شد و شد علمدار.
اینجا همان جایی است که همت پرواز کرد.همان فرمانده دوست داشتنی که به مولایش حسین اقتدا کرد و بی سر به سوی دیار حق شتافت.
afsaneh_k
2009/3/07, 08:25 PM
انسان های دلیر و بی باکی که سر آمد انسان های عصر خود بودند از هیچ چیزی دریغ نکردند تا میهنشان را از دست برد یغماگران حفظ کنند و به بهای خون خود آن را از گزند نجات بخشند،خدایا کمک کن هیچ گاه خونشان پایمال و ابزاری برای سودجویان برای استفاده بر ضد ارزش هایشان نباشد...
روحشان غریق رحمت باد...
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8457&stc=1&d=1236449086
شهید همت به همسرشون گفته بودند که اگه صاحب پسر شدند اسمشو بذاره مهدی و اگه صاحب دختر شدند اسمشو بذارند مریم.چون همسر شهید همت اسم مریم رو دوست داشت.
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8458&stc=1&d=1236449658
به همین سادگی
شب عملیات محمد رسول الله در قله شمشیر از زور فشار عصبی 3تا بسته سیگار هما کشید.از ساعت 8صبح روز عملیات تا ساعت 8 شب که عملیات تمام شد فقط سیگار می کشید....
بعدها خانمش به ایشان گفت:نباید سیگار بکشی!
حاج همت فقط گفته بود چشم و دیگر لب به سیگار نزد، به همین سادگی
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8459&stc=1&d=1236451614
فرماندهان شهید لشگر27محمد رسول الله
شهید ابراهیم همت،شهید رضا چراغی،شهید علیرضا نوری،شهید دین شعاری،شهید عباس کریمی،شهید سید رضا دستواره،شهید عباس ورامینی
و فرمانده جاویدالاثر،حاج احمد متوسلیان
asiabadboy
2009/3/08, 08:16 AM
با شروع عمليات رمضان، در تاريخ 23/4/61
در منطقه شرق بصره، فرماندهي تيپ 27 محمدرسولالله(ص) را به عهده گرفت و بعدها با ارتقاء اين يگان به لشكر، تا زمان شهادتش، در سمت فرماندهي آن لشكر انجام وظيفه كرد.
در عمليات مسلمبنعقيل(ع) و محرم
در سمت فرمانده قرارگاه ظفر، سلحشورانه با دشمن متجاوز جنگيد. در عمليات والفجر مقدماتي، مسؤوليت سپاه يازدهم قدر را كه شامل: لشكر 27 حضرت رسول(ص)، لشكر 31 عاشورا، لشكر 5 نصر و تيپ 10 سيدالشهدا بود، به عهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشكر 27 تحت فرماندهي او در عمليات والفجر چهار و تصرف ارتفاعات كاني مانگا هرگز از خاطرهها محو نميشود.
اوج حماسه آفريني اين سردار بزرگ در عمليات خيبر بود.
در اين مقطع، حاج همت تمام توان خود را به كار گرفت و در آخرين روزهاي حيات دنيوياش، خواب و خوراك و هرگونه بهرة مادي از دنيا را برخود حرام كرد و با ايثار خون خود برگي خونين در تاريخ دفاع مقدس رقم زد.
yareza2006
2009/3/09, 01:31 PM
سالروز شهادت سردار شهید حاج همت http://mighat.net/images/stories/shohada/hemmat7.jpg
وقتی میخواهیم از سرزمینی بهتر بدانیم باید قصه زندگی آدم هایش را بخوانیم
اگر چه میدانیم ورق ورق تاریخ شرح حماسه های این مردم است
اما شاید هیچ دورانی را مثل سالهای دفاع مقدس تجربه نکرده باشند
انگار در این سالها فرماندهان به تنها چیزی که فکر نمی کردند پاداشهای دنیوی بود نه مدالی به سینه داشتند ونه حرفای عجیب وغریب میزدند
باور کردنی نیست که گاه تا آخرین لحظات زندگی عده ای نا شناس باقی می ماندند قصه فرماندهان قصه واقعی مردان پارسا وشجاع این سرزمین است
روایاتی از زندگی سردار شهید حاج همت
برای دانلود کلیک کنید (http://bigharar.net/doc/hemat.pdf)
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8587&stc=1&d=1237053674
24اسفند
سالروز شهادت عباس کریمی
فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله
yareza2006
2009/3/14, 09:43 PM
سیدشهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی به روایت تصویر:
http://www.bachehayeghalam.ir/linkdump/010418.php
http://ztczgq.blu.livefilestore.com/y1pJqABRyBomIjmc94aEsFAMkzpJF9an_aM9W-MutAfLNy9tcfTv9kMT7jC66S5B8Ncj_KczDSHexg/aviny_35.jpg
industrial66
2009/3/15, 07:59 AM
25 اسفند سالروز شهادت شهید مهندس مهدی باکری
http://bakeriphoto.jeeran.com/PHOTO/SHAHID-MAHDI-BAKERI-ISLAMIC%20REPULIC%20OF%20IRAN29.jpg
industrial66
2009/3/15, 08:04 AM
اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره ، با یک ماشین داشتم بر می گشتم عقب. توی راه دیدم یک ماشین با چراغ روشن داشت می آمد. این طور راه رفتن توی آن جاده ، آن هم روز اول عملیات، یعنی خودکشی.جلوی ماشین راگرفتم. راننده آقا مهدی بود. به ش گفتم « چرا این جوری می ری؟ می زننت ها .» گفت « می خوام به بچه ها روحیه بدم. عراقی ها رو هم بترسونم. می خوام یه کاری کنم او نا فکر کنن نیروهامون خیلی زیاده.
industrial66
2009/3/15, 08:06 AM
یکی از برادرهام شهید شده بود. قبرش اهواز بود. برادر دومیم توی اسلام آباد بود. وقتی با خانواده ام از اهواز برمی گشتیم ، رفتیم سمت اسلام آباد . نزدیکی های غروب رسیدیم به لشکر. باران تندی هم می آمد. من رفتم دم چادر فرماندهی ، اجازه بگیرم برویم تو . آقا مهدی توی چادرش بود. به ش که گفتم؛ گفت « قدمتون روی چشم . فقط باید بیاین توی همین چادر ، جای دیگه ای نداریم.» صبح که داشتیم راه می افتادیم، مادرم به م گفت« برو آقا مهدی رو پیدا کن ، ازش تشکر کنم.» توی لشکر این ور و اون ور می رفتم تا آقا مهدی را پیدا کنم. یکی به م گفت « آقا مهدی حالش خوب نیست؛ خوابیده.» گفتم « چرا ؟» گفت « دیشب توی چادر جا نبود. تا بخوابد یه جای دیگه پیدا کنه، زیر بارون موند، سرما خورد.»
industrial66
2009/3/15, 08:11 AM
همه دمغ بودیم . خبر شهادت حمید بد جوری حالمان را گرفته بود. آقا مهدی وقتی قیافه هامان را دید، مسئول تدارکات را صدا کرد. گفت « چی به خورد اینا دادی این ریختی شدن؟ » بعدش گفت « امروز روز مبعثه . باید خوش حال باشین. قیامت چی می خواین جواب حضرت زهرا رو بدین؟» بعد به همه مان کمپوت داد و سر حالمان آورد.
industrial66
2009/3/15, 08:50 AM
امروز سالروز شهادت فرماندهان دیگه هم هست از جمله شهید کاظم رستگار فرمانده لشگر 10حضرت سید الشهدا،شهید غلامرضا رجبی فرمانده لشگر 8 نجف اشرف ،مرتضی ساده میری ،علی تجلایی ، عباس خلجی ، اکبر غلامپور ، کاظم فتحی زاده و....و یکی از شهیدان مورد علاقه ی خودم شهید عبدالحسین برونسی فرمانده تیپ 18 جوادالائمه(ع)از لشگر 5 نصر که پیشنهاد کردم و دوباره می کنم کتاب خاکهای نرم کوشک را حتما بخونید.
یاد و خاطره ی همه ی شهدا گرامی باد
mahmoud.golzar
2009/3/15, 08:53 AM
این نوشته ها آخرین گفتگو هایی است که لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری از پشت بی سیم بین شهید احمد http://www.fardanews.com/files/fa/news/1387/9/14/26491_839.jpgکاظمی و شهید مهدی باکری صورت گرفته، در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاطره و زیر آتش شدید دشمن است و علی رغم اصرار شدید قرار گاه ، به مهدی مبنی براینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب او همچنان میگوید بچه هایم را رها نمیکنم برگردم.
به نقل از شهید احمد کاظمی:
...مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟
گفتم: با سر
گفت:زودتر
آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند. با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبرشده، مهدی؟
نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمیتوانم.http://www.fardanews.com/files/fa/news/1387/9/14/26529_653.jpg
از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب
مهدی می گفت نمیتواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند: پس برو خودت برش دار بیاورش.
نشد نتوانستم. وسیله نبود. آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند.
گفتم((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف))
گفت: ((پاشو تو بیا، احمد! اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم))
گفتم: این جا،با این آتش، نمیتوانم. تو لااقل...
گفت:((اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده، احمد. پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند))
فاصله ما هفتصد متری می شد. راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت: پاشو بیا ،احمد!
صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت: آقا مهدی نمی خواهد، یعنی نمیتواند حرف بزند...
ارتباط قطع شد. تماس گرفتم،باز هم وباز هم، ونشد...
......
شهید مهدی باکری را بعد از اصابت گلوله به پیشانیش، در قایقی گذاشتند و قایق به سمت عقبه خودی حرکت کرد. اما یک گلوله سر گردان آر پی جی به قایق اصابت کرده و مهدی برای همیشه به دریا پیوست و طبق وصیتش پیکرش وجبی از خاک زمین را اشغال نکرد.
solar flare
2009/3/15, 08:58 AM
يا الله،یا محمد،یا علی،یا فاطمة زهرا،یا حسن،یا حسین،یا مهدی (عج) و تو ای روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان.خدایا چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی كه سراپا گناه و معصیت و نافرمانی ام. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است كه نیامرزیده از دنیا بروم. می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم. یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالی كه از ما راضی نباشی. ای وای كه سیه روز خواهم بود.خدایا چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی! هیهات كه نفهمیدم. یا ابا عبدالله شفاعت! آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش ، و چه كنم كه تهیدستم،خدایا تو قبولم كن.
سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم وستم، عصر كفر و الحاد،عصر مظلومیت اسلام وپیروان واقعی اش. عزیزانم شبانه روز باید شكرگزار خدا باشیم كه سرباز راستین صادق این نعمت شویم و باید خطر وسوسه های درونی ودنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم كه صدق نیت وخلوص در عمل ،تنها چاره ساز است.
ای عاشقان اباعبدالله بایستی شهادت را در آغوش گرفت،گونه ها بایستی از شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درك و عمل نمائیم تا بلكه قدری از تكلیف خود را در شكر گزاری بجا آورده باشیم.
وصیت به مادرم وخواهران و برادرانم و اهل فامیل بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست،همیشه بیاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید،پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید،اهمیّت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید وفرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید تا سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح وارث حضرت ابولفضل برای اسلام ببار آیند. از همه كسانی كه از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و امید دارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد.
خدایا مرا پاكیزه بپذیر
مهدی باكری
eng.saeedsgk
2009/3/15, 08:59 AM
شهید همت.
solar flare
2009/3/15, 09:08 AM
تولد و كودكی
به سال 1333 ه.ش در شهرستان میاندوآب در یك خانواده مذهبی و باایمان متولد شد. در دوران كودكی، مادرش را – كه بانویی باایمان بود – از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید و در دوره دبیرستان (همزمان با شهادت برادرش علی باكری به دست دژخیمان ساواك) وارد جریانات سیاسی شد.
http://www.aviny.com/News/82/12/25/48694_300_180.jpg
فعالیتهای سیاسی – مذهبی
پس از اخذ دیپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسیار متاثر و متالم بود، به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مكانیك مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز یكی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد.
شهید باكری در طول فعالیتهای سیاسی خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنیت آذربایجان شرقی (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود.
پس از مدتی حمید را برای برقراری ارتباط با سایر مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم برای مبارزین داخل كشور فعال شود.
شهید مهدی باكری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره) – در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی كرد و فعالیتهای گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی
بعد از پیروزی انقلاب و به دنبال تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت این نهاد در آمد و در سازماندهی و استحكام سپاه ارومیه نقش فعالی را ایفا كرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوان شهردار ارومیه نیز خدمات ارزندهای را از خود به یادگار گذاشت.
ازدواج شهید مهدی باكری مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود. مهریه همسرش اسلحه كلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئولیت جهاد سازندگی استان، خدمات ارزندهای برای مردم انجام داد.
شهید باكری در مدت مسئولیتش به عنوان فرمانده عملیات سپاه ارومیه تلاشهای گستردهای را در برقراری امنیت و پاكسازی منطقه از لوث وجود وابستگاه و مزدوران شرق و غرب انجام داد و بهرغم فعالیتهای شبانهروزی در مسئولیتهای مختلف، پس از شروع جنگ تحمیلی، تكلیف خویش را در جهاد با كفار بعثی و متجاوزین به میهن اسلامی دید و راهی جبههها شد.
industrial66
2009/3/15, 09:46 AM
پانزده روز می شد که حمید و مرتضی یاغچیان شهید شده بودند آقا مهدی آمد، بهم گفت « واسه ی شهادت این بچه ها نمی تونستی یه پارچه بزنی؟» گفتم« خیلی وقته بچه های تبلیغات پلاکارد آماده کردن ، ولی با خودمون گفتیم شاید صلاح نباشه بزنیم. بچه ها اگه ببینند ، روحیه شون خراب می شه.»یک جوری که انگار ناراحت شده باشد نگاهم کرد و گفت « یعنی می گی این بچه ها از شهادت می ترسن ؟ مگه این راهی که دارن می رن غیر شهادت جایی دیگه هم می ره؟ وقتی شهادت اینا رو تذکر بدیم همه مون روحیه می گیریم.»
industrial66
2009/3/15, 01:31 PM
وقتی به م گفت « ازت راضی نیستم.» ، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. پرسیدم« واسه چی ؟» گفت « چرا مواظب بیت المال نیستی؟می دونی اینا رو کی فرستاده ؟ می دونی اینا بیت المال مسلموناس؟شهید دادیم واسه ی اینا! همه ش امانته ! » گفتم « حاجی می گی چی شده یا نه؟» دستش را باز کرد. چهار تاحبه قند خاکی توی دستش بود. دم در چادر تدارکات پیدا کرده بود. بعدش شروع کرد به بازدید. ترس برم داشته بود. وضع ماشین را که دید،کلی شرمنده شدم. آخر سر گفت « یکی ازدسته ها ت با تمام تجهیزات به خط شن. » گفت « از آمادگی نیروهات راضی ام.» راه افتاد برود. دلم شور می زد. فکر کردم دلداریم داده . با این حرفش آرام نشدم . وقتی داشت می رفت، کشیدمش کنار. گریه ام گرفته بود. گفتم « بگو به خدا ازت راضی ام .» خندید و رفت.
industrial66
2009/3/15, 01:35 PM
سرجلسه ، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد تا بعد نماز . داشتیم می رفتیم اهواز . اذان می گفتند. گفت« نماز اول وقت رو بخونیم .» کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود . آنقدر رفتیم ، تا موقع نماز اول وقت گذشت . خندید و گفت « اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم ، نشد.»
http://bakeriphoto.jeeran.com/PHOTO/SHAHID-MAHDI-BAKERI-ISLAMIC%20REPULIC%20OF%20IRAN28.jpg
mohandeseit
2009/3/15, 04:44 PM
سلام به همه ی دوستانم.
شهادت هنر مردان خداست.
yareza2006
2009/3/17, 07:17 PM
گلستان شهدای اصفهان (http://maps.google.com/maps?hl=en&q=%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B4%D9 %87%D8%AF%D8%A7%20%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D 9%86&um=1&ie=UTF-8&sa=N&tab=wl)
جایی که وقتی قدم در آن میزنم غصه هایم از بین میره.واضح تر بگم:روحم تازه میشه.باور نمیکنی؟
حتما بیا یه سری بزن...
http://www.gigaimage.com/images/o6iytt18y3iypwru4e.jpg
http://www.gigaimage.com/images/c89v799qtpjmb3ponsm.jpg
industrial66
2009/3/17, 07:26 PM
ممنونم جناب yareza2006 چرا باور میکنم چون منم که میرم اونجا دقیقا حس شما را دارم......... بازم ممنونم
yareza2006
2009/3/17, 07:33 PM
ممنونم جناب yareza2006 چرا باور میکنم چون منم که میرم اونجا دقیقا حس شما را دارم......... بازم ممنونم
من که شما را قبول دارم.
منظورم بعضی ها هستند که گلزار شهدا را با قبرستان یکی میدانند و آن را جایی دلگیر و اندوهگین می دانند.به آنها میگم که بیایند.
علمدار جبهه ها
وقتی از این کانال ها که سنگرهای دشن را به یکدیگر پیوند می داده اند گذشتی،به فرمانده خواهی رسید،به علمدار.او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت.چه می گویم!چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه بهتری است.اگر کسی او را نمی شناخت باور نمی کرد که با فرمانده لشکر امام حسین روبروست
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8641&stc=1&d=1237313519
@ RESPINA @
2009/3/17, 08:48 PM
دایی عزیزم شهید مهدی رفیعی
mohandeseit
2009/3/17, 09:03 PM
شادي روح شهدا صلوات.
اللهم صلعلي محمد وال محمد
mohandeseit
2009/3/18, 06:43 PM
خدايا از تو يك خواهش دارم:
مارا شرمنده شهدا و امام شهدا نكن.:gol:
mohandeseit
2009/3/19, 06:21 PM
"پيروزي هاي ملت مرهون فداكاري شهداست."
شادي روح شهدا صلوات.:heart:
خدایا....
به فکرمان ...منطق
به قلبمان...آرامش
به جسممان...امنیت
به روحمان...پاکی
به وجودمان...آزادی
به دستهامان...قدرت
به پاهامان...سرعت
به چشمهامان...زلالی
به زندگیمان...عشق
به دوستیهامان...تعهد
به تعهدمان...صداقت
عطا کن
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8678&stc=1&d=1237520818
عملیات فتح المبین
در 2 فروردین 1361عملیات فتح المبین در منطقه شوش_دزفول
با رمز یا زهرا انجام شد.
از نتایج عملیات فتح المبین آزادسازی 2400کیاومتر مربع از خاک جمهوری اسلامی ایران شامل ده ها بخش و روستای منطقه،سایت و رادار،جاده مهم دزفول و دهلران را می توان برشمرد.
پس از عملیات فتح المبین اولین گروه مستشاران نظامی آمریکا برای کمک به عراق وارد این کشور شدند و اطلاعات ماهواره ای دقیقی را در اختیار عراقیها قرار دادند.
برای اولین بار در طول جنگ بیمارستانهای صحرایی مجهز به اتاق عمل و...(به طور متعدد)در عملیات فتح المبین بکار گرفته شد.
برای آغاز عملیات فتح المبین با توصیه امام به قرآن تفال زده شد که آیات سوره فتح نوید پیروزی را داد.از این رو فرماندهان نام "فتح المبین"را برای عملیات انتخاب کردند.
اولین فعالیت لشکر حضرت رسول(ص)در عملیات فتح المبین بود که از محور حنانه وارد عمل شده و محور شاویر را تصرف کرد.
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8837&stc=1&d=1238173826
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8839&stc=1&d=1238174031
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8838&stc=1&d=1238173941
سر مرزهای میهنمون کسانی هستند که کسی نامی ازشون نمی بره مگه اینکه یه حادثه رخ بده و پرپر بشند.سربازان گمنام امام زمان که تو شرایط سخت دارند با اشرار مبارزه می کنند و مظلومانه به شهادت می رسند.کسانی که همسن من و تو هستند.و هنوز سرشار از رویای زندگی هستند.جونشون رو از دست میدن اما صد افسوس که هنوز تو شهرامون پر هست از خماری و نئشگی.وجود هر معتاد تو شهرامون نشون میده خون این شهدا داره به راحتی پایمال میشه!
mohandeseit
2009/3/28, 04:44 AM
خدايا ما را هيچ دم از شهدا غافل مكن
آمين.
javad123javad
2009/3/29, 07:22 PM
تاپیک فوق العادیه....
شهید مورد علاقه من...دایی عزیزم...شهید سید جمال الدین قاسمی....
@ RESPINA @
2009/3/29, 08:08 PM
دایی عزیزم پاسدار شهید مهدی رفیعی
در ساله 1364 در عملیات بزرگ ولفجر 8 بود که ساعت 12 شب یه گروه قواص توی دریای به شهدت رسیدن
دایی عزیز سلام ما رو به مادر شهدا حضرت زهرا برسان.
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8904&stc=1&d=1238463340
سر به سرش می گذاشتیم.
-بچه جون آخه تو این کاره ای؟اومدیم و توی عملیات نتونستی معبر رو باز کنی.اونوقت ما چی کار کنیم؟
-اونوقت؟اونوقت که حبیب نمرده.خودمو میندازم رو موانع.شما از روی من رد می شین.
*****
شب عملیات،همان توی آب درگیری شروع شده بود.فرصت نبود تخریب چی ها سیم خاردارها را باز کنند.
حبیب سر حرفش بود.
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8905&stc=1&d=1238463671
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8906&stc=1&d=1238464091
تاریک بود،خوب نمی دیدم.یکی نشسته بود روی خاکریز.مثل اینکه زانوهایش را بغل کرده بود.رفتم طرفش بگویم"بیا.الان راه می افتیم"
فرمانده گردان بود،حاج بصیر.به اروند نگاه میکرد،گریه می کرد.
کتاب غواصان
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8907&stc=1&d=1238464655
اطراف ام الرصاص مثل روز روشن شده بود.هواپیماها منور می ریختند.بچه های لشکر کناری را می دیدم که به آب می زنند.ستونها وارد آب می شدند.عراقی ها بالای سرشان،با هر چی دستشان می رسید می زدند،آرپی چی،توپ صد و شش،سنگین،نیمه سنگین.
چقدر روی آب قرمز شده بود.
کتاب غواصان
http://iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=8909&stc=1&d=1238466099
اگر می خواهی نماز بخوانی بر هر خاکی می توانی سجده کنی،بر هر سنگی می توانی سجده کنی،اما در میان همه خاکهای دنیا یک خاک هست که ارزش سجده بر آن از هر خاک دیگر بیشتر است و آن خاک کربلای حسین است چون روی این خاک خون شهید ریخته شده است والا خاک کربلا،سرزمین کربلا،از نظر معرفت الارضی،با زمینهای دیگر فرق نمی کند.ارزشش را از حسین بن علی(ع)دریافت کرده است.
12 فروردین سال 1334
ولاذت حاج محمد ابراهیم همت
pooneh12345
2009/3/31, 05:56 PM
ما تو خونوادمون هم شهید داریم هم جانباز
روایت فتحم نگاه می کنم آسایشگاه جانبازا هم زیاد رفتم همینطور گلزار شهدا
ولی نمیتونم یکی شون رو انتخاب کنم اخه مگه میشه بین این همه گل خوشگل یکیشو انتخاب کرد؟مگه میشه گفت کدومشون خوشبو ترن کدومشون دوست داشتنی ترن
نچ نمیشه
چند روز پیش رفتیم سر مزار یکی از شهدا یه آقایی سر مزار دوستش نشسته بود و زار میزد
میگفت خیلی بی معرفتی ما رو گذاشتی و رفتی ای بی معرفت
راستی شهیدای زنده رو یادتون نره
تنها شدن خیلی تنها
sh.mojtaba
2009/3/31, 06:40 PM
وقتی پست قبل رو خوندم یاد یه برنامه ای از تلویزیون افتادم که ساعت 12 شب اینها بود که شبکه ی 1 داشت پخش میکرد.
چند نفر رفته بودند خونه ی یه جانباز! رفتند تو اتاق طرف و گپ زدند. چندتا چیز خیلی آدم رو می سوزوند. تمام در و دیوار پر بود از عکس شهدا. بیشتر همت. بعد یه عکس داشت با علی پروین که آقای پروین داشت دست ایشون رو می بوسید. و بعد هم عکس های ولایی.
طرف هنوز به اعتقاداتش پایبند بود ولی چون دیگه مصداق هاش رو تو اجتماع نمی دید، عکس هاش رو گذاشته بود. وقتی دیگه کسی حاضر نیست به خاطر ارزش های این آقا قدم برداره، یا وقتی اجتماع به جای تشکر از اینها، بهشون پشت می کنند. طرف میاد تو خونه اش محبوس میشه و با خاطرات خودش آروم آروم میمیره. وقتی دیگه ورزشکارها مثل قدیم با صفا نیستن و روحیه ی قدیمی ها رو ندارند مجبور میشه عکس اون قدیمی ها رو نگه داره تا دلش الکی خوش باشه.
بچه ها اینها خیلی مظلومتر از شهدایی هستند که رفتند....
اینها دارند میبینند پایمال شدن خون دوستاشون رو وقتی من تو خیابون دنبال جنس مخالفم میرم...
راستی تا حالا کی از این جانبازها موقع تحویل سال یاد کرده؟ کدوم مقام کشوری؟ فق دوسال پیش فرزاد حسنی تو برنامه اش تو شبکه ی 3 این کار رو کرد ولی مسولان چی؟ از اینها یادی کرده اند؟
ما چی کار کردیم؟
راستی جوابشون رو اون دنیا چی می خواهیم بدیم؟
اصلا کار درستی کردم پست دادم؟
...
حق با تو دوست خوبمه.اما یادت باشه هنوز کسانی هستند که دلتنگ شهدا میشن.مثل تموم دوستایی که میانو این تاپیک رو می خونند.آنان که رفتند کار حسینی کردند و آنان که ماندند باید کار زینبی کنند.
منم دلم میخواد تو این تاپیک یادی از دایی عزیزم کنم که جانباز هست.و به قول یه عده یه کم زرنگی نداشت چون سرش بی کلاه موند!حرفای تلخ آدمای این زمونه گاهی از تیر و ترکش سوزناکتره.
دایی من 8سال تو جبهه بوده.تو درگیری با منافقین تو شهر آمل هم شرکت داشته و از اونجا هم زخمی شد.
داییم جزء واحد اطلاعات بود.چون منافقین تو جنگلا پخش بودند،داییم و دوستاش به اسم اینکه گالش(دامدار سنتی)هستند با چند تا گاو وارد جنگل می شدند و محل منافقین رو شناسایی می کردند.البته یه دفعه شناسایی شده بود که بعد از اینکه بهش تیر زدند اونو از بالای یه کوه انداختند تو رودخونه.و داییمو تو شهر بابل از آب بیرون کشیدند.مردم اونجا هم چون دیدند تیر خورده فکر کردند منافقه تا جا داشتند داییمو کتک زدند.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9052&stc=1&d=1238873133
بچه ها کارشان را رها کرده اند.یکی سرش را روی خاک گذاشته.یکی دستهایش را به آسمان بلند کرده.روی خاکریز نشسته ام،منتظر.منتظر بچه های غواص.
******
نور سبز را می بینم و به حاجی می گویم.قایق ها را می افتند.حالا توپ خانه هم شروع کرده است.
قایق ها می روند و نیروها را پیاده می کنند و بر می گردند.
روی خاکریز نشسته ام.دوربین دستم است.قایق های خالی ای که بر می گردند،می خورد به قایق بچه ها.بچه ها می افتند توی آب.توی دوربین نگاه می کنم.قایق های پشت سری بچه ها را توی آب نمی بینند و از رویشان رد می شوند.یک عده سرشان لای پره های قایق رفته،یک عده دسشان.
می کوبم توی سرم،داد می زنم،صدایم توی صدای موج های اروند گم می شود.
KARA_DENIZ
2009/4/05, 03:55 PM
سلام. شهید مورد علاقه ی من شهدای گمنام هستند همون آدم های بزرگی که رفتند و حتی تکه تکه های بدنشون بر نگشت . . .
KARA_DENIZ
2009/4/05, 04:02 PM
خدايا از تو يك خواهش دارم:
مارا شرمنده شهدا و امام شهدا نكن.:gol:
الهی آمین
mohandeseit
2009/4/05, 05:12 PM
**بازگشت به روحيات دوران دفاع مقدس به مصلحت دين و دنيا و حتي آخرت ماست**
دستور عقب نشینی داده اند.
نه راه پس داریم،نه راه پیش.گیر کرده ایم،وسط اروند،زیز آتش عراقی ها.
***
معاون گردان و چند نفر دیگر فین میزنند،می روند سمت ساحل روبرو.عراقی ها،حالا همه آتششان را می ریزند سر آنها.
ما عقب نشینی می کنیم.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9080&stc=1&d=1238957166
@ RESPINA @
2009/4/05, 10:35 PM
یک شبی از میان ما کوچید
آب شد سوی ابرها کوچید
آنقدر بال زد میان قفس
تا که ازبین میله ها کوچید
محوشد سوی کبریا کوچید
من نمیدانم او کجایی بود
لیک با نام ک رب ل ا ی ی کوچید
yareza2006
2009/4/05, 11:08 PM
فقط شهادت می خواهم
http://img.tebyan.net/big/1386/10/2491032391071732142437417223913715115758172.jpg
الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهد ان علیاً ولی الله
خداوندا فقط میخواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت میخواهم كه از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه كس هستی و قادر توانایی، ای خداوند كریم و رحیم و بخشنده، تو كرمی كن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.
نمیدانم چه باید كرد، فقط میدانم زندگی در این دنیا بسیار سخت میباشد. واقعاً جایی برای خودم نمییابم هر موقع آماده میشوم چند كلمهای بنویسم، آنقدر حرف دارم كه نمیدانم كدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، كه در یك كلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید میكردیم. اگر سخت است، خدا را داریم اگر در سپاه هستیم، خدا را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم، خدا داریم. ای خدای شهدا، ای خدای حسین، ای خدای فاطمه زهرا(س)، بندگی خود را عطا بفرما و در راه خودت شهیدم كن، ای خدا یا رب العالمین.
راستی چه بگویم، سینهام از دوری دوستان سفر كرده از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا خود میدانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهیدم عقب ماندهام و دوران سخت را باید تحمل كنم. ای خدای كریم، ای خدای عزیز و ای رحیم و كریم، تو كمك كن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.
گرچه بدم ولی خدا تو رحم كن و كمك كن. بدی مرا میبینی، دوست دارم بنده باشم، بندگیام را ببین. ای خدای بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا میكنم، از روی سركشی نیست. بلكه از روی نادانی میباشد. خداوندا من بسیار در سختی هستم، چون هر چه فكر میكنم، میبینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی از دست دادم. ولی خدای كریم، باز امید به لطف و بزرگی تو دارم. خداوندا تو توانایی. ای حضرت حق، خودت دستم را بگیر، نجاتم بده از دوری شهدا، كار خوب نكردن، بندهی خوب نبود،... دیگر...
حضرت حق، امید تو اگر نبود پس چه؟ آیا من هم در آن صف بودم. ولی چه روزهای خوشی بود وقتی به عكس نگاه میكنم. از درد سختی كه تمام وجودم را میگیرد دیگر تحمل دیدن را ندارم. دوران لطف بیمنتهای حضرت حق، وای من بودم نفهمیدم، وای من هستم كه باید سختی دوران را طی كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهدای عزیز و همه بندگان خوبت قسم میدهم، شهادت را در همین دوران نصیب بفرمایید و توفیقام بده هر چه زودتر به دوستان شهیدم برسم، انشاء الله تعالی.
منزل ظهر جمعه 6/4/82
phalagh
2009/4/05, 11:11 PM
داشتم اون ته تالار رو پاک سازی میکردم. یه تاپیک دیدم به نام مقام شهید که دو تا پست داشت. خواستم با این یکی ترکیبش کنم دیدم حیفه میره آخر تاپیک کسی نمیبینه.گفتم نقل قول ازش بگیرم بزارمش اینجا.البته حیف چون قدیمی بود گزینه تنکس نداشت.
در روایت آمده است:
سر شهید در دامان دو حوریه بهشتی قرار می گیرد درحالی که آن دوگرد و غبار از چهره او می زدایند به او می گویند شهادت در راه خدا و ورود به ضیافت الهی بر تو مبارک باد.
وسائل الشیعه/ج11/ص20/ح19
پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
به شهید هفت امتیاز از طرف خداوند عطا می شود ، اولینِ آنها بخشیدن تمام گناهان اوست بواسطه ی ریختن اولین قطره ی خونش.
پندار ما اين است كه ما مانده ايم و شهدا رفته اند اما حقيقت آن است كه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.
سيد اهل قلم:شهيد سيد مرتضي آويني
hasan85
2009/4/06, 12:10 PM
http://upload.iranblog.com/1/1239031058.jpg
hasan85
2009/4/06, 12:12 PM
http://upload.iranblog.com/1/1239084296.jpg
phalagh
2009/4/06, 12:19 PM
یه سوال!!
نظرتون چیه عنوان تاپیک عوض بشه؟
سلام.فکر کنم دوست خوبمونyarezaاسم خوبی رو انتخاب کرده اما اگه کلی تر بود بهتر بود.
شهید مرتضی خسروی
شهید خسروی دانشجوی رشته پزشکی وقتی اسیر می شود،تنها به دلیل داشتن ریش و جواب ندادن به سوالات،در حالیکه زخمی بود،توسط تانک بعثی ها له می شود.
phalagh
2009/4/07, 10:56 AM
سلام.فکر کنم دوست خوبمونyarezaاسم خوبی رو انتخاب کرده اما اگه کلی تر بود بهتر بود.
بله خوب کار ایشون حرف نداره.
اما خب دیدم میشه کلی تر باشه. نمونش همون نقل قولهایی که از پست ایشون گرفتم و گذاشتم. به عنوان تاپیک مربوط نمیشه اما میشه که همین جا باشه. اینه که گفتم شاید بخواید عنوان عوض بشه.
در هر صورت تاپیک و تالار مال خودتونه. من تابع نظرات شمام.
salahshur
2009/4/07, 12:42 PM
ماله من ابرادات شیردل هست پادشاه عیلام که تنها متحد کوروش در جنگ بزرگ کوروش با کروزس بود که پارس در برابر تمام دنیای شناخته شده آن زمان تنها متحدش عیلامیان بود.پادشاه آبرادات شیردل تخت و پادشاهی و زندگی و برخی از عزیزانش رو فدای کوروش کرد و بعد از آن تقریبا پادشاهی عیلام با اینکه از اولین ساکنان ایران زمین بودن در امپراتوری پارسیان حل شد
شهیدان فقط مختص به زمان ما یا اسلام نیستند،چه بسا کسانی که در گذشته به خاطر شرف،میهن،عزت هم وطنان یا سایر ملتهایی که به کمک آنها نیاز داشتن جانشان را فدا کردن
20فروردین سالروز شهادت سید مرتضی آوینی
21 فروردین شهادت صیاد شیرازی
بچه ها مراسم یادتون نره.از همین جا ازتون دعوت میکنم تو این روزها حتما یه سر به تاپیک بزنید
salahshur
2009/4/07, 01:17 PM
ما دست کم 3 نفر در تاریخ ایران باستان داریم که از همه چیزشون گذشتن تا نذارن مملکت به دست بیگانگان بیافته و یا بیگانگان رو از کشور بیرون کنن
من این افراد رو نام میبرم چون اینها قصد دفاع داشتن نه کشور گشایی زیرا در دوران باستان کشور ایران اکثر جنگها یا برای کشور گشایی بود یا جنگ هایی که در سر مرز ها اتفاق می افتاد
این 3 نفر :آبرادات پادشاه عیلام،اشک یا ارشک بنیان گذار اشکانیان،سورنا فرمانده ایرانی
که از بین این 3 نفر تنها یاد فرمانده سورنا باقی مونده و هنوز بر سر فرزندان ایرانی گذاشته میشه
به خاطر رشادت های بیشمار سورنا و شکست متجاوزان هستش که نام اون هنوز زنده مانده و حتی اولین ربات انسان نمای کشور که در اواخر سال 1387 رونمایی شد به نام این فرمانده بزرگ ایرانی قرار گرفت
به قول سعدی
نام نیکو گر بماند از آدمی بهتر آن است کز ماند سرای زرنگار
ما شخصیتهای بزرگی داریم که از اونها غافلیم و میتونیم هویت ایرانی اسلامی خودمون رو به دنیا معرفی کنیم ، اما بعضی ها درگیر تعصبات احمقانه ای هستن که در حق این بزرگان جفای زیادی شده است
یه نمونش صلاح الدین ایوبی از نظر من صلاح الدین کوروش دوم هست میدونید چرا؟؟؟ فتخ بابل کوروش رو بیاد بیارید فتح اورشلیم صلاح الدین ایوبی رو هم ببینید. همون برخوردی که کوروش با ادیان کرد صلاح الدین ایوبی با ادیان کرد. صلاح الدین ایوبی انقدر بزرگ هست که مسیحیان توی تمام کتاب هاشون به بزرگی از اون یاد کردن و تا مدت ها اسم بچه هاشون رو saladin میذاشتن.فیلم kingdom of heaven رو نگاه کنید میفهمید . اما حالا ما چه جوری با صلاح الدین ایوبی برخورد کردیم؟؟ عده ای که رهبران اسلامی رو قبول ندارن عده دیگه احترام صلاح الدین ایوبی رو به ادیان میانه روی و مصالحه کاری می دونن ، عده ای هم چون اون از اهل تسنن هست چیزی نمیگن. عده ای میگن چرا صلاح الدین ایوبی وقتی خواست اورشلیم تسلیم بشه نگفت افراد شما به قوانین اسلام باید عمل کنن چرا گفت هر کس حتی جنگجویان و شوالیه ها اگر به قوانین مسیحیت خودشون رو رعایت کنن من بهشون امان میدم
کوروش یه بار دیگه زنده شد و مرد اما ما نفهمیدیم خدا میداند چندبار امثال کوروش زنده شدن و مردن مطابق شرایط روز مردمانشون نه اهل باستان که ما نفهمیدیم و خودمون باعث مرگ یا بدنامی یا فراموشی اونها شدیم بعد پرچم کوروش رو بدست میگیریم
Civil Boy
2009/4/07, 06:37 PM
اينم كمترين كاري از دست من بر مي اومد
يه متن زيبا از نوشته هاي مرتضي اويني
آه از شفق... وسرخی شفق، آن گاه که روز به شب می رسد وخورشید حق در افق خونین عاشورا غروب می کند و... شب آغاز می شود!
این سرّ الاسرار خلقت است وکویی تقدیر این چنین رفته است که اسرار فاش شود، اگر چه به بهای سر باختن حسین علیه السلام.
بگذار فاش گفته شود که آن که مسجود ملائکه است حسین است، و آدم را ملائک از آن حیث که واسطه ی خلقت حسین است سجده کردند؛
و این سجده ای ازلی است؛ میزان حق،
که ابلیس را از صف ملائکه طرد می کند.
یعنی که فطرت عالم برحُبّ حسین و ولایت او شهادت می دهد
و آن پیمان ــ اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالوابَلی ــ عهدی است
که خالق از بنی آدم بر حُبّ حسین و یاری او ستانده است.
« خون » با حسین پیمانِ « ریختن» بسته است،
« سر» با حسین پیمانِ « باختن ».
دل تو عرصه ی ازلی خلقت است.
گوش کن که چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین، حسین.
نمی تپد، بل حسین حسین می کند.
کجاست آن که زنجیر جاذبه ی خاک را از پای اراده اش بگشاید وهجرت کند،
از خود وبستگی هایش،
تا از زمان ومکان فراتر رود و خود را به قافله ی سال شصت ویکم هجری برساند ودر رکاب امام عشق به شهادت رسد؟
کربلا ما را به خود فرا می خواند ودل های مشتاق، همچون کبوتران جَلدِ حرم در هوای کربلا پر می کشند. گوش کن! به ندای دلت گوش کن که حسین حسین می کند و اگر تو کربلایی هستی و سینه ات فراخنای آسمان کربلاست وتنت قفسِ تنگ نام و ننگ و خور وخواب را نمی پذیرد، به قبله گاه جبهه رو کن، و اگر نه، نمان وننگِ ماندن را بپذیر؛ و بدان که آبِ ماندن را « مُرداب» می خوانند.
اما اینان کبوتران جَلدِ حرم عشقند، و حرم عشق کربلاست.
و چگونه در بند خاک بماند آن که پرواز آموخته است و راه کربلا را می شناسد؟ وچگونه از جان نگذرد آن کس که می داند جان، بهای دیدار است؟
ای جوانمرد،
بگو که از کدامین قبیله ای!
اینجا قافله ی نور راه کربلا می پوید وآن سوی تر، دجله و فرات است که هنوز آبشخور گرگان گرسنه ای است که آب را بر کربلاییان بسته اند ودر افق دور،« قدس» است در اسارت شیطان. ای جوانمرد، بگو که از کدامین قبیله ای!
و به راستی که راه قدس از کربلا می گذرد. «راه قدس از کربلا می گذرد» یعنی آماده باش تای پای خون وجان. جمجمه ات را به خدا بسپار و دندان صبر بر جگر بگذار و مردانه در صف مردان کربلایی بایست تا گرگان گرسنه ی یزیدی پیکر حق را مُثله نکنند. و یزید مظهر ظلم و ناجوانمردی و نام و ننگ و خشم و شهوت در تمامی طول تاریخ است، همان گونه که همواره، در تمام تاریخ، صلای« هل من ناصر» امام عشق از جانب کربلا به گوش می رسد. وتو ای جوانمرد، بگو که از کدامین قبیله ای!
salahshur
2009/4/07, 07:08 PM
منم چون پنج شنبه و جمعه دانشگاه هستم همینجا یه متن از شهید آوینی قرار میدم
آزادی و شهادت
شقایق وحشی آزادهاست و تعلقی ندارد. در دشتهای دور، لابهلای سنگها میروید و به آب باران قناعت دارد تا همواره تشنه باشد و بسوزد. داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز گویا به خون آغشتهاند. شهید نیز آزادهاست و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون... اما میان این دو چه نسبتی است؟
کلام را، کلام انسانی را از این بینش، راهی به سوی حقیقت نیست، تمثیلی از حقیقت و بس.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9150&stc=1&d=1239220038
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9151&stc=1&d=1239220619
شاه عبدالعظیم
متولد شهریور 1326هستم و بچه شاه عبدالعظیم.در خانه ای به دنیا آمده و بزرگ شده ام که در هر سوراخش که سر می کردی به یک خانواده دیگر نیز بر می خوردی.
پدرم مهندس معدن بود و بنا به مقتضیات کارش،هرچند سال یکبار از شهری به شهر دیگر نقل مکان می کردیم.
به این ترتیب کودکی و نوجوانی من در تهران،کرمان و زنجان سپری شد.سال سوم دبیرستان-نظام قدیم-بودم که دوباره به تهران آمدیم و در خیابان مطهری ساکن شدیم.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9152&stc=1&d=1239221156
امام را که پیدا کرد،تمام نوشته هایش-اعم از تراوشات فلسفی،داستانهای کوتاه،شعرو...-را درون چند گونی ریخت و آتش زد.
«هنر امروز حدیث نفس استو هنرمندان گرفتار خودشان.به قول حافظ تو خود حجاب خودی.حافظ از میان برخیز.سعی کردم «خودم» را از میان بردارم،تا هرچه هست خدا باشد.البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست،اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند،آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه گر میشود....»
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9153&stc=1&d=1239221926
جماعت
جعبه شیرینی را جلو بردم و تعارف کردم.یکی برداشت و گفت:می توانم یکی دیگر بردارم؟
گفتم:البته این حرفها چیه سید؟!
و سید یک شیرینی دیگه برداشت،اما هیچ کدام را نخورد.کار همیشه اش بود.هرجا که غذای خوشمزه یا شیرینی یا شکلات تعارفش میکردند،برمیداشت،اما نمی خورد.میگفت:«می برم تا با خانم بچه هابا هم بخوریم»
به ما توصیه میکرد که این خیلی موثر است که آدم شیرینی های زندگی اش را با خانواده اش تقسیم کند.شاید برای همین هم همیشه در خانه نماز را به جماعت می خواند.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9154&stc=1&d=1239222751
عشق
به خاطر صدای گرم و گیرایش،بارها به او پیشنهاد کار شد،اما جز یکبار،هیچ کدام را نپذیرفت.یک کار دانشجویی بود،به اسم «رقص علم».کار مستندی برای عزاداری امام حسین علیه السلام.کار را که دید،متواضعانه برایش متنی نوشت و خودش هم برایش خواند.
zadshafagh
2009/4/09, 12:19 AM
الهی،اگر سوختگان رابه ضیافت عندالهی نمی خوانی ما را بسوزان چنانکه هیچ کس را آنگونه نسوخته باشی.
((شهید آوینی))
20فروردین سالروز شهادت سید شهیدان اهل قلم شهیدسید مرتضی آوینی گرامی باد.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9155&stc=1&d=1239223801
پرواز
قبل از پرواز اومده بود دفتر.موقع خداحافظی همینطور که داشت میرفت گفت:«نمی خواهی روبوسی کنی؟»
گفتم مگه دو سه روز بیشتر طول میکشه؟سید خندید و راه افتاد.بعد دوباره برگشت و گفت:فکر کردی اگه من نباشم،می خواهید روایت فتح را چه بکنید؟
زیاد جدی نگرفتم و گفتم:تعطیل می کنیم.
گفت:یعنی چی؟
گفتم:خیلی جدی دارم میگم،تعطیلش می کنیم این روایت فتح رو.و دیگر ادامه ندادم و گفتم خداحافظ.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9162&stc=1&d=1239225361
معبر
دوتا گروه شدیم،سه چهار نفر سمت چپ،چهار پنج نفر سمت راست.تا چشم کار میکرد رمل بود و ماسه.هر کس جا پای نفر جلو می گذاشت.حرکت ماسه ها همه چیز را جابجا کرده بود.نظم میدان از بین رفته بود و شناسایی معبر آن مشکل.
ساعن9:30صبح جمعه بود.نوزدهم فروردین1372.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9165&stc=1&d=1239225767
درد
حالا دیگر حدود500متر را درون میدان مین و به سمت قتلگاه طی کرده بودیم.بچه ها می گفتند برگردیم ولی مرتضی برای فیلم برداری از قتل گاه اصرار داشت.هیچ ردی از معبر نبود.«هرکس جا پای نفر جلو می گذاشت».با صدای انفجار همه زمین خوردیم .مین والمیری بود.حدود نیم متر بالا می پرید،بعد منفجر می شد.با حجم ترکشی به مراتب بیشتر از مین معمولی.برای همین هم تقریبا هیچ کس بی نصیب نماند.
بلافاصله جمع شدیم بالای سر سید و سعید(شهید یزدان پرست).پای سید از زیر زانو قطع شده بود و تنها به پوستی آویزان بود.یک برانکارد دستی با اورکت بچه ها درست کردیم.خواستم از صحنه فیلم بگیرم اما دوربین کار نمی کرد.کاش می توانستم از چهره ای که یک ذره درد تویش دیده نمی شد فیلم بگیرم.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9168&stc=1&d=1239226315
شهید
لحظه اول کاملا به هوش بود.یکی گفت:«حاجی چیزی نیست»
سید گفت «مگر من می ترسم که شما می خواهید مرا دلداری بدهید.»
وقتی روی برانکارد گذاشتیمش،گفت مرا به عقب نبرید.بگذارید همین جا شهید شوم.
ذکر می گفت.تا حدود45دقیقه به هوش بود تا اواخر میدان مین و دیگر از هوش رفت.
mohandeseit
2009/4/09, 12:25 PM
امروز سالروز شهادت سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني و فردا نيز سالروز شهادت سيدالشهداي ارتش امير سپهبد علي صياد شيرازي است.*اميدوارم ما رهروي اين شهدا باشيم.*
مهدي از تهران
2009/4/09, 12:27 PM
شهادت پايان نيست
آغاز است
تولدي ديگر است
در جهاني فراتر از آنکه عقل زميني به ساحت قدس آن راه يابد.
تولد ستارهاي است که پرتو نورش عرصه زمان را در مينوردد
و
زمين را به نور ربالارباب اشراق ميبخشد
در مورد شهيد آويني اكثرا اطلاع دارن
فقط اينكه
چه مي شه كرد ديگه
بچه محل
ما بود :smoke:
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9176&stc=1&d=1239284689
حجله
هیچ وقت نمی گذاشت ازش عکس یادگاری بگیریم، شوخی می کرد و همیشه از عکس و دوربین فراری بود.این سفر آخری خیلی اصرار کردم،بالاخره راضی شد و گفت:«بگیر،اما به شرطی که عکس حجله ای باشد»آنوقت راحت ایستاد و من هم عکس گرفتم.
تقدیم شما
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9180&stc=1&d=1239302520
King Paker
2009/4/09, 10:22 PM
سلام
خدا رحمتشون کنه...
روحش شاد یادش گرامی :gol: :gol: :gol:
یادگاری از ما به شما
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9181&stc=1&d=1239302940
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9182&stc=1&d=1239303028
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9183&stc=1&d=1239303119
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9184&stc=1&d=1239303208
eterno
2009/4/09, 10:30 PM
راستش من زیاد نسبت به شهید آوینی شناخت ندارم ولی مطمئنا ایشون انسان شریفی بودن که همه به نیکی ازشون یاد میکنن..............
21فروردین سالروز شهادت صیاد شیرازی گرامی
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9185&stc=1&d=1239303612
baroonearamesh
2009/4/09, 10:31 PM
سلام دوست خوبم ....
ممنون از اینکه ما رو بیشتر با شهدا آشنا میکنید ...:gol:
امیدوارم هیچ وقت تو دنیای پرزرق و برق امروز ایثار و از خودگذشتگی آنها رو فراموش نکنیم ....
و حرمت بداریم چیزی را که آنها به خاطرش جنگیدن و ارزشمندترین چیز که جان هرکس است را دادن ..
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9186&stc=1&d=1239304469
شهید صیاد شیرازی و نگفتن بسم الله
اوائل جنگ در جلسه ای بنی صدر،بدون بسم الله شروع به سخن رانی می کند،نوبت به صیاد که می رسد،به نشانه اعتراض به بنی صدر که آن زمان فرمانده کل قوا بود می گوید:«من در جلسه ای که اولین سخنرانش بی آنکه نامی از خدا ببرد،حرف بزند،هیچ سخنی نمی گویم.»شهید صیاد شیرازی در همان زمان که هنوز خیانت بنی صدر معلوم نشده بود،بنی صدر را علیرغم پست هایی که داشت،اصلا تحویل نمی گرفت و خیلی با دیده ظن و تردید به بنی صدر بخصوص در وادی استدلالهای چرند نظامی اش نگاه می کرد.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9187&stc=1&d=1239305295
دلم برای صیادم تنگ شده است
zadshafagh
2009/4/10, 02:24 AM
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9193&d=1239318908
یک شب خواب دیده بود که امام به او میگوید:«شما کارتان درست میشود، نگران نباشید.» 21 فروردین 1378 بود، کارش درست شد.
خدایا شهادتی چون صیاد به ما عطا کن.
zadshafagh
2009/4/10, 02:29 AM
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9192&d=1239317892
فردای روزی که به خاک سپرده بودندش، میروند سرخاک، «آقا» هم آنجا بود. زودتر از بقیه آمده بود. میگفت:
«دلم برای صیادم تنگ شده!»
گرامی باد 21 فروردین سالروز شهادت امیر سرافراز ارتش اسلام سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
Sergio_Ramos
2009/4/10, 08:33 AM
امیدوارم اونا رو نا امید نکنیم
shahab60
2009/4/10, 03:01 PM
به نظرمن شهیدان همگی مورد احترام هستند چون باارزشترین دارایی دنیایی خودشونو
فدا کردند فدای وطن ناموس وما . خیلی دوست داشتم شهید میشدم شاید فکر کنید
خالی میبندم ولی دوست داشتم از شر گناهان خلاص میشدم به بهشت میرسیدم
یه تیر و دو نشان....... عالیه نه.
mohandeseit
2009/4/10, 06:03 PM
لازم مي دانم از همه دوستاني كه در اين تاپيك حضور پيدا مي كنند و با مطالب قشنگشون فرهنگ ايثار و شهادت را گسترش مي دهند تشكر كنم.به خصوص از خانم يا آقاي FZ.H عزيز. به هر حال همانطور كه قبلا"نيز گفته بودم يگانه عامل سعادت اين كشور بازگشت به روحيات دوران دفاع مقدس است.
براي همه شما دوستان عزيز آرزوي سلامتي و موفقيت دارم.
majidhosseini
2009/4/10, 08:46 PM
یه زمانی فکر میکردم چطور تو یه کشور یه سری میرن تو کارایی که نامعلومه تکلیفشون مثله سیاست....با اینکه میدونن روزی حذف میشن
تو ادامه افکارم رسیدم به جایی که شد ما بهش میگیم دفاع مقدس!
من مثله همه نوشته هام با اصولی موافقم و رو اصولی نقد میکنم....حتی تو دفاع مقدس
اما یه چیزی هست که نمیشه....هیچ راهی نداره فهمیدنش..درک اون هم تازمانی که توش نباشی سخته
دفاع از کشوریه امره طبیعیه...از چیزی که با دستای خودت ساختیش....اما مقدس تر فنا شدن در این راه!و گذشتن از جونته...با اینکه میدونی!
فکر میکنم شهادت از این نگاه باارزشه چون عاشقی! چون فهمیدی عشقه حقیقی چیه....چون واقعا...نمیشه گفت...همیشه کلمات...قادر نیستن بگن
امیر سپهبد سرلشکر صیاد شیرازی
جالبه...دیگه ما همچین مقامی تو ارتش نداریم!رسیدن به این مقام عینه دکترا گرفتنه
شاید بگین این کارا سخت نیست...اما رسیدن به این مقام حتی از دکترا هم سخت تره!
و روزی که یه سری ادم...اونم از کشوره خودمون...چطور ممکنه..یه سری میرن جونشونو فدا میکنن...یه سری با اینکه هموطن اینا هستن.........:que:
نمی دونم رسیدن به مقام همچین آدمی چطوره
اما فقط میدونم مقامی که اون داره آرزوی دست نیافتینه شخصیه خودمه
yareza2006
2009/4/11, 12:55 PM
«آويني» به روايت «آويني»
آن چه مي خوانيد زندگي نامه «شهيد سيد مرتضي آويني» به زبان خود ايشان است كه در سال 1371 بيان شده است:
*من بچه «شاه عبدالعظيم» هستم و در خانهاي به دنيا آمده و بزرگ شدهام كه در هر سوراخش كه سر ميكردي به يك خانواده ديگر نيز برميخوردي.
اينجانب- اكنون 46 سال تمام دارم. درست 34 سال پيش، يعني در 1336 شمسي، مطابق 1956 ميلادي در كلاس ششم ابتدايي نظام قديم، مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگليس و فرانسه به كمك اسرائيل شتافته و به مصر حمله كردند و بنده هم به عنوان يك پسربچه 12-13 ساله تحت تاثير تبليغات آن روز كشورهاي عربي، يك روزي روي تخت سياه نوشتم: «خليج عقبه از آن ملت عرب است»، وقتي زنگ كلاس را زدند و همه ما بچهها سرجايمان نشستيم،اتفاقا آقاي مديرمان آمد تا سري هم به كلاس ما بزند. وقتي اين جمله را روي تخته سياه ديد، پرسيد:«اين را كي نوشته؟» صدا از كسي درنيامد، من هم ساكت اما باحالتي پريشان سرجايم نشسته بودم. ناگهان يكي از بچهها بلند شد و گفت:« آقا اجازه، آقا بگيم؟ اين جمله را فلاني نوشته» و اسم مرا به آقاي مدير گفت. آقاي مدير هم كلي سر و صدا كرد و خلاصه اينكه چرا وارد معقولات شدهاي.
بعدها هم كه در عالم نوجواني و جواني، گهگاه حرفهاي گنده گنده و سوالات قلمبه سلمبه ميكرديم معمولا به زبانهاي مختلف حاليمان ميكردند كه وارد معقولات نبايد بشويم. مثلا يادم است كه در حدود سالهاي 45-50 با يكي از دوستان به منزل يك نقاش كه همهاش از انار نقاشي ميكشيد، رفتيم. ميگفتند از مريدهاي «عنقا» است و درويش است. وقتي در باره «عنقا» و نقش انار سوال ميكرديم با يك حالت خاصي به ما ميفهماندند كه به اين زودي و راحتي، نميشود وارد معقولات شد.
تصور نكنيد كه من با زندگي به سبك و سياق متظاهران به روشنفكري نا آشنا هستيم، خير . من از يك راه طي شده، با شما حرف ميزنم. من هم سالهاي سال در يكي از دانشكدههاي هنري درس خواندهام. به شب هاي شعر و گالريهاي نقاشي رفتهام .موسيقي كلاسيك گوش دادهام، ساعتها از وقتم را به مباحثات بيهوده و در باره چيزيهايي كه نميدانستهام گذراندهام. من هم سالها با جلوه فروشي و تظاهر به دانايي بسيار زيستهام. ريش پرفسوري و سبيل نيچهاي گذاشتهام و كتاب «انسان تك ساحتي»، [نوشته]«هربرت ماكوزه» را بيآنكه آن زمان خوانده باشماش، طوري دست گرفتهام كه ديگران جلد آن را ببينند و پيش خودشان بگويند عجب، فلاني چه كتابهايي ميخواند، معلوم است كه خيلي ميفهمد.اما بعد خوشبختانه زندگي مرا به راهي كشانده است كه ناچار شدهام رودربايستي را نخست با خودم و سپس با ديگران كنار بگذارم و عميقا بپذيرم كه تظاهر به دانايي هرگز جايگزين دانايي نميشود و حتي از اين بالاتر، دانايي نيز با تحصيل فلسفه حاصل نميآيد. بايد درجست وجوي حقيقت بود و اين متاعي است كه هر كس براستي طالبش باشد آن را خواهد يافت و در نزد خويش نيز خواهد يافت.
وحالا از يك راه طي شده با شما حرف ميزنم. داراي فوقليسانس معماري از «دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران» هستم اما كاري را كه اكنون انجام ميدهم نبايد با تحصيلاتم مربوط دانست. حقير هر چه آموختهام از خارج دانشگاه است. بنده با يقين كامل ميگويم كه «تخصص حقيقي» در سايه «تعهد اسلامي» به دست ميآيد و لاغير. قبل از انقلاب بنده فيلم نميساختهام اگر چه با سينما آشنايي داشتم. اشتغال اساسي حقير قبل از انقلاب در ادبيات بوده است. اگرچه چيزي- اعم از كتاب يامقاله به چاپ نرساندهام_ با شروع انقلاب حقير تمام نوشتههاي خويش را اعم از تراوشات فلسفي، داستانهاي كوتاه، اشعار و ... در چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم كه ديگر چيزي كه «حديث نفس»، باشد ننويسم وديگر از خودم سخني به ميان نياورم. هنر امروز متاسفانه «حديث نفس» است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند به فرموده «خواجه شمسالدين محمد حافظ شيراز» رحمهالله عليه، تو «خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز».
سعي كردم كه خودم رااز ميان بردارم تا هر چه هست خدا باشد و خدا را شكر بر اين تصميم وفادار ماندهام. البته آنچه كه انسان مينويسد هميشه تراوشات دروني خود است. همه هنرها اينچنيناند. كسي هم كه فيلم ميسازد اثرش تراوشات دروني خود اوست. اما اگر انسان خود را در خدا فاني كند آنگه اين خداست كه در آثار ما جلوهگر ميشود. حقير اينچنين ادعايي ندارم اما سعيام بر اين بوده است.
با شروع كار «جهاد سازندگي» در سال 58 به روستاها رفتيم كه براي خدا بيل بزنيم. بعدها ضرورتهاي موجود رفته رفته ما را به فيلمسازي براي «جهاد سازندگي» كشاند. در سال 59 به عنوان نمايندگي «جهاد سازندگي» به تلويزيون آمديم و در «گروه جهاد سازندگي» كه پيش از ما بوسيله خود كاركنان تلويزيون تاسيس شده بود مشغول به كار شديم. يكي از دوستان ما در آن زمان «حسين هاشمي» بود كه فوق ليسانس سينما داشت و همان روزها از كانادا آمده بود. او نيز به همراه ما روستاها آمده بود تا بيل بزند. تقدير اين بود كه بيل را كنار بگذاريم و دوربين برداريم . بعدها «حسين هاشمي» با آغاز تجاوزات مرزي رژيم بعث به جبهه رفت و روز اول جنگ در «قصر شيرين» اسير شد- به همراه يكي از برادران جهاد به نام «محمدرضا صراطي»- ما با چند نفر از برادران ديگر، كار را تا امروز ادامه داديم. حقير هيچ كاري را مستقلا انجام ندادهام كه بتوانم نام ببرم.
در همه فيلمهايي كه در «گروه جهاد سازندگي» ساخته شده است سهم كوچكي نيز -اگر خدا قبول كند- به اين حقير ميرسد و اگر خدا قبول نكند كه هيچ.
به هر تقدير، من فعاليت تجاري نداشتهآم. «آرشيتكت» هستم! از سال 58 و 59 تاكنون بيش از يكصد فيلم مستند براي تلويزيون ساختهام كه بعضي از عناوين آنها را ذكر ميكنم : مجموعه «خانگزيدهها»، مجموعه «ششروز در تركمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه «حقيقت» (گمگشتگان ديار فراموشي ،بشاگرد)، مجموعه «روايت فتح»، نزديك به هفتاد قسمت، و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نيز مشاور هنري و سرپرست مونتاژ بودهام. يك ترم نيز در «دانشكده سينما» تدريس كردهام كه چون مفاد مورد نظر من براي تدريس با طرح درسهاي دانشگاه همخوني نداشت از ادامه تدريس در دانشگاه صرفنظر كردم. مجموعه مباحث را كه براي تدريس فراهم كرده بودم با بسط و شرح وتفسير بيشتر در كتابي به نام «آينه جادو»، بالخصوص در مقالهاي با عنوان «تاملاتي در باره سينما» كه نخستين بار در «فصلنامه سينمايي فارابي» به چاپ رسيد- در «انتشارات برگ» به چاپ رساندهام.
امیر Amir
2009/4/11, 01:27 PM
شهید دکتر بهشتی...
سخنی از ایشون یادم نمیاد...
ایشون استاد فرانسه پدرم بودند.
و باز شهید آیت الله دکتر بهشتی.
اینها معنای کامل عشق اند
شیران روز و مردانی که عشق تمام وجوشان را لبریز کرده
علی اقا ماهانی سردار کرمانی مردی که پدر قالبافش او را برای درمان زخم ترکش راهی تهران می کند اما او در انروز سرد زمستانی وقتی معتادی را می بیند که در جوی خیابان افتاده بلندش می کند کتش را بر تن او می پوشاند پولش را به او می دهد و باز می گردد خانه.
فردین انگشت کوچیکه علی اقا می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شهید بی ریا
خاطره دوستی در مورد علی آقا:
خانم سبحانی اهل تهران دانشجوی دانشگاه شهید باهنر کرمان یک روز گفت :دیشب خواب عجیبی دیدم بعد رو کرد به من گفت عباس اقا شما شهید علی ماهانی رو میشناسید من گفتم نه زیاد ولی اسمشو شنیدم
گفت دیشب خواب دیدم که یکی به من گفت میخواهی بهشتو ببینی منم گفتم اره کجاست
جایی رو نشونم داد من رفتم و رفتم تا رسیدم به یک سر دروقتی وارد شدم دیدم یک نفر
پشت میز نشسته است گفتم تو کی هستی گفت من منشی امیر المومنینم اینجا باید اسمتو
بنویسی
تا من برم از حضرت علی اجازه بگیرم گفتم تو مگر کی هستی که منشی امیر المومنین شدی
گفت من شهید علی ماهانی هستم از شهدای کرمان
http://www.blogfa.com/photo/m/mahani313.jpg
بعد از چند روز خانم سبحانی رفتند قبر شهید را در مزار شهدا پیدا کردند و از ان روز خانم سبحانی ارادت عجیبی به این شهید پیدا کرده است و هر وقت که گذرش به کرمان بیفتد یک راست سر قبر این شهید میرود حتی منزل پدر شهید هم رفته است و با مادر شهید حسابی دوست شده است . همین باعث شد که من هم به این شهید ارادت
داشته باشم
http://akbar313.googlepages.com/MAHANI1.jpg
سردار شهید « حاج احمد امینی فاتح فاو
گردان غواص لشکر 41 ثارالله کرمان از جمله گردانهای خط شکن بود که با موفقیتهای خود پیروزی عملیاتها را رقم می زد. اولین فرمانده این گردان سردار شهید « حاج احمد امینی » بود که برای آموزش گردان زحمات فراوانی را به جان خرید.
در خصوص نحوه شکل گیری گردان غواص لشکر 41ثارالله کرمان و به بهانه و یادی از سردار شهید حاج احمد امینی خاطراتی از برادر این شهید بزرگوار سردار حاج محمود امینی را از نظر شما می گذرانیم .
http://www.sharemation.com/fakhrabad/album1/photogallery/photo00011174/02_0052_017.JPG (http://www.sharemation.com/fakhrabad/album1/02_0052_017.JPG)
تولد گردان غواص
بعد از عملیات خیبر که طرح فوندانسیون عملیات والفجر 8 ریخته شد حاج احمد بعنوان فرمانده گردان غواص کار آموزش غواصی بچه ها را در بندرعباس و در کنار دریای پر امواج و پر جزر و مد آب سرشار از نمک شروع کرد و از برادران نیروی دریایی ارتش برای آموزش کمک گرفت . از آنجا که ما فرصت چندانی برای آموزش نداشتیم و برادران ارتشی فرصت زیادی را برای آموزش مشخص کرده بودند لذا حاج احمد تصمیم گرفت خارج از آموزشهای کلاسیک کار را دنبال کند. لذا بچه ها را به دو گروه تقسیم و کار را شبانه روز دنبال کردیم و در کنار آموزش مسائل معنوی هم دنبال می شد. آب شور دریا بدنها را اذیت می کرد و بدن بچه ها تاول می زد , اما توکل و اخلاصشان بیشتر می شد وقتی از تمرین غواصی برمی گشتند با آن حال به نافله شب می پرداختند تا اینکه بالاخره با تمرینات مدام بچه ها آموزش دیده و عزم بازگشت به منطقه را نمودند.
فرمانده بی ادعا
یکی از افراد مسن گردان 410غواص آقای باقری اهل کشکوئیه رفسنجان بود . او تعریف می کرد یک بار ساعت 2 نیمه شب برای انجام نافله شب بلند شدم , دیدم در دستشویی بسته است ولی از داخل صدای شیر آب و شستشو می آید. هر چه در زدم کسی باز نکرد بالاخره فریاد زدم تا در را باز کند. در باز شد و دیدم حاج احمد پاچه های شلوار را تا زانو بالا زده و در حال تمیز کردن دستشویی های پادگان است . من شرمنده این حرکت ارزشمند فرمانده گردان شدم قبل از اینکه من باب سخن را باز کنم حاج احمد گفت : مبادا تا من زنده ام جایی این مطلب را عنوان کنی که من در روز قیامت دامن تو را می گیرم .
در آن فضای جنگ مبارزه با نفس و بالابردن اخلاص این حداقل کاری بود که رزمندگان انجام می دادند.
خط شکنان پراشتیاق
کار غواصی و کار در آب نسبت به کار خشکی بسیار مشکل تر بود. رزمنده باید جسم و جانش توان مبارزه با جزر و مد آب رودخانه را داشته باشد. به همین جهت حاج احمد تلاش می کرد در آموزشها سخت گیری کند و نیروها را زبده تربیت نماید. سپس از آنها امتحان می گرفت و هرکس آمادگی لازم را نداشت باید به گردانهای دیگر می رفت . روز آزمایش برای نوجوانها , مسن ترها و همه , روز التماس و گریه زاری بود. همه می خواستند بمانند و اولین گردانی باشند که وارد خاکریز دشمن می شوند , ولی حاج احمد بسیار سختگیر بود. با این وجود همیشه بین بچه های گردان از پیر و جوان تا نوجوان مجادله و بحث بود و همه می خواستند نوک پیکان گردان خط شکن باشند.
وصال با سیم خاردار
شب عملیات کربلای 5 وقتی وارد آب شدیم ماه کاملا بالا بود . به سمت خاکریز عراقیها حرکت کردیم . حاج قاسم (سردار سلیمانی ) با دوربین دید در شب بچه ها را نگاه می کرد می گفت : « دلهره عجیبی پیدا کردم , چون آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن شما را می دیدم و مرتب متوسل به حضرت زهرا (س ) می شدم که عملیات لو نرود. »
ما وسطهای آب بودیم که دشمن دو تا خمپاره ایذایی شلیک کرد. بچه ها مشغول ذکر و پیشروی بودند . به پشت موانع که رسیدیم با 100متر سیم خاردار فرشی مواجه شدیم . به تخریب چی گفتم سیم ها را بچین , با اولین چیدن , منور هشدار دهنده را شلیک کردند. وقت بسیار تنگ بود در این میان شهید « حسین عالی » نوجوان شجاع زابلی بر روی سیم خاردارها خوابید و بچه ها از روی او عبور کردند و خط دشمن را شکستند. حسین عالی در همانجا به شهادت رسید.
علمدار لشکر
وقتی حاج احمد از سفر حج بازگشت گفت در مکه با خدا عهد کرده ام در عملیات بعدی شهادت را نصیبم کند. و این اتفاق افتاد. ما سه برادر بودیم که با هم در جبهه حضور داشتیم و هر از گاهی یکی از ما مجروح می شد , لذا مادرمان آمادگی پذیرش شهادت را داشت .
حاج حسین اخوی بزرگمان در والفجر یک در سال 61 , به شهادت رسید و حاج احمد در سال 64 در والفجر 8به شهادت رسید .
حاج قاسم (سردار سلیمانی ) او را علمدار لشکر خطاب می کرد. مادر ما نه تنها بعد از شهادت حاج احمد بی تابی نکرد , بلکه به سراغ دیگر خانواده شهدا می رفت و به آنها دلداری می داد. او باغبان خوبی برای باغی بود که دو لاله شهید تقدیم انقلاب نمود.
گلچین
حاج احمد بچه های گردان 410 غواص را از بین بسیجی های قدیمی که در گردانهای مختلف بودند تشکیل داد.
http://www.sharemation.com/fakhrabad/album1/02_0052_003.JPG
امتیاز گردانهای خط شکن این بود که فرماندهان آنها خودشان نیرو برای خود جدا می کردند و از طرفی همه علاقمند بودند وارد گردانها خط شکن شوند ولی ظرفیت محدود بود . اکثر بچه هایی که در والفجر 8 به حاج احمد ملحق شدند , شهید شدند. اصلا آنها برای همین آمده بودند , فقط زمان برایشان متغیر بود.
شب پر خاطره
هنگامی که بچه ها در زمستان در بهمن شیر تمرین غواصی می کردند , شرایط بسیار سخت بود. آب سرد بود و کلیه بچه ها عفونت می کرد. سر را زیر آب می کردی سردی آب به پیشانی فشار می آورد. وقتی بچه ها سرشب به آب می زدند بچه های تدارکات کنار رودخانه منتظر می نشستند و آتش روشن می کردند تا غواصها هنگام خروج از آب خود را گرم کنند. به قدری سخت بود که وقتی بچه ها از آب خارج می شدند انگشتهایشان قادر به باز کردن زیپ لباس غواصی نبود و بچه های تدارکات این کار را برایشان انجام می دادند.
بالاخره ایام عملیات فرا رسید. دو روز قبل از عملیات بچه ها شب وداع برگزار کردند , حاج احمد بلندگو را برداشت و روضه حضرت زهرا (س ) خواند , بچه ها یکدیگر را در آغوش گرفته حلالیت می طلبیدند. آن شب یکی از پرخاطره ترین شبهای وداع در طول تاریخ لشکر 41 ثارالله بود .
نور شهادت
معمولا یک شب قبل از عملیات , فرمانده گردان و مسئول محور شناسایی , محور عملیات را چک می کردند. آن شب نیز حاج احمد و مسئول محور برای آخرین چک رفتند. من نگران بودم .تلاطم عجیبی وجودم را ناآرام می کرد و به سنگر رفته و سعی کردم بخوابم . خوابم نمی برد. منتظر بازگشت حاج احمد بودم . تا اینکه ساعت 5/3 نیمه شب او آمد . سنگر تاریک بود , با ورود او فضای سنگر روشن شد. خود را به خواب زدم . حاج احمد لباسهای غواصی را بیرون آورد و بادگیر پوشید و پتویی دور خود پیچید و شروع به خواندن نماز کرد. آرام آرام گریه می کرد. نوری که بواسطه حضور حاج احمد سنگر را روشن کرده بود به دلم گواهی داد که حاج احمد شهید می شود و چنین شد
mohandeseit
2009/4/14, 09:08 PM
در آستانه روز ارتش جمهوري اسلامي ايران،اين روز را به همه ارتشيان دلاور تبريك مي گويم.
حتما دانلود کنید.زندگی پس از 25 روز در برزخ
9329
26 فروردین
سالروز شهادت سروان خالد شوقی اسلامبولی و یارانش در مصر به جرم ترور محمد انور سادات در سال1361
27 فروردین
شهادت رضا چراغی فرمانده لشگر27 محمد رسول الله در سال 1362
***
شهید رضا چراغی و قسمتی از نامه همسرش به او(17/11/61)
نامه به یک پاسدار دلیر
سلام علیکم به تو ای دلاور با رشادت،به تو که هفت سین سپاس و ستایشی،سرخی سبزی و سنتهای اسلام را نگهبان.به تو که با تربتی گلگون گشته از خاک وطن ما،نماز می گزاری.من نامه ام را به امواج کارون می سپارم تا هنگامیکه تو از آب زلال آن وضوی نماز می گیری،به دستت برسد و با خواندن آن غنچه لبانت بشکفد.ای لاله ای در صحرا،ای اشکی در دریا،ای حسینی در میقات،دیگر چه بگویم که وصف تو در توان من نیست.آری تو همان کسی هستی که امامت،خمینی عزیز،آرزوی چون تو بودن را دارد...
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9344&stc=1&d=1239826422
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9345&stc=1&d=1239826892
شوکت مشرف زاده ،مادر شهید: http://tbn0.google.com/images?q=tbn:wc_sG42kQCbhVM:http://hadyhonar.jeeran.com/shahadat%2520logo1.jpg (http://images.google.com/imgres?imgurl=http://hadyhonar.jeeran.com/shahadat%2520logo1.jpg&imgrefurl=http://yarane-naab.blogfa.com/8612.aspx&usg=__5hwD2zni_50WV8T1sazJZryEV0g=&h=273&w=964&sz=76&hl=fa&start=79&tbnid=wc_sG42kQCbhVM:&tbnh=42&tbnw=148&prev=/images%3Fq%3D%25D8%25B4%25D9%2587%25DB%258C%25D8%2 5AF%26gbv%3D2%26ndsp%3D20%26hl%3Dfa%26sa%3DN%26sta rt%3D60)
- علیرضا برایم تعریف کرد: در جبهه من در یک محل ایستاده بودم و یکی دیگر از دوستانم که قد بلندی داشت، پشت سر من ایستاده بود. ناگهان تیری از کلاه من رد شد و به او خورد و باعث شهادتش شد. اما من که پشتم به دوستم بود نفهمیدم. فقط خون بدن او که پاشیده به من فکر کردم که تیر به بدن خودم خورده و الان شهید می شوم. شهادتین خودم را نیز گفتم اما هر چه صبر کردم اتفاقی نمی افتاد. وقتی که برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و دوستم را روی زمین دیدم تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده.
- با بچه ها رابطه بسیار خوبی داشت و با آنها بازی می کرد و همیشه می گفت: حضرت محمد(ص) خم می شدند و بچه ها را روی شانه های خود سوار می کردند، باعث شادی آنها می شدند. من در برابر ایشان کسی نیستم که نخواهم با بچه ها بازی کنم و باعث شادی آنها شوم. همیشه برای بچه ها در جیب هایش خواراکی داشت که به آنها بدهد.
- بسیار تمیز بود، در خدمت هم آنقدر ماشین خود را تمیز نگه می داشت که نام ماشین او را عروس بیابان گذاشته بودند.
- مدتی بود که شیشه اتاقمان شکسته بود و وقت نمی کردیم شیشه اش را عوض کنیم. یک روز دیدم پسرم علی با یک شیشه بزرگ وارد خانه شد. شاد شدم و گفتم: خدا خیرت بدهد که به فکر بودی. رو به من گفت: مادر من این شیشه برای را برای خودمان نخریده ام، این مال همسایه مان است شیشه اتاق ما اگر شکسته اما پایین نریخته، اما شیشه اتاق همسایه پایین ریخته، در ضمن برای خانه خودمان پدر می تواند شیشه تهیه کند، اما آنها بضاعت مالی برای این کار را ندارند و کسی را نیز ندارند تا بتواند این کار را برایشان بکند.
- شهید اختراعی به هر کسی که می توانست کمک می کرد. شوهر خاله علی باید برای معالجه به تهران می رفت ولی کسی نبود تا او را همراهی کند. شهید اختراعی با وی همراه شد و چند روزی را مرخصی گرفت و به خاله اش گفت: شما نگران نباشید خودم همراهشان می روم. وقتی که برگشتند شوهر خاله اش می گفت: نمی دانید علیرضا چقدر برایم زحمت کشید. او نگذاشت کوچکترین ناراحتی داشته باشم و تمام نیازهایم را رفع می کرد. در همه جا با من بود خلاصه سنگ تمام گذاشت.
- هر وقت به جبهه می رفت تا زمانی که برمی گشت من کلی اذیت می شدم. نگرانی خودم از یک طرف و حرف مردم از سوی دیگر باعث شده بود از لحاظ روحی در وضعیت بدی قرار بگیرم در عین حال سعی می کردم در ظاهر روحیه ام را حفظ کنم تا همسر و فرزندانم را اذیت نکنم. یکی از همان روزها بود که علیرضا به خانه آمد. وقتی او را دیدم گریه کردم و گفتم: مادرجان، 5 سال است که به جبهه می روی، دیگر کافی است. نمی گویم از سپاه خارج شو، برو ولی دیگر نمی گذارم دیگر وارد جبهه شوی. من دیگر طاقت ندارم. علیرضا دست انداخت دور گردنم و مرا بوسید و گفت: مادرجان شما ایمان دارید. در خانه مردن کار مرد نیست. خودتان مگر نگفتید شهادت بهترین مرگ است. اگر من در خانه در بستر بیماری بمیرم بهتر است یا در جبهه شهید شوم. مرگ و زندگی دست خداست. پس چه بهتر در جبهه در راه خدا کشته شوم، اینها را گفت و باز مرا راضی کرد و به جبهه برگشت تا اینکه خبر فتح خرمشهر رسید. ما از یک طرف خوشحال بودیم که خرمشهر آزاد شد و از طرف دیگر چون علیرضا هم در آنجا بود بسیار نگران شدیم که نکند برایش اتفاقی افتاده باشد تا اینکه با ما تماس تلفنی گرفت و خبر سلامتی اش را به ما داد. آن روز آنقدر خوشحال بودم که شربت و شیرینی بین مردم پخش می کردم.
- یک روز از نماز جمعه که برگشتیم خوشحال نزد من آمد و گفت: مادر، سپاه به نیرو نیاز دارد و من هم می خواهم وارد سپاه شوم. گفتم: من راضی هستم اگر خودت می خواهی برو ولی بدان که هر راهی خطراتی نیز دارد. او در جواب گفت: من تمام خطراتش را به جان می خرم. با کسب اجازه از پدرش بود که در سال 1359 وارد سپاه شد.
- روزی خواهرشوهرم از علیرضا پرسید: عمه چرا اینقدر که تلویزیون جبهه را نشان می دهد، در طول این چند سال، حتی یک بار هم تو را از طریق تلویزیون ندیدیم. علیرضا جواب داد: چون من تنها برای رضای خدا به جبهه می روم، نه چیز دیگری برای همین هرگاه از رادیو یا تلویزیون به آنجا می آیند، من خودم را از آن محل دور می کنم.
- یک روز چند نفر از دوستان قدیمی اش که با انقلاب مخالف بودند جلوی علیرضا را گرفتند و گفتند: تو هم قاطی انقلابی ها شدی؟ علیرضا گفته بود: من افتخار می کنم که این راه را انتخاب کردم. آنها به علیرضا گفتند: ولی ما زیاد هستیم و شما کم. وی در جواب گفته بود: مسجد هم یکی است اما توالت های آن زیاد است. و به این صورت جواب آنها را داده بود.
- وقتی بچه بود بسیار شیطان و بازیگوش بود. روزی دختر خاله اش لباس نو پوشیده بود و لباسش را به رخ علیرضا میکشید. علیرضا هم در وسط حیاط گودالی را کند و آن را پر از آب کرد. بعد روی آن را با برگ پوشاند و دخترخاله اش را صدا زد و گفت: که برو از آن طرف حیاط فلان چیز را بیاور. دخترخاله اش هم تا خواست به سمت دیگر حیاط برود، درون گودال آب افتاد و لباسش گلی شد.
- یک سری که از جبهه برمی گشت دیدم در یک پاکت تعداد زیادی سیگار نیمه کشیده شده با خود به خانه آورد و به من گفت: مادر اینها را می بینی، من مقداری نقل خریدم و بین بچه ها در جبهه تقسیم کردم و در عوض سیگارهایشان را گرفتم.
سلام به همه دوستاي گلم.ممنون شاهد جان كه با شهداي كرمان ما رو آشنا كردي.بچه ها كسي از ايلام كرمانشاه كردستان زاهدان گيلان رو تو تاپيك مي شناسيد؟اگه آره به من اطلاع بديد.يه كم شهداي اين مناطق مظلوم واقع شدند.مي خوام ازشون كمك بگيرم.
همتون هميشه سبز و جاري باشيد.
zadshafagh
2009/4/19, 11:51 PM
سلام به همه دوستاي گلم.ممنون شاهد جان كه با شهداي كرمان ما رو آشنا كردي.بچه ها كسي از ايلام كرمانشاه كردستان زاهدان گيلان رو تو تاپيك مي شناسيد؟اگه آره به من اطلاع بديد.يه كم شهداي اين مناطق مظلوم واقع شدند.مي خوام ازشون كمك بگيرم.
همتون هميشه سبز و جاري باشيد.
سلام دوست گرامی از تاپیک پر محتواتم تشکر میکنم.مطلبی رو که بیان کردی واقعا راسته ،شهدای گیلان واقعامظلوم واقع شدن چند وقت پیش یکی از دوستان مطلبی را در همین باره گفت که واقعا مایه ناراحتیه:تو تهران تو یه قسمت از یه نهاد هایی که مستقیما با شهدا کار داره سردار پرآوازه گیلانی شهید حسین املاکی رو نمی شناختن.(شهیدی که حتی مقام معظم رهبری در بارش سخن گفته)
من سعی میکنم تو این تاپیک به طور هر چند مختصر شهدایی همچون
شهید مهدی خوش سیرت
شهید حسین املاکی
شهید محمود قلی پور و....که مایه سربلندی استان عزیزمون هستند رو معرفی کنم.
(البته برای آشنایی بیشتر با شهدای استان گیلان میتونید به سایت کنگره سردارن و8000 شهید استان گیلان به آدرس:www.sabzavaran.org (http://www.sabzavaran.org) مراجعه کنید.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9419&stc=1&d=1240172700
عراقی ها خاکریز را گرفته اند
دارند تیر خلاص را میزنند
باید فرکانس بی سیم را عوض کنم
سلام ما را به امام برسانید
بگویید از ما راضی باشد
هر کاری از دستمان برآمد کردیم.
zadshafagh
2009/4/20, 12:33 AM
نام شهيد : حسین
نام خانوادگي : املاکی
تاريخ تولد: 20/2/1340
محل تولد : لنگرود(گیلان)
تاریخ شهادت : 9/1/1367
محل شهادت : بانی بنوک
شهادت در عمليات : والفجر10
وضعيت تاهل : متاهل
آخرين مسئوليت : قائم مقام لشکر 16 قدس گیلان
مزار شهيد : لنگرود ( نمادین)
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9420&stc=1&d=1240174603
سردارشهید حسین املاکی در شب عاشورا سال هزار و سیصد و چهل، در روستای کولاک محله ، شهرستان لنگرود در خانواده ای مذهبی و کشاورز دیده به جهان گشود . او پس از گذراندن دوران تحصیلی خود در سال 58 موفق به اخذ دیپلم در رشته بهداشت محیط شد .
روح ایمان و کفر ستیزی و انقلابی حسین آقا انگیزه ای فراهم کرد تا به موج عظیم انقلاب بپیوندد و در این عرصه فعالیت زیادی برای به زانو در آوردن نظام منحوس پهلوی در منطقه داشت و با به ثمر رسیدن نظام مقدس جمهوری اسلامی به سبز جامگان این نهاد بر خواسته از متن امت اسلامی، سپاه پاسداران لنگرود پیوست وبه همراه اولین گروه از نیروهای اعزامی گیلان عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل به دیار خونین سرپل ذهاب و قصر شیرین شتافت.
ایمان، شجاعت، خلاقیت، تدبیر و توانمندی در وی چنان عالی بود که توانست در کوتاهترین زمان، توان رزمی خویش را تثبیت کند و مدتی بعد هم وارد تیپ 25 کربلا شد .
در مدت زمانی اندک توان رزمی خود را به منصه ظهور رساند و چون بر فرماندهان این توانمندی عالی نظامی حسین محرز شد؛ در واحد اطلاعات و عملیات مسئولیت فرماندهی ، محور یکم را بر عهده او گذاشتند و نقشی فوق العاده در این سمت ایفا نمود .
سردارحسین املاکی پس از رشادت ها و دلاوری ها در عملیات های مختلف از جمله ثامن الائمه و فتح المبین و بیت المقدس و رمضان و محرم، در سال 61بود که تصمیم گرفت به سنت دیر پای محمدی (ص) عمل به تکلیف نماید و ازدواج کند اما هنوز بیش از دوازده روز از پیمان مقدس ازدواج وی نگذشته بود که بسوی جبهه های نور علیه ظلمت شتافت.
حسین در عملیاتهای متعددی چون والفجر مقدماتی ، والفجر 1 ، والفجر4 ، والفجر6 ، والفجر 8 ، والفجر9 ، عملیات بدر نقش آفرینی فوق العاده ای ایفاء نمود و بی تردید می توان عنوان کرد آن موفقیت ها مرهون شجاعت، خلاقیت، توانمندی و خدمات عالی حسین املاکی بود . حسین در سال 64 به تیپ قدس گیلان رفت ؛ واحد اطلاعات و عملیات تیپ را تقویت نمود و بهترین طرح عملیاتی والفجر 9 را با توجه به شناسایی هایش در منطقه سلیمانیه ارائه و اجرا نمود و به موفقیتهای بزرگی دست یافت .
سخنان مقام معظم رهبری در مورد این شهید گرانقدر:
شهید املاکی شما ؟! توی میدان جنگ که شیمیای زدند و خودش هم در معرض شیمیای بود ، بسیجی بغل دستش ماسک نداشت ، شهید املاکی ، ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش ! قهرمان یعنی این !؟
البته هر دو شهید شدند . هم املاکی شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی ماند ، اینها که از بین نمی رود . زنده اند هم پیش خداوند زنده اند ، هم در دل ما زنده اند و هم درفضای زندگی و ذهنیت ما زنده اند.
((جهت شادی روحش صلوات))
مناجات شاعر شهید حسین ارسلان (http://45sardar.blogfa.com/post-85.aspx)
:gol:
شهید حسین ارسلان "رخشا" در (بیست و پنجم بهمن ماه1324-خورشیدی) در شهرستان مذهبی یزد تولد یافت ، محیط اعتقادی و آموزشهای پدرش "حاج علی اصغر" اورا آشنا و شیفته مکتب اهل بیت (ع) نمود و عشق به ابا عبدالله الحسین(ع) با دوبار شرفیابی و زیارت مرقد پاک آن بزرگوار ، در وجودش شعله ور شد .
"شهید رخشا" سوز و گدازهای درونی را با مطالعه کتب دینی و دیوان اشعار بزرگان تسلی میداد .
وی در سال 1346 بعنوان سپاهی دانش در روستای "گلیردطالقان" مامور به خدمت فرهنگی شد و یکسال از حساسترین دوران خدمت خویش را همجوار در محضر حضرت آیة الله طالقانی(ره)سپری نمود و شیفته بیانات و اندرزهای آن استاد گرانقدر گردید . پس از پایان مأموریت در شهرستان رفسنجان ، به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمد و بلحاظ سوابق قبلی و آشنایی با آیات عظام ، مأمور پخش اطلاعیه ها و نوارهای مذهبی گردید و در ادامه فعالیتهای فرهنگی و با تبعید آیت الله طالقانی به "بافت" و تماسهای مکرر با ایشان ، بر شدت مبارزات وی افزوده گشت .
در زندگی پر نشیب و فراز فرهنگی و اجتماعی خود ، از تلاش و کوشش و همدردی با درد آشنایان کوتاهی نمیکرد و خدمات صادقانه فرهنگی او را مردم رفسنجان و شاعران این شهر هرگز فراموش نخواهد كرد.
" شهید رخشا" در برخورد با شاگردان بیقرار و حساس خود , بسیار شکیبا و غمخوار بود و لحظه ای از آموختن باز نایستاید.
اندیشه های درونی , او را به سرودن اشعار واداشت , با آنکه بار خوانواده ای را به دوش میکشید , بهیچوجه به مادیات توجه نداشت , در چهره ی آرام و مهربانش , عشق به حق موج میزد. در جهت رسالت و نقش عمده ایکه در هموار کردن زمینه های رشد و استعداد هنری در بعد از پیروزی انقلاب اسلامی حس می نمود در پی ریزی و تشکیل کانون اسلامی شعرا و ادبای اداره ارشاد اسلامی رفسنجان , همت گماشت و از اعضای فعال هیأت مدیره گردید و طی سه سال تلاش و همکاری بی شائبه , بر شیفتگان شعر وادب تعهدات اعضای کانون , افزود و جلسات را انسجام بخشید.
از جمله خصوصیات آن شهید بزرگوار , علاوه بر تبحر و ذوق و استعدادی که در سرودن اشعار شیوا داشت , همچنین با فصاحت سخن و "صدای دلنشین" , هرگز پیرامون سرودن اشعار بی تعهد , نگردید و از شهرت طلبی و دیگر امتیازات پرهیز مینمود و تحت تاثیر جنگ تحمیلی و ایثار و شهادت طلبی های امت اسلام و اام ,جذبه های قلبی خویش را در رثای شهیدان و منقبت رزمندگان میسرود.
مطابق محتوای مناجاتی که از وی به یادگار مانده ساده مردن و درون بستر جان دادن را ننگ میدانست و شهادت در راه حق را آرزو مینمود و میسرود:
مرا با نور مطلق آشنا کن
ز دام ظلمتم یا رب, رها کن
مرا آیینه دل پاک گردان
بمیرانم پس آنگه خاک گردان
برایم ننگ باشد ساده مردن
درون بستر خود , جان سپردن
گنهکارم نمیدانم چه گویم
که راه وصل عشقت را بپویم
خدایا , ای خدای حی یزدان
ز درگاهت تو نومیدم مگردان
شهید حسین ارسلان "رخشا" همراه کاروان معرفة الله و همراه شهید "ماشاءالله صفاری (بندی سیرجانی)" و حمید نیک نفس و دیگر شعرای استان , تحت عنوان "اکیپ فرهنگی ارشاد اسلامی استان کرمان" در تاریخ 11/9/1364 به مناطق جنگی حق علیه باطل عازم شد تا با استمداد از عنایات الهی , گزارش حماسه های بسیجیان عاشق و آگاه را با سلاح شعر بعنوان سلاحی برنده و "مارش فرهنگی به گوش جهانیان برساند.
با ورود به کاروانیان عاشق تحت تاثیر جذبه های معنوی آنان , چنین اقرار مینمود " از افتخارات من اینست که بیست سال در کلاس بعنوان معلم مشغولم ولی روزی که به محیط عشق وارد شدم , کلاس را اینجا دیدم که همه ی شما معلمید و ....
در آن مکان مقدس و در میان رزمندگان , شور و حال تازه ای در وی پدیدار گشت چرا که قلم را , از بیان ایثارگریها و شهادت طلبی های رزمندگان , قاصر میافت و حقیقت عشق و عاشق را , آنهم تا حد جان باختن در راه معشوق , ورای توان بیان و کلام میدانست و معتقد بود , "برای تعریف عشق کسی شایسته تر از شهید نیست , شهید, عشق مجسم است".
در این حال و هوا بود که پرواز و رها شدن از دنیای مادی را طلب مینمود و برای رسیدن به این هدف و آرزوی , کربلالی لاله گون " هورالعظیم" را انتخاب کرد تا صبح روشن را در آن مکان بیابد و سر انجام در نیم روز بیستم آذر ماه هزارو سیصدو شصت و چهار
(20/9/1364) , هنگام دیدار و زیارت توانمندان اسلام , با اصابت شعله های آتشین بعثیان کافر و با مرگی آسان و بی رنج بدیدار یار شتافت. هرچند , رفتن او برای یاران و همراهانش دردناک بود , اما شوری دیگر ئدر دل همسنگرانش پدیدار ساخت , چرا که از هر قطره ی خون شهید هزاران خورشید عشق بر دمید او رفت و همسر و چهار فرزند به نامهای محسن و احسان و امین و مریم به یادگار گذاشت .
فرزندانش نیز اکنون دندانپزشک، مهندس معماری و کارمند دانشگاه ولیعصر هستند. جالبتر اینکه هیچکدام از سهمیه شهید استفاده نکرده حتی به مدرسه شاهد هم نرفتند و پا در رکاب پدر گذاشتند. روحش شاد و یادش گرامی باد
seyhoon
2009/4/20, 09:05 AM
شهید چمران که یک شهید تحصیل کرده و باهوش بود (دکترای برق از دانشگاه برکلی امریکا) و زندگی در امریکا با ان همه رفاه و موقعیت اجتماعی بالا را با رفتن به لبنان عوض کرد.
http://tinypic.com/j997j7.jpgسيد حميد میرافضلی چگونه مي توانست در جبهه ها کفش بر پا کند،درحاليکه خون همرزمان و يارانش بر ان خاکها ريخته بود."فخلع نعليک"رااز ياد نبرده بود و هنگاميکه با حاج همت سردار خيبر بسوي ميعاد وميقات ازلي خويش مي رفتند، تا عهد خويش وفا کنند واز وفاداران باشند، پايش برهنه بود.
اخرين باري که سيد راديدم،درگرماگرم عمليات خيبر بود.هيچ وقت يادم نمي رود.ان روزرفتم درسنگري که شهيد زين الدين انجا بود.روحيه خيلي عجيبي داشت.فشارکاروخستگي جنگي که طولاني شده بود،حتي براي يک لحظه هم خسته اش نکرده بود.بخصوص اصلا معلوم نبود تا يک دقيقه ديگر ممکن است چه اتفاقي براي همگان رخ دهد.حالا شما تصورکنيد سيدحميد انجا باشدمي شودنورعلي نور.
ان روز،روزسختي بودبراي همه.بخصوص براي حاج همت ولشکرش،لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص).
قرارشده بوديک گروهان يا کمترمأمورشوندبه لشکر۲۷ بروند براي بازسازي وکمک به حاج همت.قراربود که بروند سمت چپ جزيره مجنون که حاجي وبچه هايش انجابودند.اين مأموريت رادادند به سيدحميدتابرودخط راتحويل بگيرد.يادم است مقرفرماندهي لشکر ثارالله درسمت راست جاده،وسط جزيره جنوبي،نزديک کارخانه نمک ونزديک خط بود.
اتش ديوانه بود ومي ريخت روي سنگر.حاج قاسم هم انجا بود وخط رافرماندهي مي کرد.حاج همت وسيدحميدامدندانجاوواردسنگ رشدند،سنگري دوروخيلي کوچک.جاکم بود،نشستيم.حاج همت وحاج قاسم صحبت هايشان راکردندوقرار شدمن هم همراهشان بروم تاخط راتحويل بگيريم وشب هم شناسايي داشته باشيم .حاج همت وسيد ازحاج قاسم خداحافظي نمودندورفتندسوارموتورشدند قبل ازاين که سوارموتورشوند من به سيد گفتم:بگذارمن ترک موتورحاجي بنشينم!گفت:پس من؟گفتم:توباموتورمن بيا!لبخند زدوقبول کرد.حالا مي فهمم که لبخندش معناي خاصي داشت.رفتم سوارموتورحاج همت شدم.اماده رفتن بوديم که حاج قاسم صدايم زد وگفت کارم دارد.از موتورامدم پايين ورفتم طرف حاج قاسم وحرفش رازد.برگشتم ديدم سيدبازرفته نشسته ترک موتورحاج همت.اتش انقدرزيادوفرصت کم که معطلي معنا نداشت.پيش خودم فکرکردم حتماسيدفکرکرده کارم زياد طول مي کشدوزودرفته سوارشده که بروندسرقرارشان.به من گفت:توبا موتورخودت بيا،بعداگرفرصت شد،بياسوارموتورحاجي شو!
انگارازچيزي خبرداشت که مي خواست دل مرا بدست اوردودلگيرنباشم. راه افتاديم.انها جلو من پشت سرشان.فاصله مان يکي دومتري مي شد.سنگرپايين جاده بود وبراي رفتن روي پد وسط مي بايست از پايين پد مي رفتيم روي جاده واين کارباعث مي شد سرعت موتورکم شود.عراقي ها روي ان نقطه ديد داشتند .تانکي مستقرکرده بودند وهروقت که ماشين يا موتوري پايين وبالا مي شدونورافتاب به شيشه هايشان مي خورد،گلوله اش راشليک مي کرد.ماموتورها رااستتارکرده بوديم وبا اين حال باز مارامي ديدند،چون فاصله نزديک بود.طبق معمول گلوله اي شليک نشد.يک حسي به من مي گفت گلوله شليک مي شود.
حاج همت راصدازدم وگفتم :حاجي،اين جاراپرگازتربرو!انگارحرف کفراميزي زده باشم،چرا که هنوز بعدازاين همه جنگيدن وديدن خيلي چيزهانفهميده ام که هرگلوله اي که شليک مي شود،باهدف خاصي است که خداوند مقرر کرده،هرگلوله اگرقسمت کسي باشد ،هيچ کس نمي تواند جلوي انرابگيرد.انگارروي گلوله اسم شهيدش رانوشته بودند.بالاخره گلوله شليک شد ودودي غليظ امدبين من وموتورحاج همت قرارگرفت،صداي گلوله وانفجارش موجي را به طرفم اورد که باعث شد تاچند لحظه گيج ومبهوت بمانم،ونفهمم که چه اتفاقي افتاده است.
رسيدم روي پدوسط وازميان دود وباروت بیرون امدم وبه به رفتن خودم ادامه دادم.انگاریادم رفته بود که چه اتفاقی افتاده وبا چه کسانی همراه بودم.یکدفعه متوجه موتوری شدم که سمت چپ جاده افتاده بود .دوپیکرروی زمین افتاده بودند.پیش خودم گفتم اینها کی شهیدشده اند که ازصبح تاحالا من انها راندیده ام ؟ب
ه ارامی ازموتورپیاده شدم وبه طرف انها رفتم.اولین نفررا که برداشتم(حاج همت) دیدم تمام یدن سالم است،فقط صورت ندارد.انگارموج تمام صورتش راقطع کرده بودواصلا شناخته نمی شد.دریک لحظه همه چیزیادم امد،حرکتمان ازپیش حاج قاسم و حرف زدنم باسید وحرکت مان به سمت پدوبعدانفجار.عرق سردی به پیشانی ام نشست .دویدم ورفتم سراغ نفردوم.اوهم به روافتاده بود.نمی توانستم باورکنم
اوسید حمیداست.چون همیشه ازلباس ساده اش می شدشناختش.:gol:
شادی روحشان صلوات
zadshafagh
2009/4/20, 10:36 PM
نام شهيد : مهدی
نام خانوادگي : خوش سیرت
تاريخ تولد: 19/06/1339
محل تولد : روستای چورکوچان آستانه اشرفیه(گیلان)
تاريخ شهادت: 06/04/1366
محل شهادت : ماووت عراق
شهادت در عمليات: نصر 4
آخرين مسئوليت : معاون فرماندهی لشکر قدس
مزار شهيد : شهرستان آستانه اشرفیه
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9428&stc=1&d=1240254014
سردار شهید اسلام ، مهدی خوش سیرت در نوزدهم شهریور سال هزار و سیصد و سی و نه، در روستای چورکوچان شهرستان آستانه اشرفیه دیده به جهان گشود .
تحصیلات دوران ابتدایی ، راهنمایی و متوسطه را آنگونه که شایسته بود در زادگاهش شهرستان آستانه اشرفیه پشت سر نهاد و در سال 1358 موفق به اخذ دیپلم گردید و پس از آن لباس مقدس سربازی را به تن کرد و چون رزمنده ای در خنثی نمودن توطئه های نوکران و جیره خواران استکبار جهانی در منطقه گنبد ، حضوری شجاعانه داشت . هنوز دوره سربازی را به اتمام نرسانده بود که نامش را در مدرسه عشق ثبت نمود؛ مهدی زمانی عضو مدرسه عشق شد که خود تدریس عشق می کرد، وی آبدیده و سرد و گرم جبهه چشیده، لذا دوست داشت با نیروهای رزمنده نه تنها در جبهه و هنگام جهاد و مجاهدت بلکه در پشت جبهه و زادگاه و شهر و حتی منزلشان ارتباط برقرار کند و عجیب به بسیج این پایگاه مردمی عشق می ورزید و بین جبهه و پشت جبهه همیشه در حال تردد بود .
مهدی از روزی که گام در جبهه های حق علیه باطل گذاشت و در مدرسه عاشقان روح الله ثبت نام کرد هرگز تسویه حساب نگرفت و هیچگاه دنبالش هم نرفت، در زمان حضورش در جبهه ها همیشه تلاش داشت در عملیاتها شرکت کند و اگر به دلیل حضور در منطقه ای دیگر موفق به شرکت در عملیاتی نمی شد، غم تمامی چهره نورانی اش را فرا می گرفت و تا چند روز حال خوشی نداشت .
و با تلاش بی وقفه اش در عملیاتهای افتخار آفرین و غرور آمیز طریق القدس ، فتح المبین ، بیت المقدس ، فتح خرمشهر ، رمضان ، مسلم ابن عقیل ، محرم ، والفجر4، والفجر6، هور العظیم ، قدس ، بدر ، والفجر8 ، کربلای2 ، کربلای5 ، ونصر4 و... حضوری قهرمانانه داشت .
آقا مهدی مسئولیت های خویش را در جبهه از فرماندهی دسته آغاز، و پس از گروهان و گردان ، با رشهادت و شجاعت و توانمندی و مدیریتی که از خود نشان داده بود به فرماندهی تیپ دوم محرم و معاونت فرماندهی لشکر قدس گیلان برگزیده شد .
مهدی در زندگی کوتاه؛ لیکن سراسر حماسی اش عجیب به شهدا عشق می ورزید و در فراق دوستان می سوخت و هماره؛ در دل و بر لب آرزوی شهادت داشت و در دعاهایش همیشه می گفت : ((خدایا مرا به جمع این عزیزان ببر))
سر انجام پس از هشت سال حضور مستمر و مداوم در جبهه های جنگ ، و رزم بی امان و مجاهدت در دو جبهه جهاد اصغر و جهاد اکبر؛ در عملیات نصر 4 – فتح ماووت عراق؛ ساعت 30/ 11 تاریخ 6/4/1366 ندای ارجعی الی ربک را از معشوق الهی شنید و بیقرار، مشتاق، عاشقانه و لبیک گویان بسویش پرواز کرد و به دریای رحمت الهی پیوست و ستاره ای درخشان در آسمان انقلاب اسلامی ایران گردید .
((روحش شاد و یاد و خاطره اش عزیز و گرامی باد))
روز شمار اردیبهشت
1 اردیبهشت:عملیات بازی دراز -1360-منطقه سرپل ذهاب_ارتفاع بازی دراز
2 اردیبهشت:تاسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی/شهادت حاج حسین بصیر فرمانده لشگر25کربلا(1365)
3 اردیبهشت:شهادت امیر سپهبد ولی الله قرنی(1358)
5 اردیبهشت:شکست حمله نظامی آمریکا به ایران در طبس(1359)
6 اردیبهشت:شهادت آیت الله شیخ مهدی شاه آبادی(1363)/شهادت محمد منتظر قائم(1359)
7 اردیبهشت:عملیات ایذایی-1360-منطقه:پاوه_نودشه
8 اردیبهشت:شهادت علی اکبر قربان شیرودی(1360)/شهادت حسن شفیع زاده بنیانگذار و فرمانده توپخانه سپاه(1366)
10 اردیبهشت:عملیات بیت المقدس-1361-منطقه هویزه_خرمشهر-رمز:یا علی ابن ابی طالب(ع)/شهادت محسن وزوایی(1361)
11 اردیبهشت:عملیات ایذایی-شهید عبادت(گروه چمران)-1360-منطقه:سوسنگرد_سید خلف/شهادت حسین قجه ای(1361)
12 اردیبهشت:عملیات ایذایی_ابوذر-1360-منطقه:گیلانغرب_تنگه حاجیان/شهادت استاد مرتضی مطهری
13 اردیبهشت:شهادت حاج حسین اسکندرلو(1365)
19 اردیبهشت:عملیات انصار الحسین-1366-منطقه هور الهویزه_جزیره مجنون
22 اردیبهشت:عملیات ایذایی-1360-منطقه :سوسنگرد_رحیمی
25 اردیبهشت:عملیات شیخ فضل الله نوری-1360-منطقه:آبادان_تپه های مدن
26 اردیبهشت:عملیات حسین بن علی(ع)-1361-منطقه:ارتفاع میمک/حمله ارتش بعث به شهر مرزی مهران و اشغال این شهر(1365)
27 اردیبهشت:عملیات بیت المقدس-1367-منطقه:سلیمانیه(ماووت_ارتفا شیخ محمد)
28 اردیبهشت:شهادت سید مجتبی هاشمی فرمانده فدائیان اسلام(1364)
31 اردیبهشت:عملیات امام علی(ع)-1360-منطقه:غرب سوسنگرد/عملیات امام مهدی (عج)-1360-منطقه:ارتفاعات الله اکبر_شمال سوسنگرد
در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است
امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است
تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود
اینک به یمن یاد شما جان گرفته است
در آسمان سینه من،ابر بغض خفت
صحرای دل،بهانه باران گرفته است
از هرچه بودی عشق،تهی بود خانه ام
اینک صفای لاله و ریحان گرفته است
دیشب دو چشم پنجره،در خواب می خزید
امشب سکوت پنجره،پایان گرفته بود
امشب فضای خانه دل سبز و دیدنی است
در فصل زرد،رنگ بهاران گرفته است
از اروند تا هیرمند
نگاهی به مجاهدت های سردار شهید جواد حاج خدا کرمhttp://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9430&stc=1&d=1240266106
mohandeseit
2009/4/21, 12:53 PM
روز دوم ارديبهشت سالروز تاسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را به همه كساني كه دل در گرو حفظ اين نظام و انقلاب دارند تبريك عرض مي كنم.**امروز در كشور ما سپاه و بسيج آنجايي كه ديگه همه از كار مي مانند وارد عمل مي شوند و قضيه را تمام مي كنند.به عنوان مثال : چندين ماه پيش دستگيري چند جاسوس خبره و متخصص توسط سازمان حفاظت اطلاعات سپاه، دستگيري مجريان سايت هاي ضداخلاقي توسط معاونت اطلاعات سپاه در چند هفته پيش،زدن ضربه سنگين به بزرگترين پروژه براندازي نرم غرب و منهدم كردن آن توسط مركز جرايم سازمان يافته سايبري سپاه.
mohandeseit
2009/4/21, 01:05 PM
روز دوم ارديبهشت ماه سالروز تاسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را به همه افرادي كه دل در گرو حفظ اين نظام و انقلاب دارند تبريك عرض مي كنم.***در مملكت ما سپاه و بسيج آنجايي كه ديگه همه از كار مي مانند وارد عمل مي شوند و قضيه را تمام مي كنند. به عنوان مثال : دستگيري جاسوسان خبره و متخصص در چند ماه پيش توسط سازمان حفا سپاه ، دستگيري متوليان سايت هاي ضد اخلاقي توسط معاونت اط سپاه و منهدم كردن بزرگترين پروژه براندازي نرم غرب توسط مركز جرايم سازمان يافته سايبري سپاه.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9438&stc=1&d=1240348516
حنای سرخ
بار آخری که از جبهه آمده بود موی سر و صورتش بلند شده بود.به او گفتم:«حاجی!موی سر و ریشت خیلی بلند شده،اصلاح کن»
در جوابم گفت:«می خواهم آنرا خضاب ببندم.»خندیدم و گفتم:«از رنگ قرمز حنا خوشم نمی آید»در جوابم گفت:«این موها و ریشها می خواهند با خون سرخ خضاب بسته شوند...»
وقتی پیکر مطهر شهید را برایمان آوردند ریشش با خون خضاب شده بود.
به نقل از همسر شهید حاج حسین بصیر
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9439&stc=1&d=1240350174
شهید رمضان
برادر بزرگتر گفت:علی اینهمه جبهه بودی بس نیست؟میدانی مادر،چقدر انتظار کشید تا برگردی.
علی جواب داد باید بروم.من نمی توانم بمانم.
چند روز بعد،دخترم آمد.گفت:مادر علی رفته!
گفتم:بدون خداحافظی با من نمیره...
رفتم دم در،کیفش را روی دوشش انداخته بود و روی پله ایستاده بود.کمی آجیل توی کیفش گذاشتم.اشک در چشمانم حلقه زد.هنوز بالای پله ها ایستاده بود.سریع به اتاق برگشتم تا اشک مادرانه ام مانع رفتنش نشود و مرددش نکند.وقتی از اتاق بیرون آمدم،رفته بود.
...رفت و پانزده ماه از او بی خبر ماندیم.یقین پیدا کردیم که علی ما جزء شهدای عملیات رمضان است.برایش مراسم ختم گرفتیم بی اینکه نشانی از پیکرش داشته باشیم.همان شبهای مراسم علی بود که خوابش را دیدم.کنار حوض نشسته بود.
گفتم:علی تو نمرده ای؟
گفت:نه مادر!می بینی که زنده ام!
گفتم:پس چرا اینجا نشسته ای؟
گفت:آخه تو باتلاق افتاده بودم،آمدم اینجا دست و پایم را بشویم...
سالها گذشت.سالها انتظار.
ماه رمضان بود.سالگرد عملیات رمضان و سالگردعلی.سیزده سال از آن روز گذشته بود.خبر رسید،بیایید پیکر پاک علی در تفحص باتلاقهای جنوب بدست آمده است.
مادر شهید علی هوشیار
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9440&stc=1&d=1240351479
آن روز مبادا که در این نفع وجود
شرمنده لاله های پرپر باشیم
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9441&stc=1&d=1240352315
شهیدی که در قبر خندید:شهید محمد رضا حقیقی
شهید در یادداشتی که از خود به جا گذاشته بود مصرع دوم شعر را به صورت زیر تغییر داده بود
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9442&stc=1&d=1240352634
تقدیم به جانبازان اعصاب و روان
غزل فراموشی
احوال تو پیداست دگرگون است
صحبت سر دشمن و شبیخون است
هرچند کلاهخود تو یک سطل
نارنجک تو اگرچه صابون است
بگذار بخندند به رفتارت
بگذار بگویند که مجنون است
تنها نمک اند روی زخمها اینها
بهتر که ندانند دلت خون است
بلوار کشاورز نمی داند
در قلب تو چند لاله مدفون است
در خاطر اهل این حوالی نیست
در نقشه کدام نقطه کارون است؟
یک فرقه شنیده اقتدارت را
از این بابت هم از تو ممنون است
اما می گوید ارزش ایثار
بر طبق کدام اصل قانون است؟
ای کاش بیاورد بیاد امروز
این قوم به امثال تو مدیون است
هستی،تو هنوز و بی جهت شاعر
سرگشته میان لفظ و مضمون است
دیروز گذشت و جنگ پایان یافت
موضوع تو داستان اکنون است
کتاب"از نوع غزل"-شاعر:حمید رضا حامدی
http://www.geocities.com/sane1363/hamid_commando.jpg
فرمانده گردان 408امام حسین(ع)لشگر 41ثارالله(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
سال 1334 خورشیدی در «کرمان» در خانواده ای متدین و خانه ای محقر پا به عرصه وجود گذاشت. علی رغم مشکلات فراوان تحصیل خود را با موفقیت به پایان رساند.
در سالی که توام بود با تحصیل تجربه های زیادی را جمع می کرد. در سال 1355 به خدمت سربازی رفت اما نتوانست زورگویی و ستم مأمورین شاهنشاهی را تحمل کند و شبانه محل خدمت خود را ترک کرد.
در سال 55 مادرش را از دست داد چندی بعد پدر نیز از دنیا رفت و او به تنهایی عهده دار مخارج خانه شد. در سال 59 به علت وضع کردستان به همراه همرزم خود شهید عربنژاد برای سرکوبی ضد انقلابیون به مهاباد عزیمت کرد و بعد به جبهه ها شتافت.
همسر شهید می گوید: به او حمید چریک می گفتند. اخلاقش خوب و مهربان و صمیمی بود، به بزرگترها احترام می گذاشت، از نظر اخلاقی بی اندازه خوب بود. حدود سه سال با هم زندگی کردیم. قبل از جنگ مأموریت غیر جنگی می رفت به مهاباد و کردستان. او چهار ماه در تهران دوره چریکی دید. جنگ شروع شد روز اول جنگ به جبهه رفتند وقتی و دو ماه می ماند و بعد به مرخصی می آمدند. مرخصی زیاد طول نمی کشید سراسر چهار روز بیشتر نبود و توی این سه چهار روز عجله داشت که به جبهه برگردد از او سوال کردم؟ حتماً داوم توی جبهه هستی و میگفت توی جبهه به من نیاز دارند باید حتماً بروم. از او می پرسیدم در جبهه چه مسئولتی داری نمی گفتند. می گفت: کاری انجام نمی دهم رزمنده ها که به خط مقدم می روند مواظب وسایلشان هستم کاری آنجا ندارم باید بروم.
شهید ایرانمنش بارها در جبهه از ناحیه پا و کمر مجروح شد و گواه صادق این مجاهدتها مدال فتح است که از طرف آیت ا... خامنه ای به دخترش عطا گردید. سرانجام در تاریخ 2/2/61 به خیل شهیدان پیوست.
ایشان در جبهه فرمانده گردان عملیاتی بودند. باید بیشتر وقت در جبهه باشد. دو د فعه به شدت مجروح شدند و در عملیات بیت المقدس و عملیات فتح المبین تمام بدنشان پر از ترکش بود و می بایست عمل کند. مسافرت کوتاهی به شیراز داشتند وقتی برگشتن یکی از همرزمانش گفتند شما دیگر به جبهه نروید شهید گفت نه من می روم او گفت وضعتان خوب نیست آمدند خانه و گفت بعد از عمل می روم رفت بیرون و آمد گفت نه من باید بروم جبهه ساکشان را مرتب کردند و رفتند 15 روز بعد خبر شهادتشان را آوردند.
منبع:پرونده شهید در بنیاد شهید وامور ایثار گران کرمان ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید
yareza2006
2009/4/22, 09:46 AM
نماز شب محمود ترک نمي شد
http://img.tebyan.net/big/1387/12/15941199772522018473143136751861641913232.jpg
نماز شب محمود ترک نمي شد، در جبهه که بوديم، يک شب خيلي باران مي باريد، بچه ها لباس خشک نداشتند، هرکس دراين موقعيت فقط به فکر اين است که لباس گرم بپوشد ولي محمود در آن موقعيت اول نماز شبش را خواند.
سردار شهيد مهندس ناصر فولادي از فرماندهان عمليات بيت المقدس، دست مستخدم بخشداري را مي بوسيد و براين بوسه افتخار مي کرد ، چراکه پيامبر اکرم(ص) دست پينه بسته کارگر را مي بوسيد.
ديوان بيگي در وصف همسرش، شهيد ناصر فولادي نوشته است: آنگاه که نوجواني 14 ساله بيش نبودي، از ظلم و ستم شاه و چپاول نفت سخن مي راندي... در مبارزه عليه طاغوت تا پاسي از شب گذشته اطلاعيه هاي امام را بادست نوشته، پخش مي نمودي، با مواد منفجره وآتش زا ، سه راهي و کوکتل مولوتف مي ساختي تا عليه دشمنان اسلام مورد استفاده قرار گيرد... .
در سال 56 اولين عکس ملعون شاه را از محوطه دانشگاه صنعتي شريف، پايين کشيدي و مجسمه او را سرافرازانه با کمک دوستان سرنگون کردي، در صف تظاهر کنندگان خطاب به مزدوران خائن گفتي:" قلب من آماج گلوله هاي شماست "و سينه ستبر خود را بر آنها گشودي. تو را مبارز يافتم، آنگاه که در سنگر دانشگاه در صف مبارزه با گروه هاي الحادي به دفاع از مظلوميت شهيد بهشتي پرداختي و از ليبرال و منافق بيزاري جستي ... .
تو را مبارز يافتم، آنگاه که در صف فاتحان لانه جاسوسي آمريکا ، يکسال شبانه روز مقابل کفر، خستگي ناپذيري پرتلاش ايستاده و به گفته دوستان، مسئوليت آنان را نيز بر دوش خود نهادي ... .
تو را مبارز يافتم آنگاه که کردستان دست نياز به سوي مبارزان گشود، به مصاف با باطل شتافتي و در ظهر عاشورا، گرسنه وتشنه به ياد امام حسين(ع) و اصحاب با وفايش در زير رگبار گلوله خصم ،به نماز پرداخته و شهد عروج محمود عزيزت( اخلاقي) بودي... . تو را مبارز يافتم آنگاه که در سمت بخشدار منطقه جبالبارز ،28 روز طي طريق نمودي و به گفته دوستان، جبالبارز جنوبي را کشف نموده تا خدمت به محرومين نمايي.
علي گونه 300 گالن نفت را با پمپ دستي، شبي تا صبح، نفت زدي تا فرداي آن روز سريعتر به دست مستضعفين جلوي بخشداري توقف نموده اند برساني ، خود نيز به کمک شتافته و پاکت هاي سيمان را برپشت نهادي که آثار زخم تا مدتها باقي مانده بود، شبانه براي محرومين آذوقه، نفت و ... به درب منزلا مي بردي و خود در گوشه اي پنهان مي شدي تا ريا نشود.
دست مستخدم بخشداري را مي بوسيدي و براين بوسه افتخار مي کردي که چراکه پيامبر اکرم(ص) دست پينه بسته کارگر را مي بوسيد،در درو محصولات محرومان، داسي را در دست گرفته و ساعتها زير آفتاب سوزان کمک مي نمودي... .
تو را مبارز يافتم ، آنگاه که حضور در جبهه را بر هر مسئوليتي اولا دانسته و پيشنهاد فرمانداري را رد نموده و از بخشداري نيز استعفا دادي ... .
به هر حال شهادت محمود روي بچه ها اثر گذاشت. يک کم روحيه آنها را ضعيف کرد ولي يادشان آمد که محمود آرزويش اين بود، آدم ناراحت نمي شود از اين که کسي به آرزويش برسد،... .
http://img.tebyan.net/big/1387/08/2096425516011311780160912493414559713940.jpg
تو را مبارز يافتم آنگاه که به خاطر سنت پسنديده ازدواج به اداي نيمي از دين، از حنظله غسيل الملائکه سخن گفتي و جهاد في سبيل الله را بر همه چيز راجع دانستي... .
تو رامبارز يافتم آنگاه که اتاق عقد را با آيات جهاد و شهادت مزين نمودي و پس از مراسم نيز سراسيمه جهت تجديد عهد با شهيدان ، به سوي گلزار شهدا شتافتي.
تو رامبارز يافتم که برتر از حنظله به عهد خود وفا کردي و با حضور در جبهه ، خود را به خرمشهر رساندي و به آرزوي هميشگي ات که هميشه در قنوت نمازهايت تکرار مي شد"الهم ارزقني توفيق شهاده في سبيلک" نائل آمدي و پرونده 22 سال عمر پر برکت که سراسر مبارزه و مجاهده بود، بسته شد و براستي تو را شهادت لايق بود و بس.
وصیت نامه سردار شهید حمید ایرانمنش:gol:
بسمه تعالی
السلام علیک یا ابا عبدا... الحسین. لبیک، لبیک، لبیک
خدایا اگر بخواهی از ما بگذری از فضل و احسان تو است نه شایستگی ما و اگر بخواهی ما را به کیفر برسانی از عدل و دادگری توست.
بخششت را بر ما آسان فرما و بگذر از گناهان ما، ما را از کیفرت رها کن. ما را طاقت و توانایی دادگری تو نیست و ما را به عفو و کرم خودت ببخش. آمین.
با سلام و درود به خدا و رسول و ائمه اطهار و امام زمان و نایب بر حقش امام خمینی و ملت شهید پرور ایران.
این وصیتنامه من به امتی قهرمان و شهید پرور است که برای بهای آزادی دین و شرف اسلامی این سرزمین بهای گرانبهایی پرداخته اندو هنوز هم تا به ثمر رساندن این نهال به درختی پر ثمر و پر میوه های شیرین این سرزمین بزرگ اسلامی که وجب به وجب خاک آن بوی عطری دلپذیر از عطرهای بهشت خدایی را میدهد و باید قدر این نعمت خدا داده را بدانیم و بیشتر به قیمت خون و جان و مال به این نهال تازه تولد یافته بپردازیم.
مسائلی چند به شما ملت، به عنوان فرزندی کوچک از فرزندان شما، متذکر می شوم و اگر به سادگی از این مسئله بگذرید بدانید دچار عذابی سخت خواهید شد. همانطور که می دا نید خداوند دلایل وجودی خودش را به وسیله پیامبران به دیده های عقل بر شما مینماید و بعد آنهاییکه ایمان آورده اند ؛ او آنها را مورد امتحانات سخت و شدید قرار می دهد تا ببیند که آیا لایق هستند که نعماتش را باز بر آنهابگستراند. شاید دقت نکنید اطراف شما پراکنده است. خطر کودتا، خطر حملات نظامی، خطرات درگیریهای داخلی و توطئه های سران بعضی کشورهای مرتجع منطقه عرب و کشورهای بلوک شرق و غرب و در رأس آن آمریکای جنایتکار .
خداوند تمام حیله هایشان را برای از بین بردن اسلام به خودشان برگردانده است و آخرین حربه ای را که توانسته اند علم کنند به حساب خودشان طرح کمپ دیوید دوم بوده است که بر خی از حاکمان نالایق عرب می خواهند د و دوستی بیت المقدس راتقدیم آقای بگین نمایند.
تنها نگرانی آنها این است که آمریکای جنایتکار فقط عشرتکده های ما را گرمتر کند و انبارهای مهماتشان را از هر بنجلی پر سازد و محافظت آنها را هم به عهده داشته باشد. بقیه مردم محروم فلسطین و دیگر مردم فقیر بلاد اسلامی در هر شرایطی باشندبه این حاکمان چه مربوط است.
ای جوانان عزیز و ای خواهران، ای مادران و ای پدران به خصوص روی سخنم با شماست بگذارید فرزندانتان با آداب و سنن اسلامی بزرگ شوند و سعی کنید به بعد سیاسی و رکن اساسی اسلامی که به آن توجه دارد و ملت هم آگاه به آن شده است از دست ندهید. قرآن را جهت هدایت، نهج البلاغه را جهت مردم داری و طریقه حکومت، صحیفه سجادیه را جهت آمرزش و طلب مغفرت و دعا به درگاه خدا را از دست ندهید که که همین 3 رکن است که حافظ شما امت شهید پرور اسلامی میباشد. برای اینکه طنابهای محکمی هستند جهت بالا رفتن از آن به طرف خداوند. شما به دوران زندگی پیامبر توجه کنید و بروید مطالعه نمایید که چه رنجهایی متحمل شده اند در آن گرمای شعب ابی طالب و گرمای سخت آن و چه جنگها و ناراحتیها را متحمل نگردید .خوب شما مسلمانید پس بیائید کمی فکر کنید یک شبه که نمی شود تمام مسائل و مشکلات انقلاب تمام عیار اسلامی ما را حل کرد. شما یک کشور در دنیا نشانشان دهید که انقلاب بکند ولی به خط سازش یا به شرق یا به غرب نگراییده باشد و ما انقلابمان مسائل داخلی و گرفتاریهای اقتصادی به اضافه مسئله جنگ و مسائل طبیعی مانند سیل و زلزله همه را در برگرفته است ولی با تمام این مشکلات چون توکل ما بر خدا است خدا هم ما را یاری میدهد. شما ملت چون قوم اسرائیل ناسپاسی را پیشه نگیرید و بهانه های سخت بر سر دولت اسلامی هر روز نتراشید سعی کنید که مشکلات را بکلی از دولت در کلیه زمینه ها بردارید.
سختی هم با دادگاههای انقلاب باید همچنانکه با قاطعیت با منافقین مبارزه نموده است با تروریستهای اقتصادی هم مبارزه کند و آن را محکمتر بر آنان فرود آورد تا بلکه شبی گرسنه ای با شکم سیر بخواب رود.
و در آخرین صحبتهایم روی سخنم با مسئولین امور تربیتی جامعه از روحانیت تا معلمان است، روحانیت متعهد شدیدتر کار کنند. شناسایی اسلام واقعی و معلمین فرزندان مردم را بطور امانتی سالم از لحاظ جسمی و روحی تحویل آینده بدهند علی الخصوص کودکان پرورشگاه رسیدگی بیشتری باید بگردد. در پایان وصیتم از تمام ملت خواستارم شهدای خودتان را فراموش نکنید.
حمید ایرانمنش
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9447&stc=1&d=1240430778
zadshafagh
2009/4/23, 01:17 AM
نام شهيد: محمود
نام خانوادگي: قلی پور
تاريخ تولد:1332
محل تولد: شیراز
تاريخ شهادت: 10/6/65
محل شهادت: حاجی عمران
شهادت در عمليات: : کربلای2
آخرين مسئوليت:رئیس ستاد لشکر قدس
مزار شهيد: گلزار شهدای رشت
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9449&stc=1&d=1240436621
پاسدار شهید حاج محمود قلی پور در سال 1332 در استان فارس ، شهرستان شیراز، ازخانوده ای مذهبی که از پدری گیلانی و مادری اصفهانی دیده به جهان گشود . دوران خردسالی وی در شیراز سپری شد او بعلت شغل پدر که نظامی بود به همراه خانواده از شیراز به تهران عزیمت نمود و تحصیلات مقاطع ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت در تهران سپری کرد و تحصیلات مقطع دبیرستان را با توجه به هجرت خانواده از تهران به رشت انتقال یافت و در دبیرستان شهید بهشتی (فعلی) رشت تحصیلات را به پایان رساند .
باورود به سن جوانی از آنجا که شور آزادیخواهی و مبارزه طلبی با بیداد در وجودش شعله می کشید ، به صفوف مبارزین و انقلابیون پیوست و برعلیه نظام جورستم شاهی تلاش و کوشش فراوان نمود .
با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی حاج محمود که در متن انقلاب بود با تشکیل کمیته انقلاب اسلامی برای حفظ دستاوردهای نظام مقدس جمهوری اسلامی با عضویت در کمیته فعالیتش را تداوم بخشید و با شکل گیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی او بعنوان یکی از موًسیسن سپاه رشت در تشکیل این نهاد مقدس انقلاب اسلامی از سر عشق و ایمان شرکت جست.
در کسوت مربی آموزش نظامی و فرماندهی واحد عملیات نقش بسزایی را در آموزش نیروهای سپاهی به انواع تاکتیکهای نظامی و شیوه های رزمی تحت تعلیم وآموزش قرار داد . ایشان مدتی فرماندهی پادگان المهدی چالوس را بعهده گرفت.
او در پاک سازی جنگلهای گیلان از لوث وجود افراد فتنه جو و تروریست بسیار کوشید . حاج محمود نه تنها درگیلان بلکه در استان کردستان و در آزادسازی پاوه از لوث وجود کومله و دمکرات به همراه شهید جلیل القدر چمران مردانه جنگید .
با شروع جنگ تحمیلی نیز بسوی جبهه های نبرد با دشمنان اسلام شتافت ، او در منطقه سرپل ذهاب مسئولیت حفاظت از پادگان ابوذر را داشت و توانست به همت والایش از سقوط حتمی پادگان جلوگیری نماید .
حاج محمود چون از قدرت برنامه ریزی و تدبیر و طراحی کم نظیری برخوردار بود ، فلذا جایگاه ایشان همیشه در پست های حساس و مسئولیت آفرین و پرخطر بود از جمله مسئولیت گروه ضربت عملیات جنگل و فرماندهی عملیات جنگلهای گیلان برای سرکوبی ایادی استکبار جهانی ، فرماندهی گردان رزمی ، معاونت طرح و عملیات تیپ قدس ، قائم مقام ستاد لشکر قدس و ریاست ستاد لشکر قدس برشانه های ستبر ایشان سنگینی می کرد،
سرانجام حاج محمود همانند دیگر همرزمانش زیستنن دراین دنیای فانی برایش دلتنگ وحزن آور بود، ساعاتی پس از شنیدن مژده بشارت شهادت در عالم خواب(رویا) از دوست و همرزمش شهید میثم محمد بیگلو روح بلندش سبکبال و عاشق بر فراز قله های رفیع کدو در حاجی عمران ( محورعملیاتی کربلای 2 ) بر اثر ترکش گلوله توپ دشمن دعوت حق را لبیک گفت و در دیارجانان رحل اقامت افکند و خدایش خونبهایش گردید.
((روحش شاد و راهش پر رهرو باد))
mohandeseit
2009/4/24, 06:29 PM
من هرگز نمي گذارم كه صداي حاج همت در درونم گم شود،اين سردار بزرگ خيبر قلعه قلب مرا نيز فتح كرده است.********سيدالشهداي اهل قلم
zadshafagh
2009/4/24, 06:57 PM
اگر از گناه مطهری،رجایی هست که بهشتی باشی،واگر با هنر شهادت آشنایی،مفتح درهای بهشت میشوی،واگر با همت،تقوا پیشه کنی،صیاد دلها میگردی!!
zadshafagh
2009/4/24, 10:59 PM
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9471&stc=1&d=1240602410
ای شهید،
ای آنکه بر کرانه ی ازلی وابدی وجود بر نشسته ای!
دستی بر آور وما قبرستان نشینان عادات نحیف را نیز از این منجلاب بیرون بکش!
((سید شهیدان اهل قلم))
توی این پست هر کس شهید مورد علاقه خود را با سخنی از او و عکس قرار دهد.
بنده که بسیار محو شخصیت شهید چمرانم....
خدا کند که ما هم برسیم به............
http://www.farhangetowsee.com/116/116-6.jpg
بفرما (http://yadavar.blogfa.com)
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9487&stc=1&d=1240671311
جنگ دریایی
از قرارگاه باهنر آمده بود خلیج،کمکمان می کرد.
گفتم :«اونجا که بازارت گرمتر بود،بیکار بودی اومدی اینجا؟»
گفت:«داداش من،اینجا تیشه به ریشه زدن داره،اونجا این خبرا نبود.»
-منظورت چیه؟
-اونجا یه عده مزدور بدبختن که گول آمریکایی ها رو خورده ان،اما اینجا خود آمریکاییان.یه صفای دیگه داره.تازه میگن اونایی که توی دریا شهید می شن،اجرشون بیشتره.اگه خدا خواست و توی دریا شهید شدیم،برای بقیه شهدا قیافه می گیریم.
*
جنازه اش هم انگار می خندید.
کتاب جنگ دریایی از مجموعه یادگاران
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9503&stc=1&d=1240749856
6اردیبهشت:سالروز شهادت محمد منتظر قائم
(1359)
مقام معظم رهبری و شهید منتظر قائم
مقام معظم رهبری در مراسم هفت شهید منتظر قائم که در مدرسه عالی شهید مطهری برگزارشد،فرمودند:برای اینکه باز هم بیشتر به خون این شهید عرض ارادتی کرده باشم،این جمله و این نکته را می گویم که شهادت این برادر در آن کویر سوزنده ای که مدفن کفار نظامی دشمن شد،یک معنای این مفهوم می تواند باشد که ما جز به بهای خون و جز با سرمایه شهادت و جانبازی امکان ندارد که بتوانیم در مقابل جهازات صنعتی مخوف مقاومت کنیم.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9504&stc=1&d=1240750249
شهید منتظر قائم و سفید پوشی عمارت
وقتی پدر شهید منتظر قائم،سیاهپوشی محل و ازدحام را می بیند،می گوید:بروید این سیاه ها را بردارید.سیاهپوشی موقعی مورد دارد که اولا بازماندگان عزادار باشند و دیگر اینکه خود شهید وابستگی فراوانی به این دنیا داشته باشد،طوریکه بریدن از دنیا برایش دردناک و ناگوار باشد.در حالیکه پسر من یقین دارم که عاشقانه به دیدار خدا شتافت.او شوق شهادت داشت و هم اکنون نیز به آرزوی خود رسید.بروید عمارت را سفید پوش کنید و پرچم سفید بزنید که رنگ آرامش و رسیدن به رغبت است.
mohandeseit
2009/4/26, 05:15 PM
كجاييد اي شهيدان خدايي
بلاجويان دشت كربلاييد
كجاييد اي سبكبالان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوايي
zadshafagh
2009/4/27, 12:05 AM
يكي ميگفت: "تازه رسيده بودم به قرارگاه تاكتيكي و دلم ميخواست حاج احمد را ببينم. همين طور كه داشتم قدم زنان به طرف قرارگاه ميرفتم، صحنه عجيبي ديدم. درميان آن سكوت وخلوتي بعد از ظهر كه هر كدام از بچهها از شدت گرما به سنگري پناه برده بود و چرت ميزدند، حاج احمد در كنار تانكر آب نشسته بود و با دقت و وسواس خاصي، ظرفهاي ناهار بچههاي قرارگاه را ميشست. اول باور نكردم كه حاج احمد باشد ولي وقتي به آرامي نزديك رفتم، ديدم كه خود اوست. با خودم گفتم آدم مثل حاجاحمد با آن همه يد و بيضا، فرمانده تيپ ۲۷ حضرت رسول(ص) و مسوول قرارگاه تاكتيكي باشد و بيايد كنار تانكر آب، كاسه بشقابهاي بچهها را بشويد؟! در همين فكر بودم كه يك هو به ياد دوربينم افتادم. به تندي، با دوربين قراضهاي كه روي دوشم داشتم، جلو رفتم و قبل از اين كه متوجه شود، او را درون كادر دوربين جا دادم و با فشار تكمهاي، براي هميشه ثبتش كردم"
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9512&stc=1&d=1240777862
دوستان نمیدونم چه قدر حاج احمد متوسلیان و میشناسید.همینو بگم که در نوع خودش نابغه ای بود.
پیشنهاد میکنم برای شناخت بیشتر این سردار رشید اسلام کتاب(فیلمنامه) ****وقتی کوه گم شد*****نوشته بهزاد بهزاد پور رو بخونید. پشیمون نمیشید.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9523&stc=1&d=1240893134
8 اردیبهشت
سالروز شهادت علی اکبر قربان شیرودی
شیرودی در کنار هلی کوپتر جنگی اش ایستاده بود و خبرنگاران هر کدام به نوبت از او سوال می کردند.خبرنگار ژاپنی پرسید:"شما تا چه هنگام حاضرید بجنگید؟"
شیرودی خندید،سرش را بالا گرفت و گفت:"ما برای خاک نمی جنگیم،برای اسلام می جنگیم،تا هر زمان که اسلام در خطر باشد می جنگم"این را گفت و به راه افتاد.خبرنگاران حیران ایستادند.شیرودی آستینهایش را بالا زد.چند نفری به زبانهای مختلف پرسیدند:کجا؟خلبان شیرودی کجا می رود؟هنوز مصاحبه تمام نشده.
شیرودی همانطور که می رفت برگشت،لبخندی زد و بلند گفت:نماز!دارند اذان می گویند.
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9524&stc=1&d=1240893554
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9525&stc=1&d=1240893660
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9526&stc=1&d=1240893728
yareza2006
2009/4/28, 05:12 PM
نوحهخوانی شهید سید مجتبی علمدار؛ بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا (http://www.bachehayeghalam.ir/linkdump/010944.php)
http://www.bachehayeghalam.ir/media/sound/alamdar01(www.BGH.ir).mp3
http://www.sabokbalan.com/4images/data/media/115/alamdar.jpg
فصلی از صدیقه رودباری
سلام
نمی دونم که این اتفاق برای شما هم افتاده یا نه؟اینکه یه اسم اینقدر توی ذهنتون تکرار بشه که بشه یه کلمه خاص و شما هیچ وقت نرید ببینید که این اسم مال کیه و از کجا اومده.انگار این اسم از اول خلقت بوده.یکی از اون اسمها صدیقه رودباری هست.توی شهرمون یه مدرسه به این اسم وجود داره.اما هیچ وقت نرفتم دنبال این قضیه که صدیقه رودباری کی بود و چی کار کرده که اسم مدرسه رو به نامش می زنند.تا اینکه دیشب،وقتی تموم کتابهای کتابخونه خودم ته کشید و چیز جدید از لاشون پیدا نکردم تا بخونم،از کتابخونه پدرم،لابه لای کتابهای دوران دانشجویی و شاید یه کم بعدتر،کتابی رو پیدا کردم که وقتی چشمم به قیمت کتاب افتاد خنده ام گرفت.تو اون کتاب چشمم خورد به قسمتی از یادداشتهای صدیقه رودباری و کمی هم از خود صدیقه توش نوشته شد.
امیدوارم همونطور که من با خوندن این نوشته ها ندیده از این شهید بزرگوار خوشم اومده،شما هم از خوندن یادداشتها و کمی هم زندگی نامه اون لذت ببرید.یا علی.
9539
9540
phalagh
2009/4/30, 09:55 PM
وصيت نامه شهيد اشرفعلي ذوالفقاري
"اگر به فيض شهادت رسيدم و پيكرم را برايمان به زادگاهمان نياوردند هيچ گونه غصه و كدورتي نخوريد، چون عاشقان راه خدا جز اين سرنوشتي را ندارند و با اين كار به مراد واقعي مي رسند".
http://upload.iranblog.com/2/1204404858.jpg
Civil Boy
2009/4/30, 11:23 PM
بچه دستتون درد نکنه عجت تاپیک پر باری شده ایشالا همین جوری ادامه بدین
از همتون ممنون
phalagh
2009/4/30, 11:34 PM
راستی تاپیک زیر طرفدار نداره؟
مناجات های شهدا (http://www.iran-eng.com/showthread.php?t=87187)
zadshafagh
2009/5/01, 12:29 AM
http://www.iran-eng.com/attachment.php?attachmentid=9575&stc=1&d=1241124887
استاد شهید مرتضی مطهری در 12 بهمن 1298 در فریمان مشهد به دنیا آمد. پس از تحصیلات مکتبخانه و ابتدایی ، عازم حوزه علمیۀ مشهد شد(1311). چندی بعد برای تکمیل تحصیلات خود به حوزه علمیۀ قم رفت . از محضر آیت الله بروجردی ، امام خمینی(ره) ، علامه طباطبایی و حاج میرزا علی آقا شیرازی بهره برد . در 1331 به تهران نقل مکان کرد و در 1334 فعالیت علمی خود را در دانشکدۀ الهیات دانشگاه تهران آغاز نمود . در جریان قیام 15 خرداد ، در رو شنگری مردم تهران نقش داشت ، به همین دلیل بازداشت و مدتی محبوس گردید . در 1346 با همراهی عده ای از فعالان مذهبی ، حسینیه ارشاد را پایه گذاری نمود . با راه اندازی حسینیه ارشاد فعالیت های تبلیغی و روشنگرانه استاد افزایش یافت . او در ضمن به مشکلات جهان اسلام به ویژه مردم فلسطین توجهی خاص داشت و به همین دلیل در 1348 مجددا مدتی بازداشت شد. استاد مطهری با اوج گیری انقلاب ، بر تلاش های خود افزود. با هجرت امام به پاریس ، وی نیز به پاریس رفت. او از یاران و مشاوران نزدیک امام(ره) بود. استاد در 11 اردیبهشت 1358 توسط گروه تروریستی فرقان به شهادت رسید . آثار پر شمار و ارزشمندی که استاد تالیف نمود ، در تبین مبانی نظری انقلاب و بیداری مسلمانان و رشد تعالی آنان و نیز مواجهه با انواع تهاجمات فرهنگی نقش بنیادی داشته است.
((گرامی باد 12 اردیبهشت سالروز شهادت استادشهید مرتضی مطهری(ره) ))
mim-shimi
2009/5/01, 10:59 AM
http://upload.iranblog.com/2/1204512821.jpg
سردار شهيد سرلشكر پاسدار "احمد كاظمي" در سن ۱۸سالگي ، پس از تحصيلات دوره دبيرستان در صف مبارزين و جبهههاي جنوب لبنان حضور پيدا كرد و مبارزه با استكبار و اشغالگران را آغاز نمود.
وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه به سپاه پاسداران پيوسته و از فرماندهان شجاع ، پر انرژي ، مدير و خلاق بود و به همين دليل حكم مسووليتهاي زيادي را از دست مبارك مقام معظم رهبري دريافت كرد. شهيد كاظمي ، با شروع جنگ تحميلي ، با يك گروه ۵۰نفره در جبهههاي آبادان حضور يافت و مبارزه را با دشمن متجاوز آغاز كرد. وي، از همان اول فرماندهي يكي از جبهههاي آبادان را برعهده گرفت و در عمليات حصر آبادان و در يكي از محورهاي عمليات مسووليت مهمي برعهده داشت .
وي در پايان جنگ تحميلي همان گروه ۵۰نفره روز اول جنگ را تبديل به يكي از لشكرهاي قوي و مهم سپاه كرد و لشكر را با سلاحهاي به غنيمت گرفته شده از عراقيها به يك لشكر زرهي با صدها تانك و نفربر و توپخانه و ماشين آلات ، تحويل نظام داد. وي در راهاندازي و شكلگيري نيروي زميني سپاه به عنوان معاون عملياتي نيروي زميني سپاه خدمات شاياني داشت . سردار كاظمي همچنين در سال ۱۳۷۲با حضور در منطقه شمال غرب كشور به عنوان فرمانده منطقه شمال غرب حكم فرماندهي را از دست مقام معظم رهبري دريافت كرد .
مقام معظم رهبري در همان دوران مسووليت سردار كاظمي در استان اذربايجان غربي و كردستان حضور پيدا كردند و از برقراري امنيت منطقه توسط سردار كاظمي تقدير به عمل اورد .
در سال ۱۳۷۹حكم فرماندهي نيروي هوايي سپاه را از رهبر معظم انقلاب دريافت كرد و نيروي هوايي را از نظر سازمان ، ساختار و سازماندهي و سازمان موشكي ارتقا داده تا جايي كه دشمنان جمهوري اسلامي ايران از توانمندي موشكي كشور حيرت زده بودند .
وي پس از ۵سال خدمت ارزنده در نيروي هوايي سپاه ، در سال ۱۳۸۴حكم فرماندهي نيروي زميني سپاه را از مقام معظم كل قوا دريافت كرد و طي سه ماه فعاليت شبانهروزي، بيش از ۱۰۰سفر به تمامي يگانهاي نيروي زميني داشت و وضعيت يگانهاي نيروي زميني را از نزديك بررسي ميكرد.
سردار شهيد كاظمي محور عمده فعاليتهاي نيروي زميني را تقويت و ارتقاي يگانهاي صفي نيروي زميني سپاه اعلام كرد و در اين زمينه ،خدمات ارزندهاي را ارايه داد.
وي ، شب شهادت در جلسهاي ، ضمن آنكه كه حسرت ميخورد كه چرا شهيد نشده و ياران او رفتهاند ، سفارش كرد ، " شهدا خيلي به گردن ما حق دارند ، بايد تلاش زيادي كنيم " بايد در اردوهاي راهيان نور از همه شهدا ( ارتش ، سپاه ، بسيج ، ) بگوييد ، از خودتان نگوييد از ديگران بگوييد.از نيروي هوايي ارتش از هوانيروز ارتش ، از شهداي ارتش و جهاد بگوييد .
وي صبح روز شهادت عازم منطقه شمال غرب شد.
Powered by vBulletin® Version 4.2.0 Copyright © 2013 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.