PDA

برای دیدن نسخه كامل اینجا را كلیك كنید : بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 [7] 8 9 10 11

amir ut
2010/7/10, 11:33 PM
دهانت را می بویند
که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را در کنار تیرک راهور تازیانه می زنند
.عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما اتش را بسوخت
بار سرود و شعر فروزان میدارند
.به اندیشیدن خظر نکن.
انکه بر در می کوبد شبا هنگام به کشتن نور امده
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک غصابانان بر گذرگاها مستقر
با ساتوی خون الود
روزگار غریبی است نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان.
را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری در اتش سوسن ویاس
روزگار غریبی است نازنین
ابلیس پیروز مست سوگ عذای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

چقدر شبیه شعر شاملو بود !!

amir ut
2010/7/10, 11:35 PM
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی
دهر
با همه تلخی و شیرینی خود
می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می مانند

maryam_22
2010/7/10, 11:40 PM
بیاد مریم


مریم
در نیمه های شامگهان ،آن زمان که ماه
زرد و شکسته ،میدمد از طرف خاوران
استاده در سیاهی شب مریم سپید
آرام و سر گران
او مانده تا که پس دندانه های کوه
مهتاب سر زند ،کشد از چهر شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشوید تن لطیف
در نور ماهتاب
بستان به خواب رفته و میدزدد آشکار
دست نسیم ،عطر هر آن گل که خرم آست .
شب خفته در خموشی و شب زنده دار شب
چشمان مریمست
مهتاب کم کمک ز پس شاخه های بید
دزدانه میکشد سر و می افکند نگاه ،
جویای مریمست و همی جویدش به چشم
در آن شب سیاه.
دامن کشان ز پرتو مهتاب ، تیرگی
رو مینهد به سایه اشجار دور دست.
شب دلکشست و پرتو نمناک ماهتاب
خواب آورست و مست
اندر سکوت خرم و گویای بوستان
مه موج می زند چو پرندی به جویبار
می خواند آن دقیقه که ، مریم به شستشوست
مرغی ز شاخسار.

فريدون توللي

hadi.blue.chem
2010/7/11, 12:07 AM
به کجا چنین شتابان

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا

حوس سفر نداری

ز غبار این بیابان

همه آرزویم اما

چه کنم که

بسته پایم

به کجا چنین شتابان

به هر آن کجا که باشد

بجز این سرا سرایم

سفرت بخیر اما

تو ودوستی خدا را

چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را

:gol:

(اگه اشتبا کردم میبخشین آخه ادبیاتو هنوز نپاسیدم!)

naghmeirani
2010/7/11, 12:15 AM
فردا که شب شود
حتماً ستاره ها چشمک زنند
و باز ياد دو چشم تو آيد به ياد من
اما
کجا و کی چشم ستاره ها
چون چشم ناز تو جان ميدهد به من؟

maryam_22
2010/7/11, 02:10 AM
نشد!



به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد



که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد





لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم



هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد






با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر



هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد





هر کسی در دل من جای خودش را دارد



جانشین تو در این سینه خداوند نشد





خواستند از تو بگویند شبی شاعرها



عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!



فاضل نظری

naghmeirani
2010/7/11, 07:40 PM
ماه من غصه چرا؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد
یا زمینی را که ، دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست!
ماه من ، غصه چرا؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی ، مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت ، از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست!
با نگاهت به خدا ، چتر شادی واکن
و بگو با دل خود : که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب ، راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد، همه ی زندگی ام ،
غرق شادی باشد...
ماه من! غصه اگر هست ، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را باهم و با عشق بچین..
ولی از یاد مبر:
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاریست پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می خواند:
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟!

maryam_22
2010/7/12, 02:14 AM
فردا


دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟


قيصر امين پور

elhamanwar
2010/7/12, 04:12 PM
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هرکه شود عاشقشان
روز اول که سرشتند زگل پیکرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

salvador
2010/7/12, 10:04 PM
قصد رحیل

من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید
دیری ست
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان وتنهایی خودم
پر کرده ام ولی
مهلت نمیدهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
اما
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید

شفیعی کدکنی

naghmeirani
2010/7/13, 10:03 AM
پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت عزیز تر از جان کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

salvador
2010/7/13, 10:59 PM
سوگند

مردم همه
تورا به خدا
سوگند می‌دهند
اما برای من
تو آن همیشه‌ای
که خدا را به‌تو
سوگند می‌دهم!


قیصرامین پور

naghmeirani
2010/7/13, 11:07 PM
تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست
محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در اين وصف زبان دگري گويا نيست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولي از آن ما نيست
تو چه رازي که بهر شيوه تو را مي جويم
تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست
شب که آرام تر از پلک تو را مي بندم
در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست
اين که پيوست به هر رود که دريا باشد
از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست
من نه آنم که به توصيف خطا بنشينم
اين تو هستي که سزاوار تو باز اينها نيست

maryam_22
2010/7/14, 12:51 AM
حكمم از زمین رها شدن نبود
سرنوشت من خدا شدن نبود
از هزار چوب خیزران یكی
در قواره ی عصا شدن نبود
گیرم استخوان به نیش هم كشید
سگ به جوهر هما شدن نبود
از چهل در طلسم قصه ام
هیچ یك برای واشدن نبود
تو در آینه شما شدی ولی
با منت توان ما شدن نبود
آری آشنا شدن هم از نخست
جز به خاطر جدا شدن نبود


حسين منزوي

eksir
2010/7/14, 10:44 AM
یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای ایت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس

salvador
2010/7/14, 12:49 PM
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم

که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم


چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد

چرا با آینه ما روگرانیم


کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم


فسون قل اعوذ و قل هو الله

چرا در عشق همدیگر نخوانیم


غرض‌ها تیره دارد دوستی را

غرض‌ها را چرا از دل نرانیم


گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم


چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم


کنون پندار مردم آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم


چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم


خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم


مولوی (http://ganjoor.net/moulavi/)

maryam_22
2010/7/16, 12:31 AM
حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟
با توام ؛ با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟
همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست... »
چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است :
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟
(قیصر امین پور)

eksir
2010/7/17, 08:22 AM
چون درخت فروردین، پر شکوفه شد جانم؛
دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟
ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر؛
ورنه این چنین پرگل تا سحر نمی مانم.
لاله وار خورشیدی در دلم شکوفا شد؛
صد بهار گرمی‌زا سر زد از زمستانم.
دانه امید، آخر، شد نهال بارآور:
صد جوانه پیدا شد از تلاش پنهانم.
پرنیان مهتابم در خموشی شبها؛
همچو کوه پابرجا، سر بنه به دامانم.
بوی یاسمن دارد خوابگاه آغوشم؛
رنگ نسترن دارد شانه های عریانم.
شعر همچو عودم را آتش دلم سوزد:
موج عطر ازان رقصد در دل شبستانم.
کس، به بزم میخواران، حال من نمی‌داند،
زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم.
در کتاب دل، سیمین، حرف عشق می‌جویم؛
روی گونه می لرزد سایه‌های مژگانم...

maryam_22
2010/7/17, 03:07 PM
مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
سایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
اینه در اینه شد ، دیدمش ودید مرا
اینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا


هوشنگ ابتهاج

salvador
2010/7/17, 10:09 PM
تنها ماندند


چند نفر نام ببرم
زن یا مرد فرقی نمی کند - که به دنیا آمدند،
خندیدند،
گریه کردند،
آرزو داشتند،
تلاش کردند،
عاشق شدند،
بیدار ماندند،
ترسیدند،
خوشحال شدند ... ؟

چند نفر نام ببرم
زن یا مرد فرقی نمی کند- که بودند،
رنگ ها را شناختند،
سفر کردند،
گل ها را بو کرده اند،
در مرگ دیگران گریستند،
خیس باران شده ­اند... ؟

چند نفر نام ببرم
زن یا مرد فرقی نمی­کند-
بدهکار بودند،
می ترسیدند،
می ترساندند،
که اسم داشته بودند،
زندگی کردند
و مردند...؟

بی آن که تو حتی اسمی از آن ها شنیده باشی،
عاشق شدند،
شکست خوردند،
نامه نوشتند،
نامه گرفتند،
آواز خواندند،
گریه کردند،
و تنها ماندند .....

حسین پناهی

maryam_22
2010/7/18, 01:27 PM
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه‌های گران سینه صاف کرد

تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد

جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه‌ی ما طواف کرد

اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه‌ای ز مسجد دل اعتکاف کرد

تقصیر عشق بود که خون کرد بی‌شمار
باید به بی‌گناهی دل اعتراف کرد


قيصر امين پور

YAGHOT SEFID
2010/7/18, 02:57 PM
دلم گرفته در این مستطیل تنهایی
فسیل گشته دلم ، پس چرا نمی آیی ؟

تو رفته ای و ببین چشم من سیاهی رفت
تویی که گرمی رگهای قلب شیدایی

جواب دلهره هایم نمی توانم داد
چرا که پاسخ اشکم نداشت گیرایی

هوای بال وپری برسرم نمی آید
ندیده چشم ترم خواب خوش و رؤیایی

تمام عمر نوشتم و خط من بد بود
میان دفتر شعرم تو خط خوانایی

تو از جزیره ی سبزی و یا که دریایی
بیا به ساحل خشکم ، تویی که زیبایی

دلم گرفته تو را در برم نمی بینم
بیا که باور زیبای صبح فردایی

eksir
2010/7/19, 08:08 AM
جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی

گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمی‌دانی در پنجه ره دانی

بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی

ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی

هم آبی و هم جویی هم آب همی‌جویی
هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی

چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
آمیخته‌ای با جان یا پرتو جانانی

نور قمری در شب قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی

هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی

از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

maryam_22
2010/7/20, 12:08 AM
الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت
الا ای خسرو شیرین که خود بی‌تیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکر پاره، مگر طوطی قنادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوه‌ی شوخی و شیدایی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آن که گه‌گاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچه‌ی بادی
به پای چشمه‌ی طبع لطیفی شهریار آخر
نگارین سایه‌ای هم دیدی و داد سخن دادی

shahidi721
2010/7/20, 12:28 AM
امضامه

naghmeirani
2010/7/20, 01:48 AM
او ز من رنجيده است
آن دو چشم نكته بين و نكته گير
در من آخر نكته اي بد ديده است
من چه مي دانم كه او
با چه مقياسي مرا سنجيده است؟
من همان هستم كه بودم ، شايد او
چون مرا ديوانه خود ديده است
بيوفائي مي كند تا بلكه من
دور از ديدار او عاقل شوم
او نمي داند كه من
دوست مي دارم جنون عشق را
من نمي خواهم كه حتي لحظه اي
لحظه اي از ياد او غافل شوم

فروغ فرخزاد

eksir
2010/7/20, 08:24 AM
امروز كه محتاج تو ام جای توخالی است
فردا كه می آیی به سراغم نفسی نیست
بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه كسی نیست
نكن امروز را فردا
بیا با ما كه فردایی نمی ماند
كه از تقدیر و فال ما
در این دنیا كسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم كه در آن آینه هم جز تو كسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم كه به من دسترسی نیست
نكن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها منم تنها
نكن امروز را فردا ، بیا با ما ،‌ بیا تا ما
امروز كه محتاج توام جای تو خالی ست
فردا كه میایی به سراغم نفسی نیست
در این دنیای ناهموار
كه می بارد به سر آوار
به حال خود مرا مگذار
رهایم كن از این تكرار
سر آن كهنه درختم كه تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست

salvador
2010/7/20, 09:30 PM
زندگي


تنهايي ها عميق اند
عميق
مثل صورت مردگان

حلزونها چقدر تنهايند
به جز آشيانه هاي خود همراهي ندارند

تنهايي ها عميق اند آشيانه ي كوچكم
و تو درخاموشي هايم مي درخشي
در آتش و روشني مي درخشي

و من آن قدر دوستت دارم
كه فراموش مي كنم

زندگي

با بلعيدن زندگان است
تنها
كه ادامه دارد


شمس لنگرودی

maryam_22
2010/7/20, 11:56 PM
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بگذار تا سپيده بخندد به روي ما
بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"
حسرت خورد ز روشني آرزوي ما
***
بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم
بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم
***
بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست
بنشين و جاودانه به آزار من مكوش
يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست
***
بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي
شايد نماند فرصت ديدار ديگري
آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست
غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟
***
بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين
امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...
***
اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور
مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!
مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد
مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه
***
درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز
ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -
با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز


فريدون مشيري

شبگرد23
2010/7/21, 12:30 AM
آری آغازدوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگرنیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

(فروغ فرخزاد)

banooye_ziba
2010/7/21, 12:53 AM
با خيال تو به سر بردن اگر هست گناه
با خبر باش كه من غرق گناهم هرشب

شبگرد23
2010/7/21, 01:41 AM
شوق دیدار توام هست چه باک

به نشیب آمدم اینک ز فراز

به تونزدیکترم میدانم

یکی دو روزی دیگر

ازهمین شاخیه لرزان حیات

پرکشان سوی تومی آییم باز

دوستت دارم بسیار هنوز



(فریدون مشیری)

eksir
2010/7/21, 08:09 AM
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه كه از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیك است
كه چو بر می كشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همین یك قدمی می ماند
كورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
كه هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من كه چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است كه هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
كه زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
كی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

maryam_22
2010/7/22, 11:08 PM
گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟
پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز ِ سرآغاز سال کو ؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو ؟


قيصر امين پور

شبگرد23
2010/7/22, 11:28 PM
من تمنا کردم که تو بامن باشی

وتوپاسخ دادی...هرگز...هرگز

پاسخی سخت درشت

ومراقصیه این هرگزکشت.

(مصدق)






درختم سوخت ..بگذارجنگل بسوزد.

salvador
2010/7/23, 12:54 AM
فلاش بک

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلاً
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین ...
زمین ...

نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت.



گروس عبدلملکيان

naghmeirani
2010/7/23, 12:56 AM
http://www.poetry.ir/archives/اروند-وب-thumb.jpg (http://www.poetry.ir/archives/اروند-وب.jpg)


شعری از پرویز بیگی حبیب آبادی

سرزمین من
مردم ما مردمی خوبند
مثل مهتابند
از تبار روشن آیینه و آبند

سرزمین من
سرزمین نخل و اروند است
سرزمین عشق و لبخند است
سرزمین قامت بشکوه الوند و دماوند است

سرزمین من
ریشه در نسلی کهن دارد
عشق در هر ذره از خاکش وطن دارد

شبگرد23
2010/7/23, 01:15 AM
( مکتب عشق)

سیه چشمی به کارعشق استاد

به من درس محبت یاد میداد

مرا ازیاد بردآخرولی من

به جزءاوعالمی رابردم ازیاد



فریدون مشری

primrose
2010/7/23, 09:12 AM
دیری است که دل آن دل دلتنگ شدن ها
بی دغدغه تن داده به این سنگ شدن ها
آه ای نفس از نفس افتاده، کجا رفت
در نای نی افتادن و آهنگ شدن ها
کو ذوق چکیدن ز سر انگشت جنون کو؟
جاری به رگ سوخته چنگ شدن ها
زین رفتن کاهل چه تمنای فتوحی
تیمور نخواهی شد از این لنگ شدن ها
پای طلبم بود و به منزل نرسیدم
من ماندم و فرسوده فرسنگ شدن ها





ساعد باقری

*زهره*
2010/7/23, 10:15 AM
با انفجار طلبه رنگينت اي بهار
وقتي که نقش مي زني و پيش مي روي
از دره ها به سينه کش دشت و کوهسار
وقتي گل از گلت به چمن باز مي شود
زير شکوه نوري باران ريز بار
وقتي که رقص سبز تو در بازوان باد
طرح هزار منحني نو مي افکند
بر شبي کشتزار
ياد آر آن زمرد دلتنگ
آن نازنين گياه
آن ساق سبز خشم شده بر خويش زير سنگ
آن را که برنيامده پژمرد
آن را که باد برگ و برش برد
ياد آر اي بهار

maryam_22
2010/7/23, 11:11 AM
من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام



از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام




روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک



از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...




خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت



من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام




ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!



به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام




باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من



دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...




نشد از یاد برم خاطره ی دوری را



باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ





فاضل نظری

شبگرد23
2010/7/24, 12:03 AM
آه،ای دل آزرده دراین هستی کوتاه

آتش به سرم میرودازآه بلندت

ای جام به هم ریخته صدبارنگفتم

باسنگدلان یارمشومیشکنندت


(فریدون مشیری)



به تواندیشیدن راعادتی ساخته ام،بهرتنهایی خویش

naghmeirani
2010/7/24, 12:18 AM
فردا که شب شود
حتماً ستاره ها چشمک زنند
و باز ياد دو چشم تو آيد به ياد من
اما
کجا و کی چشم ستاره ها
چون چشم ناز تو جان ميدهد به من؟

maryam_22
2010/7/24, 12:31 AM
ماه خندید به کوتاهی شور وشعفم
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم
کشش ساحل اگر هست،چرا کوشش موج
جذبه دیدن تو می کشد از هر طرفم
راه تردید مسیر گذر عاشق نیست
چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟
پدرانم همه سرگشته حیرت بودند
من اگر راه به جایی ببرم نا خلفم
زخم بیهوده مزن،سینه ام از قلب تهی است
بهتر آن است که سربسته بماند صدفم


فاضل نظري

naghmeirani
2010/7/24, 12:44 AM
با قلم ...



با قلم مي‌گويم:
- اي همزاد، اي همراه،
اي هم سرنوشت
هر دومان حيران بازي‌هاي دوران‌هاي زشت.
شعرهايم را نوشتي
دست‌خوش؛
اشك‌هايم را كجا خواهي نوشت؟

*زهره*
2010/7/24, 11:15 AM
يادش به خير دلبر روشن ضمير ما
دلدار ما دلاور ما دلپذير ما
ياري که در کشاکش گردابهاي غم
او بود و دست بسته او دستگير ما
يادش دويد دردلم و چون نسيم خيس
بگذشت و تازه کرد سراسر کوير ما
ما را هواي اوست در اين برگ ريز مهر
پر مي کشد ز سينه دل ديرگير ما
صياد ما که بخت و کمندش بلند باد
پرسيده هيچ گاه که : کو آن اسير ما ؟
صبح است روي دوست چراغي از آفتاب
او را چه غم ز شمع دل پيش مير ما
بس نقش ها زدند ولي روز آزمون
يک از هزارشان نشد آن بي نظير ما
تير دعا رهاست در اين آسمان کجاست
مرغ دلي که سينه سپارد به تير ما ؟
روزي به سر نيامده شامي به پاي خاست
بنگر که تا چه زود رسيده است دير ما
فرياد ما ز دشنه دشمن نبود دوست
خنجر برون کشيد و بر آمد نفير ما
آنان که لاف دايگي و مادري زدند
خوردند خون ما و بريدند شير ما
آن جا که باغبان کمر سرو مي زند
و ز باغ مي برد همه عطر و عبير ما
اي شط ره رونده تو آيينه اي بگير
بر روي و موي بيدبن سر به زير ما
مي گفت پير ما که صبوري به روز سخت
حالي بياوريد صبوري به پير ما
چون عقل را به گوشه ميخانهه باختيم
عشق تو ماند در همه حالي دبير ما

Comet1986
2010/7/24, 04:33 PM
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد
پرشور از “حزین” است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

*زهره*
2010/7/24, 05:36 PM
آي گلهاي فراموشي باغ
مرگ از باغچه خلوت ما مي گذرد داس به دست
و گلي چون لبخند
مي برد از بر ما
سبب اين بود آري
راه را گر گره افتاده به پاي
باد را گر نفس خوشبو در سينه شکست
آب را اشک اگر آمد در چشم زلال
گل يخ را پرها ريخت اگر
در تک روزي آري
روشنايي مي مرد
شبنمي با همه جان مي شد آه
اختران را با هم
پچ پچي بود شب پيش که مي ديدم من
ابرها با تشويش
هودجي را در تاريکي ها مي بردند
و دعاهايي چون شعله و دود
از نهانگاه زمين بر مي شد
شاعري دست نوازشگر از پشت جهان بر مي داشت
زشتي از بند رها مي گرديد
دختر عاصي و زيباي گناه
ماند با سنگ صبورش تنها
او نخواهد آمد
او نخواهد آمد اينک آن آوازي است
که بيابان را در بر دارد
او نخواهد آمد
عطر تنهايي دارد با خويش
همره قافله شاد بهار
که به دروازه رسيده است کنون
او نخواهد آمد
و در اين بزم که چتري زده يادش بر ما
باده اي نيست که بتواند شستن از ياد
داغ اين سرخ ترينن گل فرياد
کودکي را که در اين مه سوي صحرا رفته است
تا که تاجي بنشاند از گل بر زلفان
يا که بر گيرد پروانه رنگيني از بيشه غم
با چه نقل سخني
بفريبيمش آيا
بکشانيمش تا آبادي ؟
پاي گهواره خالي چه عبث خواهد بود
پس از اين لالايي
خواب او سنگين است
و شما اي همه مرغان جهان در غوغا آزاديد
شعر در پنجه مهتابي
گريه سر داد و غريبانه نشست

bpcom
2010/7/24, 05:44 PM
عاشق غریب




دل عاشق غریب است ..

غربت از عاشقی جدا نیست ..

که غریبی ذات عشق است !...

و براستی غریبی جسم کجا و غربت حان کجا ؟!..

که یکی تن می کاود و دیگری روح می پرورد ،

این به خاک نزدیک می کند و آن سر به افلاک می ساید ،

این رنج می آورد و آن گنج ......

روشن بگویم :

غریبی که تو را در دل دارد هیچگاه غریب نیست ،گر چه در غربت است..

و آن که جز تو در دل نشانده دل را به خاک غربت سپرده !

خاکی که از آن هیچ علفی نمی روید!

maryam_22
2010/7/25, 12:06 AM
من دل سپرده بودم!


من زنده بودم - اما :انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم.
یک عمر دور و تنها ؛ تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست؛ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را د رخود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید؛ من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم.


محمد علی بهمنی

eksir
2010/7/25, 01:20 PM
لعل تو داغی نهاد، بر دل بریان من
زلف تو در هم شکست، توبه و پیمان من

بی تو دل و جان من، سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

چون گهر اشک من، راه نظر جست، بست
چون نگرد در درخت، دیده گریان من **

هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان
بر رخ زردم فشاند، اشک درافشان من

شد دل بیچاره خون، چاره دل هم تو ساز
زان که تو دانی که چیست بر دل بریان من

*زهره*
2010/7/25, 07:50 PM
من به جرمي که چرا کبريتي گيراندم
يا به يک ليوان آب
تشنه کامان را مهمان کردم
صورتم نقش پذيرنده سيلي گشته است
سر هر رهگذر تاريکي
تا به خود مي پيچم سخت گريبان مرا مي گيرند
سر من مي شکنند
مي درانند به تن جامه من
و مرا از همه جا مي رانند
حيف
من رفيقانم را کم دارم
و ندارم من جز غيظ و غرور
زير اين جامه سلاحي ديگر
و کسان مي دانند
که مرا تنها وسط معرکه انداخته اند
که در اين مهلکه انداخته اند
من به اندازه اين جثه و جان
من به اندازه اين نا و نفس
مي توانم جنگيد
ولي اين يک تنه جنگيدن ها کافي نيست
نه نه کاري نيست
من رفيقانم را کم دارم که سر هر گذري ديگر با اوباشاني ديگر
دست در کار زد و خوردي خونين هستند
و دم چاقوشان
مي برد سينه و تاريکي را با يک ضرب

nazila65
2010/7/25, 08:26 PM
و عشق صدای فاصله هاست ..صدای فاصله هایی که غرق ابهامند..

hamid221
2010/7/25, 08:47 PM
داشت عباس قلی خان پسری/پسر بی اذبو بی هنری /هر چه میگفت نه نه لج میکرد/ دهنش رابه همه کج میکرد.....:gol:
هر کی گفت این شعر مال کیه؟؟؟

شبگرد23
2010/7/26, 11:15 PM
دیدن تموم دنیا تویه عکس یادگاری

اونجاکه برای گریه یه ترانه کم میاری

اونجاکه نبض سرودن نبض خاطرات دوره

تونموندی تا ببینی زندگیم چه سوت کوره

توطنین هرترانه توکنارمی همیشه

اماجای خالی تو با ترانه پرنمیشه

خاطره هات نگهدار ای مسافر به سلامت

یکی اینجا چشم به راته حتی تاروز قیامت


شعراز یغماگلرویی

شبگرد23
2010/7/26, 11:26 PM
باید خریدارم شوی

بایدخریدارم شوی ،تامن خریدارت شوم

وز جان و دل یارم شوی،تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران ، بازیچه بازیگران

اول به دام آرم تو را،و انگه گرفتارت شوم


رهی معیری

maryam_22
2010/7/26, 11:44 PM
من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوست‌هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛



هر کسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند.



شرط وارد گشتن
شست و شوي دل‌هاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...
بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي‌نويسم اي يار
خانه‌ي ما اينجاست




تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست؟ "






(( فريدون مشيري ))

mouli
2010/7/27, 01:14 AM
من اگر ما نشدم صحبتی از خویش
نبود
ما شدن مرهم این زخم دل ریش نبود
بعد تو هیچکس با دل من یار نشد
...هر که آمد دل من بعد تو هوشیار
نشد
من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم
تو نبودی ولی از عشق تو من ما
بودم
من اگر ما نشدم خاطر تو با من بود
گله ای نیست ز تو چون که خطا از
من بود

mouli
2010/7/27, 01:16 AM
خاطرت نیست که روزی من و تو ما
بودیم
من و تو رهگذر کوچه رویا بودیم
ولی افسوس که این قصه خوش
...پایان داشت
من اگر ما نشدم درد دلم درمان داشت
من اگر ما نشده،آه دریغا فریاد
من و این قصه تلخ،تو و عشق و
آزادی

mouli
2010/7/27, 01:18 AM
من از اين پس به همه عشق جهان مي
خندم
به هوسبازي اين بي خبران مي
خندم
...من از ان روزي كه دلدارم رفت
به غم و شادي اين بي خبران مي
خندم

mouli
2010/7/27, 01:22 AM
فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت

که شکیب دل من دامن فریاد گرفت

آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست
...
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک

دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت

منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی

که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

شعرم از ناله ی عشاق غم انگیزتر است

داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

سایه ! ما کشته ی عشقیم ، که این شیرین کار

مصلحت را ، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

mouli
2010/7/27, 01:28 AM
‏آه اي صداي زنداني
آيا شكوه ياس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور
نقبي به سوي نور نخواهد زد؟
آه اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صداها

mouli
2010/7/27, 01:29 AM
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

mouli
2010/7/27, 01:31 AM
خلق و خوي گرگ پيدا ميكند
هر كه از گرگش خورد دائم شكست
گرچه انسان مينمايد، گرگ هست
در جواني جان گرگت را بگير
......واي اگر اين گرگ گردد با تو پير

mouli
2010/7/27, 01:56 AM
ی که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز
ظهور مهر نیست..... عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا
..... عشق یعنی مهر بی اما اگر ؛ عشق یعنی رفتن با پای سر ..... عشق یعنی
دل تپیدن بهر دوست ؛ عشق یعنی جان من قربان اوست ..... عشق یعنی خواندن از
چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو ..... عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق ی...عنی
بوسه بی شهوتی ..... عشق ، یار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی .....
عشق یعنی دشت گلکاری شده ؛ در کویری چشمه ای جاری شده ..... یک شقایق در
میان دشت خار ؛ باور امکان با یک گل بهار

mouli
2010/7/27, 02:00 AM
عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا هم دم شدن
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني آتشي افروخته
...عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني با پرستو پر زدن
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني شعله برخرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني يك تيمم، يك نماز
عشق يعني عالمي رازو نياز

شبگرد23
2010/7/27, 11:52 PM
اسیر

قفسم رامشکن تو مکن آزادم

من به زنجیر تو عادت کردم

بارها در پی این فکر که در قلب توام

با تو احساس سعادت کردم

به خدا خوشبختم تو محبت کن

بگذار تا عمری هست من بمانم

چو اسیری به حریم قفست

naghmeirani
2010/7/28, 12:05 AM
***********
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی که چنان بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

yutab
2010/7/28, 12:21 AM
این به نظرم یک شاهکار ادبی هستش امیدوارم شما هم از اون لذت ببرید:gol::gol::gol:
قصیده آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است

شوق بازآمدن سوی توام هست

اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

وای ، باران

باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

اب رؤیای فراموشیهاست

خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :

”ا “

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمانها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پیک سحری ؟

نه

از آن پاکتری

تو بهاری ؟

نه

بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو

دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و دراین راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اینجاست

در خود آن گمشده را دریابم

در سحرگاه سر از بالش خواب بردار

کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را

تو اگر بازکنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

بگذاز از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شکوت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگیش

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسکهای

کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره ای نیست عبوس

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد

کودک خواهر من

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند

گل قاصد آیا

با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را

صبح دمید

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد

از لبان تو شنید:

"زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

می توان

بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست "

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

چه شبی بود و چه روزی افسوس

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

می پراندیم در آغوش فضا

ما قناریها را

از درون قفس سرد رها می کردیم

آرزو می کردم

دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

از دلم رست گیاهی سرسبز

سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت

برگ بر گردون سود

این گیاه سرسبز

این بر آورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه رویاهایی

که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیتها

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی ، چه امید ؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

که قناریها را پر بستند

و کبوترها را

آه کبوترها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی ، اما

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهیدستی مرد "

ابر باور می کرد

من در ایینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه کم داری ؟ هیچ

بی تو در می ابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم

که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی ؟

نه ، دریغا ، هرگز

باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردانتر ، از پژواکم

در کوه

گرد بادم در دشت

برگ پاییزم ، در پنجه ی باد

بی تو سرگردانتر

از نسیم سحرم

از نسیم سحر سرگردان

بی سرو سامان

بی تو - اشکم

دردم

آهم

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بی تو خاکستر سردم ، خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادی

نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

و اندر این دوره بیدادگریها هر دم

کاستن

کاهیدن

کاهش جانم

کم

کم

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالازدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که

عجیب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

کاشکی می دیدم

من به خود می گویم

"چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ "

باد کولی ، ای باد

تو چه بیرحمانه

شاخ پر برگ درختان را عریان کردی

و جهان را به سموم نفست ویران کردی

باد کولی تو چرا زوزه کشان

همچنان اسبی بگسسته عنان

سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟

آن غباری که برانگیزاندی

سخت افزون می کرد

تیرگی را در دشت

و شفق ، این شفق شنگرفی

بوی خون داشت ، افق خونین بود

کولی باد پریشاندل آشفته صفت

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

تو به من می گفتی :

"صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! "

من سفر می کردم

و در آن تنگ غروب

یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح

دل من پر خون بود

در من اینک کوهی

سر برافراشته از ایمان است

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برمی گردم

و صدا می زنم :

"ای

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

در بگشا

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز کن پنجره را

که پرستو می شوید در چشمه ی نور

که قناری می خواند

می خواند آواز سرور

که : بهاران آمد

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “

سبز برگان درختان همه دنیا را

نشمردیم هنوز

من صدا می زنم :

” باز کن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام "داستانها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها

وصبوری مرا

کوه تحسین می کرد

من اگر سوی تو برمی گردم

دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

"ای باز کن پنجره را "

پنجره را می بندی

با من کنون چه نشستنها ، خاموشیها

با تو کنون چه فراموشیهاست

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشویم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی

خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟

چه کسی با دشمن بستیزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آویزد

دشتها نام تو را می گویند

کوهها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور ؟

سینه ام اینه ای ست

با غباری از غم

تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر می سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم ، آه

با تو کنون چه فراموشیها

با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
بردرش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم:
خانه دوست اینجاست،
تادگر نپرسد سهراب
خانه دوست کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:heart:

maryam_22
2010/7/28, 12:37 AM
مار از پونه ، من از مار بدم می‌آید
یعنی از عامل آزار بدم می‌آید
هم ازین هرزه علف‌های چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم می‌آید
کاش می‌شد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از این‌همه دیوار بدم می‌آید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم می‌آید
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم می‌آید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم می‌آید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بی ‌تو از کوچه و بازار بدم می‌آید
لحظه‌ها مثل ردیف غزلم تکراریست
آری از این‌ همه تکرار بدم می‌آید


محمد سلمانی

naghmeirani
2010/7/28, 01:21 AM
سحر خندد به نور زرد فانوس
پرستویی دهد بر جفت خود بوس
نگاهم میدود بر سینه راه
ترا دیگر نخواهم دید افسوس

**فریدون مشیری**

شبگرد23
2010/7/28, 04:16 AM
ضیافت

چه ضیافت غریبی من گیتار ترانه

جای تو یه جای خالی شعر من شعر شبانه

حرم خورشیدی چشمات من آب کرد تموم کرد

لحظیه ناب پریدن با یه دیوار روبروم کرد

تو ضیافت سکوتم تو اگه قدم بزاری

میبینی از تو شکستم اما تو خبر نداری

بی تو از ترانه دورم بی تو از زمزمه عاری

زخم تو زخم همیشه اینه تنها یادگاری

یغما گلرویی

شبگرد23
2010/7/28, 04:37 AM
عمر پا بر دل من مینهد میگذرد

خسته شد چشم من از این همه پاییز بهار

نه عجب گر نکنم بر گل گلزار نظر

در بهاری که دلم نشکفد از خنده یار

دیدن روی گل سیر چمن نیست بهار

به خدا بی رخ معشوق گناه است گناه

آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق

به هم آمیزد ناگه دو تبسم دو نگاه

فریدون مشیری

*زهره*
2010/7/28, 10:02 AM
نا خوانده ميهمان
اينک ز گرد راه رسيده است و از قضا
دسته کليد مادر من گمشده است باز
در خانه هاي و هوي است
نه گل به روي ميز
نه خاک و خل ز درگه و ديوار روفته است
در گنجه مانده شربت و نقل و گلابدان
قفل است گنجه ها
هر کس به حاجتي
بگرفته راه خانه همسايه اي به پيش
بيهوده مي دوند
بيهوده مي روند ز دالان به پشت بام
بيهوده مي کنند به هم چهره ها دژم
بيهوده مي زنند به هم حرف ها درشت
چشمت کجاست مادرک بي حواس من
آخر کليدها
آويز حلقه هاي النگوي دست توست

maryam_22
2010/7/29, 01:18 PM
دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟


دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟



تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌


ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟



مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!


در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟



خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین


شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟



شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌


گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟





مهدی فرجی

maede66
2010/7/29, 01:39 PM
ساده بودن، ساده گفتن،ساده رفتن
ساده با عشق تو بودن
ساده ازغم ها گذشتن
سادگی حرف دل ماست
سادگی بی شک و اماست
سادگی را در توديدن...
مثل روح موج درياست...:gol:

noom
2010/7/29, 08:08 PM
دست هایم را دایره وار دور دلت حلقه می کنم
عزیزکم!
مبادا فکر کنی "داستان ِ اسارت" است.
این حکایت را به "مراقبت" تعبیرش کن

*زهره*
2010/7/29, 08:57 PM
با عبور از خط ويرانه مرز تو وطن
ما به جغرافي جان وسعت دنيا داديم
خيل درناها بوديم و به يک سير بلند
تن آواره به تاريکي شب ها داديم
نه همه وحشت جان بود درين کوچ سياه
بر پر و بال بسي بار خطا مي برديم
داده ديروز ز کف سوخته آينده و باز
هم نه معلوم که ره سوي کجا مي برديم
به همه جاي جهان بال کشيديم ولي
دل شوريده در آن لانه دلتنگ تو ماند
غوطه خورديم به صد بحر و به امواج زديم
باز بر بال و پرسوخته مان رنگ تو ماند
مي گذشتيم به پرواز و از اين غم آگاه
که بود مقصد پاياني ما در پس پشت
آه از آن يار و دياران دمادم شده دور
واي از اين صبر گدازان به هرلحظه درشت
روز پر ريخت و شب خسته تن از راه بماند
ما ولي پا به سر قله هر سال زديم
هر چه کرديم ز بي تابي و هر جا که شديم
در هواي تو براي تو پرو بال زديم
يک دم از ياد تو غافل نگذشتيم و نشد
که نپرسيم به سرآمده ات را از باد
کوه ها سنگ صبورند ولي مي گويند
هر چه از هجر کشيديم در آنها فرياد
مي سراييم سرودي که ز خون بال گرفت
مي رسانيم پيام نو به عشاق جهان
تا به يک روز يکي روز به زيبايي وصل
باز گرديم به سوي تو همه مژده فشان

شبگرد23
2010/7/30, 12:44 AM
ببار ای ابر سرگردان که این دل قصه ها دارد

مرو از آسمان من که باتو قصه ها دارد

بریز ای نم نم باران دلم خون شد ز تنهایی

اسیر دردم ای باران چرادردم نمی کاهی

ببار ای قطره ، ای مرحم ، زبانم تشنگی دارد

به این دلخسته ی عاشق که او هم عالمی دارد

صدایت میکنم باران چرا آخر نمی آیی

naghmeirani
2010/7/30, 12:57 AM
آواز عاشقانه
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
” بادا ” مباد گشت و ” مبادا ” به باد رفت
” آیا ” ز یاد رفت و ” چرا ” در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا …. در گلو شکست
*********

maryam_22
2010/7/30, 12:59 AM
ای که چشم آشتی از زندگانی داشتی
دیگر از این زندگانی قهر کرده است آشتی



با خدا جنگیدی و دیگر میان عرش و فرش
یک وجب جا از برای آشتی نگذاشتی



تا نکاری تخم طاعت،کشت عزّت ندروی
سودآن عصیان که کشتی این زیان برداشتی



جز خدا حرف کسی را پشتوانه هست؟نیست
از چه آیات الهی پشت و رو پنداشتی



دوستان انگاشتی اهریمنان وین عاقبت
مزد آن که انبیا را دشمنان انگاشتی



زای عَلَم های ستم افراشتن روی زمین
آه مظلومان عالم را به عرش افراشتی



دل که بود انبان غم اکنون بود انبار غم
بس که بار ظلم و کین بالای هم انباشتی



نه هواداری نه آب و نان نه هیچت کشت و کار
باری اکنون بار شیرین خور که شیرین کاشتی



شهریارا با تو زندان جهان باید حجیم
کز امانت این موکّل خود به خود بگماشتی


استاد شهریار

naghmeirani
2010/7/30, 01:13 AM
ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاری ام
ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما – اگر خدا بدهد – عمر دیگری

شبگرد23
2010/7/31, 12:33 AM
شاخه با ریشه ای خود حس غریبی دارد

باغ امسال چه پائیز عجیبی دارد

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست

دیگر با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

maryam_22
2010/7/31, 12:38 AM
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!

جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست!

نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره!

دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره!

همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن!

تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن!

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!

بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت!

جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!

لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه!

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!

تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س!

تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس!

کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم!

دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم!

بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا!

تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا!



يغما گلرويي

naghmeirani
2010/7/31, 12:39 AM
تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من
ابر آمد و گریست به حال پریش من
ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من

noom
2010/7/31, 10:21 AM
سقوط ،
در امنیت دستانت
... ..... ...
بگذار
بشکند شاخه !

eksir
2010/7/31, 01:23 PM
یک کلبهء خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره
در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره
بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره
موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره

شبگرد23
2010/7/31, 02:32 PM
در پيش چشم دنيا
دوران عمر ما
يك قطره دربرابر اقيانوس

در چشمهاي آنهمه خورشيد كهكشان
عمر جهانيان
كم سوتراز حقارت يك فانوس
افسوس !

حمید مصدق

eksir
2010/7/31, 02:41 PM
دود میخیزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.
بر تن دیوار ها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.
تیرگی پا می کشد از بام ها:
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.

شبگرد23
2010/7/31, 03:23 PM
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.

فروغ فرخزاد

behnam-violoonn
2010/7/31, 03:35 PM
بهترین شعری که دوس دارم و همیشه بهش پایبندم اینه ...:
.
.

رسم زندگی اینست یک روز کسی را دوست داری

و روز بعد تنهایی

به همین سادگی!!!
.
.
.
نظرتون چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:gol:

sahar-architect
2010/7/31, 03:38 PM
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد
ان زمان كه خبرمرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالازدنت را بي قيد و تكان دادن دستت
كه "مهم نيست زياد "وتكان دادن سر
چه كسي باور كرد جنگل جان مرا
اتش عشق تو خاكستر كرد

شبگرد23
2010/7/31, 03:46 PM
ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها
زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها
به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

رحیم معینی

شبگرد23
2010/7/31, 03:50 PM
بر کویران دور

بر سنگ گور

با جوهر سرشت

با دست سرنوشت

شخصی نوشته بود

آرامگاه عشق

behnam-violoonn
2010/7/31, 04:00 PM
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

شبگرد23
2010/7/31, 04:09 PM
آسمان سربي رنگ.
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ.
مي پرد مرغ نگاهم
تا دور.
آه باران باران
پر مرغان نگاهم را شست.
از دل من اما
چه كسي
نقش او را خواهد شست؟

حمید مصدق

eksir
2010/8/01, 06:45 AM
من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده
که آتش زده بر دامان پروانه

نمی ترسم

من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسان ها

می ترسم...

من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور
در سینهٔ بی قلب ظلمت ها

نمی ترسم

من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها

می ترسم...

noom
2010/8/01, 06:32 PM
نگاه تو تلخ
اشکهای من شور
یادت شیرین
زندگی ام " با مزه " است.......!

a30r
2010/8/01, 06:45 PM
هر شعری که بوی تنهایی و دلتنگی بده را دوست دارم آخه تنهام و دلتنگ

noom
2010/8/01, 06:46 PM
بهترین شعری که دوس دارم و همیشه بهش پایبندم اینه ...:
.
.

رسم زندگی اینست یک روز کسی را دوست داری

و روز بعد تنهایی

به همین سادگی!!!
.
.
.
نظرتون چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:gol:




تو که به این شعر معتقدی معلومه که همینو جذب می کنی این قانونه

من باهات صد در صد مخالفم.

شبگرد23
2010/8/02, 12:38 AM
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...

maryam_22
2010/8/02, 12:55 AM
امشب همه غم های عالم را خبر کن !



بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن !



ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین !



ای چون دل من، ای خموش گریه آگین !



در پرده های اشک پنهان، کرده بالین !



ای میهن، ای داد !



از آشیانت بوی خون می آورد باد !



بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است !



آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟



ای میهن، ای غم !



چنگ هزار آوای بارانهای ماتم !



در سایه افکند کدامین ناربن ریخت



خون از گلوی مرغ عاشق ؟



مرغی که می خواند



مرغی که می خواست



پرواز باشد …



ای میهن، ای پیر



بالنده ی افتاده، آزاد زمینگیر !



خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها .



ای میهن ! در اینجا سینه ی من چون تو زخمی است ...



در اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ،



دمادم، دمادم ...




ه . ا . سایه

شبگرد23
2010/8/02, 01:02 AM
بر هر چه بود و هست

در پیش روی تو

محکم و استوار اقرار می کنم

این اعتراف من

باواژه های مهر

جمله های شوق

در موجی از غرور

این اعتراف من:

من دوست دارمت...

من دوست دارمت...

من دوست دارمت...

شبگرد23
2010/8/02, 01:15 AM
مطمئن باش و برو...

دل من سخت شکست

و چه زشت

به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود...

و خیالم می گفت

تا ابد مال تو بود...

تو برو...

دل من باز شکست...

شبگرد23
2010/8/02, 01:18 AM
کاش می شد هیچ کس تنها نبود...
کاش می شد دیدنت رویا نبود...
گفته بودی با تو میمونم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود...
سالیان سال تنها مانده ام،
شاید این رفتن سزای ما نبود...
من دعا کردم برای بازگشت،
دستهای تو ولی بالا نبود...
بازهم گفتی که فردا میرسی ،
کاش روز دیدنت فردا نبود...

maryam_22
2010/8/02, 01:22 AM
من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن
بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن

خوشا آن شب که با آهی بسوزم هستی خود را
خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن

به نعمت نیستم مایل خدای خانه را خواهم
مرا گر عاشق صداق نمی دانی جوابم کن

اگر جنت بود بی تو و گر دوزخ بود با تو
ز جنت ها گریزانم به دوزخ ها عذابم کن

ز شرم تنگدستی می گریزم از تهی دستان
مرا ای دست قدرت یا بمیران یا سحابم کن

دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشنی بخشم
تو ای مهر آفرین در برج هستی آفتابم کن

پس از مرگم تو ای افسانه گو سوز نهانم را
ببر در قصه ها افسانه ی صدها کتابم کن

شبگرد23
2010/8/02, 01:26 AM
از خود نمی پرسی : چرا
این خسته را آزردمش؟
با خود نمی گویی ؟- چرا ،
این مرغک پر بسته را
در دام غم افسردمش؟
اما چرا،
عشق تو را،
من سالها در سینه پنهان داشتم
وین راز دردآلود را ،
در دل نهفتم- آه- تا جان داشتم
این آتش سوزنده را، آخر کجا می بردمش؟

شبگرد23
2010/8/02, 01:31 AM
آشناي غم تنهايي من



داغ دستان مرا باور کن



که براي تو چنين مي سوزد



روح لغزنده شبهاي مرا باور کن



که به ياد تو چنين مي شورد



طپش قلب مرا باور کن



که به نام تو چنين مي کوبد



نازنين باور تنهايي من



شعله قلب مرا باور کن



رقص آتش شدن و بودن را



تو بيا قاصدک بوته آرام خيال



در ميان غم وغوغاي وصال



مرگ مرداب مرا باور کن



قصه عاشق صادق شدن ساحل را



اي که فقدان تو عصيان من است



غم تنهايي تو مرگ من است



حاصل عمر تو بر جان من است



نازنين عمر مرا باور کن

atish pare
2010/8/02, 02:53 AM
نه مرادم نه مریدم

نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بَرده دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی


تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعَه پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....









مولانا جلال الدین رومی بلخی

naghmeirani
2010/8/02, 10:30 AM
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست

یا مغز برآیدم چو بادام از پوست

غیرت نگذاردم که نالم به کسی

تا خلق ندانند که منظور من اوست

شبگرد23
2010/8/03, 01:15 AM
آن روزهاي روشن فردا دروغ بود
دريا دروغ بود، تماشا دروغ بود
بهتر نبود علم پدر گول زد مرا
موضوع دبستاني انشا دروغ بود

maryam_22
2010/8/03, 02:20 AM
گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن


مهدي سهيلي

*زهره*
2010/8/03, 10:01 AM
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

شبگرد23
2010/8/03, 12:54 PM
كوير...



كوير سينه را از اشك دريا كردم
چه طوفان ها در اين دريا كه بر پا مي كنم
بيا يك شب تماشا كن با چشمان خود بيني
كه من جان كندن خود را تماشا مي كنم هر شب

eksir
2010/8/03, 01:05 PM
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را!

شبگرد23
2010/8/03, 03:17 PM
......................مینویسم به امیدی که توخوانی................


شاید محال نیست


آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند:

این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند تو ، جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال ،
روزی غبار مارا ، آشفته پوی باد ،
در دور دست دشتی از دیده ها نهان ،
بر برگ ارغوانی،
-پیچیده با خزان-
یا پای جویباری،
-چون اشک ما روان-
پهلوی یکدگر بنشاند!
ما را به یکدگر برساند!

محـسن ز
2010/8/04, 12:06 AM
یك شبي مجنون به خلوتگاه ناز
با خداي خويشتن مي‌گفت راز

كي خدا نامم تو مجنون كرده‌اي
بهر آن ليلا دلم خون كرده‌اي

كرده‌اي خار مغيلان بالشم
شب به كيوان مي‌رساني نالشم

گاه ليلا را خرامان مي‌كني
گاه مجنون را پريشان مي‌كني

از چه هر كس را نصيبي داده‌اي
درد هر كس را طبيبي داده‌اي

اي خدا آخر نصيب من كجاست
مردم از حسرت طبيب من كجاست

پس ندا آمد كي شوريده حال
تا تواني اندر اين درگه بنال

كار ليلا نيست آن كار من است
حسن خوبان عكس رخسار من است

از خطا گويند ليلا را نگار
وز غلط خوانند مجنون گشته يار

ليلي و مجنون خود از نور ماست
مست يا هوشيار خود مخمور ماست.

naghmeirani
2010/8/04, 12:17 AM
سر زد به دل دوباره غم كودكانه اي




آهسته مي ترواد از اين غم ترانه اي




باران شبيه كودكي ام پشت شيشه هاست




دارم هواي گريه خدايا بهانه اي

noom
2010/8/04, 08:40 AM
از هر طرف
از هر جایی
که درباره خودم فکر می کنم
جواب آخرم
"تو"یی!

eksir
2010/8/04, 09:09 AM
نشسته ماه بر گردونه عاج .
به گردون مي رود فرياد امواج .
چراغي داشتم، كردند خاموش،
خروشي داشتم، كردند تاراج ...

masoud_844
2010/8/04, 09:45 AM
شعر تشنه از "معینی کرمانشاهی"

با هوس عاشق آن چشمه ی نوریم هنوز
وای و صد وای کزین مرحله دوریم هنوز
دیگران رهسپر ثابت و سیاره شدند
ما براین خاک سیه مست غروریم هنوز
نه کمل از دگران دیده نه نقصان در خویش
ای زمان ! آینه بگذار که کوریم هنوز
زنده کش بوده و با مرده پرستی شادیم
این گواهی است که ما طالب گوریم هنوز
تکیه بر کار پدر کرده و بیکاره شدیم
خرم از فاتحه ی اهل قبوریم هنوز
دوزخی تا نبود سوی عبادت نرویم
چه توان کرد که ما عاشق زوریم هنوز
راحت خویشتن از دست قضا میجوییم
تشنه لب بر سر این برکه ی شوریم هنوز

شبگرد23
2010/8/04, 06:06 PM
یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست



عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود



سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او



گفت: یا رب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای



جام لیلا را به دستم داده ای


و اندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی



خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن



مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم



گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم



سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی



عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم



کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد



سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت



روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی



مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی



حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود



مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

salvador
2010/8/05, 02:02 AM
نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره



دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره



دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو

ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره



تو دلت بوسـه می خواد من میدونم اما لبت

سر ِ هر جمـــــــله دلش،میخواد یه امــــــا بـــــذاره



بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار

همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره




من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی بـــــــــرام،چشم تماشــــــا بذاره




حسین منزوی :gol:

primrose
2010/8/05, 09:53 AM
بی تو شوریده گی چنان سرد است که به بیزاریش نمی ارزد
بی تو عمر آنچنان پر از درد است که به بیماریش نمی ارزد

بی تو ساغر به گردش آوردن نه سروری نه حال می بخشد
بی تو مستی به جای بیخبری پای تا سر ملال می بخشد



معینی کرمانشاهی

شبگرد23
2010/8/05, 06:07 PM
شكوفه ي لبخند

همتي نيست با كه بايد گفت؟ صحبتي نيست با كه بايد گفت؟

بين من با شكوفه ي لبخند الفتي نيست با كه بايد گفت؟

بر لبانم ز فرط دلتنگي صحبتي نيست با كه بايد گفت؟

تا خودم را دوباره دريابم مهلتي نيست با كه بايد گفت؟

شوق از دست رفته ام برگرد فرصتي نيست با که باید گفت ؟

naghmeirani
2010/8/05, 07:05 PM
لبت نه گويد و پيداست مي‌گويد دلت آري
که اينسان دشمني ، يعني که خيلي دوستم داري

دلت مي‌آيد آيا از زباني اين همه شيرين
تو تنها حرف تلخي را هميشه بر زبان داري

نمي‌رنجم اگر باور نداري عشق نابم را
که عاشق از عيار افتاده در اين عصر عياري

چه مي‌پرسي ضمير شعرهايم کيست آنِ من
مبادا لحظه‌اي حتي مرا اينگونه پنداري !!!

ترا چون آرزوهايم هميشه دوست خواهم داشت
به شرطي که مرا در آرزوي خويش نگذاري

چه زيبا مي‌شود دنيا براي من اگر روزي
تو از آني که هستي اي معما پرده برداري

چه فرقي مي‌کند فرياد يا پژواک جان من
چه من خود را بيازارم چه تو خود را بيازاري

صدايي از صداي عشق خوشتر نيست حافظ گفت
اگر چه بر صدايش زخمها زد تيغ تاتاري


**محمد علی بهمنی**

mahyam68
2010/8/05, 11:12 PM
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
:heart:
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتند این چه بود؟
گفت این سگ گاه گاهی سوی لیلی رفته بود
:heart:
من ندانم که کی ام
من فقط میدانم
که تویی شاه بیت غزل زندگی ام

maryam_22
2010/8/06, 12:35 AM
دعا كن دلم بوي باران بگيرد
و اين درد جانسوز درمان بگيرد
دعا كن دلم رنگ آيينه گردد
و تنهايي از عشق پايان بگيرد
چكاوك به يك گوشه اش لانه سازد
شقايق ز شادابيش جان بگيرد
دعا مي كنم تا كه روزي بيايد
دعا كن سرم را به دامان بگيرد
دعا كن كه دستان پر پينه ام را
به گرمي به آغوش دستان بگيرد
دعا كن كه اين سفره خالي عشق
به باريدني طعمي از نان بگيرد
دعا كن كه تنهاترين مرد دنيا
دمي همره عشق سامان بگيرد
دعا كن اگر مي سرايم تو باشي
كه با خنده هايت دلم جان بگيرد


محسن نصیری

شبگرد23
2010/8/06, 08:19 AM
قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام.....

شبگرد23
2010/8/06, 08:24 AM
عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

mouli
2010/8/06, 11:09 PM
پدرم نی میزد

دردهای دل خود را با سیگار
راهی
سینه سرد و سفالی میکرد
یاد دارم یک شب پیچ میخورد
ز درد و ناله
مادرم نافله شب میخواند
و من افسوس صدایم بگرفت
بزنم فریادی تا شتابد یاری...!!
دست من گچ بسته زیر باران و هوای وحشی
در هوای غربت
دور از چشم پری منظر آن مادر زحمتکش خود
به آب و آتش زدنش تا نبینم زلف های کنده اش
و بی خبر ماندن من از سیاه پوشیدن وی!
با هزاران امید؛ به کدامین درها؟؟تا کجا لرزیدم؟
از پدر ترسیدم!
آخر او غرق جفای دوران
آخر او رنجکش و دست هایی خسته
آخر او پی برده بر درد دل خواهر من!
رنج بردن وی
ا بهر بی جهازیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به کدامین احساس؛ از کدامین جاها
گشت تا رخصت پیکار دو نان را یافت و تاخت!
رفت با اسب دیانت تازید
نی را یاد نداد
چون که باور میکرد
من نه انم که مرا طاقت نیست
بلکه
بست
است دگر لرزیدن
بهر نان و نمکی که همیشه خالیست در میان خانه
خانه نه!!!........... غم خانه!
چقدر دلم برای کسی‌ تنگ نشده هست
چقدر بی ‌تاب لحظه ‌های دیدنش نیستم
ای وای که چقدر دلم برای بوسه ی بی‌ امانش از بازوانم تنگ نشده هست!
چقدر از اندیشیدن به زلف یاهش خسته نمیشوم !
ای وای که چقدر دیگر دوستت ندارم...!
خیال مکن که خیال نمیکنم
آری
خیال می ‌کنم که ترکم نمیکنی‌
خیال می ‌کنم که با منی‌،ترانه ای
تو بهترین بهانه ای
خیال می ‌کنم که نمی سوزانی
و چه خیال نابی که خیال میکنی‌ نمیشکنم!!!
آری
هنوز خیال میکنی‌ که نمیشکنم!!!

mahyam68
2010/8/06, 11:26 PM
عزم آن دارم كه امشب مست مست
پاي‌كوبان كوزه دردي به دست

سر به بازار قلندر برنهم
پس به يك ساعت ببازم هرچه هست

تا كي از تزوير باشم رهنماي
تا كي از پندار باشم خودپرست

پرده پندار مي‌بايد دريد
توبه تزوير مي‌بايد شكست

وقت آن آمد كه دستي برزنم
چند خواهم بود آخر پاي‌بست

ساقيا در ده شرابي دلگشا
هين كه دل برخواست، مي در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زير پاي آريم پست

مشتري را خرقه از سر بركشيم
زهره را تا حشر گردانيم مست

پس چو عطار از جهت بيرون شويم
بي‌جهت در رقص آييم از الست

شبگرد23
2010/8/07, 12:59 AM
ای در درون جانم و جان از تو بی خبر


وز تو جهان پرست و جهان از تو بی خبر


ای عقل پیر و بخت جوان کرده راه تو



پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر


چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان


در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر

شبگرد23
2010/8/07, 01:08 AM
فریدون مشیری





مگر احساس گنجد در کلامی؟


مگر الهام جوشد با سرودی؟


مگر در یا نشیند در سبویی؟


مگر پندار گیرد تار و پودی؟


چه شوق است این؟ چه عشق است این؟ چه شعر است؟


که جان احساس کرد، امّا زبان گفت؟


چه حال است این که در شعری توان خواند؟


چه درد است این که در بیتی توان گفت؟


اگر احساس می گنجید در شعر


به جز خاکستر از دفتر نمی ماند.

maryam_22
2010/8/07, 01:15 AM
هر چه کنی بکن ولی



از بر من سفر مکن



یا که چو می روی مرا



وقت سفر خبر مکن



گر چه به باغم ستاده ام



نیست توان دیدنم



شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن



روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد



وقت وداع کردنت



بر رخ من نظر مکن



دیده به در نهاده ام



تا شنوم صدای تو



حلقه به در بزن مرا



عاشق در به در مکن



من که ز پا نشسته ام



مرغک پر شکسته ام



زود بیا که خسته ام



زین همه خسته تر مکن



گر چه به دور زندگی



تن به قضا نهاده ام



آتشم این قدر مزن



رنجه ام این قدر مکن



یوسف عمر من بیا



تنگدلم برای تو



رنج فراق می کشد



خون به دل پدر مکن



هر چه که ناله می کنم



گوش به من نمیکنی



یا که مرا ز دل ببر



یا ز برم سفر مکن





مهدی سهیلی

شبگرد23
2010/8/07, 01:24 AM
دلم یک شب میان خانه خویش

ز درد سخت خود فریاد میکرد
در آن شب ناله های قلب تنگم
میان سینه ام بیداد می کرد
عجب دردی , عجب رنج عجیبی
مرا در رنج خود تنها ببینی
هزاران فکر بیهوده در آن شب
غم دل را فدای باد می کرد
نه کسی فهمید دردم را , نه باران
هزاران قصه من از درد گفتم
و لیکن عاقبت تنها سیاهی , از این افسرده دل هم یاد می کرد

شبگرد23
2010/8/07, 01:29 AM
شبی که یاد تو را با ستاره می گفتم

به حال غمزده ام آسمان زار گریست
سیه شبان مرا خون گرفت تا به سحر
ز بس که چشم شفق بر شبان تار گریست
چنان به ناله خروشید قلب نالانم
که سطر سطر زمان بر غمش گواهی داد
هزار مرتبه بانگ خدا خدا بر داشت
خیال روی تو امیدهای واهی داد
دهان شکوه گشودم به کاینات همه
به عرش و فرش خداوند ناسزا گفتم
ندیدم از غم و شادی به اختیارم هیچ
چو اختیار نبودم چه نا به جا گفتم
گذشت آن شب و صد ها شب دگر آمد
که همچنان ز فراق تو دل پریشانم
ستاره ها به نگاهم به طعنه می خندند
هنوز هم من از این زندگی پشیمانم

naghmeirani
2010/8/07, 01:37 AM
چشمها پرسش بي پاسخ حيرانيها
دستها تشنة تقسيم فراوانيها
با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم
داغهاي دل ما، جاي چراغانيها
حاليا! دست كريم تو براي دل ما
سرپناهي است در اين بي سر و سامانيها
وقت آن شد كه به گل، حكم شكفتن بدهي!
اي سرانگشت تو آغاز گل افشاني ها!
فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
فصل تقسيم غزلها و غزلخواني ها...
ساية امن كساي تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها
چشم تو لايحة روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشانيها


** قيصرامين پور **

maryam_22
2010/8/07, 02:22 PM
دلا شب ها نمي نالي به زاري
سر راحت به بالين مي گذاري
تو صاحب درد بودي ناله سر کن
خبر از درد بيدردي نداري
بنال اي دل که رنجت شادماني است
بمير اي دل که مرگت زندگاني است
مياد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردي بر نيانگيزد نوايي
مياد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هواي آشنايي
دلي خواهم که از او درد خيزد
بسوزد عشق ورزد اشک ريزد
به فريادي سکوت جانگزا را
بهم زن در دل شب هاي و هو کن
و گر ياري فريادت نمانده است
چو مينا گريه پنهان در گلو کن
صفاي خاطر دل ها ز درد است دل بي درد همچون گور سرد است


فريدون مشيري

eksir
2010/8/07, 02:40 PM
ازدست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست
گرهم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هرلحظه جزاین دست مرا مشغله ای نیست
دیری است كه از خانه خرابان جهانم
بر سقـف فروریختـــــه ام چلچله ای نیست
درحســـــرت دیـدار تو آواره ترینم
هرچند كـه تــا خانه تو فاصله ای نیست
‎بگذشته ام از خویش ولی از توگذشتن
مرزی است که مشکل تر از آن مرحله ای نیست
‎سرگشته ترین كشتـی دریای زمانم
‎می کوچم و در رهگذرم اسكله ای نیست
‎من سلسله جنبان دل عاشق خویشم
بر زندگیم سایه ای از سلسله ای نیست
یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزیزان و مرا قافلـــه ای نیست

گلابتون
2010/8/07, 03:06 PM
التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سک سکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟

koobagher
2010/8/07, 05:10 PM
چو خواهی که عزت بیابی مدام .................. جهانت همیشه بباشد به کام
دگر همسران را تو تزویج کن ............................. بیفزای طفلان و ترویج کن
چنین گفت پیغمبر جن و انس ................ که رحمت بدش در میان دو جنس
ببندید کابین خود با زنان ............................... بجویید عزت به هر دو جهان
چه خواهم مباهات گردد به دهر ................ بباشید افزون به کوی و به شهر
چنین من سفارش کنم در نکاح .................... چو خواهید آزادگی عز و جاه
مدد می کند حق به فرزندگان ............................ به فرزندگانی خدابندگان
چو این امتم بندگانش شدند ......................... میان خلایق غلامش شدند
پس آنگاه این امتم اشرفند ......................... که شمشیر وحدانیت در کفند
چو گیتی بیاید به فرجام خود ........................ رسد ناگهانش به انجام خود
بیایند هر امتی صف به صف ......................... بگیرند مکتوب خود را به کف
چنان آرزو می کند هر نبی ............................. چو فرزندگان را کند هر ابی
خدایا بکن امتم مرحمت .......................... کنم من شفاعت تو هم مغفرت
چو احمد ز امت شفاعت کند ........................... خداوند امت به رحمت کند
چو امت ز احمد به کثرت بود .......................... به کثرت خلایق به جنت بود
(ک.م)
16/05/1389
15:45

naghmeirani
2010/8/07, 11:53 PM
عشقبازی به همین آسانیست
كه گلی با چشمی
بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با

روحی

نیش زنبور عسل با نوشی
كار همواره باران با دشت
برف با قله

كوه

رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با

آهو

بركهای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت

با ما

عشقبازی به همین آسانیست
شاعری با كلماتی شیرین
دست آرام و نوازشبخش

بر روی سری

پرسشی از اشكی
و چراغ شب یلدای كسی با شمعی
و دل آرام و

تسلا

و مسیحای كسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانیست
كه دلی را بخری بفروشی

مهری

شادمانی را حراج كنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم

بكنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را با

خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است
هر كه با پیش سلامی در اول

صبح

هر كه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر كه با خواندن شعری كوتاه با لحن

خوشی

نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالایی ارزان به همه
لقمه

نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یك خاطر خوش

تا فردا

و ركوعی و سجودی با نیت شكر
عشقبازی به همین آسانی است.

maryam_22
2010/8/08, 12:28 AM
هر که گدای در مشکوی توست پادشــاســت
شه که به همسایگی کوی توست چون گداست
باغ جهـان موسـم اردیبـهشت یا بـهشــت
گرنه ثنا خوان گل روی توسـت بی صفاست
نرگس گلزار جهان هر که گفت یا شـنـفـت
این که چوچشمان بی آهوی توست بی حیاست
سرو شـنیدم کـه قـد آراسـتـه خــاســـتـــه
مدعـی قـامت دلـجـوی تـوســت بد اداســت
رحـم کـن ای دیـده رخ زرد مـــن درد مـــن
گر نه امیدیش به داروی توست بی دواست


مهدی اخوان ثالث

eksir
2010/8/08, 08:20 AM
امروز كه محتاج تو ام جای توخالی است
فردا كه می آیی به سراغم نفسی نیست
بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه كسی نیست
نكن امروز را فردا
بیا با ما كه فردایی نمی ماند
كه از تقدیر و فال ما
در این دنیا كسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم كه در آن آینه هم جز تو كسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم كه به من دسترسی نیست
نكن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها منم تنها
نكن امروز را فردا ، بیا با ما ،‌ بیا تا ما
امروز كه محتاج توام جای تو خالی ست
فردا كه میایی به سراغم نفسی نیست
در این دنیای ناهموار
كه می بارد به سر آوار
به حال خود مرا مگذار
رهایم كن از این تكرار
سر آن كهنه درختم كه تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست

faranak123susmar
2010/8/08, 08:32 AM
من سال‌های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری ؟ ...

" قیصر امین پور "


:gol:

hoseinb
2010/8/08, 11:27 AM
اين شعر كار يكي از دوستان دوران دانشجويي به نام حسين مهدوي كه رشته اش رياضي بود ،‌درس نمي خوند ولي خوب مي نوشت.
به هر حال تقديم به مقام مقدس مادر :
ياد هر دويمان به خير
خاطراتم خيلي خط خطي شده اند
هنوز اما چهره ات فراموشم نشده
- گرچه سالهاست ديداري تازه نمي كنيم –
يادت كه نرفته
اهواز
مشعل هاي هميشه روشن شركت نفت
بوي شرجي
مورد
سايه هاي راه راه نخل
يك عالم عطر و عباي قشنگ عربي
و بيم بي برو برگرد بمباران

آن وقتها كارون كنار خانه مي خزيد
من هميشه بالاي درخت كُنار بودم
يادم نمي رود
جواني ات به پخت و پز و آب و جاروي خانه تلف شد
و دوختن لباسهاي آش و لاش من
حالا ببخشيد
نمي دانستم به اين زودي ها مي وري
و گرنه به جاي پيژامه پاره و پيراهن بي دكمه برايت با باقي پول نان گل مي آوردم

چه صفايي داشت
دعا كردنت
دعوا كردنت
شكوه ات
شمايلت
و آن ته لهجه دهاتي
كه مرا تا تنور نان بي بي و باد سرد اشترانكوه مي برد .

حالا
تو رفته اي
من قدم بلند شده
نه آنقدر كه دستم به مهرباني دامنت برسد
آنقدر كه گاهي كتابي ورق بزنم
شاملو زمزمه كنم
شعر بنويسم
و خودم براي خودم كفش بخرم
حالا توي گلدانها ديگر حسن يوسف نداريم

سرت به درد آمد نه ؟
خب ديگر بروم بخوابم
خداحافظ هشتم مرداد ماه هشتاد
چهار صبح
راستي
راستي ،‌داشت يادم مي رفت
يادگاري هايت
زياد نيست
از تو براي من
نم اشك دير به ديري مانده و
يك عكس سياه و سفيد
كنار يك قاب كه رويش نوشته :
مرا گر دولت عالم ببخشند برابر با نگاه مادرم نيست

شبگرد23
2010/8/08, 06:31 PM
ای دوچشمت شب چراغ خانه ام
ای وجودت گرمی کاشانه ام
رفتنت پاییز تلخ زندگی
ماندنت مثل بهاران دلفروز
می بری مرا با خود درباغ یاد
نازنینا جان توسرسبز باد
ای امید ای عشق
ای ایات روزانه زندگی
زندگی را باتومیخواهم هنوز

naghmeirani
2010/8/09, 12:39 AM
ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاری ام
**
ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
**
ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
**
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
**
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید
**
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
**
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
**
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما – اگر خدا بدهد – عمر دیگری

salvador
2010/8/09, 01:28 AM
اتفاق ساده

چرا یک اتفاق ساده برای تو این همه حیرت آور است؟
سایهء تو زیادی بزرگ بود زیادی بزرگ
من سردم بود زیادی سرد
به آفتاب خزیدم فقط همین!

قدسی قاضی نور

eksir
2010/8/09, 09:18 AM
دنياي اين روزاي من هم قد تن پوشم شده

اينقدر دورم از تو که دنيا فراموشم شده
دنياي اين روزاي من درگير تنهايي شده
تنها مدارا مي کنيم دنيا عجب جايي شده
هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن ميکنم
آينده ي اين خونه رو با شمع روشن ميکنم
هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن ميکنم
آينده ي اين خونه رو با شمع روشن ميکنم

در حسرت فرداي تو تقويممو پر مي کنم
هر روز اين تنهايي رو فردا تصور ميکنم
هم سنگ اين روزاي من حتي شبم تاريک نيست
اينجا به جز دوري تو چيزي به من نزديک نيست
هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن ميکنم
آينده ي اين خونه رو با شمع روشن ميکنم
هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن ميکنم
آينده ي اين خونه رو با شمع روشن ميکنم
دنياي اين روزاي من هم قد تن پوشم شده
اينقدر دورم از تو که دنيا فراموشم شده
دنياي اين روزاي من درگير تنهايي شده
تنها مدارا مي کنيم دنيا عجب جايي شده

won-a-pa-lei
2010/8/09, 11:57 AM
گفتگو





می پرسد از من کسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند


این چهره ی گم گشته در ایینه خود را نمی داند


می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد


ایینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند


می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد


کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند


می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم


حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند


می گویمش ‚ می گویمش ‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت


کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند


می گویمش ‚ آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم


حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند


می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند

eksir
2010/8/09, 01:07 PM
تمام روز را در آئینه گریه میکردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم
صدای کوچه ، صدای پرنده ها
صدای گمشدن توپهای ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حبابهای کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند
و باد ، باد که گوئی
در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد
حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند



تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پناه میآورند



کدام قله کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم
از این تقلب ، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟



چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !



کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند



مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال میکند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد



کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های
خوشبختی -
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه میآراید



تمام روز تمام روز
رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریائی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند



نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر میخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی .

won-a-pa-lei
2010/8/09, 01:56 PM
چون
سر را گرفته بودم
یعنی که در خمارم
گفت
ار چه در خماری
نی در خمار مایی ؟
گفتم
چو چرخ گردان
والله که بی‌قرارم
گفت
ار چه بی‌قراری
نی بی‌قرار مایی ؟
سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این‌جا دویی نباشد
این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکته‌ی تو جانی
مسپار جان به هر کس
چون جان‌سپار مایی
مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

شبگرد23
2010/8/09, 03:15 PM
باران نميشوم که نگويي با چه منّتي خود را بر شيشه مي کوبم تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بياندازم...
ابر ميشوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و ماه را در آسمان نگاه کني.
چند روزي است که تنها به تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي
انديشم شب که مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...



چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟ که دراين خلوت شبها به تومي انديشم ...

شبگرد23
2010/8/09, 03:27 PM
لب دريا رسيدم تشنه، بي تاب،

ز من بي تاب تر، جان و دل آب،
مرا گفت : از تلاطم ها مياساي !
كه بد دردي است جان دادن به مرداب

فریدون مشیری

noom
2010/8/09, 04:51 PM
من اگر آنقدر که به یاد تو هستم
به یاد خدا بودم
آن دنیا نیمی از بهشت به نام من بود!!!

شبگرد23
2010/8/10, 12:21 AM
مینویسم به امیدی که تو خوانی

همتی هست اگر،
با من و توست
تا در این خشک کویر
از دل سنگ بر آریم آبی
کسی از غیب نخواهد آمد
در من و توست اگر مردی هست
با توام، ای دلبند
سوی ابری که نخواهد آمد
و نخواهد بارید
چشم امید مبند

eksir
2010/8/11, 08:02 AM
اي همه مردم

درين جهان به چه كاريد؟
عمرِ گرانمايه راچگونه گزاريد؟
هرچه به عالم بود اگر به كف آريد
هيچ نداريد اگر عشق نداريد
وايِ شما دل به عشق اگر نسپاريد


گر به ثريا رسيد هيچ نيرزد!
عشق بورزيد
دوست بداريد!

koobagher
2010/8/11, 07:25 PM
باز هم آمد همان ماه بزرگ ................ روزه اش صبر و ثوابش بس سترگ
باز هم آمد همان ماه خدا ............................. آتش دوزخ در آن از ما جدا
باز هم آمد مه سازندگی .................. خواب هم باشد در آن چون بندگی
باز هم آمد مه خیر و صلاح ...................... هر گنه کاری در آن سوی فلاح
باز هم آمد زمان مغفرت ............................. مغفرت از رب کمال مرحمت
باز هم آمد زمان عفو و جود ................. در نشستن در رکوع و در سجود
باز هم آمد همان ما کتاب .......................... ماه قرآن خواندن و ماه ثواب
باز هم آمد همان ماه نزول............................... ماه انزال کتب ماه فضول
باز هم آمد همان ماه نجات ............. به ز الف است لیلة القدرش به ذات
مشفقا گر خواهی از حق سائلی ....... پس در این مه خواه ور نه کاهلی
(ک.م)
20/05/1389
20:43

شبگرد23
2010/8/11, 11:27 PM
این وقتِ سال

قاصدک ها کمی دیر می آیند ...

نم گونه هایت را با آستین سبز من بگیر

تا تشنگی سالیان دست هایم

به شعرهایم سرایت نکند !

امروز اولین روز از بقیه ي زندگی من است

به خانه که رسیدی ...

این صفحه را دوباره بخوان ...

بگذار همه بدانند

درد ، رفتن تو نیست ...

درد ، ماندن من است ...!

شبگرد23
2010/8/12, 01:51 AM
مینویسم به امیدی که تو خوانی


بودنم را هيچ کس باور نداشت

هيچکس کاري به کار من نداشت

بنويسيد بعد مرکم روي سنگ

با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

آنکه خوابيده ست در اين گور سرد

بودنش را هيچکس باور نکرد

koobagher
2010/8/12, 10:44 AM
دیشب ز غم تو من ز خود بگذشتم ......... دیوانه شدم ز عقل و دین برگشتم
(ک.م)
21/05/1389
12:10

شبگرد23
2010/8/12, 02:17 PM
تا تو من میشوی!!
بغض جاری می شود در گلویم!
اشک میشوی و سرازیر روی گونه هایم!!
سالهاست منتظر لحظه ای آرامشم!
پش کجایی آرام جانم؟

noom
2010/8/12, 05:06 PM
ماهی شده ام.

دریا باش.

گرگ که شدی،
بره می شوم.

maryam_22
2010/8/13, 12:58 AM
نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی

زکارت حیرتی دارم نه با جمعی نه تنهایی
گهی از خنده گلریزی
مگر ای غنچه گلزاری ؟
گهی از گریه لبریزی مگر ای ماه دریایی ؟
چه می کوشی به طنازی که بر ابرو گره بندی
به هر حالت که بنشینی میان جمع زیبایی
درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر
چرا پنهان کنی ای جان ؟ بهشت آرزوهایی
گهی با من همآغوشی گهی از ما گریزانی
بدین افسونگری در خاطرم چون نقش رویایی
لبت گر بی سخن باشد نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدن ها نه خاموشی نه گویایی
گهی از دیده پنهانی پریزادی پریروی
گهی در جان هویدایی فرح بخشی فریبایی
به رخ گیسو فروریزی که دل ها را برانگیزی
از این بازیگری بگذر به هر صورت دلارایی
چرا زلف سیاهت را حجاب چهره می سازی
تو ماهی در دل شب ها نه پنهانی که پیدایی
زبانت را نمی دانم نه بی شوقی نه مشتاقی
نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی






مهدي سهيلي

شبگرد23
2010/8/13, 01:05 AM
شاد باشي هر كجا هستي، كه دور از چشم تو
نقش دلبند ترا ,در اشك مي‌جويم هنوز
چشم غمگين ترا, در خواب مي‌بوسم مدام
عطر گيسوي ترا از باد مي‌بويم هنوز

naghmeirani
2010/8/13, 01:23 AM
از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای
من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق
درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست

کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان
بازآمدی که دیده مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمرست

شب‌های بی توام شب گورست در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشرست

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه محتاج زیورست

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

زنهار از این امید درازت که در دلست
هیهات از این خیال محالت که در سرست

شبگرد23
2010/8/13, 01:28 AM
در انتهای هر سفر

در آینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل
در آخرین سفر

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا

ندیده ای مرا ؟


زنده یاد حسین پناهی

ehsan-shimi
2010/8/13, 05:47 AM
براي اعتراف به کليسا مي روم
روي در روي علفهاي روئيده
بر ديوارکهنه مي ايستم
و همه گناهان خودم را يکجا اعتراف مي کنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علفها بي واسطه با خدا سخن مي گويند

ehsan-shimi
2010/8/13, 05:50 AM
روزگاریست که سودازده روی توام
خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام
به دو چشم تو که شوریده‌تر از بخت منست
که به روی تو من آشفته‌تر از موی توام
نقد هر عقل که در کیسه پندارم بود
کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام
همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت
محرمی نیست که آرد خبری سوی توام
چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی
لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام
زین سبب خلق جهانند مرید سخنم
که ریاضت کش محراب دو ابروی توام
دست موتم نکند میخ سراپرده عمر
گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام
تو مپندار کز این در به ملامت بروم
که گرم تیغ زنی بنده بازوی توام
سعدی از پرده عشاق چه خوش می‌گوید
ترک من پرده برانداز که هندوی توام

ehsan-shimi
2010/8/13, 05:52 AM
خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم
به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم
اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها دارد
مباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم
کسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگین دل
مکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم
اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازد
کجا همتای من باشد که جان در پایت افکندم
به جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارم
به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم
مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکنده
که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم
شراب وصلت اندرده که جام هجر نوشیدم
درخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم
چو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهم
چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم
معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردم
پدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم
به خواری در پیت سعدی چو گرد افتاده می‌گوید
پسندی بر دلم گردی که بر دامانت نپسندم

شبگرد23
2010/8/13, 11:27 PM
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

maryam_22
2010/8/14, 12:38 AM
پیكر تراش پیرم و با تیشه خیال

یك شب تو را زمرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس زنم

بر قامتت كه وسوسه شست و شو در اوست

پاشیده ام شراب كف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

وزدیده ام زچشم حسودان نگاه را

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین كنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هر زنی، تراش تنی وام كرده ام

از هر قدی، كرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی كه به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاكم فكنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از كسی كه تو را ساخت ، كنده ای

هشدار ! زانكه در پس این پرده نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یك شب كه خشم عشق تو دیوانه ام كند

بینند سایه هاكه تو را هم شكسته ام !


نادر نادرپور

شبگرد23
2010/8/14, 12:56 AM
دلمنخستگیات خیلی زیاده می دونم
دلمن تنهاییات پر از سوال میدونم
دلمن خندیدنت فقط تو خوابه میدونم
دلمن آرزوهات نقش بر آب میدونم
دلمن تحملت مثل یه کوهه میدونم

دلمن عاشقیات مثه جنونه میدونم
دلمن صبوری و کسی سراغت نمییاد
دلمن خسته ای و صدا ازت در نمییاد
دلمن امید تو فقط باید خداباشه
دلمن تنهاییات باید پر از دعا باشه.

گلابتون
2010/8/14, 01:17 PM
کودکی بازی شیرینی بود

کودکی سیبی بود

بر سر شاخه احساس وجود

کودکی سرخ گلی بود در آن سوی بهار

کودکی بوته سرسبزی بود

رسته در باغچه رویاها

کودکی خواندن شیوای قناری ها بود

کودکی چلچله ای بود پر از شوق سفر

کودکی شیطنت ماهی سرخی بود در حوض حیات

کودکی بوسه نوشینی بود

که من از لب های شیدایی دزدیدم

کودکی خوشه انگوری بود

که من از تاک رفاقت چیدم

کودکی حرف قشنگی بود در جمله عمر

کودکی بیت لطیفی بود در شعر امید

کودکی نغمه زیبای شکوفایی بود

کودکی پاکی سرچشمه بیداری بود

کودکی بازی پروانه دل بود در آبی عطش

کودکی رقص گل نیلوفر بود در آب

کودکی تابش پرتوهای ایمان بود

کودکی خنده شفاف دلی شادان بود

کودکی وصلت جادویی شب با مهتاب

کودکی اوج هماغوشی بیداری و خواب

کودکی رقص گل قاصدکی بود پر از شور و شتاب

کودکی زمزمه ای دلکش و جان پرور بود

کودکی نرمی لالایی یک مادر بود

یاد آن دوره شیرین ز کف رفته به خیر!

یاد آن کودک در خاطره ها خفته به خیر

شبگرد23
2010/8/15, 04:37 AM
مذهب عشق بسوزد که چنين خوارم کرد
بلبلي آزاده بودم که چنين خوارم کرد
پروانه به دور عشق گرديد و پرش سوخت
من به دور عشق گرديدم جگرم سوخت
طعنه بر خواري من اي گل بي خوار مزن
من به پاي تو نشستم که چنين خوار شدم

rezvane
2010/8/15, 04:49 AM
1_2_3را شمردم تک تک
آهسته به دنبال تو رفتم با شک
وقتی که بزرگ شدم فهمیدم
تمرین جدایی است قایم باشک

شبگرد23
2010/8/15, 05:06 AM
با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را

در كنار جويباري از غرل
با سرود آب مي خوانم تو را

شب به قصد كوچه بيرون مي روي
در شب مهتاب مي خوانم تو را

خستگي را مي تكانم از تنت
با زبان خواب مي خوانم تو را

با لباني كه عطش بو سيده است
با صداي آب مي خوانم تو را

عكس خاموشم كه تا پايان عمر
با دلي بي تاب مي خوانم تو را

شبگرد23
2010/8/15, 05:25 AM
دل من
.
.
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست..؟

شبگرد23
2010/8/15, 05:27 AM
شب آرامی بود . میروم در ایوان تا

بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست،گل لبخندی چید

هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد،آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد

تکیه بر پشتی زد

شعر زیبایی خواند و مرا برد

به آرامش زیبای یقین


با خود میگفتم:

زندگی راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی آب تنی کردن در این رود است

دست ما در کف این رود به دنبال چه میگردد ؟!!!!!

هیچ!!!!!!!!!!

زندگی وزن نگاهی است که در خاطره ها میماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت

زندگی ،درک همین اکنون است

زندگی، شوق رسیدن به همان

فردایی است،که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با امید است

زندگی یاد غریبی است که در حافظه ی خاک به جا میماند

زندگی سرسبز ترین آیه در اندیشه ی برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ،در آرامش رود

زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ،در تنگ

زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ،در آیینه ی عشق

زندگی، فهم نفهمیدن ماست

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است جهانی با ماست

آسمان ،نور ، خدا،عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را در یابیم

در نبندیم به نور ،در نبندیم به آرامش پر

مهراسیم، پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم

زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است

زندگی ،شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر که مرا گرم نمود

نان خواهر که به ماهی ها داد

زندگی،شاید آن لبخندی است که دریغش کردیم

زندگی، زمزمه ی پاک حیات است میان دو سکوت

زندگی، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

من دلم میخواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

شبگرد23
2010/8/15, 05:29 AM
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بی خبر داد کشیدم غایب

رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب
بچه ها هیچ نمی دانستند که من اینجایم و دلم جای دگر

دل آنها در پی درس و کتاب
دل من در پی سودای دگر

از پس شیشه عینک استاد ، سرزنش وار به من می نگرد
باز از چهره من می خواند که چه ها بر دل من می گذرد

میکند مطلب خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است ، گناه

شبگرد23
2010/8/15, 05:31 AM
برایم این معما حل نخواهد شد

خداحافظ برایت حرف زیبایی است

نمی خواهی بدانی
در دل این خسته ی عشقت چه غوغایی است

و یا من زیر آوار غم رفتن چه خواهم شد؟
برو زیبا
برو تنها
میان نامه هایت می نوشتی
زندگی زیباست

و من هم زندگی را در تو می دیدم

برو استاد خوبی ها
به من درس وفا دادی
خیالی نیست

درد بی تو بودن را
تحمل بهترین راه است

و من هم خوب فهمیدم وفا
یعنی
خداحافظ

eksir
2010/8/15, 09:24 AM
سلاخي مي گريست


به قناري كوچكي دل باخته بود!!

شبگرد23
2010/8/15, 01:33 PM
شب بود و غمی زشمع جان سر میزد
پروانه ی دل به سینه پر پر میزد

می خواست دلم ز سینه بیرون افتد
بس یاد تو بر خانه ی دل در میزد

در خاطره ام عکس تو را دیدم حیف
حرف خوش عاشقانه کمتر میزد

چشمان ملامت گر تو پی درپی
سنگی به شکسته پر کبوتر میزد

مژگان تو در نهایت بی رحمی
بر قلب خون نشسته خنجر میزد

بیهوده دلم اشک ندامت میریخت
اتش به دل سیاه مجمر میزد

میرفت زخاطرم خیال رویت
اتش به حریم شعر و دفتر میزد

شبگرد23
2010/8/15, 02:01 PM
تو به من خنديدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

***

باغبان از پی من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز!

سال ها هست که در گوش من آرام، آرام

خش خش گام تو تکرار کنان٬

می دهد آزارم

و من انديشه کنان

غرق اين پندارم

که چرا٬ خانه کوچک ما سيب نداشت!




پاسخ این شعر از زبان معشوق:

من به تو خندیدم

خوب می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

باغبان از پی تو تند دوید

و نمی دانستی پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم .

اشک چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان منو سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت : برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
وهنوز سالهاست که

در ذهن من آرام آرام غربت بغض تو تکرارکنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این

پندارم ،

کاش باغچه کوچک ما سیب نداشت!

شبگرد23
2010/8/15, 02:28 PM
شعر دیوانگی از «سیمین بهبهانی»

یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش كنم
رنجش دهم زجرش دهم،زارش كنم،خوارش كنم
از بوسه های آتشین از خنده های دلنشین
صد شعله در جانش كنم رامش كنم، رامش كنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از ننگ آزارش دهم،از غصه بیمارش كنم
بندی به پایش افكنم،گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر،كالای بازارش كنم

گوید بیفزا مهر خود،گویم بكاهم مهر خود
گوید كه كمتر كن جفا، گویم كه بسیارش كنم
هر شامگه در خانه ای چابكتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای،از خویش بیزارش كنم

چون بینم آن شیدای من،فارغ شد از سودای من
منزل كنم در كوی او، باشد كه دیدارش كنم
گیسوی خود افشان كنم جادوی خود پژمان كنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش كنم

چون یار شد بار دگر كوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش كنم

------------------
پاسخ دیوانگی از« ابراهیم صبا»

یارت شوم یارت شوم،هر چند آزارم كنی
نازت كشم نازت كشم،گر در جهان خوارم كنی
بر من پسندی گر منم دل را نساز غرق غم
باشد شفا بخش دلم،كز عشق بیمارم كنی
گر رانیم از كوی خود،ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوش دلم ، هر عشوه در كارم كنی
من طایر پر بسته ام،در كنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشكسته ام،تا خود گرفتارم كنی
من عاشق دلداده ام بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو، تا با بلا یارم كنی
ما را چو كردی امتحان،ناچار گردی مهربان
رحم آر ای آرام جان بر این دل زارم كنی
گر حال دشنامم دهی روز دگر جانم دهی
كامم دهی الطاف بسیارم كنی

---------------
پاسخ به پاسخ دیوانگی «از سیمین بهبهانی»

گفتی شفا بخشم ترا،وز عشق بیمارت كنم
یعنی به خود دشمن شوم،با خویشتن یارت كنم
گفتی كه دلدارت شوم،شمع شب تارت شوم
خوابی مبارك دیده ای ترسم كه بیدارت كنم

شبگرد23
2010/8/15, 02:35 PM
کودکی، دخترکی ، موقع خواب

سخت پاپیچ پدر بودو از او می پرسید

زندگی چیست؟

پدرش از سر بی صبری گفت

زندگی یعنی عشق

دخترک با سر پر شوری گفت

عشق را معنی کن!

پدرش داد جواب: بوسه گرم تو بر گونه من

دخترک خنده برآورد ز شوق

گونه های پدرش را بوسید

زان سپس گفت:

پدر ... عشق اگر بوسه بود..

بوسه هایم همه تقدیم تو باد...

شبگرد23
2010/8/15, 02:45 PM
تقدیم به دوست خوبم....



شـايد اين صفحه همان پنجرهء رويايي است
كه من از شيشهء شفاف لغات
روي زيباي تو را مي بينم!!


گاه تابيدن مهتاب حضور و نسيمي كه معطر به تو و شادابي است
مي خورد بر تن اين پنجره ي رويايي


واژه ها مي خوانند غزل مستي تو
شعر بيتابي من
و گل هر كلمه رنگ عشقي دارد!
كه در انديشه من
رنگ چشمان تو است!


اي صدايت پر از آرامش روح
و دلت آينهء پاك وجود
باورت هست كه من نغمهء وصل تو بر لب دارم؟
و به ياد نامت همه شــب تا به سحر بيدارم؟

maryam_22
2010/8/16, 02:26 AM
تو می ایی تو می ایی

یقین دارم كه می ایی
زمانی كه مرا در بستر سردی میان خاك بگذارند تو می ایی.
یقین دارم كه می ایی.
پشیمان هم...
دو دستت التماس امیز ، می اید به سوی من
ولی پر می شود از هیچ
دستی دست گرمت را نمی گیرد.
صدایت در گلو بشكسته و الوده با گریه
به فریادی مرا با نام میخواند و می گویی كه اینك من
سرم بشكن
دلم را زیر پا له كن
ولی برگرد

همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها
دورنگی ها
جدایی ها به روی صورتم بشكن

مرو ای مهربان بی من كه من دور از تو تنهایم!

ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانند نمی ماند.
لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند.
دگر ان سینه ی پر مهر ان سد سكندر نیست كه سر بر روی ان بگذاری و درد درون گویی
تو می ایی زمانیكه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد
هراسان
هر كجا
هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید
مبادا بر نگاه دیگری افتد.
دو چشم من تو را دیگر نمی خواند
محالست اینكه بتوانی بر ان چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و ارزو ریزی
نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی
بلبهایم كلام شوق بنشانی.
محالست اینكه بتوانی دوباره قلب ارام مرا
قلبی كه افتادست از كوبش بلرزانی
برنجانی
محالست اینكه بتوانی مرا دیگر بگریانی.
تو می ایی یقین دارم ولی افسوس ان پیكر كه چون نیلوفری افتاده بر خاكست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی ارد
بدیوار بلند پیكر گرمت نمی پیچد
جدا از تكیه گاهش در پناه خاك می ماند و در اغوش سر گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های ان زیبا لباس اخرینش
نرم میلغزد.
جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو...
دگر ان دستها هرگز بر ان گیسو نمی لغزد
پریشانش نمی سازد
دلی انجا نمی بازد.
تو می ایی یقین دارم.
تو با عشق و محبت باز می ایی ولی افسوس...
ان گرما بجانم در نمیگیرد
بجسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد.
یقین دارم كه می ایی.
بیا ای انكه نبض هستیم در دستهایت بود.
دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود.
بیا ای انكه رگهای تنم با خون گرم خود تماما
معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخی بگلدان دل پاكیزه ی گرمم برویانند.
یقین دارم كه می ایی
بیا
تا اخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد.
نگاهت غرق در اشك پشیمانی بروی پیكرم باشد.
دلت را جا گذاری شاید انجا
تا كه سنگ بسترم باشد!




هما ميرافشار

شبگرد23
2010/8/16, 04:12 AM
باید عاشق شد و خواند
باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند
باید عاشق شد و رفت
چه بیابانهایی در پیش است
رهگذر خسته به شب می نگرد
می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت
باید از کوچه گریخت
پشت این پنجره ها مردانی می میرند
و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند
پشت دیوار دریاواری بیدار
به زنان می نگریست
چه زنانی که در آرامش رود
باد را می نوشند
و برای تو
برای تو و باد
آبهایی دیگر در گذرست
شب و ساعت دیواری و ماه
به تو اندیشه کنان می گویند
باید عاشق شد و ماند
باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
می خواند
باید عاشق شد رفت

شبگرد23
2010/8/16, 04:17 AM
http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/boozar/AnniversaryBookR.jpg

کتاب عاشقی را آرام باز می کنم
و ورق می زنم صفحات دلدادگی را ،
داستان خسرو و شیرین ..
افسانه ی لیلی و مجنون
روایت ویس و رامین ،
قصه ی فرهاد و منیژه ،
وامق و عذرا ، ...
..
باز هم ورقی دیگر ،
و برگی دیگر ،
و کهن عشقی دیگر ...
...
تو گویی لابلای هر برگ ،
با ظرافتی خاص...
دلی پیچیده شده ،
و چشمی نگران..
هنوز بر لب جاده عاشقی
به انتظار نشسته ،
یار را می جوید ...

با عطر عشق ،
جان که واله شد ،
برگ برگ دفتر دل ،
پر کشید از اینجا و رفت .....
...رفت و مرا با خود برد ،
دورتر و فراتر از تمام عاشقان ،
....به ابتدا ، به آغاز ...، به ازل ...
به عشق و آرام محض ..
به تو !
.........................................
گویی من و تو را ،
در دو انتهای ریسمان عاشقی ،
به هم و در هم ، تنیده و بافته اند ....
شیرازه ی کتاب عشق منی تو ؛
از ازل .........تا........ به ابد

eksir
2010/8/16, 01:12 PM
آمده وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتي ز برم صورت بيجان بودم

نه فراموشيم از ذكر تو خاموش نشاند

كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم

بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب

كه نه در باديه خار مغيلان بودم

زنده مي‌كرد مرا دمبدم اميد وصال

ور نه دور از نظرت كشته هجران بودم

به تولاي تو در آتش محنت چو خليل

گوييا در چمن لاله و ريحان بودم

تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح

همه شب منظر مرغ سحر خوان بودم

سعدي از جور فراقت همه روز اين مي‌گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

noom
2010/8/16, 02:11 PM
خدا خیر بدهد این کفشهای بندی را
که رفتنت را
که رفتنم را
دقیقه ای حتی
به تعویق می اندازد

*زهره*
2010/8/16, 07:38 PM
از صدايي گنگ
خواب شيرينم پريد از سر
باز زندان بود و خاموشي
و صداي گامهاي پاسبانان بر فراز بام
و تکاپوهاي نامعلوم اين هم حنجره من مرد ديوانه
در ميان روزن پر ميله و مهتاب
پيش تر رفتم
با اشارات سر انگشتش
ماه را مي خواند و با من زير لب مي گفت
گوش کن
من کليدي از فلز روشن مهتاب خواهم ساخت
و تمام قفل ها را باز خواهم کرد
ماه پنهان گشت و او را من به جايش بازگردانم
پير مرد پاکدل قرقرکنان خوابيد
و مرا بگذاشت با خار خيال خويش
زودتر اي کاش
ماه را مي خواند
ديرتر اي کاش برمي خاستم از خواب

nazila65
2010/8/16, 08:04 PM
دلا دیشب چه میکردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من

maryam_22
2010/8/16, 11:41 PM
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

قيصر امين پور

bita.m
2010/8/17, 01:11 AM
پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

شبگرد23
2010/8/17, 04:32 AM
http://www.parsiblog.com/FirendsAlbum/blogblogblog/c1%5B1%5D.jpg

کلبه ای می سازم

پشت تنهایی شب، زیراین سقف کبود

که به زیبایی پروازکبوترباشد

چهارچوبش ازعشق، سقفش ازعطربهار

رنگ دیوار اتاقش ازآب

پنجره ای ازنور، پرده اش ازگل یاس

عکس لبخند تورا می کوبم

روی ایوان حیاط

تا که هرصبح اقاقی ها را با توسرشارکنم

همه دلخوشیم بودن توست

وچراغ شب تنهای من، نورچشمان تواست

کاشکی درسبد احساسم، شاخه ای مریم بود

عطر آن را با عشق

توشه راه گل قاصدکی می کردم

که به تنهایی تو سربزند

توبه من نزدیکی وخودت می دانی

شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت

گرمی دست تو را می طلبد

شبگرد23
2010/8/17, 04:38 AM
یاور همیشه مومن


ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی

اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت

eksir
2010/8/17, 12:24 PM
آب حیات منست خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار
مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست
دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا
گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست
گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
هر غزلم نامه‌ایست صورت حالی در او
نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست
لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیر
سحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست

*زهره*
2010/8/17, 12:39 PM
آه چه شام تيره اي از چه سحر نمي شود
ديو سياه شب چرا جاي دگر نمي شود
سقف سياه آسمان سودئه شده ست از اختران
ماه چه ماه آهني اينكه قمر نمي شود
واي ز دشت ارغوان ريخته خون هر جوان
چشم يكي به ماتم اينهمه تر نمي شود
مادر داغدار من طعنه تهنيت شنو
بهر تو طعن و تسليت گرچه پسر نمي شود
كودك بينواي من گريه مكن براي من
گر چه كسي به جاي من بر تو پدر نمي شود
باغ ز گل تهي شده بلبل زار را بگو
از چه ز بانك زاغها گوش تو كر نمي شود
اي تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من
بي همه گان به سر شود
بي تو به سر نمي شود

eksir
2010/8/17, 12:51 PM
صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده تو
تا تبسم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست
گو کم یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
من نه آنم که عدو گفت تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تا غباری ننشیند به دل خرم دوست
هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست

گلابتون
2010/8/17, 03:10 PM
شعرهايم را باد برد
مثل هرشب از كنار پنجره
و من تنها شدم مثل غريبه در خودم
در هجوم بي كسي ها
در حصار خستگي ها
منزجر از باد وحشي شب و آوار غم
آينه را در هم شكستم بازم
خسته از دار و ندار زندگي
چشم به ديوار اتاق
پيش رو آينه و شمعدان قديمي و كبود
روي طاقچه آنطرف
ساعت كهنه و خاك خورده پنجاه سال پيش
لحظه ها دلگير است
نفسم مي گيرد
موج فرياد در اتاق خالي از حجم و صدا مي پيچد
باد وحشي ناگهان
پنجره ها را در هم مي كوبد
قلب ساعت بي صدا مي ايستد
لحظه ها آهسته در قلب زمان مي ميرند
شعرهايم در هوا پر مي زنند
باد آنها را در فضا گم مي كند
لحظه ايي مي گذرد - به خودم مي آيم - ولي انگار دير است
متحير لب پنجره باز مي نشينم
پر پر شعرهاي خود را توي باد مي نگرم

شبگرد23
2010/8/17, 03:25 PM
در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابیست
و در آیینه ی چشمان شقایق ها نیز
عابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست
به چه کسی باید گفت:
با تو خوشبخترین انسانم؟

شبگرد23
2010/8/17, 05:40 PM
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت :
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر
تکه های دل خود را
سر هم
بند زنم .

nazila65
2010/8/17, 08:37 PM
وعشق صدای فاصله هاست ..صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ..نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ..عشق همیشه تنهاست ..

masoumeh_f
2010/8/17, 08:53 PM
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
....

maryam_22
2010/8/18, 02:15 AM
هر چه کردم به ره عشق وفا بود، وفا

وانچه دیدم به مکافات جفا بود ، جفا

شربت من ز کف یار الم بود، الم

قسمت من ز در دوست بلا بود، بلا

سکه عشق زدن محض غلط بود ، غلط

عاشق ترک شدن عین خطا بود، خطا

یار خوبان ستم پیشه گران بود ، گران

کار عشاق جگر خسته دعا بود، دعا

همه شب حاصل احباب فغان بود، فغان

همه جا شاهد احوال خدا بود، خدا

اشک ما نسخهٔ صد رشته گهر بود، گهر

درد ما مایهٔ صد گونه دوا بود، دوا

نفس ما از مدد عشق قوی بود، قوی

سر ما در ره معشوق فدا بود، فدا

دعوی پیر خرابات به حق بود، به حق

عمل شیخ مناجات ریا بود، ریا

هر که جز مهر تو اندوخت هوس بود، هوس

آن که جز عشق تو ورزید هوا بود، هوا

هر ستم کز تو کشیدیم کرم بود،کرم

هر خطا کز تو به ما رفت عطا بود، عطا

زخم کاری زفراق تو به جان بود، به جان

جان سپاری به وصال تو به جا بود، بجا

در همه عمر فروغی به طلب بود، طلب

در همه حال وجودش به رجا بود، رجا





فروغي بسطامي

شبگرد23
2010/8/18, 01:22 PM
چترت را كنار ايستگاهي در مه فراموش كن
خيس و خسته به خانه بيا
نمي خواهم شاعر باشي ، باران باش!
همين براي هفت پشت روييدن گل كافي ست،
چه سرخ،چه سبز و چه غنچه!


تقدیم به بهترینم ...

شبگرد23
2010/8/18, 01:24 PM
.................................................. ................باز پائیز است...................................


باز این دل از غمی دیرینه لب ریز است.
باز میلرزد بخود سر شاخه های بیدسر گردان.
باز میریزد فرو بر چهر ام باران.
باز رنجورم،خداوندا،پریشانم.
باز می بینم که بی تابانه گریانم.
باز پائیز است...
باز این دنیا غم انگیز است.
باز پائیز است و هنگام جدائیها
باز پائیز است و مرگ اشنائیها
...

*زهره*
2010/8/19, 09:34 AM
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلکش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش کبوترها
چيست در کوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش کبوترها
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاک شقايق را در سينه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال که باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني کن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

naghmeirani
2010/8/19, 10:16 AM
لبخند شدم که بر لبش ره جویم

بر بست دهن !

اشکی گشتم که رویِ او را شورم

خندید به من !

امید شدم که در دلش جا گیرم

نومید نشست !

سودی نکند به هیچ رو با اویم

این حیله و فن !

زیبای خفته.
2010/8/19, 10:18 AM
زیبا جادار مطمئن

شبگرد23
2010/8/19, 04:26 PM
http://forum.irantrack.com/images/icons/icon1.gif


تاریخ عشق

آه ای خدا کمک کن
من بی صدا نمونم
تاریخ عشقو باید
با عاشقا بخونم

مغرور و عاشقونه
اون عاشقا که مردن
این عشق سینه سوزو
به قلب ما سپردن

در انتظار کاوه
هم لحظه های دردیم
آهنگر زمونه س
اونکه صداش کردیم

دل خسته ام از عالم
دل بسته ام به ساقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
انگار تموم دنیا
بسته س به تار مویی
برای این زمونه نمونده آبرویی
برای این زمونه نمونده آبرویی

ای همسفر سلامی
محتاج یک سلامم
از می پریده مستی
غم مونده توی جامم
غم مونده توی جامم

هم لحظه های دردیم
این درد چاره باید
مردن مرام ما نیست
عمر دوباره باید
عمر دوباره باید

دل خسته ام از عالم
دل بسته ام به ساقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
انگار تموم دنیا
بسته س به تار مویی
برای این زمونه نمونده آبرویی
برای این زمونه نمونده آبرویی

آه ای خدا کمک کن
من بی صدا نمونم
تاریخ عشقو باید
با عاشقا بخونم

مغرور و عاشقونه
اون عاشقا که مردن
این عشق سینه سوزو
به قلب ما سپردن

در انتظار کاوه
هم لحظه های دردیم
آهنگر زمونه س
اونکه صداش کردیم

دل خسته ام از عالم
دل بسته ام به ساقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
انگار تموم دنیا
بسته س به تار مویی
برای این زمونه نمونده آبرویی
برای این زمونه نمونده آبرویی

هایده

شبگرد23
2010/8/19, 04:35 PM
جامه سرخ


غنچه نو شكفته را ماند
نرگس نيم خفته را ماند
دامن افشان گذشت و باز نگشت
عمر از دست رفته را ماند
قد موزون او به جامه سرخ
سرو آتش گرفته را ماند
نيمه جان شد دل از تغافل يار
صيد از ياد رفته را ماند
سوز عشق تو خيزد از نفسم
بوي در گل نهفته را ماند
رفته از ناله رهي تاثير
حرف بسيار گفته را ماند

رهی معیری

maryam_22
2010/8/20, 12:34 AM
وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود
تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود


نجمه زارع

شبگرد23
2010/8/20, 11:41 AM
دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
ضربه دست مرا پاسخ گوی
ضربه دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست ؟؟؟
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟
ضربه می کوبد همسایه زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم

حمید مصدق

شبگرد23
2010/8/20, 12:16 PM
آن دم که با تو ام

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!http://forum.hammihan.com/images/smilies/new/53.gifhttp://forum.hammihan.com/images/smilies/new/53.gifhttp://forum.hammihan.com/images/smilies/new/27.gif
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

YAGHOT SEFID
2010/8/21, 08:58 AM
گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال
پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال
پس دلم منتظر کيست که من بي خبرم
که من از آتش اندوه خودم شعله ورم
ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويي
همه جا شور به پا شد به خيالم که تويي
باز هم دختر همسايه هماني که تو نيست
باز هم چشم من و او که نمي دانم کيست
باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار
کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار
پيرهن پاره گل جمله تبسم شده است
يوسف کيست که در خنده ي او گم شده است
اين چه رازي است که در چشم تو بايد گم شد
بايد انگشت نماي تو و اين مردم شد
به گمانم دل من باز شقايق شده اي
کار از کار گذشته است تو عاشق شده اي
يال کوب عطش است اين که کنون مي آيد
اين که با اسب گل از سمت جنون مي آيد
بي تو بي تو چه زمستاني ام ايلاتي من
چقدر سردم وباراني ام ايلاتي من
تو کجايي ومن ساده ي درويش کجا؟
تو کجايي ومن بي خبر از خويش کجا؟
دل خزانسوز بهاري است بهاري است که نيست
روز وشب منتظر اسب و سواري است که نيست
در دلم اين عطش کيست خدا مي داند
عاشقم دست خودم نيست خدا مي داند
عاشق چشم تو هستيم و زما بي خبري
خوش به حالت که هنوز از همه جا بي خبري ...

گلابتون
2010/8/21, 09:50 AM
تشنه اما صبور ؛ در نگاهی تر از دورشدن ها ،
رهایت می کنم!!..
رهایت می کنم چون تو پرنده ای!
رهایت می کنم تا بروی...
تا برسی...
تا نــور...
رهایت می کنم که پـــــر بزنی!

و من ،
تشنه اما صبور ،
بی تو امـــا در خیــــال تــــو،
تا سر چشمه می دوم!

تمام راه خــیالت با من هست.
تو با من هستی اما نیستی...
من تشنه ام و بودن تو سراب است.
خیـــال است.
امـــا ،
زیبـــاست.
زیبـــاست ؛
چون خیـــال تــوست...
چون شــبیه تــوست...

می دوم سراب تا سراب ...
می دوم سراب تا چشمه ...

به چشمه که می رسم ،
چشم در چشم آب ،
خیـــره خیـــره تمــاشــایش می کنم.
شگفتا!
من بر سر چشمه ام و تصـــویر تـــو در آب است!!...

شبگرد23
2010/8/21, 11:43 AM
گفتي كه من از طايفه سنگدلانم به خدا نه
يا عاشق اين هستم و يا عاشق آنم به خدا نه
هر جا كه تو رفتي و به هر كس كه رسيدي
گفتي كه من از قوم جدايي طلبانم به خدا نه
چون اهل سكوتم نه اهل هياهو
تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم
پنهان شده در زير سكوتم هيجانم

eksir
2010/8/21, 01:47 PM
هیچ آییـنه دگر آهــن نشد
هیــچ نانی گنـدم خرمـن نشد
هیچ انگـوری دگر غوره نشد
هیـچ میـوه پخته باکوره نشد
پختـه گرد و از تغیـّر دور شو
رو چو برهـان محقق نور شو

شبگرد23
2010/8/21, 10:40 PM
یادش بخیر

مشق دهقان فداکارم را
می نوشتم اما
در هوایی دلگیر
زیر بیدی مجنون
ماه فروردین بود
...
دفترم خورد ورق
و نگاهم افتاد
به خطوطی در هم
...
شعر باز باران بود
ناگهان صاعقه ای
...
و سپس باران زد
*

دفترم را بستم
*
زیر باران شادی
بازی و خنده و شور
رقص هر تکه ابر
و سپس تابش نور
*
آسمان رنگین گشت
از کمانی زیبا
من ز خود پرسیدم
دفتر مشقم ! آه!
*
من فراموشم شد
خاطرات کبری
و چه تصمیمی داشت
*
دفتری خیس ز باران دیدم
باز هم خندیدم
...

و نمی دانستم
...
صبح فردای کلاس
تا معلم آمد
جای برخیز و به پا
روزگاری هم هست
که به خود خواهم گفت
خاطراتت بر جا....

eksir
2010/8/22, 10:00 AM
پرکن پیاله را
کاین جام آتشین، دیریست ره به حال خرابم نمی‌برد
این جامها که در پی هم می‌شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می‌رباید و آبم نمی‌برد

من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بی‌کران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پرستاره اندیشه‌های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره‌های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم، جز تا کنار بستر خوابم نمی‌برد

هان ای عقاب عشق
از اوج قله‌های مه‌آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم‌انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد، ان بی‌ستاره‌ام که عقابم نمی برد

در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این که ناله می‌کشم از دل که: آب ... آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد
پرکن پیاله را...

شبگرد23
2010/8/22, 05:09 PM
به امیدی که تو خوانی

آن سوی ستاره من انسانی را می خواهم

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم

انسانی که به دست های من نگاه کند

انسانی که به دست هایش نگاه کنم

انسانی در کنار من

تا به دست های انسان ها نگاه کنیم

انسانی در کنارم ، آیینه ای در کنارم

تا در او بخندم، تا در او بگریم ...

شبگرد23
2010/8/23, 03:40 PM
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين، بي‌نهايت زيباست...
آن که آموخت به ما درس محبت مي‌خواست:
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي

شبگرد23
2010/8/28, 01:07 AM
با تو هستم ای قلم!


با تو ای همراه و ای همزاد من ...


سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت


شعرهایم را نوشتی دستخوش!


اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

شبگرد23
2010/8/28, 01:41 AM
در این شبــهای بـــارانی


غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی


بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می آیـــــی


به احســــاست قســــــم یــــک شب


دلم می میرد از حسرت


و من آهسته می گویم :


تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـی آیــــی .....

naghmeirani
2010/8/28, 01:48 AM
http://www.kocholo.org/img/images/45143417625801070799.gif
هر وقت گلی را بو کردی

هرگز نگاهش نکن،

چون اگر نگاهت را

به خاطر بسپارد،

به شوق دوباره دیدنت

پر پر میشود...

شبگرد23
2010/8/28, 02:04 AM
می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی



می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی



می رسد روزی که از من تنها ماند یادگار

نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی



می رسد روزی که در مسیر بی کسی

بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی



می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

محـسن ز
2010/8/28, 02:15 AM
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

eksir
2010/8/28, 09:49 AM
هشيار کسی بايد کز عشق بپرهيزد
وين طبع که من دارم با عقل نياميزد

آن کس که دلی دارد آراسته معنی
گر هر دو جهان باشد در پای يکی ريزد

گر سيل عقاب آيد، شوريده نينديشد
ور تير بلا بارد، ديوانه نپرهيزد

آخر نه منم تنها در باديه سودا
عشق لب شيرينت بس شور برانگيزد

........................

......................

شبگرد23
2010/8/28, 02:28 PM
منتظِر نِشَستم و...باز هم نیامدی!
دل به کَس نبستم و...باز هم نیامدی!
از غُرور و سردیَت بی وفاترینِ من!
در خودم شکستم و...باز هم نیامدی!
این همه حدیث و حرف پشتِ سر گذاشتم،
با تو عهد بستم و...باز هم نیامدی!
اشک و آه و غصه شد سهمِ من از عشقِ تو
از همه گُسستم و...باز هم نیامدی!
بی تو شب نشینی و بغضِ مانده در گلو
کار داده دستم و...باز هم نیامدی!
سنگ شد دلت ولی قلبِ سنگیِ تو را
باز می پرستم و...باز هم نیامدی...

شبگرد23
2010/8/28, 02:39 PM
ره نمي جويم به سوي شهر روز

بيگمان در قعر گوري خفته ام

گوهر ي دارم ولي آن را زبيم

در دل مردابها بنهفته ام

ميروم ....اما نمي پرسم ز خويش

ره كجا....؟منزل ....كجا؟مقصود چيست؟

بوسه مي بخشم ولي خود غافلم

كاين دل ديوانه را معبود كيست

iman.mpr
2010/8/29, 07:01 PM
ساکت و تنها
چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما
هیچ کس او را نمی خواند
برگ ها را می دهد بر باد
می رود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هر جا که بادا باد!
بادبان را ناخدا باد است
لیک او را
هم خدا
هم ناخدا
باد است!

قیصر امین پور

شبگرد23
2010/8/30, 10:19 AM
باز هم می نالی امشب ؟
- من ننالم پس که نالد ؟
- ناله ات امشب دگر چیست ؟
- ناله ام از داغ دیشب ؟
- دیشب اما ناله کردی !
- ناله از دیشب آن شب
- پس تو هر شب ناله می کن !
- ناله تنها مرحم من
- من ننالم پس که نالد ؟

maryam_22
2010/8/31, 11:03 PM
نفرین خدا بر من اگر باز بسوزم
پروانه صفت در دل آتشکده ی عشق
نفرین خدا بر من اگر قصه بگویم
از این دل دیوانه ی سودا زده ی عشق
*
نفرین خدا بر من اگر چشم سیاهم
در مردمک خویش کشد نقش تو را باز
نفرین خدا بر من اگر باز به شبها
با این دل سودا زده ی خویش کنم راز
*
نفرین خدا بر من اگر رو به تو آرم
گر رشته ی جان بگسلد از حسرت دوری
نفرین خدا بر من اگر با تو دوباره
گویم سخنی زینهمه اندوه و صبوری
*
نفرین خدا بر من اگر نام تو گویم
نفرین خدا بر من اگر راه تو پویم
نفرین خدا بر من اگر از دل رسوا
نام تو و یاد تو و مهر تو نشویم
(هما میر افشار)

meddler
2010/8/31, 11:10 PM
دوستان کمی کم لطفن
اسم شاعر مادر مرده فراموش نشه ؟؟؟؟؟؟:razz::razz::razz::razz:

nazanin_mz
2010/8/31, 11:13 PM
به دلایلی این بیت شعر حافظ :(وقتی تو فال میاد کلی حال میده)
سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

meddler
2010/8/31, 11:16 PM
دیروز پس از مردن آدم برفی
شد آب تمام تن آدم برفی
امروز دوباره کودکی را دیدم
سرگرم به جان دادن آدم برفی
او دکمه چشمهای زیبایش را
میدوخت به پیراهن آدم برفی
او شال نداشت ..... نه.......ولی دستش را
انداخته بر گردن آدم برفی
خورشید طلوع کرد کودک برداشت
آهسته سر از دامن آدم برفی
هی برف به آفتاب میزد....... میگفت
: برگرد..... برو ..... دشمن آدم برفی


بی نام

meddler
2010/8/31, 11:19 PM
نفرین خدا بر من اگر باز بسوزم
پروانه صفت در دل آتشکده ی عشق
نفرین خدا بر من اگر قصه بگویم
از این دل دیوانه ی سودا زده ی عشق
*
نفرین خدا بر من اگر چشم سیاهم
در مردمک خویش کشد نقش تو را باز
نفرین خدا بر من اگر باز به شبها
با این دل سودا زده ی خویش کنم راز
*
نفرین خدا بر من اگر رو به تو آرم
گر رشته ی جان بگسلد از حسرت دوری
نفرین خدا بر من اگر با تو دوباره
گویم سخنی زینهمه اندوه و صبوری
*
نفرین خدا بر من اگر نام تو گویم
نفرین خدا بر من اگر راه تو پویم
نفرین خدا بر من اگر از دل رسوا
نام تو و یاد تو و مهر تو نشویم
(هما میر افشار)



دوباره با تو شکفتم چه اشتباه بزرگی
و از دلم به تو گفتم چه اشتباه بزرگی
مرا به جرم صداقت دوباره باز شکستی
و من که هیچ نگفتم چه اشتباه بزرگی



فرزانه سلیمانی

شبگرد23
2010/9/01, 02:51 AM
بی حرف وبی صدا از عشق می سرود

آن چشم دلربا چشم مرا گرفت

با نور و زندگی هم ساز بود ولی

آن نرگس سیاه روز مرا گرفت
__________________

محـسن ز
2010/9/01, 03:13 AM
الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات

به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم

که خاکم گل از آب انگور کن
هوسهای من آتش طور کن

الهی به آنان که در تو گمند
نهان از دل و دیده مردمند

به خم خانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده

شبگرد23
2010/9/02, 01:39 AM
بيا برويم

بيا امشب هم

بر صخره خيس انتظار بنشينيم

شايد كه ان مسافر غريب

از غربت گريه هايمان باز ايد!

گزیزه
2010/9/02, 01:57 AM
به دریا بنگرم دریا تو بینم http://www.iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gif
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم http://www.iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gif
به هرجا بنگرم کوه و در و دشتhttp://www.iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gif
نشان از قامت رعنا تو بینم http://www.iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gifhttp://www.iran-eng.com/images/icons/heart.gif

farez eng
2010/9/02, 01:59 AM
فقط معین اون هم اهنگ بي بی گل و خاطره هاش

YAGHOT SEFID
2010/9/02, 01:37 PM
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفرنکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

گزیزه
2010/9/02, 03:16 PM
http://www.iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gifبنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ

من جام جمم ولی چو بشکستم هیچhttp://www.iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gifhttp://www.iran-eng.com/images/icons/icon9.gif

گزیزه
2010/9/02, 03:38 PM
این قـافـله عـمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را کـه شب می گذردhttp://www.iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gifhttp://www.iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gif