PDA

برای دیدن نسخه كامل اینجا را كلیك كنید : شعر نو



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 [8] 9 10 11 12 13 14 15 16 17

*زهره*
2009/10/14, 05:46 PM
بوي باران بوي سبزه بوي خاک
شاخه هاي شسته باران خورده پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست
نرم نرمک مي رسد اينک بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به کام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي که مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
گر نکويي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

محـسن ز
2009/10/15, 12:41 AM
گلای کاغذی عمر منو
باد پاییز داره پرپر می کنه
می دونم رفتنی هستی یه نفس
دل داره بی خودی دست دست میکنه
واسه بازی چشات مهره باختم واسه تو
بی خیال من میشی هر چی که ساختم واسه تو
نرگسا نسترنا رویای باغ
هیچ کدوم عطر تو رو واسم نداشت
هیچ کدوم از بازیهای سرنوشت
تلخی باخت تو رو واسم نداشت
شهر زاد مغروری

*زهره*
2009/10/15, 11:42 AM
آسمان پرشد از خال پروانه هاي تماشا
عكس گنجشك افتاد در آبهاي رفاقت
فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه
باد مي آمد از سمت زنبيل سبز كرامت
شاخه مو به انگور
مبتلا بود
كودك آمد
جيب هايش پر از شور چيدن
اي بهار جسارت
امتداد در سايه كاج هاي تامل
پاك شد
كودك از پشت الفاظ
تا علف هاي نرم تمايل دويد
رفت تا ماهيان هميشه
روي پاشويه حوض
خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد
بعد خاري
پاي او را خراشيد
سوزش جسم روي علف ها فنا شد
اي مصب سلامت
شور تن در تو شيرين فرو مي نشيند
جيك جيك پريروز گنجشك هاي حياط
روي پيشاني فكر او ريخت
جوي آبي كه از پاي شمشاد ها تا تخيل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه مي برد
كودك از سهم شاداب خود دور مي شد
زير بارانم تعميدي فصل
حرمت رشد
از سر شاخه هاي هلو روي پيراهنش ريخت
در مسير غم صورتي رنگ اشيا
ريگ هاي فراغت هنوز
برق مي زد
پشت تبخير تدريجي موهبت ها
شكل پرپرچه ها محو مي شد
كودك از باطن حزن پرسيد
تا غروب عروسك چه اندازه راه است ؟
هجرت برگي از شاخه او را تكان داد
پشت گلهاي ديگر
صورتش كوچ مي كرد
صبحگاهي در آن روزهاي تماشا
كوچ بازيچه ها را
زير شمشاد هاي جنوبي شنيدم
بعد در زير گرما
مشتم از كاهش حجم انگور پر شد
بعد بيماري آب در حوض هاي قديمي
فكر هاي مرا تا ملالت كشانيد
بعد ها در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسيد
گرته دلپذير تغافل
روي شنهاي محسوس خاموش مي شد
من
روبرو مي شدم با عروج درخت
با شيوع پر يك كلاغ بهاره
با افول وزغ در سجاياي ناروشن آب
با صميميت گيج فواره حوض
با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه
كودك آمد ميان هياهوي ارقام
اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب
خيس حسرت پي رخت آن روزها مي شتابم
كودك از پله هاي خطا رفت بالا
ارتعاشي به سطح فراغت دويد
وزن لبخند ادراك كم شد

Mitra_Galaxy
2009/10/15, 04:05 PM
همه شب نالم چون ني ، که غمي دارم


دل و جان بردي ، اما نشدي يارم




با ما بودي ، بي ما رفتي.




چون بوي گل به کجا رفتي؟




تنها ماندم ، تنها رفتي




چون کاروان رود…




فغانم از زمين بر آسمان رود




دور از يارم ، خون مي بارم




فتادم از پا به ناتواني




اسير عشقم ، چنان که داني




رهائي از غم نمي توانم




تو چاره اي کن که ميتواني




گر ز دل برآرم آهي




آتش از دلم خيزد




چون ستاره از مژگانم




اشک آتشين ريزد.




چون کاروان رود




فغانم از زمين




بر آسمان رود




دور از يارم خون مي بارم




نه حريفي تا با او غم دل گويم




نه اميدي در خاطر که تو را جوبم




اي شادي جان ، سرو روان،




کز بر ما رفتي،




از محفل ما ، چون دل ما




سوي کجا رفتي؟؟




تنها ماندم ، تنها رفتي




چو ن بوي گل به کجا رفتي؟؟




به کجائي غمگسار من




فغان زار من بشنو…… باز آ




از صبا حکايتي از روزگار من بشنو




باز آ ….. باز آ…………..سوي رهي




چون روشني از ديده ما رفتي




با قافله باد صبا رفتي




تنها ماندم ، تنها ماندم……

*زهره*
2009/10/15, 04:38 PM
چرا از مرگ مي ترسيد
چرزا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
مپنداريد بوم نا اميدي باز
به بام خاطر من مي کند پرواز
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد
مگر افيون افسونکار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي کارد
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يک نفس آسودگي از رنج هستي نيست
مگر دنبال آرامش نمي گرديد
چرا از مرگ مي ترسيد
کجا آرامشي از مرگ خوشتر کس تواند ديد
مي و افيون فريبي تيزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماري جانگزا دارند
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي که هوشياري نمي بيند
چرا از مرگ مي ترسيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوي مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي است
همه ذرات هستي محو در روياي بي رنگ فراموشي است
تنه فريادي نه آهنگي نه آوايي
نه ديروزي نه امروزي نه فردايي
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بي فرجام
خوش آن خوابي که بيداري نمي بيند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران که آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست اين ننامردم صدرنگ بسپاريد
که کام از يکديگر گيرند و خون يکديگر ريزند
درين غوغا فرومانند و غوغا ها برانگيزند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه مي دانيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا از مرگ مي ترسيد

naghmeirani
2009/10/16, 02:52 PM
قلب من و تو را

پیوند جاودانه ی مهری است در نهان

پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین من

این عهد بسته باد


" حمید مصدق"

*زهره*
2009/10/16, 02:57 PM
باز کن پنجرهها را که نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
کوچه يکپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
که زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاک چه کرد
هيچ يادت هست
توي تاريکي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاک چه کرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناک چهکرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
که در اين کوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاک جان يافته است
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتاگ شدي
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

naghmeirani
2009/10/16, 03:23 PM
آئينه شكسته

ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه
در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند بتن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز

او نيست كه در مردمك چشم سياهم
تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب
كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد
ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را
اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس
او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را

من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت
گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را

:gol:فروغ فرخزاد:gol:

*زهره*
2009/10/16, 03:32 PM
از مرز خواي مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در پس درهاي شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آيينهها
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بود م
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر بر گرد همه ستونها مي پيچد
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
نيلوفر روييد
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه مي دويدم
هستي اش درمن ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

naghmeirani
2009/10/18, 04:33 PM
سحر هنگام، کاین مرغ طلایی
نهان کرده ست پرهای زر افشان.
طلا در گنج خود می کوبد، اما
نه پیدا در سراسر چشم مردم.
من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوار های نیلی شب
در این راه درخشان می شناسم.
می آید در کنار ساحل خاموش به حرف رهگذران می دهد گوش.

نشسته در میان زورق زرین
برای آن که از من دل رباید.
مرا در جای می پاید.
می آید چون پرنده
سبک نزدیک می آید.
می آید گیسوان آویخته گون
ز گرد عارض مه ریخته خون.

می آید خنده اش بر لب شکفته
بهاری می نمایاند به پایان زمستان.
می آید بر سر چله کمان بسته.
ولی چون دید من را می رود، در، تند می بندد
....
نشسته سایه ای در ساحل تنها،
نگار من به او از دور می خندد.

*زهره*
2009/10/18, 08:41 PM
طشت بزرگ آسمان از لاجورد صبحدم لبريز
اينجا و آنجا ابر چون کف هاي لغزنده
رها بر آب
آويخته بر شاخه هاي سرو
پيراهن مهتاب

*زهره*
2009/10/18, 08:41 PM
رفتم به کنار رود
سر تا پا مست
رودم به هزار قصه ميبرد ز دست
چون قصه درد خويش با او گفتم
لرزيد و رميد و رفت و ناليد و شکست

Mitra_Galaxy
2009/10/18, 08:48 PM
چون پرنده اي که سحر
با تکانده حوصله اش
مي پرد ز لانه ي خويش
با نگاه پر عطشي
مي رود برون شاعر
صبحدم ز خانه ي خويش
در رهش ، گذرگاهش
هر جمال و جلوه که نيست
يا که هست ، مي نگرد
آن شکسته پير گدا
و آن دونده آب کدر
وان کبوتري که پرد
در رهش گذرگاهش
هر خروش و ناله که هست
يا که نيست ، مي شنود
ز آن صغير دکه به دست
و آن فقير طاليع بين
و آن سگ سيه که دود
ز آنچه ها که ديد و شنيد
پرتوي عجولانه
در دلش گذارد رنگ
گاه از آنچه مي بيند
چون نگاه دويانه
دور ماند صد فرسنگ
چون عقاب گردون گرد
صيد خود در اوج اثير
جويد و نمي جويد
يا بسان آينه اي
ز آن نقوش زود گذر
گويد و نمي گويد
با تبسمي مغرور
ناگهان به خويش آيد
ز آنچه ديد يا که شنود
در دلش فتد نوري
وين جوانه ي شعر است
نطفه اي غبار آلود
قلب او به جوش آيد
سينه اش کند تنگي
ز آتشي گدازنده
ارغنون روحش را
سخت در خروش آرد
يک نهان نوازنده
زندگي به او داده است
با سپارشي رنگين
پرتوي ز الهامي
شاعر پريشانگرد
راه خانه گيرد پيش
با سريع تر گامي
بايد او کند کاري
کز جرقه اي کم عمر
شعله اي برقصاند
وز نگاه آن شعله
يا کند تني را گرم
يا دلي را بسوزاند
تا قلم به کف گيرد
خورد و خواب و آسايش
مي شود فراموشش
افکند فرشته ي شعر
سايه بر سر چشمش
پرده بر در گوشش
نامه ها سيه گردد
خامه ها فرو خشکد
شمعها فرو ميرد
نقشها برانگيزد
تا خيال رنگيني
نقيش شعر بپذيرد
مي زند بر آن سايه
از ملال يک پاييز
از غروب يک لبخند
انتظار يک مادر
افتخار يک مصلوب
اعتماد يک سوگند
روشنيش مي بخشد
با تبسم اشکي
يا فروغ پيغامي
پرده مي کشد بر آن
از حجاب تشبيهي
يا غبار ايهامي
و آن جرقه ي کم عمر
شعله اي شود رقصان
در خلال بس دفتر
تا که بيندش رخسار ؟
تا چه باشدش مقدار ؟
تا چه آيدش بر سر ؟

*زهره*
2009/10/18, 08:54 PM
گل بود و مي شکفت بر امواج آب ماه
مي بود و مستي آور
مثل شراب ماه
شبهاي لاجوردي
بر پرنيان ابر
همراه لاي لاي خموش ستاره ها
مي شد چراغ رهگذر دشت خواب ماه
روزي پرنده اي
با بال آهنين و نفس هاي آتشين
برخاست از زمين
آورد بالهاي گران را به اهتزاز
چرخيد بر فراز
پرواز کرد تا لب ايوان آفتاب
آمد به زير سايه بال عقاب ماه
اينک زني است آنجا
عريان و اشکبار
غارت شده به بستر آشفته شرمسار
غمگين نشسته خسته و خرد و خراب ماه
داوودي در شب سپيد هزار پر
سر بر نمي کند به سلام ستاره ها
برگرد خويش هاله اي از آه بسته است
تا روي خود نهان کند از آفتاب ماه
از قعر اين غبار
من بانگ مي زنم
کاي شبچراغ مهر
ما با سياهکاري شب خو نمي کنيم
مسپارمان به ظلمت جاويد
هرگز زمين مباد
از دولت نگاه تو نوميد
نوري به ما ببخش
بر ما دوباره از سر رحمت بتاب ماه

nadernorozi
2009/10/18, 09:01 PM
بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی
در سینه های مردم عارف مزار ماست:heart:

محـسن ز
2009/10/19, 12:28 AM
گرم نخواهی شد
واین از جنس ابر
تورا گرم نخواهد کرد
از انجماد پلک هایت
شروع خواهد شد
وتو.........
خواهی گریخت
از باران های سیاه
در بادهای سیاه.....
ودر انجماد قلبت
به ناگزیر
سنگی سیاه را
بر خود
خواهی کشید
گفته بودمت:
لحاف آسمان را
کنار باید زد
وپارا از گلیم زمین
دراز تر باید
چیزی بیشتر میخواهم
چیزی که نمیدانم چیست

مهدی قهاری

naghmeirani
2009/10/19, 12:42 AM
در میان برگهای زرد

تاب می خورم
تاب می خورم
می روم به سوی مهر
می روم به سوی ماه
در کجا به دست کیست
بند گاهواره ام ؟
برگهای زرد
برگهای زرد
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
مثل چشم های منتظر نگاه میکنند
در نگاهشان چگونه بنگرم
چگونه ننگرم ؟
از میانشان چگونه بگذرم
چگونه نگذرم ؟
بسته راه چاره ام
از درون اینه
چهرهای شکسته خسته
بانگ می زند که
وقت رفتن است
چهره ای شکسته خسته
از برون جواب می دهد
نوبت من است؟
من در انتظار یک شایاره ام
حرفهای خویش را
از تمام مردم جهان نهفته ام
با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
مثل قصه شنیده آه
نشنود کسی دوباره ام
ای که بعد من درون گاهواره ات
سالهای سال
می روی به سوی مهر
می روی به سوی ماه
یک درنگ
یک نگاه
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
در میان برگهای زرد
می تپد به یاد تو هنوز
قلب پاره پاره ام

amator-2
2009/10/19, 01:28 PM
ديروز به ياد تو وآن عشق دل انگيز


بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم


در آينه بر صورت خود خيره شدم باز


بند از سر گيسويم آهسته گشودم


عطر آوردم بر سر سينه فشاندم


چشمانم را ناز كنان سورمه كشاندم


افشان كردم زلفم را بر سرشانه


در كنج لبم خاي آهسته نشاندم


گفتم به خود آن گاه صد افسوس كه او نيست


تا مات شود زين همهافسون گري ناز


چو پيرهن سبز ببيند تن من


با خنده بگويد كه چه زيبا شدي


او نيست در مردمك چشم سياهم


تا خ۰يره شود عكس رخ خويش ببيند


اين گيسوي افشان به چه كار آيد امشب


كو پنجه او تاكه در آن خانه گزيند


من خيره به آينه و او گوش به من داشت


گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را


بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش


اي زن،چه بگويم،كه شكستي دل ما را

*زهره*
2009/10/19, 05:30 PM
از هجوم روشنايي شيشه هاي درتكان مي خورد
صبح شد آفتاب آمد
چاي را خورديم روي سبزه زار ميز
ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد
لحظه هاي كوچك من زير لادن ها نهان بودند
يك عروسك پشت باران بود
ابرها رفتند
يك هواي صاف يك گنجشك يك پرواز
دشمنان من كجا هستند ؟
فكر مي كردم
در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد
در گشودم قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من
آب را با آسمان خوردم
لحظه هاي كوچك من خوابهاي نقره مي ديدند
من كتابم را گشودم زير سقف ناپديد وقت
نيمروز آمد
بوي نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر مي كرد
مرتع ادراك خرم بود
دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد
پرتقالي پوست مي كندم
شهر در آيينه پيدا بود
دوستان من كجا هستند ؟
روزهاشان پرتقالي باد
پشت شيشه تا بخواهي شب
دراتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با اوج
در اتاق من صداي كاهش مقياس مي آمد
لحظههاي كوچك من تا ستاره فكر ميكردند
خواب روي چشمهايم چيزهايي را بنا مي كرد
يك فضاي باز شنهاي ترنم جاي پاي دوست

naghmeirani
2009/10/21, 05:21 PM
مثل اینست
مثل اینست درین خانه تار
هر چه با من سر کین است و عناد
از کلاغی که بخواند بر بام
تا چراغی که بلرزاند باد.
***
مثل اینست که میجنبد یاس
بر سکونی که درین ویران جاست
مثل اینست که میخواند مرگ
در سکوتی که به غمخانه مراست.
***
مثل اینست در او با هر دم
به گریز است نشاطی از من
مثل اینست که پوشیده در اوست
هر چه از بود ز غم پیراهن.
***
مثل اینست که هر خشت درآن
سر نهاده ست به زانوی غمی
هر ستون کرده ازو پای دراز
به اجاق غم بیشی و کمی.
***
مثل اینست همه چیز در او
سایه در سایه غم بنهفته است
همه شب مادر غم بر بالین
قصه مرگ به گوشش گفته است.
***
مثل اینست که در ایوانش
هر شب اشباح عزا میگیرند
بیوگان لاجرم از تنگ غروب
زیر هر سرطاق جا میگیرند.
***
مثل اینست که در آتش روز
ظلمت سرد شبش مستتر است
مثل اینست که از اول شب
غم فردا پس در منتظر است.
***
خانه ویران! که در او حسرت مرگ
اشک میریزد بر هیکل زیست!
خانه ویران! که در او هر چه که هست
رنج دیروز و غم فردایی است.

mahtab.sh
2009/10/21, 05:33 PM
دانی از زندگی چه میخواهم ؟
من تو باشم تو پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:: heart::heart::heart::heart::heart:

naghmeirani
2009/10/22, 12:33 AM
كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟

*زهره*
2009/10/22, 10:58 AM
حريق خزان بود
همه برگ ها آتش سرخ
همه شاخهها شعله زرد
درختان همه دود پيچان
به تاراج باد
و برگي که مي سوخت ميريخت مي مرد
و جامي ساوار چندين هزار آفرين
که بر سنگ مي خورد
من از جنگل شعله ها مي گذشتم
غبار غروب
به روي درختان فرو مي نشست
و باد غريب
عبوس از بر شاخه ها مي گذشت
و سر در پي برگ ها مي گذاشت
فضا را صداي غم آلود برگي که فرياد مي زد
و برگي که دشنام مي داد
و برگي که پيغام گنگي به لب داشت
لبريز مي کرد
و در چشم برگي که خاموش خاموش مي سوخت
نگاهي که نفرين به پاييز مي کرد
حريق خزان بود
من از جنگل شعلهها مي گذشتم
همه هستي ام جنگلي شعله ور بود
که توفان بي رحم اندوه
به هر سو که مي خواست مي تاخت
مي کوفت مي زد
به تاراج مي برد
و جاني که چون برگ
مي سوخت مي ريخت مي مرد
و جامي سزاوار نفرين که بر سنگ مي خورد
شب از جنگل شعله ها مي گذشت
حريق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگي که خاموش مي سوخت گفتم
مسوز اين چنين گرم در خود مسوز
مپيچ اين چنين تلخ بر خود مپيچ
که گر دست بيداد تقدير کور
ترا مي دواند به دنبال باد
مرا مي دواند به دنبال هيچ

naghmeirani
2009/10/23, 12:34 AM
مي شناسم اثر خيس قدم هايت را
تو رهاورد سکوت و نم باران داری
ابر شب رنگ در آمیخته با آرامش
که پس خامشی ات قصه طوفان داری
شور شیرین سرایش ز توام بر جان است
ای که افکار مرا دست به دامان داری
ململ ذهن نوازی و نمت شعر افزا
چشم عشاق به هر گریه تو گریان داری
بسته ای سلسله بر کلکم و می جنبانی
ای که رگبار غزلناک فراوان داری
می فشانی به سرم رشته ای از مروارید
شوق سازا به لطافت چو من ایمان داری!
اشک و رخساره ی من در شرف دیدارند
خواهم ای ابر که باریده و پنهان داری
آشنای من شبگیر شدی دیگر تو!
که به هر واژه ی شعرم سر پیمان داری
می شناسم اثر خیس قدم هایت را
تو رهاورد سکوت و نم باران داری...




شاعر : هورمزد يعقوبي نژاد

*زهره*
2009/10/23, 08:57 AM
آه در ايثار سطح ها چه شكوهي است
اي سرطان شريف عزلت
سطح من ارزاني تو باد
يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
دروسط دگمه هاي پيرهنش بود
از علف خشك ايههاي قديمي
پنجره مي بافت
مثل پريروزهاي فكر جوان بود
حنجره اش از صفات آبي شط ها
پر شده بود
يك نفر آمد كتابهاي مرا برد
روي سرم سقفي از تناسب گلها كشيد
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد
ميز مرا زير معنويت باران نهاد
بعد نشستيم
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر
از كلماتي كه زندگاني شان در وسط آب مي گذشت
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت
نصفه شب بود از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرئ
بعد در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد

Mitra_Galaxy
2009/10/23, 06:24 PM
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار کوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يکديگر پيوسته ، ليک از پاي
و با زنجير
اگر دل مي کشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ، کجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا ، و آنگاه چون موجي که بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شک و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي که لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي کرد و مي خاريد
يکي از ما که زنجيرش کمي سنگينتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت : بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي که تخته سنگ آنجا بود
يکي از ما که زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسي راز مرا داند
که از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تکرار مي کرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يک ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يک ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم کرديم
هلا ، يک ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يکي از ما که زنجيرش سبکتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نيز آنچنان کرديم
و ساکت ماند
نگاهي کرد سوي ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان ! او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساکت نگا مي کرد
پس از لختي
در اثنايي که زنجيرش صدا مي کرد
فرود آمد ، گرفتيمش که پنداري که مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت کرد
چه خواندي ، هان ؟
مکيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسي راز مرا داند
که از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه کرديم
و شب شط عليلي بود...

*زهره*
2009/10/24, 11:32 AM
در شب شرارتي است كه من گريه مي كنم
و صبح بر صداقت من رشك مي برد
با خوابهاي خاطره خوش بودم
هر چند خواب خاطره ام تلخ
ديگر تو را به خواب نمي بينم
حتي خيال من
رخساره تو را
از ياد برده است
ديروز طفل خواهرم از روي ميز من
تصوير يادبود تو را
اي داد برده است

Mitra_Galaxy
2009/10/24, 01:08 PM
تمنا

كاش آن آينه اي بودم من
كه به هر صبح تو را مي ديدم
مي كشيدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آنهمه پيچ
آنهمه تاب
آنگه از باغ تنت مي چيدم
گل صد بوسه ناب...

*زهره*
2009/10/24, 05:29 PM
چندين هزار قرن
از سر گذشت عالم و آدم است
وين کهنه آٍسياي گرانسنگ است
بي اعتنا به ناله قربانيان خويش
آسوده گشته است
در طول قرنها
فرياد دردناک اسيران خسته جان
بر ميشد از زمين
شايد که از دريچه زرين آفتاب
يا از ميان غرفه سيمين ماهتاب
آيد بروي سري
اما
هرگز نشد گشوده از اين آسمان دري
در پيش چشم خسته زندانيان خاک
غير از غبار آبي اين آسمان نبود
در پشت اين غبار
جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود
زندان زندگاني اسنان دري نداشت
هر در که ره به سوي خدا داشت بسته بود
تنها دري که راه به دهليز مرگ داشت
همواره باز بود
دروازه بان پير در آنجا نشسته بود
در پيش پاي او
در آن سياه چال
پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود
امروز اين اسير
انسان رنجديده و محکوم قرنها
از ژرف اين غبار
تا اوج آسمان خدا پر گشوده است
انگشت بر دريچه خورشيد سوده است
تاج از سر فضا و زمان در ربوده است
تا او کند دري به جهان هاي ديگري

naghmeirani
2009/10/25, 10:13 AM
اسمان را بارها
با ابرهایی تیره تر از این
دیده ام
اما بگو
ای برگ!
در افق این ابر شبگیران
کاین چنین دلگیر و بارانی ست،
پاره اندوه کدامین یار زندانیست؟!

شفیعی کدکنی

kajal4
2009/10/25, 10:24 AM
آب و آتش


آب و آتش نسبتي دارند جاويدان مثل شب با روز، اما از شگفتيها
ما مقدس آتشي بوديم و آب زندگي در ما آتشي با شعله هاي آبي زيبا ... آه
سوزدم تا زنده‌ام يادش كه ما بوديم آتشي سوزان و سوزاننده و زنده چشمه ي بس پاكي روشن
هم فروغ و فر ديرين را فروزنده هم چراغ شب زداي معبر فردا
آب و آتش نسبتي دارند ديرينه
آتشي كه آب مي پاشند بر آن ، مي كند فرياد


ما مقدس آتشي بوديم ، بر ما آب پاشيدند
آبهاي شومي و تاريكي و بيداد خاست فريادي، و درد آلود فريادي
من همان فريادم، آن فرياد غم بنياد هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، اين از ياد كآتشي بوديم بر ما آب پاشيدند
گفتم و مي گويم و پيوسته خواهم گفت
ور رود بود و نبودم
همچنان كه رفته است و مي رود
بر باد

*زهره*
2009/10/25, 07:20 PM
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان گاوان علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

naghmeirani
2009/10/26, 01:12 AM
تو ای راه
تو ای از تکاپوی جان من آگاه
تو ای بانگ پيچيده در کوه
تو ای ردٌ تابيده تا ماه

مرا پيچ و تاب تو گهواره‌ای ناز
مرا با تو رازيست آن سان که با چاه
مبادا تو را هيچ پايانی

ای راه

*زهره*
2009/10/26, 06:08 PM
پر کن پياله را
کاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها که در پي هم ميشود تهي
درياي آتش است که ريزم به کام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سرکش و جادويي شراب
تا بيکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نميبرد
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز همر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد
آن بي ستاره که عقابم نميبرد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينکه ناله مي کشم از دل که : آب ‌آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر کن پياله را

naghmeirani
2009/10/29, 12:42 AM
وقتی كه بامدادان
مهر سپهر جلوه گری را
آغاز می كند
وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
آنگه ستاره سحری
در سپیده دم خاموش می شود
آری
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
خاموش گشته ام

*زهره*
2009/10/29, 07:35 PM
سياهي از درون کاهدود پشت درياها
بر آمد ، با نگاهي حيله گر ، با اشکي آويزان
به دنبالش سياهيهاي ديگر آمده اند از راه
بگستردند بر صحراي عطشان قيرگون دامان
سياهي گفت
اينک من ، بهين فرزند درياها
شما را ، اي گروه تشنگان ، سيراب خواهم کرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من
ز خورشيدي که دايم مي مکد خون و طراوت را
نبينم ... واي ... اين شاخک چه بي جان است و پژمرده
سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستي که دايم مي مکد خون و طراوت را
نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد
مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير
نگه مي کرد غار تيره با خميازه ي جاويد
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
ديگر اين
همان ابر است کاندر پي هزاران روشني دارد
ولي پ ير دروگر با لبخندي افسرده
فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد
خروش رعد غوغا کرد ، با فرياد غول آسا
غريو از تشنگانم برخاست
باران است ... هي ! باران
پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر
ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران
به زير ناودانها تشنگان ، با چهره هاي مات
فشرده بين کفها کاسه هاي بي قراري را
تحمل کن پدر ... بايد تحمل کرد
مي دانم
تحمل مي کنم اين حسرت و چشم انتظاري را
ولي باران نيامده
پس چرا باران نمي آيد ؟
نمي دانم ولي اين ابر باراني ست ، مي دانم
ببار اي ابر باراني ! ببار اي ابر باراني
شکايت مي کنند از من لبان خشک عطشانم
شما را ، اي گروه تشنگان ! سيراب خواهم کرد
صداي رعد آمد باز ، با فرياد غول آسا
ولي باران نيامد
پس چرا باران نمي آيد ؟
سر آمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
آيا اين
همان ابر است کاندر پي هزاران روشني دارد ؟
و آن پير دورگر گفت با لبخند زهر آگين
فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد

naghmeirani
2009/10/31, 05:50 PM
http://www.iran-far.com/images/icons/im_msn.gif بهشت!
آدم به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش "بهشت" است!


عمران صلاحی

*زهره*
2009/11/02, 10:23 PM
وقتي که شب هنگام گامي چند دور از من
نزديک ديواري که بر آن تکيه مي زد بيشتر شبها
با خاطر خود مي نشست و ساز مي زد مرد
و موجهاي زير و اوج نغمه هاي او
چون مشتي افسون در فضاي شب رها مي شد
من خوب مي ديدم گروهي خسته از ارواح تبعيدي
در تيرگي آرام از سويي به سويي راه مي رفتند
احوالشان از خستگي مي گفت ، اما هيچ يک چيزي نمي گفتند
خاموش و غمگين کوچ مي کردند
افتان و خيزان ، بيشتر با پشت هاي خم
فرسوده زير پشتواره ي سرنوشتي شوم و بي حاصل
چون قوم مبعوثي براي رنج و تبعيد و اسارت ، اين وديعه هاي خلقت را همراه مي بردند
من خوب مي ديدم که بي شک از چگور او
مي آمد آن اشباح رنجور و سيه بيرون
وز زير انگشتان چالاک و صبور او
بس کن خدا را ، اي چگوري ، بس
ساز تو وحشتناک و غمگين است
هر پنجه کانجا مي خراماني
بر پرده هاي آشنا با درد
گويي که چنگم در جگر مي افکني ، اين ست
که م تاب و آرام شنيدن نيست
اين ست
در اين چگور پير تو ، اي مرد ، پنهان کيست ؟
روح کدامين شوربخت دردمند آيا
در آن حصار تنگ زندانيست ؟
با من بگو ؟ اي بينوا ي دوره گرد ، آخر
با ساز پيرت ايم چه آواز ، اين چه آيين ست ؟
گويد چگوري : اين نه آوازست نفرين ست
آواره اي آواز او چون نوحه يا چون ناله اي از گور
گوري ازين عهد سيه دل دور
اينجاست
تو چون شناسي ، اين
روح سيه پوش قبيله ي ماست
از قتل عام هولناک قرنها جسته
آزرده خسته
ديري ست در اين کنج حسرت مأمني جسته
گاهي که بيند زخمه اي دمساز و باشد پنجه اي همدرد
خواند رثاي عهد و آيين عزيزش را
غمگين و آهسته
اينک چگوري لحظه اي خاموش مي ماند
و آنگاه مي خواند
شو تا بشو گير ، اي خدا ، بر کوهساران
مي باره بارون ، اي خدا ، مي باره بارون
از خان خانان ، اي خدا ، سردار بجنور
من شکوه دارن ، اي خدا ، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، اي خدا ، آتش گرفتم
شش تا جوونم ، اي خدا ، شد تير بارون
ابر بهارون ، اي خدا بر کوه نباره
بر من بباره ، اي خدا ، دل لاله زارون
بس کن خدا را بي خودم کردي
من در چگور تو صداي گريه ي خود را شنيدم باز
من مي شناسم ، اين صداي گريه ي من بود
بي اعتنا با من
مرد چگوري همجنان سرگرم با کارش
و آن کاروان سايه يو اشباح
در راه و رفتارش

محـسن ز
2009/11/02, 11:32 PM
تمام كه شدم
تازه فهمیدم
تمام طول تباهیم را به تماشا نشسته بودم.
راهی به رهایی می‌جستم.
كدام راه؟
نمی‌دانستم.
ستم
بر سرزمین سرنوشتم
پایدار ماند.
از بند نرستم.
اینك
از اندكی بودن آمده‌ام،
از روزهای گرفته بارانی
و رطوبت مهلك تنی
در پیچ و تاب،
از شب بلند التهاب
كه روز ناغافل
به رویمان افتاد.
حال
سفری به انتهای شب
به غروبی ممتد
به روزی بی‌رمق و آفتابی
كه بوی خاطرات كهنه می‌دهد.
سفری به یادبود بودن‌ها
به سرزمین آرزوهای محال.
بدرود،
آغوش باز نیاز!
بدرود،
تندیس باران خورده انتظار
در پیچ خیابان!
بدرود،
مسیر خیس كوهستانی!
بدرود،
احساس خوش سرگردانی
در پس كوچه‌های پرسه‌ای ناگهانی!

روبرو
لحظه‌های كشدار دلمردگی
در چین و چروك این به اصطلاح زندگی.
حامد حبیبی

سرينا
2009/11/03, 03:47 PM
اي هميشه خوب
ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده ها ت
زير
آفتاب داغ بوسه هات
اي زلال پاك
جرعه جرعه جرعه مي كشم ترا به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب
اي هميشه آشنا
هر طرف كه مي كنم نگاه
تا همه كرانه ه اي دور
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال
تابناك
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك

فريدون مشيري

*زهره*
2009/11/03, 05:36 PM
در نهفته ترين باغ ها دستم ميوه چيد
و اينک شاخه نزديک از سر انگشتم پروا مکن
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست عطش آشنايي است
درخشش ميوه درخشان تر
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترين سنگ
سايه اش رابه پايم ريخت
و من شاخه نزديک
از آب گذشتم از سايه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستيغ عقاب شکستم
و اينک در خميدگي فروتني به پاي تو مانده ام
خم شو شاخه نزديک

naghmeirani
2009/11/04, 05:34 PM
راز

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
اهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

*زهره*
2009/11/05, 10:03 AM
سرود سبز علفها
نسيم سرد سحرگاه
صفاي صبح بهاران ميان برگ درختان
و خاك و نم نم باران
و عطر پاك خاك
و عطر خاك رها روي شاخه نمناك
و قطره قطره باران بود
به روي گونه من
خيس بودم از باران
كه مي شكفت
گل صداقت صبح از ميان نيزاران
تمام باغ و فضا سبز
دشت و دريا سبز
در آن دقايق غربت
ميان بيم و اميد
حرير صبح مرا لحظه لحظه مي پوشيد
در آن تجلي روح
نگاه مي كردم
به آن گذشته دردآلود به آن گذشته خوش آغاز به آن گذشته بدفرجام
به قلب سنگي آن مرمر بلند اندام
زلال زمزمه از چشم لبم روييد
صفاي باطن من در ميان زمزمه بود
صداي بارش باران كه نرم مي باريد و ناز بارش ابري كه گرم مي باريد
و در طراوت هر قطره قطره باران
در آن تلالو سبزينه
در علفزاران
فروغ طلعت صبح آن طلوع صادق را ستايشي كردم
رها نسيم سبك سير سبزه زاران بود
زلال زمزمه ها بود
سپيده بود و نرم باران بود
سپيده بود و من و ياد با تو بودنها
سپيده چون تو گل تارك بهاران بود

naghmeirani
2009/11/06, 11:24 AM
گر درختي از خزان ، بي برگ شد
يا كِرِخت از سورت سرماي سخت
هست اميدي كه ابر فرودين
برگها روياندش از فرٌ بخت
بر درخت زنده ، بي برگي چه غم
واي بر احوال برگ بي درخت

*زهره*
2009/11/06, 08:15 PM
چندين هزار قرن
از سر گذشت عالم و آدم است
وين کهنه آٍسياي گرانسنگ است
بي اعتنا به ناله قربانيان خويش
آسوده گشته است
در طول قرنها
فرياد دردناک اسيران خسته جان
بر ميشد از زمين
شايد که از دريچه زرين آفتاب
يا از ميان غرفه سيمين ماهتاب
آيد بروي سري
اما
هرگز نشد گشوده از اين آسمان دري
در پيش چشم خسته زندانيان خاک
غير از غبار آبي اين آسمان نبود
در پشت اين غبار
جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود
زندان زندگاني اسنان دري نداشت
هر در که ره به سوي خدا داشت بسته بود
تنها دري که راه به دهليز مرگ داشت
همواره باز بود
دروازه بان پير در آنجا نشسته بود
در پيش پاي او
در آن سياه چال
پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود
امروز اين اسير
انسان رنجديده و محکوم قرنها
از ژرف اين غبار
تا اوج آسمان خدا پر گشوده است
انگشت بر دريچه خورشيد سوده است
تاج از سر فضا و زمان در ربوده است
تا او کند دري به جهان هاي ديگري

eksir
2009/11/07, 08:04 AM
در این سرا بچه
ایا
زورق تشنگی است
آنچه مرا به سوی شما می راند.
یا خود
زمزمه شماست
ومن نه به خود می روم
که زمزمه شما
به جانب خویشم می خواند؟
نخل من ای واحه من!
در پناه شما چشمه سار خنکی هست
که خاطره اش عریانم می کند

naghmeirani
2009/11/07, 07:01 PM
با تو هستم ای قلم



با تو ای همراه و ای همزاد من

سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت

شعرهایم را نوشتی دستخوش

اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟
http://www.gtalk.ir/images/smilies/(20).gif

*زهره*
2009/11/07, 09:53 PM
در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز،
حافظ را
تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود !
ما، اينك از اعماق آن گرداب،
از ژرفاي آن غرقاب،
چنگال توفان بر گلو،
هر دم نهنگي روبرو،
هر لحظه در چاهي فرو،
تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته،
در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته،
***
صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته،
با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته،
هر چند، اميد رهائي مرده در دل ها؛
سر مي دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را :
- (( ... آه، اي سبكباران ساحل ها ... ! ))

naghmeirani
2009/11/07, 10:55 PM
باران نمی تواند

نه نه نمی تواند باران
کز جای برکنی
یا بر تن زمین
با تار و پود سست
پیراهنی ز پوشش رویینه بر تنی
با دانه دانه های پراکنده
با ریزشی سبک
با خاکه بارشی که نه پی گیر
نه نه نمی توانی باران
هرگز نمی توان
باران ! تو را سزد
کاندر گذار عشق دو عاشق
در راه برگ پوش
حرف نگفته باشی و نجوای همدلی
باران !‌ تو را سزد
کز من ملال دوری یک دوست کم کنی
می آیدت همین که بشویی
گرمای خون
از تیغ چاقویی که بریده است
نای نحیف مرغک خوشخوان کنار سنگ
یا برکنی به بام
آشفته کاکلی ز علف های هرزه روی
اما نمی توانی زیر و زبر کنی
نه نه نمی توانی زین بیشتر کنی
این سنگ و صخره های سقط را
سیلی درشت باید و انبوه
سیلی مهیب خاسته از کوه

*زهره*
2009/11/07, 10:58 PM
جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،
خيال انگيز !
ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم،
پس هستيم !
****

@ RESPINA @
2009/11/07, 11:55 PM
اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
اي مرغ آفتاب
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
اي مرغ آفتاب
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟

naghmeirani
2009/11/08, 01:19 AM
فردا

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟

eksir
2009/11/08, 08:50 AM
از قوافی
چهارپایه ای
از اوزان
سنگ سمباده ای
با سگک کمربندم تسمه ای خواهم ساخت
بر پشت خواهم کشید چون کوله باری
فریاد بر می کشم
آهای ... تو پلک را بگشای
تا پس کوچه ها بشنوند
آهای
قندشکن
چاقو
احساس
تیز می کنم

*زهره*
2009/11/08, 08:36 PM
خورشيد،
زخم خورده، گسسته، گداخته،
مي رفت و اشك سرخش.
بر آب مي چكيد .
در بيشه زار دريا،
مي گشت ناپديد !
***
ديگر دلم به ماتم مرگش نمي تپبد !
بازيگران شعبده را مي شناختم !
فردا دوباره از دل امواج مي دميد !
من ،
خسته، زخم خورده، گسسته ...
در بيشه زار حسرت خود،
مي گداختم !
*****

naghmeirani
2009/11/09, 12:19 AM
دیگر برای دیدن او نیست بی گمان
کاین راه صعب را همه شب برخود
هموار می کنم
او مرده است
او مرده است در من و دیگر وجود او
از یاد رفته است
در من تمام آنهمه شبها و روزها
بر بادرفته است
اینک
من با عصای پیری خود در دست
بر جان خود تمامی این راه سخت را
هموار می کنم
اما برای دیدن او ؟
هرگز
من از مزار عهد جوانی خویشتن
دیدار می کنم
رفتم دیدم
سیماب صبحگاهی
از سربلندترین کوهها
فرومی ریخت

eksir
2009/11/09, 08:37 AM
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
می شکسته اند.

*زهره*
2009/11/09, 01:29 PM
چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !
به دست موج خيالت سپرده ام جان را .
فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛
بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .
درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،
چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

naghmeirani
2009/11/10, 03:56 PM
پنجره
پنجره باز و بسته کن

ياد هواي ابري و

ابرهاي دل شکسته کن

پنجره باز و بسته کن

ياد پرنده آسمان

نسيم ريشه بسته کن

در پي پاره تنم

زخمي و دربه در منم

لال‌ام و در سکوت خود

بر سر و سينه مي زنم

روزي نمي رسد که من

به دوري تو خو کنم

خواب تو را عزيز من

چگونه آرزو کنم؟

*زهره*
2009/11/10, 08:56 PM
خورشيد،
زخم خورده، گسسته، گداخته،
مي رفت و اشك سرخش.
بر آب مي چكيد .
در بيشه زار دريا،
مي گشت ناپديد !
***
ديگر دلم به ماتم مرگش نمي تپبد !
بازيگران شعبده را مي شناختم !
فردا دوباره از دل امواج مي دميد !
من ،
خسته، زخم خورده، گسسته ...
در بيشه زار حسرت خود،
مي گداختم !
*****

naghmeirani
2009/11/13, 06:25 PM
کاش از اول می دونستم

تو کدوم کوهی که خورشید
از تو چشم تو می تابه
چشمه چشمه ابر ایثار
روی سینه ی تو خوابه
تو کدوم خلیج سبزی
که عمیق ، اما زلاله
مثل اینه پاک و روشن
مهربون مثل خیاله
کاش از اول می دونستم
که تو صندوقچه ی قلبت
مرهمی داری برای
زخم این همیشه خسته
کاش از اول می دونستم
که تو دستای نجیبت
کلیدی داری برای
درای همیشه بسته
تو به قصه ها می مونی
ساده اما حیرت آور
شوق تکرار تو دارم
وقتی می رسم به آخر
تو پلی ، پل رسیدن
روی گردابه ی تردید
منو رد می کنی از رود
منو می بری به خورشید
من از اونور شکستن
گنگ و بی رمق گذشتم
تن به رؤیاها سپرده
رفتم ، از شفق گذشتم
رفتم و رفتم و رفتم
سایه مو بردم و بردم
خسته بودم و شکسته
خودم رو به شب سپردم
من رو از شبم جدا کن
نمی خوام تو شب بمیرم
دوست دارم که پیش چشمات
بوسه از خورشید بگیرم
دوست دارم که نوشدارو
واسه این شکسته باشی
تا دم مردن پناه
این غریب خسته باشی

eksir
2009/11/14, 07:45 AM
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.

ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست

*زهره*
2009/11/14, 12:45 PM
غروب مژده بيداري سحر دارد
غروب از نفس صبحدم خبر دارد
مرا به خويش بخوان همنشين با جان كن
مرا به روشني آفتاب مهمان كن
پنهسايه من باش
و گيسوان سيه را سپرده دست نسيم
حجاب چهره چون آفتاب تابان كن
شب سياه مرا جلوه اي مرصع بخش
دمي به خلوت خاص خلوص راهم ده
به خود پناهم ده
كه در پناه تو آواز رازها جاري ست
و در كنار تو بوي بهار مي آيد
سحر دميد
درون سينه دل من به شور و شوق تپيد
چه خوش دمي ست زماني كه يار مي آيد

naghmeirani
2009/11/15, 10:19 PM
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .

مهدی اخوان ثالث (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/index.htm)

eksir
2009/11/16, 09:47 AM
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

*زهره*
2009/11/16, 12:02 PM
خدايا! پر از كينه شد سينه‌ام
چو شب رنگ درد و دريغا گرفت
دل پاكروتر ز آيينه ام
دلم ديگر آن شعله ي شاد نيست
همه خشم و خون است و درد و دريغ
سرايي درين شهرك آباد نيست
خدايا! زمين سرد و بي نور شد
بي آزرم شد، عشق ازو دور شد
كهن گور شد، مسخ شد، كور شد
مگر پشت اين پرده‌ي آبگون
تو ننشسته اي بر سرير سپهر
به دست اندرت رشته ي چند و چون ؟
شبي جبه ديگر كن و پوستين
فرود آي از آن بارگاه بلند
رها كرده‌ي خويشتن را ببين
زمين ديگر آن كودك پاك نيست
پر آلودگيهاست دامان وي
كه خاكش به سر، گرچه جز خاك نيست
گزارشگران تو گويا دگر
زبانشان فسرده ست، يا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر
كسي ديگر اينجا تو را بنده نيست
درين كهنه محراب تاريك، بس
فريبنده هست و پرستنده نيست
علي رفت، زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت، و بوداي پاك
رخ اندر شب نيروانان نهفت
نمانده ست جز من كسي بر زمين
دگر ناكسانند و نامردمان
بلند آستان و پليد آستين
همه باغها پير و پژمرده اند
همه راهها مانده بي رهگذر
همه شمع و قنديلها مرده اند
تو گر مرده اي، جانشين تو كيست؟
كه پرسد؟ كه جويد؟ كه فرمان دهد؟
وگر زنده اي ، كاين پسنديده نيست
مگر صخره هاي سپهر بلند
كه بودند روزي به فرمان تو
سر از امر و نهي تو پيچيده اند؟
مگر مهر و توفان و آب ، اي خدا
دگر نيست در پنجه ي پير تو؟
كه گويي: بسوز، و بروب، و برآي
گذشت، آي پير پريشان! بس است
بميران، كه دونند، و كمتر ز دون
بسوزان، كه پستند، و ز آن سوي پست
يكي بشنو اين نعره ي خشم را
براي كه بر پا نگه داشتي
زميني چنين بي حيا چشم را ؟
گر اين بردباري براي من است
نخواهم من اين صبر و سنگ تو را
نبيني كه ديگر نه جاي من است ؟
ازين غرقه در ظلمت و گمرهي
ازين گوي سرگشته ي ناسپاس
چه ماده ست؟ چه قرنهاي تهي؟
گران است اين بار بر دوش من
گران است ، كز پس شرم و شرف
بفرسود روح سيه پوش من
خدايا ! غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم و خون است و درد و دريغ
دل خسته‌ي پير ديوانه‌ام

elva
2009/11/16, 12:12 PM
این نه آن آب است که آتش را کند خاموش....

با تو گویم،لولی لول گریبان چاک

آبیاری میکنم اندوه زار خاطر خود را

ز آن زلال تلخ شورانگیز

تاکزاد پاک آتشناک.....

*زهره*
2009/11/16, 07:15 PM
جز خنده هاي دختر دردانه ام بهار
هاست باغ و بهاري نديده ام
وز بوته هاي خشک لب پشت بامها
جز زهر خند تلخ
کاري نديده ام
بر لوح غم گرفته اين آسمان پير
جز ابر تيره نقش و نگاري نديده ام
در اين غبار خانه دود آفرين دريغ
من رنگ لاله و چمن از ياد برده ام
وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند
پيوسته ياد کرده و افسوس خورده ام
در شهر زشت ما
اينجا که فکر کوته و ديواره بلند
افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما
من سالهاي سال
در حسرت شنيدن يک نغمه نشاط
در آرزوي ديدن يک شاخسار سبز
يک چشمه يک درخت
يک باغ پر شکوفه يک آسمان صاف
در دود و خاک و آجر و آهن دويده ام
تنها نه من که دختر شيرين زبان من
از من حکايت گل و صحرا شنيده است
پرواز شاد چلچله ها را نديده است
خود گرچه چون پرستو پرواز کرده است
اما از اين اتاق به ايوان پريده است
شب ها که سر به دامن حافظ رويم به خواب
در خوابهاي رنگين در باغ آفتاب
شيراز مي شکوفد زيباتر از بهشت
شيراز مي درخشد روشن تر از شراب
من با خيال خويش
با خوابهاي رنگين
با خنده هاي دختردردانه ام بهار
با آنچه شاعران به بهاران سروده اند
در باغ خشک خاطر خود شاد و سرخوشم
اما بهار من
اين بسته بال کوچک اين بي بهار و باغ
با بالهاي خسته در ايوان تنگ خويش
در شهر زشت ما
اينجا که فکر کوته و ديواره بلند
افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما
تنها چه ميکند
مي بينمش که غمگين در ژرف اين حصار
در حسرت شنيدن يک نغمه نشاط
در آرزوي ديدن يک شاخسار سبز
يک چشمه يک درخت
يک باغ پرشکوفه يک آسمان صاف
حيران نشسته است
در ابرهاي دور
بر آرزوي کوچک خود چشم بسته است
او را نگاه ميکنم و رنج ميکشم

eksir
2009/11/17, 09:16 AM
شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.



مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.



فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.



نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!



خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟



مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است

naghmeirani
2009/11/17, 04:19 PM
پر کن پیاله را
کاین جام آتشین، دیریست ره به حال خرابم نمی‌برد
این جامها که در پی هم می‌شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می‌رباید و آبم نمی‌برد

من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بی‌کران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پرستاره اندیشه‌های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره‌های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم، جز تا کنار بستر خوابم نمی‌برد

هان ای عقاب عشق
از اوج قله‌های مه‌آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم‌انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد، ان بی‌ستاره‌ام که عقابم نمی برد

در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این که ناله می‌کشم از دل که: آب ... آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد
پرکن پیاله را...

*زهره*
2009/11/17, 07:08 PM
بي هيچ شك و شيهه و ترديد
بي گمان
تاكيد مي كنم
بي هيچ شك و شبهه و ترديد بي گمان
مثل بخار آب
شايد سبكتر از آن
از پيكرم جدا شده بودم
جسمم هنوز خفته به بستر
بر عادت شبانه گرفته به پيش چشم
دستم كتاب را
شايد به چشم خسته من آشنا كند
روياي خواب را
آري بخار بر شده از تن
يعني من
از جسم خود جدا شده بودم
از قيد تن رها شده بودم
رفتم برون ز پنجره چون نور
گشتم ز خانه خود دور دور دور
ديوار و در
درخت
حتي ز شهر تهران
زين شهر پايتخت گذشتم
از قلب سنگواره ستوار كوه سخت گذشتم
اينجا بدون حرف بيابان بود
پوشيده غرق برف بيابان بود
شب بود و ماه بود چه تابان بود
يك لحظه فكر كردم
شايد كه مرده ام من
گفتم اگر كه مردن اين است
چه شيرين است
وز هيچ جا و هيچ كسم ديگر
پروانداشت خاطر
حتي ز خود رها شد بودم
در خويشتن خدا شده بودم
بي هيچ بال و پر پرواز كرده بودم
سيري شگفت را
آغاز كرده بودم
بر كام من زمان و مكان مي گشت
سير جهان به خواهش جان مي گشت
وز شوق انتخاب شدم حيران
خواهم كنون كدام مكان ؟
چه عصر و چه زمان ؟
آزادي گزينش
با من بود
در سينه آرزوي ديدار آفرينش با من بود

eksir
2009/11/18, 07:41 AM
پذیره شدن دانه ای سرگشته
تا مرواریدی آفریده شود
به خون دلی
سینه ای به شکیبایی صدف می طلبد
جگر هزار توی سرخگل می خواهد
که خدنگ شبنمی به چله نشاند
و تا گلوی تفتیده آفتاب
پرتاب کند
هشدار
نطفه نهنگ است عشق نه کرمینه وزغی
و لمحه ای تلاطم طغیانش را
دلی به هیبت دریا می طلبد
هشدار ! روزگار
آمده ایم عاشق شویم

*زهره*
2009/11/18, 09:47 AM
با سروهاي سبز جوان در شهر
از روز پيش وعده ديدار داشتم
ديوانگي ست
نيست ؟
اينك تو نيستي كه ببيني
با هر جوانه خنجر فريادي ست
افسوس
خاموش گشته در من
آن پر شكوه شعله خشم ستاره سوز
اي خوبتربيا
اين شعله نهفته به دهليز سينه را
چون آتش مقدس زردشت برفروز
اي خوبتر بيا
كه محنت برادر من غرق در الم
كوهي ست بر دلم
گفتي كه
آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد
اينك اميد من تو بگو آفتاب كو ؟
در خلوت شبانه اين شهر مرده وار
هشدار گام به آهشتگي گذار
اينجا طنين گام تو آغاز دشمني ست
يك دست با تو نه
يك دست با تو نيست
ديدم اميد من برخسات
خشمناك
خنديد
نديد و خيل خوف
در خلوت شبانه من موج مي گرفت
با هق هق گريستن من
ديدم طنين خنده او اوج مي گرفت
افروخت مشعلي
شب را به نور شعله منور ساخت
و پشت پلك پنجره ها داد بر كشيد
از پشت پلكتان بتكانيد
گرد فرون مانده به مژگان را
فرياد كرد و گفت
اي چشمهايتان خورشيد زندگي
خورشيد از سراچه چشم شما شكفت
اما
يك پنجره گشوده نشد
يك پلك چشم نيز
و راه
راهي نه جز ادامه اندوه
و خيل خواب خستگي و رخوت
افتاده روي پلك كسان چون كوه

eksir
2009/11/18, 10:09 AM
اینجا نه شادی است نه غم نه عزا
نه سرور
دستارک سپیدش را
در جویبار باد پلشتی
می شوید
دزدان رستگاری
پاییز های روح
سبزینه و طراوت هر باغ و بوته را
در غارت شبانه ی خود پاک می برند
کنون
کاین محتسب
کجال تماشا نیم دهد
میخانه ی کدام حریفی
پیمانه ای دوباره
از آن باده ی زلال
این جمع تشنگان و خماران را
خواهد بخشید ؟
زین باده ای که محتسب شهر
در کوچه می فروشد و ارزان
غیر از خمار هیچ نخواهی دید
من تشنه کام ساغر آن باده ام
کز جرعه ای
ویران کند
دوباره بسازد

*زهره*
2009/11/18, 10:16 AM
نه نه نه
اين هزار مرتبه گفتم نه
ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند
گفتي
اميدهاست
در نا اميد بودن من
اما
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
اين لاله هاي سرخ
گل نيست
خون رسته ز خاك است
باور كن اعتماد
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را
خشم و تنفر افزون
از ياد برده است
باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است

samira zibafar
2009/11/18, 01:01 PM
:heart::gol:می خواهم خورشید پایین رونده ای شکار کنم
در نقاشی یا آوازی از هیجان و اندوه
و آسمانی تا اگر می شد به سرعت در برش گرفت، بدزدمش
باد، آرامش خوش آهنگش را محو کرده
و تو نمی توانی از آن غروب بگذری
از آن زیبایی عظیم در تپش قلب زمین
که بسیار آرام است و هنوز خستگی ناپذیر
آغاز و پایان ازدحام
صدای تپش قلبی
زندگیی مطمئن و پایدار
تنفس روزی نو
که ناباورانه گواراست:heart::gol:

جاذبه
2009/11/19, 04:57 PM
پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میرم وانگشتانم
برپوست کشیده ی شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشگها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی است!

جاذبه
2009/11/19, 05:07 PM
در گلستانه

http://cad.ece.ut.ac.ir/~shojai//Poems/Golestaaneh_files/flbarrl2.gif

دشت هايی چه فراخ!
کوههايی چه بلند !
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در اين آبادی ، پی چيزی می گشتم :
پی خوابی شايد ،
پی نوری ، ريگی ، لبخندی .

http://cad.ece.ut.ac.ir/~shojai//Poems/Golestaaneh_files/daisiesmd.gif

پشت تبريزی ها
غفلت پاکی بود ، که صدايم می زد .
پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم :
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزيد
راه افتادم .
يونجه زاری سر راه ،
بعد جاليز خيار ، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک

http://cad.ece.ut.ac.ir/~shojai//Poems/Golestaaneh_files/daisiesmd.gif

لب آبی
گيوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :
" من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .
چه کسی پشت درختان است!
هيچ ، می چرد گاوی در کرد.
سايه هايی بی لک ،
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس ! جای بازی اينجاست.
زندگی خالی نيست :
مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست.
آری
تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد .

http://cad.ece.ut.ac.ir/~shojai//Poems/Golestaaneh_files/daisiesmd.gif

در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.
دورها آوايی است ، که مرا می خواند."

http://cad.ece.ut.ac.ir/~shojai//Poems/Golestaaneh_files/daisiesmd.gif (http://cad.ece.ut.ac.ir/~shojai/shereNo.htm)

eksir
2009/11/21, 07:24 AM
هست شب، یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است.

بادِ نوبه آور ، از بر کوه

سوی من تاخته است.

هست شب، همچو ورم کرده تنی، گرم دراستاده هوا

هم ازین روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را.

با تنش گرم، بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته‌ی من ماند

به تنم خسته که می‌سوزد از هیبت تب!

هست شب، آری شب.

*زهره*
2009/11/21, 01:17 PM
خسته
از اين و آن گسسته
از دشتهاي غمزده
از پيش پونه وحشي
بر جو كنارها
و از كنار زمزمه چشمه سارها
از پيش بيدهاي پريشان
از خشم بادها
مي آيم
از كوههاي سامت
با درههاي مغموم
در هاي و هوي باد
مي آيم
با گردباد
ويران كن هرآنچه به چنگش دراوفتاد
ز بنياد
مي آيم با دشنه نشسته دشمن به پشت من
مي آيم و به ياد تو مي آرم
افسانه جنون را
آميزههاي آتش و خون را

@ RESPINA @
2009/11/22, 04:35 PM
تو ناز مثل قناري

تو پاك مثل پرستو

تو مثل بَدبَده خوبي

براي من تو هميشه،

- هميشه محبوبي



تو مثل خورشيدي

كه شرق شب زده را

- غرق نور خواهي كرد

تو مثل معجزه

- در وقت ياس و نوميدي -

ظهور خواهي كرد



پناهسايه ی آسايشي

پناهم ده

درونِ خلوتِ امن و اميد راهم ده



حمید مصدق

*زهره*
2009/11/22, 05:17 PM
ميان اين برهوت
اين منم من مبهوت
بيا بيا برويم
به آستانه گلهاي سرخ در صحرا
و مهرباني را
ز قطره قطره باران ز نو بياموزيم
بيا بيابرويم
به سبزه زار كه گسترده سينه در صحرا
بيا كه سبزه آندشت را لگد نكنيم
و خواب راحت پروانه را نياشوبيم
گياه تشنه لب دشت را به شادابي
ز آب چشمه شراب شفا بنوشانيم
بيا بيا برويم
و مهرباني خود را به خاك عرضه كنيم
كه دشت تشنه عشق است و شهر بيگانه
بيا بيا برويم
كه نيست جاي من و تو
كهجاي شيون نيز
نه سوز سرما اينجا
كه خشمي آتش وار
به شاخه سر نزده هر جوانه
مي سوزد
نه پر گشود پرنده در اوج در پرواز
كه شعله هاي غضب جوجه پرستو را
درون بيضه به هر آشيانه مي سوزد
تمام مرتجعان غول گول دنيايند
هميشه سد بلندي به راه فردايند
بيا بيا برويم
كه در هراس از اين قوم كينه توزم من
و سخت مي ترسم
كه كار را به جنون
و مهرباني ما را به خاك و خون بكشند
چگونه مي گويي
به هر كجا كه رويم آٍمان همين رنگ است
بيا بيا برويم
آه من دلم تنگ است
بيا بيا برويم
كجاست نغمه عشق و نسيم آزادي
در اين كوير نبينم نشان آبادي
نشانه شادي
دلم گرفت از اين شيوه هاي شدادي
بيا بيا برويم
خوشا رستن و رفتن
به سوي آزادي

mahdi.adelinasab
2009/11/23, 12:48 PM
سالهاست رفته ام
خبرت نکرده اند زهره!؟
به هزاران خبر دادم
تو که از نای عشاقان و زخمه تیر چشم غمازان، آه، خبر نداری هان؟!
وای، نوک سرد قندیل و عشق جانفرساش، کوشش نابجای مردان بود...
از دل رحم بادی پرس که کرانه ها دریده نبود....
من ِ بیمار تن ضعیف و غمین، سال هاست که از دل عرفان و ز دنیا خستگان رفته ام...
هان! از چه بابت رفتی
از چه دری خواهی رفت؟!
مرا هم توانی برد؟!
با چه بالی و چه پری؟!
لاک پشتان هم توان آزرد...
دل خسته رحیمان را، جان افسرده من را...
با خنده ای پر از گینه و درد زهر آگین...
توان آزرد، توان افسرد...
راستی، کینه ات چه بود از غربت؟
یا که اینجا آشنا بودی؟!!!
پس چرا آشنایانت را با خود، به دوردست ها، به کمال، به آزادی، نمی بری؟ نخواهی برد!؟؟
من ِ خسته، غریب و بیمارم، مرا نیز با خود نخواهی برد؟
نمی دانم...
راستی به کجاها خواهی رفت؟
به سفرکرده عاشق، به سلامی، دل سوخته ما را، به تکانه های عشق سبو، به آبهای دل رودان، به سوزهای مجنون بی لیلا، برسان به گونه ای که عاشق گفت...
نه خدا داند و نه من....
به همان صورتک بند بی مانند...
به همان جانور کش؛ خس و خار دانند...
به روایت ثریایت، به نگاه هر صبح به ماه
زهره! به کجا روی که سوزم را، هر شب و صبح نمی بینی؟
به کجا که عاشقان دردمندی را به صفای و خنده ات نمی خواهی، نمی بینی؟
هر کجا هستی و رفتی، دان! ما به زهره، به خیال و ماه نمی گوییم، ب کجا می رویم و آییم.
هر کجاییم ز دنیا رها و ز بندش آزادیم
هر کجا می روی و می بری کسی با خود، دان! دست یاری ِ یارم به سپاهی نگهدارت
به نگاهی خریدارت...

*زهره*
2009/11/23, 12:52 PM
درآسمان آبي
ابر سياه ولوله بر پا كرد
رگبار اگر كهكرد شكوفان
بر روي سنگفرش خيابان
گلبوته هاي سرخ
در شهر و در بسط بيابان
بيد سپيد زردي برگش را
خواهد سپرد در كف نسيان

*زهره*
2009/11/23, 12:52 PM
پنداشت او قلم
در دستهاي مرتعشش
باري عصاي حضرت موساست
مي گفت
اگر رها كنمش اژدها شود
ماران و موري هاي
اين ساحران رانده وامانده را
فرو بلعد
مي گفت
وز هيبت قلم
فرعون اگر به تخت نلرزد
ديگر جهان ما به چه ارزد ؟
بر كرسي قضا و قدر
قاضي
بنشسته با شكوه خدايان تندخو
تمثيل روزگار قيامت
انگشت اتهام گرفته به سوي او
برخيز
از اتهام خود اينك دفاع كن
اين آخرين دفاع
پيش از دفاع زندگيت را وداع كن
مي گفت
امان دهيد
تا آخرين سپيده
تا آخرين طلوع زندگيم را
نظاره گر شوم
پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود
بر گرد گردنش اثري از طناب بود
و چشمهاي بسته او غرق آب بود
در پاي چوب دار
هنگام احتضار
از صد گره گرهي نيز وا نشد
موسي نبود او
دردستهاي او قلمش اژدها نشد

*زهره*
2009/11/23, 12:53 PM
من به مهماني خون مي رفتم
و پسرهايم را
پيش چشمم قرباني مي كردند
من ولي خنده كنان مي گفتم
خون سرخ پسرانم زيباست
آي ساقي ساقي ساقي
خون پسرم را در جانم بريز
امشب از آن شبهاست
پسرانم پسرانم بهخدا
پدر پير شما مي خنند
آن كه يك عمر گريست
بگذاريد كه با خون شما مست كند
و بخندد و بخواند
ساقي
بيش از اين با دل و جانم مستيز
خون سرخ پسرانم را در جانم بريز

naghmeirani
2009/11/23, 05:12 PM
ای نسیم رهگذر


به ما بگو

این جوانه های باغ زندگی

این شکوفه های عشق

از سموم وحشی کدام شوره زار،رفته رفته خار می شوند؟

این کبوتران برج دوستی

از جادوی کدام کهکشان،گرگهای هار می شوند؟

فریدون مشیری:gol:

*زهره*
2009/11/23, 07:26 PM
در اوج شادماني
در قله غرور
در بهترين دقايق اين عمر نابپاي
در لذت نوازش برگ و نسيم صبح
در لحظه نهايت نسيان رنجها
در لحظه اي كه ذهن وي از ياد برده است
خوف تگرگ را
كز شاخسار باغ جدا كرده برگ را
ناگاه
غرنده تر ز رعد و شتابنده تر ز برق
احساس مي كند
چون پتك جانگدازي اين پيك مرگ را

YAGHOT SEFID
2009/11/24, 06:43 AM
مغز من اقلیم دانش، فکرتم بیدای او

سینه دریای هنر، دل گوهر یکتای او

شعر من انگیخته موجی است از دریای ذوق

من شناور چون نهنگان بر سر دریای او


اژدهای خامه‌ام در خوردن فرعون جهل

چون عصای موسوی پیچان و من موسای او


چون ز مژگان برگشایم خون به درد زاد و بوم

ارغوانی حله پوشد خاک مشک اندای او


از نهیب آه من بیدار ماند تا سحر

آسمان با صد هزاران چشم شب‌پیمای او


تفته چون دوزخ سریرم هر شب از گرمای تب

من چون مرد دوزخی نالنده از گرمای او

eksir
2009/11/24, 09:09 AM
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

*زهره*
2009/11/24, 08:56 PM
نجوا کنان به زمزمه سرگرم
مردي ست با سرودي غمناک
خسته دلي ، شکسته دلي ، بيزار
از سر فکنده تاج عرب بر خاک
اين شرزه شير بيشه ي دين ، آيت خدا
بي هيچ باک و بيم و ادا
سوي عجم کشيده دلش ، از عرب جدا
امشب به جاي تاج عرب شوق کوچ به سر دارد
آهسته مي سرايد و با خويش
امشب سرود و سر دگر دارد
نجوا کنان به زمزمه ، نالان و بي قرار
با درد و سوز گريد و گويد
امشب چو شب به نيمه رسد خيزم
وز اين سياه زاويه بگريزم
پنهان رهي شناسم و با شوق مي روم
ور بايدم دويدن ، با شوق مي دوم
گر بسته بود در ؟
به خدا داد مي زنم
سر مي نهم به درگه و فرياد مي کنم
خسته دل شکسته دل غمناک
افکنده تيره تاج عرب از سر
فرياد مي کند
هيهاي ! هاي ! هاي
اي ساقيان سخوش ميخانه ي الست
راهم دهيد آي ! پناهم دهيد آي
اينجا
درمانده اي ز قافله ي بيدل شماست
آواره اي، گريخته اي ، مانده بي پناه
آه
اينجا منم ، منم
کز خويشتن نفورم و با دوست دشمنم
امشب عجيب حال خوشي دارد
پا مي زند به تاج عرب ، گريان
حال خوشي ، خيال خوشي دارد
امشب من از سلاسل پنهان مدرسه
سير از اصول و ميوه و شاخ درخت دين
وز شک و از يقين
وز رجس خلق و پاکي دامان مدرسه
بگريختم
چگونه بگويم ؟
حکايتي ست
ديگر به تنگ آمده بودم
از خنده هاي طعن
وز گريه هاي بيم
ديگر دلم گرفته ازين حرمت و حريم
تا چند مي توانم باشم به طعن و طنز
حتي گهي به نعره ي نفرين تلخ و تند
غيبت کنان و بدگو پشت سر خدا؟
ديگر به تنگ آمده ام من
تا چند مي توانم باشم از او جدا ؟
صاحبدلي ز مدرسه آمد به خانقاه
با خاطري ملول ز ارکان مدرسه
بگريخت از فريب و ريا ، از دروغ و جهل
نابود باد - گويد - بنيان مدرسه
حال خوش و خيال خوشي دارد
با خويشتن جدال خوشي دارد
و اکنون که شب به نيمه رسيده ست
او در خيال خود را بيند
کاوراق شمس و حافظ و خيام
اين سرکشان سر خوش اعصار
اين سرخوشان سرکش ايام
اين تلخکام طايفه ي شنگ و شور بخت
زير عبا گرفته و بر پشت پوست تخت
آهسته مي گريزد
و آب سبوي کهنه و چرکين خود به پاي
بر خاک راه ريزد
امشب شگفت حال خوشي دارد
و اکنون که شب ز نيمه گذشته ست
او ، در خيال ، خود را بيند
پنهان گريخته ست و رسيده به خانقاه ، ولي بسته است در
و او سر به در گذاشته و از شکاف آن
با اشتياق قصه ي خود را
مي گويد و ز هول دلش جوش مي زند
گويي کسي به قصه ي او گوش مي کند
امشب بگاه خلوت غمناک نيمشب
گردون بسان نطع مرصع بود
هر گوهريش آيتي از ذات ايزدي
آفاق خيره بود به من ، تا چه مي کنم
من در سپهر خيره به آيات سرمدي
بگريختم
به سوي شما مي گريختم
بگريختم ، به سوي شما آمدم
شما
اي ساقيان سرخوش ميخانه ي الست
اي لوليان مست به ايان کرده پشت ، به خيام کرده رو
آيا اجازه هست ؟
شب خلوت است و هيچ صدايي نمي رسد
او در خيال خود را ، بي تاب ، بي قرار
بيند که مشت کوبد پر کوب ، بر دري
با لابه و خروش
اما دري چو نيست ، خورد مشت بر سري
راهم دهيد آي! پناهم دهيد آي!
مي ترسد اين غريب پناهنده
اي قوم ، پشت در مگذاريدش
اي قوم ، از براي خدا
گريه مي کند
نجواکنان ، به زمزمه سرگرم
مردي ست دل شکسته و تنها
امشب سرود و سر دگر دارد
امشب هواي کوچ به سر دارد
اما کسي ز دوست نشانش نمي دهد
غمگين نشسته ، گريه امانش نمي دهد
راهم ... دهيد ، آي ! ... پناهم دهيد ... آي
هو ... هوي .... هاي ... هاي

eksir
2009/11/25, 08:00 AM
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سرد شب
جفتها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست

YAGHOT SEFID
2009/11/25, 09:04 AM
حتی در آسمان تیره و ابری هم
می توان ستاره پیدا کرد .
حتی از دریای خروشان وطوفانی هم
می شود ماهی گرفت.
اگر آب نیست وآفتاب بی رمق است ،
میتوان حتی گل ودرخت را در حافظه کاشت
و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت .
تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم
که زیباییها را جستجو کنند،
به گوشهایمان یاد بدهیم
که زمزمه های مهربانی را بشنوند،
به قلبهایمان هشدار دهیم
که جز برای محبت وعشق نتپند

*زهره*
2009/11/25, 11:32 AM
وقتي كه شب هنگام گامي چند دور از من
نزديك ديواري كه بر آن تكيه مي زد بيشتر شبها
با خاطر خود مي نشست و ساز مي زد مرد
و موجهاي زير و اوج نغمه هاي او
چون مشتي افسون در فضاي شب رها مي شد

من خوب مي ديدم گروهي خسته از ارواح تبعيدي
در تيرگي آرام از سويي به سويي راه مي رفتند
احوالشان از خستگي مي گفت ، اما هيچ يك چيزي نمي گفتند
خاموش و غمگين كوچ مي كردند
افتان و خيزان ، بيشتر با پشت هاي خم
فرسوده زير پشتواره ي سرنوشتي شوم و بي حاصل
چون قوم مبعوثي براي رنج و تبعيد و اسارت ، اين وديعه هاي خلقت را همراه مي بردند

من خوب مي ديدم كه بي شك از چگور او
مي آمد آن اشباح رنجور و سيه بيرون
وز زير انگشتان چالاك و صبور او
بس كن خدا را ، اي چگوري ، بس
ساز تو وحشتناك و غمگين است
هر پنجه كانجا مي خراماني
بر پرده هاي آشنا با درد
گويي كه چنگم در جگر مي افكني ، اين ست
كه م تاب و آرام شنيدن نيست

اين ست
در اين چگور پير تو ، اي مرد ، پنهان كيست ؟
روح كدامين شوربخت دردمند آيا
در آن حصار تنگ زندانيست ؟
با من بگو ؟ اي بينوا ي دوره گرد ، آخر
با ساز پيرت ايم چه آواز ، اين چه آيين ست ؟
گويد چگوري : اين نه آوازست نفرين ست
آواره اي آواز او چون نوحه يا چون ناله اي از گور
گوري ازين عهد سيه دل دور
اينجاست

تو چون شناسي ، اين
روح سيه پوش قبيله ي ماست
از قتل عام هولناك قرنها جسته
آزرده خسته
ديري ست در اين كنج حسرت مأمني جسته
گاهي كه بيند زخمه اي دمساز و باشد پنجه اي همدرد
خواند رثاي عهد و آيين عزيزش را
غمگين و آهسته
اينك چگوري لحظه اي خاموش مي ماند

و آنگاه مي خواند
شو تا بشو گير ،‌ اي خدا ، بر كوهساران
مي باره بارون ، اي خدا ، مي باره بارون
از خان خانان ، اي خدا ، سردار بجنور
من شكوه دارن ، اي خدا ، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، اي خدا ، آتش گرفتم
شش تا جوونم ، اي خدا ، شد تير بارون
ابر بهارون ، اي خدا بر كوه نباره
بر من بباره ، اي خدا ، دل لاله زارون
بس كن خدا را بي خودم كردي

من در چگور تو صداي گريه ي خود را شنيدم باز
من مي شناسم ، اين صداي گريه ي من بود

بي اعتنا با من
مرد چگوري همچنان سرگرم با كارش
و آن كاروان سايه و اشباح
در راه و رفتارش

YAGHOT SEFID
2009/11/25, 01:45 PM
شبي در گوشه اي تنها
شبي تنها و دور از تو
شبي دور از تو و تاريك
دوباره چشم بر پنجره دوختم
كه شايد تو بيايي و شب تاريك من را روشني بخشي...
لحظه هاي مرگبار انتظار
چشم هاي خسته و اميدوار
آفتاب سر زد و اما شب من صبح نشد
عشق تو در دل من ذره اي كمرنگ نشد
و هر شب مي نشينم ، شايد بيايي و
شب تار مرا نور اميد بخشي..

*زهره*
2009/11/25, 07:02 PM
باران
اضلاع فراغت مي شست
من با شنهاي
مرطوب عزيمت بازي مي كردم
و خواب سفرهاي منقش مي ديدم
من قاتي آزادي شن ها بودم
من دلتنگ بودم
در باغ يك سفره مانوس پهن بود
چيزي وسط سفره شبيه ادراك منور
يك خوشه انگور
روي همه شايبه را پوشيد
تعمير سكوت گيجم كرد
ديدم كه درخت هست
وقتي كه درخت هست پيداست كه بايد بود
بايد بود
و رد روايت را تا متن سپيد دنبال كرد
اما اي ياس ملون

MOON.LIGHT
2009/11/25, 07:59 PM
لب دريا رسيدم تشنه، بي تاب،
ز من بي تاب تر، جان و دل آب،
مرا گفت : از تلاطم ها مياساي !
كه بد دردي است جان دادن به مرداب !

*زهره*
2009/11/25, 08:01 PM
دم غروب ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود
و بوي باغچه را باد روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد
و مثل بادبزن ذهن سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را
مسافر از اتوبوس
پياده شد
چه آسمان تميزي
و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي كنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است

......

naghmeirani
2009/11/26, 12:22 AM
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگي
لب زخنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگي شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوي غنچه وگل از درون باغچه باز هم به گوش مي رسد
تو چه فکر ميکني
کدام يک درست گفته اند
من فکر مي کنم گل به راز زندگي اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل يکي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره کرده است!


http://i34.tinypic.com/2rw290j.gif (http://www.bahar20.sub.ir/)http://i35.tinypic.com/iz51z8.gif (http://www.bahar20.sub.ir/)http://i37.tinypic.com/2uokupj.gif (http://www.bahar20.sub.ir/)http://i34.tinypic.com/2rw290j.gif (http://www.bahar20.sub.ir/)http://i34.tinypic.com/spxcox.gif (http://www.bahar20.sub.ir/)http://i35.tinypic.com/o5b8t2.gif (http://www.bahar20.sub.ir/)http://i37.tinypic.com/2h7pf8l.gif (http://www.bahar20.sub.ir/)

YAGHOT SEFID
2009/11/26, 07:04 AM
شبانه
شبانه شعری چگونه خواهم نوشت
تا هم از قلبم سخن بگویم، هم از بازویم؟

شبانه
شعری چنین
چگونه توان نوشت؟

من آن خاکستر سردم که در من
شعله ی همه ی عصیان هاست،


من آن دریای آرامم که در من
فریاد همه طوفان هاست

من آن سرداب تاریکم که در من
آتش همه ایمان هاست..

*زهره*
2009/11/26, 11:28 AM
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه فرداست
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز
رود آنجا که مي يافتند کولي هاي جادو گيسوش شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود مي سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا که راه خواب من بسته است
همين فردا که روي پرده پندار من پيداست
همين فردا که ما را روز ديدار است
همين فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همين فردا همين فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است
به هر سو چشم من رو ميکند فرداست
سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند
قناري ها سرود صبح مي خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور مي بينم که مي آيي
ترا از دور مي بينم که ميخندي
ترااز دورمي بينم که مي خندي و مي آيي
نگاهم باز حيران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خويش خواهم ديد
سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برايت شعر خواهم خواند
برايم شعر خواهي خواند
تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد
وگر بختم کند ياري
در آغوش تو
اي افسوس
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خوابو بيدار است

naghmeirani
2009/11/27, 01:31 AM
http://iran-eng.com/images/icons/icon_gol.gif
بدرود

پشت خرمن های گندم لای بازوهای بید
آفتاب زرد کم کم نهفت
بر سر گیسوی گندم زارها
بوسه بدرود تابستان شکفت
از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم
گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید
از تو بود از گرمی آغوش تو
هر گلی خندید و هر برگی دمید
این همه شهد و شکر از سینه پر شور تست
در دل ذرات هستی نور تست
مستی ما از طلایی خوشه انگور تست
راستی را بوسه تو بوسه بدرود بود
بسته شد آغوش تابستان ؟ خدایا زود بود



**فریدون مشیری**

*زهره*
2009/11/27, 11:04 AM
سرود سبز علفها
نسيم سرد سحرگاه
صفاي صبح بهاران ميان برگ درختان
و خاك و نم نم باران
و عطر پاك خاك
و عطر خاك رها روي شاخه نمناك
و قطره قطره باران بود
به روي گونه من
خيس بودم از باران
كه مي شكفت
گل صداقت صبح از ميان نيزاران
تمام باغ و فضا سبز
دشت و دريا سبز
در آن دقايق غربت
ميان بيم و اميد
حرير صبح مرا لحظه لحظه مي پوشيد
در آن تجلي روح
نگاه مي كردم
به آن گذشته دردآلود به آن گذشته خوش آغاز به آن گذشته بدفرجام
به قلب سنگي آن مرمر بلند اندام
زلال زمزمه از چشم لبم روييد
صفاي باطن من در ميان زمزمه بود
صداي بارش باران كه نرم مي باريد و ناز بارش ابري كه گرم مي باريد
و در طراوت هر قطره قطره باران
در آن تلالو سبزينه
در علفزاران
فروغ طلعت صبح آن طلوع صادق را ستايشي كردم
رها نسيم سبك سير سبزه زاران بود
زلال زمزمه ها بود
سپيده بود و نرم باران بود
سپيده بود و من و ياد با تو بودنها
سپيده چون تو گل تارك بهاران بود

naghmeirani
2009/11/27, 01:43 PM
زندگي
زندگي يعني شب نو ،روز نو انديشه ي نو
زندگي يعني
غم نو
حسرت نو
پيشه ي نو
زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد
زندگي بايست يكدم ،يك نفس حتي
ز جنبش وا نماند
گر چه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد
زندگاني همچنان آب است
آب اگر راكد بماند
چهره اش افسرده خواهد شد
و بوي گند مي گيرد
در ملال آبگيرش غنچه ي لبخند مي ميرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند
مرغكان شوق در آيينه ي تارش نمي جوشند
دكتر هوشنگ شفا

*زهره*
2009/11/27, 02:51 PM
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
و اسب يادت هست
سپيد بود
و مثل واژه پاكي سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد
و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
چه سيبهاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است
و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود

....

سرينا
2009/11/27, 07:49 PM
دل چون توان بریدن ازو مشکل است این
آهن که نیست جان من آخر دل است این
من می شناسم این دل مجنون خویش را
پندش مگوی که بی حاصل است این
جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم
پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این
گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست
ای وای بر من و دل من ، قاتل است این
منت چرا نهیم که بر خاک پای یار
جانی نثار کردم و ناقابل است این
اشک مرا بدید و بخندید مدعی
عیبش مکن که از دل ما غافل است این
پندم دهد که سایه درین غم صبور باش
در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این

naghmeirani
2009/11/27, 11:18 PM
پرواز را به خاطر بسپار


دلم گرفته ست
دلم گرفته ست


به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم


چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند


کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی است
"فروغ فرخزاد"

*زهره*
2009/11/29, 06:05 PM
چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
چه قدر هم تنها
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست
هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست

و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود

eksir
2009/11/30, 07:27 AM
شبي آرام و باران خورده و تاريك
كنار شهر بي غم خفته غمگين كلبه اي مهجور
فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور
به كرداري كه گويي مي شود نزديك
درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد
زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه
دود بر چهره ي او گاه لبخندي
كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي
نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در ساكت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه بايد كرد ؟

*زهره*
2009/11/30, 12:55 PM
امشب
در يك خواب عجيب
رو به سمت كلمات
باز خواهد شد
باد چيزي خواهد گفت
سيب خواهد افتاد
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت
چشم
هوش محزون نباتي را خواهدديد
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد
راز سر خواهد رفت
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
باطن آينه خواهد فهميد
امشب
ساقه معني را
وزش دوست تكانخواهدداد
بهت پرپر خواهد شد
ته شب يك حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد كرد
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد

ماتینا
2009/11/30, 01:18 PM
من یکی از شعر های خودم رو گذاشتم تا اون رو بخونید
ممنون میشم


سایه اشک
امروز دلم پرثب وتاب بود
و در سکوت آرام ترین خواب جهان
به فکر میهمانی خورشید خواب آلود
عجب از اقاقیاهای دیوار کاه گلی
که راه را با پیچکهای زخمی چنبری زدند
اما چه خیالی !
من پری قصه ها بودم
و هزار شاپرک در غمزه ی چشمانم جان می باختن
افسوس ٬ شیرینم در آغوش دیگری بود
فرهاد ما چه فایده از کوه کندنش
امروز می روم
با سایه های اشکی که همیشه بر پلک هایم خواهد نشست
از این پس هفته ها صندلی ام خالیست
از مهی که نمی دانم از کجا می آید
صدای زنگ ٬ ...........
تا التهاب برگ در آخرین تلاش
تمام رویای من در لحافی سرد
پیچیده آمد
باز خیال دخترک از عشق میکال نقاشی می شود
و دلش برای سیب مهربونی دنیا کپک می زند
در کنار کیوسک موعد اشک می ریزد
و اینک تا ابد با یک چمدان
با بغض می رفت
به جایی که هیچ کس او را
حتب با نثار شاخه گلهای مهربانی پیدا نمی کرد

سایه های اشک
زمستان 82

*زهره*
2009/11/30, 08:58 PM
ماه بالاي سر آبادي است
اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابيده به بشقاب خيار به لب كوزه آب
غوك ها مي خوانند
مرغ حق هم گاهي
كوه نزديك من است : پشت افراها سنجد ها
وبيابان پيداست
سنگ ها پيدا نيست گلچه ها پيدا نيست
سايه هاي از دور مثل تنهايي آب مثل آواز خدا پيداست
نيمه شب بايد باشد
دب اكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبي نيست روز آبي بود
ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم
ياد من باشد فردا لب سلخ طرحي از بزها بردارم
طرحي از جارو ها و سايه هاشان در آب
ياد من باشد هر چه پروانه كه مي افتد در آب زود از آب درآرم
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد
ياد من باشد فردا لب جوي حوله اتم را هم با چوبه بشويم
يادمن باشد تنها هستم
ماه بالاي سر تنهايي است

eksir
2009/12/01, 01:09 PM
ما شقایق کوهستان های وطنمان را
داریم
و هر که را
که تاب این آتش رویان را
در سینه دارد
ما شقایق ها را دوست داریم
و روییدن و بالیدنشان را
و به شباهنگامی چنین
پاسداری شان را
گرد آمده ایم
ما گل ها را دوست داریم
و نه تنها
گلها ی گلخانه را
که گلهای وحشی خوشبو را هم
و آزادی گفتن کلام عطر آگین دوست داشتن را
هر که گلی می پسندد
و هر که گیاهی
و هر که رویش جاودانه جان را
باور دارد
با ما در این برخاستن یگانه است
و ما برخاسته ایم
تا بیگانگی را باطل کنیم
با ترانه مهر
و در برابر آن که چیدن گلها را داس درو به دست دارد
با کینه مادران
جدایی را همچنان
سنگ بر سنگ می نهند
و اینک دیواری است
بگذار بر این دیوار
مرغ من بنشیند
و دست تو
او را کریمانه دانه بخشد
و دیوار
پله ای باشد
برآمدن ما را
چه در بالا
یک آسمان
به چشمان ما نگاه می کند
و در پایین
گهواره و گور ماست
که بر آن
همواره شقایقی سوزان می روید

*زهره*
2009/12/01, 06:52 PM
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه‌‌ی تنها ! دل تنگ !
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه‌ی جان را مدران !
مکن ای خسته ، درین بغض درنگ
دل دیوانه‌ی تنها ، دل تنگ !

پیش این سنگدلان ، قدر دل و سنگ یکی‌ست
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی‌ست
دیدی ، آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش ، سرشارترین
آن که می‌گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازارترین شد ! چه دلازارترین ؟

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ !
دل دیوانه‌ی تنها ، دل تنگ !

ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته‌ای ، سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ
دل دیوانه تنها ، دل تنگ !

فریدون مشیری

YAGHOT SEFID
2009/12/02, 10:25 AM
خانه دوست كجاست؟
در فلق بود كه پرسید سوار.
آسمان مكثی كرد.
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
كودكی می‌بینی
رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست كجاست."

*زهره*
2009/12/02, 11:09 AM
كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار درنگ خواهي كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب بايد خورد
و در جواني روي يك سايه راه بايد رفت
همين
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد ؟
و گوش كن كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را به هم ميزد
چه چيز در همه ي راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش برمي گشت
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه مي كردي
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز ترا سار ها درو كردند ؟

YAGHOT SEFID
2009/12/02, 11:15 AM
شب ميلاد تو اي يار مرا
شب غم گيني بود
خانه با ياد تو از گل لبريز
همه جا پرتو لرزنده شمع
دوستانت همه شاد !
عاشقانت همه جمع !
ليك در جمع عزيزان ، تو نبودي افسوس .
همه با ياد تو در طيف سرور
خانه در گل مستور
همه جا لعمه ي نور
ياد شيرين تو در موج نشاط
عكس زيباي تو در جام بلور
ليك در جمع عزيزان تو نبودي افسوس .
همه با ياد تو ((خندان)) بودند
و من (( خانه به طوفان داده )) ـ
در ميان همه گريان بودم .
شمع همراه دل من ميسوخت
و كسي آگه از اين راز نبود
چه كنم ؟ بي تو ، در شادي ها -
بر دلم باز نبود .
شمع هم گريان بود
ليكن اي معني عشق !
اشك دلداده كجا ؟
گريه شمع كجا ؟
من كجا با دل تنگ -
شادي جمع كجا ؟
چه شب تلخي بود
شب تنهايي من !
من كه در بستر غم ها بودم
من كه از اشك غريبانه چو دريا بودم
تو نداني كه چه تنها بودم !
كاش ، مي دانستي
شب ميلاد عزيزت اي يار !
من به اندازه چشم همه مردم شهر -
گريه كردم در خويش .
گريه ام بدرقه راحت باد
شب ميلاد تو (( من بودم و اشك ))
من كه از اشك غريبانه چو دريا بودم
آه ، اي معني عشق !
تو نداني كه چه تنها بودم .

*زهره*
2009/12/02, 11:26 AM
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود
حيات غفلت رنگين يك دقيقه حوا ست
نگاه مي كردي
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد
ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس
هميشه چيزي انگار هوشياري خواب
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم
ونيز يادت هست
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ذهن ترا تكاني داد
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست
هميشه با نفس تازه را بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ
كجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت
اثر گذاشته بود

eksir
2009/12/05, 07:38 AM
کنار خواهم گذاشت
تمامشان را
چو دریای آزاد
چو آهو ، کنار صحرا
کنار خواهم گذاشت
ترس را ، آرزو را
و با باد خواهم رفت
به ساحل دریا
بیا
تو هم بیا

*زهره*
2009/12/05, 01:37 PM
به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي
شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم
و بار ديگر در زير آسمان مزامير
در آن سفر كه لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند
و درمسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش ارمياي نبي
اشاره مي كردند
و من بلند بلند
كتاب جامعه مي خواندم

*زهره*
2009/12/05, 01:38 PM
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي

نشسته بودند
مركبات درختان خويش رادر ذهن شماره مي كردند
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط لوح حمورابي
نگاه مي كردند
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم
سفر پر از سيلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب
شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال
كنار هم بودند
ميان راه سفر از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن جت ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پر پرچه ها روان بودند
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند
و راه دور سفر از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت
به غربت تريك جوي آب مي پيوست
به برق ساكت يك فلس
به آشنايي يك لحن
به بيكراني يك رنگ
سفر مرا به زمين هاي استوايي برد

*زهره*
2009/12/05, 01:38 PM
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد
وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت
من از مصاحبت آفتاب مي آيم
كجاست سايه ؟
ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است
در اين كشاكش رنگين كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر حضور مبهم رفتار آدمي زاد است
صداي همهمه مي آيد
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده سرنات شرح داده ام

eksir
2009/12/05, 02:19 PM
سفر کنایه ای از مرگ ست
همینکه بال هواپیما
ترا زخاک به سوی پرنده ها راند
دلت به مرغ گرفتار در قفس ماند
تو در هواپیما
میان عالم پیدا و عالم پنهان
ز ر فت وآمد این گاهواره در تابی
دل تو بیدار ست
ولی تو در خوابی
تو در هواپیما
ز هست ونیست رهایی چگونه می دانی
که کیستی و کجایی؟
سفر کنایه ای از مرگ ست.

eksir
2009/12/09, 07:37 AM
چه روزها که به دل می گریستم – خاموش –
به شوربختی « اسفندیار » رویین تن .
چه روزها که به جان می گداختم از خشم ،
به سست عهدی « افراسیاب » سنگین دل .
به نابکاری « گرسیوز » و فریب « شغاد » ،
به آنچه رفت از این هر سه بد نهاد به باد !
به پاک مهری « ایرج » ،
به تنگ چشمی « تور » ،
به کینه تـوزی « سلم » ،
به نوش داروی پنهان به گنج « کیکاوس » ،
به « اشکبوس » ،
به « تـــــــوس » ،
به پرده پرده ی آن صحنه های رنگارنــگ ،
به لحظه لحظه ی آن رویدادهای شگفت ،
به چهره های نهان در نهفت گاه زمان ،
به « گیو » ، « پیران » ، « هومان » ، « هژبر » ، « نوذر» ، « سام » ،
به « بهمن » و « بهرام » ،
همین نه چشم و نه گوش ،
که می سپردم ، تاب و ، توان و ، هستی و ، هوش !

YAGHOT SEFID
2009/12/09, 10:04 AM
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت

YAGHOT SEFID
2009/12/09, 10:07 AM
بي يار در كنار,
رود از جريان باز خواهد ايستاد,
اگر تنها محكوم به پيوستن به جويبار باشد.
در يا هرگز لب به خنده نمي گشايد,
اگر ابرها نباشند تا بر اشك هايش بوسه زنند,
و
بي يار در كنار,
دنيا جاي زيبايي براي ماندن نيست.

YAGHOT SEFID
2009/12/09, 10:08 AM
شبان گاهان لب درياچه مي رفتم
و مي گفتم به خود
او يك شب آنجا ديده خواهد شد/
من او را پيش از اين هرگز نديده و نام او را نيز نشنيده
ولي انگار با هم روزگاري اشنا بوديم/
نمي دانم كجا بوديم
كه من در نيلي چشمان او
او در كبود رود شعر من
زمانها در شنا بوديم/
شبي امد ؛ وليكن دير وقت امد
نه فانوسي ؛ نه مهتابي
هوا بس تيره بود و دامن درياچه پر توفان
سوار قايقي گشتيم و بر خيزابها رفتيم تا ديري
ولي دردا!!!
چه تقديري
من او را باز هم نشناختم ؛ زيرا
كه شب تاريك بود و موج نيرومند
از ان سو قصه تلخي است؛
اي افسوس
او را موجها بردند...

واينك
هر سحر در قلب من نيلوفري مي رويد........

*زهره*
2009/12/09, 06:09 PM
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوترنيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد

MOON.LIGHT
2009/12/09, 06:24 PM
کيستي که من

اين گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو مي گويم
کليد خانه ام را
در دستت مي گذارم
نان شادي هايم را
با تو قسمت مي کنم
به کنارت مي نشينم و
بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب مي روم؟

احمد شاملو

*زهره*
2009/12/09, 08:54 PM
در بيداري لحظه ها
پيکرم کنار نهر خروشان لغزيد
مرغي روشن فرود آمد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد
ابري پيدا شد
و بخار سرشکم را در شتاب شفافش نوشيد
نسيمي برهنه و بي پايان سر کرد
و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت
درختي تابان
پيکرم را در ريشه سياهش بلعيد
طوفاني سر رسيد
و جاپايم را ربود
نگاهي به روي نهر خروشان خم شد
تصويري شکست
خيالي از هم گسيخت

naghmeirani
2009/12/10, 12:04 PM
فردا :gol:
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟

*زهره*
2009/12/10, 01:06 PM
بر آبي چين افتاد سيبي به زمين افتاد
كامي ماند زنجر خواند
همهمه اي خنديدند بزمي بود برچيدند
خوابي از چشمي بالا رفت اين رهرو تنها رفت بي ما رفت
رشته گسست : من پيچم من تابم كوزه شكست من آبم
سنگ پيوندش با من كو ؟ آن زنبور پروازش تا من كو ؟
نقشي پيدا آيينه كجا ؟ اين لبخند لبها كو ؟ موج آمد دريا كو ؟
مي بويم بو آمد از هر سو آمد هو آمد من رفتم او آمد او آمد

eksir
2009/12/12, 07:56 AM
جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است ،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ،
خيال انگيز !
ما ، به قدر جام چشمان خود ، از افسون اين خمخانه
سرمستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم ،
پس هستيم !

YAGHOT SEFID
2009/12/13, 10:26 AM
روی این مرداب به ناگه تو را یافتم
تو که سردر گریبان بهار یافته ای
دانستی در قلب من نه عشق ، نه شور ، نه احساس و نه فریادو ناله ای می جنبد...

حال تو آمدی
شکافتی مسیر زندگیم را و چراغ ساحل را روشن .....‼
اما چه سود;
چراغ هایت نیم سوزند و مرا چشمی نیست از برای دیدن ...‼
در کنار پنجره به ماتم درخت های خمیده ی زیر برف می نگریم هردو
تو به سپیدی برف و من به خمیده گی

هر دو بی قراریم

لخته لخته ی وجودمان می چکد...
کم کم خاموشی می رسد
همچنان در انتظارت ستاره می شمارم
چراغ نیم سوزت را می نگرم
گفتی بمان ؛ بمان طلوع نزدیک ست

YAGHOT SEFID
2009/12/13, 10:26 AM
یک روز دیگر پس ازغروب می آید
دوباره نسیم می وزد وبرگ ها می ریزند وخورشید در لا به لای شاخک های کوه گم می شود
برگی ازدرخت می افتد و روی دیوار خا نه ها مان می نشیند.
چشمان من در لا به لای برگ ها به دنبال انزوای خود می گردد تا راهی به سوی ستاره ها بیاید
اما دوباره غروب می شود و تاریکی مطلق بی هیچ روشنی
روزها از خود می پرسم بعد از غروب کجا خواهم رفت؟
آیا غروبی یا طلوعی یا غبار یا ذره ای نا چیز در رنگ خا کستری روح غرق می شود ؟
آیا این غزل ها ی شیرین که یاور بی کسی ام هستند چیزی پس از غروب به حقیقت می پیوندند؟
خداوندا ...
آیا دراوج افلاک و چیزی پس از غروب روزنه ی سبز امید را خواهم دید ...؟
آیا پس از غروب نیز می توانم
با تاری ازتبسم لانه ای از محبت بتنم

جاذبه
2009/12/13, 04:47 PM
خیال

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

naghmeirani
2009/12/13, 04:59 PM
از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .

غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .

دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
***

MOON.LIGHT
2009/12/13, 05:11 PM
چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود
من جاودانیم که پرستوی بوسه ات
بر روی من دری ز بهشت خدا گشود
اما چه میکنی
دل را که در بهشت خدا هم غریب بود


فریدون مشیری

*زهره*
2009/12/13, 05:26 PM
پاي ديوار بلند کاج ها
در پناه ز آفتاب گرم دشت
آهوي چشمان او در سبزه زار چشممن مي گشت
سبزه زاري بود و رازي داشت
تا دياري چشم انداز بازي داشت
بيرگ برگش قصه عشق و نيازي داشت
تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روي خاک
جان گرفتم زير باران نوازش هاي او
خوشه هاي بوسه اش در من شکفت
شاخه گستردم آفاق را
هر رگ من سيم سازي شد
با طنين خوشترين آوازها
از شراب عطر شيرين تنش
نبض من ميگفت با من رازها
ذره ذره هستي من چون عبار
در زلال آسمان ميگشت مست
سر خويش از بالاترين پروازها
معبد متروک جانم را
بار ديگر شبچراغ ديدگاني روشنايي داد
دست پر مهري در آنجا شمع روشن کرد
نوري از روزن فرو تابيد
بوي عود آرزويي شکفته در فضا پيچيد
ارغنون تمنا را نوا برخاست
معبد متروک جانم را شکوه کبريايي داد
اين به محراب نياز افتاده را از نو خدايي داد
از لب ديوار سبز کاج ها
آفتاب زرد بالاتر نشست
بوته سرخ غروب
بر کبودي هاي صحرا در نشست
بوسه گرمش به هنگام وداع
تير شد در قلب من تا پر نشست
در هواي سبزه زار بوي اوست
برگ برگ اين چمن جادوي اوست

MOON.LIGHT
2009/12/13, 05:39 PM
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه‌‌ی تنها ! دل تنگ !
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه‌ی جان را مدران !
مکن ای خسته ، درین بغض درنگ
دل دیوانه‌ی تنها ، دل تنگ !

پیش این سنگدلان ، قدر دل و سنگ یکی‌ست
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی‌ست
دیدی ، آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش ، سرشارترین
آن که می‌گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازارترین شد ! چه دلازارترین ؟

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ !
دل دیوانه‌ی تنها ، دل تنگ !

ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته‌ای ، سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ
دل دیوانه تنها ، دل تنگ !





فریدون مشیری

*زهره*
2009/12/13, 05:48 PM
در پيش چشم خسته من دفتري گشود
کز سال هاي پيش
چندين هزار ژس در آن يادگار بود
تصوير رنگ مرده از ياد رفته ها
رخسار خاک خورده در خاک خفته ها
چشمان بي تفاوت شان چشمه ملال
لبهاي بي تبسم شان قصه زوال
بگسسته از وجود
پيوسته با خيال
هر صفحه پيش چشمم ديوار مي نمود
متروک و غمگرفته و بيمار
هر ژس چون دريچه به ديوار
انگار
آن چشم هاي خاموش
آن چهره هاي مات
همراه قصه هاشان از آن دريچه ها
پرواز کرده اند
در موج گردباد کبود و بنفش مرگ
راهي در آن فضاي تهي باز کرده اند
پاي دريچه اي
چشمم به چشم مادر بيمارم اوفتاد
يادش بخير
او از همين دريچه به آفاق پر گشود
رفت آن چنان که هيچ نيامد دگر فرود
اي آسمان تيره تا جاودان تهي
من از کدام پنجره پرواز ميکنم
وز ظلمت فشرده اين روزگار تلخ
سوي کدام روزنه ره باز ميکنم

naghmeirani
2009/12/13, 06:13 PM
گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است

*فریدون مشیری**

*زهره*
2009/12/13, 06:18 PM
پاي ديوار بلند کاج ها
در پناه ز آفتاب گرم دشت
آهوي چشمان او در سبزه زار چشممن مي گشت
سبزه زاري بود و رازي داشت
تا دياري چشم انداز بازي داشت
بيرگ برگش قصه عشق و نيازي داشت
تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روي خاک
جان گرفتم زير باران نوازش هاي او
خوشه هاي بوسه اش در من شکفت
شاخه گستردم آفاق را
هر رگ من سيم سازي شد
با طنين خوشترين آوازها
از شراب عطر شيرين تنش
نبض من ميگفت با من رازها
ذره ذره هستي من چون عبار
در زلال آسمان ميگشت مست
سر خويش از بالاترين پروازها
معبد متروک جانم را
بار ديگر شبچراغ ديدگاني روشنايي داد
دست پر مهري در آنجا شمع روشن کرد
نوري از روزن فرو تابيد
بوي عود آرزويي شکفته در فضا پيچيد
ارغنون تمنا را نوا برخاست
معبد متروک جانم را شکوه کبريايي داد
اين به محراب نياز افتاده را از نو خدايي داد
از لب ديوار سبز کاج ها
آفتاب زرد بالاتر نشست
بوته سرخ غروب
بر کبودي هاي صحرا در نشست
بوسه گرمش به هنگام وداع
تير شد در قلب من تا پر نشست
در هواي سبزه زار بوي اوست
برگ برگ اين چمن جادوي اوست

MOON.LIGHT
2009/12/13, 06:18 PM
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز گفتم
لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کُشت
باز زندانبان خود بودم

آن منٍ دیوانه ی عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شــبســـتانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی

روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟

بگذرم گر از سر پیمان
می کُشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم


فروغ فرخزاد

naghmeirani
2009/12/13, 06:21 PM
افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
می دانم
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست
می دانی
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به این غم های جان آزار دل مسپار
که مرغان گلستان زاد
که سرشارند از آواز آزادی
نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایان تن در تورپرورده
نمی دانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را

*فریدون مشیری*

*زهره*
2009/12/13, 06:27 PM
ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيکران تو
مي برد مرا به هر کجا که ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغکان خنده ها ت
زير آفتاب داغ بوسه هات
اي زلال پاک
جرعه جرعه جرعه مي کشم ترا به کام خويش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب
اي هميشه آشنا
هر طرف که مي کنم نگاه
تا همه کرانه ه اي دور
عطر و خنده و ترانه مي کند شنا
در ميان بازوان تو
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناک
يک نفس اگر مرا به حال خود رها کني
ماهي تو جان سپرده روي خاک

MOON.LIGHT
2009/12/13, 10:08 PM
دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند

YAGHOT SEFID
2009/12/14, 12:05 PM
ستــــــــــاره من....
بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
درون خود می بلعد ،
تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامم تنها اسمی باشد کــــــه
در دفتر عاشقانه هایت به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
و هرگاه تنها شدي تورا ببینم
و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه
عاشقت بمانم....

MOON.LIGHT
2009/12/14, 12:26 PM
به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد.

به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟

جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-

و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.

پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو -

و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...

احمد شاملو

YAGHOT SEFID
2009/12/14, 02:40 PM
اي دل تنگ من و اين بار نور؟
هايهوي زندگي در قعر گور؟

اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتم
هرکسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريکيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرک کينه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن

*زهره*
2009/12/14, 06:59 PM
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
تو کودکانت را بر سينه مي فشاري گرم
و همسرت را چون کوليان خانه به دوش
ميان آتش و خون مي کشاني از دنبال
و پيش پاي تو از انفجارهاي مهيب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشيان ها بر روي خاک خواهد ريخت
و آرزوها در زير خاک خواهد مرد
خيال نيست عزيزم
صداي تير بلند است و ناله هاي پيگير
و برق اسلحه خورشيد را خجل کرده ست
چگونه اين همه بيداد را نمي بيني
چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي
صداي ضجه خونين کودک عدني است
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي
که در عزاي عزيزان خويش مي گريند
و چند روز دگر نيز نوبت من و تست
که يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم
و يا به کشتن فرزند خلق برخيزيم
و يا به کوه به جنگل به غار بگريزيم
پدر چگونه به نزد طبيب خواهي رفت
که ديدگان تو تاريک و راه باريک است
تو يکقدم نتواني به اختيار گذاشت
تو يک وجب نتواني به اختيار گذاشت
که سيل آهن در رها ها خروشان است
تو اي نخفته شب و روزي روي شانه اسب
به روزگار جواني به کوه و دره و دشت
تو اي بريده ره از لاي خار و خارا سنگ
کنون کنار خيابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضي که در گلو داري
کزين طرف نتواني به آن طرف رفتن
حريم موي سپيد ترا که دارد پاس
کسي که دست ترا يک قدم بگيرد نيست
و من که مي دوم اندر پي تو خوشحالم
که ديدگان تو در شهر بي ترحم ما
به روي مردم نامهربان نمي افتد
پدر به خانه بيا با ملال خويش بساز
اگر که چشم تو بر روي زندگي بسته ست
چه غم که گوش تو پيچ راديو باز است
هزار و ششصد و هفتاد و يک نفر امروز
به زير آتش خمپاره ها هلاک شدند
و چند دهکده دوست را هواپيما
به جاي خانه دشمن گلوله باران کرد
گلوي خشک مرا بغض مي فشارد تنگ
و کودکان مرا لقمه در گلو مانده ست
که چشم آنها با اشک مرد بيگانه ست
چه جاي گريه که کشتار بي دريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي
و هر گلوله که بر سينه اي شرار افشاند
غنيمتي است که دنيا بهشت خواهد شد
پدر غم تو مرا رنج ميدهد اما
غم بزرگتري مي کند هلاک مرا
بيا به خاک بلا ديده اي بينديشيم
که ناله مي چکد از برق تازيانه در او
به خانه هاي خراب
به کومه هاي خموش
به دشتهاي به آتش کشيده متروک
که سوخت يکجا برگ و گل و جوانه در او
به خاک مزرعه هايي که جاي گندم زرد
لهيب شعله سرخ
به چار سوي افق ميکشد زبانه در او
به چشمهاي گرسنه
به دستهاي دراز
به نعش دهقان ميان شاليزار
به زندگي که فرو مرده جاودانه در او
بيا به حال بشر هاي هاي گريه کنيم
که با برادر خود هم نمي تواند زيست
چنين خجسته وجودي کجا تواند ماند
چنين گسسته عناني کجا تواند رفت
صداي غرش تيري دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

YAGHOT SEFID
2009/12/15, 07:19 AM
ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من

بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

*زهره*
2009/12/15, 06:21 PM
لحظه اي خاموش ماند ، آنگاه
باز ديگر سيب سرخي را که در کف داشت
به هوا انداخت
سيب چندي گشت و باز آمد
سيب را بوييد
گفت
گپ زدن از آيباريها و از پيوند ها کافيست
خوب
تو چه مي گويي ؟
آه
چه بگويم ؟ هيچ
سبز و رنگين جامه اي گلبفت بر تن داشت
دامن سيرابش از موج طراوت مثل دريا بود
از شکوفه هاي گيلاس و هلو طوق خوش آهنگي بگردن داشت
پرده اي طناز بود از مخملي گه خواب گه بيدار
با حريري که به آرامي وزيدن داشت
روح باغ شاد همسايه
مست و شيرين مي خراميد و سخن مي گفت
و حديث مهربانش روي با من داشت
من نهادم سر به نرده ي اهن باغش
که مرا از او جدا مي کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضاي باغ او مي گشت
گشتن غمگين پري در باغ افسانه
او به چشم من نگاهي کرد
ديد اشکم را
گفت
ها ، چه خوب آمد بيادم گريه هم کاري است
گاه اين پيوند با اشک است ، يا نفرين
گاه با شوق است ، يا لبخند
يا اسف يا کين
و آنچه زينسان ، ليک بايد باشد اين پيوند
بار ديگر سيب را بوييد و ساکت ماند
من نگاهم را چو مرغي مرده سوي باغ خود بردم
آه
خامشي بهتر
ورنه من بايد چه مي گفتم به او ، بايد چه مي گفتم ؟
گر چه خاموشي سر آغز فراموشي است
خامشي بهتر
گاه نيز آن بايدي پيوند کو مي گفت خاموشي ست
چه بگويم ؟ هيچ
جوي خشکيده ست و از بس تشنگي ديگر
بر لب جو بوته هاي بار هنگ و پونه و خطمي
خوابشان برده ست
با تن بي خويشتن ، گويي که در رويا
مي بردشان آب ، شايد نيز
آبشان برده ست
به عزاي عاجلت اي بي نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشي جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من
اي درختان عقيم ريشه تان در خاکهاي هرزگي مستور
يک جاوانه ي ارجمند از هيچ جاتان رست نتواند
اي گروهي برگ چرکين تار چرکين بود
يادگار خشکساليهاي گردآلود
هيچ باراني شما را شست نتواند

YAGHOT SEFID
2009/12/16, 08:13 AM
ستاره هاي سربي فانوسكاي خاموش
من وهجوم گريه ازياد تو فراموش
توبال و پر گرفتي به چيدن ستاره
دادي منو به خاك اين غربت دوباره
دقيقه هاي بي تو پرنده هاي خستن
آيينه هاي خالي دروازه هاي بستن
اگه نرفته بودي جاده پر از ترانه
كوچه پر از غزل بود به سوي تو روانه
اگه نرفته بودي گريه منو نميبرد
پرنده پر نمي سوخت آيينه چين نميخورد
اگه نرفته بودي و اگه نرفته بودي......
شبانه هاي بي تو يعني حضور گريه
بامن نبودن تو يعني وفور گريه
از تو به آينه گفتم ازتو به شب رسيدم
نوشتمت روگلبرگ تورو نفس كشيدم
از رفتن تو گفتم ستاره دربه در شد
شبنم به گريه افتاد پروانه شعله ور شد

YAGHOT SEFID
2009/12/16, 08:20 AM
چقدر بي تو خسته ام ، چقدر بي تو درشتاب

چه شعرها نوشته ام ، من از غم تو در کتاب

بهانه اي به شعر من ، هميشه با تو گفته ام

تو نغمه وترانه اي ، براي تشنگي چو آب

چو دورم ازتو مدتي ، نمي کنم شکايتي

شکايت از فلک کنم ، که ره نموده درسراب

به ميل دل نشد مرا ، هرآنچه دل طلب نمود

هَزَار پرکشيدو رفت، نشسته جاي آن غراب

اگرچه خسته ام ولي ،اميد مانده شايد او

زدردرآيد آنکه هست ، به پاکي طلاي ناب

eksir
2009/12/16, 09:33 AM
حالا اگر حدودِ حرمت تو را
پایی دراز داشته ام
پیشانی بلند عاطفه ات را می بوسم
که در من جز عشق
گناهی گمان نخواهی برد
که اینهمه را، تنها و تنها
از بلوغ بغضهای تو وُ
از بارش باران
بـَلد شده ام.

*زهره*
2009/12/17, 09:59 AM
کاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها که در پي هم ميشود تهي
درياي آتش است که ريزم به کام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سرکش و جادويي شراب
تا بيکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نميبرد
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز همر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد
آن بي ستاره که عقابم نميبرد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينکه ناله مي کشم از دل که : آب ‌آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر کن پياله را

naghmeirani
2009/12/17, 04:26 PM
آرزو

كاش بر ساحل رودي خاموش
عطر مرموز گياهي بودم
چو بر آنجا گذرت مي افتاد
به سرا پاي تو لب مي سودم
كاش چون ناي شبان مي خواندم
بنواي دل ديوانه تو
خفته بر هودج
مواج نسيم
ميگذشتم ز در خانه تو
كاش چون پرتو خورشيد بهار
سحر از پنجره مي تابيدم
از پس پرده لرزان حرير
رنگ چشمان ترا ميديدم
كاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابي بودم
كاش در نيمه شبي درد آلود
سستي و مستي خوابي بودم
كاش چون آينه روشن ميشد
دلم از
نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم مي لغزيد
گرمي دست نوازنده تو
كاش چون برگ خزان رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا ميكرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ...ولوله برپا ميكرد
كاش چون ياد دل انگيز زني
مي خزيدم به دلت پر تشويش
ناگهان چشم ترا ميديدم
خيره بر جلوه
زيبايي خويش
كاش در بستر تنهايي تو
پيكرم شمع گنه مي افروخت
ريشه زهد و تو حسرت من
زين گنه كاري شيرين مي سوخت
كاش از شاخه سر سبز حيات
گل اندوه مرا ميچيدي
كاش در شعر من اي مايه عمر
شعله راز مرا ميديدي

فروغ فرخزاد

*زهره*
2009/12/17, 07:13 PM
در بياباني دور
که نرويد جز خار
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاک کسي
زير يک سنگ کبود
دردل خاک سياه
مي درخشد دو نگاه
که به ناکامي ازين محنت گاه
کرده افسانه هستي کوتاه
باز مي خندد مهر
باز مي تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه
با دلي خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
مي روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سياه
وندرين راه دراز
مي چکد بر رخ من اشک نياز
مي دود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نياز
بينم از دور در آن خلوت سرد
در دياري که نجنبد نفسي از نفسي
ايستادست کسي
روح آواره کسيت
پاي آن سنگ کبود
که در اين تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود
مي تپد سينه ام از وحشت مرگ
مي رمد روحم از آن سايه دور
مي شکافد دلم از زهر سکوت
مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز
نه مرا تاب نگاه
شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش
سرو نازي است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سينه دشت
سر خوش از باده تنهايي خويش
شايد اين شاهد غمگين غروب
چشم در راه من است
شايد اين بندي صحراي عدم
با منش سخن است
من در اين انديشه که اين سرو بلند
وينهمه تازگي و شادابي
در بياباني دور
که نرويد جز خار
که نتوفد جز باد
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسي از نفسي
غرق در ظلمت اين راز شگفتم ناگاه
خنده اي مي رسد از سنگ به گوش
سايه اي مي شود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آويز افق
لحظه اي چند بهم مي نگريم
سايه مي خندد و مي بينم واي
مادرم مي خندد
مادر اي مادر خوب
اين چه روحي است عظيم
وين چه عشقي است بزرگ
که پس از مرگ نگيري آرام
تن بيجان تو در سينه خاک
به نهالي که در اين غمکده تنها ماندست
باز جان مي بخشد
قطره خوني که به جا مانده در آن پيکر سرد
سرو را تاب و توان مي بخشد
شب هم آغوش سکوت
مي رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده به اين شهر پر از جوش و خروش
مي روم خوش به سبکبالي باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد

naghmeirani
2009/12/19, 01:24 AM
شعر ناگفته
نه!
کاری به کار عشق ندارم !
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هرچیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم
تا روزگار بو نبرد
کاری به کار عشق ندارم !!

قیصر امین پور

YAGHOT SEFID
2009/12/19, 10:33 AM
با تو از خویش نخواندم – که مجابت نکنم
خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن
تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از دور به هُرم غزلم داشته باش
که در این کوره ی احساس مذابت نکنم

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست
سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصلها حوصله سوزند. – بپرهیز - که تا
فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

هر کسی خاطره ای داشت – گرفت از من و رفت
تو بیندیش – که تا بیهده قابت نکنم

محمد علی بهمنی

eksir
2009/12/19, 02:06 PM
گلی در اندیشه
ترانه ای به پندار
و بوسه ای در رویا
شعری که نوشته نمی شود
و جان را در کوهپایه ها سرگشته می دارد
تا راز شکفتن شقایق
بر کتف صخره خارا را بگشاید
ترانه ای که در آب خوانده می شود
با لبانی نیمی لبخند و نیمی استغاثه
زنی خوابگرد به خلوتت می اید
و در فضایی ایوانت هندسه ای بی قرار می گذارد
که خواب های فردایت را آشفته می کند

*زهره*
2009/12/19, 08:21 PM
غروب مژده بيداري سحر دارد
غروب از نفس صبحدم خبر دارد
مرا به خويش بخوان همنشين با جان كن
مرا به روشني آفتاب مهمان كن
پنهسايه من باش
و گيسوان سيه را سپرده دست نسيم
حجاب چهره چون آفتاب تابان كن
شب سياه مرا جلوه اي مرصع بخش
دمي به خلوت خاص خلوص راهم ده
به خود پناهم ده
كه در پناه تو آواز رازها جاري ست
و در كنار تو بوي بهار مي آيد
سحر دميد
درون سينه دل من به شور و شوق تپيد
چه خوش دمي ست زماني كه يار مي آيد

naghmeirani
2009/12/20, 12:37 AM
خداحافظ!
اما
این بوسه
روزی
تو را شاعر خواهد کرد..
چنان که مرا،
بوسه ی سلام..


"مهدی مظاهری"

eksir
2009/12/20, 09:28 AM
در آسمان ستاره خواب آلودی
از کهکشان سوخته ای پرسه می زند
در باغ کهکشانی از اعماق
گویا
توفان نهال ها را از ریشه می کند
از کهکشان سوخته گویا
خون می چکد به باغ سفید ستاره ها
گویا سوار یاغی نکامی
روی زمین
با ترکه باغ خرم نرگس را آشفته می کند
روی زمین بر دشت های خالی
زیر ستاره های غبار آلود
مرد غریب غمگینی
در کوره راه های فراموشی می گردد
گویا صلای مبهمی او را ز آنسوی سدرهای وحشی
می خواند
باغ سفید نرگس رویایش را
شاید سوار وحشی کابوسی
با ترکه ریخته
در آسمان در کهکشان سوخته ای گویا
بر طبل واژگون عزا می کوبند
و شیون مداومی از خاک
در نیمروز تعزیه
به آسمان سوخته تبخیر می شود

YAGHOT SEFID
2009/12/20, 09:32 AM
عبور آخر


با پاهایی از باران و رداها و دامن‌‏های از آب
از مغیلان زاران , آن همه بران
می توان گذشت آسان
( تاریخ شعر این را
مكتوب كرده )
البته
اگر آن خیسی خاص
موی و دهان و چانه ات را
تراوان شود
این كه می بینی هر خاری
گلبرگ لاله ای به منقار دارد
و هر ستاره از دهان خدایی پنهان می برند
این رمز زخمی می گوید
من از صراط گذشته ام
گذشته ام
هر چند مستقیم
- چنان كه گفته بودند نبودند
نبود اما
من اكنون در دوزخم
و دست راست تو از آنطرف پل
در دست چپ من قفل است
می توانم عبورت دهم ,
اما
حس می كنم كه زبازوی راستم
- در انتهای دنده ها
خبر چینی از فردوس
در كاربازی توطئه‌‏ای است
تا انقلاب دوزخی‌ ما را
خنثی كند
می‌‏توانم آری
می توانستم اگر باران
پیراهنی از اكسیژن می پوشاند
بر تو ...


منوچهر آتشی

YAGHOT SEFID
2009/12/20, 09:32 AM
نه آبی ام، نه شرابی، نه آفتاب و نه ماهی
نه آنکه گاه سرودی، به روی کاغذِ کاهی

تو ای ترانهٔ جاری، در انتظار رهایی
پری گشا که در آیی، ز شام سرد و سیاهی

سواد خواندن دل را، اگر هنوز نداری
مپرس درس وفا را، به امتحان شفاهی

تو خود سرودی و من، تو، تو کهنه گفتی و من، نو
و در توازی رؤیا، تقطع ِ دو نگاهی

سکوت مبهم شب را، به دست خواب شکستم
که دست گرم تو گیرم، بدون هیچ گناهی

eksir
2009/12/20, 01:33 PM
با چه کس می توان گفت
که من اینجا هزاران هزارم نشسته به یک تن
که من اینجا هزاران
و ... یکی می گریزد از این من
با نگاهی که ز اعماق تر شد
ریختم آفتاب دلم را
روی اشباح مغشوش پاییز

YAGHOT SEFID
2009/12/20, 02:05 PM
رهایی .... :heart::gol:


یک به یک رها می کنم بندهای دلبستگی را.
‫تا پاره ی ابری شوم در آسمان یا قاصدکی رها در باد.
‫تمرین رهایی است در امتحان جدایی.
‫واگذاردن هر آن چه سالیان تکه تکه به آن دلبسته‌ بودم.
‫نوعی رهایی که هر بار به گونه ای مردن است
‫و اندکی دل کندن, به اختیار،
‫ تا آزمون رهایی عظیم واپسین،
‫آن گاه که فرای ترس های نزدیک و دور، بایدم که رها کنم تو را
‫و تمام معانی دلبسته بودن را با تو
‫به بهای آزادی که عشق به ما نوید داد و نداد.:gol::gol:

*زهره*
2009/12/20, 07:24 PM
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط لوح حمورابي
نگاه مي كردند
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم
سفر پر از سيلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب
شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال
كنار هم بودند
ميان راه سفر از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن جت ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پر پرچه ها روان بودند
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند
و راه دور سفر از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت
به غربت تريك جوي آب مي پيوست
به برق ساكت يك فلس
به آشنايي يك لحن
به بيكراني يك رنگ
سفر مرا به زمين هاي استوايي برد

و زير سايه آن بانيان سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد
وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت

eksir
2009/12/21, 09:40 AM
من در این بستر بیخوابی راز
نقش رویایی رخسار تورا جویم باز
با همه چشم تو را میجویم
با همه شوق تورا میخواهم
زیر لب باز تو را میخوانم
دایم اهسته
به نام

eksir
2009/12/21, 09:41 AM
گفتی که دوستت میدارم
و قاعده دیگر شد
کفایت مکن ای فرمان شدن
مکرر شو مکرر شو.........

*زهره*
2009/12/21, 12:10 PM
پشت خرمن هاي گندم لاي بازوهاي بيد
آفتاب زرد کم کم نهفت
بر سر گيسوي گندم زارها
بوسه بدرود تابستان شکفت
از تو بود اي چشمه جوشان تابستان گرم
گر به هر سو خوشه ها جوشيد و خرمن ها رسيد
از تو بود از گرمي آغوش تو
هر گلي خنديد و هر برگي دميد
اين همه شهد و شکر از سينه پر شور تست
در دل ذرات هستي نور تست
مستي ما از طلايي خوشه انگور تست
راستي را بوسه تو بوسه بدرود بود
بسته شد آغوش تابستان ؟ خدايا زود بود

eksir
2009/12/21, 12:21 PM
گفتمش دل می خری ؟ گفتا که چند
گفتمش دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
رد پایش روی دل جا مانده بود.

*زهره*
2009/12/21, 12:48 PM
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر کجاکه خواهد
يا نمي خواهد
باغبانو رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي که مي گويد که زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينک خفته در تابوت
پست خاک مي گويد
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز

eksir
2009/12/21, 02:01 PM
به ناگهان می اید
عشق را می گویم
بسان بهمنی
غلتان
و صاعقه ای
رخشان
می اید
با هزاران لهجه
تا هم آواز قناری شود
و در اینه ای به وسعت ملکوت
سیمای ازلی خود را بنگرد

*زهره*
2009/12/21, 10:14 PM
پنجره اي در مرز شب و روز باز شد
رغ افسانه از آن بيرون پريد
ميان بيداري و خواب
پرتاب شده بود
بيراهه فضا راپيمود
چرخي زد
و كنار مردابي به زمين نشست
تپشهايش با مرداب آميخت
مرداب كم كم زيبا شد
گياهي در آن روييد
گياهي تاريك و زيبا
مرغ افسانه سينه خود را شكافت
تهي درونش شبيه گياهي بود
شكاف سينه اش را با پر ها پوشاند
وجودش تلخ شد
خلوت شفافش كدر شده بود
چرا آمد ؟
از روي زمين پر كشيد
بيراهه اي را پيمود
و از پنجره اي به درون رفت
مرد آنجا بود
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد
سينه او را شكافت
و به درون رفت
او از شكاف سينه اش نگريست
درونش تاريك و زيبا شده بود
به روح خطا شباهت داشت
شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند
در فضا به پرواز درآمد
و اتاق را در روشني اضطراب تنها گذاشت
مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود
وزشي بر تار و پودش گذشت
گياهي در خلوت درونش روييد
از شكاف سينه اش سر بيرون كشيد
و برگهايش را در ته آسمان گم كرد
زندگي اش در رگهاي گياه بالا مي رفت
اوجي صدايش مي زد
گياه از شكاف سينه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند
بالهايش را گشود
و خود را به بيراهه فضا سپرد
گنبدي زير نگاهش جان گرفت
چرخي زد
و از در معبد به درون رفت
فضا با روشني بيرنگي پر بود
برابر محراب
وهمي نوسان يافت
از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
و همه رويا هايش در محرابي خاموش شده بود
خودش رادر مرز يك رويا ديد
به خاك افتاد
لحظه اي در فراموشي ريخت
سر بر داشت
محراب زيبا شده بود
پرتويي در مرمر محراب ديد
تاريك و زيبا
ناشناسي خود را آشفته ديد
چرا آمد ؟
بالهايش را گشود
و محراب را در خاموشي معبد رها كرد
زن در جاده اي مي رفت
پيامي در سر راهش بود
مرغي بر فراز سرش فرود آمد
زن ميان دو رويا عريان شد
مرغ افسانه سينه او را شكافت
و به درون رفت
زن در فضا به پرواز درآمد
مرد دراتاقش بود
انتظاري دررگهايش صدا مي كرد
و چشمانش از دهليز يك رويا بيرون مي خزيد
زني از پنجره فرود آمد
تاريك و زيبا
به روح خطا شباهت داشت
مرد به چشمانش نگريست
همه خوابهايش در ته آنها جا مانده بود
مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد
و نگاهش به سايه آنها افتاد
گفتي سايه پرده توري بود
كه روي وجودش افتاده بود
چرا آمد ؟
بالهايش را گشود
و اتاق را در بهت يك رويا گم كرد
مردتنها بود
تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد
وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود
وزشي ناپيدا مي گذشت
تصوير كم كم زيبا مي شد
و بر نوسان دردناكي پايان مي داد
مرغ افسانه آمده بود
اتاق را خالي ديد
و خودش را در جاي ديگر يافت
آيا تصوير
دامي نبود
كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود ؟
چرا آمد ؟
بالهايش را گشود
و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد
مرد در بستر خود خوابيده بود
وجودش به مردابي شباهت داشت
درختي در چشمانش روييده بود
و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد
رگهاي درخت
از زندگي گمشده اي پر بود
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود
از شكاف سينه اش به درون نگريست
تهي درونش شبيه درختي بود
شكاف سينه اش را با پر ها پوشاند
بالهايش را گشود
و شاخه را در ناشناسي فضا تنها گذاشت
درختي ميان دو لحظه مي پژمرد
تاقي به آستانه خود مي رسيد
مرغي بيراهه فضا را مي پيمود
و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود

eksir
2009/12/22, 08:55 AM
خانه دوست كجاست؟
درفلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت كوچه باغيست كه از خواب خدا سبزتر است و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبيست
ميروي تاته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل پاي فواره جاويداساطير زمين مي ماني و تورا ترسي شفاف فرا ميگيرد
درصميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي كودكي مي بيني رفته ازكاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور و ازو مي پرسي
خانه دوست كجاست

*زهره*
2009/12/22, 08:48 PM
در جوي زمان در خواب تماشاي تو مي رويم
سيماي روان با شبنم افشان تو مي شويم
پرهايم ؟ پرپر شده ام چشم نويدم به نگاهي تر شده ام
اين سو نه آن سو يم
و در آن سوي نگاه چيزي را مي بينم چيزي را مي جويم
سنگي مي شكنم رازي با نقش تو مي گويم
برگ افتاد نوشم باد : من زنده به اندوهم ابري رفت من كوهم : مي پايم من بادم : مي پويم
در دشت دگر افسوسي چو برويد مي آيم مي بويم

naghmeirani
2009/12/23, 01:20 AM
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این هرگز کشت
و مرا غصه این هرگز کشت:gol:

YAGHOT SEFID
2009/12/23, 06:36 AM
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند
بهل کاین آسمان پک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست

*زهره*
2009/12/23, 09:27 AM
ميان اين سنگ و آفتاب پژمردگي افسانه شد
درخت نقشي در ابديت ريخت
انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند مي زند
اين تو بودي که هر ورزشي هديه اي ناشناس به دامنت مي ريخت؟
و اينک هرهديه ابديتي است
اين تو بودي که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه کشيدي ؟
و اينک چشمه نزديک نقش عطش درخود مي شکند
گفتي نهال از طوفان مي هراسد
و اينک بباليد نورستهترين نهالان
که تهاجم بر باد رفت
سياه ترين ماران مي رقصند
و برهنه شويد زيباترين پيکرها
که گزيدن نوازش شد

naghmeirani
2009/12/23, 12:24 PM
نيايش ايران زمين
آفتابت ، که فروغ رخ « زرتشت» در آن گل کرده ست
آسمانت ، که زخمخانه « حافظ» قدحی آوردست
کوهسارانت ، که بر آن همت « فردوسی» پر گسترده ست
بوستانت ، کز نسیم نفس « سعدی» جان پرورده ست
همزبانان من اند
مردم خوب تو این دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان ، غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا ، قد برفراختگان ، سینه سپر ساختگان
مهربانان من اند
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند ، ببینند که آواز از توست
همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد
خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی به زمین ریخته باد

فريدون مشيري

@ RESPINA @
2009/12/23, 10:45 PM
در خلوت دست قلب رنج

اندوه عشق می زیست دیوانه وار

لبهای مبهم پندار اشک

می گشت گذر

بر حجم آتشین اضطراب

تا گویی سر به آغوشِ سکوت

رفت تا پای اندیشه ی راز خفته ی گل

پشت پرچین نگاه سنگین دلهره

خواهم گفت:دوستت دارم...

کاش یارای باور سرخ عاطفه

می جوشید همچو موج

از عطش خشک

در ساحل به گودی نشسته ی احساس

احساس منقلب تار...

آی نی زن قاصدکِ فانوس!قاصدک!

کی گویی از رُخ دلربای عشق؟

ای دریغ!باد

به روی خشم می دهد ساز

می شکند خوشه ی نازک شمع

در دنج سوخته ی آهِ خویش

زیر لب خواهم گفت:

دوستت دارم...

naghmeirani
2009/12/23, 11:00 PM
برایِ هر ستاره ای که ناگهان

در آسمان

غروب می کند

دلم هزار پاره است.

دلِ هزار پاره را

خیالِ آن که آسمان

همیشه و هنوز

پر از ستاره است

چاره است.

"محمد زهری"

floe
2009/12/27, 01:52 PM
بي سنگر
در هواي گرفته ي پاييز
وقت بدرود شب، طلوع سحر
پيله اش را شكافت پروانه
آمد از دخمه ي سياه به در
بالها را به شوق بر هم زد
از نشاط تنفس آزاد
با نگاهي حرصي و آشفته
همره آرزو به راه افتاد
نقش رخسار بامداد هنوز
بود پر سايه از سياهي سرد
داشت نقاش خسته از پستو
كاسه ي رنگ زرد مي آورد
رد شد از دشت صبح پروانه
با نگاهي حرصي و آشفته
ديد در پيله زار دنيايي
چشم باز و بصيرت خفته
آي ! پروانگك ! روي به كجا ؟
آمد از پيله زار آوايي
باد سرد خزان سيه كندت
چه جنوني ، چه فكر بيجايي
فصل پروانه نيست فصل خزان
نيم پروانه كرمكي گفتا
لااقل باش تا بهار آيد
لااقل باش ... محو شد آوا
رد شد از دشت صبح پروانه
به چمنزار نيمروز رسيد
شهر پروانه هاي زرين بال
نور جريان پشت بر خورشيد
اوه ، به به غريب پروانه
از كجايي تو با چنين خط و خال ؟
شهر عشاق روشني اينجاست
شهر پروانه هاي زرين بال
نه غريبن من ، آشنا هستم
از شبستان شعر آمده ام
خسته از پيله هاي مسخ شده
از سيه دخمه ام برون زده ام
همرهم آرزو ، به كلبه ي شعر
آردها بيخت ، پر وزن آويخت
بافته از دل و تنيده ز جان
خاطرم نقش حله ها انگيخت
از شبستان شعر پارينه
من همان طفل ارغنون سازم
ارغنون ناله هاي روح من است
دردناك است و وحشي آوازم
اينك از راه دور آمده ام
آرزومند آرزوي دگر
در دلم خفته نغمه هاي حزين
از تمناي رنگ و بوي دگر
اوه، فرزند راه دور ! بيا
هر چه داري تو آرزوي اينجاست
بر چمنها نشست ، پروانه
گفت : به به چه تازه و زيباست
روزها رفت و روزها آمد
بود پروانه گرم لذت و گشت
روزهايي چه روزهاي خوشي
در چمنزار نيمروز گذشت
تا شبي ديد آرزوهايش
همه دلمرده اند و افسرده
گريه هاشان دروغ و بي معني ست
خنده هاشان غريب و پژمرده
گفت با خود كه نيست وقت درنگ
اين گلستان دگر نه جاي من است
من نه مرد دروغ و تزويرم
هر چه هست از هواي اين چمن است
بشنيد اين سخن پرستويي
داستانش به آفتاب بگفت
غم پروانه آفتابي شد
روزها رفت و او نه خورد و نه خفت
آفتاب بلند عالمگير
من دگر زين حجاب دلزده ام
دوست دارم پرستويي باشم
كه ز پروانگي كسل شده ام
عصر تنگي كه نقشبند غروب
سايه مي زد به چهره اي روشن
مي پريد از چمن پرستويي
آه ... بدرود، اي شكفته چمن
بالها را به شوق بر هم زد
از نشاط تنفس آزاد
با نگاهي حريص و آشفته
همراه آرزو به راه افتاد
به كجا مي روي ؟ پرستوي خرد
از چمنزار آمد اين آوا
لااقل باش تا بيايد صبح
لااقل باش ... محو گشت صدا
از چمنزار نيمروز پريد
همره آرزو پرستويي
در غبار غروب دوداندود
ديد از دور برج و بارويي
سايه خيسانده در سواحل شب
كهنه برجي بلند و دودزده
برج متروك دير سال ، عبوس
با نقوشي عليل و مسخ شده
برجبان پيركي سياه جبين
در سه كنجي نشسته مست غرور
و به گرد اندرش ستايشگر
دو سه نو پا حريف پر شر و شور
بر جدار هزار رخنه ي برج
خفته بس نقش با خطوط زمخت
حاصل عمر چند افسونگر
ميوه ي رنج چند شاخه ي لخت
گاه غمگين نگاه معصومي
از ورم كرده چشم حيراني
گاه بر پرده اي غبار آلود
طرح گنگي ز داس دهقاني
رهگذر بر دهان برج نشست
گفت : وه ، اين چه برج تاريكي ست
در پس پرده هاي نه تويش
آن نگاه شراره بار از كيست ؟
صف ظلمت فشرده تر مي گشت
دره ي شب عميق تر مي شد
آسمان با هزار چشم حسود
در نظارت دقيق تر مي شد
هي ! كه هستي ؟ سكوت برج شكست
هي ! كه هستي ؟ پرنده ي مغموم
مرغ سقايكي ؟ پرستويي ؟
بانگ زد برجبان در آن شب شوم
برج ما برج پرده داران است
همه كس را به برج ما ره نيست
چه شد اينجا گذارت افتاده ست ؟
سرگذشت تو چيست ؟ نام تو چيست ؟
از شبستان شعر آمده ام
من سخن پيشه ام ، سخنگويم
مرغكي راه جوي و رهگذرم
مرغ سقايكم ، پرستويم
مرغ سقايكم چو مي خوانم
تشنگان را به آب و دانه ي خويش
و پرستويم آن زمان كه كنم
عمر در كار آشيانه ي خويش
دانم اين را كه در جوار شما
كشتزاري ست با هزار عطش
آمدم كز شما بياموزم
كه چه سان ريزم آب بر آتش
آمدم با هزار اميد بزرگ
و همين جام خرد و كوچك خويش
آمدم تا ازين مصب عظيم
راه درياي تشنه گيرم پيش
برج ما جاي آِيان تو نيست
گفت آن نغمه ساز نو پايك
تشنگان را بخار بايد داد
دور شو دور ، مرغ سقايك
صبحدم كشتزار عطشان ديد
در كنارش افتاده پيكر غم
در به منقار مرغ سقايك
برگ سبزي لطيف ، پر شبنم
رفته در خواب ، خواب جاويدان
وقت بدرود شب ، طلوع سحر
با تفنگي كبود و گرد آلود
رهگذر، جنگجوي بي سنگر

مهدی اخوان ثالث

hamedinia_m51
2009/12/27, 05:48 PM
گلهای سرخ خشک شده را
به یاد روزهای نبودنت
روی میز گذاشته ام


روبرویم
خشک
شکننده
ولی تیغهایش
همچنان برنده


درست مثل خیال تو
و نبودنت ...

*زهره*
2009/12/27, 06:19 PM
غروب مژده بيداري سحر دارد
غروب از نفس صبحدم خبر دارد
مرا به خويش بخوان همنشين با جان كن
مرا به روشني آفتاب مهمان كن
پنهسايه من باش
و گيسوان سيه را سپرده دست نسيم
حجاب چهره چون آفتاب تابان كن
شب سياه مرا جلوه اي مرصع بخش
دمي به خلوت خاص خلوص راهم ده
به خود پناهم ده
كه در پناه تو آواز رازها جاري ست
و در كنار تو بوي بهار مي آيد
سحر دميد
درون سينه دل من به شور و شوق تپيد
چه خوش دمي ست زماني كه يار مي آيد

eksir
2009/12/28, 07:56 AM
زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پیرار است
جوان و پیر کدام است زود و دیر کدام است
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست
که زیر سیلی تکرار
دست و پا زده ای
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است

*زهره*
2009/12/28, 09:07 PM
مي خروشد دريا
هيچ كس نيست به ساحل پيدا
لكه اي نيست به دريا تاريك
كه شود قايق
اگر آيد نزديك
مانده بر ساحل
قايقي ريخته شب بر سر او
پيكرش را ز رهي ناروشن
برده درتلخي ادراك فرو
هيچ كس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش
و در اين وقت كه هر كوهه ي آب
حرف با گوش نهان مي زندش
موجي آشفته فرا مي رسد
از راه كه گويد با ما
قصه يك شب طوفاني را
رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوندي داشت
با خيالي درخواب
صبح آن شب كه به دريا موجي
تن نمي كوفت به موجي ديگر
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر
پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
در همين لحظه غمناك به جا
و به نزديكي او
مي خروشد دريا
وز ره دور فرا ميرسد آن موج كه مي گويد باز
از شبي طوفاني
داستاني نه دراز

eksir
2009/12/29, 08:54 AM
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام مستم
باز مي لرزد دلم دستم بازگويي درجهان ديگري هستم
هاي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
هاي نپريشي صفاي زلفكم را
دست و آبرويم رانريزي دل
اي نخورده مست
لحظه ديدار نزديك است

*زهره*
2009/12/29, 02:01 PM
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجاهستي نهان اي مرغ
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخ هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر ؟
هر كجا هستي بگو با من
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن
آفتابي شو
رعد ديگر پانمي كوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا
روز خاموش است آرام است
از چه ديگر مي كني پروا ؟

eksir
2009/12/29, 02:24 PM
می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست

*زهره*
2009/12/29, 07:37 PM
زرد و نيلي و بنفش
سبز و آبي و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهاي سال
صيحهاي زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روي شانه هاي يکدگر
گيسوان خيس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهاي گرم
مي ترواد از سکوت دلپذيرشان
بهترين ترانه
بهترين سرود
مخمل نگاه اين بنفشه ها
مي برد مرا سبک تر از نسيم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نيلي و بنفش
سبز و آبي و کبود
با همان سکوت شرمگين
با همان ترانه ها و عطرها
بهترين هر چه بود و هست
بهترين هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترين بهشت ها گذشته ام
من به بهترين بهار ها رسيده ام
اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من
لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضاي خانه کوچه راه
در هوا زمين درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در ديار نيلگون خواب
اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن
در کنار تو
من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
در بنفشه زار چشم تو
برگهاي زرد و نيلي و بنفش
عطرهاي سبز و آبي و کبود
نغمه هاي ناشنيده ساز مي کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روي مخمل لطيف گونه هات
غنچه هاي رنگ رنگ ناز
برگهاي تازه تازه باز مي کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنين من
نام تو مرا هميشه مست مي کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهاي ناب
نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است
من ترا به خلوت خدايي خيال خود
بهترين بهترين من خطاب ميکنم
بهترين بهترين من

naghmeirani
2009/12/29, 10:19 PM
http://www.iran-far.com/images/icons/im_msn.gif حقیقت دارد!
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم



احمدرضا احمدیhttp://www.iran-far.com/images/smilies/icon_gol.gif

eksir
2009/12/30, 06:29 AM
با سپاس

که زندان مرا بارو مباد
جز پوستی که بر استخوانم.

باروئی آری،
اما
گرد بر گرد جهان
نه فرا گرد تنهائی جانم.

آه
آرزو! آرزو!
***
پیازینه پوستوار حصاری
که با خلوت خویش چون به خالی بنشینیم
هفت دربازه فراز اید
بر نیاز و تعلق جان.

فرو بسته باد و
فرو بسته تر،
و با هر در بازه
هفت قفل ِ آهنجوش ِگران!

آه
آرزو!آرزو

YAGHOT SEFID
2009/12/30, 07:09 AM
کجایی بهترین من ؟

کجایی ای پر پرواز ؟

کجایی تو ؟ کجا ماندی ؟

چرا دوری ؟ چرا دوری و تنهایی ؟



بیا پایان غمهایم

بیا در اوج با من باش

مبادا بشکنی پیمان

مبادا از دلم دوری کنی یکدم

تو میدانی برای قصه های ما

نباشد خط پایانی

تو بشنو از دل تنگم

که تا هستم در ای دنیا

به یادت مینویسم خاطراتم را


شاعر : بارونی

eksir
2009/12/30, 07:33 AM
نگاه کن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد
آنکه در کمر گاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پر هیا هوی هزار شهزاده بود.
نگاه کن

*زهره*
2009/12/30, 12:37 PM
ايوان تهي است و باغ از ياد مسافر سرشار
دردره آفتاب سر بر گرفته اي
کنار بالش تو بيد سايه فکن از پادرآمده است
دوري تو از آن سوي شقايق دوري
در خيرگي بوته ها کو سايه لبخندي که گذر کند ؟
از کشاف انديشه کو نسيمي که درون آيد ؟
سنگريزه رود بر گونه تو مي لغزد
شبنم جنگل دور سيماي ترا مي ربايد
ترا از تو ربوده اند و اين تنها ژرف است
مي گريي و در بيراهه زمزمه اي سرگردان مي شوي

eksir
2009/12/30, 01:42 PM
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))

*زهره*
2009/12/30, 07:18 PM
يک گل بهار نيست
صد گل بهار نيست
حتي هزار باغ پر از گل بهار نيست
وقتي
پرنده ها همه خونين بال
وقتي ترانه ها همه اشک آلود
وقتي ستاره ها همه خاموشند
وقتي که دستها با قلب خون چکان
در چارسوي گيتي
هر جا به استغاثه بلند است
آيا کسي طلوع شقايق را
در دشت شب گرفته تواند ديد ؟
وقتي بنفشه هاي بهاري
در چارسوي گيتي
بوي غبار وحشت و باروت مي دهند
آيا کسي صفاي بهاران را
هرگز گلي به کام تواند چيد ؟
وقتي که لوله هاي بلند توپ
در چارسوي گيتي
در استتار شاخه و برگ درخت هاست
اين قمري غريب
روي کدام شاخه بخواند ؟
وقتي که دشت ها
درياي پرتلاطم خون است
ديگر نسيم زورق زرين صبح را
روي کدام برکه براند ؟
اکنون که آدمي
از بام هفت گنبد گردون گذشته است
گردونه زمين را
از اوج بنگريم
از اوج بنگريم
ذرات دل به دشمني و ک ينه داده را
وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را
از اوج بنگريم و ببينيم
در اين فضاي لايتناهي
از ذره کمترانيم
غرق هزار گونه تباهي
از اوج بنگريم و ببينيم
آخر چرا به سينه انسان ديگري
شمشير مي زنيم ؟
ما ذره هاي پوچ
در گير و دار هيچ
در روي کوره راه سياهي که انتهاش
گودال نيستي است
آخر چگ.نه تشنه به خون برادرانيم ؟
از اوج بنگريم
انبوه کشتگان را
خيل گرسنگان را
انباشته به کشتي بي لنگر زمين
سوي کدام ساحل تا کهکشان دور
سوغات مي بريم ؟
آيا رهايي بشريت را
در چارسوي گيتي
در کاءنات يک دل اميدوار نيست ؟
آيا درخت خشک محبت را
يک برگ در سبز در همه شاخسار نيست ؟
دستي برآوريم
باشد کزين گذرگه اندوه بگذريم
روزي که آدمي
خورشيد دوستي را
در قلب خويش يافت
راه رهايي از دل اين شام تار هست
و آنجا که مهرباني لبخند ميزند
در يک جوانه نيز شکوفه بهار هست

pink girl
2009/12/30, 07:37 PM
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زير همه خواهش بيجا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده به گورش سازم
تا ازين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من

به خدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

*زهره*
2009/12/30, 07:41 PM
درون آينه ها درپي چه مي گردي ؟
بيا ز سنگ بپرسيم
که از حکايت فرجام ما چه مي داند
بيا ز سنگ بپرسيم
زانکه غير از سنگ
کسي حکايت فرجام را نمي داند
هميشه از همه نزديک تر به ما سنگ است
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگباراني ! گيرم گريختي همه عمر
کجا پناه بري ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه هاي غريبانه ام ببخشاييد
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلي که مي شود از غصه تنگ مي ترکد
چه جاي دل که درين خانه سنگ مي ترکد
در آن مقام که خون از گلوي ناي چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ مي ترکد
چنان درنگ به ما چيره شد که سنگ شديم
دلم ازين همه سنگ و درنگ مي ترکد
بيا ز سنگ بپرسيم
که از حکايت فرجام ما چه مي داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بيا ز سنگ بپرسيم
نه بي گمان همه در زير سنگ مي پوسيم
و نامي از ما بر روي سنگ مي ماند ؟
درون آينه ها در پي چه مي گردي ؟

pink girl
2009/12/30, 07:42 PM
تو کيستي که من اين گونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم .
تو چيستي که من از هر موج تبسم تو
بسان قايق سرگشته روي گردابم!
تو در کدام سحر بر کدام اسب سپيد ؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان ؟
تو در کدام کرانه,همره نسيم ؟
تو از کدام سبو ؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !
چه کرد با دل من آن نگاه شيرين ,آه!
مدام پيش نگاهي ,مدام پيش نگاه!
کدام نشئه دويده است از تو در من ؟
که ذره هاي وجودم تو را که ميبينند ,
به رقص مي آيند,
سرود مي خوانند !
چه آرزوي محالي است زيستن با تو
مرا همين بگذارند يک سخن با تو :
به من بگو که مرا از دهان شير بگير!
به من بگو که برو در دهان شير بمير !
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !
ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟
ترا به هر چه تو گويي ,به دوستي سوگند
هر آنچه خواهي از من بخواه ,صبر مخواه...!!!
که صبر راه درازي به مرگ پيوسته است !
تو آرزوي بلندي و دست من کوتاه
تو دوردست اميدي و پاي من خسته است .
همه وجود تو مهر است و جان من محروم ...
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است...!!!

*زهره*
2009/12/30, 07:44 PM
يک روز
چيزي پس از غروب تواند بود
وقتي نسيم زرد
خورشيد سرد را
چون برگ خشکي از لب ديوار رانده است
وقتي
چشمان بي نگاه من از رنگ ابرها
فرمان کوچ را
تا انزواي مرگ
ناديده خوانده است
وقتي که قلب من
خرد و خراب و خسته
از کار مانده است
چيزي پس از غروب تواند بود
چيزي پس از غروب کجا مي رودم ؟
مپرس
هرگز نخواستم که بدانم
هرگز نخواستم که بدانم چه مي شوم
يک ذره
يک غبار
خاکستري رها شده در پهنه جهان
در سينه زمين يا اوج کهکشان
يا هيچ ! هيچ مطلق ! هر گز نخواستم که بدانم چه مي شوم
اما چه مي شوند
اين صدهزار شعر تر دلنشين که من
در پرده هاي حافظه ام گرد کرده ام
اين صدهزارنغمه شيرين که سالها
پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام
اين صدهزار خاطره
اين صد هزار ياد
ايننکته هاي رنگين
اين قطه هاي نغز
اين بذله ها و نادره ها و لطيفه ها
اين ها چه مي شوند ؟
چيزي پس از غروب
چيزي پس از غروب من آيا
بر باد مي روند ؟
يا هر کجا که ذره اي از جان من به جاست
در سنگ در غبار
در هيچ هيچ مطلق
همراه با من اند ؟

nima_tavana
2009/12/30, 07:45 PM
دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟
می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد

*زهره*
2009/12/30, 07:49 PM
دور يا نزديک راهش مي تواني خواند
هرچه را آغاز و پاياني است
حتي هرچه را آغاز و پايان نيست
زندگي راهي است
از بهدنيا آمدن تامرگ
شايد مرگ هم راهي است
راهها را کوه ها و دره هايي هست
اما هيچ نزهتگاه دشتي نيست
هيچ رهرو را مجال سير و گشتي نيست
هيچ راه بازگشتي نيست
بي کران تا بي کران امواج خاموش زمان جاري است
زير پاي رهروان خوناب جان جاري است
آه
اي که تن فرسودي و هرگز نياسودي
هيچ آيا يک قدم ديگر تواني راند؟
هيچ آيا يک نفس ديگر تواني ماند ؟
نيمه راهي طي شد اما نيمه جاني هست
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
باز بايد رفت
راه باريک و افق تاريک
دور يا نزديک

pink girl
2009/12/30, 07:51 PM
از بيم و اميد عشق رنجورم

آرامش جاودانه مي خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم

آسايش بي كرانه مي خواهم

پا بر سر دل نهاده مي گويم

بگذاشتن از آن ستيزه جو خوشتر

يك بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشين او خوشتر

پنداشت اگر پبي به سرمستي

در بستر عشق او سحر كردم

شب هاي دگر كه رفته از عمرم

در دامن ديگران به سر كردم

ديگر نكنم ز روي ناداني

قرباني عشق او غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم

آن گمشده شادي و سرورم را...

*زهره*
2009/12/30, 07:59 PM
تو در کنار پنجره
نشسته اي به ماتم درخت ها
که شانه هاي لخت شان خميده زير پاي برف
من از ميان قطره هاي گرم اشک
که بر خطوط بي قرار روزنامه مي چکد
من از فراز کوه هاي سر سپيد و کوره راه هاي نا پديد
نگاه مي کنم به پاره پارههاي تن
به لخته لخته هاي خون
که خفته در سکوت دره هاي ژرف
درختهاي خسته گوش مي دهند
به ضجه مويه هاي باد
که خشم سرخ برف را هوار ميزند
من و تو زار مي زنيم
درون قلب هايمان
به جاي حرف

محـسن ز
2009/12/31, 01:51 AM
تو مرا دزدیدی،
از سپیدی سحر.
تو مرا رنگ زدی.
تو مرا سایه زدی.
تو مرا شکل دری،
رو به دریا کردی.
تو مرا،
عاشق رویا کردی.
و شدی رویایی،
که ببینم هر شب،
تا سحر خواب تو را.
نکند،
شب ما سر برسد،
و سحر دور کند، دستهای ما را!؟
نکند،
خواب مرا،
بپراند دستی!؟
نکند،
خواب نبینم یک شب!؟
نکند،
.....
نمی آیی امشب؟!!
وای از این بی خوابی.


دوستان عزیز لطفا نام شاعر را هم ذکر کنید از همکاری شما سپاس گذارم

YAGHOT SEFID
2009/12/31, 06:29 AM
حتی در آسمان تیره و ابری هم
می توان ستاره پیدا کرد .
حتی از دریای خروشان وطوفانی هم
می شود ماهی گرفت.
اگر آب نیست وآفتاب بی رمق است ،
میتوان حتی گل ودرخت را در حافظه کاشت
و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت .
تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم
که زیباییها را جستجو کنند،
به گوشهایمان یاد بدهیم
که زمزمه های مهربانی را بشنوند،
به قلبهایمان هشدار دهیم
که جز برای محبت وعشق نتپند

nima_tavana
2009/12/31, 06:43 AM
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

م.سنام
2009/12/31, 09:12 AM
اونكه گفت بي تو ميميره حالا داره جون ميگيره....

يكي با قشنگياش اومده و جات و ميگيره .

اونكه گفت اگه نباشي ديگه دنيا رو نميخواد....

ديگه امروز پشيمونه خيلي زود تو رفتي از ياد.

تو با حرفاي دروغت

nima_tavana
2009/12/31, 09:42 AM
دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم
با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچكی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ‌پشتی پیر در لاكم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاك گورم

*زهره*
2009/12/31, 11:09 AM
يک سينه بود و اينهمه فرياد
مي برد بانگ خود را تا برج آسمان
مي کوفت مشت خود را بر چهره زمان
زنجيرخ مي گسست
ديوار مي شکست
انگار حق خود را مي خواست
مي زد به قلب توفان
مي افتاد
مي رفت و خشمگينتر
برمي گشت
مي ماند و سهمگين تر برمي خاست
يک سينه بود و اين همه فرياد
تنها
اما شکوهمند توانا
دريا

pink girl
2009/12/31, 12:35 PM
در مني و اين همه ز من جدا
با مني و ديده ات به سوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير

غرق غم دلم به سينه مي تپد
با تو بي قرار و بي تو بي قرار
واي از آن دمي كه بي خبر ز من
بر كشي تو رخت خويش ازين ديار

سايه توام به هر كجا روي
سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا كه برگزينمش به جاي تو

شادي و غم مني به حيرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم كه بي خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه

گفتي از بگسلم ... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستني است ؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستني است ؟

ديدمت شبي به خواب و سرخوشم
وه ... مگر به خواب ها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق
خيزم و ز شاخه ها بچينمت

شعله مي كشد به ظلمت شبم
آتش كبود ديدگان تو
ره مبند ... بلكه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو

YAGHOT SEFID
2009/12/31, 01:07 PM
من نگران تنهایی خود نیستم

یک روز برای جدا شدن از بستر تنهایی

گوشهایم را به زمزمه صنوبر ها می سپارم

و از برکه خورشید جرعه ای نور می نوشم

سپس در آغوش گل طناز شهد شبنم را می مکم تا مستی عصاره تنش در غفلت پاکی غرقم کند

آنگاه با علف هرز همبستر می شوم

تا مرز یک تولدی جنس تن گل مریم

گل مریم را برای اوقات تنهایی خود شکوفا می کنم

و پنجره را شاهد می گیرم که همیشه با گل مریمی که به دست خویشتن شکوفا کردم

هم آغوشم

و قسم می خورم به آینه که هیچ نگران تنهایی خود نیستم

و هرگز به کلاغی که پشت خلوت من و مریم کمین کرده

سنگ نمی پرانم تا ناگفته هایم را به گوش باران نیز برساند

چون من با باران هم شبی هم آغوش شده ام و شقایقم از اوست...

یوسف بیات

naghmeirani
2009/12/31, 02:57 PM
ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
آرامش گلوله ی سربی را
درخون خویشتن
این گونه عاشقانه پذیرفتند
این گونه مهربان
زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند
می خواهم از نسیم بپرسم
بی جزر و مد قلب شما
آه
دریا چگونه می تپد امروز ؟
ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
دیدارتان ترنم بودن
بدرودتان شکوه سرودن
تاریختان بلند و سرافراز
آن سان که گشت نام سر دار
زان یار باستانی همرازتان بلند

"شفیعی کدکنی"

*زهره*
2009/12/31, 03:15 PM
اي بهار
اي بهار
اي بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
مي وزي پر از ترانه
مي رسي پر از نگار
هرکجا رهگذار تست
شاخههاي ارغوان شکوفه ريز
خوشه اقاقيا ستاره بار
بيدمشک زرفشان
لشکر ترا طلايه دار
بوي نرگسي که مي کني نثار
برگ تازه اي کهمي دهي به شاخسار
چهره تو در فضاي کوچه باغ
شعر دلنشين روزگار
آفرين آفريدگار
اي طلوع تو
در ميان جنگل برهنه
چون طلوع سرخ عشق
چون طلوع سرخ عشق
پشت شاخه کبود انتظار
اي بهار
اي هميشه خاطرات عزيز
عاقبت کجا ؟
کدام دل ؟
کدام دست ؟
آشتي دهد من و ترا؟
تو به هر کرانه گرم رستخيز
من خزان جاودانه پشت ميز
يک جهان ترانه ام شکسته در گلو
شعر بي جوانه ام نشسته روبرو
پشت اي ديرچه هاي بسته
مي زنم هوار
اي بهار اي بهار اي بهار

naghmeirani
2009/12/31, 03:42 PM
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...

و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ‚ خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و
ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد مي آيد

فروغ فرخزاد

*زهره*
2009/12/31, 03:46 PM
اي ره گشوده در دل دروازه هاي ماه
با توسن گسسته عنان
از هزار راه
رفتن به اوج قله مريخ و زهره را
تدبير مي کني
آخر به ما بگو
کي قله بلند محبت را
تسخير مي کني ؟

naghmeirani
2010/1/01, 10:11 PM
از صداي سخن عشق ... (http://razeno.com/2006/05/post_64.php)


زمان نمي گذرد ، عمر ره نمي سپرد !
صداي ساعت شماطه ، بانگ تكرار است
نه شنبه هست و نه جمعه !
نه پار و پيرار است !
جوان و پير كدام است ؟ زود و دير كدام ؟
اگر هنوز جوان مانده اي به آن معناست ،
كه عشق را به زواياي جان صلا زده اي .
ملال پيري اگر مي كشد تو را ، پيداست ؛
كه زير سيلي تكرار ،
دست و پا زده اي !
زمان نمي گذرد .
صداي ساعت شماطه بانگ تكرار است .
خوشا به حال كسي ، كه لحظه لحظه اش ، از بانگ عشق سرشار است .

فريدون مشيري

nima_tavana
2010/1/01, 10:27 PM
دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم
با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچكی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ‌پشتی پیر در لاكم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاك گورم
زنده یاد قیصر امین پور

naghmeirani
2010/1/01, 11:28 PM
http://www.iran-far.com/images/icons/icon1.gif برای باران
باران!سرود دیگری سر کن!
من نیز می دانم که در این سوگ
یاران را
یارای خاموشی گزیدن نیست.
اما تو می دانی که در این شب
دیوارهای خسته را تاب شنیدن نیست.

من نیز می دانم که یاران شقایق را
دستی به نفرین از ستاک صبح پرپر کرد
من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را
در گوش بیداران مکرر کرد.

اما نمی گویم:
دیگر نخواهد رُست در این باغ
خونبرگ آتشبوته ای
چون قامت یاد شهیدانش
یا گل نخواهد داد
پیوند دست ناامیدانش.

باران!سرود دیگری سر کن!
شعر تو با این واژگان شسته غمگین است.
ترجیع محزون تو
امشب نیز
چون ترجیع دوشین است.
شعری به هنجار دگر بسرای
آواز خود را پرده دیگر کن.

باران!سرود دیگری سر کن


"شفیعی کدکنی"

nima_tavana
2010/1/02, 12:01 AM
آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تب دار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
......
......
......
آبروی ده ما را بردند!
گتوند-تابستان57
زنده یاد دکتر قیصر امین پور

eksir
2010/1/02, 06:35 AM
چون دشت آب نور
چون عطر پونه بودم
در ژرفنای شب
آمد نسیم و رایحه ام را برد
تا ساحل سپیده صبح ستاره سوز
تا آسمان روز
چون راز سر به مهر نهان دارم
وان شور بخش واژه نامت را
من دره عمیق غمم در من
پرواز ده طنین کلامت را
من پرواز کرده ام
از بامهای دنیا
تا دامهای دنیا

YAGHOT SEFID
2010/1/02, 08:02 AM
شاعر حرف مي زند
صورتش از پنجره پيداست
پرنده اي به بيرون آفتاب مي خزد
احضار شده است .
بال هايش به قير مي ماند
چرا كه هوا گرم است
شاعر نيز عرق مي كند
با منقاري پشت گلويش
شعر سخت است .
اززبانش خون مي آيد
زيرا كه پرنده
واقعا نمرده است
هنوز اندكي صدا برايش مانده است .

YAGHOT SEFID
2010/1/02, 08:03 AM
بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که با من آشناست
آسمانش را می شناسم
و پرندگانش را
تا پوشش دلتنگی را بردارم
و دلمردگی دیرپای سالیان غربت را
بر زمینش بگذارم
تا نرمی نگاههای عاشقانه را
دیگر بار به خاطر بسپارم
بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که با شبش آشنایم
و با ستارگانش
که شب را همیشه روشن نگه می دارند
و مرا تنها نمی گذارند
بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که به وسعت یادهای من است
تا با پرندگانش پرواز کنم
تا به گیاهانش برویم
تا با گلهایش بشکفم
تا با خورشیدش بدرخشم
تا با نسیمش بوزم
تا همراه بارانش ببارم
و اینسان
دل به پوچی نسپارم
بی درنگ باز می گردم
به ریشه ام
به خویش
به حقیقت
که سالها به گورشان سپرده ام
و مدفنشان را از یاد برده ام
بی درنگ باز میگردم
تا چشمهایم می بیند
تا گوشهایم می شنود
تا پاهایم می رود
تا زبانم به کلامی پک باز می شود
و می توانم پیامم را در گسترده ی باد پرواز دهم
که زندگی لحظه ایست بین دوستی و دشمنی
بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که با تاریخش جغرافیایش زیسته ام
و در ناکامیهایش گریسته ام
بی درنگ باز میگردم


شعر از پیمان آزاد

eksir
2010/1/02, 08:37 AM
نه هراسی نیست
من هزاران بار
تیرباران شده ام
و هزاران بار
دل زیبای مرا از دار آویخته اند
و هزاران بار
با شهیدان تمام تاریخ
خون جوشان مرا
به زمین ریخته اند
سرگذشت دل من
زندگی نامه انسان است
که لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
و به دارش زده اند

YAGHOT SEFID
2010/1/02, 11:11 AM
سرمای سیاه زمستان می رود
بهاران با تمامی زیبایی و شکوفایی از راه می رسد
کوه و دشت و دمن همگی خبر از
بهاری زیبا و سرسبز می دهد
غنچه های گل همچون نوزادی
که تازه پا به عرصه ی وجود گذارده شکوفا می شوند
ای یاران بهاران از راه می رسد
و امید که ، سالی نو سرشار از عشق و صفا به ارمغان بیاورد .....

م.سنام
2010/1/02, 11:22 AM
هنگامی
که می گویم
خداحافظ
چه غریب می شوی
و کلبه ام برای تو تنگ
نفیر نفس های ام
مچاله ات می کند
و تو
و تو از تمام آینه ها می گریزی.

eksir
2010/1/02, 12:34 PM
مثل آب
مثل آب خوردنی
سنگ های پایه را به باد می دهند
اختران تشنه را به چاههای خشک می کشند
مثل آب خوردنی
خون سالیان سال را
بی حساب خرج می کنند
و ذخیره برای روزهای بد نمی دهند
مثل آب
مثل آب خوردنی
می زنند سر بلندتر سر زمانه را به دار
می پرکنند
مهربانترین دل زمین داغ را به سرب
آن چه زیر چشم ماست
حسرت است و ظلمت است و تشنگی
و آن چه روی رمل های سوخته
جای پاست
طرفه آن که اختران غوطه ور به چشمه های شب
خواب مرگ را چه آشنا پذیره می شوند
مثل آب
مثل آب خوردنی

*زهره*
2010/1/02, 10:28 PM
ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز
از حنجره ات
پنجره اي سوي خدا باز
احساس من و ساز تو
جانهاي هم آهنگ
حال من و آواي تو ياران هم آواز
گلبانگ تو روشنگر جان است بيفروز
قول و غزلت پرچم شادي است
برافراز

*زهره*
2010/1/02, 10:29 PM
کلام سرود را
همانند يک سلاح
بينديش و آنگه بکاربر
که با حرف سربي
بر اندام کاغذ
تواني نوشت گل
و با سرب آتشين
بر اندام آدمي
تواني زدن شرر

م.سنام
2010/1/03, 08:56 AM
فریاد سرخ فام بهارانم
سرکش
گرهای قلب خاک
گیرانده شب چراغ پریشانم
فریاد سرخ فام بهارانم
برخاسته ز سنگ
با من مگو ز حادثه می دانم
آری که دیر نمی مانم
اما به هر بهار سرودم را
چون رد خون آهوی مجروح
بر هر ستیغ سهم می افشانم
آنگاه عطر تلخ جوانم را
با بال بادهای مهاجم
تا ذهن دشتهای گمشده می رانم

YAGHOT SEFID
2010/1/03, 08:59 AM
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه های شسته باران خورده، پاک،

آسمان آبی و ابر سپید،

برگهای سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

نغمه شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم پرستوهای مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها،

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز،

خوش به حال جام لبریز از شراب،

خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گرچه در این روزگار،

جامۀ رنگین نمی پوشی به کام،

باذۀ رنگین نمی بینی به جام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت از آن می که می باید تهی است،

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامب نگیریم از بهار.

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ؛

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

*زهره*
2010/1/03, 10:40 AM
مهرورزان زمانهاي کهن
هرگز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که تويي
بر نيايد دگر آواز از من
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست
بپذيريم به جان
هر چيز جز مبل دل او
بسپاريم به باد
آه
باز اين دل سرگشته من
ياد ‌آن قصه شيرين افتاد
بيستون بود و تمناي دو دوست
آزمون بود و تماشاي دو عشق
در زماني که چو کبک
خنده مي زد شيرين
تيشه مي زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازي فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بيدردي شيرين فرهاد
کار شيرين به جهان شور برانگيختن است
عشق در جان کسي ريختن است
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است
رمز شيريني اين قصه کجاست
که نه تنها شيرين
بي نهايت زيباست
آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي
تب و تابي بودت هر نفسي
به وصالي برسي يا نرسي
سينه بي عشق مباد

YAGHOT SEFID
2010/1/03, 12:05 PM
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست
آخرین جرعه این تهی را تو بنوش

*مشیری*

eksir
2010/1/03, 12:32 PM
شب با گلوی خونین
خوانده ست
دیر گاه.

دریا نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد.

YAGHOT SEFID
2010/1/03, 01:18 PM
دریا را بی دغدغه موج تماشا می کردیم
بیابان را بی دغدغه طوفان
جنگل آغاز رازداری ما بود
و پچپچه جیرجیرکها را در انتهای -
شاخه بادام بن ها حس می کردیم
صدای پای کفشدوزک ها را -
بر برگ ها ی سبز مردابی می شنیدیم
مسافر آسمانهای همه کهکشان بودیم
چه حسی داشت تخیل ما
که بر بال آرزوهای ما می نشست
و کودکی را برای ما جاودانه می کرد!

eksir
2010/1/03, 02:41 PM
گلی را اگر می‌چینید
گیاهی می‌میرد
زیرا یک بار
فقط یک بار خواب تبر را می‌بینند
حالا آمده‌اید به خاطر چیدن گل سرخ
ساقه نازک گل سرخ

به خاطر کندن گل سرخ اَره آورده‌اید؟
چرا اَره؟
فقط به گل سرخ بگویید تو:هی !تو
خودش می‌افتد و می‌میرد
کشتن یک نوزاد که زهر نمی‌خواهد
با کلاشینکف که پروانه شکار نمی‌کنند
فقط به مادرش بگویید که شیر ندهد به یک قنداق
و پروانه را بگذارید لای تکه‌های یخ ...

Sinai
2010/1/03, 02:46 PM
مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده

(نیما یوشیج)

YAGHOT SEFID
2010/1/03, 02:58 PM
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ،
پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.
باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.
http://www.sohrabsepehri.com/images%5Cpixel.gif


سهراب سپهري

eksir
2010/1/03, 03:03 PM
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...

naghmeirani
2010/1/04, 01:27 AM
من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند ارام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط ان داشتن
يک دل بي‌رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي ان با قلم سبز بهار
مي‌نويسم اي يار
خانه‌ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟

م.سنام
2010/1/04, 07:13 AM
دلم می سوزد
برای پروانه هایی که درون پیله می مانند
و تو پا می گذاری
بر فرش
از تن پوش پروانه هایم
بی آنکه قدم بگذاری
شانه هایت بی سر می مانند
آنگاه که در فکر پروانه هایم
پیله وار در خود می پیچیم
و تو پا می گذاری
چه غربت وار
بر اندیشه هایی که در هوای پرواز
درون پیله می میرند
و تو هنوز ، بی اندیشه ، بی قدم
پا بر روی بافت اندیشه ها می گذاری
پایت را بردار
عمر پروانه ها کوتاه است

YAGHOT SEFID
2010/1/04, 07:34 AM
برچید مهر دامن زربفت و خون گریست


چشم افق به ماتم روز سیاه بخت

وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب

نالید بر درخت

شب سایه برفشاند و کلاغان خسته بال

از راههای دور رسیدند تشنه کام

رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید

از گوشه های بام

من در شکنجه تب و جانم به پیچ و تاب

در دیده پر آبم عکس جمال اوست

بر می جهد ز چشمه جوشان مغز من

هر دم خیال دوست

چون ماهتاب بر سر ویران های دل

مستانه پای کوبد در جامه سپید

پیچد صدای خنده او در دل خراب

لرزد تنم چو بید

این مطرب از کجاست ؟ که از نغمه های او

بر خانه خراب دلم سیل درد ریخت

این زخمه دست کیست که بر تار می زند ؟

تار دلم گسیخت

چون وای مرگ جگر سوز و دل خراش

چون ناله وداع غم انگیز

و جانگزاست

اندوهناک و شوم چو فریاد مرغ حق

این نغمه عزاست

این نغمه عزاست که من عشق مرده را

امشب به گور می برم و خاک می کنم

و ز اشک غم که می چکد از چشم آرزو

رخ پاک می کنم

eksir
2010/1/04, 08:02 AM
در انتهای هر سفر
در آينه
دار و ندار خويش را مرور می کنم
اين خاک تيره اين زمين
پاپوش پای خسته ام
اين سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آينه به جز دو بيکرانه ی کران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام، کجا
نديده ای مرا ؟ ...

YAGHOT SEFID
2010/1/04, 09:24 AM
دیدم و می آمد از مقابل من دوش


خنده تلخی نهاده بر لب پُر نوش

غم زده چون ماهتاب آخر پاییز

دوخته برروی من نگاه غم انگیز

من به خیال گذشته بسته دل و هوش

ماه درخشنده بود و دریا آرام

ساحل مرداب در خموشی و ابهام

شب ز طرب می شکفت چون گل رؤیا

عکس رخ مه در آبگینه دریا

چون رخ ساقی که واژگون شده در جام

او به بر من نشسته عابد ومعبود

دوخته بر چشم من دو چشم غم آلود

زورق ما می گذشت بر سر مرداب

چهره او زیر سایه روشن مهتاب

لذت اندوه بود و مستی غم بود

سر به سر دوش من نهاده و دل شاد

زمزمه می کرد و زلفش از نفس باد

بر لب من می گذشت نرم و هوس خیز

چون می شیرین به بوسه های دل انگیز

هوش مرا می ربود و سمتی می داد

مست طرب بود و چون شکوفه سیراب

بر رُخ من خنده می زد آن گل شاداب

خنده او جلوه امید و صفا بود

راحت جان بود عشق بود وفا بود

لذت غم می نشست در دل بی تاب

دیدم و می آمد از مقابل من دوش

خنده تلخی نهاده بر لب پُر نوش

آه کز آن خنده آشکار شکفتم

بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم

ناله فرو ماند در پس لب خاموش

غم زده چون ماهتاب آخر پاییز

دوخته بر روی من نگاه غم انگیز

دیگر در خنده اش امید و صفا نیست

راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست

دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز

می نگرم در خیال و می شنوم باز

می رود و می دهد به گوش من آواز

بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم


هوشنگ ابتهاج

eksir
2010/1/04, 12:48 PM
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش اينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))

YAGHOT SEFID
2010/1/04, 01:39 PM
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم چرا رفتی ؟!
نمی دانم چرا ؟ شاید خطا كردم !
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورخود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرتو تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم....